بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 

 

وجه تسميه (يعقوب). شگفت زده شدن همسر ابراهيم (ع) از بشارت بچه دار شدن

و گويا در اين تعبير كه فرمود: (و من وراء اسحق يعقوب ) اشاره اى باشد به اينكه چرا يعقوب ناميده شد؟ زيرا آن جناب در عقب و ماوراء اسحاق مى آيد و اين اشاره تخطئهاى مى شود به آنچه كه در تورات در وجه تسميه آن جناب به نام يعقوب آمد.

در تورات موجود - در اين زمانه - آمده كه اسحاق به سن چهل سالگى رسيد و با (رفقه ) دختر (بنوئيل ارامى ) خواهر (لابان ارامى ) از اهالى (فدان ارام ) ازدواج كرد و اسحاق براى رب، نماز خواند، به خاطر همسرش كه زنى نازا بود، رب دعايش را مستجاب كرد و رفقه همسر اسحاق آبستن شد و دو جنين در رحم او جا را بر يكديگر تنگ كردند (دنباله عبارت تورات قابل فهم نيست شايد خواسته باشد اينطور بگويد:) رفقه گفت : اگر حاملگى اين بود من چرا تقاضاى آن را نكردم، پس او نيز به درگاه رب رفت تا درخواست كند رب به او گفت : در شكم تو دو امت هستند و از درون دل تو دو طايفه و ملتى از هم جدا خواهند آمد، ملتى قوى و مسلط بر ملت ديگر، ملتى كبير كه ملت صغير را برده خود مى سازد.

بعد از آنكه ايام حمل او به پايان رسيد ناگهان دو كودك دوقلو بياورد، اولى كودكى كه سراپايش سرخ بود مانند يك پوستين قرمز رنگ كه نام او را (عيسو) گذاشتند، بعد از او برادرش متولد شد، در حالى كه پاشنه (عقب ) پاى عيسو را به دست داشت، او را به همين جهت كه دست به (عقب ) پاشته پاى عيسو گرفته بود يعقوب ناميدند. و با در نظر گرفتن اين مطلب به خوبى ميفهميم كه تعبير آيه مورد بحث از لطائف قرآن كريم است.

قالت يا ويلتى ءالد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا لشىء عجيب

كلمه (ويل ) به معناى قبح و زشتى است، و هر بدى را كه مايه اندوه آدمى شود (ويل ) مى گويند، مانند مردن يا مصيبت ديدن يا جنايت فجيع يا رسوائى و امثال آن، و اين ندا در جايى گفته مى شود كه طرف بخواهد بطور كنايه بفهماند كه آن مصيبت، آن امر فجيع، آن رسوايى و... دارد مى رسد، پس وقتى گفته مى شود: (يا ويلى ) معنايش اين است كه مصيبتم رسيد، خاك بر سرم شد و آنچه مايه اندوه من است بر سرم آمد، و آوردن حرف (تاء) و گفتن : (يا ويلتى ) زمانش وقتى است كه بخواهند همان ويل را فرياد بزنند و ديگران را خبردار كنند.

و كلمه (عجوز) به معناى سالخوردگى زنان، و كلمه (بعل ) به معناى شوهر و يا به عبارتى ديگر همسر زن است و معناى اصلى اين كلمه كسى است كه قائم به امرى بوده و در آن امر مستغنى از غير باشد، مثلا به درخت خرمايى كه بى نياز از آبيارى با آب نهر و چشمه است و به آب باران اكتفاء مى كند بعل مى گويند و نيز به صاحب و رب (همنشين و مربى ) بعل گويند، كلمه (بعلبك ) هم (كه امروز نام شهرى در لبنان است ) از همين باب است چون در قديم هيكل و معبد بعضى از بتها در آنجا قرار داشت .

و كلمه (عجيب ) - بر وزن فعيل - صفت مشبهه از ماده عجب است، و (تعجب ) حالتى است كه به انسان در هنگام ديدن چيزى كه سبب آن را نمى داند دست مى دهد و به همين جهت بيشتر در مواقع استثنايى و نادر به آدمى دست مى دهد چون در اين مواقع معمولا انسان سبب حادثه را نمى داند و اينكه همسر ابراهيم (عليه السلام) گفت : (يا ويلتى الد...) گفتارش در مورد تعجب و تحسر بوده، چون وقتى بشارت ملائكه را شنيده آن حالتى كه يك پيرزن نازا از همسر پيرمردش باردار شده و دارد بچه اش را ميزايد در نظرش مجسم شده و معلوم است كه چنين پيشامدى سابقه نداشته و قهرا امرى شگفت آور خواهد بود، علاوه بر اين، از نظر افكار عمومى مردم نيز وضعى ننگ آور و زشت است و خنده و تمسخر مردم را برمى انگيزد و چنين چيزى مايه رسوايى است.

(قالوا اتعجبين من امر اللّه رحمة اللّه و بركاته عليكم اهل البيت انه حميد مجيد) كلمه (مجيد) از مجد است كه به معناى كرم و بزرگوارى است و مجيد به معناى كريم است و كريم به كسى گويند كه خوان و سفره اى گسترده داشته باشد و خيرش براى مردم بسيار باشد، بقيه مفردات آيه در سابق معنا شد.

جمله (اتعجبين من امر اللّه ) استفهامى است انكارى، يعنى فرشتگان تعجب همسر ابراهيم را انكار كردند براى اينكه تعجب همانطور كه گفتيم ناشى از بى خبرى از سبب حادثه و بعيد دانستن آن است و حادثه اى كه پديد آورنده اش خداى سبحان است، خدايى كه هر كارى بخواهد مى كند و بر هر چيز قادر است ديگر نبايد از آن تعجب كرد.

علاوه بر اين، خاندان ابراهيم از اينگونه عنايات خاصه الهى و مواهب عالى را در سابق ديده بودند و خانواده اى بودند كه از اين جهت با ساير مردم فرق داشتند و چرا همسر آن جناب اين بشارت را عطف به آن عناياتى كه تاكنون ديده بود نكرد و چرا احتمال نداد كه اين بشارت نيز نعمتى مختص به اين خانواده باشد؟ درست است كه عادتا از يك پيرمرد و پيرزن فرزند متولد نميشود ولى بطور خارق العاده چرا نشود؟

و به همين جهت كه ذكر شد ملائكه در نابجا بودن تعجب او و انكار آن اولا گفتند: آيا از امر خدا تعجب مى كنى ؟ و در اين سخن خود كلمه (امر) را به كلمه جلاله (اللّه ) اضافه كردند تا ديگر جايى براى تعجب باقى نگذاشته به كلى ريشه آن را قطع كنند چون بر ساحت مقدس الهى هيچ چيزى دشوار نيست و او خالق و آفريدگار همه چيز است. و ثانيا همان معانى را در جمله اى ديگر بطور صريح بيان كرده و گفتند: (رحمة اللّه و بركاته عليكم اهل البيت ) و او را متوجه كردند به اينكه خداى عزوجل رحمت و بركات خود را بر اين اهل بيت نازل فرموده و اين رحمت و بركت را از اين خاندان جدا ناشدنى كرده است، و با اين حال ديگر چه بعدى دارد كه تولد اين مولود از يك پدر و مادرى در سنين غير عادى و غير معهود صورت بپذيرد.

جمله (انه حميد مجيد) جمله قبلى را تعليل مى كند و حاصلش اين است كه خداى تعالى به علت حميد و مجيد بودنش منشا و مصدر هر فعل پسنديده و هر كرم وجود است و او از رحمت و بركات خود بر هر كس از بندگانش كه بخواهد افاضه مى كند.

مجادله و گفتگوى ابراهيم (ع) براى رفع عذاب از قوم لوط (ع) 

فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشرى يجادلنا فى قوم لوط

كلمه (روع )، به معناى ترس و رعب است و كلمه (مجادله ) در اصل به معناى اصرار در بحث و پافشارى كردن در يك مساءله براى غالب شدن در راى است و معناى آيه اين است كه وقتى حال ابراهيم از آن ترسى كه كرده بود بجا آمد و برايش معلوم شد كه غذا نخوردن واردين، از باب سوء قصد نبوده و علاوه آن بشارت را از واردين شنيد كه بزودى خداى تعالى به او و همسرش اسحاق را خواهد داد و از اسحاق يعقوب را، آنگاه شروع كرد درباره قوم لوط بگو مگو كردن به اين اميد كه عذاب را از آن قوم برطرف سازد.

و بنابراين جمله (يجادلنا فى قوم لوط) اگر به صيغه مضارع آمده با اينكه در جواب كلمه (لما) حتما بايد فعل ماضى بيايد از باب حكايت حال گذشته است (نه اينكه بخواهد بفرمايد بعد از اين مجادله مى كند) و يا اينكه يك فعل ماضى در تقدير گرفته شده و تقدير كلام : (اخذ يجادلنا...) بوده است يعنى ابراهيم (عليه السلام) شروع كرد به بگو مگو كردن درباره قوم لوط.

و از اين آيه شريفه بر مى آيد كه ملائكه، نخست به آن جناب خبر داده بودند كه ماموريت اصليشان رفتن به ديار قوم لوط است و سپس اين معنا را عنوان كرده بودند كه خداى تعالى به شما فرزندى خواهد داد و در مرحله سوم از عذاب قوم لوط خبر داده بودند كه ابراهيم (عليه السلام) شروع كرده به مجادله كردن، تا شايد عذاب را از آن قوم برطرف سازد، و در آخر به آن جناب گفته اند كه كار از كار گذشته و قضاء حتمى شده و عذاب نازل خواهد شد و به هيچ وجه رد شدنى نيست.

حال ببينيم مجادله ابراهيم چه بوده ؟ در آيات مورد بحث چيزى در اين باب نيامده ولى در جاى ديگر قرآن كريم فرموده : (و لما جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين قال ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امراته كانت من الغابرين).

ان ابراهيم لحليم اواه منيب

(حليم ) به آن كسى گفته مى شود كه در عقوبت دشمن و انتقام گرفتن عجله نميكند و كلمه (اواه ) درباره كسى اطلاق مى شود كه زياد از بديها و ناملايماتى كه مى بيند آه مى كشد و كلمه (منيب ) اسم فاعل از مصدر انابه به معناى رجوع است و مراد از آن، اين است كه آدمى در هر امرى به خداى تعالى رجوع كند.

بيان علت مجادله ابراهيم (ع ) درباره قوم لوط با فرشتگان و پاسخ فرشتگان به مجادله او

و اين آيه زمينه تعليل آيه قبلى را دارد و مى خواهد بيان كند كه چرا ابراهيم (عليه السلام) درباره قوم لوط مجادله كرد و در اين جمله مدحى بليغ از ابراهيم (عليه السلام) شده، چون مى فرمايد: آن جناب بدين جهت درباره آن قوم مجادله كرد كه پيغمبرى حليم و پر حوصله بود و در نزول عذاب بر مردم ستمكار عجله نمى كرد، اميدوار بود كه توفيق الهى شامل حال آنان شده، اصلاح شوند و به استقامت بگرايند، پيغمبرى بود اواه يعنى از گمراهى مردم و از اينكه هلاكت بر آنان نازل شود سخت رنج مى برد و آه مى كشيد در نجات انسان به خداى تعالى رجوع مى كرد و متوسل مى شد پس كسى خيال نكند كه آن جناب از عذاب ستمكاران كراهت داشته و بدان جهت كه ظالم بودند از آنان طرفدارى مى كرده، حاشا بر پيغمبرى اولوا العزم كه طرفدار ستمكاران باشد.

يا ابراهيم اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم اتيهم عذاب غير مردود

اين آيه شريفه حكايت پاسخى است كه فرشتگان به ابراهيم (عليه السلام) داده و مجادله آن جناب را قطع كردند و آن جناب بعد از شنيدن آن قانع شد و ديگر دنبال نكرد چون فهميد كه اصرار كردن در برگرداندن عذاب از قوم لوط هيچ فايده اى ندارد چون قضاى الهى در آن باره رانده شده و عذابشان حتمى گشته و خواه ناخواه واقع خواهد شد پس اينكه گفتند: (يا ابراهيم اعرض عن هذا) معنايش اين است كه از اين وساطت و جدال صرفنظر كن و هيچ طمعى به نجات آنان مبند كه طمعى خام و ناشدنى است.

و معناى اينكه گفتند: (انه قد جاء امر ربك ) اين است كه امر پروردگار تو به مرحله اى رسيده كه با هيچ دافعى دفع نمى شود و با هيچ مبدلى تبديل نمى گردد، و خلاصه منظور ما اين است كه فعل ماضى (جاء) نمى خواهد خبر دهد كه عذاب آمده، مويد اين معنا هم اين است كه در جمله بعد مى فرمايد: (و انهم آتيهم عذاب غير مردود)، چون ظاهر اين جمله كه اسم فاعل (آتى ) در آن به كار رفته اين است كه عذاب مذكور بعدها نازل مى شود هر چند كه امر، صادر شده و قضاء آن رانده شده و قضاء از مقضى به هيچ وجه تخلف نمى پذيرد، و باز مويد گفته ما جمله اى است كه بزودى در همين سوره، در داستان قوم لوط مى آيد كه فرموده (فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها)، پس معلوم مى شود كه كلمه (جاء) در جمله مورد بحث به معناى آمدن امر الهى نيست بلكه به معناى حتمى شدن آن است.

و معناى اينكه فرشتگان گفتند: (و انهم آتيهم عذاب غير مردود) اين است كه بزودى عذابى بر آنان نازل مى شود كه به هيچ وجه از آنان دفع شدنى نيست پس حكم، تنها از آن خدا است و هيچ كس كه بتواند حكم او را عقب بيندازد وجود ندارد، و اين جمله بيانگر آن ماموريتى است كه به خاطر آن آمده بودند و در حقيقت جمله سابق را تاكيد مى كند چون مقام هم مقام تاكيد بود و به همين جهت در جمله اول نيز دو وسيله از وسايل تاكيد به كار رفته بود يكى ضميرشان (انه ) و ديگرى كلمه (قد) كه تحقيق را افاده مى كند و هر دو جمله با يك وسيله ديگر تاكيد آغاز شده اند و آن كلمه (ان ) است و اگر در جمله قبلى امر را به رب ابراهيم نسبت دادند نه به خداى تعالى براى اين بوده كه از اين تعبير در انقطاع جدال ابراهيم كمك گرفته باشند.

بحث روايتى  

(رواياتى در تفسير آيات مربوط به فرشتگان وارد بر ابراهيم (ع)، بشرى و مجادله ابراهيم (ع)

در كافى به سند خود از ابى يزيد حمار از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى عزوجل چهار فرشته مامور كرد براى هلاك كردن قوم لوط و آن چهار فرشته عبارت بودند از: جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و كروبيل، اين چهار فرشته در سر راه خود به ديدن ابراهيم رفته بر او سلام كردند در حالى كه (در قالب انسانهايى ) معمم بودند و آن جناب ايشان را نشناخت، همين قدر دانست كه قيافه هايى جالب دارند، لذا پيش خودش گفت : اينگونه اشخاص محترم را بايد خودم پذيرايى كنم و به خدمتشان قيام نمايم، و چون او مردى ميهمان نواز بود لذا گوساله اى چاق براى آنها كباب كرد آنقدر كه كاملا پخته شد و آورده نزد آنان گذاشت ولى ديد كه دست ميهمانان به طرف غذا دراز نمى شود از اين رفتار آنان بدش آمد و در خود احساس ترس كرد جبرئيل وقتى آن جناب را چنين ديد، عمامه را از سر خود برداشت و ابراهيم او را كه در سابق بارها ديده بود شناخت و پرسيد: تو همو هستى ؟ گفت : آرى. در اين ميان همسر آن جناب از آنجا رد ميشد جبرئيل او را به ولادت اسحاق بشارت داد و از اسحاق يعقوب را، همسر آن جناب گفت خداوند چه فرموده است ؟ ملائكه جواب دادند به آنچه قرآن كريم آن را حكايت كرده است.

ابراهيم (عليه السلام) از آنان پرسيد: بخاطر چه كارى آمده ايد؟ گفتند: براى هلاك كردن قوم لوط آمده ايم. پرسيد: اگر در ميان آن قوم صد نفر با ايمان باشد آنان را نيز هلاك خواهيد كرد؟ جبرئيل گفت : نه، پرسيد: اگر پنجاه نفر باشد چطور؟ جبرئيل گفت، نه، پرسيد: اگر سى نفر باشد چطور؟ گفت، نه، پرسيد: اگر بيست نفر باشد چطور؟ گفت : نه، پرسيد: اگر ده نفر وجود داشته باشد چطور؟ گفت : نه، پرسيد اگر پنج نفر باشد؟ گفت : نه، پرسيد: اگر يك نفر باشد چطور؟ گفت : نه، پرسيد: اگر هيچ مومنى در آن قوم نباشد و تنها لوط باشد چطور؟ جبرئيل گفت : ما بهتر مى دانيم كه در آن قوم چه كسى هست، ما بطور قطع او و خانواده اش را نجات مى دهيم بجز همسرش را كه از هلاك شوندگان است، آنگاه (ابراهيم را به حال خود گذاشتند) و رفتند. امام اضافه كرد كه حسن بن على (عليه السلام) فرموده : من هيچ توجيهى براى كلام ابراهيم به نظرم نمى رسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند و كلام خداى تعالى نيز كه مى فرمايد: (يجادلنا فى قوم لوط) به همين نكته اشاره دارد...، اين حديث تتمه اى دارد كه ان شاء اللّه در ضمن داستان لوط مى آيد.

مؤلف: در اينكه امام حسن (عليه السلام) فرموده : (من هيچ توجيهى به نظرم نميرسد مگر اينكه مى خواسته كارى كند كه قوم لوط باقى بمانند و از بين نروند) جاى اين سوال هست كه اين مطلب از كجاى داستان استفاده ميشود؟ ممكن است بگوييم : از جمله : (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) استفاده مى شود، چون اين جمله مناسبتر به آن است كه بگوييم منظور ابراهيم (عليه السلام) از آن گفتارش درخواست بقاى قوم لوط بود نه خود لوط پيغمبر، علاوه بر اين جمله (يجادلنا فى قوم لوط) و جمله (انهم آتيهم عذاب غير مردود) سخن از هلاكت قوم دارند، در جمله اول ابراهيم درباره هلاكت قوم مجادله مى كند و در جمله دوم فرشتگان از هلاكت قوم در آينده نزديك خبر مى دهند و اين دو جمله مناسبتى با درخواست بقاى قوم خود لوط دارد.

و در تفسير عياشى از عبد اللّه بن سنان روايت آورده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه ميفرمود: (جاء بعجل حنيذ) يعنى گوساله اى بريان و پخته شده آورد.

و در معانى الاخبار به سند صحيح از عبد الرحمان بن حجاج از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده كه در تفسير جمله (فضحكت فبشرناها باسحق ) فرموده : يعنى حيض شد.

و در الدر المنثور است كه اسحاق بن بشر و ابن عساكر از طريق جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وقتى ابراهيم ديد دست ملائكه به گوساله نميرسد بدش آمد و از آنان ترسيد و اين ترس ابراهيم از اين باب بود كه در آن روزگاران رسم بر اين بود كه هر كس قصد آزار كسى را داشت نزد او غذا نميخورد چون فكر مى كرد اگر او مرا با طعام خود احترام كند ديگر جايز نيست من او را بيازارم، ابراهيم (عليه السلام) ذهنش به اين مساءله متوجه شد و ترسيد مبادا قصد سوئى داشته باشند و به حدى ترسيد كه بنده اى بدنش به لرزه افتاد.

در همين ميان همسرش ايستاده مشغول خدمتگزارى آنان بود، رسم ابراهيم (عليه السلام) هم چنين بود كه وقتى ميخواست ميهمانى را زياد احترام كند ساره را به خدمت وا ميداشت، ساره در اين هنگام خنديد و بدين جهت خنديد كه ميخواست گفتارى كه مى خواهد بگويد را با خنده اش گفته باشد، پس گفت : از چه ميترسى ؟ اينها سه نفرند و تو خانواده و غلامان دارى، جبرئيل در پاسخ ساره گفت : اى خانم خنده رو! بدان كه تو بزودى فرزندى خواهى آورد به نام اسحاق و از اسحاق فرزندى ميشود به نام يعقوب، ساره كه با چند نفر در حال آمدن بود (و يا در حالى كه ضجه مى كرد ) از شدت حيا با همه كف دو دست و انگشتان باز بر صورت خود نهاد و حيرت زده گفت : وا ويلتاه و گفت : آيا من كه پيرزنى عجوزه ام آن هم از شوهرم كه مردى بسيار سالخورده است فرزنددار ميشوم ؟

ابن عباس اضافه مى كند كه كلام خداى تعالى كه مى فرمايد: (فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشرى ) مربوط است به بعد از بشارت ، و مجادله آن جناب اين بود كه پرسيد: قصد كجا را داريد، و به سوى چه قومى مبعوث شده ايد؟ جبرئيل گفت : بسوى قوم لوط، و ما مامور شده ايم آن قوم را عذاب كنيم.

ابراهيم (عليه السلام) گفت : آخر لوط در بين آن قوم است ؟ گفتند، ما داناتر از هر كسيم به اينكه چه كسى در آن قوم هست و مطمئن باش كه ما او و اهلش را حتما نجات مى دهيم مگر همسرش را كه - بطوريكه - بعضى معتقدند نامش والقة بوده، ابراهيم پرسيد: حال اگر در بين آن قوم صد نفر مومن باشد آنان را نيز عذاب مى كنيد ؟ جبرئيل گفت : نه، پرسيد: اگر نود مومن باشد آيا آنها را عذاب ميكنيد؟ جبرئيل گفت : نه، پرسيد: اگر هشتاد نفر باشد چطور، عذابشان ميكنيد؟ جبرئيل گفت : نه، همچنان ابراهيم شمرد تا رسيد به يك مومن و جبرئيل همه را فرمود: نه، و چون به ابراهيم نگفتند كه در آن قوم يك مومن هست خودش گفت : آخر لوط در آن ميان است ؟ در پاسخ گفتند: ما بهتر مى دانيم چه كسى در آن ميان هست و ما بطور حتم او و اهلش را نجات مى دهيم مگر همسرش را.

مؤلف: هر چند در متن اين حديث اضطرابى به چشم ميخورد، زيرا كلام ابراهيم را كه گفت : (ان فيها لوطا) دو بار ذكر كرد يكى قبل از آن سوالهاى مسلسل و يك بار هم بعد از آن ولى به هر حال منظور واضح است.

روايتى در شأن نزول آيات مربوط به قصه بشرى و مجادله ابراهيم (ع) و بيان ضعف آن

و در تفسير عياشى از ابى حمزه ثمالى از امام ابى جعفر (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: خداى تبارك و تعالى وقتى قضاء عذاب قوم لوط را راند و آن را مقدر فرمود - مى دانست كه ابراهيم بنده حليمش به سختى اندوهناك مى شود - دوست داشت براى تسليت خاطر او فرزندى دانا به او مرحمت كند تا جريحه دل آن جناب از انقراض قوم لوط التيامى يابد.

امام باقر (عليه السلام) اضافه فرمود كه : خداى تعالى به اين منظور رسولانى از فرشتگان نزد آن جناب گسيل داشت تا او را به ولادت اسماعيل بشارت دهند سپس امام فرمود: فرستادگان شبانه بر ابراهيم (عليه السلام) وارد شدند، آن جناب ترسيد كه مبادا دزد باشند، رسولان وقتى حالت ترس و دلواپسى او را ديدند گفتند: (سلاما) يعنى (نسلم سلاما - سلامت مى دهيم سلامى خالص ) ابراهيم در پاسخ گفت : (سلام انا منكم وجلون - پاسخ ما به شما سلام است ولى ما از شما ترس و دلواپسى داريم ) گفتند: (لا توجل انا نبشرك بغلام عليم ).

امام باقر (عليه السلام) آنگاه فرمود: و منظور از اين غلام عليم، اسماعيل است كه قبل از اسحاق از هاجر متولد شد، ابراهيم (عليه السلام) به رسولان آسمانى گفت : (ابشر تمونى على ان مسنى الكبر فبم تبشرون ) فرشتگان گفتند: (بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين ) ابراهيم (عليه السلام) به رسولان آسمانى گفت : (فما خطبكم ايها المرسلون ) گفتند: (انا ارسلنا الى قوم مجرمين ).

امام باقر (عليه السلام) اضافه كردند كه ابراهيم گفت : آخر لوط پيغمبر در ميان آن قوم است ؟ و گفتند: ما بهتر مى دانيم كه در بين آنان چه كسى هست ! اما بطور حتم او و اهلش را نجات خواهيم داد مگر همسرش را كه مقدر كرده ايم كه از هالكان باشد.

بعد از آنكه خداى تعالى قوم لوط را عذاب كرد، رسولانى نزد ابراهيم فرستاد تا او را به ولادت اسحاق بشارت و به هلاكت قوم لوط تسليت دهند. قرآن در سوره حجر و سوره ذاريات در اين باره مى فرمايد: وقتى فرستادگان ما براى دادن بشارت نزد ابراهيم شدند كلمه (سلام ) را ادا كردند، ابراهيم نيز اين كلمه را به زبان آورد (و در دل گفت :) اين مردم را نمى شناسم، و چيزى نگذشت كه گوساله اى حنيذ آورد يعنى گوساله اى پاكيزه و بريان و مغز پخت، ولى وقتى ديد دست ميهمانان به آن نمى رسد، از آنان بدش آمد و عملشان را نكوهيده ديد و احساس ترس از آنان كرد، گفتند: مترس كه ما فرستاده شده ايم به سوى قوم لوط، همسرش ايستاده بود. در اينجا امام باقر فرموده : منظور از همسر، ساره است كه ايستاده بود، او را بشارت دادند به ولادت اسحاق و به دنبال اسحاق يعقوب (فضحكت ) يعنى پس ساره از گفتار آنان تعجب كرد.

مؤلف: اين روايت (بطورى كه ملاحظه مى كنيد) داستان بشارت را دو داستان دانسته : يكى بشارت به ابراهيم درباره ولادت اسماعيل و يكى ديگر بشارت به ساره در مورد ولادت اسحاق، و بشارت به ولادت اسحاق را چند سال بعد از تولد اسماعيل دانسته، آنگاه آيات سوره حجر (كه در آن مساءله آوردن گوساله به ميان نيامده ) را حمل كرد، بر بشارت اول يعنى تولد اسماعيل (عليه السلام) و زمان آن را وقتى دانسته كه هنوز عذاب بر قوم لوط نازل نشده بوده،

و آيات سوره هود و سوره ذاريات را (كه در اين روايت در هم آميخته ) حمل كرده است بر بشارت دوم يعنى بشارت به ساره در مورد تولد اسحاق و يعقوب و زمان آن را بعد از هلاكت قوم لوط دانسته، مى فرمايد: بعد از فراغت از كار آن قوم به ابراهيم مراجعه نموده وى را از وقوع عذاب خبر داده و بشارت دوم خود را ابلاغ كردند.

اما آيات سوره حجر صرف نظر از مطالب خارج، فى نفسها ميتواند اين احتمال را تحمل كند كه بشارت در آن مربوط به ولادت اسماعيل باشد و همچنين آياتى كه در سوره ذاريات آمده مى تواند حمل بر زمان بعد از هلاكت قوم لوط شود و بشارت در آن بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب بوده باشد.

و اما آيات سوره هود كه صريح در بشارت به اسحاق و يعقوب است چون نام آن دو بزرگوار را برده و ليكن در ذيلش عبارت (يجادلنا فى قوم لوط ان ابراهيم لحليم اواه منيب...) داستان تحمل آن را ندارد كه ما حملش كنيم بر بعد از هلاكت قوم لوط، چون اگر اين ملاقات بعد از هلاكت قوم لوط باشد ديگر وساطت و مجادله ابراهيم با ملائكه چه معنى دارد، گو اينكه جمله (انا ارسلنا الى قوم لوط) در صدر داستان به تنهايى قابل حمل بر بعد از هلاكت هست و همچنين جمله (انه قد جاء امر ربك ) با صرفنظر از قيود كلام، اين حمل را تحمل مى كند (و بلكه ميتوان گفت صريح در اين است كه ملاقات، بعد از هلاكت قوم لوط بوده، چون مى فرمايد: امر پروردگار تو آمد يعنى كار از كار گذشت ).

و كوتاه سخن اينكه مفاد آيات در سوره هود اين است كه بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب قبل از هلاكت قوم لوط بوده، چون در آن آمده كه ابراهيم درباره هلاك شدن آن قوم جدال مى كرده تا شايد عذاب از آنها بر طرف شود و مقتضاى اين مفاد اين است كه داستانى كه در سوره ذاريات و سوره حجر آمده راجع به ملاقات قبل از هلاكت قوم لوط باشد نه بعد از هلاكت مخصوصا سوره حجر كه تصريح دارد به اينكه داستان مربوط به قبل از هلاكت آنان است چون در آن ابراهيم مى پرسد: بعد از اين بشارت ديگر چه ماموريتى داريد؟ چيزى كه هست در سوره حجر اصلا مساءله بشارت به تولد اسحاق و يعقوب ذكر نشده، تنها بشارت به ولادت غلامى عليم آمده.

و حاصل كلام ما اين است كه اشتمال آيات مورد بحث بر مساءله بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب و بر مجادله ابراهيم كه ظاهرا در قبل از هلاكت قوم لوط است باعث مى شود كه بشارتى كه در هر سه سوره (سوره حجر و هود و ذاريات ) است يك داستان باشد و آن عبارت باشد از بشارت به ولادت اسحاق و يعقوب قبل از وقوع عذاب بر قوم لوط و اين ظهور، خود باعث وهن و سستى روايت است و روايت از اين نظر بسيار موهون مى شود.

البته اشكال ديگرى نيز در روايت هست و آن اين است كه كلمه (ضحك ) را به معناى تعجب گرفته در نتيجه جمله (فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب ) را جمله اى مقدم و موخر دانسته كه بنا بر معنايى كه روايت براى (ضحك ) كرده، تقدير آيه چنين مى شود: (فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب فضحكت ) چون خنده آن بانو از بشارت بوده، پس اول بايد بشارت ذكر شود و بعد خنده او، و ارتكاب تقديم و تاخير بدون نكته بارزى خلاف ظاهر است.

و نيز در تفسير عياشى از فضل بن ابى قره روايت آمده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه ميفرمود: خداى تعالى وحى كرد به ابراهيم كه بزودى فرزندى برايت متولد مى شود، ابراهيم (عليه السلام) جريان را به ساره گفت، ساره اظهار تعجب كرد كه آيا من فرزند مى آورم با اينكه پيرى عجوزه ام ؟ خداى تعالى مجددا به آن جناب وحى كرد كه آرى، ساره بزودى فرزند خواهد آورد و اولادش به خاطر همين كه ساره كلام مرا رد كرد چهار صد سال معذب خواهند شد.

امام (عليه السلام) فرمود: و چون عذاب بنى اسرائيل طول كشيد، صدا به ضجه و گريه بلند نموده، چهل شبانه روز گريستند، خداى تعالى به موسى و هارون (عليه السلام) وحى فرستاد كه آنان را از شر فرعون نجات خواهد داد، پس آنگاه صد و هفتاد سال شكنجه را از آنان برداشت. راوى ميگويد امام (عليه السلام) سپس فرمود: شما نيز چنين خواهيد بود اگر دعا بكنيد و ضجه و گريه داشته باشيد خداى تعالى فرج ما را ميرساند و اما اگر نكنيد بلا به منتها درجه اش مى رسد.

اشاره به اينكه خصوصيات روحى نيز همچون خصوصيات جسمى قابل توارث است

مؤلف: وجود رابطه بين احوال انسان و ملكات درونيش و بين خصوصيات تركيب بدنش چيزى است كه هيچ شكى در آن نيست، پس براى هر يك از دو طرف رابطه، اقتضاء و تاءثير خاصى در طرف ديگر هست، از سوى ديگر نطفه كه از ماده بدن گرفته مى شود طبعا حامل همه خصوصياتى است كه در بدن مادى و در روح او هست و بنابراين چه مانعى دارد كه نسلهاى آينده پاره اى از خصوصيات اخلاقى نسل گذشته را به ارث ببرند، چه خصوصيات مادى و بدنى آنان را و چه خصوصيات روحيشان را.

در مباحث سابق نيز مكرر گذشت كه بين صفات روحى انسان و اعمالش و بين حوادث خير و شر خارجى و جهانى رابطه اى تام و كامل وجود دارد، همچنانكه آيات زير نيز به آن اشاره نموده، مى فرمايد: (و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ) و نيز مى فرمايد: (و ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم ).

بنابراين چه مانعى دارد كه از فردى از افراد انسان و يا از مجتمعى از مجتمعات بشرى عملى از اعمال سر بزند يا صالح و يا طالح (غير صالح )، و يا صفتى از صفات فضيلت و يا رذيلت در آنها پيدا شود و به دنبالش اثر خوب و يا بد آن در اعقاب و نسل آينده او ظاهر گردد كه در حقيقت ملاك در اين تاءثير نوعى وراثت است كه بيانش گذشت، در جلد چهارم اين كتاب نيز در ذيل آيه شريفه (و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ) بحثى در پيرامون اين وراثت گذشت.

و در همان كتاب از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام ابى جعفر (عليه السلام) و از عبد الرحمان از امام صادق (عليه السلام) روايت آورده در ذيل جمله (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) فرمود: ابراهيم (عليه السلام) بسيار دعا مى كرد.

مؤلف: نظير اين روايت را كلينى نيز از زراره از امام باقر (عليه السلام) نقل كرده است.

و در همان كتاب از ابى بصير از يكى از دو امام باقر و صادق (عليه السلام) روايت آورده كه فرمود: ابراهيم درباره قوم لوط با فرشتگان جدال كرد و جدالش اين بود كه گفت : آخر در آن قوم جناب لوط هست، گفتند: (نحن اعلم بمن فيها - ما بهتر مى دانيم چه كسى در آن قريه هست )، ابراهيم جدال را بيشتر كرد و جبرئيل در پاسخش گفت : (يا ابراهيم اعرض عن هذا - ابراهيم از اين وساطت صرفنظر كن ) كه كار از كار گذشت و امر پروردگارت صادر شده و بدون شك عذابى بر آنان خواهد آمد كه ديگر برگشتن ندارد.

و در الدر المنثور است كه ابن الانبارى در كتاب (الوقف و الابتدا) از حسان بن ابجر روايت كرده كه گفت : من نزد ابن عباس بودم كه مردى از قبيله هذيل وارد شد ابن عباس از او پرسيد: فلانى چه كرد؟ گفت : او مرد و چهار پسر و سه وراء از خود بجاى گذاشت، ابن عباس از شنيدن كلمه (وراء) كه به معناى نوه است به ياد آيه زير افتاد: (فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب ) آنگاه گفت (وراء) يعنى پسرزاده.

گفتارى پيرامون داستان بشرى و بررسى مفاد آيات مباركه اى كه در سور مختلفه دراين باره آمده است

قصه بشرى كه خداى تعالى از آن به قصه ميهمانان ابراهيم تعبير كرده در پنج سوره از سوره هاى قرآن آمده و اين پنج سوره همه در مكه نازل شده اند و به حسب ترتيب قرآنى عبارتند از: سوره هود و حجر و عنكبوت و صافات و ذاريات.

بشارت اول در سوره هود است كه از آيه 69 تا آيه 76 مى خوانيم : (و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا سلاما قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنيذ فلما راى ايديهم لا تصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفة قالوا لا تخف انا ارسلنا الى قوم لوط و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب قالت يا ويلتى ءالد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا لشى ء عجيب قالوا اتعجبين من امر اللّه رحمت اللّه و بركاته عليكم اهل البيت انه حميد مجيد فلما ذهب عن ابراهيم الروع و جاءته البشرى يجادلنا فى قوم لوط ان ابراهيم لحليم اواه منيب يا ابراهيم اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم اتيهم عذاب غير مردود). (ترجمه اين آيات در اول بحث گذشت )

و بشارت دوم در سوره حجر، آيات 51 - 60 است كه در آنجا مى خوانيم : (و نبئهم عن ضيف ابراهيم اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال انا منكم وجلون قالوا لا توجل انا نبشرك بغلام عليم قال ابشر تمونى على ان مسنى الكبر فبم تبشرون قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين قال و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون قال فما خطبكم ايها المرسلون قالوا انا ارسلنا الى قوم مجرمين الا آل لوط انا لمنجوهم اجمعين الا امراته قدرنا انها لمن الغابرين).

بشارت سوم، سوره عنكبوت، آيه 31 و 32 است كه مى فرمايد: (و لما جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالوا انا مهلكوا اهل هذه القرية ان اهلها كانوا ظالمين قال ان فيها لوطا قالوا نحن اعلم بمن فيها لننجينه و اهله الا امراته كانت من الغابرين ).

بشارت چهارم آيات 99 - 113 سوره صافات است كه مى فرمايد: (و قال انى ذاهب الى ربى سيهدين رب هب لى من الصالحين فبشرناه بغلام حليم فلما بلغ معه السعى قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا انا كذلك نجزى المحسنين ان هذا لهو البلاء المبين و فديناه بذبح عظيم و تركنا عليه فى الاخرين سلام على ابراهيم كذلك نجزى المحسنين انه من عبادنا المؤ منين و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين و باركنا عليه و على اسحق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين ).

بشارت پنجم آياتى است كه آيات 24 - 30 سوره ذاريات آمده و فرموده : (هل اتاك حديث ضيف ابراهيم المكرمين اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون فراغ الى اهله فجاء بعجل سمين فقربه اليهم قال الا تاكلون فاوجس منهم خيفة قالوا لا تخف و بشروه بغلام عليم فاقبلت امراته فى صرة فصكت وجه ها و قالت عجوز عقيم قالوا كذلك قال ربك انه هو الحكيم العليم ).

بحث پيرامون داستان بشارت چند ناحيه دارد:

اول : اينكه آيا اين بشارت يكى بود، و همان بوده كه در آن نام اسحاق و يعقوب براى ابراهيم و ساره برده شده، و مدتى كوتاه قبل از هلاكت قوم لوط صورت گرفته؟ و يا اينكه بشارت دو بار تحقق يافته و دو قصه دارد: يكى آن داستانى كه مشتمل است بر بشارت به ميلاد اسماعيل و ديگرى آن داستانى كه متضمن بشارت به ميلاد اسحاق و يعقوب است ؟

چه بسا كه مفسرينى احتمال دوم را ترجيح داده باشند، البته اين احتمال مبنى بر اين است كه قصه اى كه در سوره ذاريات آمده صريح باشد در اينكه حضرت ابراهيم براى آنان گوساله بريان آورده و از نخوردن آنان بترس افتاده باشد و بعد از بشارت، ترسش زايل شده باشد، و همسر عجوز و عقيم آن جناب غير از ساره كسى نيست چون قطعا مادر اسحاق، ساره، تنها همسر عقيم آن جناب بوده، و ذيل آيات، ظهور در اين دارد كه اين ترس و بشارت بعد از هلاكت قوم لوط بوده چون ملائكه براى ابراهيم شرح دادند كه : ما مامور به هلاكت قومى مجرم شديم و چنين و چنان كرديم و چند نفر مومنى كه در آن قوم بودند بيرون كرديم و جز يك خانواده از مؤمنين كسى را نيافتيم و از آن قوم آثارى باقى گذاشتيم براى عبرت آيندگان، البته افرادى از آيندگان كه از عذاب اليم خدا مى ترسند. و نظير اين آيات، آيات سوره هود است كه در آن ملائكه براى برطرف كردن ترس از ابراهيم قبل از هر سخن گفتند:

(انا ارسلنا الى قوم لوط) و اما آنچه در سوره حجر آمده سخنى از داستان گوساله بريان آوردن ندارد بلكه ظاهرش آن است كه ابراهيم و خانواده اش به محض ديدن ملائكه دچار وحشت شده اند، و ملائكه براى برطرف ساختن ترس آنها بشارت را داده اند، كما اينكه خداوند تعالى ميفرمايد: (اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال انا منكم وجلون قالوا لا توجل انا نبشرك بغلام عليم - به محضى كه ملائكه داخل شدند و زبان به سلام گشودند، ابراهيم گفت : ما از شما بيمناكيم گفتند: مترس كه ما تو را به فرزندى دانا بشارت مى دهيم ) و ذيل آيات ظهور در اين دارد كه اين ملاقات قبل از هلاكت قوم لوط بود، و حاصل دليل اين مفسرين اين شد كه آيات پنج سوره مذكور از حيث ظهور مختلفند، بعضى از آنها نظير آيات سوره ذاريات ظهور دارد در اينكه ملاقات با ابراهيم بعد از هلاكت قوم لوط بوده، و بعضى ديگر نظير آيات سوره حجر ظهور در اين دارد كه ملاقات آنان با آن جناب قبل از هلاك كردن قوم لوط بوده است.

و نظير آيات سوره حجر آيات سوره عنكبوت است كه آن آيات از آيات سوره حجر روشن تر مى فهمانند كه جريان ملاقات قبل از هلاكت آن قوم بوده چون در آن آيات مساله وساطت ابراهيم (عليه السلام) و جدالش با ملائكه آمده كه در بحث روائى گذشته، حديث عياشى نيز همين معنا را تاييد مى كرد.

بشارت در هر چهار سوره مربوط به تولد اسحاق است نه اسمائيل

اين بود نظريه جمعى از مفسرين و ليكن حق اين است كه آيات در همه اين چهار سوره يعنى سوره هود و حجر و عنكبوت و ذاريات، متعرض يك قصه است و آن داستان بشارت دادن ملائكه به ابراهيم است به ولادت اسحاق و يعقوب، نه ولادت اسماعيل.

و اما آنچه در ذيل آيات سوره ذاريات داشت : (قالوا انا ارسلنا) ظهور دارد در اينكه از ماجرائى سخن ميگويد كه : واقع شده، و دليل بر اين نيست كه منظورش شرح بشارت به ولادت اسماعيل باشد كه قبل از ماجراى قوم لوط بوده براى اينكه نظير اين آيات در سوره حجر نيز آمده بود با اينكه مفسرين قبول دارند كه آيات سوره حجر داستان قبل از فراغت از كار قوم لوط را شرح مى دهد.

علاوه براين، جمله مزبور يعنى جمله (انا ارسلنا) كه ملائكه وقتى آن را گفتند كه هنوز در بين راه بودند به حسب لغت نمى تواند مانع از اين نظريه باشد.

و اما جمله (فاخرجنا من كان فيها من المؤمنين...) كلام ملائكه نيست تا دليل شود بر اينكه مربوط به بعد از واقعه قوم لوط است بلكه كلام خود خداى تعالى است همچنانكه سياق همه داستان هاى سوره ذاريات كه سراينده آنها خود خداى تعالى است اين معنا را تاءييد مى كند.

و اما اينكه مساءله ترسيدن ابراهيم (عليه السلام) در آيات سوره حجر، اول داستان و در آيات سوره ذاريات و هود آخر داستان آمده دليل بر دو تا بودن داستان نيست بلكه وجهش اين است كه در آيات سوره حجر اصلا مساءله آوردن گوساله بريان ذكر نشده تا در اثر نخوردن ملائكه مساءله ترسيدن ابراهيم (عليه السلام) را ذكر كند به خلاف دو سوره ذاريات و هود، علاوه بر اين ارتباط تام و شديدى كه بين اجزاى داستان برقرار است خود دليل و مجوزى است براى اينكه بعضى از قسمتهاى داستان در جايى و در زمانى، جلوتر و در جايى و زمانى ديگر عقب تر ذكر شود همچنانكه انكار ابراهيم در آيات سوره ذاريات در اول قصه بعد از سلام دادن ملائكه آمده و در سوره هود در وسط داستان يعنى بعد از غذا نخوردن ملائكه ذكر شده، و در نظم قرآنى اينگونه تقديم و تاخيرها بسيار است.

از اين هم كه بگذريم آيات سوره هود صريح در اين است كه بشارت، مربوط به ولادت اسحاق و يعقوب بوده چون نام آن دو بزرگوار را برده و همين آيات است كه ميگويد: ابراهيم درباره سرنوشت شوم قوم لوط مجادله كرد، و اين مطلب را در سياقى آورده كه هيچ شكى باقى نمى گذارد در اينكه جريان مربوط به قبل از هلاكت قوم لوط است، و لازمه اين دو مطلب اين است كه بشارت به ولادت اسحاق قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده باشد.

و باز از اين هم كه بگذريم همه نويسندگان تاريخ اتفاق دارند بر اينكه ولادت اسماعيل قبل از ولادت اسحاق و يعقوب بوده و آن جناب از اسحاق بزرگتر بوده و بين ولادت او و اين، سالهايى فاصله شده و اگر بشارتى كه قبل از هلاكت قوم لوط واقع شده بشارت به ولادت اسماعيل باشد ديگر نمى تواند بعد از هلاكت قوم لوط بشارتى ديگر به ولادت اسحاق صورت بگيرد زيرا در اين صورت فاصله بين دو بشارت، يك روز و دو روز خواهد بود مگر اينكه بگويى بله ممكن است همينطور باشد ولى اسحاق چند سال بعد متولد شده باشد چون بشارت بيش از اين دلالت ندارد كه چنين امر خيرى پيش خواهد آمد و يا چنين و چنان خواهد شد و اما اينكه در چه زمانى واقع مى شود بشرى از آن ساكت است.

دوم : اينكه اصلا در اين داستانها سخنى از بشارت به ولادت اسماعيل در ميان آمده يا نه ؟ حق مطلب اين است كه بشرائى كه در اول آيات سوره صافات آمده تنها بشارت به ولادت اسماعيل است و اين غير آن بشارتى است كه در ذيل آن آيات آمده كه صريحا نام اسحاق در آن برده شده، دليل بر اين معنا هم سياق آيات ذيل جمله (فبشرناه بغلام حليم ) است كه بعد از اين بشارت مساءله رويا و ذبح فرزند و مطالبى ديگر را آورده ناگهان در آخر مى فرمايد: (و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين ) و اين سياق جاى شك باقى نمى گذارد كه منظور از غلام حليمى كه در اول آيات به ولادتش بشارت داده غير اسحاقى است كه بار دوم ولادتش را مژده داده است.

طبرى در تاريخ خود ميگويد: منظور از بشارت اولى مانند بشارت دومى در اين سوره بشارت به ولادت اسحاق است، همچنانكه در ساير سوره ها همين منظور است. ولى از نظر ما اين سخن درست نيست و ما در جلد هفتم اين كتاب در ضمن داستانهاى ابراهيم (عليه السلام) بحثى در اين معنا گذرانديم.

سوم - بحث توراتى اين قصه و تطبيق داستان قرآن با داستانى است كه تورات در اين باره آورده البته توراتى كه فعلا در دست هست كه ان شاء اللّه اين تطبيق در ذيل آيات بعدى آنجا كه پيرامون داستان لوط بحث مى كنيم از نظر خواننده خواهد گذشت.

سبب و علت مجادله ابراهيم (ع) با ملائكه  

چهارم - (بحثى پيرامون اين داستان از اين جهت كه جدال ابراهيم با ملائكه و تعبيرى به مثل (يجادلنا فى قوم لوط) و پاسخى از ملائكه به وى به مثل (يا ابراهيم اعرض عن هذا) چه معنا دارد، آن هم از ابراهيمى كه در سابق گفتيم، سياق آيات و مخصوصا جمله (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) جز به خير از آن جناب ياد نكرده و چنين بزرگوارى چطور با ملائكه جدال مى كند پاسخ اين سوال اين است كه جدال آن جناب جز به انگيزه نجات بندگان خدا نبوده به اين اميد وساطت كرده كه شايد بعدها به راه خدا بيايند و به سوى اين راه هدايت شوند.

آيات 77 تا 83 سوره هود  

 و لما جاءت رسلنا لوطا سى ء بهم و ضاق بهم ذرعا و قال هذا يوم عصيب (77)

 و جاءه قومه يهرعون اليه و من قبل كانوا يعملون السيات قال يقوم هولاء بناتى هن اطهر لكم فاتقوا اللّه و لا تخزون فى ضيفى اليس منكم رجل رشيد (78)

 قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق و انك لتعلم ما نريد (79)

 قال لو ان لى بكم قوة او اوى الى ركن شديد (80)

 قالوا يلوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك فاسر باهلك بقطع من اليل و لا يلتفت منكم احد الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم ان موعدهم الصبح اليس الصبح بقريب (81)

 فلما جاء امرنا جعلنا عليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود (82)

 مسومة عند ربك و ما هى من الظالمين ببعيد (83)

ترجمه آيات  

و همين كه فرستادگان ما نزد لوط آمدند، از ديدن آنان (كه به صورت جوانانى زيبا روى مجسم شده بودند) سخت ناراحت شد، (چون مردمش به آسانى از آنگونه افراد زيبا روى نمى گذشتند) و خود را در برابر قوم بيچاره يافت و زير لب گفت : امروز روز بلائى شديد است. (77)

در همين لحظه مردم آلوده اش با حرص و شوقى وصف ناپذير به طرف ميهمانان لوط شتافتند، چون قبل از اين ماجرا اعمال زشتى (در همجنس بازى ) داشتند. لوط گفت : اى مردم اين دختران من در سنين ازدواجند، مى توانيد با آنان ازدواج كنيد، براى شما پاكيزه ترند، از خدا بترسيد و آبروى مرا در مورد ميهمانانم نريزيد، آخر مگر در ميان شما يك مرد رشد يافته نيست. (78)

گفتند: اى لوط تو خوب مى دانى (كه سنت قومى ما به ما اجازه نمى دهد) كه متعرض دخترانت شويم، و تو خوب مى دانى كه منظور ما در اين هجوم چيست.(79)

لوط گفت : اى كاش در بين شما نيرو و طرفدارانى مى داشتم و يا براى خودم قوم و عشيره اى بود و از پشتيبانى آنها برخوردار مى شدم. (80)

فرشتگان گفتند: اى لوط - غم مخور - ما فرستادگان پروردگار تو هستيم شر اين مردم به تو نخواهد رسيد. پس با خاطرى آسوده از اين بابت، دست بچه هايت را بگير و از شهر بيرون ببر، البته مواظب باش احدى از مردم متوجه بيرون رفتنت نشود، و از خاندانت تنها همسرت را بجاى گذار كه او نيز مانند مردم اين شهر به عذاب خدا گرفتار خواهد شد و موعد عذابشان صبح است و مگر صبح نزديك نيست ؟.(81)

پس همين كه امر ما آمد سرزمين شان را زير و رو نموده بلنديهايش را پست، و پستيهايش را بلند كرديم و بارانى از كلوخ بر آن سرزمين باريديم، كلوخهايى چون دانه هاى تسبيح رديف شده. (82)

كلوخهايى كه در علم پروردگارت نشان دار بودند و اين عذاب از هيچ قومى ستمگر به دور نيست. (83)

بيان آيات  

اين آيات داستان عذاب قوم لوط را بيان مى كند و مى توان گفت كه به يك حساب تتمه آيات قبلى است كه داستان نازل شدن ملائكه و وارد شدن آنان بر ابراهيم و بشارت دادن به ولادت اسحاق را ذكر مى كرد چون بيان آن مطالب در واقع زمينه چينى بود براى بيان عذاب قوم لوط.

 

و لما جاءت رسلنا لوطا سى ء بهم و ضاق بهم ذرعا و قال هذا يوم عصيب

وقتى گفته مى شود: (ساءه الامر مساءة ) معنايش اين است كه فلان پيش آمد حال بدى را بر فلانى انداخت، و وقتى با صيغه مجهول تعبير شود و گفته شود: (سى ء بالامر) معنايش اين است كه فلانى خودش به خاطر آن امر ناراحت شد، نه اينكه آن امر وى را ناراحت كرده باشد (همچنانكه در آيات مورد بحث حضرت لوط از آمدن ملائكه به صورت جوانانى زيبا روى ناراحت شد، نه اينكه ملائكه او را ناراحت كرده باشند ). و كلمه (ذرع ) به معناى مقايسه طول اشياء است، و اين كلمه از كلمه (ذراع ) گرفته شده كه به معناى دست آدمى از نوك انگشتان تا آرنج است كه در قديم آن را مقياس طول مى گرفتند و فعلا اين كلمه بر خود آن آلتى كه به وسيله آن طولها اندازه گيرى مى شود نيز اطلاق مى گردد (مثلا بزاز، هم مى گويد فلان پارچه چند ذرع است، و هم مى گويد ذرع ما گم شده است ) و تعبير:

(ضاق بالامر ذرعا) تعبيرى است كنايه اى و معنايش اين است كه راه چاره آن امر به رويش بسته شد و يا راهى براى خلاصى از فلان امر نيافت، و وجه اين كنايه اين است كه چنين كسى مانند خياطى مى ماند كه به هر مترى و ذرعى كه پارچه را متر مى كند لباسى به فلان قامت در نمى آيد.

و كلمه (عصيب ) بر وزن فعيل به معناى مفعول از ماده (عصب ) است كه به معناى شدت است و (يوم عصيب ) آن روزى است كه به وسيله هجوم بلا آنقدر شديد شده باشد كه عقده هايش بازشدنى نيست و شدايدش آن چنان سر در يكديگر كرده اند كه مانند كلاف سر در گم از يكديگر جدا و متمايز نمى شوند.

و معناى آيه شريفه اين است كه وقتى فرستادگان ما كه همان فرشتگان نازل بر ابراهيم (عليه السلام) بودند بر لوط (عليه السلام) وارد شدند، آمدنشان لوط را سخت پريشان و بد حال كرد و فكرش از اينكه چگونه آنان را از شر قوم نجات دهد ناتوان شد چون فرشتگان نامبرده به صورت جوانانى امرد و زيبا منظر مجسم شده بودند و قوم لوط حرص شديدى داشتند بر اينكه با اينگونه جوانان عمل فحشاء مرتكب شوند و انتظار اين نمى رفت كه متعرض اين ميهمانان نشوند، و آنان را به حال خود بگذارند و به همين جهت لوط عنان اختيار را از دست داد و بى اختيار گفت : (هذا يوم عصيب ) يعنى امروز روز بسيار سختى خواهد بود روزى كه شرور آن يكى دو تا نيست و شرورش سر در يكديگر دارند.

و جاءه قومه يهرعون اليه و من قبل كانوا يعملون السيئات

راغب ميگويد: وقتى گفته مى شود: (هرع و يا اهرع ) معنايش اين است كه فلان كس را با زور و تهديد به جلو سوق مى داد. و از كتاب (العين ) نقل شده كه گفته است : كلمه (اهراع ) به معناى سوق دادن به شدت است.

(و من قبل كانوا يعملون السيئات ) - يعنى (قوم لوط) قبل از آن زمان كه ملائكه بيايند همواره مرتكب معاصى مى شدند و گناهان و كارهاى زشتى مى كردند پس در ارتكاب فحشاء جسور شده بودند، و در انجام فحشاء هيچ باكى نداشته بلكه معتاد به آن بودند و اگر گناهى پيش مى آمد به هيچ وجه از آن منصرف نمى شدند نه حياء مانعشان مى شد و نه زشتى عمل، نه موعظه آنها را از آن عمل منزجر مى كرد و نه مذمت، براى اينكه عادت، هر كار زشتى را آسان و هر عمل منكر و بلكه بى شرمانه اى را زيبا مى سازد.

و اين جمله در بين جمله (و جاءه قومه يهرعون اليه ) و بين جمله (قال يا قوم هولاء بناتى...) معترضه است و در معنا دادن به مضمون هر دو طرفش مفيد است اما اينكه جمله قبل خود را معنا مى دهد براى اين است كه وقتى شنونده بشنود كه قوم لوط به طرف ميهمانان لوط هجوم آوردند بطورى كه يكديگر را هل مى دادند خوب نمى فهمد كه اين هجوم براى چه بوده ولى وقتى دنبال آن بشنود كه قوم لوط معتاد به عملهاى شنيع و گناهان شرم آور بودند مى فهمد كه انگيزه آنان بر اين هجوم همان عادت زشتى بوده كه فاسقان قوم به گناه و فحشاء داشته و خواسته اند آن عمل زشت را با ميهمانان لوط انجام دهند.

و اما نافع بودنش در مضمون جمله بعدش براى اين است كه وقتى شنونده بشنود كه لوط از در بيچارگى و ناعلاجى به قوم خود مى گويد كه اين دختران من در اختيار شمايند و اينها براى شما بهترند، اگر آن جمله معترضه نبود تعجب مى كرد كه چرا لوط (عليه السلام) نخست به موعظه آنان نپرداخت و ابتداء چنين پيشنهادى را كرد؟ ولى حالا كه اين جمله معترضه را شنيده سابقه اين قوم را دارد و مى فهمد كه آن قوم به علت اينكه ملكه فسق و فحشاء در دلهايشان رسوخ كرده بوده ديگر گوش شنوايى برايشان باقى نمانده بود و هيچ زاجرى منزجرشان نمى كرده و هيچ موعظه و نصيحتى به خرجشان نمى رفته و به همين جهت جناب لوط در اولين كلامى كه به آنان گفته دختران خود را بر آنان عرضه كرده و سپس گفته است : (فاتقوا اللّه ولا تخزون فى ضيفى - از خدا بترسيد و مرا نزد ميهمانانم رسوا نكنيد).

قال يا قوم هولاء بناتى هن اطهر لكم...

وقتى لوط (عليه السلام) ديد كه قوم، همگى بر سوء قصد عليه ميهمانان يك دست شده اند و صرف موعظه و يا خشونت در گفتار آنان را از آنچه مى خواهند منصرف نمى كند تصميم گرفت آنها را از اين راه فحشاء باز بدارد و منظورشان را از راه حلال تاءمين كند از طريقى كه گناهى بر آن مترتب نمى شود و آن مساءله ازدواج است، لذا دختران خود را به آنان عرضه كرد و ازدواج با آنان را برايشان ترجيح داد و گفت : (ازدواج با اين دختران، پاكيزه تر است، و يا اين دختران پاكيزه ترند).

و مراد از آوردن صيغه اطهر، (افعل، كه مخصوص برترى دادن چيزى بر چيز ديگر است مانند اكبر يعنى كبيرتر و اصغر يعنى صغيرتر) كه به معناى پاكيزه تر است، اين نبوده كه عمل شرم آور لواط هم پاكيزه است ولى ازدواج با زنان پاكيزه تر است بلكه منظور اين است كه ازدواج با دختران من عملى است پاك و هيچ شائبه زشتى و پليدى در آن نيست، و خلاصه مراد اين است كه ازدواج،

طهارت خالص است، و استعمال صيغه (افعل ) در غير مورد تفضيل شايع است در قرآن نيز استعمال شده آنجا كه فرمود: (ما عند اللّه خير من اللّه و) با اينكه در لهو هيچ خيرى نيست، و نيز فرموده : (و الصلح خير) كه در همه اين موارد صيغه (افعل ) مى فهماند اگر اين كار را بكنى كارى كرده اى كه يقينا اشكالى در آن نيست و اگر آن كارهاى ديگر را بكنى چنين يقينى برايت حاصل نمى شود يا يقين به نامشروع بودن آن پيدا مى كنى و يا حداقل در مشروع بودن و پاكيزه بودن آن ترديد خواهى داشت.

مراد از (بناتى) و (اطهرلكم) در سخن لوط (ع) به قوم خود: (هؤلاء بناتى هن اطهرلكم)

و اگر جمله (هولاء بناتى ) را مقيد كرد به قيد (هن اطهر لكم ) براى اين بود كه بفهماند منظور لوط (عليه السلام) از عرضه كردن دختران خود اين بوده كه مردم با آنها ازدواج كنند نه اينكه از راه زنا شهوات خود را تسكين دهند، و حاشا بر مقام يك پيغمبر خدا كه چنين پيشنهادى بكند براى اينكه در زنا هيچ طهارتى وجود ندارد همچنانكه قرآن كريم فرموده : (و لا تقربوا الزنى انه كان فاحشة و ساء سبيلا) و نيز فرموده : (و لا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن ) و ما در تفسير آيه زنا در سوره انعام گفتيم كه حكم اين آيه از احكامى است كه خداى تعالى در تمامى شرايع آسمانى كه بر انبيايش نازل كرده آن را تشريع نموده است در نتيجه حرمت زنا در زمان جناب لوط نيز تشريع شده بوده پس جمله (هن اطهر لكم ) بهترين شاهد است بر اينكه منظور آن جناب ازدواج بوده نه زنا.

از اينجا فساد گفتار آن مفسرى كه منظور لوط را زناى با دختران خود دانسته روشن مى گردد، او گفته است : لوط بدون آوردن كلمه (نكاح ) و يا قيدى كه بفهماند منظورش نكاح است گفت : (اين دختران من در اختيار شما) و من نمى فهمم اين چه پيشنهادى است كه لوط كرده اگر خواسته است از يك عمل فحشاء جلوگيرى كند كه فحشاء را با فحشائى ديگر جلوگيرى نمى كنند و اگر به راستى خواسته است فحشاء با ميهمانان را با فحشاء با دختران خود جلو بگيرد ديگر چه معنا دارد كه به مردم بگويد: (فاتقوا اللّه - از خدا بترسيد) و اگر مى خواسته رسوايى را فقط از خودش دفع كند بايد به همان جمله بعدى كه گفت : (مرا در جلو ميهمانانم رسوا نكنيد) اكتفاء مى كرد.

و چه بسا كه گفته باشند! مراد از اين كه گفت : (اين دختران من در اختيار شمايند) اشاره باشد به همه زنان قوم، چون يك پيغمبر، پدر همه امت خويش است و زنان آن امت دختران اويند، همچنانكه مردان آن امت پسران وى هستند و لوط (عليه السلام) منظورش ‍ اين بوده كه به مردم بفهماند دفع شهوت به وسيله جنس زن و به طريق نكاح كه خود طريقه اى است فطرى، براى شما بهتر و پاكتر است از اينكه به وسيله مردان و از طريق فحشاء صورت بگيرد.

ليكن اين توجيه جنبه دست و پا زدن را دارد و از ناحيه الفاظ آيه هيچ دليلى بر طبق آن وجود ندارد، و اما اينكه دختران لوط مسلمان و مردم مورد خطاب آن جناب كافر بوده باشند و ازدواج مرد كافر با زن مسلمان جايز نباشد مطلبى است كه معلوم نيست در شريعت آن روز كه شريعت ابراهيم (عليه السلام) بوده تشريع شده باشد و در نتيجه لوط (عليه السلام) موظف به پيروى آن حكم باشد، زيرا اين احتمال هست كه در شريعت ابراهيم (عليه السلام) ازدواج مرد كافر با زن مسلمان جايز بوده باشد، همچنانكه در صدر اسلام نيز جايز بود و حتى شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دختر خود را به عقد ابى العاص بن ربيع در آورد، با اينكه قبل از هجرت كافر بود و جواز آن بعد از هجرت نسخ شد و مسلمانان ماءمور شدند دختران خود را به كفار ندهند.

علاوه بر اين، كلام مردم در جواب لوط كه گفتند: (لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق - تو كه مى دانى ما رغبتى به دختران تو نداريم ) با احتمالى كه اين مفسرين داده اند كه منظورش از بنات، جنس زنان قوم باشد نمى سازد زيرا وقتى صحيح است لوط جنس ‍ زنان را دختران خود بنامد كه مردم قبيله نبوت او را پذيرفته باشند و به دنبال آن قبول داشته باشند كه او پدر زن و مرد امت است، و اما قوم لوط كه آن جناب را به عنوان يك پيامبر نمى شناختند و به وى ايمان نياورده بودند، مگر آنكه صاحبان اين توجيه خواسته باشند بگويند لوط از باب تهكم، (توقع بيجا) زنان قبيله را دختران خود شمرده كه اگر چنين بگويند، مى گوييم تهكم، قرينه مى خواهد و حال آنكه در كلام هيچ قرينه اى بر آن نيست.

ممكن است كسى از ناحيه آن مفسرين به ما اشكال كند و بگويد: تعبير به كلمه (بنات ) با اينكه آن جناب بيش از دو دختر نداشته خود دليل و قرينه است بر اينكه مرادش زنان امت است نه دو دختر خودش چون لفظ جمع برده كه بر فرد صادق نيست.

در جواب مى گوييم بر اين هم كه آن جناب دو دختر داشته از الفاظ آيه هيچ دليلى نيست نه در كلام خداى تعالى و نه در تاريخى كه مورد اعتماد باشد بلكه در تورات موجود آمده كه لوط تنها دو دختر داشته ولى گفته تورات مورد اعتماد نيست.

(فاتقوا اللّه و لا تخزون فى ضيفى ) - اين جمله بيانگر خواسته لوط (عليه السلام) است و جمله (و لا تخزون فى ضيفى ) عطفى است تفسيرى براى جمله (فاتقوا اللّه ) چون آن حضرت اگر از آنها خواست كه متعرض ميهمانانش نشوند بخاطر هواى نفسش و عصبيت جاهليت نبود بلكه به خاطر اين بود كه مى خواست مردم از خدا بترسند، كه اگر مى ترسيدند نه متعرض ميهمانان او مى شدند و نه متعرض هيچ كس ديگر، چون در اين نهى از منكر، هيچ فرقى ميان ميهمانان او و ديگران نبود و او سالها بوده كه آن مردم را از اين گناه شنيع نهى مى كرده و بر نهى خود اصرار مى ورزيده.

و اگر اين بار نهى خود را وابسته بر معناى ضيافت كرده و ضيافت را هم به خودش نسبت داده و نتيجه تعرض آنان را رسوائى خود معرفى كرده و گفته : (مرا نزد ميهمانانم رسوا مسازيد) همه به اين اميد بوده تا شايد به اين وسيله صفت فتوت و كرامت را در آنها به حركت و به هيجان در آورد، و لذا بعد از اين جمله، به طريقه استغاثه و طلب يارى متوسل شد و گفت : (اليس منكم رجل رشيد - آيا يك مرد رشد يافته در ميان شما نيست ؟) تا شايد يك نفر داراى رشد انسانى پيدا شود و آن جناب را يارى نمايد و او و ميهمانان او را از شر آن مردم ظالم نجات دهد، ليكن آن مردم آنقدر رو به انحراف رفته بودند كه درست مصداق كلام خداى تعالى شده بودند كه فرموده : (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون ) به همين جهت گفته هاى پيغمبرشان كمترين اثرى در آنان نكرد و از گفتار او منتهى نشدند، بلكه پاسخى دادند كه او را از هر گونه پافشارى مايوس كردند.

قالوا لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق و انك لتعلم ما نريد

اين جمله پاسخ قوم لوط است در برابر دعوتى كه آن جناب مى كرد و به آنان مى گفت كه بياييد با دختران من ازدواج كنيد، و حاصل پاسخ آنان اين بوده كه ما حق نداريم با دختران تو ازدواج كنيم و اينكه تو خود اين را ميدانى و مى دانى كه ما چه مى خواهيم و منظورمان از اين هجوم چيست.

معناى جواب قوم لوط (ع) به او، كه گفتند: (تو مى دانى كه ما، در دختران تو حقى نداريم...) و وجوهى كه در مورد آن گفته شده است

بعضى از مفسرين، (حق نداشتن) در كلام آنان را به نداشتن حاجت معنا كرده و گفته اند : وقتى انسان به چيزى احتياج نداشته باشد گويا حقى هم در آن ندارد. و بنا به گفته اين مفسرين، در كلام مورد بحث نوعى استعاره بكار رفته.

بعضى ديگر گفته اند: حق نداشتن آنان از اين جهت بوده كه آنها نمى خواسته اند با دختران وى ازدواج كنند و معنى گفتارشان اين است كه : ما حق نداريم با دختران تو بياميزيم، براى اينكه آميزش با آنان مستلزم ازدواج است و ما ازدواج نمى كنيم. پس منظورشان از نفى حق نفى سبب حق يعنى ازدواج است.

بعضى ديگر گفته اند: مراد از حق، بهره و نصيب است نه حق قانونى و يا عرفى، و معنى گفتارشان اين است كه ما رغبتى به دختران تو نداريم چون آنها زن هستند و ما اصلا ميلى به جنس زن براى شهوترانى نداريم.

و آنچه در اينجا لازم است مورد توجه قرار گيرد اين است كه قوم لوط نگفتند: (ما حقى در دختران تو نداريم ) بلكه گفتند: (تو از پيش مى دانستى كه ما حقى در دختران تو نداريم ) و بين اين دو عبارت فرقى است روشن چون ظاهر عبارت دوم اين است كه خواسته اند سنت و روش قومى خود را به ياد آن جناب بياورند و بگويند تو از پيش مى دانستى كه ما هرگز متعرض ناموس مردم، آن هم از راه زور و قهر نمى شويم و يا بگويند تو از پيش مى دانستى كه ما اصولا با زنان جمع نمى شويم و جمع شدن با پسران را مباح مى دانيم و با پسران دفع شهوت مى كنيم. لوط (عليه السلام) هم همواره آنان را از اين سنت زشت منع مى كرده و مى فرموده : (انكم لتاتون الرجال شهوة من دون النساء) و نيز مى فرموده : (اتاتون الذكران من العالمين و تذرون ما خلق لكم ربكم من ازواجكم ) و يا مى فرموده : (ءانكم لتاتون الرجال و تقطعون السبيل و تاتون فى ناديكم المنكر) و بدون ترديد وقتى انجام عملى - چه خوب و چه بد - در ميان مردمى سنت جاريه شد حق هم براى آنان در آن عمل ثابت مى شود و وقتى ترك عملى سنت جاريه شد حق ارتكاب آن نيز از آن مردم سلب مى شود.

و كوتاه سخن اينكه قوم لوط نظر آن جناب را به خاطرات خود او جلب كرده و به يادش آورده اند كه از نظر سنت قومى، ايشان حقى به دختران او ندارند زيرا آنها از جنس زنانند، و خود او مى داند كه منظورشان از حمله ور شدن به خانه اش چيست. اين بود آن وجهى كه در آيه مورد بحث به نظر ما رسيد و شايد بهترين وجه باشد و از آن گذشته بهترين وجه، وجه سوم است.

قال لو ان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد

مصدر (اوى) و مصدر ميمى (ماوى ) كه ماضى (اوى ) و مضارع (ياوى ) از آن گرفته شده به معناى چسبيدن و منضم شدن به چيزى است و چون به باب افعال مى رود معناى منضم كردن به آن را مى دهد، گفته مى شود: (فلان آواه اليه ) و يا (يوويه اليه ) يعنى فلانى، آن شخص و يا آن چيز را منضم به خود كرد. و كلمه (ركن ) به معناى هر چيزى است كه ساختمان، بعد از بنيان بر آن تكيه دارد (مانند ستون و پايه ).

توضيح اين كلام لوط (ع) كه بعد از مايوس شدن از انصراف قوم خود گفت: (لو ان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد) و اقوال مختلف در اين باره

از ظاهر كلام بر مى آيد كه لوط (عليه السلام) بعد از آنكه از راه امر به تقوى اللّه و ترس از خدا و تحريك حس جوانمردى در حفظ موقعيت و رعايت حرمت خويش اندرزشان داد تا متعرض ميهمانان او نشوند و نزد ميهمانان آبرويش را نريزند و خجالتش ندهند و براى اينكه بهانه را از دست آنان بگيرد تا آنجا پيش رفت كه دختران خود را بر آنان عرضه كرد و ازدواج با دخترانش را پيشنهاد نمود و بعد از آنكه ديد اين اندرز مؤ ثر واقع نشد استغاثه كرد و يارى طلب نمود تا شايد در ميان آنان رشد يافته اى پيدا شود و او را عليه مردم يارى نموده مردم را از خانه او بيرون كند ولى ديد كسى اجابتش نكرد و هيچ مرد رشيدى يافت نشد تا از او دفاع كند و به يارى او برخيزد بلكه همه با هم به يك صدا گفتند: (يا لوط لقد علمت ما لنا فى بناتك من حق و انك لتعلم ما نريد) لذا ديگر راهى نيافت جز اينكه حزن و اندوه خود را در شكل اظهار تمنا و آرزو ظاهر كند و بگويد اى كاش در ميان شما يك يار و ياورى مى داشتم تا با كمك او شر ستمكاران را از خود دور مى كردم - و منظورش از اين ياور همان رجل رشيدى بود كه در استغاثه خود سراغ او را مى گرفته - و يا ركنى شديد و محكم مى داشتم يعنى قوم و قبيله اى نيرومند مى داشتم تا آنها شر شما را از من دفع مى كردند.

بنابراين، در جمله (لو ان لى بكم قوة ) باء حرف جر سببى است و جمله را چنين معنا مى دهد (من به سبب شما يعنى به اينكه مردى رشيد از شما را منضم و همكار خود كنم ندارم تا او به يارى من قيام كند و شر شما را از من دفع نمايد (او آوى الى ركن شديد) و يا بتوانم خود را به ركنى شديد بچسبانم و به قوم و قبيله اى منضم كنم كه قدرتى منيع داشته باشند و آنان شما را از من دفع كنند)، اين آن معنايى است كه با در نظر گرفتن زمينه گفتار، از آيه شريفه استفاده مى شود.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: معناى جمله (لو ان لى بكم قوة ) اين است كه من آرزو دارم كه اى كاش موقعيت و قدرت و جماعتى مدافع مى داشتم كه بوسيله آن موقعيت و آن قدرت و آن جماعت، شر شما را از ميهمانان خود دفع مى كردم. ليكن اين وجه درست نيست براى اينكه بنابراين وجه كلمه (بكم ) در معنا تبديل شده به (بهم عليكم ) و اين صحيح نيست.

بعضى ديگر گفته اند: معناى جمله (لو ان لى بكم قوة ) اين است كه اى كاش خود نيرو مى داشتم و عليه شما قيام مى كردم. اين معنا نيز درست نيست براى اينكه از لفظ آيه به دور است.

بعضى ديگر گفته اند: خطاب در آيه به ميهمانان است نه به قوم، و معنايش اين است كه لوط به ميهمانان گفت : آرزو دارم كه اى كاش به سبب شما داراى نيرويى مى شدم كه مى توانستم با آن نيرو در برابر اين قوم عرض اندام كنم. اين وجه نيز درست نيست، زيرا مستلزم انتقال خطاب از قوم به سوى ميهمانان است و اين انتقام هم بدون آوردن دليلى روشن در متن آيه باعث ابهام و تعقيد است و بدون ضرورت نمى توان كلام خداى تعالى را كه فصيح ترين كلام است حمل بر آن كرد و گفت كه خداى عزوجل در خصوص اين جمله مرتكب ابهام و تعقيد شده است.

فرشتگان مامور عذاب، خود را معرفى كرده، به لوط (ع) مى گويند از آن سرزمين دور شود

قالوا يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك...

يعنى فرستادگان پروردگار به آن جناب گفتند: مردم هرگز به تو نمى رسند، و عبارت هرگز به تو نمى رسند (لن يصلوا اليك ) كنايه است از اينكه بر تحقق دادن خواسته خود قادر نيستند، و معناى جمله اين است كه وقتى ماجرا بدينجا رسيد كه گفته هاى لوط كمترين اثرى نبخشيد فرشتگان الهى خودشان رابه وى معرفى نموده، گفتند:

(ما جوان اءمرد و از جنس بشر نيستيم ، ما فرشتگان پروردگار تو هستيم ) و بدين وسيله آن جناب را خوشحال كردند و فهميد كه مردم دستشان به او نمى رسد و نمى توانند از ناحيه آن جناب به خواسته خود برسند، و تتمه ماجرا چنين بود كه قرآن كريم در جايى ديگر فرمود: (و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا اعينهم ) و به حكم اين كلام الهى، خداى تعالى ديدگان آنهايى كه به سوى شر سرعت مى گرفتند و بر در خانه حضرت لوط (عليه السلام) ازدحام كردند نابينا كرد و از ديدن پيش پاى خود محرومشان ساخت.

(فاسر باهلك بقطع من الليل و لا يلتفت منكم احد) - كلمه (اسر) امر از ماده (اسراء) است كه مصدر باب افعال است و ثلاثى مجرد آن يعنى (سرى ) با ضمه سين به معناى سير در شب است، در اينجا ممكن است بپرسى با اينكه جمله (فاسر) به معناى آن است كه : شبانه اهلت را حركت بده و از قريه بيرون ببر، ديگر چه حاجت بود به اينكه بفرمايد: (بقطع من الليل - در قطعه اى از شب )؟ جواب مى گوييم : اين جمله نوعى توضيح است براى امر نامبرده و حرف (باء) در جمله (بقطع من الليل ) يا به معناى مصاحبت است و يا به معناى (فى ) اگر به معناى مصاحبت باشد معناى آيه چنين مى شود: (از تاريكى شب استفاده كن، با قطعه اى از آن تاريكى اهلت را بيرون ببر) و اگر به معناى (فى ) باشد چنين مى شود: (در قطعه اى از شب اهلت را بيرون ببر و كلمه (قطع ) در مورد هر چيزى به كار برود معناى طايفه و قسمت و بعضى از آن را مى دهد.

و مصدر (التفات ) كه نهى (لا يلتفت ) از آن مشتق است مصدر باب افتعال است و ثلاثى مجرد آن (لفت ) است، و راغب در معناى آن گفته : وقتى مى گويند: (لفته عن كذا - فلانى را از فلان كار لفت كرد) معنايش اين است كه او را منصرف ساخت. و اين ماده در قرآن كريم آمده كه مى فرمايد: (قالوا جئتنا لتلفتنا) و از همين باب است كه مى گويد: (التفت فلان - فلانى التفات كرد) يعنى روى خود را از آن سويى كه داشت برگردانيد و زن لفوت آن زنى را گويند كه از شوهر قبلى فرزند به خانه شوهر فعلى آورده و از شوهرش روى بر مى گرداند و متوجه به آن فرزند مى شود.

آيه مورد بحث حكايت كلام ملائكه است كه به عنوان دستورى ارشادى و به منظور نجات او از عذابى كه صبح همان شب قوم نازل مى شود با وى در ميان نهاده اند و در اين كلام مخصوصا جمله (ان موعدهم الصبح - موعد عذاب اين قوم صبح همين شب است) بوئى از عجله و شتابزدگى هست.

و معناى آيه اين است كه ما نوجوانانى از جنس بشر نيستيم بلكه فرستادگانى هستيم براى عذاب اين قوم و هلاك كردنشان پس تو خود و اهلت را نجات بده، شبانه تو و اهلت در قطعه اى از همين شب حركت كنيد و از ديار اين قوم بيرون شويد كه اينها در صبح همين شب به عذاب الهى گرفتار گشته هلاك خواهند شد و بين تو و صبح، فرصت بسيارى نيست و چون حركت كرديد احدى از شما به پشت سر خود نگاه نيندازد.

بعضى از مفسرين گفته اند مراد از كلمه (التفات ) توجه و ميل به مال و اثاث است، خواسته اند بگويند از متاعهايى كه در اين شهر هست چيزى با خود نبريد و يا التفات به معناى تخلف از حركت شبانه است ليكن اين دو احتمال چيزى نيست كه انسان به آن التفاتى بكند.

(الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم ) - از ظاهر سياق برمى آيد كه اين جمله استثناء از كلمه (اهلك ) باشد نه از كلمه (احد) چون اگر از كلمه (احد) باشد، معناى آيه چنين مى شود: (و كسى از شما هنگام رفتن به پشت سر خود نگاه نكند مگر همسرت ) و اين معنا درست به نظر نمى رسد چون دنبالش مى فرمايد: (زيرا كه او به همان عذابى مى رسد كه آنها به آن خواهند رسيد) و اين جمله علت استثناء همسر او را بيان مى كند، و خداى تعالى در جاى ديگر نيز به بيانى صريح تر فرموده : (الا امراته قدرنا انها لمن الغابرين).

(ان موعدهم الصبح اليس الصبح بقريب ) - يعنى موعد هلاكت اين قوم صبح است و صبح به معناى اول روز و بعد از طلوع فجر است كه افق رو به روشن شدن مى گذارد همچنانكه در جاى ديگر اين موعد را به همان طلوع فجر معنا كرده نه طلوع خورشيد و فرموده : (فاخذتهم الصيحة مشرقين ).

جمله اولى از دو جمله مورد بحث فرمان (فاسر باهلك بقطع من الليل ) را تعليل مى كند و مى فهماند اگر گفتيم : همين شب اهلت را بيرون ببر، به علت آن بود كه موعد عذاب اين قوم صبح همين شب است و اين تعليل همانطور كه گفتيم نوعى استعجال و طرف را به عجله واداشتن است و جمله دوم كه مى فرمايد: (اليس الصبح بقريب ) همان شتابزدگى را تاءكيد مى كند، البته احتمال هم دارد كه لوط (عليه السلام) قبلا استعجال كرده و از ملائكه خواسته باشد كه همين الان عذاب را نازل كنيد و ملائكه در پاسخش گفته باشند موعد عذاب آنان صبح است (يعنى چرا اينقدر عجله مى كنى مگر صبح نزديك نيست ؟) ممكن هم هست جمله اولى استعجال ملائكه باشد و جمله دوم كلام آنان براى تسليت لوط در استعجالش، (به اين معنا كه ملائكه نخست از لوط خواسته باشند عجله كند و گفته باشند موعد اين قوم صبح است زود باش حركت كن و سپس لوط از آنان خواسته باشد هر چه زودتر عذاب را بياورند و آنها دلداريش داده باشند كه مگر صبح نزديك نيست ؟).

در اين آيات بيان نشده كه منتهاى سير شبانه لوط و اهلش كجا است و بايد متوجه چه نقطه اى بشوند در حالى كه در جايى ديگر از كلام خداى تعالى آمده : (فاسر باهلك بقطع من الليل و اتبع ادبارهم و لا يلتفت منكم احد و امضوا حيث تومرون ) كه از ظاهر آن بر مى آيد ملائكه نقطه نهايى سفر را معين نكرده بودند و مساءله را محول كرده بودند به وحيى كه بعدا از ناحيه خداى تعالى به لوط مى شود.

فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجارة من سجيل منضود مسومة عند ربك

هر چه ضمير مؤ نث در اين آيه است يعنى ضماير سه گانه در (عاليها)، (سافلها) و (عليها) همه به زمين و يا قريه و يا بلاد آن قوم برمى گردد و اگر اين كلمات قبلا ذكر نشده تا ضمير به آن برگردد عيب ندارد زيرا معلوم بوده كه مرجع ضميرها چيست، و كلمه (سجيل ) بطورى كه در مجمع البيان آمده به معناى سجين يعنى آتش است، راغب مى گويد: سجين به معناى سنگ و گل به هم آميخته است و اصل آن بطورى كه گفته اند فارسى بوده بعدها عربى شده است. و منظورش اشاره به قولى است كه گفته اصل اين كلمه (سنگ گل ) بوده است. بعضى ديگر گفته اند: اين كلمه از سجل گرفته شده كه به معناى كتاب است، گويا كه در آن سنگ ريزه ها چيزى نوشته شده كه مستلزم عمل اهلاك بوده. و بعضى ديگر گفته اند از كلمه (اسجلت ) گرفته شده كه به معناى : (ارسلت ) است.

و ظاهرا اصل در همه معانى مذكور همان تركيب فارسى معرب است كه معناى سنگ و گل را مى رساند و سجل به معناى كتاب نيز از آن گرفته شده چون بطورى كه گفته اند: رسم بر اين بوده كه نوشته ها و مطالب را بر سنگ مى نوشته اند كه براى همين ساخته مى شده آنگاه از باب توسعه در استعمال، كتاب را هم سجل ناميدند هر چند كه از جنس كاغذ مى بود، كلمه (اسجال) به معناى ارسال نيز از همين اصل گرفته شده است.

و كلمه (نضد) به معناى نظم و ترتيب است و كلمه (مسومه ) اسم مفعول از باب (تسويم ) تفعيل است و تسويم به معناى اين است كه چيزى را با سيمايى، علامتگذارى كنى.

 

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved