شهید آوینی

 

پیش بینی حاج صادق از پرکشیدنش در دهه فجر+تصاویر


..این روزها که مسئولین شما وقتی برای جانبازان شیمیایی ندارند ما مجبوریم خودمان از آنها پرستاری کنیم، خودمان....این دیگه عکس های آخرته، هر چه دوست داری بگیر که همین روزها تا دهه فجر باید امانتی خدا را تحویلش بدهم....
 

 آنچه خواهید خواند، روایت عیادت و سرکشی سردار شهید صادق مکتبی از همرزم جانبازش؛ حاج صادق روشنی است. پرستویی که پای سکوی پرواز بیمارستان به انتظار نشسته تا اذن پریدن بگیرد و به قافله عاشورائیان بپیوندد. پرستویی که خودش گفته تا دهه فجر امسال پرواز خواهد کرد و به برادرش که در شب اربعین حسینی در کربلای ایران، حنجره اش تیر دو زمانه خورد و به شهادت رسید، خواهد پیوست:

این روزها حاج صادق روشنی و علی امانی روی تخت بیمارستان بقیه الله تهران خوابیده اند. ناگهان من خودم را آنجا دیدم، همه جا پر از مه غلیظ بود به طوری که نمیشد چهره را به خوبی تشخیص داد، ظاهرا گم شده بودم، دنبال راه بودم که احساس کردم لحظه ای نوری تابید و از سمتی که نور می تابید مه رقیق شد، تختی را دیدم که کپسول اکسیژنی در کنارش بود، همین که خواستم به سمتش بروم احساس کردم همراهی دارد، شعله امید در من فروزان شد،بالاخره رهایی نزدیک بود.

نزدیک شدم که راه را بپرسم، همانطور که پیش میرفتم به این دو (تخت و همراه) نگاه میکردم، به خود گفتم نزدیک تر نروم تا خلوتشان را بهم نزنم ولی بعد گفتم نه ، نمیشود در گمراهی ماند بایداز اینجا خلاص شوم.

رفتم و با جوان همراه بیمار سلام و احوالپرسی کردم، نشناختم، نگاهش آشنا بود ولی به جا نیاوردم، نگاهی هم به بیمار کردم با تعجب حاج صادق روشنی را دیدم.

حاج صادق همان مرد عارف گلستانی بود که اثرات شیمیایی وجودش این روزها بدن او را به تخت بیمارستان گره زده. سخت در تعجب بودم.

پرسیدم شما با حاج صادق روشنی نسبتی دارید، لبخندی زد و گفت:«تو مرا نمی شناسی، من دوستش هستم مکتبی، «صادق مکتبی».

بی توجه به آنچه گفت، گفتم: «برای خروج از این جا راهی هست؟»

گفت:« آری ولی باید بصیر شوی...»

مکثی کرد، نحوه حرف زدنش یک جوری بود، لحظه ای فکر کردم تازه فهمیدم ، با ذوق گفتم: « شما سردارمکتبی هستید، درست است؟»

لبخندی زد و بعد گفت:« سردار خودتی من صادق مکتبی هستم، دوست آقای روشنی و الآن آمده ام به ایشان سری بزنم، همین.»

گفتم: « پس چرا اینجا این همه خلوت است؟

چرا شما تنها هستید، غلامعلی که دامادتان است چرا ایشان نیامد، از برادرانتان، دوستانتان کسی نیست.»

چهره درهم کشید و به درون خود فرو رفت. بعد ادامه داد:«غلام نسایی ...خدا حفظش کند، تو دوست اونی، درسته. راستش این دوست تو آنقدر ...»

دوباره لحظه ای سکوت کرد و بعد: «نمی خواهم زیاد رسانه ای شوم، .....»

حرفش را نیمه کاره تمام کرد و دیگر ادامه نداد.

پرسیدم از حاجی ما چه خبر گفت: «برو از علی امانی بپرس، این روزها که مسئولین شما وقتی برای جانبازان شیمیایی ندارند ما مجبوریم خودمان از آنها پرستاری کنیم، خودمان....»

علی امانی همان نوجوان سیزده ساله دیروز است که سالها دوشادوش حاج حسین بصیر دوید و درست زمانی که پیک یارسول ص بود خود را غرق در آتش عشق یافت و آلوده شد به شیمیایی، اکنون هم بسترش تخت بیمارستان است.

ته دلم یه جوری شده بود هم شادی بود و هم غم، گفتم: «من چه کنم؟» از آن نگاه های معنا دار به من انداخت که «اگر تکلیف را نمیدانی پس چطور کار میکنی، سست نشو، همین راه را برو به حاجی میرسی، فقط کمی سخت است همین، دل غمین نباش، شما هم بروید ما میمانیم،البته مراقبتان هم هستیم،ولی در مسائل فردی خودتان باید خودتان را بسازید، ما بقی با ما، شما دستان ما شوید و دستان ما را رها نکنید.»

کنارشان روی زمین نشستم و لحظه ای به چرخ های تخت حاج صادق خیره شدم و چشمانم را بستم ، وقتی آنها را باز کردم در اتاقم بودم و تازه صبح شده بود و در من فقط تب مانده بود و یاد آشنایی حاجی بصیر ، شهیدمکتبی ، حاج صادق روشنی ، علی امانی و آقای نسائی .

پانوشت:

* این داستان نیست خوابی است که شب گذشته دیدم و مرا از این روزهای یکنواخت خوابیدن به بیمارستان بقیه الله تهران کشاند و کسانی که پای سکوی پرواز بیمارستان به انتظار شسته اند تا اذن پریدن بگیرند.

نویسنده: هادی لاغری فیروزجائی/ وبلاگ نقطه رهائی

...................................................


حاج صادق وعده اش را برای پرستو شدن، دهه فجر اعلام نمود

جانباز محقق،غلامعلی نسائی در سایت دیار رنج خود می نویسد: حاج صادق روشنی ؛ جانباز شیمیائی قصه قشنگی دارد شنیدنی... کتاب زود پرستو شو بیا حکایت حاج صادق است از روزهای جنگ تا سفری به کشور سوئیس و استکبار ستیزی اش. داستان ما با حاج صادق امروز از این جا آغاز می شود که وقتی هادی لاغری فیروزجائی وبلاگ نقطه رهائی، این پست وبلاگ را گذاشت، .... دلم حسابی از همه روز های سخت زندگی هوای حاج صادق را گرفت، عصر دیروز زنگ زدم به حاج صادق که فردا صبح ساعت ده مزاحمت می شویم، حاج صادق که همیشه خدا آنلاین است، گفت قدمتان آسمانی، سری به دوستان حفظ آثار زدم، برادر خوب مان جناب آقای محمد تقی ملکش؛ مدیرکل حفظ آثار گلستان، مشتاقانه پذیرفت که سری به حاج صادق بزنیم که این روزها تازه از بیمارستان بقیه الله تهران مرخص شده، احوالی جویا بشویم. حاج صادق مثل همیشه با روئی خوش ما را پذیرفت، و چند کلامی پای دلش نشستیم، ماجرای شهید مکتبی را که به پرستاری اش از بی غیرتی مسئولین آستین بالا زده گفتیم و مطلب نقطه رهائی را به او تقدیم کردیم که اشک مان را در آورد.

 


 

حاج صادق از شب های سخت بیمارستان بقیه الله و سرفه های نیمه شب بچه های جانباز گفت و از عمق غربتشان در تنهائی و ....

آخر مجلس حاج صادق گفت: این دیگه عکس های آخرته، هر چه دوست داری بگیر که همین روزا تا دهه فجر باید امانتی خدا تحویلش بدهم. خندیم و گفتم: دلم گواهی میده که حاجی تو همین روزا پرستو خواهی شد.

حاج صادق وعده اش را برای پرستو شدن، و پروازش را دهه فجر اعلام نمود. ما منتظریم که کی صادق پرستو بشود... کتاب زود پرستو شو بیا، اولین بخش آن، بنام نخستین قربانی؛ سرگذشت این مرد عارف گلستانی است، حاج صادق برادری دارد بنام محسن روشنی که در شب اربعین حسینی در جبهه از ناحیه حنجره تیر دو زمانه می خورد و گلوله در نای منفجر شده و محسن پرستو شده و به وصال خویش می رسد، حاج صادق می گوید محسن نماینده ماست، در بهشت..

و اکنون صادق،  عزم سفر دارد...

 
 

منبع:رزمندگان شمال

 

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo