بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

وصف نعم بهشتى اصحاب اليمين

فى سدر مخضود

(سدر) نام درختى است كه بارش را عرب نبق و فارس كنار مى نامد و مخضود هر شاخه اى است كه تيغش بريده شده باشد، و ديگر خار در آن نباشد.

و طلح منضود

كلمه (طلح ) نام درخت موز است.

بعضى گفته اند: طلح، موز نيست، بلكه درختى است كه سايه اى خنك و مرطوب دارد.

بعضى ديگر گفته اند: درخت ام غيلان است، كه شكوفه هايى خوش بو دارد.

و كـلمـه (مـنضود) اسم مفعول از مصدر نضد (چيدن به رديف است )، پس منضود از هر چيز، رويهم چيده شده آن است.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه : اصحاب يمين در درختان موز هستند كه ميوه هايش روى هم چيده شده از پايين درخت تا بالاى آن.

 

و ظل ممدود و ماء مسكوب

بـعضى از مفسرين گفته اند: (ممدود از سايه ها) آن سايه اى است كه : هميشگى باشد و نـور خـورشـيـد آن را از بـيـن نبرد و (ماء مسكوب ) آبى است دائما در جريان باشد و هرگز قطع نگردد.

 

و فاكهة كثيرة لا مقطوعة و لا ممنوعة

يـعـنـى درخـتـانـى كـه مـيـوه هايش فصلى نيست و مانند درختان دنيا نيست كه در زمستان بار نداشته باشد، ممنوعه هم نيست نه از ناحيه خود بهشتيان، كه مثلا از آن سير و خسته شده بـاشـنـد، و نـه از نـاحـيـه خـارج از خـودشـان، كـه مـثـلا دورى محل و يا وجود خارهاى شاخه كه نگذارد ميوه آن را بچينند و يا مانعى ديگر.

 

و فرش مرفوعة

كـلمـه (فـرش ) جمع فراش است، كه به معناى گستردنى ها است، و كلمه (مرفوعة ) به معناى عالى و بلند است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن مـراد از فـرش مـرفـوعـه را زنـان ارجـمـنـدى دانـسـتـه انـد كـه در عـقـل و جـمـال و كـمـال قـدر و مـنـزلتـى بـلنـد دارنـد، و اسـتـدلال كـرده انـد بـه ايـن كـه : كـلمـه فـراش در مـورد زنـان نـيـز اسـتـعـمـال دارد، و اتـفاقا آيه بعدى هم كه مى فرمايد: (انا انشا ناهن انشاء...) با اين وجه تناسب دارد.

 

انا انشا ناهن انشاء فجعلنا هن ابكارا عربا اترابا

يـعـنـى مـا آن زنـان را ايجاد و تربيت كرديم، ايجادى خاص و تربيتى مخصوص. در اين آيـه اشـاره اى هـم بـه ايـن نـكـتـه هـسـت كـه وضع زنان بهشتى از نظر جوانى و پيرى و زيبايى و زشتى اختلاف ندارد، و معناى اين فرمود: (فجعلنا هن ابكارا) اين است كه : ما زنـان بـهـشـتـى را هميشه بكر قرار داده ايم، به طورى كه هر بار كه همسران ايشان با آنان بياميزند ايشان را بكر بيابند.

كلمه (عرب ) جمع عروب است، و عروب به معناى زنى است كه شوهرش عشق مى ورزد، و يا حداقل او را دوست بدارد و در برابرش ناز و كرشمه داشته باشد،و كلمه (اتراب ) جـمـع تـرب - بـه كـسـره تـاء و سـكـون راء - مـعـنـاى مـثـل اسـت، مـى فـرمـايـد: مـا زنـان بـهـشـتـى را امـثال يكديگر كرديم، و يا از نظر سن و سال، هم سن شوهرانشان كرديم.

 

لاصحاب اليمين ثلة من الاولين و ثلة من الاخرين

مـعـناى اين آيه از آنچه گذشت استفاده مى شود، احتياج به توضيح مكرر ندارد، چيزى كه در ايـنـجـا بـايـد گـفت اين است كه : از اين آيات استفاده مى شود اصحاب يمين در اولين و آخـريـن جـمـعـيـتى كثير هستند، به خلاف سابقين مقربين كه در اولين، بسيار بودند، و در آخرين وعده اى كمتر.

دسته سوم (اصحاب الشمال) و بيان وصعيت آنها در قيامت

و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال

ايـن جـمـله مـركـب اسـت از مـبـتـداى (اصـحـاب الشـمـال )، و خـيـر (مـا اصـحـاب الشـمـال )، و اسـتـفـهـام در جـمـله دوم اسـتـفـهـام شـگـفـت انـگـيـزى و هـول انـگـيـزى اسـت، و اگـر اصـحـاب مـشـئمـه در آيـات قبل را در اين آيات اصحاب شمال خواند، براى اين بود كه اشاره كند به اين كه اصحاب مـشـئمـه در قـيـامت نامه هاى اعمال شأن به دست چپشان داده مى شود، همچنان كه نظيرش در اصحاب يمين گذشت.

 

فى سموم و حميم و ظل من يحموم لا بارد و لا كريم

كـلمـه (سـموم ) - به طورى كه در كشاف آمده - به معناى حرارت آتش است، كه در مـسـام بـدن فـرو رود، و كـلمـه (حـمـيم ) به معناى آب بسيار داغ است، و تنوين در آخر سـمـوم و حميم عظ مت آن دو را مى رساند. (در فارسى هم وقتى مى خواهيم بفهمانيم فلانى شـجـاعـت عـجـيـبـى بـه خـرج داد، مـى گوييم : فلانى شجاعتى كرد، يعنى شجاعتى وصف ناپذير)، و كلمه يحموم به معناى دود سياه است، و ظاهرا دو كلمه (لا بارد و لا كريم ) دو صـفـت بـاشـد بـراى ظـل نـه بـراى يـحـمـوم، چـون ظـل اسـت كـه از آن انـتـظـار بـرودت مـى رود، و مـردم بدان جهت خود را به طرف سايه مى كـشـانـنـد، كـه خـنـك شـونـد، و اسـتراحتى كنند و هرگز از دود انتظار برودت ندارند، تا بفرمايد يحمومى كه نه خنك است و نه كريم.

مقصود از (اتراف) در تعليل استقرار اصـحـاب شمال در عذاب به اينكه آنان مترف بودند

انهم كانوا قبل ذلك مترفين

اين آيه علت استقرار اصحاب شمال در عذاب را بيان مى كند، و اشاره با كلمه (ذلك ) بـه هـمـان عـذاب آخـرتـى اسـت كـه قـبـلا ذكـر كـرده بـود، و (اتراف ) كه مصدر كلمه (مترفين ) است به معناى آن است كه نعمت، صاحب نعمت را دچار مستى و طغيان كند، كسى نـعـمـت چـنـيـنـش كـنـد مـى گـويـنـد او اتـراف شده، يعنى سرگرمى به نعمت آنچنان او را مـشـغـول كـرده كـه از مـاوراى نـعـمـت غـافـل گـشـتـه، پـس مـتـرف بـودن انـسـان به معناى دل بـسـتـگـى او بـه نعمت هاى دنيوى است، چه آن نعمتهايى كه دارد، و چه آن هايى كه در طلبش ‍ مى باشد، چه اندكش و چه بسيارش.

ايـن را بـدان جـهـت گـفـتـيـم كـه ديـگـر اشـكـال نـشـود بـه ايـن كـه بـسـيـارى از اصحاب شـمـال از مـتـمـوليـن و داراى نـعـمـت هـاى بـسـيـار نـيـسـتـنـد، چـون نـعـمـت هاى همه در داشتن مـال خـلاصه نمى شود، مال يكى از آن نعمت ها است، و آدمى غرق در انواع نعمت هاى خدايى است، ممكن است مردى تهى دست به يكى ديگر از آن نعمت ها دچار طغيان بشود.

و بـه هـر حـال مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر گـفـتـيـم مـا اصـحـاب شـمـال را بـه فـلان عـذاب گـرفـتـار مـى كـنـيـم، عـلتـش ايـن اسـت كـه آنـان قبل از اين در دنيا دچار طغيان بودند، و به نعمت هاى خدا اتراف شده بودند.

اقوال مختلف درباره مقصود از (حنث عظيم) كه اصـحـاب شمال بر آن اصرار مى ورزيدند

و كانوا يصرون على الحنث العظيم

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (حـنـث ) به معناى شكستن عهد و پيمان مؤ كد به سـوگـنـد اسـت، و اصـرار درشـكـسـتـن چـنـيـن عـهـدى بـه ايـن اسـت كـه : بـه ايـن عمل ناستوده همچنان ادامه دهد، و به هيچ وجه دست از آن برندارد.

و شـايـد ايـن مـعـنـا از سـيـاق استفاده بشود كه اصرار بر حنث عظيم عبارت است از اين كه استكبار از پرستش و بندگى پروردگار خود دارند، عبادتى كه بر حسب فطرت بر آن پـيـمـان بـسـتـه بـودنـد، و در عـالم ذر بـر طـبق آن ميثاق داده بودند، و در عين سپردن چنين پيمانى فطرى غير پروردگار خود را اطاعت كنند، و اين پيمان شرك مطلق است.

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: اصـلا كلمه (حنث ) به معناى گناه عظيم است، و اگر با اين حال كلمه مذكور را وصف عظيم توصيف كرده، با اين كه عظيم در معناى خود كلمه خوابيده، براى مبالغه است، و منظور از حنث عظيم شرك به خدا است.

بعضى ديگر گفته اند: حنث عظيم به طور كلى به معناى هر گناه كبيره است.

بـعضى هم گفته اند: سوگند خوردن بر اين ادعا است كه قيامت دروغ است، و اين سوگند در آيـه شـريـفـه (و اقـسـموا باللّه جهد ايمانهم لا يبعث اللّه من يموت ) حكايت شده مى فـرمـايـد: مـشـركين سوگندهاى غلاظ و شدادى خدا مى خورند كه خدا مردگان را زنده نمى كـنـد، ولى لفظ آيه مورد بحث مطلق است، نه از آن خصوص عهد شكنى متبادر است، و نه شـرك بـه خـدا، و نـه گـناهان كبيره، و نه سوگند بر نبودن معاد، و چون آيه مطلق است پس با احتمال ما بهتر مى سازد كه گفتيم : عبارت است از اطاعت غير خدا كه نيز مطلق است و شامل همه آن احتمالات مى شود.

 

و كانوا يقولون ءاذامتنا و كنا ترابا و عظاماء انا لمبعوثون او اباونا الاولون

سـخـنـى اسـت از مـنـكـريـن مـعـاد كه ريشه و اساسى به جز استبعاد ندارد، و به همين علت استبعاد حشر خود را با حشر پدران خود تأكيد كردند، چون حشر پدران پوسيده به نظر آنـان بـعـيـدتـر است، و تقدير كلام (او اباونا الاولون مبعوثون ) است، يعنى آباء و پدران گذشته ما نيز مبعوث مى شوند؟

پاسخ خداوند به استبعاد معاد مشركين و بـيـان حال و وضعشان در قيامت

قل ان الاولين و الاخرين لمجموعون الى ميقات يوم معلوم

در ايـن آيـه خـداى تـعـالى به رسول گرامى خود دستور مى دهد از استبعاد آنان نسبت به مـعاد پاسخ داده، آن را تثبيت كند، و آنگاه به ايشان خبر دهد كه در روز قيامت چه زندگيى دارند، طعام و شرابشان چيست ؟ طعامشان زقوم و شرابشان حميم است.

و حـاصل پاسخ اين است كه : اولين و آخرين هر دو دسته به سوى ميقات روزى معلوم جمع مى شوند، و اين كه بين خود و اولين فرق گذاشتند بعث خود را امرى بعيد و بعث آنان را بعيدتر دانستند صحيح نيست.

و كلمه (ميقات ) به معناى وقت معينى است،امرى را با آن تحديد كنند، و منظور از (يوم مـعـلوم ) روز قـيامت است كه نزد خدا معلوم است، پس اضافه ميقات به كلمه (يوم معلوم ) با اين كه گفتيم خود ميقات به معناى وقت معين است اضافه اى است بيانى.

 

ثم انكم ايها الضالون المكذب ون لاكلون من شجر من زقوم فمالئون منها البطون

اين آيات تتمه كلامى است كه گفتيم رسول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) مأمور بوده با منكرين معاد در ميان بگذارد، و دراين آيات از مال كار آنان در روز قيامت و وضعى كه آن روز دارند، و طعام و شرابى كه دارند خبر مى دهد.

و اگر آنان را به خطاب ضالين و مكذبين مخاطب كرد، براى اين بود كه به علت شقاوت و مـلاك خـسـرانشان در روز قيامت اشاره كرده باشد، و آن ملاك اين است كه : ايشان از طريق حـق گـمراه بودند، و اين گمراهى در اثر استمرارى كه در تكذيب و اصرارى كه بر حنث داشـتند در دلهايشان رسوخ كرده، و اگر تنها گمراه بودند و ديگر تكذيب نمى داشتند، اميد آن مى رفت نجات يابند، و هلاك نگردند اما دردشان تنها گمراهى نبود.

و كـلمـه (من ) در جمله (من شجر) ابتدايى است، ودر جمله (من زقوم ) بيانيه است. احتمال هم دارد من (زقوم ) بدل باشد از (من شجر). و ضمير (منها) به شجر و يا به ثمر برمى گردد، و اين دو نام هم جايز است ضمير مونث به آن برگردد و هم ضمير مـذكـر، و بـخـاطـر هـمين در اينجا ضمير مونث به آن برگردانيده، و در آيه بعدى ضمير مذكر آورده، فرموده : (فشاربون عليه )، و بقيه الفاظ آيه روشن است. مى فرمايد: سپس شما اى گمراهان تكذيب كننده از درختى (و يا از ميوه درختى ) از زقوم خواهيد خورد، و شكمها از آن پر خواهيد كرد.

 

فشاربون عليه من الحميم فشاربون شرب الهىم

كـلمـه (عـلى ) در (عـليـه ) استعلاء را مى رساند در مورد اين آيه مى فهماند منظور نوشيدن بلافاصله بعد از خوردن است، (در فـارسـى هـم مـى گـويـيـم روى غـذا آب نـوشـيـد) و كـلمه (هيم ) جمع هيماء است، و (هـيماء) آن شترى را گويند كه مبتلا به بيمارى هيام - به ضمه هاء - شده باشد، و بيمارى (هيام ) آفتى است كه شتران بدان مبتلا مى شوند، مانند بيمارى استسقاء (در آدمـيـان ) كـه حـيـوان از شـدت عـطـش آب مى خورد، ولى رفع عطش نمى شود، و همچنان مى نـوشد تا بميرد، و يا به معناى درد شديدى است كه بدان مبتلا مى گردد، و از شدت درد مى ميرد.

بعضى گفته اند: منظور از هيم، ريگزار است كه هيچ وقت از آب سير نمى شود.

و مـعـنـاى آيـه اين است كه : شما اى گمراهان تكذيب كننده، پس از خوردن از درخت زقوم از آبى جوشان خواهيد نوشيد، مانند نوشيدن شتر هيماء، و يا نوشيدن ريگزار كه هرگز از نـوشـيـدن سـيـراب نـمـى شـود. ايـن جـمـله آخـريـن جـمـله اى اسـت كـه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مأمور شد كفار را به آن مخاطب سازد.

 

هذا نزلهم يوم الدين

ايـن اسـت پـذيـرايـى از ايـشـان در روز ديـن، يـعـنـى روز جـزا، و كـلمـه (نـزل ) بـه مـعـنـاى هـر خـوردنـى و نـوشيدنى است كه ميزبان وسيله آن از ميهمان خود پذيرايى مى كند و حرمتش را پاس مى دارد.

و معناى آيه اين است كه : اينها كه درباره طعام و شراب آنان گفتيم، پذيرايى گمراهان تكذيب گر است. پس در اين كه عذاب آماده شده آنان را، پذيرايى خوانده، نوعى تهكم و طـعـنـه زدن اسـت، و آيـه شـريـفـه كـلام خـداى تـعـالى اسـت خـطـاب بـه رسـول گـرامـيـش، چـون اگر اين جمله نيز كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) بـود، و خطاب در آن به ضالين بود، بايد مى فرمود: هذا نزلكم - اين است پذيرايى از شما ولى مى بينيم كه فرموده : اين است پذيرايى از ايشان.

بحث روايتى

در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن مـردويه و ابن عساكر از طريق عروه بن رويم از جابر بن عـبـدالله روايـت كـرده كـه گـفـت : وقـتـى سـوره واقـعـه نازل شد و در آن آمده : (ثله من الاولين و قليل من الاخرين ) عمر عرضه داشت :

يـا رسـول الله جـمـعـى كـثـيـر از اوليـن، و انـدكـى از آخـريـن ؟ رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) فـرمـود : بـيـا و بـشـنـو كـه ايـن آيـه هـم نازل شده : (ثله من الاولين و ثلة من الاخرين ).

آگاه باش كه از آدم تا من جزء ثله اولين است، و امت من ثله آخرين است، و ما هنوز ثله خود را تـكـمـيـل نـكـرده ايـم، وقـتـى تـكميل مى شود كه بتوانيم شتران خود را در بيابان هاى سـودان بـچـرانـيـم. (و يـا سـودانـيـان مـا را در چـراندن شتران كمك كنند) در حالى كه از گـويـنـدگـان لا اله الا اللّه بـاشند، و شهادت دهند كه براى خدا شريكى نيست. سيوطى بـعـد از نقل اين حديث مى گويد: ابن ابى حاتم اين حديث را به وجهى ديگر و بدون سند از عروه بن رويم نقل كرده است.

و در هـمـان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : وقتى آيه (ثله مـن الاوليـن و قـليـل مـن الاخـريـن ) نـازل شـد، اصـحـاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) اندوهناك شدند، و پيش خود فكر كردند كه به جـز انـدكـى از مـا از امت محمد نيست (چون مى فرمايد: مقربون جمع كثيرى از گذشتگان، و انـدكى از آيندگانند، و ما آيندگان آن گذشتگانيم ) و به همين جهت ظهر همان روز اين آيه نازل شد كه : (ثلة من الاولين و ثلة من الاخرين )، تا ثله اولين و ثله آخرين اندازه هم و مـقـابـل هـم شـونـد، در نـتـيـجـه آيـه (ثـلة مـن الاوليـن و قليل من الاخرين ) نسخ شد.

توضيحى راجع به روايتى كه بر نــسـخ آيـه : (ثـلة مـن الاوليـن و قـليـل مـن الاخـريـن) بـا آيـه : (ثـلة مـن الاوليـن و ثـلة مـن الاخـريـن) دلالت دارد

مؤلف: زمـخـشـرى در كشاف در تفسير اين آيه مى گويد: اگر بگويى كه در حديث آمده هـمـيـن كـه ايـن آيـه نـازل شـد مـسـلمانان ناراحت شدند، و همچنان اظهار ناراحتى مى كردند، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) به طور مداوم به پروردگار خود مراجعه مى كـرد، تـا آيـه (ثـلة مـن الاوليـن و ثـلة مـن الاخـريـن ) نـازل شـد، در پـاسـخ مـى گـويـم : ايـن حـديـث بـه دو دليـل درسـت نـيـسـت، اول ايـن كـه ايـن آيـه شـريـفـه بـا كـمـال وضـوح دربـاره سـابـقـين است، كه مى فرمايد: در اولين زياد بودند، و در آخرين كـمـتـر. و آيـه دوم كه مصاديق خود را در اولين و آخرين بسيار دانسته مربوط به اصحاب يمين است، و لذا مى بينيد كه اين طبقه را و وعده اى را كه به ايشان داده با حرف (واو) بـر طـبـقه سابقين و وعده اى كه به ايشان داده عطف كرده است (و اگر هر دو آيه راجع به يك طايفه بود، حاجت به عطف نداشت، و ذكر آن طايفه عنوان اصحاب يمين تقريبا تكرارى مى بود).

دليـل دوم اين است كه : نسخ در مورد احكام است، كه ممكن است حكمى از احكام تا مدتى موقت مـصـلحـت داشـتـه بـاشـد، و بعد از آن مدت حكمى ديگر آن را نسخ كند، و اما خبر دادن از يك جريان و يا يك داستان چيزى نيست كه نسخ بپذيرد، و آيات مورد بحث دارد از آينده سابقين و اصحاب يمين خبرهايى مى دهد، اينجا چه جاى نسخ است ؟.

بـعـضـى ديـگـر از ايـن اشـكـال پـاسـخ داده انـد كـه : مـمـكـن اسـت روايـت را حمل كرد بر اين كه وقتى اصحاب، آيه اولى را كه بين اولين و آخرين فرق مى گذاشت شنيدند، گمان كردند امت اسلام هم چنين وضعى دارند، يعنى اصحاب يمين از اين امت اندكى از ايـشـان اسـت، در نـتـيجه رستگاران به بهشت درامت كمتر از بهشتيان در امت هاى گذشته اسـت، لذا آيـه شـريـفـه (ثـلة مـن الاوليـن و ثـلة مـن الاخـريـن ) نـازل شـده، انـدوه آنـان را از بـين برد، و اين كه در حديث آمده كه آيه بعدى آيه قبلى را نـسـخ كـرد، مـنـظـورش هـمـيـن بـوده كـه آيـه دوم آن پـنـدارى رامـسـلمـانـان نـامـبـرده از آيه اول داشتند از بين برد.

ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه حمل مذكور هيچ شاهد و دليلى در لفظ آيه ندارد، علاوه بـر ايـن، لفـظ آيـه بـا آن مـنـافـات دارد، و مـخـصـوصـا ايـن كـه حـمـل كـردنـد نـسـخ را بـر ازاله پـنـدار، عـبـارت خـود حـديـث آن را تـحـمـل نـمـى كـنـد، حـال روايـت اولى هـم مـخـصـوصـا از جـهـت ذيـلش حال همين روايت است.

و در مـجمع البيان در ذيل آيه (يطوف عليهم ولدان مخلدون ) مى گويد در معناى ولدان اخـتـلاف اسـت، بـعـضـى گـفـتـه انـد هـمـان فـرزنـدان اهل دنيا هستند، كه (به خاطر كوچكى سن ) نه حسناتى دارند تا مستقلا براى خود پاداشى داشـتـه بـاشـنـد، و نـه گـنـاهـانـى تـا عـقـاب شـونـد، نـاگـزيـر ايـن پـسـت را به آنان محول كرده اند.

آنـگـاه مـى گـويـد: از رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله و سلم) هم روايت شده كه وقتى پـرسـيـدنـد اطـفـال مـشـركـيـن در آخـرت چـه وضـعـى دارنـد؟ فـرمـود: خـدمـتـگـزاران اهل بهشتند.

مؤلف: ايـن روايـت را الدر المـنـثـور هـم از حـسـن نـقـل كـرده، ليـكـن روايـتش ضعيف و غير قابل اعتماد است.

رواياتى در ذيل آيات مربوط به بهشت و نعمت هاى بهشتى

و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا دركتاب (صفه الجنه )، و بزار، ابن مردويه، و بـيـهـقـى در كـتـاب (البـعـث )، از عـبـداللّه بـن مـسـعـود روايـت كـرده انـد گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) به من فرمود: همين كه در بهشت نگاهت به مرغى بـيفتد و هوس ‍ بريان شده آن را بكنى، همان مرغ در حالى كه بريان شده پيش رويت مى افتد.

مؤلف: در ايـن مـعـنـا روايـات بسيارى رسيده و در بعضى از آنها آمده كه هوس هر چيز را بـكـنـد بـرايـش حـاضـر مـى شـود، و او از آن چـيـز مـى خـورد، و بـقيه اش به همان حالت اول بـر مـى گـردد، مـثـلا اگـر مـرغ بـاشـد بـه سـوى محل خود پرواز مى كند، و تازه در بين مرغان افتخار هم مى كند.

و در تـفسير قمى در ذيل آيه شريفه (لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما) امام فرموده : لغو و تاثيم عبارت است از فحش و دروغ و غنا.

مؤلف: شـايد مراد از (غنا)، لهو باشد، و ممكن هم هست كلمه غنا تصحيف شده (خناء) باشد، يعنى ناقل حديث آن را درست ننوشته باشد و خناء معناى ناسزاگويى و فحش است .

و نـيـز در هـمـان كـتـاب در ذيـل آيـه (و اصـحـاب اليـمـيـن مـا اصـحـاب اليـمـيـن ) نقل مى كند كه امام فرمود: اصحاب يمين عبارتند از على بن ابى طالب و شيعيان او.

مؤلف: ايـن روايـت نـظـر دارد روايـاتـى كـه در تـفـسـيـر آيـه (يـوم نـدعـوا كـل اناس بامامهم فمن اوتى كتابه بيمينه ) وارد شده، كه در آن روايات كلمه يمين به امـام حق معنا شده. و معناى روايت قمى اين مى شود كه : يمين، على (عليه السلام) است، و اصـحـاب يـمـيـن اصـحـاب آن جـنـاب و شـيـعـيـان او هـسـتـنـد. و بـه هـر حـال روايـت از بـاب نـشـان دادن مـصـداق بـارز آيه است، نه اين كه بخواهد بفرمايد آيه شـريـفـه در خـصـوص عـلى (عليه السلام) و شـيـعـيـانـش نازل شده.

بـاز در آن كـتـاب در ذيـل آيـه (فـى سدر مخضود) آمده كه اين سدر درختى است كه نه برگ دارد و نه خار، و وقتى امام صادق (عليه السلام) آيه (و طلح منضود) را تلاوت كرد، در معنايش فرمود يعنى رويهم چيده شده.

و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، و بيهقى در كتاب البعث، از ابـى امـامـه روايـت كـرده انـد كه گفت : اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) هـمـواره مى گفتند خداى تعالى هميشه ما را به وسيله دهاتيها سود مى رساند، دهاتيها به شـهـر مـى آيـنـد و از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) مسائلى مى پرسند و ما اسـتـفـاده مـى كـنـيـم، هـمـچـنـان كـه روزى يـك اعـرابـى نـزد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم) شـد و عـرضـه داشـت : يـا رسول الله قرآن كريم نام درختى موذى را برده، و ما انتظار نداشتيم كه در بهشت درختى مـوذى وجود داشته باشد، و صاحبش را اذيت كند. حضرت پرسيد: كدام درخت است ؟ اعرابى گـفـت : درخـت سدر، كه داراى خار است. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) فر مود: مـگـر قـرآن نـفـرمـوده : (فى سدر مخضود)؟ خودش ‍ فرموده كه خدا آن را خضد مى كند، يـعـنـى خـارش را از آن مـى گيرد، و به جاى دانه دانه هاى خارش ميوه به آن مى دهد، آرى سـدر بـهـشـتـى مـيـوه اى مـى آورد وقـتـى آن را مـى شـكـافـنـد هـفـتـاد و دو رقـم طـعـام داخل آن است، طعامهايى كه هيچ يك رنگ ديگرى نيست.

و در مجمع البيان مى گويد: عامه از على (عليه السلام) روايت كرده اند كه شخصى نزد آن جـناب اين آيه را خواند (و طلح منضود) حضرت فرمود: طلح نيست بلكه آيه شريفه (طـلع مـنـضـود) اسـت، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (و نـخـل طـلعـهـا هـضـيم )، شخصى عرضه داشت : چرا پس قرآن را تغيير نمى دهيد، تا همه بخوانند (و طلع )؟ فرمود: قرآن امروز به هم خورده نمى شود، اين روايت را فرزند آن جـنـاب حـسـن بـن عـلى (عـليـهـمـاالسـلم) و قـيـس بـن سـعـد نـيـز از آن جـنـاب نقل كرده اند.

و در الدر المـنـثور است كه : عبدالرزاق، فاريابى، هناد، عبد بن حميد، و ابن مردويه، از عـلى بـن ابـى طـالب روايت كرده اند كه در ذيل آيه (و طلح منضود) فرمود: منظور موز است.

و در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : در خبر آمده كه در بهشت درختى است كه يك نفر سواره اگر بـخـواهـد سايه آن را طى كند، و صد سال راه برود باز هم آن را طى نخواهد كرد، و شما اگر خواستيد بخوانيد (و ظل ممدود). و نيز در خبر آمده كه هواى بهشت همواره مانند هواى صبحگاهان تابستان نه سردو نه گرم.

مؤلف: روايـت اولى در الدر المـنـثـور از ابـى سـعـيـد و انـس و غـيـر آن دو از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) نقل شده.

و در روضـه كـافى سندى كه به على بن ابراهيم دارد، از او، از ابن محبوب، از محمد بن اسـحـاق مـدنـى، از امـام ابـى جـعـفـر (عليه السلام) از رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه در آن وصف بـهشت و اهل بهشت را توصيف كرده، فرموده : اهل بهشت به زيارت يكديگر مى روند، و در بـهـشـت هـمگى در زير سايه هاى كشيده شده اى كه هوايش و روشنيش مانند هوا و روشنى ما بين طلوع فجر و طلوع خورشيد، و بلكه پاكيزه تر از آن است متنعم مى شوند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه (انا انشا ناهن انشاء فرموده : منظور حور العين در بهشت است، (فجعلناهن ابكارا عربا) فرمود: يعنى جز به زبان عربى سخن نمى گويند.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه : ابـن ابـى حـاتـم، از جـعـفـربن محمد، از پدرش روايت كرده فـرمـود: رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) در معناى كلمه (عربا) فرمود: كلام حوريان بهشت عربى است.

مؤلف: و در روايـاتـى ديگرآمده كه كلمه (عرب ) جمع عروب است، كه به معناى زن با ناز و كرشمه است.

و نـيـز در هـمـان كـتاب است كه مسدد در مسند خود، و ابن منذر و طبرانى و ابن مردويه، به سند حسن از ابى بكره از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه در تـفسير آيه (ثلة من الاولين و ثلة من الاخرين ) فرمود: اين دو گروه هر دو در اين امتند و منظور، اولين اين امت و آخرين آنند.

مؤلف: اين معنا در روايات بسيارى وارد شده و ليكن ظاهر آيات اين سوره اين است تقسيم بندى آن مربوط به تمام بشر است، نه مخصوص به اين امت و شايد مراد اين روايات اين بـاشـد كـه در ايـن امـت نـيـز از هـر قـسـمـى مـصـداقـى هـسـت، هـر چـنـد كـه ايـن احتمال از ظاهر روايات بعيد است و هـمـچـنـيـن مـراد از روايـاتـى كـه وارد شـده كـه اصـحـاب يمين اصحاب امير المؤمنينند، و رواياتى كه دارد اصحاب شمال دشمنان آل محمدند، خواسته اند بيان مصداق كنند.

و در مـحـاسـن بـه سـند خود از معاوية بن وهب از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از نوشيدن به يك نفس ‍ پرسيدم، حضرتش آن را مكروه دانست و فرمود: اين شرب، شرب هيم است، پرسيدم هيم چيست ؟ فرمود شتر.

و نيز در آن كتاب به سند خود از حلبى از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه گفت : آن جـنـاب كـراهـت داشـت از ايـن كه مردم شبيه به هيم باشند، و آنگاه گفت : پرسيدم : هيم چيست ؟ فرمود: ريگ.

مؤلف: اين هر دو معنا در رواياتى ديگر نيز آمده.

آيات 57 تا 96 سوره واقعه

 نـحـن خـلقـنـاكـم فـلولا تصدقون (57)

 افرايتم ما تمنون (58)

 ءانتم تخلقونه ام نحن الخـالقـون (59)

 نـحـن قـدرنـا بـيـنـكـم المـوت و مـا نـحـن بـمـسـبـوقـيـن (60)

 عـلى ان نـبـدل امـثـالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون (61)

 و لقد علمتم النشاءة الاولى فلولا تذكرون (62)

 افرايتم ما تحرثون (63)

 ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (64)

 لو نشاء لجعلناه حـطـامـا فـظـلتـم تـفـكـهـون (65)

 انـا لمـغـرمـون (66)

 بـل نـحـن مـحـرومون (67)

 افرايتم الماء الذى تشربون (68)

 ءانتم انزلتموه من المزن ام نـحـن المـنـزلون (69)

 لو نـشـاء جـعـلنـاه اجاجا فلولا تشكرون (70)

 افرايتم النار التى تـورون (71)

 ءانـتـم انـشـاتـم شـجـرتها ام نحن المنشون (72)

 نحن جعلناها تذكرة و متاعا للمـقـويـن (73)

 فـسـبـح بـاسـم ربك العظيم (74)

 فلا اقسم بموقع النجوم (75)

 و انه لقـسـم لو تـعـلمـون عظيم (76)

 انه لقران كريم (77)

 فى كتاب مكنون (78)

 لا يمسه الا المـطـهـرون (79)

 تـنـزيـل مـن رب العلمين (80)

 افبهذا الحديث انتم مدهنون (81)

 و تجعلون رزقكم انكم تكذبون (82)

 فلولا اذا بلغت الحلقوم (83)

 و انتم حينئذ تنظرون (84)

 و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون (85)

 فلولا ان كنتم غير مدينين (86)

 ترجعونها ان كنتم صـادقين (87)

 فاما ان كان من المقربين (88)

 فروح و ريحان و جنت نعيم (89)

 و اما ان كان مـن اصـحـاب اليـمـيـن (90)

 فـسـلام لك مـن اصـحـاب اليـمـين (91)

 و اما ان كان من المكذبين الضالين (92)

 فنزل من حميم (93)

 و تصلية جحيم (94)

 ان هذا لهو حق اليقين (95)

 فسبح باسم ربك العظيم (96)

ترجمه آيات

ما شما را آفريده ايم، پس چرا تصديق نمى كنيد (57).

به من خبر دهيد آيا نطف هاى كه در رحمها مى ريزيد (58).

آيا شما آن را مى آفرينيد و يا ما خالق آنيم ؟ (59).

ايـن مـايـيـم كـه مرگ را بين شما مقرر كرده ايم، و كسى نيست كه از تقدير ماسبقت بگيرد (60).

مـا بـر ايـن اسـاس مـقـدر كـرده ايم كه جماعتى مثل شما جايگزين شما شوند، و شما را به خلقتى ديگر كه از آن خبر نداريد ايجاد كنيم (61).

و شما با اين كه نشاءه نخستين را ديديد، چرا متذكر نمى شويد؟! (62).

آيا هيچ درباره آنچه كشت مى كنيد انديشيده ايد؟ (63).

آيا شما آن را مى رويانيد، و يا روياننده اش ماييم ؟ (64).

و اگـر بـخـواهـيـم مى توانيم آن را بوته خشكى كنيم، و شما از شدت حادثه تعجب كنيد (65).

(و به يكديگر بگوييد) در خسارت سنگينى قرار گرفتيم (66).

بلكه به كلى از رزق محروم شديم (67).

آيا درباره اين آب (تصفيه شده و شيرين آسمانى ) كه مى نوشيد انديشيده ايد؟ (68).

شما آن را از تصفيه خانه ابر نازل كرديد، و يا نازل كننده اش ماييم ؟ (69).

و اگـر مـى خـواسـتيم (مانند قبل از تصفيه و همانند آب درياها) تلخ و شورش مى كرديم، پس چرا هنوز هم شكر نمى گزاريد (70).

آيا درباره آتشى كه مى افروزيد فكر كرده ايد؟ (71).

آيا درختش را كه بعدا هيزم شد شما ايجاد كرديد، و يا پديد آورنده اش ما بوديم ؟ (72).

ما آن را مايه تذكر و وسيله زندگى شما مردم تهيدست بيكس قرار داديم (73).

پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح كن (74).

مطلب آنقدر روشن استحاجت نيست به اين كه به سقوط ستارگان سوگند ياد كنيم (75).

(ولى ياد مى كنيم ) و اين سوگند اگر بدانيد بسيار عظيم است (76).

كه اين قرآنى است ارجمند (77).

(كه قبلا) در كتابى پنهان از بشر بود (78).

كه جز پاكان كسى از آن آگاه نيست (79).

تنزيلى از ناحيه رب العالمين است (80).

آيا هنوز هم به اين امر مهم بى اعتنايى و سهل انگارى مى كنيد؟ (81).

و بهره خود را در تكذيب آن قرار مى دهيد (82).

پـس چـرا وقـتـى جـان يـكـى از شـمـا بـه حـلقـوم مـى رسـد (توانايى بازگرداندن آن را نداريد؟) (83).

و در آن هـنـگـام همه تماشا مى كنيد كه او دارد از دستتان مى رود (و كارى از دستتان ساخته نيست ) (84).

در حالى كه ما از شما به او نزديك تريم، ولى شما نمى بينيد (85).

پس چرا اگر روز جزايى نداريد (86).

جان او را بر نمى گردانيد اگر راست مى گوييد؟ (87).

(پـس بـدانـيـد كـه روز جزايى داريد، و شما مردم در آن روز هم سه طايفه هستيد. مقربين و اصحاب يمين و مكذبين )، اگر آنكه جانش به حلقوم رسيده از مقربين باشد (88).

راحتى و رزق و جنت نعيم دارد (89).

و اما اگر از اصحاب يمين باشد (90).

اى پيامبر! در آن روز به تو سلام خواهد كرد (91).

و اما اگر از تكذيب گران و گمراهان باشد (92).

پذيرايى وى از آب جوشان (93).

و حرارت آتش خواهد بود (94).

به درستى كه اين همان حق اليقين است (95).

پس به نام پروردگار عظيمت تسبيح گوى (96).

بيان آيات

بعد از آنكه رشته كلام خداى سبحان منتهى شد به بيان عاقبت امر طوايف سه گانه، كه آخـرين ايشان اصحاب شمال بود، و فرمود: عاملى كه ايشان را به چنين سرنوشتى سوق داد يـكـى شـكـسـتـن عـهدى بود كه در ازل سپرده بودند كه به مراسم عبوديت قيام كنند، و ديـگـرى تـكـذيـب بـعـث و جـزا بـود، و نـيـز بـعـد از آنـكـه رسـول گـرامـى خود را دستور داد به اين كه گفتار آنان را با تقرير بعث و جزا و بيان كيفرها و پاداشهاى قيامت رد كند، ايـنك در اين آيات ايشان را بر سر اين كه معاد و جزا را انكار كردند توبيخ مى كند، به ايـن كـه آورنـده خـبر بعث و جزا خدا است، كه آفريدگار ايشان و مدبر امر ايشان و كسى اسـت كـه مرگ و ايجاد بعد از مرگ را برايشان مقدر كرده، او مى داند كه از آغاز خلقتشان تـا مـنـتـها اليه امرشان چه حوادثى بر آنان جريان مى يابد، و نيز توبيخ مى كند به ايـن كـه آن كـتـابى كه ايشان را از معاد خبر مى دهد قرآن كريم است، كه از بازيچه دست شيطان ها شدن و اولياى گمراه آنان مصون است.

سـپـس دوبـاره بـر سـر سخن شده حال طوايف سه گانه را يك بار ديگر بيان مى كند، و خـاطـر نـشان مى سازد كه اختلاف احوالى كه اين طوايف دارند، از روز مرگشان شروع مى شود و در اينجا سوره خاتمه مى يابد.

بيان جهت اينكه لازمـه اعـتقاد به آفريدگار تصديق قيامت و معاد است (نحن خلقناكم فلولا تصدقون)

نحن خلقناكم فلولا تصدقون

سـيـاق ايـن آيـه سـيـاق گـفـتـگو درباره قيامت و جزا است، در زمينه اى سخن مى گويد كه مـشـركـيـن قـيـامـت و جـزا را انـكـار و تـكـذيب كرده بودند، و در چنين زمينه اى جمله (فلو لا تـصـدقـون ) تـحـريـك و تـشويق به تصديق مسأله معاد و ترك تكذيب آن است، و به طـورى كـه از حـرف (فـاء) كـه بـر سـر جـمله مذكور درآمده استفاده مى شود جمله قبلى تـعـليـل ايـن جـمله است، و خلاصه مى فهماند اين كه شما را تشويق مى كنيم به تصديق مـعاد، و دست برداشتن از تكذيب و انكار آن، علتش اين است كه آخر ما خالق شما هستيم، (ما شما را آفريده ايم، پس چرا گفته ما را درباره معاد تصديق نمى كنيد؟).

خـواهـيـد گـفت : به چه جهت خلقت خدا ايجاب مى كند كه مردم جزا و آمدن قيامت و وجود معاد را تصديق كنند؟ جواب مى گوييم به دو جهت :

اول ايـن كـه : وقـتى خداى تعالى پديد آورنده انسان ها از هيچ و پوچ باشد او مى تواند بـراى بـار دوم هـم ايـشـان را خـلق كـنـد، هـمـچـنـان كه در جاى ديگر همين مطلب را آورده مى فـرمـايـد: (قـال مـن يـحـيـى العـظـام و هـى رمـيـم قـل يـحـيـيـهـا الذى انـشـاءهـا اول مرة و هو بكل خلق عليم ).

جـهـت دوم ايـن كـه : وقـتـى پـديـد آورنـده مـردم و مـدبر امورشان و كسى كه خصوصيات و امـرشـان را او تـقـدير و اندازه گيرى مى كند خداى تعالى است، پس او به آنچه با آنها مى كند و حـوادثـى كـه بـرايشان پيش مى آورد داناتر است، و چون داناتر است وقتى به ايشان خـبـر مـى دهـد كـه بـه زودى مـبعوثشان مى كند، و بعد از مردن بار ديگر زنده شان نموده جـزاى اعمالشان را چه خير و چه شر مى دهد، ديگر چاره اى جز تصديقش ندارند، پس هيچ عـذرى براى تكذيب كنندگان خبرهايى كه او در كتابش داده باقى نمى ماند، و يكى از آن خـبرها بعث و جزا است، همچنان كه خودش ‍ فرمود: (الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير) و نيز فرموده : (كما بدانا اول خلق نعيده وعدا علينا انا كنا فاعلين ).

پـس حـاصـل مـفـاد آيه اين شد كه : ما شما را خلق كرده ايم، و مى دانيم كه با شما چه مى كـنـيـم، و بـه زودى آنچه بنا داريم درباره شما انجام خواهيم داد، و اينك به شما خبر مى دهيم كه به زودى زنده تان مى كنيم، و در برابر آنچه مى كرديد جزايتان خواهيم داد، با اين حال چرا خبرهايى را كه در كتاب نازل بر شما به شما مى دهيم تصديق نمى كنيد؟

در اين آيه و آيات بعديش التفاتى از غيبت به خطاب بكار رفته، چون مردم غايب فرض شـده بـودنـد، مى فرمود: (هذا نزلهم يوم الدين -پذيرايى از ايشان است در روز جزا، ولى در ابـتـداى آيـات مورد بحث مردم مخاطب قرار گرفته اند، روى سخن به ايشان كرده مى فرمايد: (نحن خلقناكم )، و اين دگرگون كردن سياق براى اين بوده كه در آيات مـورد بـحـث بـنـاى تـوبـيخ آنان را داشته، و در توبيخ، خطاب موكدتر از غيبت است، و گفتن اينكه شما چنين و چنانيد موثرتر از گفتن ايشان چنين و چنانند مى باشد.

 

افرايتم ما تمنون

كـلمـه (تـمـنـون ) مضارع جمع حاضر از مصدر (امناء) است، و امناء به معناى ريختن نـطـفـه است، كه منظور از آن در اينجا ريختن در رحم زنان است، و معناى آيه اين است كه : به من خبر دهيد در خلقت انسان ها شما پدران و مادران غير از ريختن نطفه چه نقشى داريد؟

 

ءانتم تخلقونه ام نحن الخالقون

آيا شما آن نطفه را به صورت انسانى مثل خـود در مـى آوريـد، يا خالق آن ماييم و تبديلش به صورت بشر به دست ما صورت مى گيرد؟

مرگ تقدير شده است و ناشى از غلبه اسـبـاب زوال بر قدرت و اراده خداوند نيست

نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين

آرى تدبير امور خلق به جميع شؤ ون و خصوصياتش از لوازم خلقت و افاضه وجود است، وقـتـى خـداى تـعـالى بـه انـسان هستى مى دهد، هستى محدود مى دهد، از همان اولين لحظه تـكـويـنـش تـا آخـريـن لحـظـه زنـدگـى دنـيـائيـش، و تـمـامـى خـصـوصـيـاتـى كـه در طول اين مدت به خود مى گيرد و رها مى كند، همه از لوازم آن محدوديت است، و جز و آن حد اسـت و بـه تـقـديـر و انـدازه گـيـرى و تـحـديـد خـالق عـزوجـلش اسـت، كـه يـكـى از آن خصوصيات هم مرگ او است، پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديرى از خدا است، نه كه خدا نتوانسته انسان را براى هميشه آفريده باشد، و چون او از چنين خلقتى عاجز بوده، و قـدرتـش هـمـيـن قـدر بـوده آفـريده اش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العياذ باللّه ).

و نـه ايـن كـه خـدا او را بـراى هـمـيـشـه زنـده مـانـدن خـلق كـرده بـاشـد، و ليكن اسباب و عـوامـل مـخـرب و ويـرانگر بر اراده خداى عزوجل غلبه كرده، و مخلوق او را بميراند، چون لازمـه ايـن دو فـرض ايـن اسـت كـه : قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد، در فرض اول نـتـوانـسـتـه بـاشـد دوام بيشترى به مخلوق زنده اش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته بـاشـد از هـجـوم عـوامـل ويـرانـگـر جـلوگـيـرى كـنـد، و ايـن در مـورد خـداى تـعـالى محال است، براى اين كه قدرت او مطلق و اراده اش شكست ناپذير است.

از اين بيان روشن شد كه منظور از جمله (نحن قدرنا بينكم الموت )است كه بفهماند اولا مـرگ حـق اسـت، و در ثانى مقدر از ناحيه او است، نه اين كه مقتضاى نحوه وجود يك موجود زنـده باشد، بلكه خداى تعالى آن را براى اين موجود مقدر كرده، يعنى او را آفريده تا فلان مدت زنده بماند، و در راس آن مدت بميرد.

و نـيـز روشن گرديد كه مراد از جمله (و ما نحن بمسبوقين ) - با در نظر گرفتن اين كه كلمه سبق به معناى غلبه و مسبوق به معناى مغلوب است - اين است كه : ما در عروض مرگ بر يك مخلوق زنده از عوامل ويرانگر شكست نمى خوريم،

و چـنـان نـيـسـت كه حياتى دائمى به شما افاضه كنيم، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه كـنـنـد، و حـيـاتـى را كـه مـا خـواسـتـه ايـم هـمـيـشـه بـاشـد، باطل سازند.

حـكـمـت و غـرض از تـقـديـر مـرگ : تـبـديـل امثال، و انشاء مجدد اموات

على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون

كـلمـه (عـلى ) مـتـعـلق اسـت بـه جـمـله (قـدرنا)، و جمله جار (على ) و مجرور (ان نـبـدل ) در واقـع حال است براى (قدرنا)، و معنايش است كه : ما مرگ را بين شما مقدر كـرديـم، در حـالى كـه آن مـرگ بـراسـاس تـقـديـر شـد كـه جـا بـراى امـثـال شـمـا بـاز شود، و ديگران جاى شما را بگيرند، و شما را در خلقتى ديگر كه نمى دانيد در آوريم.

و كـلمـه (امـثـال ) جـمـع مـثـل - بـه كـسـره مـيـم و سـكـون ثـاء - اسـت، و مـثـل هـر چـيـزى عـبـارت است از چيزى كه در نوعيت با آن يكى باشد، و ساده تر بگويم : فـردى ديـگـر از نـوع آن بـاشـد مـانـند زيد كه مثل عمرو است، يعنى فردى ديگر از نوع انـسـان اسـت، و مـراد از جـمـله (ان نـبـدل امـثـالكـم )است كه : شما را با امثالى از بشر تـبـديـل كـنـيـم، و يـا امـثـال شـمـا را بـجـاى شـمـا تـبـديـل كـنـيـم، و بـه هـر حـال مـعـنـاى آن اين است كه : جماعتى از بشر را با جماعتى ديگر، نسلى را با نسلى ديگر عوض و تبديل كنيم، اخلاف بيايند و جاى اسلاف را بگيرند.

كلمه (ما) در جمله (و ننشئكم فيما لا تعلمون ) موصوله است، و مراد از آن خلقت است، و جـمـله عـطـف اسـت بـر جـمـله (نـبـدل )، و تـقـديـر كـلام چـنـيـن اسـت : (عـلى ان نـبـدل امـثـالكـم و عـلى ان نـنشئكم ) يعنى ما مرگ را بر اين اساس مقدر كرديم كه نسلى ديـگـر مـثل شما را جايگزين شما كنيم، و بر اين اساس كه به شما خلقتى ديگر دهيم كه نـمـى دانـيـد چـگـونـه اسـت، و آن خلقت ديگر عبارت است از هستى آخرتى كه از جنس هستى ناپايدار دنيا نيست.

و حـاصـل معناى دو آيه اين است كه : مرگ در بين شما به تقديرى از ما مقدر شده، نه اين كـه نـاشـى از نـقـصـى در قـدرت ما باشد، به اين معنا كه ما نتوانيم وسيله ادامه حيات را بـراى شـمـا فـراهـم كنيم و نه اين كه اسباب ويرانگر و مرگ و ميرآور بر اراده ما غالب شـده، و مـا را در حـفـظ حـيـات شـمـا عـاجز كرده باشد، بلكه خود ما شما را بر اين اساس آفـريـديـم كـه پـس از اجـلى مـعـيـن بـمـيـريـد، چـون خـلقـت مـا بـر اسـاس ‍ تـبـديـل امـثـال اسـت يعنى طبقه اى بميرند، و جا براى طبقه اى ديگر باز كنند، اسلاف را بـمـيـرانيم و اخلاف را به جاى آنان بگذاريم، و نيز بر اين اساس است كه بعد از مردن شـمـا خـلقـتـى ديـگر وراى خلقت ناپايدار دنيوى به شما بدهيم، پس مرگ عبارت است از انـتـقـال از خـانـه اى بـه خـانه اى ديگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر، نه اين كه عبارت باشد از انعدام و فناء.

بـعـضـى از مـفـسـريـن احـتـمـال داده انـد كـلمـه (امـثـال ) در آيـه شـريـفـه جـمـع مـثـل - بـه دو فـتـحـه - بـاشـد، بـه مـعـنـاى وصـف است، و در نتيجه دو جمله (على ان نـبـدل ) و (ننشئكم...) هر دو يك معنا را افاده كنند، و آن اين است كه ما مرگ را بر اين اسـاس مـقدر كرده ايم كه اوصافتان را دگرگون سازيم، و در آخرت به خلقتى شما را مـبـعـوث كـنـيـم كـه خـودتـان نـمـى دانـيـد، مـثـلا بـعـضـى از شـمـا را بـه صـفـت و شـكـل سـگ مـحـشـور كـنـيـم، بـعـضـى ديـگـر را صـورت خـوك و يـا اشكال و صور ديگر، بعد از آنكه در دنيا بر صفت انسان بوديد، ولى معناى قبلى جامعتر و پرفايده تر است.

تـوضـيـح ايـنـكـه چـگـونـه عـلم بـه دنـيـا و خصوصيات آن مسلتزم اذعان به معاد است

و لقد علمتم النشاءة الاولى فلولا تذكرون

مراد از (نشاءه اولى ) دنيا است، و مراد از (علم به آن )، علم به خصوصيات آن است، كـه مـسـتـلزم اذعـان بـه نـشـاه اى ديـگـر و جـاودانـه اسـت، نـشـاءه اى كـه در آن بـه اعـمـال جزا مى دهند، براى اين كه از نظام حيرت انگيز عالم دنيا اين معنا به طور يقين به دسـت مـى آيد كه لغو و باطلى در عالم هستى نيست، و قطعا براى اين نشاءه فانى غايت و هدفى است باقى، و نيز از ضروريات نظام دنيا اين است مى بينيم هر موجودى به سوى سـعـادت نـوعـيـه اش هـدايـت شـده، و انـسـان هـا هـم بـايـد از طـريـق بـعـث رسـل و تـشريع شرايع و توجيه امر و نهى به سوى سعادتشان هدايت شوند، و اين نيز صـورت نـمـى گـيـرد مـگـر ايـن كـه در بـرابـر اعـمـال نـيـك پـاداشـى و در مـقـابـل اعـمال زشت كيفرى مقرر شود، و چون دنيا براى پاداش و كيفر تنگ است، ناگزير بـايـد در عـالمـى ديـگـر كه همان نشاءه آخرت است صورت بپذيرد (به آيه 27 و 28 از سوره ص مراجعه شود).

و امـا ايـن كـه چـگـونـه مـمـكـن اسـت انـسـان هـايـكـبـار ديـگـر زنـده شـونـد، دليـل امـكـان نيز در همين نشاءه دنيا است، چون در اين نشاءه ديدند و فهميدند كه آن خدايى كه اين عالم را از كتم عدم به هستى آورد، و چنين قدرتى داشت، او بر ايجاد بار دومش نيز قـادر اسـت : (قـل يحييها الذى انشاءها اول مرة ) و اين خود برهانى است بر امكان معاد، و بر طرف كردن استبعاد منكرين آن.

و كـوتـاه سخن اين كه : با علم نشاءه دنيا براى انسان ها علمى نيز به مبادى برهان پيدا مـى شـود، بـرهـانى كه امكان بعث را اثبات مى كند، و استبعادى را كه منكرين نسبت به آن دارند برطرف مى سازد، پس با اثبات امكان ديگر استبعاد معنايى ندارد.

و ايـن بـرهـان - بـه طـورى كـه ملاحظه كرديد - برهان بر امكان حشر بدنها است، و حـاصـلش ايـن اسـت كـه : بـدنـى كـه در قـيـامـت زنـده مـى شود، و پاداش يا كيفر مى بيند مـثـل بـدن دنيوى است، و وقتى جايز باشد بدنى دنيايى خلق شود و زنده گردد، بدنى اخـروى نـيـز مـمـكـن اسـت خـلق و زنـده گـردد، چـون ايـن بـدن مثل آن بدن است، و حكم امثال در جواز و عدم جواز، يكى است.

بـيـان ايـنـكـه آيـه : (و لقـد عـلمـتم النشاة الاولى فلولا تذكرون) مبتنى بر قياس نيست

و تـعجب از زمخشرى است كه در تفسير اين آيه گفته است : اين آيه دلالت دارد بر اين كه قـيـاس، عـمـلى اسـت صـحـيـح، بـراى اين كه منكرين معاد را توبيخ مى كند كه چرا قياس نكرديد، و با مقايسه نشاءه آخرت به نشاءه دنيا به امكان آن پى نبرديد؟.

و تعجب ما از اين جهت است كه وى ميان قياس برهانى و قياس فقهى فرق نگذاشته، آنچه در آيـه شـريـفـه آمـده قـيـاسـى اسـت بـرهـانـى و مـنـطـقـى، و آنـچـه وى بـرايـش اسـتـدلال كـرده قـيـاسـى است فقهى كه (اولا آيه شريفه هيچ دلالتى بر حجيت و اعتبار آن نـدارد، و ثـانـيا قياس ‍ برهانى مفيد علم است، و قياس فقهى ) مفيد ظن است، و هيچ ربطى بهم ندارند.

در روح المـعـانـى در ذيـل آيـه شـريـفـه كه فرموده : (افلا تذكرون ) مى گويد: چرا مـتـوجـه نـمـى شـويـد، كـه آن كـس كـه قـادر بـر خـلقـت نـشـاءه اول اسـت نسبت به نشاءه دوم قادرتر است، براى اين كه صنع آن كمتر است و كار كمترى مى برد، زيرا در نشاءه اول چيزى در دست نبود، ولى در نشاءه دوم مواد اصلى در دست است، و هـر مـوجودى فرمولش معين شده و الگويش مشخص گشته، و بنابر اين استدلالى كه بـا آيـه شـريـفـه كـرده انـد بـراى اعـتـبـار قـيـاس درسـت مـى شـود، و ليـكـن بـعـضـى اشـكـال كـرده انـد كـه آيـه تنها دلالت دارد بر قياس اولويت، نه بر قياس اصطلاحى، چـون آنچه در آيه آمده قياس اولويت است. ساده تر اين كه : آيه تنها مى فرمايد خدا به طريق اولى قادر بر بعث است.

هـمـان اشـكـالى كـه بـه زمـخـشـرى وارد بـود بـه وى نـيـز وارد اسـت، بـه اضـافـه اشكال كه قياس در آيه، قياس اولويت هم نيست، زيرا جامع بين نشاءه اولى و نشاءه آخرت ايـن اسـت كـه : ايـن دو نـشـاءه مـثـل هـمـنـد، و مـبـداء قـيـاس اسـت كـه حـكـم امثال در جواز و عدم جواز يكى است.

و امـا ايـن كـه گـفـت بـپـا كـردن نـشـاءه قـيـامـت كـار كـمـتـرى مـى بـرد، چـون مواد اصلى و فـرمـول هـر مـوجود در دست است، اين نيز ممنوع است، چون مواد اصلى همان طور كه پديد آمـدنـش احـتـيـاج به افاضه وجود دارد، بقايش نيز محتاج به افاضه وجود است، و همچنين فرمول هر موجود همان طوراصل پديده اش احتياج به افاضه الهى دارد، بقايش نيز محتاج افـاضـه او اسـت، پـس بـراى خـداى تـعـالى نـشـاءه اول و دوم هيچ فرقى ندارد، اينجاست كه بطلان قياس اولويت هم روشن مى شود.

و امـا ايـن كـه گـفت : نشاءه اول بدون الگو بود، و نشاءه دوم الگو دارد، اين نيز صحيح نـيـسـت، و در حـقـيـقـت ميان مثل و مثال خلط كرده، چون بدن آخرتى از اين نظر كه بدن است مـثل بدن دنيوى است، نه مثال آن، وقتى مثال آن مى شود كه همه آن خصوصيات و اجزا كه بدن دنيوى داشت از سلولها و گلبولها و ساير مواد داشته باشد، و در آن صورت ديگر بـدن اخـروى نـمـى شود، بلكه همان بدن دنيوى است ، و فرض ما اين است كه بدن در آن روز بدنى است اخروى، چيزى كه هست مثل بدن دنيوى است.

حـال اگـر بـگـويـى : اگـر بـدن اخـروى مـثل بدن دنيوى باشد، با در نظر گرفتن كه مـثـل هـر چـيـزى غـيـر آن چـيـز اسـت بـايـد انـسـان در آخـرت غـير انسان در دنيا باشد، چون مثل آن است نه عين آن.

در پاسخ مى گوييم : در مباحث سابق مكرر گذشت كه شخصيت انسان به روح او است، نه بـه بـدنـش، و روح هم با مرگ منعدم نمى شود، آنچه با مرگ فاسد مى شود بدن است ، كه اجزايش متلاشى مى گردد، پس اگر همين بدن براى نوبت دوم ساخته و پرداخته شد، مـثـل هـمـان بـدنى كه در دنيا بود، و روح آدمى بدان متعلق گشت، انسان عين انسانى خواهد شـد كـه در دنـيـا مـى زيـسـت، هـمـچـنـان كـه مـى بـيـنـيـم زيـد در حـال پـيـرى عـيـن زيـد در حال جوانى است، با اين كه از دوره جوانيش تا دوره پيريش چند بـار بـدنـش عوض شده و هر لحظه در حال عوض شدن است، و اين وحدت شخصيت را همان روح او حفظ كرده است.

 

ا فرايتم ما تحرثون... محرومون

اثـبـات ربـوبـيـت پـروردگار با بر شمردن سه تا از مهمترين حوائج مردم: زراعت، آب و آتش

بـعـد از آنكه منكرين معاد را به كيفيت خلقتشان و تقدير مرگ و مير در بينشان تذكر داد، و فـرمـود كه : همه اينها مقدمه است براى معاد و جزا، و نيز همه اينها از لوازم ربوبيت خداى تـعـالى اسـت، از ايـن آيـه بـه بعد شروع مى كند به شمردن سه تا از مهمترين حوايج زنـدگـيـشان : يكى مسأله زراعتى است كه با آن قوت خود را فراهم مى كنند، دوم آب است كه آن را مى نوشند، و سوم آتش است كه با آن گرم مى شوند و بسيارى از حوايج خود را به وسيله آن فراهم مى سازند،

و بـه ايـن وسـيـله ربوبيت خود را براى آنان اثبات مى كند، پس ربوبيت چيزى، به جز تدبير مالك امور ملك خود را نمى باشد.

نـخـسـت مـى فـرمـايـد: (افـرايـتـم مـا تـحـرثـون ) كـلمـه (حـرث ) كـه مـصـدر فـعـل (تـحـرثـون ) اسـت مـعـنـاى كـار كـردن در زمـين يعنى شخم و پاشيدن بذر است. (ءانـتـم تـزرعـونه ) آيا اين شماييد كه آن را مى رويانيد و رشد مى دهيد به حدى كه دانـه بـدهـد؟ (يـا كـار شما تنها افشاندن تخم است )، و ضميرها در جمله (تزرعونه ) بـه بـذر و يا به زراعت بر مى گردد، و در سابق كلمه بذر و نيز كلمه زراعت ذكر نشده بـود، تـا ضمير به آن برگردد، ولى از زمينه كلام معلوم است (و اين تنها در اينجا نيست كـه ضـمـيـر به چيزى برگشته كه در كلام نيامده، در قرآن كريم موارد نظير آن بسيار اسـت ) (ام نـحن الزارعون )، و يا اين كه ما افشانده شما را مى رويانيم و نمو مى دهيم، تـا بـه حدى كه كامل شود، و دانه دهد، (لو نشاء لجعلناه حطاما) و اگر نمى خواستيم شـمـا را روزى دهـيـم، و زراعـت را به ثمر برسانيم، مى توانستيم آن را گياهى به درد نـخـور كـرده، قـبـل از رسيدن به ثمر بخشكانيم، و با وزش بادها خرد و متلاشى كنيم، (فظلتم ) آن وقت است كه از سرنوشت خود (تفكهون ) تعجب مى كرديد، و از آفتى كـه بـه زراعتتان رسيده افسوس مى خورديد، و ماجرا را براى يكديگر بازگو نموده مى گـفـتيد: (انا لمغرمون )، به راستى در غرامت و خسارت سنگينى واقع شديم، مالمان از دسـت رفـت، و وقـتـمـان تـلف شـد، و زحـمـاتـمـان هـدر گـشـت، (بـل نـحـن مـحـرومـون )، هـمـه ايـنـهـا به جهنم، اين را چه كنيم كه ديگر چيزى نداريم بخوريم، و يا بفروشيم و حوايج زندگى خود را فراهم سازيم.

در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه : چطور در اين آيه زراعت را از مردم نفى كرده و به خدا نـسـبـت داده، بـا ايـن كـه دخـالت مـردم و اسـبـاب طـبـيـعـى در رويـش و نـمـو زرع قـابـل انـكـار نـيست ؟ در پاسخ مى گوييم هم آن درست است، و هم اين، و هيچ منافاتى در بـيـن نـيـسـت، چـون زمـيـنـه گـفـتـار ايـن نـيـسـت كـه بـخـواهـد تـاثـيـر عوامل طبيعى را انكار كند، بلكه مى خواهد بفرمايد: آيا تاثير اين اسباب از خود آنها است و يـا از خـدا است ؟ و اثبات كند كه اگر اسباب طبيعى سببيت و تاثيرى دارند، خدا اين موهبت را به آنها داده، و همچنين خود اسباب را خدا آفريده، و نيز اسباب و عواملى كه اين اسباب را پـديد مى آورند، هم خودشان و هم اثرشان آفريده خدا هستند، و بالاخره سر نخ تمامى اثرها و موثرها به خدا منتهى مى گردد.

 

افرايتم الماء الذى تشربون... فلولا تشكرون

كـلمـه (مـزن ) بـه مـعـنـاى ابـر اسـت، و جمله (فلو لا تشكرون - پس چرا شكر نمى گزاريد)تحريك بر شكرگزارى است و شـكـرگـزارى خـدا بـه ايـن اسـت كـه بـه زبـان و عـمل اظهار كنى كه اين نعمت ها از خداست، و اين همان عبادت است، و بقيه الفاظ آيه روشن است.

 

افرايتم النار التى تورون... و متاعا للمقوين

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (تـورون ) در اصـل (تـورئون ) بـوده، و (تـورئون ) مـضـارع از بـاب افـعـال (ايـراء) اسـت، و ايـراء بـه معناى روشن كردن آتش و اظهار آن است، گفته مى شـود: اورى - يـورى و نيز وقتى مى گويند: (فلان قدح فاءورى )، معنايش اين است كـه فلانى كبريت زد و آتش را بر افروخت و ظاهر ساخت، و اگر كبريت بزند ولى آتش نـگـيـرد مى گويند: (قدح فاكبى ). و نيز صاحب مجمع البيان گفته كلمه (مقوين ) (كـه در اصـل مـقـوئيـن بـوده اسـت ) جـمـع اسـم فـاعـل از بـاب افعال (اقواء) است، و اقواء به معناى وارد شدن و ماندن در بيابانى است كه احدى در آن نباشد، وقتى مى گويند: (اقوت الدار)، معنايش اينكه خانه از اهلش خالى شد.

و مـعـنـاى آيه روشن است (مى خواهد بفرمايد آيا اين آتشى كه شما روشن مى كنيد خود شما چـوبـش را پـديـد آورده درخـتـش را ايـجاد كرده ايد و يا پديد آورنده اش ما بوديم ؟ اين ما بـوديـم كـه آن را وسـيله تذكر و مايه زندگى شما كرديم شمايى كه اگر دستگيرى ما نبود سرگردان و بيچاره بوديد).

معناى آيه : (فسبح باسم ربك العظيم)

فسبح باسم ربك العظيم

خـطـاب در ايـن آيـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله و سلم) است، بعد از آنكه شواهد ربـوبـيـت خـود را بـراى كـفـار ذكـر كـرد و فـرمـود: او كـسـى بود كه شما را خلق كرد و امـورتـان را تدبير نمود، و او به زودى مبعوثتان مى كند، تا جزاى اعمالتان را بدهد، و چـون كفار با شنيدن اين بيانات همچنان به تكذيب خود ادامه دادند، روى سخن را از ايشان بـرگردانيده متوجه رسول گرامى خود كرد، تا بفهماند اين مردم حرف به خرجشان نمى رود، لذا دسـتـور مى دهد تا آن جناب خدا را از شركى كه مردم مى ورزند و نيز از تكذيبى كه درباره بعث و جزا دارند منزه بدارد.

پـس حـرف فـاء كـه بـر سـر جـمـله (فـسـبـح باسم ) آمده تفريع را مى رساند، و مى فـهـمـانـد دسـتـور بـه تـسبيح نتيجه و فرع بيان سابق است، و حرف (باء) در كلمه (باسم ) باى استعانت و ياباى ملابست است و مـعـناى جمله اين است كه : حال كه چنين است پس تو خداى را با استعانت به نام او تسبيح گـوى و مـنـزه بـدار، مـمكن هم هست مراد از اسم نامبردارى و ذكر خدا باشد، چون اسم خدا را بـردن ذكـر او نـيـز هـسـت، هـمـچـنـان كـه ديـگـران نـيـز ايـن احـتـمـال را داده انـد، و نـيز ممكن است حرف باء براى تعديه باشد، چون تنزيه اسم خدا تنزيه خدا است، و معنايش است كه : اسم پروردگارت را از اين كه برايش ‍ شريكى ذكر شـود، و يـا بـعـث و جـزايـش انـكـار گـردد مـنزه بدار، و كلمه (عظيم ) صفت براى كلمه (اسم ) و يا براى كلمه (رب ) است.

 

فلا اقسم بمواقع النجوم

كلمه (لا اقسم ) رويهم سوگند است.

بـعـضـى گفته اند: كلمه (لا) در آن زيادى و بى معنا است، (و تنها منظور تاكيد آورده شده )، و كلمه (اقسم ) به معناى (سوگند مى خورم ) است.

بـعـضـى ديگر گفته اند: كلمه (لا) نافيه است، و مى خواهد بفرمايد: من سوگند نمى خورم.

و كـلمـه (مـواقـع ) جـمـع (مـوقـع ) اسـت، كـه بـه مـعـنـاى مـحـل اسـت و مـعـنـاى آيـه چـنين است كه : من سوگند مى خورم به محلهاى ستارگان، به آن جايى كه هر ستاره در آسمان دارد.

بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (مواقع ) جمع (موقع ) هست ليكن موقع مصدر ميمى و به معناى وقوع و سقوط است، و آيه مى خواهد به سقوط ستارگان در روز قيامت، و يا بـه افـتـادن شـهـاب هـا بـر سـر شـيـطـان هـا، و يـا بـه مـحـل سـقـوط سـتـارگـان در هـنـگـام غـروب اشـاره كـنـد. ولى وجـه اول بهتر است و به ذهن زودتر مى رود.

 

و انه لقسم لو تعلمون عظيم

اين آيه شريفه مى خواهد سوگند قبلى را بزرگ جلوه دهد، و مطلبى را كه با آن سوگند تأكيد و اثبات مى كرد بيشتر تأكيد كند.

 

انـه لقـرآن كـريـم فـى كـتـاب مـكـنـون لا يـمـسـه الا المـطـهـرون تنزيل من رب العالمين

معناى اينكه قرآن كريم و (انى كتاب مكنون) است

از آنجايى كه كفار مسأله وحدانيت خدا را در ربوبيت و الوهيت و همچنين مسأله بعث و جزا را انـكـار داشـتـنـد، و انـكـار خـود را بـا انـكـار قـرآن كـه بـه رسول اسلام نازل شده و در آن داستان توحيد و معاد آمده اظهار مى داشتند، در حـقـيـقـت انـكـارشـان مـنـشـعـب بـه دو انـكـار مـى شـد، اول اصـل تـوحـيـد و بـعـث، دوم انـكـار قـرآنـى كـه مـشتمل بر مسأله توحيد و بعث است، و يا به عبارت ديگر توحيد و بعثى كه قرآن از آن خـبـر مـى دهـد، هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى در ايـن سـوره دو جـور بـا آنـان صـحـبـت كـرد اول اين كه با ذكر شواهدى از آيات و ادله توحيد و بعث اين دو مسأله را اثبات نمود، كه ايـن استدلال از جمله (نحن خلقناكم ) شروع شده، و در جمله (متاعا للمقوين ) ختم مى شود.

نـوع دوم بـه بـيـانى آن را اثبات نمود كه در عين اثبات مطلب، كلام اللّه بودن قرآن را نـيـز اثـبـات مـى كـنـد، و مـسـجـل مـى سـازد كـه قـرآن كـلام خـدا و مـحـفـوظ نـزد او و نازل شده از ناحيه او است، و بالاخره آن را به بهترين وصفى توصيف كرد.

پس جمله (انه لقرآن كريم ) جواب قسم سابق است، و ضمير در آن به قرآنى كه از سياق استفاده مى شود بر مى گردد، و از توصيف خداى تعالى قرآن را به لفظ كريم و بدون هيچ قيد - البته با در نظر داشتن اين كه مقام آيه مقام مدح است - چنين بر مى آيد قرآن به طور مطلق كريم و محترم است، و هم نزد خدا كريم و عزيز است، و هم بدين جهت كـريـم است كه صفاتى پسنديده دارد، و هم بدين جهت سودرسان براى خلق است، سودى كـه هـيـچ چـيـز جـاى آن را نـمـى گـيـرد، چـون مـشـتـمـل بـر اصول معارفى است كه سعادت دنيا و آخرت بشر را تضمين مى كند.

و جمله (فى كتاب مكنون ) توصيف دوم قرآن است، مى فرمايد: قرآن محفوظ و مصون از هـر دگـرگـونـى و تـبـديل است، چون در كتابى است كه آن كتاب اينطور است و آن كتاب عـبـارت اسـت از لوح مـحـفـوظ، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (بل هو قرآن مجيد فى لوح محفوظ).

و جـمـله (لا يـمـسـه الا المـطـهـرون ) صـفـت كـتـاب مـكـنـون و لوح مـحـفـوظ اسـت، البته احتمال اين نيز هست كه صفت سومى براى قرآن باشد، و بنابراين كه حرف (لا) در آن لاى نافيه باشد برگشت هر دو احتمال به يك معنا است.

و مـعنايش اين است كه : آن كتاب مكنون كه قرآن در آن است و يا قرآنى كه در آن كتاب است، از دسترس اغيار و ناپاكان محفوظ است، و به جز پاكان كسى با آن مساس ندارد.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved