شهید آوینی


جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر

نشنید کس مصیبت از این جان گدازتر

صبحی دمید از شب عاصی سیاه تر

وز پی شبی ز روز قیامت درازتر

بر نیزه ها تلاوت خورشید دیدنی ست

قران کسی شنیده از این دلنوازتر؟

قرآن منم چه غم که شود نیزه ، رحل من

امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر

عشق توام کشاند بدین جا ، نه کوفیان

من بی نیازم از همه ، تو بی نیازتر

قنداق اصغر است مرا تیر آخرین

در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

علیرضا غزوه

مربع ترجیع

خستة خوابی بخواب، تشنة آبی بخواب
اصغر من لای لای چرا نخوابی بخواب


مرغک پربسته ام، فتاده ای از نفس
آمده بابا مگر، رهانَدَت از قفس
نیست ز تو تشنه تر، درین حَرَم هیچ کس
تشنه ترین غنچة باغ ربابی بخواب
خسته خوابی بخواب


ز ناخن غم مزن، به سینة من خراش
قلب ربابی مگر، کاین همه داری تلاش
پدر پی بردنت، آمده آماده باش
تو مُهر طومار مظلومی بابی، بخواب
خسته خوابی بخواب


مَهد تو با دستِ آه، مَلَک تکان می دهد
تاوَلِ لب های تو عطش نشان می دهد
باغِ گلِ روی تو بویِ خزان می دهد
شیر ندارم مَنال، آب نیابی بخواب
خسته خوابی بخواب

 برو به میدان بده، به ماجرا خاتمه
برو که سقّای تو، فتاده در علقمه
برو، ز دوش پدر، در بغل فاطمه
چو ماهی روی خاک دور ز آبی بخواب
خسته خوابی بخواب

 
پَرَستویم وا نشد، پر که مُهاجِر شدی
دو هفته از ماهِ تو، رفته مسافر شدی
پیِ دفاع از پدر، به مهد حاضر شدی
به پاسُخَت بر لَبَم – نیست جوابی بخواب
خسته خوابی بخواب

مُهر طومار

گل بی خار حسین، آخرین یار حسین
آمدی تا که شوی، مهر طومار حسین
غنچه ی من مزن از خنده ات آتش به دلم
من که خود از تو و از مادر تو بس خجلم
اصغرم لالایی، اصغرم لالایی

لاله ی صحرایی، غنچه ی زهرایی
کوفیان کف بزنند، یا بود لالایی
به روی دست پدر با گلوی پاره بخواب
شده دست پدر از بهر تو گهواره بخواب
اصغرم لالایی، اصغرم لالایی

ای گل یاس سفید، ای لب تشنه شهید
کس به جز قاتل تو، غنچه از شاخه نچید
عوض شیر پر از خون دهنت را دیدم
بسته پر بودی و پرپر زدنت را دیدم
اصغرم لالایی، اصغرم لالایی

خودت

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

خواب آب

شمع سان پروانه ها گشتند آب از تشنگی
بر لب دریا زکف دادند تاب از تشنگی
ای دریغا! ای دریغا! سوختند و سوختند
ماه رویان همچو قرص آفتاب از تشنگی
کودک شش ماهه در دامان مادر بارها
گشت همچون ماهی دریا کباب از تشنگی
دیده ی دردانه ی زهرا اگر آید به هم
لحظه لحظه آب می بیند به خواب از تشنگی
لاله های داغدار بوستان بوتراب
سینه بنهادند بر روی تراب از تشنگی
طایری بی بال و پر جان داده زیر خار ها
بر لبش مانده نوای آب آب از تشنگی
هرچه او را در بیابان می زند زینب صدا
نیست در لعل لبش تاب جواب از تشنگی
تا دهان خشک خود را با گلابی تر کند
نیست حتی در گِل چشمش گلاب از تشنگی
آفتاب کربلا شد دود در چشم حسین
داشت از بس در وجودش التهاب از تشنگی
آب هم تا حشر، میثم! از پیمبر شد خجل
بس که دیدند آل پیغمبر عذاب از تشنگی

مسيح عترت

اى به اكبر كرده همدوشى على برده سر در جيب خاموشى على تو مسيح عترتى و ز مرتبت كرده با قرآن هماغوشى على اصغرم قنداقه‏ات شد غرقه خون زود بودت اين كفن پوشى على چون تو سربازى و گر نائل نگشت بر سر دوشم بسر دوشى على خواستم از گريه خاموشت كنم مى كه تا سر حد بيهوشى على

گشته اين گهوار همچون كعبه، طفلان در طواف اين طواف عاشقان است و در آن آداب نيست هفت بار آمد صفا و مروه هاجر آب جست من كه صدها بار در هر خيمه رفتم آب نيست قسمتى از راه دارد هروله هاجر دويد من همه ره را دويدم در تن من تاب نيست گفتم از اشكم مگر آبت دهم اى كودكم از تو معذورم كه اشك من بجز خوناب نيست

 

یک غنچه لاله، سینه ی تنگش کباب شد
پژمرد و زخم دل آفتاب شد

چون نذر کرده بود فدای پدر شود
آنقدر گریه کرد که بابا مجاب شد

شش ماهه ای که با اشاره ای از خواب می پرید
با لای لای تیغ سه شعبه به خواب شد

تا چشم تیر را هدف حنجرش نمود
با چشم غرقِ خون عمو، بی حساب شد

با دستهای خالی خود خواهرش نشست
گهواره ی خیالی طفل رباب شد

تصویر حلق پاره ی اصغر سه روز بعد
بر سینه ی شکسته ی ارباب قاب شد

گلهای زهرایی

ذبیح من که زخمت به خون بخشیده زیبایی
دهان خشک و چشم نیم بازت گشته دریایی
منم خورشید و تو همچون ستاره بر سر دوشم
رخت گردیده چون ماه بنی هاشم تماشایی
تبسم های تو دل برده از عباس و از اکبر
تلظی های تو داده حرم را شغل سقایی
به قد کوچک و سن کمت نازم که تا محشر
دهد زخم گلویت آب بر گل های زهرایی
تو دیشب تا سحر بیدار بودی و در اطرافت
صدای العطش گردیده بود آوای لالایی
تبسم کن که می بینم سر ببریده ات با من
چهل منزل کند بالای نیزه راه پیمایی
تمام تشنگان را بود بر لب حرفِ آب اما
تو بهر آب گفتن هم نبودت هیچ یارایی
زبس زیبا شدی برروی دستم دم به دم ازمن
گلویت دل ربایی می کند، رویت دل آرایی
به روی دست من ذبح تو بر من سخت اما
تو با لبخند خونینت به من دادی شکیبایی
اگر چه دم به دم رفتم زمیدان کشته آوردم
تو تا بودی مرا در دل نبود احساس تنهایی

مهر امضای عاشقان

غنچه کربلا ، شد افسرده
نوگل باغ عشق ، پژمرده

نازنین گوهر حسین است این
گر عدویش به هیچ نشمرده

شیرخوار است و مادرش بی شیر
 تشنگی دیگرش توان برده

بانوان ، گرد گاهواره او
همه گریان و زار و افسرده

نظم آن پایگاه صبر و قرار
دیگر از حال او بهم خورده

گه رقیه ، گهی رباب ، او را
اشک افشان ، به سینه افشرده

برد آخر پدر به میدانش
با دلی داغدار و آزرده

دهدش تا که جرعه آبی
لاجرم سوی دشمنان برده

آه ، آمد حسین و اصغر را
برده عطشان و تشنه آورده

آب شد قلب زینب از این داغ
شد علی کشته ، آب ناخورده

خون آن کودک شهید نوشت :
زنده ام ، گرچه پیکرم مرده

اصغر آن مُهر کوچکی که حسان
زیر امضای عاشقان خورده


نام شاعر:حبیب چایچیان

طفل معصوم

طفل همیشه عاشق، سرباز شیرخواره
مادر شود فدایت، یک خنده کن دوباره
می دانم از لب خشک، لبخند بر نیاید
لب هات بسته مادر با چشم کن اشاره
وقتی کشید بابا تیر از گلوت بیرون
شد حنجر تو مثل قرآنِ پاره پاره
تو شیر خواهی از من، من عذر خواهم از تو
کز سینه جای شیرم، آید برون شراره
در خیمه ماه رویان، سوزند همچو خورشید
کی دیده جان مادر، خون ریزد از ستاره
بگذار تا بسوزم، بگذار تا بگریم
بر زخم داغدیده جز گریه چیست چاره
هر قطره اشک، ما را، موج هزار دریا
هر لحظه در غم توست صد سال یادواره
اینجاست جای تکبیر یارب که دیده با تیر
راه نفس ببندند بر طفل شیر خواره
مادر اگر بگرید بر زخم تو عجب نیست
بالله کم است اگر خون، جوشد زسنگ خاره
هم طفل بود معصوم، هم تیر بود مسموم
میثم از این مصیبت، خون گریه کن هماره

غنچه پرپر

لاله خونین رخ این آتشین صحرا منم
غنچه عطشان که سوزد بر لب دریا منم

مي‌برد همراه قرآن ، سوی میدانم پدر
چون که عترت را ، به قرآن ، مختصر معنی منم

اشک ریزد مادرم ، از دیدن لبخند من
غنچه خندان که شد پرپر درین صحرا منم

من که یا رب مي‌شدم سیراب ، از یک جرعه آب
کشته ی لب تشنه ی بی شیر عاشورا منم

آن که در دست پدر ، جان داده در میدان جنگ
پیش چشم مادر غمدیده اش ، تنها منم

ختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسین
چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منم

مي‌رود برنی سرم ، تا شام ، همراه رباب
اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منم

کس نکشته کودک ششماهه معصوم را
در شهادت ، یادگار محسن زهرا منم

قلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سینه اش
آن که دارد مدفنی والاتر از والا منم

هر کسی گرید ?حسانا? از غم امروز من
خود رهایی بخش او ، از آتش فردا منم


شاعر:حبیب چایچیان

تبسم خون

ای داده خونِ حنجر تو آبرو به من
گردیده با تبسم خود رو به رو به من
با آن که گریه کردی و آبی ندادمت
دادی به خنده آب ز خون گلو به من
تا بشنوم صدای تو یک بار العطش
مثل برادرت علی اکبر بگو به من
شستم ز خون پاک تو رخسار خویش را
دادی ز حلق تشنه ات آب وضو به من
از بس که بود ذبح تو در دست من عظیم
آمد ندای تسلیت از ذات هو به من
تیر سه شعبه را که کشیدم ز حنجرت
می گفت وصف حال تو را مو به مو به من
نفرین به حرمله، به خدا می خورم قسم
بیش از سپاه کوفه ستم کرد او به من
این غنچه ای که تیر جفا کرده پرپرش
تازه گرفته بود در این دشت خو به من
با آن که رنگ و بوی خدایی بود مرا
بخشید خون حنجر تو رنگ و بو به من
چشمی فکن به "میثم" بی آبرو حسین
تنها دهد نگاه شما آبرو به من

>>>بازگشت به صفحه ی اصلی ویژه نامه<<<


Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo