شهید آوینی
حجر اسماعيل در بستر تاريخ

 

تأليف: محمد امين پوراميني

  
حجر، خانه اسماعيل


     اين مكان با راهنمايي جبرئيل امين، محل نزول ابراهيم خليل، همسرش هاجر و كودك شيرخواره اش اسماعيل ـ عليهم السلام ـ شد و همينجا به امر خداوند، خانه و مأواي اسماعيل و مادرش گرديد.

براساس روايت شيخ كليني ـ ره ـ از حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ پس از ولادت اسماعيل، ابراهيم وي و مادرش را سوار بر الاغ كرده و در حالي كه مقداري آب و غذا بهمراه خود داشتند، با راهنمايي جبرئيل حركت كردند، آنگاه كه به جايگاه فعلي حجر رسيدند، محل كعبه بصورت تپه اي كوچك و تلّي از خاك سرخ و مملّو از كلوخ بود. ابراهيم روي بجانب جبرئيل كرده پرسيد: آيا بدينجا مأموريت يافته اي؟!، پاسخ شنيد: آري.1 بدينسان اينجا خانه اسماعيل شد، پيش از آن كه نام حجر به خود گيرد، و از اين روست كه از آن به «بيت اسماعيل» نيز ياد شده است2.


دفن شدگان در حجر اسماعيل


     1 ـ عده اي از پيامبران ـ عليهم السلام ـ


     اين مكان مَضجع عدّه اي از حاملان وحي و پيامبران الهي است و تقدير چنان بود كه اين بيت، حجر گردد و با در آغوش كشيدن كالبد تني چند از رادمردان متّصل به رشته وحي، از نو منشأ نور و هدايت شود، و عنوان «آيت پرودگاري» به خود گيرد، و تلؤلؤ نور گوهرش، عالمي را فرا گيرد.


     در آخر روايتي كه شيخ كليني ـ ره ـ به سندش از معاوية بن عمار، از حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ درباره حجر اسماعيل نقل كرده، چنين آورده است:


     «...فيه قبور الأنبياء»؛3 «در ميان آن قبور پيامبران است».


     از پيامبراني كه احتمال دفنشان در حجر اسماعيل داده شده، حضرت هود ـ ع ـ است. البته علامه مجلسي پس از ذكر اين مطلب، اقوال ديگر محل دفن آن حضرت را كه عبارت از حضرموت ويا نجف اشرف، در نزديكي مرقد مطهر اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ را ذكر كرده و آنگاه بصورتي جمع مي نمايد4.


     2 ـ مادر اسماعيل



     اسماعيل مادر زجر ديده خود را در بيت خود دفن كرد، و به خاطر شدت علاقه اي كه به او داشت، قبر مادر را بگونه اي ساخت كه زير پاي مردم واقع نگردد. شيخ صدوق ـ عليه الرحمه ـ به اسنادش از ابوبكر حضرمي از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل كرده است.


     «انّ اسماعيل دفن امّه في الحجر و جعله عالياً، وجعل عليها حائطا لئلا يوطأ قبرها»5.


     «اسماعيل مادر خود را در حجر دفن كرد، وآن را بالا آورد و بر دور آن ديوار قرار داد تا زير پاي قرار نگيرد».


     همين مضمون نيز در روايت معاوية بن عمار6 كه شيخ كليني آن را نقل كرده، و در نقل راوندي7، و نيز روايت ديگر شيخ صدوق8 با اختلافي اندك ـ در تعبير ـ آمده است. عده زيادي از موّرخين؛ از جمله ابن هشام در سيره خود تصريح به دفن مادر اسماعيل در حجر كرده اند9.


     بر حسب نقل ابن سعد، اسماعيل به هنگام مرگ مادر، جواني بيست ساله بود و مادرش در سن نود سالگي وفات يافت.10


     3 ـ اسماعيل


     مشيت الهي بر آن قرار گرفت كه سرانجام مضجع اسماعيل در كنار بيت خدا قرار گيرد، و خانه او مدفن وي گردد و در جوار مادر رنج كشيده اش بيارمد. دفن اسماعيل در حجر، مشهور و بلكه از مسلّمات تاريخ است كه در جوامع روايي و كتب تاريخي و برخي تفاسير بدان تصريح شده است، از جمله:


     شيخ كليني ـ ره ـ بسندش از مفضل بن عمر، از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت كرده است: «الحجر بيت اسماعيل وفيه قبر هاجر و قبر اسماعيل»11؛ حجر خانه اسماعيل است و در آن قبر هاجر و قبر اسماعيل قرار دارد.


     صاحب وسائل به نقل از «علل الشرائع» از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل كرده است: «...وتوفي اسماعيل بعده و هو ابن ثلاثين و مأة سنة، فدفن في الحجر مع امّه»12؛ «اسماعيل بعد از او (ابراهيم) در سن يكصد و سي سالگي وفات يافت و در جوار مادرش در حجر دفن شد.»


     قطب الدين راوندي ـ ره ـ نيز روايت كرده است: «... ودفن بالحجر مع امّه»13؛ «...و اسماعيل با مادرش در حجر دفن گرديد.»


     و از مورخين نيز ابن سعد به نقل از ابوجهم به حذيفة بن غانم14، و ابن هشام در سيره خود15همين مضمون را نقل نموده اند.

     ابن سعد به اسنادش از اسحاق بن عبداللّه بن ابي فروه نقل مي كند كه قبر هيچ يك از پيامبران به جز سه تن از آنان، دانسته نيست : 1 ـ قبر اسماعيل كه در زير ناودان (حجر) ما بين ركن و بيت است ، 2 ـ قبر هود ، 3 ـ قبر رسول خدا ــ صلي الله عليه و آله ــ16. گرچه حصر اين نقل، خالي از اشكال نيست، ولي بر اساس آن معلوم مي شود كه اسماعيل از پيامبران انگشت شماري است كه موقعيت قبر او مشخص و معلوم است.
     از طيبي در شرح مشكوة، در مورد جواز خواندن نماز در كنار قبور صلحا، بخاطر برخورداري از عنايت الهي چنين استدلالي نقل شده است: «الا يري ان مرقد اسماعيل في الحجر في المسجد الحرام والصلاة فيه أفضل»17؛ «مگر ملاحظه نمي شود كه قبر اسماعيل در حجر داخل مسجد الحرام است، و نماز در آن برتر از جاي ديگر است.»


     قرطبي از ابن عباس روايت كرده است كه قبر اسماعيل در ميان حجر و قبر شعيب مقابل حجرالأسود است18.


     در «شفاء الغرام» نيز، از ابن اسحاق، دفن اسماعيل در حجر نقل شده است19.


     در «اخبار مكه» بعد از نقل مطلبي پيرامون «فضيلت حجر» مي نويسد:


     «وفي ذلك الموضع توفي. قال خالد فيرون ان ذلك الموضع ما بين الميزاب الي باب الحجر الغربي فيه قبره»20؛


     « او (اسماعيل) در آن مكان (حجر) وفات يافت. خالد مي گويد: آن مكان، بين ناودان تا در غربي حجر است و قبر وي در آن قرار دارد، آنگاه به مسأله حفر حجر توسط ابن زبير به هنگام بازسازي كعبه اشاره مي كند و مي نويسد: در حين حفاري حجر، به يك سنگ سبز برمي خورند، هيچ يك از قريش نمي دانند كه آن چيست، عبدالله بن صفوان به ابن زبير مي گويد: اين قبر اسماعيل است، مواظب باش كه اين سنگ را از جاي خود حركت ندهي، و ابن زبير چنان كرد21.


     همچنين در اين كتاب، از ابن اسحاق مطلبي مبني بر وجود قبر اسماعيل و مادرش در حجر نقل شده است22.


     با توجه به مطالب نقل شده، معلوم مي شود آنچه را كه مسعودي در «مروج الذهب» آورده، خالي از ضعف نيست. او مي نويسد:


     «وكان عُمْر اسماعيل الي ان قبضه اللّه اليه مأة سنة و سبعاً و ثلاثين سنة، و دفن بالمسجد الحرام في الموضع الذي كان فيه الحَجَر الأسود»23.


     «سن اسماعيل به هنگام قبض روح، يكصد و سي و هفت سال بود، و در مسجد الحرام در جايي كه حجر الأسود در آن بود، دفن شد».


     اين ترجمه، بنا بر ناقصه بودن «كان» است. احتمال تصحيف و زيادتي كلمه «اسود» علاوه بر آن كه مشكل را حل نمي كند، با ملاحظه نسخ متعدد كتاب مردود است، البته اگر دليلي بيابيم كه به هنگام بناي كعبه، حجرالأسود در محل حجر اسماعيل مدفون بود، و پس از استخراج آن توسط ابراهيم، در ركن اسود (شرقي) قرار داده شد اختلافي بين كلام مسعودي با ديگران به وجود نمي آمد؛ چه آن كه در آن صورت معناي كلام وي اينگونه مي شد: «اسماعيل در همان جايي كه قبلا حجر الأسود بود ـ يعني حِجْر ـ دفن گرديد» ليكن دليلي بر اين سخن يافت نشد، در اين مورد آنچه كه از روايات استفاده مي شود، دو امر است:


     1 ـ بر طبق نقل از علل الشرائع از اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ ابراهيم بواسطه وحي الهي و با كمك فرزندش اسماعيل، حجرالاسود را از كوه ابو قبيس استخراج كرد.24


     2 ـ بر حسب نقل تفسير علي بن ابراهيم قمي، اسماعل حجرالأسود را از ذي طوي نقل داده و بعد از بالا رفن به آسمان، ابراهيم آن را اخذ كرد25. بنابراين، آن توجيه كار ساز نيست.


     و اگر «كان» را تامه بگيريم؛ همانگونه كه برخي از نسخه هاي مروج الذهب نيز اين احتمال را تقويت مي كند ـ معناي عبارت مسعودي چنين مي شود: «وي در آن جايي كه حجر الأسود است دفن گرديد». در جاي ديگر كتاب اينگونه آمده است:


     «فدفن في المسجد الحرام حيال الموضع الذي فيه الحجر الأسود»26 «او در نزديكي حجر الأسود دفن شد» و چون اين نقل با نصوص و شهرت مسلم مقابل معارض است قابل اعتنا نيست.


     سنّ اسماعيل را يكصد و بيست27، يكصد و سي28 و يكصد و سي و هفت سال29 گفته اند.


     4 ـ دختران اسماعيل


     تني چند از دختران اسماعيل ـ ع ـ از جمله كساني هستند كه در حجر اسماعيل به خاك سپرده شده اند. شيخ كليني از امام صادق ـ عليه السلام ـ روايت كرده است: «فدفن في الحجر ممّا يلي الركن الثالث عذاري بنات اسماعيل»30.


     «در حجر، نزديك ركن سوم (غربي) تني چند از دختران اسماعيل دفن شده اند.»


سيري در برخي از وقايع حجر اسماعيل


     حجر اسماعيل از جمله مكان هايي است كه حوادث زيادي به خود ديده و گفتگوهاي فراواني را ضبط نموده و مجموعه اي گرانبها از خاطرات تلخ و شيرين را در خود جمع كرده است كه در اين مقال استقصاء كامل آن در همه دوران هاي تاريخ، نمي تواند مورد نظر باشد وفرصتي ديگر مي طلبد.


     آنچه كه مورد توجه است، بررسي آن در برهه اي از زمان، در رابطه با وجود مقدس پيامبر عظيم الشأن اسلام ـ صلّي اللّه عليه و آله ـ و امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ است، كه بمناسبت، برخي از قضاياي مربوط به بعضي از اجداد و اعمام ايشان را مطرح مي كنيم:


1 ـ مطّلب بن عبد مناف در حجر اسماعيل


     مطلب بن عبدمناف عموي عبدالمطلب جدّ بزرگوار پيامبر اسلام ـ ص ـ و برادر هاشم (پدر عبدالمطلب) است.


     نام عبدالمطلب «شيبه» بوده و وجه نامگذاري وي را اينگونه آورده اند كه: چون به هنگام ولادت مقداري موي سفيد برسر داشته، نام او را شيبه نهادند31 مادر عبدالمطلب زني از اشراف مدينه بنام «سلمي» دختر عمرو بن زيد بن لبيد بن خداش بن عامر بن غانم بن عدي بن النجار مي باشد.


     برخي از تاريخ نويسان همچون ابن سعد در طبقات، و ابن هشام در سيره، ويعقوبي در تاريخ خود آورده اند كه هاشم بن عبد مناف هنگامي كه در يك سفر تجاري به مدينه آمده بود با سلمي ازدواج كرد، ثمره اين ازدواج فرزندي شد كه نام او را شيبه گذاردند.


     ابن هشام مي نويسد كه هاشم فرزند خود را نزد همسرش در مدينه گذارد32، ولي يعقوبي مي نگارد: هنگامي كه هاشم قصد خروج به سوي شام را داشت، همسرش سلمي و فرزندش عبدالمطّلب را به مدينه برد، تا در طي مدت سفر در نزد پدر و خويشانش بسر برد33. هاشم در اين سفر در غزه بيمار شد، و سرانجام همانجا وفات يافت، و در آن ديار دفن گرديد34.


     پس از فوت هاشم فرزند او شيبه در نزد مادر خود در مدينه باقي ماند، تا آنگاه كه به سن بلوغ رسيد. آثار بزرگي و نجابت در رفتار و كردار او نمايان بود.


     يعقوبي مي نويسد: عده اي از نوجوانان مدينه مشغول مسابقه تيراندازي بودند و مردي از قبيله تهامه كه صحنه را تحت نظر گرفته بود، نوجواني را در ميان ايشان ديد كه در تيراندازي بسيار ماهر است و تيرهايش به خطا نمي رود و به هنگام برخورد تير به هدف، مي گفت: منم فرزند هاشم، منم پور سيّد بطحاء! مرد تهامه اي كه از قدرت و توانايي و برجستگي و سخن شيواي اين نوجوان به وجد و شعف آمده بود، سراغ وي رفته و گفت: پسر! تو كيستي؟

نوجوان گفت: منم شيبه، فرزند هاشم، فرزند عبد مناف35 او وقتي از حسب و نسب جوان مطلع شد به او گفت: خداوند در وجود تو بركت قرار دهد، و مانند تو را در بين ما بيفزايد.36 مجلسي آن مرد را از بني حارث بن عبد مناف دانسته است.


     ابن سعد نام او را «ثابت بن منذر بن حرام» پدر حسان بن ثابت (شاعر معروف) معرفي مي كند.37


     طبق نقل يعقوبي، آن مرد به مكه آمده، بي درنگ سراغ «مطلب بن عبدمناف» كه داخل حجر اسماعيل نشسته بود رفت و تمام آنچه را كه در مدينه ديده بود نقل نمود. مطّلب گفت: بخدا سوگند كه از او غافل شدم، به خانه خود بازنخواهم گشت تا آنگاه كه وي را به مكه باز آورم، و از همان جا به سمت مدينه حركت كرد، و توانست كه فرزند برادر خويش را با عزّت هر چه تمامتر به مكه آورد.38



     ابن هشام مي نويسد: هنگام ورود به مكه، مطّلب سوار بر شتر بود، و فرزند برادر در پشت سر او قرار داشت. قريش كه از ماجرا بي خبر بودند، وقتي كه صحنه را ديدند فكر كردند كه مطلب بنده اي را خريداري كرده است، لذا گفتند: «عبدٌ، المطلبُ ابتاعه»؛ «اين جوان بنده اي است كه مطلب او را خريده است.»


     در اين هنگام مطلب فرياد برآورد: واي بر شما، همانا كه او فرزند برادرم هاشم است، من او را از مدينه به اينجا آورده ام. و براي همين است كه فرزند هاشم به «عبدالمطلب» شهرت يافت39.


2 ـ عبدالمطلب در حجر اسماعيل


     الف) رؤياي صادق عبدالمطلب درباره چاه زمزم در حجر اسماعيل


     ابن اسحاق به نقل از حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ درباره چگونگي حفر مجدّد چاه زمزم چنين آورده است:


     عبدالمطلب در داخل حجر، حين استراحت به خواب رفته بود كه در عالم رؤيا ديد هاتفي به او گفت: برخيز و «بره» را حفر كن، عبدالمطلب پرسيد: بره چيست؟ در پاسخ چيزي نشنيد. فرداي آن روز عبدالمطلب به حجر باز آمد، و مجدداً در عالم خواب ديد كسي به وي چنين مي گويد: «مضنونه» را حفر كن، پرسيد مضنونه كجا است؟

پاسخي نداد و رفت. در روز سوم نيز به ميان حجر آمد و باز در عالم رؤيا كسي را ديد كه به وي مي گويد: «طيبه» را حفر كن، پرسيد: طيبه چيست؟ جوابي نداد و رفت، و سرانجام روز چهارم به حجر آمد، و در ميان آن به خواب رفت، در آن حال ديد كسي نزدش آمده و به وي مي گويد: «زمزم» را حفر كن. پرسيد: زمزم كجاست؟ پاسخ شنيد: جايي است كه هيچگاه آب آن تمام نمي شود و كسي به قعر آن نمي تواند برسد، آنگاه موقعيت زمزم را نيز نشان عبدالمطلب مي دهد.


    عبدالمطلب از خواب برخاست ، و بلافاصله سراغ موقعيت نشان داده رفت و مشغول حفر آن نقطه شد ، تا آنگاه كه به آب رسيد.40


     چاه زمزم داراي تاريخي طولاني و پرفراز و نشيب است كه خارج از بحث فعلي ما است، ولي بمناسبت، تذكر اين نكته ضروري است كه اين چاه به هنگام خروج قبيله «جرهم» از مكه، توسط آنها پرشده بود41، وبعدها آثار آن بكلّي از ميان رفت، و هيچ كس از موقعيت آن خبر نداشت تا آنگاه كه با عنايت حضرت سبحان توسط عبدالمطلب كشف گرديد.


     ب) رؤياي صادق عبدالمطلب در رابطه با پيامبر ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     در امالي شيخ صدوق از حضرت ابوطالب ـ س ـ به نقل از پدر بزرگوارش عبدالمطلب چنين آمده است: «در ميان حجر بخواب رفته بودم، خوابي عجيب ديدم كه در اثر آن ترس وجودم را فرا گرفت. از جا برخاسته و به منظور فهم تفسير و تعبير آن، سراغ كاهنه قريش رفتم، رنگ چهره ام عوض شده بود، او كه حالتم را مشاهده كرد، گفت: آقاي عرب را چه شده است كه او را پريشان چهره مي بينم؟! آيا امري ناگوار واقع شده است؟


     گفتم: آري، خوابي را در حجر ديده ام كه مرا دگرگون ساخته است. ديدم كه درخت مانندي بر كمرم روييده شده كه بلندي آن به آسمان و شاخه هايش شرق و غرب را فرا گرفته است.

از ميان آن نوري را مشاهده كردم كه بسيار قوي بود؛ هفتاد برابر نور خورشيد، و ديدم كه عرب و عجم در برابر آن به سجده افتاده اند و بر نور آن همچنان افزوده مي شد، آنگاه عده اي از قريش را ديدم كه مي خواهند آن را قطع كنند، كه ناگاه جواني زيبارو و پاكيزه لباس، در برابر ايشان قد علم كرد، و كمر آنان را شكست، و چشم هايشان را از حدقه بيرون آورد...


     وقتي كه تمام خواب را براي او بازگو كردم رنگ چهره او نيز عوض شد، وگفت: اگر مطّلب چنان است كه مي گويي، بدان كه از نسل تو فرزندي بوجود خواهد آمد كه حكومتش شرق و غرب عالم را فراگيرد، و او پيامبر در بين مردم خواهد بود.


     ابو طالب كه بعد از بعثت پيامبر اسلام ـ ص ـ اين قضيه را نقل مي كرد گفت: به خدا سوگند كه آن درخت عبارت از ابوالقاسم امين (محمد بن عبـداللّه) ـ صلي الله عليه و آله ـ است42، و ما نيز مي افزاييم كه آن جوان زيباروي پاكيزه لباس مدافع از حريم رسالت، عبارت از فرزند برومند او علي بن ابي طالب ـ ع ـ است كه درباره اش گفته شده: «قد وترفيه صناديد العرب، وقتل ابطالهم، و ناوش ذؤبانهم فاودع قلوبهم احقاداً بدرية و خيبرية و حنينية وغيرهن...»43.


     ج) جايگاه مخصوص عبدالمطلب در حجر اسماعيل


     مؤلف «اخبار مكه» از عطا به نقل از ابن عباس از پدرش عباس بن عبدالمطلب نقل كرده كه عبدالمطلب داراي قدي بسيار بلند و رشيد و صورتي بسيار زيبا بود كه كسي به پايه او نمي رسيد، و هر كس كه او را مي ديد، شيفته وي مي گشت. براي او در حجر محلي بود كه تنها براي وي فرش مي شد، و هيچ كس با او در روي آن فرش نمي نشست. ديگر شخصيت هاي قريش، هر يك بحسب موقعيت و شخصيت خود به ترتيب در اطراف جايگاه و مفرش او مي نشستند، يك روز كه عبدالمطلب در جاي خود نشسته بود و ديگران اطراف او را گرفته بودند، رسول خدا كه كودكي خردسال بود و تازه به راه افتاده بود، آمد تا در كنار پدر بزرگش روي فرش بنشيند، اطرافيان او را كشيدند، به گريه افتاد، عبدالمطلب كه در آن هنگام بينايي خود را از دست داده بود، وقتي كه صداي گريه نواده خود را شنيد گفت: فرزندم را چه شده است كه گريه مي كند؟


     گفتند: او مي خواست با شما روي فرش بنشيند، كه ديگران مانع شدند!.


     عبدالمطلب گفت : بگذاريد بيايد ، و مانع او نشويد ، اميد دارم كه او آنچنان بزرگي و شرافت يابد كه هيچ عربي بدان حد نرسد44.


3 ـ ابو طالب در حجر اسماعيل


     ابوطالب از چهره هاي درخشان و همچون فرزندش (علي ـ ع ـ) مظلوم تاريخ است. او به هنگام تنهايي و بي كسي پيامبر اسلام ـ ص ـ يار و مدافع او و آيين وي بود، و سيل تهمت ها و دشنام ها را از آن روز تا به امروز تحمّل كرده است.


     فخار بن معد الموسوي به اسنادش از ابو بصير به نقل از حضرت امام باقر ـ ع ـ آورده است كه «ابو طالب در حال اسلام و ايمان از دنيا رفت، و سروده او در ديوان شعرش دلالت بر ايمان وي دارد. همچنين سرپرستي و سپس ياري او از پيامبر و ابراز محبت نسبت به او و دشمني با دشمنان و دوستي با دوستدارانش، وتصديق و اقرار به آنچه كه از جانب خدايش بصورت وحي بر او نازل شد، و فرمان به اسلام آوردن دو فرزندش علي وجعفر و ايمان آوردن ايشان به آنچه كه وي مردم را بدان فرا مي خواند، و اقرار به اين كه او بهترين مردم است و مردم را به حق و راه و روش مستقيم فرا مي خواند، و اين كه او پيامبر از جانب پروردگار جهانيان است و... همه، دلالت بركمال ايمان ابوطالب دارند45.


     اين شخصيت ارزنده خاطراتي جالب و تكان دهنده در رابطه با دفاع از پيامبر ـ ص ـ از خود بيادگار گذاشته است كه به چند مورد آن در رابطه با محور بحث ـ حجر اسماعيل ـ اشاره مي شود:


     الف) حضور ابوطالب با پيامبر ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     عده اي از قريش به منظور انجام پرسش و آزمايش پيامبر به نزد ايشان در حجر اسماعيل آمدند، در حالي كه ابوطالب در كنار پبامبر بود. از آنجا كه محور اين قضيه پيامبر اسلام ـ ص ـ است ما آن را در جاي خود تحت عنوان «پيامبر اسلام در حجر اسماعيل» خواهيم آورد.


     ب) رؤياهاي صادق ابوطالب در حجر اسماعيل


     ابن شهر اشوب به نقل از كتاب «مولد اميرالمؤمنين» از ابن بابويه آورده است كه: ابوطالب در حجر به خواب رفته بود، در عالم رؤيا مي بيند كه دري از آسمان به روي او گشوده شد و از آن نوري نازل گرديد و وجود او را فرا گرفت. ابوطالب از خواب بيدار شده و جهت تعبير آن، نزد راهب جحفه رفت، و آنچه را كه ديده بود بازگو نمود، راهب پس از شنيدن آن، اين اشعار را گفت:


ابشر اباطالب عن قليل بالولد الحلاحل النبيل يال قريش فاسمعوا تأويلي هذان نوران علي سبيل

كمثل موسي و اخيه السؤل                         
     مضمون اين ابيات تعبير. خواب ابوطالب است كه به وي بشارت ولادت فرزندي آقا، شجاع و ياري فداكار براي پيامبر آخر الزمان ـ ص ـ مي دهد.


     ابوطالب به سوي كعبه بازگشت، و در حالي كه به طواف مشغول شده بود، اين اشعار را گفت:


اطوف للإله حول البيت أدعوك بالرغبة محيي الميت بأن تريني السبط قبل الموت اغر نوراً يا عظيم الصوت منصلتا بقتل اهل الجبت وكلّ من دان بيوم السبت


     آنگاه به حجر آمد و باز در آن آرميد، در عالم خواب مشاهده كرد كه لباسي از ياقوت و پيراهني بسيار زيبا بر تن كرده است و در آن حال كسي به وي مي گويد: ابوطالب!، چشم هايت روشن باد، و دست هايت پيروز، و ديدارت نيكو. فرزندي ارجمند و بسيار برومند به تو عنايت شده است، گرچه حسودان را ناخوش آيد.


     ابوطالب كه به وجد وشعف آمده بود و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد از خواب بيدار شده و به طواف كعبه پرداخت، در حالي كه مي گفت:


أدعوك ربّ البيت والطواف والولد المحبوّ بالعفاف تعينني بالمنن اللطاف دعاء عبد بالذنوب واف

و سيد السادات و الأشراف                                 
     مضمون اين اشعار درباره اين لطف و عنايت ويژه اي است كه از ناحيه ايزد متعال شامل حال ابوطالب شده است و مناجات آن بزرگوار با خداوند متعال و درخواست استمرار اين عنايات و اعتراف به بندگي است.


     ابوطالب باز به حجر آمد، اين بار عبدمناف را در خواب ديد كه به او گفت: چرا با دختر اسد ازدواج نمي كني؟


     ابو طالب پس از اين رؤيا به خواستگاري فاطمه بنت اسد رفت، و سرانجام اين ازدواج با بركت صورت گرفت، آنگاه به طواف بيت آمد و اشعاري را سرود كه در آغاز آن چنين آمده است:


قد صدقت رؤياك بالتعبير ولست بالمرتاب في الأمور أدعوك ربّ البيت و النذور دعاء عبد مخلص فقير فاعطني يا خالقي سروري بالولد الحلاحل المذكور يكون للمعبوث كالوزير يا لهما يا لهما من نور قد طلعا من هاشم البدور في فلك عال علي البحور...


     مضمون اين اشعار اين است كه:


     «تعبير خواب مطابق با واقع شد، و من هيچ شكي در اين مطلب ندارم، اي خداي كعبه و تعهّد، من از تو مي خواهم خواسته بنده اي خالص و فقير ، كه به من آن فرزند شجاع موعود را عنايت كني، تا اين كه براي پيامبري كه خواهد آمد يار و ياور باشد...46».


     ديري نيانجاميد كه علي وليد كعبه شد، و رابطه علي با كعبه شگفت آفرين است؛ بشارت ولادتش در جوار كعبه ، ولادتش در درون كعبه، و سرانجام خود بت شكن كعبه و در نهايت شهادتش در مسجد و رو به سمت كعبه.


     ج) احتجاج ابوطالب با مشركين در حجر اسماعيل


     علامه مجلسي ـ ره ـ به نقل از خرائج راوندي مي نويسد: بني هاشم حدود سه سال در شعب ابوطالب، زندگاني بسيار سخت و توأم با رنج و گرسنگي سپري كردند كه در آن مدت، ابوطالب و خديجه تمام اموالشان را خرج كردند.روزي پيامبر خدا ـ ص ـ به ابوطالب خبر مهمّي را مي رساند كه با اراده الهي صحيفه مشركين توسط موريانه خورده شده است، و از آن چيزي بجز اسم «الله» باقي نمانده است. پس از اين خبر، تمامي بني هاشم از شعب بيرون آمدند. قريشيان گفتند كه فشار گرسنگي آنان را مجبور ساخت كه از شعب بيرون آيند.


     بزرگان قريش براي بررسي ماجرا در حجر اسماعيل گردهم آمدند، ابوطالب در جلسه حاضر بود، آنان رو به ابوطالب كرده، گفتند: الآن وقت آن فرا رسيده است كه قضيه خويشاوندانت را فيصله دهي (كنايه از اين كه الآن دوران ضعف آنان فرا رسيده و بايد از ادعاي خود در مورد رسالت پيامبر ـ ص ـ و اعلان دين جديد و مبارزه با بتان، دست بردارند وبايد ابوطالب در اين جريان پا در مياني كند).


     ابوطالب گفت: خبري براي شما دارم، برخيزيد و صحيفه خودتان را به نزد من بياوريد، اميد است كه بواسطه آن بين ما و شما مصالحه اي صورت پذيرد.


     مشركين اين پيشنهاد را پذيرفتند، صحيفه قبلا در كعبه بود، و بخاطر ترس از دستبرد مكان آن را تغيير داده و در نزد «ام ابي جهل» قرار داده بودند، آنان كساني را براي آوردن صحيفه به نزد وي فرستادند، و ايشان صحيفه را در حالي كه مهرهاي قريش بر آن زده شده بود و باصطلاح مهر و موم شده بود، آورده و در مقابل آنان قرار داد.


     ابو طالب گفت: شما در مورد اين صحيفه حرفي نداريد؟


     گفتند: خير.


     ابوطالب گفت: پسر برادرم به من خبر داده است ـ و او هيچ گاه خلاف واقع سخن نمي گويد ـ كه خداوند به موريانه مأموريت داده است كه اين صحيفه را بخورد، و موريانه آن را خورده است، و از آن جز نام «الله» چيزي باقي نمانده است، (ما اين صحيفه را مي گشاييم) اگر مطلب چنان باشد شما ديگر دست از ظلم و تعدّي نسبت به ما برداريد و گرنه ما او را به شما وا مي گذاريم.



     مشركين وقتي كه اين پيشنهاد را شنيدند استقبال كرده و يكصدا فرياد برآوردند اي ابوطالب، انصاف بخرج دادي.


     صحيفه را باز كردند، آنان با ناباوري تمام، آن را همانگونه يافتند كه رسول خدا ـ ص ـ خبر داده بود. در اين هنگام مسلمانان يكصدا تكبير گفتند، و رنگ چهره مشركين از غم و اندوه بكلّي عوض شد47.


4 ـ توطئه هاي دشمن عليه پيامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     چندين نقشه و توطئه حساب شده عليه رسول خدا ـ صلي الله عليه وآله ـ قبل و بعد از هجرت، در حجر اسماعيل، طراحي شد كه با خواست و مشيت الهي همگي آنها، ناكام ماند و در اينجا سخن ها عليه ايشان رد و بدل شده است، كه نمونه هايي از آ ن ذكر مي گردد:


     الف) اتفاق مشركين در حجر اسماعيل بر كشتن پيامبر ـ ص ـ


     ابن شهراشوب از ابن عباس نقل مي كند: قريش در حجر اسماعيل اجتماع كردند و با سوگند به خدايان خود؛ لات و عزي و منات با يكديگر عهد و پيمان بستند كه همه با هم متحد شده و رسول خدا ـ ص ـ را بكشند.


     فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ كه در آن هنگام كودكي خردسال بود، از ماجرا آگاه شد و گريه كنان بر پيامبر خدا ـ ص ـ وارد شد و گفته مشركين را براي پدر نقل كرد، رسول خدا ـ ص ـ فرمود: دخترم! قدري آب برايم بياور تا وضو بسازم.


     رسول خدا ـ ص ـ وضو گرفت و به سوي مسجد الحرام حركت كرد، قريش وقتي نگاهشان به چهره پيامبر ـ ص ـ افتاد، نگاهي به هم كرده و با اشاره به ايشان گفتند: او آمد، همگي سرهاي خود را پايين انداختند، آنقدر كه چانه ها به سينه رسيد!


     پيامبر اسلام ـ صلي اللّه عليه و آله ـ نزديك آمد، و مشتي خاك از روي زمين برداشت و به طرف آنان پرتاب كرد و فرمود: «شاهت الوجوه»؛ «زشت باد رويتان!»، و سرانجام تمام كساني كه خاك بر صورت آنان پاشيده شد در روز جنگ بدر به هلاكت افتادند.48


     ب) بدگويي مشركين از پيامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     ابن هشام از عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل مي كند: روزي در مجلس اشراف قريش داخل حجر اسماعيل نشسته بودم كه سخن از پيامبر خدا ـ ص ـ به ميان آمد، شنيدم كه گفتند: ما آن صبر و تحملّي را كه درباره او كرديم تاكنون در مورد هيچ چيز نداشته ايم. او خردمندان ما را نادان شمرد، پدران ما را دشنام داد، كيش و آيين ما را فاسد دانست، در بين ما تفرقه افكند و خدايان ما را سب نمود، و ما بر همه اين موارد، از خود صبر زيادي نشان داده ايم.


     در اين هنگام بود كه رسول خدا ـ ص ـ به طرف كعبه آمد، ابتدا استلام ركن نمود و سپس به طواف مشغول شد. هنگامي كه او از برابر آنها در حين طواف گذشت، آنان لب به بدگويي او گشودند، آثار ناراحتي را در صورت پيامبر اكرم ـ ص ـ مشاهده كردم. اين قضيه در هر دور از طواف تكرار شد، تا نوبت به طواف سوم رسيد، آنجا بود كه ديگر پيامبر از طواف باز ايستاد، و رو به آنها كرده، فرمود: «أتسمعون يا قريش، اما والذي نفسي بيده لقد جئتكم بالذّبح»؛ «آيا گوش فرا مي دهيد اي قريش؟!، قسم به آن كسي كه جانم در دست اوست، هلاكت شما به دست من واقع خواهد شد!»


     وقتي كه رسول خدا ـ ص ـ اين گفته را مي فرمود، تمام صداها در سينه حبس شده بود. هيچ كس نتوانست پاسخي بگويد، بلكه به عكس، آن كسي كه بدترين كلمات را در تحريك قريش عليه پيامبر زده بود، خود در مقام عذرخواهي برآمد49.


     ج) طرح ترور پيامبر ـ ص ـ پس از جنگ بدر در حجر اسماعيل


     واقدي مي نويسد: پس از جنگ بدر و هلاكت اشراف قريش، «عمير بن وهب بن عمير» به مسجد الحرام آمد و در كنار «صفوان بن اميه» در حجر اسماعيل نشست. عمير كسي است كه پيش از هجرت در مكه، به آزار پيامبر خدا ـ ص ـ و مسلمانان مشغول بود، و در جنگ بدر فرزندش «وهب بن عمير» به اسارت (مسلمانان) درآمد، اشراف قريش قضاياي جنگ بدر را با يكديگر مطرح كردند.


     صفوان گفت: ديگر زندگي پس از كشته هاي ما لطفي ندارد.


     عمير گفت: راست گفتي!، اگر من قرض و ترس از آينده اهل و عيال خود نداشتم، محمد را مي كشتم!، چون من فرزندي اسير دارم، لذا بهانه اي براي رفتن به مدينه مي توانم داشته باشم.


     صفوان گفت: من قرض تو را پرداخت مي كنم و همان گونه كه متكفل اداره زندگاني خانواده ام هستم عهده دار اداره اهل و عيال تو نيز خواهم بود.


     عمير گفت: حال كه چنين است اين ماجرا را با كسي در ميان نگذار. (كه اين راز تا انجام مراد، پوشيده بماند).


     عمير شمشير خود را تيز و زهرآلود كرد و مكه را به قصد مدينه ترك گفت. هنگامي كه به مدينه رسيد، مسلمانان نسبت به وي مشكوك شدند، لذا او را دستگير كرده و به نزد پيامبر اكرم آوردند.50


     رسول خدا ـ ص ـ پس از مقدماتي به او فرمود: براي چه به مدينه آمده اي؟


     گفت: آمده ام تا سفارش فرزند اسيرم را بنمايم!



     پيامبر ـ ص ـ فرمود: پس چرا اين شمشير را به گردن آويخته اي؟


     گفت: رويش سياه باد كه هيچ گاه به كارم نيامده است!، پس از ورود به مدينه فراموش كردم كه آن را از خود دور سازم!، من كاري ديگر دارم!.


     پيامبر اكرم ـ ص ـ فرمود: راست بگو! به چه منظوري به مدينه آمده اي؟


     گفت: مطلب همان است كه گفتم.


     رسول خدا ـ ص ـ فرمود: آن شرطي را كه تو با صفوان بن اميه در حجر كردي چه بود؟!


     عمير كه سخت ترسيده و شگفت زده شده بود پرسيد: كدامين شرط؟


     حضرت فرمود: تو متعهد شدي كه مرا به قتل رساني و در عوض او عهده دار پرداخت قرض و اداره زندگاني اهل و عيالت باشد! خداوند حافظ و نگهدار من است.


     عمير گفت: شهادت مي دهم كه تو رسول خدا و راستگو هستي، و شهادت مي دهم كه هيچ معبودي جز خداي يگانه (اللّه) وجود ندارد، ما تو را در ادعاي رسالت دروغگو مي پنداشتيم ولي پرده از رازي برداشتي كه جز من و صفوان كسي ديگر از آن با خبر نبود، من به او سفارش كردم كه اين راز را همچنان پوشيده نگاه دارد، ولي خدايت تو را نسبت به آن آگاه ساخت، من ايمان به خدا و رسول او پيدا كردم، و شهادت به حقانيت تو و آيينت مي دهم، خداي را سپاس كه مرا به راه هدايت رهنمون ساخت.


     مسلمانان وقتي صحنه هدايت و اسلام آوردن عمير را مشاهده كردند، شادمان شدند. پيامبر خدا ـ ص ـ به ايشان فرمود: به برادرتان قرآن و احكام ديني ياد دهيد، آنگاه فرزندش را آزاد ساخت.


     پس از مدتي عمير خدمت رسول خدا ـ ص ـ رسيد و عرضه داشت: من قبلا فعاليت شديدي عليه شما داشتم، دوست دارم كه به مكه بازگردم، و مردم را به خدا و اسلام فرا خوانم، اميد آن كه موجب هدايت آنان باشم و در صورت عدم موفقيت، مايه اذيت و آزار ايشان گردم!.


     رسول اللّه ـ ص ـ به او اجازه بازگشت داد. عمير به مكه باز آمد و به بركت او عده زيادي توفيق تشرّف به دين اسلام را پيدا كردند.51


     و اينگونه كسي كه به منظور انجام ترور پيامبر اكرم ـ ص ـ به مدينه آمده بود، به عنوان سفير و مبلّغ توانا و موفق رسول خدا ـ ص ـ به مكه بازگشت.


     اين جريان را علاّمه مجلسي از كتاب «المنتقي في مولود المصطفي» اثر كازروني نقل كرده است52. و همچنين بصورت مختصر از ابن شهراشوب در «المناقب» آورده است كه بر طبق آن، بنابر نقل قتاده، شأن نزول آيه شريفه «سواء منكم من اسر القول»53 نيز همين واقعه بوده است54.


     د) سران شرك در حجر اسماعيل پس از فتح مكه


ابوالطيب تقي الدين فاسي به نقل از فاكهي به اسنادش از عبداللّه بن عباس مي نويسد: رسول خدا ـ ص ـ در روز فتح وارد مكه شد، وقتي كه مشغول سعي بين صفا و مروه بود، ابوسفيان بن حرب، عتاب بن اسيد، صفوان بن اميه و سهيل بن عمرو پنهاني در حجر اسماعيل جمع شده بودند، بلال بر بام كعبه رفت و اذان سرداد، اين اذان موج عجيبي در همگان ايجاد كرد، هريك چيزي گفتند.

ابو سفيان گفت: من چيزي نمي گويم، چون مي ترسم حتي اين سنگ ريزه بر عليه من خبر دهد!، خداوند گفته هاي آنان را به پيامبر رسانيد، رسول خدا در حالي كه بر روي كوه صفا مشغول دعا بودند همه ايشان را احضار كرده و گفته هايشان را بازگو فرمود، در اينجا بيشتر آنان اسلام آوردند، ابو سفيان بقدري ترسيد كه نزديك بود بيفتد55.


5 ـ پيامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     تاريخ صحنه هاي مختلف و گوناگوني را از حضور پيامبر اسلام ـ ص ـ در حجر اسماعيل ضبط و نقل كرده است. در يك نگاه، حجر محل جلوس، موضع اعلام رسالت، جايگاه تلاوت آيات قرآن، معبد، مكان پاسخ به سؤالات، و موضع وقوع و مشاهده معجزات پيغمبر اكرم ـ ص ـ بوده است:


     الف) جلوس پيامبر اسلام ـ ص ـ در حجر


     ازرقي مي نويسد: پس از آن كه آيه شريفه «تبت يدا ابي لهب وتب»56 كه دربردارنده هجو ابولهب و همسر او ـ ام جميل ـ بود، نازل گشت، ام جميل در حالي كه سنگي را در دست داشت به مسجد الحرام آمد. رسول خدا ـ ص ـ داخل حجر نشسته بود، ام جميل در حالي كه مرتب به پيامبر ـ ص ـ ناسزا مي گفت، نزديك مي شد، ابوبكر به پيامبر ـ ص ـ گفت: اين زن ام جميل است، و من از ناحيه او بر شما مي ترسم، رسول خدا ـ ص ـ فرمود: او نمي تواند مرا ببيند و آياتي را تلاوت فرمود، و بدان پناه برد، آنگاه اين آيه شريفه را تلاوت نمود:


     «واذا قرأت القرآن جعلنا بينك وبين الذين لايؤمنون بالآخرة حجاباً مستورا».57 ام جميل جلو آمد، وقتي در برابر ابوبكر ايستاد، سراغ پيامبر ـ ص ـ را از او گرفت!58


     البته در اين نشست ها، گاه جسارت و اهانت به ساحت مقدس نبوي به عمل آمده است. شيخ طبرسي و قطب راوندي نقل كرده اند كه روزي رسول خـدا ـ ص ـ در حجر اسماعيل نشسته بود كه مشركين قريش شكمبه گوسفندي را روي پيامبر خدا ـ ص ـ مي اندازند. رسول اكرم ـ ص ـ در حالي كه از اين واقعه بسيار اندوهگين شده بود نزد ابوطالب آمد و فرمود: عمو! موقعيت من در نزد شما چگونه است؟


     ابوطالب پرسيد: پسر برادر، مگر چه شده است؟!



     رسول خدا ـ ص ـ جريان را نقل فرمود: ابوطالب كه بسيار ناراحت و خشمگين شده بود به جناب حمزه سيدالشهداء فرمود: اين شمشير را بدست گير و همراه من بيا.


     ابوطالب با همراهي حمزه به سمت مسجدالحرام و يكسر به نزد اهانت كنندگان آمد. آنگاه رو به حمزه كرد و گفت: اين شكمبه را بر سر و صورت همه اين افراد بگذار، هر كس كه خواست مانع شود گردنش را بزن.


     هيچ يك از مشركين نتوانستند عكس العملي از خود نشان دهند و دستور ابوطالب كاملا اجرا شد، آنگاه ابوطالب روي به جانب رسول خدا ـ ص ـ نمود و فرمود: پسر برادر! موقعيت شما در نزد ما اينگونه است59. رحمت خدا و علوّ مقام بر ابو طالب باد كه با حميت و غيرت و جوانمردي خود قلب پيامبر خـدا ـ ص ـ را آرام ساخت.


     ب) تلاوت قرآن در حجر اسماعيل


     در تفسير قمي نقل شده است كه رسول خدا ـ ص ـ در ميان حجر اسماعيل مي نشست، و به تلاوت و قرائت آيات نازل شده قرآن مي پرداخت.60


     ج) عبادت در حجر اسماعيل و سوء قصد دشمن


     ابن شهر اشوب در مورد نقشه ها و مكرهاي دشمنان اسلام در رابطه با رسول خدا ـ ص ـ از جابر و ابن عباس چنين نقل مي كند:


     روزي مردي از قريش گفت: من محمد را خواهم كشت! در اين هنگام اسب او جستن گرفت و او را محكم بر زمين زد، و گردنش شكست!


     مشركين سراغ معمر بن يزيد، كه بسيار شجاع و فرمانده بني كنانه بود، رفتند. معمر گفت: اين كار از دست من ساخته است و من شما را از وجود او راحت خواهم كرد. بيست هزار مسلّح تحت فرمان من هستند وبني هاشم توان جنگ و روياروئي با من را ندارد و چون داراي مكنت مالي هستم، اگر آنان خواهان خونبهاي او شوند، من ديه ده نفر را خواهم پرداخت!


     معمر در حالي كه شمشير بلند و پهن خود را حمايل مي كرد به سمت پيامبر خدا ـ ص ـ كه در حجر اسماعيل به سجده افتاده بود حركت كرد، همين كه نزديك شد ناگهان پاي او لغزيد و صورتش به شدت، به سنگ اصابت نمود، آنگاه با صورتي پرخون از جابرخاست و دوان دوان خود را به كنار آب رسانيد.


     قريشيان كه نظاره گر صحنه بودند، گرد او جمع شدند و صورت غرق در خونش را شسته، بعد از آن پرسيدند: تو را چه شد؟



     معمر گفت: بيچاره و فريب خورده واقعي كسي است كه گول شما را بخورد!


     گفتند: مگر چه شده است؟


     گفت: مهلتي دهيد تا كه جانم به من بازگردد، هيچ روزي را همانند امروز نديده ام!


     گفتند: تو را چه چيزي رسيد؟


     گفت: وقتي كه به او نزديك مي شدم از مقابل سر او دو مار بزرگ بي مو كه از دهانشان آتش بيرون زده بود، به سويم حمله ور شدند.61


     د) پاسخ به سؤالات


     حجر اسماعيل از جمله جاهايي است كه پيامبر اسلام ـ ص ـ در آن به جوابگويي سؤالات عرضه شده مي پرداختند، و ما اين رويه را در حق ديگر امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ نيز مي يابيم.


     در رساله منسوب به سيد مرتضي جرياني پيرامون اعزام سه نفر به نام هاي «نضر بن حارث بن كلده، عقبة بن ابي معيط، و عاص بن وائل» به نزد والي نجران توسط قريش، به منظور فراگيري مسائلي مشكل از يهود و نصاري و عرضه آنها بر رسول خدا ـ ص ـ نقل شده است، آنان پس از فراگيري مطالبي پيرامون اصحاب كهف، موسي و خضر، ذوالقرنين و زمان قيامت سؤالات خود را در حجر اسماعيل در حضور پيامبر اكرم ـ ص ـ مطرح ساختند كه بدنبال آن با مدتي تأخير سوره كهف در رابطه با سه سؤال اولي، و آيه 187 از سوره اعراف در مورد سؤال پيرامون زمان قيامت نازل شد.62


     هـ ) درخواست شق القمر از پيامبر ـ ص ـ در حجر اسماعيل


     فقيه محدث، قطب الدين راوندي مي نويسد:


     شبي رسول خدا ـ ص ـ در حجر اسماعيل نشسته بود، قريش نيز در محفلي مشغول سخن پراكني بودند، در اين هنگام يكي از ايشان گفت: ماجراي محمد ـ ص ـ ما را بيچاره و وامانده ساخته است، ما نمي دانيم درباره او چه بگوئيم؟


     يك نفر از آنان پيشنهاد خود را اينگونه مطرح ساخت: بياييد هم اكنون همه ما از جاي خود برخيزيم و به نزد وي برويم، و از او بخواهيم براي اثبات ادعاي خود، نشانه اي از آسمان بياورد، چرا كه سحر او در آسمان تأثير ندارد!.


     اين پيشنهاد مورد پذيرش قرار گرفت و همگان به طرف رسول خدا ـ ص ـ در حجر اسماعيل براه افتادند، و پس از رسيدن، خواسته خود را مطرح ساختند.


     پيامبر اكرم ـ ص ـ در حالي كه به سمت ماه اشاره مي نمود فرمود: آيا اين ماه را كه در اين شب چهاردهم تمام آن روشن مي باشد، مي بينيد؟


     گفتند: بلي.


     فرمود: آيا دوست داريد كه آن نشانه درخواستي تان در اين ماه صورت پذيرد؟


     گفتند:پيشنهاد بسيار خوبي است.


     رسول خدا ـ ص ـ با انگشت خود اشاره نمود، و ماه به دو نيم تقسيم شد، و همه آنان اين واقعه را به خوبي مشاهده كردند، پس از آن ايشان خواهان بهم چسبيده شدن ماه شدند، رسول اكرم ـ ص ـ بار ديگر اشاره فرمود، و ماه صورت اوليه خود را بازيافت. مشركين سياه دل به جاي آن كه ايمان بياورند و دست از لجاجت خود بردارند، گفتند: سحر محمد در آسمان نيز كارگر است! اينجا بود كه آيه شريفه: «اقتربت الساعة وانشقّ القمر و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر»63 نازل شد؛ يعني آن ساعت نزديك و ماه شكافته شد، اگر كافران آن را ببينند باز هم روي گردانده و مي گويند كه اين سحر و جادويي هميشگي است.64


     و ) معراج پيامبر ـ ص ـ از حجر اسماعيل


     اصل وقوع معراج غير قابل انكار است و قرآن كريم با صراحت از آن ياد مي كند65، ليكن خصوصياتي از آن، مورد كلام بعضي از مفسرين و مؤرخين و متكلّمين است (وبهيچ وجه آنچه را كه برخي از حكما و فلاسفه مطرح كرده اند مورد نظر نيست)، يكي از آن مطالب بحث در مبدأ اين سير است، در اينجا چند قول وجود دارد:


     1 ـ مبدأ معراج از خانه امّ هاني خواهر اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ است. شيخ طبرسي اين قول را نظر اكثر مفسّرين مي داند66، طبق اين نظر، توسعه در معناي مسجد الحرام داده مي شود و بر كلّ مكه، مسجد اطلاق مي گردد.


     2 ـ مبدأ، شعب ابوطالب بوده است.67 آن توسعه اينجا نيز جاري است، و با قول اول قابل جمع است.


     3 ـ مبدأ خود مسجد الحرام است، شيخ طبرسي اين نظر را قول حسن وقتاده مي داند68 و بر طبق آن، ديگر نيازي به توسعه در لفظ و توجيه آيه شريفه باقي نمي ماند.


     طبق اين گفته، اين سؤال مطرح مي شود كه: معراج از كجاي مسجدالحرام آغاز شده است؟


     رواياتي دال بر وقوع مبدأ معراج از حجر اسماعيل نقل شده است، كه بخاطر دوري از اطناب از ذكر آن صرف نظر مي كنيم. خوانندگان محترم مي توانند به مدارك بحث مراجعه نمايند.69


     ز) سرنگوني بتان در اطراف حجر اسماعيل



     سيد ابن طاووس به نقل از تفسير كلبي مي آورد: رسول خدا ـ ص ـ هنگام فتح مكه، سيصد و شصت بت را كه در اطراف حجر اسماعيل چيده بودند مشاهده كرد كه هر كدام در مقابل قبيله پرستش كننده آن قرار داشت. پيامبر اكرم ـ ص ـ در حالي كه عصاي خود را در چشم و شكم بت ها قرار مي داد، اين آيه شريفه را تلاوت مي فرمود: «جاء الحق و زهق الباطل، اِنَّ الباطل كان زهوقا»70 و در همان حال بتان نيز با صورت بر روي زمين مي افتادند، و اهل مكه نيز از اين رويداد شگفت زده شدند71.


     ح) مانور قدرت در برابر حجر اسماعيل


     علامه مجلسي ـ ره ـ از برخي نسخه هاي فقه رضوي نقل مي كند كه گروهي از ابن عباس سؤال كردند كه عده اي گمان مي كنند كه رسول خدا ـ ص ـ دستور داد كه مردم در اطراف كعبه دوان دوان حركت كنند، آيا اين قضيه حقيقت دارد؟


     ابن عباس گفت: دروغ گفته اند، و راست گفته اند!


     راوي پرسيد: چگونه؟


     گفت: رسول خدا ـ ص ـ جهت انجام عمره قضاء داخل مكه شد، آن هنگام اهل مكه مشرك بودند و به آنها گفته بودند كه ياران محمد ـ ص ـ خسته و ناتوانند. رسول خدا ـ ص ـ به اصحاب خود فرمود: خدا رحمت كند كسي را كه قدرت و صلابت خود را به ايشان نشان دهد، آنگاه دستور داد كه مسلمانان بازوان خود را بيرون آورده و در حالي كه رسول خدا سوار بر ناقه خود بود و عبداللّه بن رواحه افسار آن را بدست گرفته بود، دوان دوان سه بار كعبه را دور بزنند. مشركين در برابر ميزاب ـ ناودان كعبه ـ نظاره گر قدرت مسلمين، و مبهوت عظمت پيامبر اسلام ـ ص ـ بودند. پس از آن سال، رسول خدا به حج مشرف شد، و در اين بار نه خود در طواف دوان دوان حركت نمود، و نه به كسي چنين دستوري را داد. پس آنان در گفته خود هم راست گفته اند (كه در عمرة القضاء به منظور قدرت نمايي چنين دستوري صادر شد)، و هم دروغ (چون دستور ايشان هميشگي نبوده است كه به نحو سنت قابل عمل باشد).72

     پي نوشت ها:

1- الكافي (الفروع) ج 4، ص 201، ح 1.
2- در روايت مفضل بن عمر از امام صادق ـ ع ـ آمده است: «الحجر بيت اسماعيل»؛ يعني حجر خانه اسماعيل است. الكافي ،ج 4، ص 201، ح 14.
3- همان ح 15 ـ اين تعبير در مستطرفات سرائر، ج 3، ص 562، وقصص الأنبياء راوندي، ص 115، ح 115 و وسائل الشيعه، ج 9، ص 430، ح 6 (به نقل از شيخ صدوق) نيز ديده مي شود.

4- بحارالانوار، ج 11، ص 360.

5- علل الشرائع، ج 1، ص 37، باب 34، ح 1 ـ از او بحارالانوار، ج 12، ص 104،ح 13.

6- الكافي (الفروع)،ج 4، ص 210، ح 15 ـ از او وسائل الشيعه، ج 9، ص 429، ح 1.

7- قصص الانبياء، ص 111، ح 108.

8- وسائل الشيعه، ج 9، ص 430، ح 7.

9- السيرة النبويه، ج 1، ص 6.

10- الطبقات الكبري، ج 1، ص 52.

11- الكافي، الفروع، ج 4، ص 210، ح 14.

12- وسائل الشيعه، ج 9، ص 431، ح 8؛ جامع احاديث الشيعه ج 10 ، ص 26، ح 48.

13- قصص الانبياء، ص 113، ح 112.

14- الطبقات الكبري، ج 1، ص 52.

15- السيرة النبويه، ج 1، ص 6.

16- الطبقات الكبري، ج 1، ص 52.

17- بحار الانوار، ج 82، ص 56.
18- الجامع لأحكام القرآن، ج 2، ص 88.

19- شفاء الغرام، ج 2، ص 14.

20- اخبار مكه، ج 1، ص 312.

21- همان

22- همان، ج 1، ص 313.

23- مروج الذهب چاپ بيروت، ج 1 ، ص 75 و چاپ مصر ج 1، ص 62.

24- بحارالانوار، ج 99، ص 217، ح 1.

25- تفسير القمي، ج 1، ص 62، از او بحارالانوار ج 99، ص 38، ح 15.

26- مروج الذهب (چاپ بيروت)، ج 2، ص 21، و چاپ مصر، ج 2، ص 48.

27- بحارالانوار، ج 12، ص 113 (بنقل از كمال الدين) ـ اثبات الوصيه 35 ـ اين قول، مختار علامه مجلسي است.

28- علل الشرائع، ج 1، ص 38، از او بحار الانوار ج 12، ص 79 ،ح 8 ـ قصص الأنبياء (راوندي)، ص 113، ح 112؛ شفاء الغرام، ج 2 ،ص 14 (بنقل از ابن اسحاق).
29- مروج الذهب (چاپ بيروت)، ج 1، ص 75.

30- الكافي (الفروع)، ج 4، ص 210، ح 15، از او وسائل الشيعه ج 9، ص 430، ح 4؛ بحارالانوار، ج 12، ص 118، ح 57؛ الوافي، ج 2، جزء 8، ص 28؛ مجمع البحرين،ج 3، ص 260.

31- الطبقات الكبري، ج 1، ص 79.

32- السيرة النبويه، ج 1، ص 145.

33- تاريخ اليعقوبي، ج 1، ص 244.

34- الطبقات الكبري، ج 1، ص 79.

35- تاريخ اليعقوبي، ج 1، ص 244.

36- بحار الانوار، ج 15، ص 122.

37- الطبقات الكبري، ج 1، ص 82.

38- تاريخ اليعقوبي، ج 1، ص 245؛ بحارالانوار، ج 15، ص 122.

39- السيرة النبويه، ج 1، ص 145.

40- سيرة ابن اسحاق، ص 24؛ همچنين: السيرة النبويه، ج 1، ص 150؛ البداية و النهايه، ج 2،ص 303.

41- السيرة النبويه، ج 1، ص 116.

42- امالي صدوق، ص 216؛مجلس 24، ح 1؛ از او بحار الانوار، ج 15، ص 254، ح 7.

43- فرازي از دعاي معروف ندبه.

44- اخبار مكه، ج 1، ص 314.

45- الحجة علي الذاهب الي تكفير ابي طالب، ص 162.

46- المناقب، ج 2، ص 245؛ از او بحارالانوار، ج 38، ص 47 ـ و نيز: منية الراغب في ايمان ابي طالب، ص 117از دارالسلام حاجي نوري، ج 1، ص 119.

47- بحارالانوار، ج 19، ص 16، ح 8.

48- المناقب، ج 1، ص 71، از او بحارالانوار، ج 18، ص 60.

49- السيرة النبويه، ج 1، ص 309.

50- برحسب نقل بحارالانوار، خود او به نزد پيامبر خدا ـ ص ـ آمد.

51- المغازي، ج 1، ص 125.

52- بحار الانوار، ج 19، ص 326، ح 82.

53- رعد: 10 .

54- بحارالانوار، ج 18، ص 140، ح 40.

55- شفاء الغرام، ج 2، ص 157.

56- مسد: 5 ـ 1.

57- اسراء: 45.

58- اخبار مكه، ج 1، ص 316.

59- اعلام الوري، ص 57؛ قصص الانبياء، ص 320، ح 399؛ از آنها بحار الانوار ج 18، ص 209، ح 38، و ص 187، ح 17.

60- تفسير القمي، ج 2، ص 293.

61- المناقب، ج 1، ص 76.

62- رسالة المحكم و المتشابه المنسوب للسيد المرتضي، ص 79.

63- قمر: 2 ـ 1 .

64- الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 141، ح 229.

65- اسراء: 1.

66- تفسير مجمع البيان، ج 3، ص 396.

67- تفسير الميزان، ج 13، ص 31.

68- تفسير مجمع البيان، ج 3 ، ص 396؛ تفسير الدر المنثور، ج 4، ص 137.

69- سعد السعود، ص 100؛ اليقين في امرة اميرالمؤمنين، ص 83، باب 104؛ تأويل الآيات ج 1، ص 265 ح 1، وص 267 ح 2؛ بحارالانوار ج 18، ص 317 ح 32، وص 390، ح 98؛ مستدرك الوسائل، ج 4، ص 28، ح 5، و ص 43، ح 6. و نگاه كنيد به: السيرة النبويه، ج 2، ص 38 (كه اين نقل مي تواند در جمع روايات كمك كند).

70- اسراء: 81.

71- سعد السعود، ص 220، از او بحار الانوار، ج 18، ص 180.

72- بحار الانوار، ج 99، ص 353، ح 6.

Copyright © 2003-2020 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo