بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 



جهان است و ملكوت هر چيزي به دست اوست، و اوست پناه‌دهنده‌اي كه به پناه نياز ندارد: ﴿قُل لِمَنِ الاَرضُ ومَن فيها اِن كُنتُم تَعلَمون ٭ سَيَقولونَ لِلّهِ قُل اَفَلا تَذَكَّرون ٭ قُل مَن رَبُّ السَّموتِ السَّبعِ ورَبُّ العَرشِ العَظيم ٭ سَيَقولونَ لِلّهِ قُل اَفَلا تَتَّقون ٭ قُل مَن بِيَدِهِ مَلَكوتُ كُلِّ شي‏ءٍ وهُوَ يُجيرُ ولايُجارُ عَلَيهِ اِن كُنتُم تَعلَمون ٭ سَيَقولونَ لِلّهِ قُل فَاَنّي تُسحَرون) 1 رسالت انبيا(عليهما‌السلام) كوشش براي حفظ آن سرمايه فطري انسانهاست، هرچند ممكن است برخي انسانها فطرت خداخواهي را دفن كنند: ﴿وقَد خابَ مَن دَسّها) 2 و آنگاه كه آن را زنده به گور و مدسوس كردند، بر گور آن نشسته، اوهامي را بررسي كنند. اين فكرها براي روح بشر چون تازه‏وارد است، نخست با ريب و شك شروع مي‌شود. سپس آن شكْ زمينه‌ساز جهل مركب شده، به جهل مركب و جزم به خلاف مبدل مي‌گردد و گاهي با حفظ جزم علمي، عزم عملي بر خلاف آن گرفته مي‌شود، از اين رو در قرآن كريم گاهي سخن از شك است: ﴿فَهُم في رَيبِهِم يَتَرَدَّدون) 3 ﴿بَل هُم في شَك(عليها‌السلام) يَلعَبون)4 و گاه سخن از عزم بر خلاف: ﴿وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم) 5اينان با آنكه از نظر علمي يقين دارند، بر اثر استكبار و طغيانگري، با علمِ به حقيقت آن‏را انكار مي‌كنند؛ چه رسد به شك. فطرت آنها دين را مي‌پذيرد و شرك كه عاريتي است مزاحم پذيرش و خضوع در برابر توحيد دروني است.

^ 1 - ـ سورهٴ مؤمنون، ايات 84 ـ 89.
^ 2 - ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 10.
^ 3 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 45.
^ 4 - ـ سورهٴ دخان، آيهٴ 9.
^ 5 - ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 14.

141

غرض آنكه بيشتر مردمْ خداخواه و خدا باورند و شرك آنان فقط در الوهيت و ربوبيت است؛ نه در اصل ذات خدا، از اين رو بيان قرآن‏كريم در حلّ مشكل اكثري انسانها به گونه‌اي است كه مشكل اقلّي را نيز حلّ مي‌كند، زيرا اگر آيات نظم، توحيد ربوبي را ثابت كند، هم پايين‌تر از توحيد ربوبي كه توحيد عبادي است، و هم بالاتر از توحيد ربوبي كه توحيد خالقي است، ثابت مي‌شود و اگر توحيد خالقي اثبات شد، توحيد ذات واجب نيز اثبات خواهد شد، چون كسي خالق است كه ذاتاً واجب‌الوجود باشد. نظم سلسله در قوس نزول به اين صورت است كه نخست اثبات ذات واجب و بعد از آن وصف خالقيت، آنگاه ربوبيت و سرانجام الوهيت، يعني معبوديت مطرح مي‌شود.امور ياد شده ملازم يكديگر است؛ يعني چون معبود بايد ربّ و ربّ بايد خالق و خالق بايد ذات ازلي و داراي اوصاف كمالي باشد، از اين امور متلازم و مرتبط به هم براي اثبات يكديگر مقدماتي تشكيل مي‌شود.بر همين اساس، ادله‌اي كه قرآن كريم درباره ذاتِ خدا و اوصاف الهي بيان مي‌كند چند قسم است؛ برخي از آنها، مانند سوره مباركه «اخلاص» و آيات آغازين سوره «حديد» به هستي نامحدود ناظر است. بعضي به اوصاف خداي سبحان، مانند عليم و قدير و برخي ديگر به خلقت خداي سبحان و توحيد در خالقيت ناظر است. بعضي ديگر به ربوبيت و توحيد در ربوبيت مي‌نگرد و بخشي از آن ادله نيز ناظر به الوهيت و معبود بودن و توحيد در الوهيت است.قسمتي از ادله مورد اشاره، «حكمت» و بخشي ديگر «جدال احسن» است. مقدماتي كه در اين دو قياس به آن استدلال مي‌شود حق است با اين

142

تفاوت كه در جدال احسن آن مقدمات به عنوان تسلّم، يعني از آن رو كه مورد پذيرش خصم است و رقيب آن را مي‌پذيرد، ذكر مي‌شود؛ اما در حكمت و برهانْ تسلّم و پذيرش رقيب و خصم ملحوظ نيست؛ يعني مقدمهْ حق است و قبول يا نكول خصم نسبت به آن بي‌اثر است.خداي سبحان گاه بر خالقيتِ خود برهان اقامه مي‌كند، كه چنين روشي حكمت است، و گاهي مقدمه‌اي مانند ﴿ولئن ساَلتهم من خلق السَّموات والأرض ليقولنّ الله) 1 را مطرح مي‌كند كه در آن تسلّم مخاطب ملحوظ است؛ يعني خصم خالقيت «الله» را پذيرفته است. اين استدلال از آن رو كه براساس پذيرش خصم تنظيم شده، جدال احسن است، زيرا هم در متن استدلال جز حق چيزي راه ندارد و هم مستدِلّ جز ارشاد حق در پي چيزي نيست.6. حدّ وسط أدله توحيد ربوبيتحدّ وسط ادله قرآني بر توحيد ربوبيت، عنوان خالقيت است، چنان‌كه مي‌فرمايد: اگر از مشركان بپرسيد خالق آسمان و زمين كيست؟ مي‌گويند: «الله». آنگاه سؤال مي‌شود كه اگر خالق آسمان و زمين خداست، چرا به ربوبيّت غير او معتقد هستيد 2؟مستفاد از اين‏گونه آيات، برهاني «إنّي» است كه در آن از اَحَدالمتلازمين به ملازم ديگر پي برده مي‌شود؛ به اين بيان كه «كلّ من كان ربّاً فهو خالق، وكلّ خالق فهو ربّ»، پس خداي سبحان چون خالق است، ربّ است. سپس براي اقامه برهان بر توحيد خالقيت بايد به مبدأ ذاتي و توحيد آن ذات استناد

^ 1 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 25.
^ 2 - ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 61؛ سورهٴ زخرف، آيهٴ 87.

143

جسته و گفته شود: كسي مي‌تواند خالق باشد كه خود عين هستي باشد و هستي محض منزّه از شريك است.اين مطلب، مدلول آياتي است كه درباره احديّت، واحديّت، غناي محض خداي سبحان و حقانيت صرف او بحث مي‌كند و ناظر به سير نهايي معرفت حق است. در اين قوس صعود، اولْ توحيد عبادي است آنگاه ساير اقسام توحيد. بيان اجمالي آن اين است كه فقط «الله» معبود است، زيرا اين معبود، ربّ است و ربوبيّت او بر اثر خالق بودن اوست و خالقيت او از آن روست كه عين هستي است و ديگران هستي خود را بايد از او دريافت كنند و چون او هستي نامحدود و حقيقت محض است شريك برنمي‌دارد.7. راز ضرورت ربوبيّت معبود انساناز بياني كه گذشت، راز ضرورت ربّ و پرورنده بودن اِله و معبود انسان نيز روشن مي‌شود. سرّ ضروري بودن عبادت و پرستش چنين معبودي براي انسان اين است كه انسان در اصل هستي و نيز در همه شئون وجودي خود محتاج بلكه عين حاجت و نياز است و آن كه حيات و ممات، خير و شرّ، سود و زيان و حلّ همه مشكلات انسان به دست او و سعادت و شقاوت انسان در سايه اطاعت و معصيت اوست و از همين‌رو كسي ديگر غير از او شايسته پرستش نيست تنها «مالكِ مدبّر» است، پس اولاً انسان به طور حتم اِله و معبود دارد. ثانياً آن معبود نيز حتماً بايد ربّ باشد؛ يعني به گونه‌اي باشد كه انسان را بپروراند. ثالثاً اين مالك مدبّر كه مي‌تواند انسان را بپروراند همان آفريننده انسان است. رابعاً كسي مي‌تواند خالق باشد كه در اصل ذات خود

144

نامحدود و غني محض باشد.راز اين مطلب كه فقط آفريننده انسان قادر بر پروراندن اوست اين است كه پرورش يا عين آفرينش است يا ملازم آن. روح ربوبيت، آفرينش است و ربّ به دلالت مطابقه همان خالق است، زيرا ربّ روابط بين هر مستعدّ و كمال او را مي‌آفريند و ايجاد روابط بين وصفها و موصوفها و مانند آن، در حقيقت خلقت است، پس رب خالق است، هر چند خالقيت او به صورت ربوبيت تبيين مي‌شود؛ يعني ربوبيت، با تحليل به خالقيت باز مي‌گردد، زيرا اگر مبدئي وصفي را به موجودي داد و او را پروراند، اين بدان معناست كه آن كمال را آفريده و به او عطا كرده است.ربوبيت اگر در تحليل به خالقيت بازنگردد، به يقينْ ملازم خالقيت است، زيرا كسي مي‌تواند موجودي را بپروراند كه از ذات، كمالات ذاتي، راه تكاملي و سود و زيان آن مستحضر باشد و كسي از اين‌گونه امور باخبر است كه آن شي‏ء را آفريده باشد. مَبدئي كه موجودي را نيافريده، از ذات و كمالات ذاتي آن شي‏ء و كيفيت تكامل آن آگاهي ندارد، پس ربّ نيست، چون خالق نيست.8. همساني همه مشركان در اصل شركشريك داشتن خداوند ممتنع است و در اين امتناع ذاتي كه از مطالب حكمت نظري است فرقي بين انحاي شرك و قلّت و كثرت شركا و مانند آن نيست، بنابراين در بطلان قول به شرك، بين ثنويّت، تثليث، يا اعتقاد به آلهه بيشتر تفاوتي نيست، از اين رو خداي سبحان گاهي مي‌فرمايد: ﴿لاتتخذوا إلهين

145

اثنين) 1 گاه مي‌فرمايد: ﴿ولاتَقولوا ثَلثَةٌ انتَهوا خَيرًا لَكُم) 2 و گاهي مي‌فرمايد: ﴿ءَاَربابٌ مُتَفَرِّقونَ خَيرٌ اَمِ اللّهُ الوحِدُ القَهّار) 3 ﴿اَئِفكًا ءالِهَةً دونَ اللّهِ تُريدون) 4 البته بطلان شرك در بعضي از اقسام بسيار روشن‌تر از برخي اقسام ديگر است؛ مثلاً بطلان شريك بودن سنگ و چوبِ منحوت: ﴿اَتَعبُدونَ ما تَنحِتون) 5 روشن‌تر از بطلان شريك بودن فرشتگان مجرّد است.مشركان، اعم از اهل كتاب و ديگران، در اصل شرك و قصور در توحيد الوهي و توحيد ربوبي همسان بودند و تفاوت آنان در قلّت و كثرت آلهه دروغيني بود كه بدان معتقد بودند؛ مشركان حجاز به تعدد آلهه و ارباب متفرق، يهوديان به تثنيه و مسيحيان به تثليث مبتلا بودند، از اين رو قرآن كريم در بسياري از مواردي كه سخن از توحيد است، اهل كتابِ مبتلاي به تثنيه، تثليث و مانند آن را در كنار مشركان ذكر مي‌كند 6 گرچه قبح برخي از اِشراكها بيش از قبح اِشراك ديگر است و اين مطلب از مسائل حكمت عملي است. تفاوت تعبيرهاي قرآني در تقبيح شرك‌ورزي، مانند: ﴿اُفًّ لَكُم ولِما تَعبُدونَ مِن‏دونِ اللّهِ) 7نيز از همين قبيل است.قرآن كريم ابتدا ارباب متفرّق، آلهه فراوان و هرگونه كثرت را نفي كرده، آنگاه صريحاً به نفي تثليث مسيحيت، تثنيه يهوديت و ضمناً نيز به نفي ثنويت

^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 51.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 171.
^ 3 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 39.
^ 4 - ـ سورهٴ صافّات، ايهٴ 86.
^ 5 - ـ سورهٴ صافّات، آيهٴ 95.
^ 6 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 30؛ سورهٴ بقره، آيهٴ 113.
^ 7 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 67.

146

پرداخته، سپس در داخل حوزه اسلامي شرك دروني را نفي مي‌كند تا انسانْ موحّدِ خالص شود.9. شرك بت‌پرستاندر بطلان قول به شرك، فرقي نيست كه وثني، چوبي را عبادت كند يا ترسا مسيح را در حدّ عبادت گرامي بدارد يا يهودي عُزير را بپرستد يا در حد عبادت او را تكريم كند، زيرا هر موجودي، خواه پيامبر، فرشته يا هر چيز ديگر، عبد داخر و خاضع خداست، چنان كه خداي سبحان درباره فرشتگان فرمود: ﴿بَل عِبادٌ مُكرَمون ٭ لايَسبِقونَهُ بِالقَولِ وهُم بِاَمرِهِ يَعمَلون) 1چوبها و سنگهاي تراشيده شده‌اي را كه وثنيها به آنها احترام مي‌گذاردند، مجسمه و تنديس آلهه، فرشتگان، انسانهاي برجسته، ستارگان و مانند آن بود كه براي يادبود و بزرگداشت آنها مي‌ساختند. در آغاز، ربّ و معبود آنها خود فرشته و مانند آن بود؛ نه مجسمه‌ها؛ ولي به تدريج و در گذر زمان وقتي كار به دست جاهلانشان افتاد، مجسمه‌ها پرستيده شد.منشأ شركِ بت‌پرستان هوس بود، از اين رو ساختن بت حدّ و حصري نداشت و چون جنبه اشرافيت پيداكرد افزون بر بتكده عمومي كه در آن بتهاي مورد تقديس همگان را جمع مي‌كردند، هر كس متمكّن‌تر و تواناتر بود بتي اختصاصي نيز در خانه خود داشت كه از آن استمداد مي‌جست. گواه مطلب اينكه درباره وثنيهاي حجاز سخن از دو يا سه خدا نيست؛ همچنين اينكه وثنيين مصر در زماني كه يوسف(عليه‌السلام) به زندان افتاد به تعدد آلهه مبتلا بودند و

^ 1 - ـ سورهٴ انبياء، آيات 26 ـ 27.

147

حضرت يوسف در نفي آن آلهه و ارباب متفرق فرمود: ﴿ءَاَربابٌ مُتَفَرِّقونَ خَيرٌ اَمِ اللّهُ الوحِدُ القَهّار) 1 گواه ديگر، سخن درباريان فرعون است كه به او گفتند: آيا موساي كليم و قوم او را وامي‌نهي تا تو و خدايان تو را ترك كنند؟: ﴿اَتَذَرُ موسي وقَومَهُ لِيُفسِدوا فِي الَارضِ ويَذَرَكَ وءالِهَتَكَ) 2آل‏فرعون خود داعيه ربوبي داشتند؛ ليكن همچون ساير مردم مصر به وثنيت، به ويژه گاوپرستي مبتلا بوده و در برابر همان آلهه دروغين خضوع مي‌كردند؛ حتي خود فرعون كه ادعاي ربوبيت انسانها را داشت و مي‌گفت: ﴿لَئِن اتَّخَذتَ اِلهًا غَيري لاَجعَلَنَّكَ مِنَ المَسجونين) 3 ﴿ما عَلِمتُ لَكُم مِن اِلهٍ غَيري) 4 ﴿اَنا رَبُّكُمُ الاَعلي) 5 بت‌پرست بود.اين سخن فرعون كه گفت: ﴿اَنا رَبُّكُمُ الاَعلي﴾ نيز دعوي خالقيت و ربوبيت و الوهيت تقديسي و عبادي نبود، زيرا همان‌گونه كه اشاره شد خود او هم از نظر قداست ديني در برابر بت خضوع مي‌كرد، از اين رو درباريان در سعايت موسي(عليه‌السلام) به او مي‌گفتند: ﴿يَذَرَكَ وءالِهَتَكَ﴾.فرعون بيش از طاغوتياني كه شاهان را «خدايگان» مي‌خواندند داعيه‌اي نداشت. معناي ﴿اَنا رَبُّكُمُ الاَعلي﴾ نيز بيش از اين نبود كه قانون سعادت‌بخش شما را من بايد تدوين كنم و اگر خواهان سعادت و خير هستيد

^ 1 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 39.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 127.
^ 3 - ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 29.
^ 4 - ـ سورهٴ قصص، آيهٴ 38.
^ 5 - ـ سورهٴ نازعات، آيهٴ 24.

148

بايد مطيع انديشه و انگيزه و دستورهاي من باشيد و به قانون من عمل كنيد. سخن مدعيان دروغين بشر و محور اختلاف در همين است وگرنه در توحيد واجب و خالقيت و مانند آن بحثي نداشتند.10. اختلاف موحدان با مشركانچون وثنيهاي حجاز به تعدد آلهه مبتلا بودند، نخستين سخن رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) درباره توحيد بود؛ آن حضرت از اِله واحد و آنان از آلهه كثير سخن مي‌گفتند و اختلافشان در توحيد و تكثير و وحدت و كثرت اِله بود. البته وحدت و كثرت در اين بحث از يك سنخ نبودند چون خداي واحد از سنخ بتهاي كثير نبود و اينها نيز از سنخ خداي يگانه نبودند. سخن مشترك مشركان حجاز اين بود كه اين مدعي نبوت، آلهه متعدد را يكي كرده و مي‌گويد: هيچ خدايي جز اِله واحد نيست و اين سخن او شگفت‌انگيز است: ﴿اَجَعَلَ الاءالِهَةَ اِلهًا وحِدًا اِنَّ هذا لَشي‏ءٌ عُجاب) 1شايان ذكر است كه بت‌پرستان نيز در مسائل توحيد، وحي و رسالت و معاد، دو گروه‌اند: بت‌پرستان عادي و عامي، و بت‌پرستان محقق‌نما. سخن جاهلان وثني، همواره حفظ آثار گذشتگان خويش است، زيرا آنان درباره توحيد و معاد از باورهاي نياكان خود پيروي مي‌كردند: ﴿اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلي اُمَّةٍ واِنّا عَلي ءاثرِهِم مُهتَدون) 2 ﴿ما سَمِعنا بِهذا في ءابائِنَا الاَوَّلين) 3 اما محقق‌نماهاي از وثنيين به زعم خود قياسي استثنايي كه قياس مغالطه‌آميز قوي

^ 1 - ـ سورهٴ ص، ايهٴ 5.
^ 2 - ـ سورهٴ زخرف، آيهٴ 22.
^ 3 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 24.

149

و عميقي است تشكيل داده و مي‌گفتند: ﴿لَو شاءَ اللّهُ ما اَشرَكنا ولاءاباؤُنا ولاحَرَّمنا مِن شي‏ءٍ) 1 يعني خداوند جهان از شرك ورزي ما آگاه و بر منع آن تواناست و چون جلوي ما را نگرفت و ما را آزاد گذاشت معلوم مي‌شود شرك‌ورزي ما مورد مشيئت و خواست اوست.حلّ اين مغالطه در گرو فرق نهادن بين اراده تكويني و اراده تشريعي خداست؛ يعني خداوند اگر تكويناً اراده كند كه جلوي بت‌پرستي را بگيرد يقيناً مي‌تواند؛ ولي تكويناً بشر را آزاد گذاشت تا در انتخاب توحيد و اشراك مختار باشند؛ ولي تشريعاً آن‏را زيانبار و حرام اعلام كرد و با دليل عقلي و نقلي بطلان آن‏را روشن ساخت و با تعيين كيفر سخت از آن نهي فرمود.اكنون نيز در كشورهاي مبتلا به شرك چنين است كه گروهي رهبري فكري آنان را بر عهده دارند و ساده‌لوحاني دنباله‌رو آن سران فكري‌اند. در اين زمان هم محقق‌نماهاي وثنيين هند، ژاپن و ديگر كشورها براساس تعصب جاهلي سخن نمي‌گويند، بلكه شبهه‌اي قوي دارند و آن اينكه «كسي را بايد عبادت كنيم كه او را بشناسيم و ما خداي نامحدود را نمي‌شناسيم تا او را عبادت كنيم»!پاسخ اين شبهه مرهون فرق گذاشتن بين معرفت كنه خدا و معرفت اجمالي اوست. آنچه محال است معرفت به كنه است و آنچه در عبادت لازم است معرفت اجمالي معبود است؛ يعني آنچه محال است لازم نيست و آنچه لازم است محال نيست.قرآن كريم، هم ادله مغالطه‌آميز محقّق‌نماهاي وثنيين و هم سخن جاهلان آنان را نقل مي‌كند و همان‌گونه كه از آن قياس عميق و لطيف پرده برمي‌دارد از

^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 148.

150

مغالطه‌اي نيز كه در اين زمان دامنگير بودائيان و بسياري از مبتلايان به شرك شده است، پرده برمي‌دارد. البته چون سخن جاهلانشان بيش از سخن محقّق‌نمايان بود، آن را در موارد بيشتري نقل مي‌كند.وثنيين كه درباره معبود داعيه كثرت داشته و سخن از وحدت آن را شگفت‌انگيز مي‌دانستند و مي‌گفتند: ﴿اَجَعَلَ الاءالِهَةَ اِلهًا وحِدًا اِنَّ هذا لَشي‏ءٌ عُجاب) 1 بر نفي وحدتِ معبودْ برهاني اقامه نكردند، چنان كه بر نفي و استحاله معاد نيز برهاني نياورده‌اند. سخن آنان در حدّ تعجّب يا استبعاد بود و معاد را امري بعيد مي‌شمردند: ﴿ذلِكَ رَجعٌ بَعيد) 2 ومي‌گفتند: ما به اين سخن شما كه مي‌گوييد: ﴿اِنّا لِلّهِ واِنّا اِلَيهِ رجِعون) 3يقين پيدا نمي‌كنيم: ﴿وما نَحنُ بِمُستَيقِنين) 4كسي كه مواد فكري او مطالب عادي و عرفي است در مسائل عقلي نيز گرفتار تعجب و استبعاد است؛ اما نزد كسي كه با برهان عقلي مأنوس است، آنجا كه كار با برهان عقلي است جا براي تعجب و استبعاد نيست و نمي‌توان گفت اين مطلب چون از اذهان دور است، قابل باور نيست. در اين‌گونه مسائل كه حاكم آن عقل است، با لفظ و ظهور و شمول كلي و اندراج جزئي كاري نيست تا استبعاد و انصراف و مانند آن نقش داشته باشد.خداي سبحان به مشركان مي‌فرمايد: آيا با «الله» كه وجود او مسلّم و مفروغ عنه است اِله ديگري وجود دارد؟ اگر براي «الله» شريكي هست و شما در

^ 1 - ـ سورهٴ ص، آيهٴ 5.
^ 2 - ـ سورهٴ ق، آيهٴ 3.
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 156.
^ 4 - ـ سورهٴ جاثيه، آيهٴ 32.

151

دعوي شرك صادق هستيد، بر آن برهان اقامه كرده و داعيه خود را مبرهن و مستدل كنيد: ﴿اَءِلهٌ مَعَ اللّهِ قُل هاتوا بُرهنَ‏كُم اِن كُنتُم صدِقين) 1جمله ﴿اَءِلهٌ مَعَ اللّهِ﴾ ظاهراً قضيه موجبه است؛ ولي چون استفهامْ انكاري است، روح آن سلب و مفادش اين است كه جز الله كه وجودش پذيرفته شده عقل و فطرت و مورد اتفاق همگان است، اِله ديگري نيست، بنابراين عبارتِ ﴿اَءِلهٌ مَعَ اللّهِ﴾ در جمله موجبه، مشابه ﴿لااِلهَ اِلا اللّهُ) 2 در جمله سالبه است، زيرا در ﴿لااِلهَ اِلا اللّهُ﴾، «إلاّ» به معناي «غير» است و اين جمله سلبي همان معنايي را كه آن جمله مثبت افاده كرده تفهيم مي‌كند؛ يعني غير از خدايي كه وجودش مسلّم است، آلهه ديگر نَه.11. برهان‏ناپذيري شركدعوت به توحيد و نفي شرك و درخواست اقامه برهان و دليل بر شرك از مدعيان آن، در آيات ديگر نيز آمده است؛ مانند: ﴿لَو كانَ فيهِما ءالِهَةٌ اِلاَّاللّهُ لَفَسَدَتا فَسُبحنَ اللّهِ رَبِّ العَرشِ عَمّا يَصِفون ٭ لايُسَ‏لُ عَمّا يَفعَلُ وهُم يُسَ‏لون ٭ اَمِ اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً قُل هاتوا بُرهنَ‏كُم هذا ذِكرُ مَن مَعِي وذِكرُ مَن قَبلي) 3 براساس آيه شريفه اخير، همه پيامبران و پيروان آنان، كه داعيه توحيد داشتند، مشركان را به اقامه برهان دعوت مي‌كردند.خداي سبحان در ابتداي گفت‌وگو مشركان را به اقامه برهان بر حق بودن شرك دعوت مي‌كند؛ ليكن پس از آن به ناتواني آنان در اقامه برهان تصريح

^ 1 - ـ سورهٴ نمل، آيهٴ 64.
^ 2 - ـ سورهٴ صافّات، آيهٴ 35؛ سورهٴ محمّد (ص)، آيهٴ 19.
^ 3 - ـ سورهٴ انبياء، آيات 22 ـ 24.

152

كرده، چنين مي‌فرمايد: ﴿ومَن يَدعُ مَعَ اللّهِ اِلهًا ءاخَرَ لابُرهنَ لَهُ بِهِ فَاِنَّما حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ) 1 توضيح آنكه برهان را براي اثبات امكان يا وجوب يا امتناع مي‌توان اقامه كرد؛ يعني مي‌توان بر امتناع شرك و نيز آنچه كه ممتنع بالعرض است برهان اقامه كرد ولي براي حق بودن شرك نمي‌توان برهان اقامه كرد، زيرا برهان برخلاف آن قائم است و پيام آن برهان اين است كه شركْ باطل و دروغ است. طبعاً با اين مبنا نمي‌توان براي اثبات حق بودن شركْ برهان اقامه كرد وگرنه اجتماع نقيضين مي‌شود.جمله ﴿لابُرهنَ لَهُ بِهِ﴾ (قدّس‌سره)دليل ندارد)، در محل نصب است تا صفتِ ﴿إلهاً ءاخر﴾ باشد و براساس آن، راز برهان‏ناپذيري شريكِ ﴿الله﴾ اين است كه شريك‏الباري ممتنع‏الوجود است و ممتنعْ ذات ندارد و محال است. لازم محال بودن نيز بي‌برهاني است، چنان‌كه 5 = 2 * 2 چون محال است دليلِ اثباتي ندارد. دروغ و غلط بودنِ 5=2*2 را مي‌توان اثبات كرد و وقتي دروغ بودن خبري با دليل قطعي اثبات شد هرگز برهان بر حق و صدق بودن آن خبر وجود ندارد.مشابه آنچه در آيه مزبور درباره توحيد بيان شد، درباره‏وحي و رسالت نيز مطرح است؛ يعني خداي سبحان درباره‏وحي و رسالت ابتدا تحدّي كرده، چنين مي‌فرمايد: ﴿واِن كُنتُم في رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلي عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِهِ) 2 ﴿فَليَأتوا بِحَديثٍ مِثلِهِ اِن كانوا صدِقين) 3آنگاه مي‌فرمايد: اين قرآن، آيت خداي «لاشريك له» است و كلام خداي بي‌مانند و «لاشريك له»،

^ 1 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 117.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 23.
^ 3 - ـ سورهٴ طور، آيهٴ 34.

153

بي‌مانند و «لاشريك له» است: ﴿فَاِن لَم تَفعَلوا ولَن تَفعَلوا فَاتَّقوا النّارَ الَّتي وقودُهَا النّاسُ والحِجارَةُ اُعِدَّت لِلكفِرين) 1 ﴿قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الاِنسُ والجِنُّ عَلي اَن يَأتوا بِمِثلِ هذا القُرءانِ لايَأتونَ بِمِثلِهِ ولَو كانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهيرا) 2 از اين‌رو هرگز توان آوردن مانند آن‏را نداريد، زيرا در بين گفته‌هاي بشر نظير ندارد و چيزي كه معدوم است آوردن آن محال است.
 
12. شرك اهل كتاب
خداي سبحان درباره شرك اهل كتاب مي‌فرمايد: آنان كه خدا را ثالث ثلاثه قرار دادند كافرند: ﴿لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلثَةٍ وما مِن اِلهٍ اِلاّ اِلهٌ وحِدٌ واِن لَم يَنتَهوا عَمّا يَقولونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم عَذابٌ اَليم) 3 زيرا سه موجودِ همسان و هم‌رديف، از هر طرف كه لحاظ و شمارش شوند، يكي اولي، ديگري دومي و آخرين فردْ سومي است، از همين رو در اين سه كه هيچ تمايزي ميان آنها نيست، براساس باور كساني كه قائل به پدر، پسر و روح‏القدس هستند، يكي خداست: ﴿قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلثَةٍ﴾، با آنكه خداي سبحان موجودي نيست كه در عرض موجودات قرار گيرد. چنانچه سه انسان در كنار هم باشند، اولي با دومي و سومي، دومي با اولي و سومي، و سومي با اولي و دومي نيست، بلكه هر يك از آنها جاي خويش را دارد؛ اما خداي سبحان بر همه مشرف است و با همه، درون همه و نيز بيرون همه هست؛ يعني همان‌گونه كه با اولي، دومي و سومي هست، بين اولي و دومي، بين دومي و
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 24.
^ 2 - ـ سورهٴ إسراء، آيهٴ 88.
^ 3 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 73.

154

سومي، و بين اولي و سومي را هم احاطه كرده است.چنين موجودي در عرض ديگران نيست تا همچون بشرِ مخلوق و ممكن كه در عرض هم بوده و هر كدام واحدي هستند كه ثاني دارند، قابل سرشماري باشد. او اصلاً به شمارش درنمي‌آيد، بنابراين سه نفر كه در محضر خدا با يكديگر نجوا و توطئه مي‌كنند، با خداي سبحان چهار نفر نيستند. در اين مثال، خداوند «رابع ثلاثة» است؛ نه «رابع أربعة»: ﴿ما يَكونُ مِن نَجوي ثَلثَةٍ اِلاّهُوَ رابِعُهُم ولاخَمسَةٍ اِلاّهُوَ سادِسُهُم)1خداي تعالي را «رابع ثلاثة» دانستن توحيد ناب، و «ثالث ثلاثة» پنداشتن كفر است. كُفر اهل كتاب نيز از آن روست كه خدا و غير خدا را در عرض يكديگر قرار داده، گفتند: خدا سومين از سه‏تاست 2.قرآن كريم همان‌گونه كه اصل كثرت اله را نفي و شرك بت‌پرستان را ابطال مي‌كند، تثنيه اله و تثليث و مانند آن را نيز كه شرك اهل كتاب است نفي و ابطال كرده، مي‌فرمايد: ﴿ياَهلَ الكِتبِ لاتَغلوا في دينِكُم ولاتَقولوا عَلَي اللّهِ اِلاَّالحَقَّ اِنَّمَا المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَمَ رَسولُ اللّهِ وكَلِمَتُهُ اَلقها اِلي مَريَمَ ورُوحٌ مِنهُ فَ‏ءامِنوا بِاللّهِ ورُسُلِهِ ولاتَقولوا ثَلثَةٌ) 3مسيحيان به صراحت نمي‌گفتند كه عيسي بن مريم خداست، بلكه چون مي‌گفتند: خدا و عيسي و روح‏القدس در عرض هم‌اند، پس عيساي مسيح(عليه‌السلام) هم مانند «الله» خواهد بود. البته اعتقاد آنها اين نبود كه آن حضرت خالق آسمانها و زمين و واجب‏الوجود است، بلكه مي‌گفتند: بايد او را عبادت

^ 1 - ـ سورهٴ مجادله، آيهٴ 7.
^ 2 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 73.
^ 3 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 171.

155

كرد، زيرا از قداست خاصّي برخوردار است؛ نظير آنچه يهود درباره «عُزير» مي‌گفتند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ عُزَيرٌ ابنُ اللّهِ وقالَتِ النَّصرَي المَسيحُ ابنُ اللّهِ... ٭ اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبنَ‏هُم اَربابًا مِن دونِ اللّهِ والمَسيحَ ابنَ مَريَمَ) 1
 
13. شرك خفي
شركهايي كه تا بدينجا درباره آن سخن گفته شد شركهاي جلي و آشكار بود، چون شركْ گاهي جلي است و گاه خفي، از اين رو در قرآن‏كريم گاه سخن از بتهاي بيرون است، چنان كه مي‌فرمايد: ﴿اَلَهُم اَرجُلٌ يَمشونَ بِها اَم لَهُم اَيدٍ يَبطِشونَ بِها) 2 و گاهي سخن از بتهاي درون: ﴿اَرَءَيتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَوهُ) 3
خداي سبحان پس از آنكه راه نجات انسان را از آن شركهاي جلي و آشكار بيان فرمود، درباره نجات وي از شرك خفي و درون چنين مي‌گويد: اِلهِ انسان هواپرست، هوس اوست. هر گنهكاري، بت‌پرست است و راز اينكه قلب موحد نمي‌سوزد نيز آن است كه مرتكب گناه نمي‌شود.
هوس‌پرست، در برابر هوس و ميل و اراده خود خاضع است و از همين‌رو او نيز مشمول اين قهر و توبيخ ابراهيم خليل الرحمان(عليه‌السلام) هست كه به بت‌پرستان فرمود: ﴿اُف(عليها‌السلام) لَكُم ولِما تَعبُدونَ مِن دونِ اللّهِ) 4 اين توبيخ و تعيير تنها شامل خضوع‏كنندگان در برابر بتهاي چوبي و سنگي و مانند آن نيست،

^ 1 - ـ سورهٴ توبه، آيات 30 ـ 31.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 195.
^ 3 - ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 43.
^ 4 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 67.

156

بلكه عابد و معبود پيش‌گفته را نيز كلاً يا بعضاً شامل مي‌شود؛ يعني اگر انسان لحظه‌اي تابع هوس بود در همان يك لحظه مشمول قهر ابراهيم خليل(عليه‌السلام) است و بر همين اساس نيز همه مبتلايان به شرك دروني و بيروني و همه بت‌پرستاني كه بت درون يا بيرون را مي‌پرستند، مخاطب آيه شريفه مورد بحث‌اند كه فرمود: ﴿واِلهُكُم اِلهٌ وحِدٌ﴾.
خداي سبحان پس از بيان راه نجات انسان از شركهاي جلي و سوزاندن شركهاي خفي و تطهير آدمي، پرستش و فرمانبرداري و دين پاك و ويژه را پيوسته براي خود مي‌داند و چنين مي‌فرمايد: ﴿ولَهُ الدّينُ واصِبًا) 1 ﴿اَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ) 2
 
بحث روايي
1. شأن نزول
عن ابن عباس قال: إنّ كفّار قريش قالوا: يا محمّد! صِف لنا و انسب لنا ربّك. فأنزل الله هذه الآية و سورة الإخلاص 3.
اشاره: طبق اين نقل، كفار قريش به پيامبرص گفتند: پروردگارت را وصف، و نَسَب او را بيان كن. در پاسخ سوره اخلاص و اين آيات نازل شد.
روشن است معارف عقلي كه نه متزمّن است و نه متمكّن و هيچ ارتباطي به قوم و قبيله تازي و پارسي و عبري و عربي ندارد نيازي به شأن نزول ندارد، بر خلاف برخي از مطالب فقهي، تاريخي و مانند آن.

^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 52.
^ 2 - ـ سورهٴ زمر، ايهٴ 3.
^ 3 - ـ مجمع‌البيان، ج 1 ـ 2، ص 445.

157

2. وحدانيت از زبان فطرتعن أبي هاشم الجعفري، قال: سألت أبا جعفر محمّد بن عليّ الثاني(عليهم‌السلام): ما معني الواحد؟ فقال: «المجتمع عليه بجميع الألسن بالوحدانية» 1اشاره: امام(عليه‌السلام) در پاسخ ابوهاشم جعفري كه از تفسير واحد پرسيد فرمودند: «واحد» آن است كه همه انسانها با زبان فطرت به او و وحدانيت او معتقد و گويا هستند. اين بيان نوراني ناظر به اين حقيقت است كه حتي وثنيّين و ثنويّين و ديگر مشركانْ اگرچه از نظر وهمْ و گمانْ مشرك‌اند؛ ليكن فطرتاً موحدند. البته افاده اين معنا در صورتي است كه منظور تمام زبانها در طي زمان و طول زمين باشد، چنان‏كه اجمال آن از حديث بعدي بر مي‌آيد؛ ولي اگر مقصودْ تمام زبانهاي موحّدان ناب باشد چنين پيام گسترده‌اي را نخواهد داشت.3. باور توحيدي مشركان درباره خالقعن أبي هاشم الجعفري، قال: سألت أباجعفر الثاني(عليه‌السلام): ما معني الواحد؟ قال: «الذي اجتماع الألسن عليه بالتوحيد، كما قال الله عزّوجلّ: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ) 2اشاره: مشركان، در ربوبيت و عبوديتْ گرفتار شرك بودند؛ ولي در مسئله خلقتْ مشرك نبوده، براساس فطرت معتقدند كه خالق كل جهانِ امكانْ خداي

^ 1 - ـ التوحيد، ص 82.
^ 2 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 25.
^ 3 - ـ التوحيد، ص 83 ـ 84.

158

سبحان است.
 
4. صفات سلبي و ثبوتي خداوند در باب وحدت
عن المِقدام بن شريح بن هاني عن أبيه، قال: إنّ أعرابياً قام يوم الجمل إلي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فقال: يا أميرالمؤمنين! أتقول: إنّ الله واحدٌ؟ قال: فحمل الناس عليه، قالوا: يا أعرابي! أما تري ما فيه أميرالمؤمنين من تقسّم القلب، فقال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «دَعُوه، فإنّ الّذي يريده الأعرابي هو الّذي نريده من القوم». ثمّ قال: «يا أعرابي! إنّ القول في أنّ الله واحدٌ علي أربعة أقسام: فوجهان منها لايجوزان علي الله عزّ وجلّ، ووجهان يَثبتان فيه. فأمّا الّذان لايجوزان عليه فقول القائل: «واحدٌ» يقصد به باب الأعداد، فهذا ما لايجوز لأنّ ما لاثاني له لايدخل في باب الأعداد؛ أما تري أنّه كفر من قال: ثالثُ ثلاثة. وقول القائل: هو واحد من الناس يريد به النوع من الجنس فهذا ما لايجوز عليه لأنّه تشبيهٌ، وجلّ ربّنا عن ذلك وتعالي. وأمّا الوجهان الّذان يثبتان فيه فقول القائل: هو واحدٌ ليس له في الأشياء شِبهٌ؛ كذلك ربّنا، وقول القائل: إنّه عزّوجلّ أَحَدِيُّ المعني، يعني به أنّه لاينقسم في‏وجودٍ ولاعقلٍ و لاوهمٍ؛ كذلك ربّنا عزّوجلّ» 1
اشاره: سخنان امامان معصوم(عليهما‌السلام) بر اثر گونه‌گوني شرايط و تفاوت استعداد مستمعان، داراي درجات گوناگون است؛ اگرچه همه آن سخنان حق است.
حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در اين روايت پس از تذكر اين نكته كه هدف اصلي جنگ ما حفظ توحيد است تا غير خدا احدي حكومت نكند، ابتدا مبادي

^ 1 - ـ التوحيد، ص 83 ـ 84.

159

تصوري مسئله وحدت را بيان فرمود، آنگاه براساس مبادي تصديقي، بعضي را به عنوان صفت سلبي، سلب و برخي را به عنوان وصف ثبوتي ثابت كرد.براساس اين حديث شريف، معناي وحدت بر چهار قسم حمل مي‌شود؛ دو قسم از آن از صفات سلبي است، كه خداي سبحان به آن معناها واحد نيست و دو قسم ديگر آن از صفات ثبوتي است، كه خداي سبحان طبق آن معناها واحد است. دو قسمي كه از صفات سلبي خداست وحدت عددي و نوعي است.الف. وحدت عددي. وحدت عددي از صفات سلبي خداست. حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بر اين مطلب دو برهان اقامه فرموده است: عقلي و نقلي. برهان عقلي بر اينكه خداي سبحان به وحدت عددي واحد نيست آنكه، چيزي كه ثاني ندارد در باب عددْ داخل نيست.توضيح اينكه، مصحح تقسيم جسم، كميت آن ـ خواه كمّ متصل يا كمّ منفصل ـ و قابل و پذيرنده قسمتْ ماده آن ـ خواه ماده اُولي يا ماده ثاني ـ است. چيزي كه ماده ندارد و مجرّد است فصل و وصل، جمع و فرق و مانند آن ندارد، زيرا هيچ‌گونه تغيّر در آن راه ندارد و از آن‏جهت كه حركت‌پذير نيست هرگز جمع و تفريق درباره آن فرض صحيح ندارد، پس اگر درباره مجرّدات عنوان عدد، مانند عقول عشره و مانند آن، ياد شود حتماً به معناي ديگر است.قسمتي كه متوجه متكمّم يا كميت مي‌شود حتماً بايد مادّي باشد، بدين سبب همان‌گونه كه اموري مانند فهم، تقوا و عدل را ازآن جهت كه كميت ندارند نمي‌توان قسمت كرد، خط و سطح و حجم ذهني را نيز اگرچه كميت دارد ـ البته كمّ به حمل اوّلي، نه به حمل شايع ـ نمي‌توان قسمت كرد، زيرا نه

160

ذهنْ مادي است و نه موجود ذهني داراي ماده است 1.
«واحد» را نيز به اين سبب كه كمّيت نيست نمي‌توان تقسيم كرد؛ اگرچه عددْ جزو كمّيات و قسمت‏پذير است. «واحدي» كه بتواند معروض كمّيت باشد، يعني بتوان در كنار آن چيزي را كه از سنخ آن است قرار داد تا دوتايي با هم «اثنان» شده، قابل تقسيم باشد «واحد عددي» است. اين واحد را از آن رو كه ثاني دارد واحد عددي مي‌گويند. خداي سبحان چون ثاني به اين معنا ندارد منزّه از آن است كه به وحدت عددي موصوف شود، از اين رو وحدت

^ 1 - ـ تقسيم خطّ ذهني يك‌ متري به دو نيم متر، تخيّلِ تقسيم است؛ نه تقسيم واقعي. نشان آن اين است كه آن خط يك متري، پيش از تقسيم، هنگام تقسيم و پس از تقسيم همچنان وجود دارد، با آنكه اگر صورت ذهني واقعاً قسمت‌پذير باشد بايد پس از آن با پيش از قسمت تفاوت داشته باشد، چنان كه در تقسيم خط خارجي يك متري به دو نيم متري ملاحظه مي‌شود كه قبل از تقسيمْ دو پاره خط نيم متري وجود نداشت و پس از تقسيم، كه مَقسم را به دو قسم تبديل مي‌كند، خط يك متري را در صفحهٴ نفس انشا كرده، مي‌پندارد كه آن خط يك متري را به دو نيم متر تقسيم كرده است. صورت ذهني از آن رو كه علم، انديشه و موجود مجرد است خط به حمل شايعْ نيست. خط ذهني، به حمل اوّلي خط و به حمل شايعْ علم است، و علم، فهم و آنچه در نفس و انديشه است بر فرض كه به صورت كمّ تصوير شده و مصحح تقسيم داشته باشد، به هيچ‌وجه قسمت‌پذير نيست، زيرا پذيرنده و قابل قسمت، يعني ماده را ندارد. تذّكر: 1. در آنچه گفته شد فرقي بين مفهوم عقلي خطّ و مصداق خيالي آن نيست، زيرا مفهوم خط اصلاً امتداد ندارد، از اين‌رو مصحّح قسمت در ان يافت نمي‌شود؛ ولي مصداق خيالي آن داراي امتداد است؛ ليكن قابل قسمت، يعني مادّه ندارد و با صِرفِ مُصحّح تقسيم بدون مادّه پذيراي آن، قسمت واقع نمي‌شود. 2 ـ تمثّل خط و سطح و حجم و بالاخره كمّ متصل يا منفصل در مرحلهٴ خيال باعث متكمّم شدن نفس در مرتبهٴ خيال نخواهد شد، زيرا قيام اين امور به نفسْ صدوري است؛ نه حلولي، و قيام صدوري كمّ باعث اتصاف مصدر آن به تكمّم نمي‌شود.

161

عددي از صفات سلبي خداوند سبحان است.
برهان نقلي حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بر نفي وحدت عددي از خداي سبحان نيز اين است كه خداوند كسي را كه مي‌پندارد «الله» ثالث ثلاثه است تكفير كرده مي‌فرمايد: ﴿لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلثَةٍ)1 بنابراين طبق برهان عقلي و نقلي وحدت، خداي سبحان از وحدت عددي منزّه است: «واحدٌ لابعدد» 2
ب. وحدت نوعي. معناي ديگر وحدت، وحدت نوعي است. وحدت نوعي بدين معناست كه يك نوع داراي طبيعت كلي است و از لحاظ نوع بودن بيش از يكي نيست، هر چند ممكن است داراي افراد فراواني باشد كه همگي تحت آن نوع واحد مندرج‌اند.
اين وحدت نيز همچون وحدت عددي از صفات سلبي خداوند است و او وحدت نوعي نيز ندارد؛ خواه آن نوعْ كميت داشته باشد، مانند نوع شجر و حجر، يا كميت نداشته و تنها داراي ماهيت باشد، همچون فرشته، عقل و مانند آن، زيرا خداوند هستي محض است و اصلاً ماهيت ندارد و چيزي كه ماهيت نداشته باشد هرگز امر ماهوي نخواهد بود و چيزي كه از سنخ امر ماهوي نباشد نه جنس است تا وحدت جنسي داشته باشد و نه نوع است تا وحدت نوعي داشته باشد؛ همچنين مبرّاي از آن است كه وحدت بالجنس يا وحدت بالنوع داشته باشد، زيرا مقصود از واحد بالجنس آن است كه دو چيز يا بيش از آن تحت جنس واحد مندرج باشند و منظور از وحدت بالنوع آن است

^ 1 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 73.
^ 2 - ـ نهج‌البلاغه، خطبهٴ 185.

162

كه دو چيز يا بيش از آن تحت نوع واحد مندرج باشند و چيزي كه منزّه از ماهيت است هيچ‌يك از اين امور درباره او صادق نيست.
دو معناي ديگر از معاني چهارگانه وحدت كه از اوصاف ثبوتي بوده، بر خداي سبحان صادق و رواست و حضرت اميرمؤمنان(سلام الله عليه) آن را ثابت كردند، يكي به «واحد» و يگانه و ديگري به «اَحد» و يكتا بازمي‌گردد:
الف. يگانگي. خداوند بي‌شريك و شبيه و مثيل است و هيچ موجود ديگري غير از خداي سبحان واجب‏الوجود نيست.
ب. يكتايي. خداوند بسيط الحقيقه است و بسيط محض از هرگونه جزئي منزّه است؛ يعني چند «تا» و جزء او را تشكيل نداده است و تركّب از چند جزء به ذات بسيط او راه ندارد؛ نه جزء خارجي و نه جزء ذهني يا تحليل عميق عقلي. تقسيم در وجود، اعمّ از تقسيم به ماده و صورت؛ خواه ماده و صورت فلسفي يا ماده و صورت فيزيكي يا ماده و صورت ذهني و همچنين تقسيم به لحاظ كميت، مانند نصف و ثلث و ربع، تقسيم به حالّ و محل، تقسيم به عَرَض و معروض و تقسيم به وصف و موصوف خارجي، همگي از صفات سلبي خداست. آنها همه در خارج جداي از هم‌اند و خداي سبحان در خارجْ هيچ جزئي، نه از وصف و موصوف، نه از عَرَض و معروض، نه از حالّ و محل، نه از ماده و صورت و مانند آن ندارد، همان‌گونه كه در عقل و وهم جزء ندارد.
گاهي بسيط خارجي، در وهم به برخي از اجزا، مانند جنس و فصل ذهني منحل مي‌شود. ممكن است چيزي حتي به جنس و فصلْ منحل نشود؛ مانند خود جنس و فصل؛ ليكن به وجود و ماهيت تحليل شود، چنان كه گفته

163

مي‌شود: «جنسْ هست» و «فصلْ هست». براساس اين تحليل، وجود جنس غير از معناي آن و وجود فصلْ غير از مفهوم آن است، پس جنس عالي اگرچه جنس و فصل ندارد ليكن مانند هر ممكن، كه مركب از وجود و ماهيت است، با وجود و غير وجود، يعني ماهيت، آميخته است.
اين‌گونه از تحليل و تركيب، در واجب تعالي راه ندارد و تركيبات وهمي نيز همچون همه اقسام تقسيمات خارجي از واجب تعالي سلب مي‌شود.
تقسيم ديگر، تقسيم عقلي است و آن درباره خود وجود است كه هيچ‌گونه تقسيمي از تقسيمهاي خارجي ياد شده، يعني تقسيم به جنس و فصل و تقسيم به وجود و ماهيت، در آن نيست.
در تحليل عقلي، هر وجودي غير از وجود خداوند سبحان مركب از وجدان و فقدان است، زيرا بعضي از درجات وجود را دارا و برخي از درجات آن را به سبب محدود بودنْ فاقد است، از اين‌رو دو معناي ثبوتي و سلبي بر خود آن وجود حمل و اطلاق مي‌شود و چون سلبْ عين ثبوت نيست، حيثيتهاي مصحّح آنها فرق مي‌كند؛ يعني يك وجودِ محدود از آن جهت كه داراي درجه معيّني از وجود است از همان جهت فاقد درجات برتر نيست، زيرا وجود عين عدم نبوده، فقدان يك كمالْ عين وجدان كمال ديگر نيست.
تركيب از وجود و عدم، يعني مركب بودن هر محدودي از وجدان و فقدان، تركيب عقلي است و به تعبير برخي از اهل حكمت، بدترينِ تركيبهاست 1 ، زيرا تركيبهاي ديگر، برخلاف اين تركيب، زير پوشش جامعي وجودي مندرج است.

^ 1 - ـ الحمة‌المتعاليه، ج 1، ص 136 و ج 2، ص 369.

164

نقد نظر شيخ صدوقِ درباره وحدتشيخ صدوقِ در شرحي مبسوط بر اين حديث شريفْ در تبيين وحدتي كه حمل آن بر خداي سبحان رواست، وحدت عددي را به دو قسم تقسيم كرده، در توضيح آن مي‌گويد:شي‏ء گاهي با هم‌جنس خود ضميمه شده، مثلاً به يكي از دو مرد يا دو سفيدي كه كنار هم قرار داده شده‌اند گفته مي‌شود: «هذا رجلٌ» يا «هذا بياضٌ» و به دو تا گفته مي‌شود: «هذان رجلان» يا «هذان بياضان»، و گاه با غير مجانس و مشاكل جمع شده هنگام شمارش، واحد و اثنان بر آن مترتب مي‌شود و همانند فرض نخست گفته مي‌شود: «هذا واحد وهذان اثنان»؛ مثلاً مي‌گويند: «هذا بياض وهذان بياضٌ وسواد و هذا مُحْدَث وهذان محدثان وهذان ليسا بمحدثين ولابمخلوقين بل أحدهما قديم والآخر محدث و أحدهما ربّ والآخر مربوب». خداي سبحان به اين معنا، كه در سرشماري دو غير هم‌جنس مطرح است، در عدد داخل است؛ ليكن وحدت به آن معنا كه در سرشماري دو هم‌جنس بيان شد بر خداي سبحان حمل نمي‌شود، چنان كه نمي‌توان گفت: «هذان إلهان»، زيرا او مجانِس و مشاكل و مانند آن ندارد 1.لازم است عنايت شود كه اين مطلب صحيح است كه در جايي وحدت عددي بر شي‏ء حمل مي‌شود كه بتوان شي‏ء مماثل ديگري را در كنار آن قرار داد

^ 1 - ـ التوحيد، ص 84 ـ 86.

165

و گفت «هذان اثنان»؛ ليكن تحليل شيخ صدوقِ از وحدتي كه حمل آن بر خداوند رواست، بينِ‏راه تحقيق است؛ نه پايان راه. تحقيق نهايي آن است كه خداوند هيچ عِدلي برنمي‌دارد؛ نه هم‌جنس و نه غير هَم‌جنس. برهان عقلي مي‌گويد: اگر خداي سبحان حقيقتي نامحدود است، در برابر او غيري نيست تا با خدا يكجا قرار گرفته و گفته شود خدا يكي، آن هم يكي و جمعاً دوتا.شيخ صدوقِ در تأييد سخن خويش در درستي حمل وحدتِ به معناي اخير بر خداي سبحان، به اين آيه شريفه استدلال كرده است: ﴿اَلَم تَرَ اَنَّ اللّهَ يَعلَمُ ما فِي السَّموتِ وما فِي الاَرضِ ما يَكونُ مِن نَجوي ثَلثَةٍ اِلاّهُوَ رابِعُهُم ولاخَمسَةٍ اِلاّهُوَ سادِسُهُم ولااَدني مِن ذلِكَ ولااَكثَرَ اِلاّهُوَ مَعَهُم اَينَ ما كانوا) 1اطلاق عدد بر خداي سبحان در اين آيه، به قرينه‌اي قطعي محفوف است كه تأمّل درست در آن، مراد از عددِ قابل اطلاق بر خداوند را روشن مي‌كند.اين نكته در بخش اشارات و لطايف آيه مورد بحث توضيح داده شد كه فرق است بين «ثالث ثلاثة» كه كفر است، با «رابع ثلاثة» كه توحيد است. «ثالث ثلاثة» آن است كه ثالث در عِدل اول و ثاني است؛ يعني جايي كه اول و ثاني است ثالث نيست و جايي هم كه ثالث است اول و ثاني نيست. هر يكْ از ثلاثه حدّي خاص دارد. اما «رابع ثلاثة»، با هر يك از اولي و دومي و سومي، بين اولي و دومي، بين دومي و سومي و بين اولي و سومي هست و به درون همه احاطه دارد و بر اثر همين عدم جدايي نمي‌توان از او گذشت و او را كنار گذاشت و به بعدي رسيد، بر همين اساس، آيه شريفه ياد شده همه اشيا و اشخاص را زير پوشش گرفت و فرمود: چه كمتر چه بيشتر، هر كه باشد خدا

^ 1 - ـ سورهٴ مجادله، آيهٴ 7.

166

با اوست: ﴿ولااَدني مِن ذلِكَ ولااَكثَرَ اِلاّهُوَ مَعَهُم﴾. البته عنوان «بيشتر» حدّي ندارد؛ ولي كمتر از ثلاثه، اثنان است كه هنگام نجواي اين دو با هم، خداوند با آنها بوده و ثالثِ اثنان است.خداوند به عدد درنمي‌آيدمعيّت و همراهي خداي سبحان با آن نجوا كنندگان: ﴿هُوَ مَعَهُم اَينَ ما كانوا﴾ همان است كه در آيه كريمه ﴿وهُوَ مَعَكُم اَينَ ما كُنتُم) 1 آمده و مراد از آن، معيّت قيوميه است. احاطه قيّومي خداوند را مي‌توان از تحليل عميق آيه استفاده كرد، زيرا هر چيز و هر شخصي، در آسمان يا زمين، مادي يا مجرّد، مستور يا مشهود، در دنيا يا آخرت، و در هر شرط، وضع، كيفيت و مانند آن فرض شود طبق آيه مزبور خدا با آنهاست و چنين موجودي حتماً محيط و قيّوم همگي خواهد بود.خداوند سبحان با همه است و در عرض و عِدل چيزي نه مجانس و نه غير آن قرار نمي‌گيرد تا به عدد و شماره درآمده، مجموع آنها اثنان شود، زيرا در سرشماري بايد از اولي گذشت تا به دومي رسيده، آن را «ثاني» بدانيم و در جمع‌بندي بگوييم: «اثنان»؛ اما وقتي نتوان از اولي گذشت، زيرا همه جا زير پوشش اوست: ﴿اَللّهُ نورُ السَّموتِ والاَرضِ) 2 كسي به دومي نمي‌رسد تا سرشماري كند. احاطه قيومي خداي سبحان هرگز امكان فراغت از او را نمي‌دهد تا كسي با فراغت از او، غيري ـ هم‌جنس يا غير هَم‌جنس ـ پيدا كند.

^ 1 - ـ سورهٴ حديد، آيهٴ 4.
^ 2 - ـ سورهٴ نور، آيهٴ 35.

167

او هيچ غيري باقي نمي‌گذارد، بنابراين، اطلاق عدد ـ نه آن‏گونه كه در سنجش و جمع دو مجانس، مانند دو بياض مطرح است و نه آن طور كه در سنجش و سرشماري و جمع دو غير مجانس، مانند بياض و سواد مطرح است ـ بر خداي سبحان روا نيست و او تحت چنين عددي درنمي‌آيد، زيرا وحدت عددي در هر صورت فقط با تناهي سازگار است و خداي سبحان نامتناهي است و نامتناهي جا براي غير نمي‌گذارد و غير ندارد تا گفته شود سرشماري با غيري كه هم‏جنس او نيست ممكن است و با غيري كه هم‌جنس اوست ناممكن.
بر همين اساس، حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: خداي سبحان يكتاست و عدد برنمي‌دارد: «الحمد لله... الأحدِ بلا تأويل عدد»1 اگر كسي خدا را وصف كند او را محدود كرده است 2 و اگر كسي خدا را محدود كرد، او را شمرده است: «من وصفه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه» 3
كسي مي‌تواند خدا را سرشماري كند و بگويد «خدا يكي است و آن موجودي كه هم‌جنس خدا نيست دومي است» كه درباره خداي سبحان به حدّ
^ 1 - ـ نهج‌البلاغه، خطبهٴ 152.
^ 2 - ـ اميرمؤمنان (ع) در خطبه‌اي ديگر مي‌فرمايد: «كمال الإخلاص له نفي الصفات عنه لشهادة كل صفّةٍ أنّها غير الموصوف و شهادة كل موصوف أنه غير الصّفة» (نهج‌البلاغه، خطبهٴ 1) با اينكه همهٴ بيانات نوراني آن حضرت در آن خطبه وصف خداي سبحان است. بايد توجه داشت وصفي كه با كمال اخلاصْ ناسازگار و موهم غيريت صفت و موصوف از يكديگر است، در صفاتِ زايد بر ذات است؛ يعني آن صفت و موصوفي كه شهادت به غيريت مي‌دهد صفتِ زايد و موصوف مزيد عليه است؛ نه صفتي كه عين ذات و موصوفي كه عين صفت باشد.
^ 3 - ـ نهج‌البلاغه، خطبهٴ 152.

168

قائل شود، زيرا وقتي عدد مي‌آيد كه حدّ آمده باشد؛ اما اگر خدا را نامحدود و همه‏جا را زير نور او دانست: ﴿اَللّهُ نورُ السَّموتِ والاَرضِ)1 فراقِ او و فراغت از وي محال است، از اين رو هرگز كسي به دومي نمي‌رسد تا ببيند مجانس خداست يا غير مجانس.
غرض آنكه يك حقيقت نامحدود و شي‏ء ازلي و بي‌كران، از آن رو كه پايان ندارد تا انسان از او گذشته به دومي برسد، عدد برنمي‌دارد: «ومن عدّه فقد أبطل أَزله» 2 پس وحدت خداي سبحان به هيچ وجه عددبردار نيست و اگر در آثار برخي بزرگان، گاه در اين‌گونه موارد مثلاً تعبير «واحدٌ بعدد» آمده، نظير تعبيري است كه در دعاي امام سجّاد(عليه‌السلام) آمده، كه «لك يا الهي وحدانية العدد» 3 نه اينكه آنان قائل به وحدت عددي خداوند هستند. برخي گفتارهاي شيخ رئيس ابن‏سيناِ نيز كه در آن وحدت خدا عددي دانسته شده 4 ، براي تقريب معقول به محسوس است، وگرنه ايشان در فصلي از بحث صفات سلبي خداي سبحان با صراحت برهان اقامه كرده است كه خداوند ماهيت ندارد 5. اگر چيزي اصلاً ماهيت نداشت تحت هيچ مقوله‌اي از مقولات ده‌گانه نيست، از اين‏رو خداي سبحان جنس عالي ندارد و براي او اصلاً كمّ نيست تا برسد به كمّ منفصل به نام عدد.

^ 1 - ـ سورهٴ نور، آيهٴ 35.
^ 2 - ـ نهج‌البلاغه، خطبهٴ 152.
^ 3 - ـ صحيفهٴ سجّاديه، دعاي 28.
^ 4 - ـ ر.ك: الشفاء (الهيات)، ص 302 ـ 305.
^ 5 - ـ همان، ص 490.

169

5. برترين كلمهقال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «ما قلت و لا قال القائلون قبلي مثل لاإله‏إلّاالله» 1اشاره: راز اين عظمت، همان‌گونه كه در مبحث اشارات و لطايف گذشت، آن است كه همه معارف به توحيد بازمي‌گردد، چنان‏كه همه حقايق عيني از آن مبدأ واحدْ صادر يا ظاهر مي‌شود.ابوالفتوح رازي مي‌گويد: «لا إله إلاّ الله» كلمه اخلاص و سبب خلاص و متمسّك به آن متمسّك به عروه وثقي است و كلمه تقوا و كليد بهشت و حصن حصين الهي است: «لا إله إلاّ الله حصني» 2٭ ٭ ٭

^ 1 - ـ التوحيد، ص 18.
^ 2 - ـ روض‌الجنان، ج 2، ص 266 ـ 267.

170

اِنَّ في خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ والفُلكِ الَّتي تَجري فِي البَحرِ بِما يَنفَعُ النّاسَ وما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَاَحيا بِهِ الاَرضَ بَعدَ مَوتِها وبَثَّ فيها مِن كُلِّ دابَّةٍ وتَصريفِ الرِّيحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَينَ السَّماءِ والاَرضِ لاءيتٍ لِقَومٍ يَعقِلون (164)

گزيده تفسيرآيت در فرهنگ قرآن به معناي نشان الهي است كه مي‌توان به آن بر وجود خدا و اوصاف او استدلال كرد، پس هريك از اموري كه در اين آيه شريفه از آيات الهي به شمار آمده، دليل تام و مستقلي براي اثبات خداي سبحان وصفات اوست. حد وسط مشترك بين همه اين براهين اين است كه اگر چيزي هستي آن عين ذاتش نبود نيازمند مبدأ است.نخستين برهاني كه در اين آيه بر توحيد خدا اقامه شده، آفرينش آسمانها و

171

زمين است كه آيت كبراي خداوند و نشان توحيد اوست. غير خدا احدي خالق و آفريننده جهان نيست و چون خالقْ ربّ است و ربّ معبود، پس خداوندْ يگانه معبود است.
همه اشيا و پديده‏هاي عالم آيت الهي‌اند، به گونه‌اي كه ذات آنها آيت ذات خدا و صفاتشان نيز آيت صفات اوست، بر همين اساس، هم اصل شب و روز كه از ارتباط زمين با آسمان پديد مي‌آيد وهم اختلاف آن دو در فصول سال در شمار آيات الهي بيان شده است. اختلاف شب و روز، وجوه و معاني گوناگوني دارد كه هريك از آنها آيه‌اي از آيات الهي است.
هريك از شب و روز، خليفه و خِلْفه ديگري است و پشت سر آن مي‌آيد. تنها محرّك اين حركت وعهده‌دار اين نظم و تنها كسي كه ظلمت و نور متضاد را هماهنگ كرده و شب و روز را پديد مي‌آورد، خداي سبحان است.
كشتي بر اثر سنگيني به طور طبيعي بايد درون آب فرو رود؛ ليكن خداي سبحان بر اثر پديد آوردن نظم فيزيكي آن را بر روي آب نگه مي‌دارد، از اين رو از آيات خداوند كشتي و حركت آن بر روي آب ذكر شده است.
نافع بودن كشتي هم به لحاظ خود حمل و نقلِ به وسيله آن است و هم به لحاظ محمول، يعني كالاهاي نافعي است كه با آن جابه‌جا مي‌شود.
باران گاهي جلوه مهر و گاه مظهر قهر الهي است. هريك از ويژگيها و شئون گوناگون باران اصل بارش باران، ريزش آن به صورت قطره قطره، ذخيره سازي آن در عمقي معين و قابل دسترس و مانند آن هر كدام برهان بر اصل وجود خداي سبحان و نيز برهان بر توحيد و ساير اوصاف اوست.
خداي متعالي با بارش باران زمين بي‌جان را زنده مي‌كند. طبق ظاهر آيه شريفه «زنده شدن زمين» حقيقت و وصف به حال موصوف (زمين) است، نه

172

مَجاز و وصف به حال متعلّق موصوف (مزارع و مراتع و جنگلها). گواه آن، آياتي است كه در آنها از اين مسئله بر معاد استدلال شده است.پراكندن جنبندگان در زمين، همچون اصل آفرينش آنها از آيات الهي است.باد، فرستاده‏خدا و عهده‏دار رسالت الهي در تلقيح ابرها و گياهان، جمع و متراكم و جا به جا كردن ابرهاي باردار و سوق دادن آنها به سرزمينهاي تشنه و مرده و حركت دادن شناورها و در همه شئون در تصرّف خداي سبحان و از نشانه‌هاي اوست. باد، گاهي از مصاديق رحمت و بركت و گاه نسبت به تبهكاران نشان قهر الهي و براي تعذيب است.ابر از ديگر نشانه‌هاي مذكورِ در اين آيه است. خداوند سبحان ابرها را مسخّرانه و بي‌قهر و قسر به صراط مستقيم آنها رهبري كرده و به هدف ويژه آنها مي‌رساند، تسخير ابرهاي سنگين وزن، هم در نگهداري آنها در فضاي باز و بي‌ستون و هم در كشاندن و هواپيمايي آنهاست.اشيا و پديده‌هاي ياد شده در همه‏تطورات و ادوار و خصوصيات وجودي نشانه‏خداي سبحان و براي خردورزان آيه‌اند و اگر كسي بدون پيش فرضهاي غير معقول و عاري از هرگونه تعصّب در هر يك از آنها بينديشد به وحدت اِله و رحمانيت او پي‏مي‌برد.فرض اينكه در جهانِ آفرينش چيزي از جهتي آيت حق نباشد محال است، زيرا چنين فرضي مستلزم آيت‏نبودن و مستقل بودن آن شي‏ء يا نشان بودن آن براي مبدئي ديگر است و اين هر دو لازم، محال است.بر اساس اينكه سراسر جهان آفرينش، خدا را نشان مي‌دهد، به گونه‌اي كه حتي انديشه انسان نيز از نشانه‌هاي الهي است، آن‌كس كه غير خدا را

173

بپرستد بيراهه مي‌رود. آيت بودن، ذاتي و به مثابه فصل مقوّم هويّت هر موجود امكاني است، بي‌هيچ فرقي در اين باره بين رخداد عادي و معجزه، و اگر كسي با ديدن اشيا و پديده‌ها به خدا پي‌نبرد نابيناست. در اين باره بين خردورزان و افراد عادي فرقي نيست، اگرچه خردمندان هم تكليف بيشتري دارند و هم بهره‌هاي بهينه از آيات از آنِ اينان است و ديگران توسط اين گروه بهره مي‌برند.تفسيرمفرداتخَلْق: خلق گاهي به معناي آفريدن است و زماني به معناي مخلوق و در قرآن حكيم در دو معنا آمده است؛ مانند: ﴿ما اَشهَدتُهُم خَلقَ السَّموتِ والاَرضِ) 1 و ﴿اَفَعَيينا بِالخَلقِ الاَوَّلِ) 2 كه به معناي خلقت است و مانند: ﴿ولاءمُرَنَّهُم فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلقَ اللّهِ) 3 ﴿هذا خَلقُ اللّهِ فَاَروني ماذا خَلَقَ الَّذينَ مِن دونِهِ) 4 و ﴿ومَن نُعَمِّرهُ نُنَ‏كِّسهُ فِي الخَلقِ) 5 كه به معناي مخلوق است.خلقِ به معناي خلقت و به معناي مخلوقْ يك حقيقت است؛ نظير ايجاد و وجود، و با تعدّد نسبت متفاوت مي‌شود و چنين تعدّدي مايه تعدّد حقيقت نخواهد شد، بنابراين رنجي كه طبري تحمل كرده و رنج مضاعفي كه فخر رازي

^ 1 - ـ سورهٴ كهف، آيهٴ 51.
^ 2 - ـ سورهٴ ق، آيهٴ 15.
^ 3 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 119.
^ 4 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 11.
^ 5 - ـ سورهٴ يس، آيهٴ 68.
 
 
 

174

بر خود تحميل كرده تا فرق آنها را بيان كنند 1 ضروري به نظر نمي‌رسد و از همين‌رو كه ثمر مهمّي در اين بحث نيست در بخش ديگر از آيات، خود آسمان و زمين به عنوان آيه الهي مطرح شدند؛ نه خلق آن؛ مانند: ﴿قُلِ انظُروا ماذا فِي السَّموتِ والاَرضِ) 2 و ﴿اِنَّ فِي السَّموتِ والاَرضِ لاءيتٍ لِلمُؤمِنين) 3 زيرا در اين‌گونه از موارد خود سماوات و ارض و آنچه در آنهاست آيه الهي محسوب شده‌اند.الفُلك: اين واژه به معناي كشتي و در مفرد و جمع و مذكر و مؤنث يكسان است، چنان كه در فقره ﴿والفُلكِ الَّتي تَجري فِي البَحرِ﴾ مفرد و در آيه شريفه ﴿حَتّي اِذا كُنتُم فِي الفُلكِ وجَرَينَ بِهِم بِريحٍ طَيِّبَةٍ) 4 جمع به كار رفت‏ه و در جمله ﴿فِي الفُلكِ المَشحون) 5 براي آن صفت مذك‏ر آورده شده و در آيه مورد بحث در وصف آن (شايد به لحاظ سفينه) تأنيث رعايت شده است. اصل ريشه «فلك» استداره و دوران است. 6 كشتي را نيز به سبب دورانش در آب فُلك ناميده‌اند 7.بثّ: پراكندن و زيروروكردن چيزي است؛ «بثّ الرّيحُ الترابَ» و «بثّ النفسُ ما انطوت عليه من الغمّ و السرّ» بدين معناست كه باد خاك را و نفس اندوه را پراكنده ساخت. مقصود از ﴿بثّ فيها من كلّ دابّةٍ﴾ نيز ايجاد انواع

^ 1 - ـ جامع‌البيان، ج 2، ص 38؛ التفسير الكبير، مج 2، ج 4، ص 197 ـ 198.
^ 2 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 101.
^ 3 - ـ سورهٴ جاثيه، آيهٴ 3.
^ 4 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 22.
^ 5 - ـ سورهٴ شعراء، آيهٴ 119.
^ 6 - ـ معجم مقاييس‌اللغه، ج 4، ص 452؛ ترتيب كتاب العين، ج 3، ص 1415، «ف ل ك».
^ 7 - ـ معجم مقاييس‌اللغه، ج 4، ص 453، «ف ل ك».

175

حيوانات در اطراف و اكناف عالم است 1.دابَّة: دبّ و دبيب به معناي مشي خفيف و راه رفتن آرام است. واژه «دَبّ» افزون بر استعمال در حركت همه‏حيوانات، به ويژه حشرات، در مورد حركتهاي غير محسوس، مانند فاسد شدن نوشيدني و رخنه فرسودگي و پوسيدگي در اشيا نيز به كار مي‌رود 2.دابّة بر انسان و همه حيوانات با هر نوع حركتي كه داشته باشند اطلاق مي‌شود: ﴿وما مِن دابَّةٍ فِي الاَرضِ اِلاّ عَلَي اللّهِ رِزقُها) 3 واژه «دابّة» گاه به قرينه مقابله با انسان: ﴿والشَّجَرُ والدَّوابُّ وكَثيرٌ مِنَ النّاسِِ) 4 يا با برخي از حيوانات، مانند پرندگان: ﴿وما مِن دابَّةٍ فِي‏الاَرضِ ولاطئِرٍ يَطير بِجَناحَيهِ) 5 و چهارپايان: ﴿ومِنَ النّاسِ والدَّوابِّ والاَنعمِ) 6 معنايخاص و محدودي از آن مراد است 7.تصريف: «صرف» برگرداندن چيزي از حالتي به حالت ديگر يا تبديل چيزي به چيز ديگر است. پيشه صيرفي نيز از همين سنخ است.﴿وتَصريفِ الرِّيحِ﴾ وزش متنوع بادها و چرخش آنها از سويي به سوي ديگر است 8.مقصود از اين تصريف، به قرينه انزال، احياء و بَثّ كه همگي فعل

^ 1 - ـ مفردات، ص 108، «ب ث ث».
^ 2 - ـ همان، ص 306، «د ب ب».
^ 3 - ـ سورهٴ هود، آيهٴ 6.
^ 4 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 18.
^ 5 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 38.
^ 6 - ـ سورهٴ فاطر، آيهٴ 28.
^ 7 - ـ التحقيق، ج 3، ص 172، «د ب ب».
^ 8 - ـ مفردات، ص 482، «ص ر ف».

176

خداست، همانا تصريف خداوند رياح راست كه از سنخ اضافه مصدر به مفعول باشد، هر چند به ملاحظه ﴿واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ﴾ اضافه به فاعل ممكن است.السّحاب: «سحب» كشيدن چيزي است؛ مانند كشيدن دامن بر زمين و كشيدن انسان بر رو. ابر را نيز «سحاب» مي‌گويند يا از آن‌رو كه باد آن را مي‌كشد يا براي آنكه ابر آب را به اين سو و آن سو مي‌كشاند، يا بدين جهت كه هنگام عبور و گذشتن، كشيده مي‌شود 1. «سحاب» اسم براي جنس ابر است و اگر فرد يا نوع خاصي از آن مقصود باشد با تاي وحدت (سحابة) به كار مي‌رود.واژه سحاب در قرآن گاهي به لحاظ لفظ، مفرد محسوب مي‌شود؛ مانند:﴿والسَّحابِ المُسَخَّرِ﴾ و گاهي به لحاظ معنا جمع ملحوظ مي‌گردد؛ مانند:﴿سَحابًا ثِقالاً) 2المُسخّر: «تسخير» از ريشه «سخر» به معناي احتقار و استذلال است. «سخر الله عزّوجلّ الشي‏ء» يعني خدا شي‏ء را رام امر و اراده خود ساخت 3. مقصود از ﴿والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَينَ السَّماءِ والاَرضِ﴾ نيزابرهاي رامي است كه ميان آسمان و زمين مطيع امر خداي سبحان است تا هر كجا او اراده كند سر انقياد فرود آرند و ببارند. اين ريشه هرگاه با حرف «من» به كار رود به معناي استهزا و تمسخر است؛ مانند: ﴿اِن تَسخَروا مِنّا فَاِنّا نَسخَرُ مِنكُم كَما تَسخَرون) 4

^ 1 - ـ مفردات، ص 399، «س ح ب».
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 57.
^ 3 - ـ معجم مقاييس‌اللغه، ج 3، ص 144، «س خ ر».
^ 4 - ـ سورهٴ هود، آيهٴ 38.

177

تناسب آياتآيه مورد بحث، بيان براهين و ادله وجود خداوند و وحدانيت و رحمت اوست كه آيه قبل متضمن و مدعي آن بود، بنابراين، موقعيت اين آيه همانا جايگاه حجّت پس از ادعاست، زيرا اعلان اينكه تنها معبود، خداي يكتاست ادعايي است كه ممكن است برخي از مردم آن را انكار كنند، ازاين‏رو مناسب بود براي كساني كه با بيان قبل قانع نمي‌شدند حجّت اقامه شود 1. حتي اگر آيه قبل حجّتي اجمالي دانسته شود چنين حجّتي براي مشركاني كه در رسوب جهالت شديد بودند كفايت نمي‌كرد2.به بيان ديگر، آيه كنوني پلي بين آيه قبل و آيه بعد است. آيه قبل بيان وحدانيت و رحمت خداوند بود و اين آيه دليل آن را بيان مي‌كند. آيه بعد نيز درباره توحيد و شرك در محبت است و اين آيه تنها موجود شايسته و سزاوار براي دوست‌داشتن را خداوند سبحان مي‌داند 3.٭ ٭ ٭براهين اثبات خداوندبرهان بودن آيتمدعاي آيه قبل وحدانيت خداي سبحان و اتصاف آن اِله واحد به رحمت عام و خاص، يعني رحمت رحمانيه و رحمت رحيميه بود: ﴿واِلهُكُم اِلهٌ وحِدٌ لااِلهَ

^ 1 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 75.
^ 2 - ـ روح‌المعاني، ج 2، ص 46.
^ 3 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 347.

178

اِلاّهُوَ الرَّحمنُ الرَّحيم﴾. در آيه شريفه مورد بحث بر آن دعوي براهيني اقامه مي‌شود كه هريك از آنها تام و مستقل است و مي‌توان آنها را ادله اثبات واجب تعالي و نيز صفات او، مانند وحدت، علم، قدرت، حكمت و رحمت به شمار آورد.در قرآن كريم از برهان به «آيت» تعبير مي‌شود؛ يعني هرگاه بخواهد از دليل و برهان وجود خدا و اوصاف او سخن بگويد مي‌فرمايد: اين آيت الهي و نشان وجود خدا و صفات اوست.سراسر جهان امكان ذاتاً و وصفاً آيت و نشان حق است، به گونه‌اي كه هركس به درستي در آن بينديشد به‏يقين به خداي سبحان پي‌مي‌برد، از اين رو از نظر قرآن كريم آن‏كس كه درباره جهان نينديشد يا درست نينديشد عاقل نيست، زيرا در آيات الهي و نشانه بودن اشيا براي خداوند خفايي نيست. البته برخي از اين امور به اصل خلقت و بعضي به تدبير مخلوق بازمي‌گردد، چنان كه خداي سبحان فرمود: آفرينش مجرد و مادي و پرورش مناسب هر كدام مختص خداست: ﴿اَلا لَهُ الخَلقُ والاَمرُ) 1 در آيه مورد بحث نيز بعضي از امور به اصل خلقت و برخي از آنها به تدبير مخلوق مربوط است.در آيه مورد بحث از آيات فراواني نام برده شده؛ ليكن عنوانهاي محوري آن چهارتاست، بدين ترتيب: 1، خلقت. 2، اختلاف ليل و نهار. 3، انزال باران كه احيا و بثّ بر آن متفرّع است. 4، تصريف رياح كه تسخير سحاب بر آن متفرع است.تذكّر: امور نه‌گانه‌اي كه در اين آيه ذكر شده همگي در جريان عادي‌اند و هيچ‌كدام خارج از حوزه عادت نيستند؛ ولي معجزه امري است غير عادي.

^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 54.

179

تفاوت معجزه و كار عادي در مبحث نبوت و مانند آن مطرح است؛ ليكن در مبحث مبدأ شناسي و توحيد بي‌اثر است؛ زيرا همان‌طور كه يك موجود ممكنِ عادي محتاج به مبدأ فاعلي است يك موجود ممكن غير عادي نيز چنين است، چون برهان حدوث، حركت، امكان ماهوي و امكان فقري همگي مي‌توانند سند احتياج معجزه به مبدأ عالم باشند، بنابراين هر رخداد امكاني آيت الهي است، چنان‏كه فرهنگ قرآني چنين است و در اين جهت فرقي بين ناقه صالح و جمل عادي يا عصاي موسي(عليه‌السلام) و چوب عادي نيست. تمايز محوري آن در جريان دلالت بر صدق مدعي نبوت و مانند آن است كه از بحث كنوني بيرون است.برهان خلقتنخستين برهان از براهين فراواني كه در اين آيه براي توحيد ذكر شده، برهان آفرينش آسمان و زمين است 1. مقصود از آسمان و زمين، مجموعه نظام كنوني

^ 1 - ـ فخر رازي نقل كرده است كه عمربن حسام، كتاب مَجَسْطي را كه گفته شده از مهم‌ترين كتابهاي رشتهٴ هيئت و نجوم است، نزد عمر اَبهري مي‌خواند. روزي يكي از فقيهان از درس و بحث او جويا شد و پرسيد: چه مي‌خواني؟ با اينكه آن كتاب در فنّ هيئت و نجوم بود، گفت: آيه‌اي از قرآن را تفسير مي‌كنيم و آن آيهٴ شريفهٴ ﴿اَفَلَم ينظروا الي السماء فوقهم كَيفَ بَنَينٰها﴾ (سورهٴ ق، آيهٴ 6) است (التفسير الكبير، مج 2، ج 4، ص 199)؛ يعني ما نيز در حال نظر دربارهٴ آسمان و زمين هستيم، بر اين اساس، هر علمي تفسيري از آيات الهي است. بحث فقه در حقيقت تفسيري بر آيات حلال و حرام است. بحث تاريخي به ويژه تاريخ تحليلي، تفسيري دربارهٴ قصص انبيا و اولياي الهي و امتهاست. بحث در علوم عقلي، تفسير آياتي است كه انسان را به معارف فرا مي‌خواند. بحث دربارهٴ هيئت و نجوم نيز تفسير آياتي است كه در آن امر به تدبّر در آسمان و زمين شده است.

180

و همين آسمان و زمينِ در دسترس انسان است كه برخي مي‌پنداشتند ارباب گوناگوني دارد. وجود و كشف آسمان و زميني ديگر در جهان، تنها احتمالي ذهني است كه در صورت كشف مورد بررسي قرار خواهد گرفت. اگر فرض عالَمي ديگر جداي از سماوات و ارض با طبقات هفت‌گانه آن 1 كه هيچ ارتباط وجودي با جهان كنوني ندارد، درست باشد، از آن رو كه بشر به آن دسترسي ندارد تا از منظّم يا نامنظّم بودن آن آگاه شود، نمي‌توان آن را با برهان نظم يا برهان تمانع و مانند آن باطل كرد. براي ابطال اين توهّم ذهني، آيات و ادله ديگري كه مي‌گويد: خداي سبحان اول و آخر، ظاهر و باطن، و حقيقت بي‌كران و هستي نامحدود است و براي هستي نامحدود شريك فرض نمي‌شود، كافي است.
انسان با آسمان و زمين كنوني موجودْ ارتباط دارد. پيامبران(عليهما‌السلام) نيز با مشركاني روبرو بودند كه بتهايي را به عنوان تمثالهايي از ارباب گوناگون همين
^ 1 - ـ از بيان نوراني امام علي‌بن موسي الرضا ذيل آيهٴ شريفهٴ ﴿و السماء ذاتِ الحُبُك﴾ (سورهٴ ذاريات، آيهٴ 7) كه با استشهاد به آيهٴ ﴿اَللهُ الَّذي خَلَقَ سَبعَ سَمٰوٰتٍ وَ مِنَ الاَرضِ مَثلَهُنَّ﴾ (سورهٴ طلاق، ايهٴ 12) يك دست را روي دست ديگر گذارده و فرمودند: «هذه أرض الدنيا و السِّماء الدنيا عليها فوقها قبة، و الأرض الثانية فوق السماء الدنيا و السماء الثانية فوقها قبة...» (تفسير القمي، ج 2، ص 328 ـ 329) معلوم مي‌شود كه زمين نيز همچون آسمان متعدد است. البته مراد از هفت آسمان، آسمانهايي نيست كه در هيئت پيشين مطرح بود. بر اساس آن هسئت، زينت آسمانهاي هفت‌گانه به ترتيب عبارت است از قمر، عُطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشتري، زحل. سيارات ديگر هم كه كشف شده، ستاره‌هاي ثابت در آسملن هشتم است. آسمان نهم نيز كه برتر از همه است بي‌ستاره است؛ ليكن مستفاد از ظاهر قرآن كريم اين است كه از آسمانهاي هفت‌گانه هنوز شش آسمان كشف نشده و همه ستاره‌ها زيور آسمان اول است؛ آسماني كه به انسان نزديك‌تر است: ﴿اِنّا زَيَّنَا السَّماءَ الدُّنيا بِزينَةً الكَواكِب﴾ (سورهٴ صافّات، آيهٴ 6).

181

آسمان و زمين و براي بهره‏گرفتن از خير اين موجودات مي‌پرستيدند، از اين رو خداي سبحان مي‌فرمايد: در اين آسمان و زمين بينديشيد كه چه كسي آن را آفريده و چه كسي آن را تدبير مي‌كند. سپس برهان مي‌آورد كه خالق آسمانها و زمين خداي سبحان است و چون خالق، رب و ربْ معبود است، پس خدا معبود است. سپس از مشركان كه غير خدا را مي‌پرستند براي توجيه اين شركْ برهان طلب مي‌كند: ﴿اَمِ اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً قُل هاتوا بُرهنَ‏كُم) 1 اين برهان يا بايد عقلي باشد، اعم از تجريدي و تجربي بدين‌گونه كه اثبات كند گوشه‌اي از آسمان و زمين را يكي از بتها آفريده و در جهان آفرينش از وي كاري ساخته است تا گفته شود چون خالقِ فلان موجودْ غير خداست پس او ربّ است و بايد پرستش شوديا بايد دليل نقلي معتبر باشد، اعم از وحي قرآني يا الهام سنّتي كه به انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) مي‌رسد به طوري كه به وحي معصومانه بازگردد، كه چنين الهام و نقلي حجّت خداست بدين‌گونه كه در كتابي آسماني يا منسوب به آن، بت‌پرستي جايز شمرده شده باشد: ﴿قُل اَرَءَيتُم ما تَدعونَ مِن دونِ اللّهِ اَروني ماذا خَلَقوا مِنَ الاَرضِ اَم لَهُم شِركٌ فِي السَّموتِ ائتوني بِكِتبٍ مِن قَبلِ هذا اَو اَثرَةٍ مِن عِلمٍ اِن كُنتُم صدِقين) 2 ليكن شرك به هيچ‌وجه قابل برهان نيست: ﴿ومَن يَدعُ مَعَ اللّهِ اِلهًا ءاخَرَ لابُرهنَ لَهُ بِهِ) 3 مشركان نه دليلي عقلي دارند بر اينكه بتْ چيزي را آفريده يا از آن كاري ساخته است و نه در هيچ يك از كتابهاي پيامبران پيشين سخني در توجيه شرك آمده است.

^ 1 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 24.
^ 2 - ـ سورهٴ احقاف، آيهٴ 4.
^ 3 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 117.

182

مشركان در پاسخ از اين پرسش كه خالق آسمانها و زمين كيست؟ مي‌گويند: آفريننده آن «الله» است: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ) 1 ليكن اگر از آنها پرسيده شود كه چه كسي آسمانها و زمين را اداره و تدبير مي‌كند، پاسخ قانع كننده نداده يا ساكت مي‌شوند يا اگر به فطرت خويش مراجعه كنند مي‌گويند: «الله». اگر شركايي را كه اينان مي‌پرستند، خلقتي مي‌داشتند ممكن بود كسي بالعرض را با بالذات اشتباه كرده، خدا را خالق و آن شريكان را نيز خالق بداند و بر اثر اين شبهه، غير خدا را بپرستد؛ امّا با اينكه هرچه مصداق شي‏ء است يا نعمت است يا متنعّم و همه را «الله» آفريده و آن شركا اصلاً سهمي ندارند و از آن آلهه دروغين هيچ كاري ساخته نيست، امر بر بت‌پرستان مشتبه شده، بي‌هيچ بهانه فكري و تنها بر اثر نابينايي در شبهه افتادند: ﴿قُل مَن رَبُّ السَّموتِ والاَرضِ قُلِ اللّهُ قُل اَفاتَّخَذتُم مِن دونِهِ اَولِياءَ لايَملِكونَ لاَنفُسِهِم نَفعًا ولاضَرًّا قُل هَل يَستَوِي الاَعمي والبَصيرُ اَم هَل تَستَوِي الظُّلُمتُ والنّورُ اَم جَعَلوا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقوا كَخَلقِهِ فَتَشبَهَ الخَلقُ عَلَيهِم قُلِ اللّهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ءٍ وهُوَ الوحِدُ القَهّر)2 مالك مطلق و مدبّرِ آسمانها و زمين خداست 3 ؛ امّا مشركان غير او را به عنوان ولي اتخاذ مي‌كنند، با اينكه غير خدا مالك چيزي نيست، چه رسد به اينكه^ 1 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 25.
^ 2 - ـ سورهٴ رعد، آيهٴ 16.
^ 3 - ـ «ربّ» به معناي مدّبر و سوق‌دهندهٴ اشيا به سمت كمال آنهاست؛ نه مربّي. البته مربّي ودن و تربيت، لازم ربّ و مدبّر بودن است. از نظر ادبي، «ربّ» و «مربّي» جداي از هم، از دو باب و داراي دو معناست. «ربّ» مضاعف است و ريشهٴ لغوي كلمهٴ «مرّبي» ناقص واوي و از باب تربيت است. (ر.ك: التحقيق، ج 4، ص 18 ـ 21، «ربّ»).

183

مالك آسمانها و زمين باشد.
حاصل اينكه تنها خداي سبحان خالق است و غير او احدي خالق نيست:﴿خَلَقَ السَّموتِ بِغَيرِ عَمَدٍ تَرَونَها و... ٭ هذا خَلقُ اللّهِ فَاَروني ماذا خَلَقَ الَّذينَ مِن دونِهِ) 1 و خالق با غير خالق يكسان نيست: ﴿اَفَمَن يَخلُقُ كَمَن لايَخلُقُ اَفَلا تَذَكَّرون) 2 و تنها خالق است كه شايسته عبادت است.
آفرينش آسمانها و زمين، از آنْ رو كه تنها آفريننده آن خداي سبحان است، آيت كبراي خداوند و نشان توحيد اوست و غير خدا اگر به عنوان مجراي فيض خالقيت، چيزي را آفريد به اذن خداست، چنان كه عيساي مسيح(سلام الله عليه) فرمود: ﴿اَنّي اَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ كَهَي‏ةِ الطَّيرِ فَاَنفُخُ فيهِ فَيَكونُ طَيرًا بِاِذنِ اللّهِ) 3 اگر از ديگران خَلق، رزق، حفظ و مانند آن نشئت مي‌گيرد همه آنها مظاهر قدرت و مجاري فيض خداي متعالي هستند، از اين رو اگر خداي سبحان در برخي آيات فرمود: ﴿فَتَبارَكَ اللّهُ اَحسَنُ الخلِقين) 4 يا ﴿وهُوَ خَيرُ

^ 1 - ـ سورهٴ لقمان، آيات 10 ـ 11. راز اينكه در اين آيات و نيز برخي ديگر از آيات، مانند ﴿ويَتَّفَكرونَ في خَلَقِ السّموٰتِ والاَرض رَبَّنا ما خَلَقَتَ هٰذا بٰطلاً﴾ (سورهٴ آل عمران، آيهٴ 191) از همهٴ نظام با اسم اشارهٴ مفرد (هذا) كه براي شخص معيّن به كار مي‌رود ياد شده ـ و به «هذه»، «هولاء» و مانند آن تعبير نشده ـ اين است كه نظام، در واقع يك واحد حقيقي است و اين مجموعْ خلق و مخلوق خداست. البته مقصود از وحدت حقيقي وحدت عددي نيست، زيرا خود عدد از حلقات سلسلهٴ اين واحد واقعي است كه در بخشي از آن كه مخصوص مجرّد است جريان عدد راه ندارد و اجمال آن را مي‌توان در وحدت تشكيكي حقيقت وجود يافت كه هرچند كثرت را به همراه دارد؛ ليكن از وحدت حقيقي بر كنار نيست.
^ 2 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 17.
^ 3 - ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 49.
^ 4 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 14.

184

الرّزِقين) 1 يا ﴿فَاللّهُ خَيرٌ حفِظًا) 2 براي اينكه كسي نپندارد خدا خالق و رازق است و ديگران نيز خالق و رازق‌اند ولي خداوند احسن و خير است، در جاي ديگر به لسان حصر تنها خدا را خالق، رازق و حافظ معرفي مي‌كند: ﴿اللّهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ءٍ) 3 ﴿اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذو القُوَّةِ المَتين) 4 ﴿ورَبُّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ حَفيظ) 5
خلاصه تحليلي كه از برهان خلقت، به ويژه آفرينش آسمانها و زمين، بر توحيد ربوبي و عبودي ارائه شد اين بود كه فقط خداي سبحان خالق است و چون خالقْ ربّ و ربْ معبود است، پس تنها خدا معبود است.
نكته: واژه «ارض» در قرآن به طور مفرد استعمال شده است؛ نه جمع، چنان‏كه واژه اَلْباب در قرآن به طور جمع ياد شده؛ نه مفرد. علّت عدم استعمال «ارض» به صورت جمع، ثقيل بودن جمع ارض است 6؛ نه عدم تعدد آن، زيرا از آيه ﴿ومِنَ الاَرضِ مِثلَهُنَّ) 7 تعدّد آن استظهار مي‌شود، چنان‏كه در برخي از ادعيه به صورت جمع به كار رفته است 8.

^ 1 - ـ سورهٴ مؤمنون، آيهٴ 72.
^ 2 - ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ 64.
^ 3 - ـ سورهٴ رعد، آيهٴ 16.
^ 4 - ـ سورهٴ ذاريات، آيهٴ 58.
^ 5 - ـ سورهٴ سبأ، آيهٴ 21.
^ 6 - ـ روح‌المعاني، ج 2، ص 46.
^ 7 - ـ سورهٴ طلاق، آيهٴ 12.
^ 8 - ـ ر.ك: مصباح المتهجد، ص 308، 429 و 547.

185

شب و روز، دو آيتِ الهي
در فرهنگ قرآن كريم همه اشيا آيت اِلهي‌اند، به طوري كه ذات آنها آيت ذات خدا و صفاتشان نيز آيت صفات اوست، همان‌گونه كه هماهنگي و نظم آنها بر اساس برهاني كه در تفسير آيه قبل بدان اشاره شد آيت وحدانيت حق است، از اين رو فرمود: ﴿واِلهُكُم اِلهٌ وحِدٌ) 1 برهمين اساس همان‌گونه كه اصل شب و روز و آفرينش آن همچون اصل آفرينش و پيدايش آسمانها و زمين از آيات الهي به شمار آمده: ﴿وجَعَلنَا الَّيلَ والنَّهارَ ءايَتَينِ) 2 اختلاف شب و روز نيز كه از ارتباط زمين با ساير اجزاي منظومه شمسي پديد مي‌آيد در شمار براهين و آيات الهي بيان و به آن استدلال شده است: ﴿... واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ﴾. خداي سبحان در اين جمله از اصل وجود شب و روز و نظم آن دو خبر مي‌دهد.
شب و روزْ امري حقيقي است؛ نه اعتباري و قراردادي، زيرا به اختلاف اقوام و مليّتها عوض نمي‌شود و هريك داراي آثاري تكويني است.
شب و روز، دو چهره از زمين است. در حركت وضعي و گردش زمين به دور خود آن چهره‌اي كه روبه‌روي آفتاب است نور مي‌گيرد و روز است؛ اين چهره اندكي بيش از نصف است و براي كوشش مناسب است. چهره ديگر كه برابر آفتاب نيست و مقداري كمتر از نصف است نور نمي‌گيرد و شب است و براي آرامش مناسب است. آيه ﴿ومِن ءايتِهِ مَنامُكُم بِالَّيلِ والنَّهارِ وابتِغاؤُكُم
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 163. جملهٴ ﴿واِلٰهُكُم اِلٰهٌ وٰحدٌ﴾ هر كس را كه بخواهد از آسمان و زمين و اجزاي آن مدد بگيرد، به اين نكته متذكر مي‌كند كه ربّ آن چيز و ربّ شما يكي است.
^ 2 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 12.

186

مِن فَضلِهِ) 1 كه آسايش در شب و سعي براي به دست‌آوردن فضل الهي در روز را مي‌رساند ناظر به همين مطلب است.شب همچون روز آيت حق است 2 ، با اين تفاوت كه شب آيتي تاريك و روز آيتي روشن است. البته تاريكي شب و روشني روز ذاتي هيچ يك از آن دو نيست، زيرا آن محدوده از فضا كه روشن است در آينده نزديك يا دورْ تاريك و آنجا كه تاريك است در آينده نزديك يا دور روشن مي‌شود، از اين رو سخن از آفرينش شب و روز است: ﴿وهُوَ الَّذي خَلَقَ الَّيلَ والنَّهارَ) 3 وگرنه مفهوم ليل و نهار، از آن رو كه مفهوم است، «خلق» نيست. وجود خارجي شب و روز، هر دو موجود است. آن تاريكي و اين روشني مقابل هم و عدم و ملكه يكديگرند، چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿وجَعَلنَا الَّيلَ والنَّهارَ ءايَتَينِ فَمَحَونا ءايَةَ الَّيلِ وجَعَلنا ءايَةَ النَّهارِ مُبصِرَةً) 4 معناي ليل از ظلمت خاصي كه مقابل نهار است انتزاع مي‌شود؛ نه از صرف ظلمتِ به معناي تاريكي، زيرا صرف ظلمتْ ليل نيست. اين نكته، در آيه‌اي ديگر چنين بيان شده كه خداي سبحان شب را در غطاش و تاريكي قرار داده و آن را تاريك كرده است: ﴿واَغطَشَ لَيلَها واَخرَجَ ضُحها) 5تعبير ﴿واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ﴾ در آيه مورد بحث، همچون تعبير به «محو» و «اِغطاش» در دو آيه ياد شده است. در قرآن كريم تعبير به «اختلاف»

^ 1 - ـ سورهٴ روم، آيهٴ 23.
^ 2 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 12.
^ 3 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 33.
^ 4 - ـ سورهٴ اسراء، آيهٴ 12.
^ 5 - ـ سورهٴ نازعات، آيهٴ 29.

187

در اين باره فراوان به كار رفته و خداي سبحان اختلاف شب و روز را همچون اصل آن دو، آيت خود قرار داده است.
 
آمد و شد شب و روز
﴿اختلاف﴾ به معناي رفت و آمد و پشت سر و خِلْفه و خليفه ديگري بودن است. شب خليفه و خِلفه روز و روز خليفه و خِلْفه شب است و پشتِ سرِ آن مي‌آيد، چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد: ﴿وهُوَ الَّذي جَعَلَ الَّيلَ والنَّهارَ خِلفَةً لِمَن اَرادَ اَن يَذَّكَّرَ اَو اَرادَ شُكورا) 1 اين اختلاف و رفت و آمد، حتي در مناطق قطبي كه در هر سال، يك شبانه روز دارد و هريك از شب و روز آن 6 ماه است، طبق نظمي خاص است.
شب و روز يكي پس از ديگري با نظم خاص حركت مي‌كند، به نحوي كه عامل طبيعي آنها نيز نمي‌تواند آن حركت را دگرگون كند: ﴿لاَالشَّمسُ يَنبَغي لَها اَن تُدرِكَ القَمَرَ ولاَالَّيلُ سابِقُ النَّهارِ وكُلٌّ في فَلَكٍ يَسبَحون) 2
اگر زمين و اين منظومه، گردش و حركت نداشته باشد مناطقي كه شب است همواره شب و مناطقي كه روز است هميشه روز خواهد بود. اگر خورشيد پيوسته بر يك‌جا بتابد، آن قسمت از زمين كه هميشه روز است مذاب شده، جانداران آن مي‌سوزند و بخش ديگر از زمين نيز كه شب است بر اثر سرما و يخبندان، براي جانداران غير قابل زيست خواهد شد. محرّك اين حركت و عهده‌دار اين نظم و آن‏كس كه اين ظلمت و نور متضادّ را هماهنگ كرده وشب و روز را پديد مي‌آورد، تنها خداي سبحان است: ﴿قُل اَرَءَيتُم اِن جَعَلَ اللّهُ

^ 1 - ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 62.
^ 2 - ـ سورهٴ يس، آيهٴ 40.

188

عَلَيكُمُ الَّيلَ سَرمَدًا اِلي يَومِ القِيمَةِ مَن اِلهٌ غَيرُ اللّهِ يَأتيكُم بِضياءٍ اَفَلا تَسمَعون ٭ قُل اَرَءَيتُم اِن جَعَلَ اللّهُ عَلَيكُمُ النَّهارَ سَرمَدًا اِلي يَومِ القِيمَةِ مَن اِلهٌ غَيرُ اللّهِ يَأتيكُم بِلَيلٍ تَسكُنونَ فيهِ اَفَلا تُبصِرون ٭ ومِن رَحمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ الَّيلَ والنَّهارَ لِتَسكُنوا فيهِ ولِتَبتَغوا مِن فَضلِهِ ولَعَلَّكُم تَشكُرون) 1
خداي سبحان شكل هندسي و حركت زمين، و شب و روز را به گونه‌اي مختلف تنظيم كرده است كه همه نيازها در همه فصولِ سال تأمين مي‌شود. بر اثر كرويت زمين كه سبب اختلاف شب و روز در آنِ واحد است و نيز حركت انتقالي زمين ـ كه بر اثر آن گاه شب و روز تفاوت نمي‌كند و گاه متفاوت و يكي از ديگري طولاني‌تر مي‌شود:﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللّهَ يُولِجُ الَّيلَ فِي النَّهارِ ويولِجُ النَّهارَ فِي الَّيلِ واَنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصير) 2 ـ فصول چهارگانه پديد مي‌آيد تا در طي آن مواد غذايي و نيازمنديهاي انسان برآورده و فراهم شود: ﴿وقَدَّرَ فيها اَقوتَها في اَربَعَةِ اَيّامٍ) 3
 
وجوه گوناگون اختلاف شب و روز
اختلاف ليل و نهار، وجوه و معاني گوناگوني دارد كه هريك از آنها مي‌تواند آيه‌اي از آيات الهي به شمارآيد. رفت و آمد شب و روز، يكي از آن وجوه است. وجه ديگر اختلاف شب با روز است كه در يك مكان گاهي شب و گاهي روز يا در دو مكان امّا همزمان و در زمان واحدْ هم شب و هم روز است؛ يعني براثر كرويّت زمين، در يك زمانْ بعضي مكانها شب و برخي ديگر
^ 1 - ـ سورهٴ قصص، آيات 71 ـ 73.
^ 2 - ـ سورهٴ حج، آيهٴ 61.
^ 3 - ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 10.

189

روز است. وجه سوم و چهارم، اختلاف شبها با هم و اختلاف روزها با يكديگر است؛ يعني بر اثر حركت انتقالي زمين، در فصول چهارگانه شبها در طول و قصر با هم اختلاف دارد، چنان كه روزها در كوتاهي و بلندي با يكديگر مختلف است.قرآن كريم از كوتاهي و بلندي شب و روز، با تعبير ايلاج و تكوير: ﴿يُولِجُ الَّيلَ فِي النَّهارِ ويولِجُ النَّهارَ فِي‏الَّيلِ) 1 ﴿يُكَوِّرُ الَّيلَ عَلَي النَّهارِ ويُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَي الَّيلِ) 2 ياد مي‌كند. ايلاج شب در روز و ايلاج روز در شب كه همچون اصل شب و روز و اختلاف آن دو از آيات الهي است، به حركت انتقالي و گردش زمين به دور خورشيد مربوط است و فصول چهارگانه و ماههاي دوازده‌گانه يك سال شمسي را تشكيل مي‌دهد.بر اثر اين حركت، قوس الليل و قوس النهار و شبانه روز همواره يكسان نيست، بلكه گاهي متعادل و گاهي يكي بيشتر از ديگري است. در مناطقي همچون كشور ايران سالي دو بار قوس‏الليل با قوس النهار يكسان و مطابق و هريك دوازده ساعت است. اين اعتدال، يكبار تقريباً نه تحقيقاً در اول فروردين است كه درباره آن گفته‌اند: «بامدادان كه تفاوت نكند ليل و نهار» 3 و ديگر بار در اوّل مهر.ايلاج و ادخال شب در روز از اول پاييز شروع مي‌شود. از اين زمان قوس الليل كه دوازده ساعت بوده است از دو لبه، يعني هم از طرف بامداد و هم از طرف شامگاه، پايين و جلوتر آمده وارد دو دهنه قوس النهار مي‌شود، به

^ 1 - ـ سورهٴ حّج، آيهٴ 61.
^ 2 - ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 5.
^ 3 - ـ كليات سعدي، بخش مواعظ، ص 867.

190

گونه‌اي كه قوس الليل بسيار بيش از قوس النهار شده، هم دير صبح مي‌شود و هم شب زود فرا مي‌رسد، از اين‌رو شب طولاني و روز كوتاه است. با شروع زمستان، قوس اللّيل كم كم به سمت خود مي‌رود.ايلاج روز در شب نيز از اوّل بهار آغاز مي‌شود، از اين رو هم زود صبح مي‌شود و هم دير شب فرامي‌رسد. در اين زمان، قوس النهار بيش از قوس الليل است.آيت الهي حركت كشتي بر آبيكي از آيات الهي كه در آيه مورد بحث در شمار ديگر آيات ذكر شده، كشتي و حركت آن بر روي آب است: ﴿والفُلكِ الَّتي تَجري فِي البَحرِ﴾. در آيه‌اي ديگر نيز كشتيهاي جاري در دريا، كه به كوهها مي‌مانند، از آيات الهي به شمار آمده‌اند: ﴿ومِن ءايتِهِ الجَوارِ فِي البَحرِ كالاَعلم) 1كشتي همچون ديگر اجرام سنگين، طبعاً بايد درون آب فرو رود؛ ليكن خداي سبحان با نظمي كه بين آن و آب دريا قرار داده آن را بر روي آب نگه مي‌دارد و چنان آب را مسخّر كشتيها مي‌كند كه همچون انسان كه هوا را مي‌شكافد و راه مي‌رود، كشتيها نيز آب را مي‌شكافند و پيش مي‌روند: ﴿وتَرَي الفُلكَ مَواخِرَ فيهِ) 2 همان‌گونه كه فضا را مسخّر پرندگان كرده تا در فضا بمانند و كسي جز او پرندگان را كه وزني دارند و طبعاً بايد بر زمين بيفتند در آسمان و فضاي باز نگه نمي‌دارد:﴿اَوَ لَم‏يَرَوا اِلَي الطَّيرِ فَوقَهُم صفّتٍ

^ 1 - ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 32.
^ 2 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 14.

191

ويَقبِضنَ ما يُمسِكُهُنَّ اِلاَّالرَّحمنُ اِنَّهُ بِكُلِّ شي‏ءٍ بَصير) 1فرو نرفتن كشتي در آب، اين امكان را به انسانها مي‌دهد تا براي انتقال كالاها و تأمين منافع تجاري و غيرتجاري از ساحلي به ساحل ديگر حركت كنند: ﴿والفُلكِ الَّتي تَجري فِي البَحرِ بِما يَنفَعُ النّاسَ﴾.كشتي، هواپيما و مانند آن، ساخته دست بشر است؛ ولي وي نبايد چنين بپندارد كه اوست كه آن را ساخته و مي‌تواند با آن دريا و فضا را شكافته و درانوردد، زيرا همه فكرها، هوشها و قدرتها جزو امور امكاني است و طبق اطلاق آيه ﴿خَلَقَكُم وما تَعمَلون) 2 هر ممكني را خداي سبحان بي‌واسطه يا باواسطه مي‌آفريند؛ يعني همان‌گونه كه موجودات طبيعي، مخلوق خداي سبحان‌اند و از ربوبيّت او بهره‌مند مي‌شوند، موجودات صناعي نيز با واسطه آفريده خداوند هستند و از ربوبيّت او برخوردار مي‌گردند، افزون بر اين، اصل موادّ خام صنايع را خداوند آفريده است.تذكّر: 1. آنچه در اين آيه به عنوان ﴿بِما يَنفَعُ النّاسَ﴾ مطرح شده نظير مطلبي است كه در آيه ﴿وتَحمِلُ اَثقالَكُم اِلي بَلَدٍ لَم تَكونوا بلِغيهِ اِلاّبِشِقِّ الاَنفُسِ اِنَّ رَبّكُم لَرَءوفٌ رَحيم) 3 راجع به بهره‌وري از انعام آمده است.2. آنچه به حال فرد و جامعه بشري نافع است هم وسيله نقليه بودن كشتي است كه خودِ حمل و نقلْ نافع است و هم اينكه كالاهاي نافع تجاري و اقتصادي و... به وسيله كشتي جابه‌جا مي‌شود. استظهار نافع بودن حمل و محمول با استعمال لفظ در جامع انتزاعي كه هيچ محذوري ندارد ميسور است.

^ 1 - ـ سورهٴ مُلك، آيهٴ 19.
^ 2 - ـ سورهٴ صافّات، آيهٴ 96.
^ 3 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 7

192

 

آيت مهر و قهر حق
باران، بيشتر حاصل از تبخير آب درياست، بدين رو خداي سبحان در اين آيه پس از بيان مطلبي درباره دريا آن را ذكر كرده مي‌فرمايد: ﴿والفُلكِ الَّتي تَجري فِي البَحرِ بِما يَنفَعُ النّاسَ وما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن ماءٍ فَاَحيا بِهِ الاَرضَ بَعدَ مَوتِها﴾. مراد از آسمان در اينجا فضاي بالاي سر انسان است، نه سماواتي كه در ﴿اِنَّ في خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ...﴾ و مانند آن آمده است.
باران، گاهي جلوه رحمت الهي و پاداش استقامت در راه حق و استغفار و توبه است: ﴿واَلَّوِ استَقموا عَلَي الطَّريقَةِ لاَسقَينهُم ماءً غَدَقا) 1 ﴿فَقُلتُ استَغفِروا رَبّكُم اِنَّهُ كانَ غَفّارا ٭ يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيكُم مِدرارا) 2 و گاه مظهر قهر و غضب الهي و كيفر كفر و ناسپاسي در برابر حق و عامل عذاب است، چنان‌كه خداي سبحان درباره آبي كه از آسمان به شدّت بر قوم نوح فرو مي‌ريخت و نيز چشمه‌هاي آبي كه از زمين جوشيد، مي‌فرمايد: ﴿كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ فَكَذَّبوا عَبدَنا وقالوا مَجنونٌ وازدُجِر ٭ فَدَعا رَبَّهُ اَنّي مَغلوبٌ فَانتَصِر ٭ فَفَتَحنا اَبوبَ السَّماءِ بِماءٍ مُنهَمِر ٭ وفَجَّرنَا الاَرضَ عُيونًا فالتَقَي الماءُ عَلي اَمرٍ قَد قُدِر ٭ ... جَزاءً لِمَن كانَ كُفِر) 3
در قرآن كريم از باران و ريزش آن با تعبيرهايي همچون «ماء»، «مطر» و «غيث» ياد شده است: ﴿واَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً) 4 ﴿ولاجُناحَ عَلَيكُم اِن كانَ
^ 1 - ـ سورهٴ جن، آيهٴ 16.
^ 2 - ـ سورهٴ نوح، آيات 10 ـ 11.
^ 3 - ـ سورهٴ قمر، آيات 9 ـ 14.
^ 4 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 22.
 
 
 

193

بِكُم اَذي مِن مَطَرٍ) 1 ﴿اِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلمُ السّاعَةِ ويُنَزِّلُ الغَيثَ) 2ويژگيهاي بارانخداي سبحان ويژگيها و شئون گوناگون باران، مانند اصل بارش باران، ريزش قطره قطره آن و ذخيره‌سازي آن در زمين را يكي پس از ديگري در قرآن كريم بيان كرده است. هر يك از اين خصوصيات، هم برهان بر اصل وجود خداي سبحان و هم برهان بر توحيد، علم، قدرت و حكمت اوست و همچون ديگر ادله اقامه شده بر توحيد براي آنان كه خالق و مدبر و ناظم بودن خداوند را نمي‌پذيرند، «برهان» و براي كساني كه اين صفات را مي‌پذيرند ولي غيرخدا را مي‌پرستند «جدال احسن» است، بدين سبب همان‏گونه كه درباره اصل آفرينش مي‌فرمايد: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ لَيَقولُنَّ اللّهُ) 3درباره اصل ريزش باران نيز به صورت جدال احسن مي‌فرمايد: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحيا بِهِ الاَرضَ مِن بَعدِ مَوتِها لَيَقولُنَّ اللّهُ) 4

1 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 102.
^ 2 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 34. «غيث» و «غوث» در لغتْ دو واژهٴ متفاوت «يابي» و «واوي» است؛ ليكن داراي جامع است. «اِغاثه» را از آن‌رو اِغاثه گفته‌اند كه كار «غيث» را مي‌كند؛ يعني همان گونه كه باران، نياز زمين و اهل آن را برطرف مي‌سازد، آن كس كه براي حلّ مشكل مردم قيام و اقدام كند در حقيقت مُغيث و غياث آنان شده و نياز آنها را برطرف كرده است (التحقيق، ج 7، ص 292 ـ 293، «غ ي ث»). «مطر» را نيز كه «نصر»، و «أرض ممطورة» را كه «أرض منصورة» گفته‌اند از همين روست كه «مطر» مشكل زمين را حل مي‌كند و از چيزي كه مشكل نيازمند را حلّ كند به عنوان «نصرت» ياد مي‌شود (معجم مقاييس‌اللغه، ج 5، ص 435، «ن ص ر»).
^ 3 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 25.
^ 4 - ـ سورهٴ عنكبوت، آيهٴ 63.

194

خداي سبحان پس از بيان اصل نزول باران: ﴿اَلم تر اَنّ الله اَنزل من السَّماء ماءً﴾، همچنين نحوه ريزش آن، كه قطره قطره مي‌بارد؛ نه بسان نهر و آبشار 1 : ﴿فَتَرَي الوَدقَ يَخرُجُ مِن خِللِهِ) 2 درباره تنظيم راههاي زيرزميني آب باراني كه به زمين نفوذ مي‌كند و جداسازي راههاي چشمه‌ها فرمود: ﴿فَسَلَكَهُ يَنبيعَ فِي الاَرضِ) 3 خداوند هدايت آبهاي زير زميني را برعهده گرفته و مسير آنها را در مناطق مسكوني و مزروعي زمين قرار داده تا به مناطق غيرمسكوني و غير مزروعي نرود يا مستقيماً از زيرِزمين به دريا نريزد. براي ذخيره‌سازي و نگهداري اين آب كه طبعاً بايد از سطح زمين پايين رود، مخزنهايي را در عمقي معيّن قرار داده و آب را در آن حدّ نگه داشته است، به گونه‌اي كه در دسترس انسان باشد تا در صورت نياز با كندن چاه يا حفر قنات به آن برسد.همان‌گونه كه اصل فرو فرستادن آب، اميدبخش و نشان فراگيري رحمت و بركت الهي است: ﴿وهُوَ الَّذي يُنَزِّلُ الغَيثَ مِن بَعدِ ما قَنَطوا ويَنشُرُ رَحمَتَهُ وهُوَ الوَلي الحَميد) 4 مخزن قرار دادن براي آن در زيرِ زمين نيز عنايت الهي است و اين كار از انسانها ساخته نبوده از دست آنها برنمي‌آيد: ﴿فَاَنزَلنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَسقَينكُموهُ وما اَنتُم لَهُ بِخزِنين) 5چنانچه خداي سبحان اين آبها را از عمق

^ 1 - ـ زيرا چنانچه مانند ناودان يا نهر فرو مي‌ريخت و جاري مي‌شد، نه زمين قابل زيست بود و نه مراتع و مزارع از آن بهره‌مند مي‌شدند.
^ 2 - ـ سورهٴ نور، آيهٴ 43. «ودق» همان «قطره‌هاي باران» است؛ نه غباري كه گاه در خلال باران ديده مي‌شود، چنان كه از برخي نقل شده است (مفردات، ص 861، «و د ق»).
^ 3 - ـ سورهٴ زمر، آيهٴ 21.
^ 4 - ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 28.
^ 5 - ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 22.
 
 

195

معيني كه در آن قرار دارد مقداري فروتر بَرَد به گونه‌اي كه با علم و صنعت نتوان به آن دسترسي يافت، انسانها چه خواهند كرد و چه كسي خواهد توانست آن را از دل زمين بيرون آورده و ظاهر كند:﴿قُل اَرءَيتُم اِن‏اَصبَحَ ماؤكُم غَورا فَمن يَأتيكُم بِماء مَعين) 1خداوند آب باران را گوارا و قابل استفاده ساخت و چنانچه بخواهد آن را تلخ و شور و گزنده و داغ نيز قرار دهد كه نتوان از آن استفاده كرد، كاري از انسان برنمي‌آيد، از اين رو به صورت جدال احسن فرمود: ﴿اَفَرَءَيتُمُ الماءَ الَّذي تَشرَبون ٭ ءَاَنتُم اَنزَلتُموهُ مِنَ المُزنِ اَم نَحنُ المُنزِلون ٭ لَو نَشاءُ جَعَلنهُ اُجاجًا فَلَولا تَشكُرون) 2خداي سبحان آب را بَرْد (خنك) و عَذْب (خوش‌گوار) و فُرات (گوارا) قرار داد و اگر مي‌خواست آن را مانند آتش افروخته، ملتهب و سوزان قرار مي‌داد تا به هنگام بارش باران، بر انسان عذاب ببارد. گواه آن اينكه، باد را كه در آغاز وزش به صورت نسيم خنك و گواراست، گاه عاصف و سوزان قرار مي‌دهد.آب، منشأ حياتخداي سبحان با بارش باران زمين را زنده مي‌كند: ﴿وما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِن

^ 1 - ـ سورهٴ ملك، آيهٴ 30. «ماء معين» آب جاري و روان را كه در دسترس و ديد است گويند. «علم» را نيز از آن‌رو كه جريان دارد و از سينه‌اي به زباني به گوشي و از آن به قلبي و دوباره از قلبي به زبان و قلمي و .... همچون آب، جاري است «ماء معين» مي‌گويند. اين آيهٴ شريفه بر حضرت حجّت نيز تطبيق شده است (بحارالأنوار، ج 51، ص 52 و 53 و 151)، زيرا آن حضرت علم و خير ممثّل و در حقيقت مصداق كامل آب حيات است.
^ 2 - ـ سورهٴ واقعه، آيات 68 ـ 70. «اُجاج»، هم به معناي شور و تلخ و گزنده است و هم به معناي افروخته (لسان العرب، ج 2، ص 206 ـ 207، «ا ج ج»).

196

ماءٍ فَاَحيا بِهِ الاَرضَ بَعدَ مَوتِها﴾، نه تنها زمين كه هر زنده‌اي را از آب پديد مي‌آورد: ﴿وجَعَلنا مِنَ الماءِ كُلَّ شي‏ءٍ حَي) 1اينكه در اين آيه و آيات مشابه، حيات به زمين تعلق گرفته و زمين موصوف به آن شده، از باب وصف به حال موصوف است؛ نه وصف به حال متعلّق موصوف، بنابراين معناي آيه اين نيست كه خداوند با بارش بارانْ درختان و گياهان را زنده مي‌كند تا زنده شدن آنها به معناي بيداري از خواب بوده، زنده شدن زمين، مَجاز و از باب وصف به حال متعلق موصوف بوده و مراد از آن زنده و سرسبز شدن مزارع و مراتع و جنگلهاي روي آن باشد، بلكه مقصود آن است كه خداي سبحان حقيقتًا زمين مرده را زنده كرده، خاك بي‌روح را روح داده و خاك و زمينِ بي‌روح را به درخت و برگ و گياه سرسبز تبديل مي‌كند.برگ سبزي كه تن درختي را مي‌پوشاند و گياهي كه از بذري مي‌رويد، خاك مرده است كه روح يافته و سبز شده است، زيرا تا مواد غذايي زمين جذب ريشه نشود و به صورت ساقه گياه و تنه درخت درنيايد درخت و گياه رشد نمي‌كنند و برگ و بار نمي‌دهند، بنابراين چون مواد اَرضي بي‌روح به طراوت و سرسبزي تبديل مي‌شود در حقيقت زمين و خاكِ مرده زنده مي‌گردد.اگر زنده شدن زمين اين‏گونه تفسير شود كه خداي سبحان گياهان و درختان را پس از پژمردگي زنده مي‌كند و چون درخت و گياهْ زينت زمين است، فرموده «ما زمين را زنده كرديم»، در اين صورت اسناد حيات به زمين مجاز است، با آنكه ظاهر آياتي كه مي‌گويد: «زمين با بارش باران، زنده مي‌شود» اسناد حقيقي است؛ نه مجازي.

^ 1 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 30.

197

گواه اينكه مقصودْ زنده شدنِ خود زمين است آياتي است كه در آنها از اين مسئله بر معاد استدلال شده است. تعجب، استبعاد و اعتراض منكران اين بود كه چگونه مرده زنده مي‌شود؟ اين آيات پاسخ مي‌گويد كه خداوند در هر بهار خاك مرده را زنده و با آن رويش گياهان از زمين را تأمين مي‌كند. همان‏گونه كه خاك با بارش بارانْ زنده مي‌شود و از آن گياه مي‌رويد، در قيامت مردگان زنده خواهند شد: ﴿ومِن ءايتِهِ اَنَّكَ تَرَي الاَرضَ خشِعَةً فَاِذا اَنزَلنا عَلَيهَا الماءَ اهتَزَّت ورَبَت اِنَّ الَّذي اَحياها لَمُحي المَوتي اِنَّهُ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 1 اگر اِحياي زمين، كنايه از زنده شدن گياهان باشد، دليل بر معاد نيست، زيرا در اين صورت معناي آن اين است كه خداوند چيزي را كه روح دارد و در خواب است بيدار مي‌كند، حال آنكه مراد اين است كه او همان‏گونه كه زمين مرده و بي‏روح را واقعاً زنده مي‌كند، بدنهاي مرده و بي‌جان را حيات مي‌بخشد.خداي سبحان اجزايي از زمين مرده را به مواد بذري تبديل و سپس آن را زنده و شكوفا مي‌كند. چنانچه با ديدي وسيع‌تر مردم عصر حاضر را بنگريم به اين نتيجه مي‌رسيم كه اينان نيز دو قرن قبل در باغها و كشتزارها بودند و از خاك بر آمده‌اند، دو قرن بعد هم دوباره به خاك تبديل مي‌شوند: ﴿مِنها خَلَقنكُم وفيها نُعيدُكُم ومِنها نُخرِجُكُم تارَةً اُخري) 2آنچه امروز نطفه و علقه است پيش‌تر ميوه و ساير مواد غذايي و پيش از آن خاك بوده است، چنان‏كه با سپري شدن مدتي، دوباره خاك مي‌شود و....سنگ سخت نيز كه خاك بوده و طي قرون متمادي متصلب شده است، سرانجام با گذشت قروني چند به خاك تبديل شده به صورت بوته و برگي نرم

^ 1 - ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 39.
^ 2 - ـ سورهٴ طه، آيهٴ 55.

198

درمي‌آيد. سنگ و خاك بي‌جان اين‌گونه در دراز مدت يا كوتاه مدت به حيات مي‌رسد، از اين رو قرآن كريم به شكلي تهديدآميز مي‌فرمايد: به آنها بگو سنگ يا آهن هم باشيد، آن كس كه شما را نخست بار آفريد، باز برمي‌گرداند: ﴿قُل كونوا حِجارَةً اَو حَديدا ٭ اَو خَلقًا مِمّا يَكبُرُ في صُدورِكُم فَسَيَقولونَ مَن يُعيدُنا قُلِ الَّذي فَطَرَكُم اَوّلَ مَرَّة) 1زنده شدن خاك بي‌جان با بارش باران، هم گواه وجود خدا و وحدت، علم، قدرت و حكمت اوست و هم نشان معاد و برهان بر آن است، به اين سبب خداي سبحان هم در مبدأشناسي و هم در معادشناسي به آن استدلال مي‌كند.پراكندن جنبندگان در زمينآيت ديگري كه در ادامه آيه به آن اشاره شده، پراكندن جنبندگان در زمين است: ﴿وبَثَّ فيها مِن كُلِّ دابَّةٍ﴾. اين جمله، هم مي‌تواند عطف بر ﴿فَاَحيا بِهِ الاَرضَ﴾ و تتمه برهان قبل باشد و هم مي‌تواند عطف بر ﴿وما اَنزَلَ اللّهُ...﴾ و خود برهاني مستقل باشد.بر اين اساس، اصل آفرينش جنبندگان و پراكنده ساختن آنها آيتِ الهي است و آيت ديگر، حيات و زنده شدن اين جنبنده‌ها با آب است. از اين نشان الهي در آيه‌اي ديگر نيز ياد شده است: ﴿ومِن ءايتِهِ خَلقُ السَّموتِ والاَرضِ وما بَثَّ فيهِما مِن دابَّةٍ) 2 با اين تفاوت كه جاي «فيها»، «فيهما» آمده و از آن استفاده مي‌شود كه در آسمانها نيز جانداراني وجود دارند.

^ 1 - ـ سورهٴ اسراء، آيات 50 ـ 51.
^ 2 - ـ سورهٴ شوريٰ، آيهٴ 29.

199

باد، فرستاده و نشانه خداباد كه همان جابه‌جايي هواست، از رقيق‌ترين نوع آن به نام نسيم، تا شديداترين قسم آن كه توفان ناميده مي‌شود، در تمام حالتهاي حركت و سكون، جهت و مسير وزش و ساير شئون، در تصرف خداي سبحان و در شمار نشانه‌ها و آيات اوست. در آيه مورد بحث، به آيت بودن تصريف رياح چنين اشاره شده است: ﴿وتَصريفِ الرِّيحِ...﴾.باد، عهده‌دار رسالت الهي است: ﴿وهُوَ الَّذي يُرسِلُ الرِّيحَ) 1 ﴿واَرسَلنَا الرِّيحَ) 2 و به لحاظ مأموريتهاي متعددي كه بر عهده دارد، داراي اقسامي چون «طيّب» و «عاصف» است. در قرآن كريم به اين دو قسم چنين اشاره شده است: ﴿هُوَ الَّذي يُسَيِّرُكُم فِي البَرِّ والبَحرِ حَتّي اِذا كُنتُم فِي الفُلكِ وجَرَينَ بِهِم بِريحٍ طَيِّبَةٍ وفَرِحوا بِها جاءَتها ريحٌ عاصِفٌ)3انواع گوناگون باد، مأموريتهاي متعدد و متفاوتي بر عهده دارد؛ گاه براي تبهكاران عامل قهر و تعذيب الهي است: ﴿وفي عادٍ اِذ اَرسَلنا عَلَيهِمُ الرّيحَ العَقيم ٭ ما تَذَرُ مِن شي‏ءٍ اَتَت عَلَيهِ اِلاّجَعَلَتهُ كالرَّميم) 4 ﴿واَمّا عادٌ فَاُهلِكوا بِريحٍ صَرصَرٍ عاتِيَة) 5 و گاه از مصاديق رحمت الهي و نسبت به مؤمنان عنايت و بركت و رحمت ويژه است: ﴿وهُوَ الَّذي يُرسِلُ الرِّيحَ بُشرًا بَينَ يَدَي

^ 1 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 57.
^ 2 - ـ سورهٴ حجر، آيهٴ 22.
^ 3 - ـ سورهٴ يونس، آيهٴ 22.
^ 4 - ـ سورهٴ ذاريات، آيات 41 ـ 42.
^ 5 - ـ سورهٴ حاقّه، آيهٴ 6.

200

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved