بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram
 
علامه سید محمد باقر درچه ای

 

به گفته حاج آقا حسن مدرس :

من همراه پدرم (آيت الله سيد محمد مدرس) در تشييع جنازه علامه حضور داشتيم. غوغايي به پا بود و در مراسم تشييع جنازه بحث بر سر آن بود که علماء فرمان دهند تا تقاض خون به ناحق ريخته شده علامه را از ايادي رضاخان بگيريم. شعارها و شعرهايي که در عزاداري خوانده مي شد و چهره هيئات همه بوي شهادت علامه را مي داد.

 

آيت الله اردکاني مي گويند:

شهادت علامه تقريباً مسلم بود و فرزندانش خوب مي دانستند؛ ولي رعب و وحشت رضاخاني همه را به سکوت مجبور ساخت.

 

 

اعتراف یکی از مامورین نادم

 

یکی دیگر ار دلایل روشن شهادت علامه اعتراف یکی از مامورین نادم آن روزگار است ، این مرد که بعد از گذشت سالها و نشستن گرد پیری بر چهره پشیمان شده بود که خلاصه نقل ایشان بدین قرار است :

 

یکی از روزها ،  دو طلبه  پيرمرد ی را برای چندمین بار ديدند که مانند روزهاي قبل از پله هاي ورودي مدرسه پايين آمد و عصا را به ديوار تکيه داد و روي به طرف حجره علامه، در حالي که دست چپ به سينه بود و انگشت سبابه دست راست را جدا از ساير انگشتان بالا گرفته بوده، به حالت خضوع و تواضع کامل و با صداي بلند و صوتي حزين و قيافه اي مخلصانه اشاره و سلام کرد.

 

اين صحنه را که تقريباً هر روز و گاهي هم در يک روز، دوبار انجام مي گرفت، همه طلاب ساکن اين مدرسه و گروه زيادي از طلاب مدارس ديگر که به اين مدرسه رفت و آمد داشتند، ديده بودند و براي همه سؤال شده بود که:

«مسأله چيست؟ ماجرا از چه قرار است؟»

 

يک روز بگو و مگو بين طلاب بالا گرفت و هر کس اظهار نظري کرد. يکي گفت: «شايد از علامه معجزه ديده است

 

يک روز که پير مرد مثل هميشه از لب ايوان حجره علامه پايين آمد. دو نفر طلبه جلو آمدند و پس از سلام و احوالپرسي از او پرسيدند: «آقا مثل اينکه شما به مرحوم علامه خيلي ارادت داشته اي؟ لابد چندين سال مقلد او بوده اي؟ اي خوشا به حال تو که سالهاي سال در جوار علامه و مريد او بوده اي تا اينکه او به شهادت رسيد! تو بزرگتر بودي يا علامه؟»

يکي از طلبه ها به ديگري نگاه کرد و گفت: «از ظواهر بر مي آيد که علامه بزرگتر بوده است

پير مرد در حرف طلبه ها دويد و گفت: « بله، درست تشخيص داديد. آقا از من بزرگتر بود

طلاب باز گفتند: «ولي معلوم است که از ابتداي ورود علامه از نجف به اصفهان و در دوران مرجعيت و زعامت او، شما هميشه ملازم و ارادتمند علامه بوده اي و محبت و عشق به او با خونت عجين شده است که هنوز پس از چند سال از مرگ او همچنان ارادتت ادامه دارد

ناگاه پير مرد لرزيد، لب اياوان نشست و سر به زانو گذاشت و هاي هاي با صداي بلند گريه کرد. او گفت: «دست به دلم مگذاريد. سرگذشت من خيلي مفصل است اگر بخواهم ماجراهاي خود را بگويم، اولاً مثنوي هفتاد من کاغذ مي شود و ثانياً ممکن است مرا تعزير کنيد و يا حد شرعي بزنيد. نمي دانم بگويم يا نگويم؟»

 

يکي از حاضراين پرسيدند: «گناه تو اخلاقي است و يا اجتماعي؟»

گفت: «خطاهاي من همه اجتماعي و سياسي است. حالا که پير مرد و از کار افتاده شده ام، از اعمال گذشته ام سخت شرمنده و خجلم و نمي دانم چه کنم؟

آنگاه ادامه داد: «شما مي دانيد که روزي مرجع تقليد ايران آقا سيدمحمدباقر درچه اي در اين حجره زندگي مي کرد. شما مي دانيد که مرجعيت شيعه و پايگاه پرورش مجتهدين و مراجع تقليد در اين حجره بود.

و باز مي دانيد که استاد مرجع تقليد اين زمان يعني آقا سيدابوالحسن مديسه اي ( آیت الببه سید ابوالحسن اصفهانی ، مرجع وقت ) هم شاگرد سيد محمدباقر درچه اي بوده است.

 

شما مي دانيد که يک روز هواخواهان مشروطه غير مشروعه و يک روز هم مزدوران رضاخاني از اين حجره، يعني از علامه سيدمحمدباقر وحشت داشتند. شما مي دانيد که ترفند ها و نقشه هاي شوم و دسيسه هاي خائنان عمدتاً عليه صاحب اين حجره بود

 

به ياد داريد که روزي عوامل مشروطه غير مشروعه براي علماء خاصه سيدمحمدباقر درچه اي چه فجايعي به بار آوردند؟

خبر داريد که در اين راه چه مجاهديني که به بند کشيده شدند و يا به شهادت رسيدند؟!

خبر داريد که به هنگام برگشت علامه از وسط بازار حاج محمدجعفر چه جسارتهاي مستقيم و غير مستقيمي که به او شدو چه تهمتهاي نامناسب و خائنانه اي به آن سيد عالي مقام زدند؛ و چه کساني وسط بازار نعره زدند و بعضي از مردم را عليه سيد شوراندند.

از شما سؤالي مي کنم که آيا واقعاً علامه درچه اي در آب حمام خفه شد يا خفه اش کردند؟!!

پير مرد يکي پس از ديگري اين جملات را بر زبان مي راند و هر لحظه صدايش تندتر و بلندتر مي شد. ناگهان فريادي کشيد و چند مرتبه گفت: «من کردم! من کردم!» و به گريه افتاد.

آن روز من از گروه گمراهان و از زمره کساني بودم که زمينه را براي عوامل سرسپرده مساعد کردم و باعث ايجاد محدوديت براي علامه شدم که در پايان هم به شهادت ايشان انجاميد.

 من قاتل علامه نبودم؛ بلکه سياهي لشکري در ميان قاتلان بودم. از دار و دسته مخالفان بودم. با اين وصف، آيا من در قتل او سهيم نسيتم؟

 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved