بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

وي: ﴿وهُوَ الَّذي يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ ويَعفوا عَنِ السَّيءاتِ) 1 معاني ديگر، همچون اندراس (كهنگي)، فراوان شدن، طولاني شدن و جز اينها كه براي عفو ذكر شده همه از آثار و لوازم معناي مزبور است 2 ، زيرا چيزي كه رها شد لوازم ياد شده را به همراه دارد.
مقصود از عفو در آيه مورد بحث اين است كه اولياي مقتول از حق قصاص خود با گرفتن ديه يا بدون آن گذشت كنند.
تذكّر: زمخشري پس از طرح اين سؤال كه عفو با حرف «عن» استعمال مي‌شود، نه با حرف «لام»، چرا در اين آيه با «لام» آمده، چنين پاسخ مي‌دهد: عفو نسبت به جاني يا جنايت با عن استعمال مي‌شود؛ ولي هنگام جمع بين هر دو، يعني جاني و جنايت، نسبت به جاني با حرف لام و نسبت به جنايت با حرف عن به كار مي‌رود. در اين آيه نيز نسبت به جاني با حرف لام به كار رفته و نيازي به ذكر جنايت نبود.
زمخشري اين سؤال را نيز طرح كرده كه چرا عفو را به معناي ترك قرار نداديد تا كلمه ﴿شَي‏ء﴾ مفعول به و نايب فاعل شود؟ و از آن چنين پاسخ داده است: عفو به معناي ترك ثابت نشده؛ ليكن اِعفاء به معناي ترك آمده و حديث «... أعفوا اللِحي» (لحيه‌ها را رها كنيد) از همين قبيل است، آنگاه اين سؤال را كه «عفا أثره» به معناي «محو كرد اثر او را» است و در آيه، عفو به معناي محو مناسب است، چنين پاسخ داده: ... عبارتي پيچيده در مكان خود است و عفو در باب جنايات عبارتي متداول و مشهور در كتاب و سنّت و استعمال
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 25.
^ 2 - ـ التحقيق، ج8، ص183، «ع ف ي».

151

مردمي است، پس نبايد از آن به عبارت پيچيده عدول كرد، آنگاه مي‌گويد:
بسياري از افراد كه به اين علم دست مي‌يابند جرئت مي‌كنند هرگاه استخراج مطلبي از كلام خدا براي آنها دشوار شد لغتي را اختراع كرده و چيزي را ادّعا كنند كه عرب آن را نمي‌شناسد، و هذه جرأةٌ يستعاذ بالله منها 1.
ابوحيان اندلسي بعد از ارائه شاهدي بر اينكه عفو به معناي محو آمده است حمل آيه را بر معناي محو بعيد ندانسته، آن‌گاه مهاجمانه نسبت به زمخشري تعبير حادّي دارد كه مضمون آن امين نبودن زمخشري در دين و موثّق‏نبودن وي در نقل شريعت... است. ابوحيان اندلسي همچنين اين نسبت زمخشري را به مالك و شافعي كه مرد را بر اثر قتل زن قصاص نمي‌كنند وهم و ناروا دانست، زيرا اينان، يعني مالك و شافعي، برآن‌اند كه مرد با قتل زن قصاص مي‌شود 2.
اين‌گونه از تعبيرها در هر رشته‌اي كه باشد مايه بي‌بركتي آن فنّ و بي‌فروغي آن دانش خواهد بود، زيرا نقد علمي و ادبي را مي‌توان كريمانه ارائه كرد.
أخيه: أخ، در اصل «أخو» بوده و به معناي كسي است كه در پدر و مادر يا در يكي از آنها يا در شيرخوردن با ديگري مشترك باشد 3. در آيه مورد بحث تعبير از اخ براي برانگيختن شفقت و مهرباني است.
واژه أخ و كلمات هم ريشه آن، به نحو استعاره براي شريك در قبيله، دين، شغل، دوستي و جز اينها به كار مي‌رود. قرآن كريم از گروههاي مختلفي
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص221 222.
^ 2 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص15 16.
^ 3 - ـ مفردات، ص68، «اخ».
 
 

152

به لحاظ شريك بودن در يكي از اين‌گونه امور به «اخوة» و «إخوان» تعبير كرده است: از كافران نسبت به يكديگر، براثر اشتراك در كفر: ﴿لاتَكونوا كَالَّذينَ كَفَروا وقالوا لاِخونِهِم) 1 از مؤمنان به علّت اشتراك در ايمان: ﴿اِنَّمَا المُؤمِنونَ اِخوَةٌ) 2 از اسراف كنندگان و شياطين به سبب اشتراك در تعدي از حق: ﴿اِنَّ المُبَذِّرينَ كانوا اِخونَ الشَّيطينِ) 3 همچنين از انبيا(عليهم‌السلام) به علت شفقت برادرانه‌اي كه به امّت خود داشته‌اند به «أخ» تعبير شده است: ﴿اِذ قالَ لَهُم اَخوهُم نوحٌ... اَخوهُم هودٌ... اَخوهُم صلِحٌ... اَخوهُم لوطٌ اَلا تَتَّقون) 4 برخي، علّت تعبير «اخ» در مورد انبيا(عليهم‌السلام) را اين دانسته‌اند كه انبيا و قومشان از يك فاميل و در نتيجه از يك پدر بوده‌اند 5 ؛ ليكن بايد توجه داشت كه اين عنوان درباره بعضي از انبيا(عليهم‌السلام) مانند لوط(عليه‌السلام) كه از قبيله مردم آن منطقه نبود صادق نيست.
اخ از اسماي ستّه است 6 كه اِعراب آنها به شرط اضافه شدن به غير ياي متكلّم، به حروف است؛ نه به حركت؛ يعني در حال رفع با واو (اخو)، در حال نصب با الف (اخا) و در حال جرّ با ياء (اخي) خوانده مي‌شوند.
جمع اخ «إخْوَه» و «إخْوان» است. درباره فرق بين اين دو گفته شده: اخوه براي مراحل ابتدايي اخوت و مودّت به كار مي‌رود: ﴿اِنَّمَا المُؤمِنونَ اِخوَةٌ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 156.
^ 2 - ـ سوره حجرات، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 27.
^ 4 - ـ سوره شعراء، آيات 106، 124، 142 و 161؛ مفردات، ص68، «أ خ و».
^ 5 - ـ التحقيق، ج1، ص36، «أ خ و».
^ 6 - ـ اسماي سته عبارت‌اند از أب، أخ، حَم، هَن، فَم و ذو (ر.ك: البهجة المرضية، ج1، ص26 28؛ النحو الوافي، ج1، ص99).

153

فَاَصلِحوا بَينَ اَخَوَيكُم) 1 و اخوان براي بيان مراحل كمال الفت و خلوص در مودت استعمال مي‌شود: ﴿فَاَصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اِخونًا) 2 همچنين برادران را اگر از يك پدر باشند، «اِخوة» و اگر از يك پدر نباشند «اِخوان» گويند 3. اخوان گاهي به معناي مطلق تناسب و عدم مخالفت به كار مي‌رود؛ مانند ﴿اِخواناً علي سُرُرٍ متقابلين) 4
أداء: اداء و تأديه، مصدر و از ريشه «أدي» به معناي ايصال حق و رساندن آن به صاحبش است: ﴿اِنَّ اللّهَ يَأمُرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَمنتِ اِلي اَهلِها) 5
تفاوت اداء با ايصال در اين است كه اداء پرداخت عين يا حقِ بر ذمّه است و تحويل آن به صاحبش لازم است؛ مانند اداي امانت: ﴿فَليُؤَدِّ الَّذِي اؤتُمِنَ اَمنَ‏تَهُ) 6 و ايصال به معناي مطلق رساندن شيي‏ء به ديگري است.
«اداء» از ريشه «ادي» ناقص يايي غير از اداء از ريشه «ادو» ناقص واوي است. اداي نخست به معناي ايصال حق و پرداخت آن و اداي دوم به معناي اعانت و تقويت است. برخي بين اين دو ريشه خلط كرده‌اند 7. اَدات (به فتح) به معناي ابزار، از «ادو» و جمع آن ادوات است 8.
اعتدي: اعتداء از ريشه «عدو» و «عداوت» به معناي تجاوز از حد خود
^ 1 - ـ سوره حجرات، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 103؛ التحقيق، ج1، ص36، «ا خ و».
^ 3 - ـ التبيان، ج2، ص101.
^ 4 - ـ سوره حجر، آيه 47.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 58.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 283.
^ 7 - ـ التحقيق، ج1، ص41، «ا د ي».
^ 8 - ـ مجمع البحرين، مج1، ج1، ص54، «ا د و».

154

و پايمال كردن حقوق ديگران است. عداوت در برابر صداقت و ولايت است. صديق و ولي پيوسته حافظ حقوق اصدقا و اولياي خود است و «عدو» همواره تجاوزگر از حق خود و ضايع‌كننده حقوق ديگران است: ﴿لاتَتَّخِذوا عَدُوّي وعَدُوَّكُم اَولِياءَ) 1 مقصود از ﴿اعتَدي﴾ در آيه مورد بحث، تجاوز از احكام و حدود الهي مقرّر در موضوع اين آيه است.
 
 
تناسب آيات
بخش پاياني سوره بقره كه آيه مورد بحث نخستين آيه از آن است به بيان احكام شرعي، همچون قصاص، انفاق، روزه، وصيت، حج، جهاد، نكاح، طلاق و مانند آن اختصاص يافته است. آيه قبل زمينه‌ساز بيان اين احكام بود. البته در اين بخش موضوعات ديگري نيز مطرح شده كه پيوند دهنده اين بخش با بخشهاي پيشين است 2.
سوره بقره با وصف پارسايان شروع شد. سپس مردم را به ورود در زمره اهل‏تقوا فرا خواند كه راه آن بندگي خداست: ﴿ياَيُّهَا النّاسُ اعبُدوا رَبَّكُمُ الَّذي خَلَقَكُم والَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم تَتَّقون) 3 آخرين برنامه و رهنمود در اين سياق مطالب آيه برّ بود. آيه مورد بحث، راهي را براي كمك و مساعدت به تقوا بيان مي‌كند. آن راه، قصاص است 4.
آيه گذشته با مدح صبر و صدق در ادعاي ايمان و وفاي به عهد پايان
^ 1 - ـ سوره ممتحنه، آيه 1؛ ر.ك: التحقيق، ج8، ص63، «ع د و».
^ 2 - ـ التفسير البنائي، ج1، ص94 95.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 21.
^ 4 - ـ الاَساس في التفسير، ج1، ص401.

155

يافت. با توجه به اينكه اولاً عدوان كه در آيه 173 مطرح شده گاهي ممكن است به قتل بينجامد، ثانياً از عهدهايي كه اهل كتاب آن را تغيير دادند اين بود كه خون يكديگر را نريزند: ﴿واِذ اَخَذنا ميثقَكُم لاتَسفِكونَ دِماءَكُم) 1 ثالثاً صبر بر حكم قصاص مهم‌ترين صبر، و تن دادن به بذل جان بزرگ‌ترين نشان صدق ايمان، و خود را به قصاص سپردن دشوارترين وفاي به عهد است، خداي سبحان در آيه مورد بحث مؤمنان را از آنچه در اين باره بر آنان واجب است آگاه ساخت 2.
٭ ٭ ٭
 
 
حرمت قتل نفس و كيفر آن
احكام كلامي، اخلاقي، اجتماعي و مانند آن، زمينه اجراي احكام فقهي است، زيرا كسي كه به مباني دين معتقد و به اخلاق اسلامي متخلق باشد به مناهي مخصوصاً قتل بي‌گناه اقدام نمي‌كند. راز اينكه از عقل نيز به عنوان نُهْيه 3 ، حِجر 4 و مانند آن ياد مي‌شود اين است كه ناهي از منكر و محجوركننده شخص از تباهي است. تأثير اين‌گونه از معارف در اجراي احكام الهي بيش از تأثير حدود و تعزيرات مشروع در اجراي آن است. از همين‏رو بيان احكام فقهي در قرآن‏كريم با ذكر احكام كلامي و مانند آن همراه است.
بيان حكم قصاص نيز بر همين شيوه استوار و هر يك از آيات وارد درباره
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 84.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج1، ص330.
^ 3 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج5، ص359، «ن ه ي».
^ 4 - ـ همان، ج2، ص138، «ح ج ر».

156

اين حكم، به نوع و مرحله‌اي از احكام ياد شده مربوط است، بر اين اساس، آيات وارد درباره قصاص و زمينه‌هاي آن را مي‌توان در طوايفي به ترتيب زير ذكر كرد:
1. آياتي كه بر اصل حرمت آدم‌كشي و قتل نفس محترم دلالت دارد؛ مانند: ﴿ولاتَقتُلوا النَّفسَ الَّتي حَرَّمَ اللّهُ اِلاّبِالحَقِّ) 1 كه نهي وارد در آن ظهور در حرمت دارد. حرمت آدم‌كشي در آيه شريفه ﴿وجَزؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثلُها) 2 نيز تحت عنوان كلي و مطلق «سيّئه» كه از بارزترين مصاديق آن همان «قتل نفس» است بازگو شده است، بنابراين كسي را كه خون و جان وي محترم است جز براساس حق، مانند اجراي حدّ الهي، نمي‌توان كشت.
2. آياتي كه گذشته از دلالت بر اصل حرام بودن قتل نفس، در تشديد آن مي‌گويد: كشتن يك انسان بي‌گناه كه نه كسي را كشته و نه در زمين فسادي كرده، مانند كشتن همه انسانهاي بي‌گناه است: ﴿مَن قَتَلَ نَفسًا بِغَيرِ نَفسٍ اَو فَسادٍ فِي الاَرضِ فَكَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعًا) 3 اين تشبيه يا در خصوص گناه است؛ به اين بيان كه گناه آن قاتل چنان است كه همه انسانها را كشته باشد، يا نظر به اخلال قاتل در نظم اجتماع دارد، كه در پي اين قتلْ ديگران به دشمني با او برمي‌خيزند، يا بدين لحاظ است كه ممكن است جامعه را دچار آشفتگي و ناامني و سدّشكني كند، به گونه‌اي كه كوچك‌ترين بهانه‌اي به ريختن خون بي‌گناه بينجامد.
بين دلالت آيه بر حكم فقهي مزبور با اين برداشت از آن نيز منافاتي نيست
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه151.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه40.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 32.

157

كه گمراه كردن و بيرون بردن يك انسان از دين و از بين بردن حيات معنوي او مانند آن است كه حيات ظاهري همه انسانها از بين برود، چنان‌كه هدايت كردن يك انسان به راه راست مانند آن است كه همه انسانها را به حيات ظاهري رسانَد: ﴿ومَن اَحياها فَكَاَنَّما اَحيَا النّاسَ جَميعًا) 1
نفس محترم چنان عزيز و قتل آن چنان با اهميت است كه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) با مشاهده كشته‌اي كه قاتل آن ناشناخته بود فرمود: اگر اهل آسمان و زمين در قتل يك نفر مسلمان شريك و به آن راضي شوند خداي سبحان همه آنان را به آتش دوزخ خواهد افكند: «والذي بعثني بالحق، لو أنّ أهل السماء والأرض شركوا في دم امري‏ء مسلم ورضوا به لأكبّهم الله علي مناخرهم في النار»؛ أو قال: «علي وجوههم» 2
اين تشديد براي آن است كه مبادا كسي دست به قتل بي‌گناهي بزند.
3. آياتي كه گذشته از دلالت بر حرمت انسان‌كشي، دلالت دارد كه كشتن عمدي مؤمن سبب خلود در آتش دوزخ است: ﴿ومَن يَقتُل مُؤمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خلِدًا فيها وغَضِبَ اللّهُ عَلَيهِ ولَعَنَهُ واَعَدَّ لَهُ عَذابًا عَظيما) 3 به دلالت تعليق حكم بر وصف كه مشعِر به عليت است كشتن مؤمن به خاطر ايمان وي، نه براي مال يا انگيزه‌هاي ديگر، به منزله ارتداد است و چنين قاتلي كافر است كه پنج جزا براي او ذكر شده است: اصل ورود در جهنّم، خلود در آن، استحقاق غضب الهي، استحقاق لعن الهي، و استحقاق عذاب عظيم. البته كسي نيز كه مؤمن را به انگيزه مال بكشد، نه به سبب ايمان او، مرتكب
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 32.
^ 2 - ـ وسائل الشيعه، ج29، ص17 18.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه93.

158

گناهي بزرگ شده، قصاص مي‌شود و اگر توبه نكند و كفاره ندهد به يقين اهل دوزخ است؛ ليكن مخلّد در آن نيست و «خلود» درباره او به معناي مكث طويل و مانند آن است.
تذكّر: اگر كسي قتل بي‌گناه را كه اسلام قطعاً آن را حرام كرده است و او علم جزمي به تحريم اسلام دارد به لحاظ اعتقاد مباح بداند و آگاه باشد كه چنين انكاري به انكار نبوت برمي‌گردد مرتد بوده و در صورت عدم توبه مخلد در دوزخ است، هرچند اقدام به قتل نكرده باشد.
4. آياتي كه افزون بر منع از اصل قتل، حكم هر يك از عمدي يا خطأي‏بودن قتل، كيفر قصاص و ديه و كفاره را نيز براي آن بيان مي‌كند، چنان‌كه در غير قتل نيز نظام اسلامي براي برقراري نظم عمومي، حدود و ديات و تعزيرات را در بخشهاي جداگانه تنظيم و مقرر كرده است.
طليعه طرح قصاص در قرآن‏كريم اين بيان است كه اگر كسي مظلومانه كشته شد خداي سبحان براي بازمانده و ولي او حق و سلطه‌اي بر قاتل قرار داده است: ﴿ولاتَقتُلُوا النَّفسَ الَّتي حَرَّمَ اللّهُ اِلاّبِالحَقِّ ومَن قُتِلَ مَظلومًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطنًا فَلا يُسرِف فِي القَتلِ اِنَّهُ كانَ مَنصوراً) 1 در جاهليت، افراد و قبايل مقتدرتر اگر از آنان كسي كشته مي‌شد چند برابر كيفر مي‌دادند و قصاص مي‌گرفتند. اسلام در قصاصِ قاتل اصل عدل و مساوات را برقرار كرد كه اگرچه ولي دم بر قاتل مسلط است ليكن نبايد در قصاص اسراف كند و بيش از حق خود انتقام بگيرد.
اشاره في الجمله به اصل حكم قصاص، در آيات ﴿وجَزؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ
^ 1 - ـ سوره اِسراء، آيه33.

159

مِثلُها فَمَن عَفا واَصلَحَ فَاَجرُهُ عَلَي اللّهِ اِنَّهُ لايُحِبُّ الظّلِمين ٭ ولَمَنِ انتَصَرَ بَعدَ ظُلمِهِ فَاُولئِكَ ما عَلَيهِم مِن سَبيل) 1 نيز آمده است. مظلوم مجاز است انتقام بگيرد و راهي براي اعتراض بر او نيست.
اين‌گونه آيات اجمالاً دلالت مي‌كند كه در برابر قتل، كيفري هست كه في‌الجمله با خود قتل مماثل است؛ ليكن نحوه آن سلطه و حدود و اوضاع آن و نيز اين كيفر مماثل را آيات ديگر بايد بيان و روشن كند (از نظر تفسيري؛ نه فقهي). آن آيات، همان است كه عهده‌دار بيان قصاص است.
در قتل خطايي و شبه عمد، حكم قصاص نيست و كيفر آن، تنها ديه (بر عاقله يا خود قاتل) و كفاره است: ﴿وما كانَ لِمُؤمِنٍ اَن يَقتُلَ مُؤمِنًا اِلاّخَطَءاً ومَن قَتَلَ مُؤمِنًا خَطَءاً فَتَحريرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ ودِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلي اَهلِهِ اِلاّاَن يَصَّدَّقوا فَاِن كَانَ مِن قَومٍ عَدُوٍّ لَكُم وهُوَ مُؤمِنٌ فَتَحريرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ واِن كانَ مِن قَومٍ بَينَكُم وبَينَهُم ميثقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلي اَهلِهِ وتَحريرُ رَقَبَةٍ مُؤمِنَةٍ فَمَن لَم يَجِد فَصيامُ شَهرَينِ مُتَتابِعَينِ تَوبَةً مِنَ اللّهِ وكانَ اللّهُ عَليمًا حَكيما) 2 اما در قتل عمد، حكم اصلي و اوّلي آن قصاص است و ديه معيني در آن نيست، بر همين اساس، اولياي دم بين قصاص و گرفتن ديه معين مخيّر نيستند و جز قصاص يا عفو يا تصالح، حقّي ندارند. آنها مي‌توانند قصاص يا عفو يا با توافق دو طرف مصالحه كنند. البته در تصالح به سبب عدم جعل ديه معين در قتل عمد، اولاً
^ 1 - ـ سوره شوري، آيات4140. اطلاق «سيئه» بر جزاي سيئه، با اينكه جزا، عدل و حسنه است، يا از باب مشاكله است كه يكي از محسنات بديعي است، يا از آن روست كه همين اِعمال عدل براي آن قاتل، دردناك و زشت و سوء است (الكشاف، ج4، ص229؛ الميزان، ج18، ص65).
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه92.

160

زمام امر به دست طرفين است؛ نه خصوص اولياي دم. ثانياً چون قتل عمد، ديه معين و مقرر شرعي ندارد و به رضاي طرفين واگذار شده است، آنان مي‌توانند بر كمتر يا بيشتر از مقدار ديه مقرر در قتل خطايي يا شبه عمد توافق كنند.
قتل عمد همچون قتل خطايي كفاره دارد، با اين فرق كه كفاره قتل عمد، جمع بين خصال معروف آن و كفاره قتل خطايي تخيير بين آن خصال است.
5. آيات پيشين، اصل تحريم قتل نفس و شدّت تحريم آن، همچنين حكم كلامي آن را كه اصل جهنّم و گاه خلود در آن است بيان كرد و في الجمله انتقام را نيز اجازه داد. نحوه انتقام قتل يا نقص عضو را آيات ديگر بيان مي‌كند؛ مانند: ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولئِكَ هُمُ الظّلِمون) 1 درباره قصاص نفس، تعبير به ﴿اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفس﴾، نه «ان النفوس بالنّفس»، براي نفي سنت جاهلي كشتن چند نفر در برابر يك نفر است.
تذكّر: در برخي تفاسير، وجوهي به عنوان سبب نزول آيه مورد بحث ذكر شده است كه بر فرض صحت آنها دليلي بر تقييد اطلاق يا تخصيص عموم آيه نخواهد بود. در يكي از آن نقلها چنين آمده است:
شخصي يكي از اشراف عرب را كشت. بستگان قاتل به پدر مقتول گفتند: شما چه اراده داري؟ گفت: يكي از سه مطلب: يا فرزند مرا زنده كنيد يا خانه مرا از ستاره آسمان پر كنيد، يا همه
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه45.

161

قوم خود را به من تسليم كنيد تا همه آنها را بكشم، آنگاه رأي خود را كه نگرفتن عوض است اعلام مي‌دارم 1.
 
 
كتابت و جعل تشريعي قصاص
كتابتهاي الهي دو قسم است: تكويني و تشريعي. آنچه در ام الكتاب، كتاب مبين، كتاب محو و اثبات، يا مكتوب بر نفس خدا (به معناي خاص خود) است: ﴿كَتَبَ رَبُّكُم عَلي نَفسِهِ الرَّحمَةَ) 2 كتابت تكويني است. كتابت تشريعي همان حكم شرعي خداي سبحان است كه به وسيله وحي و رسالت به جامعه ابلاغ مي‌شود. كتابت تشريعي گاهي به صورت ترخيص و اباحه و گاه به صورت وظيفه است. وظيفه نيز گاهي واجب، گاه مستحب و زماني به صورت حرام يا مكروه است.
تقرير احكام الزامي (واجب يا حرام) با استعمال «علي» و تقرير احكام ترخيصي با استعمال «لام»، تفكيك مسائل الزامي از مسائل ترخيصي را ممكن مي‌سازد، چنان‌كه كتابت در آيه شريفه ﴿اُحِلَّ لَكُم لَيلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ اِلينِسائِكُم هُنَّ لِباسٌ لَكُم واَنتُم لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللّهُ اَنَّكُم كُنتُم تَختانونَ اَنفُسَكُم فَتابَ عَلَيكُم وعَفا عَنكُم فَالئنَ بشِروهُنَّ وابتَغوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُم) 3 كتابت ترخيصي محض است و لسانِ ﴿وابتَغوا ما كَتَبَ اللّهُ لَكُم﴾ همچون ﴿فَابتَغوا عِندَ اللّهِ الرِّزقَ) 4 لسان ارشاد به جذب منافع و تشويق به طلب فرزند و نسل و مانند آن با عمل نكاح است، و كتابت وارد درباره نماز، روزه،
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص50.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه54.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه187.
^ 4 - ـ سوره عنكبوت، آيه17.

162

قصاص، قتال، جلاي يهوديان اطراف مدينه از وطن و وصيت: ﴿اِنّ‌الصَّلوةَكانَت عَلَي المُؤمِنينَ كِتبًا مَوقوتا) 1 ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ) 2 ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاص﴾، ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ) 3 ﴿ولَولا اَن كَتَبَ اللّهُ عَلَيهِمُ الجَلاءَ لَعَذَّبَهُم فِي الدُّنيا) 4 ﴿كُتِبَ عَلَيكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ... ) 5 به معناي جعل حكم شرعي است كه گاهي الزامي و جعل وجوب است؛ مانند پنج مورد نخست، و گاه همچون مورد اخير استحبابي است. البته در مورد اخير نيز «كتابت» مقتضي الزامي بودن آن است، ليكن مشهور بين اماميه استحبابي بودن آن حكم است 6 ، مگر كسي كه حق خدا يا حق مخلوق بر عهده اوست كه در اين صورت وصيت لازم است.
درباره تقرير احكام با «علي» و «لام» تذكر اين نكته سودمند است كه ذكر «علي» نشانه تحميل بر انسان و به اين معنا نيست كه آن حكم به زيان انسان است، چنان‌كه ذكر «لام» نشانه حصر جلب منفعت نبوده و بدين معنا نيست كه تنها اين مورد به سود انسان است. گواه مطلب، آيه مربوط به قتال است كه پس از ذكر كتابت الزامي آن: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ﴾ مي‌فرمايد: ﴿وهُوَ كُرهٌ لَكُم وعَسي اَن تَكرَهُوا شَيئاً وهُوَ خَيرٌ لَكُم) 7 از همين‏رو در تفسير آيه شريفه
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه103.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه183.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه216.
^ 4 - ـ سوره حشر، آيه 3.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه180.
^ 6 - ـ فقه القرآن راوندي، ج2، ص299؛ التبيان، ج2، ص107.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه216.

163

﴿لَن يُصيبَنا اِلاّما كَتَبَ اللّهُ لَنا) 1 بزرگان مي‌گويند: خداي سبحان همه احكام را، خواه عطا و خواه بلا، براي سود ما نوشت، با اينكه در هنگام وقوع زلزله، سيل و مانند آن انسان مصيبت‌زده، متضرر نيز مي‌شود؛ ليكن در هر حال حتي آنجا كه «علينا» است با «لام» تعبير شده و «لنا» است 2. آنچه را خداي سبحان براي ما نوشته است، اعم از احكام تكليفي و الزامي كه ظاهراً به زيان انسان است، و مسائل تكويني، مصائبي كه به انسان مي‌رسد به سود آدمي است، از اين‌رو فرمود: بگوييد: ﴿لَن يُصيبَنا اِلاّما كَتَبَ اللّهُ لَنا﴾، زيرا خداوند خير محض است و از او جز خير نيايد.
 
 
عزيمت و رخصت در قصاص
كتابت در ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاص﴾ الزامي است؛ ليكن نسبت به قاتل، عزيمت و نسبت به اولياي دم رخصت است. بر قاتل و جاني الزام شده كه خود را تسليم كرده و در اختيار اولياي دم قرار دهد؛ اما اولياي دم الزام به قصاص نشده‌اند. آنها مي‌توانند عفو كنند يا با توافق طرفين ديه‌اي را تعيين كنند؛ ليكن چنانچه قصد قصاص نفس يا طرف و عضو كردند بر آنها نيز به عنوان عزيمت لازم است كه از مِثل نگذرند: ﴿أنّ النَّفسَ بِالنَّفسِ) 3 ﴿الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ والاُنثي بِالاُنثي﴾؛ نه اينكه همچون روزگار جاهليت چند نفر را براي يك نفر بكشند.
گواه اينكه الزام در حكم قصاص، بر جاني عضو و طَرَف و نفس است،
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه51.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج3، ص331.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه45.

164

نه بر مجني عليه يا ولي دم، ذيل آيه شريفه است كه مي‌فرمايد: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروف﴾. اين خصوصيت يكي از فرقهاي بين امت اسلامي با امت يهود دانسته شده است 1.
راز الزامي بودن قصاص براي يك طرف و ترخيصي بودن آن براي طرف ديگر اين است كه قصاص از سويي حقّ است، نه حدّ، و از همين‏رو مجني‏عليه يا ولي دم مي‌تواند و پسنديده است حق خود را عفو كند: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسن﴾؛ ليكن از سويي ديگر حكم است و از سوي سوم مقدمات استيفاي حق و مقدمات اجراي حكم مطرح است، از اين‏رو هم مسئول امور قضا در حكومت اسلامي مكلف است تا تحقيق و بررسي كند و هم جامعه اسلامي در تأمين شهود و امارات موظّف‌اند و هم جاني مكلّف است كه خود را تسليم كرده و زمينه استيفاي حقّ ولي دم يا مجني عليه را فراهم كند.
توضيح اينكه «تكليف» يا فردي است يا جمعي و نيز يا نفسي است يا نسبي؛ ليكن «حق» (نه اباحه صرف) هماره نسبي است؛ يعني اگر چيزي در جامعه، حق مشروع شخصيّتي حقيقي يا حقوقي قرار گرفت عدّه‌اي موظّف‌اند در استيفاي آن حق همكاري كنند و كسي كه حقّ بر اوست مكلّف است حق را تأديه كند و اگر حق بر كسي نبود بلكه نسبت به طبيعت بود ديگران نمي‌توانند مانع استيفاي حق ياد شده شوند، پس حق همواره با تكليف ديگران همراه است؛ امّا تكليف ممكن است شخصي باشد. البته با توجّه به اينكه دين خداوند بر پيروان خود حقوقي دارد مي‌توان گفت كه همواره تكليف در برابر حق شي‏ء يا شخص ديگري است؛ يعني در هر موردي كه چيزي بر كسي واجب شد
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج22، ص449.

165

معلوم مي‌شود حق اسلام يا حق شخص حقيقي يا حقوقي در بين است. از اين قبيل است قصاص و همچنين حدّ اعدامِ محارب يا مفسد في الارض در برابر حق اسلام يا جامعه اسلامي.
 
 
اشتراط قصاص به تماثل
آيه شريفه ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفس... ) 1 نسبت به قصاص نفس، مطلق است و به مماثله در اسلام، كفر، حريت، رقيت، ذكورت و أنوثت مقيّد نيست، همان‌گونه كه نسبت به قصاص طَرَف، يعني اعضا و جوارح، مطلق است و به تماثل در يمين و يسار مقيد نيست، چنان كه در بيان قصاص جروح نيز مطلق است، با اينكه در جراحتهايي كه در وارد كردن مشابه آن بر جارح، احتمال خطر و غرر وجود دارد، قصاص نيست و حتي اگر عمدي باشد به ديه بدل مي‌شود. آيه ياد شده به اين لحاظ حداكثر نظير آياتي است همچون ﴿فَمَنِ اعتَدي عَلَيكُم فاعتَدوا عَلَيهِ بِمِثلِ مَا اعتَدي عَلَيكُم) 2 ﴿واِن عاقَبتُم فَعاقِبوا بِمِثلِ ما عوقِبتُم بِهِ) 3 و ﴿وجَزؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثلُها) 4 كه تنها متعرض اصل قصاص و تماثل في‌الجمله كيفر و عذاب با جنايت است؛ اما متعرض نحوه تماثل و اشتراط يا عدم اشتراط مماثله جاني با مجني عليه در اوصاف اعتقادي و خصوصيات اجتماعي و صنفي نيست.
بر اين اساس، آيه ياد شده و نيز چنانچه رواياتي مطلق در ذيل آن وارد
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 45.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه194.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه126.
^ 4 - ـ سوره شوري، آيه 40.

166

است بايد با آيات ديگر مقيّد شود. پس از تقييد اين مطلقات و رفع يد از اطلاق آيه در مقدار مقيد، در بقيه موارد به اطلاق آيه شريفه مذكور اخذ مي‌شود.
مقيِّد آيه ياد شده 1 ، آيه مورد بحث است كه در آن، سه قيد متوجه اطلاق ﴿اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ) 2 است و آن اشتراط تماثل ميان قاتل و مقتول در حرّيت، رقيت و اُنوثت در قصاص است: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِي القَتلَي الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ والاُنثي بِالاُنثي﴾. «القتلي» جمع مُحلّي به الف و لام و شامل همه كشته‌ها، اعم از مقتول در قتل عمد و مقتول در قتل خطايي و شبه‏عمد است؛ ليكن به قرينه تعيين ديه براي قتل غير عمد در آيات ديگر، مقتول در قتل غير عمد از عموم «القتلي» خارج و محور آيه خصوص قتل عمد خواهد بود.
اين آيه اگرچه مقيّد اطلاقات ياد شده است؛ ليكن همچنان مواردي مانند قتل حرّ به دست عبد و بر عكس، همچنين كشته شدن مرد به دست زن و برعكس را شامل نمي‌شود، هرچند از باب اولويت، به قصاصِ عبدِ قاتلِ حرّ دلالت دارد. در اين آيه، اشتراط تساوي قاتل و مقتول در اسلام نيز نيامده است، با اينكه هرگز مسلمان به سبب كشتن كافر قصاص نمي‌شود. اين موارد را بايد از آيات ديگر، نظير ﴿ولَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكفِرينَ عَلَي المُؤمِنينَ سَبيلا) 3 يا روايات استفاده كرد.
آيه مورد بحث، همچنين متعرض قصاص طَرَف كه در آيه شريفه ﴿وكَتَبنا
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه45.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 141.

167

عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ) 1 پس از ذكر قصاص نفس آمده، نشده است، بنابراين، قيود مذكور در آيه مورد بحث متوجه قصاص طَرَف مذكور در آن آيه نيست و از اين‏رو آيه ياد شده در قصاص طَرَف نسبت به اشتراط يا عدم‌شتراط تماثل در حرّيت، رقيت، ذكورت و أنوثت به اطلاق خود باقي است. البته از نظر لغت و نصّ، در قصاص طَرَف نيز همچون قصاص نفس تماثل معتبر است، زيرا قصاص در لغت، عقوبت مماثلِ جنايت است و صِرف تدارك و جبران غير مماثل را قصاص نمي‌گويند. به عبارتي، اگر دومي (كيفر) مانند اولي (جنايت) نباشد قصاص نيست. البته گاهي عرف نمي‌تواند مماثل را تشخيص دهد يا تشخيص او ناقص است كه در اين فرض دليل نقلي معتبر، مانند آيات يا روايات، آن را تبيين مي‌كند؛ يعني گرچه موضوع عرفي است ليكن شرع آن موضوع عرفي را تصحيح و تكميل مي‌كند.
شرط مماثله بين كيفر و جنايت و بين جاني و مجني عليه در روايات نيز آمده است؛ مانند «لاقصاص بين الحرّ والعبد» 2 كه فتواي اماميه بر آن مستقر است 3. اطلاق «لاقصاص»، هم قصاص اصل و هم قصاص طَرَف را شامل است.
 
 
اِعمال روح أُخوت در قصاص
«معروف»، مطلق خير است. آنچه نزد شرع با عقل برهاني يا دليل نقلي معتبر
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه45.
^ 2 - ـ وسائل‌لشيعه، ج29، ص97.
^ 3 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج42، ص93 98.

168

به رسميّت شناخته شده «معروف» و آنچه نزد شرع به وسيله يكي از دو راه ياد شده، نكره و ناشناخته است «منكر» است، بر همين اساس، خير را خواه واجب يا مستحب، معروف مي‌گويند و به همين معيار شرّ، منكر است.
عفو، كار خير و معروفي است و جاني و قاتلي نيز كه مجني عليه يا ولي‏دم وي را عفو كرده‌اند بايد تابع معروف باشد: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروف﴾، پس اگر برادر ديني او كه مجني عليه يا ولي دم است او را عفو كرد و حاضر شد در برابر دريافت ديه از قصاص او صرف‌نظر كند او نيز بايد با احسان و بدون مماطله و معطّلي و سرگرداني آن ديه را بپردازد، همان‌گونه كه ولي دم بر اثر پيروي معروف، از قصاص گذشت و جاني را عفو كرد: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسن﴾. البته چون در قتل عمد، حكم اوّلي قصاص است و پرداخت ديه بايد به توافق طرفين باشد، قاتل ملزم نيست پيشنهاد ولي دم را درباره ديه بپذيرد؛ بلكه او خود را تسليم اولياي دم مي‌كند و در اختيار آنهاست و چنانچه طرفين توافق كنند ديه مي‌دهد.
تعبير ﴿مِن اَخيه﴾ تشويق به اِعمال روح اُخوت و برادري است. مؤمنان در حقيقت با هم برادرند: ﴿اِنَّمَا المُؤمِنونَ اِخوَةٌ) 1 و اثر روح برادري آن است كه انسان در اين‌گونه از موارد خطر، اِعمال اخوت كرده و برادر ديني خود را عفو كند.
تذكّر: 1. هرچند كشتن انسانِ بي‌گناه معصيتي بزرگ است و اگر كسي اصل قتل را مباح بداند يا مؤمني را براي ايمان او بكشد از ربقه اسلام بيرون
^ 1 - ـ سوره حجرات، آيه10.

169

مي‌رود؛ ليكن به صرف قتل بي‌گناه، كسي از حوزه اسلام و ايمان خارج نمي‌شود و چون همچنان ايمان او محفوظ است از برادران ايماني جامعه مؤمن محسوب مي‌شود و مي‌توان او را برادر مقتول ناميد، بنابراين در تعبير از قاتل به «اخ» توجيهاتي مانند اخوت قومي و قبيله‌اي، اخوت به لحاظ قبل از قتل و اخوت به لحاظ توبه پس از قتل 1 ، ضروري نيست، گرچه هر يك از آنها ممكن است.
2. برخي مانند ابن عباس با تمسّك به آيه مورد بحث، ايمان صاحب گناه بزرگ را ثابت كرده‌اند، زيرا با اينكه قتل بي‌گناه عصيان بزرگ است در اين آيه از او به نام «اخ» تعبير شده است 2. اين برداشت مورد نقد است، زيرا روشن نيست كه مقصود از «اخ» اخوت ايماني است يا قومي و بر فرض اراده اخوت ايماني آيا به لحاظ قبل از قتل است يا به جهت توبه پس از آن، به هر تقدير تمسّك مزبور صبغه برهاني ندارد، زيرا شبيه تمسك به عام در شبهه مصداقي همان عام است. البته خطاب ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ بدون اِشعار به ايمان قاتل نيست.
 
 
امامت رحمت و احسان و عفو
خداوند سبحان داراي اسماي حسناي فراوان است و آن اسما درجات متفاوت دارند. در اسماي فعلي خداوند، رحمت بيكران او صبغه امامت و رهبري نسبت به ساير اسما را بر عهده دارد: «و أنت الّذي تسعي رحمتُه اَمام
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص101 102.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج1، ص333.

170

غضبه» 1 معناي سبقت رحمت خدا بر غضب او اين است كه هندسه ساختار جهان بر نقشه رحمت خداست. البته معناي امامت مهر نسبت به قهر و نيز سبقت رحمت بر غضب اين نيست كه مهر عاطفي و رحمت احساسي رهبري شئون جامعه را برعهده گيرد، بلكه مرادْ امامت مِهر عقلي و رهبري رحمت لُبّي (نه احساسي) است، به طوري كه هر جا عقل برهاني يا نقل معتبر به قهر فتوا داد در همانجا مهر عقلي زمام قهر را به دست مي‌گيرد و قصاص را مثلاً اجرا مي‌كند. تفصيل اين مطلب در تفسير آيه آينده روشن خواهد شد.
به هر تقدير، انسان كه خليفه خدا در زمين است مناسب است معماري مستخلف عنه را الگوي خود قرار دهد؛ يعني شئون متنوع خود را به رهبري مهر، نه قهر، و به امامت رحمت، نه غضب، و به پيشوايي گذشت و احسان، نه خشونت و انتقام انجام دهد، از اين‏رو ضمن قرار دادن حق عفو و حق توافق بر ديه به منظور ترجيح عفو بر انتقام، واژه ﴿عُفِي﴾ به صورت مجهول و كلمه ﴿شَي‏ء﴾ به صورت نكره ذكر شد تا محتواي آن اين باشد كه اگر اندكي از حق قصاص عفو شد، مانند آنكه اولياي دم متعدد بودند و يكي از آنان از حق قصاص صرف‌نظر كرد و عفو محض يا توافق بر ديه را برگزيد، فوراً قصاص متوقف مي‌شود تا نظر او كاملاً تأمين گردد؛ همچنين در صورت توافق بر ديه اگر يكي از اولياي دم از حق ديه خود صرف‌نظر كرد، به همان نسبت ذمه جاني تبرئه خواهد شد.
در تفسير جمله ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شَي‏ء﴾ وجوهي ارائه شده كه قرطبي پنج وجه آن را بازگو كرده است 2. قدر مشترك همه احتمالهاي مطروح
^ 1 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي 16، ص150.
^ 2 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص237 238.

171

دراين‏باره همان است كه بيان شد؛ يعني رهبري شئون اجتماعي و امامت مسائل جمعي بر عهده رحمت است: ﴿رُحَماءُ بَينَهُم) 1 و اين نيز به عنوان حق مطرح شد؛ نه تكليف، زيرا در مورد قتل عمد هيچ‌گونه الزامي بر عفو محض يا توافق بر ديه نيست.
خداي سبحان در قصاص، دست ولي دم را براي عفو يا تخفيف بازگذاشته است، بنابراين اگرچه صدر آيه بيان حكم الزامي قصاص است ليكن با اِعمال عفو و احسان مذكور، بهره‌مندي از تخفيف و رحمت الهي نيز ممكن است: ﴿ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبِّكُم ورَحمَة﴾.
بعد از اين عفو و تخفيف، نمي‌توان به جاني تعدي كرد و چنانچه كسي پس از عفو قصد انتقام كرده و به جاني تعدّي كند، عذاب اليم در انتظار اوست: ﴿فَمَنِ اعتَدي بَعدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَليم﴾، زيرا پس از عفو يا توافق بر ديه، حق ولي دم ساقط شده است، همان‌گونه كه اگر جاني پس از عفو مجني‏عليه يا ولي او تعدي كرده و به قتل مجدّد دست بزند مورد اين تهديد قرار گرفته و عذاب اليم را به خود اختصاص داده و در اين‌حال مشمول آيه ﴿ومَن‏عادَ فَيَنتَقِمُ اللّهُ مِنهُ) 2 خواهد بود، بنابراين، تجاوز از احكام قصاص و ديه و ملتزم نشدن به قوانين و مقررات الهي در اين بخش، افراط در كيفيت اجراي قصاص به مُثْله كردنِ بدن قاتل در صورت اعدام، تعرض به قاتل و كشتن او پس از عفو و گذشت از حق قصاص و قبول خونبهاي مقتول، همچنين تعدّي قاتل بعد از عفو يا ديه به اقدام به قتل عمدي ديگر، هر يك مي‌تواند مقصود از ﴿اعتَدي﴾ در آيه مورد بحث باشد.
^ 1 - ـ سوره فتح، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 95.
 

172

 
شمول جواز عفو در قصاص
بسياري از مفسّران متقدم و متأخر شيعه و سني و نيز برخي از پژوهشگران آيات احكام، مانند صاحب كنز العرفان، با اين تعليل كه يهوديان در قتلها و جنايات، تشريعاً محكوم و مجبور به خصوص قصاص بوده‌اند، ﴿ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبِّكُم ورَحمَة﴾ را ويژه امت اسلامي دانسته‌اند، بنابراين برخلاف تورات كه در آن راجع به قتل عمد فقط حكم قصاص است و جواز عفو نيست و برخلاف انجيل كه در آن فقط عفو است و قصاص نيست، در قرآن‏كريم، هم قصاص و هم عفو آمده است و خداي سبحان درباره مسلمانان اين تخفيف و رحمت را روا داشت كه ولي دم مي‌تواند قصاص، عفو يا تصالح كند و مجبور به قصاص نيست 1.
بايد توجه داشت كه اين مدّعا افزون بر اينكه بدون دليل است، شاهد نيز بر خلاف آن قائم است و با ذيل آيه شريفه ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ) 2 سازگار نيست، زيرا ظاهر اين آيه آن است كه صدر و ذيل حكم قصاص مذكور در آن در تورات آمده است؛ يعني در تورات همان‌گونه كه قصاص نفس، طَرَف و جروح نوشته شده، مقرّر است كه اگر مجني عليه يا ولي دم، تصدّق و عفو كند رواست و اين تصدّق، كفاره‌اي براي گناهان اوست، بنابراين درباره بني اسرائيل نيز قصاص، حكم الزامي منحصر نبوده است، چنان كه برخي مفسران نيز عفو را در كنار قصاص
^ 1 - ـ ر.ك: كنز العرفان، ج2، ص356.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه45.

173

براي اهل تورات روا دانسته‌اند 1.
ادعاي عدم دلالت ذيل آيه بر كتابت جواز عفو در تورات نيز خلاف ظاهر است، زيرا همان‌گونه كه اشاره شد ظاهر آيه ياد شده اين است كه هم اصل قصاص كه صدر آيه بيانگر آن است و هم جواز عفو كه مدلول ذيل آيه است در تورات آمده است. البته يهود بني قريظه و بني نضير با اينكه اهل كتاب بودند و قانون قتل عمد در كتابهاي آسماني، مانند تورات يهوديان آمده بود، لجوجانه به شيوه عرب جاهلي عمل مي‌كردند 2.
مدعاي ديگر بسياري از مفسران و نيز برخي از پژوهشگران آيات احكام، مانند صاحب كنزالعرفان، چنان كه اشاره شد اين است كه در انجيل فقط عفو آمده است و اصلاً قصاص نيست 3. اين مدّعا افزون براينكه شاهدي بر آن اقامه نشده اثبات آن سهل نيست، زيرا اولاً با توجه به اينكه بسياري از احكام تورات در انجيل آمده است و از جمله احكام تورات، قصاص است چگونه مي‌توان بدون استناد به دليلي معتبر انجيل را فاقد حكم قصاص دانست، هرچند ثبوتاً ممكن است.
ثانياً ديني كه بخواهد مردم را اداره و بر جامعه حكومت كند چنانچه براي آدم‌كشي هيچ حكم الزامي و كيفري نداشته باشد و جز عفو، قانوني نياورد ماندگار نخواهد بود. كليسا دين حضرت مسيح(عليه‌السلام) را دين رهبانيت، انزوا و گذشت معرفي كرد؛ ليكن قرآن‏كريم دين مسيحيت را مانند دين موساي كليم و دين اسلام، داراي حكم جهاد و رزم معرفي مي‌كند، چنان‌كه به مسلمانان مي‌گويد:
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص103.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص50.
^ 3 - ـ كنز العرفان، ج2، ص356.

174

شما نيز مانند مسيحيان در راه خدا پيكار كنيد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا اَنصارَ اللّهِ كَما قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ لِلحَواريّينَ مَن اَنصاري اِلَي اللّهِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ اللّهِ فَئامَنَت طائِفَةٌ مِن بَني اِسرءيلَ وكَفَرَت طائِفَةٌ فَاَيَّدنَا الَّذينَ ءامَنوا عَلي عَدُوِّهِم فَاَصبَحوا ظهِرين) 1 چنين ديني كه جنگ و دفاع نظامي در برابر مهاجمان در آن به عنوان يك اصل مسلم مطرح است نمي‌تواند براي آدم‌كشي عمدي حكمي جز عفو نداشته باشد و دستورهاي كلّي راجع به گذشت و اغماض اخلاقي هرگز سند لزوم عفو از قتل عمد نخواهد بود.
 
 
تماثل شرايع در حكم قصاص
در استدلال به آيه شريفه ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ... ) 2 كه در برخي مباحث گذشته به آن استناد و استشهاد شد، ايراد اين شبهه محتمل است كه اين آيه بازگوكننده حكمي است كه در تورات و براي بني‌اسرائيل آمده است و چون شريعت تورات نسخ شده و حكم شريعت منسوخ در شريعت ناسخ (اسلام) لازم الاجرا نيست چگونه مي‌توان قصاص در اسلام را با بيان تورات در اين‌باره تثبيت كرد؟
پاسخ اين است كه اولاً «مجموع» شريعت موساي كليم نسخ شده است؛ نه «جميع» احكام آن؛ يعني اگرچه برخي احكام آن شريعت نسخ شده است ليكن بسياري از احكام، همچون نماز، روزه، زكات، قصاص و مانند آن بين شرايع مشترك است و تنها خصوصيتهاي آنها نسخ شده است.
^ 1 - ـ سوره صف، آيه14.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 45.

175

ثانياً برخي شرايع در بعضي احكام شبيه يكديگرند، بدين سبب وجود يك حكم در هر دو شريعتِ منسوخ و ناسخ، از باب تماثل دو شريعت در حكم است؛ نه بقاي شريعت پيشين. گواه مطلب آنكه خداي سبحان براي هر امتي شريعتي خاص قرار داد: ﴿لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً ومِنهاجًا) 1 و نيز به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: پيرو ملت ابراهيم باش؛ نه تابع خود ابراهيم(عليه‌السلام): ﴿اَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفًا) 2 و آن ملت كلي گاهي به صورت شريعت جزئي در زمان حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) و گاه نيز به صورت شريعت خاص در عصر حضرت ختمي نبوت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ظهور مي‌كند.
خلاصه اينكه فرق است بين اينكه اجراي همان حكم منسوخ در شريعت ناسخ لازم دانسته شود يا اينكه گفته شود آنچه در شريعت جديد آمده حكمي مماثل شريعت پيشين است؛ نه ابقاي همان.
در آيه مورد بحث كه مبيّن آيه ياد شده و مقيّد اطلاق آن است جايي براي شبهه مذكور نيست، زيرا اين آيه مستقيماً خطاب به مؤمنان، الزامي بودن حكم قصاص را بيان كرده: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِي القَتلَي﴾ و توجيه اصل حكم نيز در آيه پس از آن آمده است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. حق وارثان
قصاص، حقي ابتدايي است كه خداي سبحان براي وارثان و اولياي مقتول
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه48.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه123.

176

جعل كرده است: ﴿ومَن قُتِلَ مَظلومًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطنًا) 1 اين حق براي زوجين جعل نشده است. معناي اين تعبير در كتابهاي فقهي كه «زوجين، حق‌القصاص را ارث نمي‌برند» 2 نيز اين نيست كه حق قصاص از باب ارث است.
قصاص، ارث نيست، اگرچه از نحوه استيفا و چگونگي تقسيم آن حق بين ورثه سخن به ميان مي‌آيد. تنها آنچه را انسان از حقوق، اموال و مانند آن در زمان حيات خود مالك بود و او پس از احراز مالكيت آن مُرد، به عنوان «ارث» به ورثه وي مي‌رسد؛ اما اگر مالي يا حقي را خود مالك نبود و جعل و ثبوت آن بر مرگ او متوقف بود، از باب ارثْ بيرون و حقي ابتدايي است كه براي وارثان جعل مي‌شود. انسان تا زنده است حقي به نام «قصاص نفس» ندارد تا چنين حقي از ماترك او محسوب شود و با مرگ وي به عنوان «ارث» به ورثه او برسد، بر همين اساس اگر بدن كسي را پس از مرگ مُثله كردند ديه‌اي كه از مثله‌كننده گرفته مي‌شود بايد براي مغفرت متوفّا در كارهاي خير صرف شود، زيرا ديه مزبور جزء تركه ميت نيست تا ورثه او از آن ارث ببرند 3.
قصاص نفس، حقي است كه بعد از موتِ آسيب ديده جعل مي‌شود و قتل و مرگ مقتول، خودْ موضوع جعل حق قصاص براي ولي دم است، بنابراين در ظرف حيات او حق قصاصي براي وي جعل نشده است و در ظرفي كه اين حق جعل مي‌شود او صلاحيت براي مالكيت ندارد و قابل ذي‌حق بودن نيست و از همين‏رو براي مرده حقي جعل نمي‌شود و جعل حقِ قصاص نيز مستقيماً
^ 1 - ـ سوره اِسراء، آيه33.
^ 2 - ـ جواهرالكلام، ج42، ص284283.
^ 3 - ـ وسائل‌لشيعه، ج29، ص326324.

177

براي اوليا و وارثان مقتول است: ﴿ومَن قُتِلَ مَظلومًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطنًا) 1 قصاص نفس نظير قصاص طرف نيست كه حقّي مسلّم براي مجني عليه در زمان حيات اوست. اين حق چنانچه مجني عليه تا زنده بود نتوانست آن را استيفا كند، به ورثه او مي‌رسد، زيرا خود مجني عليه در زمان حيات داراي اين حق بود و امكان استيفاي آن را نيافت.
 
 
2. استيذان از ولي مسلمين
قصاص، جداي از حدود، ديات، تعزيرات و كفارات است. ثبوت حدود مطلقاً متوقف بر آن است كه طبق ضوابط اَيمان، بينه، اِقرار و مانند آن، اولاً اصل گناه بودن عمل ارتكابي، ثانياً انتساب گناه به متهم، ثالثاً عدم معذوريت مجرم در ارتكاب آن عمل نزد حاكم شرع ثابت شود و حاكم شرع نيز حكم را لفظاً انشا كند. بدون طي اين مراحل، حتي اگر همه آن شرايط ثابت شده باشد، تا حاكم شرع انشاي حكم نكند حدّ الهي ثابت نمي‌شود و هيچ‌كس حق اجراي حدّ را ندارد؛ اما در قصاص به محكمه شرع و حكم حاكم نياز نيست. قصاص، حقي ثابت شده است كه ولي مقتول مي‌تواند آن را اِعمال كند، ازاين‏رو اگر ولي مقتول، قاتل واقعي را كشت شرعاً نزد خداي سبحان عقاب ندارد؛ ليكن براي برقراري نظم و جلوگيري از هرج و مرج بايد از ولي مسلمين اذن گرفت وگرنه چنانچه بازماندگان متهم به قتل عمد كه به عنوان قصاص كشته شد به حاكم شرع مراجعه كردند و آن ولي مقتول كه قصاص كرد نتوانست در محكمه شرع قاتل بودن كسي كه وي او را به اتهام قتل عمد كشته است ثابت كند خودْ اعدام مي‌شود و اگر توانست اثبات كند تنها بدان سبب كه از ولي
^ 1 - ـ سوره اِسراء، آيه33.

178

مسلمين اذن نگرفته و خودسرانه در برابر دستگاه قضايي نظام اسلامي اقدام كرده است تعزير مي‌شود.
خلاصه اينكه قصاص و حدود، تفاوت جوهري دارند؛ در قصاص، صِرف «قتلِ عمد» ثابت مي‌كند كه خون قاتل هدر است و ولي دم مي‌تواند بدون حكمِ حاكم او را قصاص كند؛ ليكن در حدود جز با انشاي لفظي حكم از سوي حاكم شرع، كسي مهدور الدم نمي‌شود.
درباره قصاص، دو نكته را بايد در نظر داشت: 1. اگر ولي دم نتوانست در محكمه ثابت كند كه كسي را كه كشته قاتل عمد بوده و براساس قصاص او را كشته است، به حكم حاكم شرع مجازات مي‌شود، گرچه نزد خدا عذر دارد.
2. براي پيشگيري از هرج و مرج، احتياط آن است كه در قصاص نيز به حاكم مراجعه شود تا به نظم جامعه و حكومت عهده‌دار نظم آسيبي نرسد.
 
 
3. حاكم و قاضي كافر، ظالم و فاسق
در قرآن‏كريم با تعبيرهاي گوناگون بر اين مطلب تأكيد شده است كه اگر كسي به «ما أنزل الله» حكم نكند كافر و ظالم و فاسق است: ﴿ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولئِكَ هُمُ الكفِرون ٭ وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولئِكَ هُمُ الظّلِمون ٭ ... ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون) 1 اين سه آيه، بيانگر اهميت اجراي قصاص و حدود الهي است. ﴿مَن لَم يَحكُم﴾ كه در اين آيات آمده، غير از «من حكم بغير ما أنزل الله» است. خداي سبحان نفرمود اگر
^ 1 - ـ سوره مائده، آيات 44 47.
 
 

179

كسي به غير ما أنزل الله حكم كند كافر و ظالم و فاسق است، زيرا كافر و ظالم و فاسق بودن كسي كه به غير ما أنزل الله حكم كند روشن است.
﴿مَن لَم يَحكُم﴾ از باب عدم ملكه دلالت مي‌كند كه اگر نظام اسلامي و حكومت ديني مستقر شد و حاكم اسلامي بتواند به «ما أنزل الله» حكم كند ليكن از اعمال آن عمداً سرباززند و حكم نكند كفر و ظلم و فسق دامنگير اوست؛ خواه اصلاً حكم نكند يا به غير ما أنزل الله حكم كند، كه عقوبتي ديگر نيز دارد.
با توجه به نكته مزبور، آن زمان كه در شوراي عالي قضايي مسئوليتي برعهده داشتيم خدمت حضرت امام خميني عرض كرديم: ضرورت دارد فرمان دهيد كه در قوه مقنّنه به مسائل قضايي بيش از مسائل ديگر اهميت داده شود، از اين‏رو فوراً در پي خواستِ ياد شده و دستور ايشان با آن عظمت رهبري، به لطف الهي لايحه قصاص تصويب شد كه با توجه به خدشه برخي افراد و گروهها در آن، با بياني تاريخي و كم نظير، ارتداد منكران عمدي حكم قصاص را مطرح فرمودند 1.
 
 
بحث روايي
 
1. بهره بهينه مؤمنان از احكام اسلامي
محمد بن خالد البرقي عن بعض أصحابه عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قول الله: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاص﴾ أهي لجماعة المسلمين؟ قال: «هي للمؤمنين خاصة» 2
^ 1 - ـ صحيفه نور، ج8، ص488 489. سخنراني ياد شده در تاريخ 1360/3/25 بوده است.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص75؛ البرهان، ج1، ص387.

180

اشاره: حكم اوّلي اسلام فراگير بوده و همگان مكلّف به اجراي آن‌اند. عمده آن است كه مسئوليت اجراي حدود الهي برعهده امام معصوم(عليه‌السلام) يا نايب خاص يا نايب عام يا مؤمنان عادل (به ترتيب) است، چنان كه بهره بهينه از احكام اسلامي نصيب مؤمنان است وگرنه اصل حكم متعلق به همه مسلمانان است.
 
 
2. اشتراط قصاص به تماثل
عن سماعة بن مهران عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قوله: ﴿الحُرُّ بِالحُرِّ والعَبدُ بِالعَبدِ والاُنثي بِالاُنثي﴾ فقال: «لايقتل حرّ بعبد ولكن يضرب ضرباً شديداً و يغرم دية العبد وإن قتل رجل امرأة فأراد أولياء المقتول أن يقتلوا أدّوا نصف ديته إلي أهل الرجل» 1
اشاره: بعد از آنكه با لحاظ در صدد تحديد بودن آيه احراز شد كه آيه مفهوم دارد اطلاق آن اين است كه مرد را به سبب كشتن زن قصاص نمي‌كنند؛ خواه چيزي در برابر آن دريافت شود يا نه. چنين اطلاق يا عمومي با حديث معتبر و مأثور از معصوم(عليه‌السلام) قابل تقييد يا تخصيص است، بنابراين مرد جاني را مي‌توان در برابر قتل زن با پرداخت نصف ديه مرد اعدام كرد.
 
 
3. عفو و احسان در قصاص
عن الحلبي، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام)، قال: ... و سألته عن قول الله عزّوجلّ: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسن﴾ قال: «ينبغي
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص75.

181

للذي له الحقّ أن لا يعسر أخاه إذا كان قد صالحه علي دية، وينبغي للذي عليه الحقّ أن لايمطل أخاه إذا قدر علي ما يعطيه ويؤدّي إليه بإحسان» 1 در تفسير عياشي 2 ذيل روايتي به همين مضمون، چنين آمده است: «يعني إذا وهب القود اتبعوه بالدية إلي أولياء المقتول لكي لايبطل دم امري‏ء مسلم».
عن أبي بصير عن أحدهما في قوله: ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ء﴾ ما ذلك؟ قال: «هو الرجل يقبل الدية فأمر الله الذي له الحقّ أن يتبعه بمعروف ولايعسره وأمر الله الذي عليه الدية ألا يمطله وأن يؤدّي إليه بإحسان إذا أيسر» 3
اشاره: أ. پيروي از معروف، هم درباره جاني، هم درباره مجني عليه، هم در تنزّل از قصاص به ديه با توافق طرفين و هم در كيفيت اقتصاص ولي دم و در نحوه تأديه قاتل، محقّق و ملحوظ است.
ب. ﴿فَاتِّباعٌ بِالمَعروف﴾ مي‌تواند قضيّه خبري يا جمله انشايي باشد.
 
 
4. عذاب تعدّي پس از عفو و مصالحه
عن الحلبي، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام)، قال: ... و سألته عن قول الله عزّوجلّ: ﴿فَمَنِ اعتَدي بَعدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَليم﴾ فقال: «هو الرّجل يقبل الدّية أو يعفو أو يصالح ثمّ يعتدي فيقتل فله عذاب أليم، كما قال الله عزّوجلّ» 4 ادامه روايت در تفسير عياشي 5 چنين است: وفي نسخة أخري: «فيلقي صاحبه بعد الصلح فيمثّل به فله عذاب أليم».
^ 1 - ـ الكافي، ج7، ص358.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص76 75.
^ 3 - ـ همان، ص76.
^ 4 - ـ الكافي، ج7، ص358.
^ 5 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص76.
 

182

اشاره: همان‌طور كه در بحث تفسيري گذشت هرگونه تجاوزي از حدود مقرّر در آيه براي قاتل يا ولي دم يا ساير افرادي كه به نحوي در جريان قتل حضور داشتند مشمول تحريم اعتداست، چنان كه عذاب اليم اخروي مانع اجراي قصاص يا حدّ يا الزام به ديه و مانند آن نخواهد بود.
 
 
5. نهي از اعتدا در مورد اسير
عن محمّد بن الحنفيّة قال: دخل علينا ابن ملجم« الحمّام و أنا و الحسن و الحسين جلوس في‌الحمّام، فلمّا دخل كأنّهما اشمأزّا منه، فقالا: «ما أجرأك تدخل علينا؟» قال: فقلت لهما: دعاه عنكما. فلعمري ما يريد بكما إثماً من هذا. فلمّا كان يوم اُتي به أسيراً، قال ابن الحنفيّة: ما أنا اليوم بأعرف به من يوم دخل علينا الحمّام. فقال علي(عليه‌السلام): «إنّه أسير، فأحسنوا إليه و أكرموا مثواه، فإن بقيت قتلت أو عفوت و إن مت فاقتلوه قتلتي ﴿ولاتَعتَدُوا اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ المُعتَدين) 1
اشاره: جريان فقهي و حقوقي قصاص جداي از جريان عقوبت كلامي منافق در معاد است. يك مسلمان اگر (معاذ الله) به قتل عمد مبتلا شد و قصاص الهي را پذيرفت و به آن ايمان داشت و قصاص شد و حكم تكليفي اين گناه بزرگ را با توبه برطرف كرد، مغفورٌ له است؛ ولي منافق شقي، بلكه اشقاي همچون ابن ملجم« گذشته از قصاص دنيا مستحق عذاب ابدي در معاد است و آنچه از حضرت امير مؤمنان(عليه‌السلام) رسيده ناظر به حكم حقوقي و فقهي است؛ نه حكم كلامي.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 190.
^ 2 - ـ البرهان، ج1، ص417.

183

و لكم في القصاص حيوةٌ يا أولي الألباب لعلّكم تتّقون (179)
 
گزيده تفسير
قانون عدل‌محور و حكمت‌مدار قصاص، به ظاهرْ «تكليف» و حكمي الزامي و ايجابي است؛ ليكن روح آن «حق» و به مصلحت و سود همگان، حتي به سود خود قاتل است و هرچند ظاهراً مرگ را به همراه دارد؛ ليكن در باطن عامل حياتي متألّهانه، كمياب و با عظمت براي جامعه است كه در پرتو ايمان به قصاص و عمل به آن حاصل مي‌شود، از اين‏رو اِعمال قصاصْ در اين‌گونه امور كه امنيت جامعه را تهديد مي‌كند اصل، و تخفيف و عفو، فرع است و در صورت تزاحم بين عفو و قصاص يا ديه و قصاص، با صرف نظر از علل رجحان از بيرون، ترجيح با جانب قصاص است؛ همچنين اِعمال حق عفو نبايد به حيات عمومي جامعه آسيب رساند.
اولوا الاَلباب و صاحبان كمال عقل كه درون‌نگر و باطن‌جويند و زيبايي و فريبايي ظاهر هرگز توان استبدال اَحسن به اَخسّ را در منظر آنان ندارد و تقوايشان به منزله لُبّ تقواي ديگران است مي‌دانند كه رحمت و عفو و مساوات احساسي و عاطفي و محسوس را نبايد بر عدل و انصاف و حكمت معقول مقدم داشت و عدل، انصاف، حق‌مداري و حيات‌بخشي قصاص و اعدام

184

مُحارب مفسد را خشونت، قساوت، كهنه و فرسوده پنداشت.
تقواي مطرح در مسئله قصاص، ضمن عبادي بودن، اجتماعي و سياسي است؛ نه تقواي عبادي محض، زيرا جامعه‌اي كه در آن قصاص اجرا شود افزون بر بهره‌مندي از اثر معنوي، از خونريزي و آدمكشي ظالمانه محفوظ و در آن نظم عادلانه برقرار است.
 
 
تفسير
 
مفردات
اُولي الاَلباب: اين تركيب به معناي دارندگان خرد و عقل است 1. واژه «أولي» به معناي صاحبان، و جمعي است كه مفرد ندارد. برخي گفته‌اند: اسم جمع و مفردش «ذو» است؛ مانند غنم كه مفردش شاة است 2. «أولات» براي مؤنث و جمع «ذات» است 3.
أولي از جهت اعراب به جمع مذكر سالم ملحق است؛ يعني در حال رفع با واو (اولو) و در حال نصب و جر با ياء (أُولي) خوانده مي‌شود 4.
اَلباب، جمع «لُبّ» و «لباب»، به معناي چيز خالص و پاك شده است كه به اختلاف موارد مصاديق متفاوتي دارد. «لُب الإنسان»، روح پاك و با صفاي او، يا خرد خالص و ناب و پاك از شوائب اوهام است. «لب النخلة و الجوز و اللوز» مغز نخل و گردو و بادام است 5. اين واژه در قرآن كريم، فراوان و در همه
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج1 2، ص481.
^ 2 - ـ اقرب الموارد، ج1، ص24،«ا و ل».
^ 3 - ـ الصحاح، ج4، ص2544.
^ 4 - ـ اعراب القرآن، ج1، ص293.
^ 5 - ـ ر.ك: مفردات، 733؛ المصباح، ص547 و التحقيق،ج10، ص155، « ل ب ب».

185

موارد به صورت جمع آمده است.
 
 
تناسب آيات
تشريع عفو از قصاص در آيه گذشته شايد سبب اين توهّم شود كه عفو به مصلحت جامعه نزديك‌تر از انتقام است. آيه مورد بحث با اشاره به حكمت تشريع قصاص، در دفع توهّم مزبور مي‌فرمايد: گرچه در عفو، تخفيف و رحمت الهي است ليكن مصلحت عمومي بر قصاص استوار است، زيرا حيات جامعه را چيزي جز قصاص تضمين نمي‌كند 1. آيه مورد بحث با اين بيان اعلام مي‌كند كه ترغيب به عفو مستلزم كوچك شمردن شأن قصاص نيست. افزون بر اين با بيان سبب و حكمت حكم، تمك‏ين و پذيرش مكلّف و انگيزه او به مح‌فظت بر آن بيشتر مي‌شود 2 ، به ويژه آنكه حكم قصاص، به ظاهر با كمال رحمت خداي تعالي ناسازگار است و بندگان ضعيف را متألّم و آزرده كرده 3 و بر نَفْسْ شاق و دشوار است، از اين‏رو براي توطين نفس بر انقياد اين حكم، با عطف بر ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاص... ﴾ فرمود: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة) 4 با اين تذييل بر حكم قصاص، دلهاي اولياي دم و نيز قاتلان براي پذيرش احكام قصاص آرام و قرار مي‌گيرد 5.
بيان فايده قصاص، افزون بر انگيزه و آثار مزبور، براي اِتمام توبيخ
^ 1 - ـ الميزان، ج1، ص433.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج2، ص130.
^ 3 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص484 485.
^ 4 - ـ روح المعاني، ج2، ص77.
^ 5 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص143.

186

اهل‏كتاب است كه از نصّ عدول كرده و حكمت آن را نفهميدند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
تقدم قصاص بر عفو
بيان تخفيف و رحمت پس از ذكر حكم قصاص در آيه قبل، ممكن است موهم الزامي نبودن قصاص شود، به اين توهم كه براساس تخفيف و رحمت الهي، گاهي قصاص رخت بربسته و از بين مي‌رود. براي تذكر به اين نكته كه حكم الهي قصاص براساس عقل است، نه برپايه عاطفه، خداي سبحان فرمود: اگرچه تخفيف و رحمت جعل شده و به اولياي دم اجازه تخفيف و دستور رحمت داده شده و آنان نيز حق عفو دارند؛ ليكن اين تخفيف و امكان عفو، فرع است و اصل و اساسْ اِعمال قصاص است: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلببِ لَعَلَّكُم تَتَّقون﴾.
دين اسلام، دين عقل و عاطفه عاقلانه است، نه عاطفه احساسي و غيرعاقلانه، از اين‏رو آنجا كه رأفت آفتِ حدّ الهي باشد سخت آن را نهي مي‌كند: ﴿الزّانِيَةُ والزّاني فَاجلِدوا كُلَّ وحِدٍ مِنهُما مِائَةَ جَلدَةٍ ولاَتَأخُذكُم بِهِما رَأفَةٌ في‏دينِ اللّهِ اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الاءاخِرِ وليَشهَد عَذابَهُما طَائِفَةٌ مِنَ‌المُؤمِنين) 2 با توجه به اينكه محور و اساس دين عقل است مجالي براي اين سوء برداشت نيست كه دين گاهي دستور عاطفه و زماني دستور عدم مراعات عواطف را مي‌دهد. تخفيف و رحمت، حكمي فرعي است تا دست اولياي دم براي عفو بسته نباشد. قصاص، اصل است، زيرا اجراي آن حيات
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص333 334.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه2.

187

جامعه را تأمين مي‌كند، بنابراين، مسائل عاطفي، حتي اِعمال تخفيف و عفو و رحمت نبايد به حيات عمومي امت آسيب رساند.
اصل بودن قصاص چنان است كه در صورت تزاحم 1 بين عفو و قصاص يا ديه و قصاص يا تخفيف و تشديد، صرف نظر از علل بيروني، رجحان و تقدّم با جانب قصاص و شدت است؛ نه با جانب ديه و عفو و خفّت. برخي از شواهد اين رجحان عبارت است از:
1. اگر زني مردي را كشت يا عبدي حرّي را به قتل رساند ولي دم نمي‌تواند با تمسك به فزوني ديه مرد بر ديه زن يا زيادتي ارزش حرّ از ارزش عبد، ديه و قصاص، هر دو را طلب كند تا چنانچه پرداخت نصف ديه در مثال نخست و ما به التفاوت ديه در مثال دوم با مشكل روبه‌رو شد حكم خدا معوّق و معطّل بماند. در هر دو فرض، در صورت تقاضاي اولياي دم، حكمْ بدون معطّلي و توقّف بر شيئي، قصاص است و فوراً آن زن و اين بنده را اعدام مي‌كنند 2. در روايات نيز چنين آمده است كه انسان بيش از اندازه بدن خود جنايت نمي‌كند: «لايجني الجاني علي أكثر من نفسه» 3 از اين‏رو اگر يك نفر چند نفر را عمداً كشت كيفر او در دنيا تنها اعدام است و جزاي ابدي او به قيامت موكول است. بر همين اساس، معاد به عنوان يك ضرورت ثابت مي‌شود تا در آنجا هر كسي كيفر مناسب گناهان خود را بچشد.
2. اگر چند نفر اجتماع كرده به عمد يك نفر بي‌گناه را كشتند اولياي دم مي‌توانند با پرداخت فاضل ديه به مقدار حصص و سهام آنها همه را اعدام
^ 1 - ـ تذكرِ پاياني اين مبحث، توضيحي درباره اين «تزاحم» و تفاوت آن با «تعارض» ارائه مي‌دهد.
^ 2 - ـ ر.ك: فقه القرآن راوندي، ج2، ص403.
^ 3 - ـ وسائل‌لشيعه، ج29، ص83.

188

كنند؛ يعني چنانچه مثلاً ده نفر يك نفر را كشتند، پس از تقسيم ديه نه نفر بين آن ده نفر، همه را اعدام مي‌كنند. در اينجا نيز جانيان نمي‌توانند با تمسك به آيه ﴿اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفس﴾، يعني يك نفر در مقابل يك نفر، حكم قصاص را از اثر و نفوذ انداخته و مسئله را لوث كنند 1.
3. اگر مردي زني را كشت اولياي دم با پرداخت فاضل ديه، يعني نصف ديه يك مرد به قاتل، او را قصاص و اعدام مي‌كنند. اشتراط تساوي در أُنوثت بين قاتل و مقتول: ﴿والاُنثي بِالاُنثي) 2 به گواهي ادله خارجي مقيِّد، به اين معنا نيست كه اگر مردي زني را كشت هرگز او را قصاص نمي‌كنند 3.
4. ممكن است قاتل با برانگيختن عواطف يا تحريك حس مال‌دوستي برخي اولياي دم كه جنبه عاطفي يا مال‌دوستي آنها قوي است آنان را اغوا و خام كرده، راضي به عفو رايگان يا تصالح بر ديه مقرّر در غير عمد يا بر غير ديه كند و بدين‌گونه جريان قصاص را لوث كرده و آن‏را از بين ببرد، از اين‏رو اگرچه راه تخفيف و رحمت همواره براي اولياي دم كه براساس عقل و فرزانگي عفو را در موردي مناسب‌تر بدانند باز است؛ ليكن براي سوء استفاده نكردن جانيان از اين تخفيف، به هر يك از اولياي دم بالاستقلال اين حق داده شده است تا چنانچه خواهان قصاص و انتقام بودند بتوانند با پرداخت حق بقيه ورثه يا بازگرداندن معادل پولي كه ورثه از قاتل گرفته‌اند به او، قاتل را اعدام كنند. حق آن ولي دمي كه خواهان انتقام است بر حق اخذ ديه يا عفو از سوي ديگر اولياي دم
^ 1 - ـ ر.ك: فقه القرآن راوندي، ج2، ص403.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه178.
^ 3 - ـ ر.ك: فقه القرآن راوندي، ج2، ص403.

189

مقدم است و او محكوم ديگران و مجبور به اخذ ديه نيست 1.
حاصل اينكه اصل حاكم و محور اصيل در قتل عمد و مانند آن كه امنيت جامعه را تهديد مي‌كند، قصاص است و اصل كلي ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلبب﴾ چونان روحي حاكم در نوع قوانين كيفري اسلام دميده شده است.
شايان ذكر است كه خداي سبحان درباره حدّ نيز كه حق خود اوست از اعمال رأفتِ عاطفي نهي كرده است: ﴿ولاَتَأخُذكُم بِهِما رَأفَةٌ في دينِ اللّه) 2 راز نهي از اعمال رأفت احساسي در حدود الهي اين است كه ممكن است بر اثر رحمتهاي عاطفي كه دامنگير انسانهاي عادي است حد الهي بر زمين مانَد، با اين حال همان‌گونه كه درباره قصاص راه براي تخفيف و رحمت باز است: ﴿ذلِكَ تَخفيفٌ مِن رَبِّكُم ورَحمَة) 3 در حدود نيز رحمت و تخفيف وجود دارد و حكم در آن صرفاً براساس غضب نيست؛ ليكن تخفيف، رحمت، عفو و گذشت به دست كسي داده شده است كه دين را مانند جان خود محترم شمارد. ولي مسلمين كه كار او بر محور عقل بوده و آگاه به مصالح است مي‌تواند در مواردي كه اصل جرم و چيزي كه موجب حدّ است با اقرار ثابت شود، نه بينه، عفو را بر حدّ مقدّم كند 4 ، بنابراين همان خدا كه از اِعمال رأفت عاطفي در اجراي حدود الهي منع كرد و فرمود: براساس عقل حكم كنيد، نه براساس عاطفه، چنين مي‌فرمايد: در مواردي خاص ولي مسلمانان مي‌تواند
^ 1 - ـ ر.ك: فقه القرآن راوندي، ص397 401.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه 2.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه178.
^ 4 - ـ مختلف الشيعه، ج9، ص161 و 192، مسئله 16 و 49.

190

مجرم را عفو كند.
تذكّر: چنان كه گذشت عنوان «تعارض» كاملاً از عنوان «تزاحم» جداست، زيرا تعارض ناظر به مقام اثبات و دلالت دليل است و معيار رجحان يكي بر ديگري از منظر صدور، جهت صدور و دلالت متن به نصّ يا اظهر و ظاهر بودن است؛ امّا تزاحم راجع به مقام امتثال و عدم توانايي مكلّف از لحاظ جمع دو چيزي است كه هر دو واجد مصلحت‌اند. گاهي تزاحم ملاكها راجع به تقنين است؛ نه امتثال؛ يعني قانونگذار آنگاه كه بخواهد قانوني جعل كند، در تقديم و تأخير يا تساوي و تخيير، ملاكها را ارزيابي مي‌كند؛ گاهي ملاكها همسان‌اند، از اين‏رو حكم به تخيير مي‌كند و گاهي تشخيص تساوي آنها آسان نيست. البته اگر قانونگذار به جميع مصالح و ملاكها عالم باشد چنين مطلبي درباره او فرض ندارد.
تزاحم مصطلح كه به مقام امتثال مكلّف ناظر است گاهي دَوَرانِ آن بين دو ملاك موجود در دو موضوع جداست و زماني بين دو ملاك موجود در موضوع واحد؛ مثلاً گاهي بين دو ملاك موجود در دو فن علمي و دو عالمي كه هر كدام در رشته خاص تخصص دارند تزاحم است و گاهي در يك عالمي كه داراي دو تخصّص است. در انتخاب هر يك از آنها در مورد نجات غريق يا به كار گماردن هر يك از آنان براي منصبي تزاحم است كه در اينجا جمع هر دو ميسور نيست و ملاك انقاذ غريق و رجحان در هر كدام موجود است.
زماني هم تزاحم بين ملاكهاي موجود در دو عنواني است كه هر دو در مجمع واحد حضور دارند؛ نظير آنچه در مورد قتل عمدي مطرح است، زيرا در اين موضوع مخصوص، هم مصلحت عفو يا ديه موجود است و هم مصلحت قصاص و احكام سه‌گانه مزبور را مي‌توان از ادلّه معتبر همسان

191

به‏دست آورد، مخصوصاً عفو و قصاص را؛ ليكن اهتمام قرآن به قصاص (في‌الجمله، نه بالجمله) از تعليل و تبيين آن به دست مي‌آيد كه قصاص هرچند به ظاهر مرگ را به همراه دارد؛ ليكن در باطن عامل زندگي است و عفو هرچند ظاهراً زندگي را به همراه دارد؛ ولي در باطن مانع زندگي است، مگر در موردي كه باطن آن با ظاهرش هماهنگ بوده و اثر تربيتي فراواني را دربر داشته باشد كه از هر دو منظر (درون و بيرون) سبب حيات جامعه باشد.
 
 
يكي از جوامع الكلم
در جاهليت، فرمان بيشه‌اي «اُنصر أَخاك ظالماً أو مظلوماً» حاكم بود كه طرح و تبيين ظالمانه و جاهلانه بودن آن از حوزه بحث كنوني خارج است. با ظهور اسلام و ارائه قانون ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة﴾ برخي عبارتي ارائه داده‌اند كه با خشونت جاهلي هم سازگار است؛ نظير: «القتل أنفي للقتل» و «أكثروا القتل ليقلّ القتل».
سرّ سازگاري اين عبارتها با خوي جاهلي اين است كه عنوان قصاص در آن اخذ نشده، چنان‌كه در دوران جاهلي گاهي افراد و قبايل قدرتمند در برابر يك كشته چند نفر را مي‌كشتند؛ ولي در اسلام جريان قصاص كه معقول و مقبول فطرت و آميخته با عدل است با عبارتي متقن و كوتاه كه جزو جوامع‌الكلم است بيان شده: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة﴾. اولياي دم بايد طالب «قصاص» باشند؛ نه خواهان صرف تشفّي دل، و قصاص چنان كه قبلاً توضيح داده شد، كيفر مماثلِ جرم است: ﴿اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفس... ) 1 نه «أنّ
^ 1 - ـ سوره مائده،آيه45.

192

النفوس بالنفس»، پس اگر يك نفر از آنها كشته شد يك نفر را بكشند؛ يعني به اندازه جرم انتقام بگيرند، نه به مقدار قدرت، به طوري كه هر قدر توان داشتند و از آنها برآمد كيفر بگيرند. در «القتل أنفي للقتل» و مانند آن، كه اعم از عنوان قصاص است، لطيفه عدل محوري و خصوصيت انصاف ملحوظ نيست.
سعي برخي از مفسران نامور شيعه و سني از متقدمان و متأخران، مصروف مقايسه و ارزيابي ادبي از منظر فصاحت و بلاغت بين تعبير رساي قرآني ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة﴾ و عبارتهاي «القتل أنفي للقتل»، «أكثروا القتل ليقلّ القتل» و مانند آن شده و هر يك به قدر حوصله زمان و زمين و زبان خود وجوه برتري متن قرآني را بر عبارتهاي مجعول بشري بيان كرده‌اند، چنان كه شيخ طوسي چهار وجه 1 ، فخر رازي شش وجه 2 و سرانجام آلوسي سيزده وجه 3 ارائه كرده‌اند؛ همچنين سكاكي به بعضي از مزاياي آن پرداخته 4 و شيخ طوسي تفاوت متن قرآني را با جمله «القتل أنفي للقتل» معادل تفاوت آسمان و زمين دانسته است.
اين‌گونه از مساعي كه در تفسيرهاي كهن و نو دارج بوده و هست عهده‌دار مسائل روبنايي است؛ يعني اگر زير بنا و مبناي اصلي سالم و معقول بود ارائه آن در ظرف فلان جمله بهتر از اظهار آن در وعاي بَهمان جمله است؛ ولي اگر اصل مبنا مشكل حِكْمي و كلامي و حقوقي داشت و اصل معقول بودن آن مورد نقد واقع شد هرگز بحث اَدَبي جايگاهي نخواهد داشت، چون ظرف زرينْ
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص105.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص56 57.
^ 3 - ـ روح المعاني، ج2، ص77 78.
^ 4 - ـ مفتاح العلوم، ص120.

193

مظروف فاسد را سالم نمي‌كند و وعاي بلورين كالاي كاسد را رونق نمي‌بخشد. در اين‌گونه از موارد حسّاس علمي كار از عقيله لبيب ساخته است؛ نه از قصيده اديب هرچند اديبان نيز خردورزند.
 
 
عامل حيات جامعه
خداي سبحان با جلال و شكوه فراوان از اهميت قصاص ياد كرد و چنين فرمود: قصاص، عامل حيات شماست: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلبب﴾.
توضيح اينكه حيات انساني در فرهنگ قرآن حكيم غير از زندگي گياهي برخي است كه خارج از قلمرو تغذيه، تنميه و توليد مثل هدفي ندارند و غير از حيات حيواني عدّه‌اي است كه بيرون از منطقه خيال و وهم از لحاظ انديشه و فراتر از محور شهوت و غضب از جهت انگيزه، خواسته‌اي ندارند، بلكه حيات متألّهانه‌اي است كه از منظر معرفتْ همراه با برهان عقلي و از ديدگاه محبّتْ همسفر با حبيب خدا بودن: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللّهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللّه) 1 را در نظر دارد. قرآن كريم عدّه اوّل و گروه دوم را كه فاقد حيات تألّهي‌اند مرده مي‌داند: ﴿وما يَستَوِي الاَحياءُ ولاَالاَموتُ اِنَّ اللّهَ يُسمِعُ مَن يَشاءُ وما اَنتَ بِمُسمِعٍ مَن فِي القُبور) 2 ﴿لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيًّا ويَحِقَّ القَولُ عَلَي‌الكفِرين) 3 كه از تقابل حي و كافِر چنين استنباط مي‌شود كه مؤمن زنده است و كافر مرده.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره فاطر، آيه 22.
^ 3 - ـ سوره يس، آيه 70.

194

غرض آنكه از نظر قرآن حكيم حيات انساني بدون ايمان به وحي و عمل به دستور آن حاصل نمي‌شود و همين معناي والاي از حياتِ كميابْ در پرتو ايمان به قصاص و عمل به آن حاصل مي‌شود و چون آيه مورد بحث در مقام تحديد است مفهوم آن اين است كه بدون اعتقاد به قصاص و عمل به آن حيات مطلوب انساني حاصل نمي‌شود، هرچند به ظاهر حيات حيواني حاصل گردد يا زندگي گياهي پديد آيد.
جريان قصاص و همچنين قتال براي احياي دين نظير ديوار قيامت‌اند كه: ﴿باطِنُهُ فيهِ الرَّحمَةُ وظهِرُهُ مِن قِبَلِهِ العَذاب) 1 يعني ظاهر قصاص و قتال مردن است و باطن آن حيات و احياست؛ هم خود شخص مرده در قصاص در صورت توبه و پذيرش حكم خداوند طبق آيه ﴿فَلا ورَبِّكَ لايُؤمِنونَ حَتّي يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدوا في اَنفُسِهِم حَرَجًا مِمّا قَضَيتَ ويُسَلِّموا تَسليما) 2 به حيات معنوي مي‌رسد و هم مجاهد نستوه وگرنه قاتل مورد قصاص همان‌طور كه ظاهراً مي‌ميرد باطناً نيز مرده خواهد بود، چنان كه كافر مهاجمِ مهزومْ هم ظاهراً مي‌ميرد و هم باطناً مرده است، زيرا اجابت دعوت دين حياتبخش است و نَبْذ كتاب خدا به پشت سرْ مرگ آور: ﴿نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ كِتبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم) 3
حاصل اينكه گرچه پيش از اين گفته شد: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاص) 4 و حكم الزامي و ايجابي به ظاهر با «تكليف» همراه است و نوعاً كلفت و مشقت
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 65.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 101.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه178.
 
 

195

پنداشته مي‌شود؛ ليكن روح آن «حق»، يعني به مصلحت و سود مردم و جامعه است و باطن آن «عليكم» نيز «لكم» است. آن حكم كه نخست با «علي» بيان شد پس از ذكر مصلحت و حكمت تشريع آن، تقرير آن به صورت «لام» است: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة﴾؛ مانند جنگ با كافران مهاجم كه در حقيقت «كتب لكم» است؛ نه «عليكم»: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ وهُوَ كُرهٌ لَكُم وعَسي اَن تَكرَهُوا شَيئاً وهُوَ خَيرٌ لَكُم) 1 نيز مانند اينكه اگر به انسان مصيبتي رسد و بر اثر آن آسيب بيند و بردباري نشان دهد در حقيقت به سود اوست: ﴿قُل لَن يُصيبَنا اِلاّما كَتَبَ اللّهُ لَنا) 2 زيرا هماره آزمون براي اثاره دفينه‌هاي شكوفا نشده و چنين كاري خير و رحمت است.
قصاص، هم به سود جاني و قاتل است، زيرا اگر پيش از مبادرت به جنايت و قتل بداند كه در صورت ارتكابْ او را قصاص خواهند كرد دست به جنايت و قتل نمي‌زند. پس از آلوده شدن به قتل عمد نيز با بررسي حكم قصاص اگر به آن راضي شود و توبه كند از عذاب قيامت رهايي مي‌يابد؛ هم در قصاص طَرَف، به سود مجني عليه است، زيرا در مظلوميت نمي‌ماند؛ هم به سود اولياي مقتول، زيرا با قصاص تشفّي مي‌جويند و هم به سود جامعه است، زيرا با عبرت گرفتن ديگران و هراس آنان از قصاص، جلو خونريزي و آدم‌كشي ظالمانه در جامعه گرفته مي‌شود.
مجموع اين آثار مثبت، همان‌گونه كه تجربه ثابت كرده است، از زنداني‏كردن قاتل بر نمي‌آيد، بنابراين، قصاص به جامعه حيات مي‌بخشد. ﴿حَيوة﴾ با تنوين تفخيم نيز نشان عظمت حياتي است كه نتيجه اجراي عدل باشد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه216.
^ 2 - ـ سوره توبه،آيه51.

196

معرفت شناسان حسّي و تجربي كه انحصارگرا بوده و وارد قلمرو پربركت معرفت عقلي و تجريدي نمي‌شوند گاهي رحمت عاطفي را با رحمت معقول اشتباه مي‌كنند و زماني رحمت احساسي را بر عدل، و عفو عاطفي را بر انصاف، و مساوات محسوس را بر حكمت معقول و مانند آن مقدّم مي‌دارند و به بهانه اينكه حيات ظاهراً بهتر از ممات است و ابقاي زندگي زيباتر از امحاي آن است هر جا در اسلام حكم اعدام مطرح شود، خواه در قصاص و خواه در حدّ محارب و مانند آن، نقد عاطفي و ايراد احساسي را متوجّه حكم معقول و قانون عدل و انصاف مي‌كنند.
شبهات واهي گروه مزبور درباره قصاص و حدّ محارب و مانند آن به صورتهاي گونه‌گون بيان مي‌شود؛ نظير آنكه: 1. قصاص از قبيل خون‏به‏خون‏شستن و كاري ناصواب است.
2. مبناي قصاص خشونت است، حال آنكه هرگز با قهر و تنش نمي‌توان جامعه را اداره كرد.
3. قانون قصاص از انتقامجو بودن قانونگذار خبر داده و نشان قساوت قلب اوست.
4. قاتل از سلامت روح برخوردار نبوده است وگرنه به چنين كار نامعقولي اقدام نمي‌كرد و جاي بيماران درمانگاه است؛ نه گورستان. جايي كه مي‌تواند عهده‌دار درمان چنين بيماران مقطعي باشد زندان با برنامه‌هاي رواني و اخلاقي است؛ نه ميدان اعدام.
5. براي عصر برين و جامعه پيشرو قانون كهنه كارآمد نخواهد بود. قانون قصاص و آدمكشي نيز كه از عهد باستان به ارث رسيده است تاريخ مصرف آن منقضي شده و هرگز با تحوّل عميق جامعه از لحاظ علمي و فنّي هماهنگ نيست.

197

بسياري از مفسران كه اشكال را بيّن الغَي و نقد آن‏را بيّن الرشد مي‌دانستند به نقل نقد و شبهه عصر احساس و تجربه نپرداختند؛ ليكن برخي از اولواالالباب متقدم و بعضي از پژوهشگران نوآور متأخر به نقل و نقد آن مبادرت كرده‌اند. از مكتوب اهل معرفتِ گذشته مي‌توان تفسير ابن عربي را نام برد. وي چنين گفته است: كشتن جاني مانند بريدن عضوي است كه مار آن‏را گزيده و مسموم كرده است تا با بريدن عضو مسموم اصل حيات بدن محفوظ بماند 1. از تأليف متأخران مي‌توان تفسير المنار و تفسير الميزان را مطرح كرد كه مبسوطاً به نقل و نقد شبهات ياد شده عنايت فرموده‌اند 2.
با تحليلي كه درباره حيات بخش بودن قصاص ارائه شد پاسخ شبهات مزبور روشن خواهد شد. طبق آن تحليل: 1. خون بي‌گناه با خون قاتل شسته نمي‌شود تا كسي بگويد خون به خون شستن خطاست، بلكه با كوثر زلال قصاص كه آب حيات است شست‌وشو مي‌شود تا مشمول بيان نوراني حضرت علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) شود كه: «رُدّوا الحجرَ من حيثُ جاء فإنّ الشرّ لايدفعه إلاّ الشرّ» 3 شرّ بودن قصاص يا قتال، براي جاني و قاتل و براي كافر و مهاجم است وگرنه دفاعِ عادلانه مطلوب و خير است.
2. جريان قطع عضو فاسد يا كَي و داغ كردن مرسوم در زمان كهن، كه اصل آن در نهج البلاغه 4 و فرع آن در برخي ديوانها آمده است 5 ، هرگز مايه
^ 1 - ـ رحمةٌ من الرحمن، ج1، ص253.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج1، ص435 438؛ تفسير المنار، ج2، ص130 132.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، حكمت 314.
^ 4 - ـ خطبه 168، بند آخر: فآخر الدّواء الكَيّ.
^ 5 - ـ ديوان حافظ، غزل 430، ص584: علاجِ «كَي» كُنَمت كآخر الدواء الكيّ.

198

خشونت مداري قانون محترم پزشكي نبوده و سبب اتّهام طبيب مهربان به قساوت دل نخواهد بود، بلكه قانون قطع عضو فاسد، حق مدار و رحمت‏محور بوده و طبيبِ جرّاحْ دلسوز و رقيق قلب است.
3. در مواردي كه عفو يا تخفيف نافع يا كارآمدتر باشد كارشناسان جامعه آن‏را معادل قصاص يا برتر از آن مي‌دانند و نيازي به زندان نخواهد بود، زيرا همان‌طور كه مبسوطاً بيان شد حق قصاص نسبت به خصوص جاني تكليف است؛ نه نسبت به مجني عليه يا ولي دم.
4. جريان گذشت تاريخ مصرف و كارآمد نبودن قانون كهنه براي عصر نو و نسل تازه و مصر جديد درباره امور فرعي است كه متزمّن و متمكّن‌اند؛ امّا عناصر حيات‏بخشي مانند حق، عدل، انصاف، حيات، معنويت و... برتر از زمان و زمين و از اين‏رو هماره تازه‌اند و هرگز فرسوده و فرتوت نخواهند شد.
عنصر محوري پاسخ متقن از شبهات مزبور همانند عنصر محوري شبهاتِ موهون ياد شده چيزي است كه قرآن حكيم به عنوان اصل جامع، با آن گفتمان خود را پايان داد و چنين فرمود: «ياُولِي الاَلبب». لبيب در فرهنگ قرآن انسان ويژه‌اي است كه اولاً داراي مغز متفكر است. ثانياً مغز بين و درون‌نگر است. ثالثاً باطن‌جو و لُب‌طلب است. رابعاً هرگز زيبايي و فريبايي ظاهر در منظر لبيب توان استبدال اَحْسَن به اَخَسّ را ندارد تا از اصالت لُبّ بكاهد و به فرعيت قِشر بيفزايد. لبيب ضمن ارج نهادن به معرفت شناسي حسّي و تجربي دلمايه شناخت را معرفت عقلي و تجريدي مي‌داند.
آنچه از عقل و لُبّ در اين‌گونه از معارف برين قرآني مطرح است غير از آن چيزي است كه در جريان اصل تكليف فردي اعتبار دارد؛ يعني عقل كه تكليف در مدار آن مي‌گردد و غير عاقل از آن به دور است غير از لُبّي است كه براي

199

تحليل عدل محوري قصاص و حكمت مداري اعدام محاربِ مُفسِد مطرح است و غير لبيب از حلّ آن فرو مي‌ماند. نظام تكوين بر حق و حكمت است: ﴿وما خَلَقنَا السَّموتِ والاَرضَ وما بَينَ‏هُما اِلاّبِالحَقّ) 1 و نظام تشريع بر عدل و قسط: ﴿لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط) 2
در تنظير مطلب مزبور مي‌توان از باب تشبيه چنين گفت: همان‌گونه كه در متون فقهي، برخي از محققان فن شريفِ فقاهت درباره فرق بين شرط تكليف و شرط قضا چنين نگاشته‌اند: شرط تكليف، بلوغ و... و «عقل» است؛ امّا شرط قضا بلوغ و... و «كمال عقل» است 3 ، يعني قاضي بايد داراي عقل كامل باشد، بر خلاف مكلّف كه داشتن اصل عقل براي تكليف او كافي است، درباره مطلب قصاص نيز داشتن اصل عقل براي تحليل نهايي فرق بين عدل‏محوري و رحمت مداري كافي نيست و اينكه برخي مفسران، ﴿اُولِي الاَلبب﴾ محل بحث را همان «أُولوا العقولِ» اصل تكليفِ فقهي دانسته‌اند 4 ، صائب به نظر نمي‌رسد، بلكه مقصود داشتن كمال عقل است؛ نه اصل عقل.
تذكّر: عنوان «أولوا الألباب» در آيه مورد بحث دو پيام دارد: يكي نسبت به لَبيبِ درون ديني و ديگري راجع به لَبيبِ برون ديني. «لبيب درونْ ديني» عهده‌دار فهم دقيقِ قانونِ قصاصْ بدون افراط و تفريط، علمِ عميقْ به كيفيّت اجراي بدون تبعيض و داشتن عدل و انصاف رسا بدون تسامح و تساهل و با نزاهت از رشا و ارتشاء و برائت از قوم گرايي، باند بازي و ساير رذايل اخلاقي،
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 85.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه 25.
^ 3 - ـ جواهر الكلام، ج40، ص12.
^ 4 - ـ التبيان، ج2، ص106.

200

اجتماعي و سياسي است. «لَبيبِ برونْ ديني» عهده‌دار فهم دقيق از مصالح و ملاكهاي فلسفي و كلامي و حقوقي قانون قصاص و علم دقيق نسبت به مباني و مبادي فنّ شريف حقوق اسلامي و آگاهي ژرف نسبت به منابع اصيل استنباط مباني و مبادي است كه از اين مباني فروع حقوقي اجتهاد مي‌شود.
عنوان «لَبيب» نسبت به هر دو بخش مزبور سايه افكن است؛ ليكن اشراف آن راجع به بخش دوم مشهودتر است تا كسي متوهّمانه عدل را خشونت و انصاف را قساوت و حق مداري را كهنه و حيات بخشي را فرسوده گمان نكند.
 
 
تقواي اجتماعي و سياسي
اجراي قصاص تأمين‌كننده حيات جامعه است و از اين‏رو جريان قصاص، عبادتي شخصي همچون روزه نيست. بر همين اساس، تقواي مطرح در مسئله قصاص: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلببِ لَعَلَّكُم تَتَّقون﴾ نيز تقواي عبادي محض، مانند تقواي مذكور درباره روزه: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم‏تَتَّقون) 1 نيست.
تقواي مذكور در ذيل هر آيه، با مضمون آن آيه هماهنگ است، بر اين اساس، ﴿لَعَلَّكُم‏تَتَّقون﴾ در آيه مورد بحث، يعني «تتقون القتل»: از خونريزي و آدم‌كشي بپرهيزيد. اين تقوا، تقوايي اجتماعي و سياسي است كه با تقواي عبادي محض تفاوت بسيار دارد. اين تقوا از آن‏رو تقواي اجتماعي است كه آحاد جامعه آنگاه كه بدانند اگر صد نفر بركشتن حتي يك نفر اجتماع كنند اولياي دم مي‌توانند با تقسيم ديه نود و نه نفر بين آن صد نفر، همه آن صد نفر را
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه183.

201

براساس قصاص اعدام كنند، قهراً نه تنها مبادرت به آدم‌كشي نمي‌كنند، بلكه هرگز توطئه قتل نيز نخواهند داشت؛ چنين جامعه‌اي از خونريزي محفوظ بوده و در آن نظمِ عادلانه برقرار خواهد شد.
نكته: تقواي اولوا الالباب به منزله لُبّ تقواي ديگران است.
 
 
بحث روايي
 
1. حكمت تشريع قصاص
قال علي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «فرض الله... و القصاص حَقناً للدّماء» 1
عن علي أمير المؤمنين(عليه‌السلام) قال: «قلت أربعاً، أنزل الله تعالي تصديقي بها في كتابه... وقلت: القتل يقلّ القتل، فأنزل الله: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلبب) 2
بالإسناد إلي أبي محمّد العسكري عن آبائه عن علي بن الحسين(عليهم‌السلام) في‏تفسير قوله تعالي: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلببِ لَعَلَّكُم تَتَّقون﴾: «ولكم يا أمّة محمّد في القصاص حياة لأنّ من همّ بالقتل فعرف أنّه يقتصّ منه فكفّ لذلك عن القتل كان حياة للذي كان همّ بقتله وحياة لهذا الجاني الذي أراد أن يقتل وحياة لغيرهما من الناس، إذا علموا أنّ القصاص واجب لايجسرون علي القتل مخافة القصاص ﴿ياُولِي الاَلبب﴾ أُولي العقول ﴿لَعَلَّكُم تَتَّقون﴾.
ثمّ قال(عليه‌السلام): عبادالله! هذا قصاص قتلكم لمن تقتلونه في الدنيا وتفنون روحه، ألا أُنبّئكم بأعظم من هذا القتل وما يوجبه الله علي قاتله ممّا هو أعظم
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 252، بند 3.
^ 2 - ـ بحار الاَنوار، ج1، ص166 165.

202

من‏هذا القصاص؟ قالوا: بلي يابن رسول الله. قال: أن يضلّه عن نبوّة محمّد وعن‏ولاية عليّ بن أبي‌طالب صلوات الله عليهما، ويسلك به غير سبيل الله ويغريه باتّباع طرائق أعداء عليّ(عليه‌السلام) والقول بإمامتهم ودفع عليّ عن حقّه وجحد فضله وألا يبالي بإعطائه واجب تعظيمه فهذا هو القتل الّذي هو تخليد المقتول في‏نار جهنّم خالداً مخلّداً أبداً فجزاء هذا القتل مثل ذلك الخلود في نار جهنم» 1
قوله: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوةٌ ياُولِي الاَلبب﴾ قال: «يعني لولا القصاص لقتل بعضكم بعضاً» 2
اشاره: أ. برخي از احكام نقلي امضاي حكم عقل يا بناي عقلاست. بازگشت چنين تنفيذي به تأسيس است، زيرا هدايت قبلي عقل به فجور و تقوا با الهام الهي است؛ يعني خداوند اولاً از راه عقل مطلبي را به انسان مي‌فهماند و ثانياً همان‏را از راه نقل تأييد و تنفيذ مي‌فرمايد. انسانهاي كامل كه از علم خاص بهره‌مندند قبل از ديگران به ملاك برخي از احكام نايل مي‌شوند و همان حكم را در حدّ طرح و پيشنهاد بازگو مي‌كنند، آنگاه خداوند با دليل نقلي معتبر همان‏را تنفيذ مي‌كند.
آنچه از حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) درباره قصاص نقل شد مي‌تواند از همين منظر باشد كه بعداً مورد تنفيذ قرآن حكيم قرار گرفت.
ب. همان‌طور كه قتل بدن و از بين بردن عمدي حيات ظاهري مقتول مستلزم ورود در دوزخ است، اضلال كسي در جريان وحي و نبوت يا خلافت و امامت نيز كه در حقيقت از بين بردن حيات معنوي اوست به منزله از بين بردن
^ 1 - ـ بحار الاَنوار، ج69، ص220 و 221.
^ 2 - ـ تفسير القمي، ج1، ص65.
 
 

203

حيات ظاهري اوست، از اين‏رو از جهت كلامي، يعني ابتلاي به دوزخ، همانند قتل عمدي بي‌گناه است.
 
 
2. تقدم حق قصاص بر عفو
عن عبدالرحمن في حديث قال: قلت لأبي عبدالله(عليه‌السلام): رجلان قتلا رجلاً عمداً وله وليّان فعفا أحد الوليّين. قال: فقال: «إذا عفا بعض الأولياء دري‏ء عنهما القتل وطرح عنهما من الدية بقدر حصّة من عفا وأدّيا الباقي من أموالهما إلي الذين لم يعفوا» 1
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: «قضي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فيمن عفا من ذي سهم فإنّ عفوه جائز وقضي في أربعة إخوة عفا أحدهم، قال: يعطي بقيّتهم الدية، ويرفع عنهم بحصّة الّذي عفا» 2
عن أبي ولّاد الحناط، قال: سألت أبا عبدالله(عليه‌السلام) عن رجل قتل وله أمّ وأب وابن، فقال الابن: أنا أريد أن أقتل قاتل أبي، وقال الأب: أنا (أريد أن) أعفو، وقالت الأمّ: أنا أريد أن آخذ الدية. قال: فقال: «فليعط الابنُ أمَّ المقتول السدس من الدية ويعطي ورثة القاتل السدس من الدية حق الأب الذي عفا، وليقتله» 3
اشاره: استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) به استناد اطلاق ﴿فَمَن عُفِي لَهُ مِن اَخيهِ شي‏ءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ واَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسن﴾ فرموده‌اند: هر عفوي، خواه از تمام حق باشد يا از بعضي از حقوق، اين اثر را دارد كه با آن، مجالي براي
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج29، ص115.
^ 2 - ـ همان، ص115 116.
^ 3 - ـ همان، ص113.

204

قصاص نيست 1. برخي روايات نيز مؤيد اين معناست كه اگر برخي اولياي دم عفو كردند قصاص ساقط است.
طبق اطلاق آيه و دلالت دو روايت نخست از روايات فوق، مطلب از نظر بحث تفسيري و روايي تقريباً همان است كه ايشان فرموده‌اند؛ ليكن بحث فقهي آن را تثبيت نمي‌كند. بحث شريف استاد علامه طباطبايي نيز معمولاً بحث قرآني و روايي است و بحثهاي فقهي را نوعاً به فنّ شريف فقه ارجاع مي‌دهند.
طبق جمع‌بندي فقه از همه روايات متعارض، آن دسته از روايات كه بر سقوط قصاص در صورت عفوِ حتي بعضي از اولياي دَم دلالت دارد، يا از لحاظ صدور يا جهت صدور يا از نظر متن فاقد اعتبارند، از اين‏رو حمل بر تقيه يا استحباب مي‌شود، به اين دليل كه معارض اقوا دارند، چنان كه فقها به آنها عمل نكرده‌اند و مورد اِعراض اصحاب است.
مشهور بين فقها(رحمهم‌الله) در آن فرض كه برخي اولياي دَم عفو كرده و بعضي ديگر خواهان قصاص هستند، با استناد به روايات متعارض، تقدم قصاص بر عفو است. يكي از آن روايات، روايت سوم، يعني صحيحه ابي‏ولاّد است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الميزان، ج1، ص432.

205

 
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالاَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَي الْمُتَّقِينَ (180)
 
 
 
 
 
گزيده تفسير
در جاهليت زنان و كودكان و افراد ناتوانِ از رزم از ارث محروم بودند. براي تغيير اين سنت جاهلي، حكم وصيت و نيز احكام ارث نازل شد. ظهور برخي عبارات اين آيه در وجوب وصيت نيز به همان سالهاي نخست ظهور اسلام بازمي‌گردد، گرچه اكنون نيز گاه وصيت واجب است.
استحباب وصيت، مختصِ مقطعي خاص از عمر انسان نيست و تقييد آن در اين آيه به هنگام يأس از زنده ماندن و جزم عادي به مرگ، يعني زمان حضور اسباب و علل فروپاشي بدن و حال فرارسيدن و ظهور موت و نشانه‌هاي غيرحتمي آن، مانند سالمندي و فرتوتي و بيماري صعب‌العلاج، تقييد به قيد غالبي است.
خداي سبحان از مطلق مال طيب و حلال، نه خصوص مال فراوان، با نام «خير» ياد مي‌كند. اين تعبير به ضرورتِ تحصيل مال از راه مشروع و صرف آن در مسير صحيح و نيز به خير و بركت بودن مشروع آن اشاره دارد.

206

احسان به نزديكان در زمان حيات و ايصاي براي آنان بعد از ممات راجح و مطلوب و مورد ترغيب شريعت اسلامي است. «اقربين» همه ارحام را شامل مي‌شود. ذكر پدر و مادر به طور ويژه، در كنار اقربين براي نشان دادن اهميت وصيت براي آن دو نفر است، زيرا ارث بردن آنها منافي جواز وصيتِ مقداري از مال براي آنان نيست، چون با وصيت مي‌توان از حق خود كه يك‏سوم مال است براي برخي ورثه، افزون بر سهم معيّني كه از تركه مي‌برد، سهم ديگري مقرر كرد، چنان‌كه مي‌توان طبقه محجوب از ارث را با وصيت از ثُلث برخوردار كرد و اين كار نسبت به اشخاص مختلف و شرايط متنوّع، گونه‌گون خواهد بود؛ ليكن همان‌گونه كه اصل مال بايد خير و طيب و حلال باشد كيفيت ايصا هم بايد طبق عدل بوده، در همه موارد، هم اصل وصيت و هم پيكره آن معروف باشد؛ يعني در ميزان شريعت به وسيله دليل معتبر عقلي يا نقلي به رسميت شناخته شود.
وصيت، حقي الهي بر اهل تقوا و عنوان ﴿عَلَي المُتَّقين﴾ نشان عظمت و اهميت آن است، بدان حدّ كه تنها پارسايان توفيق عمل به آن را دارند.
 
 
تفسير
 
مفردات
خيراً: خير به معناي برگزيدن شيئي و برتر دانستن آن است. چيزِ راجح و برتري را كه از ميان افراد متعدد اختيار شده است خير گويند، در برابر شرّ كه امر مرجوح و مفضول است. خير چيزي است كه همگان بدان رغبت دارند؛ مانند عقل، عدل، فضل و هر شي‏ء سودمند. خير دو نوع است: خير مطلق (نفسي) و آن چيزي است كه در هر حال همه بدان رغبت دارند و خير مقيّد
 
 

207

(نسبي) و آن چيزي است كه براي برخي خير است و براي عده‌اي خير نيست؛ مانند مال و ثروت كه خداي سبحان در آيه مورد بحث آن‏را خير ناميده و در آيه ﴿اَيَحسَبونَ اَنَّما نُمِدُّهُم بِهِ مِن مالٍ وبَنين ٭ نُسارِعُ لَهُم فِي الخَيرتِ بَل لايَشعُرون) 1 از آن نكوهش كرده است.
خَيرْ به دو صورت اسمي و وصفي (افعل تفضيل) به كار مي‌رود. خَير در آيات ياد شده و آيه ﴿ولتَكُن مِنكُم اُمَّةٌ يَدعونَ اِلَي الخَير) 2 اسمي و به معناي «خوب» است و در آيه ﴿نَأتِ بِخَيرٍ مِنها) 3 وصفي (افعل تفضيل) و به معناي «خوب‌تر» است 4.
جمع خَير، خيور و خيار و مؤنّث آن خَيْرة و جمع خَيْرة، خيرات است 5.
تذكّر: مذكّر بودن فعل ﴿كُتِب﴾ با مؤنّث بودن فاعل (نائب فاعل) براي جهاتي است؛ مانند مجازي بودن تأنيث، جواز دو وجه در مصدر، به معناي ايصاء بودن وصيت، و وقوع حائل كه به منزله علامت تأنيث است، مخصوصاً فاصله طولاني.
حقّاً: مفعول مطلق است براي فعل محذوفِ «حقّ» و تقدير آن چنين است: «حَقَّ حقّاً»؛ يعني «ثبت ثبوتاً».
 
 
تناسب آيات
در مقطع ك‏نوني از سوره بقره، يعني آيات 178 ـ 182، دو حكم فقهي بيان
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيات 55 56.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 104.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 106.
^ 4 - ـ مفردات، ص300 301، «خ ي ر».
^ 5 - ـ التحقيق، ج3، ص159، «خ ي ر».

208

شده كه يكي به مسائل جنايي و ديگري به مسائل حقوقي مربوط و صبغه فقهي هر دو محفوظ است. تقوا عنوان عام تربيت قرآني و محورِ مهم سوره بقره به‏ويژه تا پايان اين بخش است. آيات مزبور نيز بيان مي‌كند كه از نشانه‌ها و لوازم پيروي از قرآن كريم درباره جانها و اموال است.
در آيات 178 ـ 179 بيان شد كه قصاصِ جاني، از عوامل تقوا در جامعه اسلامي است. در آيات مورد بحث نيز بيان مي‌شود كه اهل تقوا در مسئله وصيت و ارث نيز بايد طبق حكم خدا عمل كنند. به دلالت اين آيات، از صفات متّقين، هدايت‌پذيري از خداي متعالي در موضوع وصيت و ارث است 1.
وصيت بايد برپايه تقوا و عدل انجام شود، كه در اين صورت عمل به آن واجب است و خداوند سبحان نيز در آيه 181 از تبديل آن تحذير فرمود. وصيت كننده ممكن است گاهي بر اثر جهل يا غرضي ديگر بر موصي له يا وارث ستم كند، از اين رو خداي متعالي در آيه 182 مي‌فرمايد: تبديل وصيت به قصد اصلاح، با ارشاد موصي يا ايجاد تراضي بين وارث و موصي له گناه ندارد 2. به بيان ديگر، چون در آيه 181 بر مطلق تبديلِ وصيت، وعيد و تهديد به عذاب وارد شد آيه اخير نازل شد تا بيان كند كه تغيير وصيت از باطل به حق از راه اصلاح، شرعاً پسنديده و نيكوست 3. راه اثبات مشروعيت عقل برهاني يا نقل معتبر است.
به هر تقدير، آيه مورد بحث براي بيان حكم مال بعد از مردن صاحب آن
^ 1 - ـ الاساس في‌لتفسير، ج1، ص407.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج1، ص335 336.
^ 3 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص490.

209

است. اين بيان از آن‏رو در پي حكم قصاص آمد كه در قصاص، مرگ مقتول و مرگ قاتل مطرح است 1 و قصاص يكي از انواع مرگ 2 و حال حضور مرگ است و در آن حال كه مرگ 3 و اسباب و نشانه‌هاي آن حاضر و ظاهر است وصيتْ مطلوب و بايسته است 4.
٭ ٭ ٭
 
 
راز اهتمام به وصيت
اسلام بر وصيّت اصرار دارد. وصيّت، هم احترامي براي صاحب مال است و او با اذعان به اينكه اراده و خواست وي پس از مرگ نيز نافذ و محترم است، به مال خويش دل مي‌بندد و مي‌كوشد آن را از راه حلال تهيه كند و ه‏م مس‏ير آن مال را مش‏خص مي‌كند كه ب‏راي ي‏تيمان، مس‌كين، خويشان نيازمند و... صرف گردد.
خداي سبحان هم براي تقرّبِ مالكْ شخص او را به وصيّت به ثلث وامي‌دارد كه خود شكلي از انفاق است، هم براي پرهيز از تكاثر به ورثه امر مي‌كند كه به ارث دلبستگي شديد نداشته باشند و ساير اقربا را نيز كه از ارث سهمي ندارند، از آن محروم نكنند. گاه مي‌فرمايد: ﴿وتَأكُلونَ التُّراثَ اَكلاً لَمّا) 5 و زماني مي‌گويد: اگر از ارحام شما كه جزو طبقه ارث‏بَر نيستند و نيز از
^ 1 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص144 145.
^ 2 - ـ فسير المنار، ج2، ص134.
^ 3 - ـ نظم الدرر، ج1، ص335.
^ 4 - ـ فسير المنار، ج2، ص134.
^ 5 - ـ سوره فجر، آيه 19.

210

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved