بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 

خاطرات شهدا

 

بخش  کلیپ شهدای شاخص عملیات های دفاع مقدس مستندی از راهیان نور شب خاطره مستند دفاع مقدس کلیپ های بسیج کلیپ های خرمشهر
بخش صوتی مداحی های دفاع مقدس موسیقی فیلم صدای فرماندهان شهید سرود های دفاع مقدس  اشعار مرحوم سپهر وصایای شهدا  

 


 

 

همیشه می‌گفت ‌" از قافله شهدا جامانده‌ام"

روایت برادر سردار شهید تازه تفحص شده از غواصان شهید لشکر عاشورا

فرزند شهید مدافع حرم، مرتضی ترابی کمال با بیان "وجود پدرم سرشار از عشق به شهادت و ارادت به حضرت زینب(س) بود" گفت: مهم‌ترین دغدغه ایشان کمک به دیگران و نسبت به دفاع از حریم اهل بیت(ع) بسیار حساس بود.

 


 

زندگینامه شهيد محمد منتظر قائم و معماي طبس

حمد منتظر قائم در سال 1327 هجري شمسي در يک خانواده‌ي مذهبي و کم بضاعت در شهر فردوس به دنيا آمد. پس از پايان سوم دبستان به يزد نزد اقوام پدري خود رفت و در آنجا به ادامه‌ي تحصيل پرداخت. همزمان با قيام 15 خرداد، محمد همراه پدر، در صف مبارزه با طاغوت درآمد و به تکثير و پخش اعلاميه‌هاي امام خميني پرداخت. او با خلوص خاصي، عکس امام را به شيفتگان مي‌رساند و با همکلاسي‌هايش، بي پروا عليه رژيم شاه بحث مي‌کرد.

 


 

 

 شهید غواص محمد شیخ شعاعی

روایت برادر سردار شهید تازه تفحص شده از غواصان شهید لشکر عاشورا

«شهید محمد شیخ شعاعی»، فرزند علی، متولد 1334 ، اعزامی از استان کرمان که در عملیات کربلای4 و در منطقه عملیاتی ام الرصاص به شهادت رسید.
وی تنها شهید روحانی غواص در عملیات کربلای4 بود

 


 

روایت یک خواب عجیب توسط مدافع حرم

خانم ابراهیم پور همسر شهید مصطفی صدرزاده با نام جهادی «سید ابراهیم» است. مصطفی چند هفته قبل در اطراف حلب به شهادت رسید. ابراهیم پور دو روز قبل از شهادت مصطفی با او صحبت کرد. مصطفی در آن مکالمه یک خواب عجیب از وعده حضرت زهرا(س) را روایت کرده بود.

 


 

پای درد و دل خانواده‌های حجاج جانباخته در فاجعه منا همسر
 جان‌باخته فاجعه مِنا: شوهرم می‌گفت ;این حج بر‌ گردنم می‌ماند"

روایت برادر سردار شهید تازه تفحص شده از غواصان شهید لشکر عاشورا

علی سودی برادر سردار شهید تازه تفحص شده منصور سودی فرمانده اطلاعات عملیات تیپ انصار المهدی(عج) از لشکر ۳۱ عاشورا، خاطره ای از غواصان شهید عملیات کربلای۴ و کربلای ۵ را روایت می‌کند.

 


 

اشک می‌ریخت و می‌گفت" از این عملیات زنده بر نمیگردم"

عملیات کربلای هشت فرا رسیده بود. سیدمحمود شب عملیات طبق رسم شب های عملیات با دوستانش وداع کرد. او که به پهنای صورت اشک می ریخت به فرمانده اش گفت از این عملیات برنمی گردم.

 

روایت برادر سردار شهید تازه تفحص شده از غواصان شهید لشکر عاشورا

روایت برادر سردار شهید تازه تفحص شده از غواصان شهید لشکر عاشورا

علی سودی برادر سردار شهید تازه تفحص شده منصور سودی فرمانده اطلاعات عملیات تیپ انصار المهدی(عج) از لشکر ۳۱ عاشورا، خاطره ای از غواصان شهید عملیات کربلای۴ و کربلای ۵ را روایت می‌کند.

 


 

روایت «شیر صحرا» از «محمود کاوه»

محمود کاوه دوران تحصیلات ابتدایی خود را در چنین شرایطی سپری کرد. از آنجا که خواست پدرش به هنگام تولد محمود این بود که وی را در سلک صالحان و پیروان واقعی مکتب اسلام قرار دهد

 

«شهیداسماعیل فرجوانی»
روایتی از دیدار مادر شهید با فرزند بی سرش

روایتی از دیدار مادر شهید با فرزند بی سرش

حاج صادق آهنگران در بخشی از خاطرات خود می نویسد:
«اسماعیل فرجوانی» ،فرمانده ی تیپ یکم لشکر7 ولی عصرعجل الله تعالی فرجه بود. اودریکی ازعملیات
هامجروح گردید و یک دستش قطع شد.

 

شهدای تدارکات و پشتیبانی-10
سرداری که از نیروهایش خجالت می کشید + تصاویر

همیشه می گفت من لیاقت ندارم که فرمانده این بچه ها باشم. اینها همه نماز شب می خوانند. اون وقت من به آنها دستور می دهم من از روی هر کدام از آنها خجالت می کشم.

 

زندگینامه شهید حسین لشکری (1331- 1388)
نخستين اسير و آخرين آزاده جنگ

همسر عزیزم سلام، حالت چطور است. ان شاءالله که خوب هستی. حال علی چطور هست و به یاری خدا او هم که خوب هست.
من این نامه را برای اولین بار برایت می نویسم. امروز ملاقات با نمایندهٔ صلیب سرخ داشتم و مشخصات مرا ثبت کرد و گفت که از این به بعد می توانم نامه برایت بنویسم. من نمی دانم که چقدر این حرف ها درست هست و ما می توانیم نامه برای همدیگر بنویسیم ولی من هنوز شک دارم و اگر آن نامه به دست تو رسید، برایم آدرس محل زندگی خودت را بنویس تا نامه های بعدی را به آنجا بفرستم.

 

شهدای تدارکات و پشتیبانی-9
روایت زندگی یک چریک مبارز از شاگردان دکتر چمران/ شهیدی که داوطلبانه خود را به ساواک معرفی کرد

آن سال‎ها، در زمان دستگیری و شکنجه‌های بعد از آن، مجید اگر اطلاعاتش را فاش می‌کرد، ساواک قادر به شناسایی و دستگیری عده زیادی از مبارزین دانشگاه و مسجد می‌شد؛ اما دهان مجید به گفتن نام هیچ مبارزی باز نشد. هیچ شکنجه‌ای نتوانسته بود قفل دهان او را باز کند.

 

 شهدای تدارکات و پشتیبانی-8
سرداری با پنج نشان جانبازی + تصاویر

این شهید بزرگوار در طول دوران دفاع مقدس چندین بار مجروح گردید، اما هر بار دلبستگی‌اش به جبهه و بچه‌های خط مقدم او را از بیمارستان به مناطق جنگی کشاند تا اینکه سرانجام در عملیات تکمیلی کربلای ۵ به دریافت نشان شهادت نائل آمد.

 

دختر شهید عماد مغنیه : پدرم آرزوی آزادی فلسطین را در سر داشت

دختر شهید عماد مغنیه با بیان برخی ویژگی‌های این شهید بزرگوار به‌عنوان یک پدر و یک فرمانده مقاومت، گفت: پدرم رؤیای آزادی فلسطین را در سر داشت.

 

شهیدی که سید حسن او را اولیاءالله نامید

ویرانی های جنگ ۳۳ روزه به تعبیر رهبری انقلاب قرار بود ویروسی باشد که شیرینی پیروزی در جنگ ۳۳ روزه را به کام جبهه مقاومت تلخ کند .اسرائیلی ها آنقدر در این جنگ تاسیسات عمومی و خدماتی و پل و مدرسه و بیمارستان و ... را زدند تا نه تنها مسیحیان و اهل تسنن بلکه شیعیان را هم رو به روی سید مقاومت قرار دهند .

 

سرداری که به خانه‌ای زیر پونز نقشه رضایت داد

امروز 40 روز از خاکسپاری شهید حاج سید حمید تقوی می‌گذرد. شیرمردی که وقتی از خدماتش در سپاه پاسداران بازنشسته شد، خودش را خانه‌نشین نکرد و زندگی جدیدی را با فعالیت‌های جهادی در قلب عراق آغاز کرد.

 

شهیدی که به NBA علاقه داشت!

یکبار با هم نشسته بودیم مسابقه تیم اورلاندو مجیک را که تیم محبوب محمودرضا بود تماشا می‌کردیم. محمودرضا به «شکیل اونیل» بازیکن معروف این تیم علاقه زیادی داشت و طبق معمول شروع کرد به تعریف کردن از این بازیکن که من حرفش را قطع کردم و گفتم: هر چقدر هم حرفه‌ای باشد، به مایکل جردن که نمی‌رسد! گفت: شکیل اونیل با همه فرق دارد.

 

«شهید فوزیه شیردل» از فیلم «چ» تا واقعیت در پاوه؛ شهیدی که ۳۵ سال گمنام بود

 شهید «فوزیه شیردل»، همان پرستار شهید فیلم «چ» ابراهیم حاتمی‌کیا، به گفته خواهرش این شهید سی و پنج سال گمنام بوده و کسی او را نمی‌شناخته است.

 

روایتی از لحظات‌ آخر زندگی‌ شهید نوروزی

مهدی شجاعانه ایستاد و تا آخرین فشنگش را هم ایستاده و به زانو شلیک کرد اما دیگر جانی برایش نمانده بود نفسش به شماره افتاده بود و مدام یا حسین(ع) می‌گفت.

 

سرداری که مرد کارهای بزرگ بود + تصاویر

باخدا عهد بسته بود تا بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.

 

سرداری که پدرش به عشق او اسیر شد+تصاویر منتشر نشده

در اردوگاه اسرای جنگی دوباره تعدادی اسیر جدید را آورده‌اند.لحظاتی می‌گذرد. درِ دخمه که باز می‌شود حمدالله در میان اسرای تازه‌وارد چهره آشنای پدر را می‌بیند. دیدن اسارت پدر، سختی اسارت را برایش دوچندان می‌کند.

 

نجابتش باعث شد پاسخ مثبت بدهم

سمانه علی‌کاهی گفت: رضا مظلومیت خاصی داشت، بسیار نجیب بود و هنگام صحبت‌کردن نگاهش به زمین بود به نوعی می‌توانم بگویم همین خصوصیات باعث شد که به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت بدهم.

 

شهیدی که شهادتش دل رهبر را سوزاند

رهبر انقلاب فرمودند: مصطفی احمدی روشن، شهیدی که شهادتش دل ما را سوزاند... امام را درک نکرد، جنگ را درک نکرد، دوران انقلاب را درک نکردند، اما این‌جور با شجاعت، با شهامت درس می‌خوانند، تحصیلات می‌کنند، مقامات عالی را طی می‌کنند.

 

«علم‌الهدی» الگوی مقاومت لبنان بود

دکتر سید حمید علم‌الهدی برادر کوچکتر شهید علم الهدی: سید حسین بسیار مودب و منظم و مومن و خیلی اجتماعی، صمیمی ‌و شوخ بود.

 

غفاري، مبارزي بي باك و نستوه +تصویرسازی و پوستر

آيت الله غفاري با روحية قوي در بازجوييهاي انجام شده عملاً مآموران را در نيل به اهدافشان ناكام ميگذارد و همواره در تمامی بازجوییها و نوشته ها از امام با عظمت یاد می کرد. حتی بارها دستگیری و شکنجه های بسیار هم ایشان راهی که استوار در آن قدم نهاده بود بازنگذاشت، در این مطلب به صورت خلاصه به زندگی نامه شخصی و مبارزاتی و علمی ایشان می پردازیم.

 

سرداری که با یک پا می جنگید / دوباره دختر سه ساله ای یتیم شد

در بین مصیبت‌های امام حسین (ع) بیشتر از همه برای سه‌ساله امام حسین اشک می‌ریخت و عاقبت هم وقتی دخترش سه سال بیشتر نداشت به شهادت رسید.

 

ماجرای احداث پل روی هور که منجر به کشف پیکر ۷۰۰ شهید شد

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح گفت: در بعضی نقاط برای انجام کار تفحص حتی جاده‌ها قطع شده بود. جاده سیدالشهدا از این جمله بود. گفتم خدایا تکلیف ما اینجا چیست؟ وسط هور در دریا و این همه آب. می‌بایست پل بزنیم ...

 

شهیدی که با یک کلمه 4 اسیر گرفت /سرداری که در لحظه شهادت روزه بود

اين شهيد عزيز ما مظلوم و گمنام بود در عين اينكه تمام امور لشكر را به تنهايي مي چرخاند اما هيچ جا حاضر نبود اسمي از ايشان برده شود وقتي ما از تبليغات لشكر يك عدد فيلم ايشان را خواستيم اصلا وجود نداشت...

 

انحرافی ها عامل وحدت را ترور کردند +تصویرسازی و اینفوگرافی

اگر اتحاد حوزه و دانشگاه به هم بخورد ما درجا خواهیم زد و با احتمال زیاد شکست خواهیم خورد. و در تداوم انقلاب و در ادامه جنبش ملت ایران تا رسیدن به پیروزی نهایی ضرورت دارد این دو قشر با هم متحد باشند.

 

وعده امام حسین(ع) به شهید مدافع حرم

منابع خبری لبنانی چندی پیش گزارش داده‌ بودند که نیروهای حزب الله توانستند پیکر شهید ذوالفقار حسن عزالدین را که تروریست‌‌های تکفیری پس از به شهادت رساندن وی با خود برده بودند پس بگیرند. اما این خبر از سوی خانواده این شهید و حزب‌الله و مقاومت اسلامی تایید نشده است و بدون شک پیکر شهید کماکان در تصرف تکفیری‌های داعش قرار دارد.

 

خبرنگاری که شیفته اصغر وصالی شد

کمتر کسی هست که فیلم «چ» را دیده باشد و شهید اصغر وصالی را نشناخته و برایش شخصیت، زندگی و فعالیت این شهید بزرگوار جالب نشده باشد؛ فرمانده مقتدری که در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد و دوره‌های چریکی را در میان مبارزان فلسطینی طی کرد و پس از ورود به ایران، توسط رژیم شاه بازداشت شد.

 

تصاویر منتشر نشده از سردار گمنام انقلاب / اطاعت از امر ولی یعنی این!

معتقد بود: "ما به جنگ آمده‌ایم، نه آتش بازی، هر کجا که مسوولان تشخیص دهند، ما آماده‌ایم ... جنگ برای ما یک وظیفه شرعی است، آن هم در هر مسوولیتی و مکانی که باشد، اگر ادای وظیفه در جنوب باشد، بسم الله ! اگر در غرب است ... اگر در مریوان ...، آماده ایم."

 

پدری که او را به نام پسرش می‎شناسند / شهیدی که غنیمت های مدرن را جمع آوری می کرد+تصاویر

و حالا حاج حسین افتخار می‌کند که مردم او را به نام‌ پسرش می‌شناسند و می‌گویند:حاج حسین، پدر شهید احمد حجازی!

 

ماجرای شهیدی که حضرت زهرا(س) اجازه جبهه رفتنش را گرفت

ای پدران و مادران مبادا از رفتن فرزندان‌تان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی‌توانید جواب حضرت زینب(س) را بدهید. مانند مادر وهب جوانان‌تان را به جبهه بفرستید و حتی جسد او را تحویل نگیرید

 

مادر آخرین شهید در فتنه۸۸: بچه‌های علیرضا نه پول دارند نه پارتی، نه حمایت بنیاد شهید

شهید,شهید ستاری,شهید علیرضا ستاری,علیرضا ستاری,فتنه,فتنه 88,پارتی,پول,شهید فتنه,بنیاد شهید

مادر یک شهید در فتنه۸۸ از فضاسازی رسانه‌ها برای عدم محاکمه سران فتنه ناراحت است. می‌گوید: ۴سال طول کشید تا ثابت شد، جانباز است. جانباز ۷۵درصد سپاه بود، اما بنیاد شهید فقط ۴۰ درصد به او داد. فراموش شدن او ظلم درحق همه شهدای فتنه است.

 

چه ‌کسانی و چگونه یگان موشکی سپاه را تأسیس کردند / "این ۱۳ نفر" + عکس و جزئیات کامل

"پس از مذاکرات و بی‌هیچ تعللی تشکیل یگان موشکی در دل توپخانه سپاه پاسداران کلید خورد و «۱۳ نفر» از نیروهای باسابقه توپخانه به‌همراه چند نفر مترجم برای گذراندن آموزش به‌کارگیری موشک رهسپار سوریه شدند".

 

جمله‌ ی رهبر انقلاب برای شهادت ح اج حسن

همسر شهید طهرانی مقدم با اشاره به حضور سرزده رهبر انقلاب در منزل شهید پس از شهادت ایشان گفت: حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که ۲۵ سال حاج حسن را از نزدیک می‌شناختند و فرمودند: «من خودم مصیبت زده‌ام و این جمله خیلی‌ها را به یاد جمله امام (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مضمون انداخت.

 

برادر شهید رئیس صداوسیما را بشناسیم

شهيد جواد سرافراز استعداد عجيبي در تشكيلات و انسجام نيروها داشت و در برنامه‌هايي كه به ابتكار او و ديگر يارانش طراحي مي‌شد، انسجام و توان و مديريت تشكيلاتي به وضوح قابل ملاحظه بود. با مساعدت شهيد سرافراز و همفكرانش، انجمن اسلامي دانشجويان به سرعت در ديگر شهرهاي هند تشكيل شد. او معتقد بود در مبارزه بايد با برنامه و به طور منسجم پيش رفت و همين امر از او چهره‌اي شاخص و مبارز ساخته بود.

 

شهیدی که جبهه را به تحصیلات ‌عالیه ترجیح داد

خاطره,وصیت نامه,شهید,شهادت,خاطره شهید,سهمیه,ولایت فقیه,ولی فقیه,عیل عهدی,پشتیبانی

هرچه خانواده اسرار کردند او جبهه را برگزید و در جواب آنها گفت: جوانان این مملکت و دوستانم در جبهه ها هستند و از این کشور دفاع می کنند ، شایسته نیست من به دانشگاه بروم. حضرت امام ، جنگ را محور می داند و ما مطیع امر امام و رهبرمان هستیم.

 

سردار شهید محمد رضا عسگری جانشین لشگر 25 کربلا

برويد و بسيجی باشيد. تنها نام بسيجی روی خودمان گذاشتن هم چيزی را درست نمی‌كند، بايد تفكر بسيجی را گسترش داد. دشمن از همين تفكر می‌ترسد...

 

ماجرای تمرین تسخیر ۲ساعته مراکز مهم تهران

خاطره,وصیت نامه,شهید,شهادت,خاطره شهید,سهمیه,ولایت فقیه,ولی فقیه,عیل عهدی,پشتیبانی

«اشباح قدرتمند» شاید تنها توصیفی باشد که بتواند قدرت نهفته در پس چهره‌های آرام و خندان و شوخ‌طبعی آنها را توصیف کند؛ مردانی که تنها یادگار رشادت‌های آنها، فرنچ‌های روی سینه و بازوی‌شان است...

 

حاج‌ قاسم سلیمانی بر بالین برادر شهیدش+ تصویر

قاسم سلیمانی,سلیمانی,عکس سلیمانی,سردار سلیمانی,سپاه,سپاه قدس,فرمانده سپاه قدس,برادر قاس سلیمانی,حاج قاسم سلیمانی,عکس قاسم سلیمانی

دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.

 

جای خالی پدر با "سهمیه" پٌر نمی‌شود

خاطره,وصیت نامه,شهید,شهادت,خاطره شهید,سهمیه,ولایت فقیه,ولی فقیه,عیل عهدی,پشتیبانی

فرزند شهید علی عهدی گفت: پدرم در وصیت‌نامه خود به پشتیبانی از ولایت فقیه تأکید داشتند و بر نماز جمعه و ازدواج جوانان سفارش ویژه کرده بودند.

 

نامه «شهید محمد جعفری منش» که فرصت ارسال به «امام خامنه‌ای» نیافت

نامه شهید,شهید,شهید جعفری منش,امام خامنه ای,خامنه ای,خاطره شهید,دیالیز,ورامین,جانباز,مقاومت

این اواخر خودش هم می‌دانست دیگر زیاد دوام نمی‌آورد. بی تاب دیدن آقا شده بود. چند ماه پیش بود که به ما گفت: اینطور نمی‌شود. خودم باید یک نامه برای آقا بنویسم و بگویم که دوست دارم ببینمشان. این نامه نوشته شد اما فرصت ارسال نیافت.

 

حکم اعدام به خاطر یک لیوان آب!

حکم,اعدام,لیوان آب,آب,صدام,خاطره,خاطره هدا,عملیات,اسرا,عراقی عکس بزرگی از صدام آنجا نصب کرده بودند که روز سوم- چهارم، به دست بچه ها تکّه تکّه شد. هنگام عبور از میان شهر، مردم برای تماشای اسرا به خیابان آمده بودند. بعضی ها ناراحت بودند و بعضی خوشحالی می کردند.

 

پشتیبانی از ولایت مطلقه فقیه رمز موفقیت شهید

پشتیبانی,شهید,شهادت,کاوه,رمز,ولایت,ولایت فقیه,همسر شهید کاوه,ولایت مطلقه,خاطره شهید همسر شهید محمود کاوه در سالروز شهادتش گفت: سه اصل خلوص نیت، اهمیت به بیت المال و پشتیبانی از ولایت مطلقه فقیه رمز موفقیت شهید کاوه بود و صداقت و دوری از غیبت مهمترین خصوصیت اخلاقی شهید کاوه بود.

 

مادر شهید تازه‌شناسایی شده: ۳۲ سال انتظار کشیدم ، انگار وسط شعله‌های آتش، خاکستر می‌شدم

مادر شهید علی‌مددی می‌‌گوید: اینکه شما می‌پرسی انتظار چگونه بود مثل این است، حال کسی را پرسیده باشی که در آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی‌مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می‌شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟

 

پدرم را میان شهدای گمنام حس می‌کردم؛ بازگشتش حکمتی دارد

علی‌اصغر اصغری ترکانی می‌گوید: وقتی سال‌ها از شهادت پدرم گذشت و زمان طولانی شد، دیگر درمیان شهدای گمنام پدرم را حس می‌کردم. یکی از علایق ایشان بود که گمنام بماند، بازگشت پیکرش قطعا حکمتی دارد که هنوز نتوانسته‌ام آن را حلاجی کنم.

 

 تنها زمانی که شهید در پاوه گریه کرد

شهید چمران در مورد حماسه پاوه می‌گوید: در این چند روز مصیبت، می‌توانم به جرأت بگویم که حتی یک قطره اشک نریختم و با این که در درون خود گریه می‌کردم؛ در ظاهر، قدرت خود را به شدت حفظ می‌کردم تا لحظه‌ای که در فرمانداری ...

 

«شیرمرد کانی‌مانگا» دیگر نفس نمی‌کشد...

مسئولان ورسانه‌هایشان آسوده بخوابند؛ «شیرمرد کانی‌مانگا» دیگر نفس نمی‌کشد...

وقت آنست که اعلام کنیم آقایان مسئول و رسانه‌‌های خاص که نور چشمی مسئولانید، دیگر آسوده بخوابید که جعفری منش به شهادت رسید و جعفری‌منش‌های این شهر همه در آستانه از دست رفتند.

 

شهید مدافع حرم

«محمود یک طلبه معمولی نبود. از همان ابتدا نسبت به مسائل سیاسی و فرهنگی ایران و افغانستان و کشورهای دنیا توجه داشت. تربیت شده حوزه علمیه‌ای بود که امام خمینی‌ها رنگ انقلاب و استقامت را جور دیگری به آن داده بودند.» این‌ها گفته‌های پدر طلبه جوانی است که بعد از بازگشت از سوریه پاهایش در خاک سرزمین عمه سادات جا مانده بود.

 

جا مانده

متن موجود گوشه ای از سرگذشت 45 روز از زندگی یک بسیجی ساده و بی ادعا که به قول خودش انگار 45 سال طول کشیده که حالا بعد از گذشت سالها که ترجیح داده بود تو دلش بمونه برای همه یا لااقل اونایی که دلشون برای عزت و سربلندی این مملکت می تپه بیان کنه.
جا مانده ای که تنها بازمانده از گردان یا زهرا بوده و شاهد شجاعت ها و دلاوری های همرزمانش که وجودشون رو برای عزت و استقلال این مملکت تقدیم کردند.

 

سردار شهیدی که در 10 سالگی پیش‌نماز شد

سردار شهید مصطفی مانیان که در 10 سالگی پیش‌نماز مدرسه و مکبر و مؤذن مسجد محله بود، چند ماه قبل از شهادت زمانی که همسرش خبر قبولی در رشته الهیات دانشگاه را تلفنی به او داد، بی‌درنگ پاسخ داد: دانشگاه الهیات من همین جبهه‌هاست.

 

روزی که مردم یزد عزادار شدند

شهید محوري بودند براي بيشتر فعاليت‌های نه فقط يزد، بلكه سراسر كشور و اين به خاطر اين بود كه آيت‌الله صدوقي شخصيت روحاني محترم و معتبري بودند كه نظرات، تشخيص‌ها و پيشنهادهاي ايشان،در امور شهرستان‌هاي ديگر هم اثر مي‌گذاشت.

 

تا مدت‌ها نمی‌دانستم سمت احمد در سپاه چیست

جاوید الاثر,حاج احمد متوسلیان,متوسلیان,احمد متوسلیان,حاج احمد,لبنان,فرمانده,سپاه,بسیجی

محمد متوسلیان :
یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیاتی در پاوه زخمی شده بود. ما اینها را از تلویزیون می دیدیم. واقعا اطلاعی از فعالیت‌های احمد نداشتیم.
 انتظار برای بازگشت برادر کوچک تر را به راحتی می توان در چهره‌اش دید. او خود می داند که سال‌ها مادر بزرگوارش در انتظار یوسفش چشم به راه دارد. خاطراتی از دوران نوجوانی و جوانی احمد متوسلیان که یاد روزهای دور را برای ما زنده کرد.

 

نذرهای یک شهید برای اعزام به جبهه

1-دو روز روزه بگيرد
2-تعداد1010 بار صلوات بفرستد
3-پنج بار تسبيحات حضرت زهرا(س) را بگوید
4-مبلغ 100 ریال در راه خدا صدقه بدهد
5-به زيارت حضرت عبدالعظيم حسني(ع) در شهرري برود
6-مبلغ 50 ریال براي کمک به هزينه هاي حرم، به داخل ضريح حضرت عبدالعظيم (ع)بياندازد.
 

تنها نظامی که مقام معظم رهبری به او اقتدا کرد/شهیدی که امام از خبر شهادتش شوکه شد +تصویر سازی

سردار شهید علی اکبر شیرودی,شهید شیرودی,خلبان,هلیکوپتر,بالگرد,بازی دراز,سیمرغ,تصویر سازی,عباس گودرزی,نقاشی چهره

او با بیش از 2500 ساعت، بالاترين ساعت پرواز جنگی را در جهان داشت و با بيش از 40 بار سانحه و بيش از 300 مورد اصابت گلوله بر هليكوپترش باز هم سرسختانه جنگيد.

 

 من نان امام زمان را نمی‌خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!

شهید شاه آبادی,شاه آبادی,مرحوم,شهید,روحانی,نماینده مجلس,امام خمینی,جبهه,سجده,آیت الله مشکینی,شیخ مهدی شاه آبادی

در پاسگاه، رئیس رو به روحانی کرد و گفت: چرا از شخص اول مملکت تعریف نمی‌کنید!حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد: «من نان امام زمان را نمی‌خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!»

 

 شهیدی که غرور آمریکایی ها را شکست

شهید نادر مهدوی,جنگ با آمریکا,خلیج فارس,آمریکا,کشتی بریجتون,جنگ,خلیج فارس,غرق شدن,قایق های تندرو,سپاه,امام خمینی,هلیکوپتر,ناو,نبرد با آمریکا

شهید نادر مهدوی از شاخص ترین شهدای ضد امریکایی است که با ناوگروه ذوالفقار کابوسی برای آمریکا در خلیج فارس بود

 

شهیدی که مفقودالاثر شدن رادوست داشت

 .بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌‌ای از من باقی نماند و مفقودالأثر شوم

 

آخرین خداحافظی با پدر + تصاویر

 آخرین ملاقات‌های فرزندان دهه ۵۰ و دهه۶۰ با پدران شهیدشان اگرچه در ۸ سال دفاع مقدس که هر روزخبر شهادت رزمنده‌ای و پیکر غرق به خون شهیدی به شهر می‌آمد طبیعی جلوه می‌کرد. اما لازم است برای مرور رشادت‌‌ها به تصاویر معصومانه‌شان رجوع شود. 

 

کوچک‌ترین رزمنده دفاع مقدس کیست؟

 با یازده بار رفتنم به جبهه در کل ۴۴ مرتبه زیرِ پای سرنشینان خودروهایی بودم که به طرف منطقه می‌رفت.

 

رفتار شهید کاوه با اسرای عراقی

 نفس‌هایی که سال‌ها به شماره افتاده‌اند، چشم‌های پرفروغشان که به امید شهادت لحظه شماری می­‌کنند، شاید تنها واژه "ایثار" بتواند تفسیرگر رشادت این دلاورمردان باشد.جانبازان.

 

ماجرای تشویقی سپاه به یک فرمانده/توجه شهید برونسی به حفظ بیت المال

شهيد برونسي رفته بود مكه.  وقتي برگشت، با همسرم رفتيم ديدنش. خانه‌شان آن موقع، در كوي طلاب بود. قبل از اين كه وارد اتاق بشويم، توي راهرو چشمم افتاد به .يك تلويزيون رنگي، با كارتن و بند و بساط ديگرش

 

زبان فرمانده عراقی در دستان «شاهرخ»

مرتب می گفت: من نمی دونم، باید هر طور شده کله پاچه پیداکنی! گفتم: آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصره شده غذاهم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟

 

عکس بهترین های دهه شصت

چهره های نورانی که صافی دل های صاحبانش را فرباد می زند، پیراهن های پارچه ای که همه روی شلوار ها است، با شلوارهای ارزان قیمتی که گاهی خاکی است .و گاهی .لجنی و صورت هایی با محاسن تنک و دلنشین

 

نو‌عروسی که به دست منافقین به شهادت رسید

 یکی از شب‌های شهریور سال ۶۰ منافقین وقتی مطمئن شدند مردی در خانه نیست در حالی که سفره شام پهن بود در حیاط را می‌زنند و به محض اینکه منیره به جلوی در منزل می‌رود، نارنجک را داخل خانه پرت می‌کنند 

 

شناسایی شهید گمنام توسط مادرش+عکس

 « هیچی نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.

 

تصاویر / مردی که متعلق به «نهضت روح الله» بود

 «حاج داوود کریمی»آن مجاهدِ زجرکشیده، با بسیاری از هم ردیفان خود اختلاف سلیقه و مرام داشت اما بر سر میراثِ حضرت روح الله، با هیچ کس، حتی رفقا و هم قطاران قدیمی اش معامله نکرد و به پای آن ایستاد؛ افتخار و توفیقی که نصیب جمعی از مدعیانِ هم سفره گی با او، نشد.

 

دردهای ناگفته عباس بابایی

 پرسیدم: چه اتفاقی افتاده عباس؟ به کجا می‌روی؟ او که با دیدن من غافلگیر شده بود، اندکی ایستاد و گفت: پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می‌برم. کسی را ندارد و مدتی است که به حمام نرفته...

 

این خروس‌ها تخم‌گذارند!

 رهبر انقلاب با اشاره به خاطره‌ای از شهید اندرزگو تعریف کردند: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که چند خروس در عقب موتور خود داشت. زنبیل را که کنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجک و اسلحه است

 

مراسم عروسی یک فرمانده در مسجد

 مراسم شب هفت محمدرضا ناگهان خانم دانش دست من را گرفت و گفت: این دختر نامزد علیرضا است و من امشب نامزدی آنها را اعلام می‌کنم. مجلس بهم ریخت و همه شروع کردند به پچ پچ ‌کردن، می‌گفتند: ایشان به خاطر شهادت پسرش محمدرضا دیوانه شده.
 

توسل به حضرت زهرا(س) در میانه میدان

 همه آماده شروع عملیات بودند، اما پشت یک میدان مین گیر افتاده و مانده بودند. شهید مصطفی ردانی پور به حضرت زهرا(س) متوسل شد و لحظاتی بعد قرآن را باز کرد و به آیات آن نگاه کرد.
 

کم سن و سال‌ترین طلبه شهید+عکس

تنها پسر خانواده مؤمنی بود؛ مادرش بعد از کلی نذر و نیاز و توسل به امامزاده‌های ایلام، علی را از خداوند گرفت؛ آن هم در ماه مبارک رمضان و شب شهادت حضرت علی(ع). علی تنها برادر و نورچشمی ۵ خواهر بود تا اینکه در یازده سالگی رفت پی طلبگی و در ۱۵ سالگی به شهادت رسید؛
 

نمازی که مانع نقص عضو شد

 به امام زمان(عج) متوسل شدم و با آن امام عزیز، خیلی درد دل کردم و نذر کردم که اگر پایم خوب شود و از دست این تیم پزشکی نجات پیدا کنم دو هزار رکعت نماز به نیت آقا بخوانم.
 

همه سرمایه‌های یک زن

 سه برادر در حساس ترین نبردهای های سال های دفاع مقدس، بر خاک افتادند و مادرشان، پیکر آنان را تا بهشت زهرای تهران مشایعت کرد.
 

 گریه کردن حاج احمد برای بسیجی ۱۷ ساله

 دویدم سمت درب بیمارستان. از کنار دیوار رفتم و همین که در راهرو پیچیدم و چند قدم آن طرف‌تر احمد را دیدم. چهره‌اش غضبناک بود. ترسیدم؛ خواستم برگردم که حاجى گفت: کجا؟
 

شهیدی که عراقی ها برایش ختم گرفتند

 مادر شهیدان حسن، عباس و حسین صابری گفت: عباس آقا در دوران تفحص شهدا به عراقی‌ها هدیه می‌داد تا آنها در روند این کار با گروه همکاری کنند؛ با آنها با مهربانی رفتار می‌کرد؛ بعد از شهادتش هم عراقی‌ها ۵۰ هزار تومان خرج کردند و برای پسرم مراسم ختم گرفتند.
 

خاطره خواندنی یک خلبان از شهید چمران

حس کنجکاوی ام باعث شد تا خودم از او دعوت نمایم . وقتی به چشمانش نگاه کرده و خودم رو معرفی کردم ، صلابت خاصی در چهره اش دیدم . کلام او که با سادگی خاصی ادا می شد به دل می چسبید،خلاصه دست او رو گرفته و به کابین اوردم . و این اولین باب آشنایی ام با او بود.
 

رای دادن پس از پایان عملیات+تصاویر

 کسی حواسش نبود که امروز روز انتخابات ریاست جمهوری است. به همه چی فکر می‌کردند الا رأی دادن. ساعت ۷ صبح رسیدیم مقابل ایستگاه صلواتی پل کرخه. بچه‌ها با داد و فریاد ماشین‌ها رو متوقف کردند. همه با تجهزات کامل از ماشین ها پیاده شدند و سمت درب ورودی صلواتی هجوم بردند.
 

ماجرای گواهینامه رانندگی یک فرمانده تیپ

 شهید برونسی، فرمانده تیپ که شد. به اجبار یک ماشین تحویل گرفت؛ یک راننده هم می‌خواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد.
 

ماجرای مرسدس بنز +فیلم

 در مقابل درِ ورودى مقر، نیروهاى پست بازرسى «لحدى» متوجه یک دستگاه مرسدس بنز سفید رنگ شخصى شدند که روبه روى مقر توقف کرده بود. راننده با دیدن‏ شک و ظن نگهبانان، مسافتى را دنده عقب رفت و سعى کرد به آن‏ها توجهى نکند.
 

مهندس ذوب‌ آهن که جانشین سپاه کردستان شد

شهید حبیب خلیفه سلطانی پانزدهم اردیبهشت 1328، در شهرستان اصفهان چشم به جهان گشود. بیست و سوم اردیبهشت 1361، با سمت قائم مقام سپاه منطقه هفت در ساوه بر اثر سانحه رانندگی به شهادت رسید.
 

مسافر قله‌های فتح نشده اسلام باشید

شهید شرعی هرچند روحانی بود اما در جمع بچه های مهندسی جهاد مسئول تبلیغات و نماز جماعت نبود. پیک موتوری بود و تیکه کلام همیشگی اش این بود که: «بگویید چه کار کنم؟».

 

عملیات والفجر ۸

ماجرا از آنجا یی شروع شد که لشگر ۲۷ از اردوگاه کرخه به سمت اردوگاه کارون حرکت کرد در مدت کوتاهی که در کارون بودیم (شاید حدود ۲۰ روز) کمتر روزی شاهد آفتاب بودیم ومرتب هوا یا ابری ویا بارانی بود.
 

فرزند عزیز امام در انتظار شهادت

شهید مرتضی مطهری که از اساتید حوزه و دانشگاه و از جمله نظریه پردازان انقلاب اسلامی بود، در ۱۲ اردیبهشت ۵۸ توسط گروه منحرف فرقان به شهادت رسید.

 

شهیدی که پیکرش ۱۱ سال دیر آمد

ناصر روز ۲۱ بهمن ۵۷ با فعاليت در کميته‌هاي مردمي، به مبارزه با دشمنان انقلاب اسلامي ادامه داد. 

 

غافلگیری به روش حاج همت

تمام راه حاج همت حرفی نزد. سرنشینان خودرو سعی کردند تا با هر بهانه‌ای مقصد را از او بپرسند، ولی حتی در لابه‌لای شوخی‌هایی که می‌کردند نتوانستند حرفی از همت بشنوند. او تنها می‌گفتم: «بعداً خواهید فهمید.»

 

وصیتی که باید مسئولین بخوانند

از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم كه در مقابل آن افرادی كه نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند، ایستادگی كنید و با جدیت هر چه تمام تر جلو این فسادها را بگیرید.
 

سرداری که در آینده هم او را نخواهیم شناخت

از روز آشناییم با او در آسایشگاه عملیات سپاه سردشت که برای اولین بار در مورخه 21/1/64 با همدیگر و بسیاری از یاران سفرکرده و بازمانده از سفر نان و سیب زمینی خوردیم تا امروز که او ما را به جای گذاشت و رفت یک ذره از ارزشهای اصولی و اعتقادی و ولایتی و اخلاص و تمامی فضایل اخلاقیش فاصله نگرفته بود.

 

فرهاد RPG / مسافر کربلا

مادرش می گوید:پس از شهادت فرهاد، چیزی حدود ۶ ماه حضورش را در خانه احساس می کردم. برای رفع دلتنگی، لباس هایش را مرتب می کردم. در حال اتو کردن بودم که صدایی از آشپزخانه شنیدم. کسی خانه نبود و تعجب کردم. از پشت در نگاه کردم.پرده تکان خورد و سایه ای دیدم. همان شب به خواب خواهرش آمد...
 

بگذار بچه‌ها شب بروند حمید را بیاورند.هنوز دیر نشده

اصرار کردم«بگذار بچه‌ها شب بروند حمید را بیاورند.هنوز دیر نشده.»
سر تکان داد و گفت نه .
گفت:«این قدر اصرار نکن احمد،یا همه با هم یا هیچ کس» .

 

گفتم نرو، خندید و رفت ...

دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت باشی و بروی زیر رگبار گلوله عجیب نیست؟ آدم باید خیلی کله شق باشد که همه چیز را ول کند و بزند به بیابان، میان بسیجی های خاکی. حاج احمد متوسلیان را می گویم. فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله.
 

تانک ها روی بدن شهدا رژه رفتند! +فیلم

شهر هویزه را به سهام خیام هم می شناسند، دختری که ۸ مهر ۵۹ با عراقی ها درگیر شد. سهام به عراقی هایی که موقع برداشتن آب مزاحمش شدند، گفت مگر شمر هستید که نمی گذارید آب برداریم؟ آن ها هم گلوله ای به پیشانیش زدند و شهیدش کردند. مردم خشمگین شدند، راه پیمایی کردند، به عراقی ها حمله کردند و شهر را آزاد کردند. هویزه از آن روز تا دی ماه ۵۹ آزاد بود و دی ماه دوباره اشغال شد.

 

فرمانده بی سرِ لشکر25 درآخرین لحظه شهادت پشت بی سیم چه گفت

 آخرین كلمه شهید كه پشت بی سیم می گفت این بود: حسین حسین شعار ماست... هیچگاه یادم نمی رود همین كه گفت: حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار و ناگهان تركش خمپاره حنجره مباركش را پاره كرد و سرشان را از بدن جدا نمود.
 

قولی که فرمانده شب قبل از شهادتش گرفت

در منطقه نوسود پاوه در سنگر جا نبود که جمشید بخوابد، وقتی برای نماز صبح از خواب بیدار شدم، از سنگر بیرون آمدم دیدم که جمشید بیرون سنگر خوابیده و از سرما به خود می‌لرزد، او را بیدار کردم، من را به خداوند قسم داد که تا زنده‌ام، این موضوع را بازگو نکن. 

 

شهيدي كه در بوسني بنياد شهيد راه انداخت

واقعاً سراپا مطیع امام(ره) و مقام­ معظّم­ رهبري بود؛ آن­چه را كه مي­ شنيد، سعي مي­كرد به نوعي عمل كند و بر زمین نماند. بعضي­ ها دنبال اداي تكليف نيستند؛ به دنبال اين هستند كه باري به هر جهت، يك كاري كرده باشند. ولي ايشان به دنبال اين بود كه حتماً وظيفه­ اي را انجام بدهد و كاري را دنبال كند که تکلیفش است.
 

چند خاطره متفاوت از شهید زین الدین

 با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خود می گفت: مهـــدی! خیال نکن کسی شده ای که این ها این قدر به تو اهمیت می دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی...
همین طور می گفت و آرام آرام می گریست...   

 

شیخ حسین انصاریان پولی داد تا کاتیوشا بسازیم

عقبه ای که حسن آقا از خودش به یادگار گذاشته با ایجاد یک فرماندهی مقتدر موشکی که همواره آن را به عنوان توان موشکی و بازوی ولایت از آن یاد می کرد این می تواند هر تهدیدی را بر علیه نظام اسلامی خنثی بکند و یک اطمینان و ایمنی را برای این کشور به عنوان یک فرصت فراهم نماید.
 

وقتی رسول تخریب‌چی به آرزویش رسید

دز میان گردان‌های گوناگون حاضر در دفاع مقدس، شاید با جرات به توان گفت که تنها بچه‌های تخریب‌چی بودند که بیشتر از همه به شهادت نزدیک بودند. آنها هر لحظه باید خود را برای رفتن به عروج آماده می‌کردند.

 

کسی که توسط امام خمینی، لقب رهبری گرفت

خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هرکجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم ...

 

حسن اقارب پرست

اين بنده حقير متذكر مي‌شوم كه هر چه آقايي و عزت است در خدمتگزاري درگاه اين اوصياء و برگزيدگان الهي است. تا توان داريد در راه خدمتگزاري به اين اولياء الله كوتاهي نكنيد، كه خود آنها بزرگواري دارند و پاداش بيش از حد مي‌دهند...

 

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن...

 

جانبازي كه ماند و ديد وعده شهيد باكري  را هم ديد و هم چشيد که در وصيتنامه‌اش گفت: "دسته جاماندگان از جنگ که به گذشته خود وفادار می‌مانند از شدت مصائب دق خواهند کرد" ...

 

به یاد سی سال غربت

آرام و بی سرو صدا ساک کوچک و جمع و جوراش را برداشت و به داخل حیاط رفت . نمی خواست صدایی بلند شود و باعث بیدار شدن دو دختر دلبند دو ساله و چهار روزه اش شود...

 

شايد بهتر است اينگونه بگويم كه انسان از ۲۴ ساعت ۸‌ساعت را استراحت می‌کند اما باید بگویم استراحت حاج همت در ماشین و درطول مسیر رفت و آمد بود. راننده‌ای که در کنار حاج همت بود می‌دید او در خواب حرف می‌زند و برای خود تعریف می‌کند ...

 

خاطراتي از شهيد درويش عالي دريكوندي ( ديانت )

مرحوم پدرم اسرار داشت كه فرزندانش پس از رسيدن به سن تكليف و كسب حداقل توانايي لازم براي حمل اسلحه به جبهه اعزام شوند و در دفاع از كشور عزيزمان مشاركت جويند...

 

گفتم مي‌شنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي ... است كه مي‌خواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را مي‌گويم قافله دو كوهه كه دارد دور مي‌شود...

 

جایزه برای سر قهرمان «شور شیرین»

شهید کاوه که همیشه عملیاتها و اقداماتش موجب تحیر فرماندهان بود توانست با کمترین نیروی عملیاتی منطقه اشغال شده بسطام را در مدت 24 ساعت از دست عناصر ضد انقلاب آزاد کند...

 

زندگی نامه و تصاویر این شهید بزرگوار توسط فرزند ایشان برای سایت شهید آوینی ارسال شده است ...

 

تاملي در ويژگي سيد شهيدان اهل قلم

بسياري از سه گانه تفكر – فرهنگ – تمدن نام برده اند. زنجيره اي كه هر پديده و واقعه و تحول انساني و اجتماعي را مي توان در ذيلش تحليل كرد...

 

آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم، داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم، گفتم من خودم پسرم را می شویم. طاقتش را هم دارم.

 

هدی و طه جان! دیگر بابا آب داد تمام شده است زمان، زمانِ بابا خون داد است

در یک سو لشکر اسلام به رهبری امام خمینی اقتدا به حسین نمود و پرچم سرخ آزادگی و نجات و سعادت و انسانیت و در یک کلام اسلام را بر افراشته است و در سوی دیگر وارث یزید،صدام می کوشد پرده سیاه ظلمت بار ننگ و استعمار را با نام آمریکای متجدد و آزادی حقوق بشر به عنوان ارمغان، عرضه بدارد که به فرموده اله در قرآن مجید: ان کید شیطان کان ضعیفا. آری بدرستی که دشمن ضعیف است.

 

جوسازیهائی برای برادران دینیمان می نمائیم و اختلاف سلیقه را به مسایل خطی میکشانیم و باعث تضعیف خود و تقویت دشمنان اسلام می شویم.

 

خاطره‌اي از شهيد صياد

اخبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شورای عالی دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان می کردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز این حمله با دانسته‌های آنان از توانایی ارتش عراق نمي‌خواند ...

 

خب لااقل حرفی بزن مرد حسابی!

حاج احمد! دل دوکوهه برایت تنگ است. دل بسیجی ها. بی تو چرا دروغ؟ سخت می گذرد به ما! این همه سخنران، هیچ کدامش تو نیستی. این همه جبهه، در هیچ کدامش تو نیستی. این همه جنگ، نیستی، نیستی، نیستی!  ...

 

 از ذبيح الله بخشي تا "حاجي بخشي"

از مخالفت هم نبايد بترسيم، تا مخالفت نباشد کار خوب ما معلوم نمي شود. مخالف که اشتباهات ما را گفت، ما را به کارمان بيشتر آشنا مي کند. دهان مخالف را که ببنديم خودمان به بيراهه مي رويم. خودمان به ديوار مي خوريم چرا که کسي نيست که خطرهاي بين راه به ما بگويد.

 

شايد وقتي پيكر شهيد علي هاشمي بعد از 22 سال خودش را نشان داد و «سردار هور» نقل مجالس شد، تازه خيلي ها فهميدند كه هوري هم بوده است و سرداري داشته.

 

 ژنرالی که غریبانه در هور گم شد

هیچ کس به درستی نمی داند که در این روز درناک ، چه بر سر سرداران قرارگاه نصرت آمد. شاهدان می گفتند که هلی کوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه خاتم4 به زمین نشسته اند

 

ارتباط من با حسين ، ارتباط دو دوست  بود ، دوستاني كه دوستيشان در خون و جنگ عميق تر و هر چه زمان ميگذشت عاشقانه تر بود. گر چه هيچگاه بزبان و بيان نمي آمد ولي چشمانمان بيكديگر اين عشق را منتقل مي كرد.

 

خداوندا راضی نشو احمد زنده باشد و خرمشهر در دست دشمنان باشد

حاج احمد در آخر صحبت‌هایش، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود، گفت: خدایا! راضی نشو که حاج احمد زنده باشد و ببیند ناموس ما، خرمشهر ما، در دست دشمن باقی مانده. خدایا! اگر بنابراین است که خرمشهر در دست دشمن باشد، مرگ حاج احمد را برسان!
 

حاج آقا دیانی از دوستان آقا مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم. نماز که تمام شد، آقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .

 

یادگاری هایی عارفانه از زندگی امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی

بی تعارف بگویم که اگر صیاد را فراموش کنیم به خودمان ظلم کرده ایم و به همین دلیل است که هیچ گاه به خود اجازه نمی دهم صدای این شهید در درونم خاموش شود. فرمانده ای که وقتی حکم فرماندهی او بر نیروی زمینی ارتش امضا می شد با همان لباس های خاکی اش زیر آتش در تکاپوی جهاد بود و آن جا هم که کارش گیر می کرد و در محاصره ضد انقلاب قرار می گرفت تنها به نمازش اتکا می کرد و همان “دعای فرج” که می گویند همیشه می خوانده است...

 

احتمال شکست محور‌های دیگر هم زیاد بود، آن هم با کلی شهید. پاک در مانده شدم. نا‌امیدی در تمام وجودم ریشه دوانده بود. با خودم گفتم چه کار کنم؟ سرم را بلند کردم روبه آسمان و توی دلم نالیدم که: خدایا خودت کمک کن. از بچه‌ها فاصله گرفتم؟ اسم حضرت صدیقه طاهره (س) را از ته دل صدا زدم و متوسل شدم به وجود شریفش. زمزمه کردم: خانم خودتون کمک کنین. منو راهنمایی کنین تا بتونم این بچه‌ها رو حرکت بدم. وضع ما رو خودتون بهتر می‌دونین....

 

سجده ابدی

بعد از نماز صبح و خواندن زيارت عاشورا، به سمت منطقه مورد نظر در تپه هاى فكه حركت كرديم. از روز قبل، يك شيار را نشانه كرده بوديم و قرار بود آن روز درون آن شيار به تفحص بپردازيم.
پاى كار كه رسيديم، بچه ها «بسم الله» گويان شروع كردند به كندن زمين. چند ساعت شيار را بالا و پائين كرديم، ولى هيچ خبرى نبود. نشانه هاى رنج و غصه در چهره بچه ها پديدار شد. نااميد شده بوديم. مى خواستيم به مقر برگرديم، اما احساس ناشناخته اى روح ما را به خود آورده بود. انگار يكى مى گفت: «نرويد... شهدا را تنها نگذاريد...»
....

 

نام کوچک او عشقعلی بود ...


آخرين روز سال امام علي (ع) بود به دوستان گفتم امروز آقا به ما عيدي خواهد داد. در زيارت عاشوراي آن روز هم متوسل شديم به‌منظور عالم، حضرت علي (ع)، همه بچه‌ها با اشك و گريه، آقا را قسم كه اين شهيدان به عشق او به شهادت رسيده‌اند. از اميرالمومنيين (ع) خواستيم تا شهيدي بيابيم رفتيم پاي كار، همه از نشاط خاصي برخوردار بوديم مشغول كند‌وكاو شديم آن روز اولين شهيدي را كه يافتيم با مشخصات و هويت كامل پيدا شد نام كوچك او عشقعلي بود.

 

آب دبه بعد از گذشت 12 سال هنوز گوارا بود


در فكه كنار يكي از ارتفاعات تعدادي شهيد پيدا شدند كه يكي از آنها حالت جالبي داشت. او در حالي روي زمين افتاده بود كه دو دبه پلاستيكي 20 ليتري آب در دستان استخواني‌اش بود. يكي از دبه‌ها تركش خورده و سوراخ شده بود ولي دبه‌ ديگر، سالم و پر از آب بود. در دبه را كه باز كرديم، با وجود اين‌كه حدود 12 سال از شهادت اين بسيجي سقا مي‌گذشت، آب آن دبه بسيار گوارا و خنك بود.

 

عدالت - به ياد شهداى تفحص


به همراه بچه هاى تفحص بوديم و از همراهى شان كسب فيض مى كرديم گهگاه پاى خاطراتشان هم مى نشستيم از جمله پاى خاطرات جانباز شهيد حاج على محمودوند.
خاطره اى كه در ذيل مى آيد نقل از اوست كه قسمم داد تا وقتى زنده است آن را بازگو نكنم! و حالا كه محمودوند گرامى در بهشت آرميده است نقل اين خاطره شايد نقبى بزند به آن روزهاى خوب خدا، اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم.
سال ۶۱ در عمليات والفجر مقدماتى(فكه) از واحد تخريب لشكر ۲۷ به گردان ها مامور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود. يك شب كه در گردان خواب بوديم متوجه شدم شخصى كه در كنار من خوابيده به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است و به حال تشنج افتاده بود....

 

باید بستان را نگه داریم


شهید حسن باقری توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا  می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت ....

 

ده خاطره از شهید مهدی زین الدین


عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاک ریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواست. خودمون بندش می اوریم.» .....

 

ده خاطره از شهید حسن باقری


 ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد. .....
 

 

ده خاطره از شهید حاج حسین خرازی

 « حاجی خیر ببینی. بیا پایین تا کار دست خودت و ما نداده ای. بچه های اطلاعات هستن. هرچی بشه ، به ت میگیم به خدا.» رفته بود بالای دپو ، خط عراقی ها را نگاه می کرد؛ با یک طرف دوربین . آن طرفش رو به بالا بود. گفت «هرموقع خدا بخواد ، درست می شه . هنوز قسمتمون نیس...» یک دفعه از پشت افتاد زمین . دوربین هم افتاد جلوی پای ما .تیر خورده بود به چشمی بالای دوربین. خندید. گفت « دیدین قسمت من نبود؟»  .....

 

آخرين تصوير از يك شهيد در سه راهي مرگ

 سريع دوربين را درآوردم و خواستم از آخرين لحظات حيات محسن عكس بگيرم، ولي دوربين ياري نكرد. به دوربين التماس مي‌كردم. هر چه بر دكمه‌هايش كوبيدم، فايده‌اي نداشت.....

 

ده خاطره از شهید ابراهیم همت

به سنگر تكيه زده بودم و به خاك‌ها پا مي‌كشيدم. حاجي اجازه نداده بود بروم عمليات. مرا باش با ذوق و شوق روي لباسم شعار نوشته بودم. فكر كرده بودم رفتني هستم.داشت رد مي‌شد. سلام و احوال‌پرسي كرد. پا پي شد كه چرا ناراحتم. با آن قيافه‌ي عبوس من و اوضاع و احوال،‌ فهميده بود موضوع چيه. صداش آرام شد و با بغض گفت«چيه؟ ناراحتي كه چرا نرفتي عمليات؟ خوب برو! همه رفتند، تو هم برو. تو هم برو مثل بقيه. بقيه هم رفتند و برنگشتند.»
و راهش را گرفت و رفت. ....

 

ده خاطره از شهید مصطفی چمران

با خودش عهد كرده بود تا نيروى دشمن در خاك ايران است برنگردد تهران. نه مجلس مى رفت، نه شوراى عالى دفاع.يك روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود. گفت «به دكتر بگو بيا تهران.»گفت «عهد كرده با خودش، نمى آد.»
گفت «نه بياد. امام دلش براى دكتر تنگ شده.»
بهش گفتم. گفت «چشم. همين فردا مى ريم.» ....

 

ده خاطره از شهید مهدی باکری

هرسه تاشان فرمان ده لشکر بودند ؛ مهدی باکری ، مهدی زین الدین و اسدی. می خواستیم نماز جماعت بخوانیم . همه اصرار می کردند یکی از این سه تا جلو بایستند، خودشان از زیرش در می رفتند. این به آن حواله می کرد، آن یکی به این . بالاخره .....

 

ده خاطره از شهید صیاد شیرازی

 اوایل جنگ بود . در جلسه ای بنی صدر بدون « بسم الله » شروع کرد به حرف زدن ، نوبت که به صیاد رسید به نشانه ی اعتراض به بنی صدر که آن زمان فرماده کل قوا بود ، گفت :« من در جلسه ای که اولین سخنرانش بی آنکه نامی از خدا ببرد ، حرف بزند ، هیچ سخنی نمی گویم . » .....

 

ده خاطره از شهید محمود کاوه

 یکی از پاسدارها که اسلحه یوزی داشت، سرکوچه ایستاده بود و داد می زد:اگه مردی بیا بیرون، چرا رفتی قایم شدی، بیا بیرون دیگه. قصد بیرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجک را کشیده بود و مدام تهدید می کرد که اگر به سمتش برود، نارنجک را پرت می کند بین مردم؛ چند دقیقه ای به همین نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون. .....

 

ده خاطره از شهید محمد بروجردی

 رفته بود پيش يک گروه چپي گفته بود ما همه داريم يه کارهايي مي کنيم بياييد يکي بشيم. گفته بودند: تصميم با بالادستي هاست. بايد با اونا صحبت کني. شرط هم کاري اينه که ايدئولوژي ما رو قبول کنين!
- چي چي؟ گفته بودند: سازمان ايدئولوژي خودش را دارد. هرچه رهبري سازمان بگويد همان است. پرسيده بود: يعني شما نظر مراجع و مجتهدين رو قبول ندارين؟ ...

 

ده خاطره از شهید عباس بابایی

 در دوران تحصیل در آمریكا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» كه هر هفته منتشر می شد، مطلبی نوشته شده بود كه توجه همه را به خود جلب كرد. مطلب این بود: دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور كند. من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: ـچند شب پیش بی خوابی به سرم زده بود. رفتم میدان چمن پایگاه و شروع كردم به دویدن. از قضا كلنل «باكستر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می گشتند. ...

 

ده خاطره از شهید حسین علم الهدی

 نیمه‏ هاى شب بود كه نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشك می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبه‏اى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏كند و مب‏فرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...

 

ده خاطره از شهید محمد جهان آرا

 اميدي به زنده ماندن نداشتيم. مرگ را مي‌ديديم. بچه‌ها توسط بي‌سيم شهادت‌نامه خود را مي‌گفتند و يك نفر پشت بي‌سيم يادداشت مي‌كرد. صحنه خيلي دردناكي بود. بچه‌ها مي‌خواستند شليك كنند، گفتم: ما كه رفتني هستيم، حداقل بگذاريد چند تا از آن‌ها را بزنيم، بعد بميريم. تانك‌ها همه طرف را مي‌زدند و پيش مي‌آمدند....

 

ده خاطره خواندنی از جبهه

 در جبهه غرب روی تپه ای مستقر بودیم. ملخ ها زاد و ولد داشتند و همه را به ستوه آورده بودند. هر کجا را که پا می گذاشتی پر از ملخ بود. حتی داخل چکمه و پوتین ها و پاچه شلوار و ... خلاصه هر کجا که راهی می یافتند وارد می شدند، ظاهراً چاره نبود جز آن که به شهر برویم و چند جوجه خریده و با خود به منطقه بیاوریم...

 

خاطراتی از حضور رهبر در مراسم تشییع شهید آوینی

... گفتند: «ساعت 8:30 صبح آقا زنگ زدند و پرسیدند شما نرفتید مراسم تشییع؟ گفتیم، داریم می‌رویم؛ فرمودند: مراسم تشییع در حوزه‌ی هنری است؟ گفتیم: بله. فرمودند: من دلم گرفته، دلم غم دارد؛ می‌خواهم بیایم تشیع پیکر پاک شهید آوینی».

 

ده خاطره از شهید احمد کشوری

در جبهه هر بار كه از مريم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم كه جاى خدا را در دلم، تنگ نكنند.

 

ده خاطره از شهید عباس دوران

در آستانه عملیات بیت المقدس، دشمن دست به تحرکات گسترده ای زده بود و مرتبا نیرو و تجهیزات به جبهه های جنوبی ارسال می کرد. لذا از سوی نیروی هوایی تدبیری اندیشیده شد تا ضربه ای کاری به دشمن وارد شود لذا بعد از کسب اطلاعات لازم و تهیه نقشه های پروازی، تصمیم بر این شد که در یک عملیات گسترده هوایی عقبه دشمن از جمله نفرات و تجهیزات آنها از ارتفاع بالا بمباران شدید شود.

 

ده خاطره از شهید مهدی شاه آبادی

ایشان برای واپسین بار در جمع رزمندگان لشکر ۲۵ کربلا سخنرانی کردند. پس از جلسه سخنرانی و اقامه نماز ، رزمندگان برای عرض ارادت به ایشان روی آوردند، برای جلوگیری از فشار و ازدحام، اطرافیان از برادران خواستند که از این کار صرف نظر نمایند؛ ولی آنان به واسطه عشق و علاقه بی پایانشان نسبت به روحانیت معظم، دست بردار نبودند ایشان در جمع مسئوولان پایگاه گفتند:...

 

ده خاطره از شهید محسن وزوایی

در عملیات بازی دراز هلی کوپتر های عراقی به صورت مستقیم به سنگر های بچه ها شلیک می کردند و اوضاع وخیمی را ایجاد کرده بودند در همان وضع یکی از نیروها به سمت محسن رفت و با ناراحتی گفت : « پس آنهایی که قرار بود مارا پشتیبانی کنند کجایند ؟ چرا نمی آیند !؟ چرا بچه ها را به کشتن می دهی !؟ وزوایی سرش را برگرداند ، نگاهی به آسمان انداخت و همه را صدا زد صدایش در فضا پیچید که می گفت : « الم تر کیف فعل ربک با صحاب الفیل ... » ...

 

زندگینامه و خاطره ای از شهیده مريم فرهانيان

این شهیده بزرگوار با اوج‌گیری مبارزات مردم در جریان انقلاب اسلامی در تظاهرات و راهپیمایی‌های مردمی علیه حکومت شاهنشاهی شرکت کرد و با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران به جمع این خیل عاشق پیوست و دوره‌های آموزشی را با موفقیت به پایان رساند.و با آغاز جنگ تحمیلی درشهر آبادان را ترک نکرد و دوشادوش برادران رزمنده به دفاع ازخاک کشورش پرداخت .

 

ده خاطره از شهید علی اکبر شیرودی

وقتی خبر شهادت شهید شیرودی را به حضرت امام رساندم ایشان شدیدا منقلب شد و متاثر گشت و پس از آنکه اشک از چشمانش سرازیر شد فرمود :«شیرودی آمرزیده است.»

 

ده خاطره از جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان

حاج احمد متوسلیان در مریوان و پاوه، هر عملیاتی که انجام داد با خون دل بود، او بنی صدر را تهدید کرد که تو در خواب هم مریوان را نمی‌بینی.» بنی صدر هم گفت: تو در حدی نیستی که با من صحبت کنی و کار به جایی رسید که بنی صدر گفت با هلی کوپتر وارد مریوان می‌شود. حاج احمد گفته بود و به نیروها آماده باش داده بود که هلی کوپتر بنی صدر را بزنید و حتی به او فرصت پیاده شدن ندهید. ....

 

خاطراتی از شهید سيد محمدرضا دستواره

گلوله از همه طرف مى باريد. مجال تكان خوردن نداشتيم. سه نفرى داخل سنگرى كه از كيسه هاى گونى تهيه شده بود، پناه گرفته بوديم. بقيه بچه ها، هر كدام در سنگرى قرار داشتند ...

 

 خاطراتی از شهید سید مجتبی علمدار 

شیوه خاصی هم در جذب جوانان داشت گاهی حتی خود من هم به سّید می گفتم: اینها کی هستند می آوری هیأت؟ به یکی می گویی بیا امشب تو ساقی باش. به یکی می گویی این پرچم را به دیوار بزن و .. ول کن بابا!  می گفت: نه ! کسی که در این راه اهل بیت(ع) هست که مشکلی ندارد ، اما کسی که در این راه نیست ، اگر بیاید توی مجلس اهل بیت(ع) و یک گوشه بنشیند و شما به او بها ندهید می رود و دیگر هم بر نمی گردد اما وقتی او را تحویل بگیرید او را جذب این راه کرده اید.

 

ده خاطره از شهید عباس کریمی

حاج احمد واقعا از تبحر عباس كيف مي‌كرد. او با وجود وسواس عجيبي كه نسبت به مسايل اطلاعاتي داشت تقريبا دربست حرف‌هاي عباس را قبول مي‌كرد و كمتر به او ايراد مي‌گرفت. اتفاق افتاده بود كه كسي مي‌آمد و اخباري راجع به تحركات ضدانقلاب مي‌داد، و عباس همه آنها را رد مي‌كرد و آمار و ارقام متفاوتي را مي‌گفت.

 

ده خاطره از شهید عبدالحسین برونسی

در سال 52 يك روز آقاي برونسي مرا با خودش به زاهدان برد . در مسافر خانه گذاشت و گفت : من مي روم كاري دارم و بر مي گردم اگر من دير آمدم شما همينجا بمان و نگران هم نشو ، هرچه گفتم : كجا مي خواهي بروي ، هيچ نگفت و رفت و شب نيامد و من خيلي نگران بودم . چون مي دانستم كه انقلابي است . روز بعدش كه آمد ديدم كه خيلي خوشحال است .....

 

زندگینامه و خاطرات شهيد سيد باقر طباطبايي نژاد

لحظه اي غفلت نكنيد كه دشمنان اسلام در كمينند، به تبعيت از فرمان امام در صحنه بوده و هميشه تابع و مطيع فرمان ولايت فقيه باشيد تا از لغزشها و ضربات و لطمات مصون بمانيد. ....

 

عاشقانه یک خلبان با همسرش

خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام. بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است.....

 

ده خاطره از شهید حجت الاسلام والمسلمین مصطفی ردانی پور

ماه رمضان را خانه آمده بود . به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت.» هر شب با موتور علی می رفتند دعای ابوحمزه . هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود . ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند ...

 

شوخ طبعی های جبهه

 وقتي ازدحام نيرو بود و صدا به صدا نيم رسيد براي ساكت كردن بچه ها، يكي بلند مي شد و مي گفت:«برادرا گوش كنيد، گوش كنيد» و بعد كه همه توجه مي كردند اضافه مي كرد:«شلوغ نكنيد. شلوغي كار خوبي نيست».

 

8 مهر 1360 شهادت سرداران اسلام:فلاحی ،فکوری ،نامجو،کلاهدوز وجهان آرا

پس از پايان موفقيت ‏آميز عمليات ثامن‏ الائمه، پنج تن از فرماندهان رده بالاي ارتش و سپاه، جهت تقديم گزارش به حضرت امام خميني(ره) فرماندهي معظم كل قوا، عازم تهران مي‏شوند.اما اين هواپيما در 30 كيلومتري فرودگاه مهرآباد در جنوب غربي كهريزك دچار سانحه گرديد. ...

 

خاطراتی ازشهید سرتیپ خلبان سید موسی نامجو

 از نظر ابعاد مذهبی، ایشان هیچ كم و كسری نداشت. مرتب روزه می‌گرفت و خیلی وقتها نماز شب می‌خواند. نماز شب او نماز معمولی نبود؛ طوری گریه می‌كرد كه اتاق به لرزه می‌افتاد. ما گاهی از صدای گریه او بیدار می‌شدیم.

 

خاطره سردار قاسم سلیمانی از شهید حاج احمد کاظمی

سردار سرلشگر حاج قاسم سليماني پيرامون شخصيت شهيد احمد كاظمي اذعان داشت: احمد واقعا يك قله‌اي بود، متفاوت بود،‌ خيلي فضيلت داشت، براي همين مي‌گويم احمد واقعا خلاصه‌اي از شخصيت امام خميني (ره) بود در ابعاد مختلفي ....

 

خاطراتی از تفحص شهدا

اواخر سال 69 مى خواستيم در منطقه اى شروع به كار تفحص كنيم كه مشكلاتى داشت و مى گفتيم شاد مجوز كار به ما ندهند. بحثى در آن زمان پيش آمده و سپاه گفته بود شما راهى كه داريد اين است كه يك شهيد بياوريد تا مشخص شود در آن منطقه شهيد هست.

 

وقتی شاهرخ سیبیل ، شهید ضرغام شد

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ،بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است.

 

زندگينامه شهيد محسن خليلي

شهيد محسن خليلي دوم فروردين ماه سال 1347 درخانواده اي مذهبي دريكي ازروستاهاي استان همدان ديده به جهان گشود. دومين فرزند خانواده بود او اسوه ايمان  صداقت وپاكي وهمچنين نمونه اي والا ازاخلاق ورفتاربود.
 

وصیت نامه شهید مصطفی ابراهیم مجد و خاطره ای از شهید آوینی

سال ها قبل در مجله سوره طرحی را کشیدم، شهید مرتضی آوینی آن را دید، با اینکه طرحم تنها در چند خط خلاصه می شد در پشت جلد نشریه سوره به دستور آقا مرتضی چاپ شد.

 

روایتی تازه از شهادت حاج همت

 در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون،صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچه‌های ما را اذیت می‌کند... من به عقب می‌رم تا به کمک به این بچه‌ها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».
 

زندگینامه شهید محمدحسن شریف قنوتی

در اواسط مهر به همراه تشکلی از جوانان بروجرد به خرمشهر رفت و خود لباس رزم پوشید و با تشکیل گروه های چریکی الله اکبر و گروهان های مقاومت ، خرمشهر را برای چندمین بار از خطر سقوط حتمی نجات داد .

 

خاطراتی از شهید ابراهیم هادی

 عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت...
 

خاطراتی از شهید حاج حسن مقدم

ما در سی سالی که با حسن بودیم، چیزهای زیادی از او یاد گرفتیم و اولین موضوع که برای ما از همان سالهای اول جنگ، مشهود بود اینست که هر کار او تنها برای رضای خدا بود و دیگران را هم به این کار توصیه می کرد...

 

 رزمنده‌ای که نماز نمی‌خواند

گفتم «تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشک توی چشم‌هاش جمع شد و با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت زیر آتش خمپاره‌ دشمن تا جایی که خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم.
 

روایت جانسوز شام غریبان کربلای4 و وداع عاشورایی حاج حسین بصیر

حاج بصیر ایستاد کنار ساحل و شروع کرد به داد و فریاد «ای خدا» باید برویم شهدا را بیاوریم. چهارصد شهید را مگر می شود آورد. زیر آن آتش سنگین، آن سوی رودخانه، حاج بصیر مرتب داد و فریاد می کند که ای خدا شهدا را نیاوردیم. گریه می کند، توی سرش می زند،...

 

بچه ها! من کربلا را می بینم...  

از حرفهایش بهت مان زده بود. سخنانش که تمام شد، گلوله ای آمد و درست نشست روی پیشانی اش. آرام وسط قایق زانو زد. خشک مان زده بود. بصورتش خیره شدم، چون قرص ماه می درخشید و خون موهایش را خضاب کرده بود.
 

مادر حمید می گوید: یک روز متوجه شدم، حمید وقتی ناهار می خورد، در حین غذا خوردن، یک لقمه از غذایش را داخل دهانش می گذارد، یک لقمه را  هم می گذارد، توی کیف مدرسه اش...

 

نوجوانی که غیرتش، زن خبرنگار را مجبور به حفظ حجاب کرد

 مهدی همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، خطاب به او شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند...
 

دلواپسي مادرم طبيعي بود.اما وقتي خانواده آقاي باقري رفتند،به مادرم گفتم:((حرفي نزديد؛ شما که نگران بوديد ؟)) مادرم جواب داد: (( نمي دانم! همين که پايش را به خانه ي ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم وديگرحرفي براي گفتن نداشتم...

 

شهید سید علیرضا یاسینی از آمریکا

 یاسینی که همیشه داوطلب پرواز برون مرزی بود در اواخر سال 61 توانسته بود 75 عملیات برون مرزی را با موفقیت کامل به انجام برساند این تعداد فقط ماموریتهای برون مرزی بود وگرنه علیرضا در این مدت تعداد زیادی پرواز جنگی انجام داده بود و به دلیل رشادت و لیاقتهایی که از خود بروز داده بود در بهمن ماه سال 1361 به درجه سرهنگ دومی می رسد...
 

مرحله دوم عملیات فتح المبین بود. سال 61 . در این علمیات قرار بود سایت های 4و 5 آزاد شود. آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی ها بود. اتفاقاً شبی كه عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای كمیل. بعد از دعا، مسیری را كه طی كردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی كردیم. در داخل شیاری، مار را صف كردند. فكر می كنم حدود پنجاه متری با دشمن فاصله داشتیم.

 
 Copyright © 2003-2013 - AVINY.COM - All Rights Reserved