بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

 
اِنّ الّذين يكتمون ما اَنزل الله من الكتب ويشترون به ثمناً قليلاً اُولئِك ما يأكلون في بطونهم اِلّاالنّار ولايكلّمهم الله يوم القيمة ولايزكّيهم ولهم عذاب اَليم (174)
 
گزيده تفسير
تحريف دين و كتاب خدا، با تعويض آيات آن در كتابت يا تفسيرِ به رأي در مقام تبليغ، به قصد كتمان حق، سرانجامِ حُبّ دنيا و وسيله قرار دادن دين براي دنياست.
كتمان‌كننده حق كه كالاي دين را در معرض فروش گذاشته، حتي اگر همه دنيا را كه گذراست به او دهند، در اين داد و ستد مغبون است، زيرا متاعي گرانمايه و ابدي را به ثمني زوال‌پذير و ناچيز تبديل كرده است.
كتمان حق، چيزي از دين و حق براي انسان باقي نمي‌گذارد تا كتمان‌كننده حق، گاهي نيز از غير آتش تغذيه كند، از اين‏رو تنها غذاي دين فروش، آتش است و او همه شكم خود را از آتش پر مي‌كند.
خداي سبحان با كتمان‌كنندگان حق، مكالمه تشريفي ندارد و آنان سخن

27

لطف آميز خدا را نمي‌شنوند.
خداوند تكويناً كتمان‌كننده حق را كه به سوء اختيار، خود را از توفيق و فيض خاصي كه سبب تطهير است محروم كرده تزكيه نمي‌كند، چنان كه او را به طهارت نسبت نمي‌دهد و طاهر و زكي نمي‌داند.
حكم نهايي و قطعي كتمان‌كنندگان حق و دين‌فروشان، عذاب اليم است و آنها بين آن آغاز، يعني آتشخواري باطني، و اين انجام، يعني آتش‌سوزي ظاهري، در آتش مستغرق هستند.
احاطه عذابهاي چهارگانه ظاهري و باطني مذكور در آيه مورد بحث بر آنان، محصول احاطه خطيئه آنهاست.
 
 
تفسير
 
مفردات
قليلاً: قِلّت، دو معنا دارد: يكي ناچيزي و ديگري بي‌ثباتي 1. قليل، صفت مُشْبِهه از معناي نخست و در مقابل كثير است.
مقصود از «قَليلاً» در آيه مورد بحث، ناچيز بودن نفسي (نه نسبي) ثمني است كه احبار و رهبان در برابر كتمان حق دريافت مي‌كردند.
بطونهم: بطن در هر چيزي در برابر ظَهر آن چيز است 2 ؛ مانند بطن و ظهر زمين و مانند آستر و رويه در لباس: ﴿مُتَّكِئينَ عَلي فُرُشٍ بَطائِنُها مِن‌ستَبرَقٍ) 3 بطن در انسان و ساير حيوانات همان معده و امعاء و ساير
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج5، ص3.
^ 2 - ـ مفردات، ص130، «ب ط ن».
^ 3 - ـ سوره الرحمن، آيه 54.

28

جهاز هاضمه است 1.
 
 
تناسب آيات
آيات گذشته مواضع اهل كتاب را در برابر پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و قرآن آشكار ساخته و توضيح مي‌داد كه آنها برخي حلالها را حرام كرده و در دينِ خدا بدعت‌گذاري كردند. در ادامه همان روشنگري اكنون بيان مي‌كند كه آنان ره‌آورد وحي در وصف پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را كتمان كرده و با تحريف و تبديل ما اَنزل‌الله آنچه را حق و صحيح بود پنهان كردند و با نسبت دادن مطالبي باطل و خطا به دين، با دين تجارت كرده و آن را وسيله ارتزاق قرار دادند 2. نكته مستفاد از اين بيان آن است كه علماي بني‌اسرائيل بر حقانيت و تفاصيل احكام و معارفي كه در آيات قبل بيان شد گواه و آگاه بودند، بدين سبب يادآوري خطر كتمان در اينجا مناسب بود، به ويژه آنكه در سوره بقره از اين پس باب گفت‌وگو با آنها بسته مي‌شود و از همين‏رو آيات كتمان در اينجا، هم اهل كتاب و هم اهل قرآن را شامل است 3.
بيان محرمات در آيه قبل اشاره داشت به عيب كساني كه جاهلانه يا بر اساس تقليد كوركورانه طيباتِ حلال را وانهاده و محرماتِ مقابل آنها را حلال مي‌شمردند. بدين مناسبت در پي آن به نحو تعييب و سرزنش مجدداً از عيب كساني سخن گفت كه از ترس از دست دادن بهره‌منديهاي دنيايي، حق را به‏ويژه درباره قرآن و پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كتمان مي‌كردند. اينان از دو جهت
^ 1 - ـ التحقيق، ج1، ص275، «ب ط ن».
^ 2 - ـ التفسير المنير، مج1 2، ج2، ص90.
^ 3 - ـ الاساس في التفسير، ج1، ص384.

29

سزاوار مذمت بودند؛ يكي نفس خوردن سُحْت و مال حرامي كه به حرمت آن علم داشتند و مآل آن اعراض از طيبات و موافقت با مشركان بود. ديگر اينكه اساس آن حرامخواري كتمان حقي بود كه به آن علم داشتند 1 ، براين اساس، آيه مورد بحث ملحق به آيه 159 همين سوره و بازگشت به احتجاج با اهل كتاب است. البته به مناسبت بيان محرمات در آيه قبل، مسلمانان را از كاري كه يهود در دين خود كردند، يعني از تحليل محرمات الهي و تحريم حلال الهي برحذر مي‌دارد 2.
به هر تقدير، آيه مورد بحث به ماقبل متصل است؛ خواه آيات قبل محاجّه با اهل كتاب باشد يا اينكه آغاز بيان مجموعه‌اي از احكام دين باشد. بنابر وجه دوم، آيه مورد بحث نيز يكي از آن احكام را تقرير مي‌كند، زيرا خداوند در آيه 168 اباحه همه طيبات را بيان كرد؛ امّا سران اهل كتاب با كتمان حقايق كتابهاي آسماني چيزهايي را بر مردم تحريم كردند كه خداوند تحريم نكرده و اموري را براي آنان تشريع مي‌كردند كه خداوند تشريع نكرده است 3.
٭ ٭ ٭
 
 
دين فروشي با تحريف و كتمان حق
در جاهليت، همان‌گونه كه مشركان حجاز با بدعت‌گذاري و تشريع، اشيايي را تحليل يا تحريم مي‌كردند، علماي اهل كتاب نيز به ميل حكّام يا براي جلب رضاي مردم گاهي برخي حلالها را حرام و بعضي حرامها را حلال مي‌كردند.
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص319 320.
^ 2 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص121.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج2، ص101.
 

30

خداي سبحان همان‌طور كه درباره مشركان فرمود: تحليل و تحريم فقط بايد به وحي الهي باشد 1 ، با بياني مشابه درباره احبار و رهبان و علماي تورات و انجيل نيز مي‌فرمايد: تحليل و تحريم، طبق ميل خود يا ديگران، در حقيقت تحريف كتابِ خداست و غرض از اين فتوا و تفسير و دين فروشي نيز خريدن و گرفتن متاع دنياست.
اين حكم، كلي است؛ دليلي نيز كه در آيات بعد بر آن ذكر شده عام است، از اين‏رو چنان‌كه در بحث اشارات و لطايف توضيح آن خواهد آمد، مسلماني هم كه در بيان احكام الهي تابع ميل ديگران باشد در اين حكم عام داخل است. هر كس دين خود را وسيله دنيا قرار دهد و حقيقتي از حقايق ديني را كتمان يا تحريف كند، همچون آن گروه از علماي اهل كتاب كه آيه از لحاظ مورد ناظر به آنهاست، به كتمان حق مبتلا مي‌شود.
 
 
كتمان حق در اصول و فروع
كتمان حق، در دو بخش اصول و فروع دين بوده است. نمونه آن در بخش اصول دين آن است كه در كتابهاي آسماني تورات و انجيل، رسالت خاتم انبيا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و اوصاف آن حضرت چنان به روشني بيان شده كه علماي اهل كتاب با آن نشانه‌ها رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در حدّ شناخت حسّي، همانند شناخت بي‌اشتباه اعضاي يك خانواده از يكديگر، مي‌شناختند، با اين حال آن را كتمان مي‌كردند: ﴿اَلَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُم واِنَّ فَريقًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون) 2
^ 1 - ـ سوره انعام، آيات 152 138 و سوره توبه، آيات 3736.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه146.

31

كتمان حق در بخش فروع دين، كه آيه ﴿يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ) 1 ناظر به آن است، هرچند مقيد به آن نيست، كتمان حرامها و حلالهاي الهي و بيان احكامي طبق ميل و پذيرش حكّام وقت است.
 
 
كتمان حق با تحريف كتاب و تفسير به رأي
تحريف آيات الهي براي كتمان حق، دو گونه است؛ يكي اينكه هنگام كتابت، اصل آيات را عوض كنند. اين نحو تبديل، همان تحريف رسمي است كه آيه ﴿فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللّهِ) 2 ناظر به آن است. نحوه ديگر، تحريف در مقام تبليغ و بيان احكام و همراه با تفسير به رأي است. فتوافروشان در اين مقام براي اينكه مردم فتواي تحريف‏شده را به عنوان كتاب و دين خدا تلقي كنند، آن را به خداوند نسبت داده، عالمانه به خداي سبحان دروغ بسته و فتواي دروغين را حكم خدا مي‌دانند: ﴿واِنَّ مِنهُم لَفَريقًا يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتبِ لِتَحسَبوهُ مِنَ الكِتبِ وما هُوَ مِنَ الكِتبِ ويَقولونَ هُوَ مِن عِندِ اللّهِ وما هُوَ مِن عِندِ اللّهِ ويَقولونَ عَلَي اللّهِ الكَذِبَ وهُم يَعلَمون) 3
در تفسير آيه شريفه ﴿ولاتَلبِسُوا الحَقَّ بِالبطِلِ وتَكتُموا الحَقَّ واَنتُم تَعلَمون) 4 و نيز ذيل آيه 146 سوره بقره، به اختصار درباره كتمان حق بحث شد و نياز به تكرار نيست.
^ 1 - ـ سوره نساء،آيه46.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه79.
^ 3 - ـ سوره آل‌عمران، آيه78.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه42.

32

تذكّر: فخر رازي از ابن عباس تحريف تورات و انجيل را ياد كرده و گفته است: اين مطلب نزد متكلّمان ممتنع است، زيرا دو كتاب ياد شده از شهرت و تواتر برخوردارند و تغيير آنها ممكن نيست، بلكه مقصود همان تأويلات ناصواب است 1. لازم است عنايت شود كه اثبات تواتر دو كتاب ياد شده آسان نيست.
 
 
راز زيانكاري كتمان‌كننده حق
كساني كه آيات الهي و احكام ديني را كتمان كرده وآنچه را مطابق هوا و هوس زمامداران سياسي و ديگران است به عنوان حكم‌الله بيان كردند و در حقيقت با فروش دين، دنيا را خريدند: ﴿ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنًا قَليلاً﴾، در اين داد و ستد مغبون هستند، زيرا مقام گرانمايه را از كف دادند و متاع اندك گرفتند. معناي اين سخن آن نيست كه حاكمان يا ديگران در برابر اين فتوا به دين‌فروشان مال كم مي‌دادند، تا توهم شود اگر آنان مال بيشتري مي‌گرفتند مغبون نبودند، زيرا اولاً طبق توضيح آينده، قلّت آن ثمن، نَفْسي است؛ نه نسبي. ثانياً وصف ثمن به قلّت در اينجا وصف توضيحي است؛ نه احترازي؛ به اين معنا كه آن ثمن، قليل است.
توضيح اينكه برخلاف مفهوم اقل و اكثر كه همواره نسبي است، قلّت و كثرت هم مي‌تواند نسبي و اضافي باشد و هم مي‌تواند نفسي باشد. آياتي از قبيل ﴿ثُلَّةٌ مِنَ الاَوَّلين ٭ وثُلَّةٌ مِنَ الاءاخِرين) 2 و ﴿يُضِلُّ بِهِ كَثيرًا ويَهدي بِهِ كَثيرًا
^ 1 - ـ التفسير الكبير،مج3، ج5، ص28 30.
^ 2 - ـ سوره واقعه، آيات 39 40.

33

وما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّالفسِقين) 1 شاهد جمع دو قليل در برابر هم و دو كثير در قبال هم‌اند.
دنيا، هم في‏نفسه قليل است: ﴿مَتعُ الدُّنيا قَليلٌ) 2 و هم در سنجش و مقايسه با آخرت، اندك است: ﴿فَما مَتعُ الحَيوةِ الدُّنيا فِي الاءاخِرَةِ اِلاّقَليل) 3 آنچه گذراست ارزنده نيست و دنيا از همين‌رو في نفسه كم است، و آخرت از آن‏رو كه شيئي ابدي است في نفسه فراوان است، بنابراين اگر همه معادن دنيا را هم به احبار و رهبان مي‌دادند كه در مقابل آن، دين خدا را تحريف كنند آنها همچنان مغبون بودند، زيرا شيئي ابدي را داده و ثمني زوال‌پذير گرفتند. بر همين اساس اگر همه دنيا را به كسي دهند و از او كتمان حق دريافت كنند، آن شخص همچنان مغبون است.
تذكّر: «اشتراء» در اينجا به معناي شراء و فروختن است، زيرا آنچه به طبع اول مطرح است همانا نقل آيات الهي و ما انزل الله و انتقال بهاست؛ يعني كاتمان چيزي را به عنوان كالا يا كار مي‌دهند و بها يا مزدي را در قبال آن دريافت مي‌كنند.
وقوع حرف «باء» بر ثمن يا مثمن در هر مورد براي نكته‌اي خاص است. در مواردي همچون آيه مورد بحث كه براي مقابله است، هم بر سر ثمن درمي‌آيد و هم بر سر مثمن. در اين آيه بر سر مثمن واقع شده است. توضيح مبسوط در اين باره در تفسير آيه 41 همين سوره گذشت.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 26.
^ 2 - ـ سوره نساء،آيه77.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 38.

34

 
كيفر كتمان حق
آنچه دين فروش در برابر كتمان حق مي‌گيرد به ظاهر لذيذ و گواراست؛ ليكن در باطن، آتش است و او چيزي جز آتش نمي‌خورد: ﴿اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في‏بُطونِهِم اِلاَّالنّارَ﴾، «النّار حفّت (حجبت) بالشهوات» 1 اين آتش به «غرام» 2 و «لزام» 3 وصف شده و همچون غريم و طلبكاري كه بدهكار را رها نمي‌كند، ملازم تبهكار است و او را رها نمي‌كند؛ چنين آتشي براي هيچ‌كسي قابل تحمّل نيست.
تعبير و بيان حصري جمله ﴿اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّ النّار﴾ افزون بر افاده اين مطلب كه عملِ قبيح و مال حرام، به ظاهر مال و در باطن آتش است، به اين نكته نيز اشاره دارد كه گرچه برخي انسانها كه گاهي از مال حلال و گاه از حرام تغذيه مي‌كنند، هم آتش مي‌خورند و هم غير آتش، و همه شكم خويش را با آتش پر نمي‌كنند، زيرا اصل دين آنها في‌الجمله محفوظ است؛ ليكن كسي كه با دين‌فروشي تغذيه كند، تغذيه او فقط از آتش است و چيزي جز آتش نمي‌خورد، زيرا كتمان حق و دين‌فروشي، چيزي از دين و حق براي چنين شخصي باقي نمي‌گذارد تا گاهي از غير آتش و گاهي از آتش تغذيه كند. نكته ذكر ﴿في بُطونِهِم﴾ همراه با اكل: ﴿ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّ النّار﴾ (با اينكه خوردن مربوط به بطن است) نيز براي همين مطلب ادبي است. توضيح اينكه اين تعبير، يعني ذكر كلمه بطون بعد از كلمه اَكل، افزون بر اينكه
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه176.
^ 2 - ـ سوره فرقان، آيه65.
^ 3 - ـ سوره فرقان، آيه77.

35

بر حقيقي بودن اَكل دلالت مي‌كند، زيرا گاهي عنوان اَكل در معناي مجازي، يعني تصرف، استعمال مي‌شود، به معناي پركردن شكم است؛ يعني «خوردنِ در شكم» در برابر «خوردنِ در بعض شكم» است 1.
برخي از نكات تأويلي اين تعبير به زودي بيان مي‌شود.
نتيجه تغذيه از راه دين‌فروشي، همان پر كردن شكم از آتش است كه در آيات ذيل بيان شده است: ﴿اَذلِكَ خَيرٌ نُزُلًااَم شَجَرَةُ الزَّقّوم ٭ اِنّا جَعَلنها فِتنَةً لِلظّلِمين ٭ اِنَّها شَجَرَةٌ تَخرُجُ في اَصلِ الجَحيم ٭ طَلعُها كَاَنَّه رُءوسُ الشَّيطين ٭ فَاِنَّهُم لاءكِلونَ مِنها فَمالِئونَ مِنهَا البُطون) 2 ﴿ثُمَّ اِنَّكُم اَيُّهَا الضّالّونَ المُكَذِّبون ٭ لاءكِلونَ مِن شَجَرٍ مِن زَقّوم ٭ فَمالِئونَ مِنهَا البُطون ٭ فَشرِبونَ عَلَيهِ مِنَ الحَميم ٭ فَشرِبونَ شُربَ الهيم ٭ هذا نُزُلُهُم يَومَ الدّين) 3
گروه مزبور، شكم خود را از «شجره زقوم» پر مي‌كنند. شجره خبيث زقوم، درخت نسوزي است كه در اصل دوزخ ريشه دارد و از آنجا سر برمي‌آورد و با آتش آبياري و تغذيه مي‌شود و شكوفه‌هاي آن مانند سرهاي شيطانهاست 4. اين درخت، محصول فتنه تبهكاران و ظالمان است.
قرآن كريم از تغذيه و پركردن شكم كتمان كنندگان حق از چنين آتشي، به «نُزُل» تعبير مي‌كند. «نُزُل» كه هم درباره بهشتيان و هم درباره دوزخيان آمده است، اولين پذيرايي را گويند كه در بدء ورود مهمانْ، قبل از پذيرايي اصلي و
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص215.
^ 2 - ـ سوره صافّات، آيات6662.
^ 3 - ـ سوره واقعه، آيات 56 51.
^ 4 - ـ از مار نيز گاه به «شيطان» تعبير مي‌شود (اقرب الموارد، ج1، ص592؛ الصحاح، ج4، ص2144، «ش ط ن»).

36

مهمّ، به حضور او مي‌برند. بخشهاي ديگري از تعذيب، مانند ﴿كُلَّما نَضِجَت جُلودُهُم بَدَّلنهُم جُلودًا غَيرَها) 1 و ﴿نارُ اللّهِ الموقَدَة ٭ اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفئدَة) 2 به انتظار آنهاست كه مي‌تواند از پذيراييهاي اصلي محسوب شود.
در آيه مورد بحث و نيز آيه شريفه ﴿اِنَّ الَّذينَ يَأكُلونَ اَمولَ اليَتمي ظُلمًا اِنَّما يَأكُلونَ في بُطونِهِم نارًا) 3 در كنار ﴿يَأكُلونَ﴾، تعبير ﴿في بُطونِهِم﴾ آمده، با اينكه فعل ﴿يَأكُلونَ﴾ كافي بود، زيرا معلوم است كه آنچه خورده شود به شكم مي‌رسد. افزون بر اينكه آوردن عنوان لازم ضروري در كنار ذكر ملزوم يا ملازم مانند ﴿يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم) 4 ﴿ولاطئِرٍ يَطير بِجَناحَيهِ) 5 براي تثبيت مطلب است؛ شبيه ﴿ويَقتُلونَ النَّبِيّينَ بِغَيرِ الحَقِّ) 6 و ﴿ومَن يَدعُ مَعَ اللّهِ اِلهًا ءاخَرَ لابُرهنَ لَهُ) 7 زيرا قتل پيامبر حتماً بدون حق است و شرك قطعاً بي‌برهان است. در ذكر ﴿في بُطونِهِم﴾ دو نكته نهفته را مي‌توان يافت؛ يكي اينكه آتش در درون حرامخوار است؛ نه به اين معنا كه آن حرام در فضاي دهان و مري، آتش نيست و تنها آنگاه كه به شكم رسيد آتش است، بلكه مقصود اين است كه او در بطن و باطن چيزي جز آتش نمي‌خورد. ديگر اينكه اشاره است به خط مشي اين‌گونه افراد كه بر شكم است، چنان كه برخي جنبندگان بر روي
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 56.
^ 2 - ـ سوره همزه، آيات 6 7.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه10.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 79.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 38.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 61.
^ 7 - ـ سوره مؤمنون، آيه 117.
 

37

شكم راه مي‌روند: ﴿فَمِنهُم مَن يَمشي عَلي بَطنِهِ) 1
 
 
محروميت از كلام تشريفي
در قيامت كه خداوند سبحان با اسما و اوصافي روشن‌تر تجلّي دارد، برخي انسانها، طبق توضيحي كه در مبحث اشارات و لطايف خواهد آمد، به مقدار سعه وجودي خود جمال الهي را مي‌بينند و كلام او را مي‌شنوند. خداوند در آنجا با بسياري از انسانها سخن مي‌گويد؛ ليكن با كتمان كنندگان حق، سخن نمي‌گويد و اينان سخن خدا را نمي‌شنوند: ﴿ولايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيمَةِ﴾. مقصود آيه شريفه اين است كه خداوند با آنها مكالمه تشريفي ندارد و آنان كلام لطف‌آميز او را نمي‌شنوند، وگرنه سخنان قهرآميز، مانند ﴿اخسَئوا) 2 را، خواه بي‌واسطه و خواه با واسطه فرشته، مي‌شنوند، چنان‌كه نگاه نكردن خدا به اين عدّه: ﴿ولايَنظُرُ اِلَيهِم) 3 با توجه به اينكه خداوند به همه چيز بيناست: ﴿بِكُلِّ شيئ بَصير) 4 بدين معناست كه خداي سبحان به آنها نگاه تشريفي و مهرآميز ندارد.
خداي سبحان نه تنها با اين‌گونه انسانها سخن نمي‌گويد: ﴿ولايُكَلِّمُهُمُ﴾، بلكه اجازه سخن گفتن هم به آنها نمي‌دهد: ﴿ولاتُكَلِّمون) 5 حتي اذن عذرخواهي هم ندارند تا از اين طريق از رنج رواني
^ 1 - ـ سوره نور، آيه45.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 108.
^ 3 - ـ سوره آل‌عمران، آيه77.
^ 4 - ـ سوره ملك، آيه19.
^ 5 - ـ سوره مؤمنون، آيه108.

38

آنان كاسته شود: ﴿هذا يَومُ لايَنطِقون ٭ ولايُؤذَنُ لَهُم فَيَعتَذِرون) 1 زيرا تبهكار چنانچه عذرخواهي كند از انفعال او كاسته مي‌شود.
 
 
سلب توفيق تزكيه
خداي سبحان از همه انسانها طهارت روح و پاكي دل را خواسته و علل و عوامل آن را نيز فراهم كرده است، چنان‌كه در خطابي كلي كه هم اهل وضو و نماز را شامل است و هم غير آنها را، پس از بيان كيفيت وضو و غسل و تيمم مي‌فرمايد: خدا مي‌خواهد شما را پاك كند: ﴿يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم) 2 منظور از اين تطهير، فقط تطهير ظاهري نيست، زيرا ضميمه شدن تيمم به وضو و غسل، توجيه و احتمال اين انحصار را كه مقصود فقط طهارت و نظافتِ ظاهري باشد، نفي مي‌كند، چون در تيمّم كه خاكمال‌كردن دست و صورت است، تطهير و نظافت ظاهري محسوسي نيست، بلكه اين حكم براي اظهار خضوع و بندگي در پيشگاه خداست و هدف از تشريع آن افزون بر نظافت ظاهري، تطهير انسان از اَنانيت و غرور است.
اراده تشريعي خداي سبحان به تطهير انسان تا آخرين لحظه براي همگان وجود دارد، چنان كه راه پاك شدن همواره باز است؛ ليكن تكويناً توفيق آن نصيب دين‌فروشان كه هم كژراهه رفته و هم راه ديگران را بسته‌اند، نخواهد شد، زيرا عمداً به توفيقاتي كه خداوند بارها به آنان عطا كرد بي‌اعتنايي كردند و راه باز الهي را به سوء اختيار خويش و به عمد بر روي خود و ديگران بستند. كيفر و عقوبت خدا نيز توفيق تطهير را از آنان سلب كرد و از آن پسْ خداوند فيض
^ 1 - ـ سوره مرسلات، آيات3635.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه6.

39

خاصي را كه سبب طهارت ضمير است به آنها نخواهد داد. آيه شريفه ﴿قُل مَن اَنزَلَ الكِتبَ الَّذي جاءَ بِهِ موسي نورًا وهُدي لِلنّاسِ تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها وتُخفونَ كَثيرًا وعُلِّمتُم ما لَم تَعلَموا اَنتُم ولاءاباؤُكُم قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرهُم في‏خَوضِهِم يَلعَبون) 1 به همين رازِ سلبِ تكويني توفيقِ تطهير اشاره دارد، و مقصود از اينكه فرمود: خدا نخواست كه اينان پاك شوند: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ لَم‏يُرِدِ اللّهُ اَن يُطَهِّرَ قُلوبَهُم) 2 نيز همين معناست.
مقصود از تزكيه در آيه مورد بحث نيز كه مي‌فرمايد: خداوند، كتمان‌كنندگان گرفتار رين و چرك را تزكيه نمي‌كند: ﴿ولايُزَكّيهِم﴾، تزكيه تكويني است؛ نه تشريعي، زيرا خداي سبحان تزكيه را بر همه واجب كرده و راه آن را نيز در آيات فراواني بيان كرده و پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را فرستاده تا همه مردم را مزكّي كند: ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُمّيّينَ رَسولاًمِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايتِهِ ويُزَكّيهِم) 3 بنابراين، تزكيه تشريعي خداوند به شخص، قوم يا گروهي خاص اختصاص ندارد. تزكيه‌اي كه خداوند توفيق آن را به برخي عطا كرده و از بعضي سلب مي‌كند تزكيه و تطهير تكويني است.
تزكيه به معناي «نسبت طهارت به كسي دادن» 4 نيز درباره كتمان كنندگان حق، مسلوب است و خداوند هيچ‌گاه عرضه‌كنندگان كالاي دين براي فروش را طاهر و زكي نمي‌داند و از آنان به چنين وصف ممتازي ياد نمي‌كند.
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه91.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه41.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه2.
^ 4 - ـ نظير عنوان «تعديل» در قبال «جرح» كه به معناي «نسبت عدل به كسي دادن» است.

40

 
فرجام كتمان‌كننده حق
كتمان‌كنندگان حق و دين‌فروشان كه آغاز كارشان آتشخواري است: ﴿اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ﴾ در پايان هم حكم قطعي آنها عذاب اليم است: ﴿ولَهُم عَذابٌ اَلِيم﴾، بنابراين آنان در محدوده عذابْ غوطه‌ور و بين آن آغاز و اين انجام در آتش مستغرق‌اند.
عذابهاي چهارگانه ظاهري و باطني كه در اين آيه مطرح شده و بر آنان احاطه يافته محصول احاطه خطيئه آنهاست: ﴿واَحطَت بِهِ خَطِي‏تُهُ) 1
 
 
اشارات و لطايف
 
1. عموميّت تكليف ابلاغ و عذاب كتمان
آياتي كه در آن كتمان حق مطرح شده ناظر به خصوص اهل كتاب نيست. همان‌گونه كه حكم مذكور در آنها مخصوص احبار و رهبان و علماي اهل‏كتاب نيست، بلكه هر عالم ديني در هر آييني، خواه اسلام، مسيحيت يا يهوديت، موظف است كه پيام دين خدا را بدون تحريف و افزايش يا كاهش به مردم ابلاغ كند، عذابي نيز كه بر كتمان كردن حق در آن آيات ذكر شده تنها دامنگير اهل كتاب نيست، بلكه هر عالم ديني در هر عصر و مصري كه حق را كتمان كند و به نام خدا و به جاي حق، باطل بگويد يا بنويسد، به آن عذاب گرفتار خواهد شد، چنان كه در ناحيه مثبت نيز آنچه مطرح شده صبغه جهاني دارد و به زمان و زمين معين اختصاص ندارد؛ مانند ارزش مثبت ايمان به مبدأ و
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 81.

41

معاد و انجام عمل صالح كه مخصوص هيچ ديني نيست 1 و نتيجه آن بهره هر كسي مي‌شود كه در عصر دين خود واجد آنها بوده است.
كتاب آسماني، هم براي پيامبر و هم براي مردم نازل شده است، از اين‏رو خداوند، انزال و تنزيل را در يك آيه به طور يكسان به پيامبر و مردم نسبت داده، تنها با اين تفاوت در تعبير كه نسبت به پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) انزال و نسبت به امت تنزيل است: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُ‏بَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) 2 بنابراين، پايان سير وحي، دلهاي مردم است؛ نه قلب مبارك پيامبرص. همان‌گونه كه فرشتگان الهي مسير ابلاغ وحي هستند، قلب، زبان و لبهاي مطهّر رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز مسير ابلاغ وحي است. وحي پس از اينكه بر قلب آن حضرت فرود آمد: ﴿نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَمين ٭ عَلي قَلبِكَ) 3 بر زبان آن حضرت جاري مي‌شود: ﴿وما يَنطِقُ عَنِ الهَوي ٭ اِن هُوَ اِلاّوحي يوحي) 4 اين وحي از زبان رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) تا سامعه و باصره و عاقله مردم هم معصومانه مي‌رسد، آنگاه هر كس خواست آن را مي‌پذيرد و هر كس نخواست نمي‌پذيرد: ﴿لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن‏بَيِّنَةٍ ويَحيي مَن حَي عَن بَيِّنَةٍ) 5 بر اين اساس، وحي خدا و كتاب آسماني به واسطه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به همه افراد امت آن حضرت رسيده و حجت خدا بر همگان تمام شده است، اگرچه هيچ‌يك از امتِ آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم)، پيامبر نيستند و تنها نبي و مرسل و گيرنده وحي شخص پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 62؛ سوره مائده، آيه 69.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه44.
^ 3 - ـ سوره شعراء، آيات194 193.
^ 4 - ـ سوره‏نجم، آيات3 4.
^ 5 - ـ سوره انفال، آيه42.

42

غرض آنكه امتداد وحي با رسيدن به قلب پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) قطع نمي‌شود و در آنجا نمي‌ماند، پس از آن نيز آنچه از پيامبر به مردم مي‌رسد تا حجت بالغه تمام شود كلام‌اللّه و تتمه و دنباله وحي است؛ نه كلام رسول‌اللّه و كلام آدمي، ازاين‏رو بر مؤمنان مستحب است هرگاه خطاب ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ را مي‌شنوند و وحي و كلام الهي را از پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) تحويل مي‌گيرند، «لبّيك» بگويند 1.
خداي سبحان به انبيا(عليهم‌السلام) كتاب و حكم و نبوت بخشيد و كتاب را به وسيله آنان به عالمان داد. اكنون وظيفه عالمان است كه آن وحي را گرفته و مردم را به «اللّه» دعوت كنند؛ نه به خود: ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُؤتِيَهُ اللّهُ الكِتبَ والحُكمَ والنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقولَ لِلنّاسِ كونوا عِبادًا لي مِن دونِ اللّهِ ولكِن كونوا رَبّنِيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون) 2 جمله ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ﴾ به كمك ذيل و از لحاظ ملاك شامل همه انسانها در برابر همه اديان الهي است.
همان‌گونه كه هيچ پيامبري پس از دريافت اين سمتهاي الهي مردم را به سوي خويش دعوت نكرد، هيچ عالم ديني هم مجاز نيست از حكم خدا به سود خود بهره جسته و مردم را به جاي دعوت به خدا، به سوي خود فراخواند و بگويد: بنده من باشيد. اگر كسي، خواه يهودي، مسيحي يا مسلمان، دين را تحريف و كتاب خدا، خواه تورات، انجيل يا قرآن‌كريم را تفسير به رأي كرد و رأي خود را به مردم عرضه كرد، نه حكم خدا را، در حقيقت مردم را به عبادت خويش فراخوانده و گفته است: بنده من باشيد.
عالمانِ به كتاب الهي بايد بكوشند «ربّاني» باشند: ﴿ولكِن كونوا رَبّنِيّينَ
^ 1 - ـ عيون اخبار الرضا، ج2، ص194 196؛ بحار الاَنوار، ج82، ص34 32.
^ 2 - ـ سوره آل‌عمران، آيه79.

43

بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون﴾. عالم «ربّاني» كسي است كه هم پيوند او با پروردگار خود و هم تدبير و تربيت وي نسبت به ديگران شديد و قوي است. راه عالم رباني شدن، تعليم خالصانه كتاب الهي و درس و بحث بر محور آن كتاب و علوم مستفاد از آن است: ﴿كونوا رَبّنِيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون﴾ و اين راه همواره باز است. علماي رباني بالاصاله انبيا و اولياي الهي(عليهم‌السلام) هستند، سپس شاگردان راستين آنها.
تكليف و حكم به ربّاني شدن و دعوت به الله، نه به خود، همان‌گونه كه در طرف اثباتْ به علماي اهل كتاب اختصاص ندارد، در جانب نفي و سلب هم مخصوص آنان نيست. اين مطلب را از آيات مورد بحث نيز به خوبي مي‌توان استفاده كرد، زيرا دليلي نيز كه در اين آيات بر آن اقامه شده، كه ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ لَفي شِقاقٍ بَعيد) 1 عام و شامل همه عالمان ديني در همه اديان، اعم از يهوديت و مسيحيت و اسلام است.
 
 
2. نابينايي و ناشنوايي محجوبانْ در آخرت
مشاهده جمال خدا و شنيدن كلام او از هر نعمتي گواراتر و براي بهشتيان بالاترين نعمتِ بهشت است، از اين‏رو چهره‌هايي بشاش دارند: ﴿وُجوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة ٭ اِلي رَبِّها ناظِرَة) 2 و نشان طراوت مشاهده حق از صورتهاي آنان نمايان است: ﴿تَعرِفُ في وُجوهِهِم نَضرَةَ النَّعيم) 3 البته خداي سبحان هرگز، حتي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه176.
^ 2 - ـ سوره قيامت، آيات22 23.
^ 3 - ـ سوره مطففين، آيه24.

44

با شهود عقلي، بي‌واسطه و بدون حجاب ديده نخواهد شد.
توضيح اينكه خداوند به سه نحوه و از سه راه با انسان سخن مي‌گويد؛ او كلام خود را يا وحياني (به اصطلاح خاص) و بي‌واسطه و بدون حجاب به مردم مي‌رساند، يا باواسطه و از پشت حجاب با آنان بيان مي‌كند يا با ارسال فرشته و پيامبر به مردم القا مي‌كند، چنان‌كه فرمود: ﴿وما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُكَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّوَحيًا اَو مِن ورايئ حِجابٍ اَويُرسِلَ رَسولاًفَيوحِي بِاِذنِهِ ما يَشاءُ اِنَّهُ عَلي حَكيم) 1 آن سخن به هر وسيله‌اي كه به انسان برسد «كلام الله» است و درحقيقتْ خدا با انسان سخن گفته است؛ ليكن در همان قسمِ بدون واسطه نيز حتي رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه موجودي محدود است كلام خدا را در حجاب تعيّن خود مي‌شنود، چنان‌كه خداي سبحان را كه ﴿نورُ السَّموتِ والاَرضِ) 2 است و بي‌واسطه تجلّي كرده، در حجاب تعيّنِ مخصوص و حدّ خاص خود مي‌بيند، پس همّتِ خداشناسي هرچند بلند باشد و به حدّ همّت نبوي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و علوي(عليه‌السلام) برسد و فطانت و هوشمندي خدايابي هرچند عميق باشد، به اوج و عمق لقاي خداوند نمي‌رسد، زيرا همان كس كه گفت: من آن نيستم كه خداي ناديده را بپرستم: «ما كنت أعبد ربّاً لم أره» 3 فرمود: خدا را چنان‌كه هست نمي‌توان ادراك كرد: «لايُدْركه بُعد الهمم ولايناله غوْص الفِطن» 4 پيامبر و امام(عليهما‌السلام) نيز موجودي امكاني و محدودند، و محدود حتي اگر بي‌واسطه با نامحدود سخن گويد چنين نيست كه بي‌حجاب او را ببيند يا كلام او را بشنود،
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه51.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه35.
^ 3 - ـ الكافي، ج1، ص138.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبه1.

45

زيرا هرچند بين خداوند و او غير از خود او واسطه ديگري نيست؛ ليكن به هر حال با حجاب خودْ خدا را مشاهده مي‌كند، پس مقصود از بدون واسطه سخن گفتن در اينجا آن است كه با حجاب كمتر سخن او را مي‌شنود.
در قيامت كه بسياري از افراد به معارف الهي بهتر نايل مي‌شوند، آن كس كه با حجاب گناه محشور شده از مشاهده جمال خدا و شنيدن كلام او محجوب است. منشأآن نديدن و نشنيدن اين است كه گناه به صورت رين و چرك درآمده و بر جان تبهكار نشسته و زنگاري بر آينه شفاف دل و فطرت او شده است: ﴿كَلاّبَل رانَ عَلي قُلوبِهِم ما كانوا يَكسِبون ٭ كَلاّاِنَّهُم عَن رَبِّهِم يَومَئِذٍ لَمَحجوبون) 1 اين حجاب، در چشم، در گوش و در شامّه اوست، ازاين‏رو با اينكه بوي بهشت در قيامت از فاصله چندين فرسخي به شامه مردم مي‌رسد، اين عدّه بوي بهشت را استشمام نمي‌كنند 2 ، گرچه بوي بد جهنم را احساس مي‌كنند، چنان‌كه خطاب ﴿اخسَئوا فيها ولاتُكَلِّمون) 3 و زفير و شهيق دوزخ را مي‌شنوند: ﴿سَمِعوا لَها تَغَيُّظًا وزَفيرا) 4 ﴿سَمِعوا لَها شَهيقًا وهِي تَفور) 5 و ملائكه عذاب و شعله‌هاي آتش جهنم را به خوبي مي‌بينند: ﴿يَومَ
^ 1 - ـ سوره مطفّفين، آيات14 15. هر كاري، در جان انسان اثري دارد. انجام كار حلال به منزله تصفيه نفس، و نقش آن غبارروبي از آينه دل و تطهير آن است و ارتكاب حرام به منزله غبارآلودكردن صفحه نفس است، و ريني كه بر آينه جان مي‌نشيند و همه صفحه آن را فرامي‌گيرد حاصل تراكم آن غبارها و تجسّم همان اعمال حرام است.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص348.
^ 3 - ـ سوره مؤمنون، آيه108.
^ 4 - ـ سوره فرقان، آيه12.
^ 5 - ـ سوره ملك، آيه7.

46

يَرَونَ المَلئِكَةَ لابُشري يَومَئِذٍ لِلمُجرِمينَ) 1 ﴿وَرَءَا المُجرِمونَ النّارَ) 2 و مي‌گويند: ﴿رَبَّنا اَبصَرنا وسَمِعنا) 3 با اينكه آنان در قيامت، كور و كرند: ﴿ونَحشُرُهُم يَومَ القِيمَةِ عَلي وُجوهِهِم عُميًا وبُكمًا وصُمًّا) 4 ﴿ونَحشُرُهُ يَومَ القِيمَةِ اَعمي) 5
راز اين مطلب آن است كه كوري و كري در آخرت مانند نابينايي و ناشنوايي در دنيا نيست و نابينايان و ناشنوايان اين نشئه همانند كورها و كرهاي آن نشئه نيستند. كوري و كري در دنيا امري طبيعي است و از اين‏رو نابينا همان‌گونه كه بَدان را نمي‌بيند از ديدن نيكان نيز محروم است، و ناشنوا همان‌طور كه صداي بد را نمي‌شنود از شنيدن صوت خوب هم عاجز است؛ اما كوران و كران آخرت چنين نيستند؛ آنها فقط اشيا و اصوات خوب را نمي‌بينند و نمي‌شنوند.
سِرّ اينكه تبهكاران با آن كوري و كري، آتش را مي‌بينند و شهيق و زفير آن را مي‌شنوند اين است كه كوري و كري آخرت، محصول كوري و كري آنها در دنياست. آنان در دنيا با اينكه چشم و گوش داشتند فقط محرمات را مي‌ديدند و مي‌شنيدند و با آن چشم و گوش، آيات الهي را نمي‌ديدند و صداي دعوت انبيا و اولياي الهي را نمي‌شنيدند. باطن اين ويژگي در قيامت ظهور مي‌كند، ازاين‏رو چشم و گوش آنها نسبت به رحمت، نعمت، مغفرت و بهشت واقعاً
^ 1 - ـ سوره فرقان، آيه22.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه53.
^ 3 - ـ سوره سجده، آيه12.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه97.
^ 5 - ـ سوره طه، آيه124.
 

47

نابينا و ناشنواست. چشم دارند ولي از باصره و نور بي‌بهره‌اند؛ اما آنگاه كه به دوزخ رسيدند واقعاً آتش را مي‌بينند؛ همچنين گوش دارند ولي نسبت به كلام تشريفي خداوند كر و ناشنوايند؛ اما عتاب خداي سبحان را كه به صورت: ﴿اخسَئوا فيها ولاتُكَلِّمون) 1 ظهور مي‌كند به خوبي مي‌شنوند. براي اين عده، ادراك نور مؤمنان و گفت و شنود با آنان در اين‌باره نيز عذاب است: ﴿يَومَ يَقولُ المُنفِقونَ والمُنفِقتُ لِلَّذينَ ءامَنوا انظُرونا نَقتَبِس مِن نورِكُم قيلَ ارجِعوا وراءَكُم فَالتَمِسوا نورًا) 2 آنان از شنيدن كلمات خوب مؤمنان و مشاهده نور آنها و التذاذ از آن محروم‌اند و فقط با ادراك (نه ديدنِ) نورانيت مؤمنان حسرت مي‌برند. تحسّر و تأسف آنها در اين است كه تنعّم و نورانيت مؤمنان و حرمان و ظلمت خويش را ادراك كنند. همين اطلاع براي آنان عذاب است و اگر آن را نمي‌فهميدند حسرت و رنج نداشتند.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن ابن عباس قال: نزلت هذه الآية في رؤساء اليهود و علمائهم كانوا يصيبون من سفلتهم الهدايا و الفضل وكانوا يرجون أن يكون النبي المبعوث منهم فلمّا بعث الله محمّداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) من غيرهم خافوا ذهاب مأكلتهم و زوال رياستهم فعمدوا إلي صفة محمّد فغيّروها ثمّ أخرجوها إليهم وقالوا: هذا نعت النبي الّذي يخرج في اخر الزمان لا يشبه نعت هذا النبي فإذا نظرت السفلة إلي النعت المغير
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيه108.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه13.

48

وجدوه مخالفاً لصفة محمّد فلم يتّبعوه فأنزل الله: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ الكِتبِ) 1
اشاره: حُبّ دنيا رأس هر خطيئه است. احبار و رهبان دلباخته دنيا، آلوده به خطاي تحريف و كتمان شده‌اند. نشناختن دنيا و آگاه نبودن پيشوايان از فتنه‌هاي پليد آن از يك‏سو و تقليد بدون تحقيق پيروان از سوي ديگر هم مايه گمراهي عالمان دين فروش شد و هم پايه ضلالت جاهلان تهي مغز و آنچه درباره فرعون و پيروان كوته نظر وي وارد شده: ﴿فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَاَطاعوهُ) 2 درباره اين‌گونه از قائدانِ ضريرْ و قاعدانِ حفيف مغز صادق است.
 
 
2. كيفر كتمان فضايل اهل بيتِ نبوّت(عليهم‌السلام)
«قال الله عزّ وجلّ في صفة الكاتمين لفضلنا أهل البيت: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ الكِتبِ﴾ المشتمل علي ذكر فضل محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) علي جميع النبيين و فضل عليّ(عليه‌السلام) علي جميع الوصيين ﴿ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنًا قَليلاً﴾ يكتمونه ليأخذوا عليه عرضاً من الدنيا يسيراً و ينالوا به في الدّنيا عند جهال عباد الله رياسة قال الله تعالي ﴿اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم﴾ يوم القيامة ﴿اِلاَّالنّارَ﴾ بدلاً من[إصابتهم] اليسير من الدنيا لكتمانهم الحقّ ﴿ولايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيمَةِ﴾ بكلام خير بل يكلّمهم بأن يلعنهم و يخزيهم و يقول: بئس العباد أنتم غيّرتم ترتيبي و أخّرتم من قدمته و قدّمتم من أخّرته و واليتم من عاديته و عاديتم من واليته ﴿ولايُزَكّيهِم﴾ من ذنوبهم لأنّ الذنوب إنّما تذوب و تضمحل إذا قرن بها
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج1، ص409؛ مجمع البيان، ج1 2، ص468، با اندكي تفاوت.
^ 2 - ـ سوره زخرف، آيه 54.

49

موالاة محمّد و علي و آلهما الطيّبين(عليهم‌السلام) فأمّا ما يقرن بها الزوال عن‏موالاة محمّد و آله(عليهم‌السلام) فتلك ذنوب تتضاعف و أجرام تتزايد و عقوباتها تتعاظم ﴿ولَهُم عَذابٌ اَلِيم﴾ موجع في‌النار» 1
اشاره: أ. عترت طاهرين(عليهم‌السلام) عِدل كتاب الهي و در بسياري از احكام مشترك‌اند، پس كتمان ولايت آن ذوات قدسي همسان كتمان آيات كتاب خداست.
ب. ولايت اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) در متن كتاب آسماني آمده است. كتمان آن در حقيقت كتمان چيزي است كه خداوند نازل كرده است.
ج. همان‌طوركه در تحليلهاي تعليلي گذشته معلوم شد كتمان هر حقيقت ديني موجب پيامدهاي تلخ كيفري است. ولايت اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) كه از عناصر محوري اسلام است كتمان پذير نبوده و تحريف آن قابل اغماض نيست، از اين‏رو سيئه دنيا و عقاب آخرت را به همراه دارد.
 
 
3. همگوني كيفر فحشا با كتمان حق
عن جعفر بن محمّد الصادق(عليه‌السلام) أنّه قال: «ثلاثة لايكلّمهم الله يوم القيامة و لايزكّيهم و لهم عذاب أليم: الشيخ الزاني و الديّوث و هو الّذي لايغار و يجتمع الناس في بيته علي الفجور و المرأة توطيئ فراش زوجها» 2
اشاره: از نصوص گذشته كه پيامدهاي تلخ كتمان وحي الهي را بازگو مي‌كرد، هيچ‌گاه حصر استفاده نمي‌شود، بنابراين ممكن است برخي از
^ 1 - ـ التفسير المنسوب إلي الإمام العسكري(عليه‌السلام)، ص461 462.
^ 2 - ـ ر.ك: الكافي، ج5، ص537؛ دعائم الاِسلام، ج2، ص448، ح1570.

50

گناهان بزرگ ديگر در خصوص عدم مكالمه تشريفي و عدم تزكيه تكويني و... شريك كتمان وحي خدا باشد، چنان كه قرطبي از صحيح مسلم نقل كرده كه شيخ زاني، مَلِك كذّاب و عيالوارِ مستكبر، مورد تكلم و نظر خداوند نبوده و عذاب اليم براي آنهاست.
قرطبي سرّ اختصاص اين‌گروه به عذاب اليم را اين دانسته كه گناه آنان فقط به عنوان دشمني و سبك شمردن حكم خداست، زيرا نيازي به اين امور ندارند 1. اين حديث و مانند آن نشان عدم حصر در موارد ياد شده است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الجامع لاَحكام القرآن، مج1، ج2، ص221.

51

 
أولئك الّذين اشتروا الضلالة بالهدي والعذاب بالمغفرة فما أصبرهم علي النّار (175)
 
 
 
گزيده تفسير
راز خسران كتمان‌كنندگان حق و دين فروشان در داد و ستدهاي اعتقادي، اخلاقي و عملي اين است كه بر اثر حبّ دنيا علم و عقل و هدايت و مغفرت را داده و جهل و سفاهت و ضلالت و عذاب مي‌گيرند. آنها پيش از اينكه مغفرت را بدهند و عذاب را بگيرند، هدايت را دادند و ضلالت گرفتند، زيرا منشأ مغفرت، هدايت و منشأ عذاب، ضلالت است، چنان كه مبدأ هدايت نيز علم و عقل و منشأ ضلالت، جهل و سفاهت است، بنابراين ترتيب ذكري مزبور طبق ترتيب طبيعي و بازگو كننده ريشه آن داد و ستدهاست.
اين‌گونه داد و ستد كه معلوم نبودن خريدار در آن مؤيد بازگشت آن به يك استبدال در عرصه عمومي عرضه كفر و دين است، در محدوده‏جان آدمي انجام مي‌گيرد، نه بيرون از آن، و در آن، تبهكار به گونه‌اي بدْ هويت خود را كه با فطرت الهي آفريده شده و مهتدي بود مي‌فروشد و اصل سرمايه را مي‌بازد، ازاين‏رو راهي براي جبران و تجارت جديد براي او نيست.
كسي كه خود را به آتش فروخت و آتش، ولي و اَصل او شد، توان مقاومت در برابر آن و قدرت رهايي از آن را ندارد.

52

چنانچه مقصود از صبر بر آتش صبر گناه منتهي به آن باشد بر اين مبناست كه باطن گناهْ آتش است و تبهكاري كه بر گناه اصرار دارد هماره در آتش است و چون صبر بر آتش مقدور انسان نيست جاي سؤال است كه چگونه آدمي بر آتش صبر مي‌كند. تعبير ﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾ چنانچه مفيد تعجّب باشد استبعادي ندارد، زيرا ثبوتاً محذور عقلي در تعجب خداوند در مقام فعل وجود ندارد.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
جمله ﴿اُولئِكَ... ﴾ در آيه مورد بحث از لحاظ ادبي يا خبر دوم براي اسم ﴿إنّ﴾ مذكور در آيه قبل است يا جمله‌اي مستقل و مستأنف است. بنابر وجه نخست، خبر اوّل إنَّ، جمله ﴿اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ) 1 است و تكرار ﴿اُولئِكَ﴾ در آيه مورد بحث، افزون بر بيان اين مطلب كه كتمان كنندگان حق چنان مشهورند كه مورد اشاره قرار دارند، براي تنبيه به اين نكته است كه آنان غير از حكم پيش‌گفته سزاوار احكامي ديگرند كه به سبب اهميت آن شايسته است به تنهايي و جداي از حكم سابق مطرح شود؛ نه اينكه معطوف و تابع آن حكم قرار گيرد.
بنابر وجه دوم، در اين استيناف بياني، علّت غوطه‌ور شدن كتمان‏كنندگان حق در عذاب دوزخ و سبب استحقاق چنان وعيد عظيم، كه در آيه قبل مطرح شد، بيان مي‌شود 2.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 174.
^ 2 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص123 124.

53

قرآن كريم پس از ذكر كيفر كتمان‌كنندگان، اكنون براي تأكيد بر دوري آنان از رحمت خداي متعالي به بيان حقيقت حال و كار آنها مي‌پردازد 1 و با تبيين حقيقت آنچه را دور افكندند و آنچه را به دست آوردند و نيز شناعت پيامدهاي آن، چهره زشت داد و ستد آنها را كه فطرت انسان از آن تنفر دارد و هرگز هيچ عاقلي آن را انجام نمي‌دهد، به تصوير مي‌كشد 2 اين تصوير نشان دهنده رسيدن كتمان‌كنندگان حق به غايت زيانكاري و خسران است، زيرا نكوترين چيزها در دنيا هدايت‌يابي و دانش اندوزي است و نكوهيده‌ترين چيزها گمراهي و ناداني است. در آخرت نيز سودمندترين چيزها آمرزش و زيانبارترين چيزها عذاب است، بنابراين آنان كه به لحاظ دنيا زشت‌ترين چيزها را جايگزين بهترين امور كرده و به لحاظ آخرتْ زيانباراترين امور را به جاي سودمندترين چيزها برگزيدند در هر دو سرا در خسران و زيان‌اند 3.
٭ ٭ ٭
 
 
راز خسران دين فروشان
كتمان‌كنندگان حق كه دين را به دنيا فروختند، همان‌طور كه در شرح آيه قبل مبسوطاً گذشت جز آتش چيزي نمي‌خورند، از شنيدن كلام خدا محروم‌اند، هرگز تطهير نخواهند شد و سرانجامْ عذاب‌اليم در انتظار آنهاست: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ الكِتبِ ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنًا قَليلاً اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في‏بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ ولايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيمَةِ ولايُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم) 4
^ 1 - ـ ر.ك: نظم الدرر، ج1، ص321.
^ 2 - ـ تفسير أبي السعود، ج1، ص227.
^ 3 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص473 474.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه174.

54

راز اين احكام چهارگانه، يعني آتشخواري، محروميت از شنيدن كلام لطف‌آميز الهي، عدم توفيق تزكيه و محكوميت به عذاب اليم، زياني است كه دين‌فروشان در آن داد و ستد كرده‌اند، زيرا هدايت و مغفرت را داده و گمراهي و عذاب را گرفته‌اند: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّللَةَ بِالهُدي والعَذابَ بِالمَغفِرَةِ فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾.
 
 
ريشه داد و ستدهاي زيانبار اعتقادي
ترتيب ذكري داد و ستدها در آيه مورد بحث طبق ترتيب طبيعي آنهاست و بدين‌گونه بازگوكننده ريشه‌هاي آن داد و ستد است. راز قرار گرفتن مغفرت پس از هدايت و عذاب پس از ضلالت اين است كه مغفرت نتيجه شيرين هدايت، و عذابْ ثمر تلخ ضلالت است، چنان‌كه خداي سبحان فرمود: آنها پيش از اينكه مغفرت را بدهند و عذاب را بگيرند هدايت را دادند و ضلالت گرفتند: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّللَةَ بِالهُدي والعَذابَ بِالمَغفِرَةِ﴾، بنابراين منشأ مغفرت، هدايت و منشأ عذاب، ضلالت است.
از آنجا كه مبدأ هدايت نيز علم و عقل و منشأ ضلالت، جهل و سفاهت است و در رتبه پيشين، علمْ به جهل مبدّل شده، آنگاه هدايت به ضلالت و سپس مغفرت به عذاب تبديل مي‌شود، گاه تعبير اين است كه آنان كوري را انتخاب كردند و بينايي را از دست دادند: ﴿فاستَحَبُّوا العَمي عَلَي الهُدي) 1 و چون ريشه اين داد و ستدها و منشأ خطر، حبّ دنياست: «رأس كلّ خطيئة حبّ الدنيا» 2 قرآن‌كريم در تعبيري ديگر از آن مي‌فرمايد: آنان آخرت را دادند و
^ 1 - ـ سوره فصّلت، آيه17.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص315.

55

دنيا گرفتند: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الحَيوةَ الدُّنيا بِالاءاخِرة) 1
تذكّر: فروشنده هر كالايي بايد مالك آن باشد تا كالاي خود را براي فروختن عرضه كند. هدايتْ فروشِ ضلالتْ بخَر اگر معاذ الله به ارتداد مبتلا شود كار او مي‌تواند زمينه تمثيل داد و ستد را فراهم كند، زيرا هدايت و ايماني را كه داشت مي‌دهد و ضلالت و كفر را مي‌گيرد و پيامد تلخ آن را نيز كه خسران دنيا و آخرت است تحمل مي‌كند؛ ولي كسي كه اصلاً هدايت و ايمان نداشت كالايي ندارد تا آن را بفروشد، مگر به لحاظ سرمايه فطري كه همگان براساس آفرينش خداوندْ پاك و مهتدي هستند. كافر همان ايمان فطري را مي‌فروشد و كفر را مي‌خرد، بنابراين هر تبهكاري نكول او مسبوق به قبول اوست؛ خواه قبول خصوص فطري يا مجموع فطري و كسبي. قبول فطري را مي‌توان از ﴿قالوا بَلي) 2 استنباط كرد.
 
 
خريدار در داد و ستد هدايت و ضلالت
داد و ستدهاي مهمّ همراه با عناصر محوري شش‌گانه فروشنده، خريدار، كالا، بها، سند و شاهد است. در جريان بيع و شراي مؤمنان، اركان ستّه مزبور صريحاً در آيه 111 سوره توبه مشخص شده و در موارد ديگر كه برخي از آنها به اجمال ياد شده با مراجعه به تفصيل معهود معلوم خواهد شد؛ ليكن در جريان بيع و شراي كافران، منافقان و ملحدان، فروشنده و كالا و ثمن معلوم است و سند و شاهد آن را نيز مي‌توان با ذكر آن در قرآن و حضور كاتبان كريم و برتر از همه شهادت خداوند سبحان استنباط كرد؛ ولي معلوم نيست خريدار آن
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه86.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 172.

56

كيست، چون خداوند هرگز چنين داد و ستد زيانباري را امضا نمي‌كند و فرشتگان هرگز ضلالت‌آور نيستند تا آن را بهاي هدايت دين فروشان قرار دهند و شيطان كه برنامه رسمي او اضلال است هرگز هدايت را نمي‌خرد و درايت را نمي‌پذيرد، بنابراين خريدار ايمان، هدايت و عدل... در معامله تبهكاران روشن نيست.
از اينجا مي‌توان حدس زد كه اشتراي دوزخيان به يك استبدال در عرصه عمومي عرضه كفر و دين بازمي‌گردد و رهبران الهي هر دو را بيان كرده‌اند: ﴿وهَدَينهُ النَّجدَين) 1 مؤمنان فلاح را و كافران طلاح را برمي‌گزينند. مؤمن در قبال اين كالاي ثمينِ معروض الهي جان و مال خود را عرضه مي‌كند و آن را در جهاد و اجتهاد به اذن خداوند صرف مي‌كند. كافر نيز در قبال اين كار به تخريب، تحريف، كتمان حق، اطفاي نور دين، صدّ از سبيل خدا و مانند آن مي‌پردازد.
 
 
فروختن و باختن خود
تعبير دقيق‌تر درباره داد و ستد و كالا و ثمنِ خريد و فروشهاي ياد شده آن است كه اين عدّه خود را فروختند: ﴿بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم) 2 آنان خود را به آتش فروخته‌اند، زيرا به جاي اينكه خدا را به عنوان مولا برگزينند، آتش را مولاي خويش برگزيدند: ﴿فَاليَومَ لايُؤخَذُ مِنكُم فِديَةٌ ولامِنَ الَّذينَ كَفَروا مَأوكُمُ النّارُ هِي مَولكُم وبِئسَ المَصير) 3
^ 1 - ـ سوره بلد، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه90.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه15.

57

در برابر ولايت الهي، ولايت جهنم است، از اين‏رو كسي كه «عبدالنّار» شد آتش ولي و مولاي اوست و اين ولي مي‌داند با مولّياعليه خود چه كند، زيرا آتش قيامت برخلاف آتش دنيا كه ادراك و انديشه ندارد، عاقل، عالم و معصوم است و به عمد يا به اشتباه كسي را نمي‌سوزاند، چنان كه اداره‏كنندگان آن فرشتگان معصوم‌اند: ﴿وما جَعَلنا اَصحبَ النّارِ اِلاّمَلئِكَةً) 1 ﴿عَلَيها مَلئِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لايَعصونَ اللّهَ ما اَمَرَهُم) 2 آخرت، دار حيات است: ﴿واِنَّ الدّارَ الاءاخِرَةَ لَهِي الحَيَوانُ) 3 و ازاين‏رو آتش آن نيز ادراك دارد، چنان‌كه با ديدن تبهكاران از دور، نعره و فرياد مي‌كشد: ﴿اِذا رَاَتهُم مِن مَكانٍ بَعيدٍ سَمِعوا لَها تَغَيُّظًا وزَفيرا) 4 اسناد رؤيت به آتش جهنم نيز اسنادي حقيقي است؛ نه مجازي. آتش دوزخ تحت رهبري و فرمانروايي امير و قسيم بهشت و دوزخ، يعني حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) است 5 و در واگذاردن يا گرفتن و اندازه سوزاندن اشخاص، مطيع فرمان آن انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) است 6.
 
 
باختن اصل سرمايه
تبهكاران به گونه‌اي بد خود را به بد بهايي فروختند: ﴿بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم) 7 براساس اين بيان قرآن كريم، معناي اين تعبير كه «آنان هدايت را
^ 1 - ـ سوره مدّثر، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره تحريم، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره عنكبوت، آيه64.
^ 4 - ـ سوره فرقان، آيه12.
^ 5 - ـ الكافي، ج1، ص198196.
^ 6 - ـ بحار الاَنوار، ج6، ص179178 و ج7، ص327 326.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه90.

58

فروختند و ضلالت را گرفتند» اين نيست كه اين داد و ستد در بيرون از محدوده جان آنان انجام گرفته و اصل هويت آنان همچنان محفوظ است، بلكه آنان در حقيقت، خودشان را كه با فطرت الهي آفريده شده و مهتدي بودند به آتش فروختند.
داد و ستد در مسائل اعتقادي، اخلاقي و عملي، در محدوده جان آدمي صورت مي‌گيرد؛ نه در بيرون جان، تا جان انسان همچنان آزاد باشد. نظم طبيعي فقهي در استقراض و استيفاي دَيْن اين است كه بدهكار در برابر دَين خود، رهني مي‌سپارد و هرگاه نتوانست دَيْن را به طلبكار بپردازد و رهن را فك كند طلبكارْ آن مال رهين را تملّك مي‌كند. اين نظم طبيعي در امور عقلي و اعتقادي نيز هست. توضيح اينكه دنيا دوستي و دنيا پرستي سبب بردگي انسان است: «... وكذلك من عظمت الدنيا في عينه وكبر موقعها من قلبه آثرها علي‌الله تعالي فانقطع إليها وصار عبداً لها» 1 و تقوا سبب آزادي اوست: «فاِنّ تقوي اللّه... و عتقٌ من كلّ مَلَكة» 2 و همان‌گونه كه مي‌توان خود را فروخت و به هلاكت افكند مي‌توان خود را خريد و آزاد كرد: «الدّنيا دار ممرٍّ لادار مَقَرٍّ، والنّاس فيها رجلان: رجلٌ باع فيها نفسه فأوبقها و رجلٌ ابتاع نفسه فأعتقها» 3
طبق آيه شريفه ﴿كُلُّ امرِيئ بِما كَسَبَ رَهين) 4 و آيه ﴿كُلُّ نَفسٍ بِما كَسَبَت رَهينَة) 5 انسان بدعمل كه حق خالق يا حق مخلوق را تباه كرده بدهكار است؛
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه160، بند13.
^ 2 - ـ همان، خطبه230.
^ 3 - ـ همان، حكمت133.
^ 4 - ـ سوره طور،آيه21.
^ 5 - ـ سوره مدّثر، آيه38.

59

و چون اولاً بدهكار بايد گرو بسپارد و ثانياً در امور اعتقادي، اخلاقي و مانند آن، اموال گرو گرفته نمي‌شود، خود بدهكار را گرو مي‌گيرند. اگر او با توبه و انابه، رهن را فك و خود را آزاد نكرد، مرتهنْ اين رهن را تملك مي‌كند. در آغاز، او رهن و مِلكِ مقيد است و سرانجام مِلكِ مطلق و طلق مي‌شود، ازاين‏رو تعبير قرآن كريم گاهي اين است كه آنها خود را گرو دادند: ﴿كُلّ‌مرِيئ بِما كَسَبَ رَهين) 1 و گاه اينكه آنان خود را فروخته‌اند: ﴿بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم) 2 ﴿وَلَبِئسَ ما شَرَوا بِهِ اَنفُسَهُم) 3 و خود را به آتش‏فروختن و برده آتش شدن بدصيرورت و تحوّلي است: ﴿هِي مَولكُم وبِئسَ المَصير) 4 زيرا كسي كه خود را بفروشد، سرمايه را باخته است: ﴿خَسِروا اَنفُسَهُم) 5 و اگر كسي اصل سرمايه را ببازد، راهي براي جبران و تدارك و تجارت و كسب جديد ندارد.
 
 
ناتواني دوزخيان از صبر بر آتش
انسانها همه آفريده و بنده خداي سبحان‌اند؛ مؤمنان بنده خداي رئوف و رحيم، و تبهكاران و كافران و مشركان بنده خداي منتقم هستند، هرچند رئوفِ رحيم عين منتقمِ قهار است و هيچ تعددي غير از لفظ و مفهوم از لحاظ صدق و مصداق وجود ندارد، زيرا حقيقت بسيط از همان لحاظ كه مصداق رئوف
^ 1 - ـ سوره طور، آيه21.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه90.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه102.
^ 4 - ـ سوره حديد، آيه15.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه20.

60

است مصداق منتقم خواهد بود؛ ليكن مطابق اسماي حسناي الهي ظهورهاي متعددي دارد و براي آن اسما مظاهر گونه‌گون است.
مظهر قهر خداي منتقم براي تعذيب تبهكاران، آتش جهنم است، ازاين‏رو آنان گاهي «بنده آتش» خوانده شده‌اند، با اين بيان كه تبهكاران تحت ولايت آتشِ الهي هستند و آتش قيامت مولاي آنهاست: ﴿مَأوكُمُ النّارُ هِي مَولكُم) 1 و گاه به عنوان «فرزندان آتش» معرفي شده‌اند،با اين بيان كه مادر تبهكاران، آتش الهي است: ﴿واَمّا مَن خَفَّت مَوزينُه ٭ فَاُمُّهُ هاوِيَة ٭ وما اَدركَ ماهِيَة ٭ نارٌ حامِيَة) 2 از اصل هر چيزي به عنوان «مادر» آن ياد مي‌شود 3. مادر، همه كارهاي كودك را در عهد مَهد برعهده مي‌گيرد و براي پروراندن فرزند خود هرچه دارد به او مي‌دهد.
اگر كسي خود را به آتش فروخت و آتش بر او ولايت يافت و اصل او شد، چگونه مي‌تواند بر آتش صبر كند: ﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾. صبر در صورتي است كه شخص هويت خود را از دست ندهد. اگر كسي طعمه آتش شد توان صبر بر آن را ندارد، از اين‏رو فرياد دوزخيان بلند است كه ﴿رَبَّنا اَخرِجنا مِنها فَاِن عُدنا فَاِنّا ظلِمون) 4 ﴿رَبَّنا اَخرِجنا نَعمَل صلِحًا غَيرَ الَّذي كُنّا نَعمَلُ) 5 هرچند پاسخ منفي دريافت مي‌كنند: ﴿اخسَئوا فيها ولاتُكَلِّمون) 6
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه15.
^ 2 - ـ سوره قارعه، آيات8 11.
^ 3 - ـ مفردات،ص85، «أم م».
^ 4 - ـ سوره مؤمنون، آيه 107.
^ 5 - ـ سوره فاطر، آيه 37.
^ 6 - ـ سوره مؤمنون، آيه 108.

61

بنابراين، اگرچه خداي سبحان به صورت صيغه تعجب مي‌فرمايد: ﴿فَما اَصبَرَهُم﴾ ليكن اين تعجب براي آن است كه آنان توان صبر ندارند. ممكن است كسي در برابر مشكلات، مقاومت كند و تسليم نشود؛ ليكن همان‌گونه كه هيزم را در برابر شعله ياراي مقاومت نيست، كسي كه گرفتار سوزشي است كه از درون و بيرون او را احاطه كرده است: ﴿واَحطَت بِهِ خَطِي‏تُهُ) 1 نيز توان صبر ندارد: ﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾، زيرا اگر قادر بر صبر بود سوزش را تحمل مي‌كرد و خاكستر نمي‌شد.
درباره معناي ﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾ وجوه فراواني ارائه شده، به طوري كه شيخ طوسي چهار وجه و امين‌الاسلام طبرسي پنج وجه را بازگو كرده‌اند 2 ؛ ليكن بسياري از آن وجوه، نزديك به هم‌اند و تفاوت گوهري ميان آنها نيست. طبري بعد از نقل برخي از اقوال گفته است: اَولي هذه الأقوال... «ما أجرأهم علي النار و أعملَهم بأعمال أهلها» 3 است.
بنابر اينكه باطن گناه آتش است كسي كه اصرار بر گناه دارد هماره در آتش است، از اين‏رو جاي سؤال است كه چگونه بر آتش صبر مي‌كند. ابو الفتوح رازي در اين‌باره از برخي چنين نقل مي‌كند: اين جاري مجراي مَثَل است، چنان كه ما مي‌گوييم: جان سگان دارد؛ يعني سخت جان است 4.
نكته: در قرآن حكيم برخي از صيغه‌هاي تعجب به كار رفته است؛ مانند:
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه81.
^ 2 - ـ التبيان، ج2، ص91 92؛ مجمع البيان، ج1 2، ص470 471.
^ 3 - ـ جامع البيان، مج2، ج2، ص112.
^ 4 - ـ روض الجنان، ج2، ص304.

62

﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾، ﴿اَسمِع بِهِم واَبصِر) 1 استبعاد عدّه‌اي از مفسران و تعجّب آنان در مورد صحت تعجّب خداوند از اينجاست كه در تعجّب، جهل به سببِ مخفي معتبر است و خداوند به همه اشيا آگاه است: ﴿لايَعزُبُ عَنهُ مِثقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّموتِ ولافِي الاَرضِ) 2
براي رفع اين استبعاد مي‌توان گفت كه جهل به سبب مخفي از خصوصيات برخي مصاديق است؛ نه مأخوذ در مفهوم صيغه تعجّب. گذشته از آنكه علم فعلي خداوند خارج از مقام ذات و محصول و ناشي از علم ذاتي اوست؛ مانند همه موجودهاي امكاني كه مسبوق به عدم بوده و ممكن است ملحوق به عدم گردد، بنابراين ثبوتاً محذور عقلي در تعجب خداوند در مقام فعل وجود ندارد؛ ليكن استظهار اَدَبي، شرايط كلامي خاص خود را دارد، كه آيا فلان تعبير در فلان آيه مفيد تعجب است يا استفهام مثلاً.
 
 
بحث روايي
 
باطن صبر در برابر گناه
عن أبي عبدالله (عليه‌السلام) في قول الله عزّوجلّ: ﴿فَما اَصبَرَهُم عَلَي النّار﴾، فقال: «ما أصبرهم علي فعل ما يعلمون أنّه يصيّرهم إلي النار» 3
و عنه(عليه‌السلام) أنّ معناه «ما أجرأهم علي النار»، و «ما أعملهم بأعمال أهل النار» 4
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 38.
^ 2 - ـ سوره سبأ، آيه 3.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص269268.
^ 4 - ـ مجمع‌البيان، ج1 2، ص470 471.

63

اشاره: أ. طرح جريان كلامي كه ناظر به دوزخ معاد است زمينه مناسبي براي مطالب اخلاقي و ضمانت اجراي احكام فقهي و حقوقي است، ازهمين‏رو صبر بر نار به عنوان صبر در برابر گناه منتهي به آن ارائه شده است.
ب. براساس تجسّم اعمال، باطن تباهي همانا سوختگي نار است، ازاين‏رو صبر گناه به منزله صبر بر نار است كه هيچ‌يك مقدور انسان نخواهد بود، چنان كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: «و اعلموا انّه ليس لهذا الجلد الرقيق صبرٌ علي النار فارحموا نفوسكم فإنّكم قد جرّبتموها في مصائب الدنيا» 1
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 183.

64

ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ لَفي شِقاقٍ بَعيد (176)
 
گزيده تفسير
خداي سبحان كتابهاي آسماني را در كسوت و مصاحبت حق نازل كرد. اعراض از اين حق و اعتراض بر اين صدق و معارضه با آن، كه غير از حق و صدق نيست، پيامدهاي تلخي، مانند محكوم بودن به اَكل آتش، حرمان از مكالمه لطف‌آميز الهي، فقدان تزكيه و استحقاق عذاب اليم دارد.
كتابهاي آسماني ميزاني براي سنجش انديشه‌هاي گوناگون و انگيزه‌هاي مختلف است. در اين ترازو نبايد اختلاف و دست‌كاري شود تا اينكه اختلاف‌نظرها سامان پذيرد و به اتحاد رسد و طبق هدفِ از تنزيل آن به اختلافهاي فكري بشر خاتمه داده شود.
كسي كه در اصل حق بودن كتابهاي آسماني يا درباره برخي از مطالب آن اختلاف كند، به سبب شكاف شديدي كه ميان حق و باطل است در شِقّي دور از حق است، آن‌سان كه هيچ دسترسي به حق و اهل حق ندارد. اين‌گونه اختلاف قلبي و اعتقادي عميق و سامان ناپذير، به لحاظ مشقت‌آور و التيام‏ناپذير بودن آن نيز «شقاق بعيد» است.

65

 
تفسير
 
مفردات
اختلفوا: خلف سه معنا دارد: 1. آمدن چيزي پس از چيز ديگر و جايگزين آن‏شدن. 2. در برابر قُدّام (جلو). 3. تغيّر (دگرگوني در جهت فاسد شدن و پوسيدگي). واژه‌هاي خَلَف (جانشين شايسته)، خَلْف (جانشين بد)، خليفه، خلافت و اختلاف برگرفته از معناي نخست است. «اختلف الناس في‏كذا» بدين معناست كه هر يك از مردم گفته [و نظر] ديگري را كنار زد و [عقيده و] گفته خود را جايگزين كرد 1.
راغب مي‌گويد: اختلاف و مخالفت بدين معناست كه هر كس در گفتار يا در حالت، راهي غير از راه ديگري در پيش گيرد... و چون اختلافِ قولي [و فكري] گاه به كشمكش و نزاع كشيده مي‌شود، اختلاف به نحو استعاره براي منازعه و مجادله به كار مي‌رود.... گفته شده: مقصود از اختلاف در كتاب: ﴿اختَلَفوا فِي الكِتبِ﴾ آوردن مطالب خلاف وحي در كتاب است 2.
برخي، مانند ابو مسلم، اختلاف در اين آيه را همانند اختلاف در آيه ﴿واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ) 3 معنا كرده‌اند؛ يعني خَلَف از سَلَف آن‏را ميراث خود قرار داد. ابوالفتوح رازي بعد از نقل اين مطلب، آن را چنين نقد مي‌كند كه كلمه «فيه» در ﴿اختَلَفوا فيهِ﴾، با اين معناي از اختلاف هماهنگ نيست 4.
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج2، ص210 213، «خ‏ل‏ف».
^ 2 - ـ مفردات، ص294 295، «خ‏ل‏ف».
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 164.
^ 4 - ـ روض الجِنان، ج2، ص305 306.

66

 
تناسب آيات
آيات گذشته كيفر كتمان كنندگان حق را يادآور شد و حال و كار تعجب‏برانگيز آنان را شرح داد. در آيه مورد بحث سببي را كه موجب آن تهديد و تبعيد است بيان مي‌كند 1. به بيان ديگر، اين آيه منشأ كتمان حق و خطرهاي ذكر شده براي آن را، كه يكي از پيامدهاي چهارگانه آن عذاب اليم است، بيان مي‌كند و آن فاصله گرفتن از حق و اختلاف در كتاب الهي است.
بر اساس اين آيه، همه آنچه درباره كتمان كنندگان ذكر شد، يعني خوردن‌تش، سخن نگفتن خداوند با آنان، تزكيه و تطهير نشدن از آلودگي گناهان و عذابِ دردناك مترتّب بر كتمان، بدان سبب است كه آنان قرآن و تورات و... را كه خداوند سبحان به حق نازل كرد و هيچ شائبه بطلان در آنها نيست، با تكذيب و كتمان، به دور افكندند 2.
درخور ذكر است كه جمله ﴿بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ﴾ بدين جهت كه جاري مجراي علت است از جمله قبل فاصله گرفته است، از اين‏رو براي ربط بين آن دو كلام سابق و لاحق از اسم اشاره ﴿ذلِكَ﴾ استفاده شد. البته چنانچه مشارٌ إليه ﴿ذلِكَ﴾ كتمان مذكور در آيه 174 باشد جمله ياد شده از آيه مورد بحث استيناف بياني خواهد بود، زيرا كتمان عمدي ره‌آورد وحي، امري غريب و كاري شنيع است كه منشأ آن جز سببي بزرگ نتواند بود. آيه مورد بحث، آن سبب خطير را بيان مي‌كند 3.
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص321.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج2، ص67، با تحرير اندك.
^ 3 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص125.

67

خلاصه اينكه، ﴿ذلِكَ﴾ يا به وعيد شديد يا به كتمان و بدرفتاري اهل‏كتاب با «ما أنزل الله» يا به جامع آنها اشاره دارد، بنابراين وعيد يا كتمان مزبور بدين سبب است كه خداوند كتابهاي آسماني را به حق نازل كرد و از جمله آنچه نازل شد اين بود كه سران اهل كتاب ايمان نمي‌آورند و بر كفر اصرار مي‌ورزند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
مشارٌ اِليه ﴿ذلِكَ﴾
در آيات قبل، برخي خطرهاي كتمان حق بيان شد كه ﴿ذلِكَ﴾ در اين آيه به آنها اشاره دارد. در تعيين مشار اليه ﴿ذلِكَ﴾ در اين آيه وجوهي ارائه شده است؛ مانند 1. محكوم بودن به اكْلِ آتش. 2. حرمان از مكالمه لطف‌آميز الهي. 3.فقدان تزكيه. 4. استحقاق عذاب اليم. 5. داد و ستد ضلالت و هدايت و عذاب و مغفرت و...؛ ليكن اشاره به جامع آنها گذشته از آنكه محذوري ندارد با اصل «اُعطيتُ جوامع الكلِم» 2 مناسبت‌تر است، زيرا كتاب آسماني حق و صدق است و اعراض از حق، اعتراض بر صدق و معارضه با چيزي كه غير از حق و صدق نيست پيامدهاي تلخ مزبور را به همراه دارد.
طبري بعد از نقل سه وجه از وجوه ياد شده چنين گفته است: بهترين قول آن است كه ﴿ذلِكَ﴾ اشاره به همه گذشته باشد 3. شايسته بود چنين نگاه جامعي در تبيان و مجمع البيان لحاظ مي‌شد و به صرف بازگو كردن سه وجه و
^ 1 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص474، با تحرير اندك.
^ 2 - ـ كتاب الخصال، ص292؛ بحار الاَنوار، ج8، ص38.
^ 3 - ـ جامع البيان، مج2، ج2، ص123.
 
 

68

مانند آن بسنده نمي‌شد 1.
 
 
حقانيت كتاب آسماني
منشأ آن خطرهاي مهم كه كيفرهاي تلخ، مانند عذاب اليم را در پي دارد، فاصله‏گرفتن از حق و اختلاف در كتاب الهي است: ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ لَفي شِقاقٍ بَعيد﴾.
خداي سبحان كتابهاي آسماني را با حق نازل كرد: ﴿بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ﴾. كتاب آسماني، در لباس حق (بنابر دلالت «باء» در ﴿بِالحَقِّ﴾ بر ملابست) يا در صحبت حق (بنابر دلالت آن «باء» بر مصاحبت) است و به حق پيچيده شده است. نه آن لباسِ حق اين لابس را رها كرده و نه آن مصاحبِ حق اين مصاحَب خود را رها مي‌كند. هم كسوتِ آن ضروري و هم صحبتِ اين حتمي است.
عنوان كتاب در اين آيه، اختصاصي به تورات، انجيل يا قرآن ندارد، بلكه آن نيز طبق اصل جوامع الكلم شامل همه كتابهاي آسماني خواهد بود، چنان‏كه گستره اختلاف و پهنه مختلفان از دو منظر وسيع است.
سعه منظر اختلاف به اين است كه اختلاف گاهي در اصل حق و باطل دانستن خود كتاب آسماني است و زماني درباره برخي از مطالب آن بعد از قبول اصل آن في‌الجمله (نه بالجمله).
سعه منظر مختلفان به اين است كه مشركان كه اصل كتاب را باطل مي‌شمردند در بيان بطلان آن گاهي به عنوان سحر و زماني به عنوان كهانت و وقتي به بهانه شعر و گاهي به عنوان تعليم معلّم بشري و مانند آن ديدگاههاي
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص92؛ مجمع البيان، ج1 2، ص472.

69

گونه‌گون داشتند و در نظر آنها از لحاظ باطلْ‏پنداري، فرقي بين قرآن و ساير كتابهاي آسماني نبود.
مشركان افزون بر اختلاف خود درباره كتاب آسماني، فتنه اختلاف اهل‏كتاب درباره آن را نيز دامن مي‌زدند، زيرا اين‏گروه همواره از اختلافِ معتقدان به كتاب آسماني سود تفرقه را مي‌بردند.
اهل كتاب نيز درباره قرآن ديدگاهي شبيه نظر شرك‌آلود مشركان داشتند؛ يعني اصل آن‏را به عنوان وحي خاتم نمي‌پذيرفتند و اگر چيزي به عنوان علوم وَحْياني حضرت موساي كليم و عيساي مسيح(عليهما‌السلام) بازگو مي‌شد قبول مي‌كردند. تعبير ﴿نُؤمِنُ بِبَعضٍ ونَ‏كفُرُ بِبَعضٍ) 1 مي‌تواند ناظر به اين‏گروه هم باشد. همگان دعوت شده‌اند كه تمام قرآن را بدون كتمان چيزي از آن بپذيرند. آيه ﴿فَاِن ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا) 2 سند همين مطلب است. البته در سعه منظر مختلفان، ديدگاههاي اختلافي متنوّع هم مطرح است. آنان گذشته از اختلاف در قرآن هر كدام نسبت به ديگري نيز نظر منفي داشتند، زيرا يهودان درباره ترسايان مي‌گفتند: ﴿لَيسَتِ النَّصري عَلي شيئ) 3 و ترسايان درباره يهودان مي‌گفتند: ﴿لَيسَتِ اليَهودُ عَلي شيئ) 4
نكته: تعبير از كتاب در ﴿اختَلَفوا فِي الكِتبِ﴾ به اسم ظاهر، با امكان اكتفا به ضمير، براي تفهيم آن است كه سهم كتاب در حكم ياد شده مهم است.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 150.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 137.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 113.
^ 4 - ـ همان.

70

 
ميزان و مرجع حلّ اختلافها
خداي سبحان كتاب آسماني را براي پايان دادن به اختلافهاي فكري بشر نازل كرده است. اختلاف نظر، زمينه خوبي براي تكامل علوم است؛ ليكن انديشه‌ها و آرا و افكار مختلف بايد بر ميزاني كه خداوند نازل كرده عرضه و با آن تطبيق و سنجيده شود. كتاب آسماني براي حلّ هرگونه اختلاف است؛ مانند ميزان كه وسيله توزين درست هر كالاست. اختلاف در خود كتاب آسماني مانند طغيان در خود ترازو و دست كاري در آن است كه تمام راههاي تشخيص صحيح را مي‌بندد. بيگانگان با ايجاد اختلاف در متن كتابي كه رسالت اصلي آن اختلاف روبي است زمينه پيدايش غبارهاي فراواني را فراهم كرده‌اند. غرض آنكه كسي در اين ترازو نبايد اختلاف كند يا آن را به ميل خود تغيير دهد و برهم‏زند، زيرا اگر اصل ترازو پذيرفته نشد يا در اصل آن اختلاف شد هرگز اختلاف نظرها سامان نپذيرفته، به اتحاد نمي‌رسد و به اختلافات پايان داده نمي‌شود.
هر كثرتي سرانجام بايد به وحدت منتهي شود، و تنها واحد حقيقي است كه مي‌تواند كثرتها را به هم منسجم كند، بر همين اساس، در هر تنازعي بايد به خدا و پيامبر و امامان معصوم(عليهم‌السلام) مراجعه كرد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِي الاَمرِ مِنكُم﴾.1 اگر درباره خود ائمّه(عليهم‌السلام) اختلاف شد ديگر به ايشان رجوع نمي‌شود، بلكه بايد به خدا و پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مراجعه كرد: ﴿فَاِن تَنزَعتُم في شيئ فَرُدّوهُ اِلَي اللّهِ والرَّسولِ) 1 و چنانچه درباره خود پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز اختلاف شد بايد به خدا مراجعه شود: ﴿اِن كُنتُم تُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الاءاخِرِ ذلِكَ خَيرٌ واَحسَنُ تَأويلا) 2 در اينجا تنها سخن از اعتقاد به خدا و قيامت
^ 1 - ـ همان.
^ 2 - ـ همان.

71

است و ذكر قيامت نيز از آن‏روست كه مبدأ، همان معاد است و قيامت بازگشت به همان مبدأ است، زيرا ﴿هُوَ الاَوَّلُ) 1 همان ﴿والاءاخِرُ﴾ است 2.
بنابراين، دامنه‌هاي اختلاف، نخست سه ضلعي، سپس دو ضلعي و درپايان يك ضلعي است؛ يعني «تثليث» به «تثنيه» و آنگاه به «توحيد» منتهي مي‌شود، پس مرجع اصلي و اصيل براي حل اختلاف، خداي واحد است، ازاين‏رو آيه شريفه ﴿ومَا اختَلَفتُم فيهِ مِن شيئ فَحُكمُهُ اِلَي اللّهِ) 3 همه را يكسره به توحيد ارجاع مي‌دهد.
مرجع حلّ همه كثرتها آن واحد حقيقي است و كثرتها را او بايد به ساماني رساند. در پرتو اعتقاد به خدا اختلافها درباره نبوت حل مي‌شود، زيرا پيامبر را مي‌توان با اعجاز الهي تشخيص داد و معجزه، كار خداست. اگر نبوت حلّ شد اختلاف درباره خلافت و امامت نيز حلّ مي‌شود، زيرا گفته رسول، كلام خداست.
اختلاف درباره خود خدا قابل حلّ نيست و اگر كسي عمداً درباره اصل وجود خدا و توحيد او اختلاف كرد و آخرت، يعني هدايت، ايمان و مغفرت را داد و دنيا، يعني ضلالت، كفر و عذاب را گرفت چنين منحرفي قابل درمان نيست؛ نه او به پيامبر و مؤمنان دسترسي دارد و نه هدايت پيامبر و مؤمنان به او مي‌رسد، زيرا وي عمداً فاصله گرفته و در شقاق بعيد و در آن سوي درّه ژرف است: ﴿واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ لَفي شِقاقٍ بَعيد﴾، از اين‏رو تبليغ پيامبران(عليهم‌السلام) در اين‌گونه افراد اثر نمي‌كند و انذار و عدم‏نذار براي آنان يكسان
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه3.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره شوري، آيه 10.

72

است: ﴿سَواءٌ عَلَيهِم ءَاَنذَرتَهُم اَم لَم تُنذِرهُم لايُؤمِنون) 1 چنان‌كه خودشان به صراحت مي‌گويند: ﴿سَواءٌ عَلَينا اَوَعَظتَ اَم لَم تَ‏كُن مِنَ الوعِظين) 2 نتيجه اين بي‌تفاوتي در دنيا آن است كه در آخرت، صبر و جَزَع به حال آنها يكسان است. خواه صبر كنند يا صبر نكنند بايد بسوزند، چنان‌كه خود در جهنّم مي‌گويند: ﴿سَواءٌ عَلَينا اَجَزِعنا اَم صَبَرنا ما لَنا مِن مَحيص) 3
تذكّر: علّت استحقاق تبهكاران نسبت به كيفرهاي تلخ ياد شده همان است كه قبلاً بيان شد كه اينان در برابر كتاب آسماني كه حق است به مخالفت و كتمان و عناد برخاستند. انگيزه و عامل دروني قيام لجوجانه اينان در برابر چنين كار خطيري، چنان كه قبلاً تبيين شد، همانا حُبّ دنياست كه رأس كلّ خطيئه 4 است و اگر قهر و مهري در تحليلهاي ابتدايي مطرح شوند همانا علّتهاي مياني‌اند؛ نه سبب آغازين. معناي نهايي آيه ﴿واَنزَلَ مَعَهُمُ الكِتبَ بِالحَقِّ لِيَحكُمَ بَينَ النّاسِ فيمَا اختَلَفوا فيهِ ومَا اختَلَفَ فيهِ اِلاَّ الَّذينَ اوتوهُ مِن بَعدِ ما جاءَتهُمُ البَيِّنتُ بَغيًا بَينَهُم) 5 نيز همين است، زيرا هرچند عامل قريبِ اختلافِ بعد از علم، بغي و ستيزه‌جويي بيان شد؛ ليكن علت اصيل آن همان رأس هر خطيئه، يعني حبّ دنياست: ﴿وغَرَّتكُمُ الحَيوةُ الدُّنيا) 6
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه6.
^ 2 - ـ سوره شعراء، آيه136.
^ 3 - ـ سوره ابراهيم، آيه21.
^ 4 - ـ الكافي، ج2، ص315.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 213.
^ 6 - ـ سوره جاثيه، آيه 35.

73

 
شكاف و شقاق بين حق و باطل
كتابهاي آسماني با حق نازل شده و دين، حق است، پس اگر كسي برخلاف دين خدا قيام و اقدام كرده و براي فتوا و دين‌فروشي آيات الهي را كتمان و در آن اختلاف كند از حق فاصله گرفته و در شِقّي بعيد است: ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ نَزَّلَ الكِتبَ بِالحَقِّ واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ لَفي شِقاقٍ بَعيد﴾، زيرا بين حق و باطل شكاف شديد است، كه ﴿فَماذا بَعدَ الحَقِّ اِلاَّالضَّللُ) 1
شقاق آن است كه كسي در يك سو و ديگري در سوي ديگر قرار گيرد، كه گفته مي‌شود: بين اين دو، شكاف است. اين شكاف و شقاق سبب مي‌شود كه هيچ يك از اين دو به ديگري دسترسي نداشته باشد.
شقاق هر گاه قلبي و اعتقادي بود، به طوري كه هر كدام ديگري را تفسيق، تضليل و تكفير مي‌كند، چنين اختلافِ ريشه‌دار و عميقي سامان‌پذير نيست و نظير جهنّم سوزاني كه در آن ﴿كُلَّما دَخَلَت اُمَّةٌ لَعَنَت اُختَها) 2 حاكم است همواره محكوم به نزاع خواهد بود، از اين‏رو هر يك مي‌كوشد چيزي را بر ديگري تحميل كند كه براي وي شاقّ و توانفرساست. همين مشقّت و دشواري يكي از وجوه عنوان شقاق است و چون التيام‌پذير نيست از آن با وصف بعيد: ﴿شِقاقٍ بَعيد﴾ ياد مي‌شود، و شايد بتوان آن‏را مصداق بارز ﴿ولايَزالونَ مُختَلِفين) 3 دانست.
حق و باطل در يك سمت نيستند، بلكه حق و اهل حق در شِقّي، و باطل
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه32.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 38.
^ 3 - ـ سوره هود، آيه 118.

74

 
و اهل آن در شِقّي دور از حق هستند و از اين‏رو هيچ دسترسي به آن ندارند، و اگر كسي هيچ‌گونه دسترسي به حق نداشت گرفتار ضلالت و در نتيجه مبتلا به آتش و عذاب اليم خواهد بود. البته راه نجات براي تبهكاري كه حق براي او روشن نشده همواره باز است. آن تبهكاري در شقاق بعيد است كه پس از روشن شدن حق براي او، با آن مشاقّه كرده، در شقاق قرار گيرد و صف خود را از حق‌مداران مانند پيامبر و اهل بيت(عليهم‌السلام) جدا كند: ﴿ومَن يُشاقِقِ الرَّسولَ مِن‏بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الهُدي ويَتَّبِع غَيرَ سَبيلِ المُؤمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّي ونُصلِهِ جَهَنَّمَ وساءَت مَصيرا) 1
رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در هيچ شأني از شئون با كساني كه در اصل دين تفرقه و در متن آن اختلاف كنند پيوندي ندارد، زيرا چنين گروهي در رديف آن حضرت و از امت او نيستند تا موعظه آن حضرت در آنها اثر كند و آنان از دعوت وي پند گيرند. آنها راه خود را كه كژراهه است جدا كردند و راه پيامبر نيز از آنها جداست، چنان‌كه خداي سبحان خطاب به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) با تعبيري بليغ به اين مضمون كه آنان به تو دسترسي ندارند فرمود: ﴿اِنَّ الَّذينَ فَرَّقوا دينَ‏هُم وكانوا شِيَعًا لَستَ مِنهُم في شيئ) 2 به سبب همين شقاق و عدم دسترسي، اولاً نمي‌توانند به دين و اهل آن آسيبي برسانند. ثانياً از كار خود نيز هيچ بهره‌اي نمي‌برند و محصول كارهايشان حبط مي‌شود: ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا وصَدّوا عَن‏سَبيلِ اللّهِ وشاقُّوا الرَّسولَ مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدي لَن يَضُرُّوا اللّهَ شيئاً وسَيُحبِطُ اَعملَهُم) 3
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه115.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه159.
^ 3 - ـ سوره محمدص، آيه32.

75

 
 
بحث روايي
 
مصداقي از اختلاف مشركان درباره قرآن
«﴿واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فِي الكِتبِ﴾ فلم يؤمنوا به، قال بعضهم: إنّه سحر و بعضهم: إنّه شعر و بعضهم: إنّه كهانة ﴿لَفي شِقاقٍ بَعيد﴾ مخالفة بعيدة عن‌الحق، كأنّ الحقّ في شقّ و هم في شقّ غيره يخالفه» 1
اشاره: اختلاف مشركان، مصداقي از مصاديق اختلاف مأخوذ در آيه است كه شامل اختلاف اهل كتاب درباره قرآن هم مي‌شود. گواه اينكه آنچه در اين روايت آمده تنها بيان يكي از مصاديق است اينكه در آن برخي از انحاي اختلاف مشركان كه قرآن را اسطوره پنداشته و قصص انبياي الهي را اساطير تلقي كرده‌اند ذكر نشده، چنان كه اختلاف اهل كتاب درباره تورات و انجيل نيز كه مشمول اطلاق آيه مورد بحث است ياد نشده است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ التفسير المنسوب إلي الإمام العسكري(عليه‌السلام)، ص462.

76

لَيسَ البِرَّ اَن تُوَلّوا وُجوهَكُم قِبَلَ المَشرِقِ والمَغرِبِ ولكِنَّ البِرَّ مَن ءامَنَ بِاللّهِ واليَومِ الاءاخِرِ والمَلئكَةِ والكِتبِ والنَّبِيّينَ وءاتَي المالَ عَلي حُبِّهِ ذَوِي القُربي واليَتمي والمَسكينَ وابنَ السَّبيلِ والسّائِلينَ وفِي الرِّقابِ واَقامَ الصَّلوةَ وءاتَي الزَّكوةَ والموفونَ بِعَهدِهِم اِذا عهَدوا والصّبِرينَ فِي البَأساءِ والضَّرّاءِ وحينَ البَأسِ اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولئِكَ هُمُ المُتَّقون (177)

گزيده تفسير
پس از تحويل قبله از بيت مقدس به كعبه، اهل كتاب كه تمام خير را در استقبال به بيت مقدس مي‌پنداشتند زبان طعن بر مسلمانان گشودند كه شما از برّ و خير محروم شديد. خداي سبحان در ردّ اين طعن، انحصار برّ در استقبال

77

به شرق (قبله مسيحيان) و غرب (قبله يهوديان حجاز) پيش از نسخ قبله‏بودن آن و اصل برّ و تلازم ميان برّ و توجّه به آن دو سو پس از نسخ را نفي كرد. نماز به طرف بيت مقدس قبل از نسخ حكم قبله، برّ في‌الجمله بود؛ نه بالجمله.
برّ، جامع بين عقايدِ حق و اخلاق و اعمالِ صالح است و اهل كتاب فاقد اركان و عناصر محوري اين برّ جامع‌اند كه متوقف بر كمالهاي اعتقادي و اخلاقي و عملي است. لازم چنين نيكي گسترده كه به لحاظ همين وسعت عرصه، از آن به «بِرّ» تعبير شده، شرح صدر است.
برّ و نيكي، نه اعتباري محض و نه ذاتي اشياء است، بلكه از اموري است كه در بسياري از موارد تابع مصالح مستور و شرايط خاص خارجي است و ازاين‏رو عهده‌دار نهايي تبيين آن خداي سبحان است. خداوند در تعريف بِرّ، ابرار را معرفي كرد تا ضمن معرفي نام‌آوران ميدان نيكي كه سبب تشويق مردم به نيك شدن است نيكي هم معنا شود، زيرا هدف قرآن تربيتِ اشخاص است؛ نه تعريف مفاهيم.
«برِّ در عقيده»، ايمان به مبدأ، معاد، همه فرشتگان، تمام كتابهاي آسماني و همه انبياست. «برّ در عمل صالح»، انفاق مالِ محبوب در راه رسيدگي به ارحام، يتيمان فاقد مال و بي‌سرپرست، مساكين، در راه ماندگان، سائلان و آزاد كردن بردگان است. البته عالي‌ترين مرتبه برّ در اين بخش، اعطاي مال برپايه حبّ «خدا» است؛ نه براساس حبّ «مال» و نه دوستي «بخشش مال»، يعني فعل انفاق، و نه محبت وصف جود و سخا و نه حبّ «مُعطي نسبت به ارحام خود».
بِرّ در عمل صالح، برپا داشتن نماز و پرداختن زكات را نيز شامل است.

78

تحصيل اركان ياد شده، مستلزم صبر بر رخدادهاي تلخ و تحمل دشواريهاست، از اين‏رو خداي سبحان در كنار فضايل ياد شده، «بِرّ در خُلق»، يعني وفاي به عهد و همچنين صبر در سختيها را كه از مسائلِ مهم اخلاقي است ذكر فرمود. ابرار به همه عهدهاي خود با خالق و خلق، اعم از عهد اعتقادي، اخلاقي، تجاري و مانند آن وفا مي‌كنند و در برابر همه شدايد و هرگونه ضرر و زيان غير تحميلي صابرند.
ابرار در همه شئون، يعني عقيده و اخلاق و اعمال، صادق‌اند. خداوند نيز با تعبير ﴿اُولئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولئِكَ هُمُ المُتَّقون﴾ كه به معناي جامعيت همه كمالهاي اعتقادي، اخلاقي و عمل صالح است صدق و تقواي آنها را امضا كرده است، از اين‏رو آنان از همه كرامتهايي كه براي صابران و متقيان است بهره‌مندند.
 
 
تفسير
 
مفردات
ليس: فعل جامدي است كه [جز در صيغه ماضي] صرف نمي‌پذيرد و معناي آن نفي خبر است 1. در اغلب كاربردهاي «ليس» حرف زايد باء، براي تاكيد نفي بر خبر آن درمي‌آيد؛ مانند ﴿ولَيسَ البِرُّ بِاَن تَأتوا البُيوتَ مِن ظُهورِها) 2
برخي گمان كرده‌اند «ليس» حرف است و ادله‌اي براي آن آورده‌اند كه ديگران پاسخ داده‌اند 3.
^ 1 - ـ المصباح، ج1 2، ص561، «ل‏ي‏س».
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 189.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج3، ج5، ص39.

79

قِبَل: از ريشه قُبول و اِقبال (روبرو شدن 1) به معناي سمت و جهت است. «قبله» از اين ريشه و به معناي سمت خاص است، زيرا وزن «فِعله» مفيد نوع خاص است 2. مقصود از «تولية الوجوه قِبل المشرق و المغرب»، روبه سوي مشرق و مغرب كردن است و طبق برداشت برخي مفسران، مقصود از آن نماز است 3. «قِبل» در اين آيه ظرف مكان براي ﴿اَن تَأتوا﴾ است.
ذوي القربي: ذوي جمع ذي به معناي دارنده و قربي به معناي نزديكي است. ذوي القربي يعني كساني كه داراي نزديكي هستند و آنها خويشاوندان نسبي و ارحام‌اند.
قربي، قرابت و قربت مصدر و به معناي نزديك شدن است؛ خواه نزديكي از جهت مكان باشد؛ مانند ﴿فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ) 4 يا نزديكي از جهت زمان؛ مانند ﴿اِقتَرَبَ لِلنّاسِ حِسابُهُم) 5 يا از جهت نسبت و خويشاوندي؛ مانند ﴿الولِدانِ والاَقرَبونَ) 6 يا از جهت مكانت و .. 7. ؛ مانند ﴿ولاَالمَلئِكَةُ المُقَرَّبونَ) 8
المساكين: مساكين جمع مسكين است. مسكين كه صيغه مبالغه و از ريشه سكون است كسي را گويند كه به عللي چون ضعف، بيماري، پيري و
^ 1 - ـ التحقيق، ج9، ص186، «ق‏ب‏ل».
^ 2 - ـ همان، ص187، «ق ب ل».
^ 3 - ـ الكشاف، ج 1، ص 217.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 28.
^ 5 - ـ سوره انبياء، آيه 1.
^ 6 - ـ سوره نساء، آيه 7.
^ 7 - ـ المصباح، ص211، «ذ و ي»؛ مفردات، ص663 664، «ق‏رب».
^ 8 - ـ سوره نساء، آيه 172.

80

تنگدستي به نهايت سكون و بي‌تحركي افتاده و از هر نوع تلاش و حركت براي توسعه در معيشت بازمانده است 1 ؛ مانند واژه مِسْكير كه براي مبتلاي به دوام سكر به كار مي‌رود 2.
ابن السبيل: ابن سبيل يعني فرزند راه. عرب اشياي فراواني را «ابن كذا» مي‌نامد؛ مانند «ابن سبيل» كه مسافر است و «ابن ليل» كه رهپيماي در شب است و «ابن عمل» كه كوشا و مجدّ در كار است و «ابن‏مدينه» كه آگاه به شهر است 3 و «ابن دنيا» كه صاحب مال و ثروت است و «ابن الماء» كه پرنده آبي است. فيّومي در ضابطه تعبيرهاي يادشده و امثال آن مي‌گويد: واژه ابن به هر چيزي كه بدان اختصاص يابد، اضافه مي‌شود 4.
قرآن كريم همواره ابن سبيل را در رديف نيازمنداني شمرده كه بايد به آنان كمك شود. در روايت نيز ابن سبيل به «المنقطع‏به»، يعني مسافر وامانده تفسير شده است 5 ، بنابراين مقصود از ابن سبيل در قرآن مسافر وامانده و نيازمند است، هرچند در شهر خود ثروتمند باشد 6.
برخي آن را بر مهمان نيز تطبيق كرده‌اند، زيرا در روزگار گذشته براي مسافرانْ رستوران بين راهي وجود نداشت و حمل ره‌توشه نيز براي همگان در
^ 1 - ـ التحقيق، ج5، ص189 190، «س‏ك‏ن».
^ 2 - ـ اقرب الموارد، ج 1، ص 528.
^ 3 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص303 304، «ب‏ن‏و».
^ 4 - ـ المصباح، ج1 2، ص63، «اب‏ن».
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج 1 2، ص477.
^ 6 - ـ همان، ص473.

81

مسافت طولاني ميسور نبود، از اين‏رو مسافري كه در راه بود بر ساكنان حريم راه وارد مي‌شد و آنان نيز از چنين اشخاصي پذيرايي مي‌كردند.
السائلين: سائلين از ريشه سؤال به معناي كساني است كه اظهار درخواست مي‌كنند. كاربرد «سؤال» بيشتر در طلب مال و درخواست بخشش مال است 1 : ﴿ولايَسَ‏لكُم اَمولَكُم) 2 به همين جهت «سائل» به نحو مطلق به معناي فقيري است كه از ديگران كمك مالي مي‌خواهد: ﴿واَمَّا السّائِلَ فَلاتَنهَر) 3 ليكن كاربرد اين ريشه، منحصر به طلب مال نيست. در خبرگيري و استخبار: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ) 4 كسب علم و استعلام: ﴿فَسَ‏لوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لاتَعلَمون) 5 ﴿يَسئَلُكَ النّاسُ عَنِ السّاعَةِ قُل اِنَّما عِلمُها عِندَ اللّهِ) 6 طلب انجام كار و استعمال: ﴿يَسَ‏لُكَ اَهلُ‌الكِتبِ اَن تُنَزِّلَ عَلَيهِم كِتبًا مِنَ السَّماءِ) 7 نيز به كار مي‌رود 8.
گستره سؤال اعم از تكويني و اعتباري است. اعتباري مانند مثالهاي پيش‏گفته و تكويني مانند: ﴿يَسَ‏لُهُ مَن فِي السَّموتِ والاَرض) 9 عنوان سؤال گاهي همراه با توبيخ و اعتراض مطرح مي‌شود؛ مانند ﴿وقِفوهُم اِنَّهُم
^ 1 - ـ مفردات، ص 437؛ التحقيق، ج 5، ص 3، «س أ ل».
^ 2 - ـ سوره محمّدص، آيه 36.
^ 3 - ـ سوره ضحي، آيه 10.
^ 4 - ـ سوره عنكبوت، آيه 61.
^ 5 - ـ سوره انبياء، آيه 7.
^ 6 - ـ سوره احزاب، آيه 63.
^ 7 - ـ سوره نساء، آيه 153.
^ 8 - ـ التحقيق، ج5، ص4، «س أ ل».
^ 9 - ـ سوره الرحمن، آيه 29.

82

مَسئولون) 1 ﴿لايُسَ‏لُ عَمّا يَفعَلُ وهُم يُسَ‏لون) 2
الرّقاب: رقاب، جمع رقبة به معناي گردن يا اصل آن است 3. از باب تسميه كلّ به نام جزء، گاه از كل بدن با كلمه رقبة ياد مي‌شود، همچنان كه از حيوان سواري با واژه رأس و ظَهْر ياد مي‌شود. وجه اين تسميه و اطلاق آن است كه سر و گردن دو جزء مهم است كه با نبود آنها انسان و حيوان نيست. در شماره كردن اشخاص نيز مي‌گويند: سرشماري؛ نه شخص شماري. رقبه، در اصطلاح، برده را گويند و منظور از فكِ رقبه و عتق آن نيز آزاد كردن برده است. البته بين عتق نَسَمه و فكّ رقبه فرق گذاشته شده، زيرا عتق نسمه به معناي آزاد كردن برده و فك رقبه به معناي كمك در آزادي آن است 4.
الموفون: موفون، از ريشه «وفا» است. «وفا» و «ايفا» به معناي انجام‏دادن كامل پيمان و به اتمام‏رساندن عهد است 5 ، چنان كه خداوند سبحان درباره حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: وفا كرد: ﴿واِبرهيمَ الَّذي وفّي) 6 و اتمام كرد: ﴿واِذِ ابتَلي اِبرهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمتٍ فَاَتَمَّهُنَّ) 7 بنابراين موفون كساني‌اند كه عهد و پيمان خويش را بدون كم و كاست انجام مي‌دهند؛ خواه عهد و پيمان با خدا باشد يا با مردم.
^ 1 - ـ سوره صافّات، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 23.
^ 3 - ـ ترتيب كتاب العين، ج1، ص701؛ اقرب الموارد، ج 1، ص 422، «ر ق ب».
^ 4 - ـ روض الجنان، ج2، ص317.
^ 5 - ـ ر.ك: مفردات، ص878، «وف‏ي».
^ 6 - ـ سوره نجم، آيه 37.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه 124.

83

البأساء: «بؤس»، «بأس» و «بأساء» هر سه به معناي سختي و امر ناگوار است، با اين تفاوت كه «بؤس» بيشتر در شدت فقر و تنگدستي و سختيهاي جنگ به كار مي‌رود و «بأس» و «بأساء» بيشتر در نكايه 1 (جنگ و غلبه): ﴿فَاَخَذنهُم بِالبَأساءِ والضَّرّاءِ) 2 ﴿واللّهُ اَشَدُّ بَأسًا واَشَدُّ تَنكيلاً) 3 البته بأس همان‌گونه كه در باره نبرد به كار مي‌رود در مورد مطلق سختي، عذاب و شدّت نيز كاربرد دارد؛ مانند ﴿... وسَربيلَ تَقيكُم بَأسَكُم) 4 ﴿... فَجاءَها بَأسُنا بَيتًا اَو هُم قائِلون) 5 ﴿واَنزَلنَا الحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ) 6 حديث مأثور از اميرمؤمنان(عليه‌السلام): «إذا احمرّ البأس اتّقينا برسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)... » 7 كه ناظر به استعمال «بأس» در مورد شدّت جنگ است در لسان العرب 8 و البحر المحيط 9 نيز آمده است.
تذكّر: 1. واژه بأس و بُؤس مهموز العين‌اند؛ نه معتلّ العين واوي 10. تفاوت بين بأس و بُؤس در فتحه و ضمّه «باء» است؛ نه در مهموز و معتلّ‏بودن.
^ 1 - ـ مفردات، ص153، «ب أ س».
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 42.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 84.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 81.
^ 5 - ـ سوره اعراف، آيه 4.
^ 6 - ـ سوره حديد، آيه 25.
^ 7 - ـ بحار الاَنوار،ج 69، ص 5.
^ 8 - ـ ج 6، ص 20، «ب أ س».
^ 9 - ـ ج 2، ص 10.
^ 10 - ـ مفردات، ص 153؛ لسان العرب،ج 6، ص 20؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 147، «ب‌س».

84

2. بَوْس معتلّ العين، معرّب بوسه فارسي است 1.
3. كلمه بُؤس به ضم «باء» در قرآن استعمال نشده است.
الضرّاء: ضرّاء و ضرّ به معناي ضرري است كه از جراحت، مرگ فرزند و تباه شدن مال متوجّه انسان مي‌شود 2. ضَرّاء در مقابل سرّاء (مسرّت بخش): ﴿اَلَّذينَ يُنفِقونَ فِي السَّرّاءِ والضَّرّاءِ) 3 و نعماء (رفاه): ﴿ولَئن اَذَقنهُ نَعماءَ بَعدَ ضَرّاءَ) 4 و ضرر در برابر نفع: ﴿ولايَملِكونَ لاَنفُسِهِم ضَرًّا ولانَفعًا) 5 است 6.
حين: حين به معناي مدتي محدود از زمان است 7 : ﴿ومَتَّعنهُم اِليحين) 8 اين كلمه نشان كوتاهي زمان است و بلندي مدت از واژه «الي» كه مفيد امتداد است استفاده مي‌شود؛ نه از كلمه حين، چنان‌كه بيان خواهد شد.
 
 
تناسب آيات
پيوند و تناسب آيه مورد بحث با آيات قبل و بعد، از دو منظر محور سخن است؛ نخست جايگاه اين آيه در مجموع سوره «بقره»؛ دوم ارتباط اين آيه با خصوص آيات گذشته.
^ 1 - ـ الصحاح، ج2، ص910؛ لسان العرب، ج6، ص31؛ مجمع البحرين، ج1، ص265، «ب ؤ س».
^ 2 - ـ الميزان، ج1، ص428.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 134.
^ 4 - ـ سوره هود، آيه 10.
^ 5 - ـ سوره فرقان، آيه3.
^ 6 - ـ مفردات، ص504، «ض‏رر».
^ 7 - ـ التحقيق، ج2، ص365، «ح‏ي‏ن».
^ 8 - ـ سوره يونس، آيه 98.

85

درباره محور نخست، دو تحليل به شرح زير مطرح است:
1. طبق تحليلي كه سوره «بقره» را داراي يك مقدّمه، سه بخش و يك خاتمه مي‌داند، آيه مورد بحث در بخش دوم قرار دارد. در مقدّمه سوره، سخن درباره اهل تقوا، كافران و منافقان بود. آيات بخش نخست، راه تقوا و نشانه‌هاي ايجابي و سلبي آن را توضيح مي‌داد. در بخش دوم نيز پس از دستور خوردن از حلال كه شرط پذيرش عبادت است، و نهي از كتمان حق كه سبب نخست انحراف از امر خداست، آيه «برّ» آمد كه خلاصه‌اي است از آنچه درباره تقوا گذشت. در مقطع آينده نيز از احكام فقهي قصاص، وصيّت، روزه و مانند آن سخن مي‌گويد كه هر يك به گونه‌اي راهي براي تحقق تقواي فردي يا اجتماعي است. آيه مورد بحث از سويي پايان بخش گفت‌وگو با يهود و از ديگر سو تلخيصي از مطالبِ درباره تقواست تا مقدّمه‌اي باشد براي بيان مجموعه اموري كه جزئي از تقوا يا سبب تحقق، تعميق و حفظ آن است 1.
2. سوره بقره، برپايه تحليلي ديگر، شش بخش دارد. طبق اين تقسيم، آيه مورد بحث، آخرين آيه از بخش پنجم است. موضوع و محور اين بخش، نشانه‌هاي مؤمنان است.
اين آيه مقدمه‌اي براي بخش ششم است كه در آن برخي احكام همچون قصاص، وصيت، روزه، حج و مانند آن بيان مي‌شود؛ همچنين پايان بخش قسمت پنجم است كه با موضوع صبر شروع شد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا استَعينوا بِالصَّبرِ والصَّلوةِ اِنَّ اللّهَ مَعَ الصّبِرين) 2 و با طرح مسئله صبر پايان مي‌پذيرد:
^ 1 - ـ ر.ك: الاساس في التفسير، ج 1، ص 61 63؛ 368 370؛ 391 392.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 153.

86

﴿والصّبِرينَ فِي البَأساءِ والضَّرّاءِ وحينَ البَأس﴾. اين انجام با آن آغاز و نيز با آياتي در اين بين كه اهميت صبر در آن تكرار شد: ﴿وبَشِّرِ الصّبِرين) 1 هماهنگ است. اين آيه به لحاظ تخاطب و تكلم با اهل كتاب با بخشهاي سوم و چهارم سوره پيوند دارد، چنان كه به لحاظ ختم شدن آن به عبارت ﴿واُولئِكَ هُمُ المُتَّقون﴾ با بخشهاي اول و دوم سوره مرتبط است كه يكي از محورهاي آن تقوا بود 2.
به هر تقدير، خداي متعالي پس از آنكه در آيات گذشته به وسيله نهي و منع، بندگان را از سنگيني و كثافت محرمات تطهير كرد از آيه مورد بحث با افكندن مؤمنان به زلال اوامر، تزكيه آنان را آغاز مي‌كند تا پس از پيراستگي از موجبات سخط او و آراستگي ايشان به امتثال اوامر، تعبّد و بندگي آنان كامل شود 3.
درباره پيوند آيه مورد بحث با خصوص آيات پيشين وجوهي محتمل است كه مهم‌ترين آنها عبارت است از:
1. خداوند سبحان پس از تبيين كفر اهل كتاب، به ويژه به سبب اختلاف آنها در تورات و انجيل و كتمان آياتي از آن كه دين اسلام را تأييد مي‌كرد، اكنون به اين مطلب اشاره مي‌كند كه احكام فرعي مقصود بالذات نيست. استقبال به كعبه نيز كه از موارد شقاق اهل كتاب، كتمان دلايل حقانيت آن و تعييب و طعنه فراوان به مسلمانان در اين باره بود، مقصود بالذات نيست. مقصود ذاتي و اصلي همانا اصول اعتقادي، مانند ايمان به خداست كه همه طاعات از پي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 155.
^ 2 - ـ ر.ك: التفسير البنائي، ج1، ص92 95.
^ 3 - ـ نظم الدرر، ج1، ص325.

87

آن مي‌آيد و از جمله نماز كه استقبالِ به كعبه شرط صحت آن است 1.
2. خداي متعالي مؤمنان را نخست امر كرد به بيت مقدس رو كنند. پس از چندي آنان را فرمان داد تا به كعبه توجه كنند. در اين باره بين اهل كتاب و مسلمانان بحث فراوان درگرفت. در اين زمان آيه مورد بحث براي بيان حكمت تحويل قبله نازل شد كه مرادْ طاعت خداي عزّ وجلّ و پيروي از اوامر او و روكردن به هر سويي است كه وي فرمان دهد، زيرا فقط پيروي از تشريع الهي برّ و تقوا و ايمان كامل است، پس رو كردن به مشرق و مغرب اگر بر اساس تشريع و امر خداوند نباشد هرگز برّ و طاعت نيست 2.
3. تغيير قبله سبب فتنه‌اي بزرگ بين اهل اديان مختلف شد، زيرا هر گروهي مدعي بودند كه نماز جز به سوي قبله معتبر نزد آنان صحيح نيست. خداي سبحان براي همگان بيان مي‌كند كه رو كردن به مشرق و مغرب ذاتاً برّ نبوده و به‏تنهايي عمل صالح محسوب نمي‌شود. برّ حقيقي، ايمان به خدا، پيامبران، فرشتگان و معاد است؛ ايماني قلبي، صادقانه و كامل كه با عمل صالح و فضايل اخلاقي همراه باشد 3.
4. آيه مورد بحث به آيه شريفه ﴿سَيَقولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما ولّهُم عَن‏قِبلَتِهِمُ الَّتي كانوا عَلَيها) 4 مرتبط و پايان محاجّه با اهل كتاب درباره تحويل قبله است. آيات واقع در بين اين دو آيه به منزله جمله‌هاي معترضه است.
اين آيه تعريض به اهل كتاب است. آنها برپايه اين پندار كه مسلمانان به
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج1، ص322 323.
^ 2 - ـ الأساس في التفسير، ج1، ص387.
^ 3 - ـ التفسير المنير، ج2، ص95.
^ 4 - ـ نّ الّذين يكتمون ما اَنزل الله من الكتب ويشترون به ثمناً قليلاً اُولئِك ما يأكلون في بطونهم اِلّاالنّار ولايكلّمهم

88

سبب روكردن به قبله آنان بهره‌اي از برّ و نيكي را واجدند پس از تحويل قبله، با حكم به بطلان قبله جديد، مسلمانان را تشنيع كرده و به هراس افكندند و طعنه مي‌زدند كه شما يكي از كارهاي نيك را ضايع كرديد، بنابراين به مناسبت ذكر احوال اهل كتاب در آيات پيشين، خداي متعالي در اين آيه حجت در برابر اهل كتاب را به مسلمانان تلقين كرده، مي‌فرمايد: استقبالِ جهتِ معين ذاتاً تأثيري در تزكيه نفوس و اتصاف آن به برّ ندارد. استقبال وسيله است؛ نه مقصد، از اين‏رو نبايد نهايت همّت مؤمنان بدان اشتغال يابد، افزون بر اين، استقبال به شرق و غرب هرگز برّ نيست، زيرا در اصل دين يهود و نصارا نيز چنين تشريعي نشده و تنها استحساني از سوي رهبران آنهاست 1.
حتي برفرض تشريع آن در دين يهود و نصارا اكنون از برّ بيرون است يا عنصر محوري آن نيست، زيرا اوّلاً منسوخ است و روكردن به قبله منسوخ هرگز برّ نيست. ثانياً بر فرض صحت آن، شرطي از شرايط برخي از اَعمال برّ است، زيرا يكي از برّها نماز و از شرايط آن توجه به قبله است و روشن است كه شرطِ جزئي از عمل، همه حقيقت آن عمل نيست. برّ جامعي كه بايد ديگر انواع برّ تحت‌الشعاع آن قرار گرفته، همه همّت متوجّه آن شود برّ كسي است كه ايمان آورده و به اعمالي كه در اين آيه آمده قيام كند و به دستورهاي اخلاقي آن متعهد باشد؛ نه خصوص مسئله قبله 2.
شايان ذكر است كه چنانچه خطاب آيه مورد بحث، اهل كتاب و مسلمانان هر دو را شامل شود، اين جمله پاياني درباره مسئله قبله، اجمالي
^ 1 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج2، ص126 127.
^ 2 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج1، ص475.

89

است از آنچه تاكنون به تفصيل بيان شد 1.
٭ ٭ ٭
 
 
نفي تلازم بين برّ و توجّه به شرق و غرب
تحويل قبله از بيت مقدس به كعبه، همان‌گونه كه بيان شد اعتراض و طعن مشركان و كافران را در پي داشت: ﴿سَيَقولُ السُّفَهاءُ مِنَ النّاسِ ما ولّهُم عَن‏قِبلَتِهِمُ الَّتي كانوا عَلَيها) 2 خداي سبحان در پاسخ آنها راز عدول از بيت‏مقدس به كعبه را اين‌گونه بيان فرمود: ﴿قُل لِلّهِ المَشرِقُ والمَغرِبُ يَهدي مَن يَشاءُ اِلي صِرطٍ مُستَقيم ٭ ... وما جَعَلنَا القِبلَةَ الَّتي كُنتَ عَلَيها اِلاّلِنَعلَمَ مَن يَتَّبِ‏عُ الرَّسولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلي عَقِبَيهِ) 3 ﴿ومِن حَيثُ خَرَجتَ فَوَلِّ وجهَكَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرامِ وحَيثُ ما كُنتُم فَوَلّوا وُجوهَكُم شَطرَهُ لِئَلاّيَكونَ لِلنّاسِ عَلَيكُم حُجَّةٌ) 4 درباره آن اعتراض، همچنين اسرار تحويل قبله از بيت‏مقدس به كعبه، در تفسير آيات مذكور بحث شد.
گفته شده: آيه مورد بحث نيز در همان فضا نازل شده است. پس از تحويل قبله از بيت مقدس به كعبه، آنان كه فضيلت را منحصراً در استقبال به بيت مقدس مي‌پنداشتند زبان به اعتراض و طعن مسلمانان گشوده، مي‌گفتند: خداوند برّ و نيكي را از شما سلب كرد و از آن محروم شديد.
خداي سبحان در پاسخ اين‌گونه طعنها كه ممكن بود در پي آن مسلمانان
^ 1 - ـ روح المعاني، ج2، ص68.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه142.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات143142.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه150.

90

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved