بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

 

اشاره به معناى اينكه خداوند بر حسن عمل مى افزايد

و مـعـنـاى (زيـادتـر كـردن حـسـن عـمـل ) ايـن اسـت كـه جـهـات نـقـص آن را تـكـمـيـل كـنـد، و از ايـن بـاب اسـت زيـادتـر كـردن ثـواب عـمـل، هـمـچنان كه در آيه (و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ) و آيه (ليجزينهم اللّه احـسـن مـا عـمـلوا و يـزيـدهـم مـن فـضـله ) بـه هـر دو جـهـت نـظـر دارد، هـم تكميل نواقص، و هم زيادى ثواب.

و معناى آيه مورد بحث اين است كه : هر كس حسنه اى به جاى آورد، ما با رفع نواقص آن و زيـادى اجر حسنى بر آن حسنه مى افزاييم كه خدا آمرزگار است و بدى ها را محو مى كند، و شكور است، خوبى هاى عمل را از عاملش ظاهر و بر ملا مى سازد.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: مـراد از (حـسـنـه ) هـمـان مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت، و مـؤيـد ايـن احـتـمـال روايـاتـى اسـت كـه از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـهـم السـلام ) وارد شـده، كـه آيـه (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا) - تـا چـهـار آيـه - در بـاره مـودت بـه قـربـاى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) نازل شده، و لازمه اين تفسير آن است كه اين آيات در مدينه نازل شده و داراى يك سياق باشد. و قهرا مراد از حسنه از حيث انطباقش بر مـورد، هـمـان مـودت خـواهد بود، آن وقت آيه شريفه (ام يقولون افترى...) اشاره خواهد بـود بـه سـخنى كه بعضى از منافقين كه قبول آيه قبلى برايشان گران مى آمده گفته انـد، و ايـن سـمپاشى را در بين مؤمنين كرده اند، چون در بين آنان افراد ساده لوحى بوده انـد كـه بـه سـخـنـان مـنـافـقين ترتيب اثر مى داده اند. و مراد از آيه سوم و چهارم كه مى فرمايد: (و هو الذى يقبل التوبه ) - تا آخر دو آيه - توبه همان مؤمنين ساده لوح خواهد بود، كه از قبول گفتار منافقين برگشته اند.

و در جـمـله (ان اللّه غـفـور شـكـور) التـفـاتـى از تـكـلم بـه غيبت به كار رفته، چون قـبـل از ايـن جـمله خداى تعالى گوينده بود، مى فرمود ما چنين و چنان مى كنيم، و در اينجا غـايـب حـسـاب شـده، مـى فـرمـايـد خـدا غـفور و شكور است. و وجه اين التفات آن است كه خـواسـته به علت غفور و شكور بودن خود اشاره كند، و بفرمايد بدين جهت غفور و شكور است كه (اللّه ) است - عز اسمه.

ام يقولون افترى على اللّه كذبا...

كـلمـه (ام ) مـنـقـطعه است، و سياق كلام، سياق توبيخ است، و لازمه اش انكار اين معنا است كه آن جناب به دروغ چيزى را بر خدا افتراء ببندد.

(فـان يشا اللّه يختم على قلبك ) - (معناى جمله قبلى اين بود كه منافقين مى گويند: تو از پيش خود گفتى كه بايد به خويشاوندانت مودت بورزند)، و معناى اين جمله با كمك سـيـاق اين است كه : نه، تو به خدا افتراء نبستى و دروغگو نيستى، چون زمام هيچ امرى بـه دسـت تـو نـيـست تا بخواهى افترائى ببندى ، و آنچه مى گويى وحى است از ناحيه خـداى سـبـحـان، بـدون اينكه خود تو دخالتى در آن داشته باشى، بلكه زمام امر بسته بـه مـشـيت خداى تعالى است، اگر خواست مهر بر دلت مى زند، و باب وحى را به رويت مى بندد، ولى او خواسته كه به تو وحى كند و حق را بيان نموده و سنت خود را اجراء كند، چـون سـنـت او چـنـيـن اسـت كـه هـمـواره بـا كـلمـات خـود باطل را محو و حق را محقق كند.

پـس ايـنكه فرمود: (فان يشا اللّه يختم على قلبك ) كنايه است از اينكه امر، به مشيت خـدا بـرمى گردد و ساحت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) منزه از اين است كه از پيش خود چيزى بگويد.

و ايـن مـعـنا - به طورى كه ملاحظه مى فرماييد - با سياق مناسب تر است، بنابراين كـه گـفـتـيـم مراد از قربى، قرابت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم )، و توبيخ متوجه به منافقين و بيماردلان است.

وجوه مختلف در معناى جمله (فان يشاء الله يختم على قلبك)

البـتـه مـفـسرين در معناى جمله مورد بحث وجوهى ديگر آورده اند كه بعضى از آنها از نظر شما مى گذرد:

1- زمـخـشرى در كشاف گفته : جمله (فان يشا اللّه يختم على قلبك ) معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد تو را از آنانى قرار مى دهد كه مهر بر دلهايشان زد، آن وقت است كه بر خدا افتراء خواهى بست، چون كسى جز اين گونه افراد بر خدا افتراء نمى بندد.

آنـگـاه مـى گـويـد: ايـن اسـلوب كـلام، افـتـراء بـسـتـن را از مـثـل پـيـامـبـر بـعيد مى شمارد و مى فهماند كه افتراء بستن چنين افرادى در بعيد بودن، مثل شرك ورزيدن به خدا و داخل شدن در زمره كسانى است كه خدا بر دلهايشان مهر زده، و مثالى كه مى توانيم براى اين طرز حرف زدن بياوريم، اين است كه بعضى از افراد امين كه نسبت خيانت به او داده اند بگويد: مگر خدا دست از هدايتم برداشته و مرا تنها گذاشته و بـه خـودم واگـذار كـرده، و مـگـر خـدا دلم را كـور كـرده. در ايـن مثال آن شخص امين نمى خواهد خذلان و كورى دل را براى خود اثبات كند، بلكه مى خواهد از ايـن كـه نـسـبت خيانت به او و به مثل او بدهند استبعاد نمايد و بفهماند كه دادن چنين نسبتى تهمتى است بس بزرگ.

2- بـعـضـى گـفـته اند: معناى اين جمله اين است كه اگر به اين فكر بيفتى كه بر خدا افـتـراء بـبـنـدى خـدا مـهـر بـر دلت خـواهـد زد و قـرآن را از يـادت خـواهـد بـرد، بـا ايـن حـال چـگـونـه مـى تـوانـى بـر خـدا افـتـراء بـبـندى. و اين جمله مى خواهد همان مطلبى را خـاطرنشان كند كه جمله (لئن اشركت ليحبطن عملك ) اگر شرك بورزى يقين بدان كه خداوند عملت را بى ثمر مى كند در مقام افاده آن است.

3- بـعـضـى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد قلب تو را با داروى صـبـر قوى مى كند تا در برابر آزار مشركين از پاى در نيايى، و اگر مى گويند (او مفترى و ساحر است ) ناراحت نشوى.

اين سه وجه خالى از ضعف نيستند.

4- بـعـضى گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند همچنان كـه بـر دل كـفـار زده، و ايـن خـود نـوعـى تـسـليـت اسـت بـراى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تا با مقايسه وضع خود با كفار متوجه نعمت خدا شود، و شكر خدا را به جاى آورد.

5- بـعـضـى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه اگر خدا بخواهد مهر به دلهاى كفار و زبان ايشان مى زند و عذابشان را زودرس مى كند. و اگر به جاى اينكه بفرمايد (اگر بخواهد مهر بر دلهاشان مى زند) فرمود: (اگر بخواهد مهر بر دلت مى زند) كه هم خـطـابـست و هم مفرد، در حقيقت براى اين بوده كه خواسته است روى سخن را متوجه گوينده (او بـر خـدا افـتـراء بسته كند)، و بفرمايد اى كه چنين گفته اى اگر خدا بخواهد مهر بر دلت مى زند.

(و يمح اللّه الباطل و يحق الحق بكلماته ) - تعبير به مضارع (يمحو: محو مى كند؛ و يـحـق : ثـابـت مـى كـنـد) بـراى اين است كه بر استمرار دلالت كند و بفهماند مسأله محو بـاطـل و احقاق حق سنتى است كه خداى تعالى آن را با كلمات خود جارى مى سازد. و منظور از (كلمات ) همان وحى است كه خداى تعالى به انبيائش مى كند، و كلام ربوبى او است كه مقاصد را به انبيائش تفهيم مى كند. ممكن هم هست مراد از كلمات خدا، نفوس انبياء باشد، چـون ايـن نـفـوس شـريـفـه خـاصيت كلام را دارند، كلام از منويات پرده برمى دارد، نفوس انبياء هم رازهاى غيبى را هويدا مى سازد.

(انـه عـليـم بـذات الصـدور) اين جمله تعليل جمله (يمح اللّه...) است، مى فرمايد بـه ايـن عـلت باطل را محو و حق را احقاق مى كند، كه داناى به دلها و منويات آنها است، و مى داند هر دلى چه استدعايى دارد، آيا استدعاى هدايت دارد، و يا ضلالت، اقتضاى شرح دارد، و يا ختم و مهر خوردن تا با انزال وحى و توجيه دعوت به سوى همه دلها هر يك را به مقتضاى خود برساند.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: در آيـه مـورد بـحـث اشـعـارى اسـت بـه وعـده بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) كـه بـه زودى او را يـارى خواهد فرمود. اين قول خيلى بى وجه نيست.

و هو الذى يقبل التوبه عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون

وقتى گفته مى شود (قبل منه ) و (قبل عنه ) هر دو به يك معنا است. در كشاف گفته : وقتى گفته مى شود: (قبلت منه الشى ء) و (قبلت عنه ) اين تفاوت بين آن دو هست كـه در اولى آن چـيـز را مبداء قبول خود و منشاء آن قرار داده، و در دومى آن شى ء را از وى عزل و جدا كرده. اين بود گفتار زمخشرى.

و در ايـنـكـه فـرمـود: (و يـعلم ما تفعلون ) تحريكى است بر توبه و هشدارى است از ارتكاب گناهان. و معناى تحت اللفظى آن روشن است.

و يستجيب الذين امنوا و عملوا الصالحات و يزيدهم من فضله و الكافرون لهم عذاب شديد

فـاعـل كلمه (يستجيب ) ضميرى است كه به خداى تعالى برمى گردد، و جمله (الذين آمـنـوا...) بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد در جـاى مـفعول نشسته و حرف جر آن حذف شده، و تـقـديرش (يستجيب اللّه للذين آمنوا) است، يعنى : خداى تعالى مستجاب مى كند براى كـسـانـى كـه ايـمـان آورده انـد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: فاعل آن كلمه (الذين ) است، ولى اين از سياق آيه بعيد است.

كـلمـه (اسـتـجـابت ) به معناى اجابت دعا است، و چون عبادت خود نوعى دعوت و خواندن خـداى تـعـالى اسـت، لذا از قـبـول عـبـادت آنـان تـعـبـيـر بـه (اسـتـجابت ) كرده، به دليـل ايـنـكـه دنـبـالش فـرمـوده : (و يـزيدهم من فضله ) چون ظاهر اين جمله آن است كه مـنـظـور از زيـادتـر كـردن فـضـل خـدا، زيـادتر كردن ثواب باشد. و همچنين از اينكه در مـقـابـل اسـتـجـابـت مؤمنين فرموده : (و كافران عذابى شديد دارند) اين معنا استفاده مى شود.

بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد اين است كه هر وقت او را بخوانند خداى تعالى دعايشان را مستجاب مى كند، و هر وقت حاجتى بخواهند مى دهد، و زيادتر از خواسته شان را هم مى دهد. ولى ايـن مـعـنا هم از سياق آيه بعيد است ؛ و هم اينكه استجابت دعا را مخصوص ‍ مؤمنين مى سازد، در حالى كه مخصوص مؤمنين نيست.

بحث روايتى

(رواياتى درباره اينكه در آيه مودت مراد از قـربـى اهل بيت رسول الله (ص) است)

در مـجـمـع البـيـان از زادان عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كه فرموده : در مورد ما در آل حـم آيـه اى اسـت كـه مـى فـرمايد: مودت ما را حفظ نمى كند مگر كسى كه ايمان به خدا داشـتـه بـاشد، آنگاه آيه (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ) را تلاوت فرمود.

طـبرسى (رحمه اللّه عليه ) سپس مى گويد: منظور كميت شاعر هم اشاره به همين آيه است كه مى گويد:

 

وجدنا لكم فى آل حم آيه 

 
تاءولها منا تقى و معرب 

يعنى در آل حم آيه اى يافتيم كه هر پرهيزكار و آشنا به لغت عرب آن را فهميد.

و نـيـز در مجمع البيان گفته : حديث صحيح از حسن بن على (عليه السلام ) رسيده كه در خـطـبـه اى كـه بـراى مـردم ايـراد كـرد فـرمـود: مـا از اهـل بـيـتـى هـسـتـيـم كـه خداى تعالى مودت آنان را بر هر مسلمانى واجب كرده، و فرموده : (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ).

و در كـافـى بـه سـنـد خـود از عـبداللّه بن عجلان از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت آورده كـه در تـفسير (قل لا اسئلكم عليه اجرا الا الموده فى لقربى ) فرمود منظور از (قربى ) ائمه (عليهم السلام ) هستند.

مؤلف: مـضـمـون ايـن روايـت در اخـبـار بـسـيـار زيـادى از طـرق شـيـعـه از ائمـه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت شده.

و در الدر المـنـثـور اسـت كـه احمد، عبد بن حميد، بخارى، مسلم، ترمذى، ابن جرير و ابن مـردويـه از طـريـق طـاووس، از ابـن عـبـاس ‍ روايت كرده اند كه شخصى از او از آيه (الا الموده فى القربى ) سؤ ال كرد، سعيد بن جبير پيش قدمى كرد و گفت : منظور قرباى آل مـحـمـد است. ابن عباس گفت : عجله كردى، براى اينكه هيچ تيره اى از تيره هاى قريش نـيست مگر آنكه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در بين آنان قرابتى دارد، سعيد گـفـت : پـس مـا قـبـل از اينكه در تفسير اين آيه بحث كنيم بايد قبلا معناى لغوى قرابت را بفهميم چيست.

مؤلف: در الدر المـنـثـور ايـن روايت به چند طريق ديگر، غير از طريق بالا، از ابن عباس نـقـل شـده، و مـا در بـيـان آيه گفتيم كه اين معنا - كه منظور از قرابت قرابت با قريش باشد - درست درنمى آيد وبا سياق آيه نيز نمى سازد، و عجيب اينجا است كه در بعضى از سـنـدهـاى ايـن روايـت آمـده كـه ابـن عـبـاس گـفـتـه : ايـن آيـه بـه وسـيـله آيـه (قل لا اسئلكم عليه من اجر فهو لكم ان اجرى الا على اللّه ) نسخ شده.

و نيز در همان كتاب است كه ابو نعيم و ديلمى از طريق مجاهد، از ابن عباس روايت كرده كه گـفـت : رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) در مـعـنـاى جـمـله (قـل لا اسـئلكـم عـليه اجرا الا الموده فى القربى ) فرمود: اجرى نمى خواهم مگر همين كه جانب مرا در اهل بيتم رعايت كنيد، و آنان را به خاطر من دوست بداريد.

و نـيـز در آن كـتـاب آمـده كه ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى، و ابن مردويه به سندى ضـعـيـف از طـريـق سـعـيـد بـن جـبـيـر از ابـن عـبـاس ‍ روايـت كـرده ، كـه گـفـت : وقـتـى آيه (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) نازل شد، اصحاب پرسيدند: يا رسول اللّه قرباى تو چه كسانى اند كه مودتشان بر امت واجب شده ؟ فرمود: على و فاطمه و دو پسران او.

مؤلف: ايـن روايـت را طـبرسى هم در مجمع البيان آورده، ولى به جاى كلمه (ولداها دو پسران او) كلمه (ولدها اولاد او) آمده.

و نيز در همان كتاب است كه ابن جرير از ابى الديلم روايت كرده كه گفت : وقتى على بن الحـسـيـن (عـليـهـماالسلام ) را به اسيرى آوردند، و در بالاى پله معروف دمشق نگه داشته بـودنـد، مـردى از اهـل شـام بـرخـاست و گفت : حمد خدا را كه شما را بكشت، و بيچاره تان كرد.

عـلى بـن الحـسـيـن (عـليـهـمـاالسـلام ) در جـوابـش فرمود: آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت آرى. فـرمـود: آل حـم را خـوانـده اى ؟ گـفـت آرى، فـرمـود: هـيـچ خـوانـده اى (قـل لا اسـئلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ) را؟ مرد ناگهان متوجه شد و گفت : شما همان قرباى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هستيد؟ فرمود: بله ما هستيم.

و نـيـز در آن كـتـاب اسـت كـه ابـن ابـى حـاتـم از ابـن عـبـاس روايـت كـرده كـه در ذيـل جـمـله (و مـن يـقـتـرف حـسـنـه ) گـفـتـه : مـنـظـور از حـسـنـه مـودت آل محمد (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است.

مؤلف: در همين معنا روايتى در كافى آمده، وى آن را به سند خود از محمد بن مسلم از ابى جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است.

و در تـفـسـيـر قـمـى آمده كه : پدرم از ابن ابى نجران از عاصم بن حميد، از محمد بن مسلم بـرايـم حـديـث كـرد كـه گـفـت : از امـام بـاقر (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: منظور از قـربـى در آيـه (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) اهل بيت رسول خدايند (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ).

آنـگـاه مـى فـرمـايـد: انـصـار (مـسـلمـانـان اهـل مـديـنـه ) نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) رفـتـنـد، و عـرضـه داشـتـنـد: مـا شـمـا را مـنـزل داديـم و يـارى كـرديـم، اينك مقدارى از اموال ما را بگير، و در رفع گرفتاريهايت مـصـرف كـن، خـداى تـعـالى در پـاسـخـشـان ايـن آيـه را فـرسـتـاد كـه : (قـل لا اسـئلكـم عـليـه اجـرا الا المـوده فـى القـربـى ) يـعـنـى مـودت بـه اهل بيتم.

و سـپـس مـى فـرمـايـد: مـگـر نمى بينى كه ممكن است مردى دوستى داشته باشد كه در عين دوسـتـيـش بـا وى در دل كـيـنـه اى نـسـبـت بـه اهـل بـيـت او داشـتـه بـاشـد، در نـتـيـجـه دل او سـلامـت نـخـواهـد داشـت. خـداى تـعـالى در ايـن آيـه خـواسـتـه اسـت در دل رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) چـيـزى عـليـه امـتش نباشد، لاجرم مودت در قـربـى را بـر امـت واجـب كـرد، حـال اگـر بـه آن عـمل كنند واجبى را انجام داده اند، و اگر تركش كنند باز واجبى را ترك كرده اند.

سپس فرمود: انصار از حضور رسول خدا برگشتند در حالى كه به يكديگر مى گفتند: ما امـوال خـود را در اخـتـيـار آن جـنـاب گـذاشـتـيـم و او نـپـذيـرفـت، و دسـتـور داد در دفاع از اهـل بـيـتـش بـا دشـمـنـانـشـان بـجـنـگـيـم. و طـايـفـه اى از ايـشـان گـفـتـنـد: نـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) چيزى نگفت.

طايفه اى هم كلام آن جناب را تكذيب نموده و آن را افتراء بر خدا خواندند و خدا تكذيبشان را در جمله (ام يقولون افترى على اللّه كذبا) حكايت كرده، و سپس فرموده : (ان يشا اللّه يـخـتـم عـلى قـلبـك ) يعنى : بگو اگر من بر خدا افتراء ببندم خدا مهر بر دلم مى زنـد، (و يـمـح اللّه الباطل ) يعنى خدا باطل را هر چه هم صورت حق به جانبى داشته باشد باطل نشان مى دهد، و حق را با كلماتش ‍ احقاق و اثبات مى كند. و منظور از (كلماته ) ائمـه و قـائم آل مـحـمـد (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) هـسـتـنـد، (انـه عـليـم بذات الصدور).

مؤلف: داسـتـان انـصـار را سيوطى هم در الدر المنثور از طبرانى و ابن مردويه از طريق سعيد بن جبير آورده، و آن را روايتى ضعيف خوانده است.

آيات 27 تا 50 سوره شورى

 و لو بـسـط اللّه الرزق لعـبـاده لبـغـوا فـى الارض و لكـن يـنـزل بـقـدر مـا يـشـاء انـه بـعـبـاده خـبـيـر بـصـيـر (27)

 و هـو الذى يـنـزل الغـيـث مـن بـعـد مـا قـنـطـوا و ينشر رحمته و هو الولى الحميد (28)

 و من آياته خلق السـمـوات و الارض و مـا بـث فـيـهـمـا مـن دابـه و هـو عـلى جـمعهم اذا يشاء قدير (29)

 و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير(30)

 و ما انتم بمعجزين فى الارض و مـا لكـم من دون اللّه من ولى و لا نصير (31)

 و من آياته الجوار فى البحر كالاعلام (32)

 ان يـشـا يـسـكـن الريـح فـيـظـللن رواكـد عـلى ظـهـره ان فـى ذلك لايـات لكـل صـبـار شكور (33)

 او يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير (34)

 و يعلم الذين يجادلون فـى آيـاتـنـا مـا لهم من محيص (35)

 فما اوتيتم من شى ء فمتاع الحيوه الدنيا و ما عند اللّه خـيـر و ابـقـى للذيـن امـنـوا و عـلى ربـهـم يـتوكلون (36)

 و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفـواحـش و اذا مـا غـضـبـوا هـم يغفرون (37)

 و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه و امـرهـم شـورى بـينهم و مما رزقناهم ينفقون (38)

 و الذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون (39)

 و جزاء سيئه سيئه مثلها فمن عفا و اءصلح فاجره على اللّه انه لا يحب الظالمين (40)

 و لمـن انـتـصـر بـعـد ظـلمـه فـاولئك مـا عـليـهـم مـن سـبـيـل (41)

 انـمـا السـبـيـل عـلى الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق اولئك لهم عذاب اليم (42)

 و لمـن صـبـر و غـفـر ان ذلك لمـن عـزم الامـور (43)

 و مـن يـضـلل اللّه فـمـا له مـن ولى مـن بـعـده و تـرى الظـالمـيـن لمـا راءوا العـذاب يـقـولون هـل الى مـرد مـن سـبـيـل (44)

 و تـرئهـم يـعـرضـون عـليـهـا خـاشـعـيـن مـن الذل يـنـظـرون مـن طـرف خفى و قال الذين امنوا ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يـوم القـيـمه الا ان الظالمين فى عذاب مقيم (45)

 و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون اللّه و مـن يـضـلل اللّه فـمـا له مـن سـبـيـل (46)

 اسـتـجـيـبـوا لربـكـم مـن قـبـل ان يـاتـى يـوم لا مـرد له مـن اللّه مـا لكـم مـن مـلجـا يـومئذ و ما لكم من نكير (47)

 فان اعرضوا فما ارسلناك عليهم حفيظا ان عليك الا البلاغ و انا اذا اذقنا الانسان منا رحمه فرح بـهـا و ان تـصـبـهـم سـيـئه بما قدمت ايديهم فان الانسان كفور (48)

 لله ملك السموات و الارض يخلق ما يشاء يهب لمن يشاء اناثا و يهب لمن يشاء الذكور (49)

 او يزوجهم ذكرانا و اناثا و يجعل من يشاء عقيما انّه عليم قدير (50)

ترجمه آيات

و اگر خدا رزق را براى همه بندگانش فراخ مى كرد در زمين طغيان مى كردند، و ليكن هر چه را بخواهد به اندازه نازل مى كند، چون او از وضع بندگانش با خبر و بينا است (27 ).

و او كـسـى اسـت كـه بـعـد از نـومـيـدى خـلق بـرايـشـان بـاران مى فرستد، و رحمت خود را گسترش مى دهد، و تنها او سرپرستى ستوده است (28 ).

و يـكـى از آياتش خلقت آسمانها و زمين و جنبندگانى است كه در آن دو منتشر كرده ، و او هر وقت بخواهد مى تواند آنها را جمع آورى كند (29).

و آنچه مصيبت كه به شما مى رسد به خاطر اعمالى است كه به دست خود كرده ايد، و خدا از بسيارى ازگناهان درمى گذرد (30).

و شـمـا در زمـين نمى توانيد خدا را به ستوه آوريد، و غير خدا سرپرست و ياورى نداريد (31).

و يكى ديگر از آياتش كشتى هاى كوه پيكر جارى در درياها است (32).

چـه اگـر بـخواهد باد را از حركت نگه مى دارد، آن وقت در وسط دريا بى حركت مى مانند، به درستى در اين كشتى ها آيتهايى است براى هر خويشتن دار قدردان (33).

و يا به جرم آنچه كرده اند عقابشان مى كند، و او از بسيارى از گناهان اغماض مى نمايد (34).

و آنـهـايـى كـه در آيـات مـا جـدال مـى كنند خود مى دانند كه فرارگاهى ندارند (35). پس آنـچـه در دسـت داريـد از ماديات زندگى متاع دنيا است، و آنچه نزد خداست براى مردم با ايمان كه بر پروردگار خود توكل مى كنند بهتر و پاينده تر است (36).

و نـيـز بـراى كـسـانـى كـه از گـنـاهان كبيره و از فواحش اجتناب مى كنند، و چون خشم مى گيرند جرم طرف را مى بخشند (37).

و كـسـانى كه دعوت پروردگار خود را اجابت نموده، و نماز بپا مى دارند، و امورشان در بينشان به مشورت نهاده مى شود، و از آنچه روزيشان كرده ايم انفاق مى كنند (38).

و كسانى كه چون مورد ستم قرار مى گيرند از يكديگر يارى مى طلبند (39).

و كـيـفر بدى، بدى ديگرى است مثل آن، و كسى كه از كيفر دادن صرفنظر كند و به اين وسيله طرف را اصلاح نمايد، پاداشش به عهده خدا است كه او ستمگران را دوست نمى دارد (40).

و كسى كه پس از ستم كشيدن انتقام گيرد بر او هيچ گونه مؤ اخذه و عتابى نيست (41).

گـناه بر كسانى است كه به مردم ظلم مى كنند، و بدون داشتن بهانه اى و حقى مى خواهند در زمين فساد و ظلم كنند، آنان عذابى دردناك دارند (42).

البـتـه اگـر كـسـى صـبـر كـنـد و بـبـخـشـايـد، ايـن دو خـصـلت از خصال بس بزرگ است (43).

و كـسـى كـه خدا گمراهش كند بعد از خدا ديگر سرپرستى نخواهد داشت، و تو ستمگران را خواهى ديد كه چون عذاب را مى بينند مى گويند: آيا راه برگشتى هست ؟ (44).

و مى بينى ايشان را كه بر آتش عرضه مى شوند، در حالى كه از شدت ذلت حالتى از خـشـوع دارند كه با گوشه چشم و پنهانى به آن مى نگرند، و آنهايى كه ايمان آوردند مى گويند: زيانكاران كسانى هستند كه در قيامت هم خود را باختند و هم خاندان خود را. آرى، بدانند كه ستمگران در عذابى دائمى خواهند بود (45).

و از اولياء، غير از خدا هيچ وليى كه ياريشان دهد نخواهند داشت، و كسى كه خدا گمراهش كرده باشد هيچ راه نجاتى ندارد (46).

(اى مـردم ) دعـوت پـروردگـارتـان را بـپـذيـريـد، قـبـل از آنـكـه بـيـايـد روزى كه از ناحيه خدا برگشت برايش نيست، در آن روز ديگر هيچ پناهگاهى نداريد، و نمى توانيد جرائم خود را انكار كنيد (47).

حال اگر باز هم اعراض كردند، و اين دعوت را اجابت نكردند، ناراحت مشو كه ما تو را به نگهبانى آنان نفرستاديم، و تو جز رساندن پيام ما وظيفه ندارى. هر وقت رحمتى از خود را بـه انـسـان مـى چـشـانـيـم بـه آن خـوشـحـالى مـى كـنـد، و همين كه آثار سوء گناهانش گريبانش ‍ را گرفت كفران را از سر مى گيرد، چون انسان كفران پيشه است (48).

ملك آسمانها و زمين از خداست، هر چه مى خواهد خلق مى كند، به هر كس بخواهد دختر و به هر كس بخواهد پسر مى دهد (49).

و يـا هـم پـسـرانـى مـى دهـد و هـم دخترانى، و هر كه را بخواهد عقيم مى كند كه او دانايى توانا است (.5).

بيان آيات

صـدر ايـن آيـات مـتـصـل اسـت بـه داسـتـان رزق دادن خـدا به بندگان كه در باره اش مى فـرمـود: (اللّه لطـيـف بـعـبـاده يـرزق مـن يـشـاء) و قـبل از آن هم فرمود: (له مقاليد السموات و الارض يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر) و ما در سـابـق اشاره كرديم به اينكه يكى از بزرگترين رزقها، دينى است كه خداى سبحان در اخـتـيـار بـنـدگـانـش گـذاشـتـه و بـا در نـظـر داشـتـن ايـن نـكـتـه گـفـتـار ايـن فـصـل داخـل در گـفتار فصل گذشته مى شود كه در باره وحى سخن مى گفت، و به طور كـلى آيـات اين سوره براى بيان آن ريخته شده، بعد از هر چند آيه يكبار برگشته به همان غرض اشاره مى كند.

آنگاه پاره اى از آيات و دلائل توحيد را كه مربوط به رزق است - مانند خلقت آسمانها و زمين، و منتشر كردن جنبندگان در آسمان و زمين، و خلقت كشتى ها كه در دريا در حركتند، و دادن فـرزنـدان ذكـور و انـاث، و يا يكى از آنها را به هر كه بخواهد، و ندادن هيچ يك از آنها را به هر كه بخواهد - ذكر مى كند.

و آنـگـاه مـى فرمايد بعضى از رزق ها هست كه تنها در دنيا مى دهد، و به همه مى دهد و آن رزقـى اسـت كه با فناى دنيا فانى مى شود. و بعضى ديگرش مخصوص مؤمنين است كه در آخرت مى دهد، و آن بهترين رزق و پايدارترين رزق است، و از همين جا به مناسبت، به ذكـر صـفـات مؤمنين منتقل شده، حسن عاقبت آنان را بيان مى كند، و نيز به اوصاف قيامت و عـاقـبت ستمكاران منتقل مى شود، و شرح مى دهد كه در قيامت با چه هولها و وحشتها و عذابها روبرو مى شوند.

از اينها گذشته در خلال آيات، اجمالى از پاره اى احكام را بيان نموده، انذار و تخويفى هم مى كند، و به حق دعوت نموده، و به حقايق و معارف بسيارى اشاره مى نمايد.

و لو بـسـط اللّه الرزق لعـبـاده لبـغـوا فـى الارض و لكـن ينزل بقدر ما يشاء انه بعباده خبير بصير

كـلمـه (قـدر) در مـقابل كلمه (بسط) است. اولى به معناى تنگ گرفتن رزق و دومى بـه مـعـنـاى وسـعـت دادن بـه آن است ، در جمله سابق هم كه مى فرمود: (يبسط الرزق لمن يـشـاء و يـقـدر) بـه هـمـيـن مـعـنـا اسـت. و كـلمـه (قـدر) - بـه فـتـح قـاف و دال، و هم به سكون دال - به معناى كميت و حجم هر چيز است، و در جمله مورد بحث كه مى فرمايد: (و لكن ينزل بقدر ما يشاء) به اين معنا است. مى فرمايد خداى تعالى هر چه را بـخـواهـد با كميت و حجم نازل مى كند. و به معناى كميت و حجم معين هم مى آيد، مانند آيه (فقدرنا فنعم القادرون ).

كـلمـه (بغى ) به معناى ظلم است. و كلمه (بعباده ) از باب به كار بردن ظاهر در جـاى ضمير است، چون مى توانست بفرمايد (انه بهم خبير بصير) به خاطر اينكه در اول آيـه كلمه (عباده ) ذكر شده بود. و نكته اى كه دوباره آن را ذكر كرد و به ضمير آن اكـتـفـاء نـفـرمـود، ايـن اسـت كـه خـواسـت بـه بـيـان خـبـيـر و بـصـيـر بـودنـش بـه حـال بـندگان اشاره كند، و بفرمايد بدين جهت خبير و بصير به آنان است كه مخلوق او و هـيـئتـشـان قـائم بـه او اسـت، و ديـگـر مـعـقـول نـيـسـت كـه مـحـجـوب از او بـوده و برايش مـجـهـول و نـاشـنـاخـته باشند، و همچنين كلمه (لعباده ) خالى از اين اشاره نيست كه چرا خـداى تـعالى رزق بندگان خود را مى دهد، چون بندگان اويند، و رزق بندگان به عهده مولايشان است.

سنت الهى در روزى دادن به مردم : (ينزل بقدر ما يشاء)

و معناى آيه شريفه اين است كه : اگر خداى تعالى رزق همه بندگان خود را وسعت بدهد و هـمـه سـيـر شـونـد، شـروع مـى كـنـنـد بـه ظـلم كـردن در زمـيـن، چـون طـبـيـعـت مال اين است كه وقتى زياد شد طغيان و استكبار مى آورد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (ان الانسان ليطغى ان راه استغنى ).

و بـه هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى رزق را بـه انـدازه نـازل مـى كـنـد، و بـه هـر كـس بـه مـقـدارى مـعـيـن روزى مـى دهـد، چـون او بـه حال بندگان خود خبير و بصير است، مى داند كه هر يك از بندگانش استحقاق چه مقدار از رزق دارد، و چه مقدار از غنى و فقر مفيد به حال او است، همان را به او مى دهد.

پـس جـمـله (و لكـن يـنـزل بـقـدر مـا يـشـاء) بـيـان سـنـت الهـى در روزى دادن بـر طـبـق حـال مـردم اسـت، مـى فـرمـايـد: صـلاح حال مردم در اندازه ارزاقشان دخالت دارد، و اين با طـغـيـانـى كـه در بـعـضـى ثـروتـمـنـدان مـشـاهـده مـى كـنـيـم و مى بينيم كه روز به روز ثـروتـمـنـدتـر مـى شـونـد منافات ندارد، براى اينكه خداى تعالى غير از آن سنت سنتى ديـگـر نيز دارد كه بر سنت قبلى حاكم است، و آن عبارت است از سنت آزمايش و امتحان و در اين باره فرموده : (انما اموالكم و اولادكم فتنه )، و همچنين سنت سومى دارد، كه آن سنت مكر و استدراج است، كه در آن باره مى فرمايد: (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون و املى لهم ان كيدى متين ).

پـس سـنـت اصـلاح، يـعـنـى انـدازه گـيـرى رزق، سـنـتـى اسـت ابـتـدايـى كـه بـا آن، حـال انـسـانها اصلاح مى شود، مگر آنكه خداوند بخواهد انسانى را در بوته امتحان قرار دهد كه در آن صورت ديگر به طور موقت از سنت قبليش چشم مى پوشد، و در اين باره مى فرمايد: (و ليبتلى اللّه ما فى صدوركم و ليمحص ما فى قلوبكم ).

و يـا به خاطر كفران نعمت و تغيير آن، سنت قبلى خود را كه دادن رزق به مقتضاى صلاح حـال او بـود تغيير دهد، كه در اين صورت سنت ديگرى به كار مى برد، و آن اين است كه آن قـدر رزقـش را وسعت مى دهد تا طغيان كند، و در اين باره فرموده : (ان اللّه لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم ).

شباهت رزق مادى با معارف حقه و شرايع آسمانى، از نـظـر نزول و قسمت

و همانطور كه دادن مال و فرزندان و سائر نعمتهاى مادى و صورى رزق مقسوم است، و هر كـسـى از آن قـسمتى دارد، همچنين معارف حقه و شرايع آسمانى كه منشاء همه آنها وحى است نيز رزق مقسوم است. آن نيز از ناحيه خدا نازل مى شود، و خداوند به وسيله آن نيز مردم را امـتـحـان مى كند، چون همه در عمل به آن معارف و بكار بستن آنها يكسان نيستند، همچنان كه در بكار بستن نعمتهاى صورى يكسان نيستند.

و بـنـابـرايـن، اگـر چـنـانـچـه مـعـارف الهـى و احـكـام خـدايـى هـمـگـى يـك دفـعـه نـازل مـى شـد، بـا در نظر داشتن اينكه شامل تمامى شؤ ون حياتى انسان است، مردم نمى تـوانـسـتـنـد آن را تـحـمل كنند، و قهرا به آن ايمان نمى آورند مگر تك تكى از ايشان، و بـديـن جـهـت خـداى سـبـحـان آن را بـه تـدريـج بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) نـازل كـرد، تـا مـردم با پذيرفتن قسمتهاى اول آن آمـاده شـونـد بـراى پـذيرفتن قسمتهاى بعدى. و در اين باره فرموده : (و قرانا فرقناه لتقراه على الناس على مكث ).

و همچنين اين سنت را در معارف عاليه اى كه در باطن معارف ظاهرى و ساده دين نهفته جارى سـاخـته است، به همين نحو كه گفتيم آنها را در باطن اينها قرار داده، چون اگر همه آنها را مـانـند اينها بى پرده بيان مى كرد، عموم مردم طاقت تحملش را نمى داشتند و فهم آنان از دركـش عـاجز مى ماند، و بدين جهت آنها را در باطن معارف ساده قرار داد تا افراد انگشت شـمـارى كـه اسـتـعـداد درك آنـهـا را دارند، درك كنند. و هر دو سنخ معارف را در قالبى از الفاظ درآورده كه هر كس به قدر فهم و ظرفيتش از آن الفاظ استفاده مى كند، همچنان كه خـداى تـعـالى ايـن مـعـارف را كـه در قـرآن كـريـم اسـت بـه بـارانـى مـثـل زده كـه از آسـمـان مـى ريـزد، و دلهـاى مـردم را بـه زمـيـن هـاى مـخـتـلف مـثـل زده كـه هـر يـك بـه قـدر ظـرفـيـت خـود از آن اسـتـفـاده مـى كـنـد (انزل من السماء ماء فسالت اوديه بقدرها).

و هـمـچـنـيـن احـكـام و تـكـاليـف شـرعـى را يـكـسـان بـر هـمـه مـردم تحميل نكرد، چون اگر مى كرد بعضى از مردم تاب تحملش را نمى داشتند، و به همين جهت آنـهـا را بـه مـقـتـضـاى ابـتـلاآتـى كـه هـر فردى از افراد دارد تقسيم كرد تا هر كس به تكليفى كه متوجه خود او است عمل كند.

پـس روزى دادن از مـعـارف و شـرايع هم از هر جهت كه فرض شود عينا مانند روزى دادن از مـال و اولاد اسـت كـه بـيـن مـردم تـقـسـيـم، و بـر حـسـب حال فرد فرد آنان و به مقتضاى صلاح ايشان تقسيم شده است.

و هو الذى ينزل الغيث من بعد ما قنطوا و ينشر رحمته و هو الولى الحميد

كـلمـه (قـنـوط) بـه مـعـنـاى نـومـيدى، و كلمه (غيث ) به معناى باران است. در مجمع البـيـان مـى گـويـد: (غيث ) به معناى باران به موقع است كه آمدنش نافع است، به خلاف كلمه (مطر) كه هم به چنان بارانى اطلاق مى شود و هم به باران زيان بخش، كـه در غـيـر موقع خودش ببارد. و (نشر رحمت ) به معناى منتشر كردن نعمت در بين مردم اسـت، بـه ايـن صورت كه با فرستادن باران نباتات را بروياند و ميوه ها را به بار بنشاند.

در ايـن آيـه از داسـتـان روزى رسـانـدن، بـه مسأله تـوحـيـد و آيـات و ادله آن منتقل شده، چون مختصر مناسبتى در بين بوده، و در آخر آيه دو اسم از اسماى حسناى خداى تـعالى را آورده، و او را در برابر فعل جميلش به ولى و حميد ستوده، و در آيه بعد هم تا چند آيه همين مسأله توحيد را دنبال كرده است.

 

و من آياته خلق السموات و الارض و ما بث فيهما من دابه...

كـلمـه (بـثّ) به معناى منتشر كردن است، مى گويند: (بثّ الريح التراب باد خاك را مـتـفـرق كـرد)؛ و كلمه (دابه ) به معناى هر جنبده اى است كه روى زمين حركت كند. پس اين كلمه شامل تمامى حيوانات يعنى جانداران مى شود. و معناى آيه روشن است.

و از ظـاهـر آن بـرمـى آيـد كه در آسمانها نيز جنبندگانى هست، و اينكه بعضى جنبندگان آسـمـان را بـه ملائكه تفسير كرده اند، صحيح نيست، زيرا اولا آيه شريفه مطلق است، و نـمـى شـود بـدون دليـل آن را مـقـيـد بـه يـك نـوع جاندار كرد، و ثانيا اصولا اطلاق كلمه (دابه ) بر فرشتگان معهود نيست.

(و هـو عـلى جـمـعـهـم اذا يشاء قدير) - اين جمله اشاره است به حشر جنبندگانى كه در زمـيـن مـنـتشر كرده. و اگر فرمود: (على جمعهم ) و نفرمود: (على حشرهم ) بدين جهت اسـت كـه خـواسـت ايـن جـمع در مقابل آن بث و پراكنده كردن قرار گيرد. و در اينكه ضمير اولى العـقـل رابـه كـار بـرد و فرمود (على جمعهم )، و نفرمود (جمعها) هيچ دلالتى نيست بر اينكه جانداران آسمان همه مانند انسان داراى عقلند، چون همين مقدار كافى است كه بـراى خـود شـعـورى داشـتـه باشند، و به حكم آيه (و ما من دابه فى الارض و لا طائر يـطـيـر بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون ) همه جانداران داراى شعورى مخصوص به خود هستند.

توضيحى راجع به (قدير) بودن خداى تعالى

كـلمـه (قدير) يكى از اسماء حسناى خداى تعالى است كه مركز همه قدرتها است. راغب مى گويد كلمه (قدرت ) هرگاه وصف انسان قرار گيرد نام هيئتى براى انسان است كه بـا آن مـى تـوانـد كـارى را كه مى خواهد انجام دهد. و چون خداى تعالى با آن وصف شود، مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد. ايـن كـلمـه تـنـهـا در مـورد خـداى تـعـالى بـطـور مـطـلق استعمال مى شود، و تنها در مورد او است كه مى توان بطور مطلق گفت (قادر) است، و امـا غـير خداى تعالى محال است كسى قادر مطلق باشد، هر چند كه لفظ قادر بطور مطلق درباره آن اطلاق بشود. پس هر گاه بخواهيم غير خدا را قادر بخوانيم حق كلام اين است كه بـگـويـيـم فـلانـى قـادر بر فلان كار است. و اگر بگوييم فلانى قادر است، صرف تـعـبـيـر اسـت و گـر نه معنايش مقيد است، چون آن كس، قادر بر كار معينى است، نه قادر مـطـلق. و به همين جهت است كه غير از خدا احدى به اين صفت توصيف نمى شود، مگر آنكه به ضدش نيز توصيف مى شود، چون غير خدا هر كه را فرض كنيم به هر كارى كه قادر بـاشد، از كارهاى د يگر عاجز است، تنها كسى كه بطور كلى عجز از او منتفى است و به هيچ وجه متصف به آن نمى شود، خداست.

و كـلمه (قدير) به معناى آن فاعلى است كه هر چه بخواهد مى كند، و بر مقتضاى حكمت هـم مـى كـنـد، نـه زائد بـر آن، و نـه ناقص از آن، و به همين جهت صحيح نيست كه غير از خداى تعالى كسى به اين صفت متصف شود: (انه على ما يشاء قدير او است كه بر هر چه بـخـواهـد قـديـر است ). كلمه (مقتدر) نيز قريب المعناى با كلمه قدير است و به همين مـعـنـا اسـت جـمـله (عـنـد مـليـك مـقـتـدر) چـيـزى كـه هـسـت در غـيـر خـداى تـعـالى هـم استعمال مى شود، و در غير خدا معنايش متكلف و مكتسب قدرت است، يعنى كسى كه براى به دست آوردن قدرت خود را به زحمت مى اندازد، و خود را قدرتمند وانمود مى كند.

و حـقـا خـوب مـعنا كرده، چيزى كه هست در آنجا كه گفت (و چون خداى تعالى با آن وصف شـود مـعـنـاى عـاجـز نـبـودن را مـى دهـد) پـيـداسـت كـه سـهـل انـگـارى نـمـوده، چـون صـفـات ذاتـى خـداى تـعـالى از قـبـيـل حـيـات و عـلم و قـدرت مـعـانـى ايـجـابى هستند، نه سلبى براى اينكه عين ذاتند، و مـعـقـول نـيـسـت مـعـناى سلبى عين ذات باشد، مثلا معناى حيات، نداشتن مرگ، و معناى علم، نـداشـتـن جـهل، و معناى قدرت، نداشتن عجز باشد اين عقيده صابئين است، و لازمه اش اين است كه ذات خدا خالى از صفات كمال باشد.

پس حق مطلب اين است كه معناى قدرت در خداى تعالى نيز قدرت بر انجام هر كارى باشد كه اراده كرده، و لازمه آن اين است كه مطلق عجز از ساحت او نفى شود.

و ما اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم و يعفوا عن كثير

كلمه (مصيبت ) به معناى هر ناملايمى است كه به انسان برسد، گويى از راه دور به قصد آدمى حركت كرده تا به او رسيده است. و مراد از جمله (ما كسبت ايديكم ) گناهان و زشـتـى هـا اسـت. و مـعـنـاى جـمـله (و يعفوا عن كثير) اين است كه خداوند بسيارى از همان گناهان و زشتى هايتان را مى بخشايد.

خـطـاب در ايـن آيـه اجـتـمـاعـى و مـتـوجـه بـه جـامـعـه اسـت، و مـانـنـد خـطـابـهـاى ديـگـر مـنـحـل بـه خـطـابهاى جزئى و به فرد فرد اجتماع نيست، و لازمه اش اين است كه مراد از مـصـيـبـت هـم مـصـائب عـمـومـى و هـمـگـانـى از قـبـيـل قـحـطـى، گـرانـى، و بـا، زلزله و امثال آن باشد.

بـررسـى مـفـاد آيـه (و مـا اصابكم من مصيبه فبما كسبت ايديكم ...) كه وجود ارتباط بين گناهان و مصائب دنيوى را افاده مى كند

پـس مـراد آيـه ايـن شد: مصائب و ناملايماتى كه متوجه جامعه شما مى شود، همه به خاطر گـنـاهـانى است كه مرتكب مى شويد، و خدا از بسيارى از آن گناهان درمى گذرد و شما را به جرم آن نمى گيرد.

پـس آيـه شـريـفـه در معناى اين آيات است : (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايـدى النـاس ليـذيـقـهـم بـعـض الذى عـمـلوا لعـلهـم يـرجـعـون ). (و لو ان اهـل القـرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا). (ان اللّه لا يـغـيـر مـا بـقـوم حتى يغيروا ما بانفسهم ) و آيات ديگرى كه همه دلالت دارد بر اينكه بين اعمال آدمى و نظام عالم ارتباطى خاص برقرار است. به طورى كه اگر جوامع بـشـرى عـقـائد و اعمال خود را بر طبق آنچه كه فطرت اقتضاء دارد وفق دهند، خيرات به سـويـشـان سرازير و دره اى بركات برويشان باز مى شود، و اگر در اين دو مرحله به فساد بگرايند، زمين و آسمان هم تباه مى شود، و زندگيشان را تباه مى كند.

ايـن آن حـقيقتى است كه سنت الهى اقتضاى آن را دارد، مگر آنكه باز هم پاى سنت ديگر به ميان آيد، همان سنت كه گفتيم حاكم بر سنت رزق است، يعنى سنت امتحان و استدراج و املاء كـه در ايـن صـورت وضع صورتى ديگر به خود مى گيرد، (و به جاى چشاندن نمونه اى از آثـار سـوء اعمالشان، نعمت را به سويشان سرازير مى كند، تا به طور كلى با فـسـاد خـو بـگـيـرنـد، و سـراسـر جـهـان بـراى نـابـوديـشـان يـك جـهـت شـده، عـوامـل و اسـبـابـش بـراى مـنـقـرض سـاختن آنان بسيج شوند)، همچنان كه فرموده : (ثم بـدلنـا مكان السيئه الحسنه حتى عفوا و قالوا قدمس اباءنا الضراء و السراء فاخذنا هم بغته و هم لا يشعرون ).

ممكن هم هست خطاب در آيه منحل به خطابهاى جزئى و متوجه به فرد فرد بشر بشود، آن وقـت مـراد از (مـصـيـبـت ) نـامـلايـمـاتـى اسـت كـه مـتـوجـه جـان و مـال و فـرزنـد و عرض تك تك افراد مى شود و ناشى از گناهانى است كه هر كس خودش مرتكب شده، و خدا از بسيارى از آن گناهان درمى گذرد.

سه مطلبى كه از سياق آيه شريفه بدست مى آيد

و بـه هـر حـال چـه خـطـاب عـمـومـى غـيـر مـنـحـل بـاشـد، و چـه عـمـومـى مـنـحـل، از سـيـاق بـر مـى آيـد كـه اولا مؤمن و كـافـر را يـكـسـان شـامل مى شود، و مؤيد اين معنا آيه بعدى است كه بطور مسلم متوجه مؤمن و كافر است. و ثـانـيـا مـراد از جـمـله (مـا كسبت ايدى الناس ) تنها گناهان و زشتى ها است، نه تمامى اعـمـال چـه خـوب و چـه بـد. و ثـالثا مراد از مصائبى كه به انسانها مى رسد آثار سوء دنيايى اعمال است، آثارى كه بين آنها و آن اعمال ارتباط و تداعى خاصى است، نه جزاى آخرتى اعمال.

بـا اين بيان اولا جواب يك شبهه در خصوص آيه شريفه، داده مى شود. و ثانيا تفسيرى كه بعضى در باره آيه كرده اند رد مى شود.

امـا شـبـهـه اى كـه شـده اين است كه بعضى گفته اند: اگر منظور از مصائب عموم مصيبتها بـاشـد، ايـن عـمـومـيـت بـا مصائبى كه انبياء (عليهم السلام ) با آن مواجه شدند منتفى مى شـود، چـون انـبـيـاء (عليهم السلام ) معصوم بودند و گناهى نداشتند تا مستوجب آن مصائب گردند، و همچنين اطفال و ديوانگان مكلف به هيچ تكليفى نيستند تا به خاطر مخالفت با آن تكاليف مستوجب مصائب شوند، پس ‍ ناگزير بايد از عموميت آيه صرفنظر نموده آن را به مصائب انبياء و اطفال و مجانين تخصيص زد.

جواب اين شبهه اين است : اين كه در آيه فرموده (فبما كسبت ايديكم ) و مصائب را مستند بـه گـنـاهـان كـرده خـود دليـل اسـت بر اينكه خطاب در آيه متوجه كسانى است كه صدور گناه از آنان ممكن باشد، پس آيه شريفه از اول شامل انبياء و افراد غير مكلف نيست، و شامل نشدن آن از باب تخصص است نه تخصيص.

تفسيرى بى پايه براى آيه و وجه بى پايگى آن

و امـا تـفـسيرى كه براى آيه كرده اين است كه : به مقتضاى اين آيه بايد تمامى گناهان هـمـه مؤمنين آمرزيده شود، براى اينكه گناهانشان يا از آنهايى است كه مصائب دنيوى را به بار مى آورد، و عقوبتش را در همين دنيا مى چشند، و يا از آنهايى است كه مورد عفو قرار مى گيرد، پس در آخرت هيچ گناهى ندارند.

وجـه بـى پـايـگـى ايـن تفسير اين است كه (سياق آن را در نظر نگرفته اند، و فقط مفاد تـحـت اللفظى آن را ملاك قرار داده اند و) آيه شريفه در مقام اثبات ارتباط بين مصائب و گـنـاهـان است، و تنها مى خواهد بفرمايد: گناهان آثار سوئى هم در دنيا دارند، چيزى كه هـسـت بـعـضى از آن آثار به صاحبش اصابت مى كند، و بعضى بخشوده مى شوند، و به خـاطـر عـوامـلى از قـبـيـل صـله رحـم، صـدقـه، دعـاى مؤمنـيـن، تـوبـه و امـثال آن - كه در اخبار آمده - آثار آنها از صاحبش برمى گردد، و اما درباره آثار سوء آخـرتـى گـناهان، همانطور كه گفتيم آيه شريفه ساكت است، و در مقام اثبات يا نفى آن نيست.

عـلاوه بر اينكه گفتيم آيه شريفه نسبت به مؤمن و كافر عام است، و معنا ندارد نسبت به مؤمن مفادى، و نسبت به كافر مفادى ديگر داشته باشد. نسبت به مؤمن بفرمايد گناهانش يـا بـه وسـيـله مـصـائب و يـا به وسيله عفو بخشيده مى شود، و اما از كافر بخشوده نمى شود.

و بعد از همه اين حرفها وجه اول بهترين وجه است.

 

و ما انتم بمعجزين فى الارض و ما لكم من دون اللّه من ولى و لا نصير

مـعـنـاى ايـن آيـه شـريـفـه روشـن اسـت، و بـا در نـظـر داشـتـن اتـصـالش بـه آيـات قـبـل ايـن نـكـتـه را مـى فـهماند كه : شما مردم نمى توانيد خدا را عاجز كنيد تا از رسيدن مـصـائبـى كـه مـولود گـنـاهـان شـمـا اسـت جـلوگـيـرى بـه عمل بياوريد، و شما به جز او وليى كه متولى امورتان شود، و بلاها و مصائب را از شما برگرداند نداريد، و نيز ناصرى كه شما را در دفع آن مصائب يارى كند نخواهيد داشت.

بيان آيـات (و مـن آيـاتـه الجوار فى البحر...) كه كشتى ها را به عنوان يكى ازآيات خداوند به ياد مى آورد

و من آياته الجوار فى البحر كالاعلام

كلمه (جوارى ) جمع (جاريه ) است كه به معناى كشتى است. و كلمه (اعلام ) جمع (عـلم ) اسـت كـه بـه مـعناى علامت است. و كوه را (از آن جهت كه علامت راه ها است ) علم مى گـويـند، و اگر كشتى را به كوه تشبيه كرده به منظور افاده بزرگى آن بوده و بقيه الفاظ آيه روشن است.

ان يشا يسكن الريح فيظللن رواكد على ظهره...

ضمير در كلمه (يشا) به خداى تعالى برمى گردد، مى فرمايد: اگر خدا بخواهد باد را فرو مى نشاند. و كلمه (رواكد) جمع (راكده ) به معنى ثابت و پا بر جا است. و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگر خدا بخواهد باد را كه وسيله حركت كشتى ها است فرو مى نشاند و كشتى ها در وسط اقيانوسها از حركت باز مى ايستد.

(ان فـى ذلك للايـات لكـل صـبـار شـكـور) - كـلمـه (صـبـر) در اصـل بـه مـعـنـاى (حـبـس ) اسـت. و كـلمـه (شـكـر) هـم در اصـل بـه مـعـنـاى اظـهـار نـعـمـت ولى نـعـمـت بـه زبـان يـا بـه عمل است. و معناى جمله اين است : آنچه كه در باره كشتى هاى حركت كننده بر پشت دريا به وسـيـله بـادهـا گـفـتـيـم كـه مـردم و مـال التـجـاره آنـان را از سـاحل اين دريا به ساحل آن دريا مى برد، خود آياتى است براى هر كسى كه نفس خود را از اشـتـغال به چيزهايى كه به دردش نمى خورد حبس مى كند، و به تفكر در نعمتهاى خدا مى پردازد، چون تفكر در نعمتها يكى از مصاديق شكر نعمت است.

بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفته اند: مراد از (كل صبار شكور) مؤمن است، چون هيچ مؤمنى خـالى از دو حـال نـيـسـت، حـال ضـراء و حـال سـراء، اگـر در حـال ضـراء و شـدت قـرار گـيـرد، صـبـر مـى كـنـد و از صـابـران اسـت، و اگـر در حال سراء و رفاه باشد، از شاكران خواهد بود.

او يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير

كـلمـه (يـوبـقـهن ) مضارع از باب افعال يعنى از (ايباق ) است، و (ايباق ) به مـعـناى (اهلاك - نابود كردن است )، و ضمير مونث در آخر اين كلمه به كلمه (جوارى ) بر مى گردد. و ضمير مذكر در (كسبوا) به مردم عود مى كند، و دو كلمه (يوبقهن ) و (يعف ) عطفند بر جمله (يسكن ) و معناى آيه اين است : اگر خدا بخواهد كشتى ها را بـه وسـيـله غرق هلاك مى كند، و به كيفر گناهان مردم از بين مى برد، و از بسيارى از گـنـاهـان ايشان در مى گذرد. و خلاصه مى خواهد بفرمايد: بعضى از گناهان مردم كافى است در اينكه مستحق غرق و هلاكت شوند، و خدا از بسيارى از گناهان ايشان درمى گذرد.

دو تفسير ديگر در معنا مى آيد كه هر دو بى مورد و داراى تكلف اند

بـعـضـى از مـفسرين گفته اند: مراد از اهلاك كشتى ها، اهلاك مردم است كه سوار بر آنهايند كـه يـا مـجازا نسبت اهلاك را به خود كشتى ها داده، و يا مضافى در تقدير است، و تقدير كـلام (يـرسـل الريـح العاصفه فيوبقهم) مى باشد. و معنايش اين است كه : اگر خدا بخواهد باد را ساكن و آرام مى كند و مردم در وسط دريا راكد و بى حركت مى مانند، و اگر بـخـواهـد بـاد را بـه شـدت مـى فـرسـتـد تـا بـا غـرق كردن كشتى ايشان را هلاك كند. و بـسـيـارى را مـشـمـول عـفـو خـود قـرار داده نـجـات دهـد. و حـاصـل كـلام اينكه : اگر بخواهد باد را ساكن مى كند و يا آن را مى فرستد تا مردمى را بـه جـرم گـنـاهـانـشـان هـلاك نموده و مردمى ديگر را به عفو از گناهانشان نجات بدهد. و خواننده خود به خوبى مى داند كه چقدر اين تفسير بى مورد است.

بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند: كلمه (يعف ) عطف است بر كلمه (يسكن الريح ) تا جمله (بـمـا كـسـبوا)، و به همين جهت آن را با (و) عطف كرد، نه با (اءو). و معنايش اين اسـت كـه : اگـر بـخواهد آنان را با ساكن كردن در دريا عقاب مى كند، و يا با دچار شدن بـه طـوفـان شـكـنـجـه مـى نـمـايـد، و اگر بخواهد از بسيارى عفو مى كند. اين تفسير هم مثل تفسير قبل داراى تكلف است.

و يعلم الذين يجادلون فى آياتنا ما لهم من محيص

بعضى گفته اند: اين جمله نتيجه اى است معطوف بر نتيجه ديگر كه حذف شده، و تقدير آن چـيـزى نـظـيـر ايـن عـبـارت اسـت : (و يـعـف عـن كـثـير ليظهر به قدرته و يعلم الذين يـجـادلون فـى آياتنا ما لهم من مفر و لا مخلص ) يعنى : (يكى از آيات خداوند كشتى ها است، كه اگر بخواهد آن را چنين و چنان مى كند، تا بدين وسيله قدرت خود را بنماياند، و كـسـانـى كـه در آيـات مـا جـدال مـى كـنـنـد بـفهمند كه هيچ راه گريزى ندارند). و از اين قـبـيـل عـطف به محذوف در قرآن كريم بسيار آمده، چيزى كه هست در اين گونه موارد آنچه كـه بـه مـحذوف عطف شده با (لام ) آمده، مانند (و ليعلم اللّه الذين آمنوا) يعنى : ما روزگـار را بـيـن مردم دست به دست مى گردانيم تا چنين و چنان شود، و تا خدا بداند چه كـسانى ايمان آورده و تا از شما گواه بگيرد. و نيز مانند جمله (و ليكون من الموقنين ) يـعـنى : ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا چنين و چنان شود و تا او از دارندگان يقين گردد.

بعضى ديگر احتمال داده اند كه جمله مذكور عطف باشد بر جزاى شرط، يعنى بر (يسكن )، (يـظـللن )، (يـوبـقـهـن )، (يـعـف ) بـه حـذف (ان ) نـاصـبـه، مـثـل ايـنكه بگويى (ان جئتنى اكرمك و اعطيك كذا و كذا) و كلمه (اعطيك ) را به فتح مـى خـوانـيـم بـه تـقـديـر (ان ) نـاصـبه، و چون اين مسأله مربوط به علم نحو است خواننده را بدين علم ارجاع مى دهيم.

فما اوتيتم من شى ء فمتاع الحيوه الدنيا...

اين آيه تفصيل و شرحى است براى مسأله روزى دادن كه قبلا بدان اشاره كرده بود، و آن را تـقـسـيـم مـى كـنـد بـه رزق عـمومى و خصوصى. رزق عمومى عبارت است از ماديات كه خـداونـد آن را هـم بـه مؤمن و هم به كافر داده. و رزق خصوصى عبارت است از آنچه نزد خـدا ذخـيـره شده براى آخرت مؤمنين به تنهايى. و به مناسبت ذكرى هم از اوصاف مؤمنين نموده و اشاره اى هم به آينده ستمكاران در قيامت مى كند.

پـس در جـمـله مـورد بـحث خطاب (اوتيتم ) - به طورى كه از سياق برمى آيد - به عـمـوم مـردم اسـت، نـه خـصوص مشركين. و مراد از (اوتيتم من شى ء) تمامى نعمت هايى اسـت كـه خـدا به مردم روزى كرده. و اگر كلمه (متاع ) را به كلمه (حياه ) اضافه فرموده، اشاره است به اينكه نعمت هاى مادى، روزى قطع مى شود و ثبات و دوامى ندارد. و مـعـنـاى آيه اين است : آنچه به شما داده شده از نعمت هايى كه نزد شما است، متاعى است كه در روزهاى اندكى از آن تمتع مى بريد.

(و مـا عند اللّه خير و ابقى للذين امنوا و على ربهم يتوكلون ) - مراد از (ما عند اللّه ) ثـواب هـايـى اسـت كـه خدا براى مؤمنين ذخيره كرده تا در آخرت به عنوان پاداش به ايـشـان بـدهـد. و لام در جـمله (للذين امنوا) لام ملك است، و اين جار و مجرور ظرف لغوى اسـت. بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد لام مـتـعـلق اسـت بـه كـلمـه (ابـقـى ). ولى وجـه اول روشن تر است. و بهتر بودن آنچه نزد خداست بدين جهت است كه خالص است و آميخته با ناگواريها نيست و باقى تر بودن آن براى اين است كه مانند نعمت هاى دنيا با پايان پذيرفتن دنيا پايان نمى پذيرد.

صـفـات نـيـك مؤمنـيـن : اجـتـنـاب از كـبـائر و فـواحـش، گـذشـت، دفع ظلم از يكديگر و...)

و الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش و اذا ما غضبوا هم يغفرون

اين جمله عطف است بر جمله (الذين آمنوا) و اين آيه با دو آيه بعدش صفات نيك مؤمنين را مـى شـمـارد. و ايـنكه بعضى از مفسرين آن را كلام تازه اى دانسته اند، حرفى است كه با سياق سازش ندارد.

و (كبائر الاثم ) عبارت است از گناهان كبيره اى كه آثار سوئش بزرگ است، و خداى تـعـالى از جـمـله آنـهـا مـى گـسـارى و قـمـار را شـمـرده، و فـرمـوده (قـل فـيـهما اثم كبير) و كلمه (فواحش ) جمع (فاحشه ) است كه به معناى گناه شـنيع و بى شرمانه است، و خداى تعالى زنا و لواط را از مصاديق آن شمرده و فرموده : (و لا تـقـربـوا الزنـى انـه كـان فـاحـشـه ). و از لوط حـكـايـت كرده كه در باره لواط فرموده : (اتاتون الفاحشه و انتم تبصرون ).

(يـجـتـنـبـون كـبائر الاثم و الفواحش ) - با در نظر گرفتن اينكه اين سوره در مكه نازل شده جمله مورد بحث اشاره اى است اجمالى به احكامى كه بعد از اين در باره تحريم گناهان كبيره و فواحش تشريع مى شود.

(و اذا ما غضبوا هم يغفرون ) - اين جمله اشاره است به فضيلت عفو در هنگام غضب كه از بارزترين صفات مؤمنين است، و به همين جهت اينطور كه ملاحظه مى كنيد تعبير كرده، و نـفـرمـوده (و يـغفرون اذا غضبوا) چون در آن تعبير از چند جهت تأكيد به كار رفته، و مانند تعبير دوم عفو و مغفرت را منحصر در صورت غضب نكرده.

 

و الذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلوه...

كـلمه (استجابت ) به معناى اجابت و پذيرفتن است. و منظور از اينكه فرمود (مؤمنين پـروردگـار خـود را اسـتـجـابـت مـى كـنـنـد) بـه شـهـادت سـيـاق ايـن اسـت كـه اعـمـال صـالحـى كـه خـدا از ايـشـان خـواسـته انجام مى دهند، و اگر بعد از آن در بين همه تـكـاليـف الهـى نـام نماز را به ميان آورد و فرمود (و نماز بپا مى دارند) از باب ذكر خاص بعد از عام است وبه خاطر اهميت و شرافتى است كه نماز دارد.

عـلاوه بـر ايـنـكه از ظاهر كلام برمى آيد كه اين آيات مكى است و در مكه ساير واجبات از قـبـيـل زكـات و خـمس و روزه و جهاد واجب نشده بود. در جمله مورد بحث نيز همان حرف كه در جـمـله (و الذيـن يـجـتـنـبـون كبائر الاثم ) زديم مى آيد، يعنى اين جمله هم اشاره اى است اجـمـالى بـه ايـنـكـه بـه زودى دسـتـوراتـى در بـاره اعمال صالح مى رسد. و اين كلام در جمله ذيل نيز جارى است .

معناى مشورت و آيه (و امرهم شورى بينهم)

(و امـرهـم شـورى بـيـنـهـم ) - راغـب مـى گـويـد: كلمه (تشاور) و (مشاورت ) و (مـشورت ) به معناى استخراج راءى صحيح است، به اينكه آدمى در مواقعى كه خودش در بـاره كارى راءى صحيح ندارد، به ديگرى مراجعه كند و از او راءى صحيح بخواهد. و ايـن كـلمـه از مـاده (شـور) گـرفـتـه شـده، عـرب مـى گـويـد: (شـرت العـسـل ) يـعـنـى مـن عـسـل را از كـنـدويـش اسـتـخراج كردم. و در قرآن كريم نيز سخن از (مشاوره ) رفته، فرموده : (و شاورهم فى الامر).

و كـلمـه (شـورى ) بـه مـعـناى آن پيشنهاد و امرى است كه در باره اش مشاوره شود. اين كـلمـه نيز در قرآن آمده، فرموده : (و امرهم شورى بينهم ). و بنابراين معناى آيه چنين مـى شـود: مؤمنـين آنهايند كه هر كارى مى خواهند بكنند، در بينشان شورائى مى شود كه پـيرامونش مشورت مى كنند. و از گفتار بعضى از ايشان برمى آيد كه كلمه (شورى ) مصدر است، و بنا به گفته آنان معنا چنين مى شود: كار مؤمنين مشاورت در بين خويش است.

و بـه هـر حال چه به آن معنا باشد و چه به اين معنا، در اين جمله اشاره اى است به اينكه مؤمنـيـن اهـل رشـدنـد، و كـارى مى كنند كه در واقع هم بايد بكنند، و در به دست آوردن و اسـتـخـراج راءى صـحـيـح دقـت بـه عـمـل مـى آورنـد، و بـه ايـن مـنـظـور بـه صـاحـبـان عـقل مراجعه مى كنند. در نتيجه آيه شريفه قريب المعنى با آيه شريفه (الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ) خواهد بود.

(و مـمـا رزقـنـاهـم يـنـفـقـون ) - ايـن جـمـله اشـاره اسـت بـه ايـنـكـه مؤمنـيـن مال خود را در راه رضاى خدا انفاق مى كنند.

 

و الذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون

راغب مى گويد: كلمه (انتصار) و كلمه (استنصار) هر دو به معناى طلب يارى است. و بنا به گفته وى معناى آيه چنين مى شود: مؤمنين كسانى اند كه چون ببينند به يكى از مؤمنين ظلم شده از ديگران طلب نصرت مى كنند، و چون همگى بر سر حق متفق و چون يك تن واحـدنـد، قـهـرا اگـر بـه يـكـى از ايـشـان ظـلم شـود مـثـل ايـن اسـت كـه بـه هـمـه ايـشـان ظـلم شـده، يـك دل و يـك جـهـت در مقابل آن ظلم مقاومت نموده، نيروى خود را در يارى او بكار مى بندند.

و از بـعـضـى از اهـل لغت نقل شده كه گفته اند: كلمه (انتصار) به معناى (تناصر) (يارى طرفينى ) است، نظير (اختصام ) كه به معناى تخاصم (دشمنى طرفينى ) است، و (اسـتـبـاق 9 و (تـسـابـق ) كـه بـه مـعـنـاى مـسـابـقـه طرفينى است. و معناى آيه بـنـابـراين قول روشن است. و به هر حال چه به آن معنا باشد و چه به اين معنا، مراد از آيه شريفه اين است كه.

براى رفع ظلم مقاومت مى كنند. پس اين آيه با جمله قبلى كه مى فرمود: (و چون خشم مى گـيـرنـد عـفـو مـى كنند) منافات ندارد، براى اينكه مقاومت در برابر ظلم و جلوگيرى از ايـنـكـه در اجـتماع رخنه يابد بر هر كسى كه قدرت بر آن داشته باشد به حكم فطرت واجـب اسـت، هـمچنان كه فرموده : (و ان استنصروكم فى الدين فعليكم النصر) و نيز فرموده : فقاتلوا التى تبغى حتى تفى ء الى امر اللّه ).

 

و جزاؤا سيئه سيئه مثلها...

ايـن آيـه حـكم مظلوم را كه طلب يارى مى كند بيان مى نمايد كه چنين كسى در انتصار خود مى تواند در مقابل ستمگر رفتارى چون رفتار او داشته باشد كه چنين تلافى و انتقامى ظلم و بغى نيست.

وجه اينكه در جمله (و جزاء سيئة سيئه مـثـلهـا) عمل متقابل مظلوم در برابر ظالم را (سيئه) ناميد

در ايـنـجـا ايـن سؤ ال پيش مى آيد كه اگر تلافى مظلوم، ظلم و بغى نيست چرا آيه مورد بـحـث آن را هـم (سـيـئه ) خـوانـده ؟ بـعـضـى در پـاسـخ از آن گـفـتـه انـد: چـون در مقابل سيئه ستمگر قرار گرفته، همچنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (فمن اعـتـدى عـليـكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدى عليكم ). زمخشرى در پاسخ گفته : از اين رو هـر دو عـمـل را سيئه و بد خوانده كه با هر كس چنان رفتار شود ناراحتش مى كند، ظالم با ظلم خود مظلوم را ناراحت مى كند و مظلوم هم با انتقام خود ظالم را، پس در آيه شريفه حقيقت مـعـنـاى كـلمـه رعـايـت شـده. البـتـه ايـن نـكـتـه را هم گنجانده كه مجازات ظلم ظالم بايد مـثـل آن بـاشـد، نـه بـيـشـتـر، كـه در ايـن صـورت عـمـلى اسـت پـسـنـديـده و گـر نـه عمل زشتى خواهد بود.

(فـمن عفا و اصلح فاجره على اللّه ) - وعده جميلى است به كسانى كه به جاى انتقام عفو و اصلاح مى كنند. و ظاهرا مراد از اصلاح اين باشد كه مظلوم بين خود و پروردگارش را اصـلاح كـند. بعضى هم گفته اند: مراد از اصلاح، اصلاح بين خود و ظالم بر خويش ‍ است، به اينكه عفو و اغماض كند.

سه وجه در بيان (انه لا يحب الظالمين)

(انـه لا يـحـب الظـالمين ) - بعضى از مفسرين در بيان اين جمله گفته اند: اين جمله مى خـواهـد بـفـهـماند خداى تعالى به خاطر علاقه و محبت به ظالم، مظلوم را به عفو تشويق نكرده، بلكه خواسته است مظلوم به ثواب جزيلى برسد، چون به او محبت دارد.

بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـراد از ايـن جـمـله تـفـهـيـم ايـن مـعـنـا اسـت كـه خـدا بـه هـر حـال ظـالم را دوسـت نـمـى دارد، چـه ايـنـكـه قصاص از او گرفته باشند، و چه نگرفته باشند به خاطر اينكه او به حقوق ديگران تجاوز كرده است.

ايـن دو وجـه هـر چـنـد در جـاى خـود حـرف درسـتـى اسـت، ليـكـن سياق آيه و مخصوصا با حـائل شـدن جـمـله (فـمـن عـفـا و اصـلح فـاجـره عـلى اللّه ) در بـيـن تعليل (انه لا يحب الظالمين ) و مطلب تعليل شده، يعنى (و جزاو سيئه سيئه مثلها) با آن نمى سازد.

و نـيـز مـمـكـن اسـت جـمـله (انـه لا يـحـب الظـالمـيـن ) تـعـليـلى بـاشـد بـراى ايـن اصل كه جزاى بدى، بدى است ؛ بدون در نظر گرفتن همانندى و مساوات.

 

و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل...لمن عزم الامور

ضـمـير در كلمه (ظلمه ) به مظلوم برمى گردد، و اضافه ظلم به اين ضمير از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است.

مظلوم حق مقابله به مثل دارد گو اينكه صبر و گذشت فضيلتى برتر است

اين سه آيه توضيح و پيش گيرى از شبهه اى است كه ممكن است از آيه قبلى كه فرمود: (فـمـن عـفـا و اصـلح فـاجره على اللّه ) به ذهن آيد، چون ممكن بود كسى كه بر او ظلم شـده تـوهم كند: اين دستور حق انتصار او را ضايع كرده، و خلاصه اجازه داده همه مظلومين از حـق خـود صـرفـنـظر كنند. لذا براى دفع اين شبهه فرمود: (كسانى كه بعد از ستم ديدن در مقام گرفتن حق خود برآيند هيچ مانعى جلوگيرشان نيست ) و در شرع الهى هيچ مجوزى نيست كه حق آنان را باطل كند.

نـكـتـه اى كـه در ايـنـجـا لازم اسـت يـادآورى شـود ايـن اسـت كـه اگـر در اول آيه ضمير مفرد (ظلمه ) را به موصول (من ) برگردانده، و در آخر ضمير جمع (عـليـهم ) به همان موصول برگردانده، عيبى ندارد چون ضمير مفرد به اعتبار لفظ (من ) مى باشد، و ضمير جمع به اعتبار معناى آن.

نـكـتـه ديگر، اينكه فرمود: تنها محكوميت از آن كسانى است كه به مردم ظلم مى كنند، و مى خـواهـنـد بـدون حـق در زمـيـن طـغـيـان كـنـنـد آرى ستمكاران محكومند به اينكه از ايشان انتقام گرفته شود، و اين معنا را در ذيل كلام تأكيد نموده و فرموده : (اولئك لهم عذاب اليم ).

سـوم ايـنـكـه فـرمود: (و لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور) و بيان كرد كه دعوت بـه صـبـر و عـفـو بـه ايـن مـعـنـا نـيـسـت كـه حـق انـتـصـار و دفـع ظـلم از خـود بـاطـل شـود، بـلكـه ارشـاد بـه فـضـيـلتـى اسـت كـه از تـمـامـى فـضـائل مـهم تر است، چون در مغفرت و عفو صبرى است كه از مصاديق عزم الامور است. و آنـگـاه كـلام را هـم بـا لام قـسـم تأكيد كرد، و هم با لام تأكيد كه بر سر خبر (ان ) آورده، چون به مضمون اين كلام عنايت داشته.

 

و من يضلل اللّه فما له من ولى من بعده...

بعد از آنكه مؤمنين را با اوصافشان ذكر كرد كه نزد خدا رزقى ذخيره شده دارند، رزقى كـه سـعادت آخرتشان را تاءمين مى كند، رزقى كه خدا ايشان را به آن رهنمون شده، اينك در ايـن جـمـله به وضع غير مؤمنين يعنى ستمكاران ماءيوس از چنين هدايتى و محروم از چنان رزق كريمى پرداخته.

وصف حال غير مؤمنين در روبرو شدن با عذاب الهى

مى فرمايد: خداى سبحان ايشان را به خاطر كفر و تكذيبشان گمراه كرده، در نتيجه به آن رزقى كه نزد پروردگار است دست نمى يابند، و به آن سعادتمند نمى گردند، و جز او وليـى ندارند تا متولى امرشان باشد، و رزقى را كه از آن محروم شده اند به ايشان بـدهـد، در نـتـيـجه دست خالى خواهند بود، و وقتى عذاب را مشاهده مى كنند آرزو مى كنند اى كاش به دنيا برگردند تا عمل صالح كنند، و مانند مؤمنين سعادتمند گردند.

(و مـن يـضـلل اللّه...) - ايـن جـمـله از قـبـيـل بـه كـار بـردن سـبـب (اضـلال خـدا، و نـداشـتـن وليـى غير از خدا، و محروميت از هدايت و رزق كريم ) در جاى مسبب (هدايت و رزق كريم ) است.

(و تـرى الظـالمـيـن لمـا راءو العـذاب يـقـولون هـل الى مـرد مـن سبيل ) - اين جمله اشاره است به آرزوى ظالمين براى برگشتن به دنيا بعد از آنكه از سعادت نوميد شدند و عذاب را مشاهده كردند.

كلمه (ترى ) گو اينكه خطاب به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) است، اما نـه از آن جهت كه رسول او است، بلكه از اين جهت كه مى تواند ببيند. پس در حقيقت خطاب بـه عـمـوم اسـت. و معنايش اين است : تو مى بينى و همه بينندگان مى بينند. و اشاره است بـه ايـن كـه آنها وقتى اين آرزو را مى كنند كه عذاب را مشاهده مى نمايند. و كلمه (مرد) به معناى (رد) است.

و تريهم يعرضون عليها خاشعين من الذل ينظرون من طرف خفى

ضـمـيـر در (عـليها) به (نار) برمى گردد. گو اينكه قبلا نام آن برده نشده بود ولى مـقـام بر آن دلالت داشت. و كلمه (طرف خفى ) به معناى نگاه ضعيف است، و اگر نـگـاهـى ضـعـيـف به آتش دوزخ و مكاره هول انگيز قيامت مى كنند، براى اين است كه نه مى تـوانـنـد آن را نـاديـده گرفته، و خود را به غفلت بزنند، و نه برايشان امكان دارد كه درسـت و حـسـابـى بـه آن نـگـاه كـنـنـد و چـشـم را از آن پـر سـازنـد، در مـثـل بـمـانـنـد كـسـى هـستند كه قاتلش با شمشير بالاى سرش ايستاده، چنين كسى نگاهى ضعيف به شمشير او مى كند. بقيه الفاظ آيه روشن است.

مـعـنـاى جمله (ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم) و اينكه گوينده آن كيانند و در كجا آن را مى گويند

(و قـال الذيـن امـنـوا ان الخـاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيمه ) - يعنى خـاسـرانـى كـه تـمامى خسران ها و حقيقت آن در ايشان جمع است، كسانى هستند كه در قيامت نـفـس خـود و اهـل خـود را خـاسـر كـردنـد، يـعـنـى خـود را از نـجـات مـحـروم نـمـوده و از اهل خود نيز بهره مند نمى شوند.

بـعـضـى از مـفـسرين گفته اند: منظور از اهل خاسران، همسران حورى و خدمتگزاران بهشتى است، كه اگر ايمان آورده بودند از آنها بهره مند مى شدند.

و ايـن حـرف بـدى نـيـسـت، براى اينكه از آيات وراثت بهشت برمى آيد كه هر انسانى از بـهـشـت و نـعـمـتـهـاى آن سهمى دارد. كفار سهم خود را در دنيا از دست داده اند، در نتيجه مى تـوان گـفـت مـعـنـاى خسران خود و اهل خود اين است كه خود را دوزخى نموده، و از حوريان و خدمتگزاران بهشتى خود را محروم ساخته اند.

ايـن سـخن را در آيه شريفه به مؤمنين نسبت داده، و مؤمنين در قيامت اين سخن را مى گويند هـر چـنـد در آيـه شـريـفه از آن با فعل ماضى تعبير كرده و ليكن اين تعبير براى افاده حـتـمـى بودن قيامت است، پس اينكه بعضى پنداشته اند كه اين سخنى است كه مؤمنين در دنـيـا مـى گـويـنـد، پـنـدار صـحـيـحـى نـيـسـت، بـراى ايـنـكـه در مـثل مقامى كه آيات مورد بحث در آن است، معنا ندارد خداى تعالى آن را به مؤمنين موجود در دنيا نسبت دهد.

نكته ديگر اينكه گويندگان اين سخن در قيامت همه مؤمنين - حتى افراد ضعيف الايمان - نـيـسـتند، بلكه مؤمنينى هستند كه ايمان كامل دارند، همانهايى كه در قيامت اجازه دارند سخن بـگـويـنـد، و هـر چـه هـم مـى گـويـنـد حق محض است، مانند اصحاب اعراف و شهداء، يعنى گـواهـان اعـمال، كه قرآن در باره شان فرموده : (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ) و نـيـز فـرمـوده : (لا يـتـكـلمـون الا مـن اذن له الرحـمـان و قال صوابا).

پـس نـبـايـد اعـتـنـاء كرد به گفته آن كس كه گفته : اين كلام كه خدا به مؤمنين نسبت داده دلالت مـى كـند بر شدت خوشحالى مؤمنين از نجات از خسران، و از كرامتى كه خدا در آن روز بـه ايـشان روزى مى كند. چون اگر كلام، كلام همه مؤمنين باشد، بايد همه مردم كه در عرصه محشر جمعند و قدرت سخن گفتن دارند آن را بگويند، همانطور كه كلمه (ترى ) خطاب به همه كسانى است كه قدرت ديدن دارند.

(الا ان الظـالمـيـن فـى عـذاب مـقـيـم ) - ايـن جـمـله عـذاب را بـر اهـلش مسجل مى كند، و مى فرمايد ستمكاران عذابى دائم و غير منقطع دارند. بعضى جائز دانسته اند كه تتمه كلام مؤمنين باشد.

و ما كان لهم من اولياء ينصرونهم من دون اللّه...

ايـن تـعـبير، يعنى تعبير (ما كان لهم ) براى اين بوده كه بفهماند ادعايى كه در دنيا مـى كـردنـد كـه مـا اوليايى داريم دعوى باطلى بود، پس ‍ آوردن كلمه (كان ) به اين مـنظور بوده و گر نه مى فرمود: (ما لهم من ولى ) همچنان كه در آيه 31 فرمود: (و ما لكم من دون اللّه من ولى ).

(و مـن يـضـلل اللّه فـمـا له مـن سـبـيـل ) - ايـن جـمـله صـلاحـيـت آن را دارد كـه تـعـليـل صـدر آيـه، و هـم بـه مـنـزله نـتـيـجـه اى بـراى تـمـامـى مـطـالب قبل باشد، مطالبى كه در باره عقاب ستمكاران بيان كرد. و هم نوعى انعطاف به مسأله تـشـريـع شـريـعـت بـه وسـيـله وحـى بـاشـد كـه در اوائل سوره بيان مى داشت چون در آنجا همه گفتگو در باره شريعت بود كه راه به سوى سعادت است، و در اين جمله مى فرمايد كسانى كه خدا گمراهشان كرده راهى ندارند.

پس اين جمله كنايه است از اينكه هيچ راهى به سوى سعادت نيست، مگر راهى كه خدا آن را براى بندگانش و از راه وحى و رسالت تشريع كرده، پس كسى كه خدا به جرم كفرش و تـكـذيـبـش گـمـراه ساخته، او ديگر هيچ راهى ندارد كه با آن به سوى سعادت عقبى و نجات از عذاب و هلاكت هدايت شود.

 

اسـتـجـيـبـوا لربـكم من قبل ان يأتى يوم لا مرد له من اللّه ما لكم من ملجا يومئذ و ما لكم من نكير

ايـن آيـه شريفه مردم را دعوت مى كند به اينكه فرمايشات خدا و انذار او از روز قيامت در آيـات قـبـل را بـپـذيـرنـد، ايـن آن چيزى است كه از سياق استفاده مى شود. و اينكه بعضى گفته اند: مراد از كلمه يوم روز مرگ است، صحيح نيست.

مفاد جمله : (يوم لا مرد له من الله) درباره قيامت

و كلمه (لا) در جمله (لا مرد له من اللّه ) لاى نفى جنس است، و كلمه (مرد) اسم لا، و كـلمـه (له ) خـبـر آن اسـت، و جـمـله (مـن اللّه ) حـال از كـلمـه مـرد اسـت. و مـعـنـايـش ايـن اسـت : بـپـذيـريـد دعـوت پـروردگـارتـان را قـبـل از فـرا رسـيـدن روزى كه از طرف خدا ردى و برگشتى برايش نيست، يعنى آمدن آن روز قـضـاى حـتـمـى اسـت كـه خـدا بـه هيچ وجهى آن را بر نمى گرداند. پس در حقيقت اين تـعـبير به منزله تعبير (لا ريب فيه ) است، كه در قرآن كريم روز قيامت مكرر به آن وصف شده.

مفسرين براى اين جمله، يعنى جمله (يوم لا مرد له من اللّه ) وجوهى ديگر و اعراب هايى ديگر ذكر كرده اند كه در نقل آن هيچ فايده اى نيست.

(مـا لكـم مـن مـلجـا يـومـئذ و مـا لكم من نكير) - كلمه (ملجا) مانند (ملاذ) به معناى پـناهگاهى است كه بدان پناه مى برند. و كلمه (نكير) - به طورى كه گفته اند - مـصدر و به معناى (انكار) است. و معناى جمله اين است كه : شما در آن روز از ناحيه خدا پـنـاهـگـاهـى نداريد، و نمى توانيد آنچه از شما سر زده انكار كنيد، چون حقايق از هر جهت ظاهر و هويدا مى گردد.

فان اعرضوا فما ارسلناك عليهم حفيظا ان عليك الا البلاغ

در ايـن آيـه شـريـفـه از خـطـاب بـه كـفـار عـدول كـرده و خـطـاب را مـتـوجـه رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نمود، تا به آن جناب اعلام فرمايد ماءموريتى كه به دوش وى نهاده تنها تبليغ رسالت است، نه بيشتر از آن، او را فرستاده تا دين خـدا را بـه مـردم ابـلاغ كـنـد، نـه ايـنـكـه نـگـهـبـان مـردم و مـسـؤ ول ايـمـان و اطاعت آنان باشد، تا خود را موظف بداند ايشان را از اعراض باز بدارد، و در اين راه خود را به تعب اندازد تا شايد مردم به وى روى آورند.

و انـا اذا اذقنا الانسان منا رحمه فرح بها و ان تصبهم سيئه بما قدمت ايديهم فان الانسان كفور

(فرح ) به رحمت كنايه است از اشتغال به نعمت و فراموش كردن منعم. و مراد از سيئه مصيبتى است كه انسان را بد حال سازد. و جمله (فان الانسان كفور) از باب وضع ظاهر در مـحـل ضمير است، چون جا داشت بفرمايد (فانه كفور)؛ زيرا قبلا نام انسان در كلام آمده بود، و اگر دو باره كلمه انسان را تكرار كرد، براى اين است كه مذمت و ملامت انسان را مسجل كند.

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved