شهید آوینی

 


افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم

افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم

از يار بمانديم و به مقصد نرسيديم

سرمايه ز كف رفت و تجارت ننموديم

جز حسرت و اندوه متاعى نخريديم

بس سعى نموديم كه ببينيم رخ دوست

جانهابه لب آمد رخ دلدار نديديم

ما تشنه لب اندر لب دريا متحير

آبى بجز از خون دل خود نچشيدم

اى بسته به زنجير تو دلهاى محبان

رحمى كه در اين باره بس رنج كشيديم

رخسار تو در پرده نهانست و عيانست

بر هر چه نظر كرديم رخسار تو ديديم

چندانكه بياد تو شب و روز نشستيم

از شام فراقت چو سحرگه ندميديم

تا رشته طاعت‏به تو پيوسته نموديم

هر رشته كه برغير تو بستيم بريديم

شاها به تولاى تو در مهد غنوديم

بر ياد لب لعل تو ما شير مكيديم

اى حجت‏ حق پرده ز رخسار بر افكن

كز هجر تو ما پيرهن صبر دريديم

ما چشم براهيم به هر شام سحرگه

در راه تو از غير خيال تو رهيديم

اى دست‏ خدا دست‏برآور كه ز دشمن

بس ظلم بديديم و بسى طعنه شنيديم

شمشير كجت راست كند قامت دين را

هم قامت ما را كه زهجر تو خميديم

شاها ز فقيران درت روى مگردان

بر درگهت افتاده بصد گونه اميديم.

شعر از مرحوم حاج ميرزا على اكبر نوقانى (فقير)

مجموع شعر گلواژه 1 صفحه 140

درباره حجة ابن الحسن

آتش عشق تو تا شعله زد اندر دل ما

داد بر باد فنا يكسره آب و گل ما

تا كه از ما بنهفتى رخ خود را شاها

چون شب هجر شده تار و سيه محفل ما

مشكلى نيست محبان تو را جز غم هجر

عمر بگذشت و نشد حل بجهان مشكل ما

تا كه شد كشتى ما غرقه درياى فراق

بر سر كوى وصال تو بود ساحل ما

باميدى كه ببينيم رخ دوست دمى

ساربان تند مران بهر خدا محمل ما

گر بما گوشه چشمى فكند از ره لطف

بشود خيل سلاطين جهان سائل ما

حجة ابن الحسن اى خسرو خوبان جهان

دارم اميد شود لطف خدا شامل ما

چهره بگشائى و آئى ز پس پرده برون

نور گيرد ز طفيل رخ تو منزل ما

روز پاداش كه پرسند زاعمال عباد

نيست جز مهر رخت چيز دگر حاصل ما

هديه ماست ‏حكيمى دو سه شعرى كه مگر

بپذيرد كرم هديه ناقابل ما

شعر از محمد رضا حكيمى

مجموعه شعر گلواژه 1 ص 134

در مدح حضرت حجت (عج)

امروز امير در ميخانه تويى تو

فرياد رس ناله مستانه توى تو

مرغ دل ما را كه به كس رام نگردد

آرام توئى، دام توئى، دانه توئى تو

آن مهر درخشان كه به هر صبح دهد تاب

از روزن اين خانه به كاشانه توئى تو

آن ورد كه زاهد به همه شام و سحرگاه

بشمارد با سبحه صد دانه توئى تو

آن باده كه شاهد به خرابات مغان نيز

پيمود به جام خم و ميخانه توئى تو

آن غل كه ز زنجير سر زلف نهادند

بر پاى دل عاقل و ديوانه توئى تو

ويرانه بود هر دو جهان نزد خردمند

گنجى كه نهانست‏ به ويرانه توئى تو

در كعبه و بت‏خانه بگشتيم بسى ما

ديديم كه در كعبه و بت‏خانه تويى تو

بسيار بگوئيم و چه بسيار بگفتند

كس نيست‏ بغير از تو در اين خانه توئى تو

يك همت مردانه در اين كاخ نديديم

آنرا كه بود همت مردانه توئى تو

شعر از حاج ميرزا حبيب الله خراسانى

مجموعه شعر گلواژه 1 صفحه 143

گرد آورنده: محمد مطهر

 

 

 

Copyright © 2003-2016 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo