بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 

 
 

 

توضيحى راجع به تفـريع جمله : (فعلم ما فى قلوبهم) بر قلبش : (لقد رضى الله...)

حـال اگـر بـگـويـى : مـراد از (مـا فـى قلوبهم ) مطلق آنچه در دلهايشان بوده نيست، بـلكـه مـراد نـيت صادق و خالص آنان در خصوص بيعت است، كه قبلا هم گفته شد، و علم خـداى تعالى به چنين نيت صادقانه و خالصانه باعث خشنودى او شده ، نه اينكه رضا و خـشـنـودى او باعث و سبب علم او باشد، و لازمه اين حرف آن است كه رضايت را تفريع بر عـلم كـرده و فـرمـوده بـاشـد: (لقد علم ما فى قلوبهم فرضى عنهم ) نه اينكه علم را متفرع بر رضايت كرده باشد همانطور كه در آيه كرده است.

در پـاسـخ مـى گـويـيـم : هـمـان طـور كه مسبب متفرع بر سبب است، از اين جهت كه وجودش مـوقـوف بـه وجـود آن اسـت، هـمـچـنـيـن سـبـب هـم مـتـفـرع بـر مـسـبـب هـسـت، حـال چـه سـبـب تام و چه ناقص از اين جهت كه انكشاف و ظهور سبب به وسيله مسبب است، و رضايت همانطور كه در سابق گفتيم صفت فعلى خداى تعالى است كه از مجموع علم خدا و عمل صالح عبد منتزع مى شود. بايد عبد عمل صالح بكند تا رضايت خدا كه همان ثواب و جـزاى او اسـت مـحقق شود. و آنچه در مقام ما رضايت از آن انتزاع مى شود مجموع علم خدا است بـه آنـچـه در دلهـاى مؤمنين است، و به انزال سكينت بر آن دلها، و به ثوابى كه به صورت فتح قريب و مغانم كثيره به آنان داد، رضايت از مجموع اينها انتزاع شده.

پس جمله (فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه...)، متفرع است بر جمله (لقد رضى اللّه عـن المؤمنين ) تا كشف كند حقيقت آن رضايت چيست، و دلالت كند بر مجموع امورى كه با تحقق آنها رضايت متحقق مى شود.

و آنگاه جمله (فانزل السكينه عليهم ) متفرع شده است بر جمله (فعلم ما فى قلوبهم ) و همچنين جمله معطوف بر آن، يعنى جمله (و اثابهم فتحا قريبا...).

و مراد از (فتح قريب ) فتح خيبر است - اين طور از سياق استفاده مى شود - و همچنين مـراد از (مـغـانـم كـثـيـره ياخذونها)، غنائم خيبر است . بعضى هم گفته اند: مراد از فتح قريب، فتح مكه است. ولى سياق با اين قول مساعد نيست.

و جـمـله (و كـان اللّه عزيزا حكيما) به اين معنا است كه خدا در آنچه اراده مى كند مسلط و غالب است، و نيز آنچه را اراده مى كند متقن انجام مى دهد نه گزافى و كدره اى.

 

و عدكم اللّه مغانم كثيره تاخذونها فعجل لكم هذه...

مـراد از ايـن (مـغـانـم كثيره ) كه مؤمنين به زودى آنها را به دست مى آورند اعم از غنيمت هاى خيبر و غير خيبر است، كه بعد از مراجعت از حديبيه به دست آنان افتاد، در نتيجه جمله فـعـجـل لكم هذه اشاره است به غنيمت هاى مذكور در آيه قبلى، يعنى غنيمت هاى خيبر، كه از شدت نزديكى به منزله غنيمت بدست آمده به حساب آورده.

البـتـه ايـن در صـورتـى اسـت كـه آيـه شـريـفـه بـا آيـات سـابـق نـازل شـده باشد، و اما بنا بر احتمالى كه بعضى داده اند كه اين آيه بعد از فتح خيبر نـازل شده، در آن صورت معناى كلمه (هذه ) روشن است. چيزى كه هست معروف همين است كـه سـوره فـتـح تـمـامـى اش بـعـد از حـديـبـيـه و قـبـل از رسـيـدن بـه مـديـنـه نازل شده.

بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: كلمه (هذه ) اشاره است به بيعت در حديبيه و در زير آن درخت. ليكن خواننده به نادرستى اين قول واقف است.

مقصود از ناس در جمله (فكف ايدى الناس عنكم)

(و كـف ايـدى الناس عنكم ) - بعضى گفته اند مراد از كلمه (ناس ) دو قبيله اسد و غـطـفـان اسـت كـه تـصـمـيـم گـرفـتـنـد بـعـد از مـراجـعـت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) از خـيـبـر بـه مـديـنـه حـمـله نـمـوده امـوال و زن و بـچـه مـسـلمـيـن را بـه غـارت بـبـرنـد، و ليـكـن خـداى تـعـالى وحـشـتـى در دل آنان انداخت كه از اين كار بازشان داشت.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از (ناس ) مالك بن عوف و عيينه بن حصين با بنى اسد و غطفان است كه در جنگ خيبر آمدند تا يهوديان را يارى دهند ولى خداى تعالى ترس را بر دلهايشان مسلط كرد و از نيمه راه برگشتند.

بـعـضى ديگر گفته اند: مراد از (ناس ) اهل مكه و افراد پيرامون مكه است كه دست به جنگ نزدند، و به صلح قناعت كردند.

(و لتـكـون ايـه للمؤمنـين ) - اين جمله عطف است بر مطالبى كه در تقدير است، و تـقـديـر كـلام چـنـيـن اسـت كـه : خداى تعالى مسلمانان را به اين فتح و غنيمت هاى بسيار و ثواب هاى اخروى وعده داد، براى اينكه چنين و چنان شود، و براى اينكه تو آيتى باشى، يـعـنـى عـلامـت و نـشـانـه اى بـاشـى، تـا آنـان را بـه حق راهنمايى كنى، و بفهمانى كه پـروردگـارشـان در وعـده اى كـه بـه پـيـغـمـبـر خود مى دهد صادق، و در پيشگوئيهايش راستگو است.

اخبارات غيبى و پيشگويى هايى كه در سوره فتح آمده است

ايـن سوره مشتمل بر يك عده پيشگويى و اخبار غيبى است كه همين ها هدايتى است براى مردم بـا تـقـوى، مـثـلا جـلوتـر از آنـكـه مسأله حركت به سوى مكه پيش بيايد فرموده بود: (سـيـقـول لك المـخـلفـون مـن الاعـراب شغلتنا...)، و پيش از آنكه غنيمتى به دست آيد، فـرمـوده بـود: (سـيـقـول المـخـلفـون اذا انـطـلقـتـم...). و نـيـز فـرمـوده بـود: (قل للمخلفين من الاعراب ستدعون...). و همچنين در آيات مورد بحث از به دست آمدن فتح و غنيمت خبر داده بود، و در آيات بعد فرموده : (و اخرى لم تقدروا عليها...) و باز بعد از آن مى فرمايد: (لقد صدق اللّه رسوله الرويا...).

(و يـهـديـكـم صـراطـا مـسـتـقيما) اين جمله عطف است بر جمله (تكون ) يعنى همه اينها بـراى ايـن بـود كـه آيـتـى بـاشى براى مؤمنين، و براى اين بود كه شما را به سوى صراط مستقيم كه طريقى است رساننده به اعلاء كلمه حق و بسط دين، هدايت فرمايد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: صـراط مـسـتـقـيـم ثـقـه و اعـتـمـاد و تـوكـل بـر خـدا اسـت، در هر كارى كه مى كنيد. ولى معنايى كه ما كرديم با سياق موافق تر است.

 

و اخـرى لم تـقـدروا عـليـهـا قـد احـاط اللّه بـهـا و كـان اللّه عـلى كل شى ء قديرا

يـعـنـى : بـه شـمـا غـنـيـمـت هـاى ديـگرى وعده داده كه خود شما قادر بر به دست آوردن آن نبوديد، خدا به آن احاطه و تسلط داشت، و خدا بر هر چيزى قادر است .

پـس كـلمه (اخرى )، مبتداء و جمله (لم تقدروا عليها) صفت آن است، و جمله (قد احاط اللّه بـهـا) خـبـر ثـانـى آن اسـت، و خـبـر اولش حـذف شـده، كه تقدير كلام چنين است : (ثـمـه غـنـائم اخـرى ) يعنى : در اين بين غنيمت هاى ديگر نيز هست كه خدا بر آن احاطه دارد.

بـعضى گفته اند: كلمه (اخرى ) در باطن منصوب است، تا عطف باشد بر كلمه (هذه ) و تقدير كلام (و عجل لكم غنائم اخرى ) است. بعضى ديگر گفته اند: منصوب است امـا بـا فعلى كه حذف شده، و تقدير كلام (و قضى غنائم اخرى ) مى باشد. بعضى ديـگـر گـفـتـه انـد: در بـاطـن مـجـرور است و عامل آن كلمه (رب - چه بسا) است كه در تـقـديـر مـى باشد، و تقدير كلام (و رب غنائم اخرى ) است. ولى هيچ يك از اين وجوه خالى از وهن نيست.

و مراد از كلمه (اخرى ) در آيه - به طورى كه گفته اند - غنيمت هاى جنگ هوازن است. بـعـضـى هـم گفته اند: مراد غنائم فارس و روم است. و بعضى گفته اند: مراد فتح مكه اسـت، چـيـزى كـه هـسـت موصوف آن حذف شده، و تقدير كلام (و قريه اخرى لم تقدروا عليها) است، يعنى : و قريه اى ديگر كه قادر بر فتح آن نبوديد.

وجه اول از ميان اين وجوه از همه نزديك تر به ذهن است.

 

و لو قاتلكم الذين كفروا لولوا الادبار ثم لا يجدون وليا و لا نصيرا

ايـن آيـه پـيـشـگـويـى ديـگـرى اسـت كـه در آن خـداى تـعـالى از نـاتـوانـى كـفـار در قتال با مؤمنين خبر مى دهد، و مى فرمايد كه : كفار هيچ وليى كه متولى امورشان باشد و هـيـچ يـاورى كـه نـصـرتـشـان دهـد نـدارنـد. و خـلاصـه ايـنـكـه : نـه خـودشـان يـاراى قـتـال دارنـد و نـه كـمـكـى از اعـراب دارنـد كه ياريشان كنند. و اين پيشگويى فى نفسه بشارتى است براى مؤمنين.

 

سنه اللّه التى قد خلت من قبل و لن تجد لسنه اللّه تبديلا

كلمه (سنه اللّه ) مفعول مطلق است براى فعلى مقدر كه تقديرش (سن اللّه سنه ) اسـت، و حاصلش اين است كه : ايمان سنتى است قديمى از خداى سبحان كه انبياء و مؤمنين بـه انـبـيـاء را در صـورتـى كـه در ايـمـان خـود صـادق و در نياتشان خالص باشند بر دشـمـنانشان غلبه مى دهد، و تو هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت. همچنان كه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (كـتـب اللّه لاغـلبـن انـا و رسلى ) و آنچه صدمه و شكست كه مـسـلمـانـان در جنگهاى خود ديدند به خاطر پاره اى مخالفت ها بوده كه با خدا و رسولش مرتكب شدند.

 

و هو الذى كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم ببطن مكه من بعد ان اظفركم عليهم...

ظاهرا مراد از نگهدارى دست هر يك از دو طائفه از آزار به طائفه ديگر، همان صلحى باشد كه در حديبيه واقع شد؛ چون محل آن را بطن مكه معرفى كرده و حديبيه هم در نزديكى مكه و بـطـن آن قـرار دارد، و حـتـى آنـقـدر اتـصـال بـه مكه دارد كه بعضى گفته اند يكى از اراضـى مـكـه و از حدود حرم آن است. و چون هر يك از اين دو طائفه دشمن ترين دشمن نسبت بـه طـائفـه ديـگـر بـودنـد، قـريـش ‍ تـمـامـى قـدرت خـود را در جـمـع آورى لشـكـر از داخـل شـهـر خـود و از قـواى اطـراف بـه كـار بـرده بـود، مؤمنـيـن هـم بـا رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بيعت كرده بودند كه تا آخرين قطره خون خود در بـرابـر آنـان مـقـاومـت كـنـنـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) هم تصميم گـرفـتـه بـود بـا آنـان نـبـرد كـنـد، و خـداى تـعـالى رسـول گـرامـى خـود و مؤمنـيـن را بـر كـفـار پـيـروز كـرد، بـراى ايـنـكـه مـسـلمـانـان داخـل سـرزمين كفار شده، و به داخل خانه آنان قدم نهاده بودند و در چنين وضعى جز جنگ و خـونـريزى هيچ احتمال ديگرى نمى رفت، اما خداى سبحان دست كفار را از مؤمنين و دست مؤمنـيـن را از كفار بازداشت و در عين حال مؤمنين را بر آنان پيروزى بخشيد، و خدا به آنچه مى كنند دانا است.

 

هم الذين كفروا و صدوكم عن المسجد الحرام و الهدى معكوفا ان يبلغ محله

كـلمـه (عـكـوف ) كـه مـصـدر كـلمه (معكوف ) است - به طورى كه در مجمع البيان گفته به معناى اقامت در يكجا و ممنوع شدن از رفتن به اين طرف و آن طرف است. اعتكاف در مسجد براى عبادت نيز به همين معنا است.

و مـعناى آيه اين است كه : مشركين مكه همانهايند كه به خدا كفر ورزيدند و نگذاشتند شما داخـل مـسـجـد الحـرام شـويـد، و نـيـز نـگـذاشتند قربانيهايى كه با خود آورده بوديد به مـحـل قـربـانـى بـرسـد، بـلكـه آنـهـا را مـحـبـوس كـردنـد. چـون مـحـل ذبـح قـربـانـى و نـحـر شـتران در مكه است كه قربانيان عمره بايد آنجا قربانى شـونـد، و قـربـانـيـان حـج در مـنـى ذبـح مـى شـونـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و مؤمنين كه با او بودند به احرام عمره محرم شده و به اين منظور قربانى همراه آورده بودند.

بيان آياتى كه راجع به جنگ نكردن با مشركين مكه و صلح با آنان است

و لولا رجال مؤمنون و نساء مؤمنات لم تعلموهم ان تطوهم فتصيبكم منهم معره بغير علم

كـلمـه (وطـا) كـه مـصـدر جـمـله (تـطـوهـم ) اسـت بـه مـعـنـاى لگدمال كردن، و كلمه (معرة ) به معناى مكروه و ناملايم است. و جمله (ان تطوهم ) بدل اشتمال است از مدخول (لولا)، و جواب (لولا) حذف شده، و تقدير كلام (ما كف ايديكم عنهم ) است.

و مـعـنـاى آيه اين است كه : اگر مردان و زنان مؤمن ناشناسى در بين مردم مكه نبودند، تا جـنـگ شما باعث هلاكت آن بى گناهان شود، و در نتيجه به خاطر كشتن آن بى گناهان دچار گـرفـتـارى مـى شـديـد، هـر آيـنـه مـا دسـت شـمـا را از قـتال اهل مكه باز نمى داشتيم و اگر باز داشتيم براى همين بود كه دست شما به خون آن مؤمنين ناشناس آلوده نشود و به جرمشان گرفتار ناملايمات نشويد.

(ليـدخـل اللّه فـى رحـمـتـه مـن يـشـاء) - لام در اول جـمـله مـتـعـلق اسـت بـه كـلمـه اى كـه حـذف شـده، و تـقـديـر كـلام (كـف ايـديكم عنهم ليـدخـل فـى رحـمـتـه...) اسـت، يـعـنـى خـدا دسـت شـمـا را از قـتـال كـفـار كـوتـاه كـرد تـا هـر كـه از مؤمنـيـن و مؤمنـات را بـخـواهـد داخـل در رحمت خود كند، مؤمنين و مؤمناتى كه در بين كفارند و مشخص نيستند، و نيز شما را هم از اينكه مبتلا به گرفتارى شويد حفظ كند.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : تـا خـدا داخل در رحمت خود كند هر يك از كفار را كه بعد از صلح، اسلام آورند.

(لو تـزيـلوا لعـذبـنـا الذيـن كـفـروا مـنـهـم عـذابـا اليـمـا) - كـلمـه (تـزيـل ) بـه مـعـنـاى تـفـرق اسـت، و ضـمـير در (تزيلوا) به همه نامبردگان در قـبـل از مؤمنين و كفار اهل مكه بر مى گردد، و معنايش اين است كه : اگر مؤمنين مكه از كفار جـدا بـودنـد، ما آنهايى را كه كافر بودند عذابى دردناك مى كرديم، و ليكن از آنجايى كه اين دو طائفه درهم آميخته بودند عذابشان نكرديم.

 

اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحميه حميه الجاهليه...

راغب در مفردات مى گويد: عرب از نيروى غضب وقتى فوران كند و شدت يابد تعبير به (حـمـيت ) مى كند، مى گويد: (حميت على فلان ) يعنى عليه فلانى سخت خشم كردم. خداى تعالى هم اين كلمه را آورده و فرموده : (حميه الجاهليه ) و به استعاره از همين معنا است كه مى گويند: (حميت المكان حمى )، يعنى از مكان دفاع كردم و يا آن را حفظ كردم.

و ظرف در جمله (اذ جعل ) متعلق است به جمله قبلى، يعنى (و صدوكم ).

بـعـضـى هـم گـفته اند متعلق است به جمله (لعذبنا). و بعضى آن را متعلق دانسته اند بـه جـمـله (اذكـر) تـقـديـرى. و كـلمـه (جـعـل ) بـه مـعـنـاى القـاء اسـت، و فـاعـل ايـن القـاء (الذيـن كـفـروا) اسـت. و كـلمـه (حـمـيـة ) مـفـعـول آن، و (حـمـيـه الجـاهـليـه ) بـيان حميت اولى است، و صفت (جاهليه ) در جاى موصوف خود نشسته، و تقدير (حميه مله الجاهليه ) است.

و اگـر كـلمـه (جـعـل ) بـه مـعـنـاى قـرار دادن بـاشـد مـفـعـول دومـش بـايـد مـقـدر بـاشد، و تقدير كلام (به ياد آر آن زمان كه كفار حميت را در دل خـود راسـخ كـردنـد) مـى بـاشـد. و اگـر در جـمـله (اذ جـعـل الذيـن كـفـروا) بـا ايـنـكـه اسـم (الذيـن كـفـروا) چـنـد كـلمـه قـبـل بـرده شـده بـود، و مـى تـوانـست در جمله مورد بحث بفرمايد (اذ جعلوا مجددا) كلمه (الذيـن كـفـروا) را تـكرار كرد، براى اين بود كه به علت حكم اشاره كرده باشد، (و خواسته بفرمايد: علت فوران حميت كفار كفرشان بود).

و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : ايشان كسانى هستند كه كفر ورزيدند، و شما را از خانه خدا جلوگير شدند، و دلهاى خود را به خاطر كفرشان پر از خشم كردند.

(فانزل اللّه سكينته على رسوله و على المؤمنين ) - اين جمله تفريع و نتيجه گيرى از جـمـله (جـعـل الذين كفروا) است، و خود نوعى از مقابله را مى فهماند، كانه فرموده : آنـان حـمـيـت در دل راه دادنـد، خـدا هـم در مـقـابـل سـكـيـنـت را بـر رسـول و بـر مؤمنـيـن نـازل كـرد، و در نـتـيـجـه آرامـش دل يـافـتـنـد، و خـشـم و شجاعت دشمن سستشان نكرد، و بر عكس از خود سكينت و وقار نشان دادند، بدون اينكه دچار جهالتى شوند.

مقصود از (كلمة التقوى) و اينكه مؤمنين احق به آن واهل آن هستند

(و الزمهم كلمه التقوى ) - يعنى تقوى را ملازم آنان كرد، به طورى كه از آنان جدا نـشـود. و ايـن كـلمـه تـقـوى بـه طـورى كـه به نظر بسيارى از مفسرين رسيده همان كلمه تـوحـيـد اسـت. ولى بـعـضى گفته اند: مراد از آن ثبات بر عهد، و وفاى به ميثاق است. بـعـضى گفته اند: همان سكينت است. و بعضى گفته اند آن (بلى ) است كه در (روز اءلست ) گفتند. و اين از همه وجوه سخفيف تر است.

و امـا از نـظـر مـا بـعـيـد نـيـست كه مراد از آن، روح ايمان باشد كه همواره آدمى را امر به تـقـوى مـى كند. و خداى تعالى در آيه (اولئك كتاب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه ) از آن خبر مى دهد. گاهى هم خداى تعالى لفظ (كلمه ) را به روح اطلاق كرده، از آن جمله فرموده : (و كلمته القاها الى مريم و روح منه ).

(و كـانـوا احـق بها و اهلها) - اما اينكه مؤمنين احق و سزاوارتر به كلمه تقوى بودند، عـلتـش ايـن اسـت كـه اسـتـعـدادشـان بـراى تـلقى چنين عطيه اى الهى تمام بود. آرى، با اعمال صالح خود استعداد خود را تكميل كرده بودند، پس همانا سزاوارتر به كلمه تقوى بـودنـد تـا ديگران. و اما اينكه اهل آن بودند باز براى اين بود كه به غير ايشان كسى اهليت چنين دريافتى را نداشت و كلمه (اهل ) به معناى خاصه هر چيز است.

بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـراد ايـن اسـت كـه آنـان سـزاوارتـر بـه سـكـيـنـت و اهـل آن بـودنـد. و بـعضى ديگر گفته اند: در اين جمله تقديم و تاءخيرى به كار رفته، اصـل جـمـله (و كـانـوا اهـلهـا و احـق بـهـا) بوده. ولى خود خواننده مى داند كه اين حرف صحيح نيست.

(و كـان اللّه بـكـل شى ء عليما) - اين جمله به منزله دامنه كلامى است براى جمله (و كانوا احق بها و اهلها) و يا براى همه مطالب گذشته. و معنايش به هر دو تقدير روشن است.

لقد صدق اللّه رسوله الرويا بالحق لتدخلن المسجد الحرام ان شاء اللّه امنين محلقين رؤ سكم و مقصرين لا تخافون...

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: فـعـل (صـدق ) و (كـذب ) كـه فـعـل ثـلاثـى مـجـردش تـشـديـد نـدارد، دو جـور مـى تـوانـد هـر دو مـفـعـول خـود را بـگـيـريـد. يـك جـور بـا حـرف (فـى ) مـثـل ايـنكه بگويى (صدقت زيدا فى حديثه ) و يا (كذبت زيدا فى حديثه ) و نيز بـدون حرف مثل اين كه گفته مى شود: (صدقت زيدا الحديث ) و (كذبته الحديث ) و امـا اگـر هـمـيـن دو كـلمـه بـه بـاب تـفـعـيـل بـرود، و تـشـديـد بـردارد، آن وقـت مـفـعـول دومـش را حـتـمـا بـا حـرف (فى ) مى گيرد، مثلا مى گويى (صدقت زيدا فى حديثه ) و (كذبته فى حديثه ).

لام در اول جـمـله (لقـد صـدق اللّه ) لام سوگند است. و جمله (لتدخلن المسجد الحرام ) پـاسـخ آن سـوگـنـد اسـت. كـلمـه (بـالحـق ) حـال از رؤ يـا، و حـرف (بـاء) در آن باء ملابست است. و آوردن جمله (ان شاء اللّه ) به منظور اين است كه به بندگانش بياموزد. و معناى آيه اين است كه : سوگند مى خورم كـه خـدا آن رؤ يـايـى كـه قـبـلا نشاءنت داده بود، تصديق كرد، آن رؤ يا اين بود كه به زودى، شـمـا اى مؤمنـيـن داخـل مـسـجد الحرام خواهيد شد ان شاء اللّه، در حالى كه از شر مـشـركـين ايمن باشيد، و سرها را بتراشيد و تقصير بكنيد بدون اينكه ترسى از مشركين بر شما باشد.

(فعلم ما لم تعلموا و جعل من دون ذلك فتحا قريبا) - كلمه (ذلك ) اشاره به همان مـطـلب قـبـل اسـت كـه فـرمـود: بـه زودى در كـمـال ايـمـنـى داخـل مـسـجـد الحـرام مى شويد. و مراد از جمله (من دون ذلك ) (اقرب من ذلك ) است، و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خـداى تـعـالى از فـوائد و مـصـالح داخـل مـسـجـد شـدنـتـان چـيـزهـا مـى دانـسـت، كـه شـمـا نـمـى دانـسـتـيـد و بـه هـمـيـن جـهـت قـبـل از داخـل شـدن شـمـا بـه ايـن وضـع، فـتـحـى قـريـب قـرار داد تـا داخل شدن شما به اين وضع ميسر گردد.

فـتـح قـريـب فـتـح حديبيه است، نه فتح خيبر و يا فتح مكه چنانچه بعضى پنداشته اند

از اينجا اين معنا روشن مى شود كه مراد از (فتح قريب ) در اين آيه، فتح حديبيه است، چـون ايـن فـتـح بـود كـه راه را بـراى داخـل شـدن مؤمنـيـن بـه مـسـجـد الحـرام بـا كـمـال ايـمـنى و آسانى هموار كرد. اگر اين فتح نبود ممكن نبود بدون خونريزى و كشت و كـشـتار داخل مسجد الحرام شوند، و ممكن نبود موفق به عمره شوند، و ليكن صلح حديبيه و آن شـروطـى كـه در آن گـنـجـانـيـده شـد ايـن مـوفـقـيـت را بـراى مـسـلمـانـان ممكن ساخت كه سال بعد بتوانند عمل عمره را به راحتى انجام دهند.

از ايـنـجـا ايـن مـعـنـا هم روشن مى گردد اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از فتح قـريـب ) در آيـه فـتـح خيبر است، سخنى است كه از سياق آيه به دور است. و اما اينكه بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: (مـراد از آن، فـتـح مـكـه اسـت ) از آن قـول بـعـيـدتـر اسـت و سـيـاق آيـه ايـن معنا را مى رساند كه مراد از آن اين است كه شك و تـرديـد را از بـعضى مؤمنين كه با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بودند بر طـرف سـازد، چـون مؤمنـيـن خـيـال مـى كـردنـد ايـنـكـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در خـواب ديـده بـه زودى داخل مسجد الحرام مى شوند، در حالى كه سرها تراشيده و تقصير هم كرده اند پيشگويى مـربـوط بـه همان سال است، و وقتى به اين قصد از مدينه به سوى مكه حركت كردند و مشركين جلو آنان را در حديبيه گرفتند و از ورودشان به مسجد الحرام جلوگيرى نمودند، دچـار شـك و تـرديـد شـدنـد، خـداى تـعـالى در ايـن آيـه خـواسـت ايـن شـك و تـرديـد را زايل سازد.

و حـاصـل آيـه اين است كه : آن رؤ ياى حقى كه خدا به رسولش نشان داد درست نشان داد، رؤ يـاى صـادقـه اى بـود، ليـكـن اينكه داخل شدن شما در مسجد الحرام و سر تراشيدن و تـقـصـيـرتان را در آن سال عقب انداخت، براى اين بود كه قبلا فتح حديبيه را نصيب شما بـكـند، تا داخل شدنتان به مسجد الحرام ميسر گردد، چون خدا مى دانست در همان سالى كه رؤ يـا را نـشـان پـيـامـبـر داد شـمـا نـمـى تـوانـسـتـيـد بـدون تـرس داخل مسجد شويد.

 

هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله...

تفسير اين آيه در سوره توبه آيه 203 گذشت. و معناى اينكه فرمود: (و كفى باللّه شـهـيدا) اين است كه خدا شاهد بر صدق نبوت رسولش است. و نيز شاهد بر صدق اين وعـده اسـت كـه ديـنش به زودى بر همه اديان غلبه مى كند، و يا شاهد بر اين است كه رؤ يـاى او صـادقـانـه اسـت. پس اين جمله همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، ذيلى است ناظر به مضمون اين آيه و يا آيه قبلى.

بحث روايتى

رواياتى درباره روز شجره و تجديد بيعت مسلمانان بـا رسول الله (ص)

در الدر المـنـثـور در ذيـل آيـه (لقـد رضـى اللّه عن المؤمنين...) آمده : ابن جرير و ابن ابـى حـاتـم و ابن مردويه از سلمه بن اكوع روايت كرده اند كه گفت : روزى در بينى كه دراز كـشـيـده بـوديـم تـا خـواب قـيـلوله اى كـنـيـم مـنـادى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) فـريـاد زد: ايـهـا الناس ! بيعت، بيعت، كه جـبـرئيـل امـيـن نـازل شـده. مـا بـه عـجـله پـريـديـم و نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) كه زير درخت سمره نشسته بود رفتيم، و با آن جـنـاب بـيـعـت كـرديـم، در باره اينجا بود كه خداى تعالى مى فرمايد: (لقد رضى اللّه عـن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره )، و چون آن روز عثمان را به مكه فرستاده بـود، خـودش يـك دسـت خود را دست عثمان حساب كرد و به دست ديگرش زد، ما گفتيم خوش بـه حـال عثمان، هم بيعت كرد و هم در خانه كعبه طواف كرد، و ما اينجا از طواف محروميم. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) فرمود: اگر فلان مقدار صبر مى كرد طواف نمى كرد مگر بعد از طواف من.

و نـيـز در آن كـتـابـسـت كـه عـبـد بـن حـمـيـد، مـسـلم، ابـن مـردويـه از مـفـضـل بـن يـسـار روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : بـيـاد دارم كـه در روز شـجـره رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) با مردم بيعت مى كرد و من شاخه اى از درخت را بـر بـالاى سـر آنـهـا گرفته بودم، و ما هزار و چهار صد نفر بوديم، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم.

مؤلف: ايـنـكه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بوده اند در رواياتى ديگر نيز آمـده. و در بـعـضـى از روايـات آمـده كـه هـزار و سـيـصـد. و در بعضى هزار و هشتصد نفر بـودنـد. و همچنين در بعضى آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده. و در بعضى ديگر آمده بر سر جان دادن بوده است.

و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه احـمـد از جـابـر، و مـسـلم از ام بـشـر، از خـود بـشـر از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) روايت كرده اند كه فرمود: احدى از آنانكه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمى شود.

بـاز در هـمـان كـتـابـسـت كـه ابـن ابـى حـاتـم از ابـن عباس روايت آورده كه در تفسير آيه (فـعـلم مـا فـى قـلوبـهـم فانزل السكينه عليهم ) گفته : اين سكينت تنها به كسانى نازل شد كه خدا در آنان وفائى سراغ داشت.

همه شركت كنندگان در بيعت روز شجره به پيمان خود وفا نكردند

مؤلف: ايـن روايـت، روايـت قـبـلى را تـخـصيص مى زند، و مى فرمايد چنان نيست كه همه آنهايى كه بيعت كردند داخل آتش نشوند، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند، دليلش هم آيه قبل است كه مى فرمايد: (ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيوتيه اجرا عظيما) كه ترجمه اش گذشت. و از آن برمى آيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند، و بعضى بيعت خود را شكستند، چون شرط كرده بود كسانى اجر عظيم دارند - و در نتيجه خدا هم از آنان راضى است - كه وفا به عهد نموده آن را نشكستند. و قمى هم اين معنا را در تفسير خود آورده، و گويا گفتارش كلام امام باشد.

و نيز در الدر المنثور در ذيل جمله (اذ جعل الذين كفروا...) آمده كه ابن ابى شيبه، احمد، بـخـارى، مـسـلم، نـسـائى، ابـن جـريـر، طـبـرانـى، ابـن مـردويـه و بـيهقى - در كتاب دلائل - از سـهـل بـن حـنـيـف روايـت كـرده انـد كـه در روز جـنگ صفين گفت : نفس خود را متهم بـدانـيـد (و او را مـورد اعـتـمـاد قرار ندهيد، چون به زودى مسير خود را تغيير مى دهد) ما در روزن حـديـبـيـه كـوشـش مـى كـرديـم آن صـلحـى كـه بـيـن رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و مشركين برقرار شد برقرار نشود، و تاءخير افتد، و ميل داشتيم دست به جنگ نزنيم.

عـمـر نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـد، عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! مـگـر مـا بـر حـق نـيـسـتـيـم، و مـشـركـيـن بـر باطل نيستند؟ فرمود: آرى همين طور است. عرضه داشت : مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنـان در آتـش نـيستند؟ فرمود: بلى همينطور است. عرضه داشت : پس چرا دين خود را لكه دار كـنـيـم، و تـن بـه پـستى دهيم، و بدون اينكه خدا بين ما و آنان حكم كند برگرديم ؟ فرمود: اى پسر خطاب من فرستاده خدايم، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمى گذارد.

عمر برگشت و خشمش فرو نشست، تا آنكه نزد ابوبكر رفت و پرسيد: اى ابوبكر مگر ما بر حق نيستيم، و مشركين بر باطل نيستند؟ گفت : چرا. پرسيد مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ ابوبكر گفت : چرا. عمر گفت پس چرا ننگى در دين خود وارد آورديـم. گـفـت، اى پـسـر خطاب ! او رسول خدا است، و خداى تعالى هرگز او را وا نمى گـذارد. پـس سـوره فـتـح نـازل شـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) به دنـبـال عـمـر فـرسـتـاد، و سـوره را بـرايـش قـرائت كـرد. عـمـر گـفـت : يـا رسول اللّه ! آيا اين صلح فتح است ؟ فرمود: بله

و در كتاب كمال الدين به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كـه در تـفـسـيـر آيـه (لو تـزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما) فرمود: اگـر خـدا كـفـارى كه در پشت پدران مؤمنند و مؤمنينى كه در پشت پدران كافرند بيرون مى آورد، آن وقت كفار حاضر را عذاب مى كرد.

چـنـد روايـت دربـاره مـراد از (كـلمـه التـقـوى) در جـمـله (و الزمـهـم كـلمـه التقوى)

مؤلف: اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده.

و در كـافـى به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) از كـلام خـداى عـزّوجـلّ پـرسـيـدم كـه مـى فرمايد: (و الزمهم كلمه التقوى ) فرمود: كلمه تقوى همان ايمان است .

و در الدر المـنـثـور است كه ترمذى و عبداللّه بن احمد - در كتاب (زوائد المسند) - و ابـن جـريـر و دارقـطـنـى - در كتاب (الافراد) - و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب (اسـمـاء و صـفـات ) - از ابـى بـن كـعـب از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) روايـت كرده اند كه فرمود: منظور از (كلمه تقوى ) در جمله (و الزمهم كلمه التقوى ) كلمه (لا اله الا اللّه ) است.

مؤلف: الدر المنثور اين معنا را به طريقى ديگر از على (عليه السلام ) و سلمه بن اكوع و ابـو هـريـره روايـت كـرده. از طـرق شـيـعـه نـيـز روايـت شـده، هـمـچـنـان كـه در عـلل بـه سـنـد خـود از حـسـن بن عبداللّه از آباء و از جدش حسن بن على (عليه السلام ) از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه (سبحان اللّه و الحمد لله و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر) را تفسير كرده فرموده : لا اله الا اللّه به مـعـنـاى وحـدانـيـت خـدا اسـت و ايـنـكـه خـدا اعـمـال را جـز بـا تـوحـيـد قـبـول نـمـى كـنـد. و هـمـيـن كـلمـه، كـلمـه تـقـوى اسـت، كـه كـفـه تـرازوى اعمال در روز قيامت با آن سنگين مى شود.

رواياتى راجع به ماجراى جنگ و فتح خيبر

و در مـجـمـع البـيـان در داسـتـان فـتـح خـيـبـر مـى گـويـد: وقـتـى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از حديبيه به مدينه آمد، بيست روز در مدينه ماند آنگاه براى جنگ خيبر خيمه زد.

ابـن اسـحـاق به سندى كه به مروان اسلمى دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت : بـا رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به سوى خيبر رفتيم، همين كه نزديك خيبر شـديـم و قـلعـه هـايـش از دور پيدا شد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: بـايـسـتـيد. مردم ايستادند، فرمود: بار الها! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه كه بـر آن سـايـه افـكنده اند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و اى پـروردگـار شـيطانها و آنچه گمراهى كه دارند، از تو خير اين قريه و خير اهلش و خير آنـچـه در آنـسـت را مـسـاءلت مـى دارم، و از شـر ايـن محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه مى برم، آنگاه فرمود: راه بيفتيد به نام خد

و از سـلمـه بـن اكـوع نـقـل كـرده كـه گـفـت : مـا بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) بـه سـوى خـيـبـر رفـتـيـم شـبـى در حـال حـركـت بـوديم مردى از لشكريان به عنوان شوخى به عامر بن اكوع گفت : كمى از شـرو ورهـايـت (يـعـنى از اشعارت ) براى ما نمى خوانى ؟ و عامر مردى شاعر بود شروع كرد به سرودن اين اشعار:

 

لا هم لو لا انت ما حجين 

 
و لا تصدقنا و لا صلين 

 

فاغفر فداء لك ما اقتنين 

 
و ثبت الاقدام ان لاقين

 

و انزلن سكينه علين 

 
انا اذا صيح بنا اتين 

و بالصياح عولوا علينا.

رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پرسيد اين كه شتر خود را با خواندن شعر مى رانـد كـيـست ؟ عرضه داشتند عامر است. فرمود: خدا رحمتش كند. عمر كه آن روز اتفاقا بر شـتـرى خـسـتـه سـوار بـود شـتـرى كـه مرتب خود را به زمين مى انداخت، عرضه داشت يا رسول اللّه عامر به درد ما مى خورد از اشعارش استفاده مى كنيم دعا كنيم زنده بماند. چون رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در باره هر كس كه مى فرمود خدا رحمتش كند در جنگ كشته مى شد.

مـى گـويـنـد هـمين كه جنگ جدى شد، و دو لشكر صف آرايى كردند، مردى يهودى از لشكر خيبر بيرون آمد و مبارز طلبيد و گفت :

 

قد علمت خيبر انى مرحب 

 
شاكى السلاح بطل مجرب 

اذا الحروب اقبلت تلهب

از لشكر اسلام عامر بيرون شد و اين رجز را بگفت :

 

قد علمت خيبر انى عامر 

 
شاكى السلاح بطل مغامر 

ايـن دو تـن بـه هـم آويختند، و هر يك ضربتى بر ديگرى فرود آورد، و شمشير مرحب به سـپـر عامر خورد، و عامر از آنجا كه شمشيرش ‍ كوتاه بود، ناگزير تصميم گرفت به پـاى يـهـودى بـزند، نوك شمشيرش به ساق پاى يهودى خورد، و از بس ضربت شديد بـود شـمشيرش، در برگشت به زانوى خودش خورد و كاسه زانو را لطمه زد، و از همان درد از دنيا رفت.

سـلمـه مـى گـويد: عده اى از اصحاب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مى گفتند عـمـل عـامـر بـى اجـر و بـاطـل شـد، چـون خـودش را كـشـت. مـن نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) شرفياب شدم، و مى گريستم عرضه داشتم يك عده در باره عامر چنين مى گويند، فرمود: چه كسى چنين گفته. عرض كردم چند نفر از اصحاب. حضرت فرمود دروغ گفتند، بلكه اجرى دو چندان به او مى دهند.

مـى گـويـد: آنـگـاه اهـل خـيـبـر را مـحـاصـره كـرديـم، و ايـن مـحـاصـره آنـقـدر طـول كـشـيـد كـه دچـار مخمصه شديدى شديم، و سپس خداى تعالى آنجا را براى ما فتح كـرد، و آن چـنـيـن بـود كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) لواى جنگ را به دست عـمـر بن خطاب داد، و عده اى از لشكر با او قيام نموده جلو لشكر خيبر رفتند، ولى چيزى نـگـذشـت كـه عـمـر و هـمراهيانش فرار كرده نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) برگشتند، در حالى كه او همراهيان خود را مى ترسانيد و همراهيانش او را مى ترساندند، و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) دچار درد شقيقه شد، و از خيمه بيرون نيامد، و فـرمـود: وقـتـى سـرم خـوب شـد بـيرون خواهم آمد. بعد پرسيد: مردم با خيبر چه كردند؟ جـريـان عـمـر را بـرايش گفتند فرمود: فردا حتما پرچم جنگ را به مردى مى دهم كه خدا و رسـولش را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول او، وى را دوسـت مـى دارنـد، مردى حمله ور كه هـرگـز پا به فرار نگذاشته، و از صف دشمن برنمى گردد تا خدا خيبر را به دست او فتح كند.

فردا پرچم را به دست كسى خواهم داد كه...

بـخـارى و مـسـلم از قـتـيـبـه بـن سـعـيـد روايـت كـرده اند كه گفت : يعقوب بن عبد الرحمان اسـكـنـدرانـى از ابـى حـازم بـرايـم حـديـث كـرد، و گـفـت : سـعـد بـن سهل برايم نقل كرد كه : رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در واقعه خيبر فرمود فـردا حتما اين پرچم جنگ را به مردى مى دهم كه خداى تعالى به دست او خيبر را فتح مى كـنـد، مـردى كـه خـدا و رسـولش را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول او وى را دوسـت مـى دارنـد، مـردم آن شـب را با اين فكر به صبح بردند كه فردا رايت را به دست چه كسى مى دهد. وقتى صبح شد مردم همگى نزد آن جناب حاضر شدند در حالى كه هر كس اين اميد را داشت كه رايت را به دست او بدهد.

رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) فرمود: على ابن ابى طالب كجاست ؟ عرضه داشـتـنـد يـا رسـول الله او درد چـشـم كـرده. فرمود: بفرستيد بيايد. رفتند و آن جناب را آوردنـد. حـضـرت آب دهان خود را به ديدگان على (عليه السلام ) ماليد، و در دم بهبودى يـافت، به طورى كه گوئى چشم نداشت، آنگاه رايت را به وى داد. على (عليه السلام ) پـرسـيـد: يـا رسول اللّه ! با آنان قتال كنم تا مانند ما مسلمان شوند؟ فرمود: بدون هيچ درنگى پيش روى كن تا به درون قلعه شان درآئى، آنگاه در آنجا به اسلام دعوتشان كن، و حقوقى را كه خدا به گردنشان دارد برايشان بيان كن، براى اينكه به خدا سوگند اگر خداى تعالى يك مرد را به دست تو هدايت كند براى تو بهتر است از اينكه نعمت هاى مادى و گرانبها داشته باشى.

سلمه مى گويد: از لشكر دشمن مرحب بيرون شد، در حالى كه رجز مى خواند، و مى گفت : (قـد عـلمت خيبر انى مرحب...)، و از بين لشكر اسلام على (عليه السلام ) به هماورديش رفت در حالى كه مى سرود:

 

انا الذى سمتنى امى حيدره 

 
كليث غابات كريه المنظره 

او فيهم بالصاع كيل السندره

آنـگاه از همان گرد راه با يك ضربت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دستش فتح شد.

اين روايت را مسلم هم در صحيح خود آورده.

فتح قلعه خيبر بدست مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام

ابـو عـبـداللّه حـافـظ بـه سـنـد خـود از ابـى رافـع، بـرده آزاد شـده رسـول خـدا، روايـت كـرده كـه گـفـت : مـا بـا عـلى (عـليـه السـلام ) بـوديـم كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) او را به سوى قلعه خيبر روانه كرد، همين كه آن جـنـاب بـه قـلعـه نـزديـك شـد، اهـل قـلعـه بـيـرون آمـدنـد و بـا آن جـنـاب قـتـال كـردنـد. مـردى يهودى ضربتى به سپر آن جناب زد، سپر از دست حضرتش بيفتاد، نـاگـزيـر عـلى (عليه السلام ) درب قلعه را از جاى كند، و آن را سپر خود قرار داد و اين درب هـمـچـنـان در دسـت آن حضرت بود و جنگ مى كرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد، آنـگـاه درب را از دسـت خـود انـداخـت. بـه خـوبـى بـه ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مـجـمـوعـا هـشـت نـفـر مى شديم هر چه كوشش كرديم كه آن درب را تكان داده و جابجا كنيم نتوانستيم.

و نـيـز بـه سـنـد خـود از ليـث بـن ابـى سـليم از ابى جعفر محمد بن على روايت كرده كه فرمود: جابر بن عبداللّه برايم حديث كرد كه على (عليه السلام ) در جنگ خيبر درب قلعه را روى دست بلند كرد، و مسلمانان دسته دسته از روى آن عبور كردند با اينكه سنگينى آن درب به قدرى بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند.

و نيز گفته كه از طريقى ديگر از جابر روايت شده كه گفت : سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش ‍ برگردانند.

و نيز به سند خود از عبدالرحمان بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت : على (عليه السلام ) هـمـواره در گرما و سرما، قبايى باردار و گرم مى پوشيد، و از گرما پروا نمى كرد، اصـحـاب مـن نـزد مـن آمـدنـد و گـفـتند: ما از امير المؤمنين چيزى ديده ايم، نمى دانيم تو هم مـتوجه آن شده اى يا نه ؟ پرسيدم چه ديده ايد؟ گفتند: ما ديديم كه حتى در گرماى سخت بـا قـبائى باردار و كلفت بيرون مى آيد، بدون اينكه از گرما پروايى داشته باشد، و بـر عـكس در سرماى شديد با دو جامه سبك بيرون مى آيد، بدون اينكه از سرما پروايى كـنـد، آيـا تـو در ايـن بـاره چيزى شنيده اى ؟ من گفتم : نه چيزى نشنيده ام. گفتند: پس از پـدرت بـپرس شايد او در اين باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابى ليلى پرسيدم، او هم گفت : چيزى در اين باب نشنيده ام.

آنـگـاه بـه حضور على (عليه السلام ) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤ ال را در مـيـان نـهـاد. عـلى (عـليه السلام ) فرمود: مگر در جنگ خيبر نبودى ؟ عرضه داشتم چـرا. فـرمـود يـادت نـيـست كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ابوبكر را صدا كـرد، و بـيـرقـى بـه دسـتـش داده روانه جنگ يهود كرد، ابوبكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد، مردم را به هزيمت برگردانيد، سپس عمر را فرستاد و لوائى به دست او داده روانـه اش كـرد. عـمـر هـمـيـن كـه بـه لشـكـر يـهـود نـزديـك شـد و بـه قتال پرداخت پا به فرار گذاشت.

رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: رايت جنگ را امروز به دست مردى خواهم داد كـه خـدا و رسـول را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول هـم او را دوست مى دارند، و خدا به دست او كه مردى كرار و غير فرار است قلعه را فـتـح مـى كـنـد، آنـگـاه مـرا خواست، و رايت جنگ به دست من داد، و فرمود: بار الها او را از گـرمـا و سـرمـا حفظ كن. از آن به بعد ديگر سرما و گرمايى نديدم. همه اين مطالب از كـتـاب دلائل النـبـوه تـاءليـف امـام ابـى بـكـر بـيـهـقـى نقل شده.

آنچه بعد از جريان فتح قلعه خيبر اتفاق افتاد

طـبـرسـى مـى گـويـد: بـعـد از فتح خيبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مرتب سـايـر قـلعـه هـا را يـكـى پـس از ديـگـرى فـتـح كـرد و امـوال را حـيـازت نـمـود، تـا آنـكـه رسيدند به قلعه (وطيح ) و قلعه (سلالم ) كه آخـريـن قـلعـه هـاى خـيبر بودند آن قلعه ها را هم فتح نمود و ده روز و اندى محاصره شان كرد.

ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: بعد از آنكه قلعه (قموص ) كه قلعه ابى الحقيق بود فتح شـد، صـفـيـه دخـتـر حـى بـن اخـطـب و زنـى ديـگـر كـه بـا او بـود اسـيـر شـدنـد. بـلال آن دو را از كـنـار كـشـتگان يهود عبور داد، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد، صيحه زد، و صورت خود را خراشيد

و خـاك بـر سـر خـود ريخت. چون رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) اين صحنه را ديـد فـرمـود: اين زن فتنه انگيز را از من دور كنيد و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جـاى دادنـد، و خـود ردائى بـه روى او افـكـنـد. مـسـلمـانـان فـهـمـيـدنـد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) او را براى خود انتخاب فرموده، آنگاه وقتى از آن زن يـهـودى آن وضـع را ديـد بـه بـلال فـرمـود اى بـلال مگر رحمت از دل تو كنده شده كه دو تا زن داغديده را از كنار كشته مردان شان عبور مى دهى ؟

از سوى ديگر صفيه در ايام عروسى اش كه بنا بود به خانه كنانه بن ربيع بن ابى الحـقـيـق بـرود، شبى در خواب ديد ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت. كـنـانـه گـفـت : ايـن خـواب تو تعبيرى ندارد جز اينكه آرزو دارى همسر محمد پادشاه حجاز شـوى، و سـيـلى مـحـكـمى به صورتش زد، به طورى كه چشمان صفيه از آن سيلى كبود شـد، و آن روزى كـه او را نـزد رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آوردند، اثر آن كـبـودى هـنـوز بـاقـى مـانـده بـود. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پرسيد: اين كبودى چشم تو از چيست ؟ صفيه جريان را نقل كرد.

ابـن ابى الحقيق شخصى را نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرستاد كه در يـك جـا جـمـع شـويـم بـا شما صحبتى دارم. حضرت پذيرفت. ابن ابى الحقيق تقاضاى صلح كرد، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعه ها مانده اند محفوظ باشد، و متعرض ‍ ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضى آن بيرون شوند، و هـر چـه مـال و زمـيـن و طـلا و نـقـره و چـارپـايـان و اثـاث و لباس دارند براى مسلمانان بـگـذارنـد، و تـنـهـا بـا يـك دسـت لبـاس كـه بـه تـن دارنـد بـرونـد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) هم اين پيشنهاد را پذيرفت به شرطى كه از امـوال چـيزى از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ايشان برى خواهد بود. ابن ابى الحقيق پذيرفت و بر اين معنا صلح كردند.

تسليم شدن مردم فدك و تقسيم اموال خيبر بين مسلمانان

مـردم فـدك وقـتـى ايـن جـريـان را شـنـيـدنـد پـيـكـى نـزد رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرستادند كه به ما هم اجازه بده بدون جنگ از ديـار خـود بـرويـم، و جـان خـود را سـالم بـدر بـبـريـم، و هـر چـه مال داريم براى مسلمين بگذاريم. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هم پذيرفت. و آن كـسـى كـه بـيـن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) و اهل فدك پيام رد و بدل مى كرد، محيصه بن مسعود يكى از بنى حارثه بود.

بـعـد از آنـكـه يـهـوديـان بـر ايـن صـلحـنـامـه تـن در دادنـد، پـيـشـنـهـاد كـردنـد كـه امـوال خـيـبر را به ما واگذار كه ما به اداره آن واردتر هستيم تا شما، و عوائد آن بين ما و شـما به نصف تقسيم شود. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هم پذيرفت به اين شـرط كـه هـر وقـت خـواسـتـيـم شـمـا را بـيـرون كـنـيـم ايـن حـق را داشـتـه بـاشـيـم. اهـل فـدك هـم بـه هـمـيـن قـسـم مـصـالحـه كـردنـد، در نـتـيـجـه امـوال خـيـبـر بين مسلمانان تقسيم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولى املاك فدك خالص بـراى رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) شد، براى اينكه مسلمانان در آنجا جنگى نكرده بودند.

آوردن گوسفند مسموم يك يهوديه براى رسول الله (ص)

بعد از آنكه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آرامشى يافت زينب دختر حارث همسر سـلام بـن مـشـكـم و بـرادرزاده مـرحـب گـوسـفـنـدى بـريـان بـراى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هديه فرستاد، قبلا پرسيده بود كه آن جناب از كدام يك از اجزاى گوسفند بيشتر خوشش مى آيد؟ گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدين جهت از سمى كه در همه جاى گوسفند ريخته بود، در پاچه آن بيشتر ريخت، و آنگاه آن را بـراى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آورد، و جـلو آن حـضـرت گـذاشـت. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پاچه گوسفند را گرفت و كمى از آن در دهان خود گذاشت، و بشر بن براء ابن معرور هم كه نزد آن جناب بود، استخوانى را برداشت تـا آن را بـليـسد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود از خوردن اين غذا دست بكشيد كه شانه گوسفند به من خبر داد كه اين طعام مسموم است. آنگاه زينب را صدا زدند، و او اعـتـراف كرد، پرسيد: چرا چنين كردى ؟ گفت براى اينكه مى دانى چه بر سر قوم من آمـد؟ پـيش خود فكر كردم اگر اين مرد پيغمبر باشد، از ناحيه غيب آگاهش مى كنند، و اگر پـادشـاهـى بـاشـد داغ دلم را از او گـرفـتـه ام، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از جرم او گذشت، و بشر بن براء با همان يك لقمه اى كه خورده بود درگذشت.

مـى گـويـد: در مرضى كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به آن مرض از دنيا رفـت مـادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تا از آن جناب عيادت كند، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: اى ام بشر آن لقمه اى كـه من با پسرت در خيبر خورديم ! مدام اثرش به من برمى گردد و اينك نزديك است رگ قـلب مـرا قـطـع كـنـد. و مسلمانان معتقدند كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) با اينكه خداى تعالى او را به نبوت گرامى داشته بود به شهادت از دنيا رفت.

آيه 29 سوره فتح

 مـحـمـد رسـول اللّه و الذيـن مـعه اشداء على الكفار رحماء بينهم تراهم ركعا سجدا يبتغون فـضـلا مـن اللّه و رضونا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التورئه و مـثـلهـم فـى الانجيل كزرع اخرج شطه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد اللّه الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما (29)

ترجمه آيه

مـحمد رسول خدا است و كسانى كه با او هستند عليه كفار شديد و بى رحمند و در بين خود رحـيـم و دلسـوزنـد، ايـشـان را مـى بـيـنـى كـه هـمـواره در ركـوع و سـجـودنـد و در طـلب فـضـل و رضـوان خـدايـنـد. عـلامـتـشان در رخسارشان از اثر سجده نمايان است، اين وصف ايـشان است در تورات و اما وصف آنان در انجيل اين است كه چون زراعتى هستند كه از شدت بـركـت پـيـرامـونش جوانه هايى مى زند و آن جوانه ها هم كلفت مى شود و مستقيم بر پاى خود مى ايستد به طورى كه برزگران را به شگفت مى آورد (مؤمنين نيز اين طورند)، اين بـراى آن اسـت كـه كـفـار را به خشم آورد، خدا به كسانى كه ايمان آورده و از آن بين به كسانى كه اعمال صالح هم مى كنند وعده مغفرت و اجرى عظيم داده (29).

بيان آيه

ايـن آيـه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مى كند، و نيز آنهايى را كه با اويند به اوصـافـى مـى سـتـايـد كـه در تـورات و انـجـيـل سـتـوده. و مؤمنـيـن را كـه عـمـل صـالح انـجـام داده انـد وعـده جـمـيـل مـى دهـد. ايـن آيـه مـتـصـل بـه آيـه قـبـل اسـت ؛ چـون در آن آيـه مـى فـرمـود كـه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده.

 

محمد رسول اللّه...

ظـاهـرا ايـن جـمله مركب است از مبتدا و خبر، و كلامى است تمام. بعضى گفته اند: (محمد) خـبـر مـبـتـدائى اسـت كـه حـذف شـده و آن ضـمـيـرى اسـت كـه بـه كـلمـه (رسـول ) در آيـه سـابـق بـرمـى گـردد و تـقـديـرش (هـو مـحـمـد) مـى بـاشـد و (رسول اللّه ) عطف بيان و يا صفت و يا بدل است. بعضى ديگر گفته اند: (محمد) مـبـتـدا و (رسـول اللّه ) عـطـف بـيـان، يـا صـفـت و يـا بدل است و (الذين معه ) هم عطف بر مبتدا و جمله (اشداء على الكفار...) خبر مبتدا است.

اوصاف كسانى كه با پيامبر (ص) بودند

(و الذيـن معه اشداء على الكفار رحماء بينهم ) - اين جمله نيز مركب است از مبتدا و خبر. پـس كـلام در ايـن صـدد اسـت كـه مؤمنين به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) را تـوصـيـف كـند، و (شدت ) و (رحمت ) كه دو صفت متضاد است از صفات ايشان شمرده شده. و جمله (اشداء على الكفار) را مقيد كرد به جمله (رحماء بينهم ) تا توهمى كه مـمـكـن بـود بشود دفع كرده باشد، و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بى رحمى نسبت به كـفـار، بـاعـث مـى شـود مـسـلمـانـان بـه طـور كـلى و حـتـى نـسـبـت بـه خـودشـان هـم سنگدل شوند لذا دنبال (اشداء) فرمود (رحماء بينهم ) يعنى در بين خود مهربان و رحيمند. و اين دو جمله مجموعا افاده مى كند كه سيره مؤمنين با كفار شدت و با مؤمنين رحمت است.

(تـراهـم ركـعـا سـجدا) - كلمه (ركع ) و همچنين كلمه (سجد) جمع راكع و ساجد اسـت. و مراد از اينكه فرمود: مؤمنين را راكع و ساجد مى بينى اين است كه مؤمنين نماز مى خـوانـنـد. و كـلمـه (تـراهـم ) اسـتـمـرار را مـى رسـانـد. و حـاصـل مـعـناى جمله اين است كه : مؤمنين مستمر در خواندن نمازند. و جمله مورد بحث خبر دوم است براى مبتداى گذشته، يعنى كلمه (و الذين معه ).

(يـبـتـغـون فضلا من اللّه و رضوانا) - كلمه (ابتغاء) كه مصدر (يبتغون ) است بـه مـعـنـاى طـلب اسـت. و كـلمـه (فضل ) به معناى عطيه است كه در اينجا منظور از آن ثواب است. و كلمه (رضوان ) به معناى خشنودى است، همچنان كه كلمه (رضا) به اين معنا است، ولى كلمه رضوان در رساندن اين معنا بليغ ‌تر است.

در جـمله مورد بحث دو احتمال هست : يكى اينكه بيانى باشد براى نتيجه اى كه از ركوع و سـجـود خـود در نـظـر دارنـد كـه در ايـن صـورت مـنـاسـب تـر آنـسـت كـه جـمـله، حال از ضمير مفعول يعنى ضمير (هم ) در جمله (تراهم ) باشد. ديگر اينكه بيانى باشد براى نتيجه زندگى مؤمنين به طور كلى، همچنان كه ظاهرش هم همين است، آن وقت در اين صورت اين جمله نيز خبر سومى مى شود براى (و الذين معه ).

سيماى ياران پيامبر كه حاكى از خشوع آنها براى خدا است

(سـيـماهم فى وجوههم من اثر السجود) - كلمه (سيما) به معناى علامت است. و جمله (سـيـمـاهـم فـى وجـوهـهـم ) روى هـم مـبـتـدا و خـبـر، و جـمـله (مـن اثـر السـجـود) حـال ضـمـيـرى اسـت كه در باطن خبر است و به سيما بر مى گردد. و يا بيان است براى سـيـمـا، و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : سـجـده آنـان بـراى خـدا بـه عـنـوان تـذلل و تخشع براى او است و اين سجده در چهره آنان اثرى گذاشته، و آن اثر سيماى خـشـوع بـراى خداست، كه هر كس ايشان را ببيند با آن سيما ايشان را مى شناسد. و قريب به اين معنا روايتى است از امام صادق (عليه السلام ) كه فرموده : (منظور شب زنده دارى به نماز است ). و روايت را صدوق در كتاب فقيه، و مفيد در روضه الواعظين بدون ذكر سند از عبداللّه بن سنان از آن جناب نقل كرده اند.

بـعـضـى از مفسرين گفته اند: مراد از سيما، اثر خاكى است كه در پيشانى دارند، چون مؤمنين همواره بر خاك سجده مى كنند، نه بر فرش و جامه.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـراد، سـيـمـاى مؤمنـيـن در روز قـيـامـت اسـت كـه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مى درخشد و نور مى دهد.

(ذلك مـثـلهـم فـى التـوريـه و مـثـلهـم فـى الانـجـيـل ) - كـلمـه (مـثـل ) بـه معناى صفت است، يعنى اين توصيفى كه ما از ايشان كرديم و گفتيم اشداء بـر كـفـار و مـهـربـانان در بين خود هستند...، همان وصفى است كه ما در دو كتاب تورات و انجيل ايشان را به آن اوصاف ستوده ايم.

پـس جـمـله (و مـثـلهـم فـى الانـجـيـل ) عطف است بر جمله (مثلهم فى التوريه ). ولى بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: جـمـله (و مـثـلهـم فـى الانـجـيـل ) عـطـف بر ما قبل نيست، بلكه آغاز كلامى ديگر است، و مبتدايى است كه خبرش جـمله (كزرع اخرج شطئه...) مى باشد، در نتيجه وصف مؤمنين در تورات همان است كه فـرمـود: (اشـداء عـلى الكـفـار) تـا جـمـله (مـن اثـر السـجـود). و وصـفـشـان در انجيل اين است كه : ايشان مانند زرعى هستند كه در اطرافش جوانه زده باشد...

(كزرع اخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ) - (شطاء گياه ) به معناى آن جوانه هايى است كه از خود گياه به وجود مى آيد و در اطراف آن مى رويـد، و كلمه (ايزار) كه مصدر (ازره ) است، به معناى اعانت و يارى است . و كلمه (استغلاظ) به معناى رو به غلظت نهادن است. و كلمه (سوق ) جمع (ساق ) است. و كلمه (زراع ) جمع (زارع ) است.

و معناى آيه اين است كه : مثل مؤمنين مثل زراعت و گياهى است كه از كثرت بركت جوانه هايى هـم در پـيـرامون خود رويانده باشد، و آن را كمك كند تا آن نيز قوى و غليظ شده، مستقلا روى پاى خود بايستد، بطورى كه برزگران از خوبى رشد آن به شگفت درآمده باشند.

و ايـن آيـه بـه اين نكته اشاره مى كند كه خداى تعالى در مؤمنين بركت قرار داده، و روز بـروز بـه عـده و نـيـروى آنـان اضـافـه مـى شـود. و بـه هـمـيـن جـهـت دنبال اين كلام فرمود: (ليغيظ بهم الكفار) تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم آورد.

وعـده خـدا بـه مـغـفـرت و اجـر عـظـيـم شـامـل هـمـه كـسـانـى كـه با پيامبر (ص) بودند (صحابه) نمى شود

(وعـد اللّه الذيـن امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما) - ضمير (منهم ) به (الذين معه ) برمى گردد. و كلمه (من ) به طورى كه از ظاهر چنين كلامى برمى آيـد تـبعيض را مى رساند، و از اين كلام استفاده مى شود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بـقـائش هـم مـشـروط بـه ايـمـان اسـت و هـم مـشـروط اسـت بـه عـمل صالح. پس اگر از كسانى كه با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بودند افرادى بوده باشند كه در باطن ايمان نداشته اند، و مانند منافقين ايمانشان زبانى بوده، و تـوانـسـتـه انـد نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند، (چون بعضى از منافقين معروف بـه نـفـاق بـودنـد، و بـعـضى از آنها معروف به ايمان )، چنين كسانى مغفرت و اجر عظيم نـدارند، همچنان كه آيه شريفه (و من اهل المدينه مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم ) از وجود چنين منافقينى خبر مى دهد.

و نـيز اگر كسانى كه با رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بودند در آغاز ايمان آوردند، ولى بعدا به شرك و كفر گرائيدند، آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند، همچنان كـه آيـه شـريـفه (ان الذين ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدى... و لو نشاء لاريناكهم فلعرفتهم بسيماهم ) از وجود آنان خبر مى دهد.

و نـيـز اگـر كـسـى از اصحاب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ايمان آورد - و واقـعـا هـم ايـمـان آورد - و بـه سـوى كـفـر و شـرك بـرنـگـشـت، ولى عـمـل صـالح هـم نـكـرد، او نـيز مغفرت و اجر عظيم ندارد. همچنانكه از آيات افك هم اين معنا اسـتـفـاده مـى شـود، چون بعضى از كسانى كه در اين واقعه دست داشتند صحابى بودند، بـدرى هم بودند، و در عين حال خداى تعالى در باره شان مى فرمايد: (ان الذين يرمون المـحـصـنـات الغـافـلات المؤمنات لعنوا فى الدنيا و الاخره و لهم عذاب عظيم ) با اين حـال آنـهـايـى كـه نـسـبـت زنـا بـه عـايـشـه دادنـد، جـزء مؤمنـيـن بـودنـد ولى در عـيـن حـال ، مـغـفـرت و اجـر عـظـيـم نـدارنـد. و نـيـز از آيه (ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا اگر فـاسقى برايتان خبرى آورد تحقيق كنيد) كه در باره وليد بن عاقبة است برمى آيد كه در عـيـن ايـنكه صحابى بود و جزء مؤمنين به شمار مى رفت ولى فاسق شده، و به حكم آيه (فان اللّه لا يرضى عن القوم الفاسقين ) خدا از مردم فاسق راضى نمى شود.

وفـاى بـه عـهد نيز همچون ايمان و عمل صالح شرط مغفرت و اجر عظيم الهى است

و نـظـيـر ايـن اشـتـراط، يـعـنـى شـرط ايـمـان واقـعـى و عـمـل صـالح، اشـتراط وفاء است، كه در آيه شريفه (ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يـد اللّه فـوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فـسـيـوتـيـه اجـرا عـظـيـمـا) گذشت. و ابن عباس هم در روايتى كه آن نيز گذشت از آيه (فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم ) اين طور فهميد و گفت : سكينت بر كسى نازل مى شود كه خدا در دل او وفائى سراغ داشته باشد.

بـاز نـظير آيه مورد بحث در اشتراط، شرايط مذكور در آيه (وعد اللّه الذين امنوا منكم و عـمـلوا الصـالحـات ليستخلفنهم فى الارض... و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ) اسـت كـه مـى فـرمـايـد (خـداى تـعـالى بـه كـسـانـى كـه ايـمـان آورده، و عمل صالح كردند، وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين كند... و هر كس بعد از ايمان آوردن كفر بورزد، آنان فاسقانند).

بـعـضى از مفسرين گفته اند: كلمه (من ) در آيه شريفه بيانيه است، نه تبعيضى، و در نـتـيـجـه (وعـده ) در آيـه يـعـنـى وعـده مـغـفـرت و اجـر عـظـيـم، شـامـل تـمـامـى افـرادى كـه بـا پـيـامـبـر بـودنـد، يـعـنـى شامل تمامى صحابه آن جناب، مى شود، هر چند كه منافق شناخته شده، يا منافق شناخته نشده و يا فاقد عمل صالح و يا فاسق بوده باشند.

ايـن حـرف صـحـيـح نـيـسـت : زيـرا بـه طورى كه ديگران هم گفته اند كلمه (من ) اگر بـيـانـيه باشد به هيچ وجه داخل بر ضمير نمى شود، و در كلام عرب چنين چيزى سابقه ندارد. و اگر اين مفسرين به آيه (لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم ) استشهاد كنند كـه كـلمـه (مـن ) بـا ايـنـكـه بـيـانـيـه اسـت بـر ضـمـيـر (هـم ) داخل شده، جواب مى گوييم اين استشهاد وقتى درست است كه ضمير در (تزيلوا) تنها بـه مؤمنـيـن بـرگـردد، و ضـمـيـر (مـنـهـم ) بـه كـفـار بـرگـردد، و حـال آنـكه در تفسير آيه گفتيم هر دو ضمير به مجموع مؤمنين و كفار مكه برمى گردد، و در نتيجه كلمه (من ) در آنجا نيز تبعيضى است، نه بيانيه، پس استشهاد درست نيست.

نقل و ردّ اين سخن كـه وعده مغفرت و اجر عظيم در آيه : (وعد الله الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم...) شامل همه صحابه است

و بـعـد از هـمـه ايـن حـرفـهـا اگـر وعـده مـغـفـرت يـا خـود مـغـفـرت شـامـل هـمـه نـامـبـردگـان، بـه طـور مـطـلق بـشـود و هـيـچ شـرطـى از ايـمـان و عـمـل صـالح در كار نباشد، و همه آمرزيده باشند - چه ايمان داشته باشند، و چه مشرك بـاشـنـد، چـه عـمـل صالح كرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند - بايد به طور قـطع و به روشنى ملتزم شويم به اينكه تمامى تكاليف دينى در باره غير مؤمنين لغو و بيهوده بوده، و اصلا تكليف از آنان برداشته شده. و اين مطلبى است كه قرآن و سنت آن را به شدت دفع مى كند.

پـس اشـتراط مذكور اشتراطى است صحيح كه فى نفسه هر چند آيه و روايتى آن را نگفته باشد واقعيت دارد. خداى تعالى حتى در باره انبيايش فرموده : (و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون ) و اشتراط ايمان را حتى در مورد انبيايش با اينكه معصوم بودند اثبات كرده، آن وقت چگونه مى توانيم در ديگران آن را معتبر نشماريم.

حـال اگـر بـگـويـى : اشـتـراط وعـده مـغـفـرت و اجـر عـظـيـم بـه ايـمـان و عمل صالح، اشتراطى است عقلى، كه بيانش گذشت، و نمى شود آن را انكار كرد، و ليكن سـيـاق آيـه (وعـد اللّه الذيـن امـنـوا و عملوا الصالحات منهم ) شهادت مى دهد به اينكه اصـحـاب رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) هـم ايـمـان داشـتـه انـد و هـم عمل صالح، و خلاصه واجد شرط بوده اند.

مـخـصـوصا با در نظر گرفتن اينكه كلمه (منهم ) را بعد از جمله (الذين امنوا و عملوا الصـالحـات ) آورد كـه مى فهماند عمل صالح. جداى از آنان نبوده، بخلاف آيه (وعد اللّه الذيـن امـنـوا مـنـكـم و عـمـلوا الصـالحـات ليـسـتـخـلفـنـهـم ) كـه بـه قـول بـعضى از مفسرين چنين دلالتى ندارد. باز مؤيد اين حرف، مدحى است كه از مؤمنين كـرده، و فـرمـوده : (تـراهـم ركـعا سجدا يبتغون فضلا من اللّه و رضوانا) چون از اين تعبير استمرار در ركوع و سجود استفاده مى شود.

سياق آيه دلالت بر عدم انفكاك عمل صالح از اصـحـاب رسول خدا نمى كنند

در پـاسخ مى گوييم : اما اينكه كلمه (منهم ) در آيه شريفه بعد از جمله (الذين امنوا و عـمـلوا الصـالحـات ) آمـده، بـراى ايـن نـيـسـت كـه دلالت كـنـد بـر ايـنـكـه عمل صالح منفك از اصحاب رسول خدا نبوده، بلكه براى اين است كه موضوع حكم مجموع دو طـائفه (الذين آمنوا و عملوا الصالحات ) بود، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ايمان و بدون عمل صالح مترتب نمى شود، و كلمه (منهم ) هم از آنجايى كه متعلق به مجموع موضوع است، لذا جا دارد كه بعد از تمام شدن موضوع يعنى بعد از ذكر (الذين آمنوا) و نيز (و عملوا الصالحات ) گفته شود.

و امـا در آيـه شـريـفه (وعد اللّه الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم ) كه ضـمـيـر (مـنـكـم ) بـعـد از ذكـر ايـمـان و قـبـل از ذكـر عمل صالحات آمده، براى اين بوده كه وجهه كلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنين است، و در چنين زمينه اى مناسب تر آنست كه در مخاطب قرار دادن مؤمنين شتاب شود، تا زودتر خرسند گـشـتـه و از شـنيدن بشارت خوشحال گردند. پس نمى توان گفت آيه مذكور دلالت دارد بـر ايـنـكـه مـوضـوع در آن تـنـهـا ايـمـان اسـت، هـر چـنـد عـمـل صالح نداشته باشند، ولى در آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مؤمنين مورد نظر آن منفك از عمل صالح نيستند.

و امـا ايـنـكـه گـفتند: جمله (تراهم ركعا سجدا...)، دلالت بر استمرار دارد، ما نيز در آن حـرفـى نـداريم، اما استمرار تا روز نزول آيه، نه تا چندى كه زنده اند، پس ممكن است افـراد مـورد نـظـر آيـه تـا روز نـزول آيـه، هـم ايـمـان داشـتـه بـاشـنـد و هـم عمل صالح، ولى بعدا ايمان خود و يا عمل صالح را از دست داده باشند، و اشكالى كه در كار است مربوط است به لغويت احكام در آينده آنان، نه در گذشته، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اينكه همان آمرزيدگان در آينده نيز مكلف باشند،

نـه تـنـهـا مـنـافـات نـدارد، بلكه مؤ كد آن نيز هست، بخلاف اينكه مغفرت مطلق باشد، و گـنـاهـان آيـنـده را نيز شامل شود كه ديگر با بقاى تكليف مولوى نمى سازد و ديگر معنا نـدارد تـكـليـف بـاز هـم مـعـتـبـر بـاشـد، ناگزير بايد بگوييم مشمولين اين آيه بعد از نـزول آيـه، ديـگـر تكليفى نداشته اند، و بطلان اين حرف قطعى است. علاوه بر اينكه ارتفاع تكليف مستلزم آنست كه ديگر معصيتى نباشد، و حتى بزرگترين گناهان، معصيت و نـافـرمـانـى نـبـاشـد، چـون ديـگـر فرمانى نيست تا مخالفتش نافرمانى باشد، و وقتى نافرمانى نبود، مغفرت معنا ندارد، پس مغفرت اين طورى مستلزم عدم مغفرت است.

 
 

 
 Copyright © 2003-2014 - AVINY.COM - All Rights Reserved