بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 
جامعيت و اطلاق آيه
واژه ﴿الكتاب﴾ در آيه مورد بحث معناي جامعي دارد كه قرآن را هم شامل مي‌شود و استدلالهاي منقول در تفسير امام رازي 1 كه ناظر به اختصاص كتاب به قرآن كريم است تام نيست. ضماير چهارگانه در ﴿يتلونه﴾، ﴿حق تلاوته﴾، ﴿يؤمنون به﴾ و ﴿يكفر به﴾ نيز به ﴿الكتاب﴾ بازمي‌گردد و ايمان به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و كفر به آن حضرت با ايمان و كفر به كتاب او، يعني قرآن بيان مي‌شود.
تعبير ﴿ءَاتيناهم الكتاب﴾ كه حاوي اسناد ايتاء به خداي سبحان است مشعر به تكريم يا اتمام حجت است؛ برخلاف تعبير ﴿أُوتوا الكتاب﴾ كه چنين اشعار مثبت تكريمي را به همراه ندارد؛ ازاين‌رو (گرچه اثر منفي هم ندارد) شايسته است كه مخاطبان آن با استقبال خاصي به تلاوت و ايمان به آن روآورند.
ابوجعفر طبري درباره ﴿الذين... ﴾ دو قول نقل كرده است؛ يكي آنكه منظور كساني است كه به حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مؤمن شدند و ديگري آنكه مقصود، علماي بني‌اسرائيل است. آنگاه قول دوم را به صواب سزاوارتر دانسته است؛ زيرا اولاً، آيات گذشته درباره اهل كتاب است و ثانياً، و نامي از اصحاب رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به ميان نيامده است؛ اگر بعداً جريان اصحاب رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مطرح مي‌شد آيه كنوني مي‌توانست سرفصل آن باشد. بنابراين دو جهت، اَوْلي به صواب اين است كه منظور از ﴿الذين﴾ علماي بني‌اسرائيل باشد 2 .
^ 1 - ـ تفسير كبير، ج4، ص35.
^ 2 - ـ جامع‌البيان، ج1، ص411، با اندكي تحرير و توضيح.

381

 
شايان ذكر است كه آنچه ابوجعفر طبري فرمود مانع اختصاص آيه به اصحاب رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است، نه موجب اختصاص به علماي بني‌اسرائيل و مانع تعميم يا اطلاق؛ ازاين‌رو مي‌توان معنايي جامع از آيه استفاده كرد كه شامل همه كتابهاي وحياني و نيز همه كساني كه توفيق تلقي آنها را داشتند بشود.
تذكّر: براي آيه مورد بحث شأن نزولي ذكر شده كه بر فرض صحت آن هيچ‌گونه اختصاصي به آن ندارد؛ زيرا نه موجب تخصيص عموم است و نه مايه تقييد اطلاق.
 
تلاوت متدبّرانه منصفان
پيشنهاد مشترك كافران و مشركان به انبيا(عليهم‌السلام) اين بود كه شما از دين ما پيروي كنيد وگرنه رجم يا تبعيد خواهيد شد. خداي سبحان رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را همچون ديگر پيامبران به پايداري در برابر اين شعار كافران، كه مي‌گفتند: يا پيروي از مرام ما يا تبعيد، دعوت كرد و فرمود: گرچه آنان بر اثر پيروي از هوس، اسلام را نمي‌پذيرند، ليكن چنين نيست كه همگان متكبّر بوده، همه عالم را كفر فراگيرد. نگران مباش! در ميان كساني كه به آنها كتاب داديم متفكراني هستند كه تورات و انجيل و قرآن را به حق تلاوت مي‌كنند و به آن ايمان مي‌آورند؛ ﴿الّذين ءَاتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته أُولئك يؤمنون به﴾.
 
حق تلاوت
كساني كه كتاب آسماني را به حق تلاوت كنند، چون «حق تلاوت» با تدبّر منصفانه آميخته است به آن ايمان مي‌آورند.
كلمه ﴿حق تلاوته﴾، از سنخ مفعول مطلق نوعي و به معناي نوعي خاص
 
 
 

382

از تلاوت است كه براي همگان حاصل نيست. برخي با اينكه به قرآن معتقدند به بهانه ناتواني از ادراك معناي آن، از تلاوت يا انديشه در آن خودداري مي‌كنند 1 ؛ برخي نيز با وجود تلاوت و كوشش براي آگاهي از معاني، بر اثر پايبندي به سنّتهاي تقليدي و محروميّت از تفكر عقلي قادر به فهم قرآن نيستند، بلكه مي‌كوشند افكار و آراي خود را بر قرآن تحميل كرده، خواسته‌هاي خود را از زبان قرآن بشنوند. تلاوت اينان «حق تلاوت» نيست.
حق تلاوت قرآن مراحلي دارد كه هر كدام از آنها مصداق خاص و روزي فرقه مخصوصي است. توضيح اينكه، فرمان تقوا گاهي به صورت ﴿فاتقوا الله ما استطعتم) 2 و زماني به صورت ﴿اتقوا الله حق تقاته) 3 ارائه مي‌شود؛ چنان‌كه فرمان جهاد گاهي به صورت ﴿واعدّوا لهم ما استطعتم من قوة) 4 و زماني به صورت ﴿وجاهدوا في الله حق جهاده) 5 ارائه مي‌شود؛ يكي بر مدار عدل و ديگري بر محور احسان و ايثار، يكي به عنوان تزكيه و ديگري به عنوان تضحيه
^ 1 - ـ اين غفلتي بزرگ است كه كسي به بهانه ناتواني از فهم قرآن، اصل تلاوت آن را ترك كند؛ زيرا قرآن كتابي عادي نيست كه خواندن آن بدون فهم معنا اصلاً سودمند نباشد؛ زيرا قرآن سراسر نور است و ازاين‌رو نگاه به الفاظ نوراني آن و صرف تلاوت آن نيز قلب خواننده را نوراني مي‌كند؛ هرچند وي بر فهم معناي آن نيز قادر نباشد. البته هر كسي بايد براي فهم معناي قرآن و عمل به آن بكوشد. گاه مصون ماندن چشم انسان از گناه به بركت نگاه كردن به آيات الهي قرآن است و چه بسا خود او منشأ اين توفيق را نمي‌داند. هيچ كتابي مانند قرآن نيست، كه خواندن آن بدون فهم معنا سودمند باشد؛ حتي در دعا نيز اجمالاً محتواي آن را از خداي سبحان مسئلت مي‌كنيم.
^ 2 - ـ سوره تغابن، آيه 16.
^ 3 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 102.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 60.
^ 5 - ـ سوره حج، آيه 78.

383

است.
دستور خواندن كتاب خدا نيز گاهي به صورت ﴿فاقروا ما تيسّر من‌القرآن) 1 و زماني به صورت ﴿يتلونه حق تلاوته) 2 ارائه مي‌شود.
براي حق تلاوت درجات بريني است و آنچه درباره آن گفته شده از قبيل صيانت از هرگونه تحريف، قرائت صحيح مطابق با آداب و سنن تجويد، تدبّر در معاني، و ايمان كامل به آن در جهت عقيده و اخلاق و عمل صالح، معناي متوسط و تفسير آفاقي حق تلاوت است.
اما تفسير انفسي بلكه الهي آن اين است:
1.قرآنِ حكيم تجلّي ويژه الهي است؛ «فتجلّي لهم سبحانه في كتابه من‏غير أن‏يكونوا رأوه» 3 و تجلّي بر مبناي تجدّد امثال هر لحظه تازه است و مانند شعاع برق هماره نو است و هيچ بقايي جز در ذهن ندارد.
2. تجلّي جديد و نزول تازه مهبط نو مي‌طلبد و صدر مشروح حضرت ختمي كه صاحب مقام: «تنام عيناي و لاينام قلبي» است 4 داراي منزلت «يموت» بدني و «لايموت» قلبي است دائماً در حال تلقّي از ربّ از يك سو و القاي آن به امت از سوي ديگر است و نتيجه حق تلاوت خود آن حضرت در اين گفتار كه متجلي است «كان خُلْقُه القرآن».
3. ثمره حق تلاوت امّت اين است كه معارف مزبور را كه ناظر به معناي
^ 1 - ـ سوره مزمّل، آيه 20. منظور از قرائت در اين آيه به شهادت سياق صرف تلفظ بي‌ادراك نيست.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 121.
^ 3 - ـ نهج‌البلاغه، خطبه 147.
^ 4 - ـ بحارالأنوار، ج58، ص212.
 
 
 

384

نزول، كيفيت نزول، نحوه تلقّي و القا است بدانند و هر كدام در حدّ خود به مرحله‌اي برسند كه در همان حدّ ضعيف يا متوسط، مصداق نازل يا ميانه «كان خلقه القرآن» باشند.
4. برپايه اصل كلي «من استوي يوماه فهو مغبون» 1 اگر كسي تلاوت دوم او همانند تلاوت اول باشد و چيزي بر خُلق قرآني وي نيفزايد زيان ديده است و اگر پايين‌تر باشد محروم و ملعون است، بلكه بايد برتر باشد؛ حق تلاوت در هر مرتبه افزايش درجه خُلق قرآني را مي‌طلبد.
5. چون قرآن تجلي خداست و شهود آن ممكن است، هرچند بسياري از مشاهده آن محروم‌اند، كساني كه به مقام احسان رسيده‌اند: «الإحسان أن تعبد الله كأنّك تراه فإن لم تكن تراه فإنه يراك» 2 حق تلاوت آنها به اين است كه گويا تجلي خدا در كتاب آسماني را مشاهده مي‌كنند و آنان‏كه از اين مقام برترند و از منزلت «كاَنّ» به مقام منيع «اَنّ» رسيده و صاحب لواي «ما كنت أعبد ربّاً لم‌ره» 3 اند حق تلاوت آنها به اين است كه تحقيقاً متجلّي را در مجلاي وحياني خويش مشاهده مي‌كنند. آنگاه «كان خلقه القرآن» درباره آنان نيز صادق خواهد بود؛ زيرا به مثابه نَفس حضرت ختمي‏مرتبت‌اند.
تذكّر: مطالب گذشته درباره همه كتابهاي وحياني درست است و براي همه آنها حق تلاوت مطرح است؛ هرچند كامل‌ترين آنها ويژه كامل‌ترين كتاب الهي است كه آورنده آن افضل انبيا و اكمل مرسلين است.
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج68، ص173.
^ 2 - ـ نهج‌الفصاحه، ج1، ص27.
^ 3 - ـ كافي، ج1، ص97.

385

 
تأثير تلاوت
آنچه از خداي سبحان تنزل كند جز نور نيست. پس كلام خدا، خواه به صورت قرآن باشد يا تورات و انجيل، نور است و چون ابهام و تيره‌گي با نورانيت سازگار نيست و در معارف آنها هيچ تيرگي وجود ندارد، فهم كتابهاي آسماني كه از سوي خداوند تنزل كرده آسان است؛ چنان كه بر فطرت توحيدي انسان هم تحميل نيست؛ ﴿لقد يسّرنا القرآن للذكر فهل من مدّكر) 1 از اين رو هر كس آن را بدون تعصّب و تقليد و به حق تلاوت و تدبّر كند، به خوبي مي‌فهمد و به يقين به آن ايمان مي‌آورد.
آنان كه بدون تعصّبِ عاطل و تقليدِ باطل، قرآن را به حق تلاوت و در آن تدبّر كنند، يقيناً به آن ايمان مي‌آورند؛ زيرا مطالب آن، هم روشن و بي‌ابهام و هم آشناي با دل و ملايم با فطرت توحيدي است كه خداي سبحان انسان را با آن آفريد.
در اين جهت، فرقي ميان قرآن كريم و ديگر كتابهاي اصيل و غيرمحرّف آسماني نيست؛ چنان كه خداي سبحان، هم به دلالت مطابقي و هم به دلالت التزامي، اوصاف كمالي قرآن را براي تورات و انجيل ذكر كرد؛ مثلاً درباره قرآن فرمود: ﴿قد جاءكم من الله نور و كتاب مبين) 2 درباره تورات و انجيل نيز فرمود: ﴿إنّا أنزلنا التوراة فيها هدي و نور) 3 ﴿و ءَاتيناه الإنجيل فيه هدي و نور) 4 به دلالت التزامي نيز فرمود: قرآن، مصدّق تورات و انجيل
^ 1 - ـ سوره قمر، آيه 32.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 15.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 44.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 46.
 
 
 

386

است؛ ﴿و أنزلنا إليك الكتاب بالحقّ مصدّقاً لما بين يديه من الكتاب) 1 و چون قرآن نور و هدايت است و نور و هدايت جز نور و هدايت را تصديق نمي‌كند پس تورات و انجيل نور و هدايت است.
حجابِ ايمان يا از درون است يا از برون؛ ايمان نياوردن به كتاب خدا يا به سبب نارسايي الفاظ و پيچيدگي و مخدوش بودن مطالب آن از درون است يا به سبب حجابِ تعصب در درون خود انسان. چنان‌كه گذشت كتاب الهي نور است و در آن هيچ ستر و منعي نيست؛ ازاين‌رو كسي كه گرفتار حجاب دروني نباشد، چون در بيرون آن هيچ حجابي نيست، اگر كتاب الهي را به حق تلاوت كند، چنين تلاوتي با ايمان آوردن ملازم است؛ ﴿الّذين ءَاتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته أولئك يؤمنون به﴾. از مجموع مباحث گذشته برمي‌آيد كه، جمله ﴿يتلونه حقّ تلاوته﴾ حتماً حال است و هرگز نمي‌تواند خبر باشد؛ آن گونه كه امين‌الاسلامِ احتمال داده است؛ گرچه احتمال حال بودن آن را منتفي ندانسته است 2 .
تلاوت حقيقي كتاب آسماني چنان كه حدوثاً مؤثر است و تلاوت‌كننده منصف را به حق هدايت مي‌كند، بقاءً و پس از اصل ايمان نيز اثري جديد دارد و آن افزايشِ ايمانِ تلاوت‌كننده است؛ ﴿إنّما المؤمنون الّذين إذا ذكر الله وجلت قلوبهم و إذا تليت عليهم ءاياته زادتهم إيماناً) 3 و اين افزايش ايمان بر اثر ادراك جديد است؛ حال اينكه اگر تلاوت به معناي صرف قرائت باشد قاري هرگز معناي آن را نمي‌فهمد تا بر ايمانش افزوده شود.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج1 ـ 2، ص374.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 2.
 
 
 

387

با توجّه به تأثير كتاب و آيات الهي در ايمان اهل انصاف، خداي سبحان از كفر كافران با شگفتي ياد مي‌كند و چنين مي‌فرمايد: با اينكه آيات الهي بر شما تلاوت مي‌شود و پيامبر در ميان شماست چگونه به آن كفر مي‌ورزيد؟ ﴿و كيف تكفرون و أنتم تتلي عليكم ءَايات الله و فيكم رسوله و من يعتصم بالله فقد هدي إلي صراط مستقيم) 1
 
اشارات و لطايف
 
1. منصفان و متعصّبان اهل كتاب
مردم، اعم از مسلمانان و اهل كتاب، دو گروه‌اند؛ عدّه‌اي منصف و محقق و گروهي متعصب و مقلّداند. اهل كتاب چنان‌كه گذشت، از جهت انديشه و نظر مبتلا به تقليد كور و از لحاظ انگيزه و عمل گرفتار هوا و تعصب باطل‌اند، ليكن همه آنان نيز يكسان نيستند، بلكه برخي از آنها اهل انصاف و برخي اهل اعتساف‌اند. آنچه در آيه ﴿ليسوا سواءً من أهل الكتاب أُمّة قائمة يتلون ءَايات الله ءَاناء الّيل و هم يسجدون٭ يؤمنون بالله و اليوم الأخر و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون في‌الخيرات و أولئك من الصالحين ٭ و ما يفعلوا من خير فلن يكفروه و الله عليم بالمتّقين) 2 آمده است راجع به گروه محقق و منصف است و آنچه در آيه ﴿و إذا تتلي عليهم ءَاياتنا بيّنات تعرف في وجوه الّذين كفروا المنكر يكادون يَسطُون بالّذين يتلون عليهم ءَاياتنا) 3 آمده است راجع به گروه مقلد و معتسف است. اين گروه از اهل كتاب كساني‌اند كه آمران
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 101.
^ 2 - ـ سوره آل‏عمران، آيات 113 ـ 115.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيه 72.
 
 
 

388

 
به معروف و ناهيان از منكر را با سطوت تهديد كرده و مي‌خواستند بر آنان كه تاليان آيات خداوند بودند بتازند. تفكيك ميان منصفان و متعصبان اهل كتاب از داوريهاي عادلانه قرآن كريم است.
خداي سبحان گروهي از اهل كتاب را چنين مي‌ستايد كه آنان كساني هستند كه چون آيات الهي، از قرآن يا غير آن، برايشان تلاوت شود به سجده مي‌افتند؛ ﴿و قرءَاناً فرقناه لتقرأه علي النّاس علي مُكث و نزّلناه تنزيلاً٭ قل ءَامنوا به أو لا تؤمنوا إنّ الّذين أوتوا العلم من قبله إذا يُتلي عليهم يخرّون للأذقان سجّداً٭ و يقولون سبحان ربّنا إن كان وعد ربّنا لمفعولاً٭ و يخرّون للأذقان يبكون و يزيدهم خشوعاً) 1 البته آنچه سبب خضوع و خشوع آنهاست تلاوت همراه با ادراك آنان نسبت به معناست، نه صرف قرائت قاريان؛ هرچند مخاطبان و مستمعان، معارف آن را ادراك نكرده باشند.
در آيات ديگر نيز پس از بيان دشمني سخت برخي اهل كتاب با اسلام و مسلمانان، از آن گروه از اهل كتاب كه از تعصّب و تكبّر رهيده و مشتاقانه به قرآن و اسلام رو مي‌آورند به عظمت ياد كرده چنين مي‌فرمايد: ﴿لتجدنّ أشدّ النّاس عداوةً للذين ءَامنوا اليهود و الّذين أشركوا و لتجدنّ أقربهم مودّةً للّذين ءَامنوا الّذين قالوا إنّا نصاري ذلك بأنّ منهم قسّيسين و رهباناً و أنّهم لايستكبرون) 2 راز محبّت نصارا به اسلام و مسلمانان، داشتن عالمان و مربّيان خوب از يك سو و عدم استكبار خود آنان از سوي ديگر است.
از آنجا كه معلّل شدن حكم، سبب توسعه يا تضييق آن حكم است، اگر اين علّت و منشأ گرايش به اسلام، يعني داشتن عالمان شايسته و مربيان
^ 1 - ـ سوره إسراء، آيات 106 ـ 109.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 82.
 

389

وارسته و نداشتن استكبار، از مسيحيان گرفته شد، مانند امروز كه بسياري از علماي مسيحيت و هم خود مسيحيان از آن وصف محمود برگشتند، آن حكم از آنان گرفته خواهد شد و آنها هم چونان يهوديان و مشركان نسبت به اسلام و مسلمانان ﴿أشدّ النّاس عداوة للّذين ءَامنوا﴾ خواهند بود؛ چنان كه اگر رهبران غيرمسيحيان صالح باشند و خود آنان از خوي استكبار برهند گرايش آنها نيز به اسلام ممكن است.
مسيحيان با انصاف و حق طلب كه اهل استكبار نبوده و عالمان خوب و مربيان صالح آنان را هدايت مي‌كردند آنگاه كه آيات الهي بر آنان تلاوت مي‌شد، تلاوتي كه با ادراك و تعليم آنان همراه بود، پس از استماع آيات الهي و معرفت و شناخت حق، اشك شوق همه شبكه چشم آنان را پر مي‌كرد و چنان اشك به يك‌باره از چشمانشان مي‌ريخت كه گويا همه چشم آنها فيضان و ريزش مي‌كند؛ ﴿و إذا سمعوا ما أنزل إلي الرسول تري أعينهم تفيض من‌الدمع ممّا عرفوا من الحق يقولون ربّنا ءَامنّا فاكتبنا مع الشاهدين٭ و ما لنا لانؤمن بالله و ما جاءنا من الحقّ و نطمع أن‏يدخلنا ربّنا مع القوم الصالحين٭ فأثابهم الله بما قالوا جنّات تجري من تحتها الأنهار خالدين فيها و ذلك جزاءُ المحسنين) 1
 
2. حق تدبّر قرآن
تدبّر كردن در يك آيه، يا سوره يا بخشي از قرآن براي قرآن‌شناسي كامل و براي
^ 1 - ـ سوره مائده، آيات 83 ـ 85. فيض و ريزش چشم غير از ريزش اشك است. البته منظور آيه ريزش اشك است نه چشم، ليكن اگر اشك به صورت انبوه در چشم جمع شود و آنگاه بر روي صورت بغلطد گويا خود چشم در حال ريزش است؛ ازاين‌رو قرآن كريم از اين‌حال به ريزش چشم تعبير فرمود.

390

پژوهش نهايي كافي نيست.
خداي سبحان انسانها را به فحص و تدبّر در كلّ قرآن تشويق و ترغيب مي‌كند تا پس از احاطه بر سراسر قرآن، در حدّي كه براي انساني متعارف مقدور است، هماهنگي سراسر قرآن با يكديگر را ببيند؛ ﴿أفلا يتدبّرون القرءان و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً) 1 اگر قرآن سخن غيرخدا بود حتماً صدر و ساقه آن ناهماهنگ بود. گفته‌هاي انسان عادي در حالات مختلف، همچون ذلت و عزت، جنگ و صلح، ضعف و قدرت، فقر و غنا، غم و سرور و مانند آن، گاه ناهماهنگ و ناهمگون است. امّا آيات قرآن كريم كه در طي بيست و سه سال در حالتهاي گوناگون، مانند تبعيد، هجرت، جهاد، شكست مقطعي و ظاهري و فتح و عزّت و در مسائل گونه‌گون عقيدتي، اخلاقي، عبادي، سياسي، نظامي و مانند آن نازل شده هم‌آوا و يكسان است و هرگز در آن كلام ناهماهنگي نيست. چنين فحص و تدبّر سراسري، حقّ تدبّر در آن، است و اگر كسي قرآن را كه سخني از آن زيباتر، رساتر و شيرين‌تر نيست؛ ﴿الله نزّل أحسن الحديث) 2 اين‌گونه تلاوت و در آن تدبّر كند استناد قطعي آن به خدا و سازگاري آن با فطرت و مصالح انسان را مي‌يابد. آنگاه يقيناً به آن ايمان مي‌آورد؛ ﴿الّذين ءَاتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته أُولئك يؤمنون به﴾ و چنين ايماني لذّت‌بخش است.
 
3. راز محروميت از تدبّر در قرآن
خداي سبحان قرآن را براي تدبّر نازل كرده است؛ ﴿كتابٌ أنزلناه إليك مبارك
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 23.

391

ليدّبّروا ءَاياته و ليتذكّر أولوا الألباب) 1 بعضي از متدبّران، بهره علمي و برخي از آنان بهره عقلي مي‌برند و خردورزان (أولواالألباب) با تدبّر در قرآن فطريات فراموش شده خود را به خوبي به ياد مي‌آورند و قرآن نسبت به آنان تذكره و يادآوري كننده گم شده‌اي است كه فطرت نيز آن را مي‌طلبد.
انسان بسته دل از تدبّر محروم است؛ ﴿أفلا يتدبّرون القرءَان أم علي قلوب أقفالها) 2 پس تدبّر در قرآن بهره قلبي است كه دَرِ آن گشوده باشد؛ چنان كه تلاوتِ حقْ نصيب زبان صاحبدل است، و راز تدبّر نكردن برخي انسانها در قرآن اين است كه دَرِ قلب خود را با گناه، غفلت، عصبيّت و تقليد قفل كرده‌اند؛ ﴿كلّا بل ران علي قلوبهم ما كانوا يكسبون) 3 غبار و چرك و زنگار گناه كه تبهكار با سوء اختيار خويش كسب كرده قلب او را مي‌بندد و اگر دَرِ قلب بسته شد نه موعظه الهي و مطلب حق از بيرون در آن نفوذ مي‌كند و نه عقيده باطل و عادات سوء از آن خارج مي‌شود؛ يعني نه ازاله خباثت ممكن و نه اعطاي طهارت ميسور است.
آنچه برخي از مفسران را بر اين داشت كه تلاوت‌كننده ناآگاه را همانند حمار حامل اسفار بداند 4 اين است كه اين‌گروه نه حاضرند از معاني قرآن حكيم مطلع شوند و نه به احكام آن عمل كنند؛ نظير يهوديان غيرمتعهد كه نه از تورات طرف علمي مي‌بستند و نه به دستور آن متعهد بودند؛ بنابراين حق تلاوت به معناي تلاوت حق در برابر تلاوت باطل است؛ نظير حمل حق در
^ 1 - ـ سوره ص، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره محمّدص، آيه 24.
^ 3 - ـ سوره مطففين، آيه 14.
^ 4 - ـ المنار، ج 1، ص448.
 
 
 

392

برابر حمل باطل كه دامنگير حمار بي‌خبر و بي‌بهره از كتابهاي محمول مي‌شود و چون صرف قرائت بدون تدبّر و تعهد اخلاقي و التزام عملي سودمند نيست، ابوجعفر طبري بعد از نقل دو قول در معناي حق تلاوت (قرائت صحيح و تبعيت) چنين گفت: «حق تلاوت به معناي حق پيروي است، نه حق قرائت» 1
بعضي از اهل تفسير چنين گفته است: «من معتقدم بر هر مسلماني واجب است در مدت عمر، ولو يك‏دور تمام قرآن را بخواند يا بشنود و از فوائد آن اين است كه از انكار چيزي از آن در امان است... » 2
اين انتظار كه جريان يادگيري قرآن حكيم براي مستطيعان آن كه خيلي صعب و دشوار نيست مانند حج در دوران عمر يك بار واجب باشد في‌الجمله قابل اثبات است، نه بالجمله. البته براي هر كسي كه احتمال آسيب‌پذيري درباره وي منقدح است چنين تكليفي از باب مقدمه نجات از شك يا الحاد توجيه علمي دارد.
 
4. برتري تعليم كتاب و حكمت بر تفسير
چنان‌كه در بحث تفسيري گذشت، تلاوت به معناي قرائت همراه با آگاهي به معاني الفاظ است؛ بر اين اساس، تعليم كتاب و حكمت در آيه شريفه ﴿يتلوا عليهم ءَاياتك و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكّيهم) 3 معنايي برتر از تعليم معاني الفاظ قرآن دارد؛ زيرا تعليم معاني كلمات با عنوان ﴿يتلوا﴾ نيز تأمين
^ 1 - ـ جامع‌البيان، ج1، ص448.
^ 2 - ـ همان، ص450.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 129.

393

مي‌شود. پس تعليم كتاب و حكمت كه بعد از تلاوت است محصول برتري دارد.
تدريس و تفسير مصطلح كنوني در برخي از سطوح، در نازل‌ترين مرحله قرآن‏شناسي در حدّ تلاوت و بيان معاني الفاظ آن است؛ هرچند به صورت تفسير موضوعي باشد.
مفسّر قرآن بودن غير از معلّم حكمت بودن است. نوراني كردن مردم و حكمت آموزي و حكيم پروري و تعليم حكمت، كه سرآغاز آن، ترس از خداست؛ «رأس الحكمة مخافة الله» 1 سِمَت انبياي الهي(عليهم‌السلام) است. اين ترس، سرفصل وارستگي و آغاز زكات روح است؛ ازاين‌رو، تزكيه (يزكّيهم﴾) مقامي بس والاتر و برتر است 2 .
 
بحث روايي
 
1. برترين تلاوت كنندگان به حق
عن أبي ولاّد، قال: سألت أبا عبد الله(عليه‌السلام) عن قول الله عزّوجلّ: ﴿الّذين ءَاتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته أُولئك يؤمنون به﴾. قال: «هم الأئمّة
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج21، ص211.
^ 2 - ـ فقيه نامور اماميه صاحب جواهرِ مي‌فرمايد: مايه تأسّف و اندوه بر اسلام و مسلمانان است كه دَرِ خانه مفسران راستين قرآن و معلمان حقيقي كتاب و حكمت، يعني اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) را بستند، آنگاه خود در مسجد مدينه يا كوفه مي‌نشستند و مي‌گفتند: في قراءة عليّ كذا، في قراءة ابن عباس و ابن مسعود و سُدّي كذا؛ يعني اميرمؤمنان امام علي(عليه‌السلام) را در رديف و شمار قاريان قرآن ذكر مي‌كردند، نه جزو مفسّران و معلّمان حكمت (ر.ك: جواهر الكلام، ج9، ص296).
 

394

عليهم‌السلام» 1
اشاره: از آنچه در مبحث «حق تلاوت» گذشت معلوم شد امامان معصوم(عليهم‌السلام) همچون رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از مصاديق «كان خُلقه القرآن»،ااند مصداق بارز تاليان حق تلاوت‌اند. حديث مزبور از سنخ تطبيق است، نه تفسير و بيان مصداق كامل است، نه مصداق منحصر.
 
2. آداب، نشانه‌ها و حقيقت حق تلاوت
عن أبي عبد الله(عليه‌السلام) في قول الله: ﴿يتلونه حقّ تلاوته﴾ فقال: «الوقوف عند ذكر الجنّة و النّار» 2
روي عن أبي عبد الله(عليه‌السلام) أنّ «حقّ تلاوته هو الوقوف عند ذكر الجنّة و النار، يسأل في الأولي و يستعيذ من الأخري» 3
عن جعفر بن محمّد الصادق(عليه‌السلام) في قوله تعالي: ﴿الّذين ءاتيناهم الكتاب يتلونه حقّ تلاوته﴾ قال: «يرتّلون آياته و يتفقّهون به و يعملون بأحكامه و يرجون وعده و يخافون وعيده و يعتبرون بقصصه و يأتمرون بأوامره و ينتهون بنواهيه. ما هو والله حفظ آياته و درس حروفه و تلاوة سوره و درس أعشاره و أخماسه. حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده، و إنّما هو تدبّر آياته و العمل بأحكامه، قال الله تعالي: ﴿كتاب أنزلناه إليك مبارك ليدّبّروا آياته) 4
اشاره: آنچه در اين‌گونه احاديث مطرح مي‌شود ناظر به برخي از معارف
^ 1 - ـ كافي، ج1، ص215.
^ 2 - ـ تفسير عياشي، ج1، ص57.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج1 ـ 2، ص375.
^ 4 - ـ البرهان، ج1، ص147.
 
 
 

395

ميانه و متوسط حق تلاوت است نه مراحل نهايي آن‏چنان‌كه در مبحث تفسير گذشت.
 
3. برخي از شرايط و آثار حق تلاوت
قال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «إنّه سيأتي عليكم من بعدي زمان... ليس عند أهل ذلك الزمان سلعة أبور من الكتاب إذا تلي حقّ تلاوته... و اعلموا أنّكم لن‌تعرفوا الرشد حتّي تعرفوا الّذي تركه ولم تأخذوا بميثاق الكتاب حتّي تعرفوا الّذي نقضه و لن‌تمسّكوا به حتّي تعرفوا الّذي نبذه و لن‏تتلوا الكتاب حقّ تلاوته حتّي تعرفوا الّذي حرّفه و لن‌تعرفوا الضلالة حتّي تعرفوا الهدي و لن‏تعرفوا التقوي حتّي تعرفوا الّذي تعدّي، فإذا عرفتم ذلك عرفتم البدع و التكلف و رأيتم الفرية علي الله و علي رسوله و التحريف لكتابه و رأيتم كيف هدي الله من هدي، فلايجهلنّ‏كم الّذين لايعلمون، إن علم القرآن ليس يعلم ما هو إلاّ من ذاق طعمه، فعلم بالعلم جهله و بصّر به عماه و سمع به صممه و أدرك به علم ما فات و حيي به بعد إذ مات و أثبت عندالله عزّ ذكره الحسنات و محا به السيّئات و أدرك به رضواناً من الله تبارك و تعالي، فاطلبوا ذلك من عند أهله خاصّة، فإنّهم خاصّة نور يستضاء به و أئمّة يقتدي بهم... » 1
اشاره. معرفت برهاني هر چيزي با شناخت علل قوام و وجود آن تأمين مي‌گردد و معرفت جدلي آن از راه شناخت مقابل و آنچه گفته مي‌شود: «تُعْرفُ الأشياء بأضدادها» معرفت جدلي است، نه برهان. البته جدل صحيح و جدال نافع. شرح آنچه را در اين حديث و مانند آن بازگو شده مي‌توان از مباحث گذشته دريافت.
^ 1 - ـ كافي، ج8، ص386 ـ 391.
 

396

 
يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و أنّي فضّلتكم علي العالمين (122)
 
 
 
گزيده تفسير
خداي سبحان انسانهاي كامل را به ذكر الهي دعوت كرده و اوساط را به نعمتهاي الهي متذكّر مي‌كند و براي آنكه نعمت را از ياد نبرده، بر اثر غفلت و كفران نعمت، از نعمت محروم و گرفتار نقمت نشوند، جمال و جلال و قهر و مهر خود را در كنار هم ذكر كرده و همراه با تذكره نعمت، عذاب را يادآور مي‌شود؛ به گونه‌اي كه هم تشويق و ترغيب به ذكر نعمت است و هم ترهيب و تحذير از عذاب.
خداي تعالي بني‌اسرائيل را در عصر خودشان بر جهانيان تفضيل نسبي داد. يكي از نعمتهاي مهم كه به بني اسرائيل عطا شد و آنان كفران كردند كثرت بعثت پيامبران از ميان آنها بود. خداي سبحان براي رهايي يافتن بني‌اسرائيل از اين كفران، مكرر آنان را هشدار داد و نعمت و نقمت را يادآور شد.
 
تفسير
 
تناسب آيات
ارتباط آيه مورد بحث و آيه بعد با مجموعه آياتي كه از آيه چهلم اين سوره درباره بني‌اسرائيل و با خطاب ﴿يا بني‌اسرائيل﴾ آغاز شده، روشن است؛ زيرا اين دو
 

397

آيه به منزله تتمّه‌اي براي قصّه بني‌اسرائيل است كه با توجه به تكراري بودن مضمون آن (نسبت به آيه 40 و نيز دو آيه 47 و 48) نقش تأكيد بر نصيحت و تذكّر دارد و بدين معناست كه غرض از اين مطالب اين است كه قدر خود را بدانيد و نعمتهايي كه به شما ارزاني داشته شد به ياد آوريد و بترسيد از روزي كه كسي به كار كسي نيايد و نه عوضي كه خود را با آن بازخريد كند پذيرفته مي‌شود و نه شفاعتي سود مي‌بخشد و نه از نصرت خبري است.
پيوند اين دو آيه با آيات قبل كه سخن از عناد و لجاج اهل كتاب و كفر و اعراضشان از تدبّر در كتاب دارد نيز روشن است؛ زيرا گويا بدين معناست: چنين اعراض و كفري شايسته كسي كه مورد تكريم خدا واقع شده و بر غير خودش برتري يافته، نيست؛ پس كفران نورزيد و از فرجام شوم كفران بترسيد.
 
يادآوري جمال و جلال الهي
خداي سبحان گاه انسانها را فقط به ياد و ذكر الهي دعوت مي‌كند و گاه آنها را به ياد جمال و جلال الهي و ياد نعمتها متذكر مي‌كند. انسانهاي كامل و اوحدي را كه عبادت محبّانه دارند، به ذكر خويش دعوت مي‌كند و مي‌فرمايد: ﴿اذكروني أذكركم) 1 امّا اوساط از انسانها را كه عبادتي خائفانه يا تاجرانه دارند، به نعمتهاي الهي متذكر كرده، مي‌فرمايد: ﴿اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم) 2
اگر انسان به ياد نعمت خدا نباشد نه تنها نعمت را از دست مي‌دهد، بلكه خود را گرفتار نقمت و عذاب الهي مي‌كند؛ از اين رو يادآوري نعمت معمولاً با
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 152.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيات 40 و47 و122.

398

يادآوري عذاب همراه است و در سور و آيات فراوان، جمال و جلال خداوند و قهر و مهر او در كنار هم يادآوري شده است. در سوره مبارك «الرحمن» كه عروس قرآن لقب گرفته 1 و آيه شريفه ﴿فبأي ءَالاء ربّكما تكذّبان﴾ ترجيع بند زيباي آن است گاه جمال و بسياري از نعمتهاي الهي را برشمرده، اقرار مي‌گيرد (آيات 1 ـ 25) و از بهشت سخن مي‌گويد (آيات 46 ـ 77) و گاه جلال و قهر خود را يادآور شده، از دوزخ سخن مي‌گويد (آيات 31 ـ 45). در سوره مبارك «مرسلات» نيز كه ترجيع بندي آميخته از جمال و جلال حق دارد، در كنار ذكر نعمت و رحمت (آيات 25 ـ 27 و 41 ـ 44)، عذاب را ذكر كرده (آيات 29 ـ 40) و همچنان كه در سوره «الرحمن» در كنار ذكر هر نعمت يا عذاب، با زبان تهديد مي‌فرمايد: ﴿فبأي ءَالاء ربّكما تكذّبان﴾ در اين سوره نيز پيوسته ﴿ويلٌ يومئذ للمكذّبين﴾ را كه مهره ترس است ذكر مي‌كند تا كسي از نعمت حق يا عذاب الهي غفلت نكند.
 
هشدار به كفران‌كنندگان
خداي سبحان نعمتهاي فراواني به بني اسرائيل اعم از يهود و ترسا عطا كرد كه برترين آن، نعمت كثرت بعثت انبيا از ميان آنان بود، ليكن آنها كفران نعمت كردند. خداوند براي رهايي از كفران نعمت، به آنان هشدار مي‌دهد كه به ياد نعمتهاي الهي باشيد؛ ﴿يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و أنّي فضّلتكم علي العالمين﴾. در اينجا نيز براساس همان اصل قرآني يادآوري جلال در كنار جمال و نعمت در كنار نقمت، بني اسرائيل را تنها به تذكر نعمت هشدار نمي‌دهد، بلكه در ادامه يادآوري نعمت، آنان را از دشواري
^ 1 - ـ مجمع‌البيان، ج109، ص296.

399

محاسبه روز قيامت مي‌ترساند؛ ﴿و اتّقوا يوماً لاتجزي نفس عن نفس شيئاً و لايقبل منها عدل و لاتنفعها شفاعة و لا هم ينصرون) 1
خداي سبحان اين هشدار را در آيات پيشين سوره «بقره» نيز به بني اسرائيل داده و جمال و جلال و قهر و مهر را يادآور شده است؛ به گونه‌اي كه هم رحمت و ترغيب و دعوت به ذكر نعمت است و هم نقمت و تهديد و هشدار به عذاب؛ ﴿يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و أوفوا بعهدي أوف بعهدكم و إيّاي فارهبون) 2 ﴿يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي أنعمت عليكم و أنّي فضّلتكم علي العالمين٭ و اتّقوا يوماً لاتجزي نفس عن نفس شيئاً و لايقبل منها شفاعة و لا يؤخذ منها عدل و لا هم ينصرون) 3
درخور ذكر اينكه اعاده آيه گذشته براي افاده جديد است، نه صرف تأكيد، و فوايدي براي آن در تبيان شيخ طوسي 4 و ديگر كتابها ذكر شده است؛ چنان‌كه تكرار ﴿فبأي ءَالاء ربّكما تكذّبان﴾ در بخش نويد و وعده، و تكرار ﴿ويل للمكذّبين﴾ در بخش تهديد و وعيد براي فايده نوين است، نه صرف تأكيد.
 
تفضيل بني‌اسرائيل
آيا تفضيل بني‌اسرائيل بر جهانيان نِسْبي است يا نفسي؟ يعني نسبت به خصوص جهانيان در عصر خودشان است يا ناظر به مطلق جهان، اعم از گذشته و معاصر و آينده؟ گرچه محتمل است از لحاظ كثرت انبياي ابراهيمي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 123.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 40.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 47 ـ 48.
^ 4 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص 443 ـ 444.

400

و اينكه همه آنان از بني‌اسرائيل بودند تفضيل مزبور نفسي باشد نه نِسْبي، ليكن چون قصص بسياري از انبيا در قرآن نيامده؛ ﴿ورسلاً قدقصصناهم عليك من‏قبل ورسلاً لم نقصصهم عليك وكلّم الله موسي تكليماً) 1 و ممكن است شمار زيادي از انبياي غيرمقصوص از اقليم خاص و نژاد مخصوص و دوده ويژه و اُسْره معيّن بوده باشند بنابراين تفضيل مزبور نسبي است، نه نفسي.
 
 
 
 
و اتّقوا يوماً لاتجزي نفس عن نفس شيئاً و لايقبل منها عدل و لاتنفعها شفاعة و لا هم ينصرون (123)
 
 
گزيده تفسير
قيامت كه ظرف ظهور حق است، براي انسانهاي نوراني سراسر روشني و به منزله روز و براي ديگران همواره تاريك و ظلماني و به مثابه شب است.
قيامت يوم الفصل نام گرفته و نظام حاكم بر آن فردي است، نه اجتماعي؛ يعني در حالي كه همه انسانها جمع‌اند، هر فرد فُرادا و منقطع از ديگري است؛ چنان كه منقطع از همه علل و عوامل و اسباب و اموري است كه در دنيا با آنها ارتباط تكويني يا قراردادي داشت؛ از اين رو در آنجا هيچ عاملي، اعم از ضوابط و روابط، براي تقليل و تخفيف عذاب از تبهكار مؤثر نيست و

401

بر همين اساس خداي سبحان به طور مكرر اموري را كه گمان كفايت آن مي‌رود به صراحت نفي مي‌كند؛ بنابراين، در قيامت هيچ كس از ديگري كفايت نمي‌كند و هيچ كاري، اعم از كسب، خريد و فروش، عِدل‌گيري و فديه و عوض دادن، ايثار و حتّي كمك عاطفي از كسي ساخته نيست.
در آن روز، تبهكار گرفتار كار خويش است و نه تنها براي ديگري كه براي خود نيز نمي‌تواند كاري از پيش ببرد، بلكه به اميد رهيدن از عذاب در آرزوي فدا كردن ديگران است. انسان وارسته و پرهيزكار نيز مأذون نيست براي ديگري كاري كند؛ از اين رو شفاعت شافعان نيز كه به اذن خداوند شفاعت مي‌كنند به حال تبهكار نافع نيست، مگر آنان‌كه داراي ديني مرضي و خداپسند بودند. چون در اين‌حال ممكن است برخي از شافعان مأذون شوند تا از اين مرضي‌الدين‌ها شفاعت كنند.
 
تفسير
 
ظرف ظهور حق
واژه‌هاي «يوم» و «يومئذ» در قرآن كريم نوعاً درباره قيامت به كار رفته و گاه بر غير قيامت نيز اطلاق شده است. مقصود از «يوم» آنجا كه ناظر به قيامت است، روزِ در برابر شب يا مجموع شبانه‌روز نيست؛ زيرا آنگاه كه بساط شمس و قمر آسمان و زمين درهم پيچيده شد ليل و نهاري نيست تا شبي در برابر روز وجود داشته باشد. واژه «روز» در اين كاربرد به معناي «ظرف ظهور حق» است؛ ﴿ذلك اليوم الحق) 1 نه روز در برابر شب يا مجموع شب و روز،
^ 1 - ـ سوره نبأ، آيه 39.

402

و اگر طول آن روز زماني برابر با هزار يا پنجاه هزار سال ذكر شده؛ ﴿إنّ يوماً عند ربّك كألف سنةٍ ممّا تعدّون) 1 ﴿تعرج الملائكة و الروح إليه في‏يوم كان مقداره خمسين ألف سنة) 2 مراد طولاني بودن آن مدّت و ناظر به كثرت و امتداد است، نه اينكه با سپري‏شدن آن پنجاه هزار سال غروب پديد آيد و شب فرا رسد. گواه مطلب اين است كه براي اهل تقوا همان پنجاه هزار سال به اندازه زمانِ گزاردن يك نماز واجب است؛ «...والذي نفس محمدٍ بيده إنّه ليخفّف علي المؤمن، حتي يكون أخف عليه من صلاةٍ مكتوبةٍ يصليها في الدنيا» 3 در آنجا نور از آنِ خود انسان است؛ از اين رو اگر انسان نوراني بود براي هميشه در روشني به منزله روز، وگرنه براي هميشه در تاريكي به مثابه شب است؛ زيرا آن كس كه نور ندارد از نور ديگري نيز نمي‌تواند استفاده كند 4 .
 
تنهايي انسان در قيامت
گاهي ممكن است خَلْفِ طالح به سيره سَلَف صالح مغرور شود و براي رهايي از كيفر تلخ گناه خود به آن بسنده كند و اقبال تبار و نياي محقِّق و متعبد خويش را كفّاره اِدبار خود تلقي كند، يا سنگيني بار گناه خود را با شفاعت آنان تخفيف دهد. در چنين فضاي موهومي از طرف خداي سبحان حكم عدم فديه و نصرت و شفاعت ارائه شد كه برخي از آنها هيچ‏گاه وجود ندارد و بعضي في‌الجمله موجود است ولي به حال آنها نافع نيست.
در آن روز كه همه به «الله» بازمي‌گردند؛ ﴿و اتّقوا يوماً ترجعون فيه
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 47.
^ 2 - ـ سوره معارج، آيه 4.
^ 3 - ـ بحارالأنوار، ج7، ص123.
^ 4 - ـ سوره نور، آيه 40.

403

إلي‌الله) 1 و بر اثر طولاني و دردناك و پرخطر بودن، سنگين و دشوار و با عسرت است؛ ﴿إنّ هؤلاء يحبّون العاجلة و يذرون وراءهم يوماً ثقيلاً) 2 ﴿فذلك يومئذ يوم عسير٭ علي الكافرين غير يسير) 3 به گونه‌اي كه خردسالان را پير مي‌كند؛ ﴿يوماً يجعل الولدان شيباً) 4 هيچ كس به فكر ديگري نيست و احدي كار ديگري را انجام نداده، از او كفايت نمي‌كند؛ ﴿و اتّقوا يوماً لاتجزي نفس عن نفس شيئاً﴾؛ زيرا آن كس كه وارسته نيست گرفتار كار خويش است و بايد از خود دفاع كند؛ ﴿يوم تأتي كلّ نفس تجادل عن نفسها و توفّي كلّ نفس ما عملت) 5 و آن كه وارسته است بدون اذن خدا براي ديگري كاري نمي‌كند و خداي سبحان در برخي از مواقف هيچ‌گاه اذن نمي‌دهد.
توضيح اينكه نظام حاكم بر قيامت نظامي فردي است، نه جمعي. در آن روز انسان باعقيده، اخلاق، اعمال و گذشته خود محشور است؛ نه در آن روز مي‌تواند كاري انجام دهد و نه در آينده؛ ﴿يوم تجد كلّ نفس ما عملت من‏خير محضراً) 6
قيامت در عين حال كه «يوم الجمع» است «يوم الفصل» نيز هست؛ ﴿هذا يوم الفصل جمعناكم و الأوّلين) 7 يوم الجمع بودن آن از آياتي، مانند ﴿إنّ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 281.
^ 2 - ـ سوره انسان، آيه 27.
^ 3 - ـ سوره مدثر، آيات 9 ـ 10.
^ 4 - ـ سوره مزمل، آيه 17.
^ 5 - ـ سوره نحل، آيه 111.
^ 6 - ـ سوره آل عمران، آيه 30.
^ 7 - ـ سوره مرسلات، آيه 38.

404

الأوّلين و الاخرين٭ لمجموعون إلي ميقات يوم معلوم) 1 و ﴿ذلك يوم مجموع له النّاس و ذلك يوم مشهود) 2 يوم‌الفصل بودن قيامت از آياتي مانند ﴿لكلّ امري‏ءٍ منهم يومئذٍ شأن يغنيه﴾ استفاده مي‌شود 3 . در آن روز همه با هم هستند، ليكن چون نظام حاكم نظام فصل است هر فرد از ديگري منقطع است. انسان هرچه اكنون دارد پشت سر مي‌گذارد و تنها و فُرادا به صحنه قيامت وارد مي‌شود؛ همان‌گونه كه وقتي به دنيا آمد تنها بود و چيزي به همراه نداشت؛ ﴿و لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم أوّل مرّة و تركتم ما خوّلناكم وراء ظهوركم) 4 ﴿و نرثه ما يقول و يأتينا فرداً) 5
انسان در دنيا، علل و عوامل و اسباب و امور ظاهري را در اختيار دارد و با آنها در ارتباط تكويني است. همچنين با اموري ارتباط قراردادي دارد و بر اساس قرارداد و پيمان با آنها مرتبط است. امّا در قيامت همه آن علل و اسباب منقطع است؛ از اين رو همه موجودات از آنچه در دنيا با آن پيوسته بودند منقطع هستند؛ ﴿تقطّعت بهم الأسباب) 6 ﴿فلا أنساب بينهم يومئذ) 7 و همه تنها مي‌آيند؛ ﴿إن كلّ من في السموات و الأرض إلاّ ءَاتي الرحمن عبداً٭ لقد
^ 1 - ـ سوره واقعه، آيات 49 ـ 50.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 103.
^ 3 - ـ سوره عبس، آيه 37. آن روز به جهاتي ديگر نيز يوم الفصل است؛ مانند اينكه در آن فصل خصومت مي‌شود و حاكم عدل علي الاطلاق داوري مي‌كند.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 94.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 80.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 166.
^ 7 - ـ سوره مؤمنون، آيه 101.

405

أحصيهم و عدّهم عدّاً٭ و كلّهم ءَاتيه يوم القيمة فرداً) 1 و مال و پسران به حال انسان نافع نيست؛ ﴿يوم لاينفع مالٌ و لا بنون٭ إلاّ من أتي الله بقلب سليم) 2
البته نظام قيامت نيز نظام علّي و معلولي است ليكن همه كارها به دست علة العلل و مسبّب الأسباب است و هيچ كس مالك چيزي نيست. انسان به يك باره از خاك سر برمي‌دارد و هرگز در آنجا مال و مالكيتي نيست، نه اينكه اصل مالكيت هست ولي به حال انسان سودمند نيست؛ ﴿و ما أدريك ما يوم‌الدّين٭ ثمّ ما أدريك ما يوم الدّين٭ يوم لاتملك نفس لنفسٍ شيئاً و الأمر يومئذ لله) 3 يعني سالبه به انتفاي موضوع است.
مطابق جمله ﴿لاتملك نفس لنفس شيئاً﴾ كسي نمي‌تواند براي ديگري كاري كند. امّا اينكه انسان براي خود نيز نمي‌تواند كار كند از ذيل آيه مباركه مستفاد است كه مطلق امر را از آنِ خدا مي‌داند؛ ﴿و الأمر يومئذ لله﴾.
در دنيا تعاون و كارگشايي با تعاون ممكن است؛ هم تعاون بر بِرّ كه خداي سبحان به آن امر مي‌كند؛ ﴿تعاونوا علي البرّ و التقوي﴾ و هم تعاون بر اثم، كه گواه امكان آن، نهي از آن است؛ ﴿و لاتعاونوا علي الإثم و العدوان) 4 ليكن در قيامت كه نظام حاكم بر آن، فردي است چنين امكاني نيست، بلكه تبهكار در آرزوي فداكردن ديگران براي رهايي خويش است؛ ﴿يودّ المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذ ببنيه٭ و صاحبته و أخيه٭ و فصيلته الّتي تؤويه ٭ و من
^ 1 - ـ سوره مريم، آيات 93 ـ 95.
^ 2 - ـ سوره شعراء، آيات 88 ـ 89.
^ 3 - ـ سوره انفطار، آيات 17 ـ 19.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 2.

406

في‌الأرض جميعاً ثمّ ينجيه) 1
 
نفي كمك عاطفي
در دنيا اگر حلّ مشكل آسيب ديده مقدور كسي نبود و كمك عادي نيز ميسور نبود مي‌توان با دلجويي و احوال پرسي به آسيب ديدگان كمك عاطفي كرد. امّا در قيامت كمك عاطفي نيز ممكن و مجاز نيست؛ به‌گونه‌اي كه دوست گرم و صميمي انسان نيز حال انسان را نمي‌پرسد؛ ﴿و لايَسئل حميمٌ حميماً) 2 زيرا سائل بايد مأذون باشد و خدا اين اذن را به او نمي‌دهد. در قيامت اذن سخن‏گفتن به كسي داده نمي‌شود؛ ﴿يوم يأت لاتكلّم نفس إلاّ بإذنه) 3 و برخي افراد مأذون نيستند حتّي عذرخواهي كنند تا با اعتذار، از خزي و شرم و انفعال دروني خود كاسته، خود را از لحاظ رواني تخليه و سبك كنند؛ ﴿هذا يوم لاينطقون٭ و لايؤذن لهم فيعتذرون) 4 زيرا در دنيا نسبت به آنان اتمام حجت شده و راه هرگونه عذري بسته شده است؛ ﴿معذرة إلي ربّكم) 5
 
نفي معادل‌گيري در قيامت
در قيامت نمي‌توان چيزي را به عنوان معادل عذاب پرداخت و از عذاب رهيد؛ خداي سبحان معادل‌گيري را با نفي جنس، به طور مطلق منتفي اعلام كرده است؛ ﴿و لايقبل منها عدلٌ﴾ و در تبيين آن مي‌فرمايد: اگر همه زمين لبريز از
^ 1 - ـ سوره معارج، آيات 11 ـ 14.
^ 2 - ـ سوره معارج، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره هود، آيه 105.
^ 4 - ـ سوره مرسلات، آيات 35 ـ 36.
^ 5 - ـ سوره اعراف، آيه 164.
 
 

407

طلا و از آنِ انسان تبهكار باشد و نيز چنانچه مالك دو برابر همه آنچه در زمين است باشد و براي رهايي از عذاب بدهد از او پذيرفته نمي‌شود؛ زيرا در قيامت عِدل‌گيري پذيرفته نيست؛ ﴿إنّ الّذين كفروا و ماتوا و هم كفّار فلن‏يقبل من‌حدهم مل‏ء الأرض ذهباً و لو افتدي به أولئك لهم عذاب أليم و ما لهم من‏ناصرين) 1 ﴿إنّ الّذين كفروا لو أنّ لهم ما في الأرض جميعاً و مثله معه ليفتدوا به من عذاب يوم القيمة ما تقبّل منهم و لهم عذابٌ أليم) 2 همچنان كه اگر حاضر شود همه خاندان خويش و همه انسانها را فدا كند تا از عذاب برهد جا براي فديه دادن و ايثار نيست؛ زيرا عذاب آخرت چنان دردناك است كه كسي حاضر نيست خود را فداي ديگري كند، بلكه هر كس مي‌كوشد ديگري را فداي خود كند؛ ﴿يودّ المجرم لو يفتدي من‏عذاب يومئذ ببنيه٭ و صاحبته و أخيه٭ و فصيلته الّتي تؤويه ٭ و من في الأرض جميعاً ثمّ ينجيه) 3
تذكّر: آنچه درباره عَدْل و فديه گذشت كه از سنخ سالبه به انتفاي موضوع است اين مطلب را برخي ويژه فن منطق و مورد كاربرد منطقي‌ها دانستند و آن را ره‌آورد فرهنگ و ادبيات يونان پنداشتند و چنين اظهار داشتند كه سلب به انتفاي موضوع در اصول عربي جايگاهي ندارد 4 .
 
حرمان تبهكار از شفاعت شفيعان
خداي سبحان اگرچه ابتدائاً در سياق ديگر موارد درباره شفاعت نيز با نفي جنس فرمود: در قيامت شفاعت نيست: ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا أنفقوا ممّا
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 91.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 36.
^ 3 - ـ سوره معارج، آيات 11 ـ 14.
^ 4 - ـ التحرير والتنوير، ج1، ص679، با اندكي تغيير.

408

رزقناكم من قبل أن يأتي يوم لا بيع فيه و لا خلّة و لا شفاعة) 1 ليكن پس از آن در چندين بخش و به تدريج با رقيق كردن مسئله، شفاعت در قيامت را به صورت امري يقيني ثابت كرده است؛ در آيه مورد بحث نيز مي‌فرمايد: شفاعت به حال كسي نافع نيست؛ ﴿و لاتنفعها شفاعة﴾.
اين تعبير گوياي آن است كه اصل شفاعت محقق است ليكن برخي نمي‌توانند از آن بهره ببرند. اين مطلب در جاي ديگر چنين بيان شده كه اصل شفاعت محقق است ليكن بايد به اذن خداوند باشد؛ ﴿يومئذ لاتنفع الشفاعة إلاّ من أذن له الرحمن) 2 و در آيات ديگر اين‌گونه توسعه داده شده كه شفيع، كسي است كه مالك عهد باشد؛ ﴿لايملكون الشفاعة إلاّ من اتّخذ عند الرحمن عهداً) 3 و مشفوع له نيز كسي است كه دين وي مرضي و خداپسند باشد؛ يعني مسلمان بميرد؛ ﴿و لايشفعون إلاّ لمن ارتضي) 4 ﴿لاتغني شفاعتهم شيئاً إلاّ من بعد أن يأذن الله لمن يشاء و يرضي) 5
بنابراين، در قيامت بسياري، و از جمله پيامبران و اولياي الهي و فرشتگان شفاعت مي‌كنند، ليكن به حال هر كسي نافع نيست؛ ﴿فماتنفعهم شفاعة الشافعين) 6 بلكه شرايطي ويژه دارد.
درخور ذكر است كه، هيچ شفيعي برتر از توبه نيست؛ «لا شفيع أنجح
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 254.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 109.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 87.
^ 4 - ـ سوره انبياء، آيه 28.
^ 5 - ـ سوره نجم، آيه 26.
^ 6 - ـ سوره‏مدّثر، آيه 48.
 
 
 

409

من‌التوبة» 1 پس بهتر آنكه انسان با شفاعت توبه بميرد؛ گرچه هرگز نبايد در اين باره نااميد شد؛ زيرا آخرين شفيع خداي ارحم‌الراحمين است؛ «آخر من يشفع أرحم الراحمين» 2
 
ناكارآمدي ابزار دنيوي در قيامت
انسان در دنيا گاهي با ضابطه و گاهي با رابطه مشكل خود را حل مي‌كند. امّا در قيامت نه ضوابط كارگشاست تا انسان با خريد و فروش، فديه و عوض دادن و مانند آن مشكل خويش را حل كند و نه جا براي روابط است تا با دوست يابي و خُلّت مشكل خويش را بگشايد؛ خداي سبحان از همه اين موارد با واژه لاي نفي جنس، نفي حقيقت فرمود؛ ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا أنفقوا ممّا رزقناكم من‏قبل أن‏يأتي يوم لا بيع فيه و لا خُلّة و لا شفاعة) 3
روابط ولايي نيز چنين است؛ در قيامت هيچ يك از انواع و انحاي ولايت دنيايي اثر ندارد؛ خواه ولايتهاي جعلي يا ولايتهاي اصلي كه خداي سبحان قرار داده است؛ از اين رو هيچ وليّي از ولي خود حمايت نمي‌كند و مولايي از مولاي خويش مُغني نيست؛ ﴿إنّ يوم الفصل ميقاتهم أجمعين٭ يوم لايغني مولي عن‏مولي شيئاً و لا هم ينصرون) 4 نه ولي از مولّي عليه كفايت مي‌كند، نه والد و مولود و ارحام از يكديگر و نه دوست صميمي از دوست خود؛ ﴿فاليوم لايملك بعضكم لبعض نفعاً و لا ضرّاً) 5 ﴿يا أيّها النّاس اتّقوا ربّكم و اخشوا
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج6، ص19.
^ 2 - ـ علم اليقين، ج2، ص1325.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 254.
^ 4 - ـ سوره دخان، آيات 4140.
^ 5 - ـ سوره سبأ، آيه 42.

410

يوماً لايجزي والدٌ عن ولده و لا مولود هو جاز عن‏والده شيئاً) 1 ﴿لن‏تنفعكم أرحامكم و لا أولادكم يوم القيمة يفصل بينكم) 2 ﴿و لايسئل حميم حميماً﴾ و به دلالت قيد «شيئاً» كه نكره در سياق نفي و مفيد عموم است هيچ كاري حتّي كار عاطفي از كسي ساخته نيست.
اين‌گونه آيات، كه در آنها مواردِ مظنّه ارتباط و احتمال كفايت به صراحت نفي شده، به منزله تحليل و تبيين اصل مذكور در آيه مورد بحث است؛ ﴿لاتجزي نفس عن نفس شيئاً﴾. راز عدم كفايت از غير نيز، چنان كه گذشت، اين است كه هر كس گرفتار كار خويش است، و هيچ كس بدون اذن خدا سخن نمي‌گويد.
بنابراين، در قيامت همه راههاي تخفيف عذاب بسته است و هيچ عاملي براي تقليل عذاب از انسان تبهكار نيست. سخت‌ترين عذابها در دنيا قابل تخفيف است و گاه تحمّل آن، نسبت به برتر از آن اگواراست؛ چنان‌كه اصحاب اخدود بر اثر اطمينان به دستيابي به احدي الحسنيين، عذاب را احساس نمي‌كردند يا در صورت احساس، بر آنها گوارا بود. برخي نيز بر اساس خيال باطلي همچون محِقّ پنداشتن خود و درآمدن در شمار قهرمانان و نامداران آينده تاريخ دشواري عذاب دنيا را تحمل مي‌كنند. امّا در قيامت، تعذيب شخص، گواه گمراهي اوست و با آشكار شدن بطلان خود، به آينده‌اي اميد ندارد؛ بدين‌گونه هم با آتش از بيرون و هم با ندامت از درون مي‌سوزد؛ از اين رو هيچ‏كس نمي‌تواند مانند خداوند كسي را عذاب كند؛ ﴿فيومئذٍ لايعذّب
^ 1 - ـ سوره لقمان، آيه 33.
^ 2 - ـ سوره ممتحنه، آيه 3.

411

عذابه أحد) 1
تذكّر: آيه مورد بحث تنها با اندكي تفاوت، مشابه آيه 48 همين سوره است. تغيير كوتاه و تفاوت اندك آيه 48 و آيه 123 در اين است كه در آيه 48 شفاعت قبل از عدل ذكر شده و در آيه 123 بعد از آن، و در آيه 48 قبول، به شفاعت و اخذ، به عدل اسناد داده شده و در آيه 123 عنوان قبول به عدل و نفع به شفاعت منسوب شده است. اين تنوّع، گذشته از آنكه هر تفنّني براي زدودن ملال مؤثر است، نكته‌اي ديگر را ممكن است به همراه داشته باشد و آن اينكه گاهي اهتمام به شفاعت است و زماني اعتنا به عدل و تقديم هر كدام براي رعايت اهميّت همان چيزي است كه مقدم داشته شده است 2 . ضمناً اين نكته معلوم مي‌شود كه در ناكارآمدي در معاد فرقي بين دو عنوان ياد شده، يعني شفاعت و عدل نيست.
 
بحث روايي
 
مصداقي از «صَرْف» و «عدل»
قال أبو عبد الله(عليه‌السلام): «العدل الفريضة» 3
قال أبو عبد الله(عليه‌السلام): «العدل في قول أبي جعفر(عليه‌السلام) الفداء» 4
قال اسباط الزطّي؛: قلت لأبي عبد الله(عليه‌السلام): قول الله: «لايقبل الله منه صرفاً و لا عدلاً». قال: «الصَرْف النافلة و العدل الفريضة» 5
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 25.
^ 2 - ـ نيز ر.ك: تسنيم، ج4، ص224.
^ 3 - ـ تفسير عياشي، ج1، ص57.
^ 4 - ـ همان.
^ 5 - ـ همان.

412

 
 
 
وإذ ابتلي إبراهيم ربّه بكلمات فأتمهنّ قال إنّي جاعلك للناس إماماً قال ومن ذرّيّتي قال لاينال عهدي الظالمين(124)
 
 
 
گزيده تفسير
خداي سبحان انبيا و اولياي خود را به آزمونهاي ويژه‌اي مبتلا مي‌كند و پيامبران(عليهم‌السلام) همچون ديگران مكلّف هستند و همان‌گونه كه خود مصطفا و

413

مجتبايند، امتحانات آنان نيز صفوه و مجتباي آزمونهاست.
ابراهيم خليل الرحمان(عليه‌السلام) به اموري مهم آزموده شد. آن امور، عهدهاي الهي و حقايقي وجودي همچون مبارزه با بت‌پرستي تا مرز بت‌شكني، صبر برافكنده شدن در آتش، هجرت از وطن و مانند آن بود، كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به همه آنها وفا كرد و از عهده امتحانات مزبور به خوبي برآمد و پس از آن به امامت منصوب شد.
امامت، عهدي الهي و مقامي موهبتي است، نه كسبي. از آنجا كه حضرت ابراهيم ساليان متمادي پيش از امامت، نبي و قُدوه جامعه بوده و هر نبوّتي با امامت (به معناي زعامت) همراه است و نيز به قرينه اينكه آن حضرت امامتي همچون امامت خود را براي ذرّيّه خويش درخواست كرد، نمي‌توان مراد از امامتي را كه ابراهيم خليل الرحمان بدان منصوب شد نبوّت و مقتدا و اُسوه‏بودن براي ديگران و زعامت و رهبري جامعه و مردم دانست.
برجسته‌ترين معنايي كه امامت مذكور در اين آيه بر آن قابل تطبيق است هدايت باطني و ملكوتي و هدايت به معناي ايصال به مطلوب است؛ زيرا قرآن كريم يكي از ويژگيهاي ائمّه را هدايت به امرالله بيان مي‌كند؛ «امر الله» كه امامْ مردم را با آن هدايت مي‌كند چهره ثابت و ملكوتي جهان طبيعت است. امام براساس پيوند با مقام «كن فيكون» و ارواح انسانها و به عنوان مظهر مقلّب‌القلوب، هر چيز را بر اساس ملكوت آن و با تصرّف در قلب آن هدايت مي‌كند. براي اين هدايت، هادي بايد خود مهتدي بالذات باشد. اين هدايت، فيضي دروني است كه از ناحيه خداي سبحان به قلوب نوراني ائمّه(عليهم‌السلام) و از آنجا به دلهاي مؤمنان مي‌رسد.
امامت به اين معنا مقامي ملكوتي و فراتر از شئون ظاهري و دنيايي است و

414

راه نيل به آن بهره‌مندي از وحي تسديدي، ارتقا به درجات برين بندگي، صبر و بردباري و يقين و مشاهده اسرار عالم است.
حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) امامتي را كه خود بدان منصوب شد براي ذريه خويش نيز درخواست كرد. براساس پاسخ خداي سبحان به اين خواست: «عهد من به ظالمان نمي‌رسد» مي‌توان گفت: همه فرزندانِ نيكوكار و معصوم ابراهيم خليل‌الرحمان، يعني همه انبيا و اولياي الهي كه از نسل اويند به امامت رسيده‌اند، و غير معصوم، خواه از ذريه آن حضرت يا از غير آنان در معرض عهد الهي نيست و امامت به او نمي‌رسد. امامت، همچون هر عهد ديگر از عهدهاي الهي با ظلم و گناه ناسازگار است و هيچ گاه به هيچ ظالمي نمي‌رسد؛ خواه بر ظلم و گناه اصرار ورزد يا از آن توبه كند؛ چنان كه سيره عقلا بر عدم واگذاري كارهاي مهم و حسّاس به افراد بدسابقه است.
 
تفسير
إذ: كلمه «إذ» ظرف و منصوب‌ست و در تعيين متعلَّق و ناصب آن دو قول مشهورتر است: يكي اينكه متعلق به «اذكر» محذوف است، اگر مخاطب خصوص رسول‌اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) باشد يا «اذكروا» اگر مخاطب جمهور مردم باشند و ديگر آنكه متعلق به «قال» است كه بعد از آن ذكر مي‌شود. گروهي وجه اول را ترجيح داده‌اند؛ چون در آيات متعدد آينده، كلمه «إذ» منصوب به «اذكر» محذوف است.
در معطوف عليه كلمه ﴿إذ... ﴾ وجوهي ارائه شده است؛ مانن‏د: 1. ﴿إذ ابتلي﴾ عطف بر ﴿إذ قال ربّك للملائ‏كة) 1 است. 2. معطوف بر ﴿نعمتي) 2
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 30.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 122.
 
 
 

415

است؛ يعني «اذكروا نعمتي و ابتلائي». البته اين وجه محذور اختصاص به بني‌اسرائيل را دربردارد.
ابتلي: «ابتلاء» ثلاثي مزيد از ماده «بلي» به معناي كهنگي است و چون همه خصوصيات ذاتي و عرضي اشيا پس از كهنه و فرسوده شدن آنها آشكار مي‌شود، امتحان را ابتلاء گفته‌اند. تعبير عرفي «من فلاني را كهنه كرده‌ام» نيز كه بيانگر آگاهي كامل گوينده از خصوصيات فرد مورد نظر است، بدين معناست كه بر اثر مصاحبت درازمدت، ويژگيهاي نفساني او براي من آشكار شده است. ابتلاي يتيمان براي سپردن داراييهايشان به آنها؛ ﴿وابتلوا اليتامي... فإن انستم منهم رشداً فادفعوا إليهم أموالهم) 1 نيز به معناي واگذاري آزمايشي و مكرّر كار به آنهاست تا رشد و قدرت آنان در اداره اموالشان روشن شود.
پس اختبار و امتحان، معناي ملازمي ابتلاء است، نه معناي مطابقي آن. از همين قبيل، يعني استعمال لفظ و اراده لازم معناي آن است كاربرد كلمه «افتنان» و مشتقات آن در معناي امتحان؛ ﴿أولايرون أنّهم يفتنون في كل عام مرةً أو مرتين) 2 ﴿أحسب الناس... وهم لايفتنون٭ ولقد فتنّا الذين من‏قبلهم) 3 زيرا «فتنه» در لغت به معناي گداختن است؛ چنان‌كه مراد از «فتن الذهب بالنار» گداختن طلا در آتش براي آزمودن ميزان خلوص يا شوب داشتن آن است. با توجه به همين نكته است كه گاه هر يك از كلمات «ابتلاء»
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 126.
^ 3 - ـ سوره عنكبوت، آيات 32.
 
 
 

416

و «افتنان» را به جاي ديگري يا به همراه ديگري به كار مي‌برند، يا يكي را مفعول‏مطلق ديگري قرار مي‌دهند؛ چنان‌كه در قرآن كريم آمده است: ﴿ونبلوكم بالشرّ والخير فتنةً) 1
تذكّر 1. تفاوت ابتلاء و بلاء همانند تمايز اقتدار و قدرت در مبالغه است 2 . آنچه از عنوان ﴿ابتلي﴾ استفاده مي‌شود بيش از آن است كه از عنوان «بَلا» برمي‌آيد و شايد انتخاب اين واژه براي اهميّت مواد امتحاني حضرت خليل‌الرحمان باشد.
2. برخي ارباب لغت، بلايَبلوا را كه واوي است از بَلِي يَبلي كه يايي است جدا دانسته‌اند، ليكن هر دو را در دلالت بر معناي اختبار كافي شمرده‌اند؛ به طوري كه تجربه و آزمون را هم در معناي واوي ذكر كرده‌اند و هم در معناي يايي كه به معناي كهنگي و فرسودگي است و گستره بحث را به يايي اختصاص داده‌اند 3 .
چنان‌كه روند بحث تفسيري بر آن است عدّه ديگر كه در فقه لغت قرآن متخصص‌اند و در اين زمينه تأليفي دارند اصلاً از واوي سخن به ميان نياورده‌اند و عناصر محوري بحث را همان يايي دانسته، آزمونهاي مِنحت شكرآميز و مِحْنت صبرآموز را از همين ماده انگاشته‌اند و غالب آيات ناظر به بلا و ابتلاء را در همين لغت جست‌وجو كرده‌اند 4 .
ابراهيم: اين واژه عربي نيست و در تعريب آن توسعه راه يافته و به چند
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 35.
^ 2 - ـ التحرير والتنوير، ج 1، ص681.
^ 3 - ـ اقرب‌الموارد، «ب‏ل‏و»، «ب‏ل‏ي».
^ 4 - ـ مفردات راغب، ص146145، «ب‏ل‏ي».

417

وجه مُعَرّب شده كه شش وجه آن در كتابهاي تفسيري به صورت منثور آمده است 1 و مشهورترين آن همين است كه ضبط شد و به معناي «اَبِ راحم» يعني پدر مهربان ترجمه شده است.
تقديم كلمه ﴿إبراهيم﴾ بر ﴿ربّه﴾ گذشته از اتصال ضمير مفعول به فاعل كه مستلزم تأخير ذكر فاعل است، تشريفي براي آن حضرت است و اين شرافت ويژه در صورتي كه مي‌فرمود: «ابتلي الله إبراهيم» حاصل نمي‌شد. همچنين راز تقديم مي‌تواند توجه دادن افكار بني‌اسرائيل به ابراهيم(عليه‌السلام) باشد؛ زيرا آن حضرت جدّ آنان است.
بكلمات: كلمه را به سبب «اثرگذاري» و «گزارشگري» آن، كلمه گفته‌اند. پس كلمه آن است كه نهان و ضمير را آشكار سازد ضمير انسان كه از ديگران غايب است، به هنگام سخن گفتن، با كلمات ظاهر مي‌شود. بر همين اساس از موجودات امكاني، كه آيات الهي و غيب‌نما هستند، به كلمات تعبير شده است؛ ﴿ولو أنّ ما في الأرض من شجرة أقلام والبحر يمدّه من‏بعده سبعة أبحر ما نفدت كلمات الله) 2 بنابراين، «كلمه» معناي جامعي دارد كه هم بر لفظ معنادار و هم بر عين خارجي، قابل اطلاق است.
للناس: گرچه حضرت ابراهيم امام مردم و مردم مأموم آن حضرت‌اند ليكن فنّ تعبير و نكته تبيين يكسان نيست؛ زيرا اگر ﴿للناس﴾ متعلق به جَعْل باشد، حرف لام امتنان را هم دربردارد؛ يعني امامت آن حضرت براي مردم باعنايت ويژه الهي همراه بوده و خداوند به نفع مردم چنين فيضي را جَعل كرده است، ولي اگر ﴿للناس﴾ متعلق به امامت باشد و تقديم آن براي توجيه مردم و جلب
^ 1 - ـ التحريروالتنوير، ج1، ص681.
^ 2 - ـ سوره لقمان، آيه 27.
 
 
 

418

توجه جامعه و مانند آن باشد از حرف لام نمي‌توان نكته امتنان را استفاده كرد. البته عنوان امامت، ولايت و مانند آن صبغه مهر، انعطاف، قرب و نظاير آن را در درون خود دارد؛ برخلاف عنوان سلطان، حاكم و مانند آن‏كه صبغه مهر و انعطاف در گوهر معناي آنها نهادينه نشده است؛ از اينجا مي‌توان گفت كه اگر حرف، لام، متعلق به ﴿اماماً﴾ باشد ضمن حفظ معناي اصلي خود، رسالت ديگري هم دارد و آن شكوفا كردن معناي مهر و انعطافي است كه در نهاد واژه «امامت»تعبيه شده است.
إماماً: «امام» در لغت به معناي الگو و پيشواست؛ از اين‏رو، راهي كه ورود در آن انسان را به مقصد مي‌رساند و مسافر از آغاز تا پايان آن با راههاي ديگر مواجه نمي‌شود تا سرگردان مانده، نياز به علامت داشته باشد، به «امام» موسوم است؛ چنان‌كه خداي سبحان درباره بزرگراه حجاز به شام كه ويرانه‌هاي قوم‏لوط و اصحاب‌يكه در كنار آن واقع است مي‌فرمايد: ﴿...وإنّهما لبإمام مبين) 1 همچنين نخ بنّا (شاقول) كه با آن استقامت و اعوجاج ديوار تشخيص داده مي‌شود امام ناميده مي‌شود.
اطلاق «امام» بر كتابهاي آسماني؛ ﴿ومن قبله كتاب موسي إماماً ورحمة) 2 نيز از اين‌روست كه مقتداي انسانها و راهي بدون حيرت است و عمل كننده به آن به مقصد مي‌رسد. انسان كامل را نيز به اين جهت امام گويند كه معارف كتابهاي آسماني را داراست و سيره و سنت او روش معروفي است كه اقتداي به آن، سالك را به مقصد مي‌رساند؛ ﴿وجعلنا منهم أئمة يهدون
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 79.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 17.

419

بأمرنا) 1
در قرآن كريم از سران اِلحاد و استكبار و كساني كه الگوي تبهكاران‌اند نيز با عنوان «ائمه‏كفر» ياد شده است: ﴿فقاتلوا أئمة الكفر) 2 ﴿وجعلناهم أئمة يدعون إلي النار) 3 لوح محفوظ يا أم‌الكتاب نيز، كه «دفتركل» مجموعه هستي است، ازاين‌رو كه جريان تدريجي آفرينش مأموم و تابع آن كتاب است، «امام» جهان خارج است؛ ﴿وكلّ شي‏ءٍ أحصيناه في إمام مبين) 4 زيرا خداي سبحان پيش از ظهور به صفت «باري‏ء»، به صفت «كاتب» ظهور كرده و آن كتاب مطابق قضا و قدر الهي نوشته شده است؛ ﴿ما أصاب من مصيبة في‌الأرض ولافي‌نفسكم إلاّ في كتاب من قبل أن نبرأها) 5
حاصل اينكه اطلاق «امام» بر بزرگراه، نخ بنّا، كتاب آسماني، لوح محفوظ و انسان كامل، از باب تطبيق معناي كلي بر مصداقهاي روشن آن است، نه از باب تفسير مفهومي.
تذكّر 1. گاهي لفظ اِمام به عنوان جمعِ «آمّ» نظير «قيام» و «جياع» جمع «قائم» و «جائع» توجيه مي‌شود، ليكن اين وجه در آيه ﴿واجعلنا للمتقين إماماً﴾ قابل ارائه است و در آيه مورد بحث كه مخاطب مفرد است توجيه صحيح ندارد.
2. لفظ «امام» بر زمامدار باطل و پيشواي غيرعادل نيز اطلاق مي‌شود؛
^ 1 - ـ سوره سجده، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 12.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 41.
^ 4 - ـ سوره يس، آيه 12.
^ 5 - ـ سوره حديد، آيه 22.
 
 
 

420

مانند كلمه «اِله»، ليكن هنگام اطلاق و بدون قرينه، پيشواي عادل به ذهن مي‌آيد؛ چنان‌كه مستفاد از كلمه «اله» بدون قيد همانا اِله حق و معبود راستين است.
3. واژه «امام» هنگام اطلاق و بدون قرينه، در امام عادل ظهور دارد، ليكن امام عادل مصاديق فراواني دارد؛ مانند امام جمعه، امام جماعت و... ولي متبادر از آن در وقتي كه با قرينه نباشد همان انسان كامل معصوم است؛ خواه پيامبر باشد و خواه وصي او.
برخي جواز اطلاق كلمه امام را بدون قيد بر غير نبي و وصي او محل توقّف و تأمّل دانسته، چنين مرقوم داشته‌اند: «بعيد نيست كه محرّم باشد؛ مانند اطلاق كلمه وصي نبي بر غيرامام معصوم» 1
لازم است عنايت شود كه قرينه گاهي قولي است و زماني حالي و گاهي شهرت خارجي و...؛ بنابراين، اطلاق كلمه امام بر غيرمعصوم با اعتماد به يكي از قراين مزبور بي‌محذور است.
ذرّيّتي: واژه ذريّه به معناي فرزندان است؛ اعم از كوچك و بزرگ و بر مفرد و جمع اطلاق مي‌شود. برخي گفته‌اند: اين واژه گاهي بر پدران و فرزندان با هم گفته مي‌شود؛ مانند: ﴿واية لهم أنّا حملنا ذريّتهم) 2 يعني پدران آنها 3 ، ليكن در اين اطلاق تأمّلي شد و چنين توجيه شد كه منظور از كلمه ذرّيه در اين آيه همانند موارد ديگر فرزندان‌اند و نكته عدول از حمل خودشان به حمل فرزندان آنها رعايت عاطفه، شفقت و مهرانگيزي است.
^ 1 - ـ تفسير الكاشف، ج1، ص195.
^ 2 - ـ سوره يس، آيه 41.
^ 3 - ـ الجامع لأحكام القرآن، ج2، ص96.
 
 
  ت

421

 
تناسب آيات
آيات سوره «بقره» به تدريج نازل شده و بر موضوعات گوناگون مشتمل است و چون هر سوره به منزله فصلي از فصول قرآن كريم و در نتيجه داراي هدف و پيام واحد است، اين سوره نيز داراي غرضي واحد و جامع است. هدف واحد قابل انتزاع از مباحث متنوع اين سوره اين است كه مقتضاي بندگي خداي سبحان ايمان به همه پيامبران و همه كتابهاي آسماني است و بر اين اساس كافران و منافقان را به جهت نداشتن ايمان مذمت مي‌كند و اهل كتاب را براي بدعتهايشان از جمله تفرقه در دين خدا و فرق گذاشتن بين پيامبران ملامت و احكامي را كه ايمان به آنها مقتضاي اسلام است بيان مي‌كند.
به اين نكته در دو آيه پاياني اين سوره به عنوان فذلكه‌اي كه مبيّن غرض و اجمالي از تفاصيل سوره است اشاره شده؛ ﴿امن الرسول بما أنزل إليه من ربّه والمؤمنون... ﴾.
چينش آيات هر سوره و نحوه تنظيم آن به دستور پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بوده و چنان‌كه از ابن‏عباس نقل شده: «وقتي بر پيامبر، وحي نازل مي‌شد، نويسندگان وحي را احضار مي‌كرد و به آنان مي‌فرمود: اين آيات را در كنار فلان آيه از فلان سوره قرار دهيد» 1 و اصحاب پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به همان ترتيبي كه آن حضرت تعيين كرده بود قرآن را حفظ و تدريس مي‌كردند 2 ؛ ازاين‌رو بين آيات يك سوره، پيوندي خاصّ وجود دارد كه بايد در صدد كشف آن برآمد. به بيان ديگر: براي هر سوره حكمت و غرض ويژه‌اي است كه براساس آن رسول مكرّم، آيات را در
^ 1 - ـ مناهل العرفان، ص178.
^ 2 - ـ ر.ك: الإتقان، ج 1، ص99؛ البرهان، ج1، ص23 و 32؛ مناهل العرفان، ص177.

422

كنار هم قرار مي‌داد؛ گرچه آن غرض، پيوند محتوايي نباشد بلكه حكمت و غرض ديگري غير از ارتباط محتوا در كار باشد.
بر اين اساس مي‌توان گفت: گرچه به حسب ظاهر و با نگاهي سطحي و بدئي ممكن است بين آيه مورد بحث و آيات پيشين پيوندي ديده نشود، يعني بين قصه ابراهيم(عليه‌السلام) و بين داستان بني‌اسرائيل (آيات 40 تا 123) پيوندي مشاهده نگردد ليكن با دقّت و تأمّل، ارتباط و همبستگي شايان توجّهي را مي‌توان بيان داشت و در اين رابطه لااقل دو وجه قابل طرح است:
1. هم اهل كتاب خود را وارث ابراهيم و آيين او مي‌دانستند و هم مشركان همبستگي و ارتباط محكمي را بين خود و ابراهيم مدّعي بودند 1 كه براي اثبات بيگانگي هر دو از ابراهيم(عليه‌السلام) و آيين او و ابطال دعوي آنان لازم است مرام و مسلك اين پيامبر بت‌شكن و فداكاريها، تقوا، مطيع محض بودن و روحيه تسليم او را نسبت به ساحت قدس ربوبي به رخ آنان كشيد و ثابت كرد كه ملّت وآيين ابراهيم همان توحيد و تسليمي است كه رسول مكرّم جامعه را به آن فرا مي‌خواند، نه هوسها و اباطيلي كه شما به آن دل بسته‌ايد؛ آنچه را شما مدّعي آن هستيد و به حضرت ابراهيم نسبت مي‌دهيد افترايي بيش نيست و رفتار و
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير ابي‌السعود، ج1، ص279؛ المنار، ج1، ص453. شخصيّت ابراهيم(عليه‌السلام) نسبت به عصر خودْ جهاني بود؛ زيرا پيروان كتابهاي آسماني به قداست نبوي و رسالي وي‏معترف بودند و ملحدان صنمي و وثني خود را اعق‌ب حض‏رت اسماعي‏ل ذبيح مي‌دانستند و از نظر تكريم نژادي به نياي خود احترام مي‌گذاشتند و نيز از جهت بنيان‌گذاري كعبه كه نزد آنان محترم بود و سقايت حاجيان و كليدداري كعبه و مرمّت آن را ارج مي‌نهادند، مورد تجليل خاص آنها بود. تذكّر: جهان به معناي كره زمين در عصر حضرت خليل(عليه‌السلام) محصور در خاورميانه بود؛ زيرا به خاور دور دسترسي نبوده و باختر دور هنوز كشف نشده بود.
 
 

423

 
كردار و گفتار ابراهيم و پيامبران ابراهيمي كه فرزندان اويند به آن گواهي مي‌دهد؛ آنان با گفتار و عمل خود از يك سو منادي توحيد و تسليم و از سوي ديگر مبطل شرك و شكننده بت بودند و از سوي سوم به حقانيت رسول مكرّم گواهي دادند: ﴿ربّنا وابعث فيهم رسولاً منهم... ) 1
2. اگر موضوع اصلي در سوره «بقره» تسليم و عبوديت محض نسبت به خداوند و گريز از هواهاي نفساني است، و به بيان ديگر اگر موضوع اصيل اين سوره «هدايت متقين»؛ ﴿ذلك الكتاب لا ريب فيه هدي للمتّقين﴾ و دعوت به «تقوا» است اين موضوع يك مقدمه، چند فصل و يك خاتمه دارد؛ مقدمه آن، تقسيم مردم به سه گروه پرهيزكاران، كافران و منافقان و ويژگيهاي آنان است. كه بيست آيه آغازين اين سوره را تشكيل مي‌دهد و خاتمه آن نيز جمع‌بندي و بيان اجمالي از تفاصيل سوره است كه در دو آيه پاياني اين سوره آمده است.
پس از مقدمه و نشان دادن و ملموس ساختن اينكه فلاح و سعادت در تنها صراط مستقيم و راه متّقيان و حق‌طلبان، و خسران و ضلالت در دو كژراهه منافقان و كافران است، با خطاب ﴿يا أيها الناس اعبدوا ربّكم الذي خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتّقون﴾ در آيه 21 و با اشاره به شمّه‌اي از نعمت‌هاي الهي و تثبيت حقانيت رسول مكرّم و آنچه بر آن حضرت نازل شده از طريق تحدّي و با اشاره به عاقبت سوء انكارها، لجاجتها، پيمان‌شكنيها و بعضي ديگر از معاصي و اشاره به خاتمت نيكوي ايمان و عمل صالح، بر لزوم پيروي از طريق گروه اوّل (پرهيزكاران) تأكيد مي‌كند و گويا مي‌فرمايد: با اين نعمت، كفر و نفاق چرا؟ و اين بخش تا انتهاي آيه 29 ادامه مي‌يابد.
از آيه 30 تا انتهاي آيه 39 گويا با مطرح ساختن داستان خلافت، به
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 129.
 
 
 

424

كرامت انساني و با طرح قصّه آدم، به آسيب‌پذيري انسان و در عين حال بازبودن راه توبه و امكان بازگشت، اشاره دارد و بدين‏طريق در عين حال كه برتقوا و لزوم پيمودن راه متّقيان تأكيد مي‌شود خطرها و آسيبهاي اين راه گوشزد مي‌گردد.
از آيه 40 تا انتهاي آيه 123 نمودار روشني از بي‌تقوايي را در ضمن قصّه طولاني و پرفراز و نشيب بني‌اسرائيل براي پيمان‌شكنان و طاغيان و بي‌تقوايان بيان مي‌دارد و از آيه مورد بحث (آيه 124) تا انتهاي آيه167، مثال روشن و نمودار شفّافي براي متّقيان و عابدان و راست‏قامتان در راه حق ذكر مي‌گردد و در واقع با ذكر اين دو قصّه طولاني دو روي سكّه اختيار و آزادي كسي كه از جريان خلافت طرفي مي‌بندد با شفافيت كامل نمايان مي‌شود؛ قصّه بني‌اسرائيل براي آن روي سكّه كه مورد توجّه استفهامي فرشتگان بود و با بيان ﴿أتجعل فيها من يفسد فيها... ﴾ به آن اشارت رفت و قصّه ابراهيم و فرزندان پيامبر او براي روي ديگر سكّه كه در جواب فرشتگان و با جمله ﴿إنّي أعلم ما لاتعلمون﴾ از آن خبر داده شد.
به اين ترتيب پيوند مجموعه‌اي از آيات (124 تا 167) كه آيه مورد بحث در مطلع آن قرار دارد با مجموعه‌اي ديگر از آيات (40 تا 123) كه خطاب ﴿يا بني‌اسرائيل... ﴾ در صدر آن واقع شده، روشن مي‌گردد؛ اوّلي نمايانگر خطّ استقامت و عبوديت است و در ضمن آن قصّه تقوا و هدايت و توحيد و استواري در راه حق، برجسته مي‌شود و دومي بيانگر خط انحراف و ضلالت است و در ضمن آن قصّه كژيها و بي‌وفاييها و پيمان‌شكنيها ظهور و بروز مي‌يابد.
با بياني كه گذشت پيوند آيه مورد بحث كه مطلع بيش از چهل آيه است با

425

آيات پيشين روشن شد و با روشن شدن اين پيوند، نموداري از ساختار مجموع سوره نيز ارائه شد.
 
آزمونهاي پيامبران
در آيه كريمه مورد بحث سخن از ابتلاي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به كلمات و اتمام آنها و جعل مقام امامت براي آن حضرت است.
انسان همواره در معرض آزمونهاي الهي است؛ ﴿إنا جعلنا ما علي الأرض زينة لها لنبلوهم أيّهم أحسن عملاً) 1
در قلمرو تكليف، پيامبران(عليهم‌السلام) نيز همچون ديگران مكلف هستند 2 . آنان در پرتو آزمون ويژه از راز عدم نيل خود به مقام برتر آگاه خواهند شد؛ زيرا اگرچه همه پيامبران در خطوط كلّي رسالت يكسان‌اند؛ ﴿لانفرّق بين أحدٍ من‏رسله) 3 ليكن به لحاظ مزايايي كه در ميان آنان وجود دارد بعضي از آنها بر برخي ديگر امتياز دارند؛ ﴿تلك الرسل فضّلنا بعضهم علي بعض) 4 ﴿ولقد فضّلنا بعض‌النّبيّين علي بعضٍ... ) 5 از اين‏رو خداي سبحان درباره حضرت آدم(عليه‌السلام) مي‌فرمايد: او در شمار پيامبران اولواالعزم قرار نگرفت؛ ﴿ولم‏نجد له
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 7.
^ 2 - ـ برخي تكليف ابراهيم(عليه‌السلام) را زمينه تشريف بعدي كه نيل امامت به اوست دانسته‌اند (تفسير كبير، ج4، ص36). البته اين مطلب حق است؛ چنان‌كه در اثناي تفسير و ثناياي اشارات و خباياي لطايف بازگو مي‌شود، ليكن درون هر تكليفي تشريف است و عصاره هر كُلْفتي شرافت؛ ازاين‌رو ابن‏طاوس(قدس‌سرّه) زمان تكليف خود را لحظه تشريف مي‌دانست و به همين مناسبت جشن بلوغ را به عنوان سنت حسنه سنّت‌گذاري كرد.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 285.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 253.
^ 5 - ـ سوره إسراء، آيه 55.
 
 
 

426

عزماً) 1 يا به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: تو مانند حضرت يونس، كه در مواجهه با مشكلات صبر نكرد و مسئوليت خود را رها كرد، نباش؛ ﴿ولاتكن كصاحب الحوت) 2
نيل فرشتگان نيز به مقام برتر، يعني مقام خليفةاللهي، درگرو آزمون و پيروزي آنها در آن است؛ از اين‏رو خداي سبحان در پاسخ درخواست آنان، كه از روي استفهام بود نه اعتراض، آنها را با پرسش از علم به اسما و بيان آن اسما آزمود؛ زيرا خليفه «خالق عليم» بايد «مخلوق عليم» باشد؛ ﴿وإذ قال ربّك للملائكة إنّي جاعلٌ في الأرض خليفة... فقال أنبئوني بأسماء هؤلاء إن كنتم صادقين) 3
آزمونهاي الهي براي زمينه‌سازي مقام والاي امامت، از دشوارترين آزمونهاست و اين نكته را از چگونگي اتصاف حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به وصف «خليل‌الرحمان» كه زمينه نيل آن حضرت به امامت بود نيز مي‌توان دريافت.
ذكر ابتلاي ابراهيم خليل(عليه‌السلام) در آغاز نقل سرگذشت آن حضرت در قرآن، براي اعلام و تذكّر اين مطلب به مردم است كه انبيا و اولياي الهي(عليهم‌السلام) با آزمونهاي دشوار به آن مراتب عالي رسيده‌اند. گرچه اصل نبوت، رسالت و امامت كسبي نيست ليكن تهيه زمينه مناسب از يك سو و تعالي از مرتبه موجود و رسيدن به مقام فعلي مي‌تواند كسبي باشد.
تذكّر: كلمه ﴿إذ﴾ خواه منصوب، به فعل مقدّر مانند اذكر يا اذكروا و خواه منصوب به فعل ملفوظ بعدي يعني «قال» باشد، پيام مشترك خود را خواهد
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 115.
^ 2 - ـ سوره قلم، آيه 48.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 3130.
 
 
 

427

داشت و آن اينكه نقل قصّه انبيا به ويژه گزارش داستان اولوالعزم از آنان براي تثبيت فؤاد حضرت ختمي‏مرتبت است؛ ﴿كلّاً نَقُصّ عليك مِنْ أنباء الرُسُل مَا نُثَبِّتُ به فوأدك) 1
غرض اينكه اگر عامل ﴿إذ﴾ فعل ﴿قال﴾ باشد، آيه شريفه بر اين معناي معروف دلالت مي‌كند كه خداي سبحان، ابراهيم(عليه‌السلام) را بر اثر موفقيت او در آزمونهاي الهي، به امامت رساند. اما اگر عامل آن را به قرينه وحدت سياق ياد شده «اذكر» دانستيم از اين آيه چنين دلالتي برنمي‌آيد.
 
اطلاق «كلمه» بر حقايق خارجي
چنان‌كه گذشت، عنوان «كلمه» بر عين خارجي نيز اطلاق مي‌شود و به اين لحاظ هرموجودي كلمه‌اي الهي است؛ با اين تفاوت كه برخي موجودات اسم، بعضي فعل و تعدادي نيز حرف‌اند؛ انبيا كه مبدأ فعل و مستقل و تكيه‌گاه حرف و فعل‌اند از زمره اسما و كلمات برتراند. خداي سبحان از عيساي‏مسيح(عليه‌السلام) به عنوان كلمه ياد مي‌كند؛ ﴿إنّما المسيح عيسي‏بن‏مريم رسول الله وكلمته) 2 بنابراين، اطلاق «كلمه» بر عين خارجي حقيقت است و مَجاز نيست.
«كلمات» در آيه شريفه مورد بحث نيز حقايق خارجي است، به گواهي ارجاع ضميرِ جمع «هنّ»، به جاي ضمير «ها»، به كلمات؛ نظير آنچه در تبيين اسماي مورد آزمون حضرت آدم مطرح شده بود؛ ﴿... عَرَضَهم علي الملائكة... ) 3
^ 1 - ـ سوره هود، آيه 120.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه171.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 31.

428

 
مصاديق «كلمات»
در تبيين مراد و تعيين مصاديق كلمات در آيه مورد بحث وجوهي بيان شده است:
1. مراد، ده سنت مربوط به طهارت و پاكيزگي است كه از ابراهيم خليل(عليه‌السلام) به يادگار مانده است. ازاين سنن پنج سنت مربوط به سر و پنج سنت مربوط به بدن است. اين سنتهاي ده‌گانه عبارت است از كوتاه كردن شارب، مضمضه، استنشاق، مسواك زدن، باز كردن ميان موي سر، ناخن گرفتن، ختنه كردن، ستردن موي زهار و موي زير بغل و شستن موضع بول و غايط با آب 1 .
اين وجه پذيرفتني نيست؛ زيرا سنتهاي ساده مزبور هرگز نمي‌تواند كلمات تامه‌اي باشد كه خداي سبحان بخواهد با آنها يكي از انبياي اولواالعزم را بيازمايد؛ به ويژه اگر براي رساندن حضرت ابراهيم به مقام شامخ امامت باشد 2 .
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج1، ص273.
^ 2 - ـ مؤلّف تفسير المنار مي‌گويد: «استاد ما گفته است: اين امور ساده اگر براي آزمون كودك به كار گرفته شود امتثال آنها آسان است». پس از نوشته‏شدن اين مطلب در مجلّه المنار يكي از مشتغلين به علم بعد از خواندن آن نوشت: «تفسير كلمات به خصال فطرت از ترجمان قرآن، يعني ابن‏عباس روايت شده است، چگونه مي‌توان با آن مخالفت كرد... ». آنگاه استاد ما بعد از اطلاع از نقد مزبور نامه‌اي برايم نوشت كه «الشيخ رشيد يجيب هذا الحيوان»؛ رشيد رضا مي‌گويد: چون آن مشتغل به علم دوستم بود نامه لطيفي براي او نوشتم و گفتم: هيچ‏كس ملتزم نشد كه همه گفته‌هاي ابن‏عباس حق است... شيخ‌المفسرين ابن‏جرير طبري گفت: نمي‌توان به هيچ‏يك از اين وجوه جزم پيدا كرد؛ هرچند محتمل است(المنار، ج1، ص453). تعبير حادّ استادِ رشيد رضا در اينجا همانند تعبير تند وي در تفسير آيه «...يتلونه حق تلاوته» (سوره بقره، آيه 121) است كه برخي از تاليان ناآگاه را چون حمار دانسته كه بار كتاب حمل مي‌كند؛ «يحمل أسفاراً» (سوره جمعه، آيه 5). منشأ اين‌گونه برخوردها اين است كه برخي از شخصيّتهاي وزين علمي مشاهده مي‌كنند كه گروهي، برخي روايات سست و ضعيف (از نظر متن يا سند يا هر دو) را بر قرآني كه بنياني مرصوص است و نكات عرشي و فراطبيعي فراواني را به همراه دارد و ثَقَل اكبر است حاكم مي‌كنند و تأملي در عناصر محوري حبل متين، رصين و رصيص نمي‌كنند.

429

 
2. منظور، حدود سي خصلت از خصال اسلام است، و آن‌ها اوصافي است كه در سوره‌هاي «توبه»، «مؤمنون»، «احزاب» و «معارج» آمده است: ﴿التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف والناهون عن‌المنكر والحافظون لحدود الله وبشّر المؤمنين) 1 ﴿الّذين هم في‏صلاتهم خاشعون٭ و الّذين هم عن اللغو معرضون٭ و الّذين هم للزكوة فاعلون٭ و الّذين هم لفروجهم حافظون٭ إلاّ علي أزواجهم أو ما ملكت أيمانهم فإنّهم غير ملومين٭ فمن ابتغي وراء ذلك فأولئك هم العادون٭ و الّذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون٭ و الّذين هم علي صلواتهم يحافظون) 2 ﴿إنّ المسلمين والمسلمات والمؤمنين والمؤمنات والقانتين والقانتات والصادقين والصادقات والصابرين والصابرات والخاشعين والخاشعات والمتصدّقين والمتصدّقات والصائمين والصائمات والحافظين فروجهم والحافظات والذاكرين الله كثيراً والذاكرات أعد الله لهم مغفرةً وأجراً عظيماً) 3 ﴿الّذين هم عليصلاتهم دائمون٭ و الّذين في أموالهم حقّ معلوم٭ للسائل و المحروم٭ و الّذين يصدّقون بيوم الدّين٭ و الّذين هم من عذاب ربّهم مشفقون٭ إنّ عذاب ربّهم غير مأمون٭ و الّذين هم لفروجهم حافظون٭ إلاّ علي أزواجهم أو
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 112.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيات 2 ـ 9.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 35.
 
 

430

ما ملكت أيمانهم فإنّهم غير ملومين٭ فمن ابتغي وراء ذلك فأولئك هم العادون٭ و الّذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون٭ و الّذين هم بشهاداتهم قائمون٭ و الّذين هم علي صلاتهم يحافظون) 1
اوصاف مذكور در اين آيات، يعني توبه، عبادت، حمد، سياحت، ركوع، سجود، امر به معروف، نهي از منكر، حفظ حدود الهي، ايمان، اسلام، قنوت، صدق، صبر، خشوع، تصدّق، روزه‌داري، پاك‌دامني، ذِكر، اعراض از لغو، زكات، رعايت عهد، رعايت امانت، محافظت بر نماز، مداومت بر نماز و مانند آن را صرف نظر از تكرار و كمبود از نصاب ادعا شده نمي‌توان مصداق كلمات دانست؛ زيرا اولاً، ويژگيهاي مزبور جزو اوصاف عامّه مؤمنان است كه همگان به آنها مأمور و مورد آزمون‌اند. ثانياً، هيچ دليل تعيين‌كننده‌اي نيست كه مراد از كلمات در آيه مورد بحث اوصاف ياد شده باشد. ثالثاً، آن كلمات، دستور خداي سبحان است كه از راه وحي به يك پيامبر ابلاغ مي‌شود؛ در حالي كه اگر مراد از ﴿إماماً﴾، «نبيّاً» باشد، نمي‌توان پيش از رسيدن آن مقام والا به حضرت خليل‌الرحمان يا نيل ابراهيم خليل(عليه‌السلام) بدان مقام، آن اوصاف را به وي نسبت داد.
3. مراد، امامت، تطهير بيت الله، بالا بردن ديوارهاي آن و اسلام است كه در ادامه آيه مورد بحث و آيات پس از آن بازگو شده است 2 . اين وجه نيز مردود است؛ زيرا آزمون الهي درباره انبيا(عليهم‌السلام) نوعاً از طريق وحي است. ابتلاي ابراهيم خليل(عليه‌السلام) نيز چنين بود؛ پس آن حضرت پيش از اين آزمون به مقام نبوّت نايل شده بود؛ بنابراين، آنچه را در اين وجه، مصداق كلمات آزموني پنداشته
^ 1 - ـ سوره معارج، آيات 23 ـ 34؛ الدرالمنثور، ج1، ص274؛ روح المعاني، ج1، ص589.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج1، ص274؛ روح المعاني، ج1، ص590.

431

شده نمي‌توان مقدمه و زمينه نيل حضرت ابراهيم به مقام امامت، به معناي نبوت، دانست و اگر براي نيل به مقام امامتِ بعد از نبوت است در صورتي كه از امور مهم باشد قابل طرح و ابداء است.
4. با توجه به نقدهايي كه بر اين گونه از وجوه كه برخي شمار آن را تا سيزده نيز گفته‌اند 1 وارد است، مي‌توان گفت: مراد از «كلمات» در آيه شريفه مورد بحث، امور مهمي همچون جدا شدن و دوري گزيدن از قوم خود، مبارزه با بت‌پرستي، بت‌شكني، محاجّه با نمرود، صبر بر افكنده شدن در آتش، هجرت از وطن خويش، مهمانداري، امتحان به قرباني كردن فرزند و مانند آن است كه پيش از اين بر حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) گذشته است 2 .
خداي سبحان در معرفي ابراهيم(عليه‌السلام) فرمود: او كاملاً و به خوبي وفا كرد؛ ﴿وإبراهيم الذي وفّي) 3 پس آن كلمات، عهدهاي الهي بوده است؛ چنان‌كه از ارجاع ضمير جمع‏مؤنث (هُنَّ) به كلمات معلوم مي‌شود كه آنها حقايقي وجودي بوده، نه الفاظ و حروف و مفاهيم، وگرنه مي‌فرمود: «فأتمّها»؛ چنان‌كه ارجاع ضمير «هُم» به اسما، در آيه شريفه ﴿وعلّم ادم الأسماء كلّها ثمّ عرضهم علي الملائكة) 4 نيز بر همين اساس است.
 
عظمت آزمون ابراهيم(عليه‌السلام)
اصطفا و اجتباي امتحان الهي نسبت به انبيا و اولياي بزرگ در تذكيه عقل و تزكيه روح و تضحيه نفس و نفيس ظهور دارد و اين مطلب سامي را مي‌توان از
^ 1 - ـ روح المعاني، ج1، ص590.
^ 2 - ـ الدرالمنثور، ج1، ص273.
^ 3 - ـ سوره نجم، آيه 37.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 31.
 
 
 

432

جهات مختلف كشف كرد كه برخي از آنها مورد اشاره قرار گرفت و لطيفه بعضي ديگر عبارت است از:
1.تعبير از مواد امتحان به «كلمات» با تنوين تفخيم و تعظيم. اين تعبير بلند براي آن نيست كه چون اوامر و نواهي خدا با الفاظ و حروف ابلاغ مي‌شود، از آنها به «كلمات» ياد شده است؛ چنان‌كه قرطبي بر آن است 1 ؛ زيرا امتحانهاي فراواني به صورت امر و نهي لفظي در قرآن حكيم بازگو شده و از هيچ‌يك از آنها به «كلمات » ياد نشده است. عنوان كلمه كه در مطالب حسّاس مبدأ و معاد كاربرد خاص خود را دارد، بيانگر اهميّت موادّ آزموني است؛ چنان‌كه در جريان توبه آدم صفي(عليه‌السلام) عنوان «تلقي كلمات» مطرح است.
2.التفات از غيبت به خطاب سهمي در تبيين اين مطلب عالي دارد كه حضرت خليل‌الرحمان قبل از اتمام كلماتِ معهود و انجام آزمونهاي توانفرسا به مثابه غايب بود و در لَدُن و محضر ربوبي حضور نداشت و اكنون كه آن كلمات آزموني را اتمام كرد دوره خطير اِخْتِبا را پشت سر گذاشت و شايان شهود مشهد ربوبي شد و مورد خطاب قرار گرفت و خلْعت امامت را فوق جامه خُلّت و كسوت رسالت دربر كرد و مستقيماً پذيراي ﴿إنّي جاعلك للناس إماماً﴾ شد، نه «إنّا جعلنا»، يا «إنّا نَجْعل»؛ يعني هرچه به وحدت، توحيد و تفريد جاعل نزديك‌تر باشد نشان اعتلا و شكوه بيشتر است؛ ازاين‌رو عنوان اتمام در ﴿فأتمّهنّ﴾ مطرح است، نه صرف اطاعت و امتثال و با حرف «فاء» كه علامت مبادرت و اتمام بي‌درنگ است بيان شد تا سلامت قلب و عبوديّتِ محض آن حضرت آشكار گردد.
^ 1 - ـ الجامع لأحكام القرآن، ج 1، الجزء الثاني، ص93.

433

3.امتحان حضرت ابراهيم با كلمات ويژه بود و اتمام عملي آن به اتمام علمي آنها مسبوق بود تا ملحوق جعل امامت شود. تفاوت امتحان انسان كامل در عرض كلمات با امتحان ملائكه در عرض اسما اين بود كه آنجا با عجز ﴿سبحانك لاعلم لنا﴾ همراه بود و اينجا با قوتِ «حسبي من سؤالي عِلْمُه بحالي» 1 مصاحب بود و با بينش ﴿يا نار كوني برداً وسلاماً علي إبراهيم) 2 در متنِ ﴿حرقّوه وانصروا الهتكم) 3 آميخته بود؛ زيرا قلبِ متيّم به حبّ خدا هيچ احساسي از تحريق، تمزيق، تقطيع، تمثيل و تأريب ندارد. آري چنين انسان كامل معصومي معلّم ملائكه خواهد بود.
تذكّر 1.در تعيين مصاديق كلمات افراط و تفريط راه يافته و برخي نيز منصفانه از كنار آن گذشته‌اند. عصاره كلام ابوجعفر طبري چنين است: «مصاديق آن يا احكام شريعت است يا خصوص احكام مناسك است يا دستورهاي خاصّي كه به آن حضرت ابلاغ شد و او به خوبي از عهده آنها برآمد. جزم به اراده همه آنها در عنوان كلمات يا بعض معيّن از آنها دشوار است، ولي قبول في‌الجمله آن مانعي ندارد» 4
به هر تقدير، ارزيابي سِباق و سياق آيه و جمع‌بندي نصوص وافري كه درباره امامت به طور مطلق وارد شده و همچنين رواياتي كه درباره امامت خصوص حضرت خليل‌الرحمان در دوران سالمندي رسيده است، نشان مي‌دهد كه هم كلمات، مطالب مهم ويژه بود و هم امامت معناي خاص
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج68، ص156.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 69.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 68.
^ 4 - ـ جامع‌البيان، ج1، ص575.

434

ملكوتي دارد.
2. برخي بين عنوان «كلمات» كه ابراهيم(عليه‌السلام) به آنها آزموده شد و عنوان «كلماته» كه به ضمير اضافه شده و مورد ايمان حضرت ختمي مرتبت قرار گرفت؛ ﴿يؤمن بالله وكلماته) 1 فرق گذاشته و مضمونِ «كلمات» مضاف به ضمير را عام دانسته‌اند 2 .
 
مقصود از اتمام كلمات
درباره مرجع ضمير مستتر در «أتَمّ» دو احتمال مطرح است: يكي اينكه به ابراهيم خليل بازگردد. در اين صورت اتمام كلمات بدين معناست كه آن حضرت به خوبي از عهده امتحانات مهمّ الهي برآمد و به آن حقايق راه يافت؛ چنان‌كه از تعبير: ﴿إبراهيم الذي وفّي﴾ و ﴿قد صَدَّقتَ الرؤيا) 3 و... مي‌توان اهميّت آن امور آزموني را فهميد. ديگر اينكه به «ربّ» بازگردد. در اين صورت هرچند كلمات الهي هماره تام است؛ «وتمّت كلمة ربّك صدقاً وعدلاً» 4 ليكن بدين معنا خواهد بود كه خداي سبحان كاميابي در آن امتحانات را تسهيل و تتميم كرد تا حضرت ابراهيم به خوبي از عهده آنها برآمد؛ نظير آنچه در آيه ﴿أما من أعطي واتقي ٭ وصدق بالحسني ٭ فسنيسّره لليسري) 5 آمده است.
استاد علّامه طباطبايي(قدس‌سرّه) پس از ذكر هر دو وجه، فرموده‌اند: ظاهر،
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 158.
^ 2 - ـ بيان‌السعاده، ج1، ص142.
^ 3 - ـ سوره صافات، آيه 105.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 115.
^ 5 - ـ سوره ليل، آيات 75.
 
 

435

بازگشت ضمير به «ربّ» است 1 ؛ چنان‌كه محمدجواد بلاغي(قدس‌سرّه) ضمير را به «الله» بازگردانده و ﴿إنّي جاعلك للناس اماماً﴾ را مصداق كلمات دانسته و شاهد اين برداشت را روايت ابن‌بابويه در كتاب النبوة از مفضل بن عمر از امام صادق(عليه‌السلام) دانسته است 2 .
البته بايد اولاً، ظاهر قرآن معلوم شود و ثانياً، روايت جمع‌بندي شود ثالثاً، محصول روايات بر عصاره قرآن عرضه شود تا نظر نهايي ارائه گردد؛ هرچند رجوع ضمير به حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) اولي است.
اِتمام گاهي به معناي امتثال تكليف است؛ به طوري كه از لحاظ فقهي صحيح بوده، مسقط ادا و قضا باشد و زماني به معناي حصول قربت و پيدايش تقرب به ساحت قدس الهي است؛ به طوري كه از لحاظ كلامي مقبول خداي سبحان باشد و گاهي گذشته از صحت فقهي و قبول كلامي با تأثير عيني و تحقيق خارجي و تثبيت تكويني همراه است.
آنچه از آزمون ويژه حضرت خليل‌الرحمان استنباط مي‌شود كه بعد از دوره نبوت و مقطع رسالت و دوران خُلّت بود اين است كه مضمون واژه اِتمام در ﴿فأتّمهن﴾ از سنخ ﴿ثم أتمّوا الصيام إلي اليل) 3 ﴿وأتمّوا الحجَّ والعمرة لله) 4 ﴿فأتمّوا إليهم عهدهم إلي مدتهم) 5 نيست، بلكه از سنخ ﴿و يأبي الله إلّاأن يتمّ ن‏وره ولو ك‏ره الكاف‏رون) 6 و ﴿... والله مُتمّ نورِه ولو كره
^ 1 - ـ الميزان، ج 1، ص270.
^ 2 - ـ آلاءالرحمن، ص122.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 187.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 196.
^ 5 - ـ سوره توبه، آيه 4.
^ 6 - ـ سوره‏توبه، آيه 36.
 
 
 

436

الكافرون) 1 است؛ به طوري كه تماميت كلمات الهي به صِرف رسيدن غايت حركت نباشد، بلكه به غايت متحرك و هدف تحريك ختم گردد؛ چنان‌كه بازده آن اوّلاً، طلوع شمس امامت از افق اتمام كلمات و كرانه تماميت نصاب آن بوده است. ثانياً، بزوغ ستاره‌هاي فراوان امامت در دوده طاها و ياسين از ذريّه آن حضرت بوده است؛ با اين تفاوت كه امامت حضرت ابراهيم مِنْحت بدون محنتِ درخواست بوده و امامت ذريّه آن حضرت با مسئلت و تقاضا؛ زيرا كلمه ﴿ومن ذرّيتي﴾، خواسته است، نه استفهام؛ يعني حضرت ابراهيم در صدد فهميدن اين مطلب نبود كه آيا امامتِ مجعول در اُسْره او مستمر است يا با ارتحال وي منقطع مي‌گردد، بلكه در صدد تقاضا و درخواست تداوم اين نعمت بود؛ بنابراين، حدوث اين نعمتِ ملكوتي بي‌درخواست بود و بقاي آن با درخواست.
تذكّر: در معناي ﴿ومن ذرّيتي﴾ دو احتمال است: يكي درخواست و ديگري استفهام آنچه جنبه درخواست را تأييد مي‌كند اين است كه در موارد ديگر حضرت ابراهيم كه بزرگ خاندان خود بود نعمت توحيد و نزاهت از بت‌پرستي را براي خود و فرزندان خويش خواست 2 چنان‌كه براي آنان توفيق اقامه نماز را درخواست كرد 3 .
 
رابطه بين كلمات و جعل امامت
خداي سبحان پس از بيان ابتلاي ابراهيم(عليه‌السلام) به كلمات و اتمام آنها از سوي آن
^ 1 - ـ سوره صف، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 128؛ سوره ابراهيم، آيه 35.
^ 3 - ـ سوره ابراهيم، آيه 40.
 

437

حضرت، فرمود: من تو را امام مردم قرار مي‌دهم؛ ﴿و إذ ابتلي إبراهيم ربّه بكلمات فأتمهنّ قال إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾.
پيوند بين شرط و جزا و سبب و مسبب اقتضا دارد كه بين آن «كلمات» و بين جعل امامت، لااقلّ در خصوص ابراهيم خليل، پيوندي باشد. همان‌گونه كه در بحث از متعلَّق ﴿إذ﴾ بيان شد، در صورتي كه ﴿إذ﴾ ظرف براي ﴿قال﴾ باشد پيوند مزبور آشكارتر است. اما اگر ظرف براي «اذكر» مقدّر فرض شود بيش از بيان قضيه‌اي ظرفيه و حينيه از آن استفاده نمي‌شود؛ هرچندِ اشعار في‌الجمله را نمي‌توان نفي كرد و از اين جهت كه نفرمود: «فقال إنّي... » بلكه فرمود: ﴿قال إنّي... ﴾، يعني بدون حرف «فاء» ذكر كرد گذشته از اينكه جواب سؤال مقدر است معلوم مي‌شود ترتّبي در كار نيست و موهبت محض است 1 ؛ گرچه زمينه‌سازي لازم بود.
تذكّر: نكته فاخري كه برخي اهل معرفت برآنند كه امامت حضرت خليل موهبت محض بود 2 و آزمونهاي پيشين سهمي در استحقاق اين فيض عظيم نداشت، با تقدير «اذكر» هماهنگ‌تر است تا آنكه متعلق به «قال» باشد؛ زيرا در صورت دوم گرچه صريح در ارتباط ضروري بين ابتلا و جعل امامت نيست، ليكن بي‌اشعار به آن هم نيست، ولي در صورت تعلق به «اذكر» هرچند ممكن است اِشعار مزبور را از آن استنباط كرد ولي ظهور آن در موهبت صرف بيشتر است.
 
مقام موهبتي امامت
برخلاف بسياري از مقامات و درجات مانند: فقاهت، اجتهاد، تقوا، عدالت
^ 1 - ـ المنار، ج1، ص453.
^ 2 - ـ تفسير ابن‏عربي، ج1، ص193.
 
 
 

438

و... كه تحصيلي است و حتي راه نيل به آنها بيان شده است، چنان‌كه راه رسيدن به مقام ابرار انفاق محبوب مجازي در راه محبوب حقيقي، يعني خداي سبحان است؛ ﴿لن تنالوا البرّ حتّي تنفقوا ممّا تحبّون) 1 امامت، عهدي الهي و مقامي موهبتي است، نه كسبي؛ چنان كه خداوند درباره آن فرمود: ﴿لاينال عهدي الظالمين﴾؛ به طوري كه آن را عهد خاص خود اعلام كرد؛ نظير مقام نبوت و رسالت كه همگي از مواهب الهي محسوب مي‌شود و براساس: ﴿الله أعلم حيث يجعل رسالته) 2 توزيع مي‌گردد.
برخي گفته‌اند: چون نيل دوسويه است، حال كه عهد و امامت نايل مي‌شود انسان هم مي‌تواند به آن نايل شود 3 . اين سخن اگر چه ممكن است از نظر لغت صحيح باشد ليكن تامّ نيست؛ زيرا براي نيل دو شي‏ء، مانند «الف» و «باء» به يكديگر، سه حالت متفاوت متصور است: 1.حركت هر دو به سوي يكديگر. 2.حركت الف به سوي باء. 3.حركت باء به سوي الف؛ يعني نيل حتي بر حالتي نيز صادق است كه يكي از دو شي‏ء قادر بر حركت به سوي ديگري نباشد و فقط ديگري است كه توان حركت و وصول را دارد و رسيدن امامت به انسان از اين قبيل است؛ زيرا امامت، مقامي انتصابي و امري جعلي است كه خداي سبحان بايد آن را براي انسان قرار دهد و به انسان برساند. آنگاه مي‌توان گفت كه آن شخص هم به امامت رسيده است؛ هر چند تعبيرها بسيار متفاوت است؛ بنابراين، نمي‌توان گفت: چون امامت به غير ظالم مي‌رسد، پس هر كس ظالم نبود مي‌تواند به امامت نايل گردد؛ نظير
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه92.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 124.
^ 3 - ـ تفسير ابوالفتوح، ج2، ص142.

439

امامت نماز جمعه يا جماعت.
مقام منيع امامت موهبت ويژه الهي است كه بهره هر كس نمي‌شود؛ تنها به كساني مي‌رسد كه صحنه دل و ساحت جان آنان از آسيب هرگونه وسوسه و گزند هر نوع گناه معصوم و مصون باشد و هرگز با كسب و سعي، حاصل نمي‌شود بلكه جزو شئوني است كه «بي‌خون دل آيد به كنار»؛ هرچند تحصيل عصمت معتبر و مورد ترغيب است.
به استثناي اين دو نكته يكي اينكه در امامت عصمت معتبر است و عصمت كه راز مكتوم نهادي و نهاني است مورد اطلاع كسي جز خداوند نيست و ديگري اينكه خود امامت عهد ويژه الهي و موهبتي است، نه كسبي بايد باور كرد كه چنين مقامي بدون نص معتبر ثابت نمي‌شود؛ يعني ثبوتاً با هبه الهي حاصل مي‌شود و اثباتاً با نص ديني و هرگز در اختيار فرد يا جامعه نيست تا آن را به كسي عطا كنند و كسي را به اين سِمَت برگزينند.
قرآن حكيم، مرز انتصاب را از قلمرو انتخاب تفكيك كرده است؛ زيرا موردي كه عهد خداست، نه عهد مردم حتماً بايد با بخشش خداوند كه فقط از راه نقل معتبر ثابت مي‌شود، اثبات گردد و موردي كه امر مردم است: ﴿وأمرهم شوري بينهم) 1 نه امر الله، با رأي مردم حاصل مي‌شود و شخصي به سمت خاصي انتخاب مي‌گردد؛ بنابراين، اگر كسي بگويد: هرچند نص براي امامت كسي كافي است ولي راه منحصر نيست و راه ديگري هم وجود دارد كه با طي آن مي‌توان به امامت كسي پي برد، سخن ناصوابي گفته است؛ زيرا عهد خدا غير از امر مردم است و عهد خدا فقط با نصّ معتبر ثابت مي‌شود.
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 38.
 

440

نكته: تعبير قرآن حكيم در تبيين سنخ امامت با حرف «لام» است، نه «عَلي»؛ ﴿إنّي جاعلك للناس إماماً﴾ نه «علي الناس» و چون ولي با مولّي عليه و با قرب و نزديكي، انس، غبطه و مصلحت او همراه است ولي سلطنت سلطان با امتياز و برتري و اعتلا آميخته است، ازاين‌رو امامت مطلوب از سنخ ولايت است، نه سلطنت. البته سلطان حقيقي با اشراف و عنايت خدمت مي‌كند؛ نه با اعتلا و فرمانروايي.
 
بررسي معاني محتمل درباره «امام»
در معناي «امام»، در آيه مورد بحث بين مفسران اختلاف است؛ از اين‏رو وجوهي كه در اين باره ارائه شده بررسي مي‌شود:
 
يكم. نبوّت
بسياري از مفسران، مراد از «امامت» را «نبوت» دانسته و «إماماً» را به «نبيّاً» تفسير كرده‌اند 1 . راز چنين برداشتي اين است كه اينان بر اساس احتمالي خلاف ظاهر، ضمير «أتمّ» را به خداي سبحان بازگردانده، آنگاه جمله ﴿قال إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾ را عطف تفسيري بر «أتمّ» گرفته و گفته‌اند: نحوه اِتمام خداوند نسبت به آن كلمات منصوب ساختن ابراهيم(عليه‌السلام) به مقام امامت(نبوّت) است؛ ﴿قال إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾.
در نقد اين سخن، مي‌توان به دو شاهد در خود آيه شريفه، كه يكي نكته‌اي ادبي و ديگري قرينه‌اي لفظي است، اشاره كرد:
الف. جعل در اين آيه شريفه، جعل تأليفي است، از اين‏رو «جاعل» كه
^ 1 - ـ روح المعاني، ج1، ص591 ـ 593؛ تفسير كبير، ج4، ص39؛ غرائب القرآن، ج1، ص387.
 
 
 

441

اسم‏فاعل است، ﴿إماماً﴾ را به عنوان مفعول‏دوم، نصب داده است، و اسم‏فاعل در صورتي عمل مي‌كند كه به معناي حال يا استقبال باشد، نه ماضي. با توجه به اين نكته و بر اساس نظر مفسران مزبور، اگر معناي ﴿إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾ اين باشد كه «تو را از هم‌اكنون يا در آينده پيامبر خواهم كرد»، مفهوم آن اين خواهد بود كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) پيش از اين پيامبر نبوده است؛ در حالي كه همين مكالمه وحياني نشانه نبوّت اوست.
ب. آنگاه كه خداي سبحان به خليل خود ابراهيم (عليه‌السلام) فرمود: ﴿إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾، آن حضرت عرض كرد: ﴿ومن ذريّتي﴾؛ يعني از فرزندان من نيز كساني را به امامت برسان. از اين درخواست حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) معلوم مي‌شود كه وي در آن هنگام داراي ذريّه بود يا آن را پيش‌بيني مي‌كرد. اين نكته نيز روشن است كه آن حضرت، به عنايت الهي، در پيري و كهنسالي داراي فرزند و ذرّيّه شد؛ ﴿قالت ياويلتي ءألد وأنا عجوز وهذا بعلي شيخاً... ) 1 ﴿الحمد لله الذي وهب لي علي الكبر إسمعيل وإسحق) 2 و قبل از آن نه تنها فاقد فرزند بود بلكه آن را پيش‌بيني هم نمي‌كرد و استعجاب مي‌فرمود؛ بنابراين، مكالمه و درخواست مزبور، در زمان پيري حضرت ابراهيم، يعني پس از آن بوده كه وي ساليان زيادي از دوران نبوّت را گذرانده بود؛ در حالي كه مفهوم آيه شريفه مورد بحث، بر اساس پندار مفسران مزبور، همان‌گونه كه پيش از اين بيان شد اين خواهد بود كه آن حضرت تا اين زمان پيامبر نبوده است.
^ 1 - ـ سوره هود، آيه 72.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه39.

442

 
دوم. قُدوه و نمونه
گفته شده: امام به معناي قدوه، نمونه و پيشواست 1 . بر اساس اين معنا، امام كسي است كه جامعه انساني بتواند همه عقايد، اخلاق و اعمال خود را بر اساس عقيده، خُلق و عمل او تنظيم كند. به عبارت ديگر، عقيده امام، امام عقايد، اخلاق او امام اخلاق و اعمال او امام اعمال مردم است.
امام به معناي قدوه نيز آمده است، ليكن در خصوص آيه شريفه مورد بحث، اين وجه ناصواب است؛ زيرا حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) ساليان متمادي پيش از اين صحنه، يعني از زماني كه وحي را دريافت و رسالت الهي را ايفا مي‌كرد، نيز الگو و قدوه جامعه و مردم بوده است.
بايد توجه داشت كه امامت به اين معنا، اگرچه غير از نبوت است، ليكن با آن ملازم بوده و از ويژگيهاي نبوت عامّه است؛ بنابراين، امامت به معناي الگو و اسوه، ويژه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام)، آن هم در دوران پيري وي نيست، بلكه اين معنا درباره همه پيامبران(عليهم‌السلام) محقق بوده است؛ زيرا اگر كسي معصوم بود قول، فعل و تقرير او حجت است؛ از اين‌رو جامعه انساني در همه شئون مي‌تواند به او اقتدا كند. خداي سبحان در اين باره فرمود: ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر آنكه به طور مطلق اطاعت شود؛ ﴿وما أرسلنا من رسول إلاّ ليطاع بإذن الله) 2 پس عقيده و خُلق و عمل هر پيامبري امام عقايد و اخلاق و
^ 1 - ـ الجامع لأحكام القرآن، مج1، ج2، ص103.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه64. گرچه سياق اين آيه درباره حضرت ختمي مرتبت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است، ليكن اطلاق آيه به مثابه كبراي كلي شامل هررسولي مي‌شود، ولي‏كسي كه نبي است ورسول نيست مشمول اصل مزبور نيست. حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) گذشته از نبوت واجد رسالت بود؛ ازاين‌رو در طليعه كار خويش دعوت و تبليغ رسالي را به همراه داشت؛ بنابراين، مشمول اطلاق آيه است.

443

اعمال ديگران است.
 
سوم. امامت بر پيامبران
امامت در اين آيه شريفه، امامتي خاصّ و بدين معناست كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به امامتي فائق نايل شده كه بر اساس آن، امام انبيا و ائمه(عليهم‌السلام) است 1 . اين نكته، از فرمان خداي سبحان به خاتم پيامبران(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به تبعيت از آيين ابراهيم خليل؛ ﴿اتّبع ملّة إبراهيم حنيفاً) 2 نيز استفاده مي‌شود؛ زيرا از اينكه آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به چنين تبعيتي مأمور بوده به خوبي برمي‌آيد كه به طريق اولي همه پيامبراني كه پس از حضرت ابراهيم آمده‌اند، حتي پيامبران اولواالعزم، راهيان راه آن حضرت بوده‌اند؛ بنابراين، ابراهيم خليل، امام همه پيامبران و امامان معصوم(عليهم‌السلام) است؛ ازاين‌رو خداي سبحان فرمود: ﴿وجاهدوا في الله حق جهاده هو اجتباكم وما جعل عليكم في الدين من حرج ملّة أبيكم إبراهيم) 3 زيرا به شهادت آيه شريفه ﴿ثمّ أوحينا إليك أن اتّبع ملة إبراهيم حنيفاً) 4 همه پيامبران(عليهم‌السلام) مخاطبِ ﴿ملّة أبيكم إبراهيم﴾ هستند؛ چنان‌كه حضرت لوط(عليه‌السلام) با اينكه پيامبر بود، در همان زمان به ابراهيم خليل ايمان آورد و به او اقتدا كرد؛ ﴿فامن له لوط) 5
اين وجه لطيف است، ليكن افزون بر نقدپذيري آنچه به عنوان مؤيّد بدان تمسّك شده، به دو قرينه داخلي و نيز اشكالي خارجي ناتمام است:
^ 1 - ـ تفسير فرقان، مج1 ـ 2، ص126 ـ 127.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 123.
^ 3 - ـ سوره حج، آيه78.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه123.
^ 5 - ـ سوره عنكبوت، آيه 26.
 
 
 

444

قرينه نخست اينكه خداي سبحان فرمود: ﴿إنّي جاعلك للنّاس إماماً﴾، يعني «من تو را امام مردم قرار دادم»، نه امام پيامبران و رسولان.
دوم اينكه حضرت ابراهيم همين امامت را براي ذرّيه خود درخواست كرد؛ ﴿ومن ذرّيّتي﴾ و خداوند هم به اين خواسته نسبت به ذرّيه معصوم آن حضرت پاسخ مثبت داد؛ حال اينكه چنان وجهي، يعني امامت بر همه پيامبران، نسبت به ذرّيه آن حضرت، متصور و صحيح نيست؛ زيرا از بهترين فرزندان وي حضرت خاتم‌الأنبياء(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و حضرت خاتم‌الأوصياء(ارواحنافداه) هستند؛ حال آنكه امام انبيا نبوده‌اند.
پذيرش اين وجه كه مرادِ از آيه امامت بر پيامبران باشد، تنها در صورتي ممكن است كه قائل به تفكيك شده و بگوييم: امامت، نسبت به حضرت ابراهيم، به معناي امامت او بر همه انبيا و ائمه(عليهم‌السلام) است و نسبت به ذرّيه وي به معناي الگو و مانند آن است. اين تفكيك عقلاً محال نيست، ليكن مخالف سياق و ظهور لفظي آيه شريفه است؛ زيرا ظاهر آن اين است كه ابراهيم خليل‌الرحمان همان امامتي را كه خود بدان منصوب شد براي فرزندان و نوادگان منسوب خويش درخواست كرد. امامت، مفهومي جامع است كه مصاديق فراواني دارد؛ هر نبي، رسول، وصي يا خليفه‌اي امام است. حضرت ابراهيم همان قسم و سنخ از امامت را كه مفهوم مزبور در ضمن آن براي خود وي محقق شد، براي ذرّيه خود درخواست كرده است.
اشكالِ ديگر اين تفكيك آن است كه در صورت صحت چنين وجهي، كه امامت ذرّيه حضرت ابراهيم از سنخي ديگر باشد راهي براي اثبات امامت موسي و عيسي(عليهماالسلام) بر پيامبران نمي‌ماند؛ زيرا در قرآن كريم ذكري از امامت آن دو پيامبر اولواالعزم نيست و خداي سبحان تنها درباره اسحاق و برخي از

445

فرزندان ابراهيم(عليهم‌السلام) و بعضي از بني‌سرائيل فرمود: ما آنان را ائمه قرار داديم؛ ﴿ووهبنا له اسحق ويعقوب...٭ وجعلناهم أئمة... ) 1 ﴿...وجعلناه هدًي لبني‌سرائيل٭ وجعلنا منهم أئمة... ) 2 حال آنكه بسياري از پيامبران بني‌سرائيل يا تابع موسي يا تابع عيسي(عليهماالسلام) بوده‌اند و مسئوليت مهم نبوت و نيز ترسيم سنّت و سيرت انبياي بني‌سرائيل بر عهده اين دو پيامبر بزرگ بوده است؛ اما قرآن كريم از آن دو به عنوان امام ياد نكرده است. غرض آنكه اصل امامت حضرت موسي (عليه‌السلام) و عيسي (عليه‌السلام) از اجابت دعاي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) محرز است ليكن امامت آنان بر پيامبران كه از سنخ امامت حضرت خليل‌الرحمان باشد براساس تفكيك مزبور قابل اثبات نيست.
اشكال خارجي وجه مزبور اين است كه حضرت ابراهيم در وسط تاريخ است، نه آغاز آن؛ زيرا وي اگرچه به تعبير قرآن كريم 3 پدر مسلمانان و نسبت به آيندگانِ خود امام است ليكن خودْ مأمومِ نوح(عليه‌السلام) و از شيعيان وي است؛ ﴿وإنّ من شيعته لإبراهيم) 4 در قرآن كريم تصريح به امامت حضرت نوح نشده، ليكن ابراهيم(عليه‌السلام) شيعه وي به شمار آمده و پيرو و مأموم را از آن جهت شيعه مي‌گويند كه تبعيت او از امام سبب شيوع امامت و فكر آن امام و رهبر متبوع مي‌شود.
اين نكته، از سلام ويژه خداي سبحان بر حضرت نوح كه با سلام بر پيامبران ديگر متفاوت است نيز استفاده مي‌شود؛ زيرا سلام بر او با قيد ﴿في‌العالمين﴾ آمده و اين ويژه آن حضرت است؛ ﴿سلام علي نوحٍ
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيات 72 ـ 73.
^ 2 - ـ سوره سجده، آيات 23 ـ 24.
^ 3 - ـ سوره حج، آيه 78.
^ 4 - ـ سوره صافات، آيه83.
 
 

446

في‌العالمين) 1 استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) راز اين سلام و درود جهاني بر آن حضرت را اين دانسته كه وي مبدأ همه شرايع، و كتاب آن حضرت نخستين كتاب آسماني متضمّن شريعت است و پيش از او شريعتي نبوده است 2 . همچنين آن حضرت نخستين كسي است كه براي دعوت به توحيد و شرك‌زدايي، قيام كرده و نزديك به هزار سال شديدترين رنجها را در اين راه متحمّل شده است. او در اين ويژگي هيچ شريك و نظيري ندارد و ازاين‌رو از هر خيري كه تا روز قيامت انسانها انجام دهند آن حضرت بهره‌اي دارد 3 ؛ بنابراين، اگر امامت به معنايي باشد كه در اين وجه آمده است، پس نوح(عليه‌السلام) نيز امام انبيا و امتهاست؛ و بايد از وي به اين عنوان ياد شود؛ همان‌گونه كه از او به عنوان «شيخ‌الأنبياء» ياد مي‌شود؛ بر اين اساس، امامتِ خودِ حضرت ابراهيم، به اين لحاظ كه وي از شيعيان نوح(عليه‌السلام) است، نسبي است، نه نفسي.
درباره مؤيّد وجه ياد شده؛ ﴿اتبع ملّة إبراهيم حنيفاً﴾ نيز بايد گفت: پيامبر گرامي اسلام و نيز امامان معصوم پس از او(صلوات‌الله‏وسلامه‌عليهم‌أجمعين) تابع هيچ يك از پيامبران پيشين نبوده‌اند. توضيح اينكه، انسان گاه تابع يك پيامبر و گاه تابع دين وي است و خداي سبحان به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمان پيروي از ملّت و آيين ابراهيم را داد، نه پيروي از خود ابراهيم را؛ ﴿اتبع ملّة إبراهيم حنيفاً) 4 چنان‌كه در بياني فراگيرتر، به آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمان اقتداي به هدايت
^ 1 - ـ سوره صافات، آيه 79.
^ 2 - ـ الميزان، ج2، ص128.
^ 3 - ـ همان، ج17، ص147.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه123.
 
 
 

447

 
مشتركي داده كه به همه پيامبران رسيده است؛ ﴿أُولئك الذين هدي الله فبهديهم اقتده) 1 در اين آيه شريفه نيز خداوند فرمان تأسي به هدايت پيامبران داده است، نه تأسي به خود آنان؛ پس سخن از تابع كسي بودن نيست، بلكه سخن از تبعيت از ديني است كه بين همه پيامبران(عليهم‌السلام) مشترك بوده است.
 
چهارم. زعامت سياسي‌اجتماعي
وجه ديگر اين است كه امامت به معناي رهبري و زعامت سياسي‌جتماعي و تشكيل حكومت براي تدبير امور ديني و دنيوي مردم باشد 2 ؛ بنابراين، حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) تا آن هنگام داراي امامتِ به اين معنا نبوده است. بر همين اساس، امين‌الاسلام طبرسي(قدس‌سرّه) نبوت و رسالت را غير از امامتِ به معناي زعامت و رهبري دانسته، مي‌گويد: «ممكن است خداي سبحان كسي را به پيامبري برگزيند، ولي به او فرمان امامت و رهبري ندهد» 3 يعني او را مأمور ابلاغ احكام فقهي، حدود سياسي و اجتماعي كند، نه اجراي آنها.
 
نقد تفسير امامت به زعامت سياسي‌اجتماعي
 
الف. عدم انفكاك پيامبري از زعامت
دليل عقلي ضرورت نبوت و رسالت، كه در سخنان امامان معصوم(عليهم‌السلام) نيز به آن اشاره شده، اين است كه اوّلاً، انسان براي زندگي به اجتماع نياز دارد. ثانياً، بدون قانون، جلوگيري از هرج‏ومرج در اجتماع و ساماندهي و سازماندهي آن ممكن نيست. ثالثاً، اين قانون را بايد خداي سبحان وضع كند. رابعاً، وجود
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 90.
^ 2 - ـ كنز الدقائق، ج1، ص332 ـ 333؛ مواهب الرحمن، ج2، ص10.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج1 ـ 2، ص380.
 

448

نوشتاري قانون و قانون مدفون در كتاب مدوّن، مانع هرج‏ومرج نخواهد بود. خامساً، جلوگيري از ستم و تجاوز، تنها با تبيين احكام و تبشير و انذار، ممكن نيست.
بر اساس اين مقدّمات پنج‌گانه و مانند آن، از طرف خداوند، دينِ كاملْ تشريع و تبيين، و مسئول اجراي آن مشخص مي‌شود. اگر دين در مسائل جزايي و مانند آن برنامه نداشته باشد يا چگونگي اجراي آنها را پيش‌بيني نكرده باشد، چنين ديني ناقص است. پيامبران(عليهم‌السلام) مسئول اجراي احكام‌اند، نه صرف مبيّن احكام، و اجراي احكام بدون زعامت سياسي اجتماعي بر مردم ممكن نيست. البته پيامبران گاه بر اثر مقاومت مستكبران و درگيري با زمامداران سركشي همچون نمرود، فرعون و مانند آنان، يا بر اثر هدايت‌گريزي مردم زمان خود، به اجراي احكام موفق نشده‌اند؛ مانند حضرت لوط(عليه‌السلام) كه تنها يك خانواده به وي ايمان آورد؛ ﴿إلّاءَال لوط إنّا لمنجّوهم أجمعين٭ إلاّ امرأته) 1 «فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين» 2
حاصل اينكه هر نبوت و رسالتي با امامت في‌الجمله به معناي زعامت سياسي اجتماعي، همراه است؛ اگرچه مردم تنها در پاره‌اي از مقاطع، توفيقِ بهره‌وري از زعامت و رهبري پيامبران را داشته‌اند؛ پس عقلاً پذيرفته نيست كه پيامبري امام نباشد؛ يعني از مردم و امور اجتماعي آنان بركنار بوده، در صورت اداره حكومت توسط خود مردم، ديگر او مسئول نباشد، و چنانچه مردم او را انتخاب كردند او بدون اينكه در اين باره از سوي خداوند مأموريتي داشته باشد، وكيل مردم در اداره جامعه باشد. غرض آنكه سِمَت اجرايي نداشتن
^ 1 - ـ سوره حجر، آيات 59 ـ 60.
^ 2 - ـ سوره ذاريات، آيه36.

449

پيامبرْ مقبول نيست، ولي ممكن است مسئوليت سياسي‌جتماعي وي بر اثر موانع خارجي به فعليت نرسد. بر مطلب مزبور، شواهدي است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
 
1. قيام و اقدام عملي پيامبران عليه شرك و كفر
اگر وظيفه پيامبران(عليهم‌السلام) تنها تبليغ احكام بود و وظيفه امر به معروف و نهي از منكر 1 و مسئوليت اجراي احكام نداشتند، ديگر به درگيري با مشركان و اعلام بيزاري و انزجار از آنها نيازي نبود؛ حال اينكه پيامبران گاه به تنهايي و گاه به همراه پيروانشان از بت‌پرستي و مانند آن بيزاري مي‌جستند كه به مثابه موضع‌گيري سياسي و قطعنامه در برابر دگرانديشان بدرفتار است؛ چنان‌كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) پس از نااميدي از تأثير استدلالهاي علمي، در صحنه كارزار عملي دست به تبر برد. اگر كسي مسئول اجراي احكام نباشد نمي‌تواند دست به تبر برده، خود را در معرض سخت‌ترين كيفر از سوي مردم، يعني خطر سوخته شدن، قرار دهد؛ ﴿قالوا حرّقوه وانصروا الهتكم) 2 قيام در برابر كفر و الحاد و ظلم و اقدام عملي به انگيزه برچيدن بساط تباهي و ستم و گسترش عدل، از مصاديق بارز زعامت سياسي‌جتماعي است. البته همان‌طور كه قبلاً بيان شد ممكن است با تماميّت نصاب حجت، و انتصاب يكي از انبيا(عليهم‌السلام) به امامت و زعامت سياسي‌جتماعي، برخي از پيامبران ديگر فقط مسئول تبليغ، و منصوب براي تبيين و تعليم باشند.
^ 1 - ـ وظيفه امر به معروف و نهي از منكر كه كاملاً از تعليم، ارشاد، هدايت و موعظت جداست بلكه صبغه اجرايي دارد از مراتب جهاد محسوب مي‌شود؛ چنان‌كه مبحث آن در كتاب جهاد مطرح است و قانون جهاد بدون نظام حكومتي ميسور نيست.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه68

450

 
2. دفاع مسلحانه پيامبران از دين
خداي سبحان در قرآن كريم افزون بر بيان سيره خاص برخي پيامبران، خطوط كلي و اوصاف مشترك انبيا(عليهم‌السلام) را تبيين فرموده است؛ از جمله اينكه پيامبران را با دو نيروي فرهنگي و نظامي تجهيز كرده است: يكي كتاب، براي دعوت مردم به قسط، و ديگري آهن، براي جلوگيري از هرج‏ومرج و برخورد با متجاوزان؛ ﴿لقد أرسلنا رُسلنا بالبيّنات وأنزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وأنزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس وليعلم الله من ينصره ورسله بالغيب) 1 همه انبيا(عليهم‌السلام) يا صاحب كتاب بوده‌اند يا حافظ آن. آهن نيز كه در دست بعضي پيامبران به صورت شمشير و در دست برخي ديگر همچون حضرت ابراهيم به صورت تبر بوده، براي حمايت از آن كتاب است. ذكر فرودآوردن آهن در همين آيه، و اينكه ياري دين خدا و رسولان او در كنار بيان اِنزال حديد آمده، مانع تصور وجوه ديگر درباره آن و گواه روشني است بر اينكه مراد از اين آهن، ابزار دفاع و جنگ است؛ چنان‌كه تعبير ﴿أنزلنا الحديد فيه بأس شديد﴾ ترغيب به مقاومت، دفاع و جهاد است. البته آهن منافع صنعتي فراواني نيز براي مردم دارد؛ ﴿ومنافع للناس﴾. ليكن بأس شديد آن در چهره دفاع از كيان دين و دفع متجاوزان به حريم آيين الهي ظهور دارد. آري نكته قبلي همچنان محفوظ است كه با قيام برخي از انبيا به وظيفه امامت سياسي‌جتماعي ممكن است پيامبر ديگري فقط مأمور تبليغ و مسئول تعليم كتاب و حكمت باشد و هرگز برخلاف خطوط كلي پيامبر مسئول حركت نكند.
 
3. شهادت بسياري از انبيا(عليهم‌السلام) در نبردها
در آياتي از قرآن كريم به درگيري و نبرد بسياري از پيامبران با سران كفر و ستم و
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه25.

451

شادخواران زراندوز و نيز كشته شدن انبيا(عليهم‌السلام) به دست طاغيان تبهكار، تصريح شده است؛ ﴿وكأيّن من نبي قاتل معه ربّيون كثير) 1 ﴿قل فلم تقتلون أنبياء الله من قبل) 2 ﴿...ويقتلون النبيّين بغير الحق) 3 ﴿كلّما جاءهم رسول بما لاتهوي أنفسهم فريقاً كذّبوا وفريقاً يقتلون) 4 و.... اگر مسئوليت پيامبران(عليهم‌السلام) اجراي احكام و قوانين الهي نمي‌بود و تنها به تبيين احكام و موعظه و همچنين به خودداري از شئون دنيايي و حكومت موظف بودند، كار آنها به درگيري و كشته شدن نمي‌انجاميد. انبيا(عليهم‌السلام) پس از رسيدن احتجاج و موعظه حسنه به حدّ نصاب، و نوميدي از تأثير آن، براي دفاع از حريم دين و حفظ حقوق محرومان، دست به تبر يا شمشير مي‌بردند.
شايان ذكر اينكه اگرچه شمشير، بأس شديد دارد؛ ﴿أنزلنا الحديد فيه بأس شديد) 5 ليكن بيشترين بأس متعلق به بزرگ‌ترين جهاد است كه همانا اجتهاد فكري و مبارزه فرهنگي است؛ ﴿وجاهدهم به جهاداً كبيراً) 6
بنابراين، نبوت و رسالت همواره با امامت (سياسي‌جتماعي) همراه است و هر پيامبري امام هم بوده است. برخي اين سخن را به معناي ملازمه دوسويه پنداشته و در ردّ آن گفته‌اند: «طالوت، امام بوده، ليكن پيامبر نبوده است؛ پس تلازمي بين اين دو سمت نيست».
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيه146.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه91.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه61.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه70.
^ 5 - ـ سوره حديد، آيه25.
^ 6 - ـ سوره فرقان، آيه52.
 
 
 

452

اين اشكال، از دو جهت موهون است؛ نخست اينكه بر فرض ثبوت امامت طالوت، فرض مزبور با اين اصل كه هر پيامبري امام هم بوده است منافات ندارد؛ يعني در اينجا استلزام است، نه تلازم؛ چنان‌كه امامان معصوم(عليهم‌السلام) كه عصمت، رهبري و زعامت آنها ثابت است پيامبر نيستند. براي اثبات منافات با استلزام بايد شاهدي اقامه شود بر اينكه كسي پيامبر بوده ولي امام نبوده است.
دوم اينكه اثبات امامت طالوت، دشوار است؛ زيرا عصمت وي ثابت نشده است. از آيات ﴿...قالوا لنبي لهم ابعث لنا ملكاً نقاتل في سبيل‌الله...٭ وقال لهم نبيّهم إنّ الله قدبعث لكم طالوت ملكاً قالوا أنّي يكون له الملك علينا ونحن أحقّ بالملك منه ولم‏يؤت سعة من المال قال إنّ الله اصطفاه عليكم وزاده بسطة في العلم والجسم... ) 1 نيز سِمَتي بيش از فرماندهي لشكر براي او استفاده نمي‌شود؛ بنابراين، امام سياسي‌جتماعي عصرْ همان پيامبري است كه به فرمان خداوند طالوت را به اين سِمَت منصوب كرده و طالوت تحت زعامت و رهبري آن پيامبر بوده و از او مدد فكري و معنوي مي‌جسته است.
تذكّر 1. برنامه مدوّن انبيا بايد اجرا شود. و اجراي احكام عبادي، اقتصادي، سياسي، اجتماعي و دفاعي آنان بدون حكومت و سامان‌دهي نظام‌مند معقول نيست.
2. در صورت تعدّد پيامبران معاصر، با مسئوليت سياسي‌جتماعي بعضي از آنان، ممكن است ديگري يا ديگران فقط مسئول تبليغ و مأمور تبيين باشند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 246 ـ 247.

453

 
3. اگر عالمان دين در عصر غيبت قيام مسلحانه مي‌كردند به استناد نيابت از امام معصوم(عليه‌السلام) بود و اگر مؤمنان صالح كه در حدّ نيابت فقهي و حقوقي نبودند قيام مسلحانه مشروع مي‌كردند براي اين است كه در متن دين سياسي و الهي آمده است كه در غيبت امام معصومْ فقيه جامع‌الشرائط عهده‌دار اجراي حدود شرعي است و در صورت فقدان او مؤمنانِ عادل متكفّل چنين مسئوليتي هستند؛ پس همه اين امور در متن قانون مدوّن ديني پيش‌بيني شده است.
 
ب. نادرستي حصر امامت ابراهيم(عليه‌السلام) در زعامت
زعامت سياسي‌جتماعي و تشكيل حكومت را مي‌توان از شئون امامت دانست، ليكن لازمه حصر امامت مذكور در آيه مورد بحث در اين معنا آن است كه اولاً، حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در گذشته اين مقام را نداشته و در پيري به آن رسيده باشد. ثانياً، بر اثر دعاي آن حضرت ذرّيه معصوم وي نيز به اين مقام نايل شده باشند؛ زيرا خداي سبحان دعاي ابراهيم خليل را درباره همه ذرّيه معصوم او اجابت كرد. اين سخن نيز پذيرفته نيست كه گفته شود: امامت نسبت به ابراهيم(عليه‌السلام) به معناي رهبري و زعامت و نسبت به فرزندان و نوادگان معصوم او به معناي نبوت بوده است، تا در جامع انتزاعي بعيد با هم شريك باشند؛ زيرا اولاً، حضرت ابراهيم همان امامتي را كه خود بدان منصوب شد براي ذرّيه خود خواست؛ پس همان امامت، هر چند به گونه‌اي ضعيف‌تر، بايد براي ذرّيه معصوم او حاصل شود. همان‌گونه كه اگر كسي در زمره پيامبران قرار گرفت بايد سهمي هر چند ضعيف از نبوت و رسالت داشته باشد، امامان نيز همچون پيامبران يكسان نيستند؛ اگرچه سير كلي نبوت، رسالت و امامت مشخص است. ثانياً، پذيرفتن سخن مزبور، مستلزم ناديده‌نگاشتن

454

وحدت سياق و ظهور آيه شريفه است.
بنابراين، اگر ثابت شد كه ابراهيم خليل(عليه‌السلام) در گذشته نيز زعيم و رهبر بوده است، يا اينكه نه در گذشته و نه در آينده، حكومت تشكيل نداده است، يا اگر خود به مقام رهبري رسيده ليكن همه ذرّيه معصوم او به آن مقام نايل نشده‌اند، نمي‌توان امامت را به معناي زعامت و مانند آن دانست. براي روشن شدن مطلب مزبور، تذكّر چند نكته سودمند است:
1. همان‌گونه كه در بحث از همراهي پيامبري با امامت بيان شد، قابل تصور نيست كه خداي سبحان به پيامبري مانند حضرت ابراهيم، نبوت و رسالت و كتاب بدهد اما او را مسئول اجراي حدود و استيفاي حقوق تشريع شده نكند. اگر او مسئول اجرا نمي‌بود و تنها به تبيين احكام و انذار و تبشير مكلف بود، ديگر به همه خطرها تن‏نمي‌داد و دست به تبر نمي‌برد.
خداي سبحان از بت‌شكني ابراهيم(عليه‌السلام) به عنوان «رشد» ياد كرده است: ﴿ولقد ءَاتينا إبراهيم رشده من قبل) 1 پس متصور نيست كه ابراهيم خليل در گذشته زعامت امت را نداشته است.
2. قرآن كريم روش و آيين حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) را اسوه ديگران معرفي مي‌كند؛ بر اين اساس حتّي اگر آن حضرت در پيري كه زمان جعل امامت براي اوست به زعامت منصوب شده باشد بايد نشانه‌هايي از حكومت و رهبري او را نقل مي‌كرد تا به عنوان اسوه عملي مورد تبعيت ديگران قرار گيرد؛ چنان‌كه درباره داود(عليه‌السلام) در كنار بيان ﴿وشددنا ملكه) 2 و ﴿يا داود إنّا جعلناك
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 51.
^ 2 - ـ سوره ص، آيه 20.

455

خليفةً في الأرض) 1 قضا و داوري او را نقل مي‌كند؛ حال اينكه هيچ اثري از حكومت ابراهيم‏خليل در زمان پيري وي در قرآن نيامده است؛ در حالي كه دعاهاي آن حضرت در پيري و درخواست فرزند از خدا و اجابت دعاي مزبور، يعني تولّد اسماعيل و اسحاق(عليهماالسلام)، در قرآن كريم نقل شده است.
در توجيه راز عدم نقل آثار حكومت حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در كهنسالي، ممكن است گفته شود: حكومت گذشتگان همچون زندگي آنان ساده بوده و از اين رو تاريخ درباره آن ساكت است.
بايد توجه داشت كه اولاً، نمي‌توان پذيرفت كه قرآن كريم امامت را با آن شكوه نقل كند، اما ره‌آورد آن را بيان نكند. ثانياً، قرآن بايد خطوط كلي تاريخ را اجمالاً بيان كند و تفصيل آن بر عهده احاديث و منابع تاريخي است. ثالثاً، خداي سبحان درباره زندگي گذشتگان مي‌فرمايد: در گذشته اقوامي با وضع مادي بهتر از شما و در قصرهايي بي‌نظير مي‌زيسته‌اند؛ ﴿إرم ذات العماد٭ التي لم‏يخلق مثلها في البلاد) 2 همچنين بعد از بيان اينكه فراواني گنجهاي قارون به حدي بود كه حمل مخازن يا كليدهايش بر افراد نيرومند نيز دشوار مي‌نمود؛ ﴿وءَاتيناه من الكنوز ما إنّ مفاتحه لتنوءُ بالعصبة أولي القوة) 3 مي‌فرمايد: پيش از قارون افرادي قدرتمندتر و با داراييهايي افزون‌تر از او بوده‌اند كه خداوند آنها را نابود كرده است؛ ﴿أنّ الله قد أهلك من قبله من القرون من هو أشدّ منه قوّةً وأكثر جمعاً) 4 از اين‏رو به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌فرمايد: آيا
^ 1 - ـ سوره ص، آيه26.
^ 2 - ـ سوره فجر، آيات87.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه76.
^ 4 - ـ سوره قصص، آيه78
 
 
 

456

 
نديده‌اند كه پيش از آنها چه بسيار امّتها را هلاك كرديم؟ امتهايي كه به آنان چنان مكانتي داديم كه براي شما فراهم نكرده‌ايم؛ ﴿ألم يروا كم أهلكنا من قبلهم من قرن مكّنّاهم في‌الأرض ما لم‏نمكّن لكم) 1 همچنين مي‌فرمايد: امكانات و دارايي سران متموّل و زورمند قريش كه تو را تكذيب مي‌كنند به ده‏يك آنچه به پيشينيان داده بوديم نمي‌رسد؛ ﴿وكذّب الذين من قبلهم وما بلغوا معشار ما ءَاتيناهم) 2
بنابراين، نمي‌توان گفت: زندگي گذشتگان ساده بوده و از اين‏رو قرآن كريم درباره حكومتهاي آنان سخن نگفته است.
3. در اثبات رسيدنِ ذرّيه معصوم ابراهيم خليل(عليهم‌السلام) به امامت و زعامتي كه آن حضرت بدان منصوب شد و همان را براي فرزندانِ منسوب به خود درخواست كرد، به آيه شريفه ﴿فقد ءَاتينا ءَال‌براهيم الكتاب والحكمة واتيناهم مُلكاً عظيماً) 3 استشهاد شده و گفته شده: مراد از كتاب و حكمت، نبوت و مراد از ملك عظيم، امامت است 4.
سخن مزبور ناتمام است؛ زيرا قرآن كريم به اصل مُلك و مَلِك، گرچه نعمت خداست چندان اهميت نداده و از ملوك، و سلاطين باعظمت ياد نكرده است تا امامت به آن معنا باشد. مُلك و سلطنت مادّي، سِمَتي دنيايي و قليل است كه خداي سبحان به عنوان آزمون آن را كه متاع قليل است به هر كس كه بخواهد مي‌دهد؛ ﴿قل اللّهمّ مالك الملك تؤتي الملك من تشاء وتنزع الملك ممّن تشاء) 5 اين مُلك همان‌گونه كه به شايستگاني مانند حضرت
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره سبأ، آيه 45.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 54.
^ 4 - ـ تفسير ابوالفتوح، ج5، ص397.
^ 5 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 26.

457

داود(عليه‌السلام) مي‌رسد؛ ﴿وقتل داودُ جالوت وءَاتاه الله الملك والحكمة) 1 در اختيار افرادي همچون نمرود نيز قرار مي‌گيرد؛ ﴿ألم تر إلي الذي حاجّ إبراهيم في ربّه أن ءَاتاه الله الملك) 2 همان‌گونه كه مُلك و سلطنت، دو قسم است: مُلك حق و عدل و مُلك باطل و ستم، امامت نيز دو قسم است: بعضي امام ايمان و عدل و طاعت؛ ﴿و جعلناهم أئمّة يهدون بأمرنا) 3 و برخي امام كفر و شرك و عصيان هستند؛ ﴿فقاتلوا أئمّة الكفر) 4 ﴿و جعلناهم أئمّة يدعون إلي‌النّار) 5 مُلكِ عام، همسطح امامت عامه و كلي است، نه امامتي كه در آيه مورد بحث مطرح و مخصوص معصومان است؛ زيرا اين امامت، عهد خداست كه تنها به افراد معصوم مي‌رسد.
اگر استشهاد مزبور و تفسير مُلك عظيم به امامت تامّ باشد و بتوان بر اساس آن امامت مذكور در آيه مورد بحث را به اين معنا از مُلك عظيم تفسير كرد، بايد همه ذرّيه معصوم حضرت ابراهيم(عليهم‌السلام) به آن نايل شده باشند؛ زيرا عنوانِ ﴿لاينال عهدي الظالمين﴾ در مقام تحديد و داراي مفهوم و بدين معناست كه هر ذريّه آن حضرت كه ظالم نبود در معرض امامت و شمول عهد خدا قرار مي‌گيرد؛ حال اينكه آل‌براهيم(عليهم‌السلام) به لحاظ برخورداري يا محروميت از «مُلك عظيم» بر دو قسم‌اند؛ گروهي بدان نرسيدند، مانند حضرت ايوب و يحيي(عليهماالسلام)، و گروهي داراي مُلك عظيم بودند، مانند حضرت يوسف، داود و سليمان(عليهم‌السلام).
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه251.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه258.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 73.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 12.
^ 5 - ـ سوره قصص، آيه 41.
 

458

شايان ذكر است كه، مراد از «مُلك عظيم» در آيه شريفه مورد استشهاد، سلطنت و زمامداري مصطلح دنيايي نيست، بلكه مقامي است كه اگر كسي بدان نايل شد، اطاعت او بر مردم واجب مي‌شود. به همين لحاظ، امامان معصوم(عليهم‌السلام) حتي آن امامي كه در انزوا، حصر يا حبس است، داراي مُلك عظيم هستند، زيرا همه آنان مفترض‌الطاعةاند 1.
 
عدم استيلاي حضرت يوسف(عليه‌السلام) بر حكومت
مفسراني كه براي اثبات معناي مورد نظر خود از امامت به آيه ﴿فقد ءَاتينا ءَال‌براهيم الكتاب والحكمة وءَاتيناهم مُلكاً عظيماً) 2 استشهاد كرده‌اند،
^ 1 - ـ اين نكته مستفاد از روايات فراواني است كه در تفسير آيه شريفه «أم يحسدون النّاس علي ما ءَاتاهم الله من فضله فقد ءَاتينا ءَال إبراهيم الكتاب و الحكمة و ءَاتيناهم ملكاً عظيماً» (سوره نساء، آيه 54) وارد شده است؛ مانند اينكه امام صادق(عليه‌السلام) در پاسخ سؤال حنّان از «و ءَاتيناهم ملكاً عظيماً» فرمود: «الطاعة المفروضة» (تفسير قمي، ج1، ص140). همچنين امام باقر(عليه‌السلام) ملك عظيم را به امامت ائمّه هُدي كه اطاعت از آنها اطاعت از خدا و عصيان در برابر آنها عصيان در مقابل خداست تفسير فرمود: «أما الملك العظيم فهم الأئمّة الهداة من‌الصفوة» (تفسير عياشي، ج1، ص248)، «جعل منهم أئمّة، من أطاعهم أطاع الله و من عصاهم عصي الله، فهو الملك العظيم» (تفسير عياشي، ج1، ص246)؛ پس اين مُلك به معناي سلطنت مادي و مانند آن نيست؛ اگرچه تشكيل دولت و نظام رسمي و اداره حكومت، حقّ آن ذوات نوراني است. البته مُلك به معناي حكومت ديني كه در آن احكام فقهي امتثال، و حدود الهي اجرا، و حقوق خدا و خلق استيفا مي‌شود در حدّ خود از بهترين نعمتهاي الهي است؛ ازاين‌رو امام سجاد(عليه‌السلام) در دعاي عرفه تأييد الهي را براي امامي كه خداوند او را براي تقويت دين خود آماده فرمود خواستار شد و چنين گفت: «اللّهمّ إنّك أيّدت دينَك في كل أوانٍ بإمام أقَمْتَه علماً لعبادك ومناراً في بلادك... اللّهم فأَوزع لوليّك شكر ما أنعمت به عليه... وافتح له فتحاً يسيراً... » (صحيفه سجّاديه، دعاي 47).
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 54.
 

459

مَلِك شدن حضرت يوسف(عليه‌السلام) را نمونه‌اي از اجابت دعاي حضرت ابراهيم(عليهم‌السلام) درباره ذرّيه خود دانسته و مُلك در آيه شريفه ﴿ربّ قد ءَاتيتني من‌الملك وعلّمتني من تأويل الأحاديث) 1 را به امامت تفسير كرده‌اند.
در نقد اين سخن، بايد توجه داشت تنها جرياني كه از دوران وزارت حضرت يوسف(عليه‌السلام) در قرآن كريم نقل شده، شيوه‌اي است كه وي براي آوردن خانواده خود به مصر در پيش گرفت. آن حضرت براي ممانعت از رفتن برادرش از مصر، او را در معرض اتهام به سرقت قرار داد؛ زيرا بر اساس آيين رسمي آن زمان كه دين سلطان مصر بود، اگر كسي به سرقت متهم مي‌شد خود او را بازداشت مي‌كردند؛ ﴿قالوا جزاؤه من وُجد في رحله فهو جزاؤه كذلك نجزي الظالمين٭...ما كان ليأخذ أخاه في دين الملك إلاّ أن يشاء الله‌) 2 بنابراين، دين حضرت يوسف(عليه‌السلام) بر مصر حاكم نبود. زمام حكومت نيز به دست سلطان مصر بود و حضرت يوسف در يكي از بخشهاي اجرايي آن مانند پست وزارت اقتصاد و دارايي مسئوليت توزيع عادلانه ارزاق را داشت؛ در صورتي كه اگر او امام به معناي مجري حدود الهي مي‌بود مي‌بايست دين الهي را اجرا كند؛ در حالي كه به جهت تقيه و مانند آن مجبور بود به قانون رسمي مصر و حكم طاغوت عمل كند؛ چنان‌كه از نمونه فوق به خوبي برمي‌آيد.
تفسير مُلكِ حضرت يوسف به امامت، گذشته از نقد قبلي با اين اشكال نيز مواجه است كه اگر يوسف(عليه‌السلام) كه وزير اقتصاد و دارايي است، امام باشد، پادشاه مصر به امامت سزاوارتر و امام‌الإمام خواهد بود؛ غرض آنكه حكومت
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه101.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيات7675.

460

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved