بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

﴿ولاتَقتُلوا اَنفُسَكُم) 1 ﴿ولاتَلمِزوا اَنفُسَكُم) 2 معلوم مي‌شود اگر كسي ديگري را به ناحق كشت، مانند خودكشي است و اگر آبروي ديگري را ريخت، مانند آن است كه آبروي خود را ريخته، بلكه اگر ديگري را به ناحق كشت، گويا همه حتي خود را كشته است: ﴿مَن قَتَلَ نَفسًا بِغَيرِ نَفسٍ اَو فَسادٍ فِي‌الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعًا ومَن اَحياها فَكَاَنَّما اَحيَا النّاسَ جَميعًاً) 3 چون امت اسلامي به منزله يك نفس‌اند.
در آيه مورد بحث هم مي‌فرمايد: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِل﴾؛ يعني مالِ شما به منزله مال ديگري و مالِ ديگري به منزله مال شماست، چون هر كدام از شما عضو يك پيكره‌ايد و با هم يك امّت را تشكيل مي‌دهيد، پس مال را به باطل مصرف نكنيد. براي هريك از شما حدّ و سهمي است، پس به حريم ديگران تجاوز نكنيد كه گويا به حريم خودتان تجاوز شده است. شما و ديگران يك واقعيت منسجم و هماهنگ هستيد، به اين واقعيت هماهنگ خيانت نكنيد.
اين آيه اگر مي‌فرمود كه هيچ فردي، مال ديگري را نگيرد، فقط حرمت غصب فهميده مي‌شد؛ اما از اين تعبيرات درباره مال: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم... ﴾ يا جان: ﴿ولاتَقتُلوا اَنفُسَكُم﴾ يا عرض و آبرو: ﴿ولاتَلمِزوا اَنفُسَكُم﴾ يا رعايت سنن و آداب: ﴿فَسَلِّموا عَلي اَنفُسِكُم) 4 افزون بر فهم
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره حجرات، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره‏مائده، آيه 32.
^ 4 - ـ سوره نور، آيه 61.

511

احكامي تكليفي، دانسته مي‌شود كه افراد جامعه اسلامي، امت واحدي را تشكيل مي‌دهند.
نكته: از اينكه اموال را به همه نسبت داد: ﴿اَمولكم﴾ معلوم مي‌شود جامعه اسلامي مانند فرد حقّي در اموال دارد.
 
 
موجبات گناه در دادن حكم ناحق
در مراجعه به حاكم مرتشي، با امكان رجوع به حاكم عادل، چندين گناه پديد مي‌آيد، زيرا اصل رجوع به چنين قاضي اثم است و رشوه دادن اثم ديگر و دريافت مال حرام گناه سوم و....
كلمه ﴿بِالاِثم﴾ به معناي موجبات گناه است؛ مانند سوگند دروغ، شهادت ناحق و حكم ناحق.
آيه به روشني، حاكمان را از تعدي به اموال مردم برحذر مي‌دارد و طمع آنان را نكوهش مي‌كند و همه مردم را نزد حاكم مساوي قرار مي‌دهد تا همه در برابر قانون حق مساوي باشند، هرچند حقوق افراد بر اثر استعدادهاي مختلف و كارهاي ارزشي متنوع، گونه‌گون است، زيرا تساوي حقوق غير از تساوي در برابر حقوق است.
 
 
زشتي ارتكاب عالمانه گناه
جمله ﴿واَنتُم تَعلَمون﴾ به اين معناست كه همه مي‌دانيد اين كار باطل و حرام است و با اين حال چنين معصيتي را مرتكب مي‌شويد. اين جمله سرزنش كساني است كه عالماً عامداً مرتكب خلاف مي‌شوند، چون ارتكاب گناه با علم

512

به زشتي آن، زشت‌تر و شنيع‌تر است 1. البته اگر كسي بر اثر جهل به موضوع يا سهو و نسيانِ حكمِ آن نداند عملي زشت و گناه است در نظر خودش و نيز كساني كه مانند وي معذورند زشت نيست.
ممكن است جمله ﴿واَنتُم تَعلَمون﴾ در مقام تحديد بوده و مفهوم داشته باشد كه آنچه باطل و حرام بودن آن را نمي‌دانيد، ظاهراً حلال است. اين احتمال را روايت نيز تأييد مي‌كند و در بحث روايي خواهد آمد.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. اخذ اجرت بر واجبات
برخي بر اين باورند كه اخذ اجرت بر واجبات نيز از مصاديق اَكل مال به باطل است 2. صاحب المنار از استادش محمد عبده نقل مي‌كند كه وي نيز هرگونه اخذ اجرت بر عبادت را از مصاديق اَكل مال به باطل مي‌دانست و مي‌گفت: معقول نيست عملي عبادت باشد ولي براي دستيابي به اجرت صورت پذيرد، زيرا تحقق عبادت، به نيت قربي و تحصيل رضاي خدا بستگي دارد و اگر نيتْ مشوبِ به قصد اجرت شد، عمل از عبادت خالص بودن ساقط مي‌شود و خدا عبادت بي‌شائبه را مي‌پذيرد. سپس رشيد رضا مي‌افزايد: در لسان شارع، چنين عملي شرك شمرده شده است 3.
مسئله اخذ اجرت بر واجبات، از دو سو با اشكال روبه‌روست:
^ 1 - ـ ر.ك: مواهب الرحمن، ج3، ص93.
^ 2 - ـ مسالك الاَفهام، ج3، ص130؛ جامع المقاصد، ج4، ص35؛ مجمع الفائدة و البرهان، ج8، ص89.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج2، ص197.
 

513

أ. وجوب واجب؛ اگر عملي واجب شد، نمي‌توان براي انجام آن اجرت گرفت، زيرا عمل واجب ماليت ندارد، در نتيجه موجر چيزي به مستأجر نداده است تا اجرتي دريافت كند، چون در اجاره، موجر يا بايد عين را در اختيار مستأجر قرار دهد تا وي از آن بهره ببرد يا كاري را براي مستأجر انجام دهد كه آن كار داراي ماليت باشد و اگر هيچ يك را نداد و اجرت دريافت كرد، مصداق اَكل مال به باطل است؛ مانند آنكه براي خود عبادت كند و از ديگري اجرت بگيرد.
در اين شبهه، مغالطه‌اي مستور است كه در پاسخ از آن مكشوف و ابطال خواهد شد.
ب. عبادي بودن عمل؛ اگر عملي عبادي شد، هرچند مستحب، نمي‌توان براي آن اجرت گرفت، زيرا انجام دادن عمل عبادي به قصد اخذ اجرت، كار عبادي را براي غير خدا انجام دادن است كه شرك و باطل است و عمل باطل، ماليت ندارد، پس گرفتن اجرت در مقابل آن اَكل مال به باطل است. اشكال عمده المنار از اين جهت است.
محققان از شيعه اخذ اجرت بر واجبات را بي‌اشكال مي‌دانند 1 ، چون نه وجوب واجب، مانع گرفتن اجرت است و نه نيابت در انجام دادن عبادت براي كسي، امري عبادي است. اكنون اين دو را بررسي مي‌كنيم:
أ. وجوب واجب و اخذ اجرت: راز عدم مانعيت وجوب واجب از اخذ اجرت، در صورت واجب بودن بر خود شخص، نه عمل واجب ديگري را به نيابت انجام دادن، آن است كه صِرف وجوب كار، آن را از ماليّت نمي‌اندازد؛
^ 1 - ـ جواهر الكلام، ج22، ص117؛ الحدائق الناضره، ج18، ص212.
 

514

خواه آن عمل واجب كفايي باشد يا عيني، زيرا چيزي عمل را از ماليت مي‌اندازد و مانع صحت اجاره آن است كه از دليلِ وجوبِ آن برآيد كه عامل بايد آن را بدون اجرت انجام دهد؛ چنين عمل واجبي را نمي‌توان به غير اجاره داد، چون منفعتي ندارد؛ مانند اصل تغسيل و تدفين ميت كه طبق نصّ خاص، نمي‌توان براي آن اجرت گرفت، گرچه مي‌توان براي مسائل جانبي آن، مانند نحوه شستن ميت يا نحوه كندن قبر از لحاظ تعريض يا تعميق آن اجرت گرفت، چون ادلّه نقلي فقط بر مجاني بودن اصل غسل و دفن دلالت دارد؛ نه بر كيفيت آن 1.
در غير صورت ياد شده كه آيه يا روايت صحيح بر لزوم مجّاني بودن عمل دلالت مي‌كرد، عمل هرچند واجب عيني باشد، گرفتن اجرت در ازاي آن منعي ندارد؛ مانند «واجبات نظاميه» كه نظام اجتماعي بر آن متوقف است؛ نظير مرزداري، برقراري امنيت، پزشكي و...؛ مثلاً آنجا كه فردي پزشك منحصر شهر يا متخصص منحصر شهر است و طبابت بر او واجب كفايي يا عيني است، هيچ دليلي نداريم كه چون درمان بر او واجب است، بايد بدون اجرت طبابت كند، پس صرف واجب بودن عمل، آن را از ماليت نمي‌اندازد و اخذ اجرت در برابر آن، منعي ندارد.
ب. نيابت و اخذ اجرت: انجام دادن كاري براي ديگري به دو قسم است؛ قسم اول آنكه در ابتدا قصد نيابت ندارد، بلكه بعد از انجام عمل ثواب آن را به شخصي اهدا مي‌كند. قسم دوم آنكه در ابتدا قصد نيابت دارد.
قسم اول از سنخ نيابت نيست، زيرا كسي كه عمل را انجام مي‌دهد از اول قصد نيابت ندارد و تنها در پايان، ثواب عمل را اهدا مي‌كند.
^ 1 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج22، ص116 122.
 

515

قسم دوم را كه در آن كسي براي انجام دادن عملي عبادي اجير مي‌شود و محور اجاره‌اش انجام دادن آن با قصد قربت است «نيابت» مي‌گويند و نيابت عملي توصّلي است و دو وجه دارد، زيرا گاهي تبرّعي و مجّاني است و زماني همراه با گرفتن اجرت است.
قسم دوم از آن‏رو از قبيل نيابت است كه عامل از ابتدا قصد نيابت دارد و در اين صورت «نايب» وجود تنزيلي «منوب عنه» است. اين نيابت به دو گونه قابل تصور است: يا فاعل (نايب) به جاي فاعل (منوب عنه) قرار گرفته است يا فعل نايب به جاي فعل منوب عنه. در اين‌گونه اجاره كه عقلايي است و عقل آن را صحيح مي‌داند و از نقل نيز منعي نرسيده است، نايب قصد نيابت مي‌كند و عمل عبادي را با قصد قربت انجام مي‌دهد و در برابر اين نيابت مشروع و توصلي، نه تعبّدي، اجرتي دريافت مي‌كند، پس نايب در متن عملِ اصلي، يعني عبادت، انگيزه‌اي جز رضاي حق ندارد و پس از آنكه عمل را به منوب عنه تحويل داد و ذمّه او را بري كرد، چون نفعي عايد وي كرده است، اجرت مي‌گيرد و اين اجرت، اَكل مال به باطل نيست.
در نيابت اجاره‌اي نيز همچون نيابت تبرّعي، از طرف نايب، منفعتي به منوب عنه مي‌رسد، چون اموات پس از مرگ نيز با عالم طبيعت ارتباط دارند و از خدمات تبرّعي و نيابتهاي استيجاري بهره‌مند مي‌شوند، بنابراين اجرت اخذشده در ازاي اصل عمل، مانند نماز يا روزه، نيست، بلكه در برابر نيابت و وفاي به عقد اجاره است كه واجب توصلي است و مسئله وجوب عمل، يعني وفاي به عقد اجاره، با عبادي بودن آن تفاوت دارد. در عمل واجب، خواه عبادي يا غير عبادي، شبهه اول، يعني مانع بودن وجوب جاري است، چنان‌كه در عمل عبادي، خواه واجب يا مستحب، شبهه دوم، يعني مانع‏بودن
 

516

قصد قربت جريان دارد. برخي فقها از شبهه دوم با تعبير «داعي بر داعي» پاسخ گفته‌اند كه بيان شد.
لازم است عنايت شود كه اگر طرح بعضي از مفسّران و ايجاد شبهه در اين مبحث نبود، ارائه آن به فن شريف فقه واگذار مي‌شد كه عهده‌دار اصلي اين‌گونه از مسائل است.
 
 
2. رشوه معنوي
محور آيه مورد بحث، خصوص رشوه در مسائل مالي است و شامل رشوه معنوي نمي‌شود؛ ولي طبق روايات و مباحث فقهي، رشوه معنوي نيز حرمت دارد. صاحب جواهر(قدس‌سرّه 1) مطلبي دارد كه مطابق آن صاحب العروة الوثقي چنين فتوا داده است:
الرشوة قد تكون مالاً من عينٍ أو منفعةٍ، و قد تكون عملاً للقاضي؛ كخياطة ثوبه أو تعمير داره أو نحوهما، و قد تكون قولاً؛ كمدحه و الثناء عليه لإمالة قلبه إلي نفسه ليحكم له، و قد تكون فعلاً من الأفعال؛ كالسعي في‏حوائجه و إظهار تعظيمه و تبجيله و نحو ذلك؛ فكل ذلك محرّم إمّا لصدق الرّشوة عليها أو للإلحاق بها 2.
قاضي عادلي كه واجبي كفايي را معطل نمي‌گذارد و با قبول سمت قضا به نظام اسلامي خدمت مي‌كند و با قرارگرفتن بر لبه جهنم خود را حفظ و خطر را از ديگران دفع مي‌سازد، احترام او لازم است؛ ولي اگر كسي او را صرفاً براي
^ 1 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج40، ص133.
^ 2 - ـ العروة الوثقي، ج6، ص444.
 

517

حل مشكل گذشته يا آينده خود يا ابطال حقي و احقاق باطلي بيش از حدّ معمول در برخورد برادران ايماني تعظيم كرد و محترم شمرد، رشوه دهنده است، و قاضي وهّام و خيّالي كه اين تعظيم و احترام كاذب را تحويل گرفت و از آن لذت برد و با آن بر ديگران فخر فروخت نيز رشوه گيرنده است آن راشي با كار و رفتار خود دستي به درون بدبوي اين مرتشي انداخته و مشتي لجن را بيرون كشيده و سر و روي خود را با آن آلوده ساخته است.
 
 
3. رشوه و هديه
صراط مستقيم كه معرفت آن از شناخت موي باريك دشواراتر و رفتن بر بستر آن از رفتن بر لبه شمشير تيز برنده‌تر است، قبل از هر چيز، فهم دقيق و آشنايي با معارف را مي‌طلبد و بيگانگي از احكام و معارف، خطر لغزندگي و سقوط را درپي دارد. يكي از مسائل بسيار دشوار، تمييز بين رشوه و هديه است. از سويي پذيرفتن رشوه حرام است و از سوي ديگر پذيرش هديه مستحب است و در روايات آمده است: كسي كه به ديگري محتاج است و آن ديگري توان برآوردن نياز او را از راه مشروع دارد، مناسب است قبل از درخواست رفع حاجت از او چيزي به عنوان هديه، كه طرفين به حليّت آن آگاه‌اند، تقديم بدارد: «نعم الشي‏ء الهديّة أمام الحاجة» 1 ردّ احسان هم نكوهش شده است: «لايأبي الكرامة اِلاّ الحمار» 2
تشخيص هديه از رشوه همان صراطي است كه از مو باريك‌تر و از شمشير برنده‌تر است و تقوا و خداترسي به انسان قوه تمييز سره از ناسره و حق از باطل
^ 1 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص299.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص659؛ بحار الاَنوار، ج41، ص53.
 

518

و حلال از حرام مي‌بخشد: ﴿اِن تَتَّقوا اللّهَ يَجعَل لَكُم فُرقانًا) 1
اگر كسي خودخواه نبود و قلب سليم خود را كه ترازوي عدل محور الهي است شاخص قرار داد به خوبي مي‌تواند بين حق و باطل، هديه و رشوه و حلال و حرام فرق بگذارد.
 
 
بحث روايي
 
1. مصاديقي از اَكل مال به باطل
عن الحسن بن علي بن فضال، قال: قرأت في كتاب أبي الأسد إلي‌بي‌الحسن الثاني(عليه‌السلام) و قرأته بخطّه سأله ما تفسير قوله تعالي: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِلِ وتُدلوا بِها اِلَي الحُكّام﴾ قال: فكتب إليه بخطه: «الحكّام: القضاة». قال: ثمّ كتب تحته: «هو أن يعلم الرجل أنّه ظالم فيحكم له القاضي ف‏هو غير معذورٍ في أخذه ذلك الذي حكم له إذا كان قد علم أنّه ظالم» 2
قوله: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِل﴾؛ قال العالم(عليه‌السلام): «قد علم الله أنّه يكون حكّاماً يحكمون بغير الحق، فنهي أن يتحاكم إليهم، فإنّهم لايحكمون بالحق، فتبطل الأموال» 3
عن أبي‌بصير، قال: قلت لأبي عبدالله(عليه‌السلام) قول الله عزّوجلّ في‏كتابه: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِلِ وتُدلوا بِها اِلَي الحُكّام﴾، فقال: «يا أبابصير! إنّ الله عزّوجلّ قد علم أنّ في الأُمّة حكّاماً يجورون؛ أما إنّه لم‏يعن
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 29.
^ 2 - ـ تهذيب الاَحكام، ج6، ص219 220؛ تفسير العياشي، ج1، ص85.
^ 3 - ـ تفسير القمي، ج1، ص67.
 

519

حكّام أهل العدل؛ و لكنّه عني حكّام أهل الجور». «يا أبا محمّد! انّه لو كان لك علي رجل حق فدعوته إلي حكّام أهل العدل فأبي عليك إلاّ أن يُرافعك إلي حكّام أهل الجور ليقضوا له لكان ممّن حاكم إلي الطاغوت» 1
رُوي عن أبي جعفر(عليه‌السلام): «أنّه يعني بالباطل اليمين الكاذبة يقتطع بها الأموال» 2
عن سماعة قال: قلت لأبي عبدالله(عليه‌السلام): الرّجل منّا يكون عنده الشي‏ء يتبلّغ به و عليه دين، أيطعمه عياله حتّي يأتي الله عزّوجلّ بميسرةٍ، فيقضي دينه أو يستقرض علي ظهره في خبث الزّمان و شدّة المكاسب أوْ يقبل الصّدقة؟ قال: «يقضي بما عنده دينه و لايأكل أموال النّاس إلاّو عنده ما يؤدّي إليهم حقوقهم، إنّ الله عزّوجلّ يقول: ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِل) 3
عن زياد بن عيسي، و هو أبو عبيدة الحذّاء، قال: سألت أباعبدالله(عليه‌السلام) عن قول الله عزّوجلّ: «ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِل»، فقال: «كانت قريش تقامر الرّجل بأهله و ماله، فنهاهم الله عزّوجلّ عن‏ذلك» 4
اشاره: أ. » اطلاق آيه و نيز عموم آن جميع موارد حرامخواري را دربر مي‌گيرد و هرگز شأن نزول 5 مقيد يا خاص سبب تقييد يا تخصيص اطلاق يا عموم آيه نمي‌شود و همان‌طور كه عدّه‌اي از مفسران، نظير شيخ طوسي و امين الاسلام
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص411؛ تفسير العياشي، ج1، ص85.
^ 2 - ـ مجمع‌لبيان، ج1 2، ص506.
^ 3 - ـ الكافي، ج5، ص95.
^ 4 - ـ همان، ص122.
^ 5 - ـ الدر المنثور، ج1، ص489: أن امرأالقيس بن عابس و عبدان بن أشوع الحضرمي اختصما في أرضٍ و أراد امرؤالقيس أن يحلف، ففيه نزلت: «ولاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَ‏كُم بِالبطِل».
 

520

طبرسي(رحمهما الله) فتوا به عموم داده‌اند 1 ، بايد بر معناي جامع حمل گردد.
ب. احاديث ياد شده كه بيانگر برخي از مصاديق اكل مال به باطل‌اند و حكم مال مأخوذ از يك‏سو و حكم اصل اخذ را از سوي ديگر بيان مي‌كنند در صدد تطبيق مصداقي‌اند؛ نه تفسير مفهومي، از اين‏رو هيچ تنافي و تعارضي بين آنها نيست. اين‌گونه از احاديث هرگز صبغه تفسير مفهومي ندارند تا مانع اطلاق يا عموم آيه شوند، بلكه جنبه تطبيقي دارند كه طبق مصلحتهاي لازم موردي، برخي از مصاديق آن را بازگو كرده‌اند؛ مانند مال به دست آمده از حكم قاضي جور، مال مأخوذ بر اثر مرافعه نزد حكّام جور، مال به دست آمده با سوگند دروغ، تصرف در دَيْن با امكان پرداخت و مال به دست آمده از قمار.
ج. اهمّيّت رعايت حقوق ديگران به گونه‌اي است كه اگر بدهكاري مقداري مال دارد، هرچند مشكلات معيشتي نيز او را رنج دهد نخست بايد بدهي را بپردازد و سپس زندگي خود را با وام و مانند آن تأمين كند.
د. اگر حاكم منحصر به حاكم جور نبود و شخص به حاكم جور و طاغوت مراجعه كرد و آن حاكم طاغي مالي را از بدهكار گرفت و به طلبكار داد، طلبكار حق تصرف در آن مال را ندارد، زيرا قاضي طاغوت حق ندارد «دين» را به «عين» تبديل كند؛ ولي اگر مورد نزاع «عين» باشد و با حكم قاضي جور، شخص به عين مال خود برسد، در آن مي‌تواند تصرف كند، هرچند مراجعه‌اش به او حرام بوده است، چون مي‌توانست به حاكم عدل مراجعه كند.
تذكّر: اين مطلب، يعني حرمت اخذِ عَيْن مال در حال حلّيتِ مأخوذ، به مناسبت ذكر مرافعه نزد حكّام جور در برخي از احاديث ياد شده است؛ نه
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص138؛ مجمع البيان، ج1 2، ص506.
 

521

اينكه از احاديث مزبور استفاده شده باشد.
 
 
2. رشوه
قال النّبيّ(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «إيّاكم و الرّشوة، فإنّها محض الكفر و لايشمّ صاحب الرّشوة ريح الجنة» 1
قال الصادق(عليه‌السلام): «فأمّا الرُّشا في الحكم، فهو الكفر بالله العظيم» 2
قال عليٌّ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «و أعجب من ذلك طارقٌ طرقنا بملفوفة في‏وعائها و معجونة شنئتها كأنّما عجنت بريق حيّة أو قيئها! فقلت: أصِلةٌ أم زكاةٌ أم صدقةٌ؟ فذلك محرّم علينا أهل البيت، فقال: لا ذا و لا ذاك و لكنّها هديّةٌ. فقلتُ: هبلتك الهَبُول! أعَن دين الله أتيتني لتخدعني؟ أمختبط أنت أم ذو جنّة أم تهجر؟ و الله لو أُعطيت الأقاليم السبعة بما تحت أفلاكها علي‌ن أعصي الله في نملة أسلبها جُلبَ (خلمة) شعيرة ما فعلته! و إنّ دنياكم عندي لاََهون من‏ورقة في فم جرادة تقضمُها! ما لعليّ و لنعيمٍ يَفني و لذّة لاتبقي! نعوذ بالله من سُُبات العقل و قبح الزّلل و به نستعين» 3
اشاره: رشوه از گناهان بزرگ است و قاضي جائر كه شب تار، مور سياه و موي باريك را مي‌بيند، روز روشن ظلم را از عدل و ظالم را از عادل تشخيص نمي‌دهد و اين تعامي و كوري عمدي بر اثر چشم بندي رشوه است.
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج101، ص274.
^ 2 - ـ الكافي، ج5، ص127.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 224، بند 8 12.
 

522

 
3. دگرگون نشدن واقع با حكم ظاهري قاضي
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «إنّما أقضي بينكم بالبيّنات والأيمان و بعضكم ألحن بحجّته من بعضٍ؛ فأيّما رجل قطعت له من‏مال أخيه شيئاً، فإنّما قطعت له به قطعة من النّار» 1
اشاره: أ. حكم حاكم، هرچند رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) باشد، واقع را تغيير نمي‌دهد تا مال از آنِ ظالم محكوم له باشد، بلكه او با خود قطعه‌اي از آتش را مي‌برد، زيرا رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) هرچند با تعليم الهي از اعمال مردم باخبر بود؛ ولي مانند ديگران براساس شاهد و قسم براي رفع خصومت داوري مي‌كرد و اگر ظاهر جريان امور ملاك نبود و طبق واقع حكم مي‌كرد، مردم از ترس افشا شدنْ آزاد نبودند و امتحان نمي‌شدند.
ب. چون حكم واقعي اسلام با حكم ظاهري قاضي دگرگون نمي‌شود، اين اصل به عنوان قانون حاكم بر تمام احكام قضايي قاضيان سيطره دارد، به طوري كه نه در جريان نكاح و تجارت فرقي است و نه در ميزان اموال تفاوتي است.
قرطبي دو مطلب را از برخي از علماي سنت نقل كرده است؛ يكي آنكه در جريان مال، برخي آن را به دويست درهم محدود كرده و گفته‌اند كمتر از آن حرام نيست و بعضي به ده درهم و بعضي به پنج درهم و برخي به يك درهم محدود كرده‌اند، حال اينكه مال حرام نصاب بردار نيست تا بتوان آن را تحديد كرد.
ديگر آنكه ابوحنيفه در جريان نكاحْ حكم قاضي را كافي دانسته، هرچند شاهدان به باطل شهادت داده باشند؛ يعني به استناد چنين حكمي زن نامحرم
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص414؛ وسائل الشيعه، ج27، ص232.
 

523

در حكم همسر مرد نامحرم قرار مي‌گيرد. البته كسي از اصحاب او با وي موافقت نكرده است 1.
 
 
4. گلشن يا گلخن درون
عن عبدالله بن موسي بن جعفر، عن أبيه قال: سألته عن المَلَكيْن هل يعْلمان بالذَّنب إذا أراد العبد أن يَفعله أو الحسنة؟ فقال: «ريح الكنيف و ريح الطيب سواء؟» قلت: لا. قال: «إنَّ العبد إذا هَمّ بالحسنة، خرج نَفَسُه طيّب الرّيح؛ فقال صاحب اليمين لصاحب الشمال: قم فإنّه قد همّ بالحسنة؛ فإذا فعلها كان لسانه قلمه و ريقه مداده، فأثبتها له و إذا همّ بالسّيّئة خرج نَفَسُه منتن الريح؛ فيقول صاحب الشمال لصاحب اليمين: قِف فإنّه قد همّ بالسّيّئة فإذا هو فعلها كان لسانه قلمه و ريقه مداده و أثبتها عليه» 2
اشاره: امام كاظم(عليه‌السلام) در پاسخ اين سؤال كه دو فرشته مراقب افعال انسان چگونه از نيت گناه يا حسنه‌اي كه مي‌خواهد انجام بدهد براي ثبت آن اطلاع مي‌يابند؟ فرمود: بوي باغ و بستان و بوي گنداب يكي نيست. كسي كه اراده كار خوب كند، از درون او بوي خوش استشمام و با قلم زبان و مركّب آب دهان آن را ثبت مي‌كنند و آن كس كه اراده معصيت كند، از درونش بوي بدي متصاعد مي‌شود و فرشتگان با زبان و آب دهان او آن را ثبت مي‌كنند.
اين حديث گوياي آن است كه چگونه در دنيا براي اولياي الهي و در قيامت براي همگان كار زشت و زيبا آشكار مي‌شود و زشتكار رسوا مي‌گردد.
^ 1 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص315 317.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص429.
 

524

آن روز كه پرده‌ها كنار مي‌رود و درون آشكار خواهد شد: ﴿يَومَ تُبلَي السَّرائِر) 1 روشن مي‌شود كه درون گُلخانه و روضه بوده است يا كنيف و گلخن و آنان كه دلواندازي كرده‌اند، نصيبشان چيست و ادلاي آنها به چاه زمزم بوده يا بالوعه آلوده، و آنچه در دلو قرار گرفته زلال حيات‌بخش است يا لجن مسموم كننده.
 
 
5. پيشگيري از باطل‌خواري
قال اميرالمؤمنين عليّ(عليه‌السلام): «يا معشر التجّار! الفقه ثمّ المَتْجر؛ الفقه ثمّ المتجر؛ الفقه ثمّ المتجر. والله! لَلرّبا في‏هذه الااُمّة أخفي من دبيب النّمل علي‌الصّفا» 2
اشاره: اين روايت ضرورت و اهميت آشنايي با معارف و احكام دين را بيان مي‌كند تا پاي انسان در لغزشگاههاي فتنه نلغزد. اين حديث مخصوص بازار و مسائل اقتصادي نيست، بلكه به همين وزان مي‌توان گفت: الفقه ثمّ السياسة، الفقه ثمّ الرياسة، الفقه ثمّ الوكالة و...، زيرا عقل برهاني و نقل معتبر، حكم خداوند را كشف مي‌كند و اگر كسي بدون مراجعه به آنها وارد مسائل قضايي يا سياسي يا حقوقي شود ناآگاهانه كژراهه مي‌رود. انحراف در هر يك از فنون يادشده خسران غير قابل جبران را به همراه دارد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره طارق، آيه 9.
^ 2 - ـ الكافي، ج5، ص150.

525

 
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُلْ هِي مَوقِيتُ لِلنَّاسِ وَالحَجِّ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَن تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِهَا وَلَكِنَّ الْبِرَ مَنِ اتَّقَي وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِن أَبْوبِهَا وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189)
 
گزيده تفسير
اصل نظر در نظام آسمانها و زمين براي پي‌جويي اسرار آفرينش و اسباب آيتها و عبرتهايي كه در آن است بجاست و خداوند انسانها را به آن ارشاد و ترغيب فرموده و در قرآن حكيم زمينه پژوهش عميق در مسائل طبيعي و فراطبيعي را فراهم كرده و قلمرو پژوهش را از عقل تجربي تا عقل تجريدي بازكرده، هرچند در موردي كه سؤال كننده امّي و مطلب مورد سؤال وي عميق بود جواب اقناعي به او داده است.
درباره حكمت و فايده ظهور قمر در آغاز هر ماه به صورت هلال و تغيير آن به حالات و اشكال گوناگون (هلال، بدر و محاق) و نيز از راز و رمز و نحوه تدبير خداوند نسبت به آن، مكرر از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سؤال مي‌شد.
محور اصلي قرآن حكيم، خواه در بيان ارتجالي يا در پاسخ محقّق يا

526

 
مقدّر، تعليم كتاب و حكمت براي تعميق انديشه صائب و تزكيه نفوس براي تحقّق انگيزه صالح است، بر همين اساس به پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود تا چنين پاسخ گويد كه غرض از تشكلات گوناگون ماه كه تقويمي طبيعي و عمومي است، شناخت كامل مردم به اوقات (اول، وسط و پايان ماه) و آشنايي آنها به شمار ماهها و سالها و تنظيم اوقات عبادات و معاملات و ديگر امور است تا آنان بتوانند به كارها و حسابهاي خود رسيدگي و برنامه حجّ خويش را منظم كنند. البته ممكن است علت غايي و كيفيت نضد و نظم اجرام آسماني چيز ديگر باشد؛ ليكن منفعت آن كه قابل تبيين عمومي است همان بهره‌وري جامعه بشري از آن در محاسبات زندگي است.
جواب، به روشني عهده‌دار حكمت، منفعت و غايت پيدايش هلالهاست؛ ليكن شايد سؤال مردم از مبدأ و سبب طبيعي و رياضي آن حالات بوده است كه در اين صورت، چون پاسخ آن نيازمند طرح مسائل رياضي و نجومي است و ادراك اين مسائل براي همه ميسور و سودمند و ضروري نيست خداوند حكيم به جاي آن در پاسخ، مطلبي فرموده كه درخور فهم آنها باشد و برايشان سودمند افتد. مؤيد اين احتمال، افزون بر آياتي كه به انديشيدن در اسرار نظام آفرينش فرامي‌خواند، ذيل آيه است كه گويا خداي متعالي به آنها مي‌فرمايد اين‌گونه سؤال، بيراهه رفتن است و چنين سؤالي از سوي سائلي امّي از پيامبر بجا نيست. گرچه پرسش، هم حق و هم مورد تكليف است؛ ليكن نژاد امّي مبتلا به جاهليت مزمن و ديرپا نه از بيت علم آگاه بود و نه از در ورودي آن باخبر و نه از كليد آن مستحضر.
راز اينكه فقط از حجّ ياد شده است، اهميت ويژه آن نزد مردم حجاز، بستگي خاص آن به اهلّه، يعني مشروعيت آن در سه ماه خاص و انجام آن در

527

وقت خاص، همچنين براي بيان ثبات و تخلف ناپذيري موسم آن بوده است، زيرا مشركان گاه ماههاي حرام را تغيير مي‌دادند و دو ماه از ماههاي حجّ نيز از آنها بود. ذكر حجّ همچنين براي زمينه‌سازي ذكر آيات مربوط به آن است.
خداوند نيكي را با معرفي سيره و سيماي نيكان تعريف مي‌كند و مي‌فرمايد كه برّ، انسانهاي با تقوايند و محور نيكي در مسائل اعتقادي، اخلاقي، عملي، اجتماعي و اقتصادي تقواست. راز تعريف نيكي بدين روش، آن است كه شناخت نيكي از سيره و سيماي نيكان، هدايت و ارشاد به نيك شدن است كه از اهداف قرآن است؛ اما صرف فهم معناي نيكي، كاري علمي محض و كم سود است.
از بدعتها و سنتهاي جاهلي اين بود كه در حال احرامِ حجّ از پشت خانه به آن وارد مي‌شدند. خداي سبحان براي ابطال آن فرمود: نيكي آن نيست كه از پشت خانه وارد شويد، بلكه فضيلت و راه پسنديده و شايسته، ورود به خانه از در آن است و ورود از بيراهه و پشت خانه، رذيلت است.
تقوا نسبت به بعضي از امور مقصد است؛ ليكن نسبت به كمال آينده وسيله است و فلاح و رستگاري هدف آن است. سالك در راه بايد با سپر تقوا خود را صيانت كند تا به هدف و مقصد (رستگاري) برسد.
امر به تقوا برپايه سياق آيه، بدين معناست كه از خدا پروا كنيد و از چيزي كه براي شما سودي ندارد نپرسيد. احكام الهي را تغيير ندهيد و هر عبادتي را در موسم خاص آن انجام دهيد. هر كاري را از مسير اصلي آن پي‌بجوييد و از بيراهه رفتن و ورود از پشت خانه بپرهيزيد. موفقيت فقط بهره متقيان است و كسي كه از غير در وارد خانه مي‌شود اهل تقوا نيست.
 

528

 
 
تفسير
 
مفردات
يسئلونك: سؤال در اينجا استفهامي است؛ نظير ﴿يَسَلونَكَ عَنِ الشَّهرِ الحَرامِ قِتالٍ فيه) 1 سؤال استفهامي با حرف «عن» استعمال مي‌شود، بر خلاف سؤال استعطائي كه يا بدون حرف جر استعمال مي‌شود، مانند ﴿ اَسَلُكُم عَلَيهِ مالًا) 2 يا با حرف «من» استعمال مي‌شود، نظير ﴿ما اَسَلُكُم عَلَيهِ مِن اَجر) 3 البته گاهي پرسش استفهامي بدون حرف به كار مي‌رود، مانند ﴿يَسَلُ اَيّانَ يَومُ القِيمَة) 4 زيرا در اين آيه واژه ﴿اَيّان﴾ خود توضيحي از سؤال است، وگرنه در همين معنا آيه ﴿يَسَلونَكَ عَنِ السّاعَة) 5 مطرح است كه با حرف «عن» استعمال شده است.
الأهلّة: اهلّه جمع هلال به معناي ماه در شب اول و دوم است 6. بعضي افزون بر شب اول و دوم، شب سوم را نيز هلال گفته‌اند و بعضي تا وقتي كه ماه با خط باريك نوراني به شكل قوسي از دايره آشكار مي‌شود و بعضي تا شب هفتم را كه نور ماه بر سياهي شب غلبه مي‌كند هلال و پس از آن را قمر ناميده‌اند 7. فيومي ماه شب 26 و27 را نيز هلال خوانده است 8.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 217.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 29.
^ 3 - ـ سوره فرقان، آيه 57.
^ 4 - ـ سوره قيامت، آيه 6.
^ 5 - ـ سوره نازعات، آيه 42.
^ 6 - ـ مفردات، ص843، «ه ل ل».
^ 7 - ـ مجمع البيان، ج1 2، ص507 508.
^ 8 - ـ المصباح، ص639، «ا ه ل ل».
 

529

سرّ نامگذاري آن به هلال اين است كه هلال به معناي رفع صوت است و چون آنان با ديدن ماهْ صدا را بلند مي‌كردند و آن را به يكديگر نشان مي‌دادند، آن را هلال گفتند، چنان‌كه تلبيه محرم را اهلال مي‌گويند، زيرا صدا را در لبيك گفتن بلند مي‌كردند. به اولين صداي نوزاد نيز استهلال گفته مي‌شود 1.
تذكّر: قمر، موجود واحد شخصي است و تعدّد آن (اهلّه) به لحاظ ظهور آن در آغاز ماههاي متعدد از يك سو و به صورتهاي گونه‌گون در هر ماه از سوي‏ديگر است. نام قمر «زِبْرِقان» و اسم دايره آن «هاله» و نام نور آن «فَخْت» و اسم سايه آن «سمر» است 2.
مواقيت: جمع ميقات و از ريشه وقت است. بسياري از واژه‌شناسان ميقات را مصدر و به معناي وقت دانسته‌اند كه گاه به معناي موضع و مكان به‏كار مي‌رود 3 ؛ ولي برخي واژه پژوهان مي‌گويند: ميقات نه مصدر است و نه بر زمان و مكان دلالتي دارد، بلكه اسم آلت و به معناي وسيله تحقق خارجي وقت معين و زمان محدود است 4 ، بر اين اساس ﴿الاَهِلَّة... مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجّ﴾ يعني ماههاي نو ابزاري است كه مردم اوقات شرعي و اعمال عرفي زماندار خود را با آن تنظيم مي‌كنند و زمان پرداخت زكات، وقت انجام صوم، موسم مناسك حجّ، مدت زمان بارداري مادران و شيردادن نوزادان، عده وفات
^ 1 - ـ المصباح، ص639؛ التبيان، ج2، ص140؛ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص318.
^ 2 - ـ التبيان، ج2، ص140؛ مجمع البيان، ج1 2، ص508.
^ 3 - ـ ترتيب كتاب العين، ج3، ص1972؛ المصباح، ص667؛ مفردات، ص879، «وق‏ت»؛ الميزان، ج2، ص55.
^ 4 - ـ التحقيق، ج13، ص170، «و ق ت».
 

530

يا طلاق زنان و هنگام پرداخت ديون را با رؤيت هلال و آمد و شد ماه محاسبه مي‌كنند، بنابراين، ميقات بودن اهلّه براي مردم: ﴿هِي مَوقيتُ لِلنّاس﴾، به معناي ميقات بودن براي شئون زندگي آنهاست وگرنه خود مردم و ذوات آنان داراي ميقات نخواهند بود.
 
 
تناسب آيات
آيه مورد بحث تكمله‌اي براي احكام روزه و ماه مبارك رمضان است و راز ذكر سؤال از حال هلال در آن اين است كه روزه و افطار مقرون و منوط به ديدن ماه است 1.
انگيزه اين پرسش، ذكر ماه (شهر) و كامل كردن عدد آن، در آيات قبل است. البته بسياري از احكام، به ويژه حج كه از اركان اسلام و همتاي روزه است بر مدار و محور هلال است. هلالها همچون حاكمان، اموري را واجب و اموري ديگر را نفي مي‌كنند 2 ، چنان كه زمان وجوب روزه، ماه مبارك رمضان است، حجّ در بخشي از ماههاي حرام انجام مي‌شود و جهاد در ماههاي حرام ممنوع است، مگر آنكه به مسلمانان تعدي شود كه در اين صورت حتي در ماههاي حرام نيز جنگِ دفاعي مشروع است و به همين مناسبت پس از ذكر احكام روزه و جريان اموال كه وسيله‌اي براي عبادت حجّ است، از قتال سخن به ميان مي‌آيد 3.
از زاويه‌اي ديگر و با توجّه به اينكه سياق عمومي آيات پيشين سوره «بقره»،
^ 1 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص523؛ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص170.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج1، ص359.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج2، ص201.
 

531

شرح تقوا، بيان راه رسيدن به آن و تبيين آثار تقوا بود، آيه مورد بحث نيز در ادامه همان سياق، به نظر برخي مفسران، در صدد تصحيح دو برداشت خطا و خلاف تقوا و دو لغزشگاه براي انسان است: يكي خلط بين شناخت حكمت و شناخت قانون عالَم (طبيعت) و خلط ميان رسالت دين و رسالت علوم تجربي است. آيه تبيين مي‌كند كه شناخت حكمت آفرينش اشيا جزئي از دين است؛ اما شناخت امور حسّي راهي ديگر دارد. دوم، كاري پيچيده و نامعقول كه برخي از مردم به خطا آن را دين مي‌پندارند. آيه مورد بحث با تصفيه مسئله تقوا از اين گونه خطاها و افراطاگريها مي‌گويد: تقوا در اينجا دو رهنمود دارد: يكي اينكه به حكمت اشيا معرفت پيدا كنيد كه راه آن دين است. ديگر اينكه حقيقت اشياي حسّي را از راه آن بشناسيد كه از رهگذر درس خواندن و تأمل و علم به طبيعت و پديده‌ها حاصل مي‌شود 1.
در آيه مورد بحث دو موضوع مطرح است؛ يكي هلالها و ديگري داخل خانه شدن از دَرِ آن. دو وجه براي پيوند اين دو، احتمال داده شده است: يكي اينكه پس از سؤال آنان از هلالها گويا چنين جواب آمده كه معلوم است خداي متعالي جز براساس حكمت كاري نمي‌كند، پس شما از سببِ [طبيعي] نپرسيد، بلكه در حكمت كار و نيز آنچه براي شما سزاوارتر است بنگريد تا چونان آن كارتان نباشد كه آن را برّ مي‌پنداريد با اينكه هرگز برّ نيست 2 ، بنابراين ﴿لَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها﴾ به آنان تذكّر مي‌دهد كه در پرسشگري خويش به خطا رفته‌اند، چنان كه در كارهاي خود خطا كرده و به عكسْ عمل كرده‌اند. آنها پرسش از آنچه را كه به حال ايشان سودمند است وانهاده و درباره
^ 1 - ـ . الاَساس في التفسير، ج1، ص436 438.
^ 2 - ـ همان.
 

532

آنچه براي ايشان فايده‌اي ندارد سؤال كردند 1.
دوم اينكه شما از سبب دگرگونيهاي ماه پرسيديد، حال اينكه هدف از نزول دين اين نيست. راه علم به پديده‌هاي هستي، آزمايش و تجربه و شناخت اسباب است. اين سؤال نابجاي شما به كار ديگرتان (ورود به خانه از پشت آن) شبيه است 2 ، بنابراين ﴿لَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا... ﴾ تعريض به اين نكته است كه كسي كه از پيامبر اموري را بپرسد كه پيامبر براي بيان آن مبعوث نشده و شناخت آن بر وحي متوقف نيست، مانند كسي است كه چيزي را از غير راه آن طلب كند، چونان كسي كه از پشت خانه داخل شود؛ نه از درِ آن 3.
تذكّر: 1. برخي از اين وجوه كه تعليم مسائل جهاني را خارج از حوزه رسالت دين مي‌پندارد ناتمام است و توضيح آن در ثناياي بحث روشن مي‌شود.
2. هر آيه‌اي كه نازل مي‌شد حتماً با اوضاع و شرايط آن جامعه مناسب بود. آن آيه، يا پاسخ به سؤال ملفوظ يا اجابت به پرسش ملحوظ يا هشدار به رخداد در پيش يا چاره حادثه رخداده و مانند آن بود.
3. در باره تناسب و پيوند داخلي آيه مورد بحث دو نظر وجود دارد؛ يكي آنكه دو مطلب آن با هم تناسب دارند و ارتباط آنها به يكي از وجوه مذكور يا مانند آن خواهد بود. ديگري آنكه هر يك از اين‏دو در جاي خاص خود قرار دارد و با زمينه نزول خود يقيناً مناسب است؛ اما اين دو مطلب با هم تناسبي ندارد و يكي نسبت به ديگري استطرادي است؛ مانند ﴿وما يَستَوِي البَحرانِ هذا عَذبٌ فُراتٌ سائِغٌ شَرابُهُ وهذا مِلحٌ اُجاجٌ ومِن كُلٍّ تَأكُلونَ لَحمًا طَريًّا
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص360.
^ 2 - ـ الاَساس في التفسير، ج1، ص436.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج2، ص206.
 

533

وتَستَخرِجونَ حِليَةً تَلبَسونَها وتَرَي الفُلكَ فيهِ مَواخِر) 1 كه صدر آن ناظر به نفي تساوي دو درياي مزبور است؛ ولي در ذيل آن از تساوي آنها در برخي از امور سخن به ميان آمده است 2 ، پس لازم نيست تناسبي بين دو مطلب مذكور در آيه باشد.
4. گاهي ممكن است هر دو مطلب مورد سؤال واقع شده باشد، بنابراين، گذشته از تناسب هر كدام با ظرف نزول خاص خود، با ديگري هم در اين جهت تناسب دارد كه مورد سؤال واقع شده است، هرچند بين دو سؤال تناسبي نبود، چنان‌كه بين دو جواب ترابطي نيست.
٭ ٭ ٭
 
 
دو احتمال درباره متعلق سؤال
از مسائل مربوط به شناخت موضوعات احكام، آشنايي با اَشكال گوناگون ماه است. در صدر آيه مي‌فرمايد كه مكرر 3 از تو درباره هلالها مي‌پرسند: ﴿يَسَلونَكَ عَنِ الاَهِلَّة﴾. گرچه از پاسخ به خوبي برمي‌آيد كه محور سؤال چيست؛ ولي چون حقيقتِ خواسته سائلان در پرسش نيامده است، مفسّران درباره آن دو احتمال داده‌اند 4 :
1. سؤال از علّت غايي، يعني از حكمت و فايده حالات و اَشكال ماه
^ 1 - ـ سوره فاطر، آيه 12.
^ 2 - ـ الكشاف، ج1، ص234؛ تفسير البحر المحيط، ج2، ص71.
^ 3 - ـ فعل مضارع نشان استمرار است.
^ 4 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج1 2، ص508؛ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص125 126؛ الميزان، ج2، ص55 56.
 

534

است، زيرا ماه گاهي به صورت «هلال» و زماني به شكل «بدر» و گاهي هم در «محاق» است.
2. سؤال از علّت و سبب طبيعي اين اَشكال است.
برپايه قراين و شواهد داخلي و خارجي، احتمال نخست ترجيح دارد.
 
 
شواهد احتمال نخست
شواهد داخلي احتمال نخست، يعني اينكه سؤال از حكمت اَشكال گوناگون ماه بوده، چنين است:
1. هماهنگي سؤال و جواب: خداوند در پاسخ سؤال مي‌فرمايد: ﴿هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجّ﴾؛ يعني غرض از اَشكال گوناگون ماه اين است كه مردم اوقات (اوّل، وسط و پايان ماه) را كاملاً بشناسند تا بتوانند به كارها و حسابهايشان رسيدگي و برنامه حجّ خود را منظم كنند. از اين پاسخ، محور سؤال كه حكمت تغيير ماه به شكلهاي گوناگون است به خوبي روشن مي‌شود.
چنانچه محورِ سؤال، احتمال دوم باشد، جواب با سؤال مناسب نبوده و هماهنگ نيست، بلكه مي‌توان گفت كه خداوند پاسخ سؤال آنان را نداده است، چون مي‌بايست پاسخي علمي و فني مي‌داد.
2. جمع آ‌وردن «أهلّه»: «أهلّه» به صورت جمع آمده است، پس سؤال از ماهيّت قمر و سبب به وجود آمدن آن نبوده است، چون در آن صورت، آوردن «يسئلونك عن القمر» مناسب بود. نيز سؤال از حقيقت هلال و سبب تشكل خاص آن هم نمي‌تواند باشد، زيرا در آن صورت نيز آوردن «يسئلونك عن‌الهلال» مناسب بود، پس سؤال از حكمت و فايده تشكلهاي قمر است كه
 

535

هر ماه به صورت هلال ظهور مي‌كند 1. جمع آوردن آن نيز يا به همين جهت يا به لحاظ هلالهاي متعددي است كه در آغاز هر ماه ديده مي‌شود، وگرنه ماه موجود، واحد شخصي است كه حالات و اَشكالِ گوناگون دارد.
شواهد خارجي بر اينكه سؤال از حكمت اَشكال و حالات ماه بوده نيز بدين قرار است:
1. بررسي آيات مشابه: يكي از راههاي تفسير قرآن، استفاده از آيات همگون و هم‌واست. با دقّت در آيات هم محتوا با اين آيه به خوبي مي‌توان دريافت كه محور پرسش در اين آيه، همان حكمت و غرض از پيدايش حالتهاي هلالي قمر است:
أ. ﴿هُوَ الَّذي جَعَلَ الشَّمسَ ضِياءً والقَمَرَ نوراً وقَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعلَموا عَدَدَ السِّنينَ والحِسابَ) 2 يعني خورشيد و ماه هر دو روشن‌اند؛ ولي خداوند براي ماه منزلهاي گوناگوني مقدّر كرد تا مردم شمارش سالها و حساب زندگي را بدانند، پس مهتاب با اشكال گوناگون آن تقويمي طبيعي و عمومي است و به‏خوبي مي‌توان با آن اوقات را تشخيص داد، زيرا وقتي انسان در شب ماه را مي‌بيند، كاملاً مي‌تواند تشخيص دهد كه آغاز، وسط يا پايان ماه است.
اين «منازل» براي خورشيد هم هست، چون خورشيد در هر روز يك درجه و در سال 365 درجه مدار خاص خود حركت مي‌كند؛ ولي تنظيم حساب و شماره سالها براساس درجات خورشيد كاري بس دشوار است و تنها از عهده منجّم خبير كه از قرب و بُعد خورشيد آگاه است برمي‌آيد؛ نه افراد عادي، زيرا خورشيد همانند ماه داراي تشكلات گوناگون نيست و مردم همواره آن را به يك
^ 1 - ـ الميزان، ج2، ص55 56.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 5.
 

536

شكل مي‌بينند، پس فقط تشكّلات و منزلگاههاي گوناگون قمر است كه فوايد حسابرسي را دارد؛ نه اصل نظم و سير نجومي آن و نه حركت كردن و دائب‏بودن آن، زيرا نظم و حركتِ مستمرّ را خورشيد نيز دارد و در اين دو، ماه و خورشيد مشترك‌اند: ﴿والشَّمسُ تَجري لِمُستَقَرٍّ لَها) 1 ﴿وسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمسَ والقَمَرَ دائِبَينِ) 2
ب. ﴿وجَعَلنَا الَّيلَ والنَّهارَ ءايَتَينِ فَمَحَونا ءايَةَ الَّيلِ وجَعَلنا ءايَةَ النَّهارِ مُبصِرَةً لِتَبتَغوا فَضلًا مِن رَبِّكُم ولِتَعلَموا عَدَدَ السِّنينَ والحِسابَ) 3 در اين آيه نيز كه تعبيري مشابه آيه قبل دارد، قمر و تشكّلات‌ن را نشانه‌اي از نشانه‌هاي خدا مي‌شمرد و همان فوايد را بر آن مترتب مي‌سازد. برپايه اين آيه، هر موجودي در جهان هستي، نشانه خداست. روز روشن و شب تاريك هر كدام نشانه اوست، زيرا نظم شب مانند نظم روز، نشانه ناظم و حكمت خداوند است. نشانه بودنِ روز كه آفتاب عهده‌دار آن است براي آن است كه مردم فضل الهي و روزي را طلب كنند و نشانه بودن شب كه ماه عهده‌دار آن است براي آن است كه شماره سالها و حساب و برنامه زندگي خود را بدانند. غرض آنكه اين فايده براي شب، از آن روست كه ماه در شب ظهور مي‌كند و مردم به وسيله حالات گوناگون آن شمار سالها و حساب را تشخيص مي‌دهند، وگرنه شب به خودي خود اين اثر و فايده را ندارد.
ج. ﴿والشَّمسُ تَجري لِمُستَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقديرُ العَزيزِ العَليم ٭ والقَمَرَ
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 38.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه 33.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 12.
 

537

قَدَّرنهُ مَنازِلَ حَتّي عادَ كالعُرجونِ القَديم) 1 در اين آيات نيز پس از تصريح به نشانه بودن شب و روز، با تعبيري ديگر به منزلگاههاي ماه چنين اشاره مي‌كند: براي ماه منازلي مقدّر كرديم كه به سير خود پايان مي‌بخشد و سرانجام نظير شاخه پژمرده خرما هلال و باريك مي‌شود و اين حالت، نشانه پايان ماه است و سپس به صورت هلال بازمي‌گردد تا نشانه آغاز ماه باشد.
2. شأن نزول: از شأن نزولهاي اين آيه برمي‌آيد كه محور سؤال، سبب فاعلي و طبيعي تشكّلات ماه نبوده، بلكه پرسش از علّت غايي و نحوه‏تدبير خداوند نسبت به ماه و حالات آن بوده است، بنابر همين مبنا خداوند هدف و غايت اَشكال گوناگون ماه را آشنايي انسانها به شماره سالها و حساب زندگي قرار داده است 2.
تذكّر: 1. ممكن است علت غايي منظومه شمسي و كيفيّت نضد و نظم اجرام آسماني چيز ديگري باشد؛ ولي منفعت آن كه قابل تبيين عمومي است همانا بهره‌وري جامعه بشري از آن در محاسبات زندگي است.
2. اگر ضعفي در روايت شأن نزول باشد و نتواند به عنوان دليل معتبر مطرح شود صلاحيت تأييد مطلب را خواهد داشت.
 
 
رفع استبعاد از احتمال دوم
برخي مفسّران، ناهماهنگي پاسخ با پرسش را در اين آيه بنابر احتمال دوم كه طبق آن سؤال از علت و سبب طبيعي اَهلّه است، توجيه كرده‌اند كه عوض‏كردن پاسخِ سؤال، بر اساس اين نكته است كه گاهي سائل از مطلبي
^ 1 - ـ سوره يس، آيات 3938.
^ 2 - ـ ر.ك: اسباب نزول القرآن، ص55 56؛ مجمع البيان، ج1 2، ص508.
 

538

مي‌پرسد كه پاسخ آن برايش سودمند نبوده يا ادراك آن براي او آسان نيست، ازاين‏رو جواب‏دهنده حكيم پاسخ را عوض مي‌كند و مطلبي را مي‌گويد كه به حال او نافع است 1. در اينجا نيز چون پاسخ فنّي، نياز به طرح مسائل نجومي و رياضي داشت و از طرفي ادراك آن براي همگان ميسور و سودمند نبود، خداوند آن را عوض كرد و مطلبي سودمند و قابل ادراك آورد.
مفسّران مزبور، اين احتمال را از جمله ﴿وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾ استفاده كرده‌اند 2 ؛ گويا خداوند با اين بيان به آن سؤال كنندگان مي‌گويد از چيز غيرسودمند نپرسيد، زيرا اگر از سبب فاعلي و طبيعي سؤال كنيد، مانند آن است كه بيراهه رفته باشيد؛ از دَرِ خانه وارد شويد كه همان سؤال از حكمت و نكات اَشكال قمر است.
به هر روي، جواب، به روشني عهده‌دار حكمت، منفعت و غايت پيدايش هلالهاست و در آن هيچ ابهامي نيست. عمده آن است كه آيا سؤال هم ناظر به حكمت و علت غايي بود، يا ناظر به مبدأ و سبب طبيعي و رياضي آن؛ ليكن چون چنين سؤالي مناسب نبود، جواب حكيمانه خداي حكيم متوجّه حكمت و سبب غايي آن شد. اين معنا در كتابهاي ادبي از صنايع معاني و بيان و بديع محسوب مي‌شود و همين احتمال دوم كه اديبانِ ماهر آن را در صنايع ويژه ادب مطرح كرده و آيه مورد بحث را به عنوان شاهد آن ذكر كرده‌اند به برخي از تفسيرها راه يافته است 3.
^ 1 - ـ اين نكته در كتابهاي ادبي و معاني و بيان گفته شده است.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص126؛ الاَساس في التفسير، ج1، ص436؛ الميزان، ج2، ص56.
^ 3 - ـ ر.ك: مختصر المعاني، ص80 81.
 

539

صاحب تفسيرالمنار از استاد خود محمّد عبده چنين نقل كرده است: گويا خداوند فرمود: بر شماست كه از حكمت و فايده اختلاف هلال (اگر نمي‌دانيد) بپرسيد و از شارع چيزي كه از شرع نيست نپرسيد، پس در اين كلام تعريضي است به اينكه سؤال آنان بجا نيست و اگر اين سؤال را پژوهشگر فن نجوم از استاد كيهانشناس خود مي‌پرسيد بجا بود؛ ولي اگر سائل امّي باشد، نه كارشناسِ نجوم، و مجيب پيامبر باشد، نه استاد فن نجوم، چنين پرسشي بجا نخواهد بود، وگرنه اصل نظر در نظام آسمانها و زمين براي پي‌جويي اسرار آفرينش و اسباب آيتها و عبرتهايي كه در آن است بجاست و خداوند ما را به آن ارشاد و ترغيب فرموده است: ﴿اَفَلَم يَنظُروا اِلَي السَّماءِ فَوقَهُم كَيفَ بَنَينها وزَيَّنّها وما لَها مِن فُروج) 1
آنچه درباره رهنمود مجيب حكيم به كيفيت سؤال گفته شد، مي‌توان نظير آن را در موارد ديگر يافت؛ مانند اين آيه كه مي‌فرمايد: از تو مي‌پرسند چه چيز را انفاق كنيم: ﴿يَسَلونَكَ ماذا يُنفِقونَ) 2 ولي پاسخ متناسب با اين سؤال نيست؛ گويا مي‌خواهد بفرمايد كه آنچه مورد پرسش شما واقع شد مهم نيست، بلكه مهمّ آن است كه بپرسيد: به چه كسي و با چه نيّتي انفاق كنيم كه در جواب گفته مي‌شود: آنچه را انفاق مي‌كنيد، بايد «براي خدا» باشد و به پدر و مادر، بستگان، ايتام، مستمندان و در راه ماندگان پرداخت كنيد: ﴿قُل ما اَنفَقتُم مِن خَيرٍ فَلِلولِدَينِ والاَقرَبينَ واليَتمي والمَسكينِ وابنِ السَّبيل) 3 اين‌گونه آيات، ضمن بيان مسائل ضروري، چگونگي سؤال كردن را نيز به
^ 1 - ـ سوره ق، آيه 6؛ تفسير المنار، ج2، ص202.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 215.
^ 3 - ـ همان.

540

مخاطبان خود مي‌آموزد كه فرموده‌اند: «حسن السؤال نصف العلم» 1
لازم است عنايت شود كه در احتمال دوم نيز استبعادي نيست و محور سؤال در آيه مي‌تواند سبب فاعلي و طبيعي شكلهاي مختلف ماه باشد، زيرا اين آيه در سوره‌اي «مدني» آمده است و خداوند قبلاً در سوره‌هاي «مكي» به انديشيدن درباره اسرار نظام آفرينش، به ويژه آسمانها دعوت كرده بود تا از راه نظم، به توحيد ناظم و حكمت او پي ببرند؛ مانند ﴿اَولَم يَنظُروا في مَلَكوتِ السَّموتِ والاَرضِ وما خَلَقَ اللّهُ مِن شي‏ءٍٍ) 2
اين‌گونه از آيات افزون بر دعوت به تفكر در ظاهر آسمانها و زمين، همه را به سير و نظر و انديشه در ملكوت آسمانها و زمين نيز فرا مي‌خواند، پس استبعادي ندارد كه در امت اسلامي كساني باشد كه از سبب فاعلي و طبيعي تشكلات قمر بپرسند و نمي‌توان گفت اين سؤالي رياضي و نجومي است و براي آنان سودمند يا قابل ادراك نيست.
خلاصه اينكه احتمال دوم ثبوتاً بعيد نيست و نمونه‌هايي از آن در قرآن هست؛ ولي از نحوه پاسخ و هماهنگي سؤال و جواب مي‌توان اثباتاً تشخيص داد كه محور سؤال، همان فايده و حكمت تشكلات قمر است.
اهميّت اين مطلب كه از يك نظر به علوم قرآني باز مي‌گردد ايجاب مي‌كند كه در مبحث اشارات و لطايف به آن عنايت شود.
 
 
تقويم طبيعي
در پاسخ سؤالي كه از «أهلّه» شد، پيامبرص مأموريت يافت به آنان بگويد:
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج1، ص224.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 185.
 

541

﴿هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجِّّ﴾.
تشكلات و حالات گوناگون ماه، تقويمي طبيعي و عمومي براي مردم است كه با آن اوقات عبادتها (مانند نماز، روزه و حج)، معامله‌ها، پرداخت ديون، عدّه طلاق و وفات، ايام عادت ماهانه بانوان، مدت بارداري، آبياري زراعات و... را تنظيم مي‌كنند و در زندگي روزانه از آن بهره مي‌گيرند و به حساب وبرنامه‌هاي زندگي خود مي‌رسند. اين مسئله در روزگاري كه از تقويم رايج خبري نبود اهميت فراواني داشت.
از كلمه ﴿لِلنّاس﴾ نيز استفاده مي‌شود كه فوايد تشكلهاي ماه عموميت دارد و به استفاده وقتهاي عبادت از آن منحصر نيست.
نكته: كلمه ﴿قُل﴾ در جمله ﴿قُل هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجِّّ﴾ نشانه رسالت داشتن پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در انجام اين مسئوليت است و ﴿قُل﴾ يعني با اين پاسخ، رسالت خود را ايفا كن و نظر دين و مكتب را در اين زمينه به مردم بگو. موارد ديگر نيز كه با كلمه ﴿قُل﴾ آغاز مي‌شود ناظر به رسالت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ابلاغ پيام ويژه الهي است.
تذكّر: 1. قرطبي مانند عدّه‌اي ديگر از اهل تفسير و فقه، كوچكي و بزرگي هلال را دليل يك شبه يا دو شبه بودن ماه ندانسته، بلكه هلال در هر شب كه ديده شود دليل اول ماه بودن همان شب است، هرچند بعضي بين كوچكي و بزرگي قوس ماه فرق نهاده‌اند 1.
2. ابوحيان اندلسي تغيّر قمر و پيدايش هلالهاي گونه‌گون را نقد مبناي فلاسفه قرار داده كه قائل بودند افلاك و اجرام فلكي از تغيّر مصون‌اند 2.
^ 1 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص320.
^ 2 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص71.
 

542

لازم است عنايت شود اولاً مسئله مصونيت جرم سپهري از تغيّر، از فن طبيعي است؛ نه فلسفي، و طبيعي‌دانانِ گذشته باور آنها صيانت اجرام فلكي از خرق و التيام و كون و فساد بود؛ نه فلاسفه. ثانياً پيدايش اهلّه محصول دگرگوني حركت زمين و كره ماه است؛ نه بر اثر تغيّر قرص قمر يا فلك بر فرض وجود آن.
 
 
راز ذكر خصوص حجّ
رؤيت هِلال براي روزه‌گرفتن اثر دارد، چنان‌كه در روايت است: «صُمْ للرّؤية و أفْطِر للرّؤية» 1
تناسب اين آيه با آيات قبل كه درباره روزه بود، اقتضا مي‌كرد كه به جاي حج از ساير احكام صوم ياد شود؛ ولي برپايه برخي ادله كه ذيلاً برخي از آنها بازگو مي‌شود، خصوص حج ذكر شده است:
1. حج نزد مردم حجاز و مشركان، سنّت ابراهيمي شناخته مي‌شد و از اهميت ويژه‌اي برخوردار بود و براي آنها محور درآمد مهمي به شمار مي‌رفت، از اين‏رو پس از عنوان عامِ ﴿لِلنّاس﴾ فقط از حج ياد شد.
2. روزه در جاهليت رايج نبود و به همراه اسلام آمد؛ ولي حج بود، ازاين‌رو آيه ضمن بيان حكمت تشكلات ماه، براي بيان ثبات و تخلف ناپذيري موسم حج، آن را جدا ذكر كرد، چون مشركان گاه براي اينكه بتوانند بجنگند، دو ماه ذيقعده و ذيحجه را كه هم از ماههاي حج و هم از ماههاي حرام بود، تغيير مي‌دادند و قرآن براي بيان اين مسئله كه ماههاي حج را كه معلوم است:
^ 1 - ـ تهذيب الاَحكام، ج4، ص159.
 

543

﴿الحَجُّ اَشهُرٌ مَعلومتٌ) 1 نبايد تغيير داد، ميقات حج را جداگانه ذكر كرد 2.
3. براي زمينه سازي آيات حج كه بعداً مي‌آيد، از ميان عبادات داراي وقت خاص، حج را جدا آورد.
4. هيچ عبادتي مشروعيت آن به ماه خاص وابسته نيست، حتي روزه‏گرفتن، زيرا گرچه ماه رمضان صوم خاص خود را دارد؛ ولي اصل صوم در تمام ايام سال به استثناي عيد فطر و اضحي مشروع است، چنان‌كه عمره مفرده در تمام ايام سال مشروع است، بر خلاف حج كه فقط در سه ماه شوال و ذيقعده و ذيحجه مشروع است، پس حج عبادت ويژه‌اي است كه بستگي خاص به اهلّه دارد.
تذكّر: ابوحنيفه و مالك بر خلاف ساير فقها احرام حج را در تمام ايام سال صحيح پنداشته‌اند، در حالي كه فقيهان ديگر بين حج و عمره فرق نهاده و احرام عمره را در طول سال درست دانسته‌اند؛ ليكن احرام حج را به شهادت نصوص خاص، مخصوص سه ماه شوال، ذيقعدةالحرام و ذيحجة الحرام دانسته‌اند.
منشأ برداشت ناصواب ابوحنيفه و مالك اين بود كه كلمه «اهلّه» در اين آيه مطلق است و شامل همه هلالهاي ايّام سال خواهد شد 3 ، در حالي كه عنوانِ اشهر حج در آيه ديگر 4 و نيز نصوص خاص، آن را به سه ماه ياد شده تخصيص مي‌دهد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 197.
^ 2 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج5 6، ص41 46.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير البحر المحيط، ج2، ص70؛ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص320319.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 197.
 

544

 
 
بيان نيكي با معرّفي سيماي نيكان٭
خداوند قرآن كريم را نازل كرد تا نور و هدايتي براي تربيت انسانها باشد. قرآن هرگز كتاب علمي محض نيست تا صرفاً درصدد تعليم و تعريف مفاهيم خشك علمي باشد، زيرا اين كار، هرچند در بخش تعليم نافع است؛ ولي در بخش تزكيه سودمند نيست و با هدف قرآن سازگاري ندارد، از اين رو خداوند در اين آيه نيكي را با معرّفي سيره و سيماي نيكان شناساند و فرمود: نيكي آن نيست كه از پشت خانه‌ها وارد شويد، بلكه نيكي، كسي است كه پرهيزگار باشد: ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي﴾.
غرض آنكه فهم معناي نيكي، كاري علمي است و چندان سودي ندارد؛ ولي فهميدن نيكي در سيره و سيماي نيكان، عامل هدايت و ارشاد و از اهداف قرآن است. با اين بيان، ديگر نيازي به تكلّفات و تركيبات ادبي محتملِ در كتابهاي تفسيري نيست 1 ، زيرا خداوند مي‌خواهد اخلاق و نيكي را با تشريح سيره نيكان معرّفي كند. البته براي تصحيح ادبي مبتدأ و خبر يا اسم و خبر بايد تناسب لازم را بازگو كرد.
 
 
نيكي در محور تقواست
از مقايسه اين آيه و آيه ﴿لَيسَ البِرَّ اَن تُوَلّوا وُجوهَكُم... ) 2 مي‌توان استفاده كرد كه جمله ﴿ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي﴾ جامع همه خصوصيات مطرح شده در آن آيه
^ 1 - ـ در اين باره و اينكه «بِرّ» چيست و «بارّ» كدام است، در تفسير آيه 177 به طور مبسوط بحث شد.
^ 2 - ـ ر.ك: التبيان، ج2، ص141 142؛ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص126.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 177.
 

545

است و درحقيقت، اين آيه اجمالي است بعد از تفصيل. خصوصياتِ آن آيه بدين شرح است:
1. مسائل اعتقادي؛ مانند ايمان به خدا، قيامت، فرشتگان، كتاب خدا و پيامبران الهي.
2. مسائل عبادي و معنوي؛ چون نماز، روزه و جهاد.
3. مسائل اقتصادي؛ نظير معاملات، پرداخت زكات، انفاق به خويشان و درماندگان.
4. مسائل اخلاقي و اجتماعي؛ بسان صبر در برابر سختيها و محروميتها، وفاي به عهد و حضور در خط مقدّم جبهه.
جمله ﴿اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولئِكَ هُمُ المُتَّقون) 1 در آن آيه نشان مي‌دهد كه ابرار همان راستگويان و متّقيان هستند و برّ و نيكي در محور تقواست، چنان كه در اين آيه نيز بيان شده است.
 
 
مبارزه با سنّتهاي جاهلي
مبارزه با سنّت و بدعتهاي غلط جاهلي رايج در ميان مشركان، از برنامه‌هاي اصلي قرآن كريم است. برخي از اين سنتهاي غلط در مراسم حجّ ظهور و بروز داشت؛ مانند: طواف با بدن برهنه 2 ، آويختن گوشت قرباني و ماليدن خون آن به ديوار كعبه 3 ، صدقه دادن لباسي كه در آن براي حجّ مُحرم مي‌شدند 4 و
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 177.
^ 2 - ـ تفسير القمي، ج1، ص281؛ بحار الاَنوار، ج35، ص291.
^ 3 - ـ تفسير جوامع الجامع، ج2، ص85؛ بحار الاَنوار، ج67، ص275.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص281؛ بحار الاَنوار، ج35، ص291.
 

546

احرام‏نبستن در لباسي كه در آن معصيت كرده بودند 1.
يكي ديگر از بدعتها و سنتهاي غلط جاهلي رايج كه در تفسيرهاي كهن نيز آمده است اين بود كه در حال احرام حج از پشت خانه به آن وارد مي‌شدند. آنان كه خانه گِلي داشتند، پشت اتاق را سوراخ مي‌كردند و از آنجا رفت و آمد مي‌كردند، يا با نردبان از پشت بام وارد خانه مي‌شدند. چادرنشينان نيز لايه پشت خيمه را بالا مي‌زدند و از آنجا مخفيانه رفت و آمد مي‌كردند 2. آيه مورد بحث بر آن سنّت غلط، خط بطلان كشيد.
جمله ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها﴾ نفي فضيلت است؛ نه اثبات رذيلت، زيرا فقط بيان مي‌كند كه از پشت خانه وارد شدن كاري شايسته و فضيلت نيست؛ ولي رذيلت بودن يا نبودن آن را افاده نمي‌كند. آري جمله ﴿وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾ به قرينه تقابل مي‌فهماند فضيلت در اين است كه انسان از در خانه وارد آن شود، در نتيجه طرف مقابلش رذيلت خواهد بود.
امر در ﴿وَ أتُوا البُيوت﴾ مولوي نيست، بلكه ارشاد به خوب بودن كاري است كه متعارف بين مردم و موافق با غرض عقلايي در ساختن خانه‌ها و قراردادن در براي ورود و خروج است. اين جمله براي نهي از عادت بد و غيرموجّه و غيرعقلايي اعراب جاهلي و ارشاد به اين است كه راه پسنديده، ورود از در خانه است 3.
در جاهليت همان‌گونه كه نقل معتبرْ حاكم نبود، عقل برهاني هم معزول بود. اين آيه ضمن شكوفا كردن عقل برهاني، جامعه را به رهنمود عقل دعوت
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج35، ص290.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج1، ص491 492.
^ 3 - ـ الميزان، ج2، ص57.
 

547

 
كرده و فتواي آن را امضا مي‌كند.
 
 
راه و بيراهه
جمله ﴿وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾، بيان اين اصل جامع و كلي است كه هر كاري را بايد از راه خاصّ آن وارد شد و بيراهه نرفت.
راه ورود انسان به كارها خصوص مسير مشروع آن است و راه نامشروع، هرچند به حسب ظاهر سهل و سريع باشد، بيراهه است و بايد از آن پرهيز شود، چون هرگز هدف وسيله را توجيه نمي‌كند و انسان از راه گناه به مقصد نمي‌رسد. گناه، دالان ورودي به كارها نيست، بلكه بيراهه رفتن و از پشت خانه وارد آن شدن است. آنان كه مي‌خواهند از راههاي باطل، مانند رياضتهاي غير شرعي و توسلهاي بيجا، به مقصد برسند، سخت در اشتباه‌اند، زيرا بيراهه به مقصد نمي‌رسد.
تذكّر: استنباط اين‌گونه از مطالب از آيه مورد بحث مبني است بر آنكه پيام آيه اصل كلي و جامع باشد؛ نه خصوص حال حج و ورود به خانه از پشت آن و چون قرآن حكيم بهترين مصداق «جوامع الكلم» است كه به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اعطا شده: «اُعْطيتُ جوامع الكلم» 1 مادامي كه محذور عقلي يا نقلي نباشد مي‌توان از آيات آن چنين استفاده‌هايي را برد، و گستره آن در پيش است.
 
 
بيت ظاهري و بيت معنوي
واژه «بيت» در اين آيه، به بيت ظاهري اختصاصي ندارد، بلكه بيت معنوي را
^ 1 - ـ من لايحضره الفقيه، ج1، ص241.

548

نيز شامل مي‌شود. بيت ظاهري، خانه معمولي است كه طبق دستور آيه بايد از دَرِ آن وارد شد؛ نه از پشت آن، چنان‌كه رسم مشركان حجاز بود. بيت معنوي، بيت نبوت، امامت و ايمان است كه در آياتي از قرآن به آن اشاره شده است؛ مثلاً حضرت نوح(عليه‌السلام) از خدا چنين مي‌طلبد: ﴿رَبِّ اغفِر لي ولِولِدَي ولِمَن دَخَلَ بَيتِي مُؤمِنًاً) 1 مقصود از ﴿بَيتِي﴾ بيت نبوت و ايمان است؛ نه خانه شخصي حضرت نوح(عليه‌السلام). هر كس كه داخل آن خانه شود، مشمول دعاي مخصوص حضرت نوح(عليه‌السلام) خواهد شد 2.
نيز ﴿بُيوت﴾ در آيه ﴿في بُيوتٍ اَذِنَ اللّهُ اَن تُرفَعَ ويُذكَرَ فيهَا اسمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالغُدُوِّ والاءصال) 3 به مساجد و مشاهد مشرّفه اختصاصي ندارد، بلكه ذوات نوراني معصومان(عليهم‌السلام) نيز از مصاديق بارز اين بيوت رفيع هستند، چنان كه در بحث روايي خواهد آمد، پس مقام رسالت، امامت و ولايت نيز بيت رفيع حق است. براي رسيدن به اين بيوت معنوي هم بايد از راه آنها وارد شد؛ نظير «أنا مدينة العلم و عليّ بابها فمن أراد مدينة العلم فليأتها من بابها» 4
 
 
تقوا، زمينه رستگاري
تقوا مقدمه و زمينه رستگاري است: ﴿واتَّقوا اللّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحون﴾. درحقيقت، تقوا نسبت به بعضي از امور مقصد است؛ ولي نسبت به كمال آينده وسيله، و فلاح هدف آن است. تقوا براي مصونيت داشتن در راه است.
^ 1 - ـ سوره نوح، آيه 28.
^ 2 - ـ الميزان، ج20، ص37.
^ 3 - ـ سوره نور، آيه 36.
^ 4 - ـ كنز العمال، ج11، ص600 و614؛ تحف العقول، ص430.
 

549

انسان براي حفظ جان خود از دشمنان و راهزنان سپر برمي‌گيرد و رهزن همواره انسان سالك را تهديد مي‌كند و آنگاه كه سالك به مقصد رسيد، راهزني نيست.
امر به تقوا نشان مي‌دهد كه سالك هنوز در راه است و بايد خود را حفظ كند تا به رستگاري كه مقصد است، دست يابد، بنابراين، جمله «واتَّقوا اللّه»، بنابر احتمال دومي كه درباره سؤال مطرح در اين آيه گذشت، به اين معناست كه از خدا پروا كنيد و از چيز بي‌فايده نپرسيد و احكام الهي را تغيير ندهيد و هر عبادتي را در موسم خاص خود انجام دهيد و همواره از در خانه وارد شويد و هر كاري را از مسير اصلي آن طي كنيد و از بيراهه رفتن و ورود از پشت خانه بپرهيزيد. غرض آنكه تقوا را در همه شئون زندگي پيشه خود سازيد.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. سؤال در قرآن
قرآن كريم سؤالهاي فراواني را كه مردم از پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كرده‌اند بازگو كرده است. اين پرسشها همان‌طور كه قبلاً بيان شد گاهي راجع به قرب و بُعد مبدأ است كه به شناخت وصف مبدأ بازمي‌گردد؛ مانند ﴿واِذَا سَاَلَكَ عِبادي عَنّي فَاِنّي قَريبٌ) 1 زيرا از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) پرسيدند: آيا خداوند دور است كه او را با ندا بخوانيم يا نزديك است كه او را به نجوا بخوانيم؟ آنگاه خداوند دو مطلب را افاده فرمود؛ يكي جواب سؤال از قرب و بعد خدا كه به شناخت وصف او برمي‌گردد. ديگري اجابت خواسته‌هاي داعيان است. سؤال اول استفهامي است و سؤال دوم كه مستور است استعطايي است.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 186.
 

550

زماني سؤال از راز و رمز تدبير خداوند نسبت به چيز معيني است؛ نظير آيه مورد بحث، و گاه سؤال از معاد، حقايق تاريخي، حقايق فلسفي و كلامي و احكام دين است؛ مانند ﴿يَسَلونَكَ عَنِ السّاعَةِ اَيّانَ مُرسها) 1 ﴿ويَسَلونَكَ عَنِ الجِبالِ) 2 ﴿ويَسَلونَكَ عَن ذِي‌القَرنَينِ) 3 ﴿ويَسَلونَكَ عَنِ الرّوحِ) 4 ﴿ويَسَلونَكَ عَنِ المَحيضِ) 5 و ﴿يَسَلونَكَ عَنِ الشَّهرِ الحَرامِ قِتالٍ فيهِ) 6
در آيه مورد بحث، از «أهلّه» يعني حالات و تغييرهاي گوناگون ماه (هلال ، بدر و محاق)سؤال شده است.
تذكّر: فخر رازي مي‌گويد: 1. سؤالهاي قرآني چهارده تاست كه هشت سؤال از آن در سوره بقره، نهم در مائده، دهم در انفال، يازدهم در بني‌اس‏رائيل (اسراء)، دوازدهم در كهف، سيزدهم در طه و چهاردهم در نازعات است.
2. اين سؤالها ترتيب عجيبي دارند. دو سؤال در شرح مبدأ است و دو سؤال در شرح معاد. نظير اين ترتيب آن است كه در قرآن دو سوره، آغاز آن ﴿ياَيها النّاس﴾ است. اين دو سوره، يعني سوره نساء و سوره حج، يكي در نصف اول قرآن و ديگري در نصف دوم آن است. آنچه در نصف اول است راجع به شرح مبدأ است و آنچه در نصف دوم است راجع به شرح معاد است،
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 187.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 105.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 83.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 85.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 222.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 217.
 

551

 
... فسبحان من له في هذا القرآن أسرار خفيّة و حِكَمٌ مطويّة لا يعرفها إلاّ الخواص من عبيده 1.
 
 
2. فراريانِ از درِ شهر شهود و علم
نژاد امّي كه مبتلا به جاهليت مزمن و دير پا شده است، نه از بيت علم آگاه، نه از در ورودي آن باخبر و نه از كليد آن مستحضر است. ابن عباس مي‌گويد: قوم رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كمترين سؤال را از آن حضرت داشتند 2 ؛ يعني اگر اقوام ديگر از پيامبران خود پرسش چنداني نداشتند قوم رسول گرامي از ديگر اقوام عقب افتاده‌تر بودند.
اگر در صدر اسلام در ميان صحابه خِردورزان بسياري بودند و مسائل فراواني از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌پرسيدند، امروز گرفتار بسياري از مشكلات علمي و عملي نبوديم. متأسفانه در بين صحابه پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كمتر افرادي داراي لسان سَئول و قلب عَقول بوده‌اند.
علامه طباطبايي مي‌فرمودند: حدود دوازده هزار نفر محضر پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را ادراك كردند؛ ولي هيچ‏يك نتوانستند به اندازه اميرمؤمنان، علي(عليه‌السلام) از رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مطالبي را بپرسند و سخنان آن حضرت را ضبط كنند، چون حضرت علي(عليه‌السلام) داراي لساني سَئول و قلبي عَقول بود: «إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً و لِساناً سؤولاً» 3
پرسش بجا و به شكل مطلوب، سؤال از مسائل سودمند عقلي و نقلي و
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص129.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ بحار الاَنوار، ج40، ص157.
 

552

پرسش همراه با تفكر، در تعالي دانش بسيار مؤثر است، از اين‏رو اسلام به اصل پرسشگري و خوب پرسيدن: «حُسْن السؤال نصف العلم» 1 و از مسائل علمي و سودمند سؤال كردن، بسيار سفارش كرده و فرموده است كه در مجالس خود مسائل علمي و مباحث مفيد را مطرح كنيد تا با اين برنامه عملي گروهي بهره‌مند و مأجور شوند: «العلم خزائن و المفاتيح السؤال، فاسألوا يرحمكم الله فإنّه يؤجر في العلم أربعة: السائل والمتكلّم والمستمع والمحبّ لهم» 2
تحول عظيمي كه با طلوع اسلام در فرهنگ و تمدن آن عصر پديد آمد زمينه صدها سؤال علمي را فراهم كرد، هرچند آنان كه اهل پرسش بودند به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) دسترسي نداشتند و آنان‏كه دسترسي داشتند اهل سؤال نبودند و گاهي با شنيدن صداي طبل تجاري، مسجد را رها كرده و رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در حال خطبه نماز جمعه ايستاده تنها مي‌گذاشتند 3. پرسشهاي محدود حجازيها همان بود كه قرآن ياد كرده و فخر رازي، چنان‌كه گذشت، رقم آنها را طبق استخراج، به چهارده عدد ثبت كرده است.
لازم است عنايت شود در موردي كه عنوان سؤال به صيغه جمع ياد شده است، مانند ﴿ويَسَلونَكَ عَنِ الرّوح) 4 و...، گاهي پرسش كنندگان متعدد بوده‌اند و زماني بيش از يك نفر نبوده؛ ولي اصل مطلبْ مورد نياز عدّه‌اي بوده و مايل به پرسش بوده‌اند، هرچند به آن توفيق نيافته‌اند.
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج1، ص224.
^ 2 - ـ كتاب الخصال، ص244 245.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج9 10، ص436؛ البرهان، ج8، ص14.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 85.
 

553

حسّاس‌ترين مطلبي كه حاكي از تحجّر و جمود فراريان از دَرِ شهر شهود و بينش و باب مدينه علم و دانش است اينكه حضرت علي بن ابي طالب، اميرمؤمنان(عليه‌السلام) رسماً اعلام فرمود: «سلوني قبل أن تفقدوني فلأنا بطرق السماء أعلم منّي بطرق الأرض» 1 ولي پرسش شايسته‌اي از آن حضرت كه درخور اهتمام باشد صورت نگرفت.
 
 
3. اثاره و شكوفايي دفائن عقول و نقول
گستره سؤال تا روز قيامت كه اوضاع دنيا برچيده مي‌شود ادامه دارد. اگر مردم عصر رسالت قصور يا تقصيري در پرسيدن داشتند مردم عصر كنوني كه از فرهيختگان‌اند هم حق سؤال دارند و هم پرسشْ مورد تكليف آنهاست؛ يعني در احقاق حقْ مكلّف و در استيفاي حقوقْ موظّف‌اند.
كيفيت سؤال به اين است كه هر مطلب جديدي كه درباره جهان‌بيني، انسان‌شناسي، رابطه انسان با جهان، آغاز و انجام جهان و مانند آن ارائه شده بايد اوّلاً به طور كامل تحليل شود تا بدون سنجش كامل مورد ارزيابي قرار نگيرد. ثانياً بعد از آنكه پژوهش درباره آن به نصاب لازم رسيد بر قرآن كريم عرضه شود تا حق و باطل آن معلوم گردد. همين تعامل متقابل بين علم و وحي مايه اثاره دفائن عقول از يك‏سو و سبب شكوفايي دفائن نقول از سوي ديگر است.
با اين دو اثاره و دو داد و ستد بين فراورده‌هاي عقلي و نقلي، حقايق ديني به خوبي استنباط مي‌شود، زيرا دين مجموعه عقايد، اخلاق و احكام فقهي و
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 93 و خطبه 189.
 

554

حقوقي است كه از لحاظ هستي‌شناسي منبع آن اراده و علم ازلي خداست و پذيرش آنها به عنوان تدين و ايمان وظيفه انسان است كه در واقع بيانگر حق اوست و معرفت آنها از لحاظ معرفت‌شناسي برعهده عقل برهاني و نقلي معتبر است كه هر دو كاشف دين‌اند و هيچ‏يك به تنهايي كافل آن نخواهند بود و هرگز عقل در برابر دين نيست، بلكه در مقابل نقل و معامل با آن است.
همان‌طور كه قرآن ناطق صلاي «سلوني قبل أن تفقدوني» 1 سر داد قرآن صامت كه ناطق حقيقي است، نداي «سلوني و لا تهجروني» سرمي‌دهد و از بهترين راههاي سؤال از آن عَرْض مكتبهاي علمي جهان درباره معرفت‌شناسي، جهان‌بيني، انسان‌شناسي و ساير فنون مربوط به آن بر قرآن حكيم و دريافت فتواي آن درباره اين مكتبهاست، زيرا معناي همگاني و هميشگي بودن قرآن و پيام خاتميّت آن نيز همين است.
 
 
4. سهم دين در علوم
قرآن حكيم زمينه پژوهش عميق در مسائل طبيعي و فراطبيعي را فراهم كرد و برخي از اصول و مبادي آن را بازگو كرد و حلّ بعضي از اصول ديگر را برعهده عقل برهاني، اعم از تجربي و تجريدي گذاشت و محصول عقل را مانند ثمره نقل، وسيله رهيابي به معارف دين قرار داد. به عنوان نمونه مي‌توان آيه ﴿اَوَ لَم يَرَ الَّذينَ كَفَروا اَنَّ السَّموتِ والاَرضَ كانَتا رَتقًا فَفَتَقنهُما وجَعَلنا مِنَ الماءِ كُلَّ شي‏ءٍ حَي) 2 و آيه ﴿قُل‏سيروا فِي الاَرضِ فَانظُروا كَيفَ بَدَاَ الخَلقَ ثُمَّ اللّهُ يُنشِي‏ءُ
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 93 و خطبه 189.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 30.
 

555

النَّشاَةَ الاءاخِرَةَ اِنَّ اللّهَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 1 را ياد كرد، زيرا آيه نخست مي‌تواند ناظر به مسائل طبيعي باشد، زيرا بيان مي‌كند كه از تطوّر شي‏ء رتق و بسته، شي‏ء فتق و باز پديد مي‌آيد؛ نظير تولّد جرم كيهاني از جرم كيهاني ديگر كه قبلاً رتق و بسته بودند و بعداً فتق و گشوده شدند و آيه دوم مي‌تواند ناظر به مسائل فراطبيعي باشد، زيرا از پديد آمدن اصل هستي مخلوق، نه تحوّل آن، و از ظهور اصل وجود شي‏ء، نه تطوّر آن، سخن به ميان مي‌آورد و آن‌قدر متقن و با طمأنينه دعوت مي‌كند كه هيچ ترديدي به حريم امن خود راه نمي‌دهد و با بررسي حكيمانه معلوم مي‌شود كه خداوند تنها مبدأ و تنها معاد است.
از اينجا مي‌توان به حقيقت ديگر پي برد و آن اينكه نه وحي الهي دانش را محدود، و نه انسان كاملِ وحي‏ياب، نظير رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) قلمرو آن را تحجير كرده است. وقتي قرآن مجيد قلمرو پژوهش را از عقل تجربي تا عقل تجريدي بازكرد و چنين ميداني هر لحظه پرسش آفرين است، حتماً فكر صحيحي براي آن پيش‌بيني كرده است.
اگر در موردي سؤال كننده امّي و مطلب مورد سؤال عميق بود و از اين‏رو جواب اقناعي به او داده شد، نبايد آن را محور پرسش و پاسخ قرآن حكيم دانست، زيرا همين كتاب الهي درباره همين قمر و حالات آن مطالب عميق ديگري را در آيات جداگانه ارائه فرموده است؛ ليكن همان‌طور كه فطاحل و فحول علمي حوزه‌هاي ديني از جمله ﴿وما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّي نَبعَثَ رَسولا) 2 مطالب عميق اصول فقه را استنباط مي‌كنند و با اثاره دفائن عقلي آنها را از متن
^ 1 - ـ سوره عنكبوت، آيه 20.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 15.
 

556

آيه استخراج مي‌كنند، از آيات كيهان‌شناسي، دريا شناسي، زمين شناسي و... نيز مي‌توان با اِثاره دفائن عقلي، مطالب عميقِ فنون ياد شده را استنباط كرد و سؤالهاي توليد شده را بر آيات ديگري يا روايات معتبر معروض داشت و پاسخ طمأنينه بخش را از مجموع آنها استظهار كرد و سهم دين را در علوم انساني خلاصه نكرد و علم و دين را مقابل هم قرار نداد.
در اينجا تذكر اين نكته سودمند است كه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) چون «مزكّي» و «معلّم كتاب و حكمت» است: ﴿ويُزَكّيهِم ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَةَ) 1 ازاين‏رو هرگونه سؤال علمي، تاريخي، سياسي و شرعي را كه در تزكيه نفوس و تعليم كتاب و حكمت نقش داشت براساس همان رسالت تزكيه و تعليم پاسخ مي‌داد.
توضيح آنكه محور اصلي قرآنِ حكيمْ تعليم كتاب و حكمت براي تعميق انديشه صائب و تزكيه نفوس براي تحقق انگيزه صالح است، از اين‏رو هم آنچه را خود ارتجالاً طرح مي‌كند و هم آنچه را به عنوان پاسخ پرسش محقّق يا مقدّر ارائه مي‌كند، در همين محور و مدار است. از طرف ديگر چون قرآن، تنها كتاب موعظه و اخلاق نيست، بسياري از مسائل علمي و طبيعي را نيز با شكوفا كردن گنجينه‌هاي عقلي جامعه: «يثيروا لهم دفائن العقول» 2 پاسخگوست؛ اما در مقام عمل، كه مطلب جداي از مبحث كنوني است، براي اينكه راه ابتكار و نوآوري بشر بسته نگردد و استعدادهاي نهفته از بين نرود، به درخواست معجزه‌گونه و سؤالهايي كه داراي راههاي طبيعي است پاسخ نداده است؛ مثلاً گاهي از پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌خواستند كه كوههاي اطراف مكه
^ 1 - ـ سوره آل‌عمران،آيه 164.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 1، بند 37.
 

557

 
را از جا بركَنَد و دشت وسيعي را براي آنان فراهم كند تا كشاورزي كنند و زماني تقاضاي پديد آمدن چشمه، باغ با نهرهاي جاري و... مي‌كردند 1 ؛ ولي پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) براي اينكه قدرت فكري و عملي آنان شكوفا شود، جز در موارد ضروري، استنكاف مي‌فرمود و از تعليم مسائل علمي و فني و طبيعي كه قادر به فراگيري آن بودند، دريغ مي‌داشت، زيرا عالم شدن به مسائل طبيعي و اجراي آن مقدور و ميسور انسان، و گواه آن كشفيات فراوان بشر است.
آنچه براي انبيا(عليهم‌السلام) اولويت داشت، تزكيه و تربيت بشر بود؛ به اين‌گونه كه هم استعداد علمي آنان را شكوفا سازند و هم توان عملي آنان را اثبات كنند و هم به آنان بگويند كه علم و عمل ابزار و وسيله‌اند؛ نه هدف. هدف اصلي همان خليفه خدا شدن و تعالي روح عبوديت است.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن ابن عبّاس في قوله: ﴿يَسَلونَكَ عَنِ الاَهِلَّة﴾، قال: نزلت في معاذ بن‏جبل و ثعلبة بن غنمة و هما رجلان من الأنصار؛ قالا: يا رسول الله! ما بال الهلال يبدو و يطلع دقيقاً مثل الخيط، ثمّ يزيد حتّي يعظم و يستوي و يستدير، ثمّ لايزال ينقص و يدق حتّي يعود كما كان لايكون علي حال واحد؟ فنزلت: ﴿يَسَلونَكَ عَنِ الاَهِلَّةِ قُل هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ﴾ في محلّ دينهم و لصومهم و لفطرهم و عدّة نسائهم و الشروط الّتي تنتهي إلي أجل معلوم 2.
قال معاذ بن جبل: يا رسول الله! إنّ اليهود تغشانا و يكثرون مسألتنا
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيات 9290؛ سوره رعد، آيه 31. ر.ك: الدر المنثور، ج4، ص651 652.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج1، ص490.
 

558

عن‌الأهلة. فأنزل الله تعالي هذه الاية 1.
قال قتادة: ذكر لنا أنّهم سألوا نبي الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): لم خلقت هذه الأهلّة؟ فأنزل الله تعالي: ﴿قُل هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجِّّ) 2
قال المفسرون: كان الناس في الجاهلية و في أول الإسلام إذا أحرم الرجل منهم بالحجّ أو العمرة، لم يدخل حائطاً و لا بيتاً و لا داراً من بابه، فإن كان من‌هل المدن نَقَب نَقْباً في ظهر بيته، منه يدخل و يخرج أو يتّخذ سُلّماً فيصعد فيه و إن كان من أهل الوبر، خرج من خلف الخيمة و الفسطاط و لايدخل من الباب حتي يُحلّ من إحرامه و يرون ذلك ديناً إلاّ أن يكون من الحُمْس و هم قريش و كنانة و خزاعة و ثقيف و خثعم و بنو عامر بن صعصعة و بنوالنضر بن معاوية. سُمّوا حمساً لشدّتهم في دينهم. قالوا: فدخل رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ذات يوم بيتاً لبعض الأنصار، فدخل رجل من الأنصار علي أثره من الباب و هو محرم فأنكروا عليه، فقال له رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «لم دخلت من الباب و أنت محرم؟» فقال: رأيتك دخلت من الباب فدخلت علي أثرك، فقال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «إنّي أحمسي». قال الرجل: إن كنت أحمسياً فإنّي أحمسي ديننا واحد، رضيت بهُديك و سمتك و دينك. فأنزل الله تعالي هذه الاية 3.
و أما قوله: ﴿لَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾، قال: نزلت في أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) لقول رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «أنا مدينة العلم و علي(عليه‌السلام) بابها و لاتدخلوا المدينة إلاّ من بابها» 4
اشاره: أ. برخي مفسران، روايت نقل شده از معاذ را ضعيف دانسته‌اند 5 ؛
^ 1 - ـ اسباب نزول القرآن، ص55.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ همان، ص57.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص68.
^ 5 - ـ روح المعاني، ج2، ص107؛ تفسير المنار، ج2، ص202.
 

559

ليكن با اغماض از سند، دسيسه يهود و فتنه آنان در اين‌گونه پرسشها مشهود است.
ب. قبل از نازل شدن جواب، روش مردم در زندگي روزانه و ماهانه براساس هلال محوري بود، چنان‌كه حج جاهلي خود را بر محور اهلّه تنظيم مي‌كردند، بنابراين، چيز جديدي از جواب بهره آنان نشد كه قبلاً از آن آگاه نبوده‌اند، مگر آنكه گفته شود با آمدن جواب مطمئن شده‌اند برداشتي كه قبلاً از هلالها داشتند صحيح بود.
ج. تطبيق آيه مورد بحث بر بيت ولايت، امامت و مانند آن، همان‌طور كه در بحث تفسيري گذشت، از آيه‌اي كه مي‌تواند از بهترين مصداق «جوامع‌الكلم» باشد رواست.
 
 
2. مراد از «أهلّه»
عن الحلبي، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: سألته عن الأهلّة؟ فقال: «هي أهلة الشهور؛ فإذا رأيت الهلال، فصُم و إذا رأيته فأفطر» 1
اشاره: آنچه در ذيل حديث ياد شده از باب تطبيق اصل جامع بر بعضي از مصاديق آن است و هيچ‌گونه حصري از آن بر نمي‌آيد، به ويژه آنكه در متن آيه جريان حج صريحاً بيان شده است.
 
 
3. حكمت اهلّه
عن أبي الجارود، قال: سمعت أبا جعفر محمّد بن علي(عليهما‌السلام) يقول: «صُم حين
^ 1 - ـ تهذيب الاَحكام، ج4، ص162؛ وسائل الشيعه، ج10، ص257.
 

560

يصوم النّاس و أفطر حين يفطر النّاس، فإنّ الله (عزّوجلّ) جعل الأهلّة مواقيت» 1
عن جعفر بن محمّد(عليهما‌السلام) في قوله عزّوجلّ: ﴿قُل هِي مَوقيتُ لِلنّاسِ والحَجِّّ﴾ قال: «لصومهم و فطرهم و حجّهم» 2
اشاره: حكم مزبور ناظر به غالب احوال و شرايط است كه اگر ماه را يك نفر ببيند ديگران كه در صدد استهلال‌اند خواهند ديد، هرچند ممكن است كسي به تنهايي ماه را ببيند آنگاه وضعيت افق دگرگون شود و ديگران آن را نبينند.
 
 
4. انتخاب راه مناسب
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) في قول الله عزّوجلّ: ﴿وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾، قال: «يعني أن يأتي الأمر من‏وجهه [ها] أيّ الاُمور كان» 3
اشاره: اين حديث، گوياي همان اصل كلي است كه از ذيل آيه مورد بحث استفاده شد و آن اينكه بايد به هر كاري از راه مناسب آن وارد شد. كليّت اين اصل، امور اعتقادي، اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي و... را شامل مي‌شود؛ مثلاً راه فراگيري دين و معنويات، قرآن و ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) و عقل برهاني است «أين السبيل بعد السبيل... » 4 «انّ الصراط صراطان... »، يكي
^ 1 - ـ تهذيب الاَحكام، ج4، ص164؛ وسائل الشيعه، ج10، ص293.
^ 2 - ـ تهذيب الاَحكام، ج4، ص166؛ وسائل الشيعه، ج10، ص258.
^ 3 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص86.
^ 4 - ـ اقبال الاعمال، ص606؛ بحار الاَنوار، ج99، ص107.
 

561

دين و ديگري امام 1 ، «إنّ لله علي النّاس حجّتين... » 2 و هر كس جز اين راه را برگزيند بيراهه رفته است.
 
 
5. اهل بيت(عليهم‌السلام)، درهاي الهي
عن علي(عليه‌السلام): «نحن الشِّعار والأصحاب والخزنة والأبواب و لاتؤتي البيوت إلاّ من‌بوابها؛ فمن أتاها من غير أبوابها سُمّي سارقاً» 3
عن سعد، عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: سألته عن هذه الآية: ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن‏تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾، فقال: «آل محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أبواب الله و سبيله و الدّعاة إلي الجنّة و القادة إليها و الأدلّاء عليها إلي يوم القيامة» 4
قال الصادق(عليه‌السلام): «الأوصياء هم أبواب الله عزَّ وجلَّ الّتي يؤتي منها و لولا هم ما عرف الله (عزّ وجلّ) و بهم احتجّ الله (تبارك وتعالي) علي خلقه» 5
عن أبي جعفر(عليه‌السلام): من أتي آل محمّد أتي عيناً صافية تجري بعلم الله ليس لها نفاد و لا انقطاع، ذلك بأنّ الله لو شاء لاََراهم شخصه حتّي يأتوه من بابه؛ و لكن جعل آل محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أبوابه الّتي يؤتي منها و ذلك قول الله (عزّوجلّ): ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أتُوا البُيوتَ مِن‌بوبِها) 6
^ 1 - ـ تأويل الآيات الظاهره، ص30.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص16.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 154، بند 32.
^ 4 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص86.
^ 5 - ـ الكافي، ج1، ص193.
^ 6 - ـ البرهان، ج1، ص416.

562

عن محمّد بن مسلم، عن أحدهما(عليهما‌السلام) قال: قلت له: إنّا نري الرجل من‌المخالفين عليكم له عبادة و اجتهاد و خشوع فهل ينفعه ذلك؟ فقال: «يا أبامحمّد! إنّما مثلهم كمثل أهل بيت في بني اسرائيل كان إذا اجتهد أحد منهم أربعين ليلة و دعا الله، أُجيب و إنّ رجلاً منهم اجتهد أربعين ليلة ثمّ دعا الله، فلم يستجب له، فأتي عيسي بن مريم(عليه‌السلام) يشكو إليه ما هو فيه و يسأله الدعاء له قال: فتطهّر عيسي(عليه‌السلام) ثمّ دعا الله، فأوحي الله إليه: يا عيسي! إنّه أتاني من‏غير الباب الّذي أوتيمنه؛ إنّه دعاني و في‏قلبه شك منك، فلو دعاني حتي ينقطع عنقه و تنتشر أنامله ما استجبت له قال: فالتفت عيسي(عليه‌السلام) و قال: تدعو ربّك و في قلبك شك من نبيّه؟ فقال: يا روح الله و كلمته قد كان ما قلت، فاسأل الله أن يذهب به عنّي، فدعا له عيسي(عليه‌السلام)، فتقبل الله فيه و صار الرجل من‏جملة أهل بيته و كذلك نحن أهل البيت لايقبل الله عمل عبد و هو يشك فينا» 1
عن أصبغ بن نباتة، قال: كنت جالساً عند أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فجاءه ابن‌الكوّا، فقال: يا أميرالمؤمنين! من البيوت في قول الله (عزّوجلّ): ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها ولكِنَّ البِرَّ مَنِ اتَّقي وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها﴾؟ قال علي(عليه‌السلام): «نحن البيوت الّتي أمر الله بها أن تؤتي من أبوابها. نحن باب الله و بيوته الّتي يُؤتي منه، فمن بايعنا و أقرّ بولايتنا، فقد أتي البيوت من أبوابها و من خالفنا و فضّل علينا غيرنا، فقد أتي البيوت من ظهورها. ... إنّ الله (عزّ وجلّ) لو شاء، عرّف الناس نفسه حتي يعرفوه و يأتونه من بابه و لكنه جعلنا أبوابه و صراطه و سبيله و بابه الّذي يؤتي منه فقال: فيمن عدل عن ولايتنا و فضّل
^ 1 - ـ تفسير كنز الدقائق، ج1، ص451.
 

563

علينا غيرنا، فانّهم «عن الصراط لناكبون» 1
اشاره: در جوامع روايي اماميه، احاديث فراواني آمده است كه اوصياي پيامبرص، ابواب الهي هستند و اگر سخنان، تبليغ و كوششهاي آنان نبود، مردم هدايت نمي‌شدند. اين روايات، از باب «جري» و بيان مصداقي از مصاديق آيه مورد بحث است و اين آيه هرچند در مورد خاصي نازل شده باشد، معنايي عام و فراگير دارد 2.
همان‌طور كه قرآن حبل متين الهي است و انزال آن به معناي آويختن آن است، نه انداختن، از اين‏رو صدر و ساقه نشئه علم را زير پوشش دارد، انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) كه داراي مقام منيع نبوت، رسالت يا امامت است، ارسال يا اعزام وي به معناي آويختن چنين مقام فراگيري است كه آغاز و انجام قلمرو عين را دربر مي‌گيرد.
آنچه از حديث مأثور و مشهور ثقلين برمي‌آيد اين است كه انفكاك هيچ‏يك از اين‏دو از ديگري در هيچ حدّي از حدود طبيعت، مثال و عقل محض ممكن نيست؛ يعني نه در علوم ادبي مي‌توان بهره صحيح از قرآنِ بدون حديث اهل بيت(عليهم‌السلام) برد، زيرا اين دو در قلمرو الفاظ و ادب و فنون آن هماهنگ‌اند، و نه در دانشهاي فقهي و حقوقي چنين بهره‌اي ممكن است و نه در معارف حِكَمي و كلامي ميسور و نه در مشاهد عرفاني مقدور است.
راز مطلب آن است كه هرچند قرآن به مثابه بيتْ و اَصل بوده و حديث اهل‏بيت(عليهم‌السلام) به منزله دَر و فرع محسوب مي‌شود و از اين‏رو بايد بر قرآن عرضه شود تا اصل اعتبار آن احراز گردد؛ ليكن تماميت حجّت و به نصاب رسيدن
^ 1 - ـ ر.ك: الاحتجاج، ج1، ص540؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص177.
^ 2 - ـ الميزان، ج2، ص59.
 

564

هدايت، مرهون انضمام اين دو وزنه وزين است و اين دو حبل متين به هم كاملاً گره خورده‌اند و ثمره تلخِ تفكيك يكي از ديگري كه به عنوان «سرقت» مطرح شده، جز خسران چيز ديگري نخواهد بود، هرچند ممكن است اين خسارتِ غمبار در دنيا ظاهر نگردد، زيرا آن انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) كه امروز دَرِ مدينه علم و حكمت نبوي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است، فردا دَرِ بهشت رضوان الهي است. آيا ممكن است كسي از غير دَرِ بهشت بتواند وارد شود؟ آيا در روز عدل محض كه حاكمي جز خداوند نيست و اراده احدي غير از عزم الهي نافذ نيست مي‌توان بر خلاف مشيئت خدا كار كرد؟
 
 
6. شهر علم و حكمت و درِ آن
قال النّبيّ(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها، فمن أراد العلم فليأت الباب»، «أنا مدينة العلم و عليٌّ بابها فلاتؤتي البيوت إلاّ من أبوابها»، «... كذب من زعم أنّه يصل إلي المدينة إلاّ من الباب» 1 «أنا مدينة الحكمة و هي الجنّة و أنت يا عليُّ بابها، فكيف يهتدي المهتدي إلي الجنّة و لايُهتدي‌اليها إلاّ من‏بابها»، «أنا مدينة الجنّة و أنت بابها يا عليّ! كَذِب من زعم أنّه يدخلها من غير بابها» 2 «أنا مدينة الجنّة و عليٌّ بابها؛ فمن أراد الجنّة فليأتها من بابها» 3
اشاره: براي فراگيري دين و معنويات بايد از راه خاص آن وارد شد و راه ورودي به مدينه دين و معنوياتْ انسانهاي كامل معصوم(عليهم‌السلام) هستند، از اين‏رو
^ 1 - ـ كنز العمال، ج11، ص600 و614؛ تحف العقول، ص430؛ بحار الاَنوار، ج40، ص206.
^ 2 - ـ بحار الاَنوار، ج40، ص200 201.
^ 3 - ـ همان، ص207.

565

 
از آنان كه هم در مسائل تكويني باب الله‌ند و هم در مسائل تشريعي، در جوامع روايي با تعبير «أبواب الله» و «باب العلم» ياد شده است.
براي راه‌يافتن و نيل به حقيقت قرآن و معارف بلند آن راهي جز مدد گرفتن از عترت پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيست و جز اين، بيراهه است و آن كسي كه به بيراهه‏رفتن تن مي‌دهد فرجامي جز سرگرداني ندارد.
تذكّر: آنچه از اين‌گونه احاديث بر مي‌آيد اين است كه ورود به مدينه حكمت يا بيت علم از غير دَرِ رسمي آن ممكن نيست و آنچه از بعضي روايات ديگر استظهار مي‌شود اين است كه ورود به مدينه يا بيت از غير دَرِ آن ممكن است؛ ليكن چنين كاري سرقت است. جمع اين دو طايفه به اين است كه اولاً در محدوده تشريع چنين كاري مشروع نيست و ثانياً پايان خوب نخواهد داشت، زيرا در هر بخشي از شئون حيات بشري موفقيّت فقط بهره متقيان است: ﴿والعقِبَةُ لِلمُتَّقين) 1 و كسي كه از غير در وارد خانه مي‌شود اهل تقوا نيست.
 
 
7. خانه‌هاي علم و درهاي آن
عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «و قد جعل الله للعلم أهلاً و فرض علي العباد طاعتهم بقوله: «وَ أتُوا البُيوتَ مِن اَبوبِها» و البيوت هي بيوت العلم الّذي استودعته الأنبياءو أبوابها أوصياؤهم» 2
اشاره: در هر عصر و مصري وحي الهي ساطع و انسانهايي مخصوص
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 128.
^ 2 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص177.
 

566

رسالت آن را برعهده دارند و معصومان ديگري وصايت آنان را متعهّدند و اين مطلب از شئون نبوّت عام است؛ نه از مناصب نبوت خاص؛ نظير عصمت، وحي‌يابي، اعجاز، ولايت و ساير شئون انبياي الهي كه مخصوص به پيامبر خاص نيست.
همان‌طور كه شخص رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و حديث بي‌واسطه يا باواسطه وي به منزله دَري است به سوي وحي الهي و كتاب نازل از طرف خدا، شخص وصي معصوم(عليه‌السلام) و حديث بي‌واسطه يا باواسطه او نيز دَري است به سوي كلام خدا كه علم ويژه خود را به انبيا(عليهم‌السلام) عطا كرد و اوصياي معصوم آنان را دَرهاي آن بيوت قرار داد.
 
٭ ٭ ٭

567

 
 
﴿وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلاَ تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ﴾ (190)
 
 
 
گزيده تفسير
مسلمانان در دوران دشوار پيش از هجرتِ به مدينه، چاره‌اي جز بردباري و استقامت و تحمل مظلومانه شكنجه‌ها نداشتند؛ ولي پس از هجرت و تأسيس حكومت اسلامي كه توان دفاع و رويارويي يافتند، خداوند به آنان اجازه داد از خود و آرمانهايشان دفاع كرده و با مشركان و كافرانِ مهاجم مبارزه كنند.
ارزشمندي جنگ، به هدف آن است؛ نه خصوصيّت جنگجو. تقديم قيد ﴿في سَبيلِ اللّه﴾ نشان مي‌دهد كه هدف اسلام از نبرد، اقامه دين الهي و دفاع از آن است، از اين‏رو پيكار با كافران بايد صبغه ديني و الهي داشته باشد و رزمنده مسلمان بايد فقط در راه خدا بجنگد. از تقديم مزبور، اهميت هدف يادشده نيز استظهار مي‌شود.
خداوند سبحان براي تهييج و برانگيختن غيرت و روح حماسي مسلمانان فرمود: نبرد كنيد با آنها كه سالياني دراز با قتل و شكنجه شما را آزردند و اكنون نيز با شما سر ستيز دارند. تعبير ﴿الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُم﴾ در اين بيان، همچنين هشدار به جامعه اسلامي است كه از نيرنگ توطئه، غافلگيري و مانند آن آگاه

568

باشند، به گونه‌اي كه اصلاً اجازه تهاجم به دشمنان ندهند.
خداي متعالي رزمندگان را از هرگونه اعتدا و تجاوز از حدّ عدل در امور جنگ و دفاع و غير آن بازداشت و براي توبيخ و مذمّت متجاوزان، آنها را مبغوض خدا خواند.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
آيه مورد بحث و پنج آيه پس از آن به دلالت سياق آنها با هم نازل شده و داراي يك هدف و غرض، و آن تشريع نبرد با مشركان مكه است. اين آيات كه در آنها براي نخستين بار اذن جهاد داده شده، حدود و لوازم يك حكم را بيان كرده و به‏ترتيب، اصل حكم، نظام آن، حد شدّت و سختگيري در آن، مكان و زمان و اَمَد آن، همچنين اين مطلب را بيان مي‌كند كه حكم ياد شده تشريع قصاصِ در جنگ و كشتار و مقابله به مثل است. سرانجام نيز مقدمه مالي آن، يعني انفاق را براي تجهيز سپاه واجب مي‌كند 1.
اين فقره از آيات سوره بقره، جزئي از هدايت الهي در قرآن است و از صفات اهل تقوا هدايت‌پذيري از قرآن است، بر اين اساس، جز در سايه جهاد و انفاق، تقوايي نيست و كسي كه تقوا را اين‌چنين نفهمد قرآن را نفهميده است 2. توضيح اينكه، آيات ياد شده مسئله تقوا را از برخي تصورات نادرست پيراسته مي‌كند و تصويري صحيح از تقوا ارائه مي‌دهد تا انسان در هر حال، يعني خواه در جنگ يا در صلح، متوجه تقوا باشد. از جمله پندارها و
^ 1 - ـ الميزان، ج2، ص60 61.
^ 2 - ـ الاَساس في التفسير، ج1، ص449.
 

569

 
برداشتهاي خطا كه اين آيات آنها را تصحيح مي‌كند اينهاست: 1. تقوا اين است كه انسان هرگز نجنگد و در همه حال جز با سازش و آشتي با ديگران روبه‌رو نشود. 2. تقوا با مبارزه و پيروزي و برتري و غلبه يافتن و چيره‌شدن ناسازگار است. 3. انسان در پي سازش و آسايش و آرامش و كار روزمره رَوَد، در حالي كه زمان زمان جهاد و نبرد است 1.
نكته درخور ذكر اينكه، در پايان آيه قبل به تقوا امر شد. اكنون پس از آن امر، دشوارترين قسم تقوا، يعني جهاد در راه خدا را يادآور شده و بدان امر مي‌كند 2.
در برخي از تفاسير، آيه مورد بحث جمله‌اي استطرادي و معطوف بر ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا... ﴾ در آيه قبل دانسته شده 3 ؛ ليكن در برخي ديگر، به اتصال آن با ماقبل نظر داده و درباره وجه پيوند آن گفته شده: 1. عبادات دوگونه است: موقت، يعني مقيد به زماني خاص، و غير موقت. پيش از اين از عباداتي ياد و برخي احكام آنها بيان شد كه زماني خاص دارد؛ مانند روزه و حجّ. در پي آن، آيه مورد بحث، با طرح مسئله جهاد، عبادتي را يادآور مي‌شود كه به زماني خاص موقت و مقيّد نيست 4.
2. خداوند سبحان در اين سوره مدني از حجّ ياد فرمود، حال اينكه در آن زمان راه آن به دست مشركان محارب بر مسلمانان بسته بود. خداي متعالي در اين آيات با التفات به آن ظالمان كه مسلمانان را از مسجدحرام منع و اخراج
^ 1 - ـ الاَساس في التفسير، ج1، ص441.
^ 2 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص528؛ ر.ك: التفسير المنير، مج1 2، ج2، ص178.
^ 3 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص196.
^ 4 - ـ نظم الدرر، ج1، ص362.
 

570

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved