بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 

 

سوره شعراء، آيات 10 تا 68  

 و اذ نادى ربك موسى ان ائت القوم الظالمين (10)

 قوم فرعون الا يتقون (11)

 قال رب انى اخاف ان يكذبون (12)

 و يضيق صدرى و لاينطلق لسانى فارسل الى هرون (13)

 و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون (14)

 قال كلا فاذهبابايتنا انا معكم مستمعون (15)

 فاتيا فرعون فقولا انا رسول رب العالمين (16)

 ان ارسل معنا بنى اسرءيل (17)

 قال الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين (18)

 و فعلت فعلتك التى فعلت و انت من الكافرين (19)

 قال فعلتها اذا و انا من الضالين (20)

 ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين (21)

 و تلك نعمة تمنها على ان عبدت بنى اسرءيل (22)

 قال فرعون و ما رب العالمين (23)

 قال رب السموات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين (24)

 قال لمن حوله الا تستمعون (25)

 قال ربكم و رب آبائكم الاولين (26)

 قال ان رسولكم الذى ارسل اليكم لمجنون (27)

 قال رب المشرق و المغرب و ما بينهما ان كنتم تعقلون (28)

 قال لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين (29)

 قال اولو جئتك بشى ء مبين (30)

 قال فات به ان كنت من الصادقين (31)

 فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين (32)

 و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين (33)

 قال للملاء حوله ان هذا لساحر عليم (34)

 يريد ان يخرجكم من ارضكم بسحره فما ذا تاءمرون (35)

 قالوا ارجه و اخاه و ابعث فى المدائن حاشرين (36)

 ياتوك بكل سحار عليم (37)

 فجمع السحرة لميقت يوم معلوم (38)

 و قيل للناس هل انتم مجتمعون (39)

 لعلنا نتبع السحرة ان كانوا هم الغالبين (40)

 فلما جاء السحرة قالوا لفرعون ائن لنا لاجرا ان كنا نحن الغالبين (41)

 قال نعم و انكم اذالمن المقربين (42)

 قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون (43)

 فالقوا حبالهم و عصيهم و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون (44)

 فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما ياءفكون (45)

 فالقى السحرة سجدين (46)

 قالوا ءامنا برب العالمين (47)

 رب موسى و هرون (48)

 قال آمنتم له قبل ان آذن لكم انه لكبيركم الذى علمكم السحر فلسوف تعلمون لاقطعن ايديكم و ارجلكم من خلف و لاصلبنكم اجمعين (49)

 قالوا لا ضير انا الى ربّنا منقلبون (50)

 انا نطمع ان يغفر لنا ربّنا خطينا ان كنا اول المؤمنين (51)

 و اوحينا الى موسى ان اسر بعبادى انكم متبعون (52)

 فارسل فرعون فى المدائن حاشرين (53)

 ان هولاء لشرذمه قليلون (54)

 و انهم لنا لغائظون (55)

 و انا لجميع حاذرون (56)

 فاخرجنهم من جنت و عيون (57)

 و كنوز و مقام كريم (58)

 كذلك و اورثنها بنى اسرءيل (59)

 فاتبعوهم مشرقين (60)

 فلما ترءا الجمعان قال اصحاب موسى انا لمدركون (61)

 قال كلا ان معى ربى سيهدين (62)

 فاوحينا الى موسى ان اضرب بعصاك البحر فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم (63)

 و ازلفنا ثم الاخرين (64)

 و انجينا موسى و من معه اجمعين (65)

 ثم اغرقنا الاخرين (66)

 ان فى ذلك لاية و ما كان اكثرهم مؤمنين (67)

و ان ربك لهو العزيز الرحيم (68)

ترجمه آيات

و چون پروردگارت به موسى ندا داد كه سوى گروه ستمكاران برو (10).

گروه فرعون كه چرا نمى ترسند؟(11).

(موسى ) گفت پروردگارا من بيم آن دارم كه دروغگويم شمارند(12).

و حوصله ام سر آيد در نتيجه زبانم روان نشود پس هارون را نيز پيغمبرى ببخش (13).

فرعونيان خونى به گردن من دارند و بيم دارم كه مرا بكشند(14).

فرمود هرگز !شما هر دو آيات ما را ببريد كه ما همراه شما شنواييم (15).

نزد فرعون رويد و بگوييد كه ما فرستاده پروردگار جهانيانيم (16).

بايد كه بنى اسرائيل را با ما بفرستى (17).

(فرعون ) گفت : مگر وقتى نوزاد بودى تو را نزد خويش پرورش نداديم و سالها از عمرت را ميان ما به سر نبردى ؟(18).

و(سرانجام ) آن كارت را(كه نمى بايست انجام مى دادى ) انجام دادى و تو از ناسپاسان بودى (19).

(موسى ) گفت : آن كار را هنگامى كردم كه از راه بيرون بودم (20).

و چون از شما بيم داشتم از دستتان گريختم و پروردگارم به من فرزانگى و دانش بخشيد و از پيغمبرانم كرد(21).

آيا اين نعمتى است كه منت آنرا به من مى نهى كه پسران بنى اسرائيل را به بردگى گرفته اى ؟(22).

فرعون گفت : پروردگار جهانيان چيست ؟(23).

گفت پروردگار آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است، اگر اهل يقينيد(24).

(فرعون ) به اطرافيان خود گفت هيچ مى شنويد چه مى گويد؟(25).

گفت پروردگار شما و پروردگار نياكانتان (26).

گفت : پيغمبرى كه به سوى شما فرستاده شده ديوانه است (27).

گفت (او) پروردگار مشرق و مغرب و هر چه ميان آن دو است اگر فهم داريد(28).

گفت : اگر خدايى غير از من بگيرى زندانيت مى كنم (29).

گفت : و حتى اگر براى تو معجزه اى روشن آورده باشم ؟(30).

گفت : اگر راست مى گويى آن را بياور(31).

موسى عصاى خود را بينداخت و در دم اژدهايى هويدا گشت (32).

و دست خويش را بيرون آورد همه ديدند كه سفيد و روشن بود(33).

(فرعون به بزرگان اطراف خود گفت : عجب جادوگر ماهرى است (34).

كه مى خواهد شما را با جادوى خويش از سر زمينتان بيرون كند، بنابراين چه راى مى دهيد؟(35).

گفتند: وى را با برادرش نگهدار و به تمام شهرها مأمورين جمع آورى بفرست (36).

تا همه جادوگران ماهر را پيش تو آورند(37).

پس جادوگران را به موعد روزى معين، جمع كرد(38).

و به مردم گفتند شما نيز جمع شويد(39).

تا اگر ساحران غالب آمدند ما نيز آنها را پيروى كنيم (40).

پس جادوگران آمدند و به فرعون گفتند: اگر ما غالب آمديم آيا مزدى خواهيم داشت ؟(41).

گفت : آرى و در اين صورت از مقربان خواهيد بود(42).

(موسى ) به ايشان گفت : هر چه افكندنى هست بيفكنيد(43).

پس ريسمانها و عصاهاى خويش را افكندند و گفتند: به عزت فرعون سوگند كه ما غلبه يافتگانيم (44).

سپس موسى عصاى خويش را بيفكند و آنچه را ساخته بودند بلعيد(45).

جادوگران سجده كنان خاكسار شدند(46).

گفتند: به پروردگار جهانيان ايمان آورديم (47).

كه پروردگار موسى و هارون نيز هست (48).

(فرعون ) گفت : چرا پيش از آنكه اجازه تان دهم به او ايمان آورديد؟ پس حتما او بزرگ شما است كه جادو تعليمتان داده است، به زودى خواهيد دانست كه دستها و پاهايتان را به عكس يكديگر قطع مى كنم و همه شما را بر دار مى آويزم (49).

گفتند: مهم نيست، چون به سوى پروردگارمان مى رويم (50).

ما طمع داريم كه پروردگارمان گناهانمان را بيامرزد به همين جهت اولين كسى هستيم كه ايمان آورديم (51).

و به موسى وحى كرديم كه بندگان ما را شبانگاه حركت بده كه آنها شما را تعقيب مى كنند(52).

و فرعون مأمورين جمع آورى را به شهرها فرستاد (53)

كه اينان گروهى اند كند(54).

كه موجب خشم ما شده اند(55).

و ما همگى آماده كارزاريم (56).

ولى آنها(فرعونيان ) را از باغستانها و چشمه سارها بيرون كرديم (57).

و از گنجها و جايگاههاى خويشان (بيرون كرديم )(58).

و آن را به بنى اسرائيل داديم (59).

پس هنگام آفتاب از پى آنها شدند(60).

و چون دو جماعت يكديگر را بديدند، ياران موسى گفتند : اى واى !ما را گرفتند(61).

(موسى ) گفت : هرگز! پروردگار من با من است و رهبريم خواهد كرد(62).

به موسى وحى كرديم كه عصاى خويش را به دريا بزن، پس بشكافت و هر بخشى چون كوهى بزرگ بود(63).

ديگران را بدانجا نزديك كرديم (64).

و موسى را با همراهانش جملگى نجات داديم (65).

سپس ديگران را غرق كرديم (66).

كه در اين عبرتى است ولى بيشترشان ايمان آور نبودند(67).

و پروردگارت نيرومند و فرزانه است (68).

بيان آيات

غرض اين آيات : مقايسه قوم خاتم الانبياء (صلى اللّه عليه و آله وسلم) با قوم موسى و هارون، ابراهيم و نوح و...

در اين آيات به داستانهايى از اقوام انبياى گذشته شروع كرده تا روشن شود كه قوم خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله) نيز همان راهى را مى روند كه قوم موسى و هارون و ابراهيم و نوح و هود و صالح و لوط و شعيب رفته بودند و به زودى راه اينان نيز به همان سرنوشتى منتهى مى شود كه آن اقوام ديگر بدان مبتلا شدند، يعنى بيشترشان ايمان نمى آورند و خدا ايشان را به عقوبت دنيايى و آخرتى مى گيرد.

دليل بر اينكه آيات در مقام به دست دادن چنين نتيجه اى است اين است كه در آخر هر داستانى مى فرمايد: (و ما كان اكثرهم مؤمنين و ان ربك لهو العزيز الرحيم )، همچنان كه در داستان خاتم الانبياء (صلى الله عليه و آله) بعد از ختم كلام و حكايت اعراض قومش ‍ در آغاز سوره فرمود: (و ما كان...)، پس معلوم مى شود كه آيات در مقام تطبيق داستانى بر داستان ديگر است.

و همه براى اين است كه خاطر رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله) تسليت يافته، حوصله اش از تكذيب قومش سر نرود و بداند كه تكذيب قوم او امرى نو ظهور و تازه نيست بلكه همه اقوام انبياى گذشته نيز همين رفتار را داشتند و از قوم خود انتظارى جز آنچه امتهاى گذشته در مقابل انبياى خود داشتند نداشته باشد. و در ضمن، قوم آن جناب را هم تهديد

مى كند به سرنوشتى كه امتهاى گذشته به خاطر تكذيب پيغمبرشان دچار شدند. مؤيد اين معنا اين است كه در آغاز نقل داستان ابراهيم (عليه السلام) فرمود: (و اتل عليهم نبا ابراهيم - داستان ابراهيم را بر ايشان بخوان ).

(و اذ نادى ربك موسى... الا يتقون )

يعنى بياد آر زمانى را كه پروردگارت موسى را ندا در داد و او را به رسالت به سوى فرعون مبعوث فرمود، تا بنى اسرائيل را از چنگ وى برهاند (به تفصيلى كه در سوره طه و غير آن گذشت ).

جمله (ان ائت القوم الظالمين ) نوعى تفسير است براى ندا و مى رساند كه آن ندا چه بوده و اگر نخست فرمود: (اينكه نزد قوم ستمكار بروى ) و سپس آن قوم را به قوم فرعون تفسير كرد، براى اين بود كه به حكمت اين مأموريت كه شرك ايشان و ظلمى بود كه نسبت به بنى اسرائيل روا مى داشتند - كه تفصيلش در سوره طه از آيه (اذهبا الى فرعون انه طغى... فاتياه فقولا انا رسولا ربك فارسل معنا بنى اسرائيل و لا تعذبهم ) آمده - اشاره كند.

و جمله (الا يتقون - چرا به تقوى نمى گرايند) - به صيغه غيبت - توبيخى است غيابى كه خداى تعالى از ايشان كرده و چون اين توبيخ در روز انعقاد رسالت موسى واقع شده، اين معنا را مى دهد كه اى موسى به ايشان بگو: پروردگار من شمارا توبيخ مى كند به اينكه راه تقوى را ترك كرده ايد، و مى فرمايد: (الا يتقون ).

قال رب انى اخاف ان يكذبون و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى فارسل الى هارون

اشاره به معناى (خوف) و فرق آن با (خشيت)  

در مجمع البيان گفته : كلمه (خوف) به معناى آن حالت ناراحتى و اضطراب درونى است كه در هنگام توقع و احتمال ضرر به آدمى دست مى دهد و نقيض آن حالت، (امن) است كه به معناى آرامش و سكون نفس است نسبت به اينكه نفعش خالص و آميخته با ضرر نيست و ضرر آن را تهديد نمى كند و بيشتر موارد اطلاق خوف در مورد احساس شر است، مواردى كه آدمى را وادار مى كند به اينكه برخيزد و براى جلوگيرى از آن شر، ابتكارى كند، هر چند كه در دل اضطرابى پيدا نشود، به خلاف (خشيت) كه آن مخصوص مواردى است كه نفس آدمى از احساس شر، دچار اضطراب و تشويش گردد و به همين جهت است كه خداى تعالى خشيت از غير خود را از انبيايش نفى كرده و فرموده است : (لا يخشون احدا الا اللّه ) و ليكن نفرمود كه : از غير خدا خوف ندارند، و چه بسا خوف را اثبات هم كرده باشد، چون فرموده : (و اما تخافن من قوم خيانه ).

(انى اخاف ان يكذبون ) - يعنى من مى ترسم قوم فرعون نسبت دروغ به من بدهند.

(و يضيق صدرى و لا ينطلق لسانى ) - دو فعل (يضيق و ينطلق ) هر دو مرفوعند، چون معطوفند به اخاف در نتيجه عذرى كه موسى آورد سه چيز بوده، اول ترس از اينكه تكذيبش كنند، دوم اينكه حوصله اش سر آيد و تاب مقاومت نداشته باشد، سوم اينكه بيانش از اداى دعوت خود قاصر باشد.

ولى در قرائت يعقوب و غير او دو فعل يضيق و ينطلق به نصب قرائت شده، تا عطف بر (يكذبون ) باشد و اين قرائت با طبع معنا سازگارتر است بنابراين، عذر موسى (عليه السلام) تنها همان عذر اولى است، يعنى ترس از تكذيب، و دو تاى ديگر نتيجه عذر اولى است.به عبارت روشن تر، عذر تنها تكذيب مردم است، كه به سر آمدن حوصله و كندى زبان مى آورد و اين معنا، علاوه بر سازگارى اش با طبع قضيه، با آيات ديگر اين داستان - كه در سوره هاى ديگر خواهيم خواند - سازگارتر است، چون در آنها يك عذر آمده كه همان ترس از تكذيب است.

بيان اينكه جمله: (فارسل الى هارون اخى) حاكى ازتعلل و شانه خالى كردن از مسئوليت نيست

(فارسل الى هرون ) - يعنى ملك وحى خود را نزد هارون هم بفرست تا او ياور من در تبليغ رسالت باشد، و اين تعبير، تعبيرى است شايع، وقتى كسى دچار بلايى شده باشد، و يا امرى بر او مشكل شده باشد، اطرافيان به وى مى گويند بفرست نزد فلانى، يعنى از او كمك بطلب و او را ياور خود بگير.

پس جمله مورد بحث جمله اى است متفرع بر جمله (من مى ترسم ) و در حقيقت جمله (من مى ترسم ) و فروعاتى كه بر آن متفرع شده از قبيل دلتنگى و گير كردن زبان، مقدمه بوده براى همين كه در جمله مورد بحث رسالت را براى هارون درخواست كند، تا در كار رسالتش شريك و ياور باشد. آرى منظور از اين مقدمه اين بوده كه رسالت و مأموريتش با تصديق هارون و يارى او بهتر و سريعتر انجام شود، نه اينكه خواسته باشد از زير بار سنگين رسالت شانه خالى كند.

در تفسير روح المعانى گفته : يكى از ادله اى كه بر اين معنا دلالت مى كند اين است كه : جمله (فارسل )، بين سه جمله اول و جمله چهارم يعنى (و لهم على ذنب ) قرار گرفته چون اين قرار داشتن اعلام مى كند كه با جمله چهارم ارتباطى دارد و اگر سخنان موسى از باب تعلل و شانه خالى كردن بود، مى بايستى جمله : (فارسل ) آخر همه جملات در آيد، نه ما قبل آخر

و اين دليلى كه روح المعانى آورده دليل خوبى است، ولى از آن روشنتر آيه (قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون و اخى هرون هو افصح منى لسانا فارسله معى ردءا يصدقنى انى اخاف ان يكذبون ) مى باشد كه به صراحت مى فهماند: منظور موسى (عليه السلام) از اين سخنان تعلل نبوده، بلكه مى خواسته كار دعوتش صحيح تر و راهش به هدف نزديك تر شود.

و لهم على ذنب فاخاف ان يقتلون

معناى (ذنب) و مراد از اينكه موسى عليه السّلام فرمود: (و لهم على ذنب)

راغب در مفردات مى گويد: كلمه (ذنب ) در اصل به معناى گرفتن دنباله چيزى است، مثلا گفته مى شود: (ذنبته )، يعنى رسيدم به دم آن و آن را گرفتم. ولى در هر عملى كه دنباله وخيمى دارد نيز استعمال مى شود، به اين اعتبار كه عمل مذكور نيز دم و دنباله اى دارد.

و در آيه شريفه اشاره است به داستان قتل موسى و اگر فرمود: براى ايشان گناهى است به گردن من، براى اين است كه موسى خود را گناهكار نمى دانست، بلكه به اعتقاد فرعونيان گناهكار بود و يا آنكه اصلا ذنب در اينجا معناى گناه ندارد، بلكه به همان معناى لغوى خود استعمال شده، يعنى من كارى كرده ام كه از نظر آنها عاقبت وخيمى دارد، و دليلى هم نداريم كه ذنب در اينجا به معناى نافرمانى خدا باشد، و بحث مفصل اين داستان - ان شاء اللّه - در سوره قصص خواهد آمد.

دلگرمى مى دادند خداوند به موسى و هارون : ما با شمائيم!  

قال كلا فاذهبا باياتنا انا معكم مستمعون

كلمه (كلا) (مانند حاشا) ردع و رد سخنى را مى رساند و در اينجا متعلق است به سخنان قبلى موسى - يعنى اظهار ترس از كشته شدن - پس اين كلمه به موسى تامين مى دهد و او را دلگرم مى كند، كه مطمئن باشد دست فرعونيان به او نمى رسد، و اما درخواست اينكه هارون را نيز رسول خود كند، و با او بفرستد در آيه چيزى كه جواب از آن باشد نيامده، تنها فرموده : پس دو نفرى آيات مرا نزد وى ببريد، و همين دلالت مى كند بر اينكه در خواستش پذيرفته شده است.

و جمله (فاذهبا باياتنا) متفرع بر همان ردع است،(نه، چنين نيست پس آيات ما را ببريد)، و اين تفريع، كلام را چنين معنا مى دهد كه : آيات ما را نزد فرعون ببريد و نترسيد، آنگاه اين معنا را تعليل كرده به اينكه (انا معكم مستمعون - ما با شما هستيم و مى شنويم ) و مراد از ضمير جمع (كم - شما) با اينكه مورد خطاب دو نفر بودند، موسى و هارون و قوم فرعون است، كه آن دو نزدشان مى روند.

و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ضمير جمع، تنها موسى و هارون است، چون كمترين عدد جمع دو نفر است، صحيح نيست، زيرا علاوه بر اينكه اصل دعوايش در خصوص مورد بحث باطل است با ضميرهاى تثنيه اى كه قبلا گذشت و در آيات بعد نيز مى آيد سازگار نيست و اين اشكال را ديگران نيز به مفسر مذكور كرده اند.

كلمه (استماع ) به معناى گوش دادن به كلام و گفتار است و اين تعبير كنايه از اين است كه خداى تعالى در گفتگوى آن دو با قوم فرعون حاضر است و كمال عنايت را به آنچه ميان آنان جريان مى يابد دارد، همچنان كه در آيات اين داستان در سوره طه فرموده : (لا تخافا اننى معكما اسمع و ارى ).

و حاصل معنا اين است كه : نه، چنين نيست و نمى توانند تو را بكشند، پس برويد نزد آنان، و آيات ما را ببريد و نترسيد، كه ما نزد شما حاضريم و آنچه پيش مى آيد مى بينيم و به آن كمال عنايت را داريم.

گفتگوى موسى عليه السّلام با فرعون  

فاتيا فرعون فقولا انا رسول رب العالمين ان ارسل معنا بنى اسرائيل

اين جمله بيان دستورى است كه در آيه قبل بود و فرمود: (فاذهبا باياتنا).

و جمله (فقولا انا رسول رب العالمين - پس بگوييد كه ما فرستاده رب العالمينيم ) تفريع بر رفتن نزد فرعون است و اگر كلمه (رسول ) را مفرد آورد، با اينكه دو نفر بودند، يا به اين اعتبار است كه هر يك از آن دو رسول بودند، و يا به اين اعتبار كه رسالتشان يكى بوده و آن اين بوده كه (ان ارسل... - بنى اسرائيل را با ما بفرستى ) و يا به اين اعتبار كه كلمه رسول در اصل مصدر بوده و مصدر در مفرد و جمع يكسان مى آيد و تقدير كلام اين است كه : (ما دو نفر صاحب رسول رب العالمينيم ) يعنى صاحب رسالت او هستيم. و اين احتمال آخرى را ديگران نيز آورده اند.

و جمله (ان ارسل معنا بنى اسرائيل ) تفسير رسالتى است كه از سياق استفاده مى شود، و مقصود از اين رسالت (كه بنى اسرائيل را با ما بفرستى ) اين است كه دست از آنان بردارى و آزادشان كنى، ولى چون مقصود اصلى اين بوده كه بنى اسرائيل را از مصر به سرزمين مقدس منتقل كنند، سرزمينى كه خداى تعالى وعده اش را به ايشان داده بود به همانجايى كه موطن اصلى پدرانشان ابراهيم و اسحاق و يعقوب (عليهمالسلام) بود، به همين جهت نگفتند: (بنى اسرائيل را آزاد كن )، بلكه گفتند: (با ما بفرست ) يعنى با ما به سر زمين فلسطين بفرست.

قال الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين

اين جمله استفهام انكارى است و توبيخ و سرزنش را مى رساند و كلمه (نربك ) صيغه مع الغير از مضارع تربيت است و كلمه (وليد) به معناى كودك است.

وقتى كه فرعون متوجه سخنان موسى و هارون مى شود و سخنان آن دو را مى شنود، موسى را مى شناسد و لذا خطاب را متوجه او به تنهايى مى كند و مى گويد: (آيا تو نبودى كه ما، در كودكى تو را تربيت كرديم ) و مقصودش از اين سخن اعتراض بر موسى بود از جهت دعايى كه موسى كرد، خلاصه : منظورش اين است كه تو خيال كرده اى ما تو را نمى شناسيم ؟ مگر تو همان نبودى كه ما، در آغوش خود بزرگت كرديم در حالى كه كودك بودى و سالها از عمرت را در ميان ما به سربردى ؟ ما اسم و رسم تو را مى شناسيم و هيچ خاطره اى از تو و احوال تو را فراموش نكرده ايم، آن وقت چطور شد كه ناگهان رسول شدى، تو كجا و رسالت كجا؟ با اينكه اصل و فرعت را مى شناسيم.

(و فعلت فعلتك التى فعلت و انت من الكافرين)

كلمه (فعله ) - به فتح فاء صيغه مره از فعل است و يكبار را مى رساند مثل اينكه مى گوييم (ضربته ضربة ) يعنى او را زدم يك بار زدن، و علت اينكه فعله را توصيف كرد به جمله (التى فعلت - آن يك عملت كه انجام دادى ) اين بود كه بفهماند آن يك عملت جرم بسيار بزرگ و رسوا بود و نظير اين تعبير در آيه (فغشيهم من اليم ما غشيهم ) است و منظور فرعون، از آن يك عملى كه موسى (عليه السلام) كرد همان داستان كشتن مرد قبطى بود.

مفاد جمله: (و انت من الكافرين) كه در خطاب فرعون به موسى عليه السّلام آمده است

و اينكه گفت : (و انت من الكافرين - و تو از كافران بودى )، از ظاهر سياق - به طورى كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد - بر مى آيد كه مراد فرعون از كفر موسى، كفران نعمت است و اينكه تو نمك پرورده ما بودى و مع ذلك آن مرد قبطى ما را كشتى، و در سرزمين ما فساد انگيختى با اينكه سالها از نعمت ما برخوردار بودى و ما تو را مانند ساير مواليد بنى اسرائيل نكشتيم و در عوض در خانه خود تربيت كرديم، از اين همه بالاتر (البته به زعم فرعون ) تو مانند ساير بنى اسرائيل برده ما بودى، چون بنى اسرائيل همه بندگان ما هستند و من به آنان نعمت مى دهم، آن وقت تو كه يكى از همين بردگان هستى مردى از قوم و فاميل مرا كشتى و از رسم عبوديت و شكر نعمت من سرباز زدى ؟!

پس، خلاصه اعتراض فرعون در اين دو آيه اين است كه تو همان كسى هستى كه ما در كودكى و خردسالى ات تو را تربيت كرديم و سالهايى چند از عمرت را نزد ما به سر بردى و با كشتن مردى از دودمان من كفران نعمت من كردى با اينكه تو عبدى از عبيد من، يعنى از بنى اسرائيل بودى آن وقت با اين سوابق سوئى كه دارى، ادعاى رسالت هم مى كنى تو را چه به رسالت ؟ اگر تو را نمى شناختيم باز مطلبى بود، ما كه تو را و نمك نشناسى ها و فسادت را مى دانيم و كاملا تو را مى شناسيم.

با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين كلمه كفر را در مقابل ايمان گرفته و گفته اند: معناى آيه اين است كه تو به الوهيت من كافر بودى و يا اين است كه تو به همان خدايى كه ادعاى رسالتش را مى كنى، كافرى و به آن خدا هم ايمان ندارى براى اينكه تو سالها نزد ما بودى و با ما معاشرت داشتى و در كيش ما و ملت ما بودى معناى درستى نيست.

و همچنين آن مفسر ديگر كه گفته : (اين جمله تنها مى خواهد بگويد تو كفران نعمت مرا كردى ) تفسير خوبى نكرده است، براى اينكه آيه شريفه مى فرمايد (تو از كافرانى ) و از ظاهر آن بر مى آيد كه مراد فرعون، كفران نعمتى است كه به عموم بنى اسرائيل داشته و نيز آن نعمت ها كه به خصوص موسى ارزانى داشته است، نه تنها نعمتهاى خاصه به موسى.

پاسخ موسى عليه السّلام به سه اشكال و اعتراض فرعون بر آن حضرت  

قال فعلتها اذا و انا من الضالين ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين و تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل

ضمير در (فعلتها) به كلمه (فعلة ) - كه در آيه قبلى بود - برمى گردد و ظاهرا كلمه (اذا) مقطوع از جواب و جزاء است، و - بطورى كه گفته اند - معناى (حينئذ - در اين هنگام ) را مى رساند و كلمه (عبدت ) از تعبيد است و تعبيد و اعباد به معناى بنده گرفتن است.

و اين آيات سه گانه جوابى است كه موسى (عليه السلام) از اعتراض فرعون داده و از تطبيق اين جواب با اعتراضى كه فرعون كرد بر مى آيد كه موسى (عليه السلام) اعتراض فرعون را تجزيه و تحليل كرده و از آن سه تا اشكال فهميده و در نتيجه به هر سه پاسخ گفته است :

اول اينكه، فرعون از رسالت وى استبعاد كرده، كه چنين چيزى ممكن نيست، مگر ممكن است كسى كه ما سوابق او را كاملا مى شناسيم و مى دانيم كه مردى است چنين و چنان، رسول خدا شود؟ كه جمله : (الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين ) متضمن آن است.

دوم اينكه، عمل او را زشت دانسته، و او را مفسد و مجرم خوانده، كه جمله : (فعلت فعلتك التى فعلت ) متضمن آن است.

سوم اينكه، بر او منت نهاده كه تو يكى از بردگان مايى، كه جمله (و انت من الكافرين ) اشاره به آن است.

و طبع كلام اقتضاء مى كرده كه نخست از اشكال دوم پاسخ گويد سپس از اعتراض اولش و در آخر از اعتراض سومش و موسى (عليه السلام) همينطور پاسخ داد.

پس، جمله (فعلتها اذا و انا من الضالين ) جواب از اعتراض دوم او است كه موسى (عليه السلام) را مجرم دانست و جرمش را بزرگ جلوه داد و به خاطر اينكه - به اصطلاح - احساسات عليه او تحريك نشود نامى از كشتن نبرد تا قبطيان حاضر در جلسه متأثر نشوند.

مقصود از ضلالت در سخن موسى عليه السّلام :(قال فعلتها اذا و انا من الضالين...)

دقت در متن جواب و مقابله آن با اعتراض فرعون، اين معنا را مى رساند كه جمله : (ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما) تتمه جواب از قتل باشد، تا حكم (نبوت) در مقابل ضلال قرار گرفته باشد و در اين صورت به خوبى روشن مى شود كه مراد از ضلال، جهل در مقابل حكم است، زيرا حكم به معناى اصابه نظر و درك حقيقت هر امرى و متقن بودن نظريه در تطبيق عمل با نظريه است.

در نتيجه معناى حكم، قضاوت به حق در خوبى و يا بدى يك عمل، و تطبيق عمل با آن قضاوت است و اين قضاوت به حق همان است كه به انبياء داده مى شود، همچنان كه قرآن كريم درباره آنان فرمود: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ).

بنا بر اين، مراد موسى (عليه السلام) اين است كه اگر آن روز آن عمل را كردم، در حالى كردم كه به خاطر جهل گمراه بودم و مصلحت كار را نمى دانستم و نمى دانستم در اين عمل، حق چيست تا پيروى كنم.

و خلاصه : حكم خدا را نمى دانستم، يك نفر از بنى اسرائيل مرا به يارى خود خواند و من او را يارى كردم و هرگز احتمال نمى دادم كه اين يارى او به كشته شدن مرد قبطى مى انجامد و عاقبت وخيمى به بار مى آورد و مرا ناگزير مى كند كه از مصر بيرون شده به مدين بگريزم و سالها از وطن دور شوم.

رد گفتار مفسرين در معناى ضلالت در آيه شريفه  

از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى گفته اند: مراد از ضلالت، جهل است، البته جهل به اين معنا كه آدمى بدون پروا اقدام به عملى كند و درباره عواقب آن نينديشد همچنان كه در شعر شاعر آمده :

 

الا لا يجهلن احد علين 

 

فنجهل فوق جهل الجاهلين 

و همچنين اينكه بعضى ديگر گفته اند: مراد از ضلالت، محبت است همچنان كه كلام فرزندان يعقوب كه به پدرشان گفتند: (تا لله انك لفى ضلالك القديم ) به معناى محبت تفسير شده، يعنى تو همچنان بر محبت يوسف باقى هستى و در آيه مورد بحث معناى كلام موسى (عليه السلام) اين است كه آن روز كه من آن قبطى را كشتم، از اين جهت بود كه من از دوستداران خدا بودم، و دوستى با خدا، اجازه نداد كه در عاقبت عمل خود بينديشم، معناى صحيحى نيست.

اما وجه اول صحيح نيست براى اينكه در اين وجه موسى (عليه السلام) اعتراف به جرم و نافرمانى خدا كرده و حال آنكه آيات سوره قصص تصريح دارد بر اينكه خداى تعالى قبل از واقعه قتل مزبور هم به او حكم و علم داده بود و داشتن حكم و علم با ضلالت به اين معنا نمى سازد.

و اما وجه دوم صحيح نيست چون علاوه بر اينكه با سياق نمى سازد از ادب قرآن به دور است كه محبت خداى را ضلالت بخواند.

و اما قول آن مفسر ديگر كه گفته : (مراد از ضلالت، جهل به معناى عدم تعمد است و معنايش اين است كه من اين كار را عمدا نكردم ) صحيح نيست، چون مى دانيم كه موسى (عليه السلام) اين كار را عمدا كرد چيزى كه هست منظورش تاءديب او بود ولى به قتلش منجر شد.

همچنين گفتار مفسر ديگرى كه گفته : مراد از ضلالت، جهل به شرايع است، همچنانكه در آيه (و وجدك ضالا فهدى ) به اين معنا است. و نيز قول آن مفسر ديگر كه گفته : مراد از ضلالت فراموشى است، همچنان كه در آيه (ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى ) به اين معنا است و معناى آيه مورد بحث اين است كه : من هنگامى او را كشتم كه حرمت آدم كشى را فراموش كرده بودم و يا فراموش كرده بودم كه اينطور زدن عادتا به قتل او مى انجامد.

همه اين اقوال وجوهى هستند كه ممكن است بازگشت يك يك آنها به همان وجهى باشد كه ما بيان داشتيم.

جمله (ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما) متفرع است بر داستان قتل، و علت ترس موسى و فرار كردن وى همان است كه خداى تعالى در سوره قصص ذكر كرده و فرموده است : (و جاء رجل من اقصى المدينه يسعى قال يا موسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين فخرج منها خائفا يترقب ).

مراد از حكمى كه بعد از گريختن موسى عليه السّلام از مصر به او داده شده (فوهب لى ربى حكما)

و اما مراد از (حكم ) - آنطور كه ما استظهار كرديم - اصابه نظر، و رسيدن به حقيقت هر امر و اتقان راءى در عمل به آن نظريه است و اگر بگويى آيه شريفه صريح است در اينكه موهبت حكم، بعد از داستان قتل به موسى (عليه السلام) داده شد ولى مفاد آيات سوره قصص اين است كه اين موهبت قبل از داستان قتل به موسى (عليه السلام) داده شده چون فرموده : (و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين و دخل المدينة ) و بعد از آن داستان قتل و فرار كردن را ذكر مى كند بنابر اين ميان اين دو آيه چگونه مى توان جمع نمود و رفع تناقض كرد؟

در جواب مى گوييم : كلمه حكم، هم در آيه مورد بحث و هم در آيه سوره قصص بطور نكره آمده و اين خود اشعار دارد بر اينكه اين دو حكم با هم فرق دارند و درباره خصوص تورات كه متضمن حكم بوده فرموده : (و عندهم التورية فيها حكم اللّه ) و ما مى دانيم كه تورات بعد از غرق شدن فرعون و نجات دادن بنى اسرائيل نازل شده.

پس مى توان گفت كه به موسى (عليه السلام) در چند نوبت مراتبى از حكم داده شده بود كه بعضى از مراتب آن ما فوق بعضى ديگر بوده، حكمى قبل از كشتن قبطى و حكمى ديگر بعد از فرار و قبل از مراجعتش به مصر، و حكمى ديگر بعد از غرق شدن فرعون و در هر بار، مرتبه اى از حكم را به او داده بودند تا آنكه با نزول تورات حكمت را برايش تمام كردند.

و اين را اگر بخواهيم تشبيه كنيم، نظير فطرتى است كه خداوند در چند مرحله به آدمى ارزانى مى دارد، يك مرحله ضعيف آن، همان سلامت فطرتى است كه در حال كودكى به آدمى مى دهد و مرحله بالاتر آن را در حال بزرگى كه آدمى به خانه عقل مى نشيند ارزانى مى كند كه نامش را اعتدال در تعقل، وجودت در تدبير مى گذاريم و مرحله قوى تر آن را بعد از ممارست در اكتساب فضائل مى دهد، زيرا مرحله دوم، آدمى را وادار به كسب فضائل مى كند و چون اين كسب فضائل تكرار شد حالتى در آدمى پديد مى آيد به نام ملكه تقوى و اين سه حالت در حقيقت يك چيز و يك سنخ است، كه به تدريج و در حالى بعد از حال ديگر نمو مى كند.

از آنچه گذشت معلوم شد اينكه بعضى از مفسرين حكم را به نبوت تفسير كرده اند صحيح نيست، چون از لفظ آيه و نيز از مقام آن دليلى بر گفته خود ندارند.

علاوه بر اين خداى تعالى در چند جا از كلام خود حكم و نبوت را با هم ذكر كرده و فهمانده كه اينها با هم فرق دارند، از آن جمله فرموده : (ان يوتيه اللّه الكتاب و الحكم و النبوة ) و نيز فرموده : (اولئك الّذين آتيناهم الكتاب و الحكم و النبوة ) و نيز فرموده : (و لقد آتينا بنى اسرائيل الكتاب و الحكم و النبوة و آياتى ديگر).

توضيح مفاد (وجعلنى من المرسلين) كه جواب اعتراض اول فرعون در استبعاد رسالت موسى عليه السّلام است

جمله (و جعلنى من المرسلين ) پاسخ از اعتراض اول فرعون است، كه از رسالت موسى (عليه السلام) تعجب و استبعاد مى كرد، چون او و درباريانش وى را مى شناختند، و ناظر احوال او در ايامى كه تربيتش مى كردند بودند و حاصل جواب اين است كه : استبعاد ايشان از رسالت وى مربوط به سو ابقى است كه از حال وى داشتند و اين استبعاد وقتى بجاست كه رسالت، امرى اكتسابى باشد و به دست آمدنش با حصول مقدمات اختيارى اش ممكن و قابل حدس باشد، تا فرعون تعجب كند كه چطور ممكن است تو پيامبر شوى ؟ لذا در پاسخش گفت خدا او را رسول كرده، و مسأله رسالت اكتسابى نيست بلكه موهبتى است خدايى، همچنان كه حكم نيز چنين است و خدا او را بدون هيچ اكتسابى رسالت و حكم داده، اين آن معنايى است كه از سياق بر مى آيد.

و اما اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: جمله (الم نربك فينا وليدا...) از باب استبعاد نبوده، بلكه خواسته است بر موسى (عليه السلام) منت بگذارد هر چند كه آيه شريفه فى نفسها با اين احتمال هم مى سازد ولى سياق مجموع جواب، مساعد با آن نيست و حمل آيه بر اين احتمال سياق را در هم مى ريزد، چون در اين صورت حتما بايد جمله (و تلك نعمة تمنها على...) را جواب از منت مذكور گرفت و حال آنكه اين جواب نمى تواند جواب آن باشد.(چون در خود جمله منت يادآور شده مى فرمايد تو بر من منت مى نهى كه بنى اسرائيل را برده خود كرده اى ) و نيز بايد جمله (فعلتها اذا...) را جواب از اعتراض به قتل گرفت آن وقت جمله (و جعلنى من المرسلين ) زايد مى شود و احتياجى بدان نيست. دقت فرماييد.

توضيح مفاد (و تلك نعمة تمنها على...) كه پاسخ اعتراض ديگر فرعون است

جمله (و تلك نعمة تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل ) جواب از منتى است كه فرعون بر او نهاده ازدر سرزنش او را برده خود خواند، برده اى كه كفران نعمت مولاى خود كرده، و بيان جواب اين است كه : اين چيزى كه تو آن را نعمتى از خود بر من مى خوانى و مرا به كفران آن سرزنش مى كنى اين نعمت نبود، بلكه تسلط جابرانه اى بود كه نسبت به من و به همه بنى اسرائيل داشتى و برده گرفتن مردم به ظلم و زور كجايش نعمت است ؟! پس، جمله مورد بحث جمله اى است استفهامى كه معناى انكار را مى رساند و جمله (ان عبدت بنى اسرائيل ) بيان مطلبى است كه كلمه (تلك ) به آن اشاره مى كند و حاصلش اين است كه اين مطلبى كه تو با جمله (و انت من الكافرين ) بدان اشاره كردى و منتى بر من نهادى، نعمتى كه من آن را كفران كردم و سپاس ولى نعمت خود و ولى نعمت همه بنى اسرائيل را نگاه نداشتم، صحيح نيست، زيرا ولى نعمت بودن تو مستند به ظلم بود و تو با ظلم و زور، خود را ولى نعمت ما كردى و ولايتى هم كه با ظلم و زور درست شده باشد ظلم است و حاشا بر اينكه ولى نعمت مظلومان و زير دستان خود باشد و گرنه بايد برده گيرى هم نعمت باشد و حال آنكه نيست، پس در حقيقت در جمله (ان عبدت بنى اسرائيل ) سبب، در جاى مسبب به كار رفته (و به جاى اينكه فرموده باشد تو بر من منت مى گذارى كه ولى نعمتم بودى، فرموده تو بر من منت مى گذارى كه ما بنى اسرائيل را برده خود كرده اى ؟).

بيان گفتار مفسرين درباره جمله (الم نربك) و اشكالات و توجهات مترتب بر گفتارشان

مفسرين، گفتار فرعون، يعنى جمله (الم نربك ) را به دو اعتراض تجزيه و تحليل كرده اند -كه قبلا هم بدان اشاره شد - يكى تعريض بر اينكه او را در كودكى تربيت كرده، و ديگر اينكه او به جاى شكرگزارى، كفران نعمت كرده، و در زمين فساد انگيخته و مردى قبطى را كشته است.

آن وقت از دو جهت به اشكال بر خورده اند، يكى - همانطور كه گفتيم - اينكه جمله (و جعلنى من المرسلين ) زيادى مى شود كه در سياق جواب هيچ مورد حاجت قرار نمى گيرد، دوم اينكه جمله (و تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل ) از ناحيه موسى (عليه السلام) جواب منت فرعون نمى شود چون فرعون در منت خود سخنى از بنى اسرائيل به ميان نياورده بود، او منت نهاده بود كه من تو را در كودكى ات در آغوش خود بزرگ كرده ام، آن وقت پاسخ موسى (عليه السلام) چه ربطى به اين منت دارد.

آنگاه در مقام توجيه كلام خود وجوهى ذكر كرده اند.

اول اينكه : موسى (عليه السلام) منت فرعون را اقرار داشته لذا در پاسخ از آن حرفى نزده، بلكه تنها اين جهت را انكار كرده كه برده نگرفتن او برايش نعمتى باشد، و همزه انكار در تقدير است، گويى كه فرموده : (او تلك نعمة تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل و لم تعبدنى - آيا اين نعمت است كه بر من منت مى گذارى كه بنى اسرائيل را برده خود كردى و مرا نكردى ؟).

و اين وجه صحيح نيست، زيرا تقدير بايد دليلى داشته باشد و در لفظ آيه هيچ دليلى حتى اشاره اى به اين تقدير وجود ندارد.

دوم اينكه : موسى (عليه السلام) خواسته با اين جواب خود بطور كلى نعمت فرعون بر خود را انكار كند، به خاطر اينكه خاندان او يعنى بنى اسرائيل را برده گرفته، گويا خواسته است بفرمايد: درست است كه مرا در آغوش خود پروريدى، ولى جنايت برده گيرى بنى اسرائيل آن قدر بزرگ است كه اين خوبيهايت را پامال كرد. پس، جمله (ان عبدت...)، در حقيقت در مقام تعليل انكار موسى (عليه السلام) است.

و اين وجه هر چند از وجه قبلى به ذهن نزديكتر است، ليكن باز معناى جواب تمام نيست، براى اينكه عمل زشت كسى عمل نيكش ‍ را زشت نمى كند، برده گرفتنش از بنى اسرائيل چه ربطى به تربيت موسى (عليه السلام) در دامان خود دارد.

سوم اينكه : معناى آيه اين است كه اين نعمتى كه تو بر من مى نهى، كه مرا در آغوش خود بزرگ كرده اى، منشاء و سببش چه بود - اگر كشتن فرزندان بنى اسرائيل در بين نبود تو اصلا مرا نمى شناختى - منشاء آشنا شدنت با من اين بود كه پسران بنى اسرائيل را مى كشتى، و مادر من مضطرب شد كه مبادا مرا هم بكشى، ناگزير مرا در صندوقى نهاده به آب نهر سپرد و تو مرا از روى آب گرفتى و بزرگ كردى و چون خدمتى كه به من كردى ناشى از آن ظلم و برده گيرى ات از بنى اسرائيل بود، لذا نمى توان نعمتش ناميد.

اين وجه هم در جاى خود بد نيست، و ليكن بحث در اين است كه آن را از كجاى آيه استفاده كنيم.

چهارم اينكه : آيه مى خواهد بفرمايد آن كسى كه مرا تربيت كرد مادرم و بنى اسرائيل بودند كه تو مجبورشان كردى مرا تربيت كنند و چون اين تربيت به اجبار تو بود من آن را نعمت نمى دانم چون منشاء آن ظلم و برده گيرى بود.

و اين وجه از وجه قبلى از ظاهر آيه دورتر است.

پنجم اينكه : آيه اعترافى است از ناحيه موسى (عليه السلام) به حق نعمتى كه فرعون به گردن آن جناب دارد، و مى خواسته بفرمايد:بله اين كه تو همه كودكان بنى اسرائيل را كشتى و مرا نكشتى و برده نگرفتى و در عوض در آغوش خود تربيتم كردى نعمتى است از تو بر من.

و ليكن خواننده عزيز مى داند كه اين وجه محتاج به تقدير است (و تقدير آيه چنين مى شود: (ان عبدت بنى اسرائيل و تركت تعبيدى ). و در محاوره تقدير، خلاف اصل است ).

قال فرعون و ما رب العالمين... من المسجونين

بعد از آنكه فرعون درباره رسالت موسى (عليه السلام) سخن گفت و از رسالتش انتقاد كرد و موسى (عليه السلام) پاسخ او را داد، ناگزير اشكال را متوجه مرسل و فرستنده او كرد، كه چه كسى تو را فرستاده ؟ موسى در پاسخ گفت : مرا رب العالمين فرستاده. فرعون دوباره بر مى گردد و از او توضيح مى خواهد كه رب العالمين چيست ؟ كه اين استيضاح تا آخر آيه هفتم ادامه دارد.

در اينجا براى اينكه مراد از اين آيات روشن شود ناگزيريم قبلا اصول و ثنيت را در نظر داشته باشيم و ببينيم وثنيت اصولا درباره مسأله ربوبيت چه مى گويند. هر چند كه در خلال بحث هاى گذشته اين كتاب مكرر به اين معنا اشاره رفت، ولى اينجا نيز بدان اشاره اى مى شود.

اشاره به معتقدات بت پرستان درباره خداى سبحان و ارباب و آلهه  

وثنيت - مانند اديان توحيد - وجود تمامى موجودات را منتهى به پديد آورنده اى واحد مى داند و كسى را با او در وجوب وجود شريك ندانسته، وجود او را بزرگتر از آن مى داند كه به احدى تحديد شود، و عظيم تر از آن مى داند كه فهم و درك بشر بدان احاطه يابد و به همين جهت او را بزرگتر و بشر را كوچكتر از آن مى داند كه عبادت خود را متوجه او سازند، پس جايز نيست او را عبادت كنند، چون عبادت نوعى توجه به سوى معبود است و توجه هم نوعى ادراك.

و به همين دليل از پرستش خدا و تقرب به درگاه او عدول نموده، به اشياى ديگرى تقرب جستند، اشيايى از مخلوقات خدا كه وجودات شريف نورى و يا نارى دارند و خود از نزديكان درگاه خدا و فانى در او هستند، مانند ملائكه و جن، و قديسين از بشر كه از لوث و آلايش هاى مادى دور بوده و فانى در لاهوتند و به وسيله همان لاهوت باقى اند كه يك طبقه از آنان پادشاهان بزرگ و يا بعضى از ايشانند، كه البته قدماى وثنيت، اين طبقه اخير را معبود مى دانستند كه يكى از ايشان فرعون زمان موسى بوده است.

و كوتاه سخن اينكه : وثنيت به منظور پرستش نامبردگان، براى هر يك بتى ساخته بودند تا آن بتها را بپرستند و معبودهاى نامبرده درازاى عبادتى كه مى شوند، صاحبان عبادت را به درگاه خدا نزديك نموده، برايشان شفاعت كنند، شفاعت در اينكه خيراتى را كه از آن درگاه مى گيرند بسوى ايشان سرازير كنند و براى جلب اين خيرات ملائكه را مى پرستيدند و يا آنكه شرورى كه از ايشان صادر مى شود به سوى صاحبان عبادت نفرستند و به اين منظور جن را (كه به زعم ايشان موجوداتى شرور بودند) مى پرستيدند، آرى به زعم وثنيت كارها و تدبير امور عالم هر قسمتش واگذار به يك طبقه از معبودها بود، مثلا حب و بغض،و صلح و جنگ، و آسايش و امثال اينها هر يك به يك طبقه واگذار شده بود، بعضى ها هم معتقد بودند تدبير نواحى مختلف عالم هر قسمت به يك طبقه از معبودين واگذار شده، مثلا آسمان به دست يكى، و زمين به دست ديگرى، و انسان به دست يكى، و ساير انواع موجودات به دست ديگرى واگذار شده است، در نتيجه براى وثنى مسلكان يك رب مطرح نبوده، بلكه ارباب متعدد و آلهه بسيارى قائل بودند كه هر يك عالمى را كه به او واگذار بود تدبير مى كرد، الهى مدبر امور زمين و الهى ديگر مدبر امور آسمان و الهى مدبر امور جايى ديگر بود و همه اين آلهه، يعنى ملائكه و جن و قديسين از بشر، خود نيز الهى دارند كه او را مى پرستند و او خداى سبحان است كه اله الالهه و رب الارباب است.

بيان علت اينكه فرعون گفت: (رب العالمين چيست؟)  

حال كه اين معنا روشن شد معلوم شد كه در برابر يك وثنى، كلمه رب العالمين كلامى بى معناست و با اصول مذهب آنان هيچ معنايى ندارد، چون اگر مقصود از اين كلمه يكى از مقدسات مذكور باشد كه هيچ يك از آنها رب العالمين نيست، بلكه رب عالم خودش ‍ مى باشد كه مسؤ ول تدبير و مباشر در تصرف همان عالم است، مانند عالم آسمان و عالم زمين و امثال آن، و اگر منظور از اين كلمه خداى سبحان باشد كه باز او رب العالمين نيست و اصلا با عالميان سر و كارى ندارد، زيرا گفتيم امور عالميان به زعم فرعونيان واگذار به ديگران شده است و خداى سبحان رب آنان و به عبارت ديگر رب الارباب و تنها اله عالم الهه است و اگر غير اين دو طايفه منظور باشد، يعنى كسى منظور باشد كه نه رب واجب الوجود باشد و نه ارباب ممكن الوجود، كه چنين ربى مصداق خارجى و معقول ندارد.

پس در جمله (قال فرعون و ما رب العالمين ) فرعون از موسى (عليه السلام) از حقيقت رب العالمين مى پرسد، چون فرعون وثنى مذهب بود و خود بت مى پرستيد و مع ذلك ادعاى الوهيت هم داشت. اما اينكه بت مى پرستيد، براى اينكه در سوره اعراف درباره اش فرموده : (يذرك و آلهتك )، پس معلوم مى شود آلهه داشته و اما ادعاى الوهيتش از همان آيه و آيه (فقال انا ربكم الاعلى ) استفاده مى شود.

و در اعتقاد وثنى ها منافاتى ميان رب و مربوب بودن يك نفر نيست و ممكن است شخص واحدى مانند فرعون، مثلا از يك سو خودش رب ساير مردم باشد و از سوى ديگر

مربوب ربى ديگر بوده باشد، چون ربوبيت در نظر آنان به معناى استقلال در تدبير ناحيه اى از عالم است و با امكان و مربوبيت هيچ منافات ندارد، بلكه اصولا همه رب هاى وثنى ها مربوب ربى ديگرند، كه او خداى سبحان است، كه رب الارباب است و ديگر هيچ الهى مافوق او نيست، او الهى ندارد.

و در اعتقاد وثنيت، پادشاهى عبارت است از ظهور و جلوه اى از لاهوت در نفس بعضى از افراد بشر يعنى پادشاه، كه آن ظهور عبارت است از تسلط بر مردم و نفوذ حكم، و به همين جهت پادشاهان را مى پرستى دند، همانطور كه ارباب بتها را مى پرستيدند و نيز رؤ ساى خانواده ها را در خانه مى پرستيدند و فرعون يكى از همين وثنى ها بود، كه آلهه اى مى پرستيد و چون خودش پادشاه قبطيان بود، قومش او را مانند ساير آلهه مى پرستيدند.

و اين فرعون با چنين وصفى وقتى از موسى و هارون شنيد كه مى گويند: (انا رسول رب العالمين ) تعجب كرد، چون معناى معقولى براى گفتار آنان به نظرش نرسيد، زيرا اگر منظورشان از رب عالميان خداى واجب الوجود است كه او رب عالميان نيست بلكه تنها رب يك عالم است آن هم عالم ارباب، نه رب همه عالميان و اگر منظورشان بعضى از ممكنات شريف و قابل پرستش است، مانند بعضى از ملائكه و غير ايشان آن نيز رب يك عالم از عوالم خلقت است، نه رب همه عالميان، پس معناى رب العالمين چيست ؟ و به همين جهت پرسيد: (رب العالمين چيست ؟)

و از آن حقيقت كه موصوف به صفت رب العالمين است پرسش نمود. خلاصه : منظورش از سؤال اين است، نه اينكه بخواهد از حقيقت خداى سبحان بپرسد، چون فرعون به خاطر اينكه وثنى مذهب بود، معتقد به خداى تعالى و مؤمن به او بود، چيزى كه هست مانند ساير وثنى ها معتقد بود كه هيچ راهى به درك و فهم حقيقت خدا نيست، پس ديگر معنا ندارد او از وجود خدا پرسش كند، با اينكه وجود خدا اساس مذهب ايشانست، و اگر ساير آلهه را هم مى پرستند، براى خاطر او مى پرستند كه شرحش ‍ گذشت.

تقرير و توضيح جواب موسى عليه السّلام به سوال فرعون (قال رب السموات و الارض و ما بينهما...)

و جمله (قال رب السموات و الارض و ما بينهما ان كنتم موقنين ) پاسخ موسى (عليه السلام) از سؤال اوست كه پرسيد (رب العالمين چيست ؟) و جمله، خبرى است از مبتدايى كه حذف شده و حاصل معنايش - بطورى كه از سياق مطابقت بين سؤال و جواب بر مى آيد - اين است كه : رب العالمين همان رب آسمان ها و زمين و آنچه بين آن دو است مى باشد كه تدبير موجود در آنها به خاطر اينكه تدبيرى است متصل و واحد و مربوط به هم، دلالت مى كند بر اينكه مدبر و ربش نيز واحد است و اين همان عقيده اى است كه اهل يقين و آنهايى كه غير اعتقادات يقينى و حاصل از برهان و وجدان را نمى پذيرند بدان معتقدند. و به تعبير ديگر، مراد من از (عالمين )، آسمانها و زمين و موجودات بين آن دو است، كه با تدبير واحدى كه در آنها است دلالت مى كنند بر اينكه رب و مدبرى واحد دارند و مراد از (رب العالمين )، همان رب واحدى است كه تدبير واحد عالم بر او دلالت دارد و اين دلالت يقينى است، كه وجدان اهل يقين آن را درك مى كند، اهل يقينى كه جز با برهان و وجدان سر و كارى ندارند.

حال اگر بگويى فرعون از موسى جز اين را نخواست كه رب العالمين را برايش معرفى كند كه حقيقت او چيست - چون در نظر او اين كلمه معناى معقولى نداشت - پس او تنها مى خواست معناى اين كلمه را تصور كند، با اين حال چه معنا دارد كه موسى (عليه السلام) در پاسخش بفرمايد: (ان كنتم موقنين - اگر اهل يقين باشيد؟) چون يقين علم تصديقى است، كه تصور، هيچ توقفى بر آن ندارد، و (حال آنكه ) موسى (عليه السلام) در پاسخ خود، تصور رب العالمين را مشروط و موقوف بر يقين كرد.

علاوه بر اين آن جناب در پاسخ فرعون مطلبى نفرمود، جز اينكه لفظ عالمين را برداشته ((سماوات و الارض و ما بينهما)) را به جايش نهاد و به جاى رب العالمين كه فرعون نفهميده بود، گفت : (رب السموات والارض و ما بينهما) و خلاصه لفظ (عالمين ) را كه جمع بود تفسير كرد به اسماى مفردات آن جمع - مثل اينكه ما كلمه رجال را تفسير كنيم به زيد و عمرو و بكر - و چنين تفسيرى هيچ فايده اى به شنونده نمى دهد و شنونده به جز همان تصورى كه از شنيدن لفظ رجال داشت، تصور ديگرى برايش دست نمى دهد و يقينى برايش حاصل نمى شود.

در جواب مى گوييم : اينكه فرعون از موسى (عليه السلام) خواست كه برايش كلمه (رب العالمين ) را تصوير كند مسلم است و هيچ شكى در آن نيست، و ليكن موسى (عليه السلام) به جاى اينكه در پاسخ همان لفظ رب العالمين را بياورد، لفظ (سماوات و الارض ‍ و ما بينهما) را آورد، تا بر ارتباط بعضى اجزاى عالم به بعضى ديگر و اتصال آنها دلالت كند، اتصالى كه از وحدت تدبير واقع در آنها و نظام جارى در آنها خبر دهد، آنگاه كلام خود را مقيد كرد به اينكه : (اگر اهل يقين باشيد)، تا دلالت كند بر اينكه اهل يقين، از همين وحدت تدبير به وجود مدبرى واحد براى همه عالم، يقين پيدا مى كنند.

پس گويا فرعون گفته است : مقصودت از رب العالمين چيست ؟ و او در پاسخ گفته : همان است كه مقصود اهل يقين است، كه از راه ارتباطى كه در تدبير عوالم سماوات و ارض و آنچه بين آن دو است استدلال مى كنند بر اينكه همه اين عوالم يك مدبر و يك رب دارند، كه در ربوبيت خود شريكى ندارد و چون قائل به وجود ربى واحد براى عالميان بوده اند، ناچار از كلمه (رب العالمين ) تصورى در ذهنشان مى آيد، چون معنا ندارد بدون تصور چيزى، تصديق به آن كنند.

و به عبارت خلاصه تر اينكه : رب العالمين كسى است كه اهل يقين، وقتى به آسمانها و زمين و ما بين آن دو مى نگرند و نظام واحد را در آنها مى بينند به وى و به ربوبيتش نسبت به همه آنها يقين پيدا مى كنند.

و استدلال به تحقق تصديق بر تحقق تصور قبل از آن، قوى ترين استدلالى است كه ممكن است اقامه شود بر اينكه خداى تعالى به وجهى قابل درك و به تصورى صحيح قابل تصور است هر چند كه به حقيقت و كنهش قابل درك نيست و محال است احاطه علمى به وى يافت.

دو نكته در ارتباط با پاسخ موس عليه السّلام به فرعون و بيان فساد گفتار بعضى مفسرين در اين زمينه

پس با آنچه گفته شد دو نكته به خوبى روشن گرديد:

اول اينكه : موسى (عليه السلام) در پاسخ به فرعون وى را در آنچه پرسيد به چيزى حواله داد كه اهل يقين مى توانند تصورش كنند، چون به وجودش يقين دارند(و خلاصه فرمود اگر مى خواهى رب العالمين را تصور كنى و بدانى كه كيست، بايد اهل يقين شوى ).

دوم اينكه : آن حجيت و برهانى كه در سخن خود بدان اشاره كرد، برهانى بود بر توحيد ربوبيت، كه آن را از وحدت تدبير گرفته بود، چون در قبال وثنى ها بايد همين مسأله توحيد ربوبيت اثبات شود، زيرا وثنى ها - همانطور كه مكرر گفته شد - قائل به توحيد ذات هستند، و در ربوبيت خدا شريك قائل شده اند.

با اين بيان، فساد گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند: از آنجايى كه علم به حقيقت ذات خدا ممتنع و محال بوده، موسى (عليه السلام) از تعريف حقيقت رب العالمين عدول كرده، متعرض تعريف او به صفاتش شده است و گفته رب العالمين همان رب آسمانها و زمين و ما بين آن دو است و با جمله (ان كنتم موقنين ) اشاره كرد به اينكه سراپاى عالم، با حدوث خود دلالت مى كند بر اينكه داراى محدث و پديد آورنده است، و پديد آورنده اش ذاتى است واحد و واجب الوجود كه هيچ چيز در وجوب وجود شريك او نيست.

وجه فساد اين گفتار همان است كه گفتيم وثنيت همه اين حرفها را قبول دارند، يعنى به وجود خداى تعالى و به محال بودن درك حقيقت ذات او، و به اينكه پديد آورنده عالم، ذاتى است واجب الوجود و احدى در وجوب وجود، شريك او نيست قائل هستند و آلهه اى را كه خيال كرده است هر يك مدبر يك ناحيه از عالمند همه را مخلوق خدا مى دانند - كه بيانش گذشت - بنابراين، گفتار مذكور در تقرير آيه، گفتارى است كه هيچ ربطى به مقام احتجاج و مخاصمه عليه وثنى ها ندارد.

(قال لمن حوله الا تستمعون ) - يعنى آيا گوش نمى دهيد به اين موسى كه چه مى گويد؟ و اين استفهام براى تعجب است، و من ظورش اين است كه حاضران نيز خوب گوش بدهند و مانند او تعجب كنند، كه ادعاى رسالت از طرف رب العالمين مى كند و چون مى پرسم رب العالمين چيست دوباره همان سخن اولش را اعاده مى كند و چيزى علاوه بر آن نمى گويد.

و اين عكس العملى كه فرعون بروز داد، نقشه اى بود كه بر روى حق پرده بپوشاند چون از كلام موسى (عليه السلام) حق برايش ‍ روشن شده بود، زيرا موسى گفت تمامى عالم دلالت دارد بر يك تدبير، كه اهل يقين آن را مشاهده مى كنند و اين وحدت تدبير، دلالت دارد بر اينكه رب و مدبرى واحد دارد، و اين رب واحد، همان رب العالمين است كه درباره او از من سؤال كردى، ولى فرعون گفتار موسى را اين طور تفسير كرد كه وى مى گويد: ما رسول رب العالمينيم، و چون از او مى پرسم رب العالمين چيست ؟ جوابم مى دهد كه او رب العالمين است.

از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضى از مفسرين در تفسير جمله (اذ تسمعون ) گفته اند كه مرادش اين بوده كه : من از ذات رب العالمين مى پرسم و او از صفاتش خبر مى دهد تفسير صحيحى نيست، براى اينكه سؤال فرعون از ذات، ذات از حيث صفت بود، كه بيانش گذشت، تازه موسى (عليه السلام) در پاسخ، ذات را به وصف هم تفسير نكرد، بلكه عبارت رب العالمين را عوض كرده به جايش (رب السموات و الارض ) آورده، خلاصه، در عبارت دومى، سماوات و ارض را به جاى عالمين در عبارت اول آورد و گويا اشاره كرد به اين كه فرعون معناى كلمه عالمين را نمى فهمد.

جواب دوم موسى عليه السّلام به فرعون به سؤال فرعون از حقيقت رب العالمين: (قال ربكم و رب آبائكم الاولين)

(قال ربكم و رب آبائكم الاولين ) - اين جمله، پاسخ دوم موسى (عليه السلام) از پرسش فرعون است، وقتى موسى ديد فرعون دارد مغلطه مى كند و امر را بر حاضرين مجلس مشتبه مى سازد لذا با اينكه كلمه عالمين را به تمامى عالم از آسمانها و زمين و ما بين آن دو - كه انسانها جزو آن است - تفسير كرده بود، مع ذلك براى اينكه نقشه فرعون را خنثى كرده باشد، صريح تر جواب داد و گفت : رب العالمين همان رب شما و رب پدران گذشته شما است.

خوب، خواهى گفت : عالم انسانى كه چندين عالم نيست، بلكه يك عالم است با اين حال چطور آن جناب كلمه عالمين را در پاسخ دومش به عالم انسانها تفسير كرد؟ در جواب مى گوييم : كلمه عالم به معناى جماعتى از مردم و يا موجوداتى ديگر است، پس عالمهاى انسان عبارت مى شود از جماعتهاى انسان، از جماعت حاضر در جلسه، و جماعت گذشته ايشان كه فرمود: پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما.

توضيح بيشتر اين محاوره اينكه فرعون نمى خواست از حريم ارباب دفاع كند، بلكه در حقيقت مى خواست از ربوبيت خود دفاع كند و اين حيله را به كار برد كه تعلق ربوبيت خدا نسبت به خود را باطل كند و بگويد اصلا دامنه ربوبيت خدا مرا نمى گيرد، ولى اين معنا را اينطور بيان كرد كه : ربوبيت خدا به عالميان تعلق نمى گيرد و گرنه ربوبيت همه رب ها باطل مى شود، كه يكى از آنها منم، هر چند فرعون خود را بزرگترين رب ها مى دانست، كه خداى تعالى از وى حكايت فرموده كه گفت : (انا ربكم الاعلى ) و نيز حكايت فرموده (قال فرعون يا ايها الملا ما علمت لكم من اله غيرى ).

پس گويا به موسى گفته است : اگر مقصودت از رب العالمين، خداى تعالى است، كه او رب العالمين نيست، بلكه رب ارباب است و بس، و اگر مقصودت الهى ديگر است كه آن هم باطل است، زيرا هيچ الهى رب العالمين نيست بلكه هر الهى رب العالم خودش ‍ است، پس ديگر رب العالمين چه معنايى دارد؟ و موسى (عليه السلام) در پاسخ جوابى داده كه حاصلش اين مى شود كه در عالم هستى جز يك رب وجود ندارد، در نتيجه رب العالمين رب شما هم هست و او مرا نزد شما فرستاده.

و حاصل مغلطه فرعون اين است كه موسى جوابى به من نداد، تنها عبارت رب العالمين را عوض كرد، لذا موسى براى بار دوم به طور صريح فرمود: رب العالمين همان رب عالم انسانيت عصر حاضر و عالم انسانيت عصرهاى گذشته است و با اين بيان حيله و نقشه فرعون خنثى شد.

فرعون به موسى عليه السّلام بر چسپ ديوانگى مى زند  

(قال ان رسولكم الذى ارسل اليكم لمجنون ) - اين جمله، حكايت كلام دوم فرعون است، كه از در هوچى گرى و مسخره، رسالت او را به حاضرين نسبت داد و گفت رسولى كه نزد شما فرستاده شده، چون خواست بگويد شان من اجل است از اينكه رسولى نزد من فرستاده شود، در نهايت هم به او نسبت ديوانگى داد، كه چرا گفت : پروردگار شما و پروردگار شما و پروردگار پدران گذشته شما...

و اگر اين گفتار وى را تشريح كنيم چنين مى شود كه گويا خواسته است بگويد: اين مرد ديوانه است، براى اينكه سخنانش آشفته است و حكايت مى كند از اينكه نيروى تعقلش پريشان و آشفته شده، براى اينكه مى گويد: من رسول رب العالمينم و چون مى پرسم رب العالمين چيست ؟ دوباره همان رب العالمين را با عبارتى ديگر تكرار مى كند و وقتى از سخن او تعجب مى كنم، دوباره گفتار خود را تفسير كرده مى گويد: رب شما و پدران گذشته شما. (قال رب المشرق و المغرب و ما بينهما ان كنتم تعقلون ) - از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از مشرق آن طرفى است كه آفتاب و ساير ستارگان آسمان، طلوع مى كنند و مراد از مغرب آن جهتى است كه بر حسب حس ظاهرى ما، در آن طرف غروب مى كنند، و مراد از ما بين آن دو، ما بين مشرق و مغرب است كه شامل همه عالم محسوس شده، درنتيجه عبارت اخراى همان عبارت قبلى مى شود، كه فرمود: (رب السموات و الارض و ما بينهما). پس اين جواب، اعاده همان جواب اول است، و همان غرض را كه عبارت بود از اتصال تدبير و اتحاد آن، دنبال مى كند، البته به بيانى ديگر و آن اين است كه : هر طلوعى وقتى طلوع است كه غروبى هم در مقابلش باشد و وقتى هر طلوعى غروبى داشت، ناگزير هر مشرق و مغربى وقتى متصور است كه وسطى هم بين آن دو باشد، همچنان كه در پاسخ اول، وقتى آسمان قابل تصور است كه زمينى در مقابلش باشد و وقتى آسمان و زمينى، متصور است كه واسطه اى هم بين آن دو باشد و وقتى مشرقى به مغربى مرتبط مى شود و هر دوى آنها به وسطى مرتبط مى گردند كه تنها يك تدبير در آنها به كار رود. و خلاصه، اين قسم از ارتباط و اتحاد غير از يك تدبير نمى پذيرد، همچنان كه در عالم انسانيت نيز هر امت موجودى ارتباط وجودى به امتهاى گذشته دارد، ارتباط پدر، فرزندى، و همه انسانهاى گذشته و حاضر يك نوعند و چون نوع يكى است، تدبير در آن نيز يكى است، پس مدبر هم يكى است.

در آخر جواب اول كه گفت : (اگر اهل يقين باشيد)، و در آخر جواب مورد بحث كه فرموده : (اگر تعقل كنيد)، خواسته است جواب عبارت فرعون را بدهد كه از باب استهزاء و اهانت به حاضر ين رو كرد كه : (هيچ مى شنويد اين مرد چه مى گويد؟) و در آخر هم او را ديوانه معرفى كرد، به اين بيان كه با جمله (اگر نيروى تعقل مى داشتيد) اشاره كرد به اينكه تو و حاضرين در مجلست از نعمت تعقل محروميد و درك و فهم نداريد، و گرنه، اگر فهم مى داشتيد پاسخ اول مرا مى فهميديد و مى فهميديد كه پاسخ من تكرار بدون فايده نبود و براى پى بردنتان به توحيد پروردگار كافى بود و متوجه مى شديد به اينكه آن كس كه قائم به تدبير همه عالميان از آسمانها و زمين و ما بين آن دو است، مدبر واحدى است و غير او مدبر و ربى ديگر نيست.

پس از آنچه گذشت روشن شد كه آيه شريفه، يعنى آيه (رب المشرق...) بيان ديگرى است بر همان پاسخ اولى كه فرمود: (رب السموات و الارض و ما بينهما)، و برهانى است بر وحدت مدبر از راه وحدت تدبير، كه در آن رب العالمين را تعريف كرده به اينكه رب العالمين آن مدبر واحدى است كه تدبير واحد تمامى عوالم بر وجودش دلالت مى كند،چيزى كه هست بيان در آيه مورد بحث، روشنتر است، چون مشتمل بر معناى طلوع و غروب است، و تدبير آن دو براى همه روشن است. مفسرين گفته اند: برهانهايى كه در اين آيات آمده برهان بر وحدانيت ذات واجب الوجود بالذات، و شريك نداشتن در وجوب وجود است، كه بطلانش گذشت و گفتيم چنين برهانى در مقابل كسى اقامه مى شود كه وحدت ذات واجب الوجود بالذات را منكر باشد و وثنى ها منكر اين معنا نبودند.

فرعون موسى عليه السّلام را به زندان تهديد مى كند

(قال لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين ) - در اين آيه فرعون موسى را تهديد مى كند كه اگر بار ديگر از ربوبيت رب العالمين و رسالت خودش از طرف او سخن به ميان آورد، او را به زندان خواهد انداخت، و اين داب و روش همه جاهلان است، كه وقتى حرف حسابى نداشته باشند، متوسل به زور شده، تهديد مى كنند و وعيد مى دهند.

و اينكه فرعون گفت : اگر الهى غير از من بگيرى چنين و چنان مى كنم، منظورش از گرفتن الهى غير از او، قائل شدن به ربوبيت رب العالمين است كه موسى فرعون را به سوى آن مى خواند، و اگر خود آن را نگفت و كنايه آورد، براى اين بود كه حتى زبان خود را به گفتن آن نگرداند و اسم رب العالمين را به زبان نياورد و اگر نامى از ساير آلهه نياورد، براى اين بود كه خود را بزرگترين آلهه مى دانست و عار داشت كه نامى از آنها ببرد و گويا مجازات هر كس كه منكر الوهيت او مى شد زندان بوده كه گفته تو را از زندانيان قرار مى دهم.

و ظاهرا الف و لام در المسجونين براى عهد است و جمله چنين معنا مى دهد كه : اگر بر اين سخنت پافشارى كنى، تو را در زمره همان كسانى قرار مى دهم كه مى دانى در زندان من چه حال و روزى دارند و چه شكنجه ها كه مى بينند، و چون مى خواست، به اين نكات اشاره كند، گفت : (من المسجونين ) و نگفت (لاسجننك ) با اينكه تعبير دوم مختصرتر بود.

موسى عليه السّلام با پيشنهاد اظهار معجزه مى كند 

قال او لو جئتك بشىء مبين

گوينده اين جمله موسى (عليه السلام) است و مراد از شى ء مبين چيزى است كه ادعاى او را روشن كند و آن عبارت است از آيت رسالت، كه بر صحت ادعاى رسالتش دلالت كند، نه صحت معارف الهى كه رسالتش براى آن است، از قبيل توحيد و معاد و متعلقات آن، براى اينكه بيانگر آن معارف، حجت و برهان است و سيره انبياء در دعوتشان بر همين روش جريان داشته، كه در جلد اول اين كتاب گفتارى پيرامون آن گذشت.

و معناى جمله مورد بحث اين است كه موسى گفت : مرا از زندانيان مى كنى هر چند كه من چيزى ارائه دهم كه راستگويى و صدق ادعاى رسالتم را روشن سازد؟

قال فات به ان كنت من الصادقين

گوينده اين سخن فرعون است و سخن خود را متفرع بر سؤال موسى كرد، كه از سوالش برمى آمد نزد او چيزى است كه روشنگر ادعاى او است و به همين جهت فرعون دستور خود را مقيد كرد به جمله (اگر راست مى گويى ) و حاصلش اين است كه پس حالا كه ادعا مى كنى چيزى بيانگر صدق ادعاى تو است، آن را بياور اگر راست مى گويى.

معجزه عصى و يد بيضاء را نشان مى دهد و فرعون او را متهم به توطئه مى كند

فالقى عصاه فاذا هى ثعبان مبين و نزع يده فاذا هى بيضاء للناظرين

اين دو آيت، دو معجزه است كه خداى تعالى در شب طور به موسى داد و كلمه (ثعبان ) به معناى مار بسيار بزرگ است و اينكه فرمود: (ثعبان مبين ) منظور اين است كه در مار بودنش احدى شك نمى كرد و مراد از (كندن دست ) برون آوردن دست از گريبان است، بعد از فرو كردن دست در آن همچنان كه در سوره نمل، آيه 12 و در سوره قصص، آيه 32 به آن تصريح كرده است.

قال للملا حوله ان هذا لساحر عليم يريد ان يخرجكم من ارضكم بسحره فما ذا تأمرون

گوينده اين سخن نيز فرعون است، كه خودش دستور داد بياور آنچه را كه مى گويى بيانگر صدق ادعاى تو است، چيزى كه هست او به اين اميد گفت بياور، كه موسى (عليه السلام) چيزى بياورد كه براى او سوژه بهترى باشد، ولى وقتى آن دو معجزه را آورد و فرعون ديد هيچ چاره اى ندارد، ناچار متوسل به تهمت شد، و آن جناب را ساحرى دانا خواند.

و لذا دنباله تهمتش اضافه كرد كه او مى خواهد با سحر خودش شما را از سرزمينتان بيرون كند، و با اين جمله خواست مردم را عليه او بشوراند و تحريكشان كند تا با وى همدست شده، او را به هر وسيله اى كه ممكن است از خود دفع كنند.

(فما ذا تأمرون) - شايد مراد از امر كه گفت پس چه امرى مى دهيد اظهار نظر و راى باشد و از اين جهت اظهار نظر را امر خواند كه بالاخره وقتى اشخاص مى خواهند نظريه بدهند به لفظ امر(چنين و چنان كن ) مى دهند. بنابراين، معناى جمله مورد بحث اين مى شود كه : پس چه نظريه اى مى دهيد و من با اين شخص چه معامله اى بكنم، بگوييد تا انجام دهم. خواهى گفت چه اجبارى هست كه لفظ امر را به معناى اظهار نظر بگيريم، جوابش اين است كه فرعون خود را بزرگترين پروردگار قبطيان، و آنان را بندگان خود مى دانست و با اين حال مناسب نيست كه امر مذكور را به معناى فرمان بگيريم.

مؤيد اين معنا اين است كه خداى تعالى در جاى ديگر از كلام مجيدش عين اين حرف را از حاضرين در مجلس فرعون حكايت كرده و فرموده : (قال الملا من قوم فرعون ان هذا لساحر عليم يريد ان يخرجكم من ارضكم فما ذا تاءمرون ) و از ظاهر آن بر مى آيد كه مراد از امر ايشان، اين است كه به فرعون بگويند چنين و چنان كن.

بعضى از مفسرين گفته اند نيرو و قدرت معجزه موسى، او را مبهوت و دهشت زده كرد، به طورى كه تعجب قبلى اش از رسالت موسى و نيز تكبر خود را فراموش كرده، آنچنان بيچاره و درمانده شد كه نفهميد چه بگويد و چگونه بگويد؟

پيشنهاد بزرگان قوم به فرعون در برابر ارائه معجزات موسى عليه السّلام

قالوا ارجه و اخاه و ابعث فى المدائن حاشرين ياتوك بكل سحار عليم

گويندگان اين سخن، همان بزرگان قبطى بودند، كه در مجلس فرعون حضور داشتند و كلمه (ارجه ) - به سكون (ها) بنا به قرائت معروف - به معناى تاءخير و از ماده ارجاء است و منظورشان اين بوده كه موسى و برادرش را مهلت بده و درباره آنان به سياست و شكنجه، عجله و شتاب مكن و بفرست ساحران را جمع كنند تا با سحر خود، عليه سحر موسى معارضه نمايند.

كلمه (ارجه ) به كسر (ها) و (ارجئه ) با همزه و ضم (ها) قرائت شده و اين دو قرائت از قرائت معروف فصيح ترند، ولى بهر حال يك معنا مى دهند.

كلمه (مدائن ) جمع مدينه به معناى شهر است و كلمه (حاشر) از حشر، يعنى كوچ دادن به مكانى ديگر به زور و قهر است.

معناى آيه اين است كه بزرگان قوم به فرعون گفتند: عده اى از نظاميان و از گارد مخصوص خود را بفرست به شهرستانها كه هر چه ساحر حاذق هست جمع نموده برايت بياورند، تا به وسيله آنان با موسى معارضه كنى.و اگر تعبير كردند به سحار، نه به ساحر، براى اين بود كه به موسى گوشه اى زده باشند كه در شهرستانها ساحرانى هست كه از وى داناتر به فنون سحر هستند، و بيشتر كار كرده اند.

فجمع السحرة لميقات يوم معلوم

منظور از اين روز معلوم، همان روز زينت است، كه موسى و فرعون بر سر آن اتفاق نموده، آن روز را براى مسابقه در سحر، معين كردند، كه در سوره طه به طور مفصل آمده و در اينجا ايجاز و اختصار به كار رفته است.

و قيل للناس هل انتم مجتمعون لعلنا نتبع السحرة ان كانوا هم الغالبين

استفهام در اينجا براى تحريك مردم و تشويق به جمع شدن در آن روز است. زمخشرى در كشاف درباره اين آيه گفتارى دارد كه حاصلش اين است كه : مراد از (اتباع و پيروى ساحران ) پيروى از دين ايشان است، چون ساحران به طورى كه از سياق آيات بعدى بر مى آيد علنى فرعون را مى پرستيدند، و مرادشان اين بوده كه موسى را پيروى نكنند، نه اينكه علاقه مند به پيروى ساحران بوده باشند، چيزى كه هست صريحا نگفتند پيروى موسى را نكنيد، بلكه به طور كنايه گفتند شايد ساحران را پيروى كنيد، تا به اين وسيله ساحران را در اهتمام و جديت در بردن مسابقه تشويق كرده باشند.

فلما جاء السحرة قالوا لفرعون ائن لنا لاجرا ان كنا نحن الغالبين قال نعم و انكم اذا لمن المقربين

پرسش ساحران از اينكه آيا پاداشى هم داريم، در معناى طلب مزد است و اگر گفتند: (ان كنا) و نگفتند: (اذا كنا نحن الغالبين )، براى اين بود كه به فرعون قول قطعى بر غلبه ندهند، همچنان كه در كلام بعديشان گفتند: (بعزة فرعون انا لنحن الغالبون - به عزت فرعون سوگند كه ما به طور قطع غلبه خواهيم كرد)، ولى در اينجا قول قطعى ندادند، تا فرعون را در حال دو دلى و شك بيفكنند، تا در دادن اجر حريص تر شود.

و اتفاقا هم مؤثر واقع شد، چون هم مزد برايشان قرار داد و هم اينكه وعده داد از مقربين خود قرارشان دهد.

قال لهم موسى القوا ما انتم ملقون فالقوا حبالهم و عصيهم و قالوا بعزة فرعون انا لنحن الغالبون. فالقى موسى عصاه فاذا هى تلقف ما يافكون

كلمه (حبال ) جمع حبل است كه به معناى طناب است و كلمه (عصى ) جمع عصا است و (تلقف ) از مصدر (لقف ) است كه به معناى بلعيدن به سرعت است و يافكون از افك است كه به معناى برگرداندن هر چيزى است از وجهه اصلى اش، و نشاندادن آن بر خلاف آنچه كه هست و اگر سحر را افك خواند، به همين جهت است كه سحر هر چيزى را از صورت واقعى اش ‍ برمى گرداند و صورتى خيالى به آن مى دهد، و چون معناى آيات روشن است مى گذريم.

فالقى السحرة ساجدين قالوا آمنا برب العالمين رب موسى و هارون

مى خواهد بفرمايد: همينكه ساحران از موسى معجزات روشنش را ديدند آنچه را كه ديدند، آن قدر دهشت زده و مبهوت شدند، كه نتوانستند خود را حفظ كنند بى اختيار به سجده افتادند و خداى سبحان را سجده كردند و اگر نفرمود سجده كردند بلكه فرمود: به خاك افتادند براى همين است كه از بى اختيارى آنان خبر دهد، و بفهماند طورى سجده كردند كه گويى ديگران ايشان را (مانند يك موجود بى جان ) به زمين ريختند.

در جمله (آمنا برب العالمين )، مقصود از ايمان، ايمان توحيد است، همچنان كه قبلا هم گفتيم كه اعتراف به رب العالمين بودن خدا، جز با توحيد و انكار الوهيت آلهه تمام نمى شود.

و در جمله (رب موسى و هرون ) علاوه بر اقرار به توحيد، اعتراف به رسالت موسى و هارون نيز كرده اند.

 

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved