بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

از اين شبهه چنين پاسخ داده شده كه گرچه مورد، مخصص نيست؛ ليكن آيات مذكور، به شهادت ادله خارج از آن، درباره اصولِ دين است؛ نه فروع دين كه مظنّه خاص در آن حجت است. گرچه بنابر حجيت مظنه در فروع دين، مظنه حاصل از اجتهاد براي خود مجتهد حجت است؛ اما نزاع در جواز تقليد همچنان باقي است، زيرا تقليد نه علم را به همراه دارد و نه متضمّن مظنّه است. چنانچه پيام آيات ياد شده، نهي از پيروي غير حجت باشد، حتي اگر مقصود از علم مذكورِ در آن، طمأنينه و حجت عقلايي و به عبارتي علم اطميناني باشد، نه علم رياضي و عقلي و قطعي، همچنان تقليد ممنوع است، زيرا مقلد همان‌گونه كه علم رياضي ندارد علم به معناي طمأنينه عقلايي نيز ندارد.
بايد توجه داشت منظور از آن علم، علم و طمأنينه عقلايي، آن هم در خصوص اجتهاد است. مسئله تقليد به كمك رواياتي كه عوام را به علما و فقها ارجاع داده و علما را مأمور به اظهار علم خويش كرده 1 حلّ شده و آن يا از باب لزوم رجوع جاهل به عالم است يا به دلالت آياتي همچون آيه نَفْر 2 ، سؤال از اهل ذكر 3 ، نبأ 4 و مانند آن است. در همه‌مور، رجوع جاهل به عالمْ مرضي عقلاست و ضرورت آن را هر عامي نيز مي‌فهمد. عقل او نيز مي‌گويد: كسي كه دين خدا را پذيرفته است بايد به احكام آن عمل كند؛ عمل نيز يا به اجتهاد، يا به احتياط يا به تقليد است. اگر دو راه نخست ميسور نبود شخص ناگزير از
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج 2، ص 81 ـ 105.
^ 2 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 122.
^ 3 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 43.
^ 4 - ـ سورهٴ حجرات، آيهٴ 6.

561

تقليد است و چنان‌كه اشاره شد روايات نيز همين مطلب را تأييد مي‌كند، بر اين اساس، تقليد نيز به علم بازمي‌گردد و تخصصاً از شمول ادله‌اي كه از تبعيت و پيروي مظنه و غيرعلم نهي مي‌كند خارج است؛ نه تخصيصاً؛ يعني مكلف به استناد علم تقليد مي‌كند.
در پاسخ شبهه اخباريها اين نكته گذشت كه آياتي همچون ﴿ولاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلم) 1 و ﴿واِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شي‏ءا) 2 ناظر به اصول دين است، بنابراين در اصول دين تقليد باطل است، همان‌گونه كه اجتهاد ظنّي سودمند نيست؛ يعني نمي‌توان به ظواهر بعضي از نصوص اصول اعتقادي را كسب كرد، بلكه بايد آن را به برهان عقلي يا وحي قطعي استناد داد.
توضيح اينكه آراي صاحب‏نظران در جواز و منع تقليد متضارب است. برخي آن‏را به طور مطلق ناروا مي‌دانند؛ چه در اصول و چه در فروع. اين گروه، آيه مورد بحث را ناظر به منع تقليد در فروع مي‌دانند، زيرا اصول دين را برهان عقلي كفايت مي‌كند و آنچه مورد نياز به «ما انزل الله» است فقط فروع دين است و اگر كسي به «ما انزل الله» مراجعه نكرد، يعني در فروع دين به ادلّه نقلي رجوع نكرد، مشمول عتاب آيه است، پس تقليد در فروع نارواست و معناي رجوع به مجتهد درخواست حكم با دليل نقلي آن است 3.
در مقابل، برخي ديگر تقليد را به طور مطلق روا مي‌دانند، چنان كه در بحث تفسيري گذشت. گروه فراواني نيز بين اصول و فروع فرق نهاده، تقليد در
^ 1 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 36.
^ 2 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 28.
^ 3 - ـ رحمة من الرحمن، ج 1، ص 245، با تحرير اندك.

562

اصول را منع كرده و در فروع جايز شمرده‌اند 1.
آنچه در ثناياي بحث گذشت اين بود كه نه اجتهاد اصل است و نه تقليد. آنچه در اسلام اصل است علم است. اگر كسي به حكمي از احكام اسلام علم حاصل كرد به وظيفه خود عمل كرده است؛ ليكن علم بايد روشمندانه و قابل تبيين از يك سو و درخور دفاع از سوي ديگر باشد. اگر شخصي بر اثر تجارب طمأنينه بخش خود و ديگران كسي را واجد نصاب تحقيق علمي و تحقق و تخلّق عملي يافت و سيره و سريره و سنّت او را آزمود و محضر يا مكتب او را براي آموزه‌هاي ديني كافي يافت مي‌تواند به او مراجعه كند و اگر بعد از رجوع علم پيدا كرد، بسنده كردن به آن علم رواست. البته پژوهش شخصي، غور و تعمّق در حدّ وسط عقلي يا نقلي و رهيابي به اصل برهان و لوازم، ملازمات و ملزومات آن، بركات ويژه خود را خواهد داشت.
حاصل اينكه تقليد در اصول دين في‏نفسه و به طور مطلق باطل نيست، بلكه آنگاه باطل و ممنوع است كه انسان از كسي تقليد كند كه سخن او مستند و متكي به برهان عقلي يا وحي قطعي نيست؛ امّا از كسي كه مطالب را از نصوص قطعي استنباط كرده يا با برهان عقلي سخن مي‌گويد و اقتدار برهاني او يقيني و براي مقلد ثابت است، تقليد همان‌گونه كه در فروع دين مجاز است در اصول دين نيز رواست، زيرا در اصول دين يقين معتبر است؛ نه استدلال تفصيلي.
گواه مطلب، آيه شريفه مورد بحث است: ﴿واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون﴾. از ذيل آيه، يعني جمله ﴿اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً
^ 1 - ـ كشف الاسرار، ج 1، ص 452، با تحرير اندك.

563

ولايَهتَدون﴾ كه سرّ منع از تقليد در اصول دين را بيان مي‌كند، استفاده مي‌شود كه بطلان و ممنوعيت تقليد در صورتي است كه مرجع اخذ حكم، عاقل و مهتدي نباشد. نهي ديگر آيات از اصل تقليد نيز از آن‏روست كه مرجع اخذ آن امور، جاهل، گمراه و غيرمهتدي‌اند، پس اگر مرجع اخذ حكم، مطلبي معقول داشت يا آن را از وحي استفاده كرد تقليد از او رواست. البته آن كس كه خود توان تحصيل علمِ به حق را ندارد و بخواهد براي تحصيلِ مُؤَمِّن، تقليد كرده و اصول اعتقادي خود را از كسي دريافت كند بايد در شناخت مرجع، با تحصيل قطع، مطابقت سخن وي با عقل يا وحي را به طور اجمال احراز كند، وگرنه معذور نيست.
هر انساني، حتي كسي كه در حدّ بساطت فكري است مي‌تواند في‌لجمله بر بعضي از اصول اعتقادي، برهان عقلي اقامه كند؛ ليكن بسياري از مسائل اعتقادي را بايد به علم اجمالي معتقد باشد، به اين نحو كه بگويد: من به آنچه وحي مي‌گويد ايمان و عقيده دارم. اين اعتقاد اجمالي، در بسياري از مسائل اصولي رهگشاست. در مسائل عملي كه حتماً عمل خارجي لازم است صرف اعتقاد اجمالي مشكلي را حل نمي‌كند، زيرا شخص مكلّف بايد عمل كند و چون عمل بايد مستندي داشته باشد، اگر اجتهاد يا احتياط ميسور نبود ناگزير بايد تقليد كرد؛ اما در بسياري از مسائل اصولي كه جزو ضرورياتِ دين نيست، از آن‏رو كه جزم و ايمان تفصيلي به آن لازم نيست، اعتقاد و ايمان اجمالي به آنها كافي است. اين ايمان اجمالي را مي‌توان با برهان فراهم كرد. آن كس نيز كه خواهان اعتقاد تفصيلي به اين‌گونه مسائل است، همان‌گونه كه بارها بيان شد بايد آن را از كسي اخذ كند كه به طور اجمال احراز شود سخن وي با عقلِ برهاني يا وحي قطعي منطبق است.

564

 
4. عصمت منطق و برهان و حكمت
گاه برخي افراد، حكيم و متكلم را در مقابل پيشوايان معصوم(عليهما‌السلام) فرض كرده و مي‌گويند: ما خواهان فهم بيانات ائمه(عليهما‌السلام) هستيم؛ ما را با فلاسفه و متكلمان كاري نيست.
بايد توجه داشت اولاً فرض ندارد كه فيلسوف الهي و حكيم متألّه يا متكلمي كه با اقامه دليل و برهان قطعي، وحي و نبوت و امامت را اثبات كرده و مي‌گويد: ما چون برخي چيزها را نمي‌فهميم نيازمند معصوم(عليه‌السلام) هستيم، معاذالله خود را در عرض امام بپندارد. او نيز همچون ديگر افراد، از شيعيانِ امام معصوم است و به اين تشيع مي‌بالد و افتخار مي‌كند و بيش از ديگران از مائده نبوّت و مأدُبه ولايت بهره بهينه مي‌برد.
ثانياً امام معصوم(عليه‌السلام) با عقل بشر سخن گفته است، از اين‏رو بايد ملاحظه شود عقل از سخن امام معصوم چه مي‌فهمد. حكيم و متكلم، معصوم نيستند و ممكن است اشتباه كنند؛ ليكن حكمت و منطق و برهان معصوم است و اشتباه نمي‌كند؛ يعني رابطه بين دليل و مدلول و حدّ وسط با هر يك از دو طرفْ ضروري است، به طوري كه نه اختلاف‏پذير است و نه تخلّف، بر اين اساس نبايد فلسفه را با فيلسوف، حكمت را با حكيم، كلام را با متكلم و منطق را با منطقي اشتباه كرد. بايد كوشيد تا راه اثبات عقايد، بي‌اشتباه طي شود. اگر عقل و منطق و برهان اشتباه كند انسان راهي براي تشخيص حق و صدق نخواهد داشت و اين همان سفسطه است و آنگاه كه زيربنا از دست انسان گرفته شد راه اساسي اثبات اصول دين بسته مي‌شود، زيرا حجيّت تمام متون نقلي، بدون واسطه يا با واسطه، به برهان عقلي است كه ابزار آن در منطق و

565

مبادي و مباني آن در حكمت و كلام ثابت مي‌شود. اگر راه استدلالْ معصوم نبوده، تمام مباني و مبادي عقلي مانند همه حكيمان و متكلّمان اشتباه پذير بوده و هيچ راه بي‌اشتباهي وجود نداشته باشد، هرگز نمي‌توان به هيچ اصلي از اصول اعتقادي يقين حاصل كرد.
ثالثاً سخن معصوم(عليه‌السلام) آنگاه كه در حضور وي و از زبان خود او استماع شود يقين‌آور است. قول معصوم(عليه‌السلام) با روايتي كه از نظر دلالت نص و به لحاظ سند يقيني و قطعي است نيز ثابت مي‌شود؛ ليكن چنانچه نوبت به ديگر ظواهر رسيد استدلال به آن، بر متراكم ساختن دهها اصول ياد شده قبلي متوقف است، پس نمي‌توان خود را از فهم عقل بي‌نياز پنداشت، زيرا ناگزير نقل را بايد با قرائن لُبّي متّصل و منفصل فهميد.
 
5. جواز تقليد محققانه در اصول دين
مشهور بين فقهاي شيعه و سني عدم جواز تقليد در اصول دين است؛ ليكن خواص از هر دو گروه آن را في‌الجمله روا دانسته‌اند. اين بحث، كلامي است؛ ليكن در مبحث اجتهاد و تقليد كتابهاي اصول فقه آمده است.
محقق قمي در كتاب شريف قوانين‌الأصول از اين مسئله به گونه‌اي نسبتاً مبسوط بحث كرده است 1. ايشان كه تقريباً با فتواي مشهور بين فقها٭ مخالف است، بر اين باور است كه تقليد از كسي كه سخن او حق و اطمينان‌آور است رواست. مسلمان، موظف به ايمان به «ما أنزل‌لله» و تبعيت از آن است. اين ايمان گاهي با برهان عقلي و گاه با پيروي از كساني كه سخنانشان اطمينان‌آور است حاصل مي‌شود.
^ 1 - ـ قوانين الأصول، ص 356 ـ 358 (اجتهاد و تقليد).

566

استدلال قائلان به عدم كفايت تقليد در اصول دين اين است كه تقليدْ حدّاكثر مظنه‌آور است؛ نه علم‌آور، و در اصول دين مظنه نارواست.
يكي از شبهات و اشكالات محقق قمي(قدّس‌سره) بر استدلال مزبور اين است كه همين مانعان تقليد در اصول دين، در اثبات مدعاي خود به همين ادله لفظيه تمسك مي‌جويند كه چيزي بيش از مظنّه افاده نمي‌كند، زيرا آيات مورد استناد آنان اگرچه سنداً يقيني است؛ ليكن از نظر دلالت ظاهر است؛ نه نصّ، و ظواهر قرآني از آن رو كه در استناد به آنها بايد از برخي اصول لفظي و عقلايي استمداد كرد ثمري بيش از مظنه ندارد. منع تقليد هم كه از آن ظواهر استفاده مي‌شود در حدّ مظنه است، بنابراين، قائلان به منع تقليد در اصول مي‌خواهند با اين دليل ظني كه تقليد مظنه‌آور است، نه علم‌آور، عدم حجيت ظنّ و نيز عدم اعتبار تقليد را ثابت كنند.
محقق قمي مي‌فرمايد: در كنار استناد به ادله لفظيه، ساير ادله، همچون عسر و حرج، تكليف به مالايطاق و مانند آن بايد مورد توجه قرار گيرد تا كيفيت حكم به وجوب ايمان به مبدأ و معاد و وحي و رسالت بر فرد فرد مكلفان، معلوم شود و چون اقامه برهان عقلي بر وجود و وجوب اصول مزبور، مقدور بسياري از افراد نيست براي آنها چاره‌اي جز تقليد نيست.
در مسائل اعتقادي غير از اجتهاد و تقليد راهي ديگر نيست. جمع بين آرا، در عمل ميسّر است؛ نه در عقيده. احتياط، گذشته از اينكه تشخيص آن صعب و گاهي عمل به آن مستصعب است، در اصول و عقايد جريان ندارد تا اگر اجتهاد ميسور نبود بتوان همچون مسائل عملي با عمل به دو طرف، احتياط كرد، زيرا نمي‌توان بر اساس احتياط، مثلاً، هم به اتحاد يا عينيت صفات خدا با ذات او معتقد بود و هم به اينكه صفات عين يكديگر يا عين ذات خدا

567

نيست. البته اعتقاد اجمالي مطلب ديگري است.
مرحوم محقق قمي همچنين سخن علامهِ را كه ايمان و معرفت به مبدأ، معاد، وحي و رسالت، امامت و مانند آن بايد براساس دليل باشد، نه تقليد، رد كرده و مي‌فرمايد: چنين نيست كه معرفت و اعتقاد به اين اصول، چنانچه مستند به دليل و برهان نبود سبب خروج انسان از ربقه دين شود 1.
توضيح اينكه تحقيق و تقليد، هر يك راهي براي نيل به حق است و به همين لحاظ كه اساس در تحقيق و تقليد بر رسيدن به حق است، آن دو، يعني تحقيق و تقليد، جنبه مقدّمي دارند و نه اجتهاد جزء يا شرط ايمان است و نه تقليد. برهمين اساس كه مي‌توان از راه تقليد نيز با تبعيت از حق و عمل كردن به حق به مقصد رسيد، نمي‌توان تابع و مقلدي را كه متبوع او براساس حق و مطابق «ما أنزل الله» فتوا مي‌دهد به صرف اينكه خود تحقيق نكرده است محكوم به دوزخ دانست، زيرا اين شخص نيز تابع حق و «ماأنزل‌لله» است. در قيامت كسي معاقب است كه تقليد او براي نيل به حق نبوده و او را به حق نرسانده است. البته صلاحيت مرجع تقليد وي در اصول اعتقادي بايد به طور يقين احراز گردد تا بين خود و خداوند سبحان حجّت تام داشته باشد.
بديهي است تقليدي كه برخي همچون محقق قمي برخلاف فتواي مشهور بين فقها قائل به جواز آن هستند تقليد كور و در حد تقليد كافران و مشركان نيست. آن كس كه توان اِقامه براهين عقلي بر مسائل اعتقادي ندارد و ناگزير از تقليد است بايد در تقليدِ خود محقق باشد، بنابراين، اخذ نظر كساني رواست كه عمري به صلاح و سداد معروف بوده، جز از وحي اطاعت نكرده و جز با عقل و برهان نمي‌انديشند، از همين‏روست كه در تعبيرات
^ 1 - ـ قوانين الأصول، ص 356 ـ 358 (اجتهاد و تقليد).

568

گوناگونْ اين مضمون آمده است كه اگر كسي دين خود را از كتاب و سنّت بگيرد دين او محفوظ است؛ اما اگر كسي در اصل دين بدون تحقيق مقلد بود و دين خود را از گروهي ويژه گرفت گروهي ديگر او را از دين خارج مي‌كنند: «من دخل في هذا الدين بالرجال، أخرجه منه الرجال كما أدخلوه فيه؛ ومن دخل فيه بالكتاب والسنة، زالت الجبال قبل أن يزول» 1 و نيز براي همين هدف اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: «لاتنظر إلي من قال و انظر إلي ما قال» 2 البته در مسائل تربيتي و تهذيب نفس دو عنصر لازم است: يكي «و انظر إلي ما قال» و ديگري «انظر إلي مَن قال» و شاهد آن حديثي است كه در ذيل آيه ﴿فَليَنظُرِ الاِنسنُ اِليطَعامِه) 3 آمده است: «علمه الذي يأخذ عمّن يأخذه» 4
تذكّر: گاهي بر جواز تقليد در اعتقاديات و اصول دين آنگاه كه سخن مرجعْ حق باشد، به مفهوم آيه شريفه ﴿واِن جهَداكَ عَلي اَن تُشرِكَ بي ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما) 5 استدلال شده و گفته مي‌شود: مفهوم جمله ﴿عَلي اَن تُشرِكَ بي ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما﴾ اين است كه اگر پدر و مادر شما را وادار به مطلبي كردند كه علم و حق است بپذيريد.
اين استدلال ناتمام است و آيه ياد شده چنين مفهومي ندارد كه تقليد در اصول‏دين، آنگاه كه واقعاً حق باشد مطلقاً رواست، هرچند مقلّد راهي براي اثبات حق بودن چنين تقليدي نداشته باشد. تقليد همواره بايد مستند به تحقيق
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج 2، ص 105.
^ 2 - ـ غررالحكم، ج 6، ص 266.
^ 3 - ـ سورهٴ عبس، آيهٴ 24.
^ 4 - ـ الكافي، ج 1، ص 50.
^ 5 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 15.

569

باشد، بر همين اساس، دليلي نيز بر جواز تقليد از پدر و مادر در مسائل اعتقادي نيست، مگر اينكه فرزند بداند پدرش مرجع اخذ علوم و معارف است و به اين لحاظ سخن او را بپذيرد. فرزند تا وقتي اجمالاً به حق بودن سخن پدر پي نبرده، به صرف حق بودن واقعي آن، مجاز به پذيرش آن نيست و او نيز در تقليد بايد محقق باشد و يقين حاصل كند كه پدر سخني جز حق نمي‌گويد و تا مطلب براي او مستدل و مبرهن نشود هرگز بيان نمي‌كند.
درباره تحصيل يقين مزبور در يكايك مسائل، تذكر اين نكته سودمند است كه مجموع مسائل، مطلب واحد نيست، از اين‏رو حق و صدق، باطل و كذب و مانند آن در مجموع قضايا راه ندارد، زيرا اصلاً مجموع وجود ندارد؛ امّا درباره يكايك مسائل با تشكيل قياس اقتراني شكل اول هرچند به نحو ارتكاز، يقين حاصل مي‌شود، زيرا فرزند درباره پدر خردمند يا شاگرد درباره استاد خردورز خود چنين مي‌انديشد: فلان حكم مطابق فتواي پدر يا استاد من است و هر حكمي كه پدرم يا استادم صادر مي‌كند بر محور تحقيق كامل و نصاب تام است، پس فلان حكم بر مدار تحقيق تام است.
 
6. گزافه‌گويي دانشمندان علوم تجربي در مسائل نظري
استاد علامه طباطبايي(قدّس‌سره) در بحثي مبسوط و عميق درباره تحقيق و تقليد مي‌گويند: كافران اكنون نيز كه داعيه پيشرفت و ترقي علمي دارند و از ضرورت نبرد با خرافات سخن مي‌گويند، خودْ هم در مسائل نظري و اعتقادي و هم در مسائل عملي گرفتار خرافات هستند.
گواه ابتلاي صاحب‏نظران علوم تجربي به خرافات در مسائل نظري و اعتقادي اين است كه آنان درباره جهان غيب نظر مي‌دهند، حال اينكه آنها

570

اگرچه در علوم تجربي كه حسّ مسلح يا غيرمسلح در آن نقش دارد پيشرفتهاي بسياري كرده‌اند؛ ليكن در مسائل ماوراي طبيعي و جهان‏غيب كه حسّ در آن راه ندارد، نه‏توان نفي و نه‏توان اثبات دارند. امور غيبي با ابزار علوم حسّي و تجربي نفياً و اثباتاً ادراك نمي‌شود، از اين‏رو با ابزار محدود تجربي نه مي‌توان درباره آن حكم به نفي داد و نه حكم به اثبات. تنها منبع معرفتي كه مي‌تواند در اين‌گونه مسائل به نفي يا اثبات نظر دهد عقل برهاني و تجريدي است 1.
هيچ كس نمي‌تواند براساس علوم تجربي و آزمايشگاهي و به اين دليل كه خدا، وحي، رسالت، نبوت، ولايت، عصمت و مانند آن را نديده و تجربه نكرده است منكر خدا، وحي و رسالت و مانند آن شود. نظر دادن چنين افرادي درباره اين‌گونه امور، خود خرافه است. خدا، روح، عقل، ايمان، تقوا و مانند آن اموري مادي نيست تا با كالبد شكافي در آزمايشگاه و اتاق تشريح بتوان آن را ديد؛ اگر با ابزار آزمايشگاهي ديده مي‌شد غيب نبود، از همين‏رو حكم صاحبان علوم تجربي به عدم وجود اين‌گونه امور، به اين بهانه و دليل كه اين معاني را نيافته و نديده‌اند، حكمي خرافي است.
 
7. پنداري خرافي درباره سير تطور فكري بشر
برخي جامعه‏شناسان براي حيات و تكامل فكري، علمي و عقيدتي بشر از آغاز تاكنون، ادواري را فرض و ترسيم كرده و چنين بافته‌اند:
بشر چون براساس فطرت خود مي‌داند كه هيچ پديده‌اي خود به خود ظهور نمي‌كند براي هر پديده‌اي سببي را معتقد است؛ ولي گاهي براثر جهل به
^ 1 - ـ الميزان، ج 1، ص 421 ـ 424.

571

اسباب خاص پديده‌ها، براي ارضاي فطرت علت‏خواهي و سبب‏طلبي خود، به خرافاتي نظير جنّ معتقد مي‌شود، بر همين اساس، اولين دوره‌اي كه بشر سپري كرد «عهد خرافات و افسانه و اساطير» بود كه به تدريج، افرادي با سوء استفاده از ضعف فكري اسطوره‏پرستها بساط اديان و مذاهب را گسترانيدند. بدين ترتيب، دوره دوم شكل گرفت كه «دوره ظهور مذهب و دين» و دوره گيرندگي است؛ يعني دوره‌اي كه مدعياني دروغين(معاذالله) مي‌گفتند: بر ما وحي نازل مي‌شود و ما آن را مي‌گيريم.
با پيشرفت علم و كامل‌تر شدن انسانها، بافندگي جاي گيرندگي، و فلسفه جاي دين نشست و با سپري شدن دوره سوم كه «دوره بافندگي فلسفه است» چهارمين عهد كه «دوره پيشرفت علوم» و دوره كمال نهايي انسان است فرا رسيد. اكنون با پيشرفت علوم، جامعه بشري اسباب بيشتر پديده‌ها را كشف كرده و به سمتي مي‌رود كه سبب هر پديده‌اي را پيدا كند. اين مرحله را كه عهد ترقي انسان و علم است و در آن هرگز كسي پديده‌ها را با خرافات، دين و فلسفه توجيه نمي‌كند، بايد به كمال نهايي آن رساند 1.
بايد توجه داشت اين پندار و ديد جامعه‌شناسي، خود خرافه‌اي بيش نيست، زيرا بسياري از اديان الهي پس از رشد فلسفه ظهور كرد. در آن زمان كه فلسفه هند و مصر رواج داشت دين حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) ظهور و سخنان باطل آنان را ابطال و مطالب صحيح آنها را تصحيح كرد و چيزهايي را كه دست عقل از آن كوتاه بود فراروي انديشمندان قرار داد و آنچه را در حوزه عقل بود شكوفا كرد، چنان‌كه ويژگي نبوت عام اين است كه «يثيروا لهم دفائن العقول» 2
^ 1 - ـ ر.ك: سير حكمت در اروپا، ج 3، ص 114 ـ 116.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 1، بند 37.
 

572

در برهه‌اي ديگر با رشد فلسفه در يونان، دين حضرت مسيح(عليه‌السلام) آمد و با فلسفه يونان همان گونه رفتار كرد كه دين ابراهيم(عليه‌السلام) با فلسفه‏هند و مصر انجام داده بود. آنگاه نيز كه فلسفه يونان به كمال رسيد و فلسفه اسكندريه رشد كرد اسلام آمد و همه آنها را فروغ بخشيد؛ عيبها را تصحيح و نقصها را تكميل كرد.
قرآن‌كريم كه زيربناي دين را تحقيق دانسته وهرگونه خرافه را خواه در مسائل نظري يا مسائل عملي محكوم مي‌شمرد، با اين بيان كه بشر از آغاز پيدايش، فطرتي مذهبي داشته است، تحليل جامعه‌شناسي دروغين از سير تطور فكري بشر را باطل كرده و مي‌فرمايد: انسان هرگز بدون فطرت توحيدي خلق نشده و آنچه در نهان و نهاد همه وجود دارد اعتقاد به خداست: ﴿فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفًا فِطرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها) 1 و بر اين اساس، شرك و خرافه امري عارضي است؛ نه توحيد. اگر انسان شكوفا كردن اين سرمايه را به باغبانان راستين اين نهالها، يعني انبياي الهي(عليهما‌السلام) نسپارد ديگران مسند پيامبران را غصب كرده، به جاي اينكه اين نهال را شكوفا و تزكيه كنند آن را دفن مي‌كنند، از اين رو به جاي ﴿قَد اَفلَحَ مَن زَكّها) 2 ﴿وقَد خابَ مَن دَسّها) 3 دامنگير انسان مي‌شود.
 
8. ابتلاي حس‌گرايان به خرافه در مسائل عملي
گواه ابتلاي حس‌گراها به خرافه در مسائل عملي، گرامي‌داشت آثار باستاني و سنتهاي فرسوده گذشتگان است، تنها از آن‏رو كه نياكانشان اين روش را
^ 1 - ـ سورهٴ روم، آيهٴ 30.
^ 2 - ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 9.
^ 3 - ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 10.

573

داشته‌اند؛ نه از آن‏رو كه آنها هنر يا علمي تجربي است. راز خرافي بودن چنان احترامي اين است كه‌ن روش بايد با عقل يا وحي تطبيق كند، حال اينكه نه عقل آن را مي‌پذيرد و نه وحي امضا مي‌كند.
توضيح اينكه انسان در مسائل عملي بايد به چيزي عمل كند كه يا عقل مستقيماً آن را به رسميت شناسد يا وحي الهي آن‏را صحيح بداند. عقل در بسياري از امور جزئي راجل است، زيرا امور جزئي قابل اقامه برهان بر آن نيست. افزون بر اين، مجهولات عقل بي‌شمار است. عقل نه مي‌تواند درباره هزاران شي‏ء ناشناخته‌اي كه در عالم هست نظر به حليت و حرمت دهد، زيرا از طهارت و خباثت آنها بي‌خبر است، و نه مي‌تواند درباره هزاران كار ناشناخته موجود در عالم، نظر به جواز يا حرمت دهد، زيرا از سود و زيان آنها بي‌اطلاع است، بنابراين، ادراك حكم شرعي جزئيات و اعمال فرعي را نمي‌توان به دست عقل سپرد، و چون صرف التزام و استمرار گذشتگان بر عملي نيز دليل بر حقانيت آن عمل نيست، تكريم سنت نياكان و آثار نژادي و قومي و مانند آن، خرافه‌اي بيش نيست و به اين لحاظ ابتلاي حسّ‌گرايان غرب يا شرقْ به جمود بر آثار كهنه و برجاي مانده از نيا و تبار فسون است و فسانه.
تذكّر: در اسلام اعتنا به سيره گذشتگان، اجماع و شهرت، به اعتبار طريقيت آنها براي كشف قول معصوم(عليه‌السلام) است؛ نه اينكه خودْ مقصود و هدف باشند. اين‌گونه امور، راه تشخيص ﴿ما أنزل‌لله﴾ است و چون ﴿ما أنزل‌لله﴾ كلام‌لله است و كلام‌لله حجت بالذات است، با منتهي شدن آن بالعرضها به اين حجّت بالذات، سؤال قطع مي‌شود. دليل حجيت سيره، اجماع، شهرت، خبر واحد و... كشف از سنت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهما‌السلام) است و راز حجيّت سنت معصومان(عليهما‌السلام) را مي‌توان از قرآن دريافت

574

كرد كه مي‌فرمايد: ﴿وما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا) 1 و ﴿لَقَد كانَ لَكُم في رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَة) 2 و چون سخن به كلام‌لله رسيد سؤال قطع مي‌شود، زيرا هرگز نمي‌توان سؤال كرد: چرا سخن خدا حجت است؟
در پايان، دو نكته درخور اشاره و يادآوري است:
1. ابتلاي به خرافات در مسائل نظري و عملي نشان محروميت شخص، هم از عقل نظري و هم از عقل عملي است، از اين‏رو قرآن‏كريم درباره اين‌گونه افراد كه از روش الهي فاصله گرفته‌اند تعبير به سفاهت مي‌كند: ﴿ومَن يَرغَبُ عَن مِّلَّةِ اِبرهيمَ اِلاّمَن سَفِهَ نَفسَه) 3
2. وجود خرافه، خواه در شرق يا در غرب، بر اثر دسيسه شيطان است. او انسان را وامي‌دارد كه خرافي سخن بگويد و چيزي را كه نمي‌داند به عنوان حق تلقّي كند: ﴿ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطنِ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين ٭ اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون) 4
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ سورهٴ حشر، آيهٴ 7.
^ 2 - ـ سورهٴ احزاب، آيهٴ 21.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 130.
^ 4 - ـ سورهٴ بقره، آيات 168 ـ 169.

575

ومثل الّذين كفروا كمثل الّذي ينعق بما لايسمع إلاّدعاءً ونداءً صمٌّ بكمٌ عمي فهم لايعقلون (171)
 
 
گزيده تفسير
قرآن‌كريم كه شيوه زندگي، خط مشي و روش تفكر و تغذيه كافران را روشي حيواني معرفي كرده است، از داعي، مدعوّ، دعوت داعيانِ به حق و جواب منفي مدعوّ كه در آيه قبل ذكر آنها گذشت چنين تمثيل مي‌آورد: مَثَل كسي كه كافران را به پيروي از وحي فرامي‌خواند، مَثَل راعي و ناعق اغنام و بهائم است. طبق اين تمثيل كه براي عنوان «كفر» در آن سهمي تعيين كننده است، داعي به حق شبيه يك چوپان است و كافران در حدّ رمه‌اي از گوسفندند؛ يعني همان‌گونه كه اغنام و احشام هيچ ادراك و فهمي از سخن و نعيق و صيحه چوپان در هدايت رمه به مرتع يا تحذير از خطر ندارند و جز صدا چيزي نمي‌شنوند، كافران نيز همچون آن حيوان كه عاقله ندارد و فقط سامعه دارد تنها صوت و لفظ راعيان خود، يعني پيامبران(عليهما‌السلام) را مي‌شنوند و براي فهم و ادراك معنا و محتواي پيام آنان اندك تأملي نمي‌كنند. ناسازگاري پاسخي كه اين‌گونه افراد به دعوت پيامبران(عليهما‌السلام) مي‌دهند گواه عدم ادراك آنان از سخن داعي به حق است، هرچند آهنگ الفاظ وي را شنيده‌اند.

576

كافران بي‌خردند: ﴿فَهُم لايَعقِلون﴾، زيرا از قواي ادراكي، مانند شنوايي و بينايي، كه نقش آنها در خردورزي بي‌بديل است محروم‌اند: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي﴾، بنابراين، نافهمي مزبور نه به سبب وجود ابهام در دعوت داعي به حق، بلكه از آن‏روست كه فهم كافران دعوت شده قاصر است و مبهم مي‌فهمند و اين قصور فهم و نابينايي و ناشنوايي ابتدايي نبوده، بلكه كيفري است و به سوء اختيار خود آنها و بر اثر تمرّد عمدي از دستورها و هدايتهاي الهي و بهره نبردن از مهلتهاي مكرر است.
ممكن است آيه شريفه بدون تقدير مضاف محذوف، يعني كلمه «داعي»، چنين معنا شود: مَثَل كافر مَثَل جاهلي است كه ادعايي دارد؛ ليكن معنايي براي سخن جاهلانه و سفيهانه او نيست به گونه‌اي كه خود نيز مدعاي خويش را نمي‌فهمد.
برپايه باوري عرفاني بعيد نيست كسي ناعق را همان كافران و منعوقٌ به را بتها بداند، هرچند اين احتمال جز بر آن مبناي عرفاني، با استثناي دعا و ندا: ﴿اِلاّدُعاءً ونِداءً﴾ سازگار نيست.
 
تفسير
مفردات
ينعق: نعيق و اسم مصدر آن نُعاق، فرياد و نهيبي است كه چوپان براي منع و بازداشتن بر سر گوسفندان مي‌زند 1. نعيق [همچني‏ن طب‏ق گفته ابوالفتوح رازي] آواز كلاغ بوَد بي‌آنكه گردن بكشد و چون گردن بكشد آن را «نعيب»
^ 1 - ـ ترتيب كتاب العين، ج 3، ص 1814؛ المصباح، ص 613، «ن ع ق».

577

گويند 1. نغق (با «غين») نيز به معناي نعق (با «عين») آمده است.
«ناعقان» دو ستاره پرفروغ از كواكب جوزاءاَند 2.
دعاء: دعا مطلق درخواست توجه است؛ مانند: ﴿وما دُعاءُ الكفِرينَ اِلاّفي ضَلل) 3 و «دعوت» دعاي خاص است يا از جهت تاي مره يا از جهات ديگر؛ مانند: ﴿لَهُ دَعوَةُ الحَقّ) 4 5، برخي مفسران دعا و ندا را مرادف دانسته‌اند 6 ؛ ليكن ندا اخص از دعا و دعاي از فاصله دور و همراه با صيحه است.
نداء: ندا بلند كردن و آشكار ساختن صداست و گاهي بر خود صدا نيز اطلاق مي‌شود؛ مانند آيه مورد بحث.
اصل «نداء» از «نَدَي» به معناي رطوبت است. [«ندي» وصف صوت قرار گرفته و گفته مي‌شود:] «صوت نديّ رفيع». استعاره ندا براي صوت بدان جهت است كه آن‌كه رطوبت دهانش فراوان است كلامش نيكوست و بدين جهت گوينده فصيح را به كثرت آب دهان وصف مي‌كنند، بر خلاف كسي كه آب دهان او هنگام سخن گفتن خشك مي‌شود.
از مجالست و همنشيني و گفت‌وگويي رودررو نيز تعبير به ندا شده است. «نادي»، «منتدي» و «نَدِيّ» به معناي مجلس است: ﴿وتَأتونَ
^ 1 - ـ روض الجنان، ج 2، ص 292.
^ 2 - ـ ترتيب كتاب العين، ج 3، ص 1814.
^ 3 - ـ سورهٴ رعد، آيهٴ 14.
^ 4 - ـ همان
^ 5 - ـ التحقيق، ج 3، ص 218، «د ع و».
^ 6 - ـ التبيان، ج 2، ص 79.

578

فيناديكُمُ المُنكَر) 1 ﴿اَي الفَريقَينِ خَيرٌ مَقامًا واَحسَنُ نَديّا) 2 نادي به جليس نيز اطلاق مي‌شود: ﴿فَليَدعُ نادِيَه) 3 دار الندوه نيز كه مجلس مشورتي مشركان مكه بود به همين معناست 4.
صمّ: اين واژه جمع اصمّ و به معناي ناشنوايان است. أصمّ و مؤنث آن صمّاء، همچنين ابكم و بكماء و أعمي و عمياء، صفت مشبهه است.
صمم، صلابت و استحكام شي‏ء در برابر چيزي است كه با آن مواجه مي‌شود. دو عنصر صلابت و نفوذناپذيري در اين ريشه ملحوظ است.
صمم در انسان به دوگونه است: يكي ظاهري كه با اختلال در گوش و دستگاه شنوايي پديد مي‌آيد و ديگري باطني كه به علل و عوارض روحي، مانند انقطاع از خدا و زوال صفا و خاموشي نورانيت باطن، پديدار مي‌شود. كوري و گنگي نيز به همين نحو دوگونه است 5.
منظور از كر بودن مشركان نشنيدن سخنان رهايي بخش انبيا(عليهما‌السلام) و نپذيرفتن دعوت سعادت آفرين توحيدي آنان است.
بُكْم: بكم جمع أبكم و به معناي گنگ و كساني است كه قدرت سخن گفتن ندارند.
طبرسي أصمّ و أبكم را كر و گنگ مادرزادي مي‌داند 6. خداي سبحان
^ 1 - ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 29.
^ 2 - ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 73.
^ 3 - ـ سورهٴ علق، آيهٴ 17.
^ 4 - ـ مفردات، ص 796 ـ 797، «ن د ا».
^ 5 - ـ التحقيق، ج 6، ص 328 ـ 329، «ص م م ».
^ 6 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 147.

579

بدين جهت مشركان را گنگ خوانده كه كلام حق بر زبانشان جاري نمي‌شود و به يگانگي او و رسولانش اعتراف نمي‌كنند.
 
تناسب آيات
1. تقدير آيه قبل اين است كه مشركاني كه بدون تأمل و تدبر از نياكان و پدران جاهل خود تقليد و پيروي مي‌كنند مانند كساني‌اند كه در بياباني دور و پرخطر و راهي سخت و بي‌نشان و هولناك از نابينايي تبعيت كنند. آيه مورد بحث با تنبيه به اينكه مشركان به سبب آن پيروي جاهلانه مانند بهائم بلكه گمراه‌تر از آنها هستند به تقدير مزبور ارشاد مي‌كند 1.
2. آيه مورد بحث، تقرير مطالب قبل يا عطف بر آنهاست، زيرا آنچه گذشت بيان حال كافران بود و اين آيه تمثيلي براي حال آنهاست 2. خداي سبحان با اين تمثيل، بيش از پيش آنان را تقبيح و تعييب و به آنها عتاب كرده 3 و شدت رسوايي و زشت حالي آنان را بيان مي‌كند. راز عطف با ﴿واو﴾ و عدم فصل نيز اين است كه آنچه را اين آيه بيانگر آن است صفتي مستقل براي آنان در نحوه رويارويي ايشان با دعوت اسلام قرار دهد 4.
خلاصه آنكه پاسخ مشركان و مانند آنها به دعوت پيامبران(عليهما‌السلام) كه در آيه قبل بازگو شد هيچ تناسبي با آن دعوت ندارد، از اين جهت مي‌توان گفت كه آنان اصلاً كلام انبيا(عليهما‌السلام) را ادراك نكرده‌اند، هرچند آهنگ الفاظ آنان را شنيده‌اند؛
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج 1، ص 313.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 62.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 93.
^ 4 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 110.

580

 
همانند بهائم كه دعوت راعيان را نمي‌فهمند، هرچند صوت آنان را مي‌شنوند. اين مطلب در اثناي بحث شكوفاتر مي‌شود.
٭ ٭ ٭
 
تمثيل قرآن درباره پيامبران و كافران
در آيه قبل چهار نكته درباره داعي، مدعوّ، دعا و دعوت داعيانِ به حق و جواب منفي مدعو كه: ﴿ما تابع سنت نياكان خويش هستيم﴾ بيان شد. در آيه مورد بحث، آن چهار نكته به صورت مَثَل بازگو شده و مفاد آن اين است كه داعي به حق شبيه شبان و كافران در حدّ رمه‌اي از گوسفند هستند.
تمثيل، روش منطقي نيست و تنها براي تفهيم و روشن شدن مسئله براي برخي از مستمعانِ متوسط رهگشاست، زيرا هيچ يك از مقومات ذاتي، لوازم ذاتي و عرض ذاتي شي‏ء مورد تعريف را مشخص نمي‌كند و آن‏را امتياز ذاتي نمي‌بخشد. روش منطقي (يعني تعريف با حدّ و رسم) كه جنس و فصل يا لوازم ذاتي محدود آن را نشان دهد، با تمثيل حلّ نمي‌شود. تمثيل، راهي براي تفهيم است؛ مانند اينكه در تبيين «روح» گفته مي‌شود: مَثَل روح در بدن، مَثَل ربّان سفينه و ناخداي كشتي است؛ با اينكه ارتباط ناوخدا با كشتي كه امري صناعي است ارتباطي تدبيري است وهرگز مانند ربط روح و بدن نيست، زيرا ناخدا نه تمام ذات و نه بعض ذات و نه لازم ذات كشتي است؛ ليكن با آن مَثَلْ نسبت روح به بدن و نقش و عملكرد آن تا حدودي روشن مي‌شود.
قرآن‌كريم همچنان‌كه راههاي چهارگانه حد و رسم تام و ناقص را طي مي‌كند، راه پنجم، يعني تمثيل را نيز مورد عنايت قرار داده آن‏را نيز به كار مي‌برد، زيرا اين كتاب، جهاني و براي همه انسانهاست، حتي آنان كه در حدّ

581

ساده مي‌انديشند. براي آنها نيز با مَثَل سخن مي‌گويد و ضمناً هشدار مي‌دهد كه در مراحل ابتدايي نمانيد و به سمت كمال نهايي انسانيت حركت كنيد، برهمين اساس مي‌فرمايد: ﴿ومَثَلُ الَّذينَ كَفَروا كَمَثَلِ الَّذي يَنعِقُ بِما لايَسمَعُ اِلاّدُعاءً ونِداءً صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون﴾؛ يعني جريان كساني كه از پيشينيانِ گمراه خود تقليد كوركورانه دارند داستان اغنام و احشام است كه فقط صداي چوپان را مي‌شنوند و هيچ ادراك و فهمي از سخن شبان كه رمه گوسفند را به آب و علف راهنمايي مي‌كند و از چاه و خطر و پرتگاه پرهيز مي‌دهد، ندارند. پيامبران(عليهما‌السلام) به منزله راعيان چنين افرادي هستند و اينان فقط صوت انبيا را مي‌شنوند و براي فهم و ادراك پيام آنان اندك تأملي نمي‌كنند، زيرا سنت باطل نياكان خود را مبناي پذيرش و اساس‏باورهاي خويش قرار داده‌اند، از همين‏رو موعظه در آنان اثر نمي‌كند، چنان‌كه خود به صراحت مي‌گويند: ﴿سَواءٌ عَلَينا اَوَعَظتَ اَم لَم تَ‏كُن مِنَ الوعِظين) 1
همان‌گونه كه شبان سرانجام رمه را با چوب‌دستي به راه مي‌آورد، نه با بيان و هدايت، افراد رمه‌گونه را نيز كه سخن راهنماي خود را نمي‌فهمند و سرانجام سقوط مي‌كنند بايد به روشي مناسب خود آنها از كژراهه روي منزجر كرد، بر همين اساس اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: اگر پند و اندرز در شما اثر نكرد بدانيد كه داروي پاياني داغ كردن است: «وإذا لم أجد بدّاً فآخر الدواء الكيّ» 2 منظور از «كَي» در اين بيان، اجراي حدّ و تعزير در دنيا و كيفر عقاب در آخرت است، نه خصوص داغ كردن، هرچند در معاد نشاني از داغ كردن مطرح است.
^ 1 - ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 136.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 168.

582

غرض آنكه اگر خطاب ﴿واَقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوة) 1 اثر نكرد و ﴿خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها وصَلِّ عَلَيهِم اِنَّ صَلَوتَكَ سَكَنٌ لَهُم) 2 كه راجع به مؤمنان است مؤثر نشد روزي فرا مي‌رسد كه آنان را كه حقوق الهي را پرداخت نكرده‌اند داغ مي‌كنند: ﴿يَومَ يُحمي عَلَيها في نارِ جَهَنَّمَ فَ‏تُكوي بِها جِباهُهُم وجُنوبُهُم وظُهورُهُم هذا ما كَنَزتُم لاَنفُسِكُم فَذوقوا ما كُنتُم تَ‏كنِزون) 3
تذكّر: 1. تضارب آراء در تحرير مطالب آيه زياد است به طوري كه طوسي سه احتمال 4 طبرسي پنج احتمال 5 و اندلسي نه قول 6 و فخر رازي پس از جمع‌بندي ابتدايي به دو طريقِ اضمار و عدم اضمار، در تفصيل مطلبْ اضمار را با سه وجه و عدم اضمار را به دو وجه بيان داشته و براي تأييد طريق دوم، يعني عدم اضمار و حذف، چنين تقرير كرده است: أ. كافر در نابخردي عبادتِ بتْ همانند راعي غنم است كه خواندن او بي‌اثر است. ب. كافر در پيروي نابخردانه از نياكان گمراه مانند راعي غنم است 7.
طبري اضمار را اَولي دانسته، زيرا طبق باور وي آيه مورد بحث درباره يهود نازل شده و يهودان بت‌پرست نبوده‌اند 8.
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 43.
^ 2 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 103.
^ 3 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 35.
^ 4 - ـ التبيان، ج 2، ص 77 ـ 78.
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 463 ـ 464.
^ 6 - ـ تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 656 ـ 658.
^ 7 - ـ التفسير الكبير، مج 3، ج 5، ص 8.
^ 8 - ـ جامع البيان، ج 2، ص 109.

583

از تبيان طوسي برمي‌آيد كه نظر طبري را راجح مي‌داند و آن اينكه آيه درباره يهود نازل شده و آنان اهل پرستش بت نبوده‌اند 1 ، پس احتمال دعاي اصنام مطرح نخواهد بود، چنان كه زمخشري نيز به اينكه كسي كافر را «ناعق» و بتها را «منعوقٌ به» بداند اشكال كرده كه اين احتمال با استثنا سازگار نيست، زيرا اصنام همان‌طور كه مطالب را نمي‌فهمند صداي راعي را كه از آن به عنوان دعا و ندا ياد شده ادراك نمي‌كنند 2 اين اشكال، مورد نقد ابوحيان قرار گرفته و او از آن چنين پاسخ داده است: تشبيه ياد شده در تمام جهت نيست، از اين‏رو عدم حصول برخي از قيود ضرري ندارد 3 ؛ ليكن لازم است عنايت شود كه قيود محوري تشبيه ياد شده كه عنوانهاي دعا و ندا از آنهاست بايد محفوظ بماند، از اين‏رو اشكال زمخشري و مانند وي وارد به نظر مي‌رسد.
در اينجا تذكر اين نكته سودمند است كه جريان حذف و اضمار و منع از آن در تفسير برخي از آيات، مبتني بر نوع معرفت‌شناسي و جهان‌بيني خاص مفسّر است. آنان‏كه بر اين باورند كه تمام اشيا، اعم از جماد، نبات، حيوان و...، اهل تسبيح و تحميد و مانند آن‌اند و خود شاهد نطق آنها بوده و هستند آيه‌اي نظير ﴿وَسَلِ القَريَة) 4 را بر ظاهر حمل كرده و آن‏را محتاج حذف مضاف و تقدير كلمه‌اي مانند «اهل» نمي‌دانند و در آيه مورد بحث نيز دعاي بت‌پرستان نسبت به اصنام و اَوْثان را خارج از قلمرو احتمالهاي معقول آيه نمي‌دانند، زيرا آنها، يعني بتان، دعا و ندا را مي‌شنوند، هرچند كاري از آنها
^ 1 - ـ التبيان،ج 2، ص 78.
^ 2 - ـ الكشاف، ج 1، ص 214.
^ 3 - ـ تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 656.
^ 4 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 82.

584

ساخته نيست. البته در قيامت برضدّ بت‌پرستان شهادت مي‌دهند. اين گروه از مفسران، معجزه حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در جريان شنيدن تسبيح سنگ ريزه در دست مبارك آن حضرت، در اصل تسبيح نمي‌دانند، بلكه نسبت به ادراك ديگران مي‌دانند 1.
لازم است عنايت شود كه بر اين مبناي عرفاني، اصنام و اوثان نه تنها دعا و ندا را مي‌شنوند، بلكه معاني كلمات و خواسته‌هاي داعيان و مناديان را به خوبي ادراك مي‌كنند، از اين‏رو طبق مطلب پذيرفته شده مفسِّر مزبور، اصنام در معاد برضدّ وثني و صنمي شهادت مي‌دهند، بنابراين حصر شناخت در دعا و ندا با مبناي ياد شده موافق نيست.
در ابتداي اين تذكر اشاره شد كه مفسّران وجوه متعدّدي براي تشبيه مذكور در آيه ياد كرده‌اند؛ ليكن شيخ طوسي فرموده: احسن وجوه همان است كه اكثر مفسران گفته‌اند و از حضرت ابي‏جعفر(عليه‌السلام) مروي است و آن تشبيه داعي كفار به ناعق بهائم است 2.
2. گاهي واژه ناعق از يك‏سو و پيروان آن از سوي ديگر مورد قدح رهبران الهي قرار گرفته است؛ مانند آنچه حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) درباره نَعْقِ معاويه در شام و درباره پيروان نابخرد و جاهل دنباله‌رو فرموده است: «لكأنّي أَنْظُر إلي ضلّيلٍ قد نَعَقَ بالشام و فَحَص براياته في ضَواحي كوفان» 3 «لا تَلْتَفتوا إلي ناعق نَعَقَ؛ إِن أُجيبَ أضَلّ و إن تُرِك ذَلَّ» 4 «النّاس ثلاثة: ... و هَمَج رعاع
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج 1، ص 246، با تحرير.
^ 2 - ـ التبيان، ج 2، ص 77.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 101.
^ 4 - ـ همان، خطبهٴ 122.

585

أتْباعُ كلّ ناعِقٍ» 1 «و لا تَرْفَعوا من رَفَعَتْه الدنيا... و لا تَسمعوا ناطِقَها و لا تُجيبوا ناعِقَها» 2
 
راز تمثيل كافر به گوسفند
بر اساس آيه شريفه قبل آنگاه كه پيامبران الهي به كافران بگويند: از وحي پيروي كنيد، آنها پاسخ مي‌دهند: ما از سنت نياكان خود پيروي مي‌كنيم. پيامبران(عليهما‌السلام) دعوت به حق مي‌كنند؛ اما پاسخي كه مردم دنباله‌رو تبار گمراه خود مي‌دهند با آن دعوت، سازگار نيست. كساني كه روش نياكان را در برابر وحي بلكه برتر از وحي مي‌دانند، به گونه‌اي پاسخ مي‌دهند كه معلوم مي‌شود در حقيقت سخن آن داعي و هادي را متوجه نشده و آن‏را ادراك نكرده‌اند.
در آيه قبل، سه مطلب بدين شرح بيان شده است: 1. دعوت الهي انبيا(عليهما‌السلام) از مقلدان كور، به پيروي از وحي: ﴿اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّه﴾. 2. جواب آنان به اين دعوت كه در آن، سنت نياكان را برتر از وحي دانستند: ﴿بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾. 3. تشريح سيره آن نياكان، به اين بيان كه اسوه‌هاي شما در حدّي هستند كه ﴿لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون﴾. اكنون آيه مورد بحثْ با بازگويي برخي مطالب ياد شده، مطلب چهارم را مشروح‌تر بيان كرده مي‌فرمايد: پيامبري كه اين مردم را دعوت مي‌كند مانند شباني است كه رمه را دعوت مي‌كند. همان‌گونه كه رمه معناي سخن شبان را ادراك نمي‌كند و تنها صداي او را مي‌شنود، اين مردم دنباله‌رو نيز سخن داعي به حق را نمي‌فهمند: ﴿ومَثَلُ الَّذينَ كَفَروا كَمَثَلِ الَّذي يَنعِقُ بِما لايَسمَعُ اِلاّدُعاءً ونِداءً صُمٌّ بُكمٌ عُمي
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 147.
^ 2 - ـ همان، خطبهٴ 191.

586

فَهُم لايَعقِلون﴾.
سرّ اينكه سه واژه «صمّ»، «بكم» و «عمي» با هم و بدون حرف عطف، به صورت خبرهاي متعدد براي يك مبتدا ذكر شده: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي﴾ اين است كه نقش قواي ادراكي در تعقل انسان و تأثير هماهنگ قوه شنوايي و گويايي و بينايي در خردورزي وي بي‌بديل است و اگر كسي از اين سه قوه محروم باشد معلوم مي‌شود از عقل بي‌بهره است، زيرا فقدان حسّ باعث فقدان عقل اكتسابي خواهد بود. آنگاه عقل فطري و مطبوع بر اثر عدم اثاره دفينه عقول رو به كاهش مي‌نهد تا رفته رفته مدسوس گردد: ﴿وقَد خابَ مَن دَسّها) 1 بدين جهت در پايان آيه، مشركانِ كروگنگ و كور افرادي بي‌خرد معرفي شدند: ﴿فَهُم لايَعقِلون﴾.
كافران اگر عاقل بودند از كسي تقليد مي‌كردند كه عاقل و مهتدي باشد و چون از عقل بي‌بهره‌اند: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون﴾ و تحقيق ندارند، از كساني تقليد مي‌كنند كه ﴿لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون) 2 عادت زشت اينان تقليد است و نمي‌دانند چرا پيشينيانِ متبوع فلان راه را رفته‌اند؛ همچون گوسفندان رمه كه اگر يكي از آنها از مانعي پريد گوسفندان ديگر نيز مي‌پرند، بي‌آنكه دليل پريدن آن يك و درستي يا نادرستي اقدام او را بفهمند، پس اگر خطري در پيش باشد همه گوسفندان به آن گرفتار خواهند آمد، ازاين‏رو برخلاف خطابها و تعبيرهايي همچون ﴿ياَيُّهَا النّاس) 3 ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ
^ 1 - ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 10.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 170.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 21.
 

587

ءامَنوا) 1 و ﴿اُولوا الاَلبب) 2 كه درباره افراد آگاه و فهيم، يعني انسانهاي واقعي مطرح است، از مردمي كه به منزله رمه هستند گاه به اين عنوان كه بدتر از حيوان‌اند ياد شده است: ﴿اُولئِكَ كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلّ) 3
راز اين تعبير آن است كه بهائم اگرچه سخن شبان را نمي‌فهمند و تنها صدا و فرياد او را مي‌شنوند؛ ليكن گاه با همين علائم از خطر مي‌رهند، يا خود را به چراگاه مي‌رسانند؛ اما كافران اين علامت‏شناسي را هم ندارند و به اين اندازه نيز شنوا و گويا و بينا نيستند، از اين‏رو عبارت ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون﴾ در آيه به مثابه تعبير ﴿بَل هُم اَضَلّ﴾ است، بنابراين، خداي سبحان اگرچه كفار را به بهائم تشبيه كرده؛ ليكن به لحاظ كمال حيواني كه در بهيمه وجود دارد و در كافران نيست، براي حفظ حرمت بهائم و اينكه حق آنها تضييع نشود، درباره كافران گاهي مي‌فرمايد: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون﴾ و گاه نيز مي‌فرمايد: ﴿بَل هُم اَضَلّ﴾.
تذكّر: برخي برآن‌اند كه تشبيه آيه مورد بحث نسبت به راعي گوسفند و شتر نيست، زيرا آنها كاملاً از كيفيّت آهنگ راعيان خود مقصود را مي‌فهمند و طبق راهنمايي آنها در كمال تسليم و اطاعت به مقصد مي‌رسند.
وجيه‌تر آن است كه تشبيه ياد شده در آيه را متوجه حيوانهاي وحشي بدانيم كه اينها فقط صدا را مي‌شنوند؛ نه بيش از آن و فوراً مي‌رمند و هرگز مطيع نخواهند بود و بر فرض آنكه مقصود آيه اين باشد كه كافرانْ اصنامِ خود را
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 172.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 269.
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 179.

588

مي‌خوانند باز آن بتها بر مبناي عرفاني ياد شده به مجرد شنيدن ادعاي الوهيت، متنفّر و متفرّق و مانند حيوان وحشي‌گريزان خواهند بود 1.
لازم است عنايت شود كه مدار تشبيه در اين‌گونه موارد همان نفهميدن است و اطاعت و تمرّد در آن دخيل نيست، چنان كه ذيل آيه نيز تمام مجاري ادراك آنها را بسته مي‌داند و راجع به مجاري تحريك و طاعت نظري ندارد.
در صورتي‏كه در تشبيه ياد شده مقصودْ صدا زدن حيوانات اهلي، مانند گوسفند و شتر باشد، از برخي زواياي تشبيه آيه شايد بتوان استنباط كرد كه صرف اطاعت دستور داعي، بدون تعقل و تفقّه و تحليل علمي از يك سو و تعميق ارزشيابي عملي از سوي ديگر، شايسته مؤمن نيست، زيرا اسلامْ عمل صالح را در ظلّ علم صائب مي‌طلبد و مؤمن عاقل را مي‌ستايد و اطاعت غَنَم‌وار را ترغيب نمي‌كند، زيرا هرچند نطاق آيه مورد بحث نقد كافران است؛ ليكن ملاك قدح، آن نابخردان مطيع و پيروان غير خردورز را دربر مي‌گيرد 2.
 
مُشَبَّه و مُشبّهٌ به مذكور در آيه
طبق ظاهر ابتداي آيه، مَثَل كافران مَثَل شبان است؛ ليكن به قرينه ذيل و سياق آيه، منظور، تشبيه دعوت‏كننده كفار، به كسي است كه حيوانات را فرا مي‌خواند؛ به اين بيان كه مَثَل پيامبري كه كفار را دعوت مي‌كند مثل شباني است كه رمه و گوسفندها را فرا مي‌خواند و نعيق و صيحه اين راعي و داعي بر سر حيواني است كه عاقله ندارد و جز صدا و صوت چيزي ديگر نمي‌شنود.
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج 1، ص 246، با تحرير.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 94، با تحرير.

589

بر اين اساس، انسجام مَثَل پيش‌گفته ايجاب مي‌كند كلمه‌اي محذوف در آيه شريفه تقدير بگيريم؛ آن مضاف محذوف، كلمه «داعي» است و جمله نخست آيه با ظاهر ساختن آن محذوف مقدّر چنين مي‌شود: «مثل داعي الذين كفروا كمثل الراعي الذي...»؛ يعني مَثَل داعي كافران، مَثَل چوپان و داعي گوسفندان است.
قرينه اين سخن، صدر آيه قبل است كه فرمود: آنگاه كه قائل و دعوت‏كننده الهي كافران را به وحي فراخواند آنان پاسخي درخور و مناسب با آن دعوت نمي‌دهند، بلكه مي‌گويند: ما تابع سنت نياكان خود هستيم: ﴿واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا) 1 مانند اينكه آن دعوت‏كننده حيواني را دعوت كرده باشد.
بر اساس اين تفسير، آيه مورد بحث با تمثيل، مفاد صدر آيه قبل را بازگو و تقريب مي‌كند.
توجيه ديگر آن است كه چيزي در اين آيه محذوف نيست. بر مبناي اين توجيه، معناي آيه شريفه اين است كه مَثَل كافران در آن سخن و جواب كه گفتند: ﴿بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾ مَثَل كسي است كه فرياد مي‌زند؛ ليكن گوش ندارد تا گفته خود را بشنود. انسان اصمّ و كر، صيحه دارد و سخن مي‌گويد؛ ليكن خود نمي‌فهمد كه چه مي‌گويد. كافري نيز كه مي‌گويد: ﴿بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾ نمي‌فهمد كه چه مي‌گويد؛ مگر انسان مي‌تواند در عقايد ديني خود تابع نياكانِ نابخرد و گمراه باشد؟
بايد توجه داشت اصمّ، كه در اينجا مراد از آن، اصمّ بدني است، زيرا
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 170.

590

اگر مقصود، اصمّ قلبي باشد، نه بدني، اتّحاد مَثَل و مُمثَّل خواهد بود، همان‌گونه كه معناي صيحه و سخن خود را نمي‌فهمد صوت آن را نيز نمي‌شنود، پس درباره وي نمي‌توان گفت ﴿لايَسمَعُ اِلاّدُعاءً ونِداء﴾، زيرا مستثنا، يعني ﴿اِلاّدُعاءً ونِداء﴾ دلالت مي‌كند كه اگرچه او معنا را نمي‌فهمد؛ ليكن صوت را مي‌شنود. اگر اصمّ توان و امكان شنوايي داشت صوت كلمات را مي‌شنيد، در صورتي كه او نه از راه شنيدن كلام، كه تنها با اشاره مي‌فهمد، آنگاه نيز كه تكلم كند تنها همان معنا را كه از قبل در خاطر دارد و در پي تفهيم آن است مي‌داند وگرنه از راه شنيدن كلمات چيزي نصيب او نمي‌شود.
خلاصه اينكه توجيه اخير با تعبير ﴿اِلاّدُعاءً ونِداء﴾ سازگار نيست، مگر اينكه گفته شود مَثَل كافر، مَثَل جاهلي است كه ادعايي دارد؛ ليكن مدعاي خود را نمي‌فهمد: «يقول ما لايفهم». در اين صورت، مقصود از ﴿الَّذي﴾ همان جاهل است؛ يعني «كمثل الجاهل الذي ينعق بما لايسمع إلاّدعاءً ونداءً»؛ به اين معنا كه سخن كفار، جاهلانه و سفيهانه است و معنايي براي آن نيست، آن‌سان كه خود نيز نمي‌فهمند چه مي‌گويند و فقط آن را مي‌شنوند.
نكته: قراردادن اسم ظاهر ﴿الَّذينَ﴾ به جاي ضمير (هُم) در ﴿ومَثَلُ الَّذينَ كَفَروا﴾، براي تعليلِ سببِ تمثيل است؛ يعني عنوان كفر سهم تعيين كننده‌اي در تشبيه ياد شده دارد.
 
قصور فهم كافران
در وجه تش‏بيه كافران به بهائ‏م گفته ش‏د: هم‌ن‌گونه كه گوسفندها كلام شبان را ادراك نمي‌كنند كافران نيز سخن داعي به حق را نمي‌فهمند. البته اين درباره كساني است كه فهمشان قاصر است؛ اما آنان كه مي‌فهمند ليكن به

591

مقتضاي فهم خود عمل نمي‌كنند، همچون آنها كه عالمانه حق را انكار مي‌كنند: ﴿وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم) 1 از حيوان گمراه‌تر و مشمول ﴿بَل هُم اَضَلّ) 2 هستند.
بايد توجه داشت دليل اين نافهمي آن نيست كه داعي به حق مبهم سخن مي‌گويد، بلكه آنان مبهم مي‌فهمند و از همين‏رو كه مبهم مي‌فهمند «بهيمه»اند. حيوانات را نيز از آن رو بهيمه مي‌گويند كه كار و سيره و سخنشان «مبهم» است: و البهيمة مالا نطق له و ذلك لما في صوته من الإبهام 3 ، برخلاف انسان كه كار و سخن و سيره او «مبيّن» است. بهائم به صوت شبان عادت كرده و با صدايي كه علامت دعوت شبان است حركت كرده و به دنبال او مي‌آيند، بي‌آنكه بفهمند شبان آنها را براي تغذيه يا سيراب كردن فرا مي‌خواند يا براي ذبح و تحويل به قصّاب احضار مي‌كند، از اين‏رو كار آنها مبهم است.
دعوت پيامبران، دعوتي روشن، آشكار و بدون ابهام است، چنان‏كه خداي سبحان به رسول‌كرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) دستور مي‌دهد كه بگو: ﴿هذِهِ سَبيلي اَدعوا اِلَي اللّهِ عَلي بَصيرَةٍ اَنا ومَنِ اتَّبَعَني) 4 از همين‏رو از دعوت آن حضرت به عنوان بلاغ مبين ياد مي‌شود: ﴿فَاعلَموا اَنَّما عَلي رَسولِنَا البَلغُ المُبين) 5 سيره پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اين بود كه مطلب مهمّ را سه بار تكرار مي‌كرد تا مخاطبان آن را
^ 1 - ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 14.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 179.
^ 3 - ـ مفردات، ص 149، «ب ه م».
^ 4 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 108.
^ 5 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 92.

592

به خوبي بفهمند و حجّت بر آنان بالغ شود.
در اين روش از دعوت كه از روي بصيرت و با بيان و بلاغ مبين و روش بسيار روشن و مستدل است و هيچ‌گونه لغز، معما، ابهام و تيرگي در آن وجود ندارد، با توجه به اينكه استعدادها يكسان نيست، روش دعوت هركسي به اندازه استعداد اوست؛ برخي را با حكمت، بعضي را با موعظه و عده‌اي را با جدال احسن به سوي حق فرا مي‌خوانند، چنان‌كه خداي سبحان فرمود: ﴿اُدعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وجدِلهُم بِالَّتي هِي اَحسَن) 1 البته اين تنوّع به نحو منفصله مانعة الخلو است كه در آن جمعِ مقدم و تالي ممكن است، زيرا در همان حال كه حكيم را با حكمت يا ديگري را با جدال احسن فرا مي‌خواند، براي تأثيرگذاري بيشتر، موعظه نيز مي‌كند و براي اوساط نيز دعوت با موعظه حسنه دارد. در هر سه حال، دعوت ﴿علي بصيرةٍ﴾ است؛ نه اينكه از ضعف فكري مستمع سوء استفاده شده، با تلقين افسانه‌ها و داستانهاي دروغين او را جذب كنند.
حاصل اينكه هيچ ابهامي در گفتار يا گوينده يعني وحي و تبليغ الهي نيست و اگر قصوري هست در فهم مستمع وحي است. برخي مستمعان نيز كه اهل فكرند تقصير عمدي آنها به منزله قصور غيرعمدي است در لحوق به بهيمه؛ نه در معذور بودن.
 
ناشنوايي و نابينايي كيفري
خداوند همه انسانها را با سرمايه فطرت الهي آفريد و نصاب معين و لازم براي
^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 125.

593

پذيرش تكليف را به همگان عطا كرد، هرچند استعدادهاي فراگيري آنها يكسان نيست، و چون نظام آفرينش، نظام اَحسن است و انسان با اين فطرت داراي احسن تقويم است نه خداي سبحان آن را دگرگون مي‌كند و نه ديگري توان تغيير آن را دارد: ﴿فِطرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لاتَبديلَ لِخَلقِ اللّه) 1 بنابراين هيچ كس صُمّ و بُكم و عُمي و بدون زمينه پذيرش توحيد و وحي آفريده نشده و كافران نيز مانند انسانهاي ديگر با فطرت الهي خلق شده‌اند.
اگر كسي به عمد از دستورهاي الهي تمرّد ورزد و به دنبال شيطنت شياطين حركت كند، از آن پس توفيق فهم آيات و فراگيري معارف الهي از او سلب و به حال خود رها مي‌شود، چنان‌كه خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿سَاَصرِفُ عَن‏ءايتِي الَّذينَ يَتَكَبَّرونَ فِي الاَرضِ بِغَيرِ الحَقّ) 2 ﴿فَلَمّا زاغوا اَزاغَ اللّهُ قُلوبَهُم) 3
هرگز خداوند ابتدائاً كسي را نابينا و ناشنوا نمي‌كند يا كسي را از فهم آيات الهي مصروف نمي‌دارد، بلكه اگر كسي به سوء اختيار خويش، خود را كر و كور كرد و نه تنها حاضر نشد فكر كند بلكه گوش خود را بر سخن پيامبر بست تا آن‏را نشنود: ﴿جَعَلوا اَصبِعَهُم في ءاذانِهِم واستَغشَوا ثيابَهُم واَصَرّوا واستَكبَرُوا استِكبارا) 4 ديگر از توفيق الهي محروم است.
چنين انساني كه خداوند بارها او را به وسيله‏عقل و وحي هدايت كرد و به او مهلت توبه و انابه داد ليكن او به عمد بي‌اعتنايي نشان داد و تمرد و طغيان
^ 1 - ـ سورهٴ روم، آيهٴ 30.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 146.
^ 3 - ـ سورهٴ صفّ، آيهٴ 5.
^ 4 - ـ سورهٴ نوح، آيهٴ 7.

594

كرد، مرده و مدفون و در حجابِ كفن است، به گونه‌اي كه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز توان اِسماع و رساندن پيام را به دل او ندارد و سخنان آن حضرت نيز در او اثر نمي‌كند: ﴿اِنَّكَ لاتُسمِعُ المَوتي ولاتُسمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوا مُدبِرين ٭ وما اَنتَ بِهدِي العُمي عَن ضَللَتِهِم اِن تُسمِعُ اِلاّمَن يُؤمِنُ بِ‏ءايتِنا فَهُم مُسلِمون) 1 و همان‌گونه كه خداوند فرمود: ﴿واِذا قَرَأتَ القُرءانَ جَعَلنا بَينَكَ وبَينَ الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِالاءاخِرَةِ حِجابًا مَستورا ٭ وجَعَلنا عَلي قُلوبِهِم اَكِنّ‏ةً اَن يَفقَهوهُ وفِي ءاذانِهِم وَقرا) 2 كافرانْ خود نيز مي‌گويند: ﴿قُلوبُنا في اَكِنَّةٍ مِمّا تَدعونا اِلَيهِ وفي ءاذانِنا وَقرٌ ومِن بَي‏نِنا وبَي‏نِكَ حِجابٌ فاعمَل اِنَّنا عمِلون) 3
اينكه خداي سبحان فرمود: «ما آنها را در اكنّه و حجاب قرار مي‌دهيم»، به عنوان كيفر و پس از چندين بار مهلت‏دادن است. بيان آيه شريفه مورد بحث درباره كافران: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون﴾ نيز بر همين اساس است.
 
منش و روش حيواني برخي انسان نماها
كسي كه كتاب آسماني بر او نازل شده و او به فهم آن مكلف است ولي عمداً در صدد فهميدن آن نيست يا اگر آن‏را فهميد عمداً به دانسته‌هاي خويش عمل
^ 1 - ـ سورهٴ نمل، آيات 80 ـ 81.
^ 2 - ـ سورهٴ اسراء، آيات 45 ـ 46. گناه، حجاب و گنهكار محجوب است: «... أنك لاتحتجب عن خلقك إلاّ أن تحجبهم الأعمال السّيئة دونك» (اقبال الاعمال، ص 335، دعاي ابوحمزه ثمالي). اين حجاب، غيبي و مستور است؛ نه جسماني و محسوس. كلمهٴ «مستور» كه وصف حجاب شده به معناي ساتر و از موارد كاربرد اسم مفعول به معنا ي فاعل نيست، بلكه به معناي خود مستور است، بنابراين، حاجب بودن گناه و احتجاب به آن را نمي‌توان ديد.
^ 3 - ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 5.

595

نمي‌كند و آن امانت الهي را به مقصد نمي‌رساند، مانند حيواني است كه فقط حامل جِرم كتاب است و تنها وجود لفظي و كتبي معارف آن را حمل مي‌كند؛ نه وجود معنوي و ذهني يا عيني مطالب آن را: ﴿مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوا التَّورةَ ثُمَّ لَم‏يَحمِلوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارا) 1
كسي كه دعاي داعي و نداي منادي را مي‌شنود و فقط صوت كلمه را حمل مي‌كند و معناي آن را نمي‌فهمد نيز تنها وجود لفظي را حمل مي‌كند؛ نه وجود ذهني يا عيني را: ﴿ومَثَلُ الَّذينَ كَفَروا كَمَثَلِ الَّذي يَنعِقُ بِما لايَسمَعُ اِلاّدُعاءً ونِداء﴾، بنابراين، روش اين‌گونه افراد، روشي حيواني است. روش آنها، هم در نحوه تفكر و استدلال و هم در تغذيه و شيوه زندگي مانند حيوان است. گواه قرآني اينكه تفكر آنها در حد تفكر حيواني است همان آيه 5 سوره جمعه است.
آنان هرگز حاضر نيستند بينديشند: ﴿لَهُم قُلوبٌ لايَفقَهونَ بِها ولَهُم اَعيُنٌ لايُبصِرونَ بِها ولَهُم ءاذانٌ لايَسمَعونَ بِها اُولئِكَ كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلُّ اُولئِكَ هُمُ الغفِلون) 2 ﴿اَم تَحسَبُ اَنَّ اَكثَرَهُم يَسمَعونَ اَو يَعقِلونَ اِن هُم اِلاّكالاَنعمِ بَل هُم اَضَلُّ سَبيلا) 3 و بر فرض انديشيدنْ محصول فكري آنها جز الحاد علمي و طغواي عملي نيست؛ مانند آن كافري كه انديشيد و مورد خشم الهي واقع شد: ﴿فَكَّرَ وقَدَّر) 4 از اين‏رو خداوند فرمود: ﴿فَقُتِلَ كَيفَ قَدَّر ٭ ثُمَّ قُتِلَ كَيفَ قَدَّر) 5
^ 1 - ـ سورهٴ جمعه، آيهٴ 5.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 179.
^ 3 - ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 44.
^ 4 - ـ سورهٴ مدّثر، آيهٴ 18.
^ 5 - ـ سورهٴ مدّثر، آيات 19 ـ 20.

596

قرآن‏ كريم كه غذا خوردن كافران را در حد تغذيه حيواني دانسته: ﴿والَّذينَ كَفَروا يَتَمَتَّعونَ ويَأكُلونَ كَما تَأكُلُ الاَنعم) 1 خط مشي واژگونه آنان را اين‌گونه بيان مي‌كند: ﴿اَفَمَن يَمشي مُكِبًّا عَلي وجهِهِ اَهدي اَمَّن يَمشي سَويًّا عَلي صِرطٍ مُستَقيم) 2 كسي كه از تفكر ديني برخوردار است مستوي‌لقامه حركت مي‌كند؛ اما آن كس كه تفكر اِلحادي دارد سر خم كرده و بدون اينكه پيش‏رو و پيرامون خود را ببيند به‏رو افتاده راه مي‌رود، همان‌گونه كه خطمشي كسي كه جز تغذيه خوب به چيزي نمي‌انديشد روي شكم است: ﴿فَمِنهُم مَن يَمشي عَلي بَطنِه) 3 اين گروه از انسانها كه در دنيا فقط به زمين مي‌انديشيده‌اند و ﴿مُكِبًّا عَلي وجهِه﴾ بودند، در قيامت به همين صورت ظاهر خواهند شد: ﴿ولَو تَري اِذِ المُجرِمونَ ناكِسوا رُءوسِهِم عِندَ رَبِّهِم) 4 و آنان را به رو در آتش جهنم مي‌افكنند: ﴿اَفَمَن يَتَّقي بِوَجهِهِ سوءَ العَذابِ يَومَ القِيمَةِ وقيلَ لِلظّلِمينَ ذوقوا ما كُنتُم تَكسِبون) 5
 
بحث روايي
لزوم تحقيق و پژوهش عقلي
عن هشام بن الحكم قال: قال لي أبوالحسن موسي بن جعفر(عليه‌السلام): «يا هشام! إنّ
^ 1 - ـ سورهٴ محمد، آيهٴ 12.
^ 2 - ـ سورهٴ ملك، آيهٴ 22.
^ 3 - ـ سورهٴ نور، آيهٴ 45. نكتهٴ ياد شده، ضمني است و اين آيهٴ شريفه، طبق ظاهرِ آن، ناظر به آفرينش خزندگان، مانند مار، است كه در حدّ خود همانند موجودهاي ديگر آيهٴ الهي‌اند.
^ 4 - ـ سورهٴ سجده، آيهٴ 12.
^ 5 - ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 24.

 

597

الله تبارك وتعالي بشّر أهل العقل والفهم في كتابه فقال: ﴿فَبَشِّر عِباد ٭ اَلَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ اَحسَنَ‏هُ اُولئِكَ الَّذينَ هَدهُمُ اللّهُ واُولئِكَ هُم اولوا الاَلبب) 1 يا هشام! إن العقل مع العلم فقال: ﴿وتِلكَ الاَمثلُ نَضرِبُها لِلنّاسِ وما يَعقِلُها اِلاَّالعلِمون) 2 يا هشام! ثمّ ذمّ الّذين لايعقلون فقال: ﴿واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون) 3 وقال: ﴿ومَثَلُ الَّذينَ كَفَروا كَمَثَلِ الَّذي يَنعِقُ بِما لايَسمَعُ اِلاّدُعاءً ونِداءً صُمٌّ بُكمٌ عُمي فَهُم لايَعقِلون) 4
اشاره: اين حديث از غرر روايات اهل بيت عصمت و طهارت(عليهما‌السلام) است. آنچه در اينجا نقل شد بضعه‌اي از آن است و مطالبي هم كه اكنون به عنوان اشاره بيان مي‌شود شمّه‌اي از ذخاير آن محسوب مي‌گردد:
1. جامعه بشري همواره مكاتب متنوعي را در پيش‌رو دارد، زيرا: «النّاس معادن كمعادن الذهب و الفضّة» 5 و هرگز نمي‌توان از افراد مختلف فكر واحد توقع داشت.
2. مكتبهاي مختلف ممكن است جامع مشترك داشته باشند؛ ليكن مكتبهاي مخالف يكديگر فاقد جامع مشترك‌اند.
3. مكتبهاي مختلف ممكن است همگي حق و حَسَن باشند؛ ليكن يكي
^ 1 - ـ سورهٴ زمر، آيات 17 ـ 18.
^ 2 - ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 43.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 170.
^ 4 - ـ الكافي، ج 1، ص 13 ـ 14.
^ 5 - ـ همان، ج 8، ص 177.

598

از آنها احسن از ديگري باشد؛ امّا مكتبهاي مخالف كه نقيض هم‌اند حتماً يكي حق و حَسَن و ديگري باطل و قبيح خواهد بود و منظور از اَحْسن در اين قسم، اَفعل تعييني است؛ نه تفضيلي.
4. دين استوارِ بر علم و تحقيق چنين فتوا مي‌دهد كه بشارت الهي بهره كسي است كه اولاً اهل پژوهشِ روشمندانه باشد. ثانياً تا نيل به نتيجه از كوشش جدا نشود. ثالثاً اقتدار حق‌شناسي و حق‌پذيري را حفظ كند.
5. هر مكتبي با ارزيابي با قرآن حكيم حق و باطل آن معلوم مي‌شود، زيرا قرآن كلام خداست: ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللّهِ قيلا) 1 ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللّهِ حَديثا) 2 قرآن كريم اَحْسَن الاقوال را به طور كلي چنين ترسيم كرده است: ﴿ومَن اَحسَنُ قَولاً مِمَّن دَعا اِلَي اللّهِ وعَمِلَ صلِحًا وقالَ اِنَّني مِنَ المُسلِمين) 3 و براي آنكه روشن‌تر شود كه مكتب چه شخصي اَحسن است و چه كسي واجد چنين شرايطي است چنين فرمود: ﴿قُل هذِهِ سَبيلي اَدعوا اِلَي اللّهِ عَلي بَصيرَةٍ اَنا ومَنِ اتَّبَعَني) 4 حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) با بينش كامل دعوت مي‌كند و دعوت او به سوي خداست و خود نيز طبق دعوت توحيدي خويش معتقد و عامل است و منطق رايج و دارج آن‏حضرت نيز ﴿اِنَّني مِنَ المُسلِمين﴾ است.
6. علم مقدمه عقل است كه بينش را با گرايش و گزينش عملي همراه دارد.
^ 1 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 122.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 87.
^ 3 - ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 33.
^ 4 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 108.

599

7. اهل تقليد بر اثر ركود و جمود نه توان ابتكار و نوآوري را واجدند و نه توان تشخيص حق بودن ره‌آورد ديگران را دارند. چنين متحجّر مهجوري، از عقل و درايت محجور و از شنيدن صداي فطرت از درون و استماع نداي دعوت توحيدي از بيرون محروم است.
 
٭ ٭ ٭

600

يا أيها الّذين ءامنوا كلوا من طيّبات ما رزقناكم واشكروا لله إن كنتم إيّاه تعبدون (172)
 
گزيده تفسير
دستور طيّب خداوند منزّه از هر عيب به خوردن چيزهاي پاكيزه و طيّب، امري اباحي و زمينه‌اي براي معرفي برخي محرمات و افشاي كتمان برخي آيات و احكام الهي از سوي احبار و رهبان است. اين آيه و آيات پس از آن، از افراط و تفريط نابخردان، يعني تحليل حرام و تحريم حلال الهي منع مي‌كند.
آنچه آفريده خداوند و در دسترس بشر است تكويناً و به معناي عام رزق اوست و نمي‌توان چيزي از آنها را حرام كرد و اين حكم مجعول را به خداي سبحان اسناد داد. البته بين رزق تكويني و تشريعي فرق است و انسان فقط مجاز به استفاده از خصوص طيب و حلال آفريده‌هاست و تنها همان حلال و طيّب روزي مشروع اوست؛ نه هرچه را از هر راهي، اگرچه از راه حرام، به دست آورد. مفهوم اين آيه طبق تحديد ظاهر از آن، منع از اَكل خبيث است.

601

حكم استفاده از طيّب همگاني است و خصيصه‌اي براي مؤمنان، خواه عادل يا فاسق، نيست؛ ليكن اين گروه پاكيزه طلب و حلالجو، يعني مؤمنان، از آن بهره صحيح مي‌برند.
شكر منعم بر متنعم واجب است. شكرگزاري خداوند كه ولي نعمتهاست لازم عبادت، بلكه خود نحوي از عبادت است، چنان كه عبادت خدا را مي‌توان مصداق كامل شكر او دانست. عبادت براي غير خدا روا نيست، پس كسي كه در عبادت صادق و موحّد است و تنها خدا را مي‌پرستد بايد در شكر نيز موحد بوده، فقط شاكر او باشد تا با توحيد عبادي وي هماهنگ باشد.
 
تفسير
تناسب آيات
خداي سبحان پس از بيان حال مشركان و مخاطب ساختن همه مردم 1 و اِخبار از اينكه دعوت به حق جز به فرار و گريز كافران نمي‌افزايد خطاب را به رتبه‌اي برتر از سطح مخاطبان پيشين قرارداد 2. در اين خطاب خاص كه متوجه خصوص مؤمنان و از قبيل انتزاع خطاب از خطابي ديگر است گويا خداي متعالي با انصراف از خطاب به جماعتي كه اهل طغيان و تمردند و نصيحت نمي‌پذيرند به كساني التفات مي‌كند كه دعوت كننده حق را اجابت مي‌كنند، زيرا بِدو ايمان دارند 3 و به فهم و علم و هدايت سزاوارترند 4.
در اين آيه شريفه، مضمون جمله ﴿ياَيُّهَا النّاسُ كُلوا مِمّا فِي الاَرضِ حَللًا طَيِّبا) 5 با خطاب ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ اعاده شده تا خطاب مسلمانان،
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 95.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج 1، ص 314.
^ 3 - ـ الميزان، ج 1، ص 425.
^ 4 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 95.
^ 5 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 168.

602

از ديگران مستقل و ممتاز باشد. اين خطاب به سبب اباحه طيبات در آن، امتنان بر مسلمانان است. مناسبت اين خطاب با گذشته نيز انتقال است؛ يعني خداي سبحان از توبيخ مشركان كه طيبات را بر خود تحريم كردند به تحذير مسلمانان از چنين كاري منتقل مي‌شود 1 ، بنابراين، امر آيه مورد بحث مطابق امر سابق است و تنها فايده آن تخصيص بعد از تعميم و مشرّف‏ساختن مؤمنان به خطاب خاص است. البته گفته شده كه اين آيه مؤمنان را به آنچه لايق شأن آنهاست امر مي‌كند؛ يعني اقتصار به طيبات، و اين مطلب از امر سابق استفاده نمي‌شد 2.
٭ ٭ ٭
 
خطاب خاص
پيش از اين، در آيه شريفه ﴿ياَيُّهَا النّاسُ كُلوا مِمّا فِي الاَرضِ حَللًا طَيِّبا) 3 مخاطب، همه انسانها بودند؛ اكنون خطاب به خصوص مؤمنان است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن طَيِّبتِ ما رَزَقنكُم﴾، چنان كه خطاب در ﴿ياَيُّهَا الرُّسُلُ كُلوا مِنَ الطَّيِّبتِ واعمَلوا صلِحا) 4 مي‌تواند اَخص از دو خطاب گذشته باشد، از اين‏رو محتواي هر يك، از ديگري متفاوت است.
توضيح اينكه پيامهاي خاص قرآن حكيم يا براي اختصاص محتواي آن به مخاطب مخصوص است؛ مانند ﴿ياَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ) 5 يا براي آن است كه
^ 1 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 113.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 62 ـ 63.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 168.
^ 4 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 51.
^ 5 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 67.

603

مخاطب خاص از محتواي آن بهره بهينه ببرد، هرچند حكم آن عام است؛ نظير آنچه درباره غير خطاب نيز گفته شد؛ مثلاً قرآن براي هدايت همگان نازل شد: ﴿هُدًي لِلنّاس) 1 ليكن بهره‌وران از آن خصوص پرهيزگاران‌اند: ﴿هُدًي لِلمُتَّقين) 2 در مورد آيه كنوني هرچند حكم استفاده از طيب همگاني است و خصيصه‌اي براي مؤمنان نيست؛ ليكن اين گروه پاكيزه طلب و حلالجو از آن بهره صحيح مي‌برند. البته اين ويژگي ايمان مخاطبان سبب شد تا ادبيات محاوره‌اي اين آيه با تعبيرهاي آيه 168 همين سوره تفاوت داشته باشد؛ مانند اينكه:
1. در آن آيه مأكول به محلّ رويش يا استقرار اسناد داده شد و در اين آيه به مبدأ افاضه آن؛ يعني خداي سبحان.
2. در اين آيه براي تجليل از نعمتْ صيغه متكلم مع الغير به كار رفته كه يا از حضور جلال و شكوه الهي حكايت مي‌كند يا حضور مدبرات امور رزق را نشان مي‌دهد و در آن آيه چنين نبوده است.
3. در آن آيه از تهديد و تحذير پيروي گامهاي شيطان و نيز از دشمني آشكار او سخن به ميان آمد و در اين آيه از شكر و عبادت رحمان گفت‌وگو شد.
تذكّر: عنوان مؤمن كه محور اصلي ندا در اين آيه است اختصاصي به عادل ندارد، بلكه مسلمان عادل و فاسق را يكسان شامل مي‌شود، نه آنكه اصلاً فاسق را شامل نشود و نه آنكه شمول آن از باب تغليب باشد، آن‌طوري‏كه كلمه مذكر شامل مؤنث نمي‌شود، مگر از باب تغليب. سرّ انتخاب اين تعبير
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 185.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 2.

604

همان است كه شيخ طوسي در تبيان به آن پرداخته كه هرچند عمل جوارح لازم است؛ ولي ارتكاب گناه بزرگ موجب خروج از ايمان نمي‌شود، بر خلاف مبناي معتزله كه آن‏را موجب خروج از ايمان مي‌پندارند 1.
 
منع از افراط و تفريط در اَحكام
قرآن كتابي است همگاني و هميشگي. جهان شمول بودن آن ايجاب مي‌كند كه در فهم معارف مجموع قرآن رخدادهاي كلي و جامع جهان معاصر وحي ارزيابي شود و در فهم مطالب هر سوره پديده‌هاي مقطعي همراه با نزول آن بررسي شود و در فهم پيام هر آيه حادثه‌هاي جزئي را به عنوان شأن نزول (اگر وجود داشت) از نظر دور نداشت.
برخي از مفسران بر آن‌اند كه وقتي مطالب آيه مورد بحث معلوم مي‌شود كه تاريخ مللِ هنگام ظهور اسلام و پيش از آن معلوم باشد. مشركان و اهل كتاب فرقه‌هاي متعددي بوده‌اند و بعضي چيزها را بر خود حرام كرده بودند. مذهب شايع ترسايان اين بود كه نزديك‌ترين راه به مقصد تعذيب نفس است. تحميل رنج بر نفس گاهي به صورت تحريم طيّبها بود و زماني به صورت صيام و اين امور بدعت محسوب مي‌شود كه از نياكان مشرك به ارث به اينان رسيده است 2.
امر به «اكل» در آيه مورد بحث، امر اِباحي و زمينه بيان برخي محرمات و نيز زمينه پرده‌برداري از كار بعضي از علماي اهل كتاب است كه آنچه از حلالها و حرامها كه در تورات و انجيل آمده بود براي جامعه خود بازگو و بيان نكردند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن... ٭ اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ و... ٭ اِنَّ الَّذينَ
^ 1 - ـ ر.ك: التبيان، ج 2، ص 81.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 96، با تحرير.

605

يَكتُمون) 1 بنابراين نه براي افراط برخي زاهدمنشان راهي است كه حلالهاي الهي را بر خود حرام سازند و نه راهي براي تفريط برخي احبار و رهبانها و نيز براي تشريع وثنيها تا حرام خدا را حلال كنند.
تحريم حلال و تحليل حرام و اسناد آن به خداوند افترا و قول بدون علم است؛ اين افترا گاه به صورت افراط، يعني تحريم حلال الهي، و گاهي به صورت تفريط، يعني حلال شمردن محرّمات ظهور مي‌كند كه هر دو كار شيطان است و او پيروان خود را به ارتكاب چنين عملي وامي‌دارد: ﴿ياَيُّهَا النّاسُ كُلوا مِمّا فِي الاَرضِ حَللًا طَيِّبًا ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطنِ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين ٭ اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون) 2
در اين آيات نيز همچون آيه مورد بحث، اصل اباحه اشياي پاكيزه گوشزد شده و امر به «اكلِ» آنها امر اباحي است. در توضيح آن آيات گذشت كه «اكل» في نفسه حكمي ندارد و تنها عناوينِ عارض بر آن سبب پديد آمدن يكي از احكام وجوب، استحباب، حرمت يا كراهت مي‌شود، از اين رو «اكل» في نفسه مباح است و تنها بر اثر عروض عناويني خاص، به تناسب، حكمي مخصوص بر آن بار مي‌شود؛ مانند وجوب خوردن براي حفظ نفس، يا استحباب اكل گوشت قرباني بنابر اينكه امر به آن در آيه ﴿فَكُلوا مِنها) 3 مفيد استحباب باشد.
تذكّر: ظاهر آيه مورد بحث در مقام تحديد است، بنابراين هر چند وصف فاقد مفهوم است؛ ليكن چون در مقام تحديد واقع شده واجد مفهوم خواهد
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيات 172 ـ 174.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيات 168 ـ 169.
^ 3 - ـ سورهٴ حجّ، آيات 28 و 36.

606

بود. مفهوم اين آيه منع از اكل خبيث است كه رعايت چنين منعي آثار فراوان پزشكي خواهد داشت، هرچند به لحاظ اختصاص خطاب به مؤمنان پرهيزگارِ از غير طيّب، نيازي به مفهوم‌گيري نيست.
 
رزق تشريعي نبودن حرام
يكي از اوصاف فعليه خداي سبحان «رازق» و «رزّاق» است: ﴿اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذو القُوَّةِ المَتين) 1 هرچه در جهان يافت شود تكويناً مخلوق و رزق خداست و تصرف در آن به اذن اوست، يعني آنچه را خداي سبحان آفريده رزق و روزي به معناي عام است؛ ولي شرعاً نمي‌توان حرام و معصيت را به او اسناد داد. تنها حلال به خدا مستند است، از اين‏رو كالاي حرام، همچون مال مسروق را نمي‌توان روزي خود دانست و چنين گفت كه خدا آن را روزي من كرده است.
در آيه مورد بحث، اشاره به اين نكته هست كه آنچه در دسترس جامعه و در اختيار انسانهاست رزق خداست؛ ليكن به همان دليل كه اشاره شد هرچه انسان به آن دست يافت رزق مشروع او نيست و از همين‏رو تنها مجاز به استفاده از خصوص حلال و طيبات روزي خداست: ﴿كُلوا مِن طَيِّبتِ ما رَزَقنكُم﴾.
 
شكرگزاري، لازم عبادت
آيه شريفه، مدعيان ايمان و عبادت را به شكرگزاري خداوند امر كرده، چنين مي‌فرمايد: اگر فقط خدا را عبادت مي‌كنيد بايد شاكر او باشيد: ﴿واشكُروا لِلّهِ
^ 1 - ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 58.

607

اِن كُنتُم اِيّاهُ تَعبُدون﴾.
وجوب شكر منعم بر متنعم به طور مطلق طبق برهان و حكمت است و بر موحّد كه خداوند را ولي نعمت مي‌شناسد و او را مي‌پرستد طبق جدال احسن است. قراردادن اسم ظاهر (الله) به جاي ضمير براي نكته عنايت به علّت لزوم شكر است. شكر نيز از شئون عقل عملي است.
شكرگزاري خدا به اَنحاي سه‌گانه قلبي، جوارحي و لساني تقسيم مي‌شود؛ اعتقاد به اينكه نعمت از خداي سبحان است، شكر قلبي است و صرف نعمت در جاي مناسب خود شكر جوارحي، و با زبانْ خدا را سپاس كردن، شكر لساني است.
درباره شكر و نسبت بين شكر و ذكر خدا، ذيل آيه شريفه ﴿فَاذكُروني اَذكُركُم واشكُروا لي ولاتَكفُرون) 1 نكاتي به اشارت گذشت. آنچه در اينجا بايد يادآور شد اين است كه شكر خدا جزء دستورهاي عام است كه امتثال آن بر همه واجب است. جمله ﴿اِن كُنتُم اِيّاهُ تَعبُدون﴾ نيز كه در پي ﴿واشكُروا لِلّه﴾ آمده بدين معنا نيست كه اگر عابد خدا نيستيد شكر بر شما واجب نيست؛ يعني همچون جمله‌هاي شرطي ديگر نيست كه بتوان از آن مفهوم گرفت تا كسي نادرستي مفهوم آن را نشان و گواه بر اين بياورد كه شرطْ مفهوم ندارد، چنان كه فخر رازي آن‏را از برخي نقل كرده است 2. معناي اين جمله همچون ﴿اِن كُنتُم مُؤمِنين) 3 كه در آيات فراواني آمده اين است كه اگر شما در ادعاي عبادت و ايمان راستگو هستيد، خدا را شكر كنيد كه لازم عبادت،
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 152.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج 3، ج 5، ص 10.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 278.
 

608

شكر كردن است، هرچند خود شكر الهي نحوي از عبادت خداست، چنان‏كه عبادت خدا را مي‌توان مصداق كامل شكر او دانست و چون عبادت براي غير خدا روا نيست اين‌گونه از شكر عبادي نيز براي غير او سزا نخواهد بود و اگر شكر مخلوق وظيفه متنعّم قرار داده شده، بازگشت چنين شكري به اطاعت از خداست كه دستور سپاسگزاري از مُنْعمان بشري را صادر كرده است.
شايان ذكر است كه تقديم مفعول ﴿اِيّاهُ﴾ و ذكر آن با ضمير منفصل و تعبير به ﴿اِيّاهُ تَعبُدون﴾ همچون عبارت ﴿إيّاك نعبد) 1 مفيد حصر است و به اين معناست كه اگر فقط خدا را عبادت مي‌كنيد و موحّد هستيد بايد شاكر باشيد. البته لازم است در شكر نيز موحّد باشيد تا با توحيد عبادي شما هماهنگ باشد.
تعبير حصرآميز ﴿اِيّاكَ نَعبُد﴾ ضمن اينكه هرگونه شرك جلّي وثني و صنمي را طرد و هرگونه شرك خفي آلودگان به ريا و مبتلايان به سُمعه را نفي مي‌كند مي‌تواند غرض‌ورزي عابدان برده خوي يا سوداگر را ناروا بداند و بگويد فقط او را مي‌پرستيد، نه او را براي رهايي از رنج دوزخ يا رسيدن به گنج بهشت. البته شكر سپاسگزاران الهي نيز چون سهمي از عبادت دارد از سه حال ياد شده بيرون نيست و روشن است كه شكر هر عابدي در قلمرو عبادت خاص همان عابد قرار دارد؛ يعني يا هراسناكانه است يا سوداگرانه يا خالصانه، دوستانه، آزادانه و كريمانه كه هر كدام از اين عناوين (خالصانه، دوستانه، آزادانه و كريمانه بودن) جداگانه در تعريف قسم سوم عبادت مطرح است.
^ 1 - ـ سورهٴ فاتحه، آيهٴ 5.

609

بحث روايي
1. فرمان خداوندِ طيّبْ به بهره‌وري از طيبات
عن أبي هريرة قال: قال رسول الله‏ص: «إنّ الله طيّب لايقبل إلاّطيّباً و إنّ الله أمر المؤمنين بما أمر به المرسلين فقال: ﴿ياَيُّهَا الرُّسُلُ كُلوا مِنَ الطَّيِّبتِ واعمَلوا صلِحًا اِنّي بِما تَعمَلونَ عَليم) 1 و قال: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن طَيِّبتِ ما رَزَقنكُم﴾. ثمّ ذكر الرجل يطيل السفر أشعث أغبر يمدّ يديه إلي السماء يارب يارب، و مطعمه حرام و مشربه حرام و ملبسه حرام و غذي بالحرام، فأنّي يستجاب لذلك» 2
اشاره: أ. از خداوند منزّهِ از هر عيب و مبرّاي از هر نقص جز دستور پاكيزه صادر نخواهد شد. پاكيزگي دستور به آن است كه به چيزهاي طيّب تعلق گيرد وگرنه پاكيزه نبوده و مناسب با خداوند طيّب نخواهد بود، زيرا دستورْ ظهور وصف دستور دهنده است.
ب. مؤمنانْ پيروان پيام‌آوران الهي‌اند، بدين سبب دستور طيّب خدا بايد همسان به پيشوا و پيرو برسد، از همين‏رو همگان، اعم از پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و امّت پاكيزه آن حضرت، دستور انحصاري بهره‌وري از طيّبها را يافتند.
ج. برخي با احداث كوره راه توقع اجابت دعا دارند. طبق نقل ميبدي، سعد بن ابي وقاص از حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) درخواست كرد: دعا كن كه خداوند دعاي مرا اجابت فرمايد. حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: اي سعد غذايت حلال باشد دعايت استجابت مي‌شود 3.
^ 1 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 51.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج 1، ص 406 و 407.
^ 3 - ـ كشف الاسرار، ج 1، ص 456.
 

610

 
2. رضايت خدا از بنده شكرگزار
قال رسول الله‏ص: «إنّ الله ليرضي عن العبد أن يأكل الأكلة و يشرب الشربة فيحمد الله عليها» 1
اشاره: هر اطاعتي موجب رضاي خداست، چنان‏كه هر معصيتي مي‌تواند زمينه سخط الهي را فراهم كند. سپاس خداوند بعد از بهره‌وري از نعمت وي اطاعت اوست، پس ستايش خداوند مايه خشنودي اوست و خشنودي الهي وصف فعل اوست؛ نه صفت ذات وي. نشان اين خشنودي را مي‌شود از مزيد نعمت استنباط كرد، زيرا فرمود: ﴿لَئِن شَكَرتُم لاَزيدَنَّكُم) 2 چنان كه درباره اصل مطلب، يعني اينكه شكر موجب رضاي خداست، چنين فرموده است: ﴿واِن تَشكُروا يَرضَهُ لَكُم) 3
 
3. شكر نعمتها در پرتو طاعت و پذيرش ولايت معصومان(عليهما‌السلام)
قال الإمام(عليه‌السلام): «قال الله عزّوجلّ: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ بتوحيد الله و نبوّة محمّد رسول الله و بإمامة عليّ ولي الله، ﴿كُلوا مِن طَيِّبتِ ما رَزَقنكُم واشكُروا لِلّهِ﴾ علي ما رزقكم منها بالمقام علي‏ولاية محمد وعليٍ ليقيكم الله تعالي بذلك شرور الشياطين المتمرّدة علي ربّها عزوجلّ... فاشكروا نعمة الله بطاعة من أمركم بطاعة من محمّد وعليٍ و خلفائهم الطيّبين» 4
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج 1، ص 406 و 407.
^ 2 - ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 7.
^ 3 - ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 7.
^ 4 - ـ التفسير المنسوب إلي الإمام العسكري، ص 459، ح 348 ـ 349.

 

611

اشاره: أ. ولايت از بارزترين مصداقهاي نعمت خداست، چنان كه در جريان غدير خم و اعطاي كوثر ولايت فرمود: ﴿واَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتي) 1 از اين‌گونه نعمتهاي معنوي به رزق حَسَن ياد مي‌شود، چنان كه فرمود: ﴿يقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي ورَزَقَني مِنهُ رِزقًا حَسَنا) 2
ب. شكر هر نعمتي مناسب با آن نعمت است، چنان‏كه رضاي الهي در برابر هر شكر و طاعتي مناسب همان خواهد بود. ولايتمداري، معرفتِ عِدْل قرآن، حمايت و دفاع از آن و تبيين ضرورت رعايت آن در همه شئون فردي و اجتماعي امّت اسلامي از مصاديق روشن سپاس اين نعمت عظيم خداست.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 3.
^ 2 - ـ سورهٴ هود، آيهٴ 88.

612

 
إنّما حرّم عليكم الميتة والدّم ولحم الخنزير وما أهلّ به لغيرالله فمن اضطرّ غيرباغ ولاعادٍ فلا إثم عليه إنّ الله غفور رحيم(173)
 
گزيده تفسير
تنها مبدأ تحليل و تحريم اشيا خداي سبحان است، پس حرمت خبائث نيز همچون حليت طيّبات در گرو بيان وحي است، هر چند عقل قطعي كه حجت شرعي است نسبت به بعضي از آنها كافي است.
برخي محرمات كه تحريم آنها عمومي است، نه خصوصي و كيفري، در اين آيه شريفه مشخّص شده است. حصر در آيه كه محرمات را منحصر در قسمي خاص از مأكولات كرده، اضافي و نسبي است؛ نه مطلق و نفسي. تحريم اين اشيا همچون همه احكام خداوند همراه با مصالح و منافع مستور يا مشهور است.
مردار، از نجاسات و خوردن آن حرام است. هر حيواني كه تذكيه نشود نيز در حرام بودنْ حكم مردار را دارد و در حرمت خوردن بين مردار و «غير مذكّي» كه در جاهليّت آن را مردار نمي‌شمردند فرقي نيست، جز غير مذكّايي كه از تحريم استثنا شده است.

613

خوردن خون، نه تزريق آن، حرام است و بين انواع خون، با اينكه در برخي احكام فقهي فرق است، در حرمت خوردن تفاوتي نيست. البته دم متخلف يعني خوني كه در اجزاي بدن مذبوح مانده باشد و در هنگام مصرف، مستهلك شود خوردنش جايز است.
خوك، از اعيان محرم است. بيان حرمت خصوص گوشت آن در آيه از آن‏روست كه منفعت غالب از خوك در گوشت آن است وگرنه همچون ميته همه اجزاي آن حرام است.
حيوان حلال گوشتي كه هنگام ذَبح آن نام غير خدا برده شود و «لغير الله» سربريده شود غير مذكّي و مصداق فسق است و در حرمت خوردن، حكم ميته را دارد.
در حال اضطرار و اكراه و اجبار، خوردن گوشتهاي حرام، حلال است. بر اين استثناي از تحريم، استثنايي ديگر وارد است كه اضطرار و وقوع در ناچاري نبايد بر اثر انحراف و در محدوده گناه باشد. دقيق‌تر از اين استثنا، استثناي خصوص «باغي» و «عادي» از مضطران است. بنا بر استثناي اخير، كسي كه بر امام خروج كرده، همچنين رهزن و مانند او، حتي در حال اضطرار كه بر اثر گرسنگي هراس هلاكت دارد، چنانچه براي حفظ جان خود از مردار يا حرام ديگر استفاده كند گناه كرده است، هر چند حفظ نفس تا آخرين مرحله قدرت، تكليف شرعي و شخصي اوست؛ يعني ترخيص فعل حرام براي او همراه با مسئوليت و استحقاق عقاب است.
در حال اضطرار، براي غير باغي و عادي، نه تنها خوردن مردار و مانند آن حرام نيست، بلكه نخوردن آن، به دليل وجوب حفظ نفس محترم، حرام

614

است، پس بر كسي كه طبق جريان عادي، نه براثر بغي و عدوان و عصيان، مضطرّ به خوردن حرام شده گناهي نيست؛ نه اينكه گناه هست و خدا آن را مي‌بخشد. خداي غفّار و رحمان، حرمت خوردن حرام را از چنين مضطرّي برداشته است و چيزي را كه خداوند كه تنها مصدر تشريع و قانونگذاري است حلال كرده باشد هيچ محذوري در ارتكاب آن نيست، زيرا آن حرام، حرمت ذاتي تكويني ندارد.
 
تفسير
مفردات
أُهلَّ: اِهلال، بلند كردن صدا را گويند و مقصود از آن در تلبيه نيز همين معناست. راز تعبير از ماه شب اول به «هلال» و از ديدن آن به «استهلال» نيز اين است كه بيننده هنگام ديدن آن با صداي بلند مي‌گويد: «هذا قمرٌ». «براعت استهلالي» كه در آغاز كتابهاست نيز از همين باب است، بر همين اساس، امين‌الاسلام طبرسي مانند شيخ طوسي مي‌گويد: اهلال در ذبيحه به معناي نام بردن كسي با صداي بلند در وقت ذَبْح است. مشركان بتها را نام مي‌بردند و مسلمانان نام خداي سبحان را بر زبان جاري مي‌كنند 1.
إثم: اِثمْ به معناي كندي و دنبال افتادن 2 و نيز نام افعالي است كه موجب كندي در تحصيل ثواب است 3.
اثم داراي مفهومي وسيع بوده و جامع همه گناهاني است كه انسان را از
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 466؛ ر.ك: مفردات، ص 843، «ه ل ل».
^ 2 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج 1، ص 60 «ا ث م».
^ 3 - ـ مفردات، ص 63، «ا ث م».
 

615

رسيدن به كمال و ثواب باز مي‌دارد، و اگر گفته شده: «اثم» به معناي «ما تنفر منه النفس و لم يطمئن إليه القلب» يا «ما يستحق عليه الذم» است 1 ، بيان لازم معناي اصلي آن است، چون معمولاً چيزي كه انسان را از خير و ثواب بازمي‌دارد، مورد تنفر نفس و استحقاق مذمت است.
غفور: بسياري گفته‌اند: «غفر»، «غفران» و «مغفرت» به معناي ستر و تغطيه، يعني پوشاندن است 2. عنوان مِغْفَر به معناي كلاه خُود كه سر را مي‌پوشاند از همين جهت است.
برخي، معاني پوشش، گذشت و اصلاح را از لوازم معناي اصلي كه نابود كردن اثر است دانسته‌اند 3. كاربرد غفران و مغفرت بيشتر در محو آثار گناهان و معاصي است.
«غفور» از اسماي حسناي الهي است.
 
تناسب آيات
در آيه قبل آنچه خوردن آن مباح است به اجمال گذشت. آيه مورد بحث با بياني حصرآميز محرمات را تبيين مي‌كند تا غير آنها بر اصل اباحه باقي بماند 4 ، زيرا محرمات اندك است؛ اما چيزهاي حلال و طيب كه خداي متعالي همه آنها را بر بندگان مباح ساخته فراوان است 5 ، بنابراين چون در آيه قبل جواز
^ 1 - ـ التبيان، ج 1، ص 335.
^ 2 - ـ ر.ك: المصباح، ص 449؛ معجم مقاييس اللغه، ج 4، ص 385، «غ ف ر».
^ 3 - ـ التحقيق، ج 7، ص 241، «غ ف ر».
^ 4 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج 1، ص 468.
^ 5 - ـ التفسير المنير، مج 1 ـ 2، ج 2، ص 78.

616

استفاده از اشيا به رزق طيب مقيد شد به امري ديگر نياز بود كه چيزهاي خبيث را بيان كند تا از آن اجتناب شود. خداوند سبحان در آيه مورد بحث با بيان صريحِ محرماتي كه مشركان آنها را تحليل و جز آنها را تحريم مي‌كردند حليت ديگر چيزها را كه به حدّ فراوان است تفهيم كرد تا اينكه مؤمنان بيشتر شكرگزاري كنند 1.
حاصل اينكه آيه مورد بحث استيناف بياني است، زيرا در پي اذن به اَكل طيبات، اين پرسش مطرح مي‌شود كه آن طيبات چيست؟ در اين استيناف با بيان محرمات كه ضد طيبات است، يعني از راه مضادّه مستفاد از حصر، طيبات شناخته مي‌شود. اين راه، به سبب اختصار پيموده شد، زيرا چنان كه اشاره شد محرمات اندك است 2.
با توجه به اينكه در آيه قبل فقط حلالِ طيْب روا دانسته شد حكمي كه از مفهوم آيه مورد بحث بر مي‌آيد ترخيص بعد از تضييق است. خداوند متعالي پس از امتنان بر مؤمنان به اباحه لذايذ، آنها را به امتنان به اين ترخيص مشرَّف مي‌كند 3 ، افزون بر اين، حصر و حكم مزبور، تعريض و رد بر مشركان است كه بسياري از طيبات را بر خويش حرام كردند و بعضي خبائث مانند مردار و خون را حلال مي‌شمردند 4.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ نظم الدرر، ج 1، ص 316.
^ 2 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 114.
^ 3 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 65.
^ 4 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 114؛ روح المعاني، ج 2، ص 65.
 

617

طوايف آيات ناظر به برخي خوردنيهاي حرام
امر اباحي به اَكل در آيه قبل، زمينه‌اي براي بيان محرمات الهي در آيه مورد بحث است.
براساس مفاد اين آيه شريفه، بحث درباره محلّلات و محرمات الهي در دو مقام است: نخست بيان اموري كه خداي سبحان آنها را براي بشر مكلّف تحريم كرده است؛ كه مذكورِ از آنها در اين آيه، منحصر در چهار قسم است: ﴿اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ والدَّمَ ولَحمَ الخِنزِيرِ وما اُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللّه﴾. مقام دوم، بيان موارد استثناي از محرمات، يعني ذكر كساني است كه اين امور محرّم براي آنان حلال است: ﴿فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغٍ ولاعادٍ فَلاَاِثمَ عَلَيه﴾.
آيات ناظر به مقام اول، سه گروه است؛ گروه نخست، آياتي است كه دلالت مي‌كند خداي سبحان اشيايي را تحليل و اموري را تحريم كرده است. اين بخش از آيات، خود چند دسته است؛ نخست آياتي كه بر اصل حلّيتِ اشيا دلالت دارد؛ مانند ﴿ياَيُّهَا النّاسُ كُلوا مِمّا فِي الاَرضِ حَللًا طَيِّبا) 1 از اين بيان محدودتر در دلالت بر اصالةالحلّ، آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُلوا مِن طَيِّبتِ ما رَزَقنكُم واشكُروا لِلّهِ اِن كُنتُم اِيّاهُ تَعبُدون) 2 و آيه شريفه ﴿فَكُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَللًاطَيِّبًا واشكُروا نِعمَتَ اللّهِ اِن كُنتُم اِيّاهُ تَعبُدون) 3 است. از امر ابتدايي به اكل در اين دو آيه بيش از اباحه استفاده نمي‌شود؛ همچنان‌كه امر ﴿كُلوا﴾ در آيه شريفه ﴿وكُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَللاًطَيِّبا) 4 كه پس از نهي از
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 168.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 172.
^ 3 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 114.
^ 4 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 88.

618

تعدي آمده: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتُحَرِّموا طَيِّبتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم ولاتَعتَدوا) 1 به اين سبب كه وارد در مقام توهم حظر و منع است حكمي بيش از اباحه افاده نمي‌كند و مقصود اين است كه منع و حرمتي در استفاده از طيبات نيست.
اين دسته از آيات دلالت دارد كه آنچه را خداي سبحان طيب و طاهر آفريده حلال است و چيزي تا وحي بر تحريم آن نرسد و حرمت آن روشن نشود حرام نيست.
دسته ديگر، آياتي است دالّ بر اينكه برخي حيوانات محرّم‌لأكل هستند؛ مانند: ﴿حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ والدَّمُ ولَحمُ الخِنزيرِ وما اُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ والمُنخَنِقَةُ والمَوقوذَةُ والمُتَرَدِّيَةُ والنَّطيحَةُ وما اَكَلَ السَّبُعُ اِلاّما ذَكَّيتُم وما ذُبِحَ عَلَي النُّصُب) 2 اين آيه شريفه، بيان ﴿اِلاّما يُتلي عَلَيكُم﴾ است كه در دو آيه سابق بر آن آمده؛ آنجا كه فرمود: حيوانات و دامها مطلقاً براي شما حلال‌اند، مگر آنچه حرمت آن اعلام شود: ﴿اُحِلَّت لَكُم بَهيمَةُ الاَنعمِ اِلاّما يُتلي عَلَيكُم) 3 اين دسته آيات، بعضي امور را كه بر انسان حرام است مشخّص مي‌كند.
در قبال اين دسته آيات كه تحريم عمومي برخي امور را به صورت يك قانون بيان مي‌كند، آيات ديگري است كه تحريم خصوصي، به عنوان كيفر و عقوبت را بازگو مي‌كند؛ مانند اينكه در تحريمي كيفري، چيزهايي را بر خصوص
^ 1 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 87.
^ 2 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 3.
^ 3 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 1.

619

بني‌سرائيل حرام كرده است: ﴿وعَلَي الَّذينَ هادوا حَرَّمنا كُلَّ ذي ظُفُرٍ ومِنَ البَقَرِ والغَنَمِ حَرَّمنا عَلَيهِم شُحومَهُما اِلاّما حَمَلَت ظُهورُهُما اَوِ الحَوايا اَو مَا اختَلَطَ بِعَظمٍ ذلِكَ جَزَينهُم بِبَغيِهِم واِنّا لَصدِقون) 1
دسته سوم آياتي است كه بر حلّيت محرمات، در حال اضطرار دلالت دارد. چهارمين دسته از اين طايفه آيات، كه آن نيز به حال اضطرار نظر دارد، آياتي است كه با آوردن استثنايي بر استثناي وارد در دسته سوم، دلالت مي‌كند كه حلّ‏يت مذكور در دسته پيشين براي هر مضطرّي نيست.
براساس تقسيمي كه در ابتداي بحث ارائه شد جايگاه اين دو دسته، مقامِ دوم از بحث است، چنان‌كه بحث مبسوط درباره آنها نيز در مقام دوم خواهد آمد. بيان اين دو دسته در شمار طايفه‌اي از آياتِ ناظر به مقام اول به لحاظ پيوند آنها با دسته‌هاي پيشين و اشتمال آنها برگونه‌اي از حليّت و حرمت است.
آيه مورد بحث همچون آيه ﴿قُل لااَجِدُ في ما اوحِي اِلَي مُحَرَّمًا عَلي طاعِمٍ يَطعَمُهُ اِلاّاَن يَكونَ مَيتَ‏ةً اَو دَمًا مَسفوحًا اَو لَحمَ خِنزيرٍ فَاِنَّهُ رِجسٌ اَو فِسقًا اُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ بَاغٍ ولاعَادٍ فَاِنَّ رَبَّكَ غَفورٌ رَحيم) 2 و آيه ﴿اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ والدَّمَ ولَحمَ الخِنزيرِ وما اُهِلَّ لِغَيرِ اللّهِ بِهِ فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغٍ
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 146.
^ 2 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 145. تعبير ﴿يطعمه﴾ كه در پي كلمهٴ ﴿طاعم﴾ آمده، همچون عبارت ﴿يطير بجناحيه﴾ كه در آيهٴ 38 همين سوره به دنبال كلمهٴ ﴿طٰئر﴾ آمده، وصفي تأكيدي است؛ نه مُخرِج، زيرا همان،گونه كه طائر همان است كه با دو بال پرواز مي‌كند، ﴿طاعم﴾ نيز همان است كه «يطعم»؛ نه اينكه دو قسم داته باشد: طاعمي كه «يطعم» و طاعمي كه «لا يطعم».
 

620

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved