اقامه نماز بر پیکر نوه 14ماهه رهبر شهید انقلاب

نماز بر پیکر نوه 14ماهه ایشان، شهیده زهرا محمدی گلپایگانی نیز اقامه شد.

پس از اقامه نماز به پیکر امام شهید، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و دختر، داماد و عروس ایشان، نماز بر پیکر نوه 14ماهه ایشان، شهیده زهرا محمدی گلپایگانی نیز اقامه شد.

از نخستین لحظات صبح، فضای مصلی در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که هر چند ثانیه با صدای گریه‌ای آرام و زمزمه دعا می‌شکست. در میان انبوه جمعیت، نگاه‌ها اما بیش از همه بر یک قاب مکث کرده بود؛ پیکری کوچک، ۱۴ ماهه، که امروز آخرین نماز بر او اقامه می‌شد؛ وداعی که دل‌ها را پیش از زبان‌ها شکست.هیچ‌کس برای چنین لحظه‌ای آماده نیست. حتی واژه‌ها هم در برابرش کم می‌آورند. وقتی تابوتی آن‌قدر کوچک باشد که انگار جهان برای در آغوش گرفتنش بزرگ است، اندوه شکل دیگری پیدا می‌کند؛ سنگین، بی‌صدا و عمیق.در میان جمعیت، مادرانی بودند که بی‌اختیار کودکانشان را محکم‌تر در آغوش گرفته بودند. پدرانی که نگاهشان را از آن قاب کوچک نمی‌توانستند جدا کنند. و چشمانی که فقط یک چیز را فریاد می‌زدند: «چطور می‌شود این‌همه معصومیت، این‌قدر زود به پایان برسد؟»وقتی نماز آغاز شد، گویی زمان ایستاد. صدای «الله‌اکبر» در فضا پیچید، اما آنچه بیشتر شنیده می‌شد، صدای هق‌هق‌هایی بود که از دل‌های شکسته بلند می‌شد. جمعیت، یک‌صدا نبود؛ یک دل بود که می‌لرزید.آن پیکر کوچک، فقط یک کودک نبود؛ برای خیلی‌ها تبدیل به نماد شد. نماد معصومیتی که فرصت زندگی نیافت، نماد لبخندهایی که هرگز شکوفه نزد و چشم‌هایی که جهان را ندیدند اما جهان را تکان دادند.در نگاه پدری که در صف نخست ایستاده بود، چیزی بود که نمی‌شد نوشت؛ ترکیبی از سکوت، اندوه و پذیرشی سخت. نگاهش نه دنبال کلمه بود، نه دنبال توضیح. فقط سنگینی لحظه را حمل می‌کرد.

 

در آن ازدحام، هیچ‌کس غریبه نبود. همه یک درد مشترک داشتند؛ درد دیدن آینده‌ای که قبل از شروع، بسته شد. درد کودکی که باید در آغوش زندگی بزرگ می‌شد، اما زودتر از تقویم زمان، به آسمان سپرده شد.و شاید برای همین است که آن لحظه، برای همه حاضران، فقط یک مراسم نبود؛ یک مکث طولانی در دل تاریخ بود. مکثی که هنوز هم در ذهن‌ها ادامه دارد.کوچک‌ترین تابوت، گاهی بزرگ‌ترین بغض یک کشور می‌شود؛ بغضی که نه فراموش می‌شود و نه تکرار آن آسان است.

 

در آن صبحی که آسمان انگار آرام‌تر از همیشه بر زمین نگاه می‌کرد، فضای مصلای امام خمینی(ره) حال و هوایی داشت که با واژه‌های معمولی نمی‌شد آن را توصیف کرد. از همان نخستین ساعات، موج آرام اما پیوسته‌ای از جمعیت به سوی محل مراسم روانه شده بود؛ مردمی که هر کدام با چهره‌ای گرفته و دلی پر از حرف‌های نگفته آمده بودند تا در کنار هم، معنای همدردی را زندگی کنند.هیچ‌کس عجله نداشت، اما همه آمده بودند. سکوتی سنگین، مثل پرده‌ای نازک اما عمیق، بر فضا افتاده بود؛ سکوتی که گاهی با صدای آرام گریه‌ای یا زمزمه دعایی شکسته می‌شد، اما دوباره به همان آرامش سنگین بازمی‌گشت. در چنین فضایی، حتی قدم‌ها هم آهسته‌تر برداشته می‌شدند، انگار زمین هم می‌دانست امروز روز معمولی نیست.در میان این حضور گسترده، لحظه‌هایی فرا رسید که بغض‌ها را شکست و دل‌ها را به هم نزدیک‌تر کرد. آنچه در گزارش‌ها و تصاویر منتشر شده، از وداع با پیکر یک کودک حکایت داشت؛ کودکی که نامش در روایت‌ها آمده و سنش هنوز به بازی‌های کودکانه هم نرسیده بود. همین تصویر کافی بود تا فضای مراسم یک‌باره سنگین‌تر شود؛ سنگینی‌ای که نه از جمعیت، که از عمق احساسات انسان‌ها برمی‌خاست.در آن لحظات، نگاه‌ها دیگر به اطراف نبود؛ همه چیز به یک نقطه دوخته شده بود. پدری که در میان جمعیت ایستاده بود، با چهره‌ای که در آن هم صبر دیده می‌شد و هم زخمی عمیق، گویی میان دو جهان ایستاده بود؛ جهانی که باید ادامه می‌یافت و جهانی که در همان لحظه برای او متوقف شده بود. اطرافش، مردم بی‌صدا اشک می‌ریختند؛ بعضی دست بر سینه، بعضی سر پایین انداخته، و بعضی فقط در سکوت، تماشا می‌کردند و می‌فهمیدند.

 

با اقامه نماز بر پیکر، فضا حالتی متفاوت پیدا کرد؛ حالتی که نمی‌شد آن را فقط سوگ نامید. ترکیبی از تسلیم، ایمان، اندوه و نوعی آرامش عجیب در فضا پخش شد. دست‌ها بالا می‌رفت، اما نه با هیاهو؛ بیشتر با سکوتی که از درون می‌آمد. گویی دعاها این بار نه برای خواستن، که برای بدرقه بودند؛ بدرقه‌ای آرام، سنگین و بی‌پایان.جمعیت در آن لحظات دیگر یک جمعیت نبود. هر فرد بخشی از یک احساس بزرگ‌تر شده بود؛ احساسی که همه را به هم پیوند می‌داد، بدون اینکه نیاز به کلامی باشد. نگاه‌ها کوتاه، اشک‌ها بی‌صدا، و قلب‌ها درگیر یک حقیقت مشترک بودند: اینکه بعضی دردها، مرز نمی‌شناسند و همه انسان‌ها را در یک نقطه به هم می‌رسانند.در پایان، آنچه از این روز در ذهن می‌ماند نه فقط تصویر یک مراسم، بلکه حس عمیقی است از همدلی. حس اینکه حتی در سنگین‌ترین لحظات، انسان‌ها هنوز می‌توانند کنار هم بایستند، بدون قضاوت، بدون فاصله، فقط با دل‌هایی که برای هم می‌تپند.#نوه_رهبر#شهادت

 

ثبت دیدگاه

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.