«حیف که دیر عاشقش شدم»
گوشواره در گوشش بود، شلوار زاپدار پوشیده بود و خالکوبی از زیر آستینش تا روی مچ دستش دیده میشد.اطلس سفیدش را کنار جدول نگه داشت. قابهای شاسی را یکییکی از چاپخانه بیرون میآوردیم. آنقدر زیاد بودند که صندوق عقب پر شد و چندتایشان را هم روی صندلی چیدیم.هر بار که یک قاب دیگر داخل ماشین میگذاشتیم، در دلم میگفتم الان غر میزند. حق هم داشت. هم صندوق را گرفته بودیم، هم صندلی را. اما سکوت کرده بود. راه افتادیم.چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از آینه نگاهم کرد و با لحنی خودمانی و صمیمی، گفت: «ببخشید من فضولی نمیکنم فقط برایم جالب شد. اینها عکس آقای خامنهای است؟»گفتم: «بله. برای مراسم وداع چاپ شده. قرار است بین مردم توزیع شود.»چند ثانیه سکوت کرد. بعد جملهای گفت که اصلاً انتظارش را نداشتم. «میشود یکی از این عکسها را به من هم بدهید؟»اول تردید کردم. اما وقتی اشتیاقش را دیدم یکی از قابها را به دستش دادم. تا قاب را به سمتش گرفتم یک باره راهنما زد و گوشه خیابان ایستاد. دو دستش را زیر تابلو گرفت. درست مثل کسی که چیزی شکستنی را حمل میکند یا عزیزترین امانتش را برمیدارد. چند لحظه فقط نگاهش کرد. بعد سرش را خم کرد و تصویر رهبر شهید را بوسید.خشکم زده بود. اگر چند دقیقه قبل کسی میگفت این مرد چنین کاری میکند، باورش برایم سخت بود.بیاختیار گفتم: «راستش بهت نمیآید.»
لبخندی روی لبش نشست. «خودم هم تا چند وقت پیش این آدم نبودم.»انگار سالها بود این حرفها روی دلش مانده باشد. «تا قبل از جنگ ۱۲ روزه، آقای خامنهای را درست نمیشناختم. مثل خیلیها فقط چیزهایی شنیده بودم را تکرار میکردم. اما جنگ که شروع شد، رفتم دنبالش. حرفهایش را شنیدم، تصمیمهایش را خواندم و تازه فهمیدم سالها درباره کسی قضاوت کردهام که اصلاً نمیشناختم.»چشم از قاب برنمیداشت. صدایش لرزید. «از همان روزها عاشقش شدم.» مکث کرد و با حسرت جملهای گفت که هنوز از ذهنم بیرون نمیرود. «تازه پیدایش کرده بودم که شهید شد.»ماشین دوباره به راه افتاد. چند متر جلوتر آرام گفت: «الان هم که دربارهاش حرف میزنم، نمیتوانم حالم را توصیف کنم. فقط میدانم قلبم میلرزد.»
سکوتی در ماشین حاکم شد اما انگار دلش میخواست ادامه دهد و دنبال یک هم صحبت میگشت تا بتواند راحت درباره رهبر شهید بگوید. بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد: «خیلی از رفیقهایم را از دست دادم. با بعضیهایشان بحثم شد، حتی رابطهام را قطع کردم. نمیتوانستم بیاحترامی به آقای خامنهای را تحمل کنم. برایشان عجیب بود که من اینقدر عوض شدهام، اما خودم میدانستم چه گوهری را پیدا کردهام. من عاشق ایرانم و اصلا بنظرم آقای خامنهای بود که به ایران عزت داد.»به مقصد رسیدیم. قاب را آرام روی صندلی کنارش گذاشت. وقتی خواستم پیاده شوم، صدایم زد. گفت: «این قاب را با خودم به مراسم وداع و تشییع پیکر آقای خامنهای شهید میبرم.»
بعد نگاه کوتاهی به عکس انداخت و ادامه داد: «شاید وقتی زنده بود، دیر شناختمش اما دلم نمیآید در آخرین بدرقهاش نباشم. احساس میکنم هنوز خیلی به او بدهکارم.»لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. اطلس سفید آرام از کنارم دور شد با مردی که چند دقیقه قبل، فقط یک راننده اسنپ به نظر میرسید و حالا قاب عکس رهبر شهید، روی صندلی کنارش همسفرش شده بود.
شنبه هفته دیگر میان انبوه مردمی که برای وداع میروند، شاید هزاران قاب از تصویر رهبر شهید بالا برود اما من هر وقت به آن قابها فکر میکنم، قبل از همه یاد کسی میافتم که با گوشواره، لباس زاپدار و دستی خالکوبیشده تصمیم گرفت اولین حضورش در یک مراسم تشییع، بدرقه کسی باشد که میگفت: «خیلی به او بدهکارم.»
ثبت دیدگاه