بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

 

غير آنان از ايتام و مساكين، هنگام توزيع ميراث حضور پيدا كردند، آنها را محروم نكنيد: ﴿واِذا حَضَرَ القِسمَةَ اُولوا القُربي واليَتمي والمَسكينُ فَارزُقوهُم مِنه) 1 اين دستورها براي آن است كه اموال و ثروتها در يك جا انباشته نشود: ﴿... كَي لايَكونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ مِنكُم) 2 البته آنچه در اين بيان آمده حكمت است، نه علّت، وگرنه به وجوب آن حكم مي‌شد.
 
 
وصيت به هنگام حضور مرگ
در سنّ پيري يا زماني كه بر اثر بيماري صعب‌العلاج نشانه‌هاي مرگ ظاهر مي‌شود، وصيّتْ مشروع و داراي آثار فقهي است، گرچه اينكه آيا منجّزات مريض را از ثلث مال برمي‌دارند يا از اصل آن، مورد بحث فقهاست.
براي حضورِ مرگ معاني مختلفي به شرح زير تصور مي‌شود كه در اين آيه برخي از آنها مراد نيست:
1. در آستانه مرگ قرار گرفتن كه به جهت حضور مرگ يا حضور فرشتگان براي قبض روح، انسان را محتضر و حالت او را «احتضار» مي‌نامند. اين حالت، برخي احكام فقهي را به زنده‌ها متوجه مي‌كند كه محتضر را روبه قبله قرار دهند و....
2. يأس از زنده ماندن؛ مانند كسي كه در حال غرق شدن يا در دام دشمن است؛ همان حالتي كه براي فرعون پديد آمد: ﴿حَتّي اِذا اَدرَكَهُ الغَرَقُ قالَ ءامَنت... ) 3 ﴿اَدرَكَهُ الغَرَق﴾ مانند «حضره الموت» است؛ يعني نزديك بود
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره حشر، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره يونس، آيه 90.

211

غرق شود. اين حالت، احكام فقهي معناي اول را ندارد.
3. حضور مرگ به معناي حضور اسباب و علل فروپاشي بدن طبيعي است. اطلاق موت به معناي فرارسيدن اسباب آن، در آيه ﴿ويَأتيهِ المَوتُ مِن‏كُلِّ مَكانٍ وما هُوَ بِمَيِّت) 1 مطرح است، از اين‏رو درباره شخصي كه به دوران سالمندي و فرتوتي رسيده است مي‌گويند «حضره الموت»؛ يعني به جواني بازنمي‌گردد.
حضور مرگ در آيه مورد بحث به معناي نخست نيست، زيرا در آن حال كه رابطه شخص محتضر از دنيا تا حدودي قطع شده و با عالم غيب و برزخ ارتباط پيدا كرده، اولياي الهي و فرشتگان(عليهم‌السلام) را مشاهده مي‌كند، عمل او با اراده و ادراك تحقق نمي‌يابد، از اين رو كار نيك و بد او طاعت و معصيت نبوده و چون تكليف از وي برداشته شده وصيّت او نيز نافذ نيست.
علت عدم پذيرش توبه محتضر كه مي‌گويد: ﴿رَبِّ ارجِعون ٭ لَعَلّي اَعمَلُ صلِحًا فيما تَرَكتُ) 2 نيز آن است كه عمل او در اين‌حالِ مفروض از روي اختيار صورت نمي‌گيرد و آنچه مي‌گويد يا انجام مي‌دهد در حقيقت نتيجه قوه و ملكه‌اي است كه در گذشته به دست آورده است.
در آيه وصيّت معناي دوم و سوم مراد است. طبق معناي دوم (جزمِ عادي به مرگ) كسي كه مثلاً در حال غرق شدن است مي‌داند لحظه‌هايي بعد مي‌ميرد و قدرت ادراك نيز دارد، از اين رو فرعون در آن حال كه نزديك بود غرق شود گفت: من ايمان آوردم؛ ليكن خداوند ايمان و توبه او را نپذيرفت. در اين
^ 1 - ـ سوره ابراهيم، آيه 17.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيات 99 100.

212

حال، تنها توبه مؤثر نيست؛ امّا وصيّت درباره ثلث مال مطلقاً و درباره بقيه آن با اجازه ورثه نافذ است.
اگر در ﴿حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوت﴾، معناي سوم، يعني حضور نشانه‌هاي غيرحتمي مرگ، مانند پيري و فرتوتي و مرض صعب العلاج مقصود باشد 1 در آن حال، هم وصيت شخصْ نافذ و هم توبه او پذيرفته است 2. از اينجا فرق «حضر الموت» در باب توبه با «حضر الموت» در باب وصيت نيز روشن شد.
به هر روي، قيد ﴿اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوت﴾ قيد غالبي است. وصيّت مانند نماز نافله ترتيبي نيست كه در وقت خاص مستحب است. نبايد وصيت را تنها وقتي مستحب دانست كه علائم مرگ ظاهر مي‌شود. هر كسي در دوران جواني نيز مي‌تواند وصيّت كند، بلكه شايسته است مؤمن، همواره با وصيّت باشد: «ماينبغي لإِمري‏ءٍ مسلم أن يبيت ليلة إلّاووصيّته تحت رأسه» 3 زيرا لحظه آمدن مرگ مشخص نيست.
 
 
حكم وصيّت
وصيّت ذاتاً واجب نيست و تنها از برخي ادله، استحباب آن استظهار مي‌شود، مگر آنكه حق الله يا حقّ‌النّاس بر ذمه او باشد و كسي نداند يا بر فرض دانستن تعهّدي نسبت به اداي آن نداشته باشد، بنابراين حتي در مورد وجوب، واجب نفسي و تكليف تعبّدي محض نيست، بلكه واجب مقدّمي است و براي اعلام حق خدا يا حق مخلوقْ وجوب طريقي دارد و اگر در روايت آمده است: «من
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع‌لبيان، ج1 2، ص482.
^ 2 - ـ بحث درباره مرز پذيرش توبه، ذيل آيه 18 سوره نساء خواهد آمد.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص 258 259.

213

مات بغير وصيّةٍ مات ميتةً جاهلية» 1 در موردي كه وصيّت واجب نباشد، بر نفي كمال حمل مي‌شود؛ يعني ايمان شخص بدون وصيّت كامل نيست، هرچند اصل ايمان او محفوظ است، بنابراين اگر شخص هنگام ظهور نشانه‌هاي مرگ ديوني داشت وآن ديون در دفتري رسمي ثبت بود و مي‌دانست كه طبق آنچه ثبت است عمل مي‌شود، نيازي به وصيّت كردن ندارد؛ همچنين اگر علم داشت كه ورثه از ديون او به خلق باخبرند و بر اثر داشتن تعهد و تدين يقيناً آن را پرداخت مي‌كنند يا حقّ خدا را ادا مي‌كنند، وصيّت بر او واجب نيست.
آري، ظاهر آيه مورد بحث، به ويژه با لحاظ كلمه ﴿حَقًّا﴾، وجوب وصيت است؛ ولي عبارت ﴿عَلَي المُتَّقين﴾ از ظهور آن در وجوب مي‌كاهد؛ اگر «علي‌المؤمنين» مي‌فرمود، مؤيّد ظهور صدر در وجوب مي‌بود 2.
بر فرض استفاده وجوب از ﴿كُتِبَ عَلَيكُم﴾، ممكن است آن وجوب در آغاز ظهور اسلام و همزمان با تغيير سنّتهاي جاهلي بوده باشد، چون در جاهليت، زنان، كودكان و كساني را كه نمي‌توانستند سلاح برگيرند و با دشمن بجنگند از ارث محروم مي‌كردند و حكمت الهي چنين اقتضا مي‌كرد كه تغيير اين سنّتها به تدريج صورت گيرد، از اين‏رو نخست حكم وصيّت آمد و پس از آن احكام ارث نازل شد 3.
تذكّر: اگر خطابِ ﴿عَلَيكُم﴾ متوجه اولياي موصي باشد وجوب مستفاد از آن ناظر به لزوم عمل به وصيت است؛ نه لزوم ايصا؛ نظير لزوم قصاص كه متوجه اولياي متوفاست.
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص 259.
^ 2 - ـ الميزان، ج 1، ص439.
^ 3 - ـ آلاء الرحمن، ج1، ص294.

214

 
توهم نسخ آيه
بعضي پنداشته‌اند كه آيه وصيّت با آيات ارث نسخ شده است 1 ، زيرا آيات ارث حقّ پدر و مادر و نزديكانِ متوفا را مشخص كرده و آنان را به سه طبقه تقسيم و سهم هر طبقه را از ارث معين كرده است، پس جايي براي وصيّت و در نظرگرفتن سهمي دوباره براي آنان نيست.
اين سخن از جهاتي ناصواب است:
1. نسخ در جايي است كه بين دو چيز تنافي باشد، در حالي كه بين آيات ارث و امر به وصيّت تنافي نيست 2. باب وصيّت از باب ارث جداست و بين اين دو تهافتي نيست، چنان‌كه بين ارث و دين منافاتي نيست 3. جمع بين وصيت و ارث محذوري ندارد، همان طور كه آيه آن دو را جمع كرده است. روايتي نيز كه مي‌گويد: جمع بين ارث و وصيّت روا نيست: «... ألا لاوصيّة لوارث» 4 نزد اماميه ريشه و اعتبار فقهي ندارد 5.
2. آيات ارث نزديكانِ متوفا را به سه طبقه تقسيم مي‌كند و چون طبقات در طول يك‌ديگرند، نه در عرض هم، بعضي از اقارب، محجوبِ طبقه قبلي هستند و با وجود طبقه سابق سهمي از ارث ندارند. اين عده، تنها ممكن است از وصيّتِ به ثلث برخوردار شوند.
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص334؛ تفسير بصائر يميني، ج1، ص366؛ ر.ك: كنزالعرفان، ج2، ص90.
^ 2 - ـ التبيان، ج2، ص 108.
^ 3 - ـ زبدة البيان، ص469.
^ 4 - ـ سنن ابن ماجه، ج2، ص906، ح2714.
^ 5 - ـ ر.ك: آلاء الرحمن، ج1، ص294.

215

3. اگر دَينِ ميّت مستوعب و فراگيرِ تركه او نباشد، هريك از دَين و وصيّتِ به مقدار ثلث توسط وارث به ترتيب ادا مي‌شود: ﴿مِن بَعدِ وصِيَّةٍ يوصي بِها اَو دَين) 1 ﴿مِن بَعدِ وصِيَّةٍ توصونَ بِها اَو دَين) 2 پس محدوده وصيّت بر ارث مقدم است. البته اگر مقدار وصيت بيش از ثلث باشد متفرع بر ارث و مالك‏شدن وارث و تنفيذ و اجازه اوست.
4. بر فرض كه وجوب وصيت نسخ شده باشد، اصل جواز و مشروعيّت آن همچنان باقي است؛ نه آنكه وصيّت باطل باشد، همان‏گونه كه عامه مي‌پندارند 3. تقييد «حق» به «متّقين» در آيه نيز شايد براي افاده همين نكته باشد 4.
5. چنان كه اشاره شد در اثبات ادعاي نسخ، خبري مورد استشهاد عامه قرار گرفته كه در جوامع روايي اماميه نيز آمده 5 ، هرچند پذيرفته نشده است؛ ليكن حتي بر فرض صحيح و بدون معارض بودن خبر مزبور، قرآن قطعي را نمي‌توان با آن منسوخ دانست 6. ممكن است آن روايت را بر فرض ثبوت، بر وصيّت غيرجايز، مانند وصيّت زايد بر ثلث بدون اجازه وارث حمل كرد 7.
6. اگر دليل وجوبِ وصيت ظاهر بود و دليل استحباب آن اظهر و در مقام
^ 1 - ـ وره نساء، آيه 11.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 12.
^ 3 - ـ ر.ك: زبدةالبيان، ص469.
^ 4 - ـ الميزان، ج1، ص439.
^ 5 - ـ الاستبصار، ج4، ص113.
^ 6 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، ج5، ص62.
^ 7 - ـ ر.ك: زبدة البيان، ص469؛ مجمع البيان، ج1 2، ص483.

216

جمع متعارضان اظهر را بر ظاهر مقدم داشتيم، اين عمل فنّي همانا جمعِ دلالي است؛ نه نسخ، چنان كه اگر طبق شاهد داخلي يا خارجي، عموم يا اطلاق دليل وصيت كاهش يافت هرگز تخصيص عام يا تقييد مطلق، نسخ نخواهد بود 1.
 
 
سخن المنار و نقد آن
صاحب تفسير المنار براي ردّ احتمال نسخ آيه مورد بحث با حديث «فلاوصيّة لوارث» 2 مطلبي گفته كه مشابه آن در ساير گفته‌هاي ايشان نيز هست و در بحث عصمت انبيا مبسوطاً بحث خواهد شد. به نظر وي هرگز حديث نمي‌تواند قرآن را نسخ كند، زيرا حديث، هرچند متواتر باشد، پايين‌تر از وحي است. نبي‌كرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) گاه بر اساس وحي از حكم خدا سخن مي‌گويد و زماني برپايه رأي اجتهادي خود؛ اگر رأي اجتهادي او مطابق با واقع درآمد، خداوند آن را ابقا مي‌كند و اگر اشتباه بود، جلو اشتباه او را مي‌گيرد 3.
اين سخن مبناي صحيح كلامي ندارد و از همين‏رو از اصل باطل است، زيرا خداي سبحان حضرت ختمي نبوّت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در مقام بيان احكام، معصوم معرّفي كرده است: ﴿وما يَنطِقُ عَنِ الهَوي ٭ اِن هُوَ اِلاّوحي يوحي) 4 و او در بيان حكم خدا جز وحي سخن نمي‌گويد.
اين دو آيه كه در مسئله عصمت رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) جزو محكماتِ قرآن
^ 1 - ـ نيز ر.ك: البيان، ص299.
^ 2 - ـ سنن ابن ماجه، ج2، ص 905، ح2713.
^ 3 - ـ فسير المنار، ج2، ص136.
^ 4 - ـ سوره نجم، آيات 3 4.
 
 

217

به‏شمار مي‌رود، كاملاً دلالت دارد كه رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از آن جهت كه رسول خداست، در بيان احكام جز بر اساس وحي سخني نمي‌گويد و رأي اجتهادي او هرگز در بيان احكام الهي راه ندارد تا همانند مجتهدان ديگر گاهي مصيب و زماني مخطي باشد. اگر چنين باشد چه دليلي بر تعيّن رجوع به آن حضرت در بيان احكام اسلام وجود دارد، زيرا مجتهدان ديگر نيز مانند او احكام خدا را استنباط مي‌كنند. البته اين فرق مطرح است كه اگر فتواي حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اشتباه باشد خداوند آن‏را اصلاح مي‌كند؛ ولي اگر فتواي ديگران خطا بود دليلي بر اصلاح آن وجود ندارد؛ ليكن اصل مطلب باطل است.
 
 
مقصود از «خير»
مقصود از «خير» در ﴿اِن تَرَكَ خَيرًا﴾ مطلق مال است؛ نه مال زياد. استنباط «مال فراوان» از كلمه «خير» در اين آيه، به دليل خارجي، يعني روايت مأثور از حضرت علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) است 1 وگرنه عنوان خير در آيه مورد بحث مانند آيه ﴿واِنَّهُ لِحُبِّ الخَيرِ لَشَديد) 2 و آيه ﴿وما تُنفِقوا مِن خَير) 3 مطلق مال را مي‌فهماند، چنان كه علاقه به مال براي هر كسي، به غير از زاهدان و متورّعانِ مجذوب حبّ خدا، ثابت و شديد است و آيه ﴿وتُحِبّونَ المالَ حُبًّا جَمّا) 4 نيز به همين علاقه طبيعي انسانها به مال ناظر است؛ خواه مال فراوان باشد يا اندك، هرچند درجه علاقه متفاوت خواهد بود.
^ 1 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص159؛ الدر المنثور، ج1، ص422 423.
^ 2 - ـ سوره عاديات، آيه 8.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 272 و273.
^ 4 - ـ سوره فجر، آيه 20.

218

اگر منظور از ﴿خَيرًا﴾ مال فراوان باشد تنوين آن براي تفخيم است. چيزي كه نبايد از آن غفلت شود اين است كه مال اندك مورد انصراف است، چنان كه ايصاي به آن نسبت به وارثان زيانبار است.
به كارگيري كلمه «خير» به جاي مال نشان مي‌دهد كه اسلام سرمايه‌اي را كه از راه مشروع به دست آمده باشد و در مسير مشروع صرف گردد خير و بركت مي‌داند و بر افكار نادرست كساني كه ذات مال را بد مي‌شمرند خط بطلان مي‌كشد و از زاهد نماياني كه زهد را با فقر مساوي مي‌دانند تبرّي دارد. ضمناً اشاره لطيفي به لزوم مشروع بودن مال دارد، زيرا اموال نامشروع براي هيچ‌كس خير نيست، بلكه شرّ و نكبت است 1.
نكته: جمله شرطيه ﴿اِن تَرَكَ خَيرًا﴾ مفهوم ندارد، زيرا شرط در اينجا براي بيان موضوع آمده است؛ نظير «إن استطعت فحجّ» يا «إن رزقت ولداً فاختنه»، پس اگر در موردي ﴿اِن تَرَكَ﴾ صادق نبود، سالبه به انتفاي موضوع است؛ نه اينكه مفهوم داشته باشد و مفهوم آن اين باشد كه اگر مالي واننهاد، وصيت مستحب نيست. لقب نيز مفهوم ندارد تا چنانچه مقصود از «خير» مال كثير دانسته شد مفهوم آن اين باشد كه اگر تركه كم بود، وصيت مستحب نيست.
 
 
اهتمام به وصيت براي پدر و مادر
واژه اَقربين در ﴿الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبين﴾ همه ارحام، حتي پدر و مادر را شامل مي‌شود؛ ولي براي بيان اهميّت وصيّت براي پدر و مادر، آن دو جداگانه ذكر شده‌اند. اگر تنها يكي از پدر و مادر زنده بودند نيز اين حكم ثابت است و
^ 1 - ـ ر.ك: مفردات، ص300 301، «خ ي ر».

219

قيد اجتماع مدخليّت ندارد و نيز «أقربين» مقيد به جمع نيست 1.
مراد از «اَقربين» اعم از وارث و غير وارث است، از اين‏رو مي‌توان بخشي از ثلث مال خود را به برخي از آنان اختصاص داد، چنان‌كه مي‌توان بخشي را براي پدر و مادر در نظر گرفت، چون سهم آنان يك ششم و كمتر از سهام ساير ورثه است.
 
 
وصيّتِ مشروع
قيد «بِالمَعروف» ناظر به عادلانه و معقول و مقبول شرع بودن وصيت است، به‏گونه‌اي كه هم وصيّت كردن بايد به نحو معروف باشد وهم مالي كه آن را وصيّت مي‌كند (موصي به)، بنابراين نبايد پيكره وصيّتْ غيرِ معروف باشد؛ مانند آنكه وصيّت كند مقداري از اموالش را در راه نشر كتب ضلال هزينه كنند؛ همچنين نبايد مقدار مال وصيّت شده غيرمعروف باشد؛ مانند آنكه وصيّت كند يك درهم يا نصف درهم به فلان شخص بدهيد كه موجب هتك حيثيّت موصيله است يا اينكه زايد بر ثلث را براي شخصي خاص وصيت كند كه چون اضرار به ورثه است و وارثان نسبت به زايد اجازه نمي‌دهند مشروع نيست؛ همچنين نبايد فقير را رها و براي غني وصيت كند يا به جاي وصيت براي بستگان نزديك براي بستگان دور وصيت كند 2.
 
 
حق الهي بر اهل تقوا
وصيّت حقي الهي بر اهل تقوا و عملي با فضيلت و تقوايي است: ﴿حَقًّا
^ 1 - ـ تفسير آلاءالرحمن، ج1، ص 294.
^ 2 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج1 2، ص483.

220

عَلَي‌المُتَّقين﴾. اين جمله، همانند قرينه‌اي متصل، ظهور فعل «كتب» را در وجوب ضعيف مي‌كند، در نتيجه ادله استحبابِ وصيت قوّت مي‌گيرد و اگر ظاهر «كُتِبَ» الزام وصيت باشد به وسيله ادله ديگر، اصل الزام وصيت برداشته شده، رجحان آن مي‌ماند.
عنوانِ ﴿علي المتّقين﴾ نشان عظمت وصيت است، زيرا پيام آيه در اين حال چنين مي‌شود: اهميّت وصيت در حدّي است كه فقط متقيان توفيق عمل به آن را دارند.
تذكّر: در آنچه ياد شد، بين اينكه ﴿حَقًّا عَلَي المُتَّقين﴾ راجع به اصل وصيت باشد يا ناظر به وصيّت براي پدر و مادر و بستگان نزديك فرق مهمّي نيست.
 
 
اشارات و لطايف
 
برخي احكام و آثار فقهي وصيّت
آيه مورد بحث از آيات‌الاحكام قرآن و در باب وصيّت داخل است و بحثهاي فقهي و تفسيري فراواني دارد 1 كه ذيلاً به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
 
 
1. حقيقت و انواع وصيّت
وصيّت، ياعهدي است يا تمليكي. عهدي آن است كه شخص درباره تجهيز، يعني غسل، كفن، نماز و دفن خود سفارش كند. در وصيت تمليكي، موصي ملكيت مقداري از مال خود و حداكثر تا ثلث آن را براي شخص حقيقي يا
^ 1 - ـ زبدة البيان، ص 468؛ التفسير الكاشف، ج 1، ص278.

221

شخصيّت حقوقي انشا مي‌كند. البته وصيتِ تمليكي، اعم از تمليكِ عي‏ن ي‌ منف‏عت، پ‏س از وف‌ت است 1 كه طبق مشهور بين فقها(رحمهم‌الله) به ايجاب و قبول احتياج دارد و از عقود جايز است.
 
 
2. ايقاع بودن وصيّت
وصيت ظاهراً از ايقاعات است، از اين‏رو براي تملّك موصي له صِرف وصيت‏كردن كافي است؛ ليكن چنانچه عقد باشد، چنان كه معروف بين فقهاست، ملكيّتِ موصيبه براي موصي له بدون قبول او پديد نمي‌آيد 2.
بعضي گفته‌اند: قبول موصي له شرط صحّت وصيت نيست؛ ولي ردّ وي مانع است 3. فرق وصيّت با ارث آن است كه ارث، ملك مستقلي است و در آن نه قبول شرط است و نه ردّ، مانع؛ ولي در وصيّتهاي تمليكي اگر قبول شرط صحّت آن نباشد، ردّ مانع آن است، پس اگر موصي له آن را ردّ كرد، وصيّت نسبت به او باطل است. ثمره اين بحث در نمائات ظاهر مي‌شود 4.
دليل ايقاعي بودن وصيّت و اينكه قبول در آن شرط نيست و تنها رد مانع آن است، هم ظهور قرآني است و هم دليل روايي:
الف. خداي سبحان وصيّت و ارث را در سياق واحد ذكر كرده است: ﴿فَلاُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعدِ وصِيَّةٍ يوصي بِها اَو دَين) 5 ارث بعد از عمل به
^ 1 - ـ قواعد الاَحكام، ص 401؛ سلسلة الينابيع الفقهيه، ج12، ص 306.
^ 2 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج28، ص242.
^ 3 - ـ العروة الوثقي، ج5، ص654، كتاب الوصية.
^ 4 - ـ ر.ك: تحرير الوسيله، ج2، ص83، كتاب الوصية.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 11.

222

وصيت و اداي دَيْن است و اين نشان مي‌دهد همان‏طور كه در ارث قبول شرط نيست، در وصيّت نيز شرط نيست، زيرا سياق ولسان هر دو يكي است. البته ظهورِ سياقي، ظهوري آن‌چنان قوي نيست؛ به‏خصوص در اين مورد كه ضعيف است.
ب. رواياتي به اين مضمون رسيده است: اگر كسي مالي را براي شخصي وصيّت كرد وموصي له پيش از دريافت آن مال مُرد، مالِ مزبور (موصي به) به ورثه او منتقل مي‌شود 1 ، بر اين اساس، مال به صرف وصيّت ملكِ موصي له مي‌شود و با مرگ وي به ورثه او منتقل مي‌گردد.
تذكّر: تكميل اين بحث كه وصيت از ايقاعات است، نه عقود، بر عهده فنّ شريف فقه است 2.
 
 
3. حيطه نفوذ وصيّت
هريك از نزديكان و پدر و مادر ميّت، سهم معيّني از تركه او دارند؛ ولي مانعي ندارد كه شخص هنگام ظاهرشدن علايم مرگ با وصيّت كردن براي بعضي از ورثه از حقّ خود كه ثلث مال است سهم بيشتري مقرر كند؛ ليكن هر دستوري در شيوه توزيع ارث بدهد، لغو است، چون با مردن وصيت كننده، ارتباط او از مال قطع مي‌شود و ورثه مالك آن خواهند بود و طبق كتاب خدا آن‏را تقسيم مي‌كنند. البته منعي ندارد كه ورثه با طيب نفس و رضايت قلبي خود، مال را بر اساس تقسيم نامه ميّت توزيع كنند، در غير اين صورت، آن وصيّت، در مقدار
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج 19، ص333 334.
^ 2 - ـ ر.ك: كنز العرفان، ج2، ص93 94؛ تحرير الوسيله، ج2، ص82 83.

223

زايد بر ثلث مال شرعاً الزام‌ور نيست 1.
 
 
4. كافي نبودن صِرف وصيّت
صِرف وصيّت كردن متوفاي مديون، دَيْن و حقوق الهي را از ذمّه او به ذمّه وصي منتقل نمي‌كند و اگر طبق بعضي روايات، در صورت قبول ولي متوفا، ذمّه ميّت تبرئه مي‌شود 2 ، در خصوص مسئله ضمان است؛ نه وصيّت، چنان كه از همين عقد ضمان است اينكه وصي يا ولي به طلبكار بگويد: دَيْن شما را من مي‌پردازم و آن شخص نيز بپذيرد، بنابراين اگر ديون يا حقوقي بر عهده كسي بود و او در اداي آن عذري نداشت و تنها به وصيّت اكتفا كرد، و به وصيت او عمل نشد پس از مرگ مؤاخذه خواهد شد؛ ولي اگر در اداي دَيْن و حقوق معذور بود و وصيّت كرد، از نظر وضعي ذمّه او مشغول است؛ ليكن از نظر تكليفي معاقب نيست؛ امّا اگر وصيّت نكرد، هيچ يك از حكم تكليفي و وضعي از او ساقط نمي‌شود.
تبرئه عهده ميت بدهكار به وسيله زكات مال يا فطره، عملي پسنديده است، چون يكي از مصارف زكات، بدهكاران هستند: ﴿والغرِمين) 3
 
 
بحث روايي
 
1. وصي خويش باش
قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «أيها الناس! ابتاعوا أنفسكم من ربّكم، ألا إنّه ليس لإمري‏ءٍ
^ 1 - ـ ر.ك: سلسلة الينابيع الفقهيه، ج12، ص67 68.
^ 2 - ـ وسائل الشيعه، ج18، ص346.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 60.

224

شي‏ء إلاّعرف أمراً بخل بحق الله فيه، حتي إذا حضره الموت أخذ يوزّع ماله ههنا وههنا» 1
قال عليّ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «يابن آدم! كن وصيّ نفسك في مالك و اعمل فيه ما تؤثر أن‏يُعمل فيه من بعدك» 2
اشاره: أ. وصيتِ عهدي مخصوص به بعد از مرگ است و چاره‌اي جز واگذار كردن به ديگري نيست؛ ليكن وصيتِ تمليكي اگر در زمان حيات وصيت كننده انجام بپذيرد بركات فراواني دارد، زيرا هم با شُحِّ درون مبارزه شده و هم با قصد قربتْ كمالي براي روح پديد آمده و هم در امتثال دستور خداوند به احسان، انفاق و مانند آن مبادرت شده است، چنان كه هيچ‌گونه خطري از لحاظ قصور يا تقصير در عمل او را تهديد نمي‌كند.
ب. در مبحث ايتاي مال محبوب چنين بازگو شد كه اگر لباس فرسوده و غذاي بيات شده انفاق شود مشمولِ ﴿وءاتَي المالَ عَلي حُبِّه) 3 نيست. جريان وصيت نيز از همين سنخ است، زيرا كسي كه در آستانه مرگ است قبل از آنكه دنيا را ترك كند، دنيا او را رها كرده است. چنين شخصي هرگونه ايصاي محسنانه داشته باشد از قبيل صدقه بعد از سيري است 4.
 
 
2. استحباب وصيت
قال أبوجعفر(عليه‌السلام): «الوصية حقٌّ وقد أوصي رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فينبغي للمسلم
^ 1 - ـ الدرالمنثور، ج1، ص423.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، حكمت 254.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 177.
^ 4 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص253.

225

أن‏يوصي» 1
عن محمد بن مسلم، عن أحدهما(عليهما‌السلام) أنّه قال: «الوصية حقٌّ علي كلّ مسلم» 2
قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «ما ينبغي لامري‏ءٍ مسلم أنْ يبيت ليلة إلاّ ووصيته تحت رأسه» 3
قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «من مات بغير وصية مات ميتةً جاهلية» 4
عن بعض الأئمة(عليهم‌السلام) قال: «إنّ الله تبارك وتعالي يقول: ابن آدم! تطوّلتُ عليك بثلاثة:... وجعلت لك نظرة عند موتك في ثلثك فلم تقدّم خيراً» 5
اشاره: برخي در نقد وجوب وصيّت چنين گفته‌اند: رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بدون وصيت رحلت كرد 6.
لازم است عنايت شود كه گرچه اصل وجوب وصيت مورد تأمل است؛ ليكن نقل عدم ايصاي رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز صادق نيست.
 
 
3. نقد احتمال نسخ آيه
عن أبي‏بصير عن أحدهما(عليهما‌السلام) ، قوله: ﴿كُتِبَ عَلَيكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبين﴾ قال: «هي منسوخة نسختها آية
^ 1 - ـ وسائل‌لشيعه، ج19، ص257.
^ 2 - ـ همان، ص258.
^ 3 - ـ همان، ص259258.
^ 4 - ـ همان، ص259.
^ 5 - ـ همان، ص263.
^ 6 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج1، ج2، ص243.

226

الفرائض التي هي المواريث» 1
اشاره: برخي مفسران با استناد به اين حديث گفته‌اند: در آغاز اسلام، وصيت واجب بود و پس از چندي اين حكم با نزول آيه مواريث 2 نسخ شد 3.
بايد توجه داشت كه اثبات نسخ اولاً متوقف بر تنافي بين مضمون آيه ارث و محتواي آيه وصيت است، در حالي كه تنافي در بين نيست. ثانياً متوقف بر تأخر نزول آيه ارث از آيه وصيت است كه نيازمند اثبات است، از اين‏رو محقّقان تفسيري اماميّه دعواي نسخ را بدون شاهد دانسته‌اند 4 تعبير نسخ در حديث مزبور به معناي تخصيص يا تقييد است و چنين تعبيري بي‌سابقه نيست.
 
 
4. نشاط محتضر در واپسين لحظات حيات
قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): «ما من ميّت تحضره الوفاة إلاّ ردّ الله عزّوجلّ عليه من سمعه وبصره وعقله للوصية أخذ الوصيّة، أو ترك وهي الرّاحة الّتي يقال لها: راحة الموت فهي حقٌّ علي كلّ مسلم» 5
عن الوليد بن صبيح قال: صحبني مولي لأبي عبدالله(عليه‌السلام) يقال له: أعين؛ فاشتكي أيّاماً ثمّ برء ثمّ مات فأخذت متاعه و ما كان له فأتيت به أبا عبدالله(عليه‌السلام) وأخبرته أنّه اشتكي أيّاماً ثمّ برء ثمّ مات. قال: «تلك راحة الموت أما إنّه ليس
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص77.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيات 11 و 12.
^ 3 - ـ الكشاف، ج1، ص224؛ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص245؛ تفسير كنزالدقائق، ج1، ص418.
^ 4 - ـ ر.ك: التبيان، ج2، ص108؛ مجمع البيان، ج1 2، ص483.
^ 5 - ـ الكافي، ج7، ص3.
 
 

227

من‌حد يموت حتّي يردّ الله عزّوجلّ من سمعه وبصره وعقله للوصيّة أخذ أو ترك» 1
اشاره: از عنايات خداي سبحان بر بشر آن است كه اواخر عمر و لحظه‌اي پيش از مرگ، چشم، گوش و عقل محتضر را به وي باز مي‌گرداند، بيمارِ مشرف به مرگ حالش رو به بهبودي مي‌نهد، به‏طوري كه امر برخود او و ديگران مشتبه مي‌شود و شادمان از بهبودي وي نمي‌دانند كه اين بهبودي لطفي است از ناحيه خدا براي جبران عيب يا نقص گذشته و نعمت جديدي است تا شخص بيمار، وصيتهاي خود را انجام دهد. درباره اين نشاط كاذب كه در آخرين لحظات زندگي پيدا مي‌شود در تعبير عرفي نيز مي‌گويند: او چراغ روشن كرده است، چون شعله فانوس قبل از خاموش‏شدن روشنايي كاذبي از خود بروز مي‌دهد.
 
 
5. مواد وصيّت
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: «قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): من لم يحسن وصيّته عند الموت كان نقصاً في مروءته وعقله. قيل: يارسول الله وكيف يوصي الميّت؟ قال: إذا حضرته وفاته واجتمع الناس إليه قال: اللّهمّ فاطر السماوات والأرض، عالم الغي‏ب والش‏هادة الرّح‏من الرح‏يم اللّهمّ إنّ‏ي أعه‏د إلي‏ك في دار ال‏دنيا أنّي أشهد أن لا إله إلاّ أنت وحدك لاشريك لك وأنّ محمداً عبدك ورسولك وأنّ الجنّة حقّ وأنّ النار حقّ وأنّ البعث حقّ وأنّ الحساب حقّ والقدر و الميزان حقّ وأنّ الدين كما وصفت وأنّ‌الإسلام كما شرعت وأنّ القول كما حدّثت
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص3.

228

وأنّ‌القرآن كما أنزلت وأنّك أنت الله الحقّ المبين، جزي الله محمداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) خير الجزاء وحيّا الله محمّداً وآل محمّد بالسلام. اللّهم يا عدّتي عند كربتي ويا صاحبي عند شدّتي ويا وليّ نعمتي، إلهي وإله آبائي لاتكلني إلي نفسي طرفة عينٍ أبداً؛ فإنّك إن تكلني إلي نفسي طرفة عينٍ أقرب من الشرّ وأبعد من الخير فآنِس في القبر وحشتي واجعل لي عهداً يوم ألقاك منشوراً.
ثمّ يوصي بحاجته وتصديق هذه الوصية في القرآن في السورة الّتي يذكر فيها مريم في قوله عزّوجلّ: ﴿لايَملِكونَ الشَّفعَةَ اِلاّمَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحمنِ عَهدا) 1 فهذا عهد الميّت والوصية، حقٌّ علي‏كلّ مسلم أن يحفظ هذه الوصيّة ويعلّمها؛ وقال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) علّمنيها رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) وقال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): علّمنيها جبرئيل(عليه‌السلام» 2
اشاره: وصيت به عقايد حق، اخلاق حَسَن و اعمال صالح، سيره انبيا و اولياي الهي است و اختصاصي به حال حضور مرگ ندارد، هرچند در آن‏حالت رجحان بيشتري دارد. اصل توصيه به معارف ديني هنگام ارتحال درسيره برخي از انبياي ابراهيمي مانند حضرت ابراهيم و يعقوب(عليهما‌السلام) چنين آمده است: ﴿ووصّي بِها اِبرهيمُ بَنيهِ ويَعقوبُ يبَنِي اِنَّ اللّهَ اصطَفي لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَموتُنَّ اِلاّواَنتُم مُسلِمون) 3 ﴿اَم كُنتُم شُهَداءَ اِذ حَضَرَ يَعقوبَ المَوتُ اِذ قالَ لِبَنيهِ ما تَعبُدونَ مِن بَعدي قالوا نَعبُدُ اِلهَكَ واِلهَ ءابائِكَ اِبرهيمَ واِسمعيلَ واِسحقَ اِلهًا وحِدًا ونَحنُ لَهُ مُسلِمون) 4
^ 1 - ـ وره مريم، آيه 87.
^ 2 - ـ الكافي، ج 7، ص2 3، ح 1؛ تهذيب الاحكام، ج9، ص174 175.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 132.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 133.

229

از انس بن مالك نقل شده كه سلف صالح در وصيتهاي خود چنين مرقوم مي‌داشتند: هذا ما أوصي... يشهد أن لا اِله إلاّ الله... و أنّ محمّداً عبده... و أنّ الساعة آتية... بتقوي الله حقّ تقاته و أن يصلحوا ذات بينهم و يطيعوا الله و رسوله... بما أوصي (وصّي) به إبراهيم بنيه و يعقوب ... 1.
 
 
6. وصيت براي خويشاوندان
عن أبي‏عبدالله، عن أبيه عن علي بن أبيطالب(عليهم‌السلام) قال: «من لم يوص عند موته لذي‏قرابته ممن لايرث فقد ختم عمله بمعصيته» 2
اشاره: اگر حقوق واجبي از نزديكان بر ذمّه شخص نباشد ترك وصيت براي آنها فقد كمال است و گاهي ممكن است ترك وصيت براي خويشاوند محروم از ارث محذورهاي خانوادگي را به همراه داشته باشد كه در اين‏حال دستور به وصيّت و هشدار خطر بدفرجامي تارك آن صبغه ارشادي دارد.
 
 
7. جواز وصيّت براي وارث
عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: سألته عن الوصية للوارث، فقال: «تجوز». قال: ثمّ تلا هذه الآية: «﴿اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبين) 3
اشاره: شيعه وسنّي در صحّت وصيّت براي وارث اختلاف دارند. فقهاي مذاهب اربعه با استناد به حديث «لاوصيّة للوارث» آن را جايز نمي‌دانند؛ ولي
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج1، ج2، ص249 250؛ تفسير البحر المحيط، ج2، ص22.
^ 2 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص 159.
^ 3 - ـ الكافي، ج7، ص 10.

230

از انس بن مالك نقل شده كه سلف صالح در وصيتهاي خود چنين مرقوم مي‌داشتند: هذا ما أوصي... يشهد أن لا اِله إلاّ الله... و أنّ محمّداً عبده... و أنّ الساعة آتية... بتقوي الله حقّ تقاته و أن يصلحوا ذات بينهم و يطيعوا الله و رسوله... بما أوصي (وصّي) به إبراهيم بنيه و يعقوب ... 1.
 
 
6. وصيت براي خويشاوندان
عن أبي‏عبدالله، عن أبيه عن علي بن أبيطالب(عليهم‌السلام) قال: «من لم يوص عند موته لذي‏قرابته ممن لايرث فقد ختم عمله بمعصيته» 2
اشاره: اگر حقوق واجبي از نزديكان بر ذمّه شخص نباشد ترك وصيت براي آنها فقد كمال است و گاهي ممكن است ترك وصيت براي خويشاوند محروم از ارث محذورهاي خانوادگي را به همراه داشته باشد كه در اين‏حال دستور به وصيّت و هشدار خطر بدفرجامي تارك آن صبغه ارشادي دارد.
 
 
7. جواز وصيّت براي وارث
عن محمّد بن مسلم، عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: سألته عن الوصية للوارث، فقال: «تجوز». قال: ثمّ تلا هذه الآية: «﴿اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبين) 3
اشاره: شيعه وسنّي در صحّت وصيّت براي وارث اختلاف دارند. فقهاي مذاهب اربعه با استناد به حديث «لاوصيّة للوارث» آن را جايز نمي‌دانند؛ ولي
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج1، ج2، ص249 250؛ تفسير البحر المحيط، ج2، ص22.
^ 2 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص 159.
^ 3 - ـ الكافي، ج7، ص 10.

231

بالمعروف غيرالمنكر فقد جازت وصيّته» 1
اشاره: همان‌طور كه احسان به نزديكان در زمان حيات راجح و مورد ترغيب شريعت اسلام است ايصاي براي آنان بعد از ممات نيز مطلوب و مورد تشويق است و كوچكي يا بزرگي، فقر يا غنا هيچ‏يك شرط صحت وصيت يا مانع آن نيست، هرچند ايصاي براي بستگانِ نيازمند، راجح‌تر است.
 
 
9. نصاب مالي براي وصيّت
روي عن علي ابن أبي طالب(عليه‌السلام) انّه دخل علي مولي له في مرضه وله سبعمأة درهم أو ستمأة فقال: ألا أُوصي؟ فقال: «لا، إنّما قال الله «اِن تَرَكَ خَيرًا» وليس لك كثير مالٍ» 2 طبق نقل سيوطي، اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در ادامه فرمود: «فدع مالك لورثتك» 3
اشاره: در بحث تفسيري گذشت كه منظور از «خير» مطلق مال است؛ نه مال زياد كه نصاب خاصّي نيز براي آن ارائه نشده، بلكه به حسب افراد و شئون ويژه آنها متفاوت است. اين روايت بر فرض صحّت، دليل بر مستحب‏نبودن وصيت نمي‌شود، زيرا ظهور اين حديث آن قدر نيست كه بتواند اطلاق يا عموم برخي از ادله را تقييد يا تخصيص بزند، هرچند برخي مفسران در ذيل آن چنين آورده‌اند: «وهذا هو المأخوذ به عندنا» 4 البته وصيت در مورد مالِ اندك مورد
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص76.
^ 2 - ـ تفسير نورالثقلين، ج1، ص159.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج1، ص422 423.
^ 4 - ـ التبيان، ج2، ص109، با اختلاف در تعبير؛ مجمع البيان، ج1 2، ص483؛ تفسير نورالثقلين، ج1، ص159.

232

انصراف آيه است، زيرا چنين وصيّتي در معرض اضرار به ورثه بي‌بضاعت است.
 
 
10. عدل و معروف در وصيت
روي عن أبي‏عبدالله عن أبيه عن آبائه عن علي (عليه‌السلام) أنّه قال: «مَن أوصي ولم يحف و لم‏يضارّ كان كمن صدّق به في‏حياته» 1
وقال: «ما أُبالي أضررت بورثتي أو سرفتهم ذلك المال» [؛سرفتهم أي أخطأتهم وأغفلتهم .] 2.
في وصية النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) لعلي(عليه‌السلام): «...يا علي من لم يحسن وصيّته عند موته كان نقصاً في‏مروءته و لم يملك الشفاعة» 3
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: «قضي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) في رجل توفّي وأوصي بماله كلّه أو أكثره؛ فقال له: الوصيّة تردّ إلي‌المعروف غير المنكر؛ فمن ظلم نفسه وأتي في وصيته المنكر والحيف فإنّها تردّ إلي المعروف و يترك لأهل الميراث ميراثهم» 4
عن جعفر بن محمّد، عن أبيه(عليهما‌السلام) قال: «من عدل في وصيته كان كمن تصدّق بها في‏حياته ومن جار في وصيته لقي الله عزّوجلّ يوم القيامة وهو عنه معرض» 5
عن جعفر عن أبيه(عليهما‌السلام) قال: «قال علي (عليه‌السلام): الحيف في الوصيّة من‌الكبائر» 6
^ 1 - ـ سلسلة الينابيع الفقهيه، ج12، ص246.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص266265.
^ 4 - ـ همان، ص267.
^ 5 - ـ همان.
^ 6 - ـ همان، ص268.

233

اشاره: همان‌طور كه اصل مال، يعني موصي به بايد خير، يعني طيّب و حلال باشد وگرنه تكليف درباره مال خبيث و حرام ارجاع آن به صاحب مال است، كيفيت ايصا نيز بايد برپايه عدل و معروف باشد؛ يعني طوري باشد كه در ميزان شريعت به رسميّت شناخته شود. تشخيص چنين شناسايي برعهده دليل معتبر عقلي يا نقلي است.
موارد ياد شده در اين‌گونه احاديث نموداري از كژراهه رفتن در وصيت است كه بخش قابل ملاحظه‌اي از آن فاقد مشروعيّت بوده و بعضي ديگر فاقد رجحان است.
 
 
11. حدّ وصيت
عن سماعة بن مهران، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قول الله تعالي: ﴿الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبينَ بِالمَعروفِ حَقًّا عَلَي المُتَّقين﴾، قال: «هو الشي‏ء جعله الله عزّوجلّ لصاحب هذا الأمر». قال: قلت: فهل لذلك حدّ؟ قال: «نعم». قلت: وما هو؟ قال: «أدني ما يكون ثلث الثلث» 1
عن عمّار بن مروان عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: سألته عن قول الله: ﴿اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّة﴾. قال: «حقٌ جعله الله في‌موال الناس لصاحب هذا الأمر». قال: قلت: لذلك حدّ محدود؟ قال: «نعم». قال: قلت: كم؟ قال: «أدناه السدس وأكثره الثلث» 2
اشاره: نفوذ وصيّت تا ثلث مال است؛ امّا كيفيّت توزيع ثلث بين افراد موصي له بايد طبق عدل و معروف باشد و اين كار نسبت به اشخاصِ مختلف
^ 1 - ـ تفسير كنزالدقائق، ج1، ص419418.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص76.

234

و شرايط متنوع گونه‌گون خواهد بود و آنچه در اين‌گونه احاديث وارد شده صبغه ضابط جامع و كلّي ندارد، بلكه طبق مصالح و عناوين تنظيم مي‌شود.
 
 
12. رتبه وصيّت
عن جعفر عن أبيه(عليهما‌السلام) قال: «قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): إنّ أول ما يبدأ به من المال الكفن ثمّ الدَين ثمّ الوصيّة ثمّ الميراث» 1
اشاره: از ما ترك ميّت، ابتدا كفن و ساير لوازم تجهيزي او برداشته مي‌شود، آنگاه ديون وي را از آن مي‌پردازند، سپس وصيّت وي را در حدّ ثلث عمل مي‌كنند و در پايان بقيه را به عنوان ميراث بين ورثه تقسيم مي‌كنند.
در قرآن كريم ذكر وصيّت قبل از دَين است: ﴿مِن بَعدِ وصِيَّةٍ يوصي بِها اَو دَين) 2 ولي چون حرف ترتيب، مانند «فاء» يا «ثُمّ» در آيه نيست رسول‏خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) حكم فرمود كه دَيْن قبل از وصيّت است 3.
 
 
13. احتجاج حضرت زهراٍّ به آيه شريفه
عن الزّهراءٍّ في حديث طويل، تقول فيه للقوم و قد منعوها ما منعوها: «وقال: ﴿واولُوا الاَرحامِ بَعضُهُم اَولي بِبَعضٍ في كِتبِ اللّه) 4 وقال: ﴿يوصيكُمُ اللّهُ في اَولدِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الاُنثَيَين) 5 وقال: ﴿اِن تَرَكَ خَيرًا﴾ و
^ 1 - ـ تهذيب الاَحكام، ج6، ص188 189.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 11.
^ 3 - ـ ر.ك: تهذيب الاَحكام، ج6، ص189 188.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 75.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 11.

235

زعمتم أن لاحظوة ولاإرث ولارحم بيننا؛ أفخصّكم الله بآية أخرج منها آل‏رسول‌الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم» 1
اشاره: اولويت در اين آيه تعييني است؛ نه تفضيلي. تفصيل مراتب اولويت وارثان به وسيله آيات ديگر بيان شده است. عموم يا اطلاق آيه ارث مانند ساير عمومها و اطلاقها شامل همه افراد حتي پيامبر و امام و عصمت بالغه الهي حضرت فاطمه زهرا(عليهم‌السلام) مي‌شود. تخصيص يا تقييد بايد به وسيله دليل معتبر ثابت شود و در اين باره هيچ‌گونه نشاني از تخصيص يا تقييد معتبر وجود ندارد، گذشته از آنكه ارث پيامبران و پيامبر زادگان در قرآن حكيم مطرح شده است.
 
 
14. وصيت به ثلث
عن أبي‌جعفر(عليه‌السلام) قال: «كان أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) يقول: «لئن أوصي بخمس مالي أحبّ إلي من أن أُوصي بالربع ولئن أوصي بالربع أحبّ إلي من أن أوصي بالثلث و من أوصي بالثلث فلم‏يترك و قد بالغ... » 2
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: «من أوصي بالثلث فقد أضرّ بالورثة، والوصية بالربع و الخمس أفضل من الوصية بالثلث، ومن أوصي بالثلث فلم يترك» 3
عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن آبائه قال: «قال علي(عليه‌السلام): الوصيّة بالخمس لأنّ الله عزّوجلّ رضي لنفسه بالخمس. وقال: الخمس اقتصاد والربع جهد و الثلث حيف» 4
^ 1 - ـ تفسير كنز الدقائق، ج 1، ص419.
^ 2 - ـ وسائل‌لشيعه، ج19، ص269.
^ 3 - ـ همان، ص270269.
^ 4 - ـ همان، ص270.
 
 

236

عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): قال: «...فأوصي البراء بن معرور (إذا دفن) أن‏يجعل وجهه إلي‏تلقاء النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) إلي القبلة وأوصي بثلث ماله فجرت به السنة» 1
اشاره: آنچه از كارهاي خير هر فرد در زمان حيات خود بدون افراط و تفريط انجام مي‌دهد محمود است و آنچه راجع به بعد از مرگ خود تصرف مي‌كند شبهه دخالت در مال ديگري است، زيرا مال بعد از موت به عنوان ميراث به وارث منتقل مي‌شود و رعايت حقوق ورثه مهمّ است. معناي تحديد به ثلث نيز استحباب وصيت به اين مقدار، يعني ثلث نيست، بلكه ترخيص ايصا تا اين حدّ است. ممكن است وصيت به برخي از اين كسرهاي مشاع افضل از ديگر كسور باشد. آنچه از اين احاديث مأثور بر مي‌آيد رجحان كسر خمس و بعد از آن كسر رُبع است؛ اما كسر ثلث، آخرين حدّ رجحان است. البته اگر وارثان كاملاً مستغني باشند و اصلاً نيازي به ميراث نداشته باشند رجحان ايصاي به مقدار كسر ثلث همچنان محفوظ است.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص271.
 

237

 
فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَي الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّه سَمِيعٌ عَلِيمٌ (181)
 
گزيده تفسير
تغيير و تبديل وصيّت، خواه با ترك محض يا ترك نسبي و تغيير موضعي آن و خواه با كتمان شهادت يا منع از وصول مال به موصي له، از سوي وصي يا هر كس ديگر كه به نحوي از وصيت اطلاع يافته، جز در وصيت ناحق يا گناه‌آلود، ناروا و حرام است و گناه تبديل آن تنها برعهده تغييردهنده است و همو ضامن است. البته وصيت كننده‌اي نيز كه به غيرمعروف وصيت كند ايصاي مأمور به را تبديل كرده است.
وعده و وعيد خداي سبحان دراين‌باره آن است كه هم سخن وصيّت‏كننده به معروف را مي‌شنود و به آن علم دارد و هم گفتار وصيت‏كننده به منكر و تبديل كننده وصيت را مي‌شنود و از قول و فعل آنان آگاه است.

تفسير
 
مفردات
اِثمه: اِثم به معن‌ي كن‏دي و تأخ‏ر اس‏ت. «ناقة آثمة» يعني شتر كندرو ... 1.
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص60، «ا ث م».

238

كاري كه موجب كندي در تحصيل ثواب شود، اِثم و أثام است 1 كه از آن به گناه تعبير مي‌شود.
أَثِمَ يعني به گناه افتاد؛ مانند حَرِج (به تنگنا افتاد). تأثَّمَ يعني از گناه دست كشيد؛ مانند تَحرّجَ (از تنگنا درآمد). أثيم، أثّام و أثيمه كسي است كه زياد به گناه مي‌افتد 2. «أثام» به معناي عذاب و عقوبت گناه است: ﴿ومَن يَفعَل ذلِكَ يَلقَ اَثاما) 3 تأثيم به معناي گناهكار دانستن است؛ مانند تكذيب كه به معناي دروغگو دانستن است 4.
إثم در برابر بِرّ است: ﴿وتَعاونوا عَلَي البِرِّ والتَّقوي ولاتَعاونوا عَلَي الاِثمِ والعُدون) 5 در روايتي نبوي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه از غرر روايات اُسره عصمت(عليهم‌السلام) است و در تبيين آن بايد از فطرت، الهام فجور و تقوا و خود آگاهي روح طاهر و اعطاي فرقان الهي در ظلّ تقوا: ﴿... يَجعَل لَكُم فُرقانًا) 6 استمداد كرد، راجع به تشخيص برّ و إثم چنين آمده است: «البرّ ما اطمأنّت إليه النفس و اطمأنّ إليه القلب و الإثم ما حاك في النفس و تردّد في الصدر» 7
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مفردات، ص63، «ا ث م».
^ 2 - ـ ترتيب كتاب العين، ج1، ص67، «اث م».
^ 3 - ـ سوره فرقان، آيه 68.
^ 4 - ـ المصباح، ص4، «اثم».
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 2. فرق بين اثم و عدوان را در تفسير تسنيم، ج5، ص411 ملاحظه كنيد.
^ 6 - ـ سوره انفال، آيه 29.
^ 7 - ـ مفردات، ص64، «إ ث م»؛ ر.ك: سنن الدارمي، ج2، ص114، ح2533؛ بحار الاَنوار، ج18، ص118.

239

تبديل وصيّت
وصيت كننده تا زنده است مجاز است هرگونه تغيير و تبديلي را در وصيّتِ خود انجام دهد؛ ولي پس از مرگ وي هرگونه تبديل و تغيير حرام است، همان‌گونه كه تغيير هرگونه وصيّت، حتي وصيّت عهدي، حرام است؛ يعني اگر كسي وصيّت كرد كه مرا در فلان قبرستان يا با فلان كفن دفن كنيد، اين نوع وصيتها گرچه مستحب باشد، عمل به آن واجب و تغييرش حرام است؛ مانند وقف كه اصل آن مستحب ولي عمل به آن واجب و تغييرش حرام است يا مانند سلام‏كردن كه اصل آن مستحب و جواب آن واجب است؛ همچنين مانند عقود تجاري كه بالاصاله واجب نيستند؛ ليكن پس از عقد قرارداد تجاري وفاي به آنها واجب است: ﴿اَوفوا بِالعُقود) 1 تبديل، اعم از ترك محض، ترك نسبي و تغيير موضعي است، چنان كه كتمان شهادت و منع از وصول مال به موصي له مصداق آن خواهد بود، بنابراين عنوانِ «تبديل» مي‌تواند شامل ولي، وصي، شاهد، وارث، حاكم و... شود.
قراردادن عنوان ظاهر موضع ضمير در فعل ﴿يُبَدِّلونَه﴾ با اينكه ذكر ضمير به تنهايي كفايت مي‌كرد براي اشعار به علّت عصيان است، زيرا سبب اثم و گناه همانا تبديل ايصاي متوفاست.
آوردن اين فعل به صيغه جمع براي رعايت معناي واژه ﴿مَنْ﴾ است و نكته رعايت آن چنان كه گذشت اين است كه هرگونه تبديلي، اعم از كار وصي، ولي، شاهد، وارث، حاكم و... همگي مشمول آن شود.
طبق احتمالي ظريف و به ظاهر بعيد، جمله ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَه﴾
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 1.

240

مي‌تواند به خود وصيّت كننده ناظر باشد؛ به اين بيان كه حكم اوّلي اين است كه هنگام ظهور نشانه‌هاي مرگ، انسان بايد براي والدين و خويشان خود وصيّت كند واگر اين حكم الهي براي او ثابت شد ولي وصيّت نكرد يا وصيّت به غيرمعروف كرد و حكم خدا را تغيير داد، گناه تغيير و تبديل بر عهده اوست 1.
چنانچه آيه ناظر به تبديل بعد از وصيّت باشد، نه تبديل در خود وصيّت، ممكن است چنين برداشتي از آيه آسان به نظر نرسد؛ ليكن در تأييد احتمال مزبور مي‌توان چنين گفت كه عنوان وصيّت كه بر مكلّفان مكتوب است همان است كه به معروف باشد. اگر كسي به غير معروف وصيت كرد چنين وصيّت‏كننده‌اي ايصاي مأمورٌ به را تبديل كرده است. آنچه اين احتمال را تقويت مي‌كند اين است كه ضمير ﴿بَدَّلَه﴾ اگر به وصيت مذكور و معهود بازگردد، مقصود همان وصيت الهي است كه بر مردم مكتوب و فرض شده است، ازاين‏رو برخي كه معناي معهود و مشهور را از آيه مورد بحث استظهار كرده‌اند چنين پنداشته‌اند كه مرجع ضميرْ محذوف است؛ نه مذكور 2 ، زيرا وصيت مذكور حكم خداست و وصيت مورد تبديل همان است كه وصيت‏كننده انجام‏داده و نامي از آن در آيه مطرح نشده، پس مرجع ضميرْ محذوف است. اين پندار، ناصواب است. همان‌گونه كه اشاره شد ضمير ﴿بَدَّلُه﴾ و ﴿سَمِعَه﴾ به وصيّت به معروف يا ايصا بازمي‌گردد و رجوع ضمير مذكّر به وصيت منعي ندارد، زيرا طبق يكي از وجوه متعددي كه براي تصحيح
^ 1 - ـ تفسير بيان السعاده، ج1، ص169.
^ 2 - ـ جامع البيان، مج2، ج2، ص161.

241

ادبي اين رجوعْ ياد شده، در جايي كه مرجع ضمير مصدر باشد، تذكير و تأنيث ضمير، هر دو جايز است 1.
 
 
حدّ الهي
منظور از سمع در اينجا: ﴿سَمِعَه﴾ آگاهي است هرچند در مجلس ايصا حضور نداشته و با مطالعه متن وصيتنامه يا با شهادت گواهان يا شياع مفيدِ علمْ اطلاع حاصل شده باشد. پس از آنكه وصيّت براي شخصْ ثابت و حجّت بر او تمام شد، گناه تغيير وصيّت تنها متوجه تغيير دهنده است 2 ؛ امّا آنها كه نمي‌دانستند و مال وصيت شده به دستشان رسيد، معصيتي ندارند، هرچند احكام وضعي مستفاد از قاعده «علي اليد ما أخذت حتي تؤدّي» 3 و «من أتلف مال الغير فهو له ضامن» 4 درباره آنان محفوظ است. غرض آنكه در باب وصيت، ﴿فَمَن بَدَّلَه... ﴾ حدّ وصيت را مشخص مي‌كند كه كسي حقّ تعدّي و تخلّف از آن را ندارد، همان‌طور كه در باب ارث و دَيْن درباره حدود الهي آن چنين فرمود: ﴿تِلكَ حُدودُ اللّهِ... ٭ ومَن يَعصِ اللّهَ ورَسولَهُ ويَتَعَدَّ حُدودَه) 5
ضمير ﴿اِثمُهُ﴾ به تبديل بازمي‌گردد كه از جمله ﴿فَمَن بَدَّلَه﴾ فهميده مي‌شود؛ نظير ضمير «هو» در ﴿اعدِلوا هُوَ اَقرَبُ لِلتَّقوي) 6 كه به عدل
^ 1 - ـ ر.ك: آلاء الرحمن، ج1، ص 295294؛ جامع البيان، مج2، ج2، ص161 و162.
^ 2 - ـ به اصطلاح، تعليق حكم بر وصفْ مشعر به عليّت است.
^ 3 - ـ ر.ك: العناوين، ج2، ص416، عنوان 57.
^ 4 - ـ همان، ص434، عنوان 58.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيات 1413.
^ 6 - ـ سوره مائده، آيه 8.

242

بازمي‌گردد 1.
دو صفت ﴿سَميعٌ عَليم﴾ در ذيل آيه، نسبت به وصيت كننده به معروف وعده است و براي وصيت كننده به منكر و نيز تبديل كننده وصيّت، وعيد است؛ يعني خداي سبحان هم كار و سخن وصيّت كننده را مي‌شنود وهم از قول و فعل تغيير و تبديل كننده آگاه است.
 
 
عدم برائت ذمّه ميت با صرف وصيت
برخي مفسران از حصر گناه براي تبديل كننده: ﴿فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَه﴾ چنين استظهار كرده‌اند كه با وصيّتْ ذمّه ميت بري شده و او (ميّت) هيچ گناهي نخواهد داشت 2 و فخر رازي پندار گنهكاري ميّت را كه وصيّت كرده به برخي جهال نسبت داده است 3.
مؤيّد اين برداشت كه ذمه وصيت كننده با ايصا تبرئه مي‌شود هرچند به وصيت عمل نشود ظاهراً نامه‌اي از امام نهم(عليه‌السلام) براي دو فرزند خود، جعفر و موسي است كه در بخشي از آن كه مربوط به وصيّت است چنين مي‌فرمايد: مواظب باشيد مبادا وصيّت پدر و مادر را تغيير دهيد! آنها با وصيّت كردن از عهده خارج شده‌اند و عمل به آن بر عهده شماست: «... واحذرا أن لاتكونا بدّلتما وصيّتهما ولاغيّرتماها عن حالها لأنّهما قد خرجا من ذلك رضي الله عنهما وصار ذلك في رقابكما وقد قال الله تبارك و تعالي في كتابه في الوصيّة:
^ 1 - ـ الميزان، ج1، ص439؛ فقه القرآن راوندي، ج2، ص 302.
^ 2 - ـ التبيان، ج2، ص110 و111؛ مجمع البيان، ج1 2، ص484؛ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص251.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص69.ا

243

﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَهُ اِنَّ اللّهَ سَميعٌ عَليم) 1 ليكن بايد توجّه داشت كه اين روايت به مسئله پرداخت دَيْن حالّ و اداي حقوق ربطي ندارد. از آيه‌اي نيز كه امام به آن استشهاد فرمودند بر نمي‌آيد كه اگر كسي حقوق واجب خود را عمداً ادا نكرده مي‌تواند با نوشتن وصيّت‌نامه، ذمه خود را تبرئه كند!
منشأ استنباط شيخ طوسي و امين الاسلام(رحمهما الله) و ديگران چنان كه اشاره شد، حصري است كه از ﴿فَاِنَّما اِثمُهُ... ﴾ فهميده مي‌شود، در حالي كه اوّلاً آيه مفهوم ندارد. ثانياً محور بحث، وصيتهاي استحبابي است، يعني وصيت براي والدين واقربين، و بر فرض كه مطلق وصيّت را شامل شود، از آيه بيش از اين برداشت نمي‌شود كه گناه تبديل، برعهده تبديل كننده است. محور روايت مزبور نيز تنها وصيّت تمليكي است كه اگر كسي مثلاً براي والدين واقربين خود وصيت تمليكي كرد، به آيه عمل كرده است و اگر وصي تخلّف كند، اوست كه خود را گرفتار گناه تغيير و تبديل كرده است.
به بيان ديگر، وصيتهاي تمليكي، مانند وصيت به اختصاص بخشي از اموال خود به مؤسسه‌اي خيريه، شخصيتي حقيقي يا حقوقي واجب نيست. وصيت تنها بر كسي واجب است كه حق الله يا حقّ‌الناس بر عهده او باشد كه مي‌بايست شخصاً ادا مي‌كرد؛ ولي حال مرگ او فرا رسيده است. او با وصيّت‏كردن تنها تكليفِ وجوب وصيّت را انجام داده است؛ نه اينكه ذمه خود را تبرئه كرده باشد، زيرا وصيت همان‌طور كه قبلاً بيان شد واجبِ مقدمي و طريقي است براي اداي حقّ طلبكار؛ نه واجبِ نفسي مستقل، از همين‏رو اگر كسي فرزند يا فرزندان صالحي دارد كه از دَيْن وي باخبرند و او نيز مي‌داند كه آن
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص14.

244

 
را مي‌پردازند، وصيت بر او واجب نيست. شاهد ديگر بر واجب نفسي نبودن وصيت اين است كه اگر بدهكاري وصيت نكرد، در قيامت او را دو بار عقاب نمي‌كنند كه چرا حقّ مردم را ندادي و چرا وصيّت نكردي، بلكه تنها مي‌پرسند چرا دَيْن خود را ادا نكردي؟! همان‌گونه كه تارك نماز را دوبار كيفر نمي‌دهند كه چرا وضو نگرفتي و چرا نماز نگزاردي.
وصيّت به منزله ضمان نيست و وصي نيز ضامن نيست تا شخص بدهكار باوصيّت كردن ذمه خود را تبرئه كند و ذمه وصي مشغول باشد. آري اگر وصي گفت: «عليّ دَيْنك»، اين تضمين است و ذمه وصي را هم مشغول مي‌كند.
بدهكار بايد دَيْنِ خود را يا شخصاً بپردازد يا وكيل بگيرد يا وصيّت كند و عمل به وصيّت نيز براي وصي واجب است؛ مانند عمل به وقف براي متولي، جز اينكه وصيّت واجب نفسي نيست، بلكه واجب طريقي و مقدمي است براي اداي حقّ طلبكار، پس اگر به وصيّت او عمل نكردند، ذمّه‌اش همچنان مشغول است، زيرا وصيت نقل عهده نيست، بلكه صرف نايب گرفتن در اداي دين است، همان‌گونه كه در عاريه مضمونه، اگر عاريه گيرنده عين عاريه‌اي را به شخصي داد تا آن‏را به عاريه دهنده بدهد ولي واسطه خيانت كرد و آن‏را به عاريه دهنده نداد نمي‌توان ذمه عاريه گيرنده را تبرئه شده دانست.
آري، كبراي كلي ﴿ولاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخري) 1 كاملاً پذيرفته شده است و هيچ كس را با عمل ديگري كيفر نمي‌كنند؛ ولي در اينجا نيز كه وصي يا ديگران كوتاهي و خلاف كرده‌اند، نه متوفّا، اگر وصيّت‏كننده را بعد از مرگ عقاب مي‌كنند، به جهت گناه خود اوست؛ نه چون به وصيّت او عمل نكرده‌اند، بنابراين گفتار شيخ طوسي و امين‌الاسلام و توجيه آن توسط فاضل جواد(رحمهم‌الله) در
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 164.

245

آيات‌الاَحكام 1 كه با خلط وصيّت و ضمان صورت گرفته است، فقط در برخي از موارد با مباني و قواعد فقهي سازگار است 2 ، و آن اينكه اگر كسي به دَيْن مُؤجَّل كه هنوز وقت پرداخت آن نرسيد مديون بود، چون با مردن مديون دَيْن مُؤجّل حالّ مي‌شود و از ذمّه مَدين به عين به جا مانده تعلّق مي‌گيرد و پرداخت دين بر وصيّت و ارث مقدم است، اگر وصي يا وارث در پرداخت دَينِ ميّت تسامح و تساهل كردند معصيت كرده و معاقب خواهند بود؛ امّا ميت كه وصيت كرده هيچ گناهي ندارد، زيرا در زمان حيات خود مأمور به اداي دين نبود.
غرض آنكه عمده مطلب، تفصيل اقسام بدهكاريهاي ميّت از لحاظ لزوم پرداخت فوري يا مهلت در آن است تا معلوم شود در چه صورت ميّت هم مورد عتاب عدم پرداخت دين است؛ نه عقاب تبديل وصيت.
 
 
بحث روايي
 
1. غرامت و ضمان در تغيير وصيت
عن محمّد بن مارد، قال: سألت أبا عبدالله(عليه‌السلام) عن رجل أوصي إلي رجلٍ وأمره أن يعتق عنه نسمةً بستمائة مائة درهم من ثلثه، فانطلق الوصيّ فأعطي الستمائة درهم رجلاً يحجّ بها عنه؟ فقال أبوعبدالله(عليه‌السلام): «أري أن يغرم الوصي ستمائة درهمٍ من ماله ويجعلها فيما أوصي الميّت في نسمة» 3
عن علي بن زيد صاحب السابري، قال: أوصي إليّ رجل بتركته فأمرني أن أحجّ بها عنه فنظرت في ذلك فإذا هي شي‏ء يسير لايكفي للحجّ؛ فسألت
^ 1 - ـ مسالك الافهام، مج3 4، ج3، ص108 109؛ نيز ر.ك: آلاء الرحمن، ج1، ص295.
^ 2 - ـ ر.ك: فقه القرآن، ج2، ص 303.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج 19، ص 348.

246

أباحنيفة وفقهاء أهل الكوفة، فقالوا: تصدّق بها عنه إلي أن قال: فلقيت جعفر بن محمّد(عليهما‌السلام) في الحجر؛ فقلت له:... فقال: «ما صنعت؟» قلت: تصدّقت بها، قال: «ضمنت إلاّ أن لايكون يبلغ ما يحجّ به من مكّة فإن كان لايبلغ ما يحجّ به من مكّة فليس عليك ضمان، وإن كان يبلغ ما يحجّ به من مكّة فأنت ضامن» 1
عن أبي سعيد، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: سُئل عن رجلٍ أوصي بحجّة فجعلها وصيّه في نسمة؟ فقال: «يغرمها وصيّه و يجعلها في حجّة كما أوصي به؛ فإنّ الله تبارك وتعالي يقول: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَه) 2
اشاره: اگر كسي وصيت را تغيير داد گذشته از حرمت تكليفي از جهت حكم وضعي ضامن است و بايد غرامت آن را عهده‌دار شود، زيرا تصرف در مال موصي به بدون اذن مالك او بوده و چنين تصرّفي عدواني است و هر تصرّف عدواني ضمان‌آور است.
 
 
2. نهي از هرگونه تغيير
عن محمّد بن مسلم، قال: سألت أباعبدالله(عليه‌السلام) عن رجل أوصي بماله في‏سب‏يل الله؟ قال: «أعطه لمن أوصي له وإن كان يهوديّاً أو نصرانيّاً إنّ الله يقول: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَه) 3
عن الصادق(عليه‌السلام) قال: «لو أن رجلاً أوصي إليّ أن أضع في يهوديّ أو نصرانيّ لوضعت فيهم إنّ الله يقول: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَهُ فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص349.
^ 2 - ـ همان، ص350.
^ 3 - ـ همان، ص345.

247

الَّذينَ يُبَدِّلونَه) 1
عن الرّيّان بن شبيب قال: أوصت ماردة لقوم نصاري فرّاشين بوصيّة فقال أصحابنا: اقسم هذا في فقراء المؤمنين من أصحابك فسألت الرضا(عليه‌السلام) فقلت: إنّ أُختي أوصت بوصيّة لقوم نصاري وأردت أن أصرف ذلك إلي قوم من‌صحابنا مسلمين؟ فقال: «إمض الوصيّة علي ما أوصت به. قال الله تبارك و تعالي: ﴿فَاِنَّما اِثمُهُ عَلَي الَّذينَ يُبَدِّلونَه) 2
اشاره: وصيت درباره مسيحي تنگدست يا يهودي مستمندْ نافذ و عبادت است، زيرا آنان نيز در حكومت اسلامي نبايد نيازمند باشند. وظيفه دولت اسلامي بهبودِ وضعيت معيشتي همه‏فقراست، هرچند مسلمان نباشند، چنان كه اميرمؤمنان، حضرت علي(عليه‌السلام) با ديدن پيرمرد نصراني از كار افتاده‌اي كه گدايي مي‌كرد فرمود: تا تواني داشت او را به كار گرفتيد، حال كه از كار افتاده از كمك به وي دريغ مي‌داريد! از بيت‌المال دولت اسلامي او را تأمين كنيد: «استعملتموه حتّي إذا كبر و عجز منعتموه، أنفقوا عليه من بيت‌المال» 3
اهل بيت نبوّت(عليهم‌السلام) گاه گرسنگي را بر خويش هموار مي‌كردند و افطاري خود را به اسير كافري مي‌دادند كه به اسارت سربازان اسلام درآمده بود 4 : ﴿ويُطعِمونَ الطَّعامَ عَلي حُبِّهِ مِسكينًا ويَتيمًا واَسيرا) 5
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج19، ص345.
^ 2 - ـ الكافي، ج7، ص16.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج15، ص66.
^ 4 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج9 10،ص 611 612؛ تفسير نورالثقلين، ج5، ص477469.
^ 5 - ـ سوره انسان، آيه 8.

248

 
فَمَنْ خَافَ مِن مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (182)
 
 
گزيده تفسير
چنانچه وصيّت موصي، به منكر گرايش داشته و از حق و معروف بركنار و منحرف يا با گناه آميخته و منشأ ترس از رخدادي تلخ در آينده باشد، تغيير مصلحانه آن براي اصلاحِ بين بازماندگان متوفّا رواست و بر تغيير دهنده چنان وصيت جائرانه فتنه‌انگيز و زيانبار گناهي نيست، بلكه اصلاح آن واجب كفايي است و غفران و رحمت الهي براي آن تغييردهنده است، چنان كه اگر وصيت‏كننده‌اي توفيق تغيير در متن وصيتنامه بعدي بهره او شد مشمول غفران و رحمت مزبور است.
 
 
تفسير
 
مفردات
خاف: خوف در برابر امن، حالتي نفساني است كه انسان با ديدن علايمي ظني يا حتمي منتظر پيش‌آمد رخدادي ناگوار باشد؛ همچنان كه در رجا و طمع انسان براساسِ چنان علايمي توقعِ امر خوشايندي را دارد 1.
^ 1 - ـ مفردات، ص303، «خ و ف».

249

جنفاً: جنف به معناي انحراف از صراط مستقيم و تمايل به گمراهي است 1. در برابر آن حنف است كه به معناي انصراف از ضلالت و تمايل به استقامت و درستي است 2. خليل فراهيدي مي‌گويد:
جنف به معناي انحراف در كلام و در همه امور است. اين واژه به معناي حيف (انحراف ظالمانه) است، با اين تفاوت كه حيف خاص است و براي انحراف در داوري و خصوص گرايش يك‌سويه حاكم به‌كار مي‌رود؛ ولي جنف عام است و براي هر نوع انحراف و گرايش به باطل به‌كار مي‌رود؛ مانند ﴿فَمَنْ خَافَ مِن مُوصٍ جَنَفا﴾ و ﴿غَيرَ مُتَجانِفٍ لاِثم) 3
 
 
تناسب آيات
آيه گذشته تبديل هرگونه وصيتي را مجاز دانست. اكنون اين آيه گويا مواردي را از آن عموم استثنا مي‌كند و آن اينكه اگر وصيّت به منكر بود يا به آن گرايش داشت، در تغيير آن به معروف گناهي نيست، بلكه بر هر كس كه قادر باشد اصلاح آن واجب كفايي است.
٭ ٭ ٭
 
 
جواز تغيير و اصلاح برخي وصايا
گاهي ممكن است كسي عمري را به فلاح و صلاح گذرانده باشد؛ ليكن در
^ 1 - ـ مفردات، ص 207، «ج ن ف».
^ 2 - ـ همان، ص260، «ح ن ف».
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 3؛ ترتيب كتاب العين، ج1، ص323، «ج ن ف».

250

 
پايان عمر به وصيت فتنه‌انگيز و فسادگر اقدام كند و دوزخي گردد، چنان كه رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) درباره كسي كه همه بنده‌هاي خود را آزاد كرد و چيزي براي وارثان خود نگذاشت فرمود: همت گماردم كه خود را راضي كنم تا بر چنين مرده‌اي (كه وصيت ناروا كرد) نماز نگزارم: «لقد هَمَمْتُ ألاّ اُصلّي عليه» 1
چنانچه بيم آن رود كه وصيّت موصي چنين با گناه و انحراف از حقّ آميخته باشد، مانند آنكه بعضي از وارثان را از ارث محروم كرده يا زايد بر ثلث وصيت كرده يا براي اضرار به ورثه به دروغ اقرار به بدهي كرده باشد، تغيير وصيّت براي اصلاح بين بازماندگان متوفّا منعي ندارد و گناهي بر تغيير دهنده نيست.
آيه قبل تبديل هرگونه وصيّتي را غيرمجاز دانست. آيه مورد بحث گويا مواردي را از آن عموم استثنا مي‌كند و آن اينكه اگر مُوصي به منكَر وصيت كرد يا به آن سمت گرايش داشت، چنانچه وصي، وارث، شاهد، ناظر يا شخصي ديگر وصيت منكَر را تغيير داده و آن را معروف كند، گناهي بر او (تغيير دهنده) نيست، بلكه در صورت پيدايش چنين وصيّت جائرانه‌اي كه زمينه فتنه و فساد را به همراه دارد اصلاح آن به نحو واجب كفايي بر هر كسي كه قادر باشد لازم است. البته مسئوليتِ ولي، وصي، حاكم و مانند آن بيش از شاهد، ناظر و نظير آن است، همان‌گونه كه كيفيّت تغيير مصلحانه آنان يكسان نيست.
توضيح اينكه رخداد آينده براي قاطع يا مطمئن به آن سه حالت دارد: يكي آنكه بي‌اثر باشد، زيرا شخص قاطع يا مطمئن نسبت به آن حادثه، بيگانه است. ديگري آنكه نشاطاآور و اميدبخش باشد، زيرا شخص مزبور نسبت به آن بهره مي‌برد. سوم آنكه هراس‌آور باشد، چون شخص ياد شده نسبت به آن
^ 1 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص253.

251

متضرر مي‌شود، بنابراين مقصود از خوف حالت نفساني است كه از يقين يا طمأنينه خاص به وقوع حادثه‌اي پديد مي‌آيد و اين ترس چنان كه اشاره شد هماره از مستقبل است؛ نه از ماضي. حال با توجه به اينكه عنوان خوف ناظر به آينده است و ايصاي وصيت كننده مطلب گذشته است ممكن است سؤال شود چگونه ايصاي گذشته منشأ خوف مي‌شود كه منشأ آن همواره چيزي است كه در آينده مطرح است؟
مصحّح اين تعبير آن است كه هرچند ايصاي موصي مطلب گذشته است؛ ليكن عمل به آن و قلمرو نفوذ آن چيزي است كه در آينده ظهور مي‌كند و چون آينده مولود چنين گذشته‌اي است و هرگونه رخداد تلخي كه در آينده ظهور كند ريشه در گذشته دارد، از اين‏رو گذشته، يعني ايصاي موصي را منشأ هراس از آينده قرار داد.
به هر تقدير، صلاح جامعه و نجات آن از فتنه و فسادْ مطلوب همگان است، از اين‏رو در جامعه اسلامي هر كسي كه توان سدّ فساد و توليد صلاح را دارد مي‌تواند به چنين تغيير و تبديلي مبادرت كند و هيچ گناهي بر او در تغيير مسير وصيت زيانبار نيست.
 
 
راز ترخيص تغيير
جواز تغيير وصيّت و اصلاح وصيتنامه كه زمينه اصلاح بين بازماندگانِ مُتَوفّا اعم از وارث و غير وارث است اختصاصي به صورت تعمّد موصي ندارد، زيرا وصيّت جائرانه منشأ فتنه است؛ خواه وصيّت كننده روي علم و عمد چنين جوري را مرتكب شده باشد و خواه روي عاطفه غير معقول يا گرايش و گريز

252

احساسي چنين كاري كرده باشد. البته صرف ترجيح برخي از بستگان بر ديگري در كيفيت توزيع ثلث (نه در تسهيم سهام ارث) نه اثم است و نه جَنَف، ازاين‏رو مجوّز تغيير وصيت نخواهد بود. به تعبير شيخ طوسي اگر براي بسته نزديك يك ثلث از ثلث و براي شخص دور دو ثلث از آن‏را در نظر گرفت چنين نابرابري يا ترجيح غير مترقّبي موجب جواز تغيير نيست 1 ، زيرا چنين كاري گناه نيست.
اهتمام اسلام به صلاح جامعه موجب ترخيص چنين تغييري است و حتي در صورت گرايش و جهت‌گيري وصيّت به‏خلافِ حق بدون ابتلا به متن گناه، تغيير آن‏را تجويز كرده است.
اين تغيير نه اختصاصي به بعد از مرگ دارد و نه مختص به بازماندگان موصي است، زيرا صبغه اصلاح و جلوگيري از فتنه و فساد دارد و داراي مصلحت مطلق است.
 
 
زمان تغيير و شخص تغيير دهنده
بعضي گفته‌اند: مقصود از آيه آن است كه چنانچه وصيّت‏كننده به سبب جهل به مسئله يا ناسازگاري با بعضي از ورثه، بر امري خلاف وصيّت كرد، اگر هنگام تنظيم وصيّت، شخصي او را هدايت كند و بين او و وارثان، صلح و صفا برقرار سازد تا طبقِ دستور قرآن وصيّت كند، گناهي نكرده است 2.
اين برداشت، لطيف است؛ ليكن با سباق آيه و سياق آياتِ سه‌گانه
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص112.
^ 2 - ـ همان.

253

سازگار نيست، زيرا اين سه آيه سه حكم مرتبط را بيان مي‌كند:
1. انسان بايد هنگام مرگ وصيت كند.
2. اگر وصيّت كرد به وظيفه خود عمل كرده و كسي حق تبديل آن‏را ندارد و گناه تغيير فقط بر عهده تبديل كننده است.
3. هر تغييري معصيت نيست، بلكه تغيير از حقّ به باطل معصيت است؛ نه از باطل به حقّ.
همان طور كه گفته شد، عنصر محوري اين آيات به جريان و نحوه عمل پس از مرگ موصي مربوط است و راز اينكه قرآن حكيم خودِ موصي را منشأ خوف جَنَف و اثم قرار داده اين است كه منشأ فسادْ وصيت جائرانه اوست.
 
 
راز نفي گناه به جاي اثبات اجر
سرّ اينكه خداوند درباره اصلاح‏كننده وصيّت فرمود: «گناهي بر او نيست» و از مأجور بودن وي سخن نگفت آن است كه غالباً ميانجي اصلاح، با پرس‏وجو موجب منقصت ذي‏حق مي‌شود و شايد تصور شود كه اين كار گناه است، ازاين‏رو نياز بود خداوند براي نفي چنين تصوري بفرمايد: آنگاه كه تغيير دهنده قصد اصلاح داشته باشد، گناهي بر او نيست 1.
نكته: غفور و رحيم بودن خداوند مي‌تواند فراگير بوده، هم راجع به وصيت‏كننده‌اي باشد كه توفيق اصلاح متن وصيتنامه بهره او مي‌شود و هم ناظر به وصي، وارث، شاهد، موصي له و... باشد. البته ظهور آن نسبت به تغييردهنده بيشتر است، چنان كه سياق و سباق آن راجع به ديگران است؛ نه خود موصي.
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص113.

254

 
بحث روايي
 
1. مورد جواز تغيير
عليّ بن إبراهيم، عن أبيه، عن رجاله، قال: قال: «إنّ الله عزّوجلّ أطلق للموصي إليه أن يغيّر الوصية إذا لم يكن بالمعروف وكان فيها حَيْف ويردّها إلي‌المعروف؛ لقوله عزّوجلّ: ﴿فَمَن خافَ مِن موصٍ جَنَفًا اَو اِثمًا فَاَصلَحَ بَينَهُم فَلاَاِثمَ عَلَيه) 1
عن يونس بن عبدالرّحمن رفعه إلي أبي‏عبدالله(عليه‌السلام) في قوله تعالي: ﴿فَمَن خافَ مِن موصٍ جَنَفًا اَو اِثمًا فَاَصلَحَ بَينَهُم فَلاَاِثمَ عَلَيه﴾ قال: «يعني إذا اعتدي في الوصية إذا زاد علي الثلث» 2
قال الصادق(عليه‌السلام): «إذا أوصي الرّجل بوصية، فلا يحلّ للوصي أن يغيّر وصيته يوصيها، بل يمضيها علي ما أوصي، إلاّ أن يوصي بغير ما أمر الله؛ فيعصي في الوصيّة ويظلم فالموصي إليه جائز له أن يردّه إلي الحقّ، مثل رجل يكون له ورثة فيجعل المال كلّه لبعض ورثته ويُحرم بعضاً فالوصيّ جايز له أن‏يردّه إلي الحقّ وهو قوله ﴿جَنَفًا اَو اِثمًا﴾ فالجنف الميل إلي بعض ورثته دون بعض والإثم أن يأمر بعمارة بيوت النيران واتّخاذ المسكر؛ فيحلّ للوصيّ أن‏لايعمل بشي‏ء من ذلك» 3
اشاره: أ. عمل به وصيّت واجب است و تغيير آن حرام، مگر خلاف دستور خدا باشد؛ مانند محروم كردن برخي از ورثه يا وصيّت به مصرف ثلث در تعمير
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص20 21.
^ 2 - ـ علل الشرايع، ج2، ص289.
^ 3 - ـ تفسير القمي، ج1، ص65.

255

آتشكده يا تهيّه شراب.
در روايت اخير، «جَنَف» به معناي ميل به بعضي از ورثه دانسته شده است كه از باب تطبيق بر بعضي مصاديق است، وگرنه به معناي ميل به انحراف است، چنان‌كه گذشت. اين روايت، مؤيد استظهاري است كه در تفسير آيه آمد.
ب. همان‌طور كه قرار دادن تمام مال براي بعضي از وارثان نموداري از جَنَف و اثم است، جواز تغيير وصيّت براي موصي اليه نيز نمونه‌اي از كساني است كه تغيير براي آنان رواست و اين‌گونه از تمثيلها و تطبيقها به لحاظ غالب است.
 
 
2. شبهه نسخ در آيه
عن محمّد بن سوقة قال: سألت أبا جعفر(عليه‌السلام) عن قول الله تبارك و تعالي: ﴿فَمَن بَدَّلَهُ بَعدَ ما سَمِعَه... ﴾ قال: «نسختها الآية التي بعدها قوله عزّوجلّ: ﴿فَمَن خافَ مِن موصٍ جَنَفًا اَو اِثمًا فَاَصلَحَ بَينَهُم فَلاَاِثمَ عَلَيه﴾ قال: «يعني الموصي إليه إن خاف جنفاً من الموصي فيما أوصي به إليه ممّا لايرضي الله به من خلاف الحقّ فلا إثم عليه أي علي الموصي إليه أن يبدّله إلي‌الحقّ وإلي ما يرضي الله به من سبيل الخير» 1
اشاره: نسخ در اين روايت، نسخ اصطلاحي نيست، بلكه مراد تفسير آيه به آيه است و مشابه آن در روايات، فراوان ديده مي‌شود 2. از اينجا مي‌توان
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص21.
^ 2 - ـ وسائل الشيعه، ج 19، ص352351؛ الميزان، ج1، ص441.

256

بحث گذشته درباره آيه ارث و آيه وصيت را كه گاهي در آن از منسوخ شدن آيه وصيت به وسيله آيه ارث سخن به ميان مي‌آمد بر همين منوال حمل كرد.
 
 
3. تبديل وصيّت منكر به معروف
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: «قضي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) في رجلٍ توفّي وأوصي بماله كلّه أو أكثره؛ فقال: الوصيّة تردّ إلي المعروف غير المنكر؛ فمن ظلم نفسه وأتي في وصيّته المنكر والحيف فإنّها تردّ إلي المعروف ويترك لأهل الميراث ميراثهم» 1
اشاره: تغيير وصيّتي كه آميخته با جور و گناه باشد منعي ندارد؛ ليكن وجوب يا استحباب آن بحثي جدا مي‌طلبد. مهم‌ترين مسئول تغيير ياد شده در زمان استقرار حكومت اسلامي ولي جامعه است. مطلب ياد شده گذشته از آنكه مورد عنايت نصّ خاص است مشمول ادله فراگير نهي از منكر خواهد بود.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج 19، ص 352.

257

 
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَي الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (183) «أَيَّاماً مَعْدُودَاتٍ فَمَن كَانَ مِنْكُم مَرِيضاً أَوْ عَلَي سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَعَلَي الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ وَأَن تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِن كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (184)
 
 
گزيده تفسير
روزه به ظاهر تكليفي شاق مي‌نمايد، ازاين‏رو خداوند سبحان حكم آن را با تعبيرهاي مختلف و از جمله با ذكر پيشينه و فايده آن آورده است، چنان كه وجوب آن را با جمله‌اي خبري و مصدّر به خطاب ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ بيان كرده كه نشان اهميت موضوع و براي تعظيم مخاطب و تعبيري عاطفه‌برانگيز و مسئوليت‌بخش و بدين معناست كه اگر مؤمن هستيد مقتضاي ايمانتان امتثالِ اين حكم است.

258

 
روزه بر امتهاي گذشته نيز واجب بوده است و مسلمانان در اصل اين تكليف، يعني وجوب روزه في‌الجمله، و نه در ويژگيها و كمّيت و كيفيت آن، چونان همه يا برخي امتهاي پيشين يا انبياي سلف هستند. اين بيان، يعني تشبيه و تنظير اصل كتابت روزه به كتابت آن، نه روزه‌ها به يكديگر، نيز براي تأكيد و ترغيب به روزه و تأنيس و تطييب نفس است.
هدف روزه تقواست. روزه به يقين سبب نيل به تقواي عبادي است و كاربرد كلمه «لعلّ» در اين باره راجع به مقام فعل، يعني بهره‌برداري سالكان و به لحاظ شروع كار و امكان به پايان نبردن آن است؛ نه راجع به علم خداوند يا به لحاظ تلازم روزه با تقوا و ايصال به آن.
بيمار و مسافر با شرايطي خاص از حكمِ عامِ وجوب روزه مستثنا هستند و در زماني ديگر، پس از رفع عذرشان قضاي روزه بر آنان واجب است. بيان آيه شريفه در اين باره عزيمت است، نه رخصت، بنابراين روزه گرفتن بيمار و مسافر (با قيودي خاص) مشروع نيست، بلكه حكم اوّلي آنها روزه ايام ديگر است و تعبير خيربودن صوم ربطي به روزه در حال مرض و سفر ندارد.
آنان نيز كه براي روزه داشتن بايد همه طاقت خويش را صرف كنند، مانند سالمندان و مبتلايان به بيماري عطش كه توان روزه گرفتن ندارند و روزه براي آنها توانفرسا و همراه با زحمت و مشقت است، مي‌توانند به جاي روزه فديه بپردازند، هرچند براي اينان روزه گرفتن از روي رضا و رغبت بهتر و برتر از پرداخت فديه است. از افراد مُطيق وجوبِ قضا نيز برداشته شده و كفاره و بدل مالي آن، دادن طعام به مسكين است كه بر آنان به نحو واجب تخييري واجب است.
روزه آثار و بركات فراواني دارد كه براي جامعه بشري علم به آنها در پرتو ايمان به وحي و استماع آيات آن و تحليل عميق علمي آنها ممكن است.

259

 
تفسير
 
مفردات
الصيام: «صوم» در اصل، خودداري از فعل است؛ خواه خوردن و آشاميدن يا سخن گفتن يا راه رفتن باشد و در شرع مقدس، آن است كه مكلّف همراه با نيّت از بامداد تا شامگاه از خوردن و آشاميدن و... بپرهيزد 1.
برخي صوم را به معناي رفعت ياد كرده‌اند، زيرا درجه روزه از رتبه عبادتهاي ديگر برتر است 2. بعضي معناي لغوي آن‏را ترك اكل و شرب به قصد قربت دانسته‌اند، زيرا قبل از اسلام صوم به همين معنا بود و اينكه فقيهان معناي مزبور را اصطلاح شرعي دانسته‌اند، نه معناي لغوي، مخالف گفته‌هاي لغوي است 3.
لازم است عنايت شود كه اگر در لغتِ ناب چنين باشد حتماً ميراث انبياي پيشين را كه در بين مردم صبغه عرفي يافته بود ضبط كرده‌اند.
اَيّاماً: «اياماً» را برخي نظير طبري منصوب به فعل مقدّر، يعني «تصوموا»، دانستند 4 و عدّه‌اي مانند زمخشري آن‏را منصوب به ﴿الصّيام﴾ دانستند 5. ابوحيان اندلسي در نقد نظر زمخشري آن را خطا پنداشته و فاصله بين ﴿الصّيام﴾ و ﴿اَيّاماً﴾ را مانع آن دانسته است 6.
^ 1 - ـ مفردات، ص 500، «ص و م».
^ 2 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص256.
^ 3 - ـ التحرير، ج2، ص154.
^ 4 - ـ جامع البيان، مج2، ج2، ص172.
^ 5 - ـ الكشاف، ج1، ص225.
^ 6 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص37.

260

مقصود از «ايام معدود» به نظر اكثر محققان، همان ماه رمضان است 1.
معدودات: «عدد» يكهاي تركيب يافته و «عدّ» ضميمه كردن اعداد به يكديگر است. واژه عدّ در مواردي مجازاً آورده مي‌شود؛ مانند اينكه براي بيان اندك بودن شي‏ء گفته مي‌شود: «شي‏ء معدود و محصور»، همچون وصف «أيام» به آن در آيه ﴿اَيّامًا مَعدودَةً) 2 در مقابل آنچه به علّت كثرتش شمارش پذير نيست 3.
امين الاسلام طبرسي مي‌گويد:
كاربرد «معدودات» براي شي‏ء قليل فراوان است و هر عددي، خواه قليل يا كثير، معدود است؛ ولي دلالت معدودات بر قلّت بيشتر است، چون هر قليلي با «الف» و «تا» جمع بسته مي‌شود 4.
سفر: سفر، كنار زدن پرده است 5 و انساني را كه از وطن خود كوچ مي‌كند مسافر مي‌گويند، چون روپوش و كاشانه‌اي را كه در آن پوشيده شده بود از چهره خويش كنار مي‌زند و خود را در زمين وسيع و خالي آشكار مي‌كند 6 ؛ به بيان ديگر، در سفر، انسانها از نهانخانه‌هاي خود آشكار مي‌شوند 7.
سُفره به معناي غذاي سَفَر است و پوست (يا پارچه و...) مخصوص را
^ 1 - ـ جامع البيان، مج2، ج2، ص174؛ تفسير البحر المحيط، ج2، ص36.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 80.
^ 3 - ـ مفردات، ص550 551، «ع د د».
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج21، ص531.
^ 5 - ـ المصباح، ص279، «س ف ر».
^ 6 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص32.
^ 7 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج3، ص82، «س ف ر».

261

سفره گويند، چون غذاي سفر در آن است 1.
منظور از ﴿عَلي سَفَر﴾ در آيه، كوچ كردن و در حال مسافرت بودن است (نه آنكه هنوز سفر نكرده يا از سفر بازگشته است) كه در اين حال، روزه در ايام ديگري بر انسان واجب مي‌گردد.
راز تفاوت تعبير درباره مرض و سفر: ﴿فَمَن كانَ مِنكُم مَريضًا اَو عَليسَفَر﴾ اين است كه مرض بر بيمار قاهر است، از اين‏رو نمي‌توان شخص را مسلّط بر مرض دانست و گفت «علي مَرَضٍ»؛ ليكن سفر مقهور شخص است و با تصميم او پديد مي‌آيد، از اين‏رو مي‌توان گفت «علي سفرٍ» 2
اُخر: جمع «أُخري» به معناي ديگر است؛ مانند كُبَر جمع كُبري به معناي بزرگ‌تر 3 : ﴿اِنَّها لاَحدَي‌الكُبَر) 4 اُخر به اعتبار موصوفش (ايام) به صورت مؤنث و جمع آمده است 5.
يطيقونه: طاقت آن مقدار از كار را گويند كه انسان با مشقت آن را انجام دهد و اين به طوقي مي‌ماند كه محيط بر شي‏ء است 6. «فلان أطاق الشي‏ء» يعني با مشقت و زحمت كار را انجام داد 7. مطيق كسي است كه براي انجام كاري همه توان خود را به كار مي‌گيرد و در برابر، موسِع كسي است كه توان بيش از آن كار را دارد.
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج3، ص83، «س ف ر».
^ 2 - ـ ر.ك: تفسير البحر المحيط، ج2، ص39.
^ 3 - ـ التحقيق، ج1، ص30 31، «ا خ ر».
^ 4 - ـ سوره مدثّر، آيه 35.
^ 5 - ـ المصباح، ص8، «أ خ ر».
^ 6 - ـ مفردات، ص532، «ط و ق».
^ 7 - ـ التفسير الوسيط، ج1، ص384.

262

 
تناسب آيات
اين بخش از آيات كه در آيه نخست (183) و پاياني آن (187) كلمه تقوا آمده است راهي نو از راههاي تقوا را شرح مي‌دهد؛ يعني روزه نيز از راههاي رسيدن به تقواست، همان گونه كه عبادت خداي متعالي راهي به آن و قصاص كه در آيات قبل مطرح شد، از عوامل آن است 1.
سه آيه‏نخست از اين بخش كه به دلالت سياقْ با هم نازل شده، مجموعاً غرضي واحد دارند كه همان وجوب روزه ماه مبارك رمضان است. توضيح اينكه، ﴿اَيّامًا مَعدودَات﴾ در آيه دوم، ظرف و به ﴿الصّيام﴾ در آيه نخست متعلق است و ﴿ شهر رمضان﴾ در آيه سوم، يا خبر مبتدايي محذوف، يعني «هو» است كه به ﴿اَيّامًا مَعدودَات﴾ باز مي‌گردد، يا مبتداي خبري محذوف است؛ به اين بيان: «شهر رمضان هو الذي كتب عليكم صيامه»، يا بدل از ﴿الصّيام﴾ در آيه نخست است. بنابر هر يك از اين فرضها، ﴿شَهرُ رَمَضان﴾ بيان و توضيحي براي ﴿اَيّامًا مَعدودَات﴾ است كه در آنها روزه واجب است و دو آيه نخست، مقدمه و زمينه‌ساز حكم و دستوري است كه در آيه سوم خواهد آمد، زيرا اين حكم، يعني وجوب روزه ماه مبارك رمضان، به طور طبيعي بر مخاطبان، سخت و سنگين است 2.
تحليل ديگر در باره تناسب و پيوستگي اين سه آيه با يكديگر آن است كه تكليف امّت اسلامي در ابتدا طبق همان احكام كتابهاي آسماني پيشين بود، پس همان‌گونه كه در ابتدا به استقبال قبله‌هل كتاب مأمور بودند و در نهايت به
^ 1 - ـ الاساس في التفسير، ج1، ص411.
^ 2 - ـ الميزان، ج2، ص4 5.

263

رويكرد به كعبه مأمور شدند، در روزه نيز ابتدائاً امر شدند كه روزهاي اندكي روزه بگيرند: ﴿اَيّامًا مَعدودَات﴾ و سرانجام به يك ماه تمام روزه‌داري مأمور شدند 1. طبق اين تحليل، امري را كه آيه‏قبل در باره ايام، مبهم گذارده و بر افراد توانمند واجب تخييري قرار داد، آيه‌خير (185) آن را معين و حتمي ساخت 2.
اين تحليل ناتمام است، زيرا روزه در اسلام، از صدر تا ساقه، غير از ماه مبارك رمضان نبوده است.
برخي مفسران، ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيام﴾ را جمله مستأنفه بيانيه دانسته و گفته‌اند: اين آيه، از آيه قبل جداست، زيرا در آن به غرضي ديگر منتقل مي‌شود 3. در آيات اين بخش از سوره بقره، برخي ديگر از احكام بيان مي‌شود و روشن است كه بين حكمي كه در آيه‌اي آمده با حكمي كه آيه پس از آن بيان مي‌كند به تناسبْ نياز نيست 4.
ابن عاشور، تناسب بين آيات مورد بحث با آيات قبل را چنين ترسيم كرده است:
پس از اباحه اكل در آيه 172، از آنجا كه طبع انسانْ استيثار و تخصيص مواهب و منابع به خويش است، خداي سبحان با امر به چشم‌پوشي از محرمات، واجب كردن زكات و امر به وصيت در باره مال، انسان را به زهد و گذشت از مال و صرف نظر از بهره‌منديهاي دنيايي رهنمون ساخت. در وصيت،
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص338.
^ 2 - ـ همان، ص342.
^ 3 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص153.
^ 4 - ـ تفسير المنار، ج2، ص143.

264

گذشتِ از مال براي كسي بود كه از آن منتفع مي‌شد و در اين آيه امر به امساك و گذشت از مال و دنيا، نه براي كسي كه به آن نيازمند است بلكه براي خدايي است كه آن را آفريده است. اين امر تنها براي تزكيه و تطهير نفس است تا مهيا و لايق دريافت حكمت شود.
افزون بر اين، مناسبت روزه با قصاص و وصيت آن است كه قصاص، قتل حسّي نفس و روزه قتل شهوت است كه سبب آميزش مي‌شود و آن نيز موجود شدن حسّي نفس را در پي دارد. قصاص، حيات پيكرها را تضمين مي‌كند و نتيجه روزه، حيات روحهاست. قصاص، اِحسان به آسيب ديده را يادآور مي‌شود و اِحسانْ دعوت كننده به پيراستگي از دنيا و آراستگي به اوصاف فرشتگان است. بدين مناسبت پس از آيه‏قصاص، آيه وصيت آمد كه پرهيزگاران را به پيراستگي از دنيا به گاهِ همراهي و پيوستن به فرشتگان امر مي‌كرد. اين آيه به مغفرت و رحمت ختم شد تا اشاره كند به روزه‌دار كه نزديك‌ترين فرد به مغفرت و رحمت است 1.
بعضي تناسب را چنين ترسيم كرده‌اند كه:
قصاص بسيار مشقت‌بار است و وصيت به مال كمتر از قصاص مشقت بار است و روزه از آن دو كمتر، بنابراين، سير نزولي از الاَشقّ فالاَشقّ فالشاقّ صورت پذيرفت 2.
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص336 337.
^ 2 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص35.

265

در اين باره مطلبي است كه در بخش اشارات خواهد آمد.
٭ ٭ ٭
 
 
اهمّيت روزه
روزه در شمار اركان و مباني اسلام است 1 ، ازاين‏رو خداي سبحان اصول كلي آن را مبسوطاً در قرآن بيان فرموده است.
اهميت ويژه روزه سبب شده تا حكم آن با تعبير عاطفه برانگيز و مسئوليت‏بخشِ ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ شروع شود؛ يعني مؤمن بايد به مقتضاي ايمانش اين حكم را امتثال كند. البته گاهي اين خطاب، براي عظمت بخشيدن به مؤمنان است، بنابراين، خطاب مزبور گاهي به سبب اهميت موضوع و گاه براي تعظيم مخاطب است.
تعبير غالبي و بيانِ رايج قرآن كريم درباره وجوب روزه و وجوب نماز يكسان است؛ يعني همان‌گونه كه درباره نماز فرمود: ﴿إِنَّ الصَّلوةَ كانَت عَلَي المُؤمِنينَ كِتبًا مَوقوتاً) 2 درباره روزه نيز فرمود: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيام﴾، كه به معناي فرض و تثبيت لزوم نماز و روزه است، پس همان‌طور كه نماز از مباني اسلام و ثبت و كتابت شده است روزه‌گرفتن نيز كه از اركان اسلام است تثبيت شده است. البته چون روزه تا حدودي مشقّت دارد، افزون بر مصدّر شدن حكم آن به خطاب ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ كه لذت شنيدنِ آن رنج و خستگي هر عبادتي را زايل مي‌كند: «لذّة ما في‌الندا أزال تعب العبادة والعناء» 3 در بيان
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص18.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 103.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج1 2، ص490.

266

تكليف به آن تعبيرهاي مختلف آمده است؛ همچون بيان فايده روزه: ﴿لَعَلَّكُم‏تَتَّقون﴾، اشتراك امّتهاي پيشين در اين حكم با امت اسلامي: ﴿كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن قَبلِكُم﴾ و خير بودن روزه: ﴿واَن تَصُومُوا خَيرٌ لَكُم﴾. در پايان و پس از بيان عدم اختصاص جعل روزه بر امت اسلامي و اشاره به عليت روزه براي تقوا، خداوند حكم قطعي و الزامي را با فعل امر صادر فرموده است كه ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه) 1
روزه به سبب مشقّت داشتن آن گاهي به عنوان كيفرِ تبهكار واجب مي‌شود؛ مثلاً قتلِ نفس افزون بر ديه، كفاره دارد و آن آزاد كردن يك بنده يا دوماه روزه گرفتن است 2.
 
 
اِخبار به داعي اِنشاء
ظاهرِ ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيام﴾ بيان حكم تشريعي در قالب جمله خبري به داعي انشاست؛ نه اِخبار محض، هرچند بنابر آن نيز از وجوب سابق حكايت دارد و مفيد وجوب روزه است؛ نظير آيات قصاص و وصيت كه جملگي در يك سياق آمده و مفاد آنها انشا و ظاهر همه آنها تشريع و وجوب است؛ ولي استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) حمل آيه روزه را بر اِخبار روا دانسته‌اند:
آيه اول روزه، زمينه را براي حكم انشايي كه در آيه ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه﴾ بيان مي‌شود آماده مي‌كند؛ ولي در آيه قصاص و وصيت به اين آماده‌سازي نياز نبود، زيرا در باب
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 185.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 92.

267

قصاص آمادگي براي پذيرشِ حكم وجود دارد و اولياي دم حكمِ مزبور را به آساني مي‌پذيرند و در وصيت نيز حسِّ شفقت و مهرباني افراد را به ترحم بر پدر و مادر و خويشانِ نزديك فرامي‌خواند، از اين‏رو اين دو حكم به مقدمه‌چيني نياز ندارد؛ ولي روزه تكليف شاقي است و موجب محروميت نفس از تمايلات مي‌گردد، از اين‏رو به منظور آماده‌سازي قبلاً چنين گزارش داده شد: «روزه بر شما نوشته شده، همچنان كه بر پيشينيان نوشته شده است. روزه زمينه تقوا را فراهم مي‌كند. بيش از چند روز نيست. مسافر و مريض پس از رفعِ عذر روزه بگيرند و مطيق فديه بپردازد»، آنگاه اين حكم انشايي را بيان فرمود كه ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه) 1 2 .
بيان استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) درباره متفاوت بودن روزه با قصاص در امور سياسي و مسئله وصيّت در مسائل مالي اسلامي، سخني حق است؛ ولي بايد توجه داشت كه اولاً هر حكم دشواري به مقدمه‌چيني نياز ندارد، همان‌طور كه در باره جهاد و دفاع بدون زمينه‌چيني آمده است: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ وهُوَ كُرهٌ لَكُم) 3 و با اينكه مسئله قتال و جهاد از روزه گرفتن دشوارتر است تعبيراتي نظير ﴿كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن قَبلِكُم﴾، همچنين بيان رفع تكليف (بدون بدل يا با بدل) از شخص معذور، كه پذيرش حكمِ يادشده را آسان كند به كار نرفته است، هرچند در آياتِ ديگر مواردي استثنا شده است: ﴿لَيسَ عَلَي الاَعمي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 185.
^ 2 - ـ الميزان، ج 2، ص6.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 216.

268

حَرَجٌ ولاعَلَي الاَعرَجِ حَرَجٌ ولاعَلَي المَريضِ حَرَجٌ) 1
ممكن است گفته شود بازگشت جهاد به دفاع و دفاع امري معقول است و از اين‏رو به آساني پذيرفته مي‌شود، برخلاف روزه كه محروميت از لذايذ را به‏همراه دارد؛ ليكن لازم است عنايت شود كه جهاد و روزه هر دو با تحليل علمي معقول‌اند؛ ولي هيچ‏يك از لحاظ عمل مقبول نخواهند بود و اگر درباره قتال چنين وارد شده: ﴿وهُوَ كُرهٌ لَكُم) 2 درباره روزه نيز عملاً چنين است كه براي بسياري از مردم دشوار به نظر مي‌رسد.
ثانياً اگر حكمي به تمهيد مقدمه نيازمند باشد، امركننده مي‌تواند مقدمه تمهيدي را توأم با حكم انشايي بياورد، چنان‌كه در خصوصِ روزه ابتدا آن را بر همه واجب و سپس عده‌اي را استثنا كرده، آنگاه حكم كلي را چنين بيان فرموده است: ﴿فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمه) 3
 
 
روزه در ديگر اديان
روزه بر پيروان اديان ديگر نيز واجب بوده است: ﴿كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن‏قَبلِكُم﴾. درباره تاريخ كهن روزه، در برخي كتابهاي تفسير از حضرت علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) چنين نقل شده كه روزه از عهد آدم تاكنون بوده است 4.
تشبيه و تنظير در ﴿كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن قَبلِكُم﴾ في‌الجمله است؛ نه
^ 1 - ـ سوره فتح، آيه 17.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 216.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 185.
^ 4 - ـ الكشاف، ج1، ص225.
 
 

269

بالجمله؛ يعني همانندي در اصل تكليف است؛ نه در خصوصيات آن 1. مفاد آيه شريفه اين است: «روزه بر شما واجب است همان‌طور كه بر پيشينيان واجب بود»؛ امّا در اين باره كه آيا روزه بر همه امّتها بدون استثنا واجب و كمّ و كيف آن نيز در همه امتها يكسان بوده يا فقط بر انبيا(عليهم‌السلام) واجب بوده 2 ساكت است، زيرا تعبير ﴿الَّذينَ مِن قَبلِكُم﴾ در قرآن هرجا مطلق آمده، نوعاً به امّت حضرت موسي و عيسي(عليهما‌السلام) اشاره دارد، حتي در صورت عمومي بودن روزه نسبت به امتها، از اين آيه فهميده نمي‌شود كه روزه امتهاي گذشته با روزه امت اسلامي نيز تشابه كمّي و كيفي داشته و بر همگان يكسان واجب بوده است، بنابراين منافات ندارد كه روزه امتهاي پيشين با روزه امت اسلامي در بعضي احكام تفاوت داشته باشد 3.
امين الاسلام طبرسي بر آن است كه ايام معدود همان ماه مبارك رمضان است و دين حنيف حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) كه امام مردم شد همين بود و پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز كه حافظ همان ملّت پدر (حضرت خليل الرحمن) است جز ماه مبارك فريضه ديگري از لحاظ روزه نداشت 4.
جريان نسخ همان‌طور كه مكرراً بازگو شد نه با سباق و سياق آيات هماهنگ است و نه سند تاريخي و روايي معتبر آن‏را تأييد مي‌كند. صاحب
^ 1 - ـ درباره اختلاف‏نظر مفسّران در تشبيه، ر.ك: جامع البيان، ج2، ص170؛ التبيان، ج2، ص115.
^ 2 - ـ نظير نماز شب كه تنها بر حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) واجب بود و براي ديگران مستحب (سوره اسراء، آيه 79؛ ر.ك: مجمع البيان، ج5 6، ص670 671؛ الكشاف، ج2، ص687).
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج2، ص7.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج1 2، ص493.

270

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved