بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

نقد و رد رواياتى كه مى گويند سكينت بر ابوبكرنازل شد

مؤلف: از آنچه گذشت معلوم شد كه ضمير در (عليه ) به دلالت سياق (و على رغم دو روايت فوق ) به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، و اين دو روايت بخاطر وقفى كه در آنهاست ضعيفند، علاوه بر اينكه در اين دو روايت ابن عباس و حبيب نظريه داده اند و نظريه آنها براى ديگران هيچگونه حجيت ندارد.

گذشته از اين، استدلال آن دو به اينكه (رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هيچ آنى خالى از سكينت نبوده ) استدلالى است ناتمام، زيرا آيه (ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المومنين...) و همچنين آيه نظير آن كه در سوره فتح و مربوط به داستان حديبيه است، مخالف آن است ؛ چون اين دو آيه تصريح مى كنند به اينكه سكينت جديدى در خصوص اين دو مورد يعنى حديبيه و حنين بر آنجناب نازل شده، و به شهادت همين دو آيه در مورد بحث يعنى در داستان غار هم سكينت بر آنجناب نازل شده است.

و گويا بعضى از مفسرين متوجه اين اشكال شده اند لذا استدلال مزبور در روايت را حمل بر معناى ديگرى كرده و گفته اند: مقصود از اين استدلال ابن عباس و حبيب اين است كه سكينت در غار ملازم با پيغمبر بوده، و اين خود قرينه است بر اينكه سكينت بر ابى بكر نازل شده، و بعيد هم نيست كه روايت حبيب دلالتش بر اين معنا نزديك تر باشد.

مفسر نامبرده بعد از آنكه روايت ابن عباس را اول و روايت حبيب را بعد از آن نقل كرده گفته است :

بعضى از مفسرين لغت و معقول، اين روايت را گرفته و تعليلى را كه (در آن است چنين توضيح داده اند كه در آن روز براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) اضطراب و ترسى جديد و تازه دست نداد (پس سكينت بر ابى بكر نازل شده )). بعضى ديگر اين حرف را چنين تقويت كرده اند كه (اصل در ضمير است كه به مرجع نزديك تر خود برگردد) و در آيه مورد بحث به صاحب برمى گردد و ليكن اين حرف خيلى دل چسب نيست. بعضى ديگر گفته اند (ضمير به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، و در نتيجه سكينت بر آنجناب نازل شده، وليكن نزول سكينت بر آنجناب دليل بر اين نيست كه آنحضرت در آن روز دچار ترس و اضطراب شده باشد) اين حرف هم درست نيست ؛ زيرا همينكه مى بينيم نزول سكينت عطف شده بر (لا تحزن ) مى فهميم كه بخاطر همان ترس و اندوه ابى بكر و بعد از سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده.

اما اينكه گفت : (آن روز ترس و اضطرابى بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دست نداده تا سكينت بر او نازل شود) اگر اين معنا را از اينجا استفاده كرده كه چون در قرآن و در هيچ روايتى نيامده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در آن روز ترسيده باشد، ما نيز مى گوييم در قرآن و در هيچ روايتى نيامده كه آنجناب در داستان حديبيه و حنين ترسيده باشد، پس چطور نزول سكينت جديد را در آن دو واقعه قبول كرده است.

و اگر بگويد: نزول سكينت مستلزم اين است كه طرف قبلا دچار ترس و اضطراب شده باشد. در جواب مى گوييم همانطور كه قبلا هم گفته بوديم چنين استلزامى در كار نيست ؛ اگر چنين استلزامى صحيح بود بايد هيچ نعمتى بعد از نعمتى نازل نشود، و هميشه نعمت بعد از نعمتى مقابل و ضد خودش نازل گردد، و حال آنكه ما مى بينيم نعمت هاى ديگر الهى يكى پس از ديگرى نازل مى شود، نعمت بعد از نعمت، رحمت بعد از رحمت، ايمان و هدايت بعد از ايمان و هدايت ؛ و همچنين بسيارى از انواع ديگر نعمت ها كه بعد از مشابه خودش نازل شده، و قرآن كريم هم بر نمونه هاى بسيارى از اين قبيل تصريح دارد.

و اما اينكه گفت (رجوع ضمير به پيامبر درست نيست، زيرا همينكه مى بينيم سكينت عطف شده بر (لا تحزن ) مى فهميم كه بخاطر همان ترس و اندوه ابى بكر و بعد از سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده ) اين نيز صحيح نيست، زيرا درست است كه فاء تفريع دلالت دارد بر اينكه جمله مدخول آن مترتب بر ماقبل آن است ؛ و ليكن معناى اين ترتب و بعديت، تنها ترتب و بعديت زمانى نيست، و هيچ يك از علماى ادب چنين ادعائى نكرده، بلكه ممكن است بعديت زمانى باشد، و ممكن هم هست بعديت رتبه اى باشد.

و با اين حال ديگر اين مفسر نمى تواند بگويد بايد جمله (فانزل الله سكينته عليه ) مترتب بر كلام قبلى خود باشد، آنهم ترتب زمانى ؛ همچنانكه نمى تواند بگويد بايد مترتب به كلام نزديك تر خود باشد، مگر اينكه قبول كند آن حرف را كه اصل در ضمير اين است كه به مرجع نزديك تر خود برگردد، و حال آنكه خود او اين حرف را از ديگران نقل كرد و سپس گفته كه حرف صحيحى نيست.

و ما وقتى سياق آيه مورد بحث را از نظر بگذرانيم مى بينيم نزديك ترين جمله اى كه صالح باشد براى اينكه جمله (فانزل الله سكينته عليه ) متفرع بر آن گردد همان جمله (فقد نصره الله ) است، كه بطور اجمال مى گويد: خدا در فلان جا و فلان جا او را يارى كرد؛ و در اين جمله و جملات بعد از آن بطور تفصيل بيان مى كند كه چنين و چنان او را يارى كرده است.

پس معلوم شد آن جوابى كه اين آقا در آخر كلامش به آن مفسر داده عينا همان حرفى است كه خودش آن را تضعيف كرده و گفته بود: (اصل مذكور اصلى ندارد) اينك خودش همين اصل را با عباراتى ديگر مورد استدلال قرار داده است.

از همين جهت اشكال بر يك روايت ديگرى كه در الدر المنثور آن را از ابن مردويه از انس بن مالك نقل كرده معلوم مى شود. روايت اين است كه انس گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر وارد غار حرا شدند، پس آنگه ابو بكر به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) عرض كرد: جاى ما آنقدر روشن و پيداست كه اگر كسى جاى پاى خود را ببيند من و تو را خواهد ديد. حضرت فرمود: چه فكر مى كنى در باره دو نفرى كه سومى آندو خداست، خداوند سكينت خود را بر تو نازل كرد، و مرا به لشكريانى كه شماها نمى بينيد تاييد فرمود.

صرفنظر از اينكه اين روايت متعرض غار حرا شده، و حال آنكه با اخبار مستفيضه و بسيار زياد ثابت شده كه نزول آيه مورد بحث مربوط به غار ثور است نه غار حرا؛ اين اشكال در آن هست كه سياق آيه را تفكيك كرده، يك ضمير به ابى بكر و يك ضمير ديگر را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برگردانيده، و يك سياق اجازه چنين تفكيكى را نمى دهد.

آلوسى در روح المعانى هر دو ضمير را به ابى بكر برگردانيده و روايت را چنين آورده : (خداوند سكينت خود را بر تو (ابى بكر) نازل كرده، و تو را بجنودى كه شماها نمى بينيد تاييد نموده ).

و ما نمى دانيم كداميك از اين دو نقل اصل و كداميك دست خورده و تحريف شده است. و بفرضى كه نقل آلوسى درست باشد علاوه بر آن اشكال هائى كه در بيان سابق گذشت اشكال ديگرى دارد، و آن اين است كه در غار، غير از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ابو بكر كسى ديگرى نبوده پس در جمله (شماها نمى بينيد) روى سخن با چه كسانى است ؟.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (لو كان عرضا قريبا و سفرا قاصدا) از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت آمده كه فرمود: مقصود اين است كه اگر غنيمت نزديكى در بين بود تو را پيروى مى كردند.

و در تفسير عياشى از زراره و حمران و محمد بن مسلم از ابى جعفر و ابى عبد الله (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه مزبور فرموده اند: معنايش اين است كه اينها كه خواهند گفت : ما استطاعت جهاد نداريم، دروغ مى گويند و از علم خدا گذشته كه اگر اين سفر سفر نزديكى بود و سود مادى نزديكى داشت تو را پيروى مى كردند.

مؤلف: اين روايت را صدوق در كتاب معانى الاخبار بسند خود از عبد الاعلى بن اعين از ابى عبد الله (عليه السلام ) بهمين صورت نقل كرده.

آماده شدن مسلمين براى جنگ با روميان و خطبه پيامبر (ص) براى آنان قبل از حركت به سوى تبوك

و در تفسير قمى در ذيل جمله (و لكن بعدت عليهم الشقه ) آمده كه معنايش اين است كه : و ليكن راه آنان تا تبوك دور بود (و بدين جهت عذر آوردند) و سبب آن اين بوده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) هيچ مسافرتى به آن دورى و به آن دشوارى نكرده (و به مردم پيشنهاد ننموده ) بود.

و اما اصل مطلب جريانش از اين قرار بوده كه : افرادى كه همه ساله از ييلاق از شام به مدينه برمى گشتند و با خود پتو و خواربار مى آوردند و مردمى عوام بودند، در آن ايام در مدينه انتشار دادند كه روميان در حال جمع آورى قشون هستند و مى خواهند با لشكرى انبوه با رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نبرد كنند، و هرقل با همه لشكريانش حركت كرده و قبائل غسان و جذام و بهراء و عامله را هم با خود همداستان نموده اينك خودش در حمص مانده و لشكريانش تا بلقاء رسيده اند.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) وقتى اين معنا را شنيد اصحاب خود را به تبوك كه يكى از شهرهاى بلقاء است فرستاد، و از آنسو افرادى را به ميان قبائلى كه در حول و حوش مدينه بودند و همچنين به مكه و نزد افرادى كه از ميان قبائل خزاعه و مزينه و جهينه مسلمان شده بودند فرستاد تا آنان را بر جهاد تحريك كنند.

آنگاه به لشكريان خود دستور داد تا لواى جنگ را در ثنيه الوداع بيفراشتند، و به افرادى كه توانائى مالى داشتند دستور داد تا به تهى دستان كمك مالى كنند، و هر كس هر چه اندوخته دارد بيرون آورده و انفاق كند. لشكر نيز چنين كرده و با تشويق يكديگر لشكرى نيرومندى تشكيل دادند.

آنگاه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به خطبه ايستاد و بعد از حمد و ثناى پروردگار فرمود: اى مردم ! راست ترين گفتارها كتاب خدا و سزاوارترين سفارشات تقوا و بهترين ملتها ملت ابراهيم و نيكوترين سنت ها سنت محمد و شريف ترين سخنان ذكر خدا و بهترين داستانها همين قرآن است. و نيكوترين امور سنتهاى ثابت و پا بر جاست و بدترين امور، امور نو ظهور و تازه درآمده است.

و نيكوترين هدايت هدايت انبياء و شريف ترين كشته شدگان آنهايند كه در راه خدا شهيد شده باشند و تاريك ترين كوريها كورى ضلالت بعد از هدايت و بهترين كارها آن كارى است كه نافع تر باشد. بهترين هدايتها آن هدايتى است كه پيروى گردد و بدترين كوريها كورى دل است. دست بالا (دهنده ) بهتر از دست پائين (گيرنده ) است. خواسته اى كه كم و به قدر كفاف باشد بهتر از آن خواسته اى است كه زياد و بازدارنده از ياد خدا باشد. بدترين معذرتها معذرت در دم مرگ و بدترين ندامتها ندامت در روز قيامت است. پاره اى مردم كسانيند كه به نماز جمعه نمى آيند، مگر گاه بگاه، و پاره اى ديگر كسانيند كه به ياد خدا نمى افتند مگر بى اراده و نيت، و از بزرگترين خطاهاى زبان دروغ و بهترين بى نيازيها بى نيازى دل (و سيرى چشم و دل ) است.

نيكوترين توشه ها تقوا، و اساس حكمت، ترس از خداست، و بهترين چيزى كه در دل مى افتد يقين است، و شك و ترديد از كفر است، و دورى كردن از يكديگر عمل جاهليت، و غل و غش از چرك جهنم، و مستى، اخگر و پاره هاى آتش و سرائيدن شعر از ابليس است. و شراب انبانه همه گناهان و زنان دامهاى شيطان و جوانى شعبه اى از جنون است، و بدترين كسب ها رباخوارى و بدترين خوردنها خوردن مال يتيم است، و نيك بخت آن كسى است كه از ديگران پند بگيرد، و بدبخت آن كسى است كه در شكم مادر بدبخت باشد. و هر يك از شما سرانجام در خانه چهار ذراعى (قبر) قرار خواهد گرفت، و در هر امرى آخر آن را بايد نگريست و ملاك هر امرى اواخر آن است، و بدترين رباها دروغگوئى است و هر آينده اى، نزديك است، و ناسزا گفتن به مؤمن فسق و قتال با او كفر و خوردن گوشت او از نافرمانى خدا و حرمت مال او مانند حرمت خون اوست. و هر كه به خدا توكل كند خدا او را كفايت كند، و هر كه صبر كند به پيروزى مى رسد، و هر كه از جرم ديگران در گذرد خداوند از جرائم او در مى گذرد، و هر كه خشم خود فرو ببرد خداوند پاداشش مى دهد، و هر كه صبر بر مصيبت كند خدا او را عوض مرحمت مى كند، و هر كه در پى انتشار فضائل خود برآيد خداوند در پى رسوائيش برخواهد آمد و هر كه در اين باره سكوت كند خداوند به بيشتر از آنكه خود انتظار داشت فضائلش را انتشار مى دهد و هر كس معصيت كند خدا عذابش دهد. بار الها ! مرا و امت مرا بيامرز. بار الها! مرا و امت مرا بيامرز. من از خدا براى خودم و براى شما طلب مغفرت مى كنم.

راوى مى گويد مردم وقتى اين خطبه را شنيدند در امر جهاد دلگرم شده، همه قبائلى كه آنجناب براى جنگ دستور حركتشان را داده بود حركت كردند، و پاره اى از منافقين و غير منافقين تقاعد ورزيدند.

رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به جد بن قيس برخورد، و به او فرمود: اى ابا وهب آيا براى اين جنگ با ما حركت نمى كنى ؟ گويا از ديدن زنان زرد پوست خوددارى نمى توانى كرد. عرض كرد يا رسول الله ! به خدا سوگند قوم و قبيله من مى دانند كه در ميان آنان هيچ كس به اندازه من علاقه به زن ندارد، و من مى ترسم اگر با شما حركت كنم و به اين سفر بيايم از ديدن زنان رومى نتوانم خوددارى كنم، لذا استدعا دارم مرا مبتلا مكن، و اجازه بده در شهر بمانم. از سوى ديگر همين شخص به گروهى از قوم خود گفت : هوا بسيار گرم است، در اين هواى گرم از خانه و زندگى خود بيرون مرويد.

پسرش گفت : آيا خودت فرمان رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را مخالفت مى كنى بس نيست اينك مردم را سفارش مى كنى كه گرمى هوا را بهانه كرده آنجناب را مخالفت كنند، به خدا قسم خداوند در همين باره آيه اى مى فرستد كه تا قيام قيامت مردم آن را بخوانند (و تو رسوا شوى )، اتفاقا خداى تعالى اين آيه را فرستاد: (و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ).

آنگاه جد بن قيس اضافه كرده گفت كه محمد خيال مى كند جنگ با روم هم مثل جنگ با ديگران است، ولى من خوب مى دانم كه احدى از اين مسلمانان از اين جنگ بر نخواهد گشت.

چند روايت در ذيل آيه شريفه : (عفا الله عنك لم اذنت لهم...)

مؤلف: در اين باره روايات بسيار ديگرى از طرق شيعه و سنى وارد شده است.

و در كتاب عيون به سند خود از على بن محمد بن جهم روايت كرده كه گفت : من وارد مجلس مامون شدم و على بن موسى (عليهماالسلام ) نيز در آنجا حضور داشتند؛ مامون رو به آنحضرت كرد و گفت : يا بن رسول الله ! آيا نظر شما اين نيست كه انبياء معصومند. فرمودند: چرا. مامون در ضمن پرسش هاى خود پرسيد: (يا ابا الحسن پس آيه عفا الله عنك لم اذنت لهم ) چه معنا دارد؟

حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود: اين از قبيل مثل معروف (در، بتو مى گويم ديوار تو بشنو) است، خداى تعالى در اين آيه روى سخن خود را به پيغمبرش كرده و ليكن مقصودش امت او است ؛ و همچنين است آيه (لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين اگر شرك بورزى عملت بى اجر مى شود و مسلما از زيانكاران خواهى شد) و نيز آيه (و لو لا ان ثبتناك لقد كدت تركن اليهم شيئا قليلا اگر نبود كه ما تو را ثابت قدم كرده بوديم چيزى نمى ماند كه تو هم مقدار كمى متمايل به ايشان مى شدى.) مامون گفت : درست فرمودى يا بن رسول الله.

مؤلف: مضمون اين روايت درست مطابق بيانى است كه ما در معناى اين آيه گذرانديم، نه آن حرفى كه ديگران زدند و گفتند (اذن دادن آنجناب به اينكه منافقين تقاعد بورزند ترك اولائى بوده نه گناه )، زيرا اگر ترك اولى مى بود ديگر معنا نداشت كه عتاب در آيه از قبيل (در بتو مى گويم ديوار تو بشنو) بوده باشد.

و در الدر المنثور است كه عبدالرزاق در كتاب المصنف و ابن جرير از عمرو بن ميمون اودى روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) دو كار كرد كه در آن دو كار هيچگونه دستورى نداشت ؛ يكى اينكه به منافقين اجازه تقاعد داد و ديگر آنكه اسير گرفت، و خداى تعالى در برابر اين دو عمل فرمود: (عفا الله عنك لم اذنت لهم...).

داستان چند تن از مؤمنينى كه با تاخير به لشگريان عازم تبوك پيوستند يا آنكه تخلف كردند و سپس توبه نمودند

مؤلف: اشكالهائى كه بر اين روايت وارد است از بيان گذشته ما معلوم شد.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عده...) و همچنين در ذيل آيه بعدش گفته است : عده اى هم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كردند كه داراى نيت صادق و بصيرت در دين بودند و هيچ شك و ترديدى در عقائدشان رخنه نكرده بود، ليكن پيش خود گفته بودند ما بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت كردند به او ملحق مى شويم.

از آن جمله يكى ابو خيثمه بود كه مردى قوى و داراى دو همسر و دو آلاچيق بود، همسران وى آلاچيق هايش را آب پاشى كرده، در آن آب آشاميدنى خنكى فراهم نموده و طعامى تهيه كرده بودند، در همين بين كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مسلمانان را دستور حركت داد او سرى به آلاچيق هاى خود زد و در جواب هواى نفس خود كه او را به استفاده از آنها دعوت مى كرد گفت : نه، به خدا سوگند اين انصاف نيست كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با اينكه خداى تعالى از گذشته و آينده او در گذشته حركت كند و در شدت حرارت و گرد و غبار و با سنگينى سلاح راه بپيمايد و در راه خدا جهاد كند، آنگاه ابو خيثمه كه مردى نيرومند است در سايه آلاچيق و در كنار همسران زيباى خود به عيش و لذت بپردازد؛ نه به خدا سوگند كه از انصاف بدور است.

اين بگفت و از جا برخاست شتر خود را آورد و اثاث سفر را بر آن بار كرد و به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) ملحق شد. مردم وقتى ديدند سوارى از دور مى رسد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند، حضرت فرمود: بايد ابو خيثمه باشد. ابو خيثمه نزديك شد و جريان خود را بعرض رسانيد. حضرت جزاى خير برايش طلب نمود و براى او دعاى خير فرمود.

ابوذر نيز سه روز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرد؛ جريان كار او اين بود كه شترش ضعيف و لاغر بود و در بين راه از پاى درآمد، و ابو ذر ناگزير شد اثاث خود را از پشت شتر پائين آورده، بدوش خود بكشد. بعد از سه روز مسلمانان ديدند مردى از دور مى رسد؛ به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) گزارش دادند؛ حضرت فرمود: بايد ابو ذر باشد. گفتند: آرى، ابو ذر است. حضرت فرمود به استقبالش برويد كه او بسيار تشنه است. مسلمانان آب برداشته، به استقبالش شتافتند.

ابوذر خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) رسانيد در حالى كه طرفى آب همراه داشت. رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: آب داشتى و تشنه بودى ؟ عرض كرد: بلى. فرمود: چرا؟ عرض كرد در ميان راه به سنگى گودى برخوردم كه در گودى آن آب باران جمع شده بود، وقتى از آن چشيدم ديدم آب بسيار گوارائى است، با خود گفتم از اين آب نمى خورم مگر بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از آن بياشامد.

حضرت فرمود: اى ابا ذر ! خدا رحمتت كند، تو تنها زندگى مى كنى و تنها هم خواهى مرد، و تنها محشور خواهى شد، و تنها به بهشت خواهى رفت. اى اباذر! مردمى از اهل عراق بوسيله تو سعادتمند مى شوند، آنان به جنازه تو برمى خورند، تو را غسل و كفن كرده بر جنازه ات نماز مى خوانند و دفن مى كنند.

راوى سپس اضافه كرده : در ميان كسانى كه از آنجناب تخلف ورزيدند عده اى از منافقين بودند و عده اى هم از نيكان كه سابقه نفاق از ايشان ديده نشده بود، از آنجمله كعب بن مالك شاعر و مراره بن ربيع و هلال بن اميه رافعى بودند. بعد از آنكه خداوند توبه شان را قبول كرد، كعب گفته بود: من از خودم در تعجبم زيرا هرگز بياد ندارم كه روزى به مثل آن ايامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) حركت مى كرد سر حال و نيرومند بوده باشم و هيچوقت جز در آن ايام داراى دو شتر نبودم، با خود مى گفتم فردا به بازار مى روم و لوازم سفر را خريدارى مى كنم بعدا خود را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى رسانم، به بازار مى رفتم و ليكن حاجت خود را برنمى آوردم تا آنكه به هلال بن اميه و مراره بن ربيع برخوردم. آندو نيز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف كرده بودند باز هم متنبه نشدم با آندو قرار گذاشتم كه فردا به بازار برويم، فردا به بازار رفتيم ولى كارى صورت نداديم، خلاصه در اين مدت كار ما اين بود كه مرتب مى گفتيم فردا حركت مى كنيم و حركت نمى كرديم تا يك وقت خبردار شديم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) برمى گردد، آنوقت دچار ندامت و شرمسارى شديم.

پس از پايان جنگ وقتى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به مدينه نزديك شد به استقبالش شتافتيم تا او را تهنيت بگوييم كه بحمد الله بسلامت برگشته، و ليكن با كمال تعجب ديديم كه جواب سلام ما را نداد، و از ما روى گردانيد، آنگاه متوجه برادران دينى خود شده به ايشان سلام كرديم، ايشانهم جواب ما را ندادند، اين مطلب به خانواده هاى ما رسيد، وقتى به خانه آمديم ديديم زن و بچه هاى ما نيز با ما حرف نمى زنند، به مسجد آمديم ديديم احدى نه به ما سلام مى كند و نه همكلام مى شود، لاجرم زنان ما نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مشرف شده به عرض رسانيدند شنيده ايم كه شما بر شوهران ما غضب فرموده اى ! آيا وظيفه ما هم اين هست كه از آنان كناره گيرى كنيم ؟ حضرت فرمود: نه، شما نبايد كناره گيرى كنيد و ليكن مواظب باشيد با شما نزديكى نكنند.

وقتى كار كعب بن مالك و دو رفيقش به اينجا كشيد، گفتند، ديگر مدينه جاى ما نيست، زيرا نه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ما حرف مى زند و نه احدى از برادران و قوم و خويشان، پس بيائيد به بالاى اين كوه رفته به دعا و زارى بپردازيم، بالاخره يا خدا از تقصيرات ما مى گذرد، و يا آنكه همانجا از دنيا مى رويم.

اين سه نفر از شهر بيرون شده و به بالاى كوه ذباب رفتند و در آنجا به عبادت و روزه پرداختند. زن و فرزندانشان برايشان طعام آورده به زمين مى گذاشتند و بدون اينكه حرفى بزنند بر مى گشتند، و اين برنامه تا مدتى طولانى ادامه داشت.

روزى كعب به آن دو نفر ديگر گفت : رفقا! حال كه به چنين رسوائى و گرفتارى مبتلا شده ايم و خدا و رسولش و به پيروى از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خانواده هاى ما و برادران دينيمان بر ما خشم گرفته اند و احدى با ما همكلام نمى شود، ما خود چرا به يكديگر خشم نگيريم، ما نيز مسلمانيم و بايد دستور پيغمبر را پيروى نموده با يكديگر همكلام نشويم ؛ اينك هر يك از ما به گوشه اى از اين كوه برود و سوگند بخورد كه ديگر با رفيقش حرفى نزند تا بميرد و يا آنكه خدا از تقصيرش درگذرد.

مدت سه روز هم بدين منوال گذرانيدند، و يكه و تنها در كوه بسر بردند، حتى طورى از يكديگر كناره گرفتند كه يكديگر را هم نمى ديدند.

پس از سه روز يعنى در شب سوم رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در خانه ام سلمه بود كه آيه توبه و مژده مغفرت ايشان نازل شد، و آن آيه (لقد تاب الله بالنبى على المهاجرين و الانصار الذين اتبعوه فى ساعه العسره ) بود. امام صادق (عليه السلام ) فرمود: آيه شريفه اينطور نازل شده، و مقصود از مهاجرين و انصار ابو ذر، ابو خيثمه و عمير بن وهب بود كه از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تخلف ورزيده، بعد به وى ملحق شدند.

آنگاه راوى در باره آن سه نفرى كه آيه (و على الثلاثه الذين خلفوا) در حقشان نازل شده گفته : عالم (امام - (عليه السلام ) فرمود آيه اينطور نازل شده : (و على الثلاثه الذين خالفوا) زيرا كلمه (خلفوا) به معناى تخلف قهرى است كه مرتكبش تقصيرى نداشته و سزاوار ملامت نيست، (حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت ) از اين رو زمين با همه فراخيش بر آنان تنگ شد كه نه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) با ايشان همكلام مى شد و نه برادران دينى و نه زن و فرزندانشان ؛ و بهمين جهت، مدينه بر آنان تنگ شد، و ناگزير از مدينه تار و مار شدند، و وقتى خداوند ديد براستى نادم شده اند توبه ايشان را قبول كرد.

مؤلف: بزودى گفتارى در باره اين دو آيه و رواياتى كه در تفسير آندو وارد شده از نظر خواننده خواهد گذشت.

و در تفسير عياشى از مغيره روايت شده كه گفت : من از او (امام ) شنيدم كه در خصوص آيه (و لو ارادوا الخروج لاعدوا له عدة ) مى گفت مقصود از (عدة ) نيت و تصميم است، و معناى آيه اين است كه : اگر مى خواستند خارج بشوند مى شدند.

مؤلف: اين روايت صرف نظر از ضعفى كه دارد، و صرف نظر از اين كه مرسل است و راويانش معلوم نيستند، و نيز علاوه بر اينكه مضمر است يعنى معلوم نيست كه مطلب را از چه كسى نقل كرده با لفظ آيه هم تطبيق ندارد - و خدا داناتر است.

و در الدر المنثور آمده كه ابن اسحاق و ابن منذر از حسن بصرى روايت كرده اند كه گفت : عبد الله بن ابى و عبد الله بن نبتل و رفاعه بن زيد بن تابوت از بزرگان منافقين و از كسانى بودند كه عليه اسلام و مسلمين همواره نقشه چينى مى كردند و در باره آنان آيه (لقد ابتغوا الفتنه من قبل و قلبوا لك الامور...) نازل شد.

آيات 49 تا 63 سوره توبه

 و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكافرين (49)

 ان تصبك حسنه تسوهم و ان تصبك مصيبه يقولوا قد اخذنا امرنا من قبل و يتولوا و هم فرحون (50)

 قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولئنا و على الله فليتوكل المومنون (51)

 قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين و نحن نتربص بكم ان يصيبكم الله بعذاب من عنده او بايدينا فتربصوا انا معكم متربصون (52)

 قل انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم انكم كنتم قوما فسقين (53)

 و ما منعهم ان تقبل منهم نفقتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله و لا ياتون الصلوه الا و هم كسالى و لا ينفقون الا و هم كارهون (54)

 فلا تعجبك امولهم و لا اولادهم انما يريد الله ليعذبهم بها فى الحيوه الدنيا و تزهق انفسهم و هم كافرون (55)

 و يحلفون بالله انهم لمنكم و ما هم منكم و لكنهم قوم يفرقون (56)

 لو يجدون ملجا او مغرت او مدخلا لولوا اليه و هم يجمحون (57)

 و منهم من يلمزك فى الصدقت فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذا هم يسخطون (58)

 و لو انهم رضوا ما آتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيوتينا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون (59)

 انما الصدقت للفقراء و المسكين و العملين عليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغرمين و فى سبيل الله و ابن السبيل فريضه من الله و الله عليم حكيم (60)

 و منهم الذين يوذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم يومن بالله و يومن للمؤمنين و رحمة للذين آمنوا منكم و الذين يوذون رسول الله لهم عذاب اليم (61)

 يحلفون بالله لكم ليرضوكم و الله و رسوله احق ان يرضوه ان كانوا مومنين (62)

 الم يعلموا انه من يحاددالله و رسوله فان له نار جهنم خالدا فيها ذالك الخزى العظيم (63)

ترجمه آيات

از جمله آنان كسى است كه مى گويد به من اجازه بده و مرا به گناه مينداز، (ولى بايد) بدانيد كه به گناه افتاده اند و جهنم محيط به كافران است (49)

اگر تو را پيش آمد خيرى بكند غمگينشان مى سازد و اگر مصيبتى بتو برسد گويند ما از پيش احتياط خود را كرديم، و با خوشحالى برگردند (50)

بگو به ما جز آنچه كه خدا برايمان مقرر كرده نمى رسد كه او مولاى ما است و مؤمنان بايد به خدا توكل كنند (51)

بگو مگر براى ما جز (وقوع ) يكى از دو نيكى را انتظار مى بريد؟ (قطعا نه ) ولى ما در باره شما انتظار داريم كه خدا بوسيله عذابى از جانب خود و يا بدست ما جانتان را بگيرد، پس منتظر باشيد كه ما نيز با شما منتظريم (52)

بگو چه به رغبت انفاق كنيد و چه به كراهت، هرگز از شما پذيرفته نمى شود، شما گروهى عصيان پيشه ايد (53)

مانع قبول شدن انفاقشان جز اين نبود كه ايشان خدا و پيغمبر او را منكر بودند، و جز به حال ملامت به نماز (جماعت ) نمى آيند و انفاق جز به كراهت نمى كنند (54)

اموال و اولادشان ترا بشگفت نياورد، خدا مى خواهد بوسيله آن در زندگى دنيا عذابشان كند و ساعت مرگ جانشان را بگيرد و در حالى كه كافرند جان سپارند (55)

به خدا قسم مى خورند كه از شمايند، ولى آنان از شما نيستند، بلكه گروهى هستند كه (از شما) مى ترسند (56)

اگر پناهگاه يا نهانگاه يا گريزگاهى مى يافتند شتابان بدان سو رو مى كردند (57)

برخى از آنان در (تقسيم زكات ) بر تو خرده مى گيرند اگر از آن عطايشان كنند راضى شوند، و اگر از آن عطايشان نكنند آنوقت خشمگين مى شوند(58)

چه مى شد اگر به عطاى خدا و پيغمبر او رضا مى دادند و مى گفتند خدا ما را بس است، زود باشد كه خدا از كرم خويش به ما عطا كند و نيز پيغمبر او، و ما به خدا اميدواريم (59)

زكات فقط از آن فقرا و تنگدستان و عاملان آنست و آنها كه جلب دلهايشان كنند، و براى آزاد كردن بردگان و قرض داران و صرف در راه خدا و به راه ماندگان است، و اين قرارى از جانب خداست و خدا داناى شايسته كار است (60)

برخى از آنان كسانى هستند كه پيغمبر را آزار كنند و گويند او دهن بين است، بگو براى شما دهن بين خوبى است به خدا ايمان دارد و مؤمنان را تصديق مى كند، و براى با ايمانان شما رحمتى است و كسانى كه پيغمبر را اذيت كنند عذابى دردناك دارند (61)

براى شما به خدا قسم مى خورند تا شما را (از خويش ) راضى كنند (و شما فريبشان را نخوريد زيرا) اگر ايمان داشتند بتر و سزاوارتر اين بود كه خدا و پيغمبر او را راضى كنند (62)

مگر نمى دانند كه هر كس با خدا و پيغمبرش مخالفت كند سزاى او جهنم است كه جاودانه در آن باشد، و اين رسوائى بزرگ است (63).

بيان آيات

اين آيات، گفتارى در باره منافقين مى باشد و نيز بيان حال آنان را كه در آيات قبلى بود دنبال نموده، پاره اى از حركات و حرفهاى آنان را نقل نموده، مطالبى خاطرنشان مى سازد كه از خبث اوصاف باطنى و فساد اعتقادات آنان - كه بر اساس ضلالت استوار گشته - پرده بر مى دارد.

منافقين كه به گمان خود از ناملايمات فتنه احتمالى جنگ دورى مى گزينند در واقع از نفاق و ضلالتشان در فتنه سقوط كرده اند و خود غافلند

و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنه سقطوا...

كلمه (فتنه ) در اينجا بطورى كه از سياق برمى آيد به يكى از دو معنا است : يا به معناى القاء به ورطه اى كه آدمى را مغرور نموده و فريب مى دهد و يا به معناى معروف آن كه همان فتنه و بلا و گرفتارى عمومى است مى باشد.

و اگر معناى اول مقصود باشد، معناى آيه اين خواهد بود كه : به من اجازه بده به جنگ نيايم، و مرا با بردن در صحنه جهاد به فتنه مينداز و با برشمردن غنيمت هاى نفيس جنگى اشتهاى نفسانى مرا تحريك مكن و مرا فريب مده. و اگر معناى دوم مقصود باشد معنايش اين مى شود كه : اجازه بده من حركت نكنم و مرا به ناملايماتى كه مى دانم در اين جنگ هست مبتلا مساز.

خداى تعالى از اين پيشنهادشان جواب داده و فرموده : (اينها با همين عملشان در فتنه افتادند)، يعنى اينها به خيال خودشان از فتنه احتمالى احتراز مى جويند در حالى كه سخت در اشتباهند، و غافلند از اينكه كفر و نفاق و سوء سريره اى كه دارند و اين پيشنهادشان از آن حكايت مى كند فتنه است ؛ غافلند از اينكه شيطان آنان را در فتنه افكنده و فريب داده و دچار هلاكت كفر و ضلالت و نفاق ساخته است.

تازه اين خسارت و گرفتارى دنيائى ايشان است و در آخرت نيز جهنم بر كافران احاطه خواهد كرد، همانطورى كه در دنيا فتنه به آنان احاطه داشت. پس اينكه فرمود: (الا فى الفتنه سقطوا) با جمله (و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ) تقريبا معناى واحدى را مى رسانند، و آن اين است كه اين مردم منافق هم در دنيا و هم در آخرت در فتنه و هلاكت ابدى قرار دارند.

ممكن هم هست از جمله (و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ) استفاده كرد كه جهنم فعلا نيز محيط به كفار است، نه در آينده، آيات داله بر تجسم اعمال هم اين معنا را مى رساند.

ان تصبك حسنه تسوهم و ان تصبك مصيبه يقولوا قد اخذنا امرنا من قبل

منظور از (حسنه ) و (مصيبة ) به قرينه سياق، آثار نيك و خسارتهائى است كه جنگ ببار مى آورد، از قبيل فتح و فيروزى، غنيمت هاى مالى و اسيران از يك طرف، و كشته شدن و زخم برداشتن و شكست از طرف ديگر.

جمله (يقولوا قد اخذنا امرنا من قبل ) كنايه است از اينكه ما قبلا خود را از اين گرفتاريها برحذر داشتيم، تعبير به (اءخذ) به اين عنايت است كه گويا اختيار امرشان نخست از دستشان بيرون بوده و بعدا آن را بدست گرفته و بر آن مسلط شده اند، و از دست نداده و نگذاشته اند كه فاسد و تباه گردد.

خوشحالى منافقين از شكست مسلمين و بدحالى آنها از پيروزى مسلمين و جواب اول به آنان

و بنابر اين، معناى آيه اين مى شود كه : اين منافقين بدخواه تواند، اگر غنيمت بدست آورى و پيروز شوى ناراحت مى شوند، و اگر كشته و يا زخمى شوى و يا هر مصيبت ديگرى ببينى مى گويند ما قبلا خود را از اين گرفتاريها برحذر داشتيم، و آنگاه با خوشحالى از تو روى مى گردانند.

خداى تعالى از اين گفتار اينها در دو آيه (قل لن يصيبنا...) و آيه (قل هل تربصون بنا...) دو جواب به ايشان داده است.

 

قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولانا و على الله فليتوكل المومنون

حاصل اين جواب اين است كه : ولايت و اختيار امور ما تنها و تنها بدست خداست - اين انحصار از جمله (هو مولانا) استفاده مى شود - و اختيار ما نه بدست خود ما است و نه بدست هيچ يك از اين اسباب ظاهرى، بلكه حقيقت ولايت تنها از آن خداست و خداى تعالى سرنوشتى حتمى از خير و شر براى همه تعيين نموده، و با اينكه مى دانيم قبل از ما سرنوشتمان معلوم و معين شده چرا اوامر او را امتثال ننموده در احياء امر او و جهاد در راه او سعى نكنيم. خداى تعالى هم مشيت خود را اجراء مى كند و ما را پيروزى و يا شكست مى دهد و اين به عالم ما مربوط نيست، زيرا وظيفه بنده، بندگى و ترك تدبير و امتثال امر است، كه خلاصه، همه توكل است.

فقط اراده و مشيت خداوند جارى است و توكل و واگذارى امور به او جايى براى سرور يا غم نمى گذارد

از همينجا معلوم مى شود كه جمله (و على الله فليتوكل المومنون ) گفتارى مستانف و تازه و غير مربوط بما قبل نيست، بلكه جمله اى است معطوف بما قبل و متمم آن، و معناى آن و ما قبلش اين است كه ولايت و اختيار امر ما با خداست، و ما به او ايمان داريم، و لازمه اين ايمان اين است كه بر او توكل كرده امر خود را به او واگذار كنيم، بدون اينكه در دل، حسنه و موفقيت در جنگ را بر مصيبت و شكست خوردن ترجيح داده آن را اختيار كنيم. بنا بر اين، اگر خداوند حسنه را روزى ما كرد منتى بر ما نهاده، و اگر مصيبت را اختيار كرد مشيت و اختيارش بدان تعلق گرفته، و ملامت و سرزنشى بر ما نيست، و خود ما هم هيچ ناراحت و اندوهگين نمى شويم.

و چگونه غير اين باشيم، و حال آنكه خودش فرموده : (ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك على الله يسير لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتيكم ) و نيز فرموده : (ما اصاب من مصيبه الا باذن الله و من يومن بالله يهد قلبه ) و نيز فرموده : (ذلك بان الله مولى الذين آمنوا) و نيز فرموده : (و الله ولى المومنين ) و نيز فرموده : (فالله هو الولى ).

و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد همه متضمن اصول اين حقيقتند كه آيه مورد بحث در مقام پاسخ به منافقين، متعرض آن است، و آن حقيقت، حقيقت ولايت خداى سبحان است، و اينكه احدى غير از خدا هيچگونه ولايت و اختيارى ندارد.

آرى، اگر انسان براستى به اين حقيقت ايمان داشته و مقام پروردگار خود را بشناسد قهرا بر پروردگار خود توكل مى جويد، و حقيقت مشيت و اختيار را به او واگذار مى كند، و ديگر به رسيدن به حسنه خوشحال و در برابر مصيبت اندوهناك نمى گردد.

و همچنين نسبت به آنچه كه به دشمن انسان مى رسد، نبايد خوشحال و بد حال گردد؛ و اين از نادانى و جهل به مقام پروردگار است كه وقتى دشمن انسان موفقيتى بدست آورد ناراحت شود، و وقتى او مبتلا و گرفتار مى گردد وى خوشحال شود؛ زيرا دشمن او هم از خود اختيارى ندارد. اين آن جواب اولى بود كه گفتيم خداى تعالى به كفار و منافقين در برابر خوشحاليشان از شكست مسلمانان و بد حاليشان از پيروزى آنان داده است.

و ظاهر كلام بعضى از مفسرين اين است كه كلمه (مولى ) در آيه به معناى (ناصر) است. و همچنين از ظاهر كلام بعضى ديگر برمى آيد كه جمله (و على الله فليتوكل المومنون ) جمله اى است مستانف و غير مربوط بما قبل، كه خداى تعالى مؤمنين را در آن، امر به توكل مى كند. و ليكن سياقى كه اين دو آيه دارد و بر همه مشهود است با اين دو حرف نمى سازد.

جواب دوم به منافقين : (قل تربصون بنا الا احدى الحسينين)

قل هل تربصون بنا الا احدى الحسنيين و نحن نتربص بكم...

مقصود از (حسنيين ) حسنه و مصيبت است به دلالت اينكه در آيه اول حكايت مى كرد كه منافقين از اينكه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) خيرى برسد ناراحت مى شدند، و از اينكه به آنجناب شر و مصيبت برسد خوشحال مى گرديدند، و مى گفتند خوب شد ما قبلا حواسمان را جمع كرده بوديم، و خود را دچار اين ناملايمات نساختيم. چون از اين كلام بر مى آيد كه منافقين در حال انتظار بودند كه ببينند بر سر مسلمانان چه مى آيد، آيا شكست مى خورند و يا پيروز مى شوند پس معلوم مى شود (احدى الحسنيين ) در آيه يكى از آن دو پيش آمد است كه منافقان در انتظارش بودند.

خواهى گفت چطور قرآن كريم مصيبت را هم حسنه خوانده و آن را با حسنه (حسنيين ) ناميده ؟ در جواب مى گوييم : از نظر دينى حسنه و مصيبت هر دو حسنه اند، چون اگر حسنه، حسنه است براى اين است كه پيروزى و غنيمت در دنيا و اجر عظيم در آخرت است و اگر مصيبت حسنه است آنهم براى اين است كه شكست خوردن و كشته شدن و هر رنج و محنت ديگرى كه به انسان برسد مورد رضاى خدا و باعث اجرى ابدى و سرمدى است، پس هر دو حسنه اند.

و معناى آيه اين است كه : ما و شما هر يك منتظر عذاب و گرفتارى طرف مقابل خود هستيم، با تفاوت اينكه آن عذاب و گرفتارى كه شما براى ما آن را آرزو مى كنيد در حقيقت خير ماست ؛ زيرا شما در باره ما انتظار يكى از دو احتمال را مى كشيد، يا غلبه بر دشمن و مراجعت با غنيمت و يا كشته شدن در راه خدا.

ولى ما براى شما انتظار عذاب خدا را مى كشيم، و آرزو داريم كه يا با عذاب هاى سماوى و يا بدست خود ما شما را نابود كند، مثلا به ما دستور دهد زمين را از لوث وجود شما پاك سازيم، پس ما در هر حال رستگار و شما در هر حال هالكيد، پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم، اين بود آن جواب دوم.

در آيه اى كه زبان حال منافقين را بيان مى كرد حسنه و مصيبت را تنها به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نسبت مى داد، ولى در آيه دوم كه جواب اول آنان است و در آيه سوم كه متضمن جواب دوم ايشان بود رسيدن به حسنه و مصيبت را به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و همه مؤمنان نسبت داد، و اين بخاطر آن بود كه در مقام جواب از نظر خدا و واقع، حسنه و مصيبت مؤمنين حسنه و مصيبت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نيز هست چون مؤمنين با آن جناب ملازمت و مشاركت دارند.

انفاق منافقين مقبول نيست

قل انفقوا طوعا او كرها لن يتقبل منكم انكم كنتم قوما فاسقين

در اين آيه صيغه امر (انفقوا) در معناى شرط است، و ترديد در (طوعا و كرها) هم به منظور تعميم است. صيغه امر در اين گونه موارد كنايه است از اينكه نهيى در كار نيست و كسى جلو شما را نگرفته، و اين خود اشاره است به اينكه اين عمل عمل بيهوده اى است كه اثرى بر آن مترتب نمى شود. جمله (لن يتقبل منكم تعليل ) همان امر است، همچنانكه جمله (انكم كنتم قوما فاسقين ) بيان علت قبول نشدن است.

و معناى آيه اين است كه : ما جلو شما را از انفاق نگرفته ايم، چه به طوع و رغبت انفاق كنيد و چه به رودربايستى و كراهت. على اى حال، انفاق شما كار لغو و بى فائده اى است ؛ زيرا خداوند بخاطر اينكه شما مردمى فاسقيد انفاقتان را قبول نمى كند. آرى، بحكم خداوند: (انما يتقبل الله من المتقين ) عمل نيك را تنها از پره يزكاران مى پذيرد؛ البته ناگفته نماند كه (تقبل ) از (قبول ) رساتر است.

 

و ما منعهم ان تقبل منهم نفقاتهم الا انهم كفروا بالله و برسوله...

اين آيه همان نپذيرفتن انفاق منافقين را به بيانى مفصل تر تعليل مى كند و به عبارت ديگر به منزله شرح و توضيح فسق ايشان است، و در آن، كفر به خدا و رسول او، و كسالت و بى ميلى در نماز خواندن، و كراهت در انفاق از اركان نفاق آنان شمرده شده است.

شيفته اموال و اولاد بسيار منافقين مشو كه اموال و اولاد آنان مايه عذاب آنها است

فلا تعجبك اموالهم و لا اولادهم انما يريد الله ليعذبهم بها...

اعجاب به چيزى به معناى مسرور شدن از آن است، بخاطر جمال و يا كمال و يا امثال آن كه در آن چيز مشاهده مى شود، و كلمه (زهوق ) به معناى خروج به سختى، و اصل آن بطورى كه گفته اند به معناى بيرون آمدن جان و مردن است.

خداى تعالى در اين آيه پيغمبر گرامى اش را از اينكه شيفته اموال و اولاد منافقين گردد نهى مى كند. البته از سياق آيه برمى آيد كه مقصود شيفتگى در برابر كثرت اولاد و اموال ايشان است، آنگاه اين معنا را چنين تعليل مى كند كه اين اموال و اولاد - كه قهرا انسان را به خود مشغول مى كند - نعمتى نيست كه مايه سعادت آنان گردد، بلكه نقمتى است كه ايشان را به شقاوت مى كشاند، چون خداوندى كه اين نعمت ها را به ايشان داده، مقصودش اين بوده كه ايشان را در زندگى دنيا عذاب نموده جان آنان را در حال كفر بگيرد.

آرى، زندگى كه هر موجود زنده اى آن را براى خود سعادت و راحت مى شمارد، وقتى مايه سعادت، و در آن راحتى و بهجت و سرور است كه بر مجراى حقيقى اش جريان داشته باشد، يعنى آدمى به آثار واقعى آن كه همانا علم نافع و عمل صالح است رسيده باشد، و بغير آنچه خير او و سودش در آن است اشتغال نورزد، اين است آن حياتى كه مرگ در آن نيست، و همين است آن راحتى كه آميخته با تعب و رنج نمى گردد، و اين است آن لذتى كه تلخى و الم در آن راه ندارد، و چنين زندگى جز در تحت ولايت خدا ميسر نمى شود: (الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون )

و اما كسى كه به دنيا مشغول شده، زينت هاى دنيوى و مادى او را مجذوب كرده، اموال و فرزندان او را شيفته، آمال و آرزوهاى كاذب، او را فريب داده و شيطان از خود بى خبرش كرده باشد، او در تناقض هاى قواى بدنى و تزاحم هائى كه بر سر لذائذ مادى درگير مى شود، قرار گرفته، و با همان چيرهائى كه آنها را مايه سعادت خود خيال مى كرد به شديدترين عذابها دچار مى شود.

آرى، اين خود حقيقتى است كه همه به چشم خود مى بينيم كه هر چه دنيا بيشتر به كسى روى بياورد و از فراوانى مال و اولاد بيشتر برخوردار شود، بهمان اندازه از موقف عبوديت دورتر و به هلاكت و عذابهاى روحى نزديك تر مى شود، و همواره در ميان لذائذ مادى و شكنجه هاى روحى غوطه مى خورد. و آن چيزى كه اين طائفه غفلت زده خوشى و فراخى اش مى خوانند در حقيقت تنگى و ناگوارى است، همچنانكه قرآن كريم فرموده : (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيمه اعمى قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى ).

پس نتيجه اعراض آدمى از ذكر پروردگار خود اين است كه به رو در منجلاب دنيا فرو رود، و آن را سعادت زندگى و راحت نفس و لذت روح خود پندارد، و با همين خيال فاسد در گرداب فتنه ها و محنت هائى كه مى بيند غوطه ور گشته، زير و بالا رود، و سرانجام هم بخاطر خروج از رسم عبوديت به پروردگار خود كافر شود، قرآن در اين باره در آيه مورد بحث فرموده : (انما يريد الله ليعذبهم بها و ترهق انفسهم و هم كافرون ) و اين همان املاء (مهلت دادن ) و استدراجى است كه در آيه (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون و املى لهم ان كيدى متين ) متعرض آن شده است.

 

و يحلفون بالله انهم لمنكم و ما هم منكم... و هم يجمحون

كلمه (فرق ) به معناى دلهره از ضررى است كه احتمال آن مى رود، و كلمه (ملجا) به معناى آن نقطه اى است كه آدمى بدان پناهنده و متحصن مى شود، و كلمه (مغار) به معناى محلى است كه انسان در آن فرو رفته، خود را از ديدگان پوشيده و پنهان مى سازد، و نيز به معناى غارى است كه در كوه مى باشد. و كلمه (مدخل ) از باب افتعال به معناى كوره راهى است كه به زحمت بتوان درون آن شد، و كلمه (جماح ) رد شدن و عبور كردن عابر است به سرعت، و بدون توجه به راست و چپ خود و بدون اينكه چيزى او را از حركت باز بدارد؛ و معناى آيه روشن است.

 

و منهم من يلمزك فى الصدقات فان اعطوا منها رضوا و ان لم يعطوا منها اذا هم يسخطون

كلمه (لمز) به معناى عيب جوئى و خرده گيرى است ؛ منافقين از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در امر صدقات عيب جوئى مى كردند. از ذيل آيه برمى آيد كه آنها هنگامى از پيغمبر در امر صدقات عيب جوئى مى كردند كه پيغمبر يا بخاطر اينكه آنها استحقاق دريافت آن را نداشته و يا به جهتى ديگر، چيزى از صدقات به آنها نمى داد.

 

و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله...

كلمه (لو) براى آرزو است، و جمله (رضوا ما اتيهم الله ) بدين معنا است : چه مى شد كه ايشان آنچه را كه خدايشان فرستاده با رضايت خاطر مى گرفتند، و يا بدان تن در مى دادند در حالى كه آن را اخذ مى كردند. و اينكه در معناى آيه كلمه اخذ (گرفتن ) را آورديم، به آن جهت است كه كلمه (رضوا) در خصوص اين آيه متضمن معناى اخذ است، به نشانه اينكه خودش بدون حرف تعدى (باء) متعدى شده.

كلمه (ايتاء) به معناى اعطاء و دادن است، و جمله (حسبنا الله ) معنايش اين است : خدا ما را در آنچه آرزو مى كنيم بس است.

(سيوتينا الله من فضله و رسوله ) اين جمله بيان آن چيزى است كه گفتيم مورد رغبت و آرزو است، نه اينكه خبر غيبى از آينده باشد. جمله (انا الى الله راغبون ) به منزله تعليل براى جمله (سيوتينا الله...) است.

و معناى آيه اين است كه : آرزو مى رفت كه آنچه را خدا و همچنين رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به امر او به ايشان از صدقات و يا غير آن داده بگيرند، و بگويند خداى سبحان بجاى ساير اسباب جهان ما را بس است، و ما دوستدار فضل اوئيم، و طمع داريم كه از فضل و كرم خود و بدست رسول گرامى اش به ما بدهد.

در اين آيه بيان لطيفى است كه لطفش بر كسى پوشيده نيست، و آن اين است كه دادن (ايتاء) را هم به خدا نسبت داده و هم به رسولش، و ليكن كفايت و فضل و رغبت ايشان را تنها به خدا مخصوص كرده و لازمه دين توحيد هم همين هست.

مواد مصرف صدقات واجبه (زكوات)

انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل...

اين آيه مواردى را برمى شمارد كه بايد صدقات واجب (زكوات ) در آن موارد مصرف شود، به دليل اينكه در آخر آيه مى فرمايد: (فريضه من الله ). و آن موارد بطورى كه از ظاهر سياق آيه برمى آيد هشت مورد است، و لازمه آن اين است كه فقير و مسكين هر يك موردى جداگانه بحساب آيند.

مفسرين در باره اينكه آيا فقير و مسكين هر يك موردى جداگانه و يا هر دو يك صنف از اصناف مصرف زكاتند اختلاف كرده اند؛ و بنابر اينكه، هر يك صنف على حده اى باشند باز در معناى آندو اقوال بسيارى دارند كه بيشتر آنها به دليل روشنى منتهى نمى گردد؛ ليكن اگر ما باشيم و ظاهر اين دو لفظ، از كلمه فقير كه مقابل غنى است چنين مى فهميم كه فقير آن كسى است كه تنها متصف به امرى عدمى باشد، يعنى متصف باشد به نداشتن مالى كه حوائج زندگيش را برآورد، در مقابل غنى كه متصف به اين امر عدمى نيست، بلكه متصف است به امرى وجودى، يعنى دارائى و تمكن.

و اما مسكين، تنها ندار را نمى گويند، بلكه به كسى مى گويند كه علاوه بر اين امر عدمى، دچار ذلت و مسكنت هم باشد، و اين وقتى است كه فقرش به حدى برسد كه او را خوار سازد، مثلا مجبور شود به اينكه از آبروى خود مايه بگذارد و دست پيش هر كس و ناكس دراز كند، مانند كور و لنگ كه چاره اى نمى بينند جز اينكه از هر كسى استمداد كنند. و بنا بر اين، مسكين حال و وضعش بدتر از فقير است.

البته اين را هم بايد دانست كه اين دو كلمه هر چند بحسب نسبت يكى اعم و ديگرى اخص است ؛ يعنى، هر مسكين از جهت اتصافش به نادارى فقير است و ليكن هر فقيرى مسكين نيست، الا اينكه عرف، اين دو صنف را دو صنف مقابل هم مى داند، چون وصف فقر را غير از وصف مسكنت و ذلت مى بيند، پس، ديگر جا ندارد كسى به قرآن كريم خرده بگيرد و بگويد با اينكه فقير هر دو صنف را شامل مى شود ديگر حاجتى به ذكر مسكين نبود، براى اينكه گفتيم مسكنت به معناى ذلت و مانند لنگى و زمين گيرى و كورى است، هر چند بعضى از مصاديق آن بخاطر نداشتن مال است.

مقصود از (عاملين عليها) كسانى هستند كه در جمع و گردآورى زكوات تلاش مى كنند. و مقصود از (مولفه قلوبهم ) كسانى هستند كه با دادن سهمى از زكات به ايشان، دلهايشان به طرف اسلام متمايل مى شود و به تدريج به اسلام درمى آيند، و يا اگر مسلمان نمى شوند ولى مسلمانان را در دفع دشمن كمك مى كنند، و يا در برآوردن پاره اى از حوائج دينى كارى صورت مى دهند.

و اما كلمه (و فى الرقاب )، اين جار و مجرور متعلقند به مقدر و تقدير آن : (و للصرف فى الرقاب : و براى بكار برد در امر بردگان ) است، يعنى آزاد كردن آنان ؛ مثلا وقتى برده اى با مولاى خودش قرار مكاتبه گذاشته كه كار كند و از دستمزد خود بهاى خود را به او بپردازد و پس از پرداختن بهاى خود آزاد گردد و فعلا نمى تواند آن بهاء را به پايان برساند، از زكات ما بقى بهاى او را به مولايش مى دهند و او را آزاد مى كنند. و يا وقتى برده اى را ببينند كه اسير مردى ستمگر و سخت گير شده و در سختى بسر مى برد، از زكات بهاى او را به صاحبش داده، او را آزاد مى كنند.

و همچنين در (غارمين ) نيز تقدير: (للصرف فى الغارمين ) است ؛ يعنى، زكات براى مصرف كردن در پرداخت قرض ‍ بدهكاران. و در: (و فى سبيل الله ) نيز تقدير (للصرف فى سبيل الله ) است ؛ و سبيل الله (راه خدا) مصرفى است عمومى و شامل تمامى كارهائى مى گردد كه نفعش عايد اسلام و مسلمين شده و بوسيله آن مصلحت دين حفظ مى شود، كه روشن ترين مصاديق آن جهاد در راه خدا و بعد از آن ساير كارهاى عام المنفعه از قبيل راه سازى و پل سازى و امثال آن است.

در (ابن السبيل ) هم تقدير (للصرف فى ابن السبيل ) است ؛ و ابن السبيل كسى را گويند كه از وطن خود دور افتاده و در ديار غربت تهى دست شده باشد، هر چند در وطن خود توانگر و ثروتمند باشد، به چنين كسى از مال زكات سهمى مى دهند تا به وطن خود بازگردد.

اينكه سياق آيه شريفه در مقام بيان مستحقين هشتگانه زكات تغيير مى كند - زيرا چهار صنف اول را با (لام ) ذكر كرده و فرموده است (للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم ) و در چهار صنف باقى مانده كلمه (فى ) بكار برده، و فرموده است (و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل الله و ابن السبيل ) از اين جهت است كه (لام ) در چهار صنف اول افاده ملكيت (بمعنى اختصاص در تصرف ) نمايد؛ زيرا سياق آيه در مقام جواب از منافقين است كه بدون استحقاق از رسول خدا، طمع سهيم بودن در صدقات را داشتند و بر آن حضرت در تقسيم صدقات خرده مى گرفتند.

پس آيه شريفه جواب آنان را داد كه صدقات مصارف معينى دارد و از آن موارد نمى توان تجاوز كرد.

وجوهى كه در توجيه ترتيب ذكر موارد هشتگانه مصرف زكات گفته شده

اما بحث از اينكه آيا مالك بودن اصناف چهارگانه به چه نحو است، آيا به نحو مالكيت معروف در نزد فقهاست ؟ يا به نحو اختصاص در مصرف ؟ و اينكه واقعيت اين ملكيت چگونه است (زيرا در اصناف چهارگانه عناوين صنفى مالك لحاظ شده، نه اشخاص ) و اينكه نسبت سهم هر صنفى با سهم اصناف ديگر چگونه است، مباحثى است كه مربوط به فقه است و از غرض تفسيرى ما بيرون ؛ اگر چه فقهاء نيز در اين مباحث اختلاف شديدى دارند، و لذا خواننده محترم را به كتب فقهى ارجاع مى دهيم.

و اما آن چهار مورد ديگر كه سياق آيه در آنها بهم خورده و بجاى حرف (لام )، حرف (فى ) بكار رفته در توجيه اين بر هم خوردن سياق و اينكه چرا اين چهار مورد بعد از آن چهار مورد ديگر ذكر شده وجوهى ذكر كرده اند، كه اينك بعضى از آنها از نظر خواننده مى گذرد:

از آن جمله يكى اين است كه : اين ترتيب به جهت بيان الاحق فالاحق است، به اين معنا كه از همه آنها مستحق تر و سزاوارتر نخست فقراء و پس از آن مساكين و بعد از آن كارمندان بيت المال و همچنين تا به آخر؛ و چون چهارتاى دومى از نظر ترتيب احقيت مرتبه اش بعد از چهار تاى اولى است آن را بعد ذكر كرد. پس، معلوم مى شود كه هر يك از هشت مورد جايش همانجائى است كه برايش تعيين شده و داراى رتبه اى است كه داده شده، و اگر غير اين بود، يعنى ترتيبى در كار نبود، جا داشت از اين موارد هشتگانه آن شش صنف پول بگير را يعنى فقراء و مساكين و مولفه قلوبهم و غارمين و ابن السبيل و كارمندان زكات را اول شمرده سپس آن دو مورد را كه پول بگير نيستند يعنى فى الرقاب و فى سبيل الله را با كلمه (فى ) بياورد، و چون چنين نكرده مى فهميم ترتيب در كار است.

البته در اينكه ترتيب در ذكر و يكى را جلوتر از ديگرى آوردن دلالت مى كند بر اينكه آنكه مقدم آمده ملاكش مهم تر و مصلحتش ‍ بيشتر است حرفى نيست، اين معنا را ما نيز قبول داريم، ليكن مقصود اين شخص از كلمه (الاحق فالاحق ) را نفهميديم ؛ زيرا اگر مقصودش همين است كه گفتيم آنكه جلوتر ذكر شده ملاكش مهم تر و مصلحتش بيشتر است، كه حرف تازه اى نيست، و اگر مقصودش اين است كه در دادن و به مصرف رساندن و يا هر تعبير ديگر، نخست بايد به فقراء و سپس به مساكين و بعدا به فلان و فلان رسانيد، در جواب مى گوييم آيه شريفه هيچ دلالتى بر اين معنا نداشته و آن وجهى را هم كه در تاييد گفته خود آورده بهيچ وجه گفته اش را تاييد نمى كند.

وجه ديگرى كه زمخشرى آن را در كشاف نقل كرده اين است كه : اگر در چهار مورد دوم، از (لام ) به (فى ) عدول شده براى اعلام اين جهت است كه چهار مورد اخير در استحقاق اين صدقات مقدم بر آن چهار مورد اولند و اين معنا را كلمه (فى ) افاده مى كند؛ چون اين كلمه ظرفيت را مى رساند، و در آيه مورد بحث مى فهماند كه چهار مورد اخير سزاوارترند به اينكه صدقات در ميان آنان توزيع شود؛ براى اينكه هر يك از اين موارد به چند جهت استحقاق را دارند، مثلا (فى الرقاب ) هم برده اند و هم اسير و هم وا مانده در پرداخت مال الكتابه. و غارمين هم بدهكارند و با زكات بدهيشان داده مى شود و هم از قيد بدهكارى آزاد مى گردند و هم نجات مى يابند، و اگر در كار جهاد و يا سفر حج هم باشند باز استحقاقشان بيشتر است ؛ چون هم فقيرند و هم در حال عبادتند. و همچنين (ابن السبيل ) كه هم به فقر و هم به غربت و دورى از مال و اولاد مبتلا هستند.

و اگر حرف (فى ) در (سبيل الله ) و (ابن السبيل ) تكرار شده براى اين است كه برساند اين دو مورد از دو مورد (فى الرقاب ) و (غارمين ) ترجيح دارند.

اين وجه نيز اشكال دارد، و آن اين است كه عين آن، در چهار مورد اول كه با لام ذكر شده نيز هست، به اين معنا كه همه آن حرفها را درباره (لام ) مى توان زد و گفت : حرف لام ملكيت را مى رساند و ملكيت رابطه و اتصال قوى ترى ميان مالك و مملوك دارد تا ظرفيت، زيرا پر واضح است كه رابطه ظرف و مظروف به قوه رابطه مالك و مملوك نيست.

وجه سومى كه گفته اند اين است كه : چهار مورد اول اگر چيزى از زكات بدستشان برسد مالك مى شوند، و چون چنين بوده بكار بردن حرف (لام ) درباره ايشان جا داشته، بخلاف چهار مورد دوم كه آنچه را از زكات كه به ايشان داده شود مالك نمى شوند و در حقيقت به ايشان داده نمى شود و در راه آنان مصرف نمى گردد، بلكه در راه مصالحى مصرف مى شود كه ارتباطى هم با آنان دارد.

مثلا مالى كه در مورد بردگان صاحب قرارداد، مصرف مى شود چيزى بدست خود بردگان نمى رسد، چون زكات را به فروشنده برده مى دهند، و به همين جهت حرف (لام ) در باره آنان بكار برده نشد، چون اين حرف ملكيت را افاده مى كند، و بردگان چيزى بدستشان نمى آيد تا مالك شوند، آنان تنها مورد و مصرف زكاتند و زكات مصلحتى از ايشان را تامين مى كند. و همچنين بدهكاران كه زكاتى كه در خصوص ايشان مصرف مى شود بدست خود آنان نمى آيد، بلكه بدست طلبكاران مى رسد، و نتيجه اش اين است كه ذمه آنان فارغ مى شود. و اما (سبيل الله ) آنكه پر واضح است كه زكات ملكش نمى شود (چون در سبيل الله اصلا پاى كسى در ميان نيست ). و اما (ابن السبيل ) او هم در حقيقت يكى از مصاديق سبيل الله است، و اگر از ميان همه افراد و مصاديق سبيل الله فقط (ابن السبيل ) را نامبرده و آن را چهارمين مورد بشمار آورده براى اين است كه به يك نحوه خصوصيتى در حق او اشاره كرده باشد؛ علاوه بر اينكه، درباره ابن السبيل نه حرف (فى ) بكار رفته و نه حرف (لام )، و در مجرور خواندنش هم ممكن است بخاطر عطف بر لام باشد و هم عطف بر (فى )، البته عطف بر (فى ) بخاطر اينكه نزديك تر است بهتر است.

در ميان اين چند وجهى كه براى علت تغيير سياق آيه ذكر شده، وجه آخرى از همه موجه تر و بهتر است، الا اينكه اجراى آن در ابن السبيل خيلى صاف و دلچسب نيست و آن را يكى از مصاديق سبيل الله گرفتن هم درست نيست ؛ زيرا آن سه تاى ديگر هم مصداق سبيل الله هستند.

حال ممكن است كسى بگويد: (غارمين ) و (ابن السبيل ) كه بر سرشان نه حرف (فى ) آمده و نه (لام ) معطوفند به آن چهار موردى كه مجرور به لام هستند، آنگاه با وجه اول از اين چند وجه به آن معنائى كه ما برايش كرديم ترتيب مصارف هشتگانه را توجيه نموده، و با وجه آخرى علت دگرگونى سياق را در الرقاب و سبيل الله توجيه كند.

و اينكه در ذيل آيه فرمود: (فريضة من الله و الله عليم حكيم ) اشاره است به اينكه زكات فريضه اى است واجب كه بر اساس علم و حكمت تشريع شده، و قابل هيچ گونه تغييرى نيست. و بعيد نيست كه فريضه بودنش مربوط به اصل تشريعش نباشد، بلكه مربوط باشد به تقسيمش به اقسام هشتگانه، و اين احتمال را سياق آيه تاييد مى كند، زيرا غرض در آيه، تقسيم مصارف آن است نه اصل تشريعش، بهمين جهت مناسبتر اين است كه جمله (فريضة من الله ) هم اشاره به اين باشد كه تقسيم شدنش به اصناف هشتگانه امرى است مفروض از ناحيه خداى تعالى، و بخاطر دلخواه منافقين و با خرده گيرى شان از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) تغيير و تبديل نمى پذيرد.

از همينجا بخوبى روشن مى گردد كه آيه شريفه بدون اشاره به اين معنا نيست كه اصناف هشتگانه هميشه سهم خود را مى برد، و اين تقسيم اختصاص به زمان معينى ندارد؛ پس، اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: (مولفة قلوبهم مردمى اشراف و معاصر رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بوده اند كه آنجناب با دادن سهمى از صدقات دلهايشان را متمايل به اسلام نمود، و اما بعد از آنحضرت و غلبه اسلام بر ساير اديان ديگر حاجتى به اين نوع از تاليفات نيست ) حرف فاسدى است، و حاجت نبودن به آن را بهيچ وجه قبول نداريم.

 

و منهم الذين يوذون النبى و يقولون هو اذن قل اذن خير لكم يومن بالله و يومن للمؤمنين و رحمه للذين آمنوا منكم

كلمه (اذن ) به معناى (گوش ) است. و اگر منافقين رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را (گوش ) ناميده اند، منظورشان اين بود كه هر حرفى را مى پذيرد و به حرف هر كس گوش مى دهد.

معناى جمله : (قل اذن خير لكم )

در جمله (قل اذن خير لكم ) اضافه (اذن ) به (خير) اضافه حقيقى است، و معنايش اين است كه او بسيار شنوا است، ولى آنچه خير شما در آن است مى شنود، مثلا وحى خداى سبحان را مى شنود كه مايه خير شما است و از مؤمنين خيرخواهى هاى ايشان را مى شنود كه باز خير شما در آنست. ممكن هم هست بگوييم اضافه مذكور اضافه موصوف بر صفت است، و معناى آن اين است كه او گوش هست، ليكن گوشى است با اين صفت، كه براى شما خير است، چون نمى شنود مگر چيزى را كه به شما سود مى رساند و ضررى هم برايتان ندارد.

فرق ميان اين دو احتمال اين است كه لازمه وجه اولى اين است كه مسموع آن حضرت از وحى خدا و نصيحت مؤمنان خير باشد. و لازمه وجه دومى اين است كه استماع آنجناب استماع خيرى باشد يعنى به پاره اى از حرفهائى كه براى مسلمانان خير نيست گوش ‍ مى دهد، و ليكن صرفا به منظور احترام از گوينده گوش مى دهد و كلام او را حمل بر صحت مى كند تا هتك حرمت او را نكرده و خود نيز گمان بد به مردم نبرده باشد، و ليكن اثر خبر صادق و مطابق با واقع را هم بر آن بار نمى كند، يعنى اگر در سعايت كسى باشد آن شخص را مواخذه نمى كند، در نتيجه هم به حرفهاى گوينده گوش داده و او را احترام كرده، و هم ايمان آن مومنى را كه وى در باره او بدگوئى و سعايت كرده محترم شمرده است.

و از اين بيان روشن مى شود كه مناسب تر به سياق آيه همين وجه دوم است، چون در دنبال جمله مورد بحث فرموده : (يومن بالله و يومن للمومنين...)

توضيح اينكه، ايمان به معناى تصديق است، و خداوند در جمله (يومن بالله ) متعلق ايمان را ذكر كرده، ولى در جمله (و يومن للمومنين ) متعلق را ذكر نكرده و نفرموده به چه چيز تصديق مى كند، همينقدر فرموده به نفع مؤمنين تصديق مى كند، و تصديقى كه حتى در خبرهاى زيان آور به نفع مؤمنين تمام شود اين است كه شنونده، مخبر را تصديق كند، نه خبرى را كه آورده، به اين معنا كه به مخبر وانمود كند كه من تو را راستگو مى دانم، هر چند در واقع خبر او را خبر نادرستى بداند و آثار صدق بر خبرش بار نكند.

و نظير اين تفكيك ميان مخبر و خبر وى، در آيه شريفه (اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون ) آمده، كه خداى سبحان منافقين را از جهت اينكه مخبر به رسالت رسول خدايند تكذيب مى كند، ولى خبر آنان را تكذيب نمى كند؛ چون خبرشان رسالت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بود، و خداى تعالى خودش هم بدرستى آن شهادت مى دهد.

و عكس آن يعنى تصديق خبر، در آيه (و لما را المومنون الاحزاب قالوا هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله ) كه حكايت كلام مؤمنين است آمده، زيرا مى فرمايد مؤمنين خدا و رسول را در خبر تصديق مى كنند، و نظرى به تصديق مخبر ندارد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved