شهید آوینی

امّت پيمان شكن

خدايا! گرچه من مُهر خموشى بر دهن دارم

درون سينه يك دنيا غم و رنج و محن دارم

به محراب دعا، خير از براى غير مى خواهم

اگرچه خاطرى آزرده از اهل وطن دارم

سر از خاك سيه بردار اى پيغمبر رحمت!

كه من دلگيرم و با حضرتت ميل سخن دارم

حكايت مى كند از سوز و و سازم يا رسول الله!

شكايت ها كه از اين امّت پيمان شكن دارم

درخت سايبانم را شكستند و، منِ غمگين

خدا را خلوتى در گوشه بيت الحزن دارم

چرا پروا نكردند و زدند آتش به جان من

مگر چون شمع، من كارى به غير از سوختن دارم؟!

به دست و سينه ام چون لاله نقش ماتمست، امّا

اگرچه داغدارم من، حجاب از پيرهن دارم

تحمّل مى كنم رنج و مصيبت را، به امّيدى

كه گيرد دخترم سرمشق از صبرى كه من دارم

سخن در پرده مى گويم كه مولا نشنود، زيرا

هنوز آثارى از آن حق كُشى ها بر بدن دارم

ز من شرح پريشانى مپرس اى دل كزين حسرت

پريشان خاطرى همچون «شفق» در انجمن دارم

محمّد جواد غفور زاده


بار امانت

درين شب ها ز بس چشم انتظارى مى برد زهرا

پناه از شدّت غم ها، به زارى مى برد زهرا!

ز چشم اشكبار خود، نه تنها از منِ بى دل

كه صبر و طاقت از ابر بهارى مى برد زهرا

اگر پشت فلك خم شد چه غم؟! بار امانت را

به هجده سالگى با بردبارى مى برد زهرا

زيارت مى كند قبر پيمبر را به تنهايى

بر آن تربت گلاب از اشكِ جارى مى برد زهرا

همه روزش اگر با رنج و غم طى مى شود، امّا

همه شب لذّت از شب زنده دارى مى برد زهرا

نهال آرزويش را شكستند و، يقين دارم

به زير گِل، هزار امّيدوارى مى برد زهرا

اگرچه پهلويش بشكسته، در هر حال زينب را

به دانشگاه صبر و پايدارى مى برد زهرا

شنيد از غنچه نشكفته اش فرياد يا محسن!

جنايت كرده گلچين، شرمسارى مى برد زهرا

به باغ خاطرش چون ياد محسن زنده مى گردد

قرار از قلب من با بى قرارى مى برد زهرا

به هر صورت كه از من رخ بپوشد، باز مى دانم

كه از اين خانه با خود يادگارى مى برد زهرا

محمّد جواد غفور زاده

درياى رحمت حق

زهرا كه بود بار مصيبت به شانه اش

مهمان قلب ماست غم جاودانه اش

درياى رحمت ست حريمش، از آن سبب

فُلك نجات تكيه زده بر كرانه اش

شب هاى او به ذكر مناجات شد سحر

اى من فداى راز و نياز شبانه اش

باللَّه كه با شهادت تاريخ، كس نديد

آن حق كُشى كه فاطمه ديد از زمانه اش

مى خواست تا كناره بگيرد ز ديگران

دلگير بود و كلبه احزان، بهانه اش

تا شِكوه ها ز امّت بى مهر سر كند

ديدند سوى قبر پيمبر، روانه اش

طى شد هزار سال و، گذشت زمان نبرد

گرد ملال از در و ديوار خانه اش

افروختند آتش بيداد آن چنان

كآمد برون ز سينه زهرا زبانه اش

آن خانه اى كه روح الامين بود مَحرمش

يادآور هزار غمست آستانه اش

گلچين روزگار از آن گلبن عفاف

بشكست شاخه اى كه جدا شد جوانه اش!

شرم آيدم ز گفتنش، اى كاش مى شكست

دستى كه ماند بر رخ زهرا نشانه اش!

تنها نشد شكسته دل از ماتمش، على

درهم شكست چرخ وجود استوانه اش

محمّد جواد غفور زاده

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo