بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در ديدار اعضاى هيأت دولت‏‏‏

20/ 08/ 83

 بسم الله الرحمن الرحيم

مجلس انسى تشكيل شده است. ان‏شاءاللَّه دلها بيش از پيش و به‏طور روزافزون با يكديگر مأنوس باشند و از هم وحشت و گريز نداشته باشند. ان‏شاءاللَّه دلهاى ما از حقايقى كه هميشه در دسترس ماست - بخصوص در روزهاى بسيار پُربركت دهه‏ى آخر اين ماه - وحشت نداشته باشند و با آنها مأنوس باشند....

در سالهاى گذشته، هم در دولت قبلى و هم در دولت فعلى، ماه رمضان رسم ما بر اين بود كه از نهج‏البلاغه جمله‏يى بخوانيم و آن را مختصر شرح دهيم؛ امسال هم همين‏طور است و من چند جمله از جاهاى مختلف نهج‏البلاغه در باب ايمان انتخاب كرده‏ام كه عرض مى‏كنم. البته در سرتاسر كتاب شريف نهج‏البلاغه درباره‏ى ايمان مطالب بيشترى هست؛ منتها چون نسخه‏يى كه من هميشه دستم مى‏گيرم، چهارجلدى است كه در دو مجلد صحافى شده است و حدود سى، چهل سال است كه از آن استفاده مى‏كنم، لذا يكى از مجلدات را بايد انتخاب مى‏كردم و مى‏آوردم. بنابراين مجلد دوم را - كه درواقع جلد سوم و چهارم مى‏شود و با حواشىِ مرحوم عبده است - با خود آورده‏ام.

حضرت مى‏فرمايند: «سبيل ابلج المنهاج انورالسّراج»؛ ايمان، راهى است كه مسير آن كاملاً روشن است. ايمان، فروزنده‏ترين چراغ است. مراد از ايمان در اين عبارت اميرالمؤمنين (عليه‏الصّلاةوالسّلام)، ايمان دينى است؛ يعنى ايمان به خدا و روز جزا و پيغمبر، و همين ايمانى كه اديان مردم را به آن فرا مى‏خوانند. البته اهميت مطلق ايمان معلوم است؛ چون ايمان پايه‏ى عمل و حركت انسان است. تا انسان به چيزى دلسپرده و گرويده نباشد، در راه آن حركت نمى‏كند. ايمان با علم فرق دارد. انسان گاهى به حقيقتى عالم است، اما گرويده‏ى به آن نيست. يعنى در ايمان، فقط دانا بودن و عالم به صدق بودن كافى نيست؛ چيزى اضافه‏ى بر اين علم لازم است. البته ايمان بدون علم هم ممكن نيست - ايمان با شك و ترديد معنا ندارد - اما علم به تنهايى هم براى ايمان كافى نيست؛ كما اين‏كه مى‏بينيد قرآن درباره‏ى موسى و قضاياى فرعون مى‏فرمايد: «و جحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلما و علوّا»؛ يعنى وقتى موسى دعوت خودش را مطرح كرد، ملأ فرعونى فهميدند او راست مى‏گويد و حقيقت است؛ اما بعد از آن‏كه موسى اين معجزه‏ى عجيب را نشان داد و بعد از آن كه ساحران و جادوگران - كه تصور مى‏شد كار موسى هم از قبيل كار آنهاست - خودشان اعتراف كردند اين از نوع كار آنها نيست و با وجود تهديد فرعون سجده كردند و به موسى ايمان آوردند و مرگ را پذيرا شدند، براى آنها روشن شد كه موسى حقيقت مى‏گويد؛ اما در عين حال اين حقيقت را انكار كردند؛ «جحدوا بها واستيقنتها انفسهم». يقين داشتند كه موسى راست مى‏گويد، اما در عين حال انكار كردند. چرا؟ زيرا «ظلما و علّوا»؛ به‏خاطر اين‏كه استكبار و هواهاى نفسانى‏شان و ظلمى كه مى‏خواستند بكنند، نمى‏گذاشت تسليم شوند. ايمان و گرويدن، نوعى تسليم است؛ تسليم حقيقتى شدن. گاهى انسان حقيقت را مى‏فهمد، اما دلِ خود را تسليم اين حقيقت نمى‏كند و در مقابل آن مى‏ايستد. لذا مى‏بينيد در مقابل علم، جهل و شك است؛ اما در مقابل ايمان، جهل نمى‏آورند؛ در مقابل ايمان، كفر مى‏آورند؛ يعنى پوشاندن. انسان گاهى حقيقتى را قبول دارد، اما آن را مى‏پوشاند و پنهان مى‏كند. نقطه‏ى مقابل پوشاندن، ايمان است؛ يعنى دل سپردن، گرويدن، سر سپردن، حقيقت را با همه‏ى وجود پذيرفتن و در مقابل آن تسليم شدن. هر چيزى كه شما آن را حقيقت مى‏پنداريد، اگر به آن ايمان آورديد، اين مى‏شود پايه‏ى عمل شما. امروز شما مى‏بينيد عده‏يى با حرارتِ تمام از فلان مبناى اقتصادى يا اجتماعى دفاع و براى آن سرمايه‏گذارى مى‏كنند. مثال واضح‏تر، وجود گرايشهاى ماركسيستى در دوره‏ى جوانىِ خودمان است كه بعضى از شماها هم آن دوره را درك كرده‏ايد. عده‏يى واقعاً در مقابل آن مفاهيم ماركسيستى حاضر بودند جان خودشان را بدهند. اينها دل سپرده و ايمان آورده بودند. اين ايمان، منشأ عمل مى‏شود؛ آن هم عملى به اين دشوارى؛ مبارزه كردن و در ميدان بودن و كشتن و كشته شدن. اگر ايمان به مبنايى وجود داشت، آن انسان مى‏شود خودكار به سمت هدفهاى آن ايمان؛ لازم نيست دايماً به او تذكر دهند. ايمان، عمل را به دنبال مى‏آورد، كه در جمله‏ى بعدى اين را عرض مى‏كنيم.

گفتيم در اين‏جا مراد اميرالمؤمنين ايمان دينى است؛ ايمان به يك شى‏ء باطل و ايمان به بت و بتمدارى نيست؛ ايمان به خداى لاشريك‏له و ايمان به نبوتها و ايمان به حقايق و ايمان به قيامت است. مى‏فرمايد: «سبيل ابلج المنهاج»؛ يعنى مسير اين راه، بسيار روشن است. اگر كسى با عقل و فطرتِ خود وارد اين ميدان شود، راه را روشن و بى‏ترديد و بى‏شبهه مى‏بيند؛ «انورالسّراج» است. بعد دنباله‏اش اين است: «فبالأيمان يستدلّ على الصّالحات»؛ از راه ايمان، انسان به اعمال صالح مى‏رسد. ايمان است كه انسان را مى‏كشاند و به عمل صالح دلالت مى‏كند. بعد بلافاصله مى‏فرمايد: «و بالصّالحات يستدلّ على‏الأيمان»؛ عمل صالح هم انسان را به ايمان دلالت مى‏كند. يعنى يك تأثير و تأثر متقابل وجود دارد. به‏نظر من اين نكته‏ى خيلى مهمى است. ما بايد ايمان خود را با عمل صالح تقويت كنيم؛ كمااين‏كه عمل صالح را بايد از راه ايمان بشناسيم.

شما به اتفاقى كه در جنگ احد افتاد، توجه كنيد. آن پنجاه نفرى كه دچار نفرين و شكوه‏ى همه‏ى مسلمانها در طول اين چهارده قرن شدند، مسلمان بودند؛ اصحاب پيغمبر بودند؛ خيلى از آنها در جنگ بدر شركت كرده بودند؛ مردمان بدى نبودند؛ اما همين‏ها دچار آن آفت شدند؛ يعنى به‏خاطر جمع‏آورى غنيمت، گردنه را رها كردند؛ ميدان را به دشمن دادند و موجب شدند كه مقدار زيادى از خونهاى پاك بر زمين ريخته شود؛ خونى مثل خون حمزه‏ى سيدالشهداء بر زمين ريخته شد؛ پيغمبر زخم خورد و حكومت اسلام و نظام نوپاى اسلامى دچار تزلزل شد؛ به‏خاطر كوتاهى اين پنجاه نفر. قرآن درباره‏ى اين پنجاه نفر مى‏فرمايد: «انّ الّذين تولّوا منكم يوم التقى الجمعان انّما استزلّهم الشّيطان ببعض ما كسبوا»؛ يعنى كارى كه اينها كردند، نتيجه‏ى اشتباهات و لغزشهايى بود كه قبل از اين كرده بودند. هر لغزشى به نوبه‏ى خود لغزشهاى ديگرى را بر انسان تحميل مى‏كند؛ يعنى پايه‏ى ايمان را سست مى‏كند، و سستى ايمان، تأثير سوء خودش را در عمل بعدى ما مى‏گذارد. وقتى ما لغزش پيدا مى‏كنيم، اين لغزش روى ايمان ما - ولو نامحسوس - تأثير مى‏گذارد. «انّما استزلّهم الشّيطان ببعض ما كسبوا»؛ كار خطايى را قبلاً يك نفر انجام مى‏دهد، بعد اين خطا در ايمان او تأثير منفى مى‏گذارد، بدون اين‏كه خود انسان هم متوجه شود؛ مثل خيلى از وقتها كه انسان از حالى به حالى مى‏رود، ليكن تغيير حال خود را متوجه نمى‏شود.

خدا رحمت كند مرحوم آقاى خاتمى (رضوان‏اللَّه‏عليه)؛ پدر بزرگوار رئيس‏جمهور محترممان را. سال 57 وقتى از تبعيد برمى‏گشتم، اردكان خدمت ايشان رسيدم. آن موقع حدود هفتاد سالشان بود. مى‏گفتند من خودم را احساس نمى‏كنم. به زبان مى‏گويم پيرم، اما اصلاً احساس نمى‏كنم پيرم؛ خودم را مثل تصوير سى سالگى، سى‏وپنج سالگى مى‏بينم. من سالها بعد از ايشان پرسيدم شما يك وقت چنين چيزى به من گفتيد؛ آيا الان هم همان‏طور است؟ گفتند بله، همان‏طور است. حالا خود ما هم همين‏طوريم. تصويرى كه از ما ريش‏سفيدها و پيرمردها در ذهنمان هست، تصوير سى‏سال پيش خودمان است. ما گذران عمر و تحول عجيبى كه پيدا شده، با همه‏ى آثار محسوس جسمانى‏يى كه دارد، درك نمى‏كنيم. تحول ايمان هم همين‏طور است؛ يعنى كم شدن ايمان را هم انسان حس نمى‏كند؛ چون حتّى آثار محسوس جسمانى هم ندارد كه انسان بفهمد و درك كند. پس آن لغزش و اشتباه، در ايمان اثر گذاشت. كم بودن ايمان، در عمل بعدى ما اثر مى‏گذارد؛ مثلاً وقتى ميدان جهاد و امتحانى پيش مى‏آيد، كمبود ايمانِ ما خودش را نشان مى‏دهد. ما كه با يك ايمان وافر در جايى توانسته‏ايم جَستى بزنيم، حركتى بكنيم و كار بزرگى انجام دهيم، وقتى در مقابل همان كار قرار مى‏گيريم، مى‏بينيم دست و پامان مى‏لرزد؛ درست مثل اين كه كسى در جوانى مى‏توانسته از جوى دو مترى بپرد؛ اما الان وقتى به همان جوى مى‏رسد، نمى‏تواند. اثر منفى عمل روى ايمان و ايمان روى عمل، نتيجه‏اش شكست جنگ احد مى‏شود؛ نتيجه‏اش عقب‏رفت‏هاى گوناگون ديگر مى‏شود؛ نتيجه‏اش اين مى‏شود كه پنجاه سال بعد از هجرت پيغمبر و چهل سال بعد از وفات آن حضرت، نوه‏ى او - كه عزيزترين انسانِ پيغمبر است؛ يعنى امام حسين (عليه‏السّلام) - در مقابل حكومت جانشين پيغمبر قرار مى‏گيرد و با آن وضع فجيع به شهادت مى‏رسد. من يك وقت گفتم اينها عبرتهاى تاريخ است؛ فراتر از درس است.

در حكمت سى‏ام نهج‏البلاغه آمده است: «سئل عن الأيمان»؛ از حضرت تقاضا كردند درباره‏ى ايمان براى آنها صحبت كند. فرمود: «الأيمان على اربع دعائم»؛ ايمان روى چهار پايه استوار است. منظور از چهار پايه اين است كه اگر پايه‏ها محكم بود، ايمان رو مى‏ماند؛ اما اگر پايه‏ها سست شد يا فرو ريخت، ايمان به همان نسبت فرو مى‏ريزد. به‏طور كامل ساقط نمى‏شود، اما به همان نسبت فرو مى‏ريزد. حضرت اين چهار پايه را بيان فرمودند: «على الصّبر واليقين والعدل والجهاد». اول، ايستادگى و استقامت در همه‏ى زمينه‏هاست. مى‏خواهيد برنامه‏يى را دنبال كنيد؛ تا آخر پاى آن برنامه بايستيد. مى‏خواهيد كارى را انجام دهيد؛ آن كار را تمام كنيد. اگر مصيبتى پيش مى‏آيد، در مقابل آن مصيبت خودتان را از دست ندهيد. واجبى بر شما مقرر مى‏شود؛ براى انجام دادن واجب تحمل داشته باشيد و بى‏حوصله و از پا افتاده نشويد. اگر در مقابل گناهى قرار مى‏گيريد، ايستادگى كنيد و تسليم گناه نشويد. ايستادگى در هر جايى نمودى دارد. البته معناى ايستادگى، در همه‏جا يكى است؛ يعنى همان قوت انسانى و استقامت و پافشارى؛ منتها هر جايى يك‏طور خودش را نشان مى‏دهد: صبر در مقابل اطاعت، صبر در مقابل معصيت، صبر در مقابل مصيبت.

پايه‏ى ديگر ايمان بر يقين استوار است. همان‏طور كه گفتيم، يقين همان علم است. پايه‏هاى يقين را نبايد متزلزل كرد؛ اين شك را نبايد مثل موريانه به پايه‏ى يقين انداخت. يقين را بايد استوار نگه داشت. اگر به‏طور طبيعى سؤالى به ذهن انسان آمد، بايد برود آن سؤال را دنبال كند تا شك و ترديد برطرف شود؛ اما خودش نبايد وسوسه كند؛ يقين را در خودش يا در ديگران نبايد زايل كند؛ يقينيات را دچار ترديد و تبديل به مشكوكات نكند.

پايه‏ى سوم ايمان عدل است. عدل يعنى هر چيزى در جاى خود قرار گرفتن. معناى لغوى عدل هم يعنى ميانه. اعتدال هم كه مى‏گويند، از اين واژه است؛ يعنى در جاى خود، بدون افراط و بدون تفريط؛ بدون چپ‏روى و بدون راست‏روى. اين هم كه مى‏گويند عدل يعنى قرار دادن هر چيزى در جاى خود، به‏خاطر همين است. يعنى وقتى هر چيز در جاى خود قرار گرفت، همان تعادلى كه در نظام طبيعت بر مبناى عدل و حق آفريده شده، به‏وجود مى‏آيد. در رفتار انسان، عدل لازم است. براى حكمران، عدل لازم است. در موضعگيرى، عدل لازم است. در اظهار محبت و نفرت، عدل لازم است. قرآن فرموده است: «و لا يجرمنّكم شنئان قوم على الّا تعدلوا»؛ دشمنى با كسى موجب نشود كه شما درباره‏ى او از عدالت كناره بگيريد و عدالت را رعايت نكنيد؛ «اعدلوا هو اقرب للتّقوى». بنابراين عدل هم يكى از پايه‏هاى ايمان است. اگر عدل بود، ايمان مى‏ماند.

پايه‏ى آخر، جهاد است. جهاد يعنى مبارزه. در زبان فارسى، جنگ و ستيزه‏گرى معناى مبارزه را نمى‏دهد. مى‏گويى من دارم مبارزه مى‏كنم: مبارزه‏ى علمى مى‏كنم، مبارزه‏ى اجتماعى مى‏كنم، مبارزه‏ى سياسى مى‏كنم، مبارزه‏ى مسلحانه مى‏كنم؛ همه‏ى اينها مبارزه است و معنا دارد. مبارزه يعنى تلاش پُر نيرو در مقابل يك مانع يا يك دشمن. اگر هيچ مانعى در مقابل انسان نباشد، مبارزه وجود ندارد. در جاده‏ى آسفالته، انسان پايش را روى گاز بگذارد و با باك پُر از بنزين سفر كند؛ اين را مبارزه نمى‏گويند. مبارزه آن‏جايى است كه انسان با مانعى برخورد كند، كه اين مانع در جبهه‏هاى انسانى، مى‏شود دشمن؛ و در جبهه‏هاى طبيعى، مى‏شود موانع طبيعى. اگر انسان با اين موانع درگير شود و سعى كند آنها را از ميان بردارد، اين مى‏شود مبارزه. جهاد در زبان عربى عيناً به همين معناست؛ يعنى مبارزه. جهادِ در قرآن و حديث هم به همين معناست؛ همه‏جا به معناى جنگ مسلحانه نيست. البته يك‏جا با جنگ مسلحانه تطبيق مى‏كند، يك‏جا هم با جنگ غيرمسلحانه تطبيق مى‏كند.

آنگاه اميرالمؤمنين اين كلمات را شرح مى‏دهند - كه البته من وارد نمى‏شوم - هم صبر را، هم يقين را، هم عدل را، هم جهاد را. مثلاً مى‏فرمايند جهاد چهار شعبه دارد: امربه‏معروف، نهى از منكر و راستگويى و صداقت در مواضع؛ درست همين معنايى كه امروز ما در موضعگيرى معنا مى‏كنيم؛ يعنى انسان در مواضع سياسى و اجتماعى صداقت داشته باشد. بنابراين صدق در مواضع، خودش جهاد است. «من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللَّه عليه» به آن معناست.

يكى ديگر از شعبه‏هاى جهاد، «و شنئان الفاسقين» است؛ يعنى جدا شدن از جريان فسق و كفر؛ اين را من مخصوصاً به شما مى‏گويم؛ اين را همه توجه داشته باشيد. بايد حساب شما از اين جريان جدا باشد؛ با آن مخلوط نشود. شماها با من آشنا هستيد و ما حدود هشت سال با شما بوده‏ايم؛ با بعضى هم كه خيلى بيشتر. بنده هيچ اعتقاد ندارم كه با كفار بايد قطع رابطه كرد؛ نه، مرز شما و كفار بايد معلوم باشد؛ مرز شما و فساق بايد معلوم باشد؛ مرز شما با آنهايى كه جمهورى اسلامى را قبول ندارند، بايد معلوم باشد. يك وقت هم لازم است در جايى انسان با همان كسى هم كه جمهورى اسلامى را قبول ندارد، تعامل كند؛ اما معلوم است كه او، اوست و شما، شماييد؛ مخلوط نشويد. من هميشه از بعضى‏ها در همين نظام و مجموعه‏ى خودمان گله‏مند بودم؛ چون اينها مرزها را پاك كرده‏اند. به اينها گاهى مى‏گفتم وقتى شما مرز را پاك مى‏كنيد، اشكالش اين است كه بسيارى به‏خاطر نبودن مرز، از اين طرف مى‏روند آن طرف، از آن طرف مى‏آيند اين‏طرف؛ مرتب رفت و آمد مى‏كنند؛ يعنى حدود فراموش مى‏شود. يك كشور اگر مرزش مشخص نباشد، هويت جمعى و وحدت جمعى ندارد. بگذاريد مرزها مشخص باشد؛ معلوم باشد شما كجاييد، آنها كجا هستند. «و من شنئ الفاسقين و غضب للَّه غضب اللَّه له»؛ شما به‏خاطر خدا خشم بگيريد، خدا هم به‏خاطر شما خشم مى‏گيرد؛ «وارضاه يوم القيامة».

«مِن كلام له عليه‏السّلام فى‏الأيمان: فمن الأيمان ما يكون ثابتاً مستقراً فى‏القلوب و منه ما يكون عوارى بين‏القلوب و الصّدور الى اجل معلوم». دوگونه ايمان داريم؛ ايمان ثابت و مستقر، و ايمان مستودع و عاريه‏يى. ايمان عاريه‏يى هم ايمان است؛ نه اين‏كه آن شخص، منافق است؛ ايمانش راسخ نيست؛ لذا زود زايل مى‏شود. ايمان ثابت و مستقر، يعنى جاى گرفته‏ى در قلب، تكيه كرده‏ى به يك استدلال و يك بينش عميق، و پشتيبانى شده‏ى با عمل صالح. نوع ديگر ايمان اين است كه با احساسات پيدا شده، با منطق پيدا نشده؛ انسان پاى آن، عمل صالح نگذاشته؛ همين‏طور شعارِ ايمانى داده و گاهى هم خيلى تند شعار داده؛ اما پاى اين، عمل صالحى كه به‏خاطر آن با نفس ِ خودش مجاهدت و مبارزه كند، خرج نكرده؛ يعنى اين ايمان با عمل صالح آبيارى نشده؛ اين مى‏شود ايمان عاريه‏يى. حضرت مى‏فرمايد: «و منه ما يكون عوارى بين القلوب والصّدور الى اجل معلوم». آن وقتِ معلوم چه هنگام است؟ تا اين ايمان، عاريه‏يى است؛ تا وقتى كه اين ايمان از او زايل شود؛ گنجشكى كه در سينه‏ى خودش حبس كرده، بپرد و برود؛ چون اين ايمان جزو وجود او نشده است. در چه مواقعى اين‏گونه ايمان زايل مى‏شود؟ وقتهاى امتحان و لحظات هواى نفس. مثلاً اگر كسى پولكى است، هنگامى‏كه بين پول و حفظ ايمان، سر دو راهى قرار بگيرد، ايمان مى‏پرد و تمام مى‏شود. بعضى‏ها دچار وسوسه‏هاى نفسانى و شهوات جنسى هستند؛ بعضى‏ها دچار مقام‏پرستى‏اند؛ هر كسى يك‏طورى است. هر كدام از ماها لغزشگاهى داريم؛ به قول فرنگى‏ها، پاشنه‏ى آشيل و چشم اسفنديارى داريم؛ آن‏جا گيجگاه و ضربت‏خور ماست؛ به خدا پناه ببريم كه آن ضربت‏خور پيش نيايد. راهش تقواست. تقوا كه من مكرر در همين جلسه و جلسات ديگر راجع به آن صحبت كرده‏ام، يعنى دايم مراقب خود بودن. انسان راز بعضى از تحول‏هاى صدوهشتاد درجه‏يىِ از اول انقلاب تا الان را اين‏جا مى‏فهمد. از اول انقلاب تا الان بيست‏وپنج سال مى‏گذرد؛ گاهى مى‏بينيد بعضى‏ها صدوهشتاد درجه تحول پيدا كرده‏اند؛ يعنى از يك مؤمنِ مخلص ِ صادقِ پُرجوش و خروش ِ شعار دهنده، تبديل شده‏اند به يك معاندِ معارض ِ دشمنِ لجوجِ عنودِ بهانه‏گير! ما چند نوع دشمن داريم: بعضى دشمن‏ها، دشمن هستند؛ اما دايماً نمى‏خواهند به‏صورت انقلاب پنجه بزنند. بعضى‏ها نه، دايم مى‏خواهند در چشم انقلاب و نظام اسلامى انگشت فرو كنند و پنجه بزنند. وقتى نگاه مى‏كنى، مى‏بينى بعضى از اينها كسانى هستند كه بسيار تند و داغ، خيلى‏ها را قبول نداشتند؛ مثل شعله‏يى كه از روى خس و خاشاك بلند مى‏شود. البته از چوبِ محكم هم گاهى شعله‏ى مفصل بلند مى‏شود؛ اما از خس و خاشاك هم كه هيچ چيز ندارد، شعله بلند مى‏شود، ولى فوراً مى‏خوابد. گاهى ما كسانى از اين قبيل داريم؛ ايمان اينها مستقر نيست؛ مستودع و زوال‏پذير و بدون تكيه‏ى به يك استدلال محكم است. همان‏طور كه عرض كرديم، اين ايمانِ زايل شده اين‏طور نيست كه وقتى بخواهد برود، زنگ بزند و خبر كند و بگويد رفتم و از اين ساعت من ديگر كافر مى‏شوم و نماز نمى‏خوانم؛ بتدريج انسان نمى‏فهمد و ملتفت نمى‏شود كه چگونه اين ايمان از او زايل شد. خيلى بايد مراقب بود و به خدا پناه برد.

جمله‏ى چهارم و آخر مربوط به فرمان حضرت به مالك‏اشتر است. نامه‏ى حضرت به مالك‏اشتر خيلى عجيب است. واقعاً حِكَمى كه در اين نامه هست، «لا تُعدّ و لاتُحصى» است. گفت:

هرچه گويم عشق را شرح و بيان‏         چون به عشق آيم خجل باشم از آن‏

وقتى انسان به اعماق اين نامه باز مى‏گردد، واقعاً در مقابل عظمتى كه در هر فراز و جمله‏بندى آن وجود دارد، احساس حقارت مى‏كند. مى‏فرمايد: «و انّما يؤتى‏ خراب الأرض من اعواز اهلها»؛ ويرانى زمين از تنگدستى مردم زمين حاصل مى‏شود؛ يعنى وقتى مردم تنگدست بودند، زمين ويران مى‏شود. حضرت اين را به عنوان يك نكته‏ى فلسفى بيان نمى‏كنند؛ به عنوان يك واقعيت بيان مى‏كنند. «ارض»ى هم كه اين‏جا مى‏گويند، همان سرزمين مصر است كه مالك‏اشتر دارد مى‏رود. البته آن‏وقت شام و عراق و ايران و مدينه و هر نقطه‏ى ديگر دنيا كه حاكمى دارد، با مصر قابل مقايسه است. مى‏گويند سرزمينى كه تو دارى به آن‏جا مى‏روى، اگر توانستى مردمش را ثروتمند كنى، آباد خواهد شد؛ اما اگر مردم را فقير نگه داشتى يا فقير كردى و نتوانستى، اين سرزمين هم آباد نخواهد شد؛ ويرانه خواهد ماند. مردم هستند كه بايد با نشاطِ خودشان و با توانايى‏هايى كه پيدا مى‏كنند، سرزمين‏شان را آباد كنند. ابتكار آحاد مردم است كه همه جاى زمين را آباد مى‏كند. بعد مى‏فرمايند: «و انّما يعوز اهلها». اعواز، باب افعال است؛ اما لازم است: مردم تنگدست مى‏شوند.

حضرت با لامِ تعليل مى‏فرمايند: «لاشراف انفس الوُلاة على الجمع»؛ فقر مردم، تقصير فرمانروايان است؛ آنها هستند كه موجب فقر مردم مى‏شوند؛ چون آنچه را كه از ثروت و منافع به‏دست مى‏آيد، براى خودشان مى‏خواهند؛ اين موجب فقر مردم مى‏شود. البته يك وقت فرمانروايان مثل مستبدهاى قديم هستند؛ مانند رضاخان كه همه چيز را مى‏خواست و به حدى قانع نبود. يك عده هم از بغل او استفاده مى‏كردند؛ آنها هم مى‏بردند. اول، سهم پادشاه بود و بعد هم بتدريج آنهايى كه در حاشيه‏ى پادشاه قرار داشتند، هر كدام به قدر خودشان مى‏بردند. استبدادهاى قديم اين‏طور بود. البته شكل مدرن‏ترش در حكومت پهلوى بود؛ شكل قديمى‏ترش را هم در كتابها، از قاجاريه و دوره‏ى ناصرالدين شاه و بقيه خوانده‏ايم. يك شكل هم روش مدرن است؛ يعنى روش حكومتهاى بظاهر دمكرات كه باطن استبدادى دارند؛ امروز زمام اين حكومتها به دست كمپانى‏هاى اقتصادى است؛ اينها طراح سياستها هستند. بظاهر كاره‏يى نيستند، اما در باطن نماينده‏ى مجلس را اينها مى‏فرستند؛ رئيس‏جمهور را اينها روى كار مى‏آورند. رئيس‏جمهور اعوان و انصارى دارد، سفرايى دارد، وزرايى دارد، مديران گوناگونى در رده‏هاى مختلف دارد؛ در واقع اين مجموعه حاكمند. نوع اِعمال استبداد هم مثل سابق نيست كه بگويد حكم مى‏كنم. وقتى رضاخان مى‏خواست اِعمال استبداد كند، در تهران اعلاميه داد و در آن، چهار پنج بار «حكم مى‏كنم» آورد. امروز حاكم نمى‏گويد حكم مى‏كنم؛ آن نزاكت دمكراتيك را به‏هيچ‏وجه از دست نمى‏دهد. اصلاً حكم نمى‏كند؛ اما مسير كار، همان «حكم مى‏كنم» است. يعنى قانونى كه براى اين كمپانى لازم است، حتماً تصويب مى‏شود؛ حركتى كه براى حيات پيدا كردن اين كمپانى‏ها لازم است، حتماً انجام مى‏گيرد؛ ولو در حد حمله‏ى به كشورى مثل عراق. از آبادسازى عراق و نفت عراق مگر چه كسانى استفاده مى‏كنند؟ حكومتهاى امريكا يا انگليس، دولت‏سالار نيستند كه كمپانى و نفت و همه چيز مال آنها باشد و بگوييم آنها استفاده مى‏كنند؛ نه، دستگاه مالىِ اقتصادىِ مسلطِ بر اين كشورهاست كه از هر چيز جديدى استفاده مى‏كند. البته آنها هم بين خودشان رقابتهايى دارند، با هم دشمنى دارند، مسابقه دارند؛ اما آن دستگاه مالى است كه از نفت خاورميانه، از تسلط بر خاورميانه، از چيزى به نام خاورميانه‏ى بزرگ استفاده مى‏كند؛ بهره‏بردار نهايى اوست. دولت و رئيس‏جمهور و وزيرخارجه و وزير دفاع و امثال اينها - كه البته در بسيارى از موارد اينها خودشان هم جزو همان مجموعه‏ى مديران مالى و صنعتىِ اساسى كشور هستند - جبهه‏ى جلو و خط مقدمند؛ پشتيبانى مى‏كنند و پشتوانه هستند؛ آنها هستند كه دارند اقدام مى‏كنند؛ مردم هم دارند حركت خودشان را مى‏كنند.

ممكن است شما بگوييد مثلاً در امريكا يا انگليس به نسبت جمعيت اين كشورها فقير وجود ندارد. اين را نبايد حساب كرد؛ بايد نگاه كرد كه دولت انگليس در شبه‏قاره‏ى هند چقدر فقير ايجاد كرده؛ يا فلان دولتى كه استعمار آفريقا يا امريكاى لاتين را داشته، آن‏جا چقدر فقر ايجاد كرده؛ يا امروز امريكا با سعه‏ى نفوذ اقتصادى‏يى كه در تمام دنيا دارد، چقدر فقر و گرسنگى و محروميت در دنيا ايجاد كرده است. ملاك، اينهاست. البته در خود اين كشورها هم فقر و فقير و فاصله‏ى طبقاتىِ بسيار زياد وجود دارد؛ اصلاً شگفت‏آور است. گاهى در آمارهاى ما متأسفانه چيزهاى بى‏ربطِ ساده‏لوحانه‏ى كوته‏بينانه‏يى ديده مى‏شود كه مثلاً شكاف اقتصادى كشور ما از امريكا يا از فلان‏جا بيشتر است؛ اينها حرفهاى ناشى از ندانستن و جهلِ به واقعيت‏هاست؛ اصلاً از واقعيت‏ها اطلاع ندارند. نخير، دره‏ى اقتصادى در كشورهاى سرمايه‏دارى، وحشتناك و فوق تصور و از همه جاى دنيا بيشتر است. علاوه بر اين، آنها را نبايد در خود آن كشورها مقايسه كرد؛ بلكه بايد در همه‏ى دنيا محاسبه كرد؛ چون دامنه‏ى نفوذ و اقتدار و حركت اينها در همه‏ى دنياست. ما فعلاً نمى‏خواهيم در مسائل جهانى و بين‏المللى وارد شويم؛ خودمان را محاسبه كنيم.

اگر مى‏خواهيم دنيا آباد شود، بايد خودمان را كنترل كنيم. من و شما كه زمامدار و مدير هستيم و اداره‏ى امور مالى و صنعتى و كشاورزى كشور دست ماست - يعنى گلوگاه‏هاى فعال كشور دست من و شماست - بايد خود را كنترل كنيم. فقط شخص خود ما نيستيم؛ ما يعنى مجموعه. شما، يعنى شما و معاونان و مديران و مسؤولانِ اثرگذارتان. البته ممكن است كسى در گوشه‏يى و در سطوح خيلى پايين خطايى بكند كه قابل كنترل و پيشگيرى و پيش‏بينى نباشد؛ آن بحث ديگرى است؛ اما مجموعه‏يى كه شما مدير و رئيس و وزير آن هستيد، بايد اين خصوصيات را داشته باشد. «لإشراف أنفس الوُلاة على‏الجمع»؛ آنها مى‏خواهند جمع كنند، «و سوء ظنّهم بالبقاء و قلّة انتفاعهم بالعِبَر». «سوء ظنّهم بالبقاء»، يعنى براى باقيمانده‏ى عمرشان دچار سوءظن‏اند، كه مثلاً بعد چه مى‏شود. نبايد سوءظن داشت؛ بايد به خداى متعال و به خود حسن‏ظن داشت. همچنين فرمود: «قلّة انتفاعهم بالعبر»؛ از عبرتها كم بهره‏بردارى مى‏كنند.

اميدواريم آنچه گفتيم، اول در خود اين حقير تأثير بگذارد. واقعاً از همه محتاج‏تر خود من هستم. حركت ما بايد واقعى‏تر و جدى‏تر شود. در دعاى كميل مى‏خوانيم «و هب لى الجدّ فى خشيتك»؛ در خشيت الهى، انسان بايد جدى باشد؛ نبايد شوخى حساب كرد؛ اينها شوخى‏بردار نيست. اگر ما جزو عقلاى عالم محسوب شويم، مسائل واقعى زندگى را هرگز شوخى نمى‏گيريم؛ جدى مى‏گيريم. جدى‏تر از مسائل اين زندگى، مسأله‏ى مرگ، مسأله‏ى قبر، مسأله‏ى سؤال الهى، مسأله‏ى برزخ و مسأله‏ى قيامت است؛ اينها را بايد شوخى نگيريم، بايد جدى بگيريم؛ اينها مسائل مهمى است.

اميدواريم ان‏شاءاللَّه خداوند ما و شما را با كلمات حكمت‏آميز اميرالمؤمنين (صلوات ‏اللَّه‏ و سلام ه‏عليه) متأثر كند.

والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏

 

 

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved