بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

بحث روايتى

رواياتى درباره مراد از (ن)، (قلم ) و (ما يسطرون)

در كتاب معانى به سند خود از سفيان بن سعيد ثورى روايت كرده كه از امام صادق (عليه السلام) تـفـسـيـر حـروف مـقـطـعه اول سوره ها را پرسيده، و آن جناب فرموده : اما حرف (نـون ) كـه در اول سـوره (ن ) است، نهرى است در بهشت، كه خداى تعالى به آن دسـتـور داد مـنـجـمـد شـود، و منجمد گشته مداد شد، و به قلم فرمود تا بنويسد، قلم آنچه بـوده و تـا روز قيامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت، پس مداد مدادى است از نور، و قلم هم قلمى است از نور، و لوح هم لوحى است از نور.

سـفـيـان مى گويد به او گفتم : يا بن رسول اللّه امر لوح و قلم و مداد را برايم بيشتر شـرح بـده، و از آنچه خدا به تو آموخته تعليمم بفرما. فرمود: اى ابن سعيد اگر نبود كه تو اهليت پاسخ را دارى پاسخت نمى دادم، بدانكه (نون ) فرشته اى است كه به قلم گزارش ‍ مى دهد، و قلم فرشته اى است كه به لوح گزارش مى دهد، لوح هم فرشته اى كـه اسـرافـيـل گـزارش مـى دهـد، و او نـيـز فـرشـتـه اى اسـت كـه بـه مـيـكـائيـل گـزارش مـى دهـد و مـيـكـائيـل هـم بـه جـبـرئيـل، و جبرئيل به انبيا و رسولان. آنگاه فرمود اى سفيان برخيز بر و كه بيش از اين را صلاحت نمى دانم.

و در هـمـان كتاب به سند خود از ابراهيم كرخى روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) از معناى لوح و قلم پرسيدم، فرمود: دو فرشته اند.

و نيز در همان كتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين (عليه السلام) روايت كـرده كه در تفسير آيه (ن و القلم و ما يسطرون ) فرمود: منظور از قلم، قلمى است از نـور، و كـتـابـى از نور كه در لوح محفوظ قرار دارد، و مقربين درگاه خدا شاهد آنند، (و كفى باللّه شهيدا).

مؤلف: در مـعـانـى گـذشـتـه روايـاتـى ديـگـر از امـامـان اهـل بيت (عليهم السلم) وارد شده، و ما در تفسير آيه (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ) حـديـثـى را كـه قمى از عبد الرحيم قصير از امام صادق (عليه السلام) درباره لوح و قلم روايـت كـرده نـقـل كـرديـم، در آن آمده بود كه سپس مهر بر دهان قلم زد، و ديگر از آن به بـعـد تـا ابـد قـلم سـخـن نـگ فت، و نخواهد گفت، و آن عبارت است از كتاب مكنون كه همه نسخه ها از آنجا است.

و در الدر المـنـثـوركـه ابـن جـريـر از مـعـاويـه بـن قـره از پـدرش روايـت كـرده كـه گـفت رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در معناى (ن و القلم و ما يسطرون ) فرمود: لوحـى از نـور و قـلمـى از نـور اسـت كـه بر تمامى آنچه شده و تا قيامت مى شود جريان يافته و همه را نوشته است.

مؤلف: در مـعـنـاى ايـن حـديـث رواياتى ديگر نيز هست و اينكه در حديث فرمود: (جريان يـافـته )، منظور اين است كه آنچه از حوادث در متن كائنات رخ مى دهد، مطابق همان چيزى اسـت كـه در آن كـتـاب نوشته شده. نظير اين تعبير تعبيرى است كه در روايت ابو هريره آمـده، كه فرمود: (سپس بر دهان قلم مهر نهاد، در نتيجه ديگر سخن نگفت، و تا قيامت هم سخن نخواهد گفت ).

رواياتى درباره مراد از (خلق عظيم )، مراد از (كل حلاف مهين....) و...

و در مـعانى به سند خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير آيه (و انك لعلى خلق عظيم ) فرمود: خلق عظيم همين اسلام است.

و در تـفـسـيـر قـمـى از ابـى الجـارود از حـضـرت امـام بـاقـر (عليه السلام) نقل شده است كه درباره جمله (انك على خلق عظيم ) فرمود يعنى (على دين عظيم ).

مؤلف: مـنـظـور ايـن بـوده كـه ديـن اسـلام مـشـتـمـل بر كمال هر خلق پسنديده هست و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) داراى آن بوده، و در روايت معروف از آن جناب نقل شده كه فرمود: (بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ).

و در مـجـمـع البـيان به سندى كه به حاكم رسانده، و او اسندى كه به ضحاك رسانده روايت كرده كه گفت وقتى قريش ديدند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) على (عليه السلام) را بـر سـايـريـن مـقـدم داشـت، و او را تـعـظـيـم كرد، شروع كردند به بدگويى از على (عليه السلام)، و گفتند: محمد مفتون على شده. خداى تعالى در پاسخ آنـان ايـن آيـه را نـازل كـرد: (ن و القلم و ما يسطرون )، و در آن خداى تعالى سوگند خورد به اينكه ما (انت بنعمه ربك بمجنون - تو به خاطر اينكه خدا انعامت كرده مجنون نـيـسـتـى )، (و ان لك لاجـرا غـيـر مـمـنـون و انـك لعـلى خـلق عظيم - و تواجرى انقطاع ناپذير دارى، و تو داراى خلقى عظيم هستى )، كه منظور همان قرآن است - تا آنجا كه فرمود - (بمن ضل عن سبيله )، كه منظور از اين گمراه، عده اى بودند كه آن سخن را گفته بودند، (و هو اعلم بالمهتدين )، (و او على بن ابى طالب را بهتر مى شناسد).

مؤلف: ايـن روايـت را صـاحـب تـفـسـيـر بـرهـان نـيـز از مـحـمـد بـن عـبـاس نـقـل كـرده، و او بـه سـنـد خـود از ضـحـاك كـه بـه هـمـيـن مـنـوال حـديـث را ادامـه داده تـا در آخـر گـفـتـه اسـت : و سبيل خدا همان على بن ابى طالب است.

و بـاز در هـمـان كـتـاب در تـفـس يـر آيـه (و لا تـطـع كـل حـلاف...) آمـده كـه : بعضى - گفته اند منظور از حلاف، وليد بن مغيره است، كه بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) پـيـشـنـهـاد كـرد مـال زيـادى بـه آن جـناب بدهد، و آن حضرت دست از دين خود بردارد، بعضى ديگر گفته اند: منظور اخنس بن شريق است، (نقل از عطاء) بعضى ديگر گفته اند اسود بن عبد يغوث بوده، (نقل از مجاهد).

مؤلف: در ايـن بـاره روايـاتـى ديـگـر در تـفـسـيـر الدر المنثور و غير آن آمده، كه ما از نقل آنها صرفنظر كرديم، خواننده محترم مى تواند به كتب حديث مراجعه نمايد.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب از شـداد بـن اوس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود: هـيـچ (جواظ) و (جعظرى )، و (عـتل زنيم ) داخل بهشت نمى شود پرسيدم جواظ يعنى چه ؟ فرمود: كسى كه زياد جمع مى كند و هيچ نمى كند. پرسيدم بفرما جعظرى چه معنا دارد؟ فرمود: كسى كه خشن و درشت خـو بـاشـد. پـرسـيـدم عتل زنيم كيست ؟ فرمود: هر شكم باره بد اخلاق است كه بسيار مى خورد و مى نوشد، و بسيار خشم مى گيرد و ستم مى كند و زنيم است.

و در مـعـنـاى زنـيـم بـعـضـى گـفـتـه انـد: كـسـى اسـت كـه اصل و نسب نداشته باشد.

و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه (عـتـل بـعـد ذلك زنـيـم ) آمـده كـه (عتل ) به معناى كسى است كه كفرش عظيم باشد، و (زنيم ) آن كسى است كه پدرش معلوم نباشد، و او را فرزند غير پدرش بخوانند.

ماجراى صاحبان باغى كه به عذاب الهى نابود گشت

و بـاز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (عليه السلام) روايت كـرده كـه در ذيـل آيـه (انـا بـلونـاهـم كـمـا بـلونـا اصـحـاب الجـنـه ) فـرمـود: اهـل مـكّه مبتلا شدند به گرسنگى، همانطور كه صاحبان آن باغ مبتلا شدند، و آن باغ در دنيا در ناحيه يمن بود، در نه ميلى صنعا قرار داشت، و به آن رضوان مى گفتند.

و نيز در همان كتاب است كه شخصى به ابن عباس گفت جمعى از همين امتند كه معتقدند اگر بـنده خدا گناه كند از رزق محروم مى شود، ابن عباس گفت به آن خدايى كه غير او معبودى نيست، اين مطلب در كتاب خدا از آفتاب نيم روز روشن تر است، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سوره (ن و القلم ) آورده.

جـريـان چـنـين بوده كه پيرمردى باغى داشت، و هيچ ميوه اى از آن باغ به خانه اش برده نمى شد، مگر آنكه حق هر صاحب حقى را از آن مى داد بعد از آنكه از دنيا رفت، فرزندانش آن باغ را به ارث بردند و آنـان پـنـج پـسـر بـودنـد، در هـمـان سـالى كـه پـدرشـان از دنـيـا رفـت آن بـاغ آنقدر حاصل آورد كه در هيچ سالى آنطور نياورده بود، جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانـه شـدنـد، مـيـوه و رزقـى بـسيار زياد ديدند كه تا آن روز و در حيات پدرشان چنان حاصلى به آن باغ نديده بودند.

وقـتـى حاصل بسيار را ديدند طاغى و ياغى شده به يكديگر گفتند: پدر ما پير و خرفت شـده و عـقـلش را از دسـت داده بـود، بـيـايـيـد بـا هـم قـرار بـگـذاريـم امـسـال بـه احـدى از فـقـراى مسلمين چيزى از اين ميوه ها ندهيم، تا اموالمان زياد شود آنگاه سـال هـاى بـعـد روش پـدر را دنـبـال كـنـيـم، چـهـار نـفـر از بـرادران قبول كردند، و پنجمى ايشان در خشم شد و او همان بود كه بعد از سوخته شدن باغ گفت (الم اقل لكم لو لا تسبحون - آيا به شما نگفتم چرا خداى را تسبيح نمى گوييد؟).

همين شخصى كه از ابن عباس سوال كـرده بـود، پـرسـيـد: آيـا نـفـر پـنـجـمـى اوسـط از حـيـث سـن و سـال بـود؟ ابـن عـبـاس گـفـت : نـه اتـفـاقـا از حـيـث سـن و سـال از هـمـه كـوچـكـتـر بـود، بـلكـه مـنـظـور از كـلمـه اوسـط ايـن كـه از هـمـه بـهـتـر و عـاقل بود، به دليل اينكه قرآن كريم درباره امت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم) كه از هـمـه امـت هـا كـوچـكتر است به خاطر همين كه از همه امت ها بهتر است فرموده : (و كذلك جعلناكم امه وسطا).

(قـال لهـم اوسـطـهم ) بهترين آن برادران به سايرين گفت از خدا بترسيد، و طريقه پدر را پيش بگيريد تا سالم باشيد و سود ببريد، برادران بر او خشم كردند، و او را بـه كـتـك گـرفته سخت كوبيدند، وقتى آن برادر يقين كرد كه برادران قصد كشتن او را دارنـد، تـسـليـم گفتارشان شد، و به اكراه و بدون رضايت درونى راى آنان را تصويب كرد.

از آنـجـا بـه خـانه هاى خود برگشته، هم سوگند شدند كه هر وقت خواستند ميوه بچينند صـبـح خـيـلى زود بـچـينند، و در اين سوگند خود ان شاء اللّه هم نگفتند، خداى تعالى به خـاطـر ايـن جـرمـشـان مـبـتـلاشـان نـمـوده، بـيـن آنـان و آن رزق حائل شد، رزقى كه ايام چيدنش بسيار نزديك بود، مع ذلك حتى يكدانه هم عايدشان نشد، و ايـن داسـتـان را در قـرآن كريم آورده فرمود: (انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنه اذ اقـسـمـوا ليصرمنها مصبحين و لا يستثنون فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون فاصبحت كالصريم ) يعنى مثل باغى كه درختانش ‍ آتش گرفته باشد.

سـائل پـرسـيـد: اى ابـن عـبـاس، (صريم ) چيست ؟ گفت : صريم به معناى شب بسيار تاريك است، آنگاه گفت شبى كه هيچ نور و ضوئى در آن نباشد.

بـرادران وقـتـى صـبـح بـرخاستند يكديگر را صدا زدند كه زودتر به باغتان برويد، اگر مى خواهيد بچينيد (تا كسى باخبر نشده ) بچينيد، بـرادران بـه طـرف بـاغ روانـه شـدنـد، (و هـم يـت خـافـتـون ) سـائل پـرسيد: اى ابن عباس (تخافت ) به چه معنا است ؟ گفت به معناى تشاور است، بـا يـكـديـگـر مـشـورت مى كردند و آهسته سخن مى گفتند كه كسى صدايشان را نشنود، و سـخـن آهسته شان اين بود كه (لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين و غدوا على حرد قادرين )، احـدى از فـقـرا نـبـايـد داخـل بـاغتان شود، همه فكرشان در پياده كردن اين نقشه بود كه چـگـونه ميوه ها را بچينند كه هيچ يك از فقرا خبردار نشود، (قادرين ) مسلم و خاطر جمع بـودنـد كـه مـيـوه را خـواهند چيد، و هيچ احتمال نمى دادند كه ميوه و باغى در كار نباشد، و عذاب خدا و خشم او ايشان را گرفته باشد.

(فـلمـا راوهـا) وقـتـى ديـدنـد كـه چـه بـلايـى بـر آنـان نـازل شـده (قـالوا انـا لضـالون بـل نـحـن مـحـرومـون ) آرى خـداى تعالى از آن رزقم حرومشان كرد، و اين به خاطر جرمى بود كه كردند و خدا به ايشان ظلم نكرد.

(قـال او سـطـهـم الم اقـل لكـم لو لا تـسـبـحـون قـالوا سـبـحـان ربـنـا انـا كـنـا ظـالمـيـن فاقبل بعضهم على بعض يتلاومون ) ابن عباس گفت : يعنى خود را ملامت مى كردند كه اين چـه تـصـميمى بود كه ما گرفتيم، (قالوا يا ويلنا انا كنا طاغين عسى ربنا ان يبدلنا خـيـرا مـنها انا الى ربنا راغبون ) و در آخر فرمود: (كذلك العذاب و لعذاب الاخره اكبر لو كانوا يعلمون ).

مؤلف: قـريـب بـه ايـن مـضـمـون و مـضـمـون حـديـث قـبـل از آن روايـاتـى ديـگر رسيده، ودر بعضى از آنها آمده كه باغ مورد بحث از مردى از بـنـى اسـرائيـل بـوده، كـه بـعـد از مـردنـش پـسـرانـش آن را ارث بـردند و بعد دچار اين سرنوشت شدند.

آیات 34 تا 52 سوره قلم

 

 ان للمـتـقـيـن عـنـد ربـهـم جنات النعيم (34) افنجعل المسلمين كالمجرمين (35)

 ما لكم كيف تـحـكـمـون (36)

 ام لكم كتاب فيه تدرسون (37)

 ان لكم فيه لما تخيرون (38)

 ام لكم ايـمـان عـليـنـا بـالغـه الى يـوم القيمه ان لكم لما تحكمون (39)

 سلهم ايهم بذلك زعيم (40)

 ام لهـم شـركـاء فـليـاتـوا بـشـركائهم ان كانوا صادقين (41)

 يوم يكشف عن ساق و يـدعـون الى السجود فلا يستطيعون (42)

 خاشعه ابصرهم ترهقهم ذله وقد كانوا يدعون الى السـجـود و هـم سـلمـون (43)

 فـذرنـى و مـن يـكـذب بهذا الحديث سنستدرجهم من حيث لا يعلمون (44)

 و املى لهم ان كيدى متين (45)

 ام تسلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون (46)

 ام عندهم الغـيـب فـهـم يـكتبون (47)

 فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم (48)

 لو لا ان تدركه نعمه من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم (49)

 فاجتبه ربه فجعله من الصـلحين (50)

 و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون (51)

 و ما هو الا ذكر للعلمين (52)

ترجمه آيات

مـحـقـقـا بـراى مـردم پرهيزكار در نزد پروردگارشان بهشت ها و باغهاى پر از نعمت است (34).

آيا ما با مسلمانان چون مجرمان رفتار مى كنيم ؟ (35).

شما را چه مى شود و اين چه حكمى است كه مى كنيد؟ (36).

آيا كتابى داريد كه از آن درس مى خوانيد؟ (37).

كه آنچه را شما انتخاب مى كنيد از آن شما است ؟ (38).

و يـا مـا سوگندهاى موكد به نفع شما و عليه خود خورده ايم كه تا روز قيامت مى توانيد هر حكمى برانيد؟ (39).

اى پـيـامـبـر از ايـشـان بـپـرس كـه ايـن كـتـاب بـر كـدامـشـان نازل شده ؟ (40).

نـكـنـد شـركـايـى دارنـد كـه در قيامت با شفاعت آنها داراى سرنوشتى مساوى با مسلمين مى شوند اگر چنين است پس شركايشان را معرفى كنند اگر راست مى گويند (41).

روزى كـه شـدت بـه نـهـايـت مـى رسـد و خلق به سجده دعوت مى شوند ولى اينان نمى توانند سجده كنند (چون كبر و نخوت ملكه ايشان شده است ) (42).

در حـالى كـه سـيماى ذلت از چشم هايشان و از سراپايشان هويدا مى شود و اين بدان جهت است كه در دنيا كه سالم بودند دعوت به سجده مى شدند و اجابت نمى كردند (43).

پس كيفر كسانى كه به اين قرآن تكذيب مى كنند به خود من واگذار، ما به زودى از راهى كه خودشان نفهمند تدريجا به سوى عذاب پيش مى بريم (44).

و من به ايشان مهلت مى دهم كه كيد من سخت ماهرانه است (45).

نكند تو از ايشان مزدى خواسته اى و ايشان دربدهكارى گرانبار شده اند؟ (46).

و يا از عالم غيب اختيار دار و نويسنده قضا و قدر شده اند؟ (47).

پـس تـو در برابر حكم پروردگارت صبر كن و چون يونس صاحب داستان ماهى مباش كه دلگير و خشمين ندا كرد (48).

و اگـر نـعـمـتى از ناحيه پروردگارش او را در نمى يافت هر آينه با حالتى نكوهيده در بيابان بيسقف مى افتاد (49).

ولى پروردگارش او را برگزيد و از صالحينش كرد (50).

و مـحققا نزديك است كسانى كه كافر شده اند بعد از شنيدن قرآن تو را با چشم زخم خود سرنگون كنند و مى گويند او مجنون است (51).

در حالى كه قرآن نيست مگر تذكر براى عالميان (52).

بيان آيات

ايـن آيـات دنـبـاله تـهـديـدهـايـى اسـت كـه دربـاره تـكـذيـب گـران رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) كرده بود، و عذاب آخرتى آنان را به اين بيان مـسـجـل مـى سـازد كـه مردم با تقوى در بهشت هاى نعيم هستند، و اينكه تكذيب گران و متقين يكسان نيستند، پس نمى توانند اميد كرامتى از خدا داشته باشند، و چون مجرمند آنچه هم از نـعـمـت هـاى دنـيـا در اختيار دارند استدراج و املاء است نه نعمت و كرامت، و نيز در اين آيات رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) را امـر مـى كـنـد بـه ايـنـكـه در بـرابر حكم پروردگارش صبر كند و اين امر را تاكيد مى نمايد.

 

ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم

ايـن آيـه شـريـفـه بـشـارت و بـيـان حـال مـتـقـيـن در آخـرت اسـت، در مقابل بيانى كه از حال و روز آخرتى تكذيب گران كرده بود.

و اگر فرمود: (عند ربهم ) و نفرمود: (عند اللّه ) براى اين بود كه اشاره كند به رابـطـه اى كـه تـدبير و رحمت بين خدا و متقين دارد، و اينكه اگر متقين چنين نعمتى نزد خدا دارنـد، بـه خـاطـر ايـن اسـت كـه در دنـيـا ربـوبيت را منحصر در او مى دانستند، و عبادت را خالص ‍ براى او انجام مى دادند.

و اگـر كـلمـه (جـنـات ) را بـه كـلمـه (نعيم ) كه به معناى نعمت است اضافه كرد، براى اين بود كه آنچه از نعمت ها در بهشت است خالص نعمت است، نه چون دنيا كه نعمتش آميخته با نقمت و لذتش مخلوط با الم باشد، و ان شاء اللّه به زودى در تفسير آيه (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ) خواهد آمد كه مراد از كلمه (نعيم )، ولايت است.

 

افنجعل المسلمين كالمجرمين

در بـدو نـظـر ايـن احتمال به نظر مى رسد كه آيه شريفه مى خواهد حجتى را بر مسأله مـعـاد اقامه كند، همانطور كه آيه (ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار) در اين مقام است، كه تفسيرش گذشت.

و نـيـز ايـن احتمال هم به نظر مى رسد كه مى خواهد كلام تكذيب گران را رد كند، كه به مؤمنـيـن مـى گفتند: اگر مسأله بعث و معادى در بين باشد، در آنجا نيز مانند دنيا ما متنعم خـواهـيـم بود، و خداى تعالى اين گفتارشان را در آيه زير حكايت فرموده كه : (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ).

و ظـاهـر سـيـاق آيـات بـعـدى كـه حـكـم تـسـاوى تـكـذيـب گـران و مـتـقـيـن را رد مـى كـنـد، احـتـمـال دوم را تأييد مـى نمايد، در روايت هم آمده كه مشركين وقتى داستان بعث و معاد را شـنـيـدنـد، گـفـتـنـد اگـر آنـچـه مـحـمـد و پـيـروانـش مـى گـويـنـد صـحـيح باشد باز هم حـال مـا بـهـتـر از حـال آنـان خـواهـد بـود، هـمـانـطـور كـه در دنـيـا بـهـتـر اسـت، و حداقل اين است كه برابر با حال آنان باشد.

ليـكـن ايـن اشـكال متوجه احتمال دوم هست، كه اگر بخواهد سخن و ادعاى كفار را رد كند كه مى گفتند: در آخرت هم يا بهتر از آنان خواهيم داشت و يا مساوى آنان، جا داشت تطابق بين رد و مـردود را رعـايـت كـنـد، و در مـقـابـل گـفـتـار مـردود آنـان بـفـرمـايـد (افـنـجـعـل المـجـرمـيـن كـالمـسـلمـيـن ) نـه بـفـرمـايـد: (افنجعل المسلمين كالمجرمين ).

شرح مفاد آيــه (افنجعل المسلمين كالمجرمين) و آيات بعد از آن كه در مقام نفى حـكـم مـكـذبـان بـه ايـنـكـه بـر فـرض وجـود قـيـامـت، بـا مـسـلمـانـان برابرند مى باشد

دقت در سياق، اين معنا را دست مى دهد كه هر چند آيه شريفه مى خواهد تساوى را رد كند، و ليـكـن نه تنها از اين جهت كه مجرمين با آن همه جرم مساوى با مسلمانان نيستند، بلكه نكته هـاى اضافى ديگرى را هم به طور اشاره مى فهماند، و آن اين است كه احترام مسلمين اجازه نـمى دهد كه مجرمين با ايشان برابر باشند، گويا فرموده : اينكه شما كفار مى گوييد در آخـرت هـم مـا و مـسـلمـانـان يكسان هستيم سخن باطلى است، براى اينكه خدا راضى نمى شـود كـه مـسـلمـانـان را بـا آن هـمـه احترامى كه نزدش دارند مانند مجرمين قرار دهد، و شما مجرميد پس با آنان حال و روز يكسانى نخواهيد داشت.

بـنابر اين، آيه شريفه مى خواهد عليه مساوات دو طايفه اقامه حجت كند، و حجتش اين است كه مساوات آن دو با احترامى كه مسلمانان نزد خدا دارند منافات دارد، نه اينكه اين مساوات با عدالت خدا نمى سازد.

و مـراد از (مـسـلمـيـن ) كـسـانى هستند كه تسليم فرمان خدايند، و جز آن چه او اراده كرده پـيـروى نـمـى كـنـنـد، اگـر انجام كارى را اراده كرده انجام مى دهند، و اگر ترك كارى را خـواسـتـه ترك مى كنند، در مقابل اين تسليم همان كلمه (اجرام ) است، و آن به اين معنا است كه كسى عمل زشت مرتكب بشود، و مطيع فرمان خدا نباشد.

ايـن آيـه و آيـه بـعـدش تا جمله (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ) در مقام رد مسأله تساوى مجرمين و مسلمين است، كه از طرف كفار ادعا شده بود، و چون اين ادعا محتملاتى داشت، يكى يكى آنها را ايراد نموده و به صورت استفهام انكارى رد مى كند.

بـيان حجت چنين است كه يكسان بودن مجرمين و مسلمين كه كفار چنين پنداشته اند يا از طرف خداى تعالى و موهبت و رحمتى از او است، و يا از ناحيه او نيست.

اگـر از نـاحـيه او باشد قطعا بايد يا عقل خود ما انسان ها هم بدان حكم كند، كه مى بينيم عـقـل چـنـيـن حكمى ندارد، قرآن كريم هم به همين معنا اشاره نموده مى فرمايد: (ما لكم كيف تحكمون ).

و يـا دليـلى نـقلى بر آن دلالت كند، كه چنين دليلى هم نيست، و قرآن كريم به نبود اين چـنـيـن دليـل نـقـلى اشاره نموده، مى فرمايد: (ام لكم كتاب... - نكند كتابى (و دليلى نـقـلى و آسـمـانـى ) در دسـت داريـد...)، و يـا ايـن اسـت كـه دليـل بـر ايـن حـكـم كـه كـفـار كـرده انـد نـه عـقـل اسـت و نـه نـقـل، بـلكـه گـفـت و شـنـودى شـفـاهـى اسـت كـه خـدا بـا آنـان كـرده، و آنـهـا از خـدا قول گرفته اند كه در قيامت بين آنان و اهل تسليم و عبادت به مساوات رفتار كند، اين هم كـه مـعـقـول نيست، زيرا مردم عادى مانند انبيا نيستند، تا خدا شفاهى با آنان سخن بگويد. خوب تا اينجا سه تا احتمال را آورديم، و جوابش را هم گفتيم.

احـتـمـال چـهـارم ايـنـكـه : اصـلا آن حـكـم از نـاحـيـه خـدا نـبـاشـد در ايـنـجـا نـيـز چـنـد احـتـمـال هـست : يكى اينكه حكم تساوى بين مجرمين و مسلمين حكمى جدى باشد. و ديگر اينكه صـرف بـهـانـه اى بـاشـد بـراى فـرار از مـسـووليـت، در صـورت جـدى بـودن سـه احـتـمـال هـسـت، يـكـى ايـنـكـه حـكمى كه مى كنند مستند به خودشان باشد، به اين معنا كه خودشان كارگردان صحنه قيامت باشند و امور قيامت را به نفع خود بچرخ انند، از آن جمله خـود را بـا مـسـلمـانـان يـكـسـان سـازنـد هـر چـنـد كـه خـدا نـخـواهـد قـرآن كـريـم از ايـن احـتـمـال جـواب داده كـه : (سـلهـم ايـهـم بذلك زعيم ) از ايشان بپرسيد كدامشان زعيم و مـتـولى در تـدبـيـر امـور قـيـامت هستند؟ و يا اين است كه حاكم در اين حكم شركاء و خدايان ايشانند، از اين هم پاسخ داده كه (ام لهم شركاء فلياتوا بشركائهم - نكند حاكم بر اين حكم شركاء ايشانند، اگر چنين است بگو تا شركاى خود را بياورند).

احتمال سوم اين است كه نه خود را مستقل در اين حكم بدانند، و نه شركايشان را، بلكه زمام غيب به دست ايشان باشد، قضا و قدر همه امور مردم منوط به مشيت آنها باشد، هر چه آنها در غـيـب بـنـويـسـنـد همان مى شود، و خودشان براى خود چنين نوشته اند، كه در عين اينكه مـجـرمـنـد بـا مـسـلمـانـان بـرابـر بـاشـنـد. در آيـات مـورد بـحـث ايـن احـتـمـال رد شـده مـى فـرمـايـد: (ام عـنـدهـم الغـيـب فـهـم يـكـتـبـون ) ايـن هـم سـه احتمال ديگر.

و امـا اگـر حـكـمـشـان حكمى جدى نباشد، بلكه همانطور كه گفتيم بهانه اى باشد براى فـرار از مسووليت براى نپذيرفتن دعوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، چون فكر مى كنند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فردا از ايشان مزد مطالبه مى كند كـه از بـيـغـوله ضـلالت بـه راه حـق هـدايتشان كرده، آن وقت زير بار سنگين آن مزد خرد خواهند شد، از اين هم پاسخ داده، به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) خطاب مى كـنـد كـه (ام تـسـئلهـم اجـرا فـهـم مـن مـغـرم مـثـقـلون ) ايـن هـم هـفـتـمـيـن احتمال.

اين بود آنچه كه از تدبر در آيات مورد بحث درباره اينكه چرا مرتب در آنها ترديد شده و يـكـى پـس از ديـگـرى فـرمـود (يا اينكه، يا اينكه )، استفاده مى شود. ولى مفسرين ديـگـر در ضـبـط تـرديـدهـا سـخـنـانـى ديـگـر دارنـد، اگـر كـسى بخواهد مى تواند به تفسيرهاى مطول مراجعه كند.

(مـا لكـم كـيـف تـحـكمون ) - اين جمله در مقام اين است كه تعجب هر كسى را از حكم آنان بـرانـگـيـزد، كـه چـطور حكم كردند به اينكه مجرم و مسلم در قيامت يك وضع دارند! و اين اشـاره اسـت به اينكه عقل از چنين حكمى امتناع دارد، و چنين حكمى نمى كند، و در حقيقت معنايش ايـن اسـت كـه چـه اخـتـلالى در فكر شما رخ داده، و راى و نظريه شما را فاسد كرده كه اينطور حكم مى كنيد؟

 

ام لكم كتاب فيه تدرسون ان لكم فيه لما تخيرون

ايـن آيـه اشاره است به اينكه براى حكمى كه كردند هيچ دليلى نقلى ندارند، همچنان كه آيه قبلى به نداشتن دليلى عقلى بر طبق حكمشان اشاره مى كرد، و منظور از كلمه (كتاب )، كـتـاب آسـمـانـى اسـت، كـه از نـاحـيـه خـداى تـعـالى نازل شده باشد، كه البته چنين كتابى حجت است، و معناى (تدرسون )، (تقرون ) است يعنى كتابى كه در آن اين حكم را خوانده باشيد، و كلمه (تخير) و (اختيار) كه يـكـى از باب تفعل و ديگرى از باب افتعال است، به يك معنا است. و جمله (ان لكم لما تخيرون ) در مقام مفعول است براى جمله (تخيرون ) و استفهام در آيه انكارى است،

و معنايش اين است كه : نه، آنطور نيست، شايد اين طور باشد كه كتابى آسمانى داشته بـاشـيد، و در آن خوانده باشيد كه اى مشركين اختيار با شما است، هر چه دلتان خواست و دربـاره دنـيـا و آخـرت و يـا تنها آخرت خود اختيار كرديد بكنيد، و خلاصه هر نامربوطى خـواسـتـيـد از دهـانتان بيرون بريزيد، اختيار سعادت و آخرتتان با خودتان است، هر چه شما بخواهيد و بگوييد همان مى شود.

 

ام لكم ايمان علينا بالغه الى يوم القيمه ان لكم لما تحكمون

اين آيه اشاره است به اينكه : نه، چنين اختيارى ندارند، و خدا با عهد و سوگندى شفاهى چنين پيمانى با ايشان نبسته.

كلمه (ايمان ) جمع يمين است، كه به معناى سوگند است، و كلمه (بلوغ ) كه كلمه (بـالغـه ) اسـم فـاعـل آن اسـت بـه مـعـنـاى رسـيـدن بـه انـتـهـاى كـمـال اسـت، پـس (ايمان بالغه ) به معناى سوگندهايى است كه تاكيد را به نهايت رسـانـده بـاشـد، و بـنابر اين، جمله (الى يوم القيامه ) ظرفى است (به اصطلاح ) مـسـتـقـر و مـتـعـلق بـه مـقدر، و تقدير كلام (ام لكم علينا ايمان كائنه الى يوم القيامه، مـوكـده نـهـايـه التـوكيد) است، يعنى نه، آن هم نيست، بلكه شايد اين باشد كه شما قـسـمـتـى بـه گـردن مـا داشـتـه بـاشيد، و خلاصه ما سوگند بسيار موكد خورده باشيم سوگندى كه تا روز قيامت اعتبار داشته باشد كه اختيار قيامت را به شما واگذار مى كنيم، هر حكمى خواستيد بكنيد.

بـعـضـى از مـفـسرين كلمه (ايمان ) را به عهد و پيمان معنا كرده اند، در نتيجه از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم و تعبيرى به كنايه مى باشد.

بـعـضـى هـم احـتـمـال داده انـد از بـاب اطـلاق جـزء، و اراده كل باشد.

و جمله (ان لكم لما تحكمون ) جواب قسم است، و همان چيزى است كه معاهده فرضى بر آن واقـع شده، و استفهام در آن انكارى است، و معنايش اين است كه نه، آن هم نيست، شايد ايـن بـاشد كه شما ما را قسم موكد داده باشيد، و از ما پيمان گرفته باشيد پيمانى كه تا قيامت دوام داشته باشد، كه ما تسليم شما باشيم، و هر حكمى كه خواستيد برانيد.

 

سلهم ايهم بذلك زعيم

در ايـن جـمـله ديـگـر روى سـخـن بـا ايشان نيست، گويا از آنان روى گردانيده، خطاب را متوجه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) كرد، تا بفهماند اينگونه افراد از اينكه لايق خطاب باشند ساقطند و به همين جهت در بقيه سوالها كه چهار سوال است ايشان را غايب فرض كرد، و فرمود: از (ايشان بپرس كدامشان مسؤ ول اين تسويه شده ؟) كلمه (زعيم ) به معناى كسى است كه قائم به امرى و متصدى انجام آن باشد. و استفهام در جمله انكارى است.

مـعـنـى آيه اين است كه : از ايشان بپرس وقتى ثابت شد كه خدا بين دو طايفه را تسويه نـمى كند، چون چنين دليلى در كار نيست، آن كداميك از شما است كه بر حسب ادعايى كه مى كـنـيـد مـتصدى امر تسويه شده باشد؟ آيا اگر چنين كسى باشد از ميان اين مشركين است ؟ اگـر هـسـت كـيـسـت ؟ و كـدامـيـك اسـت ؟ و بـطـلان ايـن ادعـا آنـقدر واضح است كه كسى بجز ديوانگان چنين سخنى نمى گويد.

 

ام لهم شركاء فلياتوا بشركائهم ان كانوا صادقين

ايـن جـمـله رد بـر مشركين است، بنابر آن فرضى كه حكمشان به تساوى مجرمين و مسلمين بر اساس اين ادعايشان باشد كه معبودهايشان معبودند، ثانيا با خدا در ربوبيت شريكند، و ثالثا در قيامت نزد خدا شفاعتشان مى كنند، و در نتيجه ايشان را با مسلمين برابر خواهد كـرد. و اسـتفهام در آيه انكارى است و مى فهماند اولا معبودهاى ايشان معبود نيستند، وشريك با خدا در ربوبيت نيستند، و ثالثا چنان شفاعتى نمى توانند بكنند.

و جـمـله (فـليـاتـوا بـشركائهم...) كنايه است از نبود شركا، و نفى در جمله (ام لهم شركاء) راتاكيد مى كند.

مراد از شركاى مشركين در آيه (يوم يكشف عن ساق)

بـعـضـى از مـفـسـريـن گفته اند: مراد از شركا، خدايان دروغين ايشان نيست، بلكه مراد هر كـسـى اسـت كـه در ايـن اعـتـقاد باطل شريك ايشان باشد، و اينها اگر راست مى گويند آن شريكهاى خود را بياورند. ولى خواننده متوجه است كه معنا مناسب مقام محاجه نيست.

بعضى ديگر گفته اند مراد از شركا، شهدا و گواهان هستند، و معنا اين است كه نه، بلكه شايد بر اين قول گواهانى دارند، خوب، اگر دارند و راست مى گويند بياورند.

ليـكـن ايـن تفسيرى كه از جهت الفاظ آيه دليلى بر آن ندارند، علاوه بر اين، جمله مورد بـحـث بـه خـاطـر كـلمـه (ام ) اسـتـدراك و اعـراض از مـا قـبـل اسـت، و بـايـد مـطـلبـى غـير مطلب ما قبل را افاده كند، و مسأله شهادت اگر در بين بـاشد لابد شاهدانى خواهند بود كه از ناحيه خدا كتابى و يا وعده و يا پيمانى دارند، و اين دو احتمال يعنى داشتن كتاب و داشتن پيمان قبلا رد شده بود.

بـعضى ديگر گفته اند مراد از شركا، شركاى در الوهيتى است كه خود آنان معتقد بودند، ليـكـن مـنظور از آوردن آن شركا اين است كه اين مشركين آن شركا را در قيامت بياورند، تا بر صدق اعتقاد آنان شهادت دهند، و يانزد خداى تعالى شفاعتشان كنند. ولى خواننده محترم مى داند كه اين بيان قانع كننده خصم نيست.

معناى اينكه درباره قيامت فرمود: (يوم يكشف عن ساق)

يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون... و هم سالمون

كـلمـه (يـوم ) ظـرفـى اسـت مـتـعـلق بـه فـعـلى تـقـديـرى، از قـبـيـل (اذكـر - بـياد آر) و امثال آن، و تعبير (كشف از ساق ) مثلى است براى افاده نـهـايـت درجـه شـدت، چـون وقـتـى انـسـان بـه سـخـتـى دچـار زلزله يـا سـيـل يـا گـرفـتـارى ديـگـر مـى شـود، شلوار را بالا كشيده كمر را مى بندد، تا بهتر و سريع تر به تلاش بپردازد، و وسيله فرار از گرفتارى را فراهم سازد، زمخشرى در كشاف گفته معناى (يوم يكشف عن ساق )، (روزى كه شدت امر به نهايت مى رسد است )، و گرنه در آن روز نه ساق پايى در بين است، و نه شلوارى كه از آن بالا بكشند، هـمـچـنـان كـه دربـاره يـك فـرد شـديـد البـخـل فـرومـايـه مـى گـويـى : (او دسـتـش در غـل و زنـجـيـر بـسـتـه اسـت )، بـا ايـنـكـه نـه دسـتـى مـطـرح است، و نه بسته شدن با غـل و زنـجـيـر، و آن عـبـارت تـنـهـا مـثـلى اسـت كـه در مـورد بخيل مى زنند.

اين آيه تا پنج آيه بعد، مطلب معترضه اى است كه در بين واقع شده چون سخن از شرك مـشـركـيـن بـه مـيـان آمـده بـود، و ايـنـكه آنها معتقد بودند شركا در روز قيامت اگر قيامت و حـسـابـى بـاشد ايشان را به سعادت مى رسانند، لذا در اين چند آيه معترضه فرمود نه خـداى تـعـالى شريكى دارد، و نه در آن روز اين شركاى خيالى شفاعتى دارند، و تنها راه احـراز سـعـادت در آخرت سجود است، يعنى خاضع شدن براى خداى سبحان و يگانگى او در ربوبيت، در دنيا را پذيرفتن، آنهم آنچنان پذيرفتنى كه آدمى را داراى صفت خضوع سازد، و روز قيامت سعادتمند كند.

و امـا ايـن تكذيب گران مجرم كه در دنيا براى خدا سجده نكردند،در آخرت هم نمى توانند بـراى او سـجـده كـنـنـد، در نـتـيـجـه سـعـادتـمـنـد نـمـى شـونـد پـس حال آ نان با حال مسلمانان به هيچ وجه نمى تواند يكسان باشد، بلكه خداى سبحان به خـاطـر اسـتـكـبـارى كـه كـردنـد در دنـيـا مـعـامـله اسـتـدراج و مماشات با ايشان مى كند، تا شقاوتشان به حد نهايت برسد، و مستحق عذاب اليم آخرت گردند.

پس معناى اينكه فرمود: (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون ) اين شد كه اى پيامبر به ياد آر روزى را كه بر اين كفار بسيار سخت خواهد شد، و چون دعوت مـى شـونـد بـراى خـدا سـجـده كـنـنـد نـمى توانند بكنند، چون حالت خضوع براى خدا در دل نـدارنـد، و در دنـيا به خاطر تكبرى كه داشتند چنين ملكه اى كسب نكردند، روز قيامت هم روز كـشـف بـاطـن آدمـى اسـت، وقتى باطن در دنيا باطنى بوده كه نگذاشته ايشان خاضع شوند، در آخرت هم گذاشت.

(خـاشـعـه ابـصـارهـم تـرهـقـهـم ذله ) - ايـن دو جـمـله بـراى نـائب فـاعـل در جـمـله (يـدعـون ) كـه هـمـان كـفـار مـجـرم بـاشـنـد دو حـال هـسـتـنـد كـه مـى فرمايد: در حالى كه چشمهايشان از شرم به زير افتاده است، و در حـالى كـه ذلت قـهـرى سـراپاى آنان را فرا گرفته. و اگر خشوع را به چشم ها نسبت داده براى اين است كه اولين عضوى كه خشوع قلبى را حكايت مى كند چشم است.

(و قـد كـانـوا يدعون الى السجود و هم سالمون ) - مراد از (سالم بودن )، سالم بودنشان از آفات و امراضى است كه در آن روز به خاطر استكبار، گريبانشان را گرفت و نـگـذاشت حق را بپذيرند، و يا منظور مطلق استطاعت و قدرت بر سجود در دنيا است، مى فـرمـايـد: آن روز كـه دعـوت مى شدند در برابر خداى سبحان سجده كنند با اينكه سالم بودند و مى توانستند سجده كنند و بهترين تمكن را داشتند سجده نكردند و به دعوت انبيا اعتنا ننمودند.

بـعضى گفته اند: منظور از سجود نماز است. ولى درست نيست، (چون دليلى بر آن نيست ).

 

فذرنى و من يكذب بهذا الحديث

مـنـظـور از كـلمـه (هـذا الحـديـث ) قـرآن كريم است، و جمله (فذرنى و من يكذب...)، كـنـايـه اسـت از ايـنـكـه خداى تعالى به تنهايى براى عذاب آنان كافى است، و دست از ايـشـان بـر نـخـواهـد داشـت، و ايـن تـعـبـيـر خـود نـوعـى تـسـليـت بـراى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم)، و تهديدى براى كفار نيز هست.

معناى استدراج كفار و مكذبان (سنستدرجهم من حيث لايعلمون)

سنستدرجهم من حيث لا يعلمون

ايـن جـمـله، جـمـله اى استينافى و مستقل، و در آن كيفيت اخذ خدا و عذاب كردنشان را بيان مى كـنـد، عذاب كردنى كه اجمالش از آيه (فذرنى...) استفاده مى شد، و كلمه (استدراج ) كـه مـصـدر فعل (نستدرجهم ) است، به اين معناست كه درجه كسى را به تدريج و خـرده خرده پايين بياورند، تا جايى كه شقاوت و بدبختيش به نهايت برسد و در ورطه هـلاكـت بـيفتد، خداى تعالى وقتى بخواهد با كسى چنين معامله اى بكند، نعمت پشت سر نعمت به او مى دهد،

هـر نـعـمـتـى كـه مـى دهـد بـه هـمـان مـقـدار سـرگـرم و از سـعـادت خـود غافل مى شود، و در شكر آن كوتاهى نموده، كم كم خداى صاحب نعمت را فراموش مى كند، و از ياد مى برد.

پـس اسـتـدراج، دادن نـعـمـت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پايين آيد، و به ورطـه هـلاكـت نـزديك شود، (و قيد من حيث لا يعلمون ) براى اين است كه اين هلاكت از راه نعمت فراهم مى شود، كه كفار آن را خير و سعادت مى پندارند، نه شر و شقاوت.

 

و املى لهم ان كيدى متين

كـلمـه (امـلاء) كـه فـعـل (امـلى ) از آن مـشـتـق شـده به معناى مهلت دادن است، و كلمه (كيد) به معناى نوعى حيله گرى است، و كلمه (متين ) به معناى قوى و محكم است.

و مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : من به كفار مهلت مى دهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند، و هر جور دلشان خواست گناه كنند، كه كيد من قوى است.

و اگـر در ايـن آيـه سـيـاق را از (مـا) كـه عظمت را مى رساند و مى فهماند به هر نعمت مـلكى موكل است به (من ) برگردانيده، در آيه قبلى مى فرمود: ما چنين و چنان مى كنيم، و در اين آيه مى فرمايد: من چنين و چنان مى كنم، براى اين است كه املا و مهلت دادن همان تـاخـيـر اجـل اسـت، و در قـرآن كـريـم هـر جـا سـخـن از اجـل بـه مـيـان آمـده، بـه غـير خداى سبحان نسبتش نداده، مثلا فرموده : (ثم قضى اجلا و اجل مسمى عنده ).

 

ام تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون

كـلمـه (مـغـرم ) بـه مـعـنـاى غـرامـت اسـت، و كـلمـه (اثـقـال ) - بـه كـسـر هـمـزه - بـه مـعـناى تحميل ثـقـل است، و اين جمله عطف است بر جمله (ام لهم شركاء...)، و معنايش اين است كه شايد تو از مجرمين كه حكم كرده اند به اينكه در قيامت بامسلمين يكسانند، مطالبه اجر كرده اى، و ايـشـان فكر كرده اند در برابر دعوت تو بايد مزد سنگينى بپردازند، و بدين براى خلاصى از آن غرامت اين حرفها را مى زنند، نه اينكه راستى سخنى جدى بوده باشد.

 

ام عندهم الغيب فهم يكتبون

از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از غيب، غيب عالم است كه همه امور با اندازه گيرى محدود نازل مى شود و در منصه ظهور مستقر مى گردد، و بنابر اين، مراد از نوشتن، همان اندازه گـيـرى و قـضـا، و مـراد از (نزد ايشان بودن غيب ) اين است كه مسلط بر غيب باشند، و عالم غيب ملكشان باشد.

در نتيجه معناى آيه اين مى شود كه مگر امر قضا و قدر به دست ايشان است و ايشانند كه هـر جـور بـخـواهـنـد قـضـا مـى رانـنـد، و براى خود چنين خواسته اند كه در قيامت با مسلمين وضعى برابر داشته باشند؟

بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اينكه غيب نزد ايشان باشد، تنها اين است كه علم به غيب داشته باشند، آن هم نه همه غيب، بلكه همين كه حكمى كه درباره خود كرده اند صحيح و مـطـابـق غـيب باشد، و مراد از كتابت هم همان معناى ظاهرى كلمه است، و معناى آيه اين است كـه : مـگـر علم غيب دارند به اينكه حكمى كه كرده اند صحيح است، و اين علم را تنها آنان دارنـد، و هيچ كس ديگر ندارد؟ و يا علمى است كه به صورت نوشته اى نزد ايشان است، و بـه ارث بـه ايـشـان رسـيـده، و بـايـد امـروز آن را در مـقـابـل دعـوت تـو اظـهـار بدارند؟ ليكن اين معنا بعيد است، بلكه اصلا نبايد دنبالش را گـرفـت، احـتـمـالات ديـگـرى كـه در ايـن آيـات ذكـر شـده جـايـى بـراى ايـن احتمال باقى نگذاشته.

و اگـر قـرآن كـريـم ايـن احـتـمـال را بـعـد از ديـگـر احـتـمـالهـا ذكـر كـرد، و حـتـى از احـتـمـال (ام تـسئلهم اجرا) هم موخر ذكر نمود، با اينكه ظاهر اقتضا مى كرد از اين يكى جـلوتـر ذكـر شـود، بـراى اين بود كه احتمال مورد بحث از همه آنها ضعيف تر و بعيدتر بود.

امـر بـه رسـول الله (ص) بـه صـبـر و نـهـى از ايـنـكـه چـون يـونـس (ع) نـاشـكـيبا باشد

فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذنادى و هو مكظوم

مـنـظـور از صـاحـب حـوت - مـاهـى - حضرت يونس پيغمبر (عليه السلام) است، و كلمه (مـكـظـوم ) از مـصـدر كـظم غيظ است كه به معناى فرو بردن خشم است، و به همين جهت مكظوم را تفسير كرده اند به كسى كه خشم گلويش را گرفته باشد، و او نتواند به هيچ وسيله اى آن را خالى كند، در اين آيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) را نهى مى كـنـد از ايـنـكـه مـانـنـد يـونـس (عليه السلام) بـاشـد، كـه در هـنـگـام مـنـاجـات بـا خـدا مـالامال از خشم بوده، مى فرمايد تو اينطور مباش، و اين در حقيقت نهى از سبب خشم است، و سبب خشم اين است كه آدمى كم حوصله باشد، و در آمدن عذاب براى دشمنانش عجله كند.

و معناى آيه اين است كه : اى پيامبر! تو در برابر قضايى كه پروردگارت رانده، كه از راه اسـتـدراج هـلاكـشـان كـنـد صـابـر بـاش، و مـانـنـد صـاحـب حـوت مـبـاش، تـا مـثـل او مـالامـال از انـدوه و غـيـظ نـشوى، و در آخر خداى را به تسبيح و اعتراف به ظلم ندا نـكـنـى، و خـلاصه صبر كن و از اين معنا كه مبتلا به سرنوشتى چون سرنوشت يونس و نـدايـى چون نداى او در شكم ماهى بشوى برحذر باش، او به طورى كه در سوره انبياء آمده در شكم حوت گفت : (لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ).

و بعضى گفته اند: لام در جمله (لحكم ربك ) به معناى (الى - تا) است، مى خواهد در عـين اينكه با رسول گراميش سخن مى گويد، قوم او راتهديد كند به اينكه به زودى خـدا بين او و ايشان حكم خواهد كرد، مى فرمايد: تا زمانى كه خدا حكم كند صبر كن. ولى وجه قبلى با سياق آيات قبلى مناسب تر است.

 

لو لا ان تداركه نعمه من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم

ايـن آيـه شـريـفـه نـهـى سـابـق (كـه مـى فـرمـود چـون صـاحـب حـوت مـبـاش ) را تـعليل مى كند، و كلمه (تدارك ) به معناى رسيدن و پيوستن به چيزى است، و در اين آيه كلمه نعمت به قبول توبه تفسير شده، و واژه (نبذ) به معناى پرت كردن و دور انداختن است، و كلمه (عراء) به معناى زمين لخت و بدون سقف و يا گياه است، و مذموم از ذم است كه مقابل مدح را معنا مى دهد.

و مـعناى آيه اين است كه : اگر يونس (عليه السلام) نعمت توبه اى را از پروردگارش در نـمـى يـافت، و مافاتش را جبران نمى كرد، در بيابانى بدون سقف و گياه افكنده مى شد، در حالى كه به خاطر عملى كه كرده بود مذمت هم مى شد.

بيان عدم منافـات بـيـن آيـه : (لو لا ان تـداركه نعمة من ربه...) با آيه : (فلولا انه كان من المسبحين ...)

در ايـنـجـا ممكن است بگويى : اين آيه شريفه با آيه (فلو لا انه كان من المسبحين للبث فـى بـطـنـه الى يـوم يـبـعـثـون ) مـنـافـات دارد، بـراى مـقـتـضـاى عـمـل يـونس به حكم اين آيه آن بود كه تا قيامت در شكم ماهى بماند، و به حكم آيه مورد بـحـث، مـقـتـضاى عملش اين بوده كه جسدش در بيابانى بى سقف و گياه، و در حالى كه مذموم هم باشد بيفتد، و اين دو مقتضا با هم جمع نمى شوند.

در پـاسـخ مى گوييم دو آيه مذكور هر يك از يك مقتضاى خاصى حكايت مى كند، كه هر يك از آن دو اثـرى جـداگـانـه دارد، آيـه سـوره صافات اين معنا را خاطرنشان مى سازد كه : اگـر مـداومـت يـونـس در تـسـبـيـح خـداى عـزوجـل در طـول زنـدگـيـش و قـبـل از ابـتـلايـش نـبـود چنين و چنان مى شد، چون كلمه (مسبحين ) مداومت در تسبيح را مى رساند، و آيه مورد بحث از اين معنا خبر مى دهد كه خدا در شكم ماهى او را دريافت و توبه اش را قبول كرد، و به همين جهت ماهى او را در بيابان نينداخت.

در نـتـيـجه مجموع دو آيه دلالت مى كند بر اينكه بيرون رفتن يونس با خشم اقتضاى اين را داشـتـه كـه تـا روز قـيـامـت در شـكـم مـاهـى بـمـانـد، و ليـكـن تـسـبـيـح دائمـيـش قـبـل از افـتـادن در شـكـم ماهى و بعد از آن از اين اقتضا منع كرده، و باعث شده كه مقدرش طورى ديگر شود، و آن اين است كه ماهى او را در بيابان بيندازد، و نيز مقتضاى عملش اين بـود كـه او را بـه صـورتـى زشـت و مذموم بيندازد، و ليكن مانعى ديگر از آن جلوگيرى نـمـود، و آن نـعمتى از پروردگارش بود، كه او را دريافت، و نه تنها مذموم نشد، بلكه پروردگارش او را اجتبا كرد و از صالحانش قرار داد، پس بين دو آيه منافاتى نيست.

و مـا در بـحـث گـذشـته مكرر گفتيم كه : حقيقت نعمت، همانا ولايت و سرپرستى خداست، و بنابر اين به طور متعين جمله (لولا ان تداركه نعمه من ربه ) معنايى ديگر خواهد داشت.

 

فاجتبيه ربه فجعله من الصالحين

توضيح اين جمله معناى (اجتبا) و (صلاح ) در مباحث گذشته گذشت.

اشاره به اينكه دليلى بر نفى چشم زخم و خرافى بودن آن نيست

و ان يكاد الذين كفروا ليز لقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر

كـلمـه (ان ) بـدون تـشـديـد، مـخـفـف (ان ) اسـت، و كـلمـه (زلق ) بـه مـعـنـاى زلل و لغـزش اسـت، و (ازلاق ) بـه مـعـنـاى ازلال، يعنى صرع است، و كنايه است از كـشـتـن و هـلاك كـردن. و مـعناى آيه اين است كه : محققا آنها كه كافر شدند وقتى قرآن را شنيدند نزديك بود با چشم هاى خود تو را به زمين بيندازند، يعنى با چشم زخم خود تو را بكشند.

و مـراد از ايـن (ازلاق بـه ابصار) - به طورى كه همه مفسرين گفته اند - چشم زدن اسـت، كـه خود نوعى از تاثيرات نفسانى است و دليلى عقلى بر نفى آن نداريم، بلكه حـوادثـى ديـده شده كه با چشم زدن منطبق هست، و رواياتى هم بر طبق آن وارد شده، و با اين حال علت ندارد كه ما آن را انكار نموده بگوييم يك عقيده خرافى است.

بـعضى از مفسرين گفته اند: معناى آيه اين است كه وقتى ذكر را يعنى قرآن را از تو مى شـنـوند با نظرى سرشار از كينه و خشم به تو نظر مى كنند، به طورى كه مى خواهند با همان نگاه تيزشان تو را بكشند.

 

و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين

نـسـبـت ديـوانـگـى بـه آن جـنـاب دادن در هـنـگـامـى كـه قـرآن را از او مـى شـنـونـد، خـود دليـل بـر اين است كه مى خواسته اند بگويند قرآن از القاآت شيطانها و جن است، و به هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى وقتى مى خواهد پاسخشان بدهد، مى فرمايد: قرآن به جز ذكر براى عالميان نيست.

و در آغـاز سـوره نـسـبـت جـنـون به خود آن جناب را رد كرد، و فرمود: (ما انت بنعمه ربك بـمـجـنـون ) در آخـر سـوره هـم همان سخن آغاز سوره را آورد، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد.

بحث روايتى

رواياتى در ذيل آيه : (يوم يكشف عن ساق...)

مؤلف: كتاب معانى الاخبار به سند خود از حسين بن سعيد، از ابى الحسن (عليه السلام) روايـت كـرده كه در تفسير آيه (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود) فرموده : در قـيـامـت حـجـابى از نور هست كه وقتى كنار زده مى شود مؤمنين همه به سجده مى افتند، اما منافقين با اينكه مى خواهند سجده كنند ليكن پشتشان خم نمى شود.

و در همان كتاب به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : از آن جناب معناى كلام خداى عزوجل را پرسيدم كه مى فرمايد: (يوم يكشف عن ساق ) فرمود: آيا خدا جامه خود را بالا مى زند؟! سبحان ربى الاعلى.

مؤلف: صـدوق (رحـمـه اللّه عـليـه ) بـعـد از نـقـل ايـن حـديـث مـى گـويد: منظور از جمله (سـبـحـان ربـى الاعـلى ) تـنـزيه خداى سبحان است از اينكه ساق پا و جامه اى داشته بـاشـد. و در ايـن مـعـنـا روايـتـى ديـگـر نـيـز از حـلبـى از امـام صـادق (عليه السلام) نقل كرده.

بـاز در هـمـان كـتـاب بـه سـنـد خـود از مـعـلى بـن خـنـيـس نـقـل كـرده كه گفت : به امام صادق (عليه السلام) عرضه داشتم : منظور خداى تعالى از اينكه فرمود: (و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون ) چيست ؟ فرمود: يعنى در دنيا مى توانستند سجده كنند، و نكردند.

و در الدر المـنثور است كه بخارى، ابن منذر و ابن مردويه، از ابى سعيد روايت آورده اند كـه گـفـت : از رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) شنيدم مى فرمود: پروردگارمان سـاق پـاى خـود را بـالا مـى زنـد، در هـمـان هـنگام تمامى زن و مرد با ايمان به سجده مى افـتند، باقى مى ماند كسانى كه در دنيا به ريا و خودنمايى سجده كرده بودند، آن روز مى خواهند سجده كنند ولى پشتشان (مانند يك تخته ) يك پارچه مى شود.

رواياتى در برهــنه كردن خداوند ساق پايش را در قيامت كه به جهت مبتنى بودن برتشبيه مردود اند

و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمى مذهبان از ابى هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آيه : (يوم يكشف عن ساق ) را تلاوت كرد، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مى كند.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه اسـحاق بن راهويه (در مسند خود)، عبد بن حميد، ابن ابى الدنيا، طبرانى، و آجرى، در كتاب (الشريعه )، و دارقطنى در كتاب (الرويه )، و حـاكـم (وى حـديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه، و بيهقى در كتاب (البعث )، همگى از عـبـداللّه بـن مـسـعـود از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه فـرمـود: خـداى تعالى روز قيامت همه مردم را يكجا جمع مى كند، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مى آيد، آنگاه يك منادى ندا در مى دهد كه ايها الناس ؟ آيا از پروردگارتان راضى نشده ايد، با اينكه شما را بيافريد، و صورت گرى كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انسانى در تحت سرپرستى وليى باشد كه در دنيا او را ولى خود مى دانست، و عبادتش مى كرد؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست ؟ همه مى گويند: بله هست.

آنـگـاه فـرمود: پس هر انسانى از شما به طرف معبودى مى رود كه در دنيا مى پرستيد، و هـمـان مـعبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مى شود، (مثلا) براى كسانى كه عيسى را مى پرستيدند شيطان عيسى ممثل مى شود، و براى كسانى كه عزير را مى پرستيدند شيطان عزير ممثل مى شود، تا آنجا كه براى دسته اى درخت، و براى جمعى چوب خشك، و براى عده اى سنگ ممثل مى شود.

تـنـهـا اهـل اسـلام بدون معبود، ايستاده باقى مى مانند، در اين هنگام خداى تعالى برايشان مـمثل مى شود، و به ايشان مى گويد: چرا مثل بقيه مردم به راه نمى افتيد؟ مى گويند: ما پـروردگـارى داريـم كـه هـنـوز او را نـديـده ايـم تـا به طرفش راه بيفتيم، مى فرمايد: پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتى مى شناسيد؟ مى گويند: ما ربى داريم كه بـيـن مـا و او عـلامـتـى اسـت، اگـر او را ببينيم به آن علامت مى شناسيم، مى پرسد آن چه علامتى است ؟ مى گويند: او ساق خود را بالا مى زند! در اين هنگام خدا پاى خود را برهنه مـى كـنـد، همه آنهايى كه در دنيا برايش سجده مى كردند، به خاك مى افتند، مگر جمعيتى كـه پـشـت هـايـشـان بـراى سـجده خم نمى شود، و مانند شاخ گاو يكپارچه مى شود، نمى توانند سجده كنند (تا آخر حديث ).

مؤلف: اين سه روايت اساسش تشبيه است، كه براهين عقلى و همچنين قرآن عزيز آن را رد مـى كـنـد و بـه هـمـيـن جـهـت يـا بـايـد آنـهـا را دور انـداخـت، و يـا تاويل كرد.

رواياتى درباره املاء و استدراج گنهكاران، چشم زخم، و....

و در كافى به سند خود از سفيان بن سمط روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام) فـرمـود: خـداى تـعـالى وقـتـى خـير بنده اى را بخواهد، هرگاه گناهى مرتكب شود، به دنـبـالش بـه يـك گـرفـتـارى مـبـتلايش مى كند، و به اين وسيله استغفار را به يادش مى انـدازد، و وقـتى شر بنده اى را بخواهد، هرگاه گناهى مرتكب شود دنبالش نعمتى به او مى دهد تا استغفار را از يادش ببرد، و در نتيجه گنهكارى را ادامه بدهد، اين همان است كه خـداى عـزوجـل دربـاره اش مى فرمايد: (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ) و منظور اين است كه به وسيله نعمت خود و گناه او وى را استدراج مى كند.

مؤلف: در سـابـق يعنى در تفسير آيه (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون )، هم پاره اى از روايات استدراج را آورديم.

و در تـفـسـيـر قمى در ذيل آيه شريفه (اذ نادى و هو مكظوم ) در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام) روايت كرده كه مى فرمود: مكظوم به معناى مغموم است.

و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (لو لا ان تداركه نعمه من ربه ) فرمود: منظور از نعمت، رحمت است.

و در معناى كلمه (عراء) فرموده جايى است كه سقف نداشته باشد.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه بـخـارى از ابـن عـبـاس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) در تـفـسـيـر آيـه (و ان يكاد الذين كفروا) فرمود: مسأله چشم زخم حق است.

و در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابونعيم در كتاب (الحليه ) از جابر روايت كرده كه گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) فرمود چشم زخم، مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در ديگ قرار مى دهد.

مؤلف: در ايـن مـيـان رواياتى هست كه آيات سابق را با مسأله ولايت تطبيق مى كند، كه البته جنبه جرى و تطبيق مصداق بر كلى دارد، نه اينكه تفسير آن آيات باشد، و به همين جهت از ايراد آن خوددارى كرديم.

سوره الحاقه مكى است و پنجاه و دو آيه دارد

سوره الحاقه آيات 1 تا 12

 بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم

 الحـاقـه (1)

 ما الحاقه (2)

 و ما ادرئك ما الحاقه (3)

 كذبت ثـمـود و عـاد بـالقـارعـه (4) فـامـا ثمود فاهلكوا بالطاغيه (5)

 و اما عاد فاهلكوا بريح صـرصـر عـاتـيـه (6)

 سـخـرها عليهم سبع ليال و ثمانيه ايام حسوما فترى القوم فيها صـرعـى كـانـهـم اعـجاز نخل خاويه (7)

 فهل ترى من باقيه (8)

 و جاء فرعون و من قبله و المـوتـفـكت بالخاطئه (9)

 فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذه رابيه (10)

 انا لما طغا الماء حملناكم فى الجاريه (11)

 لنجعلها لكم تذكره و تعيها اذن واعيه (12)

ترجمه آيات

به نام اللّه كه هم رحمان است و هم رحيم آن روزى كه مسلما واقع مى شود (1).

چه روز واقع شدنى است ؟ (2).

تو خبر ندارى كه آن روز تحقق يابنده چيست (3).

قوم ثمود و عاد قيامت كبرى و عذاب كوبنده را تكذيب كردند (4).

اما قوم ثمود به وسيله صيحه (و يا زلزله ) يا صاعقه هلاك شدند (5).

و امـا قـوم عـاد بـه و سـيـله بـادى بـسـيـار سرد و تند و طغيانگر و ويران ساز به هلاكت رسيدند (6).

خـداونـد آن را هـفـت شـب و هشت روز بر آنان مسلط كرد تو (اگر آنجا بودى ) آن مردم را مى ديـدى كـه مـانـنـد كـنده هاى درخت خرما سر آن وقت مى پرسيدى آيا احدى از اين قوم باقى ماند؟ (8).

فرعون و ياغيان قبل از او و قراء قوم لوط هم از راه عبوديت خطا رفتند (9).

در نـتيجه فرستاده پروردگارشان را نا فرمانى نمودند پس خداى تعالى ايشان را به عقوبتى بس شديد بگرفت (10).

(در داسـتـان نـوح ايـن مـا بـوديـم كـه ) شـمـا را در هـنـگـامـى كه آب طغيان كرد بر كشتى نشانديم (11).

تا آن را براى شما مايه تذكر و براى آيندگان عبرت گير مايه عبرت قرار دهيم (12).

بيان آيات

اين سوره مسأله (حاقه ) يعنى قيامت را به ياد مى آورد، در اينجا قيامت را حاقه ناميده، در جاى ديگر قارعه و واقعه خوانده است، و در اين آيات سخن را در سه فراز سوق داده، در فـصـلى بـه طور اجمال سرانجام امت هايى را ذكر مى كند كه منكر قيامت بودند، و خداى تـعـالى آنـان را بـه (اخـذى رابـيه ) (عقوبتى شديد) بگرفت. و در فصلى اوصاف حـاقـه را بـيـان مـى كـنـد، و اينكه در آن روز مردم دو گروهند، يكى اصحاب يمين، و يكى اصـحـاب شـمـال، يـكـى اهـل سـعـادت و ديـگـرى اهـل شـقـاوت. و در فـصـل سـوم در راسـتـى و درسـتـى خـبرها و سخنان قرآن تأكيد نموده، آنها را حق اليقين مـعـرفـى مـى كـنـد، و ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاق آيـاتـش در مـكـّه نازل شده.

تسميه قيامت به (حاقه) و (قارعه)

الحاقه ما الحاقه و ما ادريك ما الحاقه

گـفـتيم : مراد از كلمه (الحاقه ) روز قيامت كبرى است و اگر به اين نامش ناميد، براى ايـن بـود كـه روزى اسـت حـق و ثـابـت، و غـيـر قـابـل تـخـلف و تـرديد ناپذير، و كلمه (الحاقه ) از مصدر حق است، كه به معناى ثابت و مقرر واقعى است، و كلمه (ما) در جـمـله (ما الحاقه ) استفهامى است كه به منظور بزرگ شمردن قيامت آمده، (در فارسى هـم مـى گـويـيـم فـلانى دانشمند است و چه دانشمندى ) و درست به همين بود كه با آوردن ضـمـيـر اكـتـفا نكرد، و نفرمود: (الحاقه و ما هى ) بلكه دو باره كلمه (الحاقه ) را تكرار كرد. و اين جمله استفهاميه خبر است براى كلمه (الحاقه ).

بـنـابـر اين، جمله (الحاقه ما الحاقه ) به غير از بزرگداشت قيامت چيز ديگرى نمى خواهد بفهماند، و با تكرار نام آن اين تفخيم و بزرگداشت را افاده مى كند.

(و مـا ادريـك مـا الحـاقـه ) - خـطـاب در ايـن جـمـله بـه هـر كـسـى اسـت كـه قابل خطاب باشد و در آن عـلم بـه حـقيقت روز قيامت را از همه مخاطبين نفى مى كند، مى فرمايد: تو نمى دانى قـيامت چيست ؟ وتعبير كنايه است از كمال اهميت آن روز و نهايت درجه عظمتش، و شايد منظور از روايـتـى هـم كه از ابن عباس نقل شده همين باشد، او گفته : هر جا در قرآن جمله ما ادراك - تـو نمى دانستى آمده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) آن را درك كرده و هر جا جـمـله (مـا يـدريـك - تـو نمى دانى ) آمده آن جناب آن مطلب را واقعا نمى داند خلاصه كلام اينكه اولى كنايه است از عظمت مطلب و دومى تصريح است.

و اشاره به هلاكت اقوامى كه آن را تكذيب كردند

كذبت ثمود و عاد بالقارعه

كـلمـه (قـارعـه ) نيز يكى از اسامى قيامت است، و بدين جهت آن را (قارعه - كوبنده ) نـامـيـده كـه آسـمـانـهـا و زمـيـن را بـه هـم مـى كـوبـد، و بـه آسـمـان و زمـيـنـى ديـگـر تـبـديـل مـى كـنـد، كـوه هـا را بـه راه مـى انـدازد، خـورشـيد را تيره و ماه را منخسف مى كند، ستارگان را مى ريزد و تمامى اشيا به قهر خداى تعالى دگرگون مى شوند، كه قرآن بـه هـمـه اينها ناطق است، چيزى كه هست مقتضاى ظاهر كلام اين بود كه بفرمايد: (كذبت ثـمـود و عـاد بـهـا - عـاد و ثـمـود بـه آن تـكـذيـب كردند)، ولى به جاى ضمير، كلمه (قارعه ) را آورد، تا باز هم امر قيامت را بزرگ جلوه دهد.

اين آيه و آيات بعدش تا نه آيه هر چند در صدد بيان اجمالى از داستان نوح، عاد، ثمود و فـرعـون و طاغوتهاى قبل از او و موتفكات، و هلاكت آنان است، و ليكن در حقيقت مى خواهد بـه پـاره اى از اوصـاف الحـاقـه - قـيـامـت اشـاره كـند، و بفرمايد: خداى تعالى امت هاى بـسـيـارى را بـه خـاطـر تـكـذيـب قـيـامـت هـلاك كرد، پس در حقيقت اين آيات جواب (ما) ى استفهاميه است، همچنان كه جمله (فاذا نفخ فى الصور...) جواب ديگرى است.

و حـاصـل معنا اين است كه قيامت همان كوبنده اى است كه ثمود و عاد و فرعون و طاغوتهاى قبل از او و موتفكات و قوم نوح تكذيبش ‍ كردند، و خدا به اخذى شديد ايشان را بگرفت، و به عذاب انقراض هلاكشان كرد.

 

فاما ثمود فاهلكوا بالطاغيه

ايـن جـمله اثر تكذيب ثمود را به طور مفصل بيان مى كند، و در اينكه مراد از طاغيه چيست، آيـا صـيحه آسمانى است و يا زلزله است و يا صاعقه ؟ آيات قرآن مختلف است، در سوره هود سبب هلاكتشان را صيحه دانسته، فرموده : (و اخذ الذين ظلموا الصيحه ) و در سوره اعراف زلزله دانسته فرموده :

(فـاخـذتـهـم الرجـفـه ) و در حـم سـجـده صـاعقه دانسته فرموده : (فاخذتهم صاعقه العذاب الهون ).

بعضى گفته اند: كلمه (طاغيه ) مانند كلمه (طغيان ) و كلمه (طغوى ) مصدر است، نـه اسـم فـاعـل. و مـعـناى آيه اين است كه : اما ثمود به سبب طغيانشان هلاك شدند. آيه شـريـفـه (كـذبـت ثـمـود بـطـغـويـهـا) نـيـز مـويـد ايـن سـخـن اسـت. و ليـكـن وجـه اول بـا سـيـاق آيـات بعدى مناسب است، چون آيات بعد در مقام بيان كيفيت هلاكت آنان است، كه از ميان چند طريقه اهلاك زير يعنى اهلاك به وسيله باد، و يا اخذ رابيه و شديد، و يا طـغـيان آب، با كدام طريق هلاك شدند. پس آيه مورد بحث هم بايد در مقام بيان اهلاك ثمود بـه وسـيـله عـذاب طـاغـيـه بـاشـد، و بـخواهد كيفيت اهلاك آنان را بيان كند، در نتيجه كلمه (طاغيه ) صفت عذاب است، نه صفت مردم ثمود.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved