بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک
 

 

دوران مبارزات تا پیروزی انقلاب(از 1342 تا 1357)
 

آغاز راهي ديگر

سال 1342 شمسي در تاريخ ايران زمين سالي است به يادماندني و خاطره انگيز ، سالي كه بزرگ رهبر مستضعفان جهان با خروش بي امان خود چنان موج بنيان كني به راه انداخت كه مي رفت نظام ستمشاهي و سلطنت را براي هميشه به زباله دان تاريخ بسپارد . اين بار امام بزرگوار عروسك هاي خيمه شب بازي و كاسه ليسان حكومت پهلوي را به هيچ انگاشته همچون عقاب تيز پرواز ، ام الفساد جهاني را در نوك حمله خود قرار داد و با هجوم برق آسا پنجه هاي دشمن شكار خويش را بر سر آمريكا فرود آورد .

و بدنبال آن ياران با وفاي آن امام آزادگان به تبعيت از وي در سراسر كشور قد علم كردندو پرچم جهاد و مبارزه بر افراشتند .

در اين مبارزه بي امان مجاهد نستوه آية الله قاضي طباطبائي سهم به سزائي در برانگيختن احساسات پاك مردم داشتند . ايشان با سخنراني هاي آتشين و پخش اعلاميه هاي ضد رژيم ، مردم قهرمان تبريز را به صحنه پيكار آورد ، و با اين عمل خود شعله بر خرمن دشمن زد و حال زارشان را پريشان تر ساخت . چرا كه طاغوتيان به خوبي مي دانستند ، قيام آذربايجان يعني به حركت در آمدن كل ايران زمين ، و اين همان كابوسي بود كه دژخيمان همواره از آن وحشت داشتند .

در پي جوش و خروش امت مسلمان ، مركز نشينان سازمان ضد امنيت با هماهنگي (( علي دهقان )) استاندار وقت آذربايجان ، به جلاد بي رحم خودشان (( حسن مهرداد )) ، رئيس ساواك تبريز دستور دادند كه آيه‌الله قاضي را دستگير نموده روانه تهران سازند . بعد از صدور اين دستور مزدوران رژيم در تاريخ 13/ 9 / 42 با دستپاچگي و نگراني كه حتي از سايه شوم خودشان نيز وحشت داشتند علامه قاضي را به بند كشيده به پادگان زرهي تهران بردند و بعد از آن به سياهچال مخوف قزل قلعه تحويل دادند .

(( بعد از دو ماه و پانزده روز ماندن در آنجا ، روز اول و يا دوم ماه مبارك رمضان او را از زندان قزل قلعه خارج كردند و به سلطنت آباد واقع در شميران به كاخ پذيرايي نخست وزيري بردند . و بعد از چند روز به قيد ضمانت ( كه از تهران خارج نشوند ) به منزل برادر محترمشان آقاي حاج سيد جواد قاضي طباطبايي انتقال دادند . تا شب عيد فطر از ملاقات ممنوع بود و كسي حق رفت و آمد نداشت و چند نفر از مامورين ساواك مراقب بودند كه اسم يكي از مامورين (( واقف )) بود .

 

شوق زيارت

آية الله قاضي طباطبايي بعد از چهار ماه از اين آزادي محدود براي زيارت حضرت معصومه (( س )) و ملاقات با امام خميني كه تازه از دست ساواكي ها آزاده شده بودند ، به قم و دوباره به تهران بازگشت .

اين بار شوق زيارت امام رضا (( ع )) او را بي قرار كرده بود ولي از طرفي ماموران رژيم اجازه سفر به ايشان نمي دادند . وي بدون اعتنا به تهديدات ساواك ، تهران را به مقصد خراسان ترك نمود حدود ده روز در منزل آية الله العظمي حاج سيد محمد هادي ميلاني مهمان بود ، روزها به حرم ثامن الائمه حضرت علي بن موسي الرضا (( ع )) مشرف مي شد و به عبادت و راز و نياز مي پرداخت و شبها پيرامون مسائل انقلاب به گفتگو مي نشست .

اين ده روز چنان سريع گذشت و تمام شد كه انگار ديروز وارد مشهد شده است ، بدون اينكه دلش به جدائي از جوار امام رضا عليه السلام رضايت دهد به تهران بازگشت .

تيري بر قلب دشمن

رژيم از دستگيري و تبعيد آية الله قاضي اظهار رضايت و سرور مي كرد ، زيرا به خيال خام خويش توانسته بودند ، انقلاب در اذربايجان را در نطفه خفه سازند ، غافل از آن كه سكوت مردم شهادت طلب آذري موقتي و بسان آتش در زير خاكستر بود كه آنها لحظه به لحظه منتظر فرصتي بودند تا زهر چشمي از كاخ نشينان بگيرند و جشنشان را به عزا برگردانند .

و چه زود اين انتظار با عمل شجاعانه و انقلابي اية الله قاضي به پايان آمد و آرزوي آنان جامه عمل پوشيد ؟! ايشان بعد از سفر مشهد مقدس كه به تهران بازگشته بودند ، بعد از چند روز اقامت در تهران دوباره بدون اجازه و توجه به قدرت پوشالي سردمداران ساواك ، تهران را به مقصد تبريز ترك گفت .

وقتي خبر بازگشت ايه الله قاضي در شهر پيچيد ، شور و شوق عجيبي سراسر شهر را فرا گرفت . هر كس كه به ديگري مي رسيد ، قبل از آن كه سخني گفته باشد ، سيماي بشاش و چهره شادابش خبر از حادثه اي مسرت بخش مي داد

چه خبر ؟

مگر نمي داني ؟

مي گويند امروز آقا از تهران حركت كرد

آن روز دريچه اي از سرور و شادي بر قلب محبوس پايين شهريها گشوده شده بود . همه جا بسته بود و كارگران و زحمتكشان دست از كار كشيده بودند

صدها هزار زن و مرد و خرد و كلان به همراه مهماناني كه از ديگر شهرستانها براي استقبال به تبريز آمده بودند ، به طرف راه آهن حركت كردند .

خيابانهاي منتهي به راه آهن از سيل جمعيت موج مي زد تا به حال چنين استقبالي از يك شخصيت انجام نگرفته بود . اين حركت مردمي در تاريخ تبريز كمتر سابقه داشته است ، چنانكه از راه آهن تا محله مقصوديه كه منزل آقا در آن قرار داشت از كثرت جمعيت عبور و مرور به سختي صورت مي گرفت به طوري كه آمدن حضرت اية الله از راه آهن تا خانه تقريباً شش ساعت طول كشيد ))

در واقع استقبال بي نظير مردم قدرشناس از رهبران ديني خود ، تيري بود بر قلب دشمنان اسلام . تازه فهميدند كه تمام محاسباتشان غلط از آب در آمده است !

سحر تا چه زايد ، شب آبستن است

مجاهد نستوه حضرت قاضي طباطبايي در ميان شور و شوق مردم وظيفه شناس تبريز ، بار ديگر به خانه و كاشانه خود قدم نهاد ، و به جمع ياران و همسنگرانش صفا و صميميت و گرمي بخشيد و با پاسخ به ابراز احساسات پاك امت مسلمان ، از زحماتشان قدر داني كرد ، شب فرا رسيد ، عده اي كه خستگي آية الله را مراعات مي كردند ، بعد از خداحافظي به خانه هاي خود رفتند ، اما دوستان و آشنايان و همرزمان نزديك كه ياراي رفتن و دل كندن از محبوب و مرادشان را نداشتند ، تا پاسي از شب ماندند تا پاي صحبتش بنشينند

حدود ساعت يك نيمه شب ، هنوز سحر خيزان نور آفرين چند قدمي از كوي دوست دور نشده بودند كه خفاشان رژيم از ظلمت شب استفاده كردند و به خانه اميد ملت هجوم آوردند . هنگام شنيدن صداي ناهنجار ساواكي ها ، آية الله قاضي زير لب گفتند :

باز هم اينها

در يك لحظه ماموران مثل مور و ملخ دورش حلقه زدند و او را به محاصره خود در آوردند. سرهنگ سليمي معاون ساواك فرياد كشيد :

زود باشيد ، دستگيرش كنيد

بدنبال اين فرمان ، چند نفر پاهاي آقاي قاضي و چند نفر سر و دست ايشان را گرفتند و با آن حالت دلخراش ، بدن نحيف و تن خسته وي را سوار ماشين كرده و شبانه از شهر بيرون بردند و به طرف سلطنت آباد تهران به راه افتادند .

صبح زود استقبال كنندگان با همان شور و هيجان ديروزي به محله مقصوديه سرازير شدند تا ساعاتي را در كنار آية الله قاضي بسر برده بيشتر زيارتشان بكنند .

وقتي به در خانه آية الله رسيدند در نهايت بهت و تعجب ديدند ، عده اي مايوسانه سر به ديوار گذاشته اند و گريه و زاري ميكنند و جمعي ديگر بر روي زمين نشسته ، زانوي غم در بغل گرفته و مات و مبهوت به در خانه خيره شده اند .

چه شده است ؟

جريان از چه قرار است ؟

چرا گريه مي كنيد ؟

آخر كسي به ما جواب بدهد !

در اين هنگام صداي ضعيف و لرزاني آميخته به حزن و اندوه فراوان جواب داد :

باز آقا را بردند

باز هم او را از دست ما گرفتند

مخفي كاري ساواك باعث شده بود كه تا چند روزي كسي از محل وي مطلع نشود (( ولي بعد از دوندگي بسيار و زحمت زياد و فراوان ، روشن شد كه آقا در سلطنت آباد است ، در اثر فعاليت و نامه حضرت آية الله العظمي آقاي حاج سيد محمد هادي ميلاني ((قدس سره )) ، آقا بعد از چهل روز ماندن در سلطنت آباد ، مرخص شده و به منزل عموزاده اش آقاي مهندس عبدالحسين طباطبايي رفت . چهار ماه در آنجا ماند و باز هم به تبريز مراجعت كرد .

فيض ديدار

آزادي اية الله قاضي طباطبايي موقت بود ، زيرا هنوز چند روز از رهاييشان از چنگال ديو صفتان خود فروخته ساواك نگذشته بود كه براي چندمين بار وي را دستگير كردند و به تهران منتقل ساختند و اين در حالي بود كه ايشان در منزل خاله خود ، واقع در محله ((سيلاب )) تبريز مهمان بود .

در تهران بعلت بيماري در بيمارستان ((مهر)) زير نظر و مراقبت شديد ، دستگاه مخوف و جهنمي ساواك بستري شد و تحت عمل جراحي قرار گرفت .

بعد از مرخصي آية الله قاضي از بيمارستان ، در حالي كه آثار كسالت جسمي و جراحت روحي در وجودشان كاملاً مشهود بود ، وي را در تاريخ يازدهم آذر ماه 1343 با هواپيما و زير نظر يك ساواكي به كشور عراق تبعيد كردند .

هدف عمده رژيم از اين تبعيدها ، جدايي انداختن بين صفوف مستحكم طلايه داران نهضت ، بود تا بلكه بتواند فعاليتهاي ضد سلطنتي آنان را محدود ساخته ، شعله آتشفشان انقلاب بزرگ اسلامي را مهار كند .

حضرت امام خميني (( رحمة الله عليه )) نطق آتشيني در تاريخ 4 / 8 / 1343 ايراد فرمودند و طرحهاي خائنانه رژيم ستم شاهي از جمله احياي طرح اسارت بار و ننگ آور ((كاپيتولاسيون)) را بر ملا ساختند و با خروش بي امان خود پتك محكمي بر فرق مزدوران و اربابانشان ( آمريكا و اسرائيل ) فرود آوردند ، در قسمتي از بياناتشان به تبعيد آية الله قاضي و ديگر همرزمان وي اشاره كرده مي گويند : بايد مصونيت براي آشپزهاي آمريكايي ، براي مكانيك هاي آمريكايي ، براي اداري آمريكايي ، اداري و فني ، مامورين و كارمندان اداري ، باري خانواده هايشان مصونيت باشد لكن آقاي قاضي در حبس باشند !

علامه قاضي طباطبايي در اين نوبت از تبعيدشان ضمن تجديد خاطرات شيرين دوران همجواري مولاي متقيان علي ((ع)) به ديدار اساتيد و دوستان خود شتافت و از حضورشان بهره ها برد .

 

بافت كرمان

از امتيازات خاص انسان ساز اسلام داشتن مراسم پر شكوه آيين عبادي سياسي است كه مردم مسلمان به مقتضي انجام يك وظيفه الهي ، فردي با عشق و علاقه فراوان گردهم مي آيند و با اجتماع بي نظير خود صحنه هاي سرنوشت سازي را بوجود مي آورند .

همان اجتماعات بزرگ عظيم و ميليوني خود جوش كه سياستمداران حقه باز دنيا و دستگاههاي تبليغاتي آنان با صرف هزينه هاي گزاف حتي از بوجود آوردن بخش كوچكي از آن عاجز هستند . روز سي ام آذر ماه 1347 هجري شمسي مصادف بود با يكي از همان ايام الله يعني عيد سعيد فطر .

در آن روز پر بركت مردم با ايمان تبريز مانند همه مردان و زنان خداجوي ديگر شهرهاي ايران زمين ، بعد از يكماه شركت در ميهماني خدا و گرفتن روزه و پرداختن به راز و نياز ، با شور و هيجان وصف ناپذيري گردهم آمده بودند تا در صفهاي فشرده نماز عيد بر پا كنند و از بيانات دلنشين امام جماعت بهره اي شايسته ببرند .

نماز پر صلابت عيد فطر در جو معنوي به امامت عالم رباني حضرت آية الله قاضي طباطبايي برگزار شد آنگاه او با گامهاي آرام و مطمئن به سوي جايگاه ارشاد و تبليغ حركت كرد و بر فراز منبر هدايت قرار گرفت .

بعد از خواندن خطبه و بجا آوردن حمد و ستايش ، و مردم را به رعايت تقوي و پرهيزكاري و انجام كارهاي خدا پسندانه و كناره گيري از گناه و معصيت دعوت كرد ، آنگاه به بررسي حكومت اسلامي در زمان غيبت و مسائل اجتماعي روز و امور سياسي جاري در مملكت پرداخت

او هيچ فرصتي را براي بيان اعمال ننگين استبداد و افشاگري جنايت ها و خيانت ها و سر سپردگي سردمداران رژيم از دست نمي داد ، از اين اجتماع كم مانند بهره جست و با سخنراني پر شور و پر سوز خود نقاب از چهره كريه رژيم پهلوي برگرفت و روابط خفت بار دولت با رژيم غاصب و نا مشروع صهيونيستي را محكوم كرد و از اين طريق مردم را بر عليه سياستهاي ديكته شده از سوي استكبار جهاني برانگيخت و بطور آشكار و علني از امام امت به عظمت و بزرگي نام برد و با يادآوري نام روح آفرين خميني ، شور حسيني بر پا ساخت

بدنبال اين سخنراني اتشين كه شعله بر خرمن كفر و بيداد زد ، مزدوران خود باخته را بر آن داشت كه در يك نشست فرمايشي ، مجاهد نستوه آية الله قاضي را به مدت شش ماه به بافت كرمان تبعيد كنند .

 

خيزش ناگهاني

غروب همان روز عيد قربان بود كه نمازگزاران با ايمان مسجد ((شعبان)) چشم به راه آية الله قاضي بودند تا طبق معمول ، به امامت ايشان نماز مغرب و عشا را بجا آورند .

طولي نكشيد كه سيماي ملكوتي عابد عارف ظاهر شد ، انبوه جمعيت بسان كوهي از جا كنده شدند و به پاس احترامش سلام كردند و راه باريكي براي عبور ايشان گشودند.

گامهاي آرام و مطمئن او بطرف محراب عشق و عبوديت براه افتاد

نماز جماعت در جوي آكنده از صفا و اخلاص ومعنويت برگزار شد و بعد از اتمام مراسم ، در حالي كه مردم پرعاطفه ابراز احساسات مي كردند و براي سلامتي آقا صلوات مي فرستادند ، امام جماعت در خروجي مسجد را در پيش گرفت .

هنوز چند قدمي از در مسجد دور نشده بود كه مزدوران وطن فروش وي را احاطه كردند و با اجبار و زور سوار ماشين كردند .

كجا ؟

بعد معلوم مي شود

راننده از مردي كه فرمانده گروه بود سؤال كرد :

قربان به كدام سمت ؟

او جواب داد :

بطرف پاسگاه باسمنج .

و به دنبال آن سر راننده فرياد كشيد :

احمق ! زود باش ، عجله كن ، رئيس منتظرند !

ماشين با يك پرش تكان دهنده سرعت گرفت ، ساعتي نگذشته بود كه ماشين جلو پاسگاه باسمنج ترمز كرد .

وقتي وارد اولين اطاق شدند ، هيبت آقا ، افسر متكبر و مغرور را از جايش بلند كرد .

حاج آقا بفرماييد بنشينيد .

سيد دلاور آثار خشم و نفرت در چهره اش كاملاً نمايان بود ، با صداي بلند داد كشيد :

رئيستان كجاست ؟

اصلاً به چه جرمي مرا به اينجا كشانده ايد ؟

همان افسر باز ايشان را به نشستن دعوت كرد :

عصباني نشويد .

شما بفرماييد ، الان فرمانده مي رسند و توضيح مي دهند .

چند دقيقه اي به سكوت گذشت ولي از رئيس خبري نشد

دو ساعت سپري شد اما انتظار همچنان باقي بود .

چند دفعه بگويم ؟

پس كجا ماند اين فرمانده لعنتي شما ؟ خدا به همه تان لعنت كند .

به دنبال اين خروش بي امان بود كه فرزند رشيد پيامبر (ص) با يك حمله ناگهاني ،يكي از صندلي ها را برداشت بطرف افسر خيز برداشت .

پس فطرتها ! چقدر بايد منتظر فلان نامرد باشم ؟

بي درنگ افسر خود باخته پا به فرار گذاشت و مثل باد از اطاق خارج شد .

اين بود كه با عجله تبعيدي را سوار ماشين كرده به طرف مقصد اصلي (بافت كرمان) رهسپار كردند.

ايشان در نامه اي كه در 15 شوال 1388 هجري قمري خطاب به آية الله العظمي ميلاني ((قدس سره )) از بافت كرمان ارسال داشته اند ، علت محكوميت خود را اين چنين مي نويسند :

((شب كه از مسجد بعد از اداء فريضه بيرون آمدم، به شهرستان بافت حركت دادند ، و فعلاًدر اينجا به جرم اينكه روز عيد فطر در بيانات خودم به يهود خذلهم الله تعالي و اخزاهم نفرين كرده ام بايد مدتي باشم ، هيچ جاي نگراني نيست فقط يكه و تنهايي است ولي مهر و محبت اهالي اين شهرستان به تمام طبقاتهم ، آن تاثرات غربت را زايل مي كند و دلشادم كه در اين محل تبعيد دچار پيشامدها مي شوم ))

 

شجاعت علوي

مردان دلير و مجاهدي كه درس شهامت و شجاعت را در مكتب شجاع ترين مرد جهان آفرينش مولا علي ((ع)) سپري كرده اند و در كوره داغ و پر گداز عاشوراي حسيني آبديده گشته اند هيچ ترس و واهمه اي بجز خوف الهي به دل راه نمي دهند و هيچ قدرت و اقتداري نمي تواند روح حماسي آنان را مرعوب ساز و برگ ظالمانه و جبارانه خود سازد .

مجاهد نستوه اية الله قاضي طباطبايي يكي از نمونه هاي بارز استقامت و شجاعت بود هرگز در مقابل دژخيمان تا به دندان مسلح ساواك خم به ابرو نياورد

او هميشه با روحيه قوي و اراده اي مصمم و از موضع قدرت با آنان برخورد مي كرد و با رفتار بي باكانه خود ، جاه و جلال ظاهري و پوشالي اربابان ظلم و جور را در هم مي ريخت . بعد از اسكان در بافت كرمان ، هر روز يك مامور ساواك جهت حضور و غياب تبعيدي به محل سكونت او سر مي كشيد .

اتاقي كه آية الله قاضي در آن ، روزهاي تنهايي را مي گذراند ، يك اتاق كوچك و محقري بود كه از سطح حيات دو پله پايين تر بود .

مامور ساواك طبق تعليماتي كه از طرف سازمان به او داده شده بود ، با گستاخي و تبختر رفتار مي كرد . او براي اينكه زور و حاكميت دستگاه را به رخ اين غريب تبعيدي شجاع كشيده باشد ، بجاي واردشدن از در اتاق ، با كفش از پنجره مي پريد وسط اتاق ، و با حالت غرور و خودخواهي با صداي خشن و ناهنجار خود دستور مي داد :

زود باش امضا كن !

چند روزي روزي بدين منوال گذشت و آية الله قاضي چند بار به ايشان تذكر دادند كه ادب را رعايت كند ، ولي آن بي ادب مغرور گوشش بدهكار نبود و دست از كار بي شرمانه خود بر نمي داشت .

روزي هنگامي كه مزدور خود فروخته با همان رفتار پست و هميشگي ، به وسط اتاق پريد ، سيد دلاور آية الله قاضي بلافاصله كتاب سنگين و ضخيم ((المنجد)) را برداشت و محكم بر پس گردن مامور كوبيد و فرياد زد :

بي ادب ! مگر نگفتم مؤدب باش !

مغرور خود باخته ، بازبوني و ترس از اتاق بيرون رفت .

آية الله قاضي با اين عمل شجاعانه خود بار ديگر ثابت كرد كه سر نيزه در مقابل نيروي پر توان ايمان و استقامت محكوم به شكست است .

پايان روزگار غربت و تنهايي

اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن

وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور

حال ماو فرقت جانان و آزار رقيب

جمله مي داند خداي جانگردان غم مخور

كم كم داشت محكوميت و اقامت اجباري شش ماهه مبارز هميشه در پيكار حضرت آية الله قاضي در بافت كرمان به پايان مي رسيد ، تا موقعي كه ايشان در تبعيد بسر مي برد سفاكان رژيم آسوده خاطر بودند تا حدودي از حملات تند و خروش بي امان اين مبارز نستوه در امان هستند ولي اينك كه زمان آزادي و رهايي از بند و اسارت وي نزديك شده بود ، دوباره آرامش خيال و آسودگي افكار به تشويش و آشفتگي مي گراييد . بدان خاطر به تكاپو و چاره انديشي افتادند و نامه اي به رئيس كل ساواك نوشتند و از او تدبيري خواستند و كسب تكليف نمودند .

جلاد معروف سپهبد نصيري رئيس كل سازمان امنيت كشور طي نامه اي اعلام داشت : ((قرار است پس از خاتمه محكوميت خود به يكي از شهرستان هاي شمال كشور منتقل گردد)) .

بدنبال اين دستور ظالمانه در هفتم تير ماه 1348 به آية الله قاضي ابلاغ مي شود كه به شهر زنجان عزيمت نموده تا اطلاع ثانوي در آن دياربماند . اما ايشان بدون اعتنا و توجه به دستورات و تهديدات مكرر ساواك ، بجاي زنجان راه تبريز را در پيش مي گيرند و ((در روز يازدهم تير ماه به بستان آباد 60 كيلومتري تبريز وارد شدند اما دستگاههاي اطلاعاتي رژيم از مراتب امر خبر دار شده و ايشان را به زنجان بازگرداندند ، كه در روز دوازدهم تير ماه سال 1348 وارد زنجان شدند . ))

عليرضا تلاش گسترده ماموران كه سعي مي كردند از تماس با اين عالم رباني جلوگيري كنند و در بين مردم شايع كرده بودند كه هر كس با ايشان رفت و آمد داشته باشد از سوي حكومت مورد تعقيب واقع خواهد شد ، مردم پر عاطفه و با ايمان زنجان مقدم آية الله قاضي را گرامي داشته ، عاشقانه به ديدارشان شتافتند و مصاحبتش را غنيمت شمردند .

استقبال كم نظير مردم زنجان از يك سو ، ونفوذ معنوي عالم وارسته و روحاني برجسته حضرت آية الله قاضي از سوي ديگر دستگاه ساواك زنجان را به وحشت انداخت ، و اين وحشت هنگامي به اوج خود رسيد كه دريافتند اين موج خروشان از اقيانوس بيكران برمي خيزد، آنان به چندين نامه حماسه آفرين و شور بر انگيزي كه مابين امام و آقاي قاضي درو بدل شده مطلع گشتند و با زحمات بسيار يكي دوتا از آنها را بچنگ آوردند .

اين گونه مسائل و همچنين عدم شناخت كافي ساواك زنجان از شخصيت با عظمت آية الله قاضي ، رؤساي ساواك را بر آن داشت كه با ارسال نامه اي سوابق مبارزاتي ايشان را از سازمان اطلاعات امنيت آذربايجان استعلام كند .

ساواك آذربايجان در پاسخ به نامه ارسالي از زنجان چهره مبارزاتي قاضي را چنين مي نگارد :

(( نام برده كه يكي از روحانيون مخالف آذربايجان شرقي بوده و در راس آنان قراردارد ، از سال 42 فعاليت خود را تشديد ، علناً در مقام مخالفت با دولت و لوائح ششگانه برآمده و شروع به اهانت به مقامات عاليه كشور ، مامورين ساواك وادارات دولتي نموده است مشار اليه انتخابات سال 42 را تحريم و مطالب تندي پيرامون نحوه انتخابات بيان نموده وبه استناد مدارك موجود تا آنجا كه توانسته در توهين به مقامات و لوائح اصلاحي كشور چيزي فروگذار نكرده است و در بيانات خود از خميني به بزرگي ياد نموده است .))

نام برده به دليل همين سوابق در آذر ماه سال 42 دستگير و به تهران اعزام مي گردد ،در

4 / 2 / 43 بدون اطلاع به تبريز وارد كه به دستور شخص تيمسار قائم مقام مجدداً دستگير و در 5 / 2 / 43 به تهران اعزام مي گردد ، بازگشت مجدد وي به تبريز در 10 / 5 / 43 صورت مي گيرد كه پس از چندي به اتفاق عده اي زيارت به كشور عراق مسافرت و سپس به تبريز مراجعت مي نمايد ، بعد از اين مدت ، نام برده بنا به اقتضاي زمان و مراقبت هايي كه از وي مي شده فعاليت هاي محدودي داشته است ، تا اينكه عيد فطر سال 1388 مطابق با 1347 شمسي در مسجد مقبره بالاي منبر مي رود و طي سخنراني خويش در زمينه وضع دختران وظاهر شدن آنان در قصبات مطالبي اظهار و آن را منافي با حفظ حيثيت جامعه تشخيص و بياناتي درباره اقليتهاي مذهبي ايراد مي كند ، كه با توجه به اين مطالب و گفته هاي تند ديگر وي در روز مذكور ، كميسيون امنيت اجتماعي استان به اتفاق آراء وي را به شش ماه اقامت اجباري در بافت محكوم و راي صادره نيز از طرف دادگاه شعبه 2 استان تاييد مي گردد ، پس از خاتمه دوره محكوميت با توجه به اينكه به خانواره نامبرده اطلاع داده شده بود كه ايشان بايد مدتي در زنجان بمانند بدون رعايت دستور ، به بستان آباد (60 كيلومتري تبريز ) آمده و قصد ورود به تبريز را داشت كه از ورود وي ممانعت و روز 12 / 4 / 48 ترتيب حركت مشار اليه را به زنجان داده شد .

رئيس سازمان اطلاعات وامنيت آذربايجان شرقي

رسالت قلم

بر خلاف انتظار و پندارهاي غلط ساواك آية الله قاضي كسي نبود كه تبعيد و در به دري و دوري از وطن و جمع ياران و عاشقان انقلاب ، او را از ادامه مبارزه و تداوم نهضت بپا خاسته از جانب ابر مرد تاريخ حضرت امام ((ره)) باز دارد .

به روزگاري كه صاحب منصبان رژيم ستم شاهي به عظمت و نفوذ معنوي و رهبري قاطع آية الله قاضي پي بردند و او را به نقطه بن بست و بد آب و هوا (بافت كرمان ) تبعيد كردند و به هيچ كس اجازه ملاقات با ايشان ندادند ، تازه قلم پرتوان او به ميدان كارزار آمد و بار ديگر نقش اساسي و رسالت واقعي قلم را به اثبات رسانيد او با نوشتن مقالات افشاگرانه كه در مجلات خارج از كشور به چاپ مي رسيد و همچنين نامه هايي كه به دوستان صميمي و استادان بزرگوار خود مي نوشت ، جنايات رژيم پهلوي را بر مي شمرد و خيانت هاي پشت پرده آنان را بر ملا مي ساخت و سياستهاي ضد اسلامي دولت وقت را به باد انتقاد مي گرفت و محكوم مي كرد .

اين مبارزات هنگامي صورت مي گرفت كه دستگاه جهنمي ساواك تمام امكانات خود را بسيج كرده بود كه كسي با ايشان ملاقاتي بعمل نياورد و ارتباطي با خارج نداشته باشند ولي عليرغم تمام محدوديت ها علماء بزرگ و مراجع عالي مقام با ارسال نامه و اعزام نمايندگاني مراتب قدرداني و محبت و علاقه خود را ابراز داشتند و ضمن تاييد فعاليت موثرشان در آن ديار غربت از وي دلجويي مي كردند .

براي مثال يكي از نامه هائي را كه آية الله العظمي حكيم براي آية الله قاضي ارسال فرموده وساواك قبل از رسيدن نامه آن را ضبط و در مورد آن گزارشي تهيه كرده بود در اينجا مي آوريم :

موضوع : سيد محمد علي قاضي طباطبايي

اخيراً نامه اي از عراق از طرف آية الله حكيم جهت نامبرده بالا فرستاده شده كه در آن از تبعيد وي اظهار تاسف گرديده و اضافه شده است (( چون از وضع وكار و حال شما مطلع شدم ناراحت گرديدم ، سفير ايران در عراق و استاندار خوزستان كه به نجف مسافرت كرده بودند تقاضاي ملاقات نمودند ولي به آنان جواب رد دادم ، چون هر چه قبلاً سفارش داده ام به اطلاع اولياء امور مملكتي نرساندند )) آية الله حكيم در نامه خود اضافه كرده ((وضع بسيار وخيم است خدا ترحمي بنمايد ، آنچه شرط بلاغ است ما بيان كرديم ، خواه پند گيرند ، خواه ملال ))

 

بانگ اعتراض

فعاليت هاي سياسي و مبارزات بي امان آية الله قاضي ، سازمان مخوف اطلاعات و امنيت كشور (ساواك ) را بر آن داشت كه در طول يك دهه ، چند باروي را از خانه و كاشانه خود دور ساخته در ديار غربت به كنج عزلت بكشانند تا بلكه بتوانند آتشفشان وجودش را مهار ساخته ، مهر سكوت بر لب حق سراي او بگذارند . ولي در پي هر عمل مذبوحانه دشمن ، شعله اين آتشفشان بيش از پيش زبانه مي كشيد و مذاب كفرسوزي به بيرون مي ريخت تا جايي كه دامن خود مسندنشينان را هم در بر گرفت . وي علاوه بر نوشتن مقاله هاي تند انقلابي و نامه هاي افشاگرانه كه رسوايي هر چه بيشتر نظام ستم شاهي را در برداشت ، اعتراضات خشم آگيني عليه دستگاه قضايي كشور گسيل داشت و نسبت به احكام غير قانوني صادره از سوي محكمه هايي كه مصالح رژيم را در نظر مي گرفتند انتقاد مي كرد و تبعيد خود و ديگر مردان پر تلاش انقلابي را عملي نادرست و ناجوانمردانه مي خواند .

پا فشاري آية الله قاضي در ارسال نامه هاي اعتراض آميز باعث شد كه خود باختگان زور و قدرت در مقام پاسخ برآيند جوابي كه خود سند افتخار و عظمت سيد بزرگوار و عجز و زبوني دشمن را مي رساند :

به: رياست ساواك كرمان

از : اداره كل سوم

 

درباره : محمد علي قاضي طباطبايي

به فرموده ، به قاضي طباطبايي ابلاغ شود ، شما اختيار زبان خود را نداريد ، مكرر مطالب خلاف مصالح گفته ايد و حتي در آخرين مرتبه در مسجد مقبره شهرستان تبريز مطالب تحريك آميزي پيرامون لغو برخي از تعطيلات مذهبي ، تمجيد از روحانيون افراطي ، تنقيد از اعزام دوشيزگان به روستاها ، و تشويق روحانيون به دخالت در سياست و امور كشور نموده ايد و همين امر موجب گرديده كه دربافت محكوم به اقامت اجباري شويد ، خواهشمند است دستور فرماييد نتيجه اقدامات را اعلام نمايند .

مدير كل اداره سوم

حضور در صحنه

سرانجام آية الله قاضي طباطبايي بعد از سپري كردن آخرين دوران تبعيدي خود در شهرستان زنجان در تاريخ 6 / 9 / 1348 به شهر تبريز مراجعت كرد و با حضور شور آفرين خود قلب پر التهاب عاشقان دين و ديانت را سرور و شادي بخشيد .

ايشان گر چه به ظاهر از بند اسارت دشمنان دين و وطن آزاد گشته بود ولي همواره از سوي ساواك مورد تهديد و تعقيب و تمام تماسهايش تحت نظر و كنترل بود و از حقوق عادي و معمولي يك روحاني كه همانا سخنراني و ارشاد و هدايت مي باشد محروم شده بود و حق منبر رفتن نداشت

اين گونه تهديدها و ممنوعيت ها نه تنها كوچكترين خللي در عزم راسخ مجاهد نستوه آية الله قاضي در جهت اعتلاي كلمه توحيد بوجود نياورد ، بلكه حضور پر جنب و جوش وي را در صحنه هاي مبازراتي و خدمات ديني و اجتماعي فعال تر ساخت .

در اين دوران قاضي طباطبائي همزمان با هدايت و خط دهي انقلابيون ، به تربيت شاگردان پرداخت و با شروع تدريس خارج فقه حوزه درس پر شوري بر پا ساخت .

 

حديث شهامت

رمضان 1357 شمسي بود ، روزهاي داغي كه شعله انقلاب با حرارت گرماي تابستان در هم آميخته زبانه مي كشيد . روز بيست يكم در ((مسجد مقبره)) واقع در (( راسته بازار تبريز )) مردان مقاوم و با ايمان ، پشت سر مجاهد نستوه حضرت آية الله قاضي ، صفوف دشمن شكن خود را فشرده تر ساختند و با نماز جماعت خود حماسه توحيد و آزادي مي آفريدند .

بعد از فراغت از آن معراج روحي و معنوي بود كه به دليل ممنوع المنبر بودن آية الله قاضي ، يكي از وعاظ به داد سخن سر داد .

در بيرون از مسجد ، دسته جات عزادار فرو رفته در ماتم مولاي متقيان ، با سرشك ديده ، سيل خروشاني عليه ابن ماجم ها و يزيدهاي زمانه به راه انداخته بودند و با يزيديان درگير شده بودند .

دامنه كشمكش و نزاع به طرف خانه خدا كشيده شد و عده اي از جوانان پر شور با شعار (( مرگ بر شاه )) وارد مسجد گرديدند ، افراد مسلح به قصد دستگيري آنان ، خواستند با كفش كثيف و آلوده خود ، حريم مسجد را آلوده سازند، آية الله قاضي دستور داد ، در مسجد را ببندند و مانع از ورود ناپاكان گردند .

سفاكان گرگ صفت ، وحشيانه به بام مسجد هجوم آوردند و اطراف كولرها گاز اشك آور انداختند . در اثر مكش كولرها ، فضاي مسجد از گاز اشك آور پر شد مردم به زحمت افتادند و دو چشم ضعيف آقا ، به شدت متورم شد و حتي عده اي دچار خفگي شدند كه فوراً تنفس مصنوعي داده شدند و آتش بر افروختند .

مردم فداكار با تكيه بر كوه ايمان و اراده ، مراسم را به آخر رساندند .

آية الله قاضي حركت كرد و هنگامي كه مي خواست از بازار وارد خيابان (( فردوسي )) بشود ، دژخيمان مسلح جلو ايشان و جمعيت همراه وي صف كشيدند .

سر كرده مغرور آنان رو به آية الله قاضي فرياد كشيد :

شما نمي توانيد از طرف خيابان برويد ، زيرا اگر مردم شما را ببينند :

تحريك شده بر عليه رژيم تظاهرات مي كنند .

هنوز عربده مزدور به پايان نرسيده بود كه سيد بي باك ، قدم به ميدان گذاشت و چنان سيلي محكمي به گوش افسر نواخت كه كلاهش به پرواز در آمد و به دنبال آن بانگ فرياد بركشيد :

- خجالت نمي كشيد !

- مردم را در مسجد به حبس كشيديد و با گاز اشك آور مورد آزار و اذيت قرار داديد، حالا هم بي شرمانه مي گوييد : از طرف ديگر برويد ؟!

به شما چه مربوط است كه ما از كدام مسير ميرويم !

اين عمل شجاعانه وبي باكانه فرزند علي (ع) ، بار ديگر حديث شهامت خواند و نغمه آزادي سرود مردم ذوق زده ، شور و شادي را در قلب محزون خود فرو مي بردند و افسر خود باخته ، غم از دست رفتن ابهت تو خالي را در لاك ترس و وحشتش فرو مي برد .

بدين ترتيب آن مزدور شاه با خفت و خواري خود را كنار كشيد و راه شرمساري بركشيد و ما همه شاهد بوديم .

قيام خونين

بعد از تبعيد رهبر كبير انقلاب حضرت امام ((ره)) به كشور تركيه و از آنجا به كشور عراق ، ياران با وفاي آن حضرت در سراسر ايران به افشاگري و روشنگري پرداختند وبا بيان واقعيتها و پرده برداري از نقشه هاي استعماري خاندان پهلوي موج اعتراض عليه دستگاه سلطنتي به راه انداختند .

حركت گسترده عالمان آگاه و مجاهدان هميشه در پيكار ، ناقوس هاي خطر را به صدا در آورد و مسند نشينان مست از باده قدرت و رياست را به وحشت انداخت و عيش و نوش چندين ساله آنان را بر هم زد .

به همين خاطر دستگاه ضد امنتيي شاه خائن در تمام شهرهاي مملكت دست به اعمال ننگين و خشونت بار زده ، وحشيگري خود را به بالاترين حد ممكن رساند

در طول چندين سال ، فشار و اختناق و درندگي ددمنشانه از سوي ساواك و استقامت و ايثار و پاي مردي از جانب مردان خدا ، هم چنان ادامه داشت . و در اين راستا عده اي به كنج غربت نشستند و عده اي شكنجه هاي بدتر از قرون وسطايي مدعيان آزادي و حقوق بشر را متحمل شدندو گروهي ديگر عاشقانه جان باختند و به فيض شهادت نايل آمدند ، تا اينكه به بركت آن همه تلاش و ايثار و مجاهدت ، تحت رهبري هاي پيامبر گونه امام خميني (ره) ، تمام ايران زمين به انبار باروت مبدل شد كه هر لحظه انتظار جرقه اي مي كشيد .

سرانجام جرقه اي كه هر آن انتظارش مي رفت ، در تاريخ 17 دي ماه 1356 شمسي از نوك قلم مزدوري جهيدن گرفت و آتش دروني مسلمانان غيرتمند را شعله ور ساخت .

مقاله توهين آميزي كه در روزنامه رسمي و كثيرالانتشار اطلاعات به چاپ رسيد و در آن نسبت به ساحت زعيم بزرگ و پيشواي عاليقدر جهان اسلام حضرت امام خميني ((ره)) هتاكي شد ، چهره شهر مقدس قم را دگرگون ساخت

فرداي آن روز نخست حوزه علميه قم ، و سپس بازار قم تعطيل شد طلاب غيور و مجاهد به جاي حضور در جلسات درس و بحث ، به منازل مراجع رو آوردند و خواستار اقدام قاطعانه در مقابل ددمنشي شدند و پس ازگرفتن قول مساعد از آنان ، به همراه مردم دين دار و متدين قم ، دست به تظاهرات زدند و سيل خشم و نفرت عليه حكومت به راه انداختند در آن هنگام ، شاه دست نشانده در مصر مشغول استراحت ودر كنار انور سادات دشمن قسم خورده اسلام به عيش و عشرت و خوش گذراني مشغول بود وقتي خبر تكان دهنده خروش بي امان مردم قم بگوش آن جلاد رسيد ، از همان جا دستور داد كه جيره خواران مزدور دربار به مقابله برخيزند و به اين مقدار هم قناعت نكرد و حكم تير صادر كرد .

به دستور العمل ضد بشري بود كه مسلسل هاي خريداري شده ازاسرائيل غاصب ، و آمريكاي جنايت كار بكار افتاد و مردم مظلوم كه جرمي جز اسلام خواهي عدالت طلبي نداشتند آماج گلوله هاي سرخ و آتشين قرار گرفتند .

 

حماسه سرنوشت ساز

حركت انقلابي و شد سلطنتي مردم قم با گلوله هاي سرخ و آتشين مزدوران رژيم به خاك و خون كشيده شد و به دنبال آن سياستگذاران جنايت پيشه دست به تدابير شديد امنيتي زدند و با استفاده از تمام امكانات ضد مردمي خود سعي كردند سد محكمي در مقابل سيل كاخ برانداز امت اسلامي بوجود آوردند . وهم چون يزيديان در مقابل سيل كاخ برانداز امت اسلامي بوجود آورند . بدين ترتيب تمام نيروهاي نظامي و انتظامي شهرها به حالت آماده باش در آمدند . و هم چون يزيديان در مقابل ياران و پيروان امام خميني ((ره)) صف آرايي كردند و در اين مورد بيشترين توجه سردمداران رژيم به خطه قهرمان پرور و حماسه آفرين آذربايجان بود . زيرا آنان به خوبي مي دانستند كه اگر آذربايجان قيام كند ، حركت و خيزش ايران زمين را به دنبال خواهد داشت و اين را در طول تاريخ به خصوص در انقلاب مشروطه و ملي شدن صنعت نفت و ... تجربه كرده بودند .

روزها به سختي مي گذشت و با حركت سنگين خود ، روح مردم را مي آزرد در طول اين چند روز ، شب مانند ، سفاكان رژيم ، عده زيادي از اساتيد حوزه هاي علميه قم و مشهد ، و هم چنين جمع كثيري از دلاور مردان شهرهاي مختلف را روانه تبعيد كردند و سياه چالهاي خود را از وجود مجاهدان پر ساختند و ...

با نزديك شدن چهلم شهداي قم ، روحانيت آگاه و در راس آنها مراجع بزرگوار با وجود سانسور شديد مطبوعات ، از طريق اعلاميه ها و سخنراني هاي پرخاشگرانه خود ، جنايات بي شمار دستگاه حاكمه را بر شمردند و مردم را به برگزاري هر چه باشكوه تر ياد بود ، به خون خفتگان 19 دي ، فراخواندند .

در استان آذربايجان ، حضرت آية الله قاضي با همكاري و همفكري علماي بزرگ از جمله مجاهد نستوه و فقيه عاليقدر حضرت ايت الله حاج سيد حسن انگجي (( رحمة الله عليه )) با انتشار بيانيه اي مردم هميشه در صحنه آذربايجان را به شركت در مراسم ياد بود دعوت كردند .

روز سه شنبه 29 بهمن ماه 1356 فرا رسيد ، مردم فداكار و با ايمان در سراسر ايران دست از كار و كوشش كشيدند و به مساجد و حسينيه ها رو آوردند تا با حضور فعال و پر شورخود خاطره شهداي قم را گرامي دارند .

آن روز شهر تبريز حال و هواي ديگري داشت و مردان غيرتند آذري در تب وتاب عجيبي به سر مي بردند . چهره هاي برافروخته و سرخ رنگ آنان خبر از زبانه كشيدن شعله هاي دروني مي داد كه به زحمت مي توانستند در اعماق دل داغدار خود فرو برند

مجلس با شكوهي در مسجد (( حاج ميرزا يوسف )) بر پا بود و مردم دسته دسته به طرف مسجد در حركت بودند ، جمعي در داخل مسجد به عزاداري مشغول بودند و گروهي ديگر در بيرون از مسجد اعلاميه ها را مي خواندند و ابراز نفرت و انزجار مي كردند .

در آن هنگام مزدور كثيفي به نام سروان حق شناس رئيس كلانتري به همراه مامورين شهرباني و نيروهاي خود فروخته ساواك با آرايش كامل نظامي ، به حالت آماده باش ، جلو مردم صف كشيدند .

حق شناس ملعون ، عربده كشان دستور داد : متفرق شويد !

مردم اعتنا نكردند .

سروان مغرور ، با ژست خاصي به جلو گذاشت و اعلاميه ها را از ديوار كنده ، يكي يكي پاره كرد و زير پاي خود لگد مال كرد . و بي شرمانه فرياد كشيد :

- مگر نگفتم متفرق شويد ؟ !

و به دنبال آن به ساحت مقدس مسجد اهانت كرد :

- حالا در اين (مسجد ) را مي بندم و همه شما را تيرباران مي كنم

زمان انفجار فرا رسيده بود .

(( جواني از غيرتمند تبريز كه از پاره كردن اعلاميه و سخنان توهين آميز او به هيجان آمده بود در مقابل اعتراض با سروان بر مي آيد و با وي گلاويز مي شود . سروان با كلت خود وي را هدف قرار مي دهد و به قتل مي رساند .

مردم خشمگين جنازه خون آلود قهرمان را برداشته و به طرف خيابانها به راه مي افتند مردمي كه در مسجد گرد آمده بودند يا در راه به سوي مساجد مي رفتند ، و ديگران به آنها پيوسته و قيام از همين جا شروع مي شود .

مامورين مردم را هدف رگبارمسلسل و انواع سلاح قرار مي دهند . مردم نيز با چوب و سنگ و هر وسيله كه در اختيار داشتند به دفاع و مقابله بر مي خيزند ، و در اندك زماني قيام همه شهر را فرا مي گيرد .

ده ها نفر توسط مامورين به قتل مي رسند و ده ها نفر مجروح مي گردند و چهار صد نفر دستگير مي شوند .

مردم هيجان زده سينماها و مشروب فروشيها و مراكز فرقه ضاله بهايي و طاغوتيان و ساختمان حزب منفور رستاخيز ، و تعدادي از بانك و ساختمان دولتي را به آتش مي كشند .

ده ها اتومبيل و وسايل نقليه ارتشي و انتظامي طعمه حريق مي شود . مردم عصباني موجودي يك بانك را به خيابان آورده و در مقابل چشم دژخيمان آتش مي زنند ))

دلاور مردان تبريز با اين حماسه سرنوشت ساز خود چنان ضربتي بر پيكر دشمنان اسلام و قرآن زدند كه تا به امروز نظيرش را نديده بودند ، بعد از خروش بي امان قهرمانان تبريز ، شاه خائن غافلگير شد و دست به كشتار دسته جمعي زد و ولي ديگر كار ازكار گذشته بود و دسته امور از دست بدر رفته بود و به دين ترتيب بذر نهفته در پانزده خرداد ، در 19 دي ماه جوانه زد و در 29 بهمن ماه شكوفا گرديد .

پي آمد 29 بهمن

دلاور مردان خطه آذربايجان در مراسم اربعين شهداي گلگون كفن قم ، به جاي نشستن بر

مجلس عزا ، به عرصه نبرد با اهريمنان شتافتند و طوفان بلا بر پا ساختند و با حماسه بي نظير خود ، اراده فولادين امت اسلامي را به استبداد داخلي و استعمار خارجي نشان دادند.

و در اين پيكار مقدس عاشقانه جان باختند و با سيل خون سرخ رنگشان سراسر ايران را به خروش و فرياد در آوردند .

آنان با اقدام شجاعانه و قهرمانانه خود ، دل رهبر را شاد كردند . و به ملت مظلوم و ستمديده ايران نويد پيروزي دادند و در پي آن رهبر قاطع انقلاب ، علي گونه و حسين وار خروشيدند و با انتشار غمنامه اي ، ضمن تجليل از ايثار و فداكاري رادمردان تبريزي ، عزاي عمومي ، اعلام كردند و ملت بزرگ ايران را به پايمردي و استقامت دعوت كردند : (( كشتار بي رحمانه قم ايران را به هيجان در آورد و تبريز عزيز را به قيام همگاني مردانه در قبال ظلم و بيداد گري كشاند ، و كشتار دسته جمعي تبريز ، ملت غيور ايران را چنان تكان دادكه در آستانه انفجار است . انفجاري كه دست اجانب را به خواست خداي متعال براي هميشه قطع كند . انفجاري كه انتقام مظلومان را از شاه بگيرد ، و دودمان سياه روي (( پهلوي )) را براي هميشه از تاريخ ايران محو كند و اين ننگ را از صفحه آن بزدايد .

ما كشته داديم و رنج برديم لكن هر قطره خون آنها خون هايي را در رگ جوانان غيرتمند به جوش آورد و آتشي در دل روشن كرد كه به خواست خداوند تعالي خاموش نشود ، مگر پس از سوزاندن درخت جهنمي استعمار و به آتش كشيدن عمال رو سياه آن .

شما اي ملت بزرگ ايران از اين تلاش مذبوحانه دستگاه جبار و از قتل و جرح ((قم)) و ((تبريز )) نهراسيد و نمي هراسيد كه خود اين جنايات نشانه وحشت زدگي (( شاه )) واز دست دادن اعتدال اعصاب اوست .

مصيبت هاي ما گر چه يكي دو تا نيست و در اين كشور آزاد مردان و آزاد زنان ، به منطق شاه و جريان عدالت اجتماعي و حركت (( به سوي تمدن بزرگ )) به اصطلاح ((كارتر - شاه )) ملت بايد هميشه در عزا باشد . لكن مصيبت بزرگي كه بر برادران تبريزي ما وارد شد (( اربعين )) آن را در سوگ هستيم و ملت ايران نيز در آن روز با ((عزاي عمومي )) خود را به ملت هاي آزاد جهان بفهمانند كه با چه شرايطي زندگي مي كنيم ))

به دنبال اين پيام شور آفرين مردم انقلابي يزيد در اربعين شهيدان تبريز حماسه آفريدند و به دنبال آن شهرهاي جهرم و اهواز و مشهدو شيراز و اصفهان و ... هر كدام در اربعين ديگري ضربه مهلكي ديگر بر طاغوتيان زدند و با جوش و خروش بي امان خود پايه هاي ظلم و استبداد را به لرزه در آوردند .

 

ليلة القدر انقلاب

با اوج گيري مبارزات ملت رشيد و ظلم ستيز ايران ، فعاليتهاي سياسي ، انقلابي مجاهد نستوه حضرت آية الله قاضي طباطبايي شدت بيشتري به خود گرفت و نقش عمده و مهمي در روند انقلاب ايفا كرد . بينش قوي سياسي و صلابت و قاطعيت و سوابق درخشان مبارزاتي وي باعث شده بود كه در منطقه وسيع آذربايجان از محبوبيت خاصي برخوردار باشد .

همه آزادمردان به او عشق مي ورزيدند و از جان و دل به دستوراتش عمل مي كردند . به همين خاطر آية الله قاضي گرداننده اصلي حركتهاي مردمي در آذربايجان بود .

اكثر جلسات سري و مشورتي عالمان و مجاهدان تبريز در منزل ايشان صورت مي گرفت و تصميمات لازم مانند طرح و برنامه ريزي در مقابله با ترفندهاي رژيم ، صدور اعلاميه ها و بيانيه ها و بستن بازار و ... با راي و نظر صائب ايشان اتخاذ مي شد .

بدينسان ، مردم دلير آذربايجان تحت رهبريهاي قاطع و خردمندانه حضرت امام ((ره)) و راهنمايي هاي ارزنده و به موقع مجاهد نستوه ، هم دوش با ملت به پا خاسته و پيكارگر ايران به جهاد بي امان خود تداوم بخشيدند تا در ليلة القدر انقلاب (22 بهمن ) سرنوشت ايران رقم خورد و فجر آفرينان اين مرز و بوم با پشت سرگذاشتن شبهاي تاريك استعمار واستبداد ، درخشش خورشيد اسلام و آيين حياتبخش آن را در سر تا سر گيتي به تماشا نشستند .

 

 
 Copyright © 2003-2014 - AVINY.COM - All Rights Reserved