بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما ومَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَاِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَليم (158)

گزيده تفسيربت‌پرستان بر دو كوه صفا و مروه بتهاي «اساف» (اثاف) و «نائله» را نصب كرده و بين آن دو سعي مي‌كردند، ازاين‏رو برخي از مسلمانان از سعي بين اين دو كوه پرهيز داشتند. خداي سبحان براي رفع توهّم مانعيت چنين اموري براي سعي، فرمود: صفا و مروه از شعائر الهي است.صفا و مروه همچون كعبه، عرفات و مانند آن، از شعائر و علايم قراردادي و تشريعي است كه خداوند آنها را نشان عبادت خود قرار داده است. سعي بين اين دو كوه، جزئي از مناسك حج و عمره است. تعبير ﴿لا جُناحَ﴾ كه مباح را نيز دربر مي‌گيرد، در اين مورد كه حكمْ الزامي است فقط براي رفع توهّم برخي مسلمانان درباره سعي بين آن دو است.«تطوّع» به معناي پذيرش طاعت است و به نافله و عمل مستحب اختصاص ندارد، چنان كه «خير» نيز به خصوص مستحب ناظر نيست، بلكه

21

واجب را هم شامل مي‌شود، پس هر كس خيري، واجب يا مستحب، را با طوع و رغبت پذيرفت، خداوند به او پاداش خوب خواهد داد.خير بودن سعي بين صفا و مروه، كه رجحان نفسي ندارد، به اين است كه در ضمن حج و عمره كه خيرند واقع شود.تعبير به شكر، لطيف و تشويق‌آميز است، تا انسان به آن واجب يا مستحب بهتر گرايش پيدا كند.تفسيرمفرداتالصّفا: نام كوهي در جنوب شرقي مسجدحرام و روبه‌روي حجراسود است كه حاجيان در حج و عمره ميان آن و كوه مروه سعي مي‌كنند.«صفا» از ريشه «صفو» به معناي ناب و خالص است. به سنگ كبود رنگ كه از گِل و شن، خالص باشد «صفا» مي‌گويند 1 و «صفوان» نيز به همين معناست 2 : ﴿كَمَثَلِ صَفوانٍ عَلَيهِ تُرابٌ) 3المَرْوَة: «مرو» و «مروة» به معناي سنگ نرم برّاق است 4 و مروه نام كوه كوچكي است در شمال شرقي مسجد حرام و روبه‌روي ركن عراقي.درباره راز تسميه دو كوه مزبور به صفا و مروه، حديثي وارد است كه در

^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج 3، ص 292، «ص ف و»؛ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 438.
^ 2 - ـ مفردات، ص 488، «ص ف و».
^ 3 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 264.
^ 4 - ـ المصباح، ص 570، لسان العرب، ج 15، ص 275 ـ 276، «م رء»؛ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 438.

22

بحث روايي متن و توضيح آن خواهد آمد.شَعائِر: جمع «شعيرة» به معناي علامت است. ريشه «شعر» داراي دو معناي مرتبط به هم است: يكي «شَعْر» به معناي «مو» كه جمع آن ‌«اَشعار‌» است: ﴿ومِن اَصوافِها واَوبارِها واَشعارِها) 1 و ديگري‌«شِعْر‌» كه به معناي عِلم و عَلَم است 2. ارتباط اين دو معنا در باريكي و ظرافت است.‌«شُعور‌» به معناي علم دقيق و ادراك موشكافانه است. ‌«شاعر‌» را نيز از آن‏رو بدين نام خوانده‌اند كه كلامش از ظرافت و فطانتي خاص برخوردار است 3.بر اساس تكوين، صدر و ساقه جهان هستي شعاير خدايند؛ ليكن ﴿شَعائِرِ اللّهِ﴾ به معناي آثار و علايم تشريعي الهي است كه با لطافت و دقت قابل ادراك باشد؛ مانند صفا و مروه. «مشاعر» نيز مكانهاي مقدسي مانند عرفات و مشعرحرام است كه شعاير الهي در آن ظهور مي‌يابد 4.حَجّ: در لغت به معناي قصد زيارت و در اصطلاح شرعي، قصد زيارت خانه خدا براي انجام دادن مناسك ويژه است 5.اعتَمَرَ: «عمره» و «اعتمار» از ريشه «عمر» و «عمارت» به معناي بقاي حيات و تداوم آن است 6. «عُمْره» عملي است كه موجب ادامه حيات و آباداني

^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 80.
^ 2 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج 3، ص 193، «ش ع ر».
^ 3 - ـ مفردات، ص 456، «ش ع ر».
^ 4 - ـ التحقيق، ج 6، ص 85، «ش ع ر».
^ 5 - ـ مفردات، ص 218، «ح ج ج».
^ 6 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج 4، ص 140، «ع م ر».

23

بيشتر مي‌شود؛ اعمال مخصوص «عمره» نيز از آن‏رو كه در طول سال مايه رونق معنوي مسجدحرام مي‌شود، به اين نام خوانده شده است 1 ، بر اين اساس، كساني كه «اعتمار» را به معناي «زيارت»، و «عمره» را «زيارت خانه خدا» دانسته‌اند، شايد در صدد بيان مصداق بوده‌اند؛ نه تبيين مفهوم.جُناح: مصدر يا اسم مصدر از ريشه «جنح» به معناي انحراف و عدول از حق است؛ نظير جنف در مقابل حَنف كه به معناي انحراف از صراط مستقيم است. گناه، بدان سبب جناح خوانده شده كه انحراف از حق و عدول از مسير شرع است 2. به گِل نشستن كشتي را جَنوح سفينه به وَحَل گفته‌اند 3.مقصود از نفي جناح از طواف بين صفا و مروه: ﴿فَلاجُناحَ عَلَيْه اَنْ‏يَطَّوَّفَ بهما﴾ ترخيص در انجام دادن اين عمل است.يَطَّوَّفَ: طواف، سيري است كه پايان آن به آغازش بينجامد؛ خواه به صورت استداره‌اي و گردش بر گرد چيزي باشد، مانند طواف برگرد كعبه: ﴿وليَطَّوَّفوا بِالبَيتِ العَتيق) 4 يا به صورت رفت و برگشت مكرر و استطاله‌اي: ﴿يَطوفونَ بَينَها وبَينَ حَميمٍ ءان) 5 مانند سعي بين صفا و مروه كه با چهار مرتبه رفت از صفا به مروه و سه مرتبه برگشت از مروه به صفا صورت مي‌گيرد 6 ، از اين‏رو در آيه از سعي مزبور به طواف تعبير شده است: ﴿فَلا جُناحَ عَلَيهِ

 
^ 1 - ـ التحقيق، ج 8، ص 220، «ع م ر»؛ مجمع‌البيان، ج 1 ـ 2، ص 439؛ الميزان، ج 1، ص 385.
^ 2 - ـ معجم مقاييس، اللغه، ص 484، «ج ن ح».
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 42.
^ 4 - ـ سورهٴ حج، آيهٴ 29.
^ 5 - ـ سورهٴ الرحمن، آيهٴ 44.
^ 6 - ـ ر.ك: الميزان، ج 1، ص 385.

24

اَن‏يَطَّوَّفَ بِهِما﴾. ﴿يَطَّوَّفَ﴾ در اصل «يَتَطوّف» بوده كه براي سهولت تلفظ، تاء به طاء تبديل و در طاء ادغام شده است.تَطَوَّعَ: «طَوع» در مقابل «كَره» و به معناي انقياد 1 و انجام كار با رغبت و خضوع و بر اساس دستور است: ﴿فَقالَ لَها ولِلاَرضِ ائتيا طَوعًا اَو كَرهًا قالَتا اَتَينا طائِعين) 2 اگر كاري بي‌رغبت و بدون ميل انجام شود مصداق كره است؛ خواه با خضوع و مطابق فرمان انجام شده باشد يا نه. البته «كُرْه» كه سختي بارغبت است با «كَرْه» كه سختي بي‌رغبت است فرق دارد 3.

 تناسب آیات

 آيه مورد بحث، به ظاهر از جمله‌هاي معترضه‌اي است كه بين آيات مربوط به محاجّه خداي سبحان با اهل كتاب و مشركان درباره قبله آمده است 4 ، با اين حال، وجوه فراواني درباره مناسبت و پيوند آن با آيات قبل مطرح شده كه مهم‌ترين آنها عبارت است از:1. سعي بين صفا و مروه الگو گرفته از تردد هاجر(عليها‌السلام) بين اين دو كوه است كه براي فرزند خود، اسماعيل(عليه‌السلام) در طلب آب بود. در اين آيه، عاقبت صبر و تسليم و طاعت بيان شده و لحظات سختي يادآوري مي‌شود كه در راه طاعت خداوند و پيروي از ابراهيم(عليه‌السلام) بر هاجر گذشت. خداي سبحان آل‌ابراهيم را اين‌گونه گرامي داشت كه رفت و آمد هاجر بين صفا و مروه را تا روز قيامت از شعاير خود قرار داد. سبب اصلي اين علامت الهي صبر است و
^ 1 - ـ مفردات، ص 529، «ط و ع».
^ 2 - ـ سورهٴ فصّلت، آيهٴ 11.
^ 3 - ـ التحقيق، ج 7، ص 137 ـ 138، «ط و ع».
^ 4 - ـ تفسير التحرير والتنوير، ج 2، ص 57 ـ 58.

25

حضرت هاجر جز با صبر به اين مقام نايل نشد 1.بر اين اساس، ذكر سعي بين صفا و مروه كه از آثار هاجر و اسماعيل(عليهم‌السلام) است، يادآور ابتلا و حُسن عاقبت آن دو بزرگوار است، از اين‏رو پس از آيه ابتلا آورده شده تا مسلمانان بدانند هركس بر بلا صبر كند در دنيا و آخرت به درجات عالي نايل مي‌آيد 2.2. حج از بزرگ‌ترين اهداف و مقاصد بناي كعبه است و اشاره آيه مورد بحث به آن، در ضمنِ بيان يكي از مشاعر و مناسك حج و عمره، گويا تعليلي براي استحقاق و شايستگي بيت‏الله براي قبله بودن است كه در آيات قبل مطرح بود 3.3. سعي بين صفا و مروه نمادي از شريعت حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) است، ازاين‏رو پس از جريان تحويل قبله از بيت مقدس به كعبه كه سبب احياي شريعت و سنّت آن حضرت است، بيان شد 4.4. پس از امر به استعانت از صبر، مسئله حج مطرح شد، زيرا در حج، مناسك و اعمالي است كه به‏جا آوردن آنها نيازمند صبر است 5. طرح موضوع كتمان و كفر در آيات بعد نيز به همين مناسبت است؛ يعني اين دو نيز همچون سعي نيازمند استعانت از صبر و نماز است، زيرا همان‌گونه كه سعي بر بيشتر مردم دشوار است تبيين حكم خدا نيز در همه جا آسان نيست، چنان‌كه انتقال
^ 1 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 336 ـ 337.
^ 2 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج 1، ص 445.
^ 3 - ـ نظم الدرر، ج 1، ص 282 ـ 283.
^ 4 - ـ تفسير غرائب القرآن، مج 1، ص 445.
^ 5 - ـ روح المعاني، ج 2، ص 37.

26

از كفر به اسلام، براي هر كس آسان نيست 1.5. از لوازم تحويل قبله، توجه دادن دلهاي مؤمنان به استيلاي بر كعبه با هدف پاكسازي آن از شرك و بتهاست و بدون آن پاكسازي گويا به استقبال بتها راضي مي‌بودند. در جمله ﴿ولاُتِمَّ نِعمَتي عَلَيكُم) 2 نيزبشارتي به اين استيلا وجود دارد. خداي‏متعالي پس از اين بشارت، مؤمنان را از آنچه براي رسيدن به اين بشارت و آرزوي استيلاي بر كعبه بايد بدان استعانت جويند آگاه كرد، بنابراين مناسب بود چيزي ذكر كند كه بر آن بشارت تأكيد ورزيده و اين آرزو را تقويت كند، از اين‏رو در آيه مورد بحث يكي از شعاير حج، يعني سعي بين صفا و مروه را ذكر كرد تا تصريح ضمني به اين باشد كه به زودي مكه را فتح كرده و مناسك ابراهيمي حج را در آن اقامه خواهند كرد و بدين‏گونه نعمت و هدايت بر آنان تمام مي‌شود؛ گويا خداوند سبحان مي‌فرمايد: توانمندي مشركان مكه و فراواني بتها بر بام كعبه و كوه صفا و مروه، شما را از تطهير كعبه و احياي آن شعاير بزرگ منصرف نكند، چنان كه سخنان و اعتراضهاي سفيهانه و طعنهاي اهل كتاب و مشركان و تشكيك منافقان بيماردل، شما را از استقبال كعبه بازنگرداند. به وعده الهي اعتماد كنيد و از صبر و نماز استعانت جوييد 3.6. در آيات قبل بيان شد كه خداوند سبحان بندگان را گاه با تكاليف و واجبات شرعي و گاه با مصائب و درد و رنجها مي‌آزمايد. اكنون در اين آيه، يكي از آن آزمونها، يعني حج را يادآور مي‌شود 4.
^ 1 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 340.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 150.
^ 3 - ـ تفسير المنار، 2، ص 42 ـ 43.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج 1 ـ 2، ص 493.

27

تذكّر: 1. اين آيه ظاهراً از نظر سياق با آيات گذشته و آينده ارتباط وثيق ندارد، هرچند اصل تناسب را مي‌توان تبيين كرد. برخي از پيشگامان تفسير چون فخر رازي كه نه از اطاله تحاشي داشتند و نه از احاطه به غيب حيادي متولّي بيان تناسبهاي احتيالي شده‌اند 1. البته صدر و ساقه آيات گذشته و حال و آينده، معارف، احكام، حِكَم و لطايف فراواني را دربردارد و بين بسياري از آنها تناسبهاي زيادي است به گونه‌اي كه اگر فرصت و فراغتي مي‌بود استنباط وجوه بيشتر ممكن مي‌نمود؛ ليكن پرهيز از چنين تطويلي اولي است.2. تناسب بين آيات بر فرض تماميّتِ كلامي و ظهور دلالي، نه استظهار تحميلي، به معناي تقارن يا تقارب نزول آيات نيست، زيرا برخي از آيات سوره بقره در سال اول هجرت نازل شده و بعض ديگر آن، مانند آنچه مربوط به تحويل قبله است، در سال دوم هجرت نازل شده و آيات راجع به حج و عمره و سعي بين صفا و مروه در جريان عمرة القضاء يا حجةالوداع، يعني با فاصله شش يا هشت سال بعد نازل شده است 2. البته قرار دادن آيات قرآن در سوره معيّن و بعد از آيات مشخص و قبل از آيات معلوم ديگر حتماً حكيمانه و با حفظ تناسب بوده است؛ ليكن بايد بين تناسب محتوا و تقارن يا تقارب نزول فرق نهاد.٭ ٭ ٭راز پرهيز برخي مسلمانان از سعيدر جاهليت بر فراز صفا و مروه دو بت به نامهاي «اساف» يا «اثاف» و «نائله»

^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج 2، ج 4، ص 173 ـ 174.
^ 2 - ـ ر.ك: تسنيم، ج 2، ص 40.

28

نصب شده بود و هنگام سعي، آن دو بت را نيز تبركاً مسح مي‌كردند، بدين جهت برخي مسلمانان از سعي ميان صفا و مروه پرهيز داشتند، از اين‏رو رسول‏اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در عمرة القضاء با بت‌پرستان شرط كرد كه در هنگام مناسك مسلمانان اين دو بت را از بالاي صفا و مروه بردارند، با اين حال، برخي مسلمانان با اين استدلالِ وهمي كه چون قبلاً اين دو كوه محل نصب بت بوده و بعداً نيز آن را نصب خواهند كرد از سعي بين صفا و مروه پرهيز مي‌كردند. براي رفع اين توهم آيه نازل شد كه بر شما گناه و جُناحي نيست كه ميان آن دو سعي كنيد. صفا و مروه از شعائر الهي است و وجود قبلي يا بعدي آن دو بت در صفا و مروه نبايد مانع سعي پنداشته شود: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾، پسهمان گونه كه كعبه خانه‏خداست و اگر ديگران غاصبانه بيت‌الله را بتكده كرده بودند نبايد آن را مانع طواف دانست و از طواف بر گرد آن پرهيز كرد، صفا و مروه نيز مخصوص اعراب جاهلي نيست، بلكه از شعائر الهي است و نبايد از سعي بين آن دو انديشناك بود.نشانه‌هاي عبادتخداوند سبحان تشريعاً دو كوه صفا و مروه را همچون كعبه، صحراي عرفات و مانند آن، جزو شعائر و علايم عبادي معرفي كرد تا نشانه عبادتِ خدا باشند؛ بعضي را مانند پيرامون كعبه «مطاف»، برخي را مانند فاصله بين صفا و مروه، «مسعي»، بعضي را مانند عرفات و مشعر، «موقف» و برخي را مانند منا «مَبِيْت» و «مَذْبَح» و «مَنْحر» قرار داد.اين امور، شعائر و علايم جعلي (قراردادي) و تشريعي است كه خداوند آنها را نشان عبادت قرار داده است، وگرنه همه موجوداتْ آيات و نشانه‌هاي

29

تكويني پروردگار است و در سراسر جهان آفرينش چيزي نيست جز اينكه شعيرة الله و از شعائر الهي، يعني علامت تكويني آفرينش خداست.عدم دليل بر استحباب نفسي سعيصفا و مروه از شعائر تشريعي الهي است و بر حج‌گزار يا معتمر اعم از اينكه حج او قِران، اِفراد يا تمتع، و عمره او مفرده يا تمتع باشد 1 ـ گناهي نيست كه بين صفا و مروه طواف و سعي كند: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ فَمَن‏حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾.شايد راز اينكه سعي ميان صفا و مروه به حج و عمره مقيد شده: ﴿فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ...﴾ اين باشد كه سعي، عبادتي نفسي و مستحبي مستقل نيست، چنان‌كه وقوف در عرفات و مشعر و مبيتِ در منا نيز عبادتهايي مستقل نيست، برخلاف طواف كه مانند نوافل، عبادت و مستحبي نفسي و مستقل است و پس از انجام مناسك، در هر بار تشرف به مسجد حرام مي‌توان هفت شوط بر گرد كعبه طواف كرد، بلكه در هر شبانه روز ده مرتبه طواف كردن و در طول توقف در مكه مكرّمه، به عدد ايام سال، يعني 360 مرتبه طواف كردن مستحب است. چنين استحبابي درباره سعي، محل بحث و تأمل است و دليل قاطعي بر آن نيست.فخر رازي به اين نكته عنايت كرده و سعي را عبادت مستقل ندانسته و عبادي بودن آن را فقط به عنوان جزء حج يا عمره پذيرفته است 2.
^ 1 - ـ البته عمرة تمتّع، جزئي از حج به شمار مي‌آيد، زيرا حج تمتّع، مشتمل بر عمر و حج است.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج2، ج 4، ص 175.

30

تذكّر: برخي عمره و حج را نسبت به اصل اقامه مناسك از سنخ نماز فرادا و جماعت نسبت به اصل نماز دانسته‌اند 1.تعبير «لاجُناح» درباره حكم الزامياز تعبير ﴿فَلا جُناحَ﴾ وجوب يا استحباب سعي ميان صفا و مروه استفاده نمي‌شود، بلكه اگر سعي ذاتاً مباح نيز باشد مشمول آن است، زيرا اين جمله تنها نفي حرج كرده است و نفي حرجْ نفي گناه است؛ نه اثبات ثواب. از ﴿فَلاجُناحَ﴾ بيش از اين استفاده نمي‌شود كه سعي ذاتاً محذوري ندارد و معصيت نيست؛ يعني ممكن است ذاتاً مباح باشد؛ ليكن به قرينه اينكه سعي ناگزير يا جزو حج يا از مناسك عمره است و آنها واجب يا مستحب‌اند، به يقين مباح نيست، بلكه به تبع كل، واجب يا مستحب است؛ اگر جزو عمل واجب بود به تبع آن واجب، و اگر جزو عمل مستحب بود به تبع آن مستحب است و اگر مستقل فرض شد رجحاني ندارد. البته در برخي موارد، شروعِ به عملي، مستحب و اتمام آن واجب است؛ مانند اعتكاف كه شروع آن مستحب و در روز سوم اتمامش واجب است 2. درباره حج نيز اين‌چنين گفته شده است 3. غرض آنكه جزء هر عملي تابع همان عمل است و در حدوث و بقا نيز محكوم به حكم كل خواهد بود.حاصل اينكه، از قرآن كريم درباره سعي بين صفا و مروه بيش از نفي جُناح استفاده نمي‌شود و تنها به كمك دليل و قرينه خارجي مي‌توان

^ 1 - ـ تفسير التحرير والتنوير، ج 2، ص 60.
^ 2 - ـ جواهر الكلام، ج 17، ص 162.
^ 3 - ـ كنز العرفان، ج 1، ص 272 ـ 273.

31

از تعبير ﴿فَلا جُناحَ...﴾ وجوب يا استحباب چيزي را استفاده كرد؛ مانند نماز مسافر كه درباره وجوب شكسته بودن آن نيز در قرآن بياني صريح وجود ندارد. اولين دستور درباره نماز شكسته، مربوط به نماز خوف است كه بعدها عموميت يافت. برابر آيه شريفه ﴿واِذَا ضَرَبتُم فِي الاَرضِ فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَقصُروا مِنَ الصَّلوةِ اِن خِفتُم اَن يَفتِنَ‏كُمُ الَّذينَ كَفَرُوا اِنَّ الكفِرينَ كانوا لَكُم عَدُوًّا مُبينا) 1 اگر مسافر به خوف مبتلا شد نماز او شكسته مي‌شود؛ اما شكسته بودن نماز در سفر امن، بايد از نصوص ديگر استفاده شود.شكسته بودن نماز مسافر، حكمي الزامي است، حال آنكه خداي سبحان در آيه‏مذكور از آن نيز به نفي جناح تعبير كرده و چنين فرمود: بر شما گناهي نيست كه نماز خود را (در سفر خوف) شكسته بخوانيد: ﴿فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَقصُروا مِنَ الصَّلوةِ﴾. به همان بيان كه درباره سعي گفته شد، استفاده وجوب قصر نماز در سفر، تنها به كمك دليل و قرينه خارجي ممكن است.آنچه گفته شد، به گونه جدال احسن در برخي از روايات آمده است، كه در

 بحث روايي

 نقل خواهد شد.خلاصه آنكه: 1. نفي جناح در صدد نفي گناه و حرج است؛ نه اثبات وجوب، ركني يا غير ركني و ندب يا اباحه.2. اگر دليلي بر منع و حرج سعي دلالت كند با آيه مزبور مخالف و مردود است.3. اگر دليلي بر وجوب يا ندب سعي اقامه شود با آيه مخالف نيست.4. اگر دليلي بر مباح بودن سعي اقامه شود با عبادت بودن آن مخالف است، زيرا سعي را بايد به قصد قربت انجام داد و چنين عملي مباح (به معناي

^ 1 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 101.

32

متساوي الطرفين) نخواهد بود. البته سعي به قصد قربت فقط در حج يا عمره متصور است؛ نه به طور مستقل.
تذكّر: 1. محور اصلي نفي جناح خود سعي نيست، بلكه قيدي است كه آن را همراهي مي‌كند؛ يعني سعي بين صفا و مروه به جهت بتهايي كه بر آنها بود محذوري ندارد؛ مثل آنكه گفته شود كه نماز در لباسي كه قبلاً غيرنمازگزار پوشيده بود محذوري ندارد، كه در اين‌حال نفي جناح متوجّه اصل نماز نيست، بلكه به جهت قيد همراه آن است، زيرا در آيه مورد بحث چنين آمده است: ﴿فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾؛ نه«بينهما»، پس عنصر محوري نفي جناحْ خود سعي بين صفا و مروه نيست، بلكه خصوصيت آن دو كوه صَنَمي و وَثَني است 1.
2. بحث فقهي درباره سعي بر عهده فن فقه است؛ ليكن عدّه‌اي از مفسران با شيوه‌هاي گونه‌گون. مانند اختصار و وجيز، نظير زمخشري در الكشاف و قرطبي در الجامع لأحكام القرآن و ابوالفتوح رازي در روض الجنان و ميبدي در كشف الأسرار، يا ميانه و وسيط، نظير طبري در جامع البيان و يا گسترده و بسيط، نظير فخررازي به نقل آراي شافعي، ابوحنيفه و اَنَس و همفكران آنها پرداخته‌اند؛ شافعي و همفكران وي قائل به وجوب ركني سعي‌اند و به نظر آنان چيزي آن را جبران نمي‌كند. ابوحنيفه و همفكران او قائل به وجوب غير ركني سعي‌اند و اينكه در صورت فوت با قرباني جبران مي‌شود. اَنَس و همفكران وي قائل به عدم وجوب سعي‌اند.
بسياري از ادلّه ارائه شده براي آراي ياد شده قابل نقد است. در مذهب اماميه برابر رهنمود اهل بيت عصمت و طهارت(عليهما‌السلام) سعي واجب ركني است

 1 - ـ التفسير الكبير، مج 2، ج 4، ص 177، با تحرير اندك

33
(ركن به اصطلاح كتاب حج) كه بعد از طواف و نماز آن امتثال مي‌شود و ترك عمدي آن سبب بطلان حج و عمره است و ترك سهوي آن موجب بطلان نيست؛ ولي بايد انجام شود و اگر انجام آن متعذر يامتعسّر است بايد استنابه شود.
 
مقصود از «تطوّع» و «خير»
اصطلاح فقهي «تطوّع» در برابر فريضه است؛ ولي در لغت به معناي اخذ و اختيار عملي است كه طاعت باشد؛ خواه واجب يا مستحب. تطوع طبق اين اصطلاح، به نافله و عمل مستحب اختصاص ندارد.
از تطوّع، اصل رجحان و طاعت استفاده مي‌شود؛ نه بيش از آن؛ خواه رجحان با جواز ترك همراه باشد، كه از آن به مستحب تعبير مي‌كنند، يا بدون جواز ترك باشد، كه آن را واجب مي‌گويند.
از «خير» نيز خصوص مستحب استفاده نمي‌شود، بلكه براي واجب و مستحب هر دو صالح است. شاهد بر اختصاص نداشتن «خير» به مستحب اينكه خداي سبحان از واجباتي همچون جهاد و روزه به «خير» ياد مي‌كند. خداوند درباره جهاد تأكيد فراوان كرده و آن را در رديف اموري قرار داده است كه انسان را از عذاب دردناك مي‌رهاند، و عامل رهايي از كيفرْ فقط ترك حرام و فعل واجب است، گرچه مستحب نيز مايه پاداش است ، با اين حال از جهاد واجب به «خير» تعبير مي‌كند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا هَل اَدُلُّكُم عَلي تِجرَةٍ تُنجيكُم مِن عَذابٍ اَليم ٭ تُؤمِنونَ بِاللّهِ ورَسولِهِ وتُجهِدونَ في سَبيلِ اللّهِ بِاَمولِكُم واَنفُسِكُم ذلِكُم خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون) 1 درباره روزه نيز، كه به
^ 1 - ـ سورهٴ صف، آيات 10 ـ 11.

34

قرينه وحدت سياقْ قدر متيقن از آن روزه واجب است، به «خير» تعبير شده است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ... ٭ ...فَمَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَهُوَ خَيرٌ لَهُ واَن تَصُومُوا خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون) 1بر اين اساس، جمله ﴿ومَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَاِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَليم﴾ دليل بر استحباب سعي نيست، بلكه بدين معناست كه هر كس خير و طاعتي واجب يا مستحب را با طوع و رغبت پذيرفت خداي سبحان به او پاداش نيك خواهد داد.تذكّر: 1. چون سعي بين صفا و مروه رجحان نفسي ندارد خير بودن آن به اين است كه در ضمن حج يا عمره كه خيرند واقع شود.2. واژه «خير» در جمله ﴿ومَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَاِنَّ اللّهَ...﴾ اسم و در عبارت﴿ذلِكُم خَيرٌ لَكُم﴾ وصف است، با اين حال تفاوت اساسي در استنباط يادشده وجود ندارد.تعبير تشويق‌آميزجمله ﴿فَاِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَليم﴾ دليل براي جزاي محذوف است، به اين صورت كه اگر كسي خيري را تطوع كرد «خداي سبحان به او پاداش خوب خواهد داد»، زيرا خداوند شاكر است و در برابر هر احساني پاداش خوب مي‌دهد.بين تعبير به شكر و تعبير اشترا و اجر، تفاوت ادبي به لحاظ لطف و ظرافت يافت مي‌شود؛ ليكن همچون آن دو، تعبيري تشويقي و از روي تلطّف است؛ يعني شما براي خودتان كار خير انجام مي‌دهيد؛ ولي خداوند از شما

^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيات 183 ـ 184.

35

تشكر مي‌كند. با اينكه انسان براي خود «سعي» مي‌كند و خداي سبحان از سعي انسان طرفي نمي‌بندد تا شاكر باشد، در عين حال مي‌فرمايد: خدا شاكر و سعي شما مشكور است، چنان كه اجر و مزد نيز در برابر كاري است كه شخص آن را براي غير خود انجام مي‌دهد؛ اگر كسي براي خود كار كند و خود را از نقص رهانيده و به كمال برساند ديگر نبايد از خدا مزد بگيرد؛ با اين حال خداي سبحان در آيات متعددي از روي تشويق، عنايت و تلطّف سخن از مزد به ميان مي‌آورد؛ مانند: ﴿مَن ءامَنَ بِاللّهِ واليَومِ الاءاخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم) 1تعبير «شراء» كه در قرآن كريم درباره جهاد و شهادت آمده نيز تعبيري تشويق‌آميز است، زيرا با اينكه هيچ كس مالك هيچ چيز نيست يعني انسان مالك جان و مال خويش نيست تا آن را به خدا بفروشد در عين حال چنين آمده است: خداوند اموال و جانهايتان را در برابر بهشت از شما مي‌خرد: ﴿اِنَّ اللّهَ اشتَري مِنَ المُؤمِنينَ اَنفُسَهُم واَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنّ‏ةَ)2راز اين‌گونه تعبيرهاي لطف‌آميز خداوند آن است كه قرآن كريم كتاب فنّي فقهي، فلسفي و مانند آن نيست. در كتابهاي فقهي، سخن از وجوب و حرمت و در كتابهاي عقلي، سخن از امكان و امتناع است و هيچ يك جنبه ارشاد ندارد؛ اما قرآن نور است، از اين رو در كنار بيان هر حكم واجب يا مستحب، عامل اجراي آن، يعني تربيت و تزكيه و حكم ارشادي و تربيتي و پيامد خوب آن را ذكر مي‌كند تا انسان به آن واجب يا مستحب فقهي عمل كند و

^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 62.
^ 2 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 111.

36

به آن ممكن، ممتنع يا واجب فلسفي يا كلامي معتقد گردد.وصف حقيقياطلاق وصف شاكر بر خداوند و شمارش آن از اسماي حسناي الهي مي‌تواند حقيقت و به دور از مجاز باشد، زيرا برخي از خصوصيات عدمي، مانند نياز، تنعم و... از قيود مصاديق‌اند؛ نه از قيود مفهوم. اگر وصف يا اسمي دلالت بر كمال داشت و هيچ عنوان عدمي در مفهوم آن نهادينه نشده بود و همه همراهان نقص از خصوصيات مصداق بودند، نه مأخوذ در مفهوم، چنين وصف يا اسمي مي‌تواند به نحو حقيقت، نه مجاز، بر خداوند اطلاق شود.لازم است عنايت شود كه عنوان شاكر نه ذات واجب است و نه وصف ذات، بلكه از اوصاف فعلي واجب تعالي به شمار مي‌آيد. اگر برخي از مجالي خداي سبحان در مقام فعل كه خارج از مقام ذات است مورد اِنعام قرار گرفت و همان مصداق فعلي سپاسگزار شد چون وصف شكر از مقام فعل خدا انتزاع مي‌شود، نه از مقام ذات او، بنابراين مي‌تواند حقيقت باشد؛ نه مجاز و نه از صفت مشاكله، چنان كه برخي احتمال داده‌اند 1.تذكّر: 1. فعل خداي سبحان گاهي بدون واسطه است و گاهي با واسطه، چنان كه واسطه‌ها گاهي خود متنعم‌اند و زماني اين چنين نيست.2. شكور با قبول اندك و اِعطاي كثير هماهنگ است و اين ويژگي سنّت الهي است، از همين‌رو خداوند «شكور» و «شاكر» است.

^ 1 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 42.

37

اشارات و لطايفتعظيم شعائر الهيشعائر الهي، يعني آنچه را خداوند علامت عبادت قرار داده، بايد گرامي داشت، چنان كه خطاب به مؤمنان مي‌فرمايد: هر چه را علامت الهي است اِحلال، رها و باز نكنيد و شكستن حرمتش را روا مداريد، بلكه آن را محترم شماريد، هر چند اين علامت، قلاده‌اي باشد كه به نشان قرباني بودن، بر گردن گوسفند يا شتري مي‌آويزند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتُحِلّوا شَعئِرَ اللّهِ وَلاالشَّهرَ الحَرامَ ولاَالهَدي ولاَالقَلئِدَ ولاءامّينَ البَيتَ الحَرامَ يَبتَغونَ فَضلًا مِن رَبِّهِم ورِضونً‌) 1گرامي داشتن شعائر و علامتهاي الهي و عظيم شمردن و بزرگداشت آن، نشانه برخورداري تعظيم‌كننده از تقواي قلب است: ﴿ذلِكَ ومَن يُعَظِّم شَعئِرَ اللّهِ فَاِنَّها مِن تَقوَي القُلوب) 2 تعظيم شعائر كه از تقواي قلب نشئت مي‌گيرد فضيلتي ديني است و به شعائر حج اختصاص ندارد، هر چند قسمت مهم آن درباره حج و عمره وارد شده است. هر چه به نام خدا و نشان اوست از شعائر الهي محسوب مي‌شود و همه عبادات و مراكز عبادي، مانند مساجد و مشاهد انبيا و اولياي معصوم(عليهما‌السلام) چنين است.تذكّر: احكام الهي، كه التزام به آنها واجب و تخلّف از آنها نارواست اختصاصي به عبادات ندارد، بلكه معاملات نيز بخشي از احكام خداست؛ ليكن اصطلاح «شعائر» درباره عبادات رايج است.

^ 1 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 2.
^ 2 - ـ سورهٴ حجّ، آيهٴ 32.

38

بحث روايي
1. شأن نزول
عن بعض أصحابنا قال: سُئل أبوعبدالله(عليه‌السلام) عن السعي بين الصفا والمروة، فريضة أم سُنّة؟ فقال: «فريضة». قلت: أَوَ ليس قال الله عزّوجلّ: ﴿فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾؟ قال: «كان ذلك في عمرة القضاء؛ إنّ رسول‏الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) شرط عليهم أن يرفعوا الأصنام من الصفا والمروة، فتشاغل رجل و ترك السعي حتّي انقضت الأيام و أعيدت الأصنام. فجاؤوا إليه فقالوا: يا رسول‏الله! إنّ فلاناً لم يسع بين الصفا والمروة وقد أُعيدت الأصنام. فأنزل الله عزّ وجلّ: ﴿فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾، أي وعليهما الأصنام» 1
ـ قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): «... و إنّ المسلمين كانوا يظنّون أنّ السعي بين الصفا و المروة شي‏ء صنعه المشركون فأنزل الله عزّوجلّ: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما) 2
اشاره: أ. برداشتن بتْ واجب تكليفي بود و صحت سعي مشروط به برداشتن آن نبود، چنان كه قبل از فتح مكه كعبه نيز جايگاه بت بود، در حالي كه نه به قبله بودن آن آسيب مي‌رسيد و نه به مطاف بودن آن.
ب. مناسك حج و عمره كه با ارائه الهي به ابراهيم و اسماعيل(عليهم‌السلام) تعليم شد و آنان طبق رهنمود خداوند امتثال مي‌كردند، ولي در عصر جاهلي بسياري از رسوم شرك آلود با آن آميخته شد، با پيروزي اسلام ناب دُرديهاي جاهلي و گرد و غبار شرك زدوده شد و به حالت اصلي خود بازگشت.

^ 1 - ـ الكافي، ج 4، ص 435.
^ 2 - ـ همان، ص 245 ـ 246.

39

2. راز نامگذاري صفا و مروه
قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): «إنّ الله عزّوجلّ لمّا أصاب آدمُ و زوجتُه الحنطةَ [الخطيئة] أخرجهما من الجنّة و أهبطهما إلي‏الأرض فأهبط آدم علي الصّفا و أهبطت حوّاء علي‏المروة، و إنّما سمّي صفا لأنّه شقّ له من اسم آدم المصطفي و ذلك لقول الله عزّوجلّ: ﴿اِنَّ اللّهَ اصطَفي ءادَمَ ونوحًا) 1 و سمّيت المروة مروة لأنّه شقّ لها من اسم المرأة» 2
اشاره: أ. علم اين‌گونه احاديث بعد از احراز اصل صدور و آگاهي از جهت صدور آنها به اهل خاص خود بازمي‌گردد.
ب. از لحاظ ادبي «مروه» با «مرأه» هماهنگ نيست، زيرا مروه ناقص واوي و مرأه مهموز است، چنان كه راغب نيز در مفردات مرأه را در لغت «مَرَء» (مهموز) ياد كرده و در آن هيچ نامي از مروه نبرده است3.
ج. شيخ طوسي در آخرين سطر تفسير خود از اين آيه شريفه حديث مزبور را نقل كرده و بدون توضيح از آن گذشته است 4.
د. ابوحيان اندلسي صفا و مروه را نام دو كوه معروف دانسته و مذكر و مؤنثْ بودن آنها را نظير تذكير و تأنيث لفظي هند و طلحة بيان كرده، آنگاه بعد از نقل دو قول ديگر (1. هبوط آدم بر صفا و حوا بر مروه. 2. نصب بت اساف بر صفا و بت نائله بر مروه) كه مذكّر و مؤنّث بودن را توجيه مي‌كرد گفته
^ 1 - ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 33.
^ 2 - ـ الكافي، ج 4، ص 190.
^ 3 - ـ مفردات، ص 766، «م رأ».
^ 4 - ـ التبيان، ج 2، ص 45.

40

است: اگر اين دو قول در برخي از كتابهاي تفسيري نيامده بود آنها را ياد نمي‌كردم 1. قرطبي نيز بعد از نقل حديث آدم و حوا گفته است: «و الله أعلم» 2هـ . مطلب فاخري را هر چند مناسب با بحث كنوني نيست علامه ابن‏منظور در لسان العرب ذيل كلمه «مرء» نقل كرده كه آگاهي از آن براي مشتاقان اهل بيت عصمت(عليهما‌السلام) نافع است. وي مي‌گويد: وقتي حضرت علي با حضرت فاطمه(عليهم‌السلام) ازدواج كرد، خواست پارچه‌اي را از فروشنده‌اي يهودي بخرد. يهودي به آن حضرت گفت: «تَزَوّجت امرأةً»؛ يعني با زني (كه در زن بودن كامل است) ازدواج كردي؛ همان‌طور كه مي‌گويند: «فلان رجلٌ أي كامل في الرجال» 33. مبدأ سنت شدن سعيعن ابي عبدالله(عليه‌السلام) قال: «إنّ إبراهيم(عليه‌السلام) لمّا خلَّف إسماعيل بمكّة، عطش الصبيّ فكان فيما بين الصّفا و المروة شجر فخرجت أمّه حتّي قامت علي‏الصّفا، فقالت: «هل بالبوادي مِن أنيس؟» فلم تجبها أحد، فمضت حتّي انتهت إلي المروة، فقالت: «هل بالبوادي من أنيس؟» فلم تجب، ثمّ رجعت إلي‏الصفا و قالت ذلك حتّي صنعت ذلك سبعاً فأجري الله ذلك سنّة» 4ـ عن ابي عبدالله (عليه‌السلام) قال: «صار السعي بين الصفا و المروة لأنّ إبراهيم(عليه‌السلام)

41

عرض له إبليس فأمره جبرئيل(عليه‌السلام) فشدّ عليه فهرب منه فجرت به السنة، يعني به الهرولة» 1ـ عن الحلبي قال: سألت أباعبدالله (عليه‌السلام): لِمَ جعل السعي بين الصفا و المروة؟ قال: «لأنّ الشيطان تراءي لإبراهيم(عليه‌السلام) في الوادي فسعي و هو منازل الشيطان» 2اشاره: آنچه به عنوان عبادت رسمي در حج و عمره مطرح است طبق ارائه مناسك بود كه به صورت تمثل الهي يا انحاي ديگر از طرف خداوند به ابراهيم و اسماعيل(عليهم‌السلام) افاضه شد.كوشش مادرانه هاجر(عليها‌السلام) مبدأ مستقل حكم شرعي نشد؛ ليكن زمينه عنايت الهي را فراهم كرد تا خداوند به پاس آن صبر و ايثار موحّدانه و مخلصانه سهمي براي آن در سنّت ديني قائل شود و قرار دهد. عبدالله عباس جماعتي را ديد كه سعي مي‌كردند. گفت: «هذا ما ورّثَتْكُم اُمُّكم أمّ اسمعيل» 34. محبوب‌ترين مكان و منسكعن ابي بصير، قال: سمعت ابا عبدالله(عليه‌السلام) يقول: «ما من بقعةٍ أحبّ إلي الله من المسعي لأنّه يذلّ فيها كلّ جبّار» 4ـ عن ابي عبدالله(عليه‌السلام) قال: «جعل السعي بين الصفا و المروة مذلّة للجبّارين» 5

^ 1 - ـ تفسير البحر المحيط، ج 1، ص 631.
^ 2 - ـ الجامع لأحكام القرآن، مج 1، ج 2، ص 168.
^ 3 - ـ لسان العرب، ج 1، ص 156، «م ر أ».
^ 4 - ـ الكافي، ج 4، ص 202.
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج 12، ص 108.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ روض الجنان، ج 2، ص 256.
^ 4 - ـ الكافي، ج 4، ص 434.
^ 5 - ـ همان.

42

ـ عن سهل بن زياد، رفعه قال: «ليس لله منسك أحبّ إليه من السعي و ذلك أنّه يذلّ فيه الجبّارين» 1
اشاره: حصر مزبور اضافي است؛ نه نفسي، زيرا مشابه اين حكمت در سُنَن ديگر يافت مي‌شود، چنان كه نظير اين تعبير در تعبيرهاي روايي ديگر نيز آمده است.
 
5. وجوب سعي بين صفا و مروه
عن زرارة و محمد بن مسلم، أنّهما قالا: قلنا لأبي جعفر(عليه‌السلام): ما تقول في‏الصلاة في السفر، كيف هي؟ و كم هي؟ فقال: «إنّ الله عزّوجلّ يقول: ﴿واِذَا ضَرَبتُم فِي الاَرضِ فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ اَن تَقصُروا مِنَ الصَّلوةِ) 2 فصار التقصير في السفر واجباً كوجوب التمام في الحضر». قالا: قلنا له: إنما قال الله عزّوجلّ: ﴿فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ﴾ ولم يقل: «افعلوا»، فكيف أوجب ذلك؟ [كما أوجب التمام في الحضر؟] فقال(عليه‌السلام): «أَوَ ليس قد قال الله عزّوجلّ في الصفا و المروة: ﴿فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾؟ ألا ترون أنّ الطواف بهما واجب مفروض، لأنّ الله عزّوجلّ ذكره في كتابه وصنعه نبيّه(صلّي الله عليه وآله وسلّم)، وكذلك التقصير في السفر شي‏ءٌ صنعه النبي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ذكره الله في كتابه» 3
ـ عن عبيد بن زرارة عن الصادق(عليه‌السلام): قال: «إنّ الطواف فريضة و فيه صلاة و السعي سنّة من رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)». قلت: أليس الله يقول: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن
^ 1 - ـ الكافي، ج 4، ص 434.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 101.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج 8، ص 517 ـ 518.

43

شَعائِرِ اللّهِ﴾؟ قال: «بلي و لكن قد قال فيهما: ﴿ومَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَاِنَّ اللّهَ شَاكِرٌ عَليم﴾ فلو كان السعي فريضة لم يقل: ﴿ومَن تَطَوَّعَ خَيرًا) 1اشاره: در بحث تفسيري، به جدال احسني كه در روايت اول آمده اشاره شد. در پايان اين بخش از روايت نخست به اين نكته نيز اشاره شده كه خداي سبحان كلياتِ احكام را در قرآن كريم بيان كرده و رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را مبيّن و مفسّر آن قرار داده است: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُ‏بَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) 2 تا به اذن خداي عزّوجلّ مطلقات آن را تقييد و عمومات آن را تخصيص زده، شرايط مشروطهايش را بيان كند و...، آنگاه براي آشنايي جامعه با فروعات، اجزاء، اركان، شرايط و موانع، آنان را به حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ارجاع داده است: ﴿وما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا) 3برپايه بيان نوراني امام باقر(عليه‌السلام) در اين جدال احسن، ما همان‏گونه كه به بركت تعليم رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) وجوب قصر نماز مسافر را مي‌فهميم، با اينكه درباره قصر بودن نماز (نماز خوف در سفر)، تعبير ﴿فَلَيسَ عَلَيكُم جُناحٌ) 4 آمده و فقط جناح نفي شده است، وجوب سعي بين صفا و مروه را نيز اگرچه درباره آن تعبير ﴿فَلا جُناحَ﴾ شده، به كمك سنت آن حضرت درمي‌يابيم.در بحث تفسيري اشاره شد كه اصل نماز مسافر به طور مطلق در قرآن نيست؛ آنچه در قرآن آمده فقط حكم نماز خوف در سفر است؛ ولي با هدايت ثَقَل ديگر، يعني عترت طاهرين(عليهما‌السلام) هم اصل وجوب قصر معلوم شد و هم

^ 1 - ـ تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 147.
^ 2 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 44.
^ 3 - ـ سورهٴ حشر، آيهٴ 7.
^ 4 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 101.

44

تعميم آن نسبت به مطلق سفر؛ خواه با خوف همراه باشد يا نه.
 
6. نقطه شروع سعي
عن أبي عبد الله (عليه‌السلام): «أنّ رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) حين فرغ من طوافه و ركعتيه قال: أبدء بما بدء الله عزّوجلّ به من‏إتيان الصفا، إنّ الله عزّوجلّ يقول: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّه) 1
اشاره: صرف ترتيب ذكري بدون حرفِ «فا»، «ثُمّ» و مانند آن، دليل ترتيب فقهي نيست؛ ليكن دستور حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه طبق وحي الهي است حجّت بالغ خداوند بر لزوم ترتيب مزبور است.
 
7. تفسير نفي جناح به نفي حرج
عن أبي جعفر (عليه‌السلام) في قول الله: ﴿اِنَّ الصَّفا والمَروةَ مِن شَعائِرِ اللّهِ فَمَن حَجَّ البَيتَ اَوِ اعتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيهِ اَن يَطَّوَّفَ بِهِما﴾: «أي لا حرج عليه أن‏يطّوّف بهما» 2
اشاره: جناح، همان‌طور كه معنا شد، قابل انطباق بر معناي حَرَج است، هر چند مرادف آن نيست؛ يعني اگر سعي كرديد حَرَج و ضيقي بر شما نيست، زيرا كار خلافي نكرده‌ايد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الكافي، ج 4، ص 431.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج 1، ص 69 ـ 70.

45

اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ والهُدي مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ اُولئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون (159) اِلاَّالَّذينَ تابوا واَصلَحوا وبَيَّنوا فَاُولئِكَ اَتوبُ عَلَيهِم واَنَا التَّوّابُ الرَّحيم (160)

گزيده تفسير

خداي سبحان، آنچه را به دينِ حق مربوط مي‌شود تتميم و به بهترين شيوه بيان كرده است. فرشتگان و رسولانِ امين وحي نيز آن را به حق نازل كرده و پيامبران كه از بخل مصون بودند، چيزي از آن را كتمان نكرده‌اند، و چون آنچه در تعليم دين حق بر عهده خدا و فرستادگان او بود به حدّ نصاب كامل رسيد، بر عالمانْ ابلاغ و تعليم احكام ديني، و بر جاهلانْ تحقيق و تعلّم آنها واجب شد و آن كس كه كوتاهي كرده، حقي از حقوق الهي يا علمي از علوم الهي را از هر فرد يا جمعي كه در صورت ظهور حقيقت از آن بهره‌مند مي‌شوند كتمان كند، مشمول قهر الهي است.

46

كتمان بعضي از احكام و معارف، اگر به عنصر اصلي بازگردد مانع دسترسي به اصل دين است، از اين رو فرجام كتمان‌كنندهْ كفر، و او در دنيا و آخرت ملعون و در عذاب قيامت مخلّد است.از آن جهت كه دين داراي بينات و هدايت است كتمان حق، گاه به كتمان بيّنات الهي، يعني اصول اعتقادي و ديني و ادله و مباني آنهاست و گاه به كتمان هدايت، يعني احكام فرعي دين و دستورهاي اجرايي الهي است. البته اين هدايتها به استناد آن بيّنات عقلي و نقلي، پذيرفته و قابل اجراست.خداي سبحان مطالب كتاب خود، يعني تورات، انجيل و قرآن را براي همه مردم بيان كرده است، از اين رو هيچ خصوصيتي شرط يا مانع فراگيري علوم الهي نيست و اين گواه جهان شمولي هدايت است؛ نه اينكه هدايت از آنِ توده مردم و بيّنات از آنِ خواص باشد. البته خواص از معارف وحياني بهره‌هايي مي‌برند كه توده مردم از آن محروم‌اند.كتمان‌كننده حق، ملعون است و لعن كردن خدا لفظ نيست، بلكه فعل طردي خدا و به معناي دور ساختنِ تبهكار از رحمت حق است كه ملعون بر اثر آن، قسي القلب و مخذول مي‌شود. لعن خداوند، عذابي است كه خدا بر فرد يا گروهي نازل مي‌كند.كتمان‌كنندگان حق، مشمول قهر لعنت‌كنندگان نيز هستند، زيرا مؤمنان و فرشتگان، هم مجاري لطف و جذب خدا و هم مجاري قهر و غضب خداي سبحان‌اند.توبه از كتمان و تلبيس و مانند آن، به تبيين و اصلاح موارد كتمان و تلبيس و اشتباه، و روشنگري گمراه‌شدگان و اعلام بطلان و نابود كردن گفتارها و

47

نوشتارهاي خلاف حق است، بدين لحاظ توبه در اين‌گونه مسائل بسيار دشوار و جزو جهاد اكبر است، از همين رو خداي سبحان بر توبه‌كننده از آن با رحمت ويژه‏خود منعطف مي‌شود و او را مي‌پذيرد.تفسيرمفرداتيكتمون: كتمان عبارت از عدم اظهار چيزي است كه اعلام آن لازم و مورد نياز فرد يا جامعه بوده و داعي بر اظهار آن موجود است. كفّ نفس و خودداري از اظهار چنين مطلبي كتمان مذموم و شايسته كيفر است. گاهي كتمان به پنهان كردن شي‏ء آشكار است، اعم از آنكه چيزي به جاي آن قرار داده شود يا نه 1.يَلْعَنُهُم: «لعن» طرد كردن و دور ساختن از روي خشم و غضب است2.أصلَحُوا: اصلاح عمل، پالايش آن از هرگونه زشتي است. صلاح و اصلاح، هم در مقابل فساد و افساد است: ﴿ولاتُفسِدوا فِي الاَرضِ بَعدَ اِصلحِها) 3 و هم در مقابل سي‏ء و اسائه: ﴿خَلَطوا عَمَلًاصلِحًا وءاخَرَ سَيِّئًا) 4 در قرآن كريم عنوان صلاح و فساد بيشتر در مورد اعمال به كار رفته است 5.

^ 1 - ـ ر. ك: التحقيق، ج 10، ص 24 ـ 25، «ك ت م».
^ 2 - ـ مفردات، ص 741، «ل ع ن».
^ 3 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 56.
^ 4 - ـ سورهٴ توبه، آيهٴ 102.
^ 5 - ـ ر. ك: التحقيق، ج 6، ص 308 ـ 309، «ص ل ح».

48

تناسب آیات
در كتابهاي تفسيري مناسبت و پيوند آيات مورد بحث با آيات قبل، يكسان طرح و تحليل نشده است؛ مهم‌ترين وجوه مطرح شده در اين‌باره، سه وجه زير است:
1. موضوع كتمان حق، در فصول گوناگون سوره مبارك بقره و متناسب با سياق هر فصل مطرح شده است؛ در فصل كنوني، اين موضوع پس از آيه شريف ﴿فَاذكُروني اَذكُركُم واشكُروا لي ولاتَكفُرون)1 يعني در سياق ذكر و شكر و عدم كفران آمده است، زيرا اين فصل متكفل بيان موارد عدم ذكر و شكر و مورد كفران است 2 و آمدن آن پس از نهي از كفر، به اين نكته اشعار دارد كه كتمان آنچه خداوند نازل كرد، نشان كفرِ فعلي است و ممكن است انسانِ كاتم را به كفر اعتقادي بكشاند، چنان‌كه بيان آن پس از طرح مسئله صفا و مروه كه ادامه سخن درباره كعبه بود، به اين مطلب اشعار دارد كه اهل كتاب، از شئون گوناگون امت اسلامي به تفصيل آگاه‌اند؛ ليكن آن را كتمان مي‌كنند.
آمدن موضوع كتمان حق پس از سخن گفتن درباره صبر نيز به اين نكته اشعار دارد كه تنها كساني كه از صبر و نماز، استعانت جسته و خود را مهيّاي هر آزمون و بلا كنند، از آفت كتمان نجات مي‌يابند 3 ، زيرا تبيين حكم خدا، گاه ايذاي كافران را براي شخص بيان‌كننده در پي دارد، ازهمين‌رو جناب لقمان پس از امر كردن فرزند خود به امر به معروف و نهي از منكر، فرمود:

^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 152.
^ 2 - ـ تفسير بنائي، ج 1، ص 89.
^ 3 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 344 ـ 345.

49

﴿واصبِر عَلي ما اَصابَكَ) 1 بنابراين، استعانت از صبر و نماز و استرجاع، اموري اساسي است براي كسي كه مي‌خواهد حكم خدا را بيان كند 2.2. در آيات گذشته، به ويژه در آيات قبله، سخن از عناد و دشمني كافران به ويژه يهود با پيامبر گرامي اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بود. آيه مورد بحث بازگشت به همان سياق اصلي است؛ در آن بخش اين نكته بيان شد كه آنان به حقانيت پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و رخداد تحويل قبله آگاه‌اند؛ ليكن آن را كتمان مي‌كنند و چون غرض در آنجا احتجاج و تسلّي دادن پيامبرص و مؤمنان در برابر ايذاي كافران بود، از وعيدِ پنهان كنندگان سخن به ميان نيامد؛ ولي در اين آيه مسئله كتمانْ اعاده شد و وعيد الهي نسبت به كتمان‌كنندگان بيان گرديد3.پس از فصلي كه طبق نظر بعضي با جمله معترضه بيان‌كننده حكم سعي بين صفا و مروه پيش آمد اكنون سخن به بحث اصلي خود بازمي‌گردد؛ به اين معنا كه آيات 75 تا 101 سوره بقره، مقابله يهود با دعوت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و شباهت آنان با گذشتگان خويش در رويارويي با دعوت انبياي بني‌اسرائيل و همچنين مقابله نصارا و مشركان با دعوت اسلامي را بيان مي‌كرد. در ادامه، بي‌وفايي مشركان به وصاياي ابراهيم(عليه‌السلام) با اينكه افتخار مي‌كردند از ذريّه او و خادم خانه او هستند بيان شد و خداي متعالي درباره آنها فرمود: ﴿ومَن اَظلَمُ مِمَّن مَنَعَ مَسجِدَ اللّهِ) 4 پس از آن، از حضرت ابراهيم، و از كعبه و استقبال به آن و از شعاير كعبه به بزرگي ياد شده و در آن ميانْ انكار استقبال كعبه از

^ 1 - ـ سورهٴ لقمان، آيهٴ 17.
^ 2 - ـ الأساس في التفسير، ج 1، ص 341.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج 2، ص 49.
^ 4 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 114.

50

سوي يهود را نيز مطرح و رد كرده و فرمود: ﴿واِنَّ فَريقًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون) 1 و در پي آن، به تكميل بيان فضايل و شعائر كعبه پرداخت.
با اِتمام همه مطالب ياد شده، كلام به تفصيل آنچه پيش‌تر در ﴿واِنَّ فَريقًا مِنهُم...﴾ به اجمال بدانان نسبت داده شد، بازمي‌گردد و مي‌فرمايد: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا...﴾، بنابراين، آيه مورد بحث كلامي مستأنف است كه شنونده با آن از تفصيل آنچه پيش‌تر به اجمال گذشته آگاه مي‌شود 2.
3. پايان بخش آيات مربوط به تحويل قبله و پيامدهاي آن، بيان شعاري از شعائر الهي و حكمي از احكام حج بود، حجي كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به فرمان خداوند همگان را به آن فراخواند. پس از وي نيز انبياي بني‌اسرائيل حج به‏جا مي‌آوردند؛ اما اهل كتاب به سبب حسادت نسبت به اعراب، آن را مخفي مي‌داشتند، ازاين‌رو آيه حج با ذكر وصف عليم بودن خداوند پايان يافت و در آيه مورد بحث، سخن به بيان حال و كيفر عالمان كتمان‌كننده حق بازگشت. البته بزرگ‌ترين مطلبي كه آن را كتمان مي‌كردند حقانيت قرآن بود، قرآني كه هدايتگري آن در آغاز همين سوره بيان شد. خداي متعالي پس از بيان جزا و كيفر كتمان حق، تائبان از كتمان را استثنا كرده و شرايط سه‌گانه پذيرش توبه آنها را بيان مي‌كند 3.
لازم است عنايت شود كه مطلب مزبور در صورت كتمان اصل حج يا كتمان خصوص جريان صفا و مروه قابل طرح است.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 146.
^ 2 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج 2، ص 64 ـ 65.
^ 3 - ـ نظم‌الدرر، ج 1، ص 289 ـ 290.

51

بيان اتمّ و بلاغ مبيناساس دين بر علم و عقل است، از اين رو خداي سبحان آنچه را به علم و عقل بازمي‌گردد هم از طرف خود و هم از طرف فرشتگان و رسولان خود، تتميم و هم وارثان انبيا را به اتمام آن موظف و تعليم را بر آنان واجب كرده است.گواه كوتاهي نكردن خداوند در تتميم اين امر، فرستادن كتابي است كه نور است: ﴿قَد جاءَكُم مِنَ اللّهِ نورٌ) 1 و ابهام و لُغَز و تيرگي در آن نيست. وصف نور بودن درباره كتابهاي آسماني ديگر نيز به تعبيرهاي گونه‌گون آمده است مانند: ﴿اِنّا اَنزَلنَا التَّورةَ فيها هُدي ونورٌ) 2 ﴿وءاتَينهُ الاِنجيلَ فيهِ هُدي ونورٌ) 3 كه با عنوان «فيها» يا «فيه نور» آمده است و نظير: ﴿قُل مَن اَنزَلَ الكِتبَ الَّذي جاءَ بِهِ موسي نورًا وهُدي لِلنّاسِ) 4زيرا خداي سبحان كه «مُبَيّن» است به كامل‌ترين شيوه بيان مي‌كند، از اين رو كتابهاي آسماني را نور و هدايت و قرآن را گذشته از آن «بيان» و «تبيان» ناميده است: ﴿هذا بَيانٌ لِلنّاسِ) 5 ﴿ونَزَّلنا عَلَيكَ الكِتبَ تِبينًا لِكُلِّ شي‏ءٍ) 6 پس آنچه نازل شده، نور است، اگرچه ممكن است عده‌اي دين فروش تيرگي و تاريكي را در برخي از آن كتابهاي آسماني راه دهند.

^ 1 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 15.
^ 2 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 44.
^ 3 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 46.
^ 4 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 91.
^ 5 - ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 138.
^ 6 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 89.

52

بر اين اساس، از طرف خداي سبحان تعليم دين به تماميت رسيده است. فرشتگان نيز آنچه حق بود نازل كردند، زيراآنان رسولِ امين هستند و امينِ الهي چيزي را كتمان نمي‌كند. خداي سبحان اين كتاب را بر رسول‏اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نازل كرد تا آن حضرت هر جا نياز به تبيين داشت، مانند تفصيلِ مجمل، تقييدِ مطلق، تخصيص عام، ارجاع متشابه به محكم، بيان ناسخ و منسوخ و... آن را براي مردم بيان كند: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُ‏بَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) 1 آن حضرت هم اهل ضِنّت و بخل نبود تا چيزي را كتمان كند: ﴿وما هُوَ عَلَي الغَيبِ بِضَنين)2 بلكه آن را با بَلاغ مبين به جامعه بشري ابلاغ كرد: ﴿وما عَلَي الرَّسولِ اِلاَّالبَلغُ المُبين) 3 البته در درون خود كتاب هيچ‌گونه ابهام و تيرگي نيست؛ ليكن كتاب ثقيل، وزين و عميق و عريق علمي محتاج مُعلّم و مُبَيّن است.وجوب تعليم و تعلّمآنچه در جريان تعليم دين حق بر عهده خدا و فرستادگان او بوده، طبق بياني كه گذشت، به حدّ نصاب كامل رسيده و مانند آفتاب روشن شده است، از اين رو خداي سبحان اعلام فرمود: ﴿قَد تبَينَ الرُّشدُ مِن الغَي) 4از آن پس نشر و فراگيري بر عهده مردم است؛ آن كس كه احكام ديني را نمي‌داند تحقيق و پرسش بر او واجب است و اگر نپرسد مشمول قهر خداست، زيرا هم او فرموده

^ 1 - ـ سورهٴ نحل، آيهٴ 44.
^ 2 - ـ سورهٴ تكوير، آيهٴ 24.
^ 3 - ـ سورهٴ نور، آيهٴ 54.
^ 4 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 256.

53

است: ﴿فَسَ‏لوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لاتَعلَمون) 1 و آن‏كس كه احكام ديني را مي‌داند تعليم آن احكام به ديگران بر او واجب است و نبايد كتمان كند وگرنه مشمول قهر و لعنت الهي است: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ والهُدي مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ اُولئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون﴾.
خداوند از عالمانِ ديني ميثاق گرفت كه آنچه را از وحي آموختند براي ديگران بيان كرده و كتمان نكنند: ﴿واِذ اَخَذَ اللّهُ ميثقَ الَّذينَ اُوتوا الكِتبَ لَ‏تُ‏بَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ ولاتَكتُمونَهُ فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم واشتَرَوا بِهِ ثَمَنًا قَليلًا فَبِئسَ ما يَشتَرون) 2
آنچه را خداي سبحان در كتاب آسماني بيان كرده براي سعادت مردمْ لازم بوده است وگرنه بيان نمي‌كرد، پس نبايد آنچه را مورد نياز است و خداوند بيان كرده، كتمان كرد، زيرا همان‌گونه كه تعلّم احكام بر جاهلان واجبِ عيني است، تعليم آن نيز بر عالمان واجب كفايي است، و همان طور كه اگر كسي آنها را ياد نگرفت كيفر مي‌شود، كسي نيز كه آنها را ياد ندهد معاقب است.
خداي سبحان تعلّم احكام را بر مردم واجب نكرد، مگر اينكه قبلاً تعليم احكام را بر عالمان واجب كرد، زيرا علم پيش از جهل بوده است: «إنّ الله لم‏يأخذ علي الجُهّال عهداً بطلب العلم حتي أخذ علي العلماء عهداً ببذل العلم للجُهّال، لأن العلم كان قبل الجهل» 3 از همين‏رو حجّت خود را قبل از
^ 1 - ـ سورهٴ انبياء، آيهٴ 7.
^ 2 - ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 187.
^ 3 - ـ الكافي، ج 1، ص 41.

54

آفرينش ديگران آفريد: «الحجة قبل الخلق ومع‏الخلق وبعد الخلق» 1نخستين انسان حضرت آدم(عليه‌السلام) است كه حجة الله بود.لازم است عنايت شود كه، هيچ نعمتي بدون مسئوليت نيست؛ نعمت علم گذشته از مسئوليت عمل براي خود عالم، رسالت ابلاغ و تبليغ را نيز به همراه دارد. بينات و هدايتهايي را كه خداي سبحان در كتاب آسماني نازل كرده، افزون بر وجوب فراگيري و اعتقاد و تخلّق و عمل به آنها، نشر و ابلاغشان نيز لازم است. كتمان، گاه به اين است كه كسي اصل حق را مستور كند و متن آيه و حكم را بيان نكند، و گاهي به اين است كه حق و آيه كتاب الهي مانند تورات و انجيل و قرآن را به ميل خود تفسير كند. جامع هر دو، مفهوم كتمان است و عنوان مزبور هر دو را دربر مي‌گيرد؛ ليكن يكي «كتمان» و ديگري «تلبيس» است. صورت نخست، كه حق را نمي‌گويد، كتمان و آن ديگري كه حقي را به لباس باطل يا باطلي را به لباس حق درمي‌آورد تلبيس است، پس تلبيس از برخي جهات، غير از كتمانِ معهود است، چنان كه آيه شريفه ﴿ولاتَلبِسُوا الحَقَّ بِالبطِلِ وتَ‏كتُموا الحَقَّ واَنتُم تَعلَمون) 2 بيانگر آن است.كسي كه بينات الهي را كتمان كند، به اين نحو كه يا اصلاً آن را نگويد يا آن را به ميل خود تفسير و تأويل كند، مشمول لعن خدا و لعن لعنت‌كنندگان است. نفرين هر كس كه از خداي سبحان لعنت بر ستمگران و دروغگويان را طلب كند شامل كتمان‌كنندگان نيز خواهد شد، زيرا آنان هم كفر اعتقادي يا عملي دامنگيرشان شده و هم در حدّ خود ستمكارند.

^ 1 - ـ الكافي، ج 1، ص 177.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 42.

55

خداي سبحان بينات را براي توده مردم مبيّن كرده است؛ ليكن بر اثر ابتلاي آنان به اَحبار و رهبان و ساير مشايخ سوء، بسياري از حقايق در دسترس آنها قرار نگرفته است، از اين رو آيه مورد بحث كساني را كه بيّنات و هدايتهاي الهي را كتمان كرده و به مردم نرساندند، ملعون و از رحمت خداي سبحان دور شمرده است.بايد توجه داشت كه گرچه سبب نزول اين‌گونه آياتْ احبار و رهبان و عالمان يهودند، سبب، مخصِص نيست و خصوصيت مورد نزول، اطلاق يا عموم آيه را تقييد يا تخصيص نمي‌زند، پس هر كس حقي از حقوق خدا و علمي از علوم الهي را كه نشر آن لازم باشد كتمان كند مشمول اين آيه است و اگر جامعه به بيّنات و هدي نياز داشت و عالمان دين مسئوليت خطير خود را احساس نكرده، بينات يا هدي را كتمان كردند، مشمول تهديد و تحذير آيه‌اند. البته هر كس به مقدار كتماني كه كرده قهر خدا را براي خود فراهم كرده است.عالمان ديني همان‌طور كه در مسائل اقتصادي و اجتماعي موظف‌اند كه مانع فاصله دردآور طبقاتي باشند: «... و ما أخذ الله علي العلماء أَلاَّ يقارّوا علي كظّة ظالمٍ ولا سَغَبِ مظلوم» 1 در مسائل فرهنگي، اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي نيز مأمورند كه به نشر معارف مبادرت كنند تا چيزي بر مردم پوشيده نماند، و طاغيان باغي بر اثر جهل علمي يا جهالت عملي جامعه بر آنان مسلّط نشوند.نپرسيدن جاهلان نيز نبايد عذر و بهانه كتمان عالمان قرار گيرد، بلكه لازم است عالمان دين، عطش پرسشِ از احكام را در جاهلان پديد آورند. جاهل

^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 3.

56

نمي‌داند كه بيمار است، عالم بايد نخست درباره اين بيماري به وي هشدار دهد. سپس بيماري او را درمان كند.تذكّر: از حرمت كتمان و وجوب اظهارْ برنمي‌آيد كه اخذ اجرت براي بيان احكام حرام است، زيرا اوّلاً بين وجوب عيني اظهار و وجوب كفايي آن فرق است و ثانياً احترام عمل مسلمان و اختصاص بخشي از اموال بيت‌المال براي اين‌گونه از مسائل مانع رايگان بودن آن خواهد بود و تفصيل آن بر عهده فنّ فقه است.رسالت مبلغان الهياگر مبلغان الهي رسالت خويش را ابلاغ و حجت خدا را بر مردم تمام كردند: ﴿فَلِلّهِ الحُجَّةُ البلِغَةُ) 1 به حدّي كه راه هر عذري بسته شد: ﴿مَعذِرَةً اِلي رَبِّكُم) 2 ﴿ليَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَينَةٍ ويَحيي مَن حَي عَن بَينَة) 3 و كسي نپذيرفت، آنگاه كتمان صادق نيست، در اين حال، اگر آن‌كس كه حجت بر او تمام شده و بايد بپذيرد نپذيرفت، چون نپذيرفتن وي بعد از بيان حكم خداست مؤاخذه و كيفر مي‌شود؛ اما اگر مبلغانِ ديني كتمان كردند، خداي سبحان آنان را كيفر مي‌كند كه چرا احكام الهي را بيان نكرديد؛ نه مردمِ قاصر را، زيرا عقاب بلا بيان قبيح است: ﴿وما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّي نَبعَثَ رَسولا) 4 ولي اگر مردم هم مقصر بودند و در تعلّم عمداً تساهل رواداشتند مورد

^ 1 - ـ سورهٴ انعام، آيهٴ 149.
^ 2 - ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ 164.
^ 3 - ـ سورهٴ انفال، آيهٴ 42.
^ 4 - ـ سورهٴ إسراء، آيهٴ 15.

57

عقاب‌اند، زيرا عقاب بعد از فحص و پژوهش برداشته شده است؛ نه قبل از آن.
به اين نكته نيز بايد توجّه داشت كه در هر موردي كه كتمان حرام باشد قبولْ واجب است، زيرا اگر قبول لازم نباشد هرگز اِعلام واجب نبوده و كتمان ممنوع نيست، چون اظهار چيزي كه بي‌اثر است لازم نخواهد بود؛ ليكن معناي لزوم قبولْ اثر بخشي في‌الجمله است؛ نه بالجمله؛ يعني خواه به تنهايي منشأ اثر باشد؛ مانند گزارش موثّقانه گزارشگر ثِقه، يا جزء مؤثر باشد؛ مانند شهادت يك عادل كه بايد شهادت عادل ديگر يا سوگند به آن ضميمه شود تا جمعاً منشأ اثر شوند.
همان‏گونه كه اگر سبب عمل نكردن مردم، جهل باشد تعليم بر عالمان و مبلغان واجب است، اگر مكاتب الحادي در زمين موات دلها بذر افشاني كرده و آن را مالك شدند نيز وظيفه ديگران وجين كردن آن علفهاي هرز و كاشتن نهال سالم و پاشيدن بذر حق است، زيرا برپايه بيان نوراني حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) قلب جوان، مانند زمين خالي است: «إنما قلب الحدث كالأرض الخالية» 1 زمين خالي، موات است كه طبق فرموده رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) هر كس آن را اِحيا كند مالك آن مي‌شود: «من أحيا أرضاً مواتاً فهي له» 2 قلبهاي جوانان را نيز كه زمينه‌هاي موات است هر كس با تعليم و تبليغ احيا كند مالك مي‌شود و هر بذري را كه در آن كشت كند، مي‌رويد؛ اگر در آنجا حق بذرافشاني نشود صاحبان مكاتب الحادي با كاشتن علف هرزِ بطلانْ آن را مالك مي‌شوند. البته همان‏گونه كه اگر پس از تعليم عالمان، مردم عمل نكردند مسئوليتي
^ 1 - ـ نهج البلاغه، نامهٴ 31، بند 21 و 22.
^ 2 - ـ وسائل الشيعه، ج 25، ص 412.

58

بر عهده عالمان نيست، در اينجا نيز اگر عالمانِ مبلغ ديني بيان كردند، ولي مردم پيروي نكردند، عالمان مسئول نيستند.
 
بيّنات و هُدي
كتمان حق، گاهي به كتمان بيّنات و گاه به كتمان هدايت است: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ والهُدي...﴾. اصول و مباني اعتقادي و ديني و ادله مربوط به توحيد، معاد، وحي و رسالت و مانند آن، «بيّنات الهي» و احكام دين و دستورهاي فرعي، «هدايت» است. البته هدايت عام شامل هر دو قسم خواهد شد. بينات، ضامن اجرا و به منزله سند هدايتهاي الهي است و به اعتماد و استناد آن بيّنات، هدايتها پذيرفته شده و قابل اجراست.
خداي سبحان دعوي و دعوت خود را با بيّنات، يعني براهين عقلي و ادلّه نقلي كه در كتاب و سنت و فطرت آمده، تثبيت كرده است، آنگاه به وسيله اين بيّنات و معجزات و ادله، مردم را توجّه داده كه به احكام و دستورها، يعني هدايتهاي الهي عمل كنند. لازم است عنايت شود كه غالباً عنوان بينات، بر ادله روشن، معجزات و مانند آن اطلاق شده است و اگر در موردي آيات قرآن حكيم بيّنات خوانده شد براي آن است كه هر آيه‌اي آيت الهي است.
وظيفه عالمان دين اين است كه هم بيّنات را براي مردم تبيين و هم هدايتها را بيان كنند، چنان كه خداي سبحان آنها را براي همه مردم بيان كرده است: ﴿مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ﴾، و اين جمله، تأكيد ﴿ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ والهُدي﴾ است. آنچه از آيه مورد بحث برمي‌آيد اين است كه هُدي عطف بر بيّنات و هر دو بيان ﴿ما اَنزَلنا﴾ است، چنان كه ضمير در ﴿بَيَّنّهُ﴾ به ﴿ما اَنزَلنا﴾ برمي‌گردد و منظور از كتاب مي‌تواند جامع بين تورات، انجيل و

59

قرآن باشد.
استاد علامه طباطبايي(قدّس‌سره) از تقابلي كه در آيه شريفه ﴿شَهرُ رَمَضانَ الَّذِي اُنزِلَ فيهِ القُرءانُ هُدًي لِلنّاسِ وبَيِّنتٍ مِّنَ الهُدي والفُرقانِ) 1است چنين استفاده كرده‌اند كه هدايتْ از آنِ توده مردم و بيّناتْ از آنِ خواص است 2 ؛ ليكن اولاً حذف متعلق، يعني مكتومٌ منه، نشان عموم است؛ يعني كتمان حق از هر فرد يا جمعي كه در صورت ظهور حقيقت از آن بهره‌مند مي‌شوند و به كمال مي‌رسند و از نقص مي‌رهند و از دام هوس آزاد مي‌گردند و به بوستان هدي وارد مي‌شوند حرام است؛ خواه آن حق نافع با دليل علمي تجربي يا عقلي تجريدي ثابت شده باشد و خواه با دليل نقلي معتبر.
ثانياً طبق آيه شريفه مورد بحث، خداي سبحان كتاب را براي هدايت همه مردم نازل كرده و همگان را به سوي آن فرا خوانده است: ﴿مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ﴾ چنان كه تعبيرهايي همچون ﴿هُدًي لِلنّاسِ﴾، ﴿لِلعلَمينَ نَذيرا) 3 ﴿ذِكري لِلبَشَر) 4 و مانند آن، گواهِ مردمي و جهانشمول بودن هدايت است. البته خواص بهره‌هايي از معارف وحياني مي‌برند كه توده مردم از آن محروم‌اند.
خداي سبحان، جز انسان بودن نه خصوصيت ديگري را شرط فراگيري علوم الهي دانسته و نه ويژگي مقابل آن را مانع فراگيري آن مي‌داند، پس نه ايمان شرط دعوت است و نه كفرْ مانع، زيرا اگر كفرِ كافر مانع اصل دعوت يا
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 185.
^ 2 - ـ الميزان، ج 2، ص 23.
^ 3 - ـ سورهٴ فرقان، آيهٴ 1.
^ 4 - ـ سورهٴ مدّثر، آيهٴ 31.

60

قبول آن باشد، كتابي كه جهاني است و همگان را دعوت مي‌كند مخصوص مسلمانان خواهد شد، در صورتي كه كتابِ الهي براي همه مردم بيان شده است، از اين رو فراگيري علوم الهي، ويژه نژاد و قوم و شرايطي خاص نيست. البته تنها گروهي از مردم، ذوق و شوق و فكر و توفيق رهيابي به مراكز علمي و بهره‌برداري از علوم الهي را دارند. وظيفه اين عده كه با كتاب و علوم الهي آشنا و مأنوس شده‌اند، تبليغ و تبيين و تشريح آن بيّنات و هدايتهاست. خلاصه آنكه تخصيص بينات به خواص و هدي به عوام قابل اثبات نيست.
 
بيّنات عقلي
كسي كه بينات و هدايتهاي الهي را كتمان مي‌كند ملعون است؛ خواه آنها به صورت دليل نقلي و كتاب الهي ظهور كند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ‏البَيِّنتِ والهُدي مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ اُولئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون﴾ و خواه به صورت دليل عقلي، يعني برهان حكمي و كلامي نمودار شود، زيرا آن هم از افاضه الهي است كه طبق آيه ﴿فَاَلهَمَها فُجورَها وتَقوها) 1 و نيز برابر آيه فطرت 2 در درون هر انساني تعبيه شده و پيامبران الهي آنها را اثاره و شكوفا كرده‌اند: «... و يثيروا لهم دفائن العقول» 3 غرض آنكه عقل، حجت دروني خداي سبحان بر انسان است، پس اگر اين حجت الهي در زمينه‌اي كه هيچ آيه و روايتي درباره آن سخن نگفته، گويا شد و كسي توانست طبق قدرت فكر و عقلي كه خداوند به او داده، با براهين تام جلو
^ 1 - ـ سورهٴ شمس، آيهٴ 8.
^ 2 - ـ سورهٴ روم، آيهٴ 30.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبهٴ 1، بند 37.

61

مكاتب الحادي را بگيرد، اين خرد مُتْقَن نيز بيان الهي و كتمان آن كتمان بينات و هدايت الهي است، زيرا عقل در مقابل نقل است؛ نه در برابر شرع و برهان تام عقلي همانند دليل معتبر نقلي كاشف متقن شرع است و حكم دليل نقل را دارد.
لازم است عنايت شود كه برهان عقلي در كتاب الهي بيان نشده وگرنه دليل نقلي محسوب مي‌شد؛ نه عقلي، از اين‌رو مشمول عنوانِ ﴿بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي‏الكِتبِ﴾ نيست؛ ليكن مشمول ملاك آن بوده و روح حكم شامل آن خواهد شد.
تذكّر: امام رازي چون قياس را همانند برخي ادله ديگر معتبر دانسته و آن را مستفاد از قرآن مي‌داند اظهار چيزي را كه با قياس ثابت شود لازم و كتمان آن را ممنوع پنداشته است، چنان كه كتمانِ خود قياس و حجيّت آن نيز ممنوع دانسته شده است 1 ؛ ليكن نزد اماميه و فرقه ناجيه اين چنين نيست، بلكه اظهار آن ممنوع است، زيرا برهان عقلي غير از قياس وهمي و خيالي است: «إنّ السنّة إذا قيست مُحق الدين» 2
 
فرجام كتمان
كتمان حق، چون لعن الهي را به همراه دارد معصيت كبيره‌اي است كه سرانجام به پشت سرانداختن آيات الهي بازمي‌گردد: ﴿واِذ اَخَذَ اللّهُ ميثقَ الَّذينَ اُوتوا الكِتبَ لَ‏تُ‏بَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ ولاتَكتُمونَهُ فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم) 3 وآتش الهي و لعنت خداي سبحان را در دنيا و آخرت در پي دارد.
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج 2، ج 4، ص 181.
^ 2 - ـ الكافي، ج 1، ص 57.
^ 3 - ـ سورهٴ آل عمران، آيهٴ 187.

62

مطابق آيه مورد بحث و آيات پس از آن، كسي كه به هر نحو احكام الهي را كتمان كند، مثلاً سند، يا متن يا نحوه دلالت دليل معتبر نقلي را پنهان كند، يعني آنجا كه بايد بنويسد يا بگويد يا پرسشي را پاسخ دهد يا تعليم ابتدايي كند، ننويسد، نگويد، پاسخ ندهد، تعليم نكند و بينات و هدايتهاي الهي را كتمان سازد و دين الهي را به مردم نرساند، سرانجام او كفر است و در دنيا و آخرت ملعون، يعني از رحمت خدا دور، و در عذاب الهي مخلّد خواهد شد، زيرا گاهي كتمان بعضي از احكام و معارف، جلو اصل دين را در برخي از مناطق مي‌گيرد، چنان كه علماي اهل كتاب از آن رو كه با اصل دين اسلام مخالف بودند با اينكه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و رسالت آن حضرت را مي‌شناختند، آن را كتمان كردند: ﴿اَلَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُم واِنَّ فَريقًا مِنهُم لَيَكتُمونَ الحَقَّ وهُم يَعلَمون) 1
كسي كه با فروع دين مخالف باشد، نه با اصل آن و معصيت او در حدّ مخالفت با فرع دين باشد، نه انكار اصل آن، در دوزخ مخلّد نيست، زيرا خلود، ويژه كافر معاند است؛ نه هر تبهكار. كتماني كه به اصول دين مربوط مي‌شود و با آن، اصل دين مورد خدشه و ترديد قرار مي‌گيرد، خلودآور است؛ اما اگر مربوط به فروع دين باشد و اصل دين آسيب نبيند، بلكه معصيتي صغيره يا كبيره محسوب شود نه الحاد و كفر، كتمان كننده به اندازه آن معصيتْ كيفر مي‌بيند و در عذاب مخلّد نيست.
بر اين اساس، مصداق كامل آيه‏مورد بحث و آيه ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا وماتوا وهُم كُفّارٌ اُولئِكَ عَلَيهِم لَعنَةُ اللّهِ والمَلئِكَةِ والنّاسِ اَجمَعين ٭ خلِدينَ فيها
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 146.

63

لايُخَفَّفُ عَنهُمُ العَذابُ ولاهُم‏يُنظَرون) 1 علما و مشايخ يهود و نصارايند، زيرا هم احكامي را كه مطابق ميل صناديد آنها نبود و هم بيّنات مربوط به رسالت خاتم‏پيامبران(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را كتمان كردند و از اين رو مانع گرويدن يهوديان و مسيحيان به اسلام شدند؛ يعني هم خود كفر ورزيدند و هم ديگران را به كفر فراخواندند و به صورت ضالِّ مُضلِّ درآمدند.نكته: كتمان حقيقت گاهي به اين است كه كسي به حق معتقد و به آن باطناً متخلّق و عامِل باشد ليكن ظاهراً همچون متساهلانِ متسامح رفتار كند تا درباره او گمان قداست نرود، زيرا وي گرفتار شرك خفي است و نمي‌داند كه چنين كتماني مذموم است؛ نه محمود و ممدوح.لعن، فعل خدا و عذاب خارجيگفته شد كه «لعن» به معناي دور كردن از روي خشم است و چون وصف «لاعن» از صفات فعل خداست، تبعيد از رحمت را كه فعل مخصوص است «لعنت» مي‌گويند. اگر لعنت خداوند دامنگير كسي شد او را از رحمت خود دور مي‌كند، پس اگر گفته شد «كتمان‌كننده حق ملعون است» يعني گرفتار عذاب خواهد شد، نه اينكه خداوند تلفظ به لعن او كند و مثلاً بگويد: «لعنتي عليك»، چنان‌كه به شيطان فرمود: لعنت من بر تو باد: ﴿واِنَّ عَلَيكَ لَعنَتي) 2 لعنِ خدا، همان اِبعاد و دور باش او از رحمت، و اخراج او از مكانت و منزلت است.

^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيات 161 ـ 162.
^ 2 - ـ سورهٴ ص، آيهٴ 78.

64

عذابي كه خداي سبحان بر فرد يا گروهي نازل مي‌كند، مصداق لعن خداست، زيرا چنان كه گذشت، لعن،صفت فعل خداست، از اين‌رو درباره «اصحاب سبت» كه آنها را مسخ كرد و به صورت بوزينه درآورد، فرمود: ما آنها را لعن كرديم: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ اوتوا الكِتبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقًا لِما مَعَكُم مِن قَبلِ اَن نَطمِسَ وُجوهًا فَنَرُدَّها عَلي اَدبارِها اَو نَلعَنَهُم كَما لَعَنّا اَصحبَ السَّبتِ وكانَ اَمرُ اللّهِ مَفعولا) 1 لعن خدا درباره اصحاب سبتْ مسخ كردن آنها بود: ﴿ولَقَد عَلِمتُمُ الَّذينَ اعتَدَوا مِنكُم فِي السَّبتِ فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خسِ‏ءينَ) 2 لعن الهي با خشم و غضب او همراه است: ﴿قُل هَل اُنَبِّئُكُم بِشَر(عليها‌السلام) مِن ذلِكَ مَثوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَعَنَهُ اللّهُ وغَضِبَ عَلَيهِ وجَعَلَ مِنهُمُ القِرَدَةَ والخَنازيرَ وعَبَدَ الطّغوتَ اُولئِكَ شَرٌّ مَكانًا واَضَلُّ عَن سَواءِ السَّبيل) 3
توضيح اينكه خداي سبحان، رحمتي دارد و غضبي؛ هركس كه از رحمت الهي دور شد به وادي غضب او مي‌افتد، زيرا حدّ وسطي بين اين دو كه نه رحمت باشد و نه غضب وجود ندارد و چون اين دو از امور نسبي‌اند و از دو طرف به رحمت ناب يا غضب خالص منتهي مي‌شود در مراحل مياني نيز مي‌تواند آنچه نسبت به مادون كمال است رحمت باشد و آنچه نسبت به مافوق نقص است غضب باشد، زيرا غضب منحصر در عذاب معهود دنيا يا آخرت نيست، بلكه برخي از محروميتها و واماندگي از فيض ويژه الهي مي‌تواند مصداق غضب باشد، چون اگر كسي استحقاق محروميت را نداشته باشد
^ 1 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 47.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 65.
^ 3 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 60.

65

حتماً فيض گسترده خداوند كه دائم الفضل 1 و ﴿كُلَّ يَومٍ هُوَ في شَأن) 2است شامل او خواهد شد و از نرسيدن فيض مستمر و هاطل عنوان غضب كه نسبي است انتزاع مي‌شود.
نمونه ديگر در اين‌باره كه لعن، صفت فعل خداست و عذاب نازل بر افراد و اقوام در دنيا مصداقي از لعن اوست اينكه، خداي سبحان درباره گروهي از اسرائيليان كه بر اثر بدرفتاري و تبهكاري مشمول قهر خداوند شدند، چنين مي‌فرمايد: ما آنان را لعن كرده، دلهايشان را قسي قرار داديم: ﴿ فَبِما نَقضِهِم ميثقَهُم لَعَنّهُم وجَعَلنا قُلوبَهُم قسِيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ونَسوا حَظًّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ) 3
كسي كه مشمول قهر خدا شود و خداي سبحان او را لعن كند مخذول و گرفتار شده، از نصرت هيچ‌كس برخوردار نيست و احدي او را رحمت نخواهد كرد، زيرا لعن و رحمت، هر دو به دست خداي سبحان است: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ ومَن يَلعَنِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصيرا) 4 اين خذلان و محروميت، لعن خدا و نشانه آن است كه بر ملعون عذابي نازل مي‌شود، وگرنه صرف لعن لفظي درد و رنجي بر شخص وارد نمي‌كند تا به ناصر نياز داشته باشد. لعنهاي لفظي انسانها اثر رواني دارد؛ ليكن لعن خداي سبحان فعل خدا و عذاب خارجي اوست. البته آثار رواني را هم دربردارد.
^ 1 - ـ ر. ك: المصباح [كفعمي]، ص 647؛ بحارالأنوار، ج 88، ص 380؛ مفاتيح الجنان، اعمال شب جمعه و عيد فطر.
^ 2 - ـ سورهٴ الرحمٰن، آيهٴ 29.
^ 3 - ـ سورهٴ مائده، آيهٴ 13.
^ 4 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 52.
 
 

66

 
مجاري قهر و غضب خدا
لعن كردن يا از جانب خداي سبحان است، يا از جانب فرشتگان يا مردمي كه لعن آنان اثر دارد؛ مانند انبيا، اوليا، صلحا، صديقان، شهداء و...: ﴿عَلَيهِم لَعنَةُ اللّهِ والمَلئِكَةِ والنّاسِ اَجمَعين) 1 لعنت خداوند، خواه در دنيا و خواه در آخرت همان عذاب و عقوبت اوست: ﴿عَلَيهِم لَعنَةُ اللّه... ٭ خلِدينَ فيها لايُخَفَّفُ عَنهُمُ العَذاب) 2 همان‌طور كه قبلاً بيان شد مسخ برخي از بني‌اسرائيل به صورت بوزينه، نمونه‌اي از لعنت خدا در دنياست: ﴿لَعَنّا اَصحبَ السَّبت) 3 ﴿فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خسِ‏ءين) 4 لعنتساير لعنت‌كنندگان، يعني ملائكه، انبيا، اولياء و مردمِ با ايمان، درخواست دوري از رحمت الهي است 5.
از آيه مورد بحث استفاده مي‌شود كه كتمان‌كنندگان حق، هم مشمول قهر خداي سبحان‌اند و هم مشمول قهر لعنت‌كنندگان. ملائكه، اولياي الهي و صلحاي از مؤمنان، جزو لعنت‌كنندگان هستند و مقصود از لعنت آنان منحصر در اين نيست كه واژه لعن را بر زبان جاري كرده و مي‌گويند: «اللّهمّ العن فُلاناً»، چنان كه لعن خدا لفظي نيست، زيرا لعن لفظي اگرچه برابر دستورهاي خاصي كه در برخي روزها و شبها وارد است؛ مانند اذكار مرسوم و معمول، عبادتي لفظي به شمار مي‌آيد؛ ليكن نمي‌تواند مصداق منحصر لعن باشد.
^ 1 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 161.
^ 2 - ـ سورهٴ بقره، آيات 161 ـ 162.
^ 3 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 47.
^ 4 - ـ سورهٴ بقره، آيهٴ 65.
^ 5 - ـ الميزان، ج 1، ص 390.

67

معناي آيه شريفه اين است كه ملائكه و مؤمنان، كتمان‌كنندگان حق را خواه با لفظ و خواه بدون آن همواره لعنت مي‌كنند. فرشتگان و مؤمنان همان‌گونه كه مجاري فيض خاص و بهره‌هاي معنوي خداي سبحان‌اند، مجاري قهر و غضب او نيز هستند و قهر و عذاب الهي به وسيله آنان خواه به صورت نفرين و خواه به صورت ديگر به كاتمان حق مي‌رسد و سبب مي‌شوند كه كتمان كنندگان از خير دنيا و بهره‌ء آخرت محروم گردند.
همان‌طور كه در ساحتِ رحمت، جمله ﴿هُوَ الَّذي يُصَلّي عَلَيكُم ومَلئِكَتُهُ لِيُخرِجَكُم مِنَ الظُّلُمتِ اِلَي النّورِ) 1 صبغه انشا دارد، يعني فرشتگان مأمور به تصليه و تحيّت و دعا براي مؤمنان‌اند، در ساحت غضب نيز جمله ﴿يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون﴾ مي‌تواند صبغه انشا داشته باشد؛ يعني لاعناني كه درخواست لعن آنها اثر دارد مأمور به لعن‌اند.
لازم است عنايت شود كه تعبير مزبور در هر دو ساحتِ رحمتْ و غضب اگر صبغه اِخبار محض داشته باشد هر دو عنوان ياد شده يقيناً محقق خواهد شد، زيرا خداوندي كه اصدق القائلين است: ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللّهِ قيلا) 2 چنين مطلبي را گزارش داده است.
لعن فرشتگان، مانند لعن و قهر خداي سبحان تبعيد از رحمت و در برابر صلواتي است كه خدا و فرشتگان بر مؤمنان مي‌فرستند، اين لعن اثر مقابل صلوات خدا را دارد كه رحمت خاص خداست و شامل حال مؤمنان مي‌شود و براي نوراني كردن آنهاست: ﴿هُوَ الَّذي يُصَلّي عَلَيكُم ومَلئِكَتُهُ لِيُخرِجَكُم
^ 1 - ـ سورهٴ احزاب، آيهٴ 43.
^ 2 - ـ سورهٴ نساء، آيهٴ 122.

68

مِنَ‏الظُّلُمتِ اِلَي النّورِ وكانَ بِالمُؤمِنينَ رَحيما) 1 اثر لعن اين است كه لعنت‌شدگان ظلماني را تاريك‌تر مي‌كند؛ نظير سلب توفيق توبه كه در آيه بعد به آن اشاره مي‌شود و اثر قهر خداي سبحان است.
لعن ياد شده مترتب بر كتمان حقيقت است، بدين جهت با حدوث آن حادث و با استمرار آن مستمر خواهد بود، چنان‏كه با انقطاع آن و زوال پيامدهاي تلخ آن زايل مي‌شود. تعبير به فعل مضارع: ﴿يَكتُمونَ﴾ نيزمانع شمول ماضي نيست.
نكته: 1. اقتران دو كلمه از يك اصل، يكي فعل و ديگري اسم، مانند: ﴿ويَلعَنُهُمُ اللعِنون﴾، تجنيس مغاير است كه از صنايع ادبي محسوب مي‌شود.
2. تكرار كلمه لعن: ﴿يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون﴾ براي تعدّد محتوا در لعن خدا و لعن مردم است.
 
توبه از كتمان
كتمان حقيقت از آن رو كه خيانت به حق الله و حق الناس است، در توبه از آن نمي‌توان به صرف استغفار اكتفا كرد، بلكه توبه‌اش اين است كه آنچه را كتمان و تلبيس و تباه كرده، تبيين و تحرير و اصلاح كند: ﴿اِلاَّالَّذينَ تابوا واَصلَحوا وبَيَّنوا﴾.
تائب از كتمان هم بايد بين خود و خدا را روشن كند و هم بايد بين خود و مردم را كه فاسد و تيره كرده، اصلاح و روشن سازد، بر اين اساس، اگر كسي

^ 1 - ـ سورهٴ احزاب، آيهٴ 43.

69

كتابي نوشت كه سبب گمراهي افرادي شد، بايد با همان قلمْ كتابي براي روشنگري مردم بنويسد.ممكن است كسي در گفت‌وگو و مباحثه با ديگري براي آنكه به حق اعتراف نكند، مطلب را به گونه‌اي فراز و نشيب دهد و با مغالطه درآميزد كه مخاطب بر اثر سادگي، اشتباه او را نفهميده و آن را درست بپندارد و بپذيرد؛ چنين شخصي كه در ميدان بسيار كوچك مباحثات نمي‌تواند خوي خودخواهي را بشكند و به حقانيتِ دعوي مخاطب اعتراف كند، ورود او به مسائل اجتماعي سياسي و تصدي منصب و مسئوليتِ مهمّ، اولين مصيبت براي او و مسلمانان خواهد بود.كتمان‏كننده تائب و رحمت ويژهتوبه در مسائلي همچون كتمان حق، جزو جهاد اكبر است، زيرا پاگذاردن بر شيطنتها و اغراض نفساني و سنتهاي باطلِ خود و اقرار به اشتباهات و بديها و اعلام بطلان گفتارها و نوشتارهاي خلاف حق و اصلاح و بيان آنچه را باطل و اشتباه گفته يا حق را كتمان و تلبيس كرده، بسيار سنگين و دشوار است، از همين رو خداي سبحان به كساني كه در اين جهاد اكبر پيروز شوند و آنچه را مكتوم كردند مشهور و بيان‏كنند، وعده جميل داده و فرموده است: من بر آنان توبه كرده و منعطف مي‌شوم و توبه آنان را مي‌پذيرم: ﴿فَاُولئِكَ اَتوبُ عَلَيهِم واَنَا التَّوّابُ الرَّحيم﴾. خداي سبحان در مقام فعل نه تنها بازمي‌گردد و آنان را در حدّ توبه به سوي خود مي‌كشاند، بلكه منعطف شده، در كنار توبه رحمت خاص و لطف مخصوص خود را نيز نصيب آنها مي‌كند. اقتران توبه به رحمت براي آن است كه اگر توبه كمبودي داشت با رحمت الهي ترميم مي‌شود.

70

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved