بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram


بيانات رهبر معظم انقلاب در اجتماع پرشور جوانان استان گيلان

12 / 2 / 80

بسم الله الرحمن الرحيم

جلسه امروز ما, جلسه اى سرشار از صفا و صميميت است. فضاى جلسه, فضاى محبت است. شما به من لطف داريد, من هم به شما عشق مى ورزم. اميدوارم كه اين فضاى پرطراوت و پرنشاط امروز زمينه اى باشد تا بتوانيم درباره مهمترين مسائلى كه هم براى شما و هم براى من در مركز وكانون توجهات قرار دارد, با هم گفتگو كنيم.
اولا تشكر مى كنم, هم از شما كه دراين جمع متراكم, با زحماتى كه متحمل شده ايد, نشسته ايد, هم از برادرانى كه اين جلسه را تدارك ديدند, هم از كسانى كه برنامه اجرا كردند, هم از اين دختر عزيزم كه آن نامه را خواندند- كه آن را مى گيرم و ان شاءالله با دقت نگاه مى كنم و اميدوارم بتوانم آنرا دنبال نمايم- هم از پسران عزيزى كه غزل حزين لاهيجى را براى ما خواندند. هر قدمى كه ما در راه هدفهاى اين ملت برمى داريم, در صورت اخلاص داشتن, خداى متعال ان شاءالله به ما اجرى خواهد داد, بنابراين يكايك شما ماجوريد.
امروز, روز معلم است و اين جلسه, جلسه جوانان است. بين معلم و جوان يك رابطه منطقى و دايمى برقرار است. من با همه دل, احترام و تكريم خودم را به معلمان عزيز عرض مى كنم. معلمان و استادان در سرتاسر كشور بدانند كه من يكى از قدرشناس ترين مخلصان آنها هستم. كار آنها و زحمتى كه بر دوش گرفته اند, به قدرى با ارزش است كه هيچ بيانى از قبيل بيانهاى امثال من قادر نيست آن را توصيف كند.
امروز, روز شهيد مطهرى هم هست. او يك روحانى معلم بود و شهيد معلمى خود شد.
او معلمى را منحصر به سركلاس درس نكرد, درس هم مى داد, دانشكده هم مى رفت, ساعتها تدريس مى كرد, در حوزه هم تدريس مى كرد, اما تعليم او يك دايره بسيار وسيع تر داشت. او مى نوشت و سخن مى گفت و شاگردانش در اين بخش نوشتارى و گفتارى, هزاران برابر شاگردان او در داخل كلاس بودند. آن سخنى را هم كه نياز زمان بود, انتخاب مى كرد. الان فرصت اين كه به شرح كارهاى آن شهيد كم نظير بپردازم, نيست. توصيه مى كنم با سخن شهيد مطهرى- كه همچنان سخن روز است- ارتباط برقرار كنيد. يك روز همه عناصرى كه شهيد مطهرى به عنوان يك استوانه فكرى در مقابل آنها قد علم كرده بود, سراو ريختند و از لحاظ فكرى او را بمباران كردند و از لحاظ حيثيت اجتماعى نيز او را مورد تهاجم قرار دادند, اما او يك تنه ايستاد. آن مهاجمان چه كسانى بودند؟ مبلغان فرهنگهاى وارداتى بيگانه گمراه كننده و دامهايى بر سر راه افكار جوانان. آن روز عمدتا كمونيزم و برخى تفكرات ليبراليزم غربى مطرح بود, امروز هم آن سخنان همچنان پابرجاست.
امروز كمونيزم على الظاهر مرده است, اما آن سخنان- كه معرف پايه هاى تفكر اسلامى درجوانب مختلف است- همچنان زنده است.
من وارد بحث اصلى خودم بشوم. مسئله جوانان. درباره اين مسئله, هم بنده عرايض زيادى كرده ام, هم ديگران حرف و گفت فراوان صادركرده اند, اما امروز مسئله همچنان با اهميت خود در فضاى ذهنى و علمى جامعه ما موجود است و بايد با آن مواجه شد. شما همان قشرى هستيد كه موضوع جوانان را تشكيل مى دهد, در اين زمينه قدرى با شما صحبت كنم.
اولا كميت جوانان و نسبت جمعيتى آنها با كل كشور, يك پديده شگفت آور است.
امروز بيش از نيمى از جمعيت كشور ما كسانى هستند كه كمتر از سى سال دارند.
اتفاق كم نظيرى كه افتاده, اين است كه كشورى كه جوانترين كشورهاست, يكى از بزرگترين انقلابهاى تاريخ و جوانترين انقلاب موجود جهان و مستقل ترين نظام سياسى درهمه دنيا را دارد تجربه مى كند. اين تقارن, تقارن شگفت آورى است. اين جمعيت عظيم جوان در كشورى زندگى نمى كند كه نظام سياسى آن تابع آمريكا و كمپانيهاى مالى بزرگ جهان و شركتهاى چند مليتى يا تابع فلان كشور وفلان سياست است, بلكه دركشورى زندگى مى كند كه نظام سياسى اش جوان پسند است. جوان مايل به استقلال است. جوان طبيعتا سرش را بالا مى گيرد و مايل نيست كه اسير و دنباله رو باشد. نظام سياسى امروز كشور شما نظامى است كه سرش را بالا گرفته و در مقابل هيچ كسى سرش را خم نكرده و از توپ و تشر آمريكاييها و تهديدهاى گوناگون هم در طول اين بيست و دو سال لحظه اى بيم به دل راه نداده است. كشور ما با يك انقلاب نو و جوان مواجه است, لذا به يك سرعت عمل همراه با برنامه ريزى صحيح در جهت خودسازى و پيشرفت احتياج دارد تا بتواند زبان دشمنان را كوتاه كند و حضور خودش را بر همه آنها تحميل نمايد- چه از جنبه علمى, چه از جنبه عملى- با يك مشت انسان از كار افتاده بالاى پنجاه, شصت سال چنين چيزى در رديف محالات است, اما جمعيتى كه نيمى از آن جوانند و قافله جوانان همين طور دارند با سرعت وارد ميدان مى شوند, اين ممكن خواهد بود و افق و چشم انداز در اين زمينه كاملا روشن است.
من در اين جا دو حرف دارم: يك حرف با مديران و برنامه ريزان كشور است, يك حرف با خود شما جوانهاست. درپايان صحبتم استنتاجى هم دارم كه حرف دل من است و آن را عرض خواهم كرد. البته سخن من با مديران, سخنى نيست كه امروز آن را بر زبان جارى مى كنم, اين را در جلسات كارى گوناگون با مسئولان برجسته كشور, و حتى گاهى در اجتماعات عمومى بر زبان آورده ام, اما احساس مى كنم كه اين سخن بايد بار ديگر و شايد بارهاى ديگر گفته شود تا طنين آن در فضا, هرمانعى را از سر راه اقدام بردارد, لذا باز هم عرض مى كنم.
به مديران و به برنامه ريزان و مسئولان كشور عرض مى كنم, اين جمعيت عظيم جوان در كشور را يك رودخانه مواج و پرفيض بدانيد. اين رودخانه به طور مستمر دارد مى آيد و سالها بعد از اين هم خواهد آمد. دو گونه مى توان با اين رودخانه برخورد كرد: يك برخورد اين است كه شما بنشينيد عاقلانه, خردمندانه و با شيوه علمى, اولا اهميت اين رودخانه را بشناسيد, ثانيا نقاط و مراكزى را كه به آب اين رودخانه احتياج دارند, بشناسيد, ثالثا بنشينيد برنامه ريزى و كانال كشى كنيد وآب را به آن جايى كه نياز است, هدايت كنيد, آنگاه هزاران مزرعه و باغستان از اين نعمت بى دريغ الهى سرسبز و هر نقطه ويرانى آباد خواهد شد. شما مى توانيد اين رودخانه مواج را به پشت سدهاى انرژى ساز هدايت كنيد و يك منبع عظيم انرژى به وجود بياوريد و كل كشور را به فعاليت و تلاش وادار كنيد. اگر با اين موضوع, اين گونه برخورد كنيد, آنگاه اين پديده يك پديده پربركت, بى نظير و استثنايى مى شود كه اگر يك يك مردم ايران هر روز صدبار خدا را به خاطر آن شكر كنند, اداى شكر لازم و شايسته را نكرده اند. مشخصه اين نوع برخورد, برنامه ريزى كردن, هدايت كردن, راه را بازكردن, نقطه نياز را مشخص كردن و اين متاع گرانبها و اين هديه الهى را درست در نقطه نياز قراردادن است, كه نتيجه آن, سرسبزى, خرمى, آبادانى و نشاط و بركت خواهد بود.
برخورد ديگر اين است كه اين رودخانه فياض مواج را به حال خود رها كنيد, روى آن فكر نكنيد, براى آن برنامه ريزى نكنيد و قدر آن را ندانيد. نتيجه چه مى شود؟ مزارعى كه خشك خواهد شد و باغستان هايى كه از بين خواهد رفت, يك طرف, خود اين آب هم هدر خواهد رفت. در بهترين شكل, آب اين رودخانه وارد آبهاى شور خواهد شد و هرز خواهد رفت. شكل ديگرش اين است كه به باتلاق و مركز تجمع انواع و اقسام آفتها تبديل شود. شكل بدترش اين است كه به يك سيل تبديل شود و همه دستاوردهاى ملت را تخريب كند. اگر برنامه ريزى و دقت و كار نشد, اين نتايج را به دنبال خواهد داشت.
خداى متعال اين نعمت را به ملت و كشور ما بخشيده است, آن كسى كه بايد از اين نعمت استفاده كند, كجاست؟ آن كسى كه بايد اين نعمت را درجاى خود مصرف كند- كه معناى شكر نعمت هم اين است- كيست؟ مديران و برنامه ريزان- از بالا تا پايين- هستند.
امروز كشورهايى هستند كه جوان ندارند و از بالا بودن سن نسلهاى موجودشان رنج مى برند. ما وقتى به كشور خودمان نگاه مى كنيم, مى بينيم كه چهره ها جوان, لبخندها جوانانه, سرها برافراخته و بازوان و نيروى بدنى, تواناست. هم وقتى فكر جوان بود, مى درخشد, هم وقتى جسم جوان بود, كارايى نشان مى دهد, بنابراين بايد قدر جوان را دانست.
بعضى با اين پديده, آن چنان كه شايسته آن است, برخورد نمى كنند. گاهى به جاى برنامه ريزى براى جوان ها, تملق آنها گفته مى شود. من دوست ندارم وقتى با جوان ها مواجه مى شويم, دايم به به و چه چه كنيم و از محسنات آنها بگوييم, اين فقط امواج هوا و لفاظى است, به اين احتياجى نيست. متاسفانه جمعى به اين اشكال دچارند, هرجا كم مى آورند, اسم جوان ها را مى آورند, هرجا در مى مانند, عنوان و تابلوى جوان ها را بلند مى كنند. تملق گويى و اسطوره سازى از جوان, بدون اين كه واقعيت جوان و دغدغه جوان و كيفيت حركت جوان و برنامه ريزى براى جوان بدرستى مورد توجه باشد, يك اشكال است.
اشكال ديگر اين است كه گاهى از جوان ها به عنوان يك كالاى مصرفى استفاده شود, از آنها صرفا براى حضور در انتخابات و براى بلند كردن نام زيد و عمرو استفاده شود, همه اين ها منفى است. كارى كه بايد بشود, اين ها نيست, كارى كه بايد بشود, اين است كه برنامه ريزان فرهنگى, اقتصادى و سياسى كشور بنشينند اين پديده عظيم را بدرستى برآورد و برايش برنامه ريزى كنند, كشور به اين نياز دارد.
كشور ما زمين پهناور و امكانات فراوانى دارد, البته دشوارى هاى زيادى هم دارد. كشور ما جزو كشورهاى پرآب نيست, برخى كمبودهاى طبيعى هم دارد, يك كوير بزرگ هم در وسط آن قرار گرفته است, اما اگر اين دست هاى انسانى از مغزهاى تربيت يافته و غنى شده اى فرمان بگيرند, همه اين كمبودها را مچاله مى كنند و دور مى اندازند. كشور رشد خواهد كرد, مشروط براين كه برنامه ريزى, عالمانه و مدبرانه باشد.
اين جوان عزيز از قول من مطلبى نقل كردند, بله, من بارها اين را گفته ام كه يك عزم ملى و همگانى در سطوح مختلف- از سطوح كشورى تا سطوح استانى تا به شهرستان و روستا برسد- بايد دنبال مساله جوان باشد. جوان شهر با جوان روستا, جوان تهران با جوان دورترين شهر كشور تفاوتى ندارد. خصلتهاى جوانى در همه يكسان است, گاهى استعداد او بيشتر هم هست, ما اين را لازم داريم.البته من نمى خواهم به شما جوانان بگويم كه خودتان هيچ مسئوليتى نداريد, نه, اين حرف را هرگز نخواهم گفت- بعدا مى گويم كه يك پايه مسئوليت خود شماييد- همچنين نخواهم گفت كه همه اين مشكلات بايد در كوتاه مدت و زمان بسيار محدودى برطرف شود, نه, اينها برنامه ريزى مى خواهد و برنامه ريزى ها بلندمدت است. بعضى از مقاصد در ظرف سه سال, بعضى در ظرف پنج سال, بعضى در ظرف ده سال برآورده خواهد شد, منتها اگر برنامه ريزى نشود, نه تنها ده سال بلكه اگر دهها سال ديگر هم بگذرد, فايده اى نخواهد بخشيد. من هيچ كس را به شتابزدگى دعوت نمى كنم, نه شما را, نه مسئولان را, نه شما پا به زمين بكوبيد كه چه شد, نه مسئولان شتابزده و بلغور شده چيزى درست كنند و بگويند اين هم در جواب فلانى كه در فلان جا چنين مطلبى گفته, بفرماييد اين هم برنامه ما! هيچكدام فايده اى ندارد. جوان بايستى صبورانه كار خودش را -كه امروز مشخص است كار او چيست- دنبال كند و مسئولان بايد مسئولانه و مدبرانه بنشينند و بر روى اين مساله, مثل يك مساله اساسى فكر كنند. ما گاهى مى بينيم كه براى مسائل جزيى, زودگذر و احساسى, هياتهايى تشكيل مى شود- هيات رسيدگى به فلان قضيه! -كه اصل قضيه اش چيزى نيست تا يك نفر يا هياتى بخواهد آن را تعقيب كند. بايد كسانى مخصوص اين فكر بنشينند و كار كنند.
تشكيل سازمان ملى جوانان اقدام بجايى بود, من از مسئولانش ناراضى نيستم, اما اين كارى كه من مطرح مى كنم, صرفا كار سازمان ملى جوانان نيست, كار كل دولت است, كار برنامه ريزى اقتصادى و سياسى است, همه بايد خودشان را درگير كنند, سازمان ملى جوانان هم در جنبه هاى ستادى و اجرايى نقش دارد, آن هم بايد كار خودش را انجام دهد, بنابراين برنامه ريزى كلان لازم است.
در اين زمينه هم بايد تعاون و همكارى ميان قوا خودش را نشان دهد. اين كه من اين همه روى تعاون و همكارى سه قوه تكيه مى كنم- در سخنرانى مى گويم, در نامه به روساى سه قوه مى گويم- براى اين است كه با تعارض قوا با يكديگر- به ابتكار چهار نفر آدمى كه فقط به مسائل زودگذر فصلى و سياسى و جناحى مى انديشند- ضررهاى بزرگى براى كشور به وجود مى آيد. قوه مقننه و قوه مجريه و قوه قضائيه بايد با يكديگر همكارى كنند, البته بيشترين مسئوليت در اين باب متوجه قوه مجريه است كه در همه سطوح بايد تلاش و فعاليت و پيگيرى كند, اين يك مسئله اساسى كشور است, شوخى نيست.
اگر اين پيگيرى صورت بگيرد, ما شاهد كشورى با يك نسل پرنشاط و پراميد و كارآمد خواهيم بود. يك دهه كه بگذرد, اگر كسى به كشور ما نگاه كند, يك لشكر انبوه از دستها و مغزها و دلهاى كارآمد در همه زمينه ها مشاهده خواهد كرد. آن روز هيچ كس رغبت نمى كند خانه پدرى و سرزمين مقدس و ايران عزيز خودش را رها كند, به اميد يك طعمه كوچك و كم اهميت, برود تحقير يك كشور و يك ملت خارجى را بپذيرد, كه اگر تا آخر عمرش آن جا بود, به او بگويند تو بيگانه اى, تو اهل اين آب و خاك نيستى! يك روز هم اگر اوضاعى پيش بيايد, نئونازيهاى آلمان- مثل همين الان- بر سر خارجيهايى كه در آن كشور هستند, بريزند. من بارها گفته ام كه اينها وحشيهاى كروات بسته ادكلن زده يى هستند كه اسمشان را متمدن گذاشته اند! در كدام كشور جوانهايش مى ريزند و بيگانه ها را اين طور مى زنند و لت وپار مى كنند كه در كشور آلمان و اخيرا در اتريش و ايتاليا كردند؟! جوان ايرانى به خيال اين كه در فلان مسابقه رتبه بالايى به دست آورده است, به آن جا برود, به اميد آن كه قدرش را مى دانند! نه آقا, آن جا تا براى آنها كار بكنى, از تو كار مى كشند, شيره ات را مى كشند و چيزى هم به تو نمى دهند, آخرش هم در خانه خودت نيستى, بيگانه و غريبه اى! يك روز هم ممكن است جوانهاى آن كشور مست شوند و بر سرت بريزند و بگويند تو بيگانه اى, مى خواهيم تو را بيرون كنيم! بنابراين اگر آن پيگيرى صورت بگيرد, كسى رغبت نمى كند از ايران عزيزش, از خانه خودش و از ميدان عظيم كار و مجاهدت دل بكند. اين همه جوان وارد بازار كار مى شوند- كار علمى, كار صنعتى, كار كشاورزى, كار خدماتى, توليد و ابتكار- و يك كشور از همه جهت كامل را به وجود مى آورند, اين نتيجه آن برنامه ريزى خواهد بود. اگر اين عزم ملى به وجود آيد و اين برنامه ريزى صورت بگيرد, چشم انداز اين است, جوانى هم كه آن روز تازه وارد محوطه درس و بحث مى شود, آن چشم انداز را مى بيند, با شوق و رغبت درس مى خواند و رتبه علم را در كشور بالا مى برد.
اما جانب منفى قضيه. اگر به اين مسئله نپردازند, اگر به برنامه ريزى لازم فكر نكنند و براى نسلى كه دارد از راه مى رسد, در جامعه جا باز نكنند, چه پيش مى آيد؟ يك لشكر بيكار و بى توان روى دست ملت مى ماند, نه احساس اميدى, نه احساس شوق و شورى, نه آينده اى, نه زبانى براى ابراز غرور نسبت به ميهن خود, و نه اصلا غرورى. البته اين كمترينش است كه گفتم, از اين بدتر هم فرضهايى وجود دارد. همه مسئولند, هم برنامه ريزان, هم مجريان و هم متصديان رسانه ها, صداوسيما هم مسئول است, روزنامه ها هم مسئولند. صداوسيما و روزنامه ها نبايد همواره براى جوان الگوى يك جوان اشرافى بى درد تن به راحت داده عياش را مطرح كنند. بعضى از مطبوعات نبايد در فلسفه بافيهاى خود طورى حرف بزنند كه جوان خيال كند همه هدف براى انسان اين است كه از هر راهى شد, يك مشت پول به دست آورد. اگر توانست يك گواهى علمى براى خودش فراهم كند, وسيله اى براى پول درآوردن در دستش هست, اگر نشد, هر راه ديگرى كه شد, ولو قاچاق, ولو تن دادن به ذلت و خفت و اهانت, ولو با دستبرد زدن به اين و آن! نبايد پول را عمده كرد, پول ارزش نيست, هدف, درآوردن پول نيست, پول يك وسيله براى گذراندن زندگى است. پول خيلى كوچكتر از اين است كه هدف انسان بشود. براى جوان, الگو را يك الگوى غلط قرار ندهند تا او احساس كند كه به جاى استعداد و ابتكار و تلاش فراوان و كسب تخصص و علم, بايد سراغ پول رفت! از يك جوان مى پرسيم چرا درس نمى خوانى, مى گويد من به درس خواندن احتياج ندارم, پدرم اين قدر پول و ثروت دارد كه به درس خواندن احتياج ندارم! پس معلوم شد كه درس براى پول است! با اين پول اگر بشود بيكار و عياش و مصرف كننده محض بود, باز هم از نظر او مانعى ندارد! آيا اين طرز فكر درست است؟! اين طرز فكر, غلط ترين طرز فكرهاست.
بنابراين رسانه هاى جمعى هم متعهد و مسئولند.
ما مى توانيم آن چنان روزى را- نه در زمان طولانى دست نيافتنى, بلكه در همين آينده نزديك- براى خودمان تصوير كنيم و اميدوار باشيم, چرا نتوانيم؟ جوان اين مملكت در دهه 50 و 60 معجزه آفريد, جوان اين مملكت كارى كرد كه تا آن روز هيچ ملتى نتوانسته بود اين طور كار كند, جوان اين مملكت با تن و جسم خود به خيابانهاى اين كشور آمد- درهمين شهر رشت شما, در شهرهاى استان, در شهرهاى ديگر كشور- و آن چنان اين حضور را با همين جسم خود برجسته كرد كه آن نظام تا دندان مسلح متكى به پشتيبانى همه سياست هاى استعمارى دنيا ديد ديگر جاى نفس كشيدن ندارد, لذا مجبور شد فرار كند و برود. اين تجربه, بعد از ما تكرار شد, قبل از ما هيچ جاى ديگر نبود. در جاهاى ديگر انقلاب هايى كه رخ مى داد, نتيجه كارهاى چريكى و پارتيزانى و شليك ترقه و گلوله بود, اما اين تجربه, تجربه ملت ايران بود كه به وسيله جوانها ايجاد شد.
نلسون ماندلا قبل از آن كه در آفريقاى جنوبى به پيروزى برسد, تازه از زندان آزاد شده بود, به ايران آمد و با من ملاقات كرد. راجع به اوضاع آفريقاى جنوبى از او سوال كردم, چيزهايى گفت. من به او گفتم, ما تجربه اى داريم كه گمان مى كنم در كشور شما هم قابل عمل باشد, و آن تجربه عبارت است از اين كه انسان هاى داوطلب- كه اكثريت جمعيت كشور ما را تشكيل مى دادند- زن و مرد, با جسم خودشان به خيابان ها آمدند, نه با مشتشان, نه با سلاحشان, نه با نارنجكشان, نه با خانه تيمى شان, بلكه با تن خودشان آمدند, روى خود را هم نبستند, با صورت بازآمدند, لذا نظام را منفعل كردند و او هم ديد نمى تواند بايستد, واقعا بر چه كسى مى خواست حكومت كند؟ گفتم به نظر من اين الگو در آفريقاى جنوبى قابل عمل است. او سرى تكان داد. بعد از رفتن او, يكى دو ماه طول نكشيد كه خبرهاى تظاهرات عظيم مردمى در آفريقاى جنوبى را در روزنامه ها خوانديم! من فهميدم كه اين بذر, سبز شد, عين همان وضعيت ايران. تمام خيابان هاى شهرهاى بزرگ آفريقاى جنوبى از سياهان پر شد و يك عده از سفيدپوستها هم آمدند و همراه با آنها راهپيمايى كردند و گفتند ما هم با حكومت تبعيض نژادى مخالفيم! نتيجه هم همان شد, يعنى آن كسى كه در راس بود, ديد اصلا نمى تواند كارى بكند, اول رفت وكس ديگرى را جاى خودش گذاشت, او هم ديد نمى تواند, لذا آمدند در يك انتقال قدرت آرام, حكومت را به دست سياه پوستان دادند و خود ماندلا هم رئيس جمهور شد! اين حادثه تقليدشدنى و اين الگوى ملتها براى آزاديخواهى, به وسيله جوان ايرانى در دهه 50 و 60 اتفاق افتاد.
معجزه انقلاب اسلامى در دهه 50 و معجزه جنگ هشت ساله در دهه 60 اتفاق افتاد.
اوايل جنگ, بعضى از برادران عادت كرده به بخشنامه ها و دستورالعمل هاى سنتى نظامى, مى گفتند شما چه مى گوييد؟! در مقابل پنجاه تانك, پنجاه تانك لازم است, عراق وقتى پنجاه تانك به ميدان مى آورد, بايد با پنجاه تانك با او مقابله كرد, ولى ما نداريم! راست هم مى گفتند, نداشتيم. من خودم يك شب رفتم تعداد تانكهاى تيپى را كه به طور سازمانى شايد در حدود صد و بيست دستگاه بايد مى داشت, شمردم, ديدم هفده تانك دارد! يك تيپ ارتشى در دب حردان جلوى نيروهاى عراقى مستقر شده بود, اما به جاى صدو بيست تانك, هفده دستگاه تانك داشت! مى گفتند نمى شود, اما جوان ايرانى نشان داد كه مى شود. جوان بسيجى, جوان سرباز, جوان افسر- چه ارتشى, چه سپاهى- معجزه آفريدند و نشان دادند كه مى شود.
آن نيروى مجهز به همه ابزارهاى مدرن جنگى, نيامده بود كه برود, مگر ارتش عراق آمده بود كه از ايران برگردد؟ اگر مى خواست برگردد, نمى آمد, آمده بود كه خوزستان را از آن خود كند, منابع نفت را از جمهورى اسلامى بگيرد و اين ننگ و ذلت را بر پيشانى جمهورى اسلامى ابدى كند و بگويد جمهورى اسلامى نتوانست يك استان ثروتمند ونفت خيز خودش را حفظ كند. اما پس از مدتى آنها مجبور شدند بعد از تحمل آن همه خسارت و دادن پنجاه, شصت هزار اسير, راهشان را كج كنند و از زير تازيانه خشم واراده جوانان ما بيرون بيايند و به كشور خودشان بروند, بعد هم همه دنيا تصديق كردند كه آنها متجاوز بوده اند, يعنى هم از لحاظ نظامى مغلوب شدند. هم از لحاظ سياسى شكست خوردند. چه كسانى اين كار را كردند؟ جوانان ما كردند, اين معجزه بود. جوان ايرانى كه در دهه 50 و 60 آن معجزه ها را كرده, چرا در دهه 80 و 90 نتواند معجزه كند؟ چرا نتواند آن معجزه عظيم را نهادينه كند و در سطح جهان گسترش دهد؟ چرا نتواند الگو شدن جوان ايرانى را براى همه جوانهاى دنيا به طور ترديدناپذير ثبت كند؟ چه دليلى داريد؟ اين شدنى است.
من به مسئولان عرض مى كنم, به جوانان ما مناعت طبع وعفت اخلاقى و اطمينان به نفس و اعتماد به خود و صداقت و شجاعت بياموزيد, در آنها اراده پولادين و انضباط اجتماعى و وجدان كارى به وجود آوريد, بعد هم برايشان برنامه ريزى كنيد, اين كارها شدنى است و اين آينده محقق خواهد شد.
آن كسانى كه توانستند در طول بيست ودو سال اين كشور را از اين همه گردنه وگذرگاه دشوار پرخطر عبور دهند, باز هم مى توانند. چرا در خودتان ياس مى پرورانيد؟ چرا ياس درونى خودتان را به ديگران تراوش مى دهيد؟ اگر تو مايوسى, كنار بنشين, ميدان بده تا اين همه جمعيت در راه خودشان بروند. ياس يك شخص يا يك مجموعه آدم نبايد بتواند جلوى راه يك ملت عظيم الشان سبز شود. من مى گويم به جاى تملق گفتن از جوانان, با آنها با صراحت و صداقت حرف بزنيد, مشكلات و امكانات را بگوييد, بعد هم در خدمت فراهم كردن امكانات و برداشتن مشكلات قرار بگيريد, آنگاه خود اين جوانها لشكر شما مى شوند و به شما كمك خواهند كرد تا مشكلات را برطرف كنيد. در روابط انسانى, جوان از هيچ چيز بيشتر از صداقت خوشش نمى آيد.
به نظر من خود شما جوانها بزرگترين مسئوليت را داريد, مسئوليتى كه مى توانيد آن را انجام دهيد. عزيزان من! هر جوانى دوست مى دارد كشورى كه در آن زندگى مى كند و خاكى كه از آن روييده, عزيز, سربلند, مقتدر و برخوردار از همه زيباييها و نيكيها باشد, دلش مى خواهد جامعه متمدنى داشته باشد, دلش مى خواهد از پيشرفتهاى علمى و عملى برخوردار باشد, اين آرزوى هر جوان است. براى اين, دو راه در پيش است: يك راه واقعى, يك راه كاذب و بدلى. راه واقعى را بايد پيدا كرد, زحمات آن را قبول كرد و هزينه اش را هم بايد پرداخت.
راه واقعى چيست؟ اين است كه جوان ايرانى تصميم بگيرد در زمين خود, بذر خود را بپاشد, از اندوخته و ثروت فرهنگى خود استفاده كند, اراده خودش را به كار بگيرد, براى شخصيت و استقلال خود ارزش قائل شود, جامه عاريت نخواهد و دنبال تقليد و عاريه گيرى الگوهاى بيگانه نباشد.
تمدن واقعى براى مردم ما تمدن ايرانى است, تمدنى است كه متعلق به خود ماست, از استعدادهاى ما جوشيده و با شرايط زندگى ما درهم آميخته و چفت شده است. راه حل حقيقى, راه حل بومى است. بايد بذر سالم خودمان را بپاشيم و مراقبت كنيم تا سبز شود, دنبال تقليد از اين و آن نباشيم, دنبال سخن گفتن با زبان و لغت بيگانه و عاريه گرفتن از تجربه هاى دست چندم آنها نباشيم. نه اين كه از فرآورده هاى علمى ديگران بهره مند نباشيم, چرا, صددرصد معتقدم كه بايد از همه تجربه هاى علمى بشرى بهره برد. پنجره ها را نمى بنديم, هركس كه در دنيا كار خوبى كرده, آن را انتخاب مى كنيم.
من يك وقت گفتم كه فرق تهاجم فرهنگى و تبادل فرهنگى چيست. تهاجم فرهنگى, يك امر منفى است, اما تبادل فرهنگى, يك امر مثبت است. يك وقت هست كه يك انسان براى اين كه كمبودى را در بدن خودش برطرف كند, مى گردد و غذا و داروى مناسب را- آن چيزى كه به دردش مى خورد- از هر جايى كه گيرش آمد, پيدا مى كند و با ميل خود آن را داخل كالبد خودش مى ريزد. يك وقت هم هست كه نه, ما انتخاب نمى كنيم, دست و پاى ما را مى گيرند, يا بيهوشمان مى كنند, يا مستمان مى كنند و چيزى را كه خودشان مى خواهند- نه آن چيزى كه ما لازم داريم- در بدن ما تزريق مى كنند. آيا اينها با هم فرق ندارد؟! من مى گويم ملت ايران نبايد خودش را لخت بيندازد تا دشمن با مدرن ترين شيوه ها, آنچه را كه خودش مى خواهد, از تفاله هاى دست دوم فرهنگش به جسم ملت ايران تزريق كند.
يك روز عده اى غربزده چشم هاى خود را بستند و گفتند ما بايد همه چيز را از غرب بگيريم. آنها چه چيزى را از غرب گرفتند؟ اروپاييها خصوصيت خوبى دارند و آن خطرپذيرى است, منشا عمده موفقيتهاى آنها اين بوده است. آيا غربزده هاى ما اين را گرفتند و به ايران آوردند؟ آيا ايرانيها ريسك پذير شدند؟ خصوصيت خوب ديگر آنها عبارت از پشتكار و از كار نگريختن بود, آيا آن را به ايران آوردند؟ بزرگترين و ماهرترين مكتشفان و دانشمندان غربى كسانى اند كه سالهاى متمادى با زندگيهاى سخت در اتاق خود نشستند و چيزى را كشف كردند. انسان وقتى زندگيهاى آنها را مى خواند, مى بيند چگونه زندگى كردند. آيا اين روحيه تلاش خستگى ناپذير فقط براى علم را به ايران آوردند؟ اينها بخشهاى خوب فرهنگ غربى بود, اينها را كه نياوردند, پس چه چيزى را آوردند؟ اختلاط زن و مرد و آزادى عياشى و پشت ميز نشينى و ارزش كردن لذات و شهوات را آوردند! رضاخان قلدر وقتى خواست از غرب براى ما سوغات بياورد, اولين چيزى كه آورد, عبارت از لباس و رفع حجاب بود, آن هم با زور سر نيزه و همان قلدرى قزاقى خودش. لباسها بايد بلند نباشد, بايد كوتاه باشد, كلاه بايد اين طورى باشد, بعد همان را هم عوض كردند: اصلا بايد كلاه شاپو باشد! اگر كسى جرات مى كرد غير از كلاه پهلوى- كلاهى كه آن موقع با اين عنوان شناخته مى شد- كلاه ديگرى سرش بگذارد, يا غير از لباس كوتاه چيزى بپوشد, بايد كتك مى خورد و طرد مى شد, اين چيزها را از غرب گرفتند! زنها حق نداشتند حجابشان را حفظ كنند, نه فقط چادر- چادر كه برداشته شده بود- اگر روسرى هم سرشان مى كردند و مقدارى جلوى چانه شان را مى گرفتند, كتك مى خوردند! چرا؟ براى اين كه در غرب, زنها سر برهنه مى آيند! اينها را از غرب آوردند. آن چيزى را كه براى اين ملت لازم بود, نياوردند, علم كه نيامد, تجربه كه نيامد, جد و جهد و كوشش كه نيامد, خطرپذيرى كه نيامد- هر ملتى بالاخره خصوصيات خوبى دارد- اين ها را كه نياوردند, آنچه را هم كه آوردند, بى دريغ قبول كردند, فكر و انديشه را آوردند, اما بدون تحليل قبول كردند, گفتند چون غربى است, بايد قبول كرد, فرم لباس و غذا و حرف زدن و راه رفتن, چون غربى است, بايستى پذيرفت, جاى برو برگرد ندارد! براى يك كشور, اين حالت بزرگترين سم مهلك است, اين درست نيست.
راه حل واقعى اين است كه يك ملت خودش باشد, با مغز خودش فكر كند, با چشم خودش ببيند, با اراده خودش انتخاب كند, آنچه را هم انتخاب مى كند, آن چيزى باشد كه برايش مفيد است. ما بايد با حفظ تمدنمان, با دست و بازوى خود كار كنيم و فقط ترجمه, كار منحصر ما نباشد. بعضى ها حتى فكر را هم ترجمه شده قبول مى كنند, حاضر نيستند آن را با معيارها بسنجند, مى گويند چون فلان روان شناس يا فلان جامعه شناس يا فلان اقتصاددان اين طور گفته و اين فرمول را داده, ديگر بروبرگرد ندارد, اگر كسى برخلاف او حرف زد, مثل اين كه كفر گفته است! چهار صباح ديگر آنها از حرف خودشان برمى گردند و حرف ديگرى مى زنند, باز اين آقا همان حرف دوم آنها را بدون تحليل قبول مى كند! براى يك كشور, اين بدبختى است.
راه حل واقعى اين است كه يك ملت با دست خود كار كند, براى خودكار كند, با فكر و مغز خود بينديشد و اجتهاد كند و با ابتكار خود پيش برود, ضمن اين كه از همه تجارب هم استفاده كند.
راه حل كاذب چيست؟ راه حل كاذب اين است كه يك ملت به تغيير ظاهرى دل خوش كند و از حركت عميق روبرگرداند. يك وقت مى بينيد آدمى هست كه نه معلوماتى دارد, نه سوادى دارد, نه اراده اى دارد, نه تجربه اى نشان داده, نه كارى از او برمى آيد, لباس و آرايش و شكل خودش را شبيه فلان هنرپيشه يا فلان جوان غربى كرده است, اين راه حل كاذب است! آيا شما با اين كار متمدن شديد و تحول پيدا كرديد؟ در دوران رژيم گذشته, شاه دست نشانده و خائن مى خواست اين راه حل كاذب را با عنوان دروازه تمدن بزرگ براى اين مردم به ارمغان بياورد. البته سالها روى اين زمينه كار شده بود, فلاكت اخلاقى درحد اعلى بود, ورشكستگى معنوى و روحى و علمى دراين كشور, بى نظير بود. با نام دروازه تمدن بزرگ و با نام مدرنيزم ايرانى مى خواستند به بقيه موجودى معنويت كشور چوب حراج بزنند. شاه عياش بى سواد مفلوك در مقابل بيگانه و مقهور پنجه آمريكا و صهيونيسم و ملتى كه تحقير شده و مورد اهانت قرار گرفته بود, اين مدرنيزم ايرانى مال همان هاست. اين كه مدرن شدن و به تمدن واقعى رسيدن نيست. مظهر آن راه كاذب اين بود كه دراين جا هر نقطه اى كه مى شد از آن پول ساخت, لانه اى براى عوامل و ايادى كمپانى هاى خارجى بود, البته با شركاى داخليشان اين كار را مى كردند, كه شركاى داخلى هم به همان دستگاه هاى دربار و رجال سياسى وابسته خائن آن روز مربوط مى شدند.
اين مدرنيزم به درد نمى خورد, اين براى يك ملت, بدبختى و بيچارگى و فنا شدن همه چيز را به بار مى آورد. اگر اين انقلاب اتفاق نيفتاده بود, اگر آن فرياد رعد گونه همه چيز را دراين مملكت به جنب وجوش نياورده بود و دلها را از جا نكنده بود, خدا مى داند كه امروز كشور ما درچه وضعى بود. شما به بعضى از كشورهاى عقب افتاده- چه در آسيا, چه در آفريقا- نگاه كنيد, يقين بدانيد با اين موقعيت ممتاز جغرافيايى و اقليمى و تاريخى ايران, وضع ما از آنها بدتر بود. انقلاب به داد اين كشور رسيد و اين ملت را از اين كه در قعر دريايى پرت شود كه ديگر نتواند از آن بيرون بيايد, نجات داد. بنابراين آن چنان راه حلى, كاذب است, جوان نبايد دنبال اين راه حل باشد.
به جوانها عرض مى كنم: عزيزان من! فرزندان من! دنبال تقليد نباشيد, بر روى آن شيوه و راهى كه ذهن و اراده و ايمان شما قوى مى شود و اخلاق شما پاك و آراسته مى گردد, فكر كنيد, آنگاه شما عنصرى خواهيد بود كه مثل يك ستون, سقف مدنيت اين كشور و تمدن حقيقى اين ملت بر روى آن قرار مى گيرد.
من به شما عرض كنم, امروز دستگاه هاى تبليغاتى فوق مدرن غربى- بخصوص آمريكايى و صهيونيستى- دارند براى ذهن ها و فعاليت ها و احساسات و اراده شما طرح عملياتى تهيه مى كنند, خيال نكنيد آنها غافل نشسته اند و اين سى ميليون جوان را در كشور ما نمى بينند, آنها اين سى ميليون جوان را مى بينند, آنها براى كار و هدف خودشان دارند برنامه ريزى مى كنند, آنها براى اخلاق و فكر و عقيده و ايمان جوان ما دارند برنامه ريزى مى كنند. خيلى از حرف هايى كه گاهى در فضاى مطبوعاتى يا فرهنگى كشورمان زده مى شود, تفسيرش اين است و با اين ديد قابل تحليل است. آنها مى خواهند نسلى كه الگوى جوانان فداكار برجسته دنيا شد, به يك نسل بى خاصيت تبديل شود.
شما امروز فلسطين را نگاه مى كنيد و به هيجان مى آييد. اين دختر عزيز ما مى گويد: اى كاش مد نگاه ما به فلسطين مى رسيد. مى دانيد فلسطينيها از چه كسى ياد گرفتند؟ پنجاه سال است كه فلسطين اشغال شده است, بيست سال و پنجاه سال پيش هم فلسطين جوان داشت. اين جوان فلسطينى كه اين گونه به ميدان آمده, از چه كسى ياد گرفته و الگوى او كيست؟ الگوى او جوان مبارز مومن با اخلاص لبنانى است, اين را من نمى گويم, خودشان مى گويند. در تظاهراتى كه در نوار غزه و ساحل غربى رود اردن- كه منطقه فلسطينى نشين است- راه مى اندازند, عكس رهبر حزب الله لبنان- سيدحسن نصرالله- را سردست بلند مى كنند و راه مى برند. آنها پرچم حزب الله لبنان را روى گنبد مسجدالاقصى نصب كردند, البته صهيونيستها نگذاشتند آن جا بماند, اما آنها آمدند نصب كردند, بنابراين او شد الگوى جوان فلسطينى. تلويزيون المنار حزب الله لبنان- كه به نظرم روزى بيست ساعت برنامه پخش مى كند- بيشترين بيننده را در داخل فلسطين اشغالى دارد! ذره ذره اش را مثل آب گوارا مى نوشند, فقط نه اين كه مى شنوند, بلكه مثل تشنه, حرفهاى آنها را مى نوشند. الگوى جوان لبنانى چه كسى است؟ حزب الله لبنان از كجا جوشيد؟ او روى كدام سرزمين روييد؟ الگوى او شماييد. او همين شعارهاى شما را مى دهد, همين كارهاى شما را مى كند, همان پيشانى بند شما را به پيشانى اش مى بندد, مثل رژه نظامى بسيج, رژه مى رود, بنابراين الگوى آن جوان, سرداران و رزمندگان شهيدى است كه در خود گيلان امثال آنها را كم نداريم. آنها فداكارى و براى خدا حرف زدن و براى خدا كار كردن را از اينها ياد گرفتند. شهيد املاكى شما- جانشين فرمانده لشكر گيلان- وقتى در ميدان جنگ در معرض بمباران شيميايى بود, بسيجى بغل دستش ماسك نداشت, املاكى ماسك خودش را برداشت و به صورت بسيجى همراهش بست! قهرمان يعنى اين. البته هر دو شهيد شدند, اما اين قهرمانى ماند, اينها كه از بين نمى رود, ولاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء, اينها زنده اند, هم پيش خدا زنده اند, هم در دل ما زنده اند, هم در فضاى زندگى و ذهنيت ما زنده اند. پدر شهيدى از همين شهرهاى گيلان شما, وقتى جوانش را با گلوى بريده از جبهه برگرداندند, گلوى بريده بچه اش را بوسيد, اما آه نكشيد! اينها الگوست. اين الگوها را از من و شما بگيرند و قدر چهره اينها را در چشم من و شما بشكنند, بعد به جايش الگوهاى دروغين و جعلى خودشان را بياورند, ارزشهاى ما را بگيرند, ارزشهاى خودشان را جايگزين كنند.
امروز رسانه هاى غربى با برنامه ريزيهاى ميلياردى, در تبليغات رسانه اى خود- چه در تلويزيونشان, چه در راديوشان, چه در مصاحبه هايى كه دائما مى كنند و متاسفانه بعضى از عناصر داخلى هم فريب آنها را مى خورند و اسير و نوكر آنها مى شوند, حرفهايى كه آنها مايلند, اينها بر زبان جارى مى كنند- مى كوشند تا به شما جوانان ايرانى تفهيم كنند كه يك ظرف خالى هستيد, شما مظروف نداريد, مظروف شما را ما بايد بدهيم, ما بايد اين ظرف را پر كنيم, شما امروز اين مايه را نداريد, ديروز هم نداشتيد. طبعا فردا هم نخواهيد داشت! تاريخ شما را هم منكر مى شوند, مى خواهند گذشته شما را هم زير پا لگد كنند, نه فقط تاريخ قديم چند صد ساله را, بلكه تاريخ بيست ساله اخير را هم مى خواهند زير پا لگد كنند و آن را انكار نمايند. آنها مى خواهند فرهنگ سازى و الگوسازى كنند, آنها مى خواهند جوان ايرانى و نسل نوى ايرانى, يك نسل تحقير شده توسرى خور باشد تا مهميز بكشند, بهترين راه اينI ك ع بتوانند روى او سوار شوند و به او ديكته كنند و آن كارى را كه آنها مى خواهند, انجام دهد. براى اين كه كسى را به زير مهميز بكشند, بهترين راه اين است كه بگويند تو چيزى نيستى, تو كسى نيستى و گذشته اى ندارى. مفاخر يك ملت را انكار مى كنند, براى اين كه او احساس كند چيزى نيست.
ميرزاكوچك, مرد تنهايى بود كه به دو قدرت بزرگ آن روز دنيا- يعنى روسها و انگليسيها- يك نه ى بزرگ گفت, نه با روسها ساخت, نه با انگليسيها, اما در كنار او كسانى بودند كه مى خواستند با دستگاه حكومت آن روز- بعد هم با رضاخان كه تازه داشت سركار مى آمد- مبارزه كنند, اما به روسها پناه مى بردند, به باكو رفتند و بند و بستهاشان را كردند و به ايران برگشتند و سرسپرده آنها شدند, اما ميرزاكوچك خان قبول نكرد و حاضر نشد سازش كند, او, هم با انگليسيها جنگيد, هم با قزاقهاى روس جنگيد, هم با لشگر رضاخانى- و قبل از رضاخان, آن كسانى كه بودند- مبارزه كرد, با احسان الله خان و ديگران هم كنار نيامد. وقتى جوان گيلانى سر قبر ميرزاكوچك خان مى رود و مى بيند اين مرد تنها, اين مرد باايمان و باصفا, اگرچه در وسط جنگلهاى گيلان در مظلوميت مرد, اما شخصيت خودش را در تاريخ ايران تثبيت كرد, مرد, اما يك مشعل شد. ما در دوران مبارزه خودمان, هر وقت نام ميرزاكوچك خان را به ياد مى آورديم و شرح حال او را مى خوانديم, نيرو مى گرفتيم. او از همت و اراده و شخصيت و هويت خود خرج كرد, براى اين كه به يك نسل هويت و شخصيت و نيرو و اراده ببخشد, اين خيلى ارزش دارد.امثال او تعدادى بودند كه در غربت مبارزه كردند, درغربت هم مردند, اما مى بينيد كه امروز غريب نيستند, جريان تاريخ, جريان عجيبى است, نگذاشت و نخواهد گذاشت شيخ فضل الله ها و ميرزاكوچك خان ها و خيابانى ها وامثال اينها, همچنان كه غريب مردند, غريب بمانند. دشمنان مى خواهند اين مفاخر را از دست جوان ايرانى بگيرند.
راجع به نيازهاى جوانها زياد صحبت مى شود, من گفته ام, قبل از من هم گفته اند, اما مى دانيد از نظر من مهمترين نياز جوان چيست؟ نياز عمده جوان, هويت است, بايد هويت و هدف خودش را بشناسد, بايد بداند كيست و براى چه مى خواهد كار و تلاش كند. دشمن مى خواهد هويت جوان ايرانى را از او بگيرد, اهداف را پاك كند, افقها را تيره كند, به او بگويد تو يك موجود حقير و محدود هستى, پيش من بيا تا تو را زيربال بگيرم. معلوم است, كشور ثروتمند ايران و منطقه بسيار مهم و راهبردى ما و تاثيرات فراوانى كه اين ملت از همه سو مى تواند بگذارد, همه از طريق تحقير شخصيت جوانها, درمشت دشمن مى آيد. امروز برنامه دشمن نسبت به شما جوانها اين است, خيلى بايد بيدار باشيد. اين حرفها را به شما نمى زنم تا معنايش اين باشد كه مسئولان كشور درقبال نسل جوان مسئوليتى ندارند, چرا, آن را قبلا گفتم, آنها هم مسئولند, مسووليتهاى آنها به جاى خود, اما شما هم مسئوليد.
و اما حرف آخر: كسانى اين طور وانمود مى كنند كه نسلى كه دارد روى كار مى آيد- كه اصطلاحا به آن نسل سوم انقلاب مى گويند- پشتكرده به انقلاب و رويگردان از ارزشهاى دينى است, يا اگر هم نيست, يقينا به طور اجتناب ناپذيرى اين طورى خواهد شد, بنده صددرصد حرف آنها را رد مى كنم. نه اين كه من عوامل فسادبرانگيز فرهنگى را نمى بينم يا نمى شناسم يا از آنها خبر ندارم, نخير, بنده از ماهواره و اينترنت و رمانها و فيلمها و آهنگها و حرفهاى فاسد كاملا خبر دارم و آنها را دست كم نمى گيرم. من عمرم را درميان جوانها گذرانده ام.
از دورانى كه خودم جوان بودم, با جوانهاى دانشگاهى كه خارج از محيط ما بودند, ارتباط برقراركردم, تا امروز هم ارتباط من با جوانها قطع نشده است, بنابراين مى دانم حال و هواى جوانى چيست و امروز درفضاى جوانى ما چه مى گذرد, اما معتقدم نسل كنونى امروز اين قدر هم آسيب پذير و شكننده نيست, اين را بد فهميده اند. اين نسل درمحيطى بار آمده كه از محيط سى سال و سى و پنج سال قبل به مراتب پاكيزه تر و بهتر است. كسانى كه دراين محيط متولد شده اند, به بركت هدايت دينى توانستند آن كار عظيم را انجام دهند و آن ايمانهاى پولادين و استوار را عرضه كنند. من معتقدم كه اين نسل نسبت به آن نسل, درمحيط بهترى پرورش يافته و آمادگيها و آگاهيهاى به مراتب بهتر و بالاترى دارد. بنده وقتى حدود بيست سالم بود, هرگزآگاهيهايى كه امروز شما جوان بيست ساله داريد, نداشتم, امروز جوان ايرانى, آگاه و با معرفت و بصير و سياسى و اهل تحليل است, از همه بالاتر با ايمان است.
چه چيزى موجب مى شود كه با اين بمباردمان فرهنگى يى كه سال گذشته درمجموعه يى از مطبوعات زنجيره يى عليه مذهب و عليه فكر مذهبى و عليه انقلاب و عليه امام و عليه همه چيز صورت گرفت, وقتى روزهاى اعتكاف ماه رجب فرارسيد, مسجد دانشگاه تهران جزو شلوغ ترين مراكز اعتكاف شد؟ چه كسى به جوانها گفت برويد اعتكاف كنيد,, سه روز روزه بگيريد و از مسجد بيرون نرويد و وقتتان را درآن جا به عبادت و ذكر و دعا و تضرع و توسل بگذرانيد؟ چه كسى به جوانها بخشنامه كرده بود؟ من خبر دارم كه دررشت هم مساجد و مجامعى وجودداردكه قبله اميد جوانهاست, به آن جا مى روند و استفاده معنوى مى برند.
جوانى كه پرورش يافته دوران انقلاب است, از معرفت دينى برخوردار است, ايمانش هم ايمان عميقى است, البته احتياج داردكه تغذيه معنوى و فكرى دايمى شود. بله, اين چيزى را كه درنامه خطاب به بنده نوشته بودند و مقدارى از آن خوانده شد,تصديق مى كنم. ابزارها و فعاليتها و كارهاى فرهنگى بايد دراختيار جوانان قرارگيرد. روحانيون خوشفكر و دانشگاهيان مومن بايد درمقابل ايمان جوانها احساس مسئوليت كنند.
مسئولان كشور- بخصوص مسئولان فرهنگى و بالاخص مسئولان آموزش و پرورش- بايد روى جوانان كار سياسى را تجربه نكنند, اين خيانت است. هرمسئول و مديرى كه وظيفه ى فرهنگى دارد, اگر كار فرهنگى خودش را درخدمت سياستهاى خطى و جناحى قراردهد, خيانت كرده است. هم آن كسانى كه خيال مى كنند نسل جوان فاسد شده- چون چهارنفر پسر و دختر را با لباسى كه آنها نمى پسندند, مى بينند, كه لزوما هم معلوم نيست آن چنان منفى باشد- اشتباه مى كنند, هم آن كسانى كه خيال مى كنند از جوان بايد استفاده سياسى كرد و به عنوان يك كالاى سياسى او را مصرف كرد, اشتباه مى كنند. دسته سومى هم هستند كه اشتباه مى كنند, آنها كسانى هستند كه دل بسته اند تا پايان دوران نظام اسلامى را به چشمشان ببينند, به اميد اين كه جوانها ديگر از نظام اسلامى دفاع نمى كنند, آنها هم سخت دراشتباه اند.
دشمنان ما درمورد اين كشور و اين انقلاب خيلى اشتباه كردند, هربار هم كه اشتباه كردند, سرشان به سنگ خورد. نتيجه طبيعى اشتباه كردن, ناكام شدن است.
چون ملت و انقلاب و مسوولان و جوانان ما را نمى شناسند, اشتباه تحليل مى كنند و عمل اشتباه مرتكب مى شوند, لذا سرشان به سنگ مى خورد و اين بار چندم است.
وقتى انقلاب پيروز شد, مى گفتند دو ماه بيشتر دوام نمى آورد! اين درحالى بود كه اين انقلاب با عظمت را ملتى كه آن طور دردنيا غوغا به راه انداخته بود, به پيروزى رسانده بود. وقتى دو ماه گذشت, ضدانقلابهاى ساده لوحى كه درداخل كشور بودند, پرسيدند پس چه شد؟ گفتند شش ماه ديگر حتما قضيه تمام خواهدشد! همين طور شش ماه شش ماه آن را تمديد كردند! اين انقلاب, اين نظام, اين ملت و اين نسل, مشمول لطف و تفضل پروردگار است, من و شما و مسوولان كشور هستيم كه بايد قدر لطف الهى را بدانيم و شكر نعمت خدا را ادا كنيم.
من از ديدار و صحبت با شما, نه خسته مى شوم و نه سير, اما چون وقت گذشته است, به عرايض خودم پايان مى دهم و شما را به خدا مى سپارم.

السلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved