شهید آوینی


زیارتگاه بقیع

 غُربت آبادِ ديار آشناييها، بقيع!

همدم ديرينه غم هاى ناپيدا بقيع!

در تو حتّى لحظه ها هم بى قرارى مى كنند

اى تمام واژه هاى درد را معنى، بقيع!

سنگ فرش كوچه هايت، داغ هاى سينه سوز

شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع!

تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى

چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع!

هم صدا با قرن ها مظلومى آل رسول

حنجرى كو تا در اين غربت كند آوا بقيع!

وسعت غم هاى تو، دل هاى ما را مى برد

تا خدا، تا عشق، تا تنهايى مولا بقيع!

قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت

در گلو بغض غريب ماتم زهرا بقيع!

در هجوم تيرگى ها در شب سردِ سكوت

حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع!

اى بهشت آرزو; گم كرده جان هاى پاك

اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع!

آنچه از ايل شقاوت رفت بر آل على

شرح غم هاشان گذشت از خاطرت آيا بقيع؟

اى مزار پنج خورشيد از سپهر روشنى

اى شكوه نور در آيينه غَبْرا بقيع!

تا تن پاك امام صبر شد آماج تير

صبر هم آن جا گريبان چاك زد، آن جا بقيع!

جعفر رسول زاده

گوهر يگانه

كمان كشيد غم و سينه را نشانه گرفت

چنان، كه آتش دل تا فلك زبانه گرفت!

خدا گُواست كه خورشيد از حرارت سوخت

از آتشى كه از آن سوىِ در به خانه گرفت!

در آن چمن كه دل باغبان چو شمع گداخت

چگونه بلبل دلخسته آشيانه گرفت؟!

شفق ز ديده دل خون گريست، چون زهرا

براى گيسوى زينب به دستْ شانه گرفت!

ز بس كه فاطمه رنجيده بود از امّت

دل از حيات خود آن گوهر يگانه گرفت

على چه كرد و چه گفت اى خدا در آن شب تار

كه زينب از غم بى مادرى، بهانه گرفت؟!

براى آن كه بماند نهان ز چشم رقيب

على، مراسم تدفين او شبانه گرفت!

حسين صالحى خمينى

  بيا فاطمه (س) شد زمان وصال

پس از رحلت گل، رسول بهار

على ماند و زهرا و شبهاى تار

پدر رفت و او روزه غم گرفت

دل داغدارش، محرّم گرفت

پدر رفت و بيمار شد روح او

تو اى دل، ز بيمارى گل بگو

گل فاطمه از ستم خسته بود

به كنج قفس، مرغ پر بسته بود

در خانه را بسته بود و غريب

به اندوه مى خواند «امّن يجيب»

كه حق روح او را اجابت كند

نصيب دل او شهادت كند

قفس بشكند او پرستو شود

دلش مست آواز «هو هو» شود

به سوى خدا، بال و پر وا كند

جمال خدا را تماشا كند

به دل داشت آيينه يك آرزو

كه كى مى رسد وقت پرواز او؟

كه تا از خدا اين بشارت رسيد

كه زهرا زمان شهادت رسيد

سفير شهادت صلا مى زند

و روح تو را، حق صدا مى زند

رسول خدا تشنه بوى توست

به شوق وصال گل روى توست

بيا فاطمه شد زمان وصال

اذان شهادت بگو اى بلال

بيا باز «اللّه اكبر» بگو

كه از بند تن پر كشد روح او

اذان شهادت بگو اى بلال

كه زهرا شود مست عطر وصال

و اين گونه شد روح غربت شهيد

و زهرا به سوى خدا پركشيد

رضا اسماعیلی

Copyright © 2003-2019 - AVINY.COM - All Rights Reserved
logo