بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

سپس اضافه مى كند: چنان نيست كه ظلم و ستم و گناه فرد يا جمعيتى از ديده تيزبين علم خدا مـخـفـى بـمـانـد، ((هـمين مقدار كافى است كه خدا از گناهان بندگانش آگاه و نسبت به آن بيناست)) (وكفى بربك بذنوب عباده خبيرا بصيرا).

ايـن كه مخصوصا روى ((قرون بعد از نوح)) تكيه شده ، ممكن است به خاطرآن باشد كه زندگى انـسـانـها قبل از نوح بسيار ساده بود و اين همه اختلافات مخصوصا تقسيم جوامع به ((مترف)) و ((مستضعف)) كمتر وجود داشت و به همين دليل كمتر گرفتار مجازاتهاى الهى شدند.

(آيه).

خطوط زندگى طالبان دنيا و آخرت :.

از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از مخالفت گردنكشان در برابر اوامر الهى وسپس هلاكت آنها بـود در ايـنـجـا بـه علت واقعى اين تمرد و عصيان كه همان حب دنياست اشاره كرده ، مى گويد: ((كسانى كه تنها هدفشان همين زندگى زودگذر دنياى مادى باشد، ما آن مقدار را كه بخواهيم به هر كس صلاح بدانيم در همين زندگى زودگذر مى دهيم سپس جهنم را براى او قرار خواهيم داد كـه در آتـش سوزانش مى سوزد در حالى كه مورد سرزنش و دورى از رحمت خداست)) (من كان يريدالعاجلة عجلنا له فيها ما نشا لمن نريد ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا).

قابل توجه اينكه نمى گويد هركس به دنبال دنيا برود، به هرچه بخواهدمى رسد، بلكه دو قيد براى آن قـائل مى شود، اول اين كه تنها بخشى از آنچه رامى خواهد به آن مى رسد، همان مقدارى كه ما بخواهيم ((ما نشا)).

ديـگر اين كه : همه افراد به همين مقدار نيز نمى رسند، بلكه تنها گروهى از آنهابه بخشى از متاع دنيا خواهند رسيد، آنها كه ما بخواهيم ((لمن نريد)).

و بـه اين ترتيب ; نه همه دنياپرستان به دنيا مى رسند و نه آنها كه مى رسند به همه آنچه مى خواهند مـى رسـنـد، زنـدگـى روزمره نيز اين دو محدوديت رابه وضوح به ما نشان مى دهد، چه بسيارند كسانى كه شب و روز مى دوند و به جايى نمى رسند، وچه بسيار كسانى كه آرزوهاى دور و دراز در اين دنيا دارند كه تنها بخش كوچكى ازآن را به دست مى آورند.

قـابـل تـوجـه ايـن كـه كـيفر اين گروه ، ضمن اين كه آتش جهنم شمرده شده است ،با دو تعبير ((مذموما)) و ((مدحورا)) تاكيد گرديده ، كه اولى به معنى مورد سرزنش ونكوهش قرار گرفتن و دومى به معنى دور ماندن از رحمت خداست.

در حقيقت آتش دوزخ ، كيفر جسمانى آنهاست ، و مذموم و مدحور بودن كيفر روحانى آنه، چرا كه معاد هم جسمانى است و هم روحانى و كيفر و پاداش آن نيز در هر دو جنبه است.

(آيه) سپس به شرح حال گروه دوم مى پردازد، با قرينه مقابله ، آنچنانكه روش قرآن است ، مطلب آشكارتر شود، مى فرمايد: ((اما كسى كه آخرت را بطلبد وسعى و كوشش خود را در اين راه به كار بندد، در حالى كه ايمان داشته باشد، اين سعى و تلاش او مورد قبول الهى خواهد بود)) (ومن اراد الا خرة وسعى لها سعيهاوهو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا).

بنابراين براى رسيدن به سعادت جاويدان سه امر اساسى شرط است :.

1ـ اراده انـسـان آن هـم اراده اى كـه تـعلق به حيات ابدى گيرد، و به لذات زودگذر و نعمتهاى ناپايدار و هدفهاى صرفا مادى تعلق نگيرد.

2ـ ايـن اراده به صورت ضعيف و ناتوان در محيط فكر و انديشه و روح نباشدبلكه تمام ذرات وجود انسان را به حركت وادارد و آخرين سعى و تلاش خود را دراين را به كار بندد.

3ـ هـمـه اينها توام با ((ايمان)) باشد، ايمانى ثابت و استوار، چرا كه تصميم وتلاش هنگامى به ثمر مى رسد كه از انگيزه صحيحى ، سرچشمه گيرد و آن انگيزه چيزى جز ايمان به خدا نمى تواند باشد.

(آيه) در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه نعمتهاى دني، تنها سهم دنياپرستان خواهد شد و آخرت طلبان از آن محروم مى گردند، آيه به اين توهم پاسخ ‌مى گويد كه : ((ما هريك از اين گروه و آن گـروه را از اعـطاى پروردگارت مى دهيم وامداد مى كنيم)) (كلا نمد هؤلا وهؤلا من عطا ربك).

((چـرا كه بخشش پروردگارت از هيچ كس ممنوع نيست)) و گبر و ترسا و مؤمن و مسلم همه از خان نعمتش وظيفه مى خورند (وماكان عطا ربك محضورا).

(آيه) اين آيه يك اصل اساسى را در همين رابطه بازگو مى كند و آن اينكه :همان گونه كه تفاوت تلاشها در اين دنيا باعث تفاوت در بهره گيريهاست ، در كارهاى آخرت نيز همين اصل كاملا حاكم اسـت ، بـا ايـن تـفـاوت كه اين دنيا محدود است وتفاوتهايش هم محدود، ولى آخرت نامحدود، و تـفـاوتـهـايش نيز نامحدود است ،مى گويد: ((بنگر! چگونه بعضى از آنها را بر بعضى ديگر (بخاطر تـفـاوت در سـعى وكوششان) برترى داديم ، اما آخرت درجاتش بزرگتر و برتريش بيشتر است))! (انظركيف فضلنا بعضهم على بعض وللا خرة اكبر درجات واكبر تفضيل).

آيا دنيا و آخرت با هم تضاد دارند؟.

در آيات بسيارى ، مدح و تمجيد از دنيا يا امكانات مادى آن شده است ولى با اين همه اهميتى كه به مـواهـب و نعمتهاى مادى داده شده ، تعبيراتى كه قويا آن راتحقير مى كند در آيات قرآن به چشم مى خورد.

اين تعبيرات دوگانه عينا در روايات اسلامى نيز ديده مى شود.

پاسخ اين سؤال را با مراجعه به خود قرآن اين چنين مى توان گفت كه :مواهب جهان مادى كه همه از نـعـمـتهاى خداست و حتما وجودش در نظام خلقت لازم بوده و هست اگر به عنوان وسيله اى بـراى رسـيـدن بـه سـعـادت و تكامل معنوى انسان مورد بهره بردارى قرار گيرد از هر نظر قابل تحسين است.

و امـا اگـر بـه عـنوان يك هدف و نه وسيله مورد توجه قرار گيرد و از ارزشهاى معنوى و انسانى بـريـده شـود كـه در ايـن هنگام طبعا مايه غرور و غفلت و طغيان وسركشى و ظلم و بيدادگرى خواهد بود، درخور هرگونه نكوهش و مذمت است.

(آيه).

توحيد و نيكى به پدر و مادر، سرآغاز يك رشته احكام مهم اسلامى :.

ايـن آيـه سـرآغـازى است براى بيان يك سلسله از احكام اساسى اسلام كه بامساله توحيد و ايمان ، شروع مى شود، توحيدى كه خمير مايه همه فعاليتهاى مثبت و كارهاى نيك سازنده است.

نخست مى گويد: ((هرگز معبود ديگرى را با خدا قرار مده)) (لا تجعل مع اللّه الها آخر).

نـمى گويد معبود ديگرى را با خدا پرستش مكن ، بلكه مى گويد: ((قرار مده)) تامعنى وسيعترى داشته باشد، يعنى نه در عقيده ، نه در عمل ، نه در دعا و تقاضا و نه در پرستش معبود ديگرى را در كنار ((اللّه)) قرار مده.

سپس به بيان نتيجه مرگبار شرك پرداخته ، مى گويد: اگر شريكى براى او قائل شوى ((نكوهيده و بى يار و ياور خواهى نشست)) (فتقعد مذموما مخذول).

از جمله بالا استفاده مى شود كه شرك سه اثر بسيار بد در وجود انسان مى گذارد:.

1ـ شرك مايه ضعف و ناتوانى و زبونى و ذلت است.

2ـ شرك ، مايه مذمت و نكوهش است ، چرا كه يك خط و روش انحرافى است در برابر منطق عقل و كفرانى است آشكار در مقابل نعمت پروردگار.

3ـ شـرك سـبـب مـى شـود كـه خـداوند مشرك را به معبودهاى ساختگيش واگذارد و دست از حمايتش بردارد در نتيجه ((مخذول)) يعنى بدون يار و ياورخواهد شد.

(آيـه) بـعد از اصل توحيد به يكى از اساسى ترين تعليمات انسانى انبياضمن تاكيد مجدد بر توحيد اشاره كرده ، مى گويد: ((و پروردگارت فرمان داده جز اورا نپرستيد و نسبت به پدر و مادر نيكى كنيد))! (وقضى ربك الا تعبدوا الا اياه وبالوالدين احسانا).

قرار دادن توحيد يعنى اساسى ترين اصل اسلامى در كنار نيكى به پدر و مادرتاكيد ديگرى است بر اهميت اين دستور اسلامى.

سپس به بيان يكى از مصداقهاى روشن نيكى به پدر و مادر پرداخته ،مى گويد:.

((هـرگاه يكى از آن دو، يا هر دو آنه، نزد تو به سن پيرى و شكستگى برسند(آن چنان كه نيازمند بـه مـراقـبت دائمى تو باشند از هرگونه محبت در مورد آنها دريغ ‌مدار، و كمترين اهانتى به آنان مكن ، حتى) سبكترين تعبير نامؤدبانه يعنى : اف به آنها مگو)) (اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلا هما فلا تقل لهما اف).

((و بر سر آنها فرياد مزن)) (ولا تنهرهما).

بلكه ((با گفتار سنجيده و لطيف و بزرگوارانه با آنها سخن بگو)) (وقل لهما قولا كريما).

(آيـه) و نهايت فروتنى را در برابر آنها بنما ((و بالهاى تواضع خود را دربرابرشان از محبت و لطف فرودآر)) (واخفض لهما جناح الذل من الرحمة).

((و بگو: بار پروردگارا! آنها را مشمول رحمت خويش قرار ده همان گونه كه دركودكى مرا تربيت كرده اند)) (وقل رب ارحمهما كما ربيانى صغيرا).

اگـر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند كه به تنهايى قادر بر حركت و دفع آلودگيها از خود نـبـاشـند، فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها ازهرگونه حمايت و محبت از تو دريغ نداشتند محبت آنها را جبران نما.

(آيـه) و از آنـجا كه گاهى در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آنها وتواضعى كه بر فرزند لازم اسـت مـمكن است لغزشهايى پيش بيايد كه انسان آگاهانه يا ناآگاه به سوى آن كشيده شود در اين آيه مى گويد: ((پروردگار شما به آنچه در دل وجان شماست از شما آگاهتر است)) (ربكم اعلم بما فى نفوسكم).

چـرا كـه علم او در همه زمينه ها حضورى و ثابت و ازلى و ابدى و خالى ازهرگونه اشتباه است در حالى كه علوم شما واجد اين صفات نيست.

بـنابراين اگر بدون قصد طغيان و سركشى در برابر فرمان خدا لغزشى در زمينه احترام و نيكى به پـدر و مـادر از شـما سر زند و بلافاصله پشيمان شديد و در مقام جبران برآييد مسلما مشمول عفو خـدا خواهيد شد: ((اگر شما صالح باشيد (وتوبه كار) خداوند توبه كاران را مى آمرزد))! (ان تكونوا صالحين فانه كان للا وابين غفورا).

احترام پدر و مادر در منطق اسلام.

اسلام در مورد احترام والدين آن قدر تاكيد كرده است كه در كمتر مساله اى ديده مى شود.

به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره مى كنيم :.

الـف) در چـهار سوره از قرآن مجيد نيكى به والدين بلافاصله بعد از مساله توحيد قرار گرفته اين هم رديف بودن بيانگر اين است كه اسلام تا چه حد براى پدرو مادر احترام قائل است.

ب) اهـمـيت اين موضوع تا آن پايه است كه هم قرآن و هم روايات صريحاتوصيه مى كنند كه حتى اگر پدر و مادر كافر باشند رعايت احترامشان لازم است.

ج) شـكـرگـزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجيد در رديف شكرگزارى دربرابر نعمتهاى خدا قرار داده شده است.

د) قرآن حتى كمترين بى احترامى را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.

هـ) بـا ايـن كه جهاد يكى از مهمترين برنامه هاى اسلامى است ، مادامى كه جنبه وجوب عينى پيدا نـكـنـد يـعـنى داوطلب به قدر كافى باشد، بودن در خدمت پدر ومادر از آن مهمتر است ، و اگر موجب ناراحتى آنها شود، جايز نيست.

و) پـيامبر(ص) فرمود: ((بترسيد از اين كه عاق پدر و مادر و مغضوب آنهاشويد، زيرا بوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مى رسد، ولى هيچ گاه كسانى كه مورد خشم پدر و مادر هستند بوى آن را نخواهند يافت)).

در حـديـث ديگرى از امام كاظم (ع) مى خوانيم : ((كسى نزد پيامبر(ص) آمد واز حق پدر و فرزند سـؤال كرد، فرمود: ((بايد او را با نام صدا نزند (بلكه بگويد پدرم !)و جلوتر از او راه نرود، و قبل از او نـنشيند، و كارى نكند كه مردم به پدرش بدگويى كنند)) نگويند خدا پدرت را نيامرزد كه چنين كردى !.

(آيه).

رعايت اعتدال در انفاق و بخشش :.

در ايـنـجـا فـصـل ديـگـرى از سلسله احكام اصولى اسلام را در رابطه با اداى حق خويشاوندان و مـستمندان و در راه ماندگان ، و همچنين انفاق را بطوركلى ، دور ازهرگونه اسراف و تبذير بيان مى كند.

نـخست مى گويد: ((و حق نزديكان را بپرداز)) (وات ذا القربى حقه)((ذاالقربى)) مفهوم وسيعى دارد و هـمـه خـويـشاوندان را شامل مى شود، گرچه اهل بيت پيامبر از روشنترين مصداقهاى آن مى باشند و شخص پيامبر از روشنترين افراد مخاطب به اين آيه است.

((و (همچنين حق) مستمندان و در راه مانده را)) (والمسكين وابن السبيل).

در عـيـن حـال ((هـرگز دست به تبذير نيالاى)) (ولا تبذر تبذيرا) و بيش از حداستحقاق به آنها انفاق مكن.

دقـت در مـساله اسراف و تبذير تا آن حد است كه در حديثى مى خوانيم :پيامبر(ص) از راهى عبور مـى كـرد، يـكـى از يـارانش به نام سعد مشغول وضو گرفتن بود، و آب زيادى ريخت ، فرمود: چرا اسراف مى كنى اى سعد! عرض كرد: آيا درآب وضو نيز اسراف است ؟ فرمود: نعم وان كنت على نهر جا ر; ((آرى ! هرچند دركنار نهر جارى باشى)).

(آيـه) ايـن آيـه بـه مـنزله استدلال و تاكيدى بر نهى از تبذير است ،مى فرمايد: ((تبذيركنندگان بـرادران شـيـاطـيـنـنـد)) (ان المبذرين كا نوا اخوان الشياطين)چرا كه نعمتهاى خدا را كفران مى كنند.

((و شيطان ، در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود)) (وكان الشيطان لربه كفورا).

زيرا خداوند نيرو و توان و هوش و استعداد فوق العاده اى به او داده بود، و اواين همه نيرو را در غير موردش يعنى ; در طريق اغوا و گمراهى مردم صرف كرد.

(آيـه) و از آنـجا كه گاهى مسكينى به انسان رو مى آورد و امكاناتى براى پاسخ ‌گويى به نياز او در اخـتـيـارش نـيـسـت ، اين آيه طرز برخورد صحيح با نيازمندان رادر چنينى شرايطى بيان كرده ، مى گويد: ((هرگاه از آنان [ مستمندان ] روى برتابى (به خاطر نداشتن امكانات و) انتظار رحمت پـروردگارت را داشته باشى (تا گشايشى در كارت پديد آيد و به آنها كمك كنى) با گفتار نرم و آمـيخته با لطف با آنها سخن بگو)) حتى اگر مى توانى وعده آينده را به آنها بده و مايوسشان نساز (واما تعرضن عنهم ابتغا رحمة من ربك ترجوها فقل لهم قولا ميسورا).

(آيـه) و از آنجا كه رعايت اعتدال در همه چيز حتى در انفاق و كمك به ديگران شراط است در اين آيـه روى ايـن مساله تاكيد كرده ، مى گويد: ((و هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن)) و ترك انفاق و بخشش منما (ولا تجعل يدك مغلولة الى عنقك).

ايـن تـعـبـيـر كنايه لطيفى است از اين كه دست دهنده داشته باش ، و همچون بخيلان كه گويى دستهايشان به گردنشان با غل و زنجير بسته است و قادر به كمك وانفاق نيستند مباش.

((و بـيش از حد (نيز) دست خود را مگشاى ، تا مورد سرزنش قرار گيرى و ازكار فرومانى))! (ولا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا).

(آيـه) در ايـنـجا اين سؤال مطرح مى شود كه اصلا چرا بعضى از مردم محروم و نيازمند و مسكين هـسـتـنـد كـه لازم باشد ما به آنها انفاق كنيم آيا بهتر نبودخداوند خودش به آنها هر چه لازم بود مى داد تا نيازى نداشته باشند كه ما به آنهاانفاق كنيم.

اين آيه گويى اشاره به پاسخ همين سؤال است ، مى فرمايد: ((خداوند روزيش را بر هر كس بخواهد گـشـاده مى دارد و بر هر كس بخواهد تنگ ، چرا كه او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست)) (ان ربك يبسط الرزق لمن يشا ويقدر انه كان بعباده خبيرا بصيرا).

اين يك آزمون براى شماست وگرنه براى او همه چيز ممكن است ، اومى خواهد به اين وسيله شما را تربيت كند، و روح سخاوت و فداكارى و ازخودگذشتگى را در شما پرورش دهد.

بـه علاوه بسيارى از مردم اگر كاملا بى نياز شوند راه طغيان و سركشى پيش مى گيرند، و صلاح آنها اين است كه در حد معينى از روزى باشند، حدى كه نه موجب فقر گردد نه طغيان.

از هـمـه ايـنـهـا گـذشـته وسعت و تنگى رزق در افراد انسان ـبه جز موارداستثنائى يعنى از كار افتادگان و معلولين ـ بستگى به ميزان تلاش و كوشش آنها داردو اين كه مى فرمايد خدا روزى را براى هر كس بخواهد تنگ و يا گشاده مى دارد، اين خواستن هماهنگ با حكمت اوست و حكمتش ايـجـاب مـى كـند كه هر كس تلاشش بيشتر باشد سهمش فزونتر و هر كس كمتر باشد محرومتر گردد.

(آيه).

شش حكم مهم.

در تعقيب بخشهاى مختلفى از احكام اسلامى كه در آيات گذشته آمد دراينجا به بخش ديگرى از ايـن احـكام پرداخته و شش حكم مهم را ضمن پنج آيه باعباراتى كوتاه اما پرمعنى و دلنشين شرح مى دهد.

1ـ نـخـسـت به يك عمل زشت ـجاهلى كه از فجيعترين گناهان بودـ اشاره كرده ، مى گويد: ((و فرزندان خود را از ترس فقر به قتل نرسانيد)) (ولا تقتلوا اولا دكم خشية املا ق).

روزى آنها بر شما نيست ، ((آنها و شما را ما روزى مى دهيم)) (نحن نرزقهم واياكم).

((چرا كه قتل آنها گناه بزرگى بوده و هست)) (ان قتلهم كان خطا كبيرا).

از ايـن آيه به خوبى استفاده مى شود كه وضع اقتصادى اعراب جاهلى آنقدرسخت و ناراحت كننده بوده كه حتى گاهى فرزندان دلبند خود را ـاعم از پسر ودخترـ از ترس عدم توانايى اقتصادى به قتل مى رساندند.

الـبـتـه هـمين جنايت در شكل ديگرى در عصر ما و حتى به اصطلاح درمترقى ترين جوامع انجام مـى گـيـرد، و آن اقـدام بـه سـقط جنين در مقياس بسيار وسيع به خاطر جلوگيرى از افزايش جمعيت و كمبودهاى اقتصادى است.

(آيـه) دوم : گناه بزرگ ديگرى كه اين آيه به آن اشاره مى كند مساله زنا وعمل منافى عفت است مـى گـويـد: ((و نـزديك زنا نشويد چرا كه عمل بسيار زشتى است و راه و روش بدى است)) (ولا تقربوا الزنى انه كان فاحشة وسا سبيل).

نمى گويد زنا نكنيد، بلكه مى گويد به اين عمل شرم آور نزديك نشويد، اين تعبير اشاره لطيفى به ايـن اسـت كـه آلـودگـى بـه زنـا غـالـبا مقدماتى دارد كه انسان راتدريجا به آن نزديك مى كند، ((چـشـم چـرانـى)) يـكـى از مقدمات آن است ، ((برهنگى وبى حجابى)) مقدمه ديگر، ((كتابهاى بدآموز)) و ((فيلمهاى آلوده)) و ((نشريات فاسد)) و((كانونهاى فساد)) هر يك مقدمه اى براى اين كار محسوب مى شود.

هـمـچـنـيـن خـلـوت بـا اجـنبيه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در يك مكان خالى وتنها) عامل وسوسه انگيز ديگرى است.

بـالاخـره تـرك ازدواج براى جوانان ، و سختگيريهاى بى دليل طرفين در اين زمينه همه از عوامل ((قرب به زنا)) است كه در آيه فوق با يك جمله كوتاه ازهمه آنها نهى مى كند، و در روايات اسلامى نيز هركدام جداگانه مورد نهى قرارگرفته است.

فلسفه تحريم زنا.

.

1ـ پـيـدايـش هـرج و مـرج در نظام خانواده ، و از ميان رفتن رابطه فرزندان وپدران ، رابطه اى كه وجودش نه تنها سبب شناخت اجتماعى است ، بلكه موجب حمايت كامل از فرزندان مى گردد.

زيـرا در جـامعه اى كه فرزندان نامشروع و بى پدر فراوان گردند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مى گردد.

از ايـن گـذشـتـه از عـنصر محبت كه نقش تعيين كننده اى در مبارزه با جنايتها وخشونتها دارد مـحروم مى شوند، و جامعه انسانى به يك جامعه كاملا حيوانى توام باخشونت در همه ابعاد، تبديل مى گردد.

2ـ تـجـربـه نشان داده و علم ثابت كرده است كه اين عمل باعث اشاعه انواع بيماريهاست و با تمام تـشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كرده اند باز آمار نشان مى دهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را ازدست داده و مى دهند.

3ـ نـبـايـد فراموش كرد كه هدف از ازدواج تنها مساله اشباع غريزه جنسى نيست بلكه اشتراك در تـشـكيل زنديگى و انس روحى آرامش فكرى ، و تربيت فرزندان و همكارى در همه شئون حيات از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم ((زنا)) هيچ يك از اينها امكان پذير نيست.

(آيه) سوم : حكم ديگر كه اين آيه به آن اشاره مى كند احترام خون انسانهاو حرمت شديد قتل نفس اسـت مى گويد: ((و كسى كه خداوند خونش را حرام كرده است به قتل نرسانيد مگر (آنجا كه) به حق باشد)) (ولا تقتلوا النفس التى حرم اللّه الا بالحق).

نه تنها قتل نفس بلكه كمترين و كوچكترين آزار يك انسان از نظر اسلام مجازات دارد، و مى توان با اطـمـيـنان گفت اين همه احترام كه اسلام براى خون و جان وحيثيت انسان قائل شده است در هيچ آئينى وجود ندارد.

ولى مواردى پيش مى آيد كه احترام خون برداشته مى شود، و اين در موردكسانى است كه مرتكب قتل و يا گناهى همانند آن شده اند، لذا در آيه فوق با جمله ((الا بالحق)) اين گونه افراد را استثنا مى كند.

البته احترام به خون انسانها در اسلام مخصوص مسلمانها نيست ، بلكه غيرمسلمانانى كه با مسليمن سـر جـنـگ نـدارنـد و در يك زندگى مسالمت آميز با آنهابه سر مى برند، جان و مال و ناموسشان محفوظ است و تجاوز به آن حرام و ممنوع.

سـپـس بـه حق قصاص كه براى اولياى دم ثابت است اشاره كرده ، مى گويد:((وكسى كه مظلوم كشته شود براى ولى او سلطه قرار داديم)) سلطه قصاص قاتل (ومن قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا).

امـا در عـين حال ((او نبايد (بيش از حق خود مطالبه كند و) در قتل اسراف نمايد چرا كه او مورد حمايت است)) (فلا يسرف فى القتل انه كان منصورا).

آرى ! اولـيـاى مـقـتول مادام كه در مرز اسلام گام برمى دارند و از حد خود تجاوزنكرده اند مورد نصرت الهى هستند.

ايـن جـمـلـه اشاره به اعمالى است كه در زمان جاهليت وجود داشت ، و امروزه نيز گاهى صورت مـى گـيـرد كـه احـيانا در برابر كشته شدن يك نفر از يك قبيله ، قبيله مقتول خونهاى زيادى را مـى ريزند ويا اين كه در برابر كشته شدن يك نفر، افرادبى گناه و بى دفاع ديگرى غير از قاتل را به قتل مى رسانند.

(آيه) چهارم : اين آيه چهارمين دستور از اين سلسله احكام را شرح مى دهد نخست به اهميت حفظ مـال يـتـيـمـان پـرداخته و با لحنى مشابه آنچه در موردعمل منافى عفت در آيات قبل گذشت مى گويد: ((و به اموال يتيمان نزديك نشويد))(ولا تقربوا مال اليتيم).

نه تنها اموال يتيمان را نخوريد بلكه حتى حريم آن را كاملا محترم بشماريد.

ولـى از آنـجـا كه ممكن است اين دستور دستاويزى گردد براى افراد ناآگاه كه تنها به جنبه هاى مـنـفـى مـى نـگـرنـد، و سبب شود كه اموال يتيمان را بدون سرپرست بگذارند و به دست حوادث بـسـپـارنـد، لذا بلافاصله استثنا روشنى براى اين حكم ذكر كرده ، مى گويد: ((مگر به طريقى كه بهترين شيوه ها است)) (الا بالتى هى احسن).

بـنـابراين هرگونه تصرفى در اموال يتيمان كه به منظور حفظ، اصلاح ، تكثير واضافه كردن بوده باشد، مجاز است.

الـبـتـه اين وضع تا زمانى ادامه دارد كه به حد رشد فكرى و اقتصادى برسدآن گونه كه قرآن در ادامـه آيـه مـورد بـحث از آن ياد مى كند: ((تا زمانى كه به حد بلوغ (وقدرت) برسد)) (حتى يبلغ اشده).

5ـ سـپـس بـه مساله وفاى به عهد پرداخته ، مى گويد: ((به عهد خود وفا كنيدچرا كه از وفاى به عهد سؤال مى شود)) (واوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤل).

بـسـيـارى از روابـط اجتماعى و خطوط نظام اقتصادى و مسائل سياسى همگى بر محور عهدها و پيمانها دور مى زند كه اگر تزلزلى در آنها پيدا شود به زودى نظام اجتماع فرو مى ريزد.

(آيـه) شـشـم : آخـرين حكم در رابطه با عدالت در پيمانه و وزن و رعايت حقوق مردم و مبارزه با كـم فـروشـى اسـت ، مى فرمايد: ((و هنگامى كه با پيمانه چيزى را مى سنجيد حق آن را ادا كنيد)) (واوفوا الكيل اذا كلتم).

((و با ميزان و ترازوى صحيح و مستقيم وزن كنيد)) (وزنوا بالقسطاس المستقيم).

((چرا كه اين كار به سود شماست ، و سرانجامش (از همه) بهتر است)) (ذلك خير واحسن تاويل).

اصولا حق و عدالت و نظم و حساب در همه چيز و همه جا يك اصل اساسى و حياتى است ، و اصلى اسـت كه بر كل عالم هستى حكومت مى كند، وهرگونه انحراف از اين اصل ، خطرناك و بدعاقبت است ، مخصوصا كم فروشى سرمايه اعتماد و اطمينان را كه ركن مهم مبادلات است از بين مى برد، و نظام اقتصادى را به هم مى ريزد.

(آيه).

تنها از علم پيروى كن :.

در آيات گذشته يك سلسله از اصولى ترين تعليمات و احكام اسلامى راخوانديم در اينجا به آخرين بخش از اين احكام مى رسيم كه در آن به چند حكم مهم اشاره شده است.

1ـ نـخـست سخن از لزوم تحقيق در همه چيز به ميان آورده ، مى فرمايد: ((وازآنچه به آن آگاهى ندارى پيروى مكن)) (ولا تقف ما ليس لك به علم).

نه در عمل شخصى خود از غير علم پيروى كن ، و نه به هنگام قضاوت درباره ديگران ، نه شهادت به غير علم بده ، و نه به غير علم اعتقاد پيدا كن.

و در پـايـان آيه دليل اين نهى را چنين بيان مى كند: ((زيرا گوش و چشم و دل همه مسئولند)) و در برابر كارهايى كه انجام داده اند از انسان سؤال مى شود (ان السمع والبصر والفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤل).

ايـن مـسـؤولـيـتها به خاطر آن است كه سخنانى را كه انسان بدون علم ويقين مى گويد يا به اين طريق است كه از افراد غير موثق شنيده ، و يا مى گويد ديده ام درحالى كه نديده ، و يا در تفكر خود دچار قضاوتهاى بى ماخذ و بى پايه اى شده كه باواقعيت منطبق نبوده است ، به همين دليل از چشم و گـوش و فـكـر و عـقل او سؤال مى شود كه آيا واقعا شما به اين مسائل ايمان داشتيد كه شهادت داديد، يا قضاوت كرديد، يا به آن معتقد شديد و عمل خود را بر آن منطبق نموديد؟!.

نـاديـده گـرفـتـن ايـن اصـل نـتيجه اى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت.

(آيه).

متكبر مباش !.

ايـن آيـه بـه مـبـارزه با كبر و غرور برخاسته و با تعبير زنده وروشنى مؤمنان را ازآن نهى مى كند، روى سـخن را به پيامبر(ص) كرده ، مى گويد: ((و در روى زمين از روى كبر و غرور، گام برمدار)) (ولا تمش فى الا رض مرحا).

((چـرا كـه تـو نمى توانى زمين را بشكافى ! و طول قامتت به كوهها نمى رسد))!(انك لن تخرق الا رض ولن تبلغ الجبال طول).

اشـاره بـه ايـن كـه افـراد مـتـكـبر و مغرور غالبا به هنگام راه رفتن پاهاى خود رامحكم به زمين مـى كوبند تا مردم را ازآمد و رفت خويش آگاه سازند، گردن به آسمان مى كشند تا برترى خود را به پندار خويش بر زمينيان مشخص سازند!.

هـدف قـرآن ايـن است كه كبر و غرور را بطوركلى ، محكوم كند، نه تنها در چهره خاصى يعنى راه رفـتـن چـرا كـه غرور سرچشمه بيگانگى از خدا و خويشتن ، و اشتباه در قضاوت ، و گم كردن راه حق ، و پيوستن به خط شيطان ، و آلودگى به انواع گناهان است.

بـرنـامـه عملى پيشوايان اسلام سرمشق بسيار آموزنده اى براى هر مسلمان راستين در اين زمينه است.

در سـيره پيامبر(ص) مى خوانيم : هرگز اجازه نمى داد به هنگامى كه سوار بودافرادى در ركاب او پياده راه بروند و نيز مى خوانيم : پيامبر(ص) بر روى خاك مى نشست ، و غذاى ساده همچون غذاى بردگان مى خورد، و از گوسفند شيرمى دوشيد، بر الاغ برهنه سوار مى شد.

در حالات على (ع) نيز مى خوانيم كه او براى خانه آب مى آورد و گاه منزل راجارو مى كرد.

و در تـاريـخ امـام مجتبى (ع) مى خوانيم كه با داشتن مركبهاى متعدد، بيست مرتبه پياده به خانه خدا مشرف شد و مى فرمود: من براى تواضع در پيشگاه خدااين عمل را انجام مى دهم.

(آيـه) ايـن آيـه بـه عـنـوان تـاكيدى بر تمام احكامى كه در مورد تحريم شرك وقتل نفس و زنا و فـرزنـدكـشـى و تـصـرف در مـال يـتـيمان و آزار پدر و مادر و مانند آن درآيات پيشين گذشت مـى گـويـد: ((تمام اينها گناهش نزد پروردگارت منفور است)) (كل ذلك كان سيئه عند ربك مكروها).

از ايـن تـعـبير روشن مى شود كه بر خلاف گفته پيروان مكتب جبر، خدا هرگزاراده نكرده است گناهى از كسى سر بزند، چرا كه اگر چنين چيزى را اراده كرده بودبا كراهت و ناخشنودى كه در اين آيه روى آن تاكيد شده است سازگار نبود.

(آيه).

مشرك مشو!.

باز براى تاكيد بيشتر و اين كه اين احكام حكيمانه همگى از وحى الهى سرچشمه مى گيرد، اضافه مـى كـنـد: ((ايـنـهـا از امـور حـكمت آميزى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده است))(ذلك ممااوحى اليك ربك من الحكمة).

اشـاره بـه ايـن كه احكام هم از طريق حكمت عقلى ، اثبات شده است ، و هم ازطريق وحى الهى ، و اصـول هـمـه احـكام الهى چنين است هر چند جزئيات آن را دربسيارى از اوقات با چراغ كم فروغ عقل نمى توان تشخيص داد و تنها در پرتونورافكن نيرومند وحى بايد درك كرد.

سـپـس هـمانگونه كه آغاز اين احكام از تحريم شرك شروع شده بود با تاكيد برتحريم شرك آن را پـايـان داده ، مـى گويد: ((و هرگز (براى خداوند يگانه شريكى قائل مباش و) معبود ديگرى را در كنار ((اللّه)) قرار مده)) (ولا تجعل مع اللّه الها آخر).

((كـه در جـهـنـم افكنده مى شوى سرزنش شده ، و رانده (درگاه خدا) خواهى بود)) (فتلقى فى جهنم ملوما مدحورا).

در حـقـيقت شرك و دوگانه پرستى ، خمير مايه همه انحرافات و جنايات وگناهان است ، لذا بيان اين سلسله احكام اساسى اسلام از شرك شروع شد و به شرك نيز پايان يافت.

(آيـه) اين آيه به يكى از افكار خرافى مشركان اشاره كرده و پايه منطق وتفكر آنها را به اين وسيله روشـن مـى سـازد و آن ايـن كه : بسيارى از آنها معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدا هستند در حـالى كه خودشان از شنيدن نام دختر، ننگ و عارداشتند و تولد او را در خانه خود مايه بدبختى و سرشكستگى مى پنداشتند!.

قـرآن از مـنـطق خود آنها اتخاذ سند كرده ، مى گويد: ((آيا پروردگار شما پسران را تنها در سهم شـما قرار داد و خود از فرشتگان دخترانى انتخاب كرد)) (افاصفيكم ربكم بالبنين واتخذ من الملا ئكة اناثا).

بـدون شك فرزندان دختر همانند فرزندان پسر از مواهب الهى هستند وهيچ گونه تفاوتى از نظر ارزش انسانى ندارند.

ولى هدف قرآن اين است آنها را با منطق خودشان محكوم سازد كه شماچگونه افراد نادانى هستيد براى پروردگارتان چيزى قائل مى شويد كه خود از آن ننگ و عار داريد.

سـپـس در پـايـان آيه به صورت يك حكم قاطع مى گويد: ((شما سخن بسياربزرگ و كفرآميزى مى گوييد)) (انكم لتقولون قولا عظيما).

سخنى كه با هيچ منطقى سازگار نيست و از چندين جهت بى پايه است زيرا:.

1ـ اعـتـقـاد به وجود فرزند براى خدا اهانت عظيمى به ساحت مقدس اواست ، چرا كه او نه جسم است نه عوارض جسمانى دارد، نه نياز به بقا نسل.

2ـ چـگـونـه شما فرزندان خدا را همه دختر مى دانيد؟ در حالى كه براى دخترپايينترين منزلت را قائليد.

3ـ از هـمـه گـذشته اين عقيده اهانتى به مقام فرشتگان الهى است كه فرمانبران حقند و مقربان درگاه او شما از شنيدن نام دختر وحشت داريد، ولى اين مقربان الهى را همه دختر مى دانيد.

(آيه).

چگونه از حق فرار مى كنند؟!.

از آنجا كه سخن در آيات گذشته به مساله توحيد و شرك منتهى شد، در اينجاهمان مساله با بيان روشن و قاطعى دنبال مى شود.

نخست از لجاجت فوق العاده جمعى از مشركان در برابر دلائل مختلف توحيد سخن به ميان آورده ، مـى گـويد: ((و ما در اين قرآن انواع بيانات مؤثر را آورديم تا آنها متذكر شوند ( و در راه حق گام بـردارنـد) ولـى (گـروهـى از كوردلان) جز برنفرتشان نمى افزايد)) (ولقد صرفنا فى هذا القران ليذكروا وما يزيدهم الا نفورا).

در ايـنـجا اين سؤال به ذهن مى رسد كه اگر اين بيانات گوناگون نتيجه معكوس دارد، ذكر آنها چه فائده اى خواهد داشت ؟!.

پـاسـخ ايـن سؤال روشن است و آن اين كه قرآن براى يك فرد يا يك گروه خاص نازل نشده بلكه بـراى كل جامعه انسانى است ، و مسلما همه انسانها اين گونه نيستند، بلكه بسيارند كسانى كه اين دلائل مـختلف را مى شنوند و راه حق را بازمى يابند، و همين اثر، براى نزول اين آيات ، كافى است ، هرچند كوردلانى از آن نتيجه معكوس بگيرند.

(آيـه) ايـن آيـه به يكى از دلائل توحيد، اشاره مى كند كه در لسان دانشمندان وفلاسفه به عنوان ((دليل تمانع)) معروف شده است.

مـى گويد: اى پيامبر! ((به آنها بگو: اگر با خداوند قادر متعال ، خدايان ديگرى بود ـنچنان كه آنها مـى پـندارندـ اين خدايان سعى مى كردند راهى به خداوند بزرگ صاحب عرش پيدا كنند)) و بر او غالب شوند (قل لو كان معه آلهة كما يقولون اذالا بتغوا الى ذى العرش سبيل).

زيرا طبيعى است كه هر صاحب قدرتى مى خواهد قدرت خود را كاملتر وقلمرو حكومت خويش را بيشتر كند و اگر راستى خدايانى وجود داشت اين تنازع وتمانع بر سر قدرت و گسترش حكومت در ميان آنها در مى گرفت.

(آيـه) و از آنـجا كه در تعبيرات مشركان ، خداوند بزرگ تا سر حد يك طرف نزاع تنزل كرده است ، در ايـن آيـه بـلافـاصـلـه مى گويد: ((خداوند از آنچه آنهامى گويند پاك و منزه است و (از آنچه مى انديشند) بسيار برتر و بالاتر است))(سبحانه وتعالى عما يقولون علوا كبيرا).

(آيه) سپس براى اثبات عظمت مقام پروردگار و اين كه از خيال و قياس وگمان و وهم مشركان اسـت ، بـه بـيـان تسبيح موجودات جهان در برابر ذات مقدسش پرداخته ، مى گويد: ((آسمانهاى هـفـتگانه و زمين و كسانى كه در آنها هستند همگى تسبيح خدا مى گويند)) (تسبح له السموات السبع والا رض ومن فيهن).

نه تنها آسمانها و زمين ، بلكه ((هيچ موجودى نيست مگر اين كه تسبيح وحمد خدا مى گويد ولى شما تسبيح آنها را درك نمى كنيد)) (ومن ان شى الا يسبح بحمده ولكن لا تفقهون تسبيحهم).

عـالم شگرف هستى با آن نظام عجيبش با آن همه رازها و اسرار، با آن عظمت خيره كننده اش و با آن ريزه كاريهاى حيرت زا همگى ((تسبيح و حمد)) خدا مى گويند.

بـا ايـن حـال ((او بردبار و آمرزنده است)) (انه كان حليما غفورا) و شما رابه خاطر شرك و كفرتان فـورا مـؤاخـذه نـمـى كـنـد، بـلكه به مقدار كافى مهلت مى دهد ودرهاى توبه را به روى شما باز مى گذارد تا اتمام حجت شود.

آيه ـ شان نزول :.

اين آيه در باره گروهى از مشركان نازل شده كه پيامبر(ص) را به هنگامى كه درشب تلاوت قرآن مـى كرد و در كنار خانه كعبه نماز مى گذارد آزار مى دادند، و او را باسنگ مى زدند و مانع دعوت مردم به اسلام مى شدند.

خداوند به لطفش چنان كرد كه آنها نتوانند او را آزار دهند و شايد اين ازطريق رعب و وحشتى بود كه از پيامبر در دل آنها افكند.

تفسير:.

بى خبران مغرور و موانع شناخت.

به دنبال آيات گذشته اين سؤال براى بسيارى پيش مى آيد كه با وضوح مساله توحيد به طورى كه هـمه موجوات جهان به آن گواهى مى دهند چرا مشركان اين واقعيت را نمى پذيرند؟ چرا آنها اين آيات گويا و رساى قرآن را مى شنوند و بيدارنمى شوند؟!.

آيـه مـى گـويد: ((اى پيامبر! هنگامى كه قرآن مى خوانى ميان تو و آنها كه ايمان به آخرت ندارند، حجاب و پوششى نامرئى قرار مى دهيم)) (واذا قرات القرآن جعلنابينك وبين الذين لا يؤمنون بالا خرة حجابا مستورا).

اين حجاب و پرده ، همان لجاجت و تعصب و خودخواهى و غرور و جهل ونادانى بود كه حقايق قرآن را از ديـدگـاه فـكـر و عـقل آنها مكتوم مى داشت و به آنهااجازه نمى داد حقايق روشنى همچون توحيد و معاد و صدق دعوت پيامبر(ص) ومانند آن را درك كنند.

ايـنـجاست كه مى گوييم : اگر كسى بخواهد صراط مستقيم حق را بپويد و ازانحراف و گمراهى در امان بماند بايد قبل از هر چيز در اصلاح خويشتن بكوشد.

(آيـه) ايـن آيـه اضافه مى كند: ((بر دلهايشان پوششهايى و در گوشهايشان سنگينى)) قرار داديم (وجعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه وفى آذانهم وقرا).

و لـذا ((هـنـگـامـى كـه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد مى كنى آنها پشت مى كنند و روبر مى گردانند)) (واذا ذكرت ربك فى القرآن وخده ولوا على ادبارهم نفورا).

راستى چه عجيب است فرار از حق ، فرار از سعادت و نجات ، و فرار ازخوشبختى و پيروزى و فهم و شعور.

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved