بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

خوردن ظالمانه مالِ يتيم را نيز گوشزد كرد و فرمود: خوردن مال يتيم به ستم، فرو بردن آتش در شكم است: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَأكُلونَ اَمولَ اليَتمي ظُلمًا اِنَّما يَأكُلونَ في بُطونِهِم نارًا وسَيَصلَونَ سَعيرا) 1 شرح اين مطلب، مبسوطاً گذشت.
هـ . قرآن‌كريم، حرامخوار را در حدّ حيوان مي‌داند، زيرا همچون حيوان، حلال و حرام براي او تفاوتي ندارد، از اين‏رو پس از معرفي حرامخواران و ذكر برخي نمونه‌ها مي‌فرمايد: ﴿اِنَّ اللّهَ يُدخِلُ الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ جَنّتٍ تَجري مِن تَحتِهَا الاَنهرُ والَّذينَ كَفَروا يَتَمَتَّعونَ ويَأكُلونَ كَما تَأكُلُ الاَنعمُ والنّارُ مَثوًي لَهُم) 2 جمله ﴿ويَأكُلونَ كَما تَأكُلُ الاَنعم﴾ اشاره به پرخوري آنان نيست تا مذمت و حرمت زياد خوردن از راه اسراف مقصود باشد، بلكه رباخوار يا رشوه‌گيري را كه در دوران كهنسالي است و كم‏غذا مي‌خورد يا بر اثر ابتلاي به بيماري، رژيم غذايي دارد نيز شامل مي‌شود.
راز اينكه در برخي آيات مي‌فرمايد: ﴿اُولئِكَ كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلّ) 3 اين است كه حيوانات نوعاً با پوزه خود و بوكردن ابتدا خوب يا بد بودن غذاي خود را بررسي كرده و آن‏را انتخاب كرده، سپس مي‌خورند. اگر كسي در حدّ آنها بود مشمول ﴿ويَأكُلونَ كَما تَأكُلُ الاَنعم﴾ است؛ اما آن كسي كه براي او طيب و خبيث هيچ تفاوتي نمي‌كند، مصداق ﴿بَل هُم اَضَلّ﴾ است.
تذكر اين نكته سودمند است كه طبق اعلام و افشاگري خداي سبحان درباره برخي از احبار و رهبان، آنان نيز كه مال ديگران را با حيله مي‌گيرند
^ 1 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 10.
^ 2 - ـ سورهٴ محمد، آيهٴ 12.
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 179.

501

همچون كساني كه مال غصبي را به صاحبان آن نمي‌دهند حرامخوارند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّ كَثيرًا مِنَ الاَحبارِ والرُّهبانِ لَيَأكُلونَ اَمولَ النّاسِ بِالبطِلِ ويَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ والَّذينَ يَكنِزونَ الذَّهَبَ والفِضَّةَ ولايُنفِقونَها في سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ اَليم) 1
 
2. محدوده ولايت و سلطنت شيطان
از آنچه تاكنون در مباحث تفسيري و اشارات و لطايف آيه گذشت استفاده مي‌شود كه اغواي شيطان ابتدا تنها در حد پيشنهاد، وعده و دعوت به گناه است و صرف دعوت، موجب سلطه داعي نيست؛ ولي اگر كسي به جاي اجابت و اطاعتِ دعوت و هدايتِ عقل و وحي، پيشنهاد شيطان را پذيرفت و به وسوسه او اعتنا كرد و او را به قلب خويش راه داد، شيطان بر او مسلط شده او را تحت سلطه خود قرار مي‌دهد و ولي او مي‌شود. البته همان‌طور كه قبلاً بيان شد هر انگيزه‌اي مسبوق به انديشه است، چنان كه هر انديشه ارزشي و عملي مسبوق به انديشه دانشي و علمي است.
شاهد بر اينكه صرف دعوت موجب سلطه داعي بر مدعو نيست پاسخ شيطان به اعتراض دوزخيان است كه او را مايه خسران خود مي‌پندارند و قرآن كريم آن را اين‌گونه بازگو مي‌كند: ﴿وقالَ الشَّيطنُ لَمّا قُضِي الاَمرُ اِنَّ اللّهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ ووعَدتُكُم فَاَخلَفتُكُم وما كانَ لِي عَلَيكُم مِن سُلطنٍ اِلاّاَن دَعَوتُكُم فَاستَجَبتُم لي فَلا تَلوموني ولوموا اَنفُسَكُم ما اَنَا بِمُصرِخِكُم وما اَنتُم بِمُصرِخِي اِنّي كَفَرتُ بِما اَشرَكتُمونِ مِن قَبلُ اِنَّ الظّلِمينَ لَهُم عَذابٌ اَليم) 2
^ 1 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 34.
^ 2 - ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 22.

502

شيطان بر مؤمنان سلطه‌اي ندارد و بر فرض تمكّن وي از نزغ و وسوسه، مؤمنان بي‌اعتنا به آن وسوسه، او را طرد كرده، فوراً به پناهگاه توحيدي مي‌روند و از گزند او محفوظ مي‌مانند. شيطان تنها بر متوليان خود سلطنت دارد: ﴿فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطنِ الرَّجيم ٭ اِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلطنٌ عَلَي الَّذينَ ءامَنوا وعَلي رَبِّهِم يَتَوَكَّلون ٭ اِنَّما سُلطنُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّونَهُ والَّذينَ هُم بِهِ مُشرِكون) 1
متوليان شيطان به جاي تولّي و پذيرش ولايت اولياي الهي و تبرّي از شيطان، به او تولّي دارند و به جاي اينكه تنها تابع امر خدا باشند، پيرو و مطيع امر شيطان هستند. آنان با اين اطاعت، شرك ورزيده، شيطان را شريك خدا قرار داده و او را مي‌پرستند، از اين‏رو خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿اَلَم اَعهَد اِلَيكُم يبَني ءادَمَ اَن لاتَعبُدوا الشَّيطن) 2 بنابراين، اطلاقِ ﴿اِذ نُسَوّيكُم بِرَبِّ العلَمين) 3 شامل شيطان هم مي‌شود، زيرا او نيز بتي از بتهاست كه حتي خود شيطان، از سابقْ آنها را باطل مي‌دانسته و به آنها كافر بوده است: ﴿اِنّي كَفَرتُ بِما اَشرَكتُمونِ مِن قَبل) 4 توضيح اينكه پرستش گاهي به صورت سجده است و زماني به صورت اطاعت محض و حق دانستن قانون مصوّب شخص يا گروه معيّن، به طوري كه همانند وحي الهي عامل سعادت تلقي شود و چون پرستش مخصوص خداست، به گونه‌اي كه حتي عبادت به معناي دوم مانند عبادت به معناي پرستش در نماز و روزه، ويژه خداوند است، اگر كسي همين معنا را
^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيات 98 ـ 100.
^ 2 - ـ سورهٴ يس، آيهٴ 60.
^ 3 - ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 98.
^ 4 - ـ سورهٴ ابراهيم، آيهٴ 22.

503

درباره غير خدا از روي علم و عمد قرار دهد به شرك عبادي مبتلاست، و چون منشأ اصلي اين‌گونه انديشه‌هاي باطل شيطان است، از اين‏رو گروه ياد شده به پرستش شيطان مبتلا شده‌اند.
همان‏گونه كه در آيات مورد استشهاد اشاره شد نخستين كار شيطان پس از اضلال علمي در جهان‌بيني، تزيين و زيبا نشان دادن متاع دنيا براي انسانهاست تا به جاي محبوبيت ايمان و تزيّن قلبي به آن و نيز آراستگي به هنگام عبادت: ﴿حَبَّبَ اِلَيكُمُ الايمنَ وزَيَّنَهُ في قُلوبِكُم) 1 و ﴿خُذوا زينَ‏تَ‏كُم عِندَ كُلِّ مَسجِد) 2 آنچه را مي‌بينند به عنوان زينت و امري زيبا قبول كرده و براي آنان جاذبه داشته باشد: ﴿قالَ رَبِّ بِما اَغوَيتَني لاُزَيِّنَنَّ لَهُم فِي الاَرضِ ولاَُغوِيَنَّهُم اَجمَعين ٭ اِلاّعِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين ٭ قالَ هذا صِرطٌ عَلَي مُستَقيم ٭ اِنَّ عِبادي لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطنٌ اِلاّمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوين) 3
در آيه اخير به اين مطلب تصريح شده است كه شيطان، همان‌طور كه قبلاً بيان شد، حقِّ سلطه بر كسي را بالاصالة ندارد. او فقط انسان را وسوسه مي‌كند و اين وسوسه همگاني است. اين همگاني بودن از آيه ﴿اَلَّذي يُوَسوِسُ في صُدورِ النّاس) 4 نيز استفاده مي‌شود. البته شيطان به بندگان مخلَص (به فتح) كه وي را مسخّر كرده‌اند راه ندارد.
 
3. خير و بركت وسوسه
وسوسه، در كل نظامِ آفرينش خير و بركت و رحمت است، زيرا در پي
^ 1 - ـ سورهٴ حجرات، آيهٴ 7.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 31.
^ 3 - ـ سورهٴ حجر، آيات 39 ـ 42.
^ 4 - ـ سورهٴ ناس، آيهٴ 5

504

وسوسه، انسان در مبارزه و جنگ درون به جهاد اكبر راه يافته و به تهذيب نفس و تزكيه روح مي‌رسد و به ولايت الهي نايل مي‌شود.
توضيح اين مطلب قبلاً گذشت كه هرچه مصداق «شي‏ء» است آفريده خداست: ﴿اللّهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ء) 1 و همه را نيكو و زيبا خلق كرده است: ﴿اَلَّذي اَحسَنَ كُلَّ شي‏ءٍ خَلَقَه) 2 بر اين اساس، شيطان مخلوق خدا و آيتي از آيات اوست و چون خداي سبحان، بد نمي‌آفريند، وجود شيطان در كل عالَم، خير و رحمت است و به دليل لزوم وجود عامل وسوسه در جهان، آفرينش شيطانْ لازم است.
شرّ بودن شيطان ناشي از سوء اختيار خود انسان است كه دعوت همه انبيا، اوليا، صديقين و شهدا را رها مي‌كند و به دنبال وسوسه شيطان مي‌رود، پس همان‏گونه كه براساس جهان‏بيني، اعتقاد مؤمنان اين است كه در كل عالم، اصلِ مرضْ رحمت و بركت است، زيرا بيماري، سبب پيدايش و پيشرفت بسياري از علوم و كشف بسياري از اسرار جهان، به ويژه شناخت اسرار دستگاه‌ها و اعضا و اجزاي بدن انسان و اسرار گياهان و ديگر مواد و عناصر، همچنين نگارش هزاران جلد كتاب در اين زمينه‌هاست؛ ليكن با اين حالْ هر فرد موظف به حفظ خويش از گزند و ابتلا به بيماري است، وجود شيطان نيز اگرچه در كل عالَم رحمت و اصل آن ضروري است؛ ليكن همه افراد موظف‌اند خود را از شيطان و شيطنت او حفظ كنند.
^ 1 - ـ سورهٴ رعد، آيهٴ 16.
^ 2 - ـ سورهٴ سجده، آيهٴ 7.

505

 
4. شيطان، كلب معلَّم آستان الهي
خداي سبحان، شيطان را مولاي انسان و مسلط بر او نكرده است. تنها آنگاه كه كسي بر اثر گرفتارشدن به غوايت و ضلالت و بي‌هدفي تابع او شود و او را به عنوان مولا بپذيرد و ولي خود قرار دهد و تحت ولايت او باشد، شيطان بر او مسلط است. البته براي عدمِ توهّم تفويض كه خطر آن بيش از جبر است بايد توجه داشت كه حتي اگر كسي به خدا و پيامبر و عقل، رأي منفي داده و به شيطان رأي ولايي دهد و حاضر شود تحت ولايت او رَود، چنين نيست كه شيطان در كارگاه عالَم مستقل باشد، بلكه خداي سبحان درباره كساني كه قبلاً حجّت را بر آنان تمام كرده و همچنين به آنان مهلت داد و راه توبه و انابه را بر روي آنان گشوده و آنان عمداً آن‏را نپذيرفته‌اند به شيطان اجازه و اذن ولايي مي‌دهد تا مانند كلب معلَّم، ولي آنان باشد، چنان‌كه فرمود: ﴿اِنّا جَعَلنَا الشَّيطينَ اَولِياءَ لِلَّذينَ لايُؤمِنون) 1 ﴿اِنّا اَرسَلنَا الشَّيطينَ عَلَي الكفِرينَ تَؤُزُّهُم اَزّا) 2 البته تشبيه شيطان به كلب مُعَلّم گوياي تمام مقصود نيست و ممكن است از برخي جهات بي‌عيب يا نقص نباشد؛ ليكن در حدّ تقرير مطلب كارآمد است.
در دستگاه الهي و نظام هستي، شيطانْ كلب معلَّم است؛ نه سگ هرزه كه هر كسي را بگزد. او اگرچه فرمان خداوند را به سجده براي آدم(عليه‌السلام) عصيان كرد؛ ليكن در تكوين نمي‌تواند عصيان كند. جايگاه و وظيفه او همچون سگ تربيت شده، در اينكه بايد يا نبايد پارس كند، تعقيب كند، گاز بگيرد يا
^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 27.
^ 2 - ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 83.

506

بكُشد، نسبت به افراد مختلف مشخص است. وظيفه او نسبت به بعضي انسانها وسوسه، نسبت به برخي امر و نسبت به بعضي ديگر سلطه و ولايت است. شيطان بيش از آن مقدار كه خداي سبحان به او اذن تكويني (نه تشريعي) مي‌دهد نمي‌تواند تأثيرگذار باشد.
ويژگي سگ تربيت شده اين است كه چنانچه فردي ناشناس به حريم صاحب او نزديك شود ابتدا پارس مي‌كند تا معلوم شود دوست است يا دشمن. پس از آنكه معلوم شد آن شخص با اشاره و راهنمايي مالك در حال ورود به حصن اوست، به كناري رفته و ديگر پارس نمي‌كند و آن شخص وارد حصن شده و در مأمن است؛ همچنين اگر كسي قصد ايجاد مزاحمت داشت ابتدا پارس مي‌كند و چنانچه منعي از صاحب خويش در پارس كردن نديد به پارس خود ادامه داده و ناشناس را تعقيب كرده، آهسته آهسته به دنبال او مي‌رود و سرانجام او را مي‌گزد و مي‌گيرد و چنانچه دزدي قصد آن حريم را كند، بدون اينكه شيطان هم بخواهد صاحب حريم، اِغراء كرده، خودْ به شيطان فرمان مي‌دهد كه او را بگير، زيرا بيگانه اينجا راه ندارد. گواه مطلب اين است كه فرمود: ﴿اَنّا اَرسَلنَا الشَّيطينَ عَلَي الكفِرينَ تَؤُزُّهُم اَزّا) 1
بايد توجه داشت اين امتناع به اختيار، كه انسان با سوء اختيار خويش به شيطان رأي ولايي داده و كاملاً تحت ولايت او قرار گرفته، منافي با اصل اختيارِ چنين انسان كج‌انديشي نيست، زيرا خداي سبحان چندين بار وي را با عقل و وحي هدايت كرد و با گشودنِ درِ توبه به او مهلت داد؛ ليكن او نپذيرفت، همان‏گونه كه اكنون نيز آن درْ گشوده است و عدّه‌اي عمداً آن‏را نمي‌پذيرند.
^ 1 - ـ سورهٴ مريم، آيهٴ 83.

507

حاصل اينكه شيطان، هم از راه وسوسه و هم از راه امر و سلطه و ولايت، دشمني خود را اعمال مي‌كند؛ ليكن اين راهها در طول يكديگر است، چنان‌كه نسبت به افراد مختلف نيز تفاوت دارد؛ به بيان ديگر، راههاي اجراي اين دشمني، نسبت به اشخاص گوناگون، مختلف است، بر اين اساس، آياتي كه درباره عداوت، وسوسه و سلطه شيطان وارد شده و در بعضي از آنها هرگونه سلطه وي بر انسان نفي شده و در برخي ديگر براي وي بالاترين سلطنت، يعني ولايت، نسبت به برخي اثبات شده، قابل جمع است. اين آيات، تنها در آن صورت قابل جمع نيست كه از آنها چنين استظهار شود كه شيطان در زمان واحد نسبت به شخص واحد، هم وسوسه مي‌كند، هم امر و ولايت و سلطه دارد و هم سلطه ندارد. اين چنين ترسيم ناروا گذشته از محذور داخلي، يعني تهافت آيات نسبت به يكديگر، مُعْضِل خارجي را نيز به همراه دارد، زيرا موهِم جبر موهون است.
 
5. راههاي اِعمال دشمني شيطان
دشمني شيطان با انسان از عهد كهن تا دامنه معاد بوده و خواهد بود. تعبير قرآني ﴿اهبِطوا بَعضُكُم لِبَعضٍ عَدُوّ) 1 نشان آن است كه دشمني ياد شده از عهد هبوط آدم(عليه‌السلام) طرح شد. عداوت شيطان عريق است، از اين‏رو هرگز از دسيسه يا وسوسه دست بردار نيست.
خداي سبحان در آيات گوناگون عداوتهاي شيطان و چگونگي اِعمال و اجراي دشمني او را بيان كرد. مستفاد از آن آيات اين است كه شيطان براي
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 36.

508

اعمال عداوت خود راههاي فراواني را برمي‌گزيند. نمونه‌هايي از آن آيات به شرح زير است.
 
6. ظهور آثار شيطنت شيطان در تابعان او
تأثير سوء وسوسه ابليس در اين است كه آثار شيطنت را در نفسِ تابعِ خود ظاهر مي‌كند كه نمونه‌هاي بازر آن يكي تسويل و ديگري امر به سوء است؛ يعني همان‌طور كه از دسائس اساسي ابليس تسويل است: ﴿اِنَّ الَّذينَ ارتَدّوا عَلياَدبرِهِم مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدَي الشَّيطنُ سَوَّلَ لَهُم واَملي لَهُم) 1 يكي از عناصر محوري پيروان دسيسه‌گر او نيز همانا تسويل است: ﴿سَوَّلَت لَكُم اَنفُسُكُم اَمرا) 2 و همان‌طور كه از سِمَتهاي رسمي ابليس امر به سوء است: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوء) 3 يكي از برنامه‌هاي رسمي نفس پيرو او نيز همانا امر به سوء است: ﴿اِنَّ النَّفسَ لاَمّارَةٌ بِالسّوء) 4 از اين‏رو قرآن حكيم پيروان علمي و عملي شيطان را با عنوان ﴿شَيطينَ الاِنسِ والجِنّ) 5 ياد مي‌كند. أعاذنا الله من شرور أنفسنا و سيئات أعمالنا.
1. در تهديدهايي كه قرآن‌كريم از شيطان نقل مي‌كند اشاره به برخي از آن راهها آمده است: ﴿ولاُضِلَّنَّهُم ولاُمَنِّيَنَّهُم ولاءمُرَنَّهُم فَلَيُبَتِّكُنَّ ءاذانَ الاَنعمِ و لاءمُرَنَّهُم فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلقَ اللّه) 6 براساس اين آيه، شيطان براي به ضلالت
^ 1 - ـ سورهٴ محّمد، آيهٴ 25.
^ 2 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 18.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 169.
^ 4 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 53.
^ 5 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 112.
^ 6 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 119.

509

كشاندن انسانها، كه به گواهي آمدن نون تأكيد ثقيله در سخن وي بر آن اصرار ورزيده است، ابتدا از راه انديشه آنها را گمراه مي‌كند، به گونه‌اي كه تمام مغالطه‌هاي علمي كه دامنگير انديشوران بشري مي‌شود بر اثر اغواي علمي ابليس است: ﴿واِنَّ الشَّيطينَ لَيوحونَ اِلي اَولِيائِهِم لِيُجدِلوكُم) 1 يعني همان‌طور كه عزمهاي ناروا محصول وسوسه ابليس است، جزمهاي باطل نيز ثمره اغواهاي اوست.
ضلالت در انديشه گاهي به لحاظ حكمت نظري، يعني «بود و نبود» است و زماني به جهت حكمت عملي، يعني «بايد و نبايد» است. در ظلمت اين ضلالت، هم اصول جهان‌بيني غلط القا مي‌شود و هم مباني ارزشي عاطل دسيسه مي‌گردد. وقتي كژانديشي به نصاب خود رسيد نوبت به ضلالت انگيزه، يعني ايجاد تمنّيات و آرزوهاي باطل، مي‌رسد كه البته در حد وسوسه است. پس از آنكه اُمنيّه و آرزو به حدّ نصاب خود رسيد، مرحله «امر» فرا مي‌رسد.
عنوان «امر» در اين آيه دوبار تكرار شده است؛ بار نخست در حدّ اُمنيّه است؛ شيطان در ابتدا به طور مستقيمْ امر نمي‌كند، زيرا اگر به طور مستقيم امر كند ممكن است كسي آن‏را امتثال نكند، بنابراين نخستين مرحله از مراحل اِضلال،ايجاد آرزوي داشتن مثلاً فلان مال، ملك، مقام و مانند آن است. آنگاه كه اين تمنّي در انسان زنده شد و رشد يافت و در دل جاگرفت و شخص وسوسه زده به چيزي علاقه پيدا كرد و به متعلّق آرزو دل بست، در اين حال شيطان او را وادار مي‌كند كه از هر راه (حرام يا حلال) به آن برسد. او نيز كه
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 121.

510

مي‌كوشد متعلّق آرزوي خود را فراهم كند، براي رسيدن به آن از هر راهي سود مي‌جويد و چون همواره از راه حلال ميسّر نمي‌شود از راه حرام به آن دست مي‌يازد و نيل به هدف مشئوم، دستيازي به هر وسيله‌اي را براي او توجيه مي‌كند.
همه مراحل ياد شده داخل در اضلال است، جز اينكه امر شيطان، بعد از ايجاد اُمنيّه است، از همين روست كه شيطان تنها به مولّيعليه خود كه ولايت و سرپرستي شيطان را بر خويش پذيرفته، امر مي‌كند؛ نه به ديگران. شيطان نسبت به آنان كه تحت ولايت او نيستند تنها وسوسه دارد؛ آنان نيز گاهي به وسوسه شيطان اعتنايي نكرده، با مشاهده خطر به خداوند پناه مي‌برند 1 ، بر همين اساس خداي سبحان در ذيل آيه ياد شده چنين فرمود: ﴿ومَن يَتَّخِذِ الشَّيطنَ ولِيًّا مِن دونِ اللّهِ فَقَد خَسِرَ خُسرانًا مُبينا) 2
اين آيه نشان سلطه شيطان است و راز تكرار امر در آن نيز اين است كه مأمورها تحت ولايت شيطان هستند و به پناهگاه نرفته‌اند. توضيح آنكه وسوسه و خاطره خلاف كه آغاز راه اضلال است همان «نزغ» شيطان است. اين نزغ، آژير خطر است كه انسان با شنيدن آن بايد فوراً به پناهگاه برود. پناهگاه انسانها خداي سبحان است، چنان‏كه خود نيز هشدار داد و فرمود: ﴿واِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطنِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللّه) 3 البته همان‏گونه كه هنگام خطر اگر گفته شد «با شنيدن آژير به پناهگاه برويد»، در آن حال، ايستادن در فضاي باز و گفتن اينكه «من به پناهگاه مي‌روم»، پناهنده شدن و مصون ماندن از خطر نيست،
^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيات 200 ـ 201.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 119.
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 200.

511

هنگام وسوسه شيطان نيز صرف گفتن «أعوذ بالله من الشيطان الرجيم» پناه بردن نيست. اگرچه اين‌گونه بر زبان آوردن نيز پسنديده است و مثوبت دارد؛ ليكن اين نازل‌ترين مرحله استعاذه است و استعاذه حقيقي نيست، از اين رو ممكن است كسي مثلاً هنگام قرائت قرآن، براساسِ كريمه ﴿فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطنِ الرَّجيم) 1 آن جمله را هم بر زبان آورد؛ ليكن چون استعاذه حقيقي نكرده و به پناهگاه نرفته گاه يك جزء قرآن را هم مي‌خواند؛ اما نمي‌داند كلام چه كسي را قرائت كرد.
معناي ﴿فَاستَعِذ بِاللّه﴾ اين است كه با قلب بگوييد و از جانتان به خدا پناه ببريد و وارد پناهگاه شويد. انسان آنگاه كه وارد حصن و جان پناه شد از خطر محفوظ مي‌ماند، زيرا شيطان در حصن الهي كه توحيد و ولايت ولي الله است راه ندارد: «لا إله إلاّ الله حصني فمن دخل حصني أمن عذابي» 2 «ولاية عليّ بن أبي طالب حصني فمن دخل حصني أمن من عذابي» 3
شيطان كسي را شكار مي‌كند و به او دستور مي‌دهد و بر او سلطه و ولايت مي‌يابد كه به پناهگاه توحيد الهي نرفته باشد. سرانجام نيز چيزي جز فريب و نيرنگ نصيب انسانهاي تحت امر شيطان نمي‌شود: ﴿ومَن يَتَّخِذِ الشَّيطنَ ولِيًّا مِن دونِ اللّهِ فَقَد خَسِرَ خُسرانًا مُبينا ٭ يَعِدُهُم ويُمَنّيهِم وما يَعِدُهُمُ الشَّيطنُ اِلاّغُرورا) 4
2. در بياني ديگر، نحوه اضلال شيطان اين‌گونه بازگو شده است: ﴿قالَ
^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 98.
^ 2 - ـ بحارالأنوار، ج 3، ص 6 و 7.
^ 3 - ـ همان، ج 39، ص 246.
^ 4 - ـ سورهٴ نساء، آيات 119 ـ 120.

512

فَبِما اَغوَيتَني لاَقعُدَنَّ لَهُم صِرطَكَ المُستَقيم ٭ ثُمَّ لاءتِيَنَّهُم مِن بَينِ اَيديهِم ومِن خَلفِهِم وعَن اَيمنِهِم وعَن شَمائِلِهِم ولاتَجِدُ اَكثَرَهُم شكِرين) 1 شيطان بر سر راه راست خدا كه خواست مؤمنان رهنمون شدن به آن است و خدا نيز بدان هدايت مي‌كند، به كمين نشسته و از چهار سو، يعني از پيش‏رو و پشت سر و سمت راست و چپ، به آنان حمله كرده 2 و رهزني مي‌كند؛ گاه با ارائه آينده‌اي دور و موهوم در پيش‏روي آنان و وسوسه براي توشه‌ندوزي و ذخيره‏سازي براي آن، گاهي با القاي فكر اعقاب و نسل بعدي به ذهن آنها و وسوسه انديشيدن درباره آنان، و....
معناي سخن شيطان: «من از هر طرف مي‌آيم» اين است كه بر آنان احاطه دارم. جمله ﴿واَحطَت بِهِ خَطِي‏تُه) 3 نيز ناظر به اين گروه از انسانهاست.
راز اينكه شيطان براي رهزني، تنها سر راه مستقيم مي‌نشيند اين است كه معصيت، راهي انحرافي است و مناسب‌ترين مكان براي رهزن همانا كمين كردن در متن راه اصلي است. او اگر كسي را به قعر دره افكند، خود بر سر راه نشسته و به قعر دره نمي‌رود، زيرا اگر از متن صراط فاصله بگيرد نه سالكان راه
^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيات 16 ـ 17.
^ 2 - ـ از ذكر نشدن طرف بالا و پايين در آيه شايد بتوان به استناد روايتي در اين باره چنين استظهار كرد كه اين دو سمت براي انسان حراست شده و راه نجات است، زيرا طرف بالا سمت نزول رحمت است و انسان مي‌تواند با خضوعْ دست به دعا و نيايش بردارد، و در سمت پايين نيز مي‌تواند با خشوعْ جبين بر خاك نهاده و به سجده رود (بحارالأنوار، ج 60، ص 155؛ التفسير الكبير، مج 7، ج 14، ص 45). طبق اين بيان، كسي كه با دعا و سجده و نماز، از خداوند ياري بطلبد، از آن جهات چهارگانه كه شيطان در كمين اوست حراست مي‌شود.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 81.

513

راست را مي‌بيند و نه توان گمراه كردن آنان را دارد.
3. در آيه‌اي كه پيش از اين نيز به آن استناد شد نحوه اغوا و اضلالِ شيطان اين‌گونه بازگو شده كه وي مي‌گويد: من فرزندان آدم را احتناك مي‌كنم و زمام آنان را به دست مي‌گيرم: ﴿قالَ اَرَءَيتَكَ هذا الَّذي كَرَّمتَ عَلَي لَئِن اَخَّرتَنِ اِلي يَومِ القِيمَةِ لاَحتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ اِلاّقَليلا) 1 يعني حَنَك و زير گلوي آنان در اختيار من است، همان‌طور كه حَنَك مركب در اختيار راكب است.
 
بحث روايي
1. طلب حلال
قال أبوجعفر(عليه‌السلام): ﴿قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): العبادة سبعون جزءاً أفضلها طلب الحلال) 2
اشاره: عدد هفتاد مي‌تواند ناظر به كثرت باشد، چنان كه افضل بودن طلب حلال مي‌تواند نسبي و محدود باشد؛ نه نَفسي و مطلق.
 
2. گامهاي شيطان در برخي سوگندها و نذرها
عن عبدالرحمن بن أبي عبدالله قال: سألت أبا عبدالله(عليه‌السلام) عن رجلٍ حلف أن ينحر ولده. قال: ﴿ذلك من خطوات الشيطان) 3
ـ عن منصور بن حازم قال: قال لي أبوعبدالله(عليه‌السلام): «أما سمعت بطارق؟ إنّ طارقاً كان نخاساً بالمدينة فأتي أباجعفر(عليه‌السلام) فقال: يا أباجعفر إنّي هالك، إنّي
^ 1 - ـ سورهٴ اِسراء، آيهٴ 62.
^ 2 - ـ الكافي، ج 5، ص 78.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج 23، ص 222.

514

حلفت بالطلاق والعتاق والنذور. فقال: يا طارق! إنّ هذا من‏خطوات الشيطان» 1
ـ قال أبوعبدالله(عليه‌السلام): «إذا حلف الرجل علي شي‏ء والذي حلف عليه إتيانه خير من تركه فليأت الذي هو خير ولاكفارة عليه وإنّما ذلك من خطوات الشيطان» 2
ـ عن محمد بن مسلم عن أحدهما(عليهم‌السلام) أنّه سئل عن امرأة جعلت مالها هدياً، وكلّ مملوك لها حرّاً إن كلّمت أختها أبداً. قال: «تكلّمها وليس هذا بشي‏ء، إنّما هذا وأشباهه من خطوات الشياطين» 3
ـ عن محمد بن مسلم: أنّ امرأة من آل المختار حلفتْ علي أختها أو ذات قرابةٍ لها فقالت: اُدني يا فلانة فكلي معي. فقال: لا. فحلفت وجعلت عليه المشي إلي بيت الله وعتق ما تملك وألاّ يظلّها وإياها سقف بيت ولاتأكل معها علي خوانٍ أبداً. فقالت الأخري مثل ذلك. فحَمل عمرُ بن حنظلة إلي‌بي‏جعفر(عليه‌السلام) مقالتَهما، فقال: «أنا قاضٍ في ذا، قل لها فلتأكل وليظلّها وإياها سقف بيتٍ ولاتمشي ولاتعتق ولتتّق الله ربّها ولاتعد إلي ذلك فإنّ هذا من خطوات الشيطان» 4
ـ عن محمد بن مسلم قل: سمعت أباجعفر(عليه‌السلام) يقول: ﴿ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطنِ﴾ قال: «كل يمينٍ بغير الله فهي من خُطُوات الشيطان» 5
^ 1 - ـ وسائل الشيعه، ج 23، ص 231.
^ 2 - ـ الكافي، ج 7، ص 443.
^ 3 - ـ تفسير العياشي، ج 1، ص 73.
^ 4 - ـ الكافي، ج 7، ص 440 ـ 441.
^ 5 - ـ تفسير العياشي، ج 1، ص 74.

515

ـ عن الحلبي عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) ... سئل عن الرجل يقول: عليّ ألف بدنة وهو مُحرِم بألف حجة. قال: «ذلك من خطوات الشيطان» 1
اشاره: گامهاي شيطان تيرگي فكر و تاريكي راه است كه براي مردم هر عصر و مصري به صورتهاي گونه‌گون ظهور مي‌كند و هيچ كس را در هيچ حال رها نمي‌كند، مگر كسي كه مورد عنايت خاص الهي قرار گيرد.
 
3. دشمن‌ترين دشمن
قال النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «أعدي عدوك نفسك التي بين جنبيك» 2
قال النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «جاهدوا أهوائكم كما تجاهدون أعدائكم» 3
قال الصادق(عليه‌السلام): «اجعل نفسك عدواً تُجاهدها» 4
اشاره: عداوتي كه در آيه مورد بحث به شيطان منسوب است در رواياتِ معصومان(عليهما‌السلام) به نفس و هوا و هوس نيز اسناد داده شده است.
راز اين اسناد، به ويژه نسبت دادن «دشمن‌ترين دشمن» به آن، دروني‏بودن آن است. دشمن و سارق بيروني بدون همراهي اين دشمن و دزد دروني نمي‌تواند آسيبي برساند. اين دشمن‌دروني، مَحرم و به همه‏جا آشناست و با استفاده از همين آگاهي، خواسته شخص را به شيطان گزارش مي‌دهد و از آن سو پيام و فرمان ابليس را كه امّاره بالسوء بيروني است مي‌رساند. بسياري از انسانها در برابر شماري از گناهان خاص مي‌توانند خود را نگه دارند؛ ليكن از
^ 1 - ـ الكافي، ج 7، ص 441.
^ 2 - ـ بحارالأنوار، ج 67، ص 64.
^ 3 - ـ همان، ج 65، ص 370.
^ 4 - ـ الكافي، ج 2، ص 455.

516

حفظ خود در برابر گناهان ديگر ناتوان هستند. گزارشگر آسيب‏پذيري انسان از ناحيه اين گناه، همان نفس مسوّله و نفس امّاره دروني است و هم اوست كه پيام و دستورها را از ابليس گرفته و در اين شخص اجرا مي‌كند، از اين رو نفس، خود نيز از جنود او محسوب است، چنان كه بسياري از اوصاف آن در شمار جنود شيطان ذكر شده است 1.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ ر.ك: الكافي، ج 1، ص 20 ـ 23.
 

517

 
إنّما يأمركم بالسوء والفحشاء وأن تقولوا علي‌لله مالاتعلمون (169)
 
گزيده تفسير
نخستين گام شيطان در اضلال انسان بعد از تلقين جهل علمي و القاي انديشه باطل، «وسوسه» عملي و پس از آن «امر» است كه خودْ وسوسه متكامل و متراكم است. در «امر» نيز اوّلين گام و مأمورٌ به او «سوء»، آنگاه «فحشاء» و سپس «تشريع و بدعت» است؛ يعني نخست تمرّد عملي در برابر قانون مشروع و سپس جرأت تشريعي براي قانونگذاري است.
كار شيطان جز امر به زشتي چيز ديگري نيست و مأموران او در اين امر، توده مردم‌اند.
امر شيطان به سوء و به بدتر از آن، يعني فحشا، در مقابل امر خداي سبحان به عدل و به بالاتر از آن، يعني احسان است.
وسوسه و امر، همچون «عداوت»، هم به نفس وهم به شيطان اسناد داده شده است. البته وسوسه‏كننده و آمر اول، شيطان است، و نفسِ فريب خورده تبهكار عاملِ مباشِر و قريب و مجري طرح و دستور اوست.
شيطان پس از آنكه كسي را به سوء و فحشا واداشت او را كه به جاهلانه سخن گفتن عادت داد به تدريج وادار مي‌كند تا جاهلانه سخن گفتن را در

518

مسائل اعتقادي اخلاقي، فقهي و حقوقي به مرز بدعت برساند و چيزي را كه نمي‌داند با علم و عمد به خداوند نسبت دهد. چنين نسبتي، تشريع و از بزرگ‌ترين گناهان و در حدّ كفر است.
 
تفسير
مفردات
إنّما يأمركم: امر، در برابر دعا و سؤال، دستور مافوق به زيردست است براي انجام فرمان او. برخي گفته‌اند: امر همان دعوت است با صيغه «اِفعل» 1 برخي تعبير ﴿يَأمُرُكُم﴾ درباره شيطان را به معناي دعوت دانسته‌اند، شبيه تعبيري كه در نفسِ تبهكار به كار مي‌رود 2 : ﴿اِنَّ النَّفسَ لاَمّارَةٌ بِالسّوء) 3
پاسخ اين سخن آن است كه شيطان در مراحل نخست، پس از تلقين جهل علمي، در بخش انحراف عملي با وسوسه انسان را به آرزو مي‌اندازد؛ ليكن در مراحل بعد نسبت به كساني كه پذيراي ولايت اويند مسلّط و «آمر» است: ﴿اِنَّما سُلطنُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّونَهُ والَّذينَ هُم بِهِ مُشرِكون) 4
بالسوء: هر امر دنيايي، آخرتي، حالات روحي، بدني يا عوامل خارجي، مانند از دست دادن مال، جاه و دوست صميمي كه مايه انزجار يا اندوه باشد، سوء است 5. سوئي كه شيطان اولياي خود را به آن امر مي‌كند معصيت الهي و
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 460.
^ 2 - ـ همان، ص 461.
^ 3 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 53.
^ 4 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 100.
^ 5 - ـ مفردات، ص 441، «س و أ».

519

به ويژه بزرگ‌ترين گناه، يعني شرك است.
الفحشاء: فحشا كردار و گفتاري است كه قبح آن بزرگ باشد 1. قرآن كريم در مواردي، واژه فحشا و فاحشه را در انحرافات جنسي و اعمال منافي عفت به كار مي‌برد: ﴿ولوطًا اِذ قالَ لِقَومِهِ اَتَأتونَ الفحِشَةَ واَنتُم تُبصِرون) 2 البته نه مفهوم عام و فراگير اين ريشه مختص به اين امور است و نه كاربردهاي قرآني آن در خصوص انحراف مزبور است؛ مانند: ﴿ولاتَقرَبُوا الفَوحِشَ ما ظَهَرَ مِنها وما بَطَن) 3
 
تناسب آيات
1. صدر آيه قبل مفيد اباحه عام و بدون قيد و شرط خوردن چيزهاي حلال و طيب براي همگان بود؛ ليكن جمله ﴿ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطن﴾ در ادامه آن آيه دلالت مي‌كرد كه اباحه ياد شده مطلق نيست، بلكه برخي امور در اين باره، همچون تحريم و ترك بعضي حلالها بدون اذن و رضاي الهي، از قدمهاي شيطان است. آيه مورد بحث، ضابطه و حكم كلي اموري را بيان مي‌كند كه در آن از شيطان پيروي مي‌شود. آن امور، عبارت است از سوء و فحشا و افترا بستن و بدون علمْ سخني را به خداي متعالي نسبت دادن 4.
2. پس از نهي آيه قبل از پيروي شيطان و تبيين آشكار بودن دشمني وي با انسان، آيه مورد بحث، به منزله تعليلي براي آن نهي و آشكار بودن دشمني
^ 1 - ـ مفردات، ص 626، «ف ح ش».
^ 2 - ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 54.
^ 3 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 151.
^ 4 - ـ الميزان، ج 1، ص 418.

520

مزبور 1 ، يا تعليل براي خصوص علت مذكور در پايان آيه قبل يعني ﴿اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين﴾ است 2 ، بنابراين گويا خداوند متعالي مي‌فرمايد: از شيطان كه دشمن شماست پيروي نكنيد، زيرا او شما را به كار سوء و فحشا فرمان مي‌دهد و نيز امر مي‌كند تا بدون علم چيزي را به خدا نسبت دهيد 3.
3. آيه مورد بحث، كيفيت دشمني شيطان و راه و وسيله و شيوه شرارت و افساد او را بيان مي‌كند 4. حتّي اگر از عنوان «عداوت» هم صرف‌نظر شود چون او (شيطان) به سوء و فحشا و مانند آن امر مي‌كند نبايد از گامهاي او پيروي كرد.
٭ ٭ ٭
 
وسوسه متراكم
در تفسير آيه قبل گذشت كه نخستين گام شيطان در اضلال انسان، بعد از تلقين جهل علمي و القاي انديشه باطل، وسوسه عملي است. گاه اين وسوسه در همان حدّ تشويق كردن و نشان دادن راه گناه است و در صورتي كه اين راهنمايي تأثيري در به دنبال كشيدن و به پيروي واداشتن انسان نداشت، شيطان با افزودن بر وسوسه و رساندن آن به حدّ امر، كوشش مي‌كند كه خواسته‏خود را بر انسان تحميل كند، بنابراين نخست وسوسه و پس از آن «امر» است. وسوسه، زمينه امر، و امر همان وسوسه متكامل است.
^ 1 - ـ نظم‌الدرر، ج 1، ص 306.
^ 2 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 103.
^ 3 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 375.
^ 4 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 59.

521

در اين «امر»، مأموران شيطان كه مخاطبان در اين آيه‌اند: ﴿يَأمُرُكُم﴾ همان توده مردم‌اند كه در آيه قبل با خطاب ﴿ياَيُّهَا النّاسُ﴾ مطرح شده‌اند.
 
راز تقديم «سوء» بر «فحشاء»
مستفاد از كاربرد كلمه حصر (إنّما) اين است كه كار شيطان جز امر انسان به زشتي چيز ديگري نيست: ﴿اِنَّما يَأمُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون﴾. «سوء» مرتبه ضعيف گناه و «فحشا» مرتبه شديد آن است. فحشا گناهي است كه زشتي و قبح آن روشن و غيرقابل انكار است و اختصاص به انحرافهاي جنسي ندارد، بنابراين هر گناهي، هم «سوء» است و بدين جهت از آن به «سيّئه» ياد مي‌شود، و هم «فاحش» است، زيرا عموم ﴿الفَوحِشَ) 1 شامل آن خواهد شد؛ ليكن چون تقابلْ قاطع شركت است مي‌توان گفت اگر دو عنوان ياد شده با هم جمع شوند، نظير آنچه در جمله ﴿يَأمُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاء﴾ آمده هر كدام معناي خاص خود را دارد؛ امّا چنانچه به يكي از دو عنوان اكتفا شود، احتمال عموم يا اطلاق كاملاً موجّه است.
مأمورٌ به شيطان، به ترتيبي كه در اين آيه شريفه آمده، نخست «سوء»، سپس «فحشا» و آنگاه «تشريع» است و جامع آن، اعتقاد و قانونگذاري تشريعي يا اجراي بد قانون مشروع است، البته به همان ترتيب كه اشاره شد؛ يعني اوّل تمرّد عملي در برابر قانون مشروع است و دوم جرأت تشريعي براي قانونگذاري. در اجراي قانون نيز نخستين گام شيطان «سوء» و آنگاه «فحشا»
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 151.

522

است و سوء و بدي و فحشا و زشتي گاهي در انجام حرام است و زماني در ترك واجب.
غرض آنكه شيطان اگر توانست انسان را به بدعت كه كفر است وا مي‌دارد و چنانچه در آن توفيق نيافت به فحشا امر مي‌كند و اگر در اين كار نيز ناتوان ماند حدّاقل انسان را به سوء وادار مي‌كند. البته در هنگام اجراي طرح مشئومِ خود نخست با سوء، آنگاه با فحشا، سپس با بدعت اغوا مي‌كند.
نكته: طبق آنچه در بحث تجسّم اعمال و تبيين باطن هر عمل گذشت كاري را كه شيطان به آن فرا مي‌خواند واقعاً هم‌اكنون سوء و زشت است؛ نه آنكه چون در عاقبت مايه انزجار و نگراني مي‌گردد از اين لحاظ سوء است.
 
اِسناد وسوسه و امر به سوء به نفس و شيطان
در بحث روايي آيه قبل گذشت كه رواياتِ اهل بيت نبوت(عليهما‌السلام) عداوتي را كه قرآن كريم به شيطان نسبت داده: ﴿اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين) 1 به نفس و هوا نيز اسناد داده‌اند. خداي سبحان وسوسه و امر به سوء را نيز هم به نفس و هم به شيطان نسبت داده است. درباره وسوسه‌گر بودن نفس فرمود: ما انسان را آفريديم از اين‏رو از همه مزايا، زوايا و خباياي او آگاه هستيم و آنچه را نفس او وسوسه مي‌كند مي‌دانيم: ﴿ولَقَد خَلَقنَا الاِنسنَ ونَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُهُ ونَحنُ اَقرَبُ اِلَيهِ مِن حَبلِ الوَريد) 2 آن مرحله از نفس انسان كه به شهوت و غضب نزديك است وسوسه مي‌كند تا عقل را به اس‌رت گ‏يرد و ب‏ه دلخ‏واه خود عمل كن‏د. همي‏ن وسوس‏ه را خ‏داوند ب‏ه شيطان نسبت داده و فرمود: ﴿اَلَّذي يُوَسوِسُ
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 168.
^ 2 - ـ سورهٴ ق، آيهٴ 16.

523

في‏صُدورِ النّاس ٭ مِنَ الجِنَّةِ والنّاس) 1
امر به سوء نيز كه آيه مورد بحث آن را به شيطان نسبت مي‌دهد، در آيه‌اي ديگر اين‌گونه به نفس نسبت داده شد: ﴿وما اُبَرِّءُ نَفسِي اِنَّ النَّفسَ لاَمّارَةٌ بِالسّوءِ اِلاّما رَحِمَ رَبّي اِنَّ رَبّي غَفورٌ رَحيم) 2 نفس در آغاز و آنگاه كه به خواسته او اعتنا نشود نه تنها امّاره بالفعل نيست، بلكه قدرت امر به سوء ندارد؛ ليكن اگر رها شود در جبهه درون عقل را به اسارت مي‌گيرد، چنان‌كه اميرمؤمنان، امام علي(عليه‌السلام) فرمود: «كم من عقلٍ أسيرٍ تحت هَوي أميرٍ» 3
واژه «امّاره»، يا بيان كننده پيشه و حرفه است، يا صيغه مبالغه امر است و براي پيشه شدن بايد ملكه شود، چنان‌كه براي مبالغه بودن به نوعي سلطه نياز است، بر اين اساس، نفس نه تنها آمر به سوء كه امّار بالسوء است و امّار بودن نفس يا مانند خبّاز و بنّاء و عطّار بودن است كه بيان‌كننده پيشه آنان است، يا اينكه همچون علّامه، وصفي مبالغه‌اي براي اوست. البته در هر دوحال قدر مشترك اين است كه مرحله ويژه نفس بايد نسبت به شئون ديگر سلطه‌اي داشته باشد، زيرا گذشته از استعلايي كه در ماده «امر» مأخوذ است در هيئت «امّاره» نيز سلطه‌اي زايد اخذ شده و آمر و امّار به آن اعتبار كه مسلط است دستور مي‌دهد.
 
نفس اماره، ابزار دست شيطان
وسوسه و امر، هم به شيطان و هم به نفس منسوب است؛ ليكن وسوسه‌كننده و
^ 1 - ـ سورهٴ ناس، آيات 5 ـ 6.
^ 2 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 53.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، حكمت 211.

524

آمر اوّلي و عامل اصلي و بعيد، شيطان است و عاملِ مباشر و مجري فرمان، نفس فريب خورده است؛ نفسي كه شهوت و غضب را به خدمت گرفته، به استخدام شيطان درمي‌آيد و وسوسه و دستورهاي او را در محدوده روح و جان آدمي اجرا مي‌كند.
نفس اماره، وسوسه كننده و آمر و عامل قريب سوء و فحشا و مجري طرحهاي شيطان است و شيطان بدون اين ابزار، كاري از پيش نمي‌برد. او انسان را از راه قواي نفساني وي به اسارت مي‌گيرد.
وسوسه ابليس، سمّي است كه تا از راه نفس شهوي و غضبي در روح و شئون او راه نيابد انسان را به هلاكت نمي‌رساند و تنها پس از نفوذ و تأثير، شخص را گرفتار هلاكت مي‌كند: ﴿لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ ويَحيي مَن حَي عَن بَيِّنَة) 1 همان‌گونه كه سمّ بيروني براي به هلاكت رساندن انسان بايد دستگاه دروني، يعني دستگاه گوارش او را به خدمت گيرد، وگرنه آن سم بيروني كه همراه انسان است يا هاضمه شخص سم خورده آن را هضم نكند، انسان را مسموم و نابود نمي‌كند.
بر اين اساس، مفاد آيه شريفه ﴿وما اُبَرِّءُ نَفسِي اِنَّ النَّفسَ لاَمّارَةٌ بِالسّوءِ اِلاّما رَحِمَ رَبّي) 2 با آنچه در آيه مورد بحث آمده: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاء﴾، از آن‏رو كه در طول يكديگر است، در تعارض و تنافي نيست.
اين نكته نيز گفتني است كه به تصريح آيه شريفه ﴿وكَذلِكَ جَعَلنا لِكُلِّ نَبِي عَدُوًّا شَيطينَ الاِنسِ والجِنِّ يوحي بَعضُهُم اِلي بَعضٍ زُخرُفَ القَولِ
^ 1 - ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 42.
^ 2 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 53.

525

غُرورا) 1 همچنين آيه ﴿واِذا لَقُوا الَّذينَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا واِذا خَلَوا اِلي شَيطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِءون) 2 شياطين، تنها از جنّ نيستند، بلكه گاه برخي انسانها نيز شيطان مي‌شوند، بنابراين همان‌گونه كه شيطان اصلي، يعني ابليس كه از جنّ است انسان را به سوء و فحشا و تشريع دعوت مي‌كند، ممكن است انسانهاي شيطان‏صفت نيز فرد يا جامعه‌اي را به ارتكاب سوء و فحشا و تشريع وسوسه كنند، از اين رو كسي كه شامه‌اي درخور اين ندارد كه بوي بد سخن را از لابه‌لاي كلماتِ گوينده استشمام كند و در آن مقام نيست كه همچون رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مرض و تيرگي درون و نفاق را از لحن سخن افراد بفهمد: ﴿ولَتَعرِفَنَّهُم في لَحنِ القَول) 3 بايد گفته و نوشته ديگران را كه مجموعه‌اي از الفاظ و مفاهيم است در ذهن خود بررسي كرده و بر ميزاني كه خداي سبحان فرستاده است عرضه كند و باآن بسنجد، آنگاه اگر مطابق ميزان الهي بود بپذيرد و چنانچه مطابق نبود بداند كه آن سخن، سخن شيطان است.
 
خطر اعتياد به نادانسته سخن گفتن
شيطان پس از آنكه كسي را به سوء و فحشا واداشت، به او دستور مي‌دهد تا چيزي را كه نمي‌داند به خداوند نسبت دهد: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون﴾ و چنين نسبتي، تشريع و بدعت و از بزرگ‌ترين گناهان و با علم و عمد در حد كفر است. از اينجا راز تأكيد و اصرار قرآن‌كريم بر ضرورت تنظيم سيره انسان به نحوي كه جاهلانه سخن
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 112.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 14.
^ 3 - ـ سورهٴ محّمد، آيهٴ 30.

526

نگويد، روشن مي‌شود، زيرا آنگاه كه انسان را به اين ادب ديني مؤدب كرد مي‌تواند خطر جاهلانه سخن‏گفتن در مسائل ديني را به او بياموزد.
بر همين اساس، اساتيد و علماي رباني٭ در بيان برنامه و مواد و مباني عالم شدن، با استفاده از حديثي از حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گفتند: انسان با داشتن سه نوع سرمايه عالم مي‌شود. سرمايه نخست، قرآن‌كريم است. دوم سنّت اهل‏بيت عصمت و طهارت(عليهما‌السلام) و سوم گفتن «لاأدري» و «نمي‌دانم» است 1 ؛ يعني بداند كه نمي‌داند. ثقلين، يعني قرآن و عترت(عليهما‌السلام)، مبادي فاعلي و به تعبيري ديگر منابع علم هستند و مبدأ قابلي آن اين است كه شخص بداند كه نمي‌داند و تا چيزي را نداند آن‏را نگويد. اگر كسي خود را دانا پنداشت، از كتاب و سنت استفاده نمي‌كند؛ اما چنانچه بداند كه نمي‌داند خود را نيازمند به بهره‌گيري از آن دو مي‌بيند.
اگر كسي عادت كرد جاهلانه سخن بگويد، يعني در مطلب عقلي چيزي را كه نمي‌داند بگويد يا بنگارد، و در مطلب نقلي چيزي را كه سند ندارد بازگو كند، هرچند ابتدا تنها در مسائلِ عادي چنين عمل كند، ليكن به تدريج عادت مي‌كند در مسائل اعتقادي و ديني نيز چيزي را كه نمي‌داند به خدا و پيامبر او(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نسبت دهد.
 
دين تحقيق و علم
ق‏رآن‌كريم ب‏راي عدم ابتلاي انسان به خطر مهم جاهلانه سخن گفتن در مسائل ديني و بدعت‌گذاري و نسبت دادن نادانسته‌ها به خدا، اساس اسلام را
^ 1 - ـ نهج الفصاحه، ج 2، ص 670: العِلم ثلاثة: كتابٌ ناطقٌ و سُنةٌ ماضيةٌ و «لٰا أدري».

527

بر علم گذاشت، چنان‌كه در بيان آن خطر فرمود: برخي افراد درباره مسائل الهي بدون علم سخن مي‌گويند و ـ چون اين جاهلان، تقليد مي‌كنند و در تقليد نيز مقلّدند، نه محقق ـ از هر شيطاني پيروي مي‌كنند: ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِي اللّهِ بِغَيرِ عِلمٍ ويَتَّبِِعُ كُلَّ شَيطنٍ مَريد) 1
انسان در هر شرايطي باشد، از لحاظ مسائل كلّي و فراگير جامعه يا تابع است يا متبوع؛ امّا خواه تابع باشد يا متبوع، بايد در تبعيت يا متبوع و مطاع بودنِ خود محقق باشد. خداي سبحان همان‌گونه كه درباره تابعان كور و جاهل فرمود: ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِي اللّهِ بِغَيرِ عِلمٍ ويَتَّبِِعُ كُلَّ شَيطنٍ مَريد ٭ كُتِبَ عَلَيهِ اَنَّهُ مَن تَوَلاّهُ فَاَنَّهُ يُضِلُّهُ ويَهديهِ اِلي عَذابِ السَّعير) 2 درباره متبوعهاي كور و جاهل نيز مي‌فرمايد: ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِي اللّهِ بِغَيرِ عِلمٍ ولاهُدًي ولاكِتبٍ مُنير ٭ ثانِي عِطفِهِ لِيُضِلَّ عَن سَبيلِ اللّهِ لَهُ فِي الدُّنيا خِزي ونُذيقُهُ يَومَ القِيمَةِ عَذابَ الحَريق) 3
اسلام، ديني تحقيقي است و اساس زندگي مسلمان نيز طبق مباني آن، علم است. انسان، خواه پيشوا و خواه پيرو، بايد عالمانه زندگي كند، حتي در فروع دين چنانچه بايد مقلد باشد در اين تقليد بايد تحقيق كند؛ نه آنكه در اصل تقليد مقلد باشد، زيرا همان‌گونه كه هر «ما بالعرض» بايد به «ما بالذات» بازگردد، مستند تقليد نيز كه علم بالعرض است بايد تحقيق (كه از اين‌جهت علم بالذات است) باشد؛ نه تقليد، زيرا كه جهل را نمي‌توان به جهلِ ديگر ارجاع داد. ممكن نيست كسي زمام زندگي خود را به دست جهل بسپارد و به
^ 1 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 3.
^ 2 - ـ سورهٴ حجّ، آيات 3 ـ 4.
^ 3 - ـ سورهٴ حجّ، آيات 8 ـ 9.

528

مقصد برسد. اسلام بر همين اساس، به عنوان اصلي كلي، بدون اختصاص به تشريع، مي‌فرمايد: چيزي را كه نمي‌دانيد نگوييد و از آن سخن پيروي نكنيد: ﴿ولاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ اِنَّ السَّمعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ اُولئِكَ كانَ عَنهُ مَس‏ءولا) 1
قرآن‌كريم با استنتاج از اين زيربنا و اصل كلي، حكمهاي فرعي را صادر كرده، برخي موارد را كه انسان به سبب جهل به مطلبي و نادانسته سخن‏گفتن درباره آن، گرفتار گناه شده است برمي‌شمرد و سرانجام اين خطر را هشدار مي‌دهد كه شيطان انسان را وامي‌دارد تا جاهلانه سخن گفتن را تا مرز تشريع و بدعت برساند و چيزي را كه نمي‌داند به خداوند نسبت دهد: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون﴾، بنابراين تمام عقايد، اخلاق، احكام و حقوق باطل كه به نام دين يا مذهب در ملل و نحل مضبوط است همگي قول بدون علم و در واقع از دسايس و وساوس و اوامر اغوايي ابليس است. قياس نيز كه همان تمثيل منطقي است و گاهي از آن به عنوان اجتهاد ياد مي‌شود، از لحاظ معرفت‌شناسي ديني منكَر و سوء است كه ابليس به آن دعوت و امر مي‌كند؛ امّا اجتهاد نصّ‌مدار، نه اجتهاد در برابر نصّ، قول مستدلّ و معروف است كه عقل برهاني و نقل معتبر به صحت بلكه لزوم آن فتوا مي‌دهند.
لازم است عنايت شود كه ظنّي بودن طريق حتماً با قطعي بودن آن حكم منافات دارد، زيرا نتيجه تابع اخسّ مقدمات است؛ ليكن چون عمل به ظنّ خاص در صورت عدم امكان تحصيل قطعْ يقيني است ظنّي بودن راه، منافي
^ 1 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 36.

529

قطعي بودن جواز پيمودن آن راه نيست: «ظنيّةُ الطريق إلي الحكم تنافي القطع بذلك الحكم و لا تنافي القطع بجواز العمل بمقتضاه» 1 تفصيل اين مطلب را در فن اصول فقه مي‌توان يافت.
يادآوري اين مطلب نيز سودمند است كه معذور بودن، مأجور بودن يا موزور بودن هر كس كه سخني را به نام دين بگويد مرهون شرايط خاص خود است؛ مثلاً اگر كسي بر اثر سهو يا نسيان و مانند آن از علل عذر، سخن باطلي را به عنوان دين گفت معذور است و اگر مجتهدي روشمندانه كوشيد، ولي به مقصد نرسيد مأجور است و اگر غير مجتهدي بي‌پروا وارد صحنه فتوا شد وگزافگويي كرد محكوم به وزر است.
به هر تقدير، خطر سهمگين‌تر از امتثال سوء و فحشايي كه شيطان بدان امر كرده، اين است كه انسان همان سوء و فحشا را كاري خداپسندانه معرفي كرده، آن را براساس تقليدي باطل و استدلالي مغالطه‌آميز، مانند ﴿لَو شاءَ اللّهُ ما اَشرَكنا ولاءاباؤُنا ولاحَرَّمنا مِن شي‏ء) 2 به خدا اسناد دهد و بگويد: اين كاري است خداپسندانه؛ يا كاري است كه خدا ما را به انجام آن دستور داده است: ﴿يبَني ءادَمَ لايَفتِنَنَّكُمُ الشَّيطنُ كَما اَخرَجَ اَبَوَيكُم مِنَ الجَنَّةِ يَنزِعُ عَنهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوءتِهِما اِنَّهُ يَركُم هُوَ وقَبيلُهُ مِن حَيثُ لاتَرَونَهُم اِنّا جَعَلنَا الشَّيطينَ اَولِياءَ لِلَّذينَ لايُؤمِنون ٭ واِذا فَعَلوا فحِشَةً قالوا وجَدنا عَلَيها ءاباءَنا واللّهُ اَمَرَنا بِها قُل اِنَّ اللّهَ لايَأمُرُ بِالفَحشاءِ اَتَ‏قولونَ عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون) 3
خداي سبحان سخن آنان (واللّهُ اَمَرَنا بِها﴾) را در همين آيه پاسخ داد:
^ 1 - ـ بيان السعادة، ج 1، ص 163.
^ 2 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 148.
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيات 27 ـ 28.

 

530

﴿اِنَّ اللّهَ لايَأمُرُ بِالفَحشاءِ اَتَ‏قولونَ عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون﴾ و استناد و تمسك آنان (در ارتكاب فحشا) به نياكانشان را كه گفتند: ﴿وَجَدنا عَلَيها ءاباءَنا﴾ در آيه‌اي ديگر چنين پاسخ داد:﴿اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون) 1
تذكّر: فرق است بين اينكه انسان سخني بگويد و مضمون آن‏را انجام ندهد، كه آيه شريفه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِمَ تَقولونَ ما لاتَفعَلون) 2 ناظر به آن است، و بين اينكه ندانسته سخن بگويد و گاه همان مطلب نادانسته را به ديگري نسبت دهد و بين اينكه آن را به خدا منتسب كند. خطاب ﴿واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون﴾ ناظر به اين قسم سوم است. اينكه انسان چيزي را كه نمي‌داند، به كسي ديگر از افراد انسان نسبت دهد «معصيت» است؛ اما چنانچه همان را با علم و عمد به خداي سبحان نسبت دهد «كفر» است. اگر انسان زيربناي زندگي خود را علم قرار دهد، نه تنها به اين كفر آلوده نمي‌گردد، بلكه به آن معاصي نيز مبتلا نمي‌شود، از اين رو قرآن كريم پس از ذكر برخي از اموري كه مشركان حجاز، جاهلانه آنها را تحريم كردند، چنين كاري را بدون مستند علمي و تنها بر پايه حدس و گمان معرفي مي‌كند: ﴿... قُل هَل عِندَكُم مِن عِلمٍ فَتُخرِجوهُ لَنا اِن تَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِن اَنتُم اِلاّتَخرُصون) 3
قرآن‌كريم از اين‌گونه تحريمهاي جاهلانه و نسبت دادن آن به خداي سبحان به عنوان «خطوات شيطان» ياد مي‌كند و مي‌فرمايد: ﴿ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطنِ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين) 4 و در مقابل، شناخت و تشخيص
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 170.
^ 2 - ـ سورهٴ صّف، آيهٴ 2.
^ 3 - ـ سورهٴ انعام، آيات 138 ـ 148.
^ 4 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 142.

531

محرمات از راه وحي را «صراط مستقيم» مي‌داند: ﴿قُل لااَجِدُ في ما اوحِي اِلَي مُحَرَّمًا عَلي طاعِمٍ يَطعَمُهُ اِلاّ... ٭ ... قُل‏تَعالَوا اَتلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُم عَلَيكُم... ٭ واَنَّ هذا صِرطي مُستَقيمًا فَاتَّبِعوهُ ولاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُم عَن سَبيلِهِ ذلِكُم وَصّكُم بِهِ لَعَلَّكُم تَتَّقون) 1 بنابراين در اين مسئله، همچون ديگر مسائل، صراط مستقيمي وجود دارد كه گامهاي پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بر آن استوار است و سبيل غَي و بيراهه‌اي كه خطوات شيطان روي آن است.
 
اشارات و لطائف
1. هدف شيطان
هدف شيطان، بردن آبرو و بي‌حيثيت كردن انسان است: ﴿يَنزِعُ عَنهُما لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوءتِهِما) 2 ﴿فَوَسوَسَ لَهُمَا الشَّيطنُ لِيُبدِي لَهُما ما وورِي عَنهُما مِن سَوءتِهِما﴾ 3 ، ﴿فَبَدَت لَهُما سَوءتُهُما) 4 «سَوْأة» چيزي است كه ظاهر شدن آن خوشايند انسان نيست، زيرا اگر ظاهر شود سبب خزي و رسوايي شخص مي‌شود.
همه تلاش شيطان اين است كه آبروي انسان را برده و او را چون تفاله‌اي بي‌ارزش به دور افكند، زيرا آنگاه كه بي‌برو شد كاري از او ساخته نيست. شيطان براي اين كار از راهي وارد مي‌شود كه شخص او را نمي‌بيند: ﴿اِنَّهُ يَركُم هُوَ وقَبيلُهُ مِن حَيثُ لاتَرَونَهُم) 5 اين راه، همان غفلت است، زيرا انسان
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيات 145 ـ 153.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 27.
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 20.
^ 4 - ـ سورهٴ طه، آيهٴ 121.
^ 5 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 27.

532

متذكر و آگاه كه غفلت را از خود زدوده، دشمن‌شناس است، به گونه‌اي كه با خطور خيالي شيطاني در قلب خويش، فوراً متذكر شده و آن‏را جبران مي‌كند: ﴿اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طئِفٌ مِنَ الشَّيطنِ تَذَكَّروا فَاِذا هُم مُبصِرون) 1
شيطان در آغازِ اغواي خود، كاري به آبرو ندارد و از اين‏رو كردار ناشايست جزئي و اندك شخص را با نخستين ارتكابِ وي اِظهار نمي‌كند، زيرا لغزش كوچك مورد عفو و اغماض جامعه است و از اين‏رو شيطان از اظهار آن طرفي نمي‌بندد. او نخست در درون شخص، پليدي را ايجاد مي‌كند و چون آن پليدي رشد كرد، درون را بيرون آورده، آن پليدي را اظهار و آشكار مي‌كند و سرانجام حيثيت شخص را برباد مي‌دهد، از همين‏روست كه رسول‌كرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) با اينكه كريمه ﴿لِيَغفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وما تَاَخَّر) 2 در شأن او نازل شده و به استناد آيه تطهير و ديگر ادلّه از هر ذنب متوهّمي معصوم بود، چنان كه نزد مردم و به حساب آنان نيز هيچ تباهي در نامه اعمال آن حضرت نبود، با چشمان اشكبار چنين نيايش مي‌كرد: خدايا لحظه‌اي مرا به حال خود وامگذار: «أللّهمّ ولاتكلني إلينفسي طرفة عينٍ أبداً» 3
 
2. تقابل امر شيطان با امر خدا
امر شيطان به سوء و سپس به بدتر از آن، يعني فحشا: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاء﴾، در برابر امر خداي سبحان به «عدل» و آنگاه به بالاتر از آن،
^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 201.
^ 2 - ـ سورهٴ فتح، آيهٴ 2.
^ 3 - ـ بحارالأنوار، ج 16، ص 217 ـ 218.

533

يعني «احسان» است: ﴿اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسن) 1 خداوند سبحان انسان را در قوس صعود ابتدا به عدالت مي‌رساند، سپس به بالاتر از آن كه احسان است هدايت مي‌كند. عدالت، انجام دادن معادل بدي يا خوبي نسبت به بدي يا خوبي انسان بدكار يا نيكوكار است؛ اما احسان آن است كه كسي ابتدائاً، و نه صرفاً در پاسخ نيكي ديگران، كار خيري انجام دهد و اگر شخص با او بدرفتاري كرد اغماض و عفو و صبر كند 2.
شيطان هماره به دركات دوزخ كه راه هبوط است دعوت مي‌كند، در قبال انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) كه همواره به درجات بهشت كه صراط صعود است هدايت مي‌كند، از اين‏رو هر چه معروف است و عقل يا نقل معتبر آن‏را به رسميّت مي‌شناسد مورد نهي شيطان است و هر چه منكر است و عقل يا نقل معتبر آن را به رسميّت نمي‌شناسد مورد امر شيطان است. دست پروردگان ابليس، مانند گروه منافق نيز چنين‌اند كه ﴿يَأمُرونَ بِالمُنكَرِ ويَنهَونَ عَنِ‌لمَعروف) 3
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 90.
^ 2 - ـ اگرچه طبق مضمون حديثي از رسول اكرم احسان، مقام است، نه علم، و مقصود نايل شدن انسان به مقامي است كه خدا را آن‌گونه عبادت كند كه گويا خداوند را مي‌بيند: «الإحسان أن تعبدالله [أن تعمل لله] كأنك تراه فإن لم تكن تراه فإنّه يراك» (بحارالأنوار، ج 56، ص 260 ـ 261؛ ص 196 ـ 197 و 219)؛ ليكن همان‌گونه كه در متن نيز اشاره شد، در مقام فعل، «احسان» نيكي كردنِ ابتدايي و عفو و اغماضِ بعدي است.
^ 3 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 67.

534

 
 
 
وإذا قيل لهم اتبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه ءاباءَنا أَوَلَوْ كان ءاباوُهم لايعقلون شيئاً و لا يهتدون (170)

گزيده تفسير
پيروي از روش نياكان، پاسخ مشترك همه مشركان و معاندان رسالت به دعوت پيامبران(عليهما‌السلام) به پيروي از ﴿ما أنزل الله﴾، يعني براهين عقلي و نقلي معتبر با تشخيص عقل كامل و نقل تام است.
بسياري از روش نياكان، نه مستند به وحي و نه متكي به عقل است و كسي كه اعتقادات خود را بر اموري استوار كند كه نه برهان عقلي آن را تأييد كرده، نه دليل نقلي آن را تصحيح كند، نه عاقل است و نه مهتدي. احياي روش چنين نياي نابخرد و گمراهي اجابت دعوت شيطان است.
كافران گمراه نه خود اهل تحقيق عقلي‌اند، نه اهل اهتداي نقلي و نه مقلّد عاقلان مهتدي. اصل نزد آنان روش پيشينيان و لزوم پيروي از آن است، نه حق و تبعيّت از آن، از اين‏رو دنباله‌رو گذشتگان‌اند، هرچند آن گذشتگان نيز نه عاقل باشند و نه مهتدي. سرّ ابتلاي مشركان و معاندان دين الهي به شرك يا عناد نسبت به دين نيز عدم تحقيق يا فتور و قصور و تقصير و مانند آن در

535

منابع، مباني و مبادي تحقيق است.
انسان در اهتدا نيازمند پيروي از دستور موجودي است كه اهتداي ذاتي دارد و محتاج هدايت غير نيست، همان‌گونه كه در اصل آفرينش و هستي خود نيازمند موجودي است كه هستي عين ذات اوست. راه اثبات ضرورت اين پيروي و طريق تشخيص مطابقت روش انسان با روش مهتدي و هادي بالذات، عقل برهاني يا نقل معتبر است. انحراف از راه عقل و وحي و مقابله با آن بر اثر شبهه علمي يا شهوت عملي، سفاهت و ضلالت است.
 
تفسير
مفردات
اَلفينا: الفينا ناقص واوي و مصدر آن به معناي يافتن است 1 ، چنان كه در بعضي آيات به جاي ﴿ألفينا﴾ تعبير «وجدنا» به كار رفته است؛ مانند: ﴿بَل نَتَّبِعُ ما وََجَدنا عَلَيهِ ءاباءَنا) 2 در ﴿اِنَّهُم اَلفَوا ءاباءَهُم ضالّين) 3 ﴿وَلاَلْفَيتُم دنياكم هذه أزهد عندي) 4 همين معنا، يعني يافتن مراد است.
برخي از علماي لغت بين «لفو» با واو و «لفأ» با همزه در لفظ و معنا خلط كرده‌اند، چنان كه ابن منظور بعد از اينكه از جوهري لَفاء به معناي خسيس از هر چيزي را نقل مي‌كند مي‌گويد: ابن اثير آن‏را در لفأ (مهموز) ذكر كرده است 5. لفو به معناي وجدان و ادراك است و تلافي به معناي ادراك و تدارك از
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 461؛ لسان العرب، ج 15، ص 252، «لفا».
^ 2 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 21.
^ 3 - ـ سورهٴ صافّات، آيهٴ 69.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 3.
^ 5 - ـ لسان العرب، ج 15، ص 252، «لفا».

536

اين ريشه است، زيرا به معناي وجدان بعد از فقدان است؛ اما لفأ به معناي دست يافتن به شي‏ء حقير و ناچيز است. البته در اين معنا نيز نوعي وجدان و ادراك نهفته است.
اَوَلَوْ: جمع بين سه حرف در كنار هم نمونه‌هاي زيادي ندارد. تقرير هر كدام از اين سه حرف (اَ، وَ، لَوْ) و تبيين پيام مجموع آنها ظرفيّت ادبي فنّ تفسير را اشغال كرده است. همزه در اينجا همزه استفهام انكاري و براي توبيخ است. حرف «واو» را برخي عاطفه 1 و برخي حاليه 2 و بعضي هر دو وجه را محتمل دانسته‌اند 3 و برخي در صدد جمع بين حال و عطف برآمده و گفته‌اند: چون «واو» عطف بر حال محذوف است و معطوف حكم معطوف عليه را دارد، از اين‏رو از اين دو منظر حال و عطف بودن مي‌توان به آن نگاه كرد 4.
تفاوت وجود و عدم واو در كنار «لَوْ» در اين است كه اگر واو نباشد خاص خواهد بود و اگر باشد عام است 5.
 
تناسب آيات
آيه مورد بحث را مي‌توان عطف بر جمله ﴿ولاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطن) 6 دانست كه مخاطب آن مشركان و نيز معاندان وحي و رسالت بودند، زيرا امر
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج 3، ج 5، ص 6.
^ 2 - ـ الكشاف، ج 1، ص 213.
^ 3 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 61.
^ 4 - ـ تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 655.
^ 5 - ـ التبيان، ج 2، ص 75.
^ 6 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 168.

537

شيطان به سوء و فحشا و به ويژه امر او به افتراي بر خداوند سبحان را آنها امتثال كردند. اين آيه بيش از پيش بيانگر شناعت روش مشركان و معاندان نبوّت است. پس از بيان اينكه آنان با تحريم طيبات بر خويشتن، از شيطان پيروي مي‌كنند، اكنون رويگرداني و اعراض بدون تأمل و تدبر آنها را از دعوت حق و از كساني كه ايشان را به پيروي ما أنزل الله فرا مي‌خوانند، يادآور مي‌شود. تنها بهانه و دستاويز آنها اين است كه با سنت و آيين نياكان خود مخالفت نمي‌كنند 1.
بنابراين، خداي متعالي پس از نهي از پيروي شيطان، اكنون آنها را مذمت مي‌كند كه بدون هيچ حجّتي، بلكه به صرف تقليد از جاهلان، از دشمن خويش يعني شيطان پيروي مي‌كنند 2.
سرّ التفات از خطاب (در آيه قبل) به غيبت (در اين آيه) اعلام اين نكته است كه آنها مُتَوحّلان در سفاهت‌اند و نه شايسته تخاطب.
٭ ٭ ٭
 
سرّ ابتلاي به شرك
آيه شريفه سرّ ابتلاي مشركان به شرك را عدم تحقيق آنان مي‌داند. تحقيق، خواه به صورت اجتهاد يا به صورت تقليد زنده و محقّقانه، انسان را به توحيد مي‌رساند و انسان محقّق هرگز به دام شرك نمي‌افتد، مگر آنكه در منابع، مباني و مبادي تحقيقْ فتور، قصور، تقصير و مانند آن راه يابد.
قرآن‌كريم راه تحقيق را پيش‏روي انسان مي‌گشايد تا وي زندگي خويش را
^ 1 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 105.
^ 2 - ـ نظم الدرر، ج 1، ص 312.

538

براساس آن استوار و تنظيم كند، به اين صورت كه يا خود محقق باشد يا از كسي كه اهل تحقيق است اطاعت كند. كفّار نه خود محقق هستند و نه از اهل تحقيق تقليد مي‌كنند، و از آن‏رو كه مباني فكري آنها نه به عقل برهاني و نه به نقل قطعي متكي است در برابر دعوت به پيروي از وحي الهي، از آثار باستاني و سنت قومي و نژادي و مانند آن سخن مي‌گويند. اين كژراهه رفتن، علل فراواني دارد كه استعمار، استبداد، استثمار، استحمار سران اسراف، اتراف و طغيان را نمي‌توان در آن بي‌تأثير دانست.
 
مصاديق «ما أنزل الله»
«ما أنزل الله» كه در آيه مورد بحث انسان به پيروي از آن امر شده: ﴿اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّه﴾، يا به جهت شمول لفظ و يا به لحاظ ملاك، اختصاص به وحي ندارد، زيرا برهان عقلي را نيز خداي سبحان نازل كرده است، چنان‌كه فرمود: ﴿ما اَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطن) 1 عقل از خودْ چيزي ندارد، خداست كه آنچه را انسان نمي‌داند به او مي‌آموزد: ﴿عَلَّمَ الاِنسنَ ما لَم يَعلَم) 2 برهان خواه عقلي باشد يا نقلي معتبر، سلطاني است 3 كه خداي سبحان آن‏را نازل كرده است.
توضيح اينكه قرآن حكيم گاهي به صورت آيه و زماني بعد از بيان حجيّت قول انسان كامل معصوم به صورت روايت معتبر، فتوا به حجيّت عقل استدلالي مي‌دهد. فتواي قرآن به حجيّت عقل گاهي به صورت اطلاق يا عموم است
^ 1 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 40.
^ 2 - ـ سورهٴ علق، آيهٴ 5.
^ 3 - ـ برهان را از آن‌رو سلطان مي‌گويند كه بر هر گونه شكّ و وهم و مظنّه و مانند آن سلطه دارد.

539

بدين‌گونه كه اصل علم در قبال ظنّ را حجّت دانسته، فتوا به حجيّت مطلق علم مي‌دهد؛ خواه آن علمِ در قبال ظنّ طبق برهان عقلي باشد يا طبق دليل معتبر نقلي و مجالي نيز براي ادعاي انصراف آن علم به علم نقلي نيست، و زماني به صورت مقيّد يا خاص است، بدين‌گونه كه فتوا به حجيّت علم عقلي در قبال علم نقلي صادر كرده، علم عقلي را در قبال كتاب آسماني قرار داده و حجيّت هر دو را امضا مي‌كند. از قسم نخست است آياتي كه براي عنوان علمِ در قبال ظنّ حجيّت قائل است و چنان كه گذشت هيچ مجالي براي انصراف آن به علم نقلي نيست؛ نظير ﴿قُل هَل عِندَكُم مِن عِلمٍ فَتُخرِجوهُ لَنا اِن تَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِن اَنتُم اِلاّتَخرُصون) 1 ﴿ولاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلم) 2 و از قسم دوم است آياتي نظير ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِي اللّهِ بِغَيرِ عِلمٍ ولاهُدًي ولاكِتبٍ مُنير) 3 ﴿ويَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ ما لَم يُنَزِّل بِهِ سُلطنًا وما لَيسَ لَهُم بِهِ عِلم) 4 ﴿ائتوني بِكِتبٍ مِن قَبلِ هذا اَو اَثرَةٍ مِن عِلم) 5 كه علم معتبر را در قبال كتاب خدا و در برابر عنوان «ما انزل الله» و مانند آن قرارداده است، زيرا تفصيلْ قاطع شركت است، بنابراين منظور از اين علم كه به حجيّت آن در قبال دليل نقلي معتبر فتوا داده شده است علم استدلالي و عقلي است. البته همان‏طور كه دليلِ نقلي معتبرْ نصابي دارد دليل معتبر عقلي نيز داراي نصاب ويژه خواهد بود.
^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 148.
^ 2 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 36.
^ 3 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 8.
^ 4 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 71.
^ 5 - ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 4.

540

غرض آنكه چون همه اينها در خود قرآن حكيم است پس مي‌توان گفت حجيّت برهان عقلي مصداق ما انزل الله است؛ همچنين بعد از بيان حجيّت قول پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در قرآن و بعد از دستور حتمي آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به لزوم پيروي از قرآن و عترت(عليهما‌السلام) همان‌طور كه آيات قرآني مصداق ﴿ما اَنزَلَ اللّه﴾ است روايات معتبر معصومان(عليهما‌السلام) نيز مصداق آن است و اگر حديثِ معتبري عقل را حجت خدا دانست: «إنّ لله علي النّاس حجّتين» 1 مي‌توان حجيّتِ عقلْ را مصداق «ما اَنزَلَ اللّه» تلقّي كرد.
البته همان‌طور كه حجيّت روايت معتبر و مأثور از معصوم(عليه‌السلام) همتاي حجيّت قرآنِ حكيم نيست، با اينكه هر دو مصداق ما انزل الله‌اند، حجيّت عقل نيز هرگز همسان حجيّت وحي نخواهد بود. جريان ارزيابي برهان قطعي عقلي با ظاهر آيه، حكم خاص خود را دارد كه طرح و بررسي آن از حوزه بحث كنوني خارج است.
به هر تقدير، چيزي را كه خداوند نازل فرموده گاهي مطلب فقهي يا حقوقي است؛ مانند وجوب نماز و لزوم رعايت حق غير، و زماني مطلب اصولي، يعني اصول فقه است؛ نظيرحجيت شهادت، سوگند و مانند آن. از همين قبيل است بيان حجيّت قول پيامبرص: ﴿وما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا) 2 مطالب راجع به عقل و معقول نيز در قرآن حكيم به دو نحو نازل شده است؛ گاهي در آيه‌اي مطلبي برهاني و معقول، مانند اصل عليّت و نياز حادث يا ممكن به قديم و واجب، ارائه مي‌شود و زماني حجيّت برهان عقلي و كارآمدي عقل برهاني در استنباط و معتبر بودن ره‌آورد عقلِ واجدِ نصابِ
^ 1 - ـ الكافي، ج 1، ص 16.
^ 2 - ـ سورهٴ حشر، آيهٴ 7.

541

استدلال در آيه‌اي طرح مي‌شود؛ نظير دعوت به تفكر، تعقل، تدبّر و خطاب به اولوا الالباب و اولوا الابصار و مانند آن. محصول همه اين آيات آن است كه اگر خردورزي با نصاب تامّ استدلال، پيرامون مطلبي غور كرد ره‌توشه چنين استدلالي حجّت شرعي است. البته براي مصيبْ دو اجر و براي مخطي‏ء يك اجر خواهد بود.
با توجه به آنچه بيان شد چنانچه با برهان عقلي، ضرورت وحي و رسالت و عصمت پيامبر ثابت شد و عقل و وحي دلالت كردند كه پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) چون معصوم است هرچه مي‌گويد حق است: ﴿وما يَنطِقُ عَنِ الهَوي) 1 و خداوند فرمود: ﴿اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسول) 2 ديگر نبايد گفت پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اوّلاً از جنس ماست و مزيتي بر ما ندارد، ثانياً يك نفر است، چرا از همه‏نياكان و اجداد خود دست برداشته از اين يك نفر اطاعت كنيم: ﴿فَقالوا اَبَشَرًا مِنّا وحِدًا نَتَّبِعُهُ اِنّا اِذًا لَفي ضَللٍ وسُعُر ٭ اَءُلقِي الذِّكرُ عَلَيهِ مِن بَي‏نِنا بَل هُوَ كَذّابٌ اَشِر ٭ سَيَعلَمونَ غَدًا مَنِ الكَذّابُ الاَشِر) 3 اين، سخن كسي است كه نمي‌داند آن مدّعي رسالت اگرچه از نظر پيكر، بشري مانند ديگران است؛ اما از نظر روحِ قدسي وحي‏يابْ ممتاز است، زيرا از وحيي تبعيت مي‌كند كه در دسترس ديگران نيست.
آنچه درباره وحي و رسالت گفته شد درباره ساير اصول دين، مانند مبدأ و معاد نيز مطرح است.
^ 1 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 3.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 59.
^ 3 - ـ سورهٴ قمر، آيات 24 ـ 26.

542

 
راه تشخيص دين خدا
متبوع و مطاع حقيقي و معير اصلي، وحي و «ما أنزل الله» است كه تشخيص آن گاهي با عقل برهاني و گاه با دليل نقلي معتبر ميسّر است. مقصود از حجيت برهان عقلي نيز اعتبار آن در حدّ طريق است؛ نه در حدّ هدف و به معناي وجوب پيروي بالاصاله از عقل، و چنانچه گفته شود بايد از عقل اطاعت كرد، مرادْ ضرورت استمداد از راهنمايي عقل و تشخيص راه به وسيله آن براي آشنايي با وحي است. عقل همچون ظواهر و دليل نقلي، طريق تشخيص وحي است. عقل در مقابل دليل نقلي است؛ نه در مقابل شرع، همان‌گونه كه حكيم در مقابل معصوم(عليه‌السلام) نيست، و بر همين اساس كه ظواهر قرآن، ظواهر سنت (كه با خبر، اجماع و شهرت ثابت مي‌شود) و براهين عقل، هر يك طريق تشخيص قول خداست، در عباراتي همچون «يدلّ عليه الكتاب والسنة والإجماع والعقل» اين چهار راه در مقابل هم قرار گرفته است. عمده و اساس از لحاظ كلامي و اصولي همان ما أنزل‌لله و از لحاظ فقهي و حقوقي اطاعت خداست؛ نه جز آن. تنها براي تشخيص آن ما أنزل الله، گاهي از ظواهر نقلي و گاهي از براهين عقلي استفاده مي‌شود.
گمراهان نه اهل استدلال عقلي‌اند، تا از راه عقل به وحي برسند و نه توان استمداد از ظواهر نقلي را دارند، بلكه در حقيقت هيچ دليل نقلي وجود ندارد كه بت‌پرستي آنان را تطهير و تصحيح كند. آنها بر اثر نابينايي و كوري دل، اهل تعقل نيستند و به سبب ناشنوايي و گوش فرا ندادن به وحي اهل نقل هم نبوده و مهتدي نخواهند بود، چنان‌كه خداي سبحان فرمود: ﴿صُمٌّ بُكمٌ عُمي

543

فَهُم لايَعقِلون) 1 آنان دنباله‌رو و پيرو نياكانِ خويش‌اند، هرچند آن نياكان نيز نه عاقل‌اند و نه مهتدي: ﴿قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون﴾. نزد آنان اصل، سنت نياكان و پيروي از آن است، خواه آن گذشتگان عاقل و مهتدي باشند يا ضال و غير عاقل و از آن رو كه اصل نزد ايشان ميراث باستاني است، نه حق، آنجا نيز كه سخن نياكان آنها حق باشد، پذيرش آن سخن نه به سبب حق بودن بلكه به لحاظ انتساب آن روش به نياكان است.
گواه مطلب، استفهام مذكور در آيه شريفه است، زيرا همزه ﴿اَوَلَو كان﴾ همزه استفهام انكاري و براي توبيخ است 2 انكار گاهي به معناي گزارش نفي است و زماني به معناي منكر دانستن. و آن جمله بدون احتساب همزه استفهام، جمله عطفي و اين چنين خواهد شد: «يتبعونهم لو لم يكونوا غير عاقلين و لو كانوا غير عاقلين» و به اين معناست كه آن نياكان يا عاقل هستند يا غيرعاقل، و گرچه غيرعاقل باشند قائلانِ ﴿بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾ از آنها پيروي مي‌كنند. بر اين مبنا قهراً اصل نزد مخالفان وحي و رسالت، سنت نياكان و پيروي از آن است و روشن است كه آن سنت گاهي حق و گاه باطل است.
 
پاسخ مشترك مشركان و معاندان رسالت به دعوت پيامبران
خداي سبحان پس از بيان براهين توحيد و اقامه دليل بر بطلان شرك و تشريح
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 171.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 461.

544

خطر پيروي از مشركان و معاندان وحي، كه اين پيروي باطل در قيامت به صورت تبرّي حق و تقطّع اسبابْ تجسّم خواهد يافت، مي‌فرمايد: آنگاه كه به گمراهان، خواه مشرك يا غير او گفته شود از وحي و آنچه خداوند نازل كرده است پيروي كنيد، مي‌گويند: ما تابع سيره و سنت نياكان و گذشتگان خود هستيم: ﴿واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾.
همان‌گونه كه در پاسخ به پيشنهاد اهل كتاب درباره پذيرش يكي از دو آيين يهوديت يا نصرانيت گفتند: ما فقط ملت ابراهيم را مي‌پذيريم: ﴿وقالوا كونوا هودًا اَو نَصري تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفا) 1 كلمه ﴿بل﴾ براي افاده حصر و به اين معناست كه ما هيچ يك از اين ملل يهوديت و نصرانيت را نپذيرفته، فقط ملت ابراهيم(عليه‌السلام) را مي‌پذيريم، در آيه شريفه مورد بحث نيز اين كلمه مفيد حصر است؛ به اين معنا كه كافران مي‌گويند: ما هرگز هيچ يك از «ما أنزل الله» را نمي‌پذيريم؛ فقط سنت نياكان براي ما معتبر است و تنها از آن پيروي مي‌كنيم: ﴿بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا﴾.
اين سخن كه اصل طرح و برنامه، سنت نياكان است پاسخ مشترك همه مشركان و معاندان وحي به براهيني است كه انبياي الهي(عليهما‌السلام) اقامه مي‌كردند، چنان‌كه قوم حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در پاسخ وي آنگاه كه فرمود: ﴿ما هذِهِ التَّماثيلُ الَّتي اَنتُم لَها عكِفون) 2 گفتند: ﴿وَجَدنا ءاباءَنا لَها عبِدين) 3 همچنين آل‏فرعون به موسي و هارون(عليهم‌السلام) گفتند: ﴿اَجِئتَنا لِتَلفِتَنا عَمّا وَجَدنا عَلَيهِ
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 135.
^ 2 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 52.
^ 3 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 53.

545

ءاباءَنا وتَكونَ لَكُمَا الكِبرِياءُ فِي الاَرضِ وما نَحنُ لَكُما بِمُؤمِنين) 1
هر پيامبري كه دعوت خود را اعلام داشت افراد مترف و رفاه‏طلب اعم از مشرك و غير آن در برابر دعوت او گفتند: ما نياكان خود را بر آيين و راهي يافته‌ايم و دنباله‌رو آنان و رهرو همان راه هستيم: ﴿وكَذلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ في قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاّقالَ مُترَفوها اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلي اُمَّةٍ واِنّا عَلي ءاثرِهِم مُقتَدون) 2
قرآن حكيم سيره محمود حق مداران و روش مشئوم باطل‌گرايان را ارائه داده، كيفيّت قيام و اقدام گروه نخست را بازگو كرده و نحوه توحّل و انخساف گروه دوم را به خوبي نشان مي‌دهد، آنگاه گروه نخست را اسوه جامعه برين قرار داده و همگان‏را به ائتساي به آن فرا مي‌خواند؛ مثلاً درباره حضرت يوسف(عليه‌السلام) كه بخشي از عمر مبارك خود را در كنعان و بخش ديگر از جواني خود را در مصر گذراند و در هر دو منطقه وَثَني و صَنَمي وجود داشت و او برائت خود را از ميراث شرك آلود كافران اعلام داشت، چنين فرمود: ﴿اِنّي تَرَكتُ مِلَّةَ قَومٍ لايُؤمِنونَ بِاللّهِ وهُم بِالاءاخِرَةِ هُم كفِرون ٭ واتَّبَعتُ مِلَّةَ ءاباءي اِبرهيمَ واِسحقَ ويَعقوبَ ما كانَ لَنا اَن نُشرِكَ بِاللّهِ مِن شي‏ءٍ ذلِكَ مِن فَضلِ اللّهِ عَلَينا وعَلَي النّاس) 3 و درباره پيروان نا آگاه كه در رَوْثِ تقليدِ باطل فرو رفتند و عبرت ديگران شدند، چنين فرمود: ﴿و قالوا رَبَّنا اِنّا اَطَعنا سادَتَنا وَكُبَرائَنا فَاضَلّونَا السَّبيلا) 4 ﴿وكَذلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ في قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاّقالَ مُترَفوها اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلي اُمَّةٍ واِنّا عَلي ءاثرِهِم مُقتَدون ٭ قلَ اَوَ لَو جِئتُكُم بِاَهدي مِمّا
^ 1 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 78.
^ 2 - ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 23.
^ 3 - ـ سورهٴ يوسف، آيات 37 ـ 38.
^ 4 - ـ سورهٴ احزاب، آيهٴ 67

546

وجَدتُم عَلَيهِ ءاباءَكُم قالوا اِنّا بِما اُرسِلتُم بِهِ كفِرون) 1
نكته: برخي از اهل تفسير، آيه مورد بحث را شامل توده مردم از هر مذهب دانسته، مگر اوحدي از آنان، زيرا نداي برخاسته از حنجره همگان اين است: ما نمي‌توانيم روش نياكان خود را رها كنيم. آنگاه چنين مي‌گويد: و نعم ما قيل:
خلق را تقليدشن بربد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد 2
 
باورهاي بي‌پشتوانه مشركان و معاندان رسالت
خداي سبحان در پاسخ كافران كه سنت پيشينيان را در برابر «ما أنزل الله» قرار دادند، فرمود: ﴿اَوَلَو كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَي‏ءاً ولايَهتَدون﴾، پس كسي كه عاقل و مهتدي است، به يقين تابع «ما أنزل الله» است و آن كس كه تابع «ما أنزل الله» نيست نه عاقل است و نه مهتدي، زيرا اعتقادات خود را بر اموري استوار كرده است كه نه برهان عقلي آن را تأييد و نه دليل نقلي معتبر آن را تصحيح مي‌كند. پيروان اين‌گونه افراد نيز چون اهل تعقل نيستند نه برهان عقلي رهگشاي آنهاست و نه برهان نقلي.
^ 1 - ـ سورهٴ زخرف، آيات 23 ـ 24. مبتلايان به انغمار در چاه تعصب و تقليد كور، نه تنها خود از آن گودال بيرون نمي‌آيند، بلكه نداي نجات بخشان را هم نشنيده مي‌گيرند. لطافت ادبي رهبرانِ رهايي هم نمي‌تواند منجمدان در حُفرهٴ يخ‌بسته را آزاد سازد، چنان كه تعبير منصفانه و مؤدّبانه ﴿باهديٰ ممّا وجدتم﴾ نسبت به بيماردلان اثر نكرد؛ توضيح اينكه آنچه پيروان باطل به آن مبتلا بودند ضلال محض و سَفَه صرف بود؛ نه آنكه سهمي از هدايت داشت، با اين حال فرمود: ﴿باهديٰ مما وجدتم﴾، زيرا ره‌آورد وحيْ هدايت كننده‌تر بود. اين نموداري از رسوب تقليد كور و پرورش در تيرگي جهل علمي و جهالت عملي است.
^ 2 - ـ بيان السعادة، ج 1، ص 163.

547

راز اسناد «گمراهي» به كافران نژادپرستي كه اصل نزد آنان سنت نياكان است: ﴿قالوا وَجَدنا ءاباءَنا لَها عبِدين ٭ قالَ لَقَد كُنتُم اَنتُم وءاباؤُكُم في ضَللٍ مُبين) 1 نيز اين است كه باورهاي آنها نه مستند به عقل و نه متكي به وحي است، زيرا حق محضْ خداي سبحان است: ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقّ) 2 و در جهان آفرينش هر آنچه حق ناميده مي‌شود از اوست: ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك) 3 و چون راه كشف حق يا عقل برهاني است يا نقل معتبر: ﴿لَو كُنّا نَسمَعُ اَو نَعقِل) 4 و كافران گمراه نه خود اهل تحقيق عقلي‌اند و نه اهل اهتداي نقلي و نه مقلّد عاقلان مهتدي‌اند، از اين‏رو باورهايشان نه به عقل مستند است و نه به وحي متكي است.
متكي نبودن به عقل را ادامه آيات سوره انبيا با بيان برهاني عقلي اين‌گونه بيان مي‌كند: ﴿بَل رَبّكُم رَبُّ السَّموتِ والاَرضِ الَّذي فَطَرَهُنَّ واَنَا عَلي ذلِكُم مِنَ الشّهِدين) 5 در آيات ديگري نيز كه بازگوكننده احتجاجهاي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) است به برخي براهين عقلي بر ضلالت تابع و متبوع در مسئله بت‏پرستي اشاره شده و چنين آمده است: ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ اِبرهيم ٭ اِذ قالَ لاَبيهِ وقَومِهِ ما تَعبُدون ٭ قالوا نَعبُدُ اَصنامًا فَنَظَلُّ لَها عكِفين ٭ قالَ هَل
^ 1 - ـ سورهٴ انبياء، آيات 53 ـ 54.
^ 2 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 6.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 147.
^ 4 - ـ سورهٴ ملك، آيهٴ 10.
^ 5 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 56. آيهٴ ﴿شهد الله أنّه لا الٰه الاّ هو و الملئكة و اولوالعِلم﴾ (سورهٴ آل عمران، آيهٴ 18) اولوالعلم را شاهد وحدانيت خدا مي‌داند. آيهٴ شريفهٴ مذكور در متن، با نقل سخن حضرت ابراهيم كه من به وحدانيت حق شهادت مي‌دهم: ﴿و انا عليٰ ذٰلكم من الشّهدين﴾، از مواردي است كه در آنْ مصداقي از «اولوالعلم» مزبور مشخص شده است.

548

يَسمَعونَكُم اِذ تَدعون ٭ اَو يَنفَعونَ‏كُم اَو يَضُرّون ٭ قالوا بَل وَجَدنا ءاباءَنا كَذلِكَ يَفعَلون) 1
متكي نبودن باورهاي كافران به برهان نقلي، يعني اينكه هيچ كتاب آسماني، بت‏پرستي را تصحيح نكرده و آن‏را روانشمرده، اين‌گونه بيان شده است: ﴿اَم ءاتَينهُم كِتبًا مِن قَبلِهِ فَهُم بِهِ مُستَمسِكون ٭ بَل قالوا اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلي اُمَّةٍ واِنّا عَلي ءاثرِهِم مُهتَدون) 2 ﴿قُل اَرَءَيتُم ما تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ اَروني ماذا خَلَقوا مِنَ الاَرضِ اَم لَهُم شِركٌ فِي السَّموتِ ائتوني بِكِتبٍ مِن قَبلِ هذا اَو اَثرَةٍ مِن عِلمٍ اِن كُنتُم صدِقين) 3 پس نه دليل عقلي آن‏را تأييد مي‌كند و نه دليل نقلي.
 
ضرورت اهتدا به مهتدي بالذات
انسان همان‌گونه كه در اصل آفرينش و هستي خود نيازمند موجودي است كه هستي عين ذات او باشد و در هستي خود نيازمند به غير نباشد، در اهتدا و رهيابي به راه راست نيز نيازمند پيروي از روش موجودي است كه نه تنها تمام كارهاي او بر صراط مستقيم است و بر خلاف آن عمل نمي‌كند، بلكه بيراهه نرفتن و اهتدا ذاتي اوست و محتاج هدايتِ ديگري نيست، بر همين اساس خداي سبحان در نكوهش تبعيت از بتها چنين مي‌فرمايد: آيا آن كس كه بدون احتياج به ديگران مهتدي و هادي بالذات است شايسته پيروي است يا كسي كه تا هدايت نشود و ديگري او را هدايت نكند، هدايت‏كننده ديگران نيست:
^ 1 - ـ سورهٴ شعراء، آيات 69 ـ 74.
^ 2 - ـ سورهٴ زخرف، آيات 21 ـ 22.
^ 3 - ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 4.

549

﴿قُل هَل مِن شُرَكائِكُم مَن يَهدي اِلَي الحَقِّ قُلِ اللّهُ يَهدي لِلحَقِّ اَفَمَن يَهدي اِلَي‌لحَقِّ اَحَقُّ اَن يُتَّبَعَ اَمَّن لايَهِدّي اِلاّ اَن يُهدي فَما لَكُم كَيفَ تَحكُمون) 1
پيام آيه اين نيست كه آيا هادي به حق مقدم است يا هادي به ضلالت، زيرا روشن است كه داعي و هادي به حق بر داعي به ضلال مقدم است. در اين آيه شريفه، تقابل بين ﴿مَن يَهدي اِلَي الحَقّ﴾ و ﴿اَمَّن لايَهِدّي اِلاّ اَن‏يُهدي) 2 است؛ نه بين ﴿مَن يَهدي اِلَي الحَقّ﴾ و «من لايَهْدِي إلي الحق»؛ يعني مقابله بين كسي است كه به حق هدايت مي‌كند و مهتدي بالذات است و كسي كه تا هدايتش نكنند هدايت نمي‌شود.
طبق اين آيه شريفه كه مفاد آن برهان عقلي است، دعوت‏كنندگان به حق، به لحاظ اهتداي ذاتي يا عدم آن، دو قِسم‌اند: يكي آن كس كه مهتدي بالذات و بي‌نياز از هدايت غير است و ديگري آن كه نياز به غير دارد و تا هدايت نشود هدايت‏كننده ديگري نيست. از اين دو، تنها كسي شايسته پيروي است كه بدون نياز به غير مهتدي است و ديگران را هدايت مي‌كند. چنين موجود مهتدي بالذات و هادي بالأصل فقط خداست.
بت، خواه فرشته باشد يا غير فرشته 3 ، همان‌گونه كه به لحاظ آفرينش كاري
^ 1 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 35.
^ 2 - ـ ﴿لا يهدّي﴾ در اصل لايهتدي است.
^ 3 - ـ بسياري از مشركان موجودات شريفي مانند فرشتگان را مي‌پرستيدند. جاهلانِ از وثنين بتهاي دست‌ساز را به سبب محسوس بودنشان مي‌پرستيدند؛ ليكن تحصيل كرده‌هاي از بت‌پرستان كه در اين زمان نيز كم نيستند، بر اساس اين مغالطه كه «چون خداوند، حقيقتي نامحدود است و كسي به او دسترسي ندارد و او را نمي‌شناسد، پس انسان بايد چيزي را بپرستد كه بشناسد»، تمثال و پيكرهاي فرشته‌ها را مي‌پرستيدند و چه بسا به هدايت كردن بت نيز معتقد بودند كه مقصود آنان در حقيقت ملائكه بود؛ نه آن اشياي دست‌ساز.

550

از او ساخته نيست و نمي‌تواند چيزي را خلق كند تا شايسته عبوديت باشد: ﴿قُل هَل مِن شُرَكائِكُم مَن يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ قُلِ اللّهُ يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ فَاَنّي تُؤفَكون) 1 از نظر پرورش، تربيت و هدايت نيز تا خدا او را هدايت نكند مهتدي نيست و در نتيجه ذاتاً نمي‌تواند ديگران را بپروراند.
 
راه اثبات پيروي از مهتدي بالذات
تاكنون ثابت شد كه بايد از موجودي پيروي كرد كه در اهتداي خود مهتدي بالذات و بي‌نياز از ديگران و در نتيجه هادي بالذات است. انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) نيز هرچند بالذات مهتدي نيست، زيرا محتاج خداوندي است كه تنها مهتدي بالذات است؛ ليكن بدان جهت كه اصلاً به غير خدا حاجت ندارد، نسبت به ديگران در اهتدا خودكفاست و به همين لحاظ مي‌تواند هادي و مطاع آنها باشد.
اثبات درستي اين پيروي و طريق تشخيص مرضي خدا بودن و مطابقت روش انسان در مقام اثبات با روش و دستور مهتدي بالذات، با يكي از دو راه برهان عقلي يا برهان نقلي است، البته اجتماع اين دو نيز ممكن است. اين راه، همان‌طور كه قبلاً بيان شد، در آياتي بيان شده كه از مشركان مي‌خواهد ادّعاي خود را درباره شركت بتها در آفرينش، با يكي از دو دليل عقل يا وحي تثبيت كنند؛ مانند: ﴿قُل اَرَءَيتُم ما تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ اَروني ماذا خَلَقوا مِنَ الاَرضِ اَم لَهُم شِركٌ فِي السَّموتِ ائتوني بِكِتبٍ مِن قَبلِ هذا اَو اَثرَةٍ مِن عِلمٍ اِن كُنتُم صدِقين) 2
^ 1 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 34.
^ 2 - ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 4.

551

حديث معروف «إنّ لله علي النّاس حجتين: حجة ظاهرة وحجة باطنة؛ فأما الظاهرة فالرسل والأنبياء والأئمة(عليهما‌السلام)، وأما الباطنة فالعقول» 1 نيز همين معنا را تأييد مي‌كند كه در مقام اثباتِ مطلب نظري مي‌توان به عقل يا وحي تكيه كرد. عقل و وحي دو حجتِ الهي‌اند، هم براي احتجاج مولا بر عبد و هم براي احتجاج عبد بر مولا، با اين تفاوت كه محور مهم حجيت عقل، از طرف عبد بر مولاست و مدار حسّاس حجيت وحي، از طرف مولا بر عبد است.
بنابراين، اثبات صراط مستقيم كه كارهاي خداي سبحان ذاتاً بر آن مبتني است: ﴿اِنَّ رَبّي عَلي صِرطٍ مُستَقِيم) 2 يا با عقل برهاني است يا با نقل معتبر.
در آيه مورد بحث، ﴿لايَعقِلون﴾ و ﴿ولايَهتَدون﴾ به همان دو راه در مقام اثبات ناظر است. طبق بيان اين آيه، مشركان و معاندان نژادپرست و قوميت گرا پيرو نياكان خود هستند، اگرچه آن نياكان از برهان عقلي بي‌بهره: ﴿لايَعقِلون﴾ و از اهتداي عملي به بركت حجت نقلي بي‌نصيب‌اند: ﴿ولايَهتَدون﴾ و راهشان نه با عقل مطابق و نه با وحي هماهنگ است. راز تقديم عنوان عقل: ﴿لايَعقِلون﴾ بر عنوان اهتدا:﴿ولايَهتَدون﴾ در اين تعبير، آن است كه اهتداي عملي مسبوق به عقل عملي است.
نكره در سياق نفي، مفيد عموم است؛ ليكن عبارت ﴿لايَعقِلونَ شَي‏ءا﴾ در اينجا محفوف به قرينه است كه مقصود آن است كه هيچ چيزي را از آنچه كه به دين بازمي‌گردد نمي‌فهمند؛ نه اينكه هيچ مطلبي را نمي‌فهمند، زيرا كسي كه هيچ نفهمد مكلف نيست. آنها انسانهايي عادي و داراي عقلي متعارف هستند؛ ليكن در مسائل اعتقادي و ديني مطالب نظري را نمي‌فهمند. نكره در سياق نفي نيز در محدوده اين ادعا مفيد عموم است.
^ 1 - ـ الكافي، ج 1، ص 16.

552

 
اشارات و لطايف
1. عوامل انحراف از راه عقل و وحي
آنچه در بحث تفسيري گذشت در بيان ضرورت پيروي از مهتدي بالذات و بيان اثبات صحت اين پيروي بود. خلاصه آنچه در باره اثبات صحت بيان شد، در يك جمله چنين است: تنها راهي كه با آن مرضي خدا بودن روش انسان نيز تشخيص داده مي‌شود، عقل و وحي است.
مقام سوم بحث اين است كه اگر صحت روشي با هيچ يك از آن دو راه ثابت نشد، آن كس كه به تشخيص عقل يا نقل معتبر بر صراط مستقيم نيست در برابر حق و در مقابل عقل و وحي است، و انحراف و فاصله گرفتن از طريق عقل و وحي و رويارويي با آن، سفاهت، هوا، مظنه، ضلالت و مانند آن است.
توضيح اينكه شبهه علمي و شهوت عملي، دو كژراهه انحراف و از عواملي هستند كه انسان را در شناخت مبدأ، وحي، رسالت و معاد، دچار لغزش، خطا و سقوط مي‌كنند. قرآن‏كريم در اين‏باره كه منكران قيامت يا گرفتار شبهه فكري و مشكل علمي هستند يا مبتلا به شهوت عملي و در پي ارضاي آن، چنين مي‌فرمايد: ﴿اَيَحسَبُ الاِنسنُ اَلَّن نَجمَعَ عِظامَه ٭ بَلي قدِرينَ عَلي اَن نُسَوِّي بَنانَه ٭ بَل يُريدُ الاِنسنُ لِيَفجُرَ اَمامَه) 1 آيه نخست، بازگوكننده شبهه علمي منكران قيامت است. پاسخ اين شبهه در آيه دوم چنين آمده: خداي سبحان قادر است خطوط بسيار ريز و دقيق و ظريف سرانگشتان را تسويه و بازسازي كند، چه رسد به استخوانها: ﴿بَلي قدِرينَ عَلي اَن نُسَوِّي
^ 1 - ـ سورهٴ قيامت، آيات 3 ـ 5.

553

بَنانَه) 1
آيه سوم بازگوكننده شهوت عملي است، زيرا ترديد درباره قيامت گاهي ناشي از اشكال علمي نيست، بلكه از آن‏روست كه شخص تبهكار خواهان فجور عملي است و مي‌خواهد در اين ميدان چيزي جلوگير او نباشد: ﴿بَل يُريدُ الاِنسنُ لِيَفجُرَ اَمامَه﴾. اعتقاد به معاد و قيامت، جلو انسان را سدّ مي‌كند و نمي‌گذارد او هر كاري را انجام دهد.
در قرآن‏كريم از آنچه به شبهات علمي بازمي‌گردد و درباره آنان كه سخن و شبهه علمي دارند و راجع به انكار معاد مثلاً با استبعاد روبرويند، نه استحاله: ﴿وما نَحنُ بِمُستَيقِنين) 2 تعبير به «مظنّه» شده و از آنچه به شهوتهاي عملي بازمي‌گردد و درباره مبتلايان به شهوت عملي است تعبير به «هوي» شده است، از اين‏رو گاهي ﴿مظنه﴾ در مقابل ﴿علم﴾ آمده است: ﴿قُل هَل عِندَكُم مِن عِلمٍ فَتُخرِجوهُ لَنا اِن تَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِن اَنتُم اِلاّتَخرُصون) 3 ﴿وما لَهُم بِهِ مِن عِلمٍ اِن يَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شي‏ءا) 4 و گاه در برابر ﴿هوي﴾: ﴿ولَن تَرضي عَنكَ اليَهودُ ولاَالنَّصري حَتّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل اِنَّ هُدَي اللّهِ هُوَ الهُدي و لَئِنِ اتَّبَعتَ اَهواءَهُم بَعدَ الَّذي جاءَكَ مِنَ العِلمِ ما لَكَ مِنَ اللّهِ مِن ولِي ولانَصير) 5 ﴿ولَئِنِ اتَّبَعتَ اَهواءَهُم مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ اِنَّكَ
^ 1 - ـ سورهٴ قيامت، آيهٴ 4.
^ 2 - ـ سورهٴ جاثيه، آيهٴ 32.
^ 3 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 148.
^ 4 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 28.
^ 5 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 120. تعبير حصري ﴿انّ هدي الله هو الهديٰ﴾ بر اساس همان برهان عقلي است كه در مقام اول گذشت و گفته شد: كسي بايد هادي باشد كه هدايتش بالذات است، زيرا هر بالغيري بايد به بالذات و هر بالعرضي بايد به بالأصل و هر بالتبعي بايد به بالأصاله منتهي شود.

554

اِذًا لَمِنَ الظّلِمين) 1
طبق اين آيات آنچه اهل كتاب را وادار كرده بر يهوديت و مسيحيت منسوخ بمانند، هوسراني آنهاست؛ نه علم. آنچه مشرك دارد علم نيست و از آن به «جهل» تعبير مي‌شود كه گاه در مقابل علم و گاهي در مقابل عقل است، چنان‌كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) درباره علمي بودن توحيد و اساس علمي نداشتن شرك به آزر بت‏پرست فرمود: ﴿اِذ قالَ لاَبيهِ ياَبَتِ لِمَ تَعبُدُ ما لايَسمَعُ ولايُبصِرُ ولايُغني عَنكَ شي‏ءا ٭ ياَبَتِ اِنّي قَد جاءَني مِنَ العِلمِ ما لَم‏يَأتِكَ فَاتَّبِعني اَهدِكَ صِرطًا سَويّا) 2
همان‌گونه كه تعدّي از يقين و تجاوز از علم، هواست، آن كس كه حق و توحيد را نپذيرد و از آن فاصله گيرد نيز گرفتار هواست: ﴿قُل اِنّي نُهيتُ اَن اَعبُدَ الَّذينَ تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ قُل لااَتَّبِ‏عُ اَهواءَكُم قَد ضَلَلتُ اِذًا وما اَنَا مِنَ المُهتَدين) 3 او در پي هوا رفته و به ميل خود عمل مي‌كند: ﴿قُل فَأتوا بِكِتبٍ مِن عِندِ اللّهِ هُوَ اَهدي مِنهُما اَتَّبِعهُ اِن كُنتُم صدِقين ٭ فَاِن لَم يَستَجيبوا لَكَ فَاعلَم اَنَّما يَتَّبِعونَ اَهواءَهُم ومَن اَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوهُ بِغَيرِ هُدًي مِنَ اللّهِ اِنَّ اللّهَ لايَهدِي القَومَ الظّلِمين) 4
اين فاصله گرفتن از توحيد الهي و انحراف از سبيل‌لله به لحاظ آنكه در مقابل عقل است سفاهت است: ﴿ومَن يَرغَبُ عَن مِّلَّةِ اِبرهيمَ اِلاّمَن سَفِهَ نَفسَه) 5 و به جهت آنكه در مقابل وحي است هواپرستي و ضلالت است:
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 145.
^ 2 - ـ سورهٴ مريم، آيات 42 ـ 43.
^ 3 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 56.
^ 4 - ـ سورهٴ قصص، آيات 49 ـ 50.
^ 5 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 130.

555

﴿اَرَءَيتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَوه) 1 ﴿فَماذا بَعدَ الحَقِّ اِلاَّالضَّلل) 2
برخي آيات با بيان اينكه كافران از نظر مسائل علمي، «جاهل» و از نظر مسائل عملي «هوسران» هستند، بين شبهه علمي و شهوت عملي جمع كرده است؛ مانند: ﴿ثُمَّ جَعَلنكَ عَلي شَريعَةٍ مِنَ الاَمرِ فَاتَّبِعها ولاتَ‏تَّبِع اَهواءَ الَّذينَ لايَعلَمون) 3 ﴿اِن هِي اِلاّاَسماءٌ سَمَّيتُموها اَنتُم وءاباؤُكُم ما اَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطنٍ اِن يَتَّبِعونَ اِلاّالظَّنَّ وما تَهوَي الاَنفُسُ ولَقَد جاءَهُم مِن رَبِّهِمُ الهُدي) 4
خلاصه آنچه گذشت اينكه منكران مبدأ، اوصاف مبدأ، وحي، رسالت و معاد، هنگام بحث علمي درباره اين مسائل جزم ندارند و با مظنّه سخن مي‌گويند و آنگاه كه نوبت به عمل رسد به هوا و هوس عمل مي‌كنند؛ نه اينكه در ضرورت آن امور ترديدي داشته باشند.
پاسخ خداي سبحان به كساني كه به «مظنّه» عمل مي‌كنند اين است كه: ﴿واِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شي‏ءا) 5 گاه انسان نه تنها مظنه ندارد، بلكه علم به حق دارد؛ ليكن چون گرفتار شهوت عملي است، بر خلاف حق رفتار كرده و به ميل خود عمل مي‌كند؛ مانند آل‏فرعون: ﴿وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم) 6 آيه شريفه ﴿بَل يُريدُ الاِنسنُ لِيَفجُرَ اَمامَه) 7 اصلي كلي، جامع و روشنگر است كه انكار مبدأ، اوصاف مبدأ، وحي، رسالت و معاد، نوعاً نه به
^ 1 - ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 43.
^ 2 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 32.
^ 3 - ـ سورهٴ جاثيه، آيهٴ 18.
^ 4 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 23.
^ 5 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 28.
^ 6 - ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 14.
^ 7 - ـ سورهٴ قيامت، آيهٴ 5.

556

سبب وجود شبهه‌اي علمي بلكه از آن‏روست كه انسان‏خواهان فجور عملي است به گونه‌اي كه چيزي جلوگير او نباشد.
 
2. دعوت شيطان به پيروي كوركورانه از نياكان
احياي روش نياكانِ نابخرد و گمراه، اجابت دعوت شيطان است، زيرا او همان‌گونه كه به بدعت‌گذاري فرامي‌خواند: ﴿اِنَّما يَأ مُرُكُم بِالسُّوءِ والفَحشاءِ واَن تَقولوا عَلَي اللّهِ ما لاتَعلَمون) 1 انسان را وادار مي‌كند به هوس در پي نياكانِ سفيه و گمراه خود حركت كند: ﴿واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَ‏تَّبِ‏عُ ما وََجَدنا عَلَيهِ ءاباءَنا اَوَ لَو كانَ الشَّيطنُ يَدعوهُم اِلي عَذابِ السَّعير) 2 در پي اين دعوت، برخي انسانها با اينكه پدران خود را نابخرد و گمراه يافتند باز بر اثر تعصب قومي يا تقليد كوركورانه و بدون تحقيق، شتابان به دنبال آثار قومي و نژادي حركت كردند: ﴿اِنَّهُم اَلفَوا ءاباءَهُم ضالّين ٭ فَهُم عَلي ءاثرِهِم يُهرَعون) 3
نكته: ذيل آيه پيشين از «فراخواني به پيروي از نياكانِ نابخرد و گمراه» با عنوان «دعوت به آتش» تعبير فرمود: ﴿اَوَ لَو كانَ الشَّيطنُ يَدعوهُم اِلي عَذابِ السَّعير﴾. اين تعبير، حقيقت است؛ نه مجاز. همان‌گونه كه دعوت به كفر و شرك ـ كه به ظاهر مطلبي است اعتقادي اما در باطن آتش است و در قيامت ظهور مي‌كند ـ حقيقت‌ دعوت به آتش است: ﴿وجَعَلنهُم اَئِمَّةً يَدعونَ
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 169.
^ 2 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 21.
^ 3 - ـ سورهٴ صافّات، آيات 69 ـ 70.

557

اِلَي‌لنّار) 1 معناي عبارت پيش‌گفته درباره پيروي از نياكانِ نابخرد و گمراه نيز اين نيست كه شيطان بدين‌گونه انسان را به كفر و شرك دعوت مي‌كند و كفر و شرك سبب مي‌شود كه انسان به عذاب سعير گرفتار آيد. در اين معنا تعبير مزبور بر مجاز حمل شده است، در صورتي كه آن تعبير از باب مجاز نيست.
 
3. امكان استناد تقليد به علم
در بحث تفسيري گذشت كه قرآن‌كريم وسيله رسيدن انسان به مقصدِ صدق و حق را منحصراً عقل و وحي مي‌داند، براين اساس، اصول‏دين نيز منحصراً بايد از راه عقلِ برهاني يا نقلِ معتبر ثابت شود. البته استفاده از راه نقل در اين باره زماني ممكن است كه بخشهايي از راهِ استدلال با ادله‏عقلي پيموده شود؛ يعني آنگاه مي‌توان به قول معصوم(عليه‌السلام) استناد كرد و آن را حد وسط برهان قرار داد و با آن به واقع رسيد كه مبادي پيشين آن، مانند توحيد، نبوت و رسالت، با استدلال و براهين عقلي ثابت شده باشد؛ همچنين معصومِ معين(عليه‌السلام) شناخته شود و آن مطلب موردنظر براي حد وسط را به يقينْ معصوم(عليه‌السلام) فرموده باشد.
در اين باره به دو نكته بايد توجه داشت: أ. آنچه مي‌تواند حد وسط برهان قرار گيرد سنّت قطعي معصوم(عليه‌السلام) است؛ نه خبر واحد. خبر واحد و مانند آن، موجب مظنّه به قول معصوم است؛ نه جزم به قول او، زيرا سخن هر راوي با چندين اصل، همچون اصل عدم غفلت، عدم سهو، عدم زياده، عدم نقصان و عدم نسيان از لحاظ ناقل، و با اصولِ بي‌شمار لفظي و غير لفظي، مانند اصالة الاطلاق، اصالة العموم، اصالة الحقيقة و اصالة عدم‌لنسخ از لحاظ
^ 1 - ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 41.

558

منقول، قابل اعتماد مي‌شود 1 ، بنابراين چنانچه خبر واحدي مشتمل بر ده جمله باشد و واسطه نقل آن از معصوم(عليه‌السلام) ده نفر باشند صدها و گاه هزاران احتمال در آن داده مي‌شود، زيرا نسبت به يكايك كلمات بايد دهها اصل درباره هر يك از آن راويان در هر سه مرحله مقام سماع، ضبط و املا و انشا اجرا كرد تا ثابت شود اين راوي آن كلمات را صحيح شنيده، درست ضبط كرده و به راوي پس از خود درست رسانده است، بنابراين براساس محاسبات رياضي شايد اصول فراواني در كنار هم متراكم شود تا يك روايت، مطلبي را در حدّ مظنّه، و نه بيش از آن، ثابت كند، حال اينكه در موردي همچون اصول دين كه در آن جزم و يقين معتبر است هرگز نمي‌توان با چنين سند متكي به انبوهي از اصول به مقصد رسيد؛ اما در مسائل عملي كه در آن عملْ معتبر است چنانچه جز مظنّه راهي نبود و با آن ثابت شد كه اين روايت، قول معصوم(عليه‌السلام) است مي‌توان بلكه بايد به آن استناد و احتجاج و عمل كرد.
ب. آنچه حد وسط برهان قرار مي‌گيرد سنت قطعي معصوم است، نه ظاهر خبر، و براي آنكه بتوان گفت «اين مطلب، مدلول قول معصوم(عليه‌السلام) است و قول معصوم(عليه‌السلام) يقين‌آور است، پس اين مطلب، يقيني است»، خبر بايد سنداً معتبر و يقيني باشد، مانند خبر متواتر يا خبر واحد محفوف به قراين قطعي، و از نظر دلالت نيز نص باشد.
پس از توضيح درباره استناد به قول معصوم(عليه‌السلام)، اكنون به اصل بحث
^ 1 - ـ اصول عقلايي مزبور براي جبران كمبود عصمت راوي است. راوي عادل و موثق، عمداً كم و زياد نمي‌كند؛ ليكن زياده و نقصان بر اثر سهو و نسيان و مانند آن محتمل است. توجه به اصول عقلايي ياد شده براي اثبات اين معناست كه راوي همان‌گونه كه در نقل عمداً تخلّفي ندارد، سهواً نيز خلاف نمي‌كند.

559

بازمي‌گرديم. بر اساس آنچه گذشت مطلبي كه به وحي يا عقل متكي نباشد معتبر نيست. اين مطلب را آياتي از قرآن‏كه از استناد به مظنّه، از پيروي از غير علم، يا از تقليد نهي كرده نيز بيان مي‌كند. بخشي از آيات مي‌فرمايد: جز به علم اعتماد نكرده و پيش از حصول علم، از چيزي تبعيت نكنيد: ﴿ولاتَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلم) 1 دسته ديگر از آنها از پيروي مظنّه نهي مي‌كند و از سودآور نبودن آن سخن مي‌گويد؛ مانند: ﴿واِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شي‏ءا) 2 طايفه سوم كه در ادامه، توضيح آن خواهد آمد آياتي است كه از تقليد نهي مي‌كند.
مستفاد از علم در آيات ياد شده همان معناي جزمي است؛ نه جامع بين جزم و مظنه؛ افزون بر اينكه برخي آيات كه در آن خصوص مظنّه مطرح است مظنّه را از حجيت ساقط مي‌كند، بنابراين جز علم، يعني همان جزم، چيزي معتبر نيست. اطلاق اين حكم قبل از تحقيق نهايي، اصول و فروع و اجتهاد و تقليد را نيز شامل مي‌شود، از اين‏رو هم دستاويزي براي اخباريان براي جلوگيري از اجتهاد است و هم مستمسكي براي آنان كه مظنه را حجت نمي‌دانند و هم دستاويزي است براي كساني كه تقليد را، خواه در اصول دين يا در فروع آن مردود شمرده و از آن منع مي‌كنند.
شبهه اخباريها اين است كه آيات ياد شده عمل به غير علم را منع مي‌كند و محصول اجتهاد نيز مظنه است؛ نه علم. مسائلي كه بتوان درباره آن به جزم و قطعِ عقلي دست يافت نادر است. اخباريها بر اساس اين شبهه، اجتهاد و تقليد را تخطئه مي‌كنند.
^ 1 - ـ سورهٴ اِسراء، آيهٴ 36.
^ 2 - ـ سورهٴ نجم، آيهٴ 28.

560

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved