شهید آوینی
 
از نبرد در سنگرهای خاکی جبهه تا زندگی در گاراژ

سید هاشم حسینی جانباز دوران دفاع مقدس به همراه همسر و دو دخترش داخل یک گاراژ در حومه تهران زندگی می‌کنند! براستی چه کسی مسئول است؟ و آیا اکنون پس از گذشت نزدیک به دو دهه از پایان جنگ ، هنوز زمان آن نرسیده است که این اسطوره‌های غیرت و مردانگی سامانی بگیرند؟

اولین بار که شنیدیم جانبازی در یک گاراژ کنار جاده زندگی می کند باورنکردیم ، برای بررسی صحت خبر به محل سکونت این خانواده رفتیم. وقتی مقابل در گاراژ ایستادیم ، تردید داشتیم که آیا درست آمده‌ایم یا نه؟ آیا در اینجا و در جاده بین راه که اطرافش مغازه های مکانیکی، تعویض روغنی و گاراژهای مختلف است جانبازی به همراه زن و فرزندانش زندگی می کند؟

«آرزو دلاوری» همسر جانباز سید هاشم حسینی در را به رویمان باز کرد و از اینکه کسی به دیدنشان آمده بسیار خوشحال شد. از در کوچکی در گوشه سمت راست گاراژبه منزل جانباز حسینی وارد شدیم.  

سید میان بستر چنان در خواب بود که گویی سالها نخوابیده است. به گفته خانم دلاوری  آقاسید با داروهای اعصاب و روانی که می خورد بیدار شدنش با کرام الکاتبین است و اگر بی خوابی به سراغش بیاید ممکن است چهار شب نخوابد.

به دلیل شرایط جسمی جانباز سید هاشم حسینی اولین بار نتوانستیم گفتگویی با او داشته باشیم و تنها با همسرش صحبت کردیم. هرچند که با توضیحات خانم دلاوری مبنی بر اینکه همسرش نمی خواهد مشکلات و مسائلی را که دارند دیگران متوجه شوند، امیدی نداشتیم که بتوانیم با جانباز مصاحبه ای داشته باشیم. همسرش می گفت: اصلاً نمی خواهد در مورد مشکلاتمان صحبت کند. آقاسید با هیچ کس در مورد مشکلات جسمی و روحی و وضعیت زندگیمان و برخوردهای بنیاد شهید و امور ایثارگران صحبت نمی کند. او یک مرد است و غرورش اجازه نمی دهد که دیگران از شرایط سختی که زن و فرزندش در آن به سر می برند مطلع شوند. اگر بداند که من با شما درمورد مجروحیت و شرایط زندگیمان صحبت می کنم ناراحت می شود چون می گوید فایده ای ندارد تنها اجر این کار از بین می رود.

نکته قابل تأمل آنکه ما بدون اینکه بدانیم سید هاشم در کجا و در چه تاریخی مجروح شده است به منزل وی رفتیم و در آنجا متوجه شدیم که آن روز دقیقاً روزی است که هجده سال پیش آقاسید جانباز شده است.

با توجه به ذهنیتی که از شرایط روحی و جسمی جانباز حسینی داشتیم بار دیگر برای گفتگو با او به گاراژ محل سکونتش رفتیم. و در این فکر بودیم که آیا این بار آقاسید حال مساعدی دارد؟ آیا ما را می پذیرد وگفتگو می کند؟

سید هاشم حسینی که در هجده سالگی و در ابتدای جوانی جانباز شده است ، با گشاده رویی از ما استقبال کرد و به سوال‌هایمان پاسخ داد . گفتگویمان را از چگونگی مجروحیت وی در دوران دفاع مقدس شروع کردیم:

آقای حسینی در کجا و در چه سالی مجروح شدید؟

حدود هفده سالم بود که داوطلبانه به جبهه رفتم. تازه دوره آموزشی را تمام کرده بودم که به کردستان اعزام شدم. به همراه یکی از دوستانم به نام قاسم که به شهادت رسید به منطقه پنجوین عراق برای گشتی رزمی رفته بودم که عراقی ها ما را گرفتند.من هم شب در اولین فرصت فرار کردم.قاسم هم فرار کرده بود من او را ندیدم که فرار کند ولی او مرا دیده بود که یک دفعه در آن تاریکی شنیدم یکی می گوید سید سید ومتوجه شدم قاسم مجروح شده و با نور منورهای عراقیها او را پیدا کردم.او را بر دوشم گذاشتم وبه قول معروف پشت به دشمن و رو به میهن فرار کردیم( می‌خندد)عراقیها تیر اندازی می کردند وقاسم مدام می گفت آخ آخ و من می گفتم رسیدیم. من فکر می کردم این تکانهایی که قاسم می خورد به خاطر درد است در حالیکه عراقیها از پشت

تیرهایی که با سیمینوف و قناسه می زدند به این بنده خدا می خورد . اصلا نمی فهمیدم که خودم هم مجروح شدم یکی از این تیرها خورده بود به مچ پایم و داخل پوتین قسمتی از پاهایم متلاشی شده بود.اما من فکر می کردم یک ریگ داخل پایم هست و وقتی در گل ها و خاکها افتادم تازه متوجه دستهای خشک شده قاسم دور گردنم شدم.

آنقدر از پاهایم خون آمده بود که بی هوش شدم و وقتی مرا پیدا کردند فکر می کردند که شهید شده ام و مرا شکلات پیچ در سردخانه سنندج گذاشتند وگفتند خدابیامرزدش این هم سهمیه تهران.بعداً متوجه شدند که پلاستیکی که دور من پیچیده بود بخار کرده و من زنده هستم و از زیر بازو سوراخی ایجاد کردند تا خون تزریق کنند و48ساعت در خط به این صورت بودم.کاش مرده بودم مرگ خیلی چیز خوبی است. بعد از این جریان بود که عراق حلبچه را بمباران شیمیایی کرد.

مشکل اعصاب و روان تان چیست ؟

نمی دانم چرا نمی توانم بخوابم و چرا دچار حملات عصبی می شوم.یکبارقبل از مجروحیت پایم در منطقه کوهستانی کردستان، عراقی ها توپ فرانسوی زدند که باعث پاره شدن پرده گوش سمت چپم شد و دیگر گوش چپم شنوایی ندارد.نظامی ها یا بچه های رزمنده می دانند توپ فرانسوی چه امواجی ایجاد می کند حالا در نظر بگیرید نزدیک ما و در کوهستان این توپ را زده اند و می تواند چه آثاری داشته باشد.

داروهایی می خورم که فیل را از پا در می آورد . هر کسی بخورد بی هوش می شود اما من وقتی می خورم  انگار نه انگار . تمام شب را بیدار می نشینم.دکتر می گوید دیگر نمیدانیم چه دارویی به تو بدهیم!

چندبار عمل کرده اید وبا این در مانها الان می توانید راه بروید؟

دقیقا حضور ذهن ندارم اما بیش از 5-4بارعمل کرده ام.الان ماهیچه پای راستم حس وعصب ندارد و از گوشت بدنم پیوند زده اند.اما استخوانها حس دارد.قبلاً «واگنر» داخل پاهایم بود که شبی یک میل از این پیچها را می چرخاندم و تمام ماهیچه،رگ و پی و پوست از کمر تا نوک شصت پایم کشیده می شد و درد زیادی داشت.چون پاهایم تا زانو یکی است اما از زانو به پایین پای راستم کوتاهتر از پای چپم است.عملهای زیادی انجام داده ام و حدود یکماه پیش«پلاتین»داخل پاهایم بود که پزشکان آنرا خارج کردند.به قول معروف چینی که شکست مثل اولش نمی شود.توکلمان به خداست.

چرا دراینجا زندگی می کنید؟

در شرکت آب اسلامشهر راننده بودم ابتدا راننده ماشینهای 48-24بودم و به بچه هایم می رسیدم اما حدود چهارسال پیش راننده دستگاه های سنگین شدم که این ماشینها مثل ماشینهای معمولی کمک فنر ندارد و روی باد لاستیک تمام هیکل آدم را بالا می پراند و بعد از آن کمردرد شدید گرفتم که دیگر نتوانستم نه کار کنم و نه روی پاهایم بایستم .حتی دوستانم در حراست شرکت آب می

گویند بیا و اینجا بنشین و کار کن اما بخاطر وضعیت اعصاب و روان کشش مسائل حراست را هم ندارم. گاهی می شد که یک زن بیوه با چند بچه یتیم که درآمدی هم ندارد به شرکت مراجعه می کرد و از قیمت بالای قبض آب شکایت می کرد و من نمی توانستم تحمل کنم و با دوستانم پول روی هم می گذاشتیم و قبض آب منزل این زن را می دادیم . اعصاب دیدن چنین چیزهایی را ندارم.گفتم اگر اینجا را هم نگیرم از دستم می رود و آواره می شویم. 

من نمی دانم مسئول بنیاد این منطقه روزی چند بار از این جاده رد می شود نمی تواند بیاید بگوید سید چطوری؟حتی مردگان چشم انتظار کسی هستند که به سراغشان بیاید و فاتحه ای بفرستد چه برسد به مریض که یک سلام و احوال پرسی دوستان در روحیه او می تواند چه تأثیری داشته باشد؟خود این افراد اگر یک خرده شیشه داخل پایشان برود چه کار می کنند آنوقت تصور کنید ما چه می کشیم.تا حالا کدام یک از مسولین بنیاد به خانه های ما آمده اند؟

وقتی می گوییم چرا درصد ما را کم کرده اید می گویند،خدا را شکر که شما 10-15 درصد سلامتی تان را بدست آورده اید!آیا پایی که له شده جایش سبز می شود؟

درد زیاد است.اصلا در این مورد هیچی نگویم بهتر است من دوست ندارم در این مورد زیاد صحبت کنم چون خودم رفتم.ما به خاطر این خاکمان و اسلام و ناموسمان رفتیم.

مهر : هرچه اصرار کردیم آقا سید بیش از این چیزی نگفت . همین گفتگو را هم فقط بخاطر اینکه برای بار دوم به آنجا رفته بودیم ، انجام داد .  گفتگو با همسر این جانباز شاید وضعیت زندگی او را بیشتر نشان دهد .

---همسر جانباز اعصاب و روان از زندگی خانواده‌اش در گاراژ می‌گوید---

منبع:گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo