بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram
  ديدار مسئولان نظام به مناسبت مبعث حضرت رسول اعظم (ص)

09/ 05/ 87

بسم ‏اللَّه الرّحمن الرّحيم‏

اين عيد بزرگ و همگانى را به همه‏ى حق‏طلبان و آزادى‏خواهان عالم و به امت بزرگ اسلامى و به ملت عزيز و مؤمن ايران و به شما حضار محترم و برادران و خواهران عزيز تبريك عرض ميكنم.

يادآورى بعثت به معناى يادآورى يك حادثه‏ى تاريخى نيست - اين آن نكته‏اى است كه ما بايد در مواجهه‏ى با اين حادثه‏ى بزرگ و اين خاطره‏ى ارجمند بشرى و انسانى هميشه به ياد داشته باشيم - بلكه تكيه‏ى بر اين خاطره‏ى پرشكوه در حقيقت تكرار و مرور يك درس فراموش نشدنى است در درجه‏ى اول براى خود امت اسلامى؛ چه آحاد امت، چه برجستگان و نخبگان امت - سياستمداران، دانشمندان، روشنفكران - و در درجه‏ى بعد براى همه‏ى آحاد بشريت. اين، تكرار يك درس است، تكرار يك سرمشق است، يادآورى يك حادثه‏ى درس آموز است.

ابعاد اين حادثه بسيار متنوع است كه حقيقتاً اگر كسى بخواهد با بيان رسا - ولو به طور اجمال - جوانب مسئله‏ى بعثت را بيان كند، بايد كتابها نوشته شود و ساعتها سخن گفته شود؛ ليكن همان‏طور كه انسان يك نگاه ابتدائى به اين حادثه ميكند، درسهاى متعددى را فرا ميگيرد. شما ملاحظه كنيد پيغمبر اكرم با اين پيامى كه جامع همه‏ى نيازهاى بشر براى كمال بود، در جامعه‏اى ظهور كرد و دعوت خود را آغاز كرد كه هيچيك از آن كمالات مطلوب در آن جامعه وجود نداشت.

پيغمبر، پيامبر علم بود، در آن جامعه علم نبود؛ پيامبر عدل بود، در آن جامعه رايحه‏اى از عدالت به مشام نميرسيد و قدرتمندان، زورمندان، رؤساى زورگو بر جان و مال مردم مسلط بودند. پيامبر اخلاق و مدارا و گذشت و انصاف و محبت بود، در آن جامعه اين چيزها به تمام معنا قحط بود؛ يك جامعه‏ى خشن، زورگو و زور شنو، دور از اخلاق و معنويت، دور از علم، دلبسته‏ى به هواهاى نفسانى، به عصبيتهاى جاهلى، به غرورهاى بى مورد و بيجا.

در يك چنين فضاى متحجر و دشوارى، در يك چنين سنگستان بى آب و علفى اين نهال روئيد، سيزده سال در اين شرائط سخت رشد كرد و اين سيزده سال منتهى شد به ايجاد يك حكومت؛ تشكيل يك جامعه بر مبناى علم و عدل و توحيد و معنويت و اخلاق و كرامت. ذلت را تبديل به عزت كرد؛ وحشيگرى را تبديل به اخوت كرد؛ عصبيت را تبديل به مدارا و تعقل كرد؛ جهل را تبديل به علم كرد؛ يك قاعده‏ى مستحكمى، يك شالوده‏ى متينى به وجود آورد كه بر اساس آن شالوده‏ى محكم، قرنها مسلمانان توانستند بر قله‏ى مدنيت عالم مسلط شوند و قله‏هائى را خودشان به وجود بياورند كه در تاريخ بشريت سابقه نداشت.

ده سال هم دوران اين حكومت بيشتر طول نكشيد. شما ببينيد سيزده سال به اضافه‏ى ده سال در عمر ملتها چقدر هست؛ مثل يك لحظه است، مثل يك ساعتِ گذراست. در يك چنين فاصله‏ى كوتاهى يك حركت عظيمى به وجود آمد كه ميشود گفت تاريخ را به دو قسم منقسم كرد: قسمِ قبل از اسلام و قسمِ بعد از اسلام. انسانيت را به پيش برد، پايه‏هاى اخلاق را مستحكم كرد، درسهاى فراموش‏نشدنى را براى بشر به يادگار گذاشت؛ عظمت بعثت را از اين ديدگاه شما نگاه كنيد.

آنچه كه اين موفقيتها را تضمين كرد، البته عناصر در هم تنيده‏ى بسيارى است؛ اما در درجه‏ى اول آن عنصر مستحكم باثباتى كه سرشار بود از معنويت، از صفا و از معرفت به پروردگار و اتكاء به خدا، وجود خودِ پيغمبر است. پيغمبر اكرم داناترين و خردمندترينِ مردم مكه بود، قبل از اينكه به نبوت برسد؛ كريم‏ترين و شريف‏ترين و بااخلاق‏ترينِ مردم آن منطقه بود، قبل از اينكه به نبوت برسد.

در ميان آن مردم اين انسان برجسته مورد لطف الهى قرار گرفت و اين بار بر دوش او نهاده شد؛ چون خدا او را آزموده بود. خدا بنده‏ى خود را ميشناخت و ميدانست كه اين بار را بر دوش چه كسى ميگذارد، و پيغمبر ايستاد. اين ايستادگى، اين استقامتِ همراه با معرفت عميق به آن هدفى كه به سوى آن حركت ميكند و آن راهى كه آن را ميپيمايد، پشتوانه‏ى همه‏ى پيشرفتهاى پيغمبر و پشتوانه‏ى شكوفائى اين حركت عظيم شد. بله، حق پيروز است، اما بشرطها؛ شرط پيروزى حق، دفاع از حق است. شرط پيروزى حق، ايستادگى در راه حق است.

وقتى كه در مرحله‏ى اول بعثت، بعد از آنى كه با گذشت سه سال يا بيشتر - كه دعوت پنهانى بود، مخفى بود - پيغمبر توانسته بود سى، چهل نفر را مسلمان بكند، بعد امر الهى آمد كه: «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين. انّا كفيناك المستهزءين»؛ علنى كن، برو توى ميدان، پرچم را به دست بگير و كار را علنى كن. پيغمبر آمد وسط ميدان و قضايائى كه شنيده‏ايد. بزرگان و صناديد قريش و زرمندان و زورمندان آن جامعه به خود ترسيدند و لرزيدند. اولين كارى كه كردند، تطميع آن بزرگوار بود. آمدند پيش جناب ابى‏طالب گفتند كه اين برادرزاده‏ى تو اگر رياست ميخواهد، ما رياست مطلق خودمان را به او ميدهيم؛ اگر ثروت ميخواهد، آنقدر به او ثروت ميدهيم كه از همه‏ى ما ثروتمندتر بشود؛ اگر مايل است پادشاهى كند، ما او را به عنوان پادشاه خودمان انتخاب ميكنيم. بگوئيد از اين حرفهائى كه ميزند، دست بردارد. جناب ابى‏طالب كه بر جان پيغمبر ميترسيد و از توطئه‏ى آنها بيمناك بود، پيش پيغمبر آمد و گفت بزرگان مكه اين پيغام را دادند؛ شايد نصيحت كرد، توصيه كرد كه حالا شما هم يك خرده‏اى كوتاه بيائيد؛ اين ايستادگى به اين اندازه ديگر چرا؛ لازم نيست. پيغمبر فرمود: «يا عمّ! واللَّه لو وضعوا الشّمس فى يمينى و القمر فى شمالى لاعرض عن هذا الامر لا افعله حتّى اظهره اللَّه او يذهب بما فيه»؛ عموجان! اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند، ماه را در دست چپ من بگذارند، براى اينكه من از اين هدف دست بكشم، سوگند به خدا اين كار را نميكنم؛ تا وقتى يا خدا ما را پيروز كند يا همه‏ى ما از بين برويم.

بعد در روايت دارد كه «ثمّ اغرورقت عيناه من الدّمع»؛ چشم مبارك پيغمبر لبريز اشك شد و از جا بلند شد. ابوطالب اين ايمان، اين استقامت را وقتى كه ديد، منقلب شد و گفت: «يابن اخى اذهب و قل ما احببت»؛ برو هركارى كه ميخواهى بكن؛ هدفت را دنبال كن. «واللَّه لا اسلّمنّك بشى‏ء»؛ سوگند به خدا من تو را با هيچ چيز عوض نميكنم. اين ايستادگى، ايستادگى مى‏آفريند. اين استقامت از پيغمبر، ريشه‏ى استقامت را در ابوطالب مستحكم ميكند. اين پايبندى به هدف، نترسيدن از دشمن، طمع نورزيدن در آنچه كه در دست دشمن است، دل نبستن به امتيازى كه دشمن ميخواهد بدهد در مقابل متوقف كردن اين راه، ايستادگى مى‏آفريند، آرامش به وجود مى‏آورد، اعتماد به راه و به هدف و به خدائى كه اين هدف متعلق به اوست، به وجود مى‏آورد. لذا سى، چهل نفر بيشتر نبودند. همين سى، چهل نفر در مقابل آن همه مشكلات، آن همه دشواريها ايستادند و روز به روز زياد شدند. روز به روز در مكه ميديدند كه با عمار چه ميكنند، با بلال چه معامله‏اى ميشود، سميه و ياسر چه جور زير شكنجه قرار ميگيرند و شهيد ميشوند؛ اينها را ميديدند، در عين حال ايمان مى‏آوردند. پيشرفت حق اينجورى است. صرفاً در حالت آسايش، در حالت امن و امان پرچم حق را بلند كردن و پاى آن سينه زدن، حق پيش نميرود. حق آن وقتى پيش ميرود كه صاحب حق، پيرو حق، در راه پيشرفت حق از خود استقامت و استحكام نشان بدهد.

آيه‏ى قرآن ميفرمايد: «محمّد رسول اللَّه و الّذين معه اشدّاء على الكفّار رحماء بينهم». اشداء بر كفار معنايش اين نيست كه با كفار دائم در حال جنگند. اشداء، شدت، يعنى استحكام، استوارى، خورده نشدن. يك فلزى زنگ ميزند، خورده ميشود، پوك ميشود، از بين ميرود؛ يك فلز هم قرنهاى متمادى كه بگذرد، دچار خوردگى و زنگ‏زدگى و پوسيدگى و پوكى نميشود. اشداء يعنى اين. شدت يعنى استحكام. استحكام يك وقت در ميدان جنگ است، يك جور بروز ميكند؛ يك وقت در ميدان گفتگوى با دشمن است، يك جور بروز ميكند. شما ببينيد پيغمبر در جنگهاى خود، آنجائى كه لازم بود با طرف خود و دشمن خود حرف بزند، چه جورى حرف ميزند. سرتا پاى نقشه‏ى پيغمبر استحكام است؛ استوار، يك ذره خلل نيست. در جنگ احزاب پيغمبر با طرفهاى مقابل وارد گفتگو شد، اما چه گفتگوئى! تاريخ را بخوانيد. اگر جنگ است، با شدت؛ اگر گفتگو است، با شدت؛ اگر تعامل است، با شدت؛ با استحكام. اين معناى اشداء على الكفار است.

رحماء بينهم، يعنى در بين خودشان كه هستند، نه؛ اينجا ديگر خاكريز نرم است، انعطاف وجود دارد؛ اينجا ديگر آن شدت و آن صلابت نيست. اينجا بايد دل داد و دل گرفت. اينجا بايد با هم با تعاطف رفتار كرد.

همان ايستادگىِ اول بعثت، منجر ميشود به استقامت عجيب سه سال در شعب ابى‏طالب. شوخى نيست؛ سه سال در يك دره‏اى در مجاورت مكه، بدون آب، بدون گياه، در زير آفتاب سوزان. پيغمبر، جناب ابى‏طالب، جناب خديجه، همه‏ى مسلمانها و همه‏ى خانواده‏هايشان توى اين تكه - شكاف كوه - زندگى كردند. راه هم بسته بود كه براى اينها غذا نيايد، خوراك نيايد. گاهى در ايام موسم - كه بر طبق سنن جاهلى آزاد بود، يعنى جنگ نبود - ميتوانستند داخل شهر بيايند، اما تا ميخواستند جنسى را در دكانى معامله كنند، ابوجهل و ابولهب و بقيه‏ى بزرگان مكه به نوكرها و فرزندان خودشان سفارش كرده بودند كه هر وقت آنها خواستند جنسى را بخرند، شما وارد معامله شويد، دو برابر پول بدهيد، جنس را شما بخريد و نگذاريد آنها جنس بخرند. با يك چنين وضعيت سختى سه سال را گذراندند. اين شوخى است؟

آن استقامت اوّلى، آن عمود مستحكم اين خيمه، آن دل متوكل على اللَّه است كه چنين استقامتى را در فضا به وجود مى‏آورد كه آحاد صبر ميكنند. شب تا صبح بچه‏ها از گرسنگى گريه ميكردند كه صداى گريه‏ى بچه‏ها از توى شعب ابى‏طالب به گوش كفار قريش ميرسيد و ضعفاى آنها هم دلشان ميسوخت؛ اما از ترس اقويا جرئت نميكردند كمك كنند. اما مسلمان كه بچه‏اش در مقابلش پرپر ميزد - كه چقدر در شعب مردند، چقدر بيمار شدند، چقدر گرسنگى كشيدند - تكان نخورد. اميرالمؤمنين به فرزند عزيزش محمد بن حنفيه فرمود: «تزول الجبال و لا تزل»؛ كوهها ممكن است تكان بخورند؛ از جا كنده شوند؛ تو از جا كنده نشو. اين همان نصيحت پيغمبر است؛ اين همان وصيت پيغمبر است. اين است راه برخاستن امت اسلامى؛ بعثت امت اسلامى اين است. اين درس پيغمبر به ماست. بعثت اين را به ما تعليم ميدهد.

صرف اينكه بنشينيم، بگوئيم آيه‏اى نازل شد و جبرئيلى آمد و پيغمبر مبعوث به رسالت شد و خوشحال بشويم كه كى ايمان آورد و كى ايمان نياورد، مسئله‏اى را حل نميكند. مسئله اين است كه ما بايد از اين حادثه - كه مادر همه‏ى حوادث دوران حيات مبارك پيغمبر است - درس بگيريم. همه‏ى اين بيست‏وسه سال درس است.

من يك وقت به بعضى دوستان گفتم زندگى پيغمبر را ميلى مترى بايد مطالعه كرد. هر لحظه‏ى اين زندگى يك حادثه است؛ يك درس است؛ يك جلوه‏ى عظيم انسانى است؛ تمام اين بيست‏وسه سال همينجور است. جوانهاى ما بروند تاريخ زندگى پيغمبر را از منابع محكم و مستند بخوانند و ببينند چه اتفاقى افتاده است. اگر شما مى‏بينيد امتى به اين عظمت به وجود آمد - كه امروز هم بهترين حرفها، بهترين راهها، بزرگترين درسها، شفابخش‏ترين داروها براى بشريت توى همين مجموعه‏ى امت اسلامى است - اين جور به وجود آمد، گسترش پيدا كرد و ريشه‏دار شد. والّا صرف اينكه حق با ما باشد، ما پيش نميرويم؛ حق همراه با ايستادگى. اميرالمؤمنين - بارها من اين جمله را از آن بزرگوار نقل كردم - در جنگ صفين فرمود: «لا يحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر». اين پرچم را كسانى ميتوانند بلند كنند كه اولاً بصيرت داشته باشند، بفهمند قضيه چيست، هدف چيست؛ ثانياً صبر داشته باشند. صبر يعنى همين استقامت، ايستادگى، پابرجائى. اين را ما بايد از بعثت درس بگيريم.

امام عزيز ما رشحه‏اى از آن چشمه‏ى فياض بود كه توانست اين بساط عظيم را در دنيا راه بيندازد. امام هم قلبش پر بود از ايمان به راه خود. همان طور كه فرمود: «آمن الرّسول بما انزل اليه من ربّه و المؤمنون كلّ آمن باللَّه و رسله و ملائكته». خود پيغمبر اول مؤمن بود.

در انقلاب ما خود امام بزرگوار، اول مؤمن به اين راه بود و از همه قلبش سرشارتر بود از ايمان به اين راه و اين هدف؛ ميفهميد، ميدانست دارد چه كار ميكند؛ عظمت كار را ميفهميد، الزامات اين كار را هم ميفهميد كه اولين الزام اين كار اين بود كه با توكل به خدا در اين راه محكم بايستد. محكم ايستاد. جوانان اين ملت هم با ايستادگى او ايستادگى پيدا كردند؛ آحاد اين مردم هم وقتى كه اين چشمه‏ى صبر و سكينه لبريز شد و سرازير شد، آنها را فرا گرفت. آنها هم «هو الّذى انزل السّكينة فى قلوب المؤمنين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم» شدند. اين سكينه وقتى كه بر دل انسانها نازل ميشود، ايمان انسان زياد ميشود. بعد ميفرمايد: « وللَّه جنود السّماوات و الأرض». از چه ميترسيد؟ سپاه زمين و آسمان مال خداست. با خدا باش، اين سپاه زمين و آسمان مال شماست؛ در اختيار شماست. اين سنتهاى الهى است.

ببينيد خداى متعال در آنِ واحد دو چيز را آفريده است: يكى اين عالم آفرينش را، با همه‏ى قوانينش، با همه‏ى سننش. يكى قواعد شريعت را؛ دين مردم را، راهنمائى زندگى مردم را. اين دو تا را با هم آفريده؛ اينها با هم منطبقند. اگر شما طبق قوانين الهى - يعنى آن اراده‏ى تشريعى حق - عمل كرديد، زندگى شما و رفتار شما منطبق با قوانين آفرينش ميشود؛ مثل يك كشتى‏اى كه در مسير باد دارد حركت ميكند، باد به او كمك ميكند؛ در جريان آب دارد حركت ميكند، جريان آب به او كمك ميكند.

سنن آفرينش به انسانى كه در اين راه حركت كند، كمك ميكند؛ منتها شرطش اين است كه شما حركت كنيد. ملت ايران حركت كرد، سنن آفرينش هم به او كمك كرد؛ قوانين طبيعى الهى به او كمك كرد. والّا كى‏ فكر ميكرد در قلب حساسترين نقطه‏ى عالم - يعنى خاورميانه - يكى از وابسته‏ترين حكومتها به استكبار جهانى - يعنى حكومت شاه؛ حكومت پهلوى - در بين جامعه‏اى كه بسيارى از روشنفكرانش، بسيارى از نخبگانش، دهها سال بود ذهنشان آلوده شده بود به تعليمات غربى و وسوسه‏هاى غربى و هواهاى نفسانى، ناگهان پرچم اسلام بلند بشود و اين جامعه امت اسلامى را به اسلام دعوت كند؟ كى‏ فكر ميكرد چنين چيزى ممكن است؟ اما شد.

اين معنايش اين است كه وقتى يك جماعتى، يك ملتى در اين راه حركت كنند، بادهاى موافق الهى - يعنى همان سنتهاى آفرينش - به اينها كمك ميكنند؛ پيش ميروند.

مسئله فقط مسئله‏ى ايران هم نيست؛ امروز دنياى اسلام بيدارى پيدا كرده است؛ آگاهى پيدا كرده است. يك روزى بود تصور ميشد هر چه كه قدرتمندان و قلدران و گردن‏كلفتهاى عالم - حالا در يك وضع آمريكا، در يك وضع شوروى سابق - بخواهند، همان خواهد شد و سياسيون چاره‏اى ندارند جز اينكه بر طبق ميل آنها رفتار كنند. امروز اين باور در بين ملتها كه اصلاً وجود ندارد، در بين سياستمداران و نخبگان سياسى هم بسيار اين باور ضربه خورده است. بايد ايستاد، بايد ايستادگى كرد.

من به ملت ايران، به پيروان بعثت محمدى (صلّى اللَّه عليه و اله) عرض ميكنم كه راه، همين ايستادگى است. نظام جمهورى اسلامى به تبعيت از امام بزرگوارش اين ايستادگى را انتخاب كرده است؛ ما از اين ايستادگى سود برديم و ضرر نكرديم. همه‏ى بلندگوهاى استكبار جمع شدند كه ملت ايران و دولت ايران و نظام جمهورى اسلامى را با انواع و اقسام استدلالها از پشتيبانى فلسطينى‏ها باز بدارند، ملت ايران قبول نكرد، بعد از اين هم قبول نميكنيم؛ ما از ملت فلسطين دفاع ميكنيم.

ملت فلسطين محق است؛ حق با اوست؛ مظلوم است. شرم باد بر آن مدعيان آزادى، مدعيان حقوق بشر كه بر اين همه ظلمى كه به اين ملت شده است، چشم ميبندند، باز ادعاى طرفدارى از حقوق بشر ميكنند؛ خجالت هم نميكشند. من تعجب ميكنم؛ در كجاى دنيا يك انسان منصف اگر فلسطينى‏ها يك اقليت بيگانه بودند توى كشورشان - نميگوئيم صاحبان كشور، فرض كنيد فلسطينى‏ها در سرزمين خودشان اقليتى بودند؛ مهاجرينى بودند كه به فلسطين آمده بودند - اين همه ظلم را نسبت به اينها تحمل ميكرد؟ خانه‏هايشان را خراب كنند، جوانهايشان را بكشند، مردانشان را زندان ببرند، دائم اينها را تهديد كنند، خانه‏هايشان را بمباران كنند، جلوى ارزاقشان را بگيرند، محاصره‏ى اقتصادى كنند، باغاتشان را خراب كنند، همه‏ى زندگى آنها را به هم بزنند. آن وقت آقاى بوش خجالت هم نميكشد، وامى‏ايستد ميگويد ما متعهد به آزادى هستيم! اين آزادى است؟! شرم باد بر شما! اين است طرفدارى از آزادى؟!

يك ملتى را اينجور زير فشار قرار بدهند، آن هم توى خانه خودش؟ آن وقت قدرتمندان عالم دائم از زورگو، از متجاوز، از قاتل، از تروريست حمايت كنند و به همه‏ى ظلمهائى كه به اين ملت ميشود، چشم ببندند و آخرش هم دربيايند كه «خود گوئى و خود خندى»، ما طرفدار آزادى هستيم! ما طرفدار فلان هستيم.

ملت ايران بيدارند؛ ملت ايران حقيقت را ميفهمند. طبيعت استكبار اين است كه اگر يك قدم عقب نشستيد، او يك قدم جلو مى‏آيد. هيچ كس گمان نكند كه با عقب‏نشينى در مقابل استكبار و عدول از مواضع صحيح و از حق صحيح و از داعيه‏ى صحيح، موجب ميشود كه استكبار خجالت بكشد؛ نجابت به خرج بدهد، بگويد خوب، حالا اينها يك قدم عقب نشستند، ما هم يك قدم عقب بنشينيم. چنين چيزى نيست.

شما يك قدم رفتيد عقب، او يك قدم مى‏آيد جلو؛ يك سنگر را خالى كرديد، او مى‏آيد آن سنگر را ميگيرد. امت اسلام بايد اينجورى به قضاياى خود نگاه كند. سياستمداران دنياى اسلام بايد با اين نگاه، به حوادث پيرامون خود نگاه كنند. ملت ايران ايستاده است؛ حرف حق خود را زده است. ما حرفمان كلمه‏ى توحيد است و توحيدِ كلمه. ما ميگوئيم فقط بنده‏ى خدا باشيم؛ بنده‏ى آمريكا نباشيم؛ بنده‏ى قدرتهاى زورگو و مستكبر و قلدر نباشيم؛ بنده‏ى فراعنه‏ى عصر نباشيم؛ بنده‏ى ابولهب‏ها و ابوجهل‏هاى اين زمان نباشيم. ابوجهل اين زمان كيست؟ ابوجهل كه مرد و رفت؛ امروز هم ابوجهل وجود دارد.

رگ رگ است اين آب شيرين و آب شور

بر خلايق ميرود تا نفخ صور

امروز هم ابوجهل در دنيا هست؛ امروز هم ابولهب هست؛ آتش‏افروزها، جاهل‏هاى بى‏مغز؛ از اينها امروز در دنيا هستند. ابوجهل‏هاى امروز را پيدا كنيد. ابوجهل‏هاى امروز، آنهائى كه بمب اتم ميسازند، همه‏ى دنيا را تهديد ميكنند، آن وقت به يك ملتى بى‏دليل گير ميدهند كه چرا شما انرژى هسته‏اى ميخواهيد پيدا كنيد؛ كه قبول هم داريم براى برق است، براى استفاده‏هاى صلح‏آميز است؛ اما چون اين توانائى را به شما ميدهد، ما نميگذاريم؛ حرف حضرات اين است. در مقابل اين زورگوها، در مقابل اين قلدرها، جاهل‏ها، حرف‏نفهم‏ها كه نه منطق سرشان ميشود، نه حرف ميفهمند؛ مثل اين داشها و لاتهاى بى‏مغز بى‏كله كه دائم به بازوى خودشان نگاه ميكنند، قدرت خودشان را اندازه ميگيرند، دائم عربده ميكشند، اگر چنانچه عقب‏نشينى كرديد، باختيد. ملت ايران اين را تجربه كرده است. تقريباً سى سال است كه ما با اين مسائل مواجه‏ايم؛ اما واقعاً پيش رفتيم؛ روى زمين پيش رفتيم.

امروز ملت ايران قابل مقايسه‏ى با ملت ايرانِ بيست سال قبل نيست و علمش، فناورى‏اش، تجربه‏اش، مهارتهاى گوناگونش، توسعه‏ى عظيم همه‏جانبه‏ى ملى و اجتماعى و اقتصادى و كشورى‏اش، نفوذ و اقتدارش در منطقه، قابل مقايسه‏ى با بيست سال پيش و بيست‏وپنج سال پيش نيست. اين، بر اثر همين استقامت است. اين درس بعثت است؛ اين را بايستى تك تك ما بدانيم و بفهميم؛ با تاريخ پيغمبر آشنا شويم؛ بدانيم كه آن روز بعثت نبى مكرم بود، امروز بعثت امت اسلامى است.

امروز امت اسلامى بايد احساس بعثت بكند؛ خود را مبعوث بداند؛ آگاهانه و با بصيرت حركت و اقدام كند؛ بر علم خود اضافه كند، بر توانائيهاى خود اضافه كند، بر انسجام ملى و انسجام بين‏الملل اسلامى خود اضافه كند. و بين ايشان توحيد كلمه خيلى مهم است.

اين پيام ملت ايران، پيام انقلاب اسلامى، پيام نظام جمهورى اسلامى است. و افق هم براى ما روشن است. به توفيق الهى ميدانيم چه كار داريم ميكنيم و ميدانيم هم به كجا خواهيم رسيد و ميدانيم هم كه راه رسيدن به آن نقطه، رفتن است؛ نه ايستادن و نه عقبگرد كردن.

اميدواريم خداى متعال اين ملت عزيز را از بركات بعثت پيغمبر برخوردار كند؛ امت اسلامى را روزبه‏روز عزتمندتر بكند؛ قلب مقدس ولى‏عصر (ارواحنافداه) را از ما شاد كند؛ روح مطهر شهدا و روح مطهر امام عزيز را از ما راضى كند.

 

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved