بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

(آيـه) در اين آيه اضافه مى كند: ((هنگامى كه به سخنان تو گوش فرا مى دهند، مابهتر مى دانيم براى چه گوش فرا مى دهند)) (نحن اعلم بما يستمعون به اذ يستمعون اليك).

((و (همچنين) در آن هنگام كه با هم نجوا مى كنند)) (واذهم نجوى).

((آنگاه كه ستمگران (به مؤمنان) مى گويند: شما جز از انسانى كه افسون شده ،پيروى نمى كنيد)) (اذ يقول الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا).

در حـقـيـقـت آنـهـا بـه مـنـظـور درك حقيقت به سراغ تو نمى آيند و سخنانت را باگوش جان نـمـى شـنـوند، بلكه هدفشان آن است كه بيايند و اخلال كنند، وصله بچسبانند و مؤمنان را ـاگر بتوانندـ از راه به در برند.

آيه ـ شان نزول :.

((ابـن عـبـاس)) مـى گـويد: ابوسفيان و ابوجهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر(ص)مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند، روزى يكى از آنها به ديگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مـى گـويـد؟ فـقـط مى بينم لبهاى او حركت مى كند ولى ابوسفيان گفت : فكر مى كنم بعضى از سـخـنـانـش حـق است ، ابوجهل اظهار داشت اوديوانه است ، و ابولهب اضافه كرد: او كاهن است ، ديگرى گفت : او شاعر است و به دنبال اين سخنان ناموزون و نسبتهاى ناروا آيه نازل گشت.

تفسير:.

ظـظـدر اين آيه باز روى سخن را به پيامبر(ص) كرده ، ضمن عبارت كوتاهى پاسخ دندانشكنى به اين گروه گمراه مى دهد و مى گويد: ((بنگر چگونه براى تو مثل مى زنند (يكى ساحرت مى خواند ديـگـرى مـسـحـور، يكى كاهن و ديگرى مجنون) واز همين رو آنها گمراه شده اند و قدرت پيدا كردن راه حق را ندارند)) (انظر كيف ضربوا لك الا مثال فضلوا فلا يستطيعون سبيل).

نـه ايـن كـه راه ناپيدا باشد و چهره حق مخفى بلكه آنها چشم بينا ندارند، وعقل و خرد خود را به خاطر بغض و جهل و تعصب و لجاج از كار انداخته اند.

(آيه).

رستاخيز قطعى است !.

در آيـات گـذشته سخن از ((توحيد)) و مبارزه با شرك بود، اما در اينجا سخن از((معاد)) كه در هـمـه جـا مـكـمل مساله توحيد است به ميان آمده ، و به سه سؤال و يا سه ايراد منكران معاد پاسخ گفته شده است : ((و آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما به استخوانهاى پوسيده تبديل و پراكنده شديم دگربار آفرينش تازه اى خواهيم يافت))؟(وقالوا اذا كنا عظاما ورفاتا انا لمبعوثون خلقا جديدا).

ايـن تـعبير نشان مى دهد كه پيامبر(ص) همواره در دعوت خود سخن از مساله ((معاد جسمانى)) مـى گـفـت كـه ايـن جـسـم بعد از متلاشى شدن باز مى گردد،وگرنه هرگاه سخن تنهااز معاد روحانى بود اين گونه ايرادهاى مخالفان به هيچ وجه معنى نداشت.

(آيـه) قـرآن در پـاسـخ آنها مى گويد: ((بگو: (استخوان پوسيده و خاك شده كه سهل است) شما سنگ باشيد يا آهن)) باز خدا قادر است لباس حيات در تنتان بپوشاند (قل كونوا حجارة او حديدا).

(آيـه) ((يـا هـر مـخـلـوقى كه در نظر شما از آن هم سخت تر است)) و از حيات و زندگى دورتر مى باشد، باز خدا قادر است شما را به زندگى مجدد بازگرداند (اوخلفا مما يكبر فى صدركم).

دومـيـن ايراد آنها اين بود كه مى گفتند: بسيار خوب اگر بپذيريم كه اين استخوانهاى پوسيده و مـتـلاشـى شـده قابل بازگشت به حيات است چه كسى قدرت انجام اين كار را دارد، چرا كه اين تـبـديـل را يـك امـر بسيار پيچيده و مشكل مى دانستند ((پس آنها مى گويند: چه كسى ما را باز مى گرداند))؟ (فسيقوون من يعيدنا).

پـاسخ اين سؤال را قرآن چنين مى گويد: ((به آنها بگو: همان كسى كه شما رابار اول آفريد)) (قل الذى فطركم اول مرة).

سرانجام به سومين ايراد آنها پراخته ، مى گويد: ((پس آنها سر خود را از روى تعجب و انكار به سوى تـو تـكـان مـى دهند و مى گويند: چه زمانى اين معاد واقع مى شود))؟ (فسينغضون اليك رؤسهم ويقولون متى هو).

آنـهـا در حـقـيقت با اين ايراد خود مى خواستند اين مطلب را منعكس كنند كه به فرض اين ماده خـاكـى قـابـل تـبديل به انسان باشد، و قدرت خدا را نيز قبول كنيم ،اما اين يك وعده نسيه بيش نيست و معلوم نيست در چه زمانى واقع مى شود؟.

قرآن در پاسخشان مى گويد: ((به آنها بگو: شايد زمان آن نزديك باشد)) (قل عسى ان يكون قريبا).

و البته نزديك است چرا كه مجموعه عمر اين جهان هرچه باشد در برابر زندگى بى پايان در سراى ديگر لحظه زودگذرى بيش نيست.

و از اين گذشته ، اگر قيامت در مقياسهاى كوچك و محدود ما دور به نظربرسد آستانه قيامت كه مـرگ اسـت بـه هـمـه مـا نزديك است چرا كه مرگ قيامت صغرى است ((اذا مات الا نسان قامت قيامته))، درست است كه مرگ ، قيامت كبرى نيست ولى يادآور آن است.

(آيـه) در ايـن آيـه بـى آنكه تاريخ دقيقى از قيامت ذكر كند بعضى ازخصوصيات آن را چنين بيان مـى كـنـد: ((ايـن بـازگـشت به حيات ((همان روز (ى خواهدبود) كه شما را (از قبرهايتان) فرا مـى خواند، شما هم اجابت مى كنيد در حالى كه حمد او را مى گوييد)) (يوم يدعوكم فتستجيبون بحمده).

و آن روز است كه فاصله مرگ و رستاخيز يعنى دوران برزخ را كوتاه خواهيدشمرد ((و مى پنداريد تنها مدت كوتاهى (در جهان برزخ) درنگ كرده ايد)) (وتظنون ان لبثتم الا قليل).

(آيه).

برخورد منطقى با همه مخالفان :.

از آنـجـا كـه در آيات پيشين سخن از مبدا و معاد و دلائلى بر اين دو مساله مهم اعتقادى در ميان بود، در اينجا روش گفتگو و استدلال با مخالفان مخصوصا مشركان را مى آموزد چرا كه مكتب هر قـدر عـالى باشد و منطق قوى و نيرومند ولى اگر باروش صحيح بحث و مجادله توام نگردد و به جاى لطف و محبت ، خشونت بر آن حاكم گردد، بى اثر خواهد بود.

لذا آيه مى گويد: ((و به بندگان من بگو: سخنى را بگويند كه بهترين باشد))(وقل لعبادى يقولوا التى هى احسن).

بـهترين از نظر محتوى ، بهترين از نظر طرز بيان ، و بهترين از جهت توام بودن بافضائل اخلاقى و روشهاى انسانى.

((چـرا كـه (اگـر قـول احـسن را ترك گويند و به خشونت در كلام و مخاصمه ولجاج برخيزند) شيطان در ميان آنها فساد و فتنه مى كند)) (ان الشيطان ينزغ بينهم).

و فـرامـوش نكنيد شيطان در كمين نشسته و بى كار نيست ((زيرا شيطان از آغازدشمن آشكارى براى انسان بوده است)) (ان الشيطان كان للا نسان عدوا مبينا).

گـاهى مؤمنان تازه كار طبق روشى كه از پيش داشتند با هر كس كه در عقيده باآنها مخالف بود به خشونت مى پرداختند.

از اين گذشته تعبيرات توهين آميز مخالفان نسبت به پيامبر(ص) كه بعضى ازآنها در آيات پيشين گـذشـت مـانند مسحور، مجنون ، كاهن ، شاعر، گاهى سبب مى شد كه مؤمنان عنان اختيار را از دست بدهند و به مقابله با آنها در يك مشاجره لفظى خشن برخيزند و هرچه مى خواهند بگويند.

((قـرآن)) مـؤمنان را از اين كار باز مى دارد و دعوت به نرمش و لطافت در بيان وانتخاب بهترين كلمات را مى كند تا از فساد شيطان بپرهيزند.

(آيـه) ايـن آيـه اضـافـه مـى كند: ((پروردگار شما از حال شما آگاهتر است اگربخواهد شما را مـشـمول رحمت خويش قرار مى دهد، و اگر بخواهد مجازاتتان خواهد كرد)) (ربكم اعلم بكم ان يشا يرحمكم او ان يشا يعذبكم).

در پـايـان آيـه روى سـخـن را بـه پـيـامـبر(ص) كرده و به عنوان دلدارى و پيشگيرى از ناراحتى فوق العاده پيامبر(ص) از عدم ايمان مشركان مى فرمايد: ((و ما تو را وكيل بر آنها نفرستاده ايم)) كه ملزم باشى حتما آنها ايمان بياورند (وما ارسلناك عليهم وكيل).

وظيفه تو ابلاغ آشكار و دعوت مجدانه به سوى حق است ، اگر ايمان آوردندچه بهتر وگرنه زيانى به تو نخواهد رسيد.

(آيـه) ايـن آيـه سـخـن را از اين فراتر مى برد و مى گويد: خدا تنها آگاه از حال شما نيست بلكه : ((پـروردگارت نسبت به حال همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند، از همه آگاهتر است)) (وربك اعلم بمن فى السموات والا رض).

سپس اضافه مى كند: ((و ما بعضى از پيامبران را بر بعضى ديگر فضيلت بخشيديم و به داوود كتاب زبور داديم)) (ولقد فضلنا بعض النبيين على بعض وآتيناداود زبورا).

ايـن جمله در حقيقت پاسخ به يكى از ايرادات مشركان است ، كه با تعبير تحقيرآميزمى گفتند: آيا خـداونـد شـخص ديگرى را نداشت كه محمد يتيم را به نبوت انتخاب كرد؟ وانگهى چه شد كه او سرآمد همه پيامبران و خاتم آنها شد؟!.

قرآن مى گويد: اين جاى تعجب نيست خداوند از ارزش انسانى هر كس آگاه است و پيامبران خود را از مـيـان هـمـيـن توده مردم برگزيده ، يكى را به عنوان خليل اللهى مفتخر ساخت ، ديگرى را كـلـيم اللّه ، و ديگرى را روح اللّه قرار داد، پيامبراسلام (ص) را به عنوان حبيب اللّه برگزيد و خلاصه بعضى را بر بعضى فضيلت بخشيد، طبق موازينى كه خودش مى داند و حكمتش اقتضا مى كند.

بـا اين كه داوود داراى حكومت عظيم و كشور پهناورى بود، خداوند اين راافتخار او قرار نمى دهد بلكه كتاب زبور را افتخار او مى شمرد تا مشركان بدانندعظمت يك انسان به مال و ثروت و داشتن قدرت و حكومت ظاهرى نيست و يتيم و بى مال بودن دليلى بر تحقير نخواهد شد.

(آيه) در اين آيه باز سخن از مشركان است و در تعقيب بحثهاى گذشته به پيامبر(ص) مى گويد: ((بـه آنـها بگو: معبودهايى را كه غير خدا شايسته پرستش مى پنداريد بخوانيد، آنها نه قدرت دارند مـشـكـلات و گـرفتاريها را از شما برطرف سازند و نه دگرگونى در آن ايجاد كنند)) (قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم ولا تحويل).

در حقيقت اين آيه همانند بسيارى ديگر از آيات قرآن ، منطق و عقيده مشركان را از اين راه ابطال مـى كـنـد كـه پرستش و عبادت آلهه يا به خاطر جلب منفعت است يا دفع زيان ، در حالى كه اينها قدرتى از خود ندارند كه مشكلى رابرطرف سازند و نه حتى مشكلى را جابه جا كنند.

تـعـبـيـر بـه ((الـذيـن)) در اين آيه بيانگر آن است كه منظور همه معبودهاى غيراللّه نيست ، بلكه معبودهايى همچون فرشتگان و حضرت مسيح (ع) و مانند آنهاست.

(آيه) اين آيه در حقيقت دليلى است براى آنچه در آيه قبل گفته شد،مى گويد: مى دانيد چرا آنها قادر نيستند مشكلى را از دوش شم، بدون اذن پروردگاربردارند براى اين كه خودشان براى حل مـشـكـلات بـه در خـانـه خدا مى روند،خودشان سعى دارند به ذات پاك او تقرب جويند و هرچه مـى خـواهـنـد از اوبـخـواهـند: ((كسانى را كه آنان مى خوانند، خودشان وسيله اى (براى تقرب) به پروردگارشان مى جويند)) (اولئك الذين يدعون يبتغون الى ربهم الوسيلة).

((وسيله اى هر چه نزديكتر)) (ايهم اقرب).

((و به رحمت او اميدوارند)) (ويرجون رحمته).

((و از عذاب او مى ترسند)) (ويخافون عذابه).

((چرا كه عذاب پروردگارت (چنان شديد مى باشد كه) همواره درخور پرهيزو وحشت است)) (ان عذاب ربك كان محذورا).

(آيه).

تسليم بهانه جويان نشو!.

به دنبال بحثهايى كه با مشركان در زمينه توحيد و معاد در آيات گذشته خوانديم اين آيه آنها را با گـفـتـار بيداركننده اى اندرز مى دهد و پايان و فنا اين دنيا رادر مقابل ديدگان عقلشان مجسم مـى سـازد تـا بدانند اين سر، سراى فانى است ، وسراى بقا جاى ديگر است ، و خود را براى مقابله با نـتـائج اعـمالشان آماده سازندمى گويد: ((و هيچ آبادى در روى زمين نيست مگر اين كه ما آن را قـبـل از روز قـيـامت هلاك مى كنيم ، يا به عذاب شديدى گرفتارش مى سازيم)) (وان من قرية الا نحن مهلكوها قبل يوم القيمة او معذبوها عذابا شديدا).

بدكاران ستمگر و طاغيان گردنكش را به وسيله عذاب نابود مى كنيم وديگران را با مرگ طبيعى و يا حوادثى معمولى.

بـالاخـره ايـن جهان پايان مى گيرد و همه راه فنا را مى پيمايند ((و اين (يك اصل مسلم و قطعى است كه) در كتاب الهى [لوح محفوظ] ثبت است)) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا).

(آيـه) در اينجا اين ايراد براى مشركان باقى مى ماند كه خوب ما بحثى نداريم ايمان بياوريم ، اما به ايـن شـرط كـه پيامبر اسلام (ص) هر معجزه اى را كه ما پيشنهادمى كنيم انجام دهد، و در واقع به بهانه جوييهاى ما تن در دهد.

قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((هيچ چيز مانع ما نبود كه اين گونه معجزات رابفرستيم جز اين كه پيشينيان آن را تكذيب كردند)) (وما منعنا ان نرسل بالا يات الا ان كذب بها الا ولون).

اشـاره بـه ايـن كـه : معجزاتى كه دليل صدق پيامبراست به قدر كافى فرستاده شده و اما معجزات اقـتـراحـى وپيشنهادى شم، چيزى نيست كه با آن موافقت شود،چرا كه پس از مشاهده باز ايمان نخواهيد آورد، اگر بپرسند به چه دليل ؟ در پاسخ ‌گفته مى شود به دليل اين كه امتهاى گذشته كه آنها هم شرائطى كاملا مشابه شماداشتند نيز چنين پيشنهادهاى بهانه جويانه اى را كردند، بعدا هم ايمان نياوردند.

سپس قرآن روى يك نمونه روشن از اين مساله انگشت گذارده ، مى گويد: ((وما به قوم ثمود ناقه داديم كه روشنگر بود)) (وآتينا ثمود الناقة مبصرة).

هـمـان شترى كه به فرمان خدا از كوه سر برآورد، چرا كه تقاضاى چنين معجزه اى را كرده بودند، معجزه اى روشن و روشنگر!.

ولـى با اين حال آنها ايمان نياوردند ((پس به آن ناقه ستم كردند)) و او را به قتل رساندند (فظلموا بها).

اصولا برنامه ما اين نيست كه هر كسى معجزه اى پيشنهاد كند پيامبر تسليم اوگردد ((و ما آيات و معجزات را جز براى تخويف مردم و اتمام حجت نمى فرستيم))(وما نرسل بالا يات الا تخويفا).

(آيـه) سـپس پيامبرش را در برابر سرسختى و لجاجت دشمنان دلدارى داده ، مى گويد: اگر آنها در مـقـابـل سخنانت اين چنين لجاجت به خرج مى دهند وايمان نمى آورند مطلب تازه اى نيست ، ((بـه خـاطـر بـيـاور هـنـگامى را كه به تو گفتيم پروردگارت احاطه كامل بر مردم دارد)) و از وضعشان كاملا آگاه است (واذ قلنا لك ان ربك احاط بالناس).

هـمـيـشه در برابر دعوت پيامبران ، گروهى پاكدل ايمان آورده اند و گروهى متعصب و لجوج به بهانه جويى و كارشكنى و دشمنى برخاسته اند، در گذشته چنين بوده ، امروز نيز چنين است.

سـپس اضافه مى كند: ((و ما آن رؤيايى را كه به تو نشان داديم فقط براى آزمايش مردم بود)) (وما جعلنا الريا التى اريناك الا فتنة للناس).

((همچنين شجره معلونه [درخت نفرين شده ] را كه در قرآن ذكر كرده ايم)) آن نيز آزمايشى براى مردم است (والشجرة الملعونة فى القرآن).

در پـايان اضافه مى كند: ((ما آنها را بيم داده (و انذار) مى كنيم اما جز طغيان عظيم ، چيزى بر آنها نمى افزايد)) (ونخوفهم فما يزيدهم الا طغيانا كبيرا).

چـرا كـه اگـر دل و جان آدمى آماده پذيرش حق نباشد، نه تنها سخن حق در آن اثر نمى گذارد، بـلكه غالبا نتيجه معكوس مى دهد و به خاطر سرسختى و مقاومت منفى بر گمراهى و لجاجتشان مى افزايد دقت كنيد.

رؤياى پيامبر(ص) و شجره ملعونه :.

جـمعى از مفسران شيعه و اهل سنت نقل كرده اند كه : اين خواب اشاره به جريان معروفى است كه پـيـامـبر(ص) در خواب ديد ميمونهايى از منبر او بالامى روند و پايين مى آيند، بسيار از اين مساله غـمگين شد، آن چنان كه بعد از آن كمترمى خنديد ـاين ميمونها را به بنى اميه تفسير كرده اند كه يـكـى بعد از ديگرى بر جاى پيامبر(ص) نشستند در حالى كه از يكديگر تقليد مى كردند و افرادى فاقد شخصيت بودند و حكومت اسلامى و خلافت رسول اللّه را به فساد كشيدند.

امـا شـجره معلونه ـ در قرآن ممكن است اشاره به هر گروه منافق و خبيث ومطرود درگاه خد، مـخـصـوصا گروههايى همانند بنى اميه و يهوديان سنگدل و لجوج و همه كسانى كه در خط آنها گـام بـرمـى دارنـد، باشد، و شجره زقوم در قيامت تجسمى از وجود اين شجرات خبيثه در جهان ديگر است ، و همه اين شجرات خبيثه مايه آزمايش و امتحان مؤمنان راستين در اين جهان هستند.

(آيـه) در ايـنجا قرآن به مساله سرپيچى ابليس از فرمان خدا مبنى بر سجده براى آدم و سرنوشت شوم او به دنبال اين ماجرا اشاره مى كند.

مـطـرح كردن اين ماجرا به دنبال بحثهاى گذشته پيرامون مشركان لجوج ، درواقع اشاره به اين اسـت كـه نمونه كامل استكبار و كفر و عصيان ، شيطان بود، ببينيدسرنوشتش به كجا رسيد، شما پيروان او نيز همان سرنوشت را خواهيد داشت.

نخست مى گويد: ((و يادآور هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده كنيد و همگى جز ابليس سجده كردند)) (واذ قلنا للملا ئكة اسجدوا لا دم فسجدوا الا ابليس).

ايـن سـجـده يـك نوع خضوع و تواضع به خاطر عظمت خلقت آدم و امتياز اوبر ساير موجوات و يا سجده اى بوده است به عنوان پرستش در برابر خداوند به خاطر آفرينش چنين مخلوق شگرفى.

ابليس كه باد كبر و غرور در سر داشت و خودخواهى و خودبينى بر عقل وهوشش پرده افكنده بود، بـه گمان اين كه خاك و گل ، كه منبع همه بركات وسرچشمه حيات است كم اهميت تر از آتش است به عنوان اعتراض به پيشگاه خداچنين ((گفت : آيا من براى موجودى سجده كنم كه او را از گل آفريده اى)) (قال اسجد لمن خلقت طينا).

(آيـه) ولـى هـنگامى كه ديد بر اثر اين استكبار و سركشى در برابر فرمان خدا از درگاه مقدسش براى هميشه طرد شد: ((گفت : به من بگو، اين كسى را كه برمن برترى داده اى (به چه دليل بوده اسـت ؟) اگـر مرا تا روز قيامت زنده بگذارى ، همه فرزندانش ر، جز عده كمى ، گمراه و ريشه كن خـواهـم ساخت)) (قال اريتك هذاالذى كرمت على لئن اخرتن الى يوم القيمة لا حتنكن ذريته الا قليل).

(آيه) در اين هنگام براى اين كه ميدان آزمايشى براى همگان تحقق يابد،و وسيله اى براى پرورش مـؤمـنـان راستين فراهم شود ـكه انسان همواره در كوره حوادث پخته مى شود، و در برابر دشمن نـيـرومـند، قوى و قهرمان مى گرددـ به شيطان امكان بقا و فعاليت داده شده : ((فرمود: برو، هر كـس از آنـهـا از تـو تبعيت كندپس جهنم كيفر شماست ، كيفرى است فراوان))! (قال اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزاؤكم جزا موفورا).

بـه اين وسيله اعلام آزمايش كرده و سرانجام پيروزى و شكست در اين آزمايش بزرگ الهى را بيان فرموده.

(آيه).

دامهاى ابليس !.

در اين آيه طرق نفوذ شيطان و اسباب و وسائلى را كه در وسوسه هاى خود به آن متوسل مى شود به شـكل جالب و گويايى چنين شرح مى دهد: ((و هركدام از آنهارا مى توانى با صدايت تحريك كن)) ((واستفزز من استطعت منهم بصوتك).

((و لشكر سواره و پياده ات را بر آنها گسيل دار))! (واجلب عليهم بخيلك ورجلك).

شـيـطان دستياران فراوانى از جنس خود و از جنس آدميان دارد كه براى اغواى مردم به او كمك مـى دهـند، بعضى سريعتر و نيرومندتر همچون لشكرسواره اند، و بعضى آرامتر و ضعيفتر همچون لشكر پياده !.

((و در ثروت و فرزندانشان شركت جوى))! (وشاركهم فى الا موال والا ولا د).

((و آنها را با وعده ها سرگرم كن))! (وعدهم).

سپس هشدار مى دهد كه : ((ولى شيطان جز فريب و دروغ وعده اى به آنهانمى دهد)) (وما يعدهم الشيطان الا غرورا).

(آيـه) امـا بدان ((تو هرگز سلطه اى بر بندگان من نخواهى يافت)) (ان عبادى ليس لك عليهم سلطان).

((و همين قدر كافى است كه پروردگارت (ولى و) حافظ آنها باشد)) (وكفى بربك وكيل).

(آيه).

با اين همه نعمت اين همه كفران چرا؟!.

بـحـثـهـايى را كه در زمينه توحيد و مبارزه با شرك در گذشته داشتيم در اينجانيز آن را تعقيب مى كند، و از دو راه مختلف (راه استدلال و برهان و راه وجدان ودرون) در اين موضوع وارد بحث مى شود.

نـخـست به توحيد استدلالى اشاره كرده ، مى گويد: ((پروردگار شما كسى است كه كشتى را در دريا به حركت در مى آورد، حركتى مداوم و مستمر))! (ربكم الذى يزجى لكم الفلك فى البحر).

بديهى است براى حركت كشتيها در دري، نظاماتى دست به دست هم داده تااين امر فراهم گردد.

البته مى دانيد كشتيها هميشه بزرگترين وسيله نقليه انسانها بوده و هستند، هم اكنون كشتيهاى غول پيكرى داريم كه به اندازه يك شهر كوچك وسعت و سرنشين دارند.

سـپـس اضـافـه مى كند: هدف از اين برنامه آن است ((تا از نعمت او بهره مندشويد)) (لتبتغوا من فـضـلـه) براى مسافرتهاى خودتان ، براى نقل و انتقال مال التجاره ه، و براى آنچه به دين و دنياى شما كمك مى كند.

چرا كه : ((خدا نسبت به شما مهربان است)) (انه كان بكم رحيما).

(آيه) از اين توحيد استدلالى ـكه گوشه كوچكى از نظام آفرينش را كه حاكى از مبدا علم و قدرت و حـكمت آفريدگار است نشان مى دهدـ به استدلال فطرى منتقل مى شود و مى گويد: فراموش نكنيد: ((هنگامى كه ناراحتيها در دريا به شما برسد (و گرفتار طوفان و امواج كوبنده و وحشتناك شـويـد) تـمـام مـعبودهايى راكه مى خوانيد جز خدا از نظر شما گم مى شود)) (واذا مسكم الضر فى البحر ضل من تدعون الا اياه).

و بـايد گم شود چرا كه طوفان حوادث پرده هاى تقليد و تعصب را كه برفطرت آدمى افتاده كنار مى زند، و نور فطرت كه نور توحيد و خداپرستى ويگانه پرستى است جلوه گر مى شود.

اين يك قانون عمومى است كه تقريبا هر كس آن را تجربه كرده است كه درگرفتاريها هنگامى كه كـارد بـه اسـتـخـوان مى رسد، موقعى كه اسباب ظاهرى از كارمى افتند، وكمكهاى مادى ناتوان مـى گـردنـد، انـسـان بـه يـاد مبدا بزرگى از علم و قدرت مى افتد كه او قادر بر حل سخت ترين مشكلات است اما ايمان و توجه به خدا درصورتى ارزش دارد كه دائمى و پايدار باشد.

سپس اضافه مى كند: اما شما فراموشكاران ((هنگامى كه دست قدرت الهى شما را به سوى خشكى نـجات داد رو مى گردانيد و اصولا انسان كفران كننده است))(فلما نجيكم الى البر اعرضتم وكان الا نسان كفورا).

بار ديگر پرده هاى غرور و غفلت ، تقليد و تعصب ، اين نور الهى رامى پوشاند و گرد و غبار عصيان و گناه و سرگرميهاى زندگى مادى ، چهره تابناك آن را پنهان مى سازد.

(آيـه) ولـى آيا فكر مى كنيد خداوند در خشكى و قلب صحرا نمى تواندشما را به مجازاتهاى شديد مـبـتـلا سازد؟: ((پس آيا شما از اين ايمنيد كه به فرمان اوزمين بشكافد و شما را در كام خود فرو ببرد))؟ (افامنتم ان يخسف بكم جانب البر).

و ((آيـا از اين ايمنيد كه طوفانى از سنگ بر شما ببارد (و شما را در زير سنگهامدفون سازد عذابى كـه به مراتب از غرق در درياها سخت تر است) سپس حافظ ونگهبانى براى خود پيدا نكنيد))؟! (او يرسل عليكم حاصبا ثم لا تجدوا لكم وكيل).

(آيـه) سـپـس اضافه مى كند: اى فراموشكاران آيا گمان كرديد اين آخرين بار بود كه شما نياز به سـفـر دريـا پـيـدا كرديد؟ ((يا اين كه ايمن هستيد كه بار ديگر شمارا به دريا بازگرداند، و تندباد كـوبنده اى بر شما بفرستد، و شما را بخاطر كفرتان غرق كند، سپس دادخواه و خونخواهى در برابر مـا پـيـدا نكنيد)) (ام امنتم ان يعيدكم فيه تارة اخرى فيرسل عليكم قاصفا من الريح فيغرقكم بما كفرتم ثم لا تجدوا لكم علينا به تبيعا).

(آيه).

انسان گل سر سبد موجوادت !.

از آنـجا كه يكى از طرق تربيت و هدايت ، همان دادن شخصيت به افراداست ، قرآن مجيد به دنبال بحثهايى كه درباره مشركان و منحرفان در آيات گذشته داشت ، در اينجا به بيان شخصيت والاى نـوع بـشر و مواهب الهى نسبت به اومى پردازد، تا با توجه به اين ارزش فوق العاده به آسانى گوهر خـود را نـيـالايـد وخـويش را به بهاى ناچيزى نفروشد، مى فرمايد: ((و ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم))(ولقد كرمنا بنى آدم).

سـپـس بـه سـه قـسـمت از مواهب الهى ، نسبت به انسانها اشاره كرده ، مى گويد: ((و ماآنها را(با مـركـبـهاى مختلفى كه در اختيارشان قرار داده ايم) در خشكى و دريا حمل كرديم)) (وحملناهم فى البر والبحر).

ديگر اين كه : ((آنها را از طيبات روزى داديم)) (ورزقناهم من الطيبات.

سـوم ايـن كـه : ((ما آنها را بر بسيارى از مخلوقات خود فضيلت و برترى داديم))(وفضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيل).

چرا انسان برترين مخلوق خداست ؟.

پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست ، زيرا مى دانيم تنها موجودى كه ازنيروهاى مختلف ، مادى و معنوى ، جسمانى و روحانى تشكيل شده ، و در لابلاى تضادها مى تواند پرورش پيدا كند، و استعداد تكامل و پيشروى نامحدود دارد،انسان است.

حـديـث مـعـروفى كه از اميرمؤمنان على (ع) نقل شده نيز شاهد روشنى بر اين مدعاست ، آنجا كه مى فرمايد: ((خداوند خلق عالم را بر سه گونه آفريد: فرشتگان وحيوانات و انسان ، فرشتگان عقل دارنـد بـدون شـهـوت و غـضب ، حيوانات مجموعه اى از شهوت و غضبند و عقل ندارند، اما انسان مجموعه اى است از هر دوتا كدامين غالب آيد، اگر عقل او بر شهوتش غالب شود، از فرشتگان برتر است و اگرشهوتش بر عقلش چيره گردد، از حيوانات پست تر)).

(آيـه) اين آيه به يكى ديگر از مواهب الهى نسبت به انسان ، و سپس مسؤوليتهاى سنگينى را كه به موازات اين مواهب متوجه او مى شود اشاره مى كند:.

در آغـاز به ((مساله رهبرى)) و نقش آن در سرنوشت انسانها پرداخته ، مى گويد:((روز قيامت هر گروهى را با امام و رهبرشان مى خوانيم)) (يوم ندعوا كل انا س بامامهم).

يعنى آنها كه رهبرى پيامبران و جانشينان آنان را در هر عصر و زمان پذيرفتند،همراه پيشوايانشان خـواهـنـد بـود، و آنها كه رهبرى شيطان و ائمه ضلال و پيشوايان جبار و ستمگر را انتخاب كردند همراه آنها خواهند بود.

ايـن تـعبير در عين اين كه يكى از اسباب تكامل انسان را بيان مى كند، هشدارى است به همه افراد بشر كه در انتخاب رهبر فوق العاده دقيق و سختگير باشند، و زمام فكر و برنامه خود را به دست هر كس نسپرند.

لذا در دنباله آيه مى گويد: آنجا مردم دو گروه مى شوند ((پس كسانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود آنها (با سرفرازى و افتخار و خوشحالى وسرور) نامه اعمالشان را مى خوانند و كـوچكترين ظلم و ستمى به آنها نمى شود))(فمن اوتى كتابه بيمينه فاولئك يقرؤن كتابهم ولا يظلمون فتيل).

(آيـه) ((امـا كـسـى كـه در اين جهان (از ديدن چهره حق) نابينا بوده است ، درآخرت نيز نابينا و گمراهتر است)) (ومن كان فى هذه اعمى فهو فى الا خرة اعمى واضل سبل).

نـه در اين دنيا راه هدايت را پيدا مى كنند و نه در آخرت راه بهشت و سعادت ر، چرا كه چشم خود را بـه روى هـمـه واقعيات بستند و از ديدن چهره حق و آيات خداوند و آنچه مايه هدايت و عبرت است و آن همه مواهبى كه خداوند به آنهابخشيده بود، خود را محروم ساختند، و از آنجا كه سراى آخـرت بـازتـاب و انعكاس عظيمى است از اين جهان ، چه جاى تعجب كه اين كوردلان به صورت نابينا واردعرصه محشر شوند؟!.

نقش رهبرى در اسلام.

در حـديـث مـعـروفى كه از امام باقر(ع) نقل شده هنگامى كه سخن از اركان اصلى اسلام به ميان مـى آورد ((ولايـت))(رهـبـرى) را پنجمين و مهمترين ركن معرفى مى نمود در حالى كه نماز كه معرف پيوند خلق با خالق است و روزه كه رمز مبارزه باشهوات است و زكات كه پيوند خلق با خلق است و حج كه جنبه هاى اجتماعى اسلام را بيان مى كند چهار ركن اصلى ديگر.

سـپس امام (ع) اضافه مى كند: ((هيچ چيز به اندازه ولايت و رهبرى اهميت ندارد)) چرا كه اجراى اصول ديگر در سايه آن خواهد بود.

و نـيـز به همين دليل در حديث معروفى از پيامبر(ص) نقل شده : ((كسى كه بدون امام و رهبر از دنيا برود مرگ او مرگ جاهليت است)).

تـاريـخ نـيز بسيار به خاطر دارد كه گاهى يك ملت در پرتو رهبرى يك رهبر بزرگ وشايسته در صـف اول در جهان قرار گرفته ، و گاه همان ملت با همان نيروهاى انسانى و منابع ديگر به خاطر رهبرى ضعيف و نالايق آن چنان سقوط كرده كه شايد كسى باور نكند اين همان ملت پيشرو است.

(آيـه) بـا تـوجـه بـه بـحـثى كه در آيات گذشته پيرامون شرك و مشركان بود دراينجا به پيامبر اكـرم (ص) هـشـدار مـى دهـد كه از وسوسه هاى اين گروه برحذر باشد،مبادا كمترين ضعفى در مبارزه با شرك و بت پرستى به خود راه بدهد، كه بايد باقاطعيت هر چه تمامتر دنبال گردد.

نخست مى گويد: ((نزديك بود آنها تو را (با وسوسه هاى خود) از آنچه بر تووحى كرديم بفريبند، تا غـيـر آن را بـه مـا نـسـبـت دهى ; و در آن صورت ، تو را به دوستى خود برمى گزيند)) (وان كادوا ليفتنونك عن الذى اوحينا اليك لتفترى علينا غيره واذا لا تخذوك خليل).

(آيـه) ((و اگـر مـا تو را ثابت قدم نمى ساختيم (و در پرتو مقام عصمت ،مصون از انحراف نبودى) نزديك بود به آنان تمايل كنى)) (ولولا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليل) اما اين تثبيت الهى مانع از آن تمايل شد.

(آيـه) ((اگر چنين مى كردى ما دو برابر مجازات (مشركان) در زندگى دني،و دو برابر (مجازات آنـهـا) را بـعـد از مـرگ به تو مى چشانديم ، سپس در برابر ما ياورى براى خود نمى يافتى))! (اذا لا ذقناك ضعف الحيوة وضعف الممات ثم لا تجد لك علينا نصيرا).

چـرا كـه هـر قدر مقام انسان از نظر علم ، معرفت و ايمان بالاتر رود، اعمال نيك او به همان نسبت عـمـق و ارزش بيشتر، و طبعا ثواب فزونترى خواهد داشت كيفرهاو مجازاتها نيز به همين نسبت بالا خواهد رفت.

خدايا! مرا به خود وا مگذار.

در مـنـابـع اسـلامـى مى خوانيم هنگامى كه سه آيه فوق نازل شد پيامبر(ص)عرض كرد: اللهم لا تـكـلـنـى الـى نفسى طرفة عين ابدا; ((خديا! مرا حتى به اندازه يك چشم بر هم زدن به خويشتن وامگذار)).

ايـن دعاى پر معنى پيامبر(ص) يك درس مهم را به همه ما مى دهد كه در هرحال بايد به خدا پناه بـرد و بـه لـطف او متكى بود كه پيامبران معصوم نيز بدون يارى او در لغزشگاهها مصون نخواهند بود، تا چه رسد به ما در برابر اين همه وسوسه هاى شيطانى.

آيه ـ شان نزول : مشهور اين است كه اين آيه و آيه بعد در مورد اهل مكه نازل شده است كه نشستند و تصميم گرفتند پيامبر(ص) را از مكه بيرون كنند و بعدااين تصميم ، فسخ و مبدل به تصميم بر اعدام پيامبر(ص) در مكه گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر(ص) از هر سو محاصره شد، و همانگونه كـه مـى دانيم پيامبر(ص) ازاين حلقه محاصره ، به طرز اعجازآميزى ، بيرون آمد و به سوى مدينه حركت كرد وسرآغاز هجرت گرديد.

تفسير:.

توطئه شوم ديگر؟.

ظـدر آيـات گـذشـتـه ديـديـم كـه مـشركان مى خواستند از طريق وسوسه هاى گوناگون در پـيـامـبـر(ص) نـفـوذ كنند و او را از جاده مستقيم خويش منحرف سازند كه لطف الهى به يارى پيامبر(ص) آمد و نقشه هاشان نقش بر آب شد.

بـه دنبال آن ماجرا طرح ديگرى براى خنثى كردن دعوت پيامبر(ص) ريختند،و آن اين كه او را از زادگاهش به نقطه اى كه احتمالا نقطه خاموش و دورافتاده اى بودتبعيد كنند كه آن هم به لطف پروردگار خنثى شد.

آيـه مـى گويد: ((و نزديك بود آنها تو را از اين سرزمين با نقشه و تحريك ماهرانه و حساب شده اى خارج سازند)) (وان كادوا ليستفزونك من الا رض ليخرجوك منها).

سـپس قرآن به آنها هشدار مى دهد كه : ((و هرگاه چنين مى كردند (گرفتارمجازات سخت الهى شـده و) پس از تو، جز مدت كمى باقى نمى ماندند)) (واذا لا يلبثون خلا فك الا قليل) و به زودى نـابـود مـى شدند زيرا اين گناه بسيار عظيمى است كه مردم ، رهبر دلسوز و نجات بخششان ر، از شـهـر خـود بيرون كنند، و به اين ترتيب بزرگترين نعمت الهى را كفران نمايند، چنين جمعيتى ديگر حق حيات نخواهند داشت و مجازات نابودكننده الهى به سراغشان خواهد آمد.

(آيه) اين تنها مربوط به مشركان عرب نيست : ((اين سنت (ما در مورد)پيامبرانى است كه پيش از تو فرستاديم و هرگز براى سنت ما تغيير و دگرگونى نخواهى يافت))(سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحويل).

ايـن سـنـت از يـك مـنطق روشن سرچشمه مى گيرد و آن اين كه چنين قوم ناسپاسى كه چراغ هدايت خود را مى شكنند سنگر نجات خويش را ويران مى كنندآرى ! چنين قومى ديگر لايق رحمت الهى نيستند، و مجازات آنها را فرا خواهدگرفت ، و مى دانيم خداوند تبعيضى در ميان بندگانش قائل نيست ، يعنى در مقابل اعمال يكسان مجازات يكسان قائل مى شود.

و اين است معنى عدم تخلف سنتهاى پروردگار.

(آيه) در تعقيب آيات گذشته كه از توحيد و شرك ، و سپس وسوسه ها وتوطئه هاى مشركان بحث مـى كرد، در اينجا به مساله نماز و توجه به خدا و نيايش مى پردازد، كه عامل مؤثرى براى مبارزه با شرك است ، و وسيله اى براى طرد هرگونه وسوسه شيطانى از دل وجان آدمى.

نخست مى گويد: ((نماز را از زوال خورشيد (هنگام ظهر) تا نهايت تاريكى شب [نيمه شب ] برپادار; و هـمچنين قرآن فجر [نماز صبح ] ر، چرا كه قرآن فجر،مشهود (فرشتگان شب و روز) است ! (اقم الصلوة لدلوك الشمس الى غسق الليل وقرآن الفجر ان قرآن الفجر كان مشهودا).

از ايـن تـعـبـير به خوبى روشن مى شود كه بهترين موقع براى اداى نماز صبح همان لحظات آغاز طلوع فجر است.

آيـه فوق از آياتى است كه اشاره اجمالى به وقت نمازهاى پنجگانه مى كند، وبا انضمام به ساير آيات قرآن در زمينه وقت نماز است و روايات فراوانى كه در اين رابطه وارد شده ، وقت نمازهاى پنجگانه دقيقا مشخص مى شود.

(آيـه) بـعد از ذكر نمازهاى فريضه پنجگانه اضافه مى كند: ((و پاسى از شب را (از خواب برخيز و) قرآن (و نماز) بخوان)) (ومن الليل فتهجد به).

مـفسران معروف اسلامى اين تعبير را اشاره به نافله شب كه در فضيلت آن روايات بى شمارى وارد شده است دانسته اند.

سپس مى گويد: ((اين يك وظيفه اضافى (علاوه بر نمازهاى فريضه) براى توست)) (نافلة لك).

بسيارى اين جمله را دليل بر آن دانسته اند كه نماز شب بر پيامبر(ص) واجب بوده است.

بـه هـر حـال در پايان آيه نتيجه اين برنامه الهى روحانى و صفابخش را چنين بيان مى كند:((اميد است پروردگارت تو را به مقامى درخور ستايش برانگيزد))!(عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا).

بـدون شـك ((مقام محمود)) مقام بسيار برجسته اى است كه ستايش برانگيزاست و از آنجا كه اين كلمه به طور مطلق آمده ، شايد اشاره به اين باشد كه ستايش همگان را از اولين و آخرين متوجه تو مى كند.

روايـات اسـلامى ، ((مقام محمود)) را به عنوان مقام ((شفاعت كبرى)) تفسيركرده است ، چرا كه پـيـامبر(ص) بزرگترين شفيعان در عالم ديگر است و آنها كه شايسته شفاعت باشند، مشمول اين شفاعت بزرگ خواهند شد.

نماز شب يك عبادت بزرگ روحانى.

غـوغـاى زنـدگى روزانه از جهات مختلف ، توجه انسان را به خود جلب مى كند، و فكر آدمى را به واديـهاى گوناگون مى كشاند بطورى كه جمعيت خاطر وحضور قلب كامل ، در آن بسيار مشكل اسـت امـا در دل شـب و به هنگام سحر وفرونشستن غوغاى زندگى مادى ، و آرامش روح وجسم انسان در پرتو مقدارى خواب ، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه بى نظير است.

بـه همين دليل دوستان خدا هميشه از عبادتهاى آخر شب ، براى تصفيه روح و حيات قلب وتقويت اراده و تكميل اخلاص ، نيرو مى گرفته اند.

امـيـرمـؤمـنـان عـلى (ع) مى فرمايد: ((قيام شب موجب صحت جسم و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسك به اخلاق پيامبران است)).

حـتـى در بـعضى از روايات مى خوانيم كه اين عبادت به قدرى اهميت دارد كه جزپاكان و نيكان موفق به آن نمى شوند.

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved