بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

باب اجابت بر چهره همگان گشوده است و خدا به هر سؤال‌كننده‌اي بدون تبعيض عطا مي‌كند؛ ﴿سواءً للسائلين) 1 البته تفاوت درجات دعا، مراتب داعي و ساير اموري كه در تكميل نصاب قبول خدا سهم تعيين‌كننده‌اي دارد محفوظ است.
آدمي همواره بايد از رشد و ترقي ديگران شادمان و شاكر باشد، نه پژمرده و اندوهگين. پژمردگي ناشي از ترقّي ديگران نشان بيماري دل است كه بايد با قرآنِ شفا بخشِ دلها؛ ﴿شفاء لما في الصدور) 2 به درمان آن پرداخت.
 
2. پرسشهاي ممدوح و مذموم در قرآن
در قرآن كريم پرسشهاي ممدوح و مذموم به طور گسترده نقل شده است؛ پرسشهاي مذموم مانند آنچه در بحث تفسيري گذشت و مانند: ﴿سأل سائل بعذاب واقع) 3 و نظير اينكه از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌خواستند كوههاي اطراف كعبه را از جا بركند تا زمين مكّه براي كشاورزي آماده شود؛ ﴿ولو أنّ قرءاناً سيّرت به الجبال أو قطّعت به الأرض) 4
سؤالهاي ممدوح علمي و ديني كه براي تفقّه نه از سَرِ تعنّت و براي دستيابي به دانشهاي سودمند باشد؛ ﴿يسئلونك عن الأهلّة) 5 ﴿يسئلونك ماذا ينفقون) 6 ﴿يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه) 7 ﴿يسئلونك عن الخمر و
^ 1 - ـ سوره فصّلت، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 57.
^ 3 - ـ سوره معارج، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره رعد، آيه 31.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 189.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيات 215 و 219.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه 217.
 

141

الميسر) 1 ﴿يسئلونك عن اليتامي) 2 ﴿يسئلونك عن المحيض) 3 ﴿يسئلونك ماذا أحلّ لهم) 4 ﴿يسئلونك عن الساعة أيّان مرسيها) 5 ﴿يسئلونك عن الأنفال) 6 ﴿يسئلونك عن الروح) 7 ﴿يسئلونك عن ذي القرنين) 8 ﴿يسئلونك عن الجبال) 9
 
بحث روايي
 
1. درخواستهاي ناروا
عن العسكري(عليه‌السلام): «قال علي بن محمّد بن علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) ﴿أم تريدون﴾ بل تريدون يا كفار قريش و اليهود ﴿أن تسئلوا رسولكم﴾ ما تقترحونه من الايات الّتي لا تعلمون فيه صلاحكم أو فسادكم ﴿كما سئل موسي من قبل﴾ و اقترح عليه لما قيل له: ﴿لن نؤمن لك حتّي نري الله جهرة فأخذتكم الصاعقة﴾ و من يتبدّل الكفر بالايمان بعد جواب الرسول له أن ما سئله لا يصلح اقتراحه علي الله أو بعد ما يظهر الله تعالي له ما اقترح إن كان صواباً ﴿و من يتبدّل الكفر بالإيمان﴾ بأن لا يؤمن عند مشاهدة ما يقترح من الايات فلا يؤمن إذا عرف
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 219.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 220.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 222.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 4.
^ 5 - ـ سوره اعراف، آيه 187؛ سوره نازعات، آيه 42.
^ 6 - ـ سوره انفال، آيه 1.
^ 7 - ـ سوره اسراء، آيه 85.
^ 8 - ـ سوره كهف، آيه 83.
^ 9 - ـ سوره طه، آيه 105.

142

أنّه ليس له أن يقترح و أنّه يجب أن يكتفي بما قد أقامه الله تعالي من الدلالات و أوضحه من الايات البيّنات، فيتبدّل الكفر بالإيمان بأن يعاند و لا يلتزم الحجة القائمة عليه «فقد ضلّ سواء السبيل» أخطأ قصد الطريق المؤدّية إلي الجنان وأخذ في الطريق المؤدية إلي النيران» 1
عن مجاهد قال: سألت قريش محمّداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أن يجعل لهم الصفا ذهباً فقال: «نعم، و هو كالمائدة لبني إسرائيل إن كفرتم فأبوا و رجعوا، فأنزل الله: ﴿أم تريدون أن تسألوا رسولكم كما سئل موسي من قبل﴾ أن يريهم الله جهرةً» 2
عن السدي قال: سألت العرب محمّداً(صلّي الله عليه وآله وسلّم) أن يأتيهم بالله فيروه جهرة، فنزلت هذه الآية 3 .
اشاره: با اغماض از سند، هر چند آيه مورد بحث تصريحي نسبت به مطالب سؤال شده ندارد ليكن از مجموع محتواي آن برمي‌آيد كه چنين سؤالي يا كفر فعلي است يا استقبالي؛ زيرا اگر از سنخ درخواست ديدن خدا باشد، كفر فعلي است و اگر از سنخ درخواست معجزات اقتراحي و سپس طرد و انكار و به بازي گرفتن آن باشد كفر استقبالي است و چنين كفري همان كفر كلامي و اعتقادي است. البته اگر از سنخ درخواست نزول نعمت و آنگاه كفران آن باشد، از قبيل كفر عملي است، نه اعتقادي.
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص141.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج1، ص261.
^ 3 - ـ همان.
 

143

 
2. كليد مخازن الهي
عن أمير المؤمنين(عليه‌السلام): «و من سئله أعطاه» 1
عن أمير المؤمنين(عليه‌السلام): «و أخلص في المسألة لربّك، فإن بيده العطاءَ و الحِرمان و أكثر الاستخارة» 2
عن عليّ(عليه‌السلام) في وصيّة له للحسن بن علي(عليهماالسلام): «و اعلم أنّ الّذي بيده خزائن السموات والأرض قد أذن لك في الدعاء و تكفّل لك بالإجابة و أمرك أن تسأله ليعطيك، و تسترحمه ليرحمك و لم يجعل بينك و بينه من يحجُبُك عنه و لم يُلْجئْك إلي من يَشفَعُ لك إليه... فإذا ناديتَه سمع نِداك و إذا ناجيته علم نجواك، فأفضيت إليه بحاجَتِك... و سألتَه من خزائن رحمته ما لا يقدر علي إعطائه غيره من زيادة الأعمار و صحّة الأبدان و سَعَة الأرزاق، ثمّ جعل في يديك مفاتيح خزائنه بما أذن لك فيه من‏مسألته، فمتي شئت استفتحتَ بالدعاء أبواب نعمته (نِعَمه) و استمطرتَ شآبيبَ رحمته، فلا يُقنّطنّك إبطاء إجابته، فإنّ العطيّة علي قدر النيّة و ربّما أُخّرتْ عنك الإجابة، ليكون ذلك أعظمَ لأجر السائل و أجزلَ لعطاء الآمل و ربّما سألتَ الشي‏ء فلا تؤتاه و أوتيت خيراً منه عاجلاً أو آجلاً أو صُرف عنك لما هو خير لك فَلرُبّ أمرٍ قد طلبَته، فيه هلاكُ دينك لو أوتيته، فلتكن مسألتك فيما يبقي لك جماله و يُنْعي عنك وباله... » 3
اشاره الف. گرچه محتواي آيه مورد بحث، طرد سؤال و درخواست مذموم و نيز ردّ پرسش مشئوم است، و در صدد بيان سؤال محمود به معناي خواندن خداوند و اسماي حسناي الهي او يا خواستن از خداوند نيست، ليكن براي
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 90.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، نامه 31.
^ 3 - ـ همان.
 

144

تتميم فايده و اينكه خصوصيت سؤال نيز همانند اصل سؤال در اسلام مطرح است و در قبال سؤال منهي، سؤال مأموربه نيز وجود دارد و اگر برخي سؤالها كفر فعلي يا استقبالي است، بعضي سؤالها ايمان فعلي يا استقبالي را به همراه دارد، برخي از روايات ناظر به سؤال محمود ارائه شد.
ب.مفتاح (كليد) گاهي متمّم فاعليت فاعل است؛ ﴿وعنده مفاتح الغيب) 1 ﴿له مقاليد السموات والأرض و... ) 2 و زماني متمّم قابليّت قابل است؛ نظير آنچه در اين‌گونه احاديث مطرح است كه دعا كليد اجابت است، سؤال كليد خزانه كرامت و عطاست و....
ج. انساني كه از مصالح خود آگاه نيست و ممكن است چيزي بطلبد كه برايش زيانبار است، بايد از خدا «خير» بطلبد؛ ازاين‌رو از آداب دعاي متوكلان و راضيان و مفوّضان اين است كه انسان از خدا چيز معين و مشخصي را به عنوان مطلق طلب نكند؛ زيرا ممكن است براي او مفيد نباشد، بلكه زيانبار باشد 3 ؛ چنان كه كودك بيمار با گريه از مادر خود غذاي زيانبار مي‌طلبد. البته درخواست چيزي به شرط مصلحتْ رواست. دعايي كه همواره به اجابت مي‌رسد، طلب خير واقعي از خداست؛ زيراممكن نيست انسان از خدا خير واقعي بخواهد و خدا چنين دعايي را ردّ كند. آري ممكن است شخص داعي در حال طلب خير، چيزي را خير بپندارد و آن چيز خير نباشد؛ ﴿عسي أَنْ تحبّوا شيئاً وهو شرّ لكم﴾؛ چنان كه ممكن است خير را خير نداند، در حالي كه خير او باشد؛ ﴿عسي أن تكرهوا شيئاً وهو خير لكم﴾ و
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 63.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، نامه 31.
 
 
 

145

خداوند به همه چيز آگاه است و او مي‌داند و شما نمي‌دانيد؛ ﴿والله يعلم وأنتم لاتعلمون) 1
 
3. زبان پرسشگر
عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): «و ليس كلّ أصحاب رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) من كان يسأله و يستفهمه حتّي إن كانوا لَيُحبّون أن يجي‏ء الأعرابيّ و الطّاري‏ء، فيسألَه عليه السلام حتّي يسمعوا و كان لا يمرّ بي من ذلك شي‏ء إلاّ سألته عنه و حفظتُه... » 2
عنه(عليه‌السلام): «إنّ ربّي وهب لي قلباً عقولاً و لساناً سؤولاً» 3
اشاره الف. زبان پرسشگر در مسائل علمي، از بركات الهي است؛ زيرا علم خزاين و گنجينه‌هايي است و پرسشِ علمي كليد آن است؛ «العلم خزائن و مفاتحه السؤال» 4 چنان كه پرسشهاي حساب شده و سنجيده نيمي از علم به شمار آمده است؛ «حُسن السؤال نصف العلم» 5 و يكي از بهترين بهره‌مندان از اين فضيلت، وجود مبارك اميرمؤمنان علي(عليه‌السلام) است كه افزون بر قلبِ عقول و درّاك و فهمنده حقايق نهاني، زباني پر سؤال داشت و در محضر رسول گرامي اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) همواره پرسشگر بود و آنچه را پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) القا مي‌كرد به خوبي مي‌فهميد.
بر اساس برخي روايات، در هر پرسش چهار گروه بهره مي‌برند: سائل،
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 216.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 210.
^ 3 - ـ بحار الأنوار، ج40، ص178.
^ 4 - ـ همان، ج1، ص197.
^ 5 - ـ همان، ص224.
 
 
 

146

معلّم (متكلّم)، مستمع و محبّ آنها 1 .
پرسش آدابي دارد، از جمله اينكه انگيزه آن نبايد خودنمايي يا شرمنده ساختن ديگران باشد؛ ازاين‌رو پرسشها به تفقهي و تعنّتي؛ «سَلْ تفقّهاً و لا تسئل تعنّتاً» 2 تقسيم شده است.
ب. آنچه در فضيلت دعا، سؤال، پرسش و مانند آن وارد شده به منزله شرح و تبيين حديث مشهوري است كه از حضرت ختمي مرتبت رسيده است: «إِنّ لربكم في ايّام دهركم نفحات، ألا فتعرّضوا لها» 3 زيرا مصداق بارز مَعْرَض قرار گرفتن همان تضرّع، ناله، لابه، خواندن و خواستن از مولاي غيب و شهود است، وگرنه شخص مغرور، خودخواه و مُتَفرعِني كه مصداق ﴿تَولّي بِرُكنه) 4 است، به جاي تَعرّض و مَعْرض قرار گرفتن، اول اعراض مي‌كند، آنگاه به معارضه برمي‌خيزد. چنين مخدوع و مخلوعي از اختلاف با حق شروع، آنگاه به مخالفت با حق برخاسته، سرانجام به محاربت با حق مبتلا مي‌شود و اين همان پايان مشئوم است كه از آن به «تبديل ايمان به كفر» ياد مي‌شود.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ همان، ص196 ـ 197.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، حكمت 320.
^ 3 - ـ بحار الأنوار، ج68، ص221.
^ 4 - ـ سوره ذاريات، آيه 39.
 
 
 

147

 
ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردونكم من بعد إيمانكم كفّاراً حسداً من عند أنفسهم من بعد ما تبيّن لهم الحقّ فاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي الله بأمره إنّ الله علي كلّ شي‏ء قدير (109)
 
 
 
 
 
 
گزيده تفسير
بني اسرائيل كه با پيامبران خود بدرفتاري و نعمتهاي الهي را كفران مي‌كردند، به اسلام و مسلمانان نيز حسد ورزيده، به كينه‌توزي و دسيسه و توطئه مي‌پرداختند. آنان به سبب حسد دروني خود مي‌خواستند خير را از مسلمانان دفع يا رفع كنند؛ يعني مانع ايمان آوردن آنان شوند، يا پس از ايمان، آنان را مرتد و كافر كنند. سريره پليد و سيره مشئوم يهود گواه دوام و استمرار حقد و كينه آنان نسبت به اسلام و مسلمانان است.
كافران سيه‌دل اين حسد را از درون فاسد خود دارند، نه از جاي ديگر. اقدامهاي حسودانه آنها نيز بر اثر اشتباه و شبهه علمي و مانند آن نبوده، بلكه پس از روشن شدن حق براي ايشان است.
خداي سبحان به مسلمانان فرمود: اكنون و تا تحول تكويني يا تشريعي و رسيدن زمان مناسب و دستوري ديگر، آن كافران را عفو كنيد، كه عفو و صفح بهترين راه اعمال قدرت و زمينه‌ساز انابه فرد مورد عفو است. البته صفح كه صرف نظر كردن از اصل تبهكاري است، از عفو برتر است.

148

دستور كنوني عفو به مسلمانان، نشان شوكت و اقتدار آنان و نيز اشاره است به اينكه دستور ثانوي، نبرد و مانند آن است، نه صبر و عفو و صفح؛ همچنين به مسلمانان اطمينان مي‌دهد كه در هر دو زمان پيروزند؛ نه اكنون كافران مي‌توانند آنان را از اسلام بازگردانند و نه در آينده مسلمانان شكست مي‌خورند. مسلمانان به نصرت خداوند سبحان متكي‌اند و او بر همه چيز قادر است.
 
تفسير
من عند أنفسهم: قيد ﴿من عند أنفسهم﴾، هم مي‌تواند متعلّق به ﴿ودَّ﴾ باشد و هم به ﴿حسداً﴾. پيوند لفظي قيد مذبور با حسد بيش از ارتباط لفظي آن به «ودّ» است؛ زيرا در جوار آن قرار گرفته و با آن فاصله‌اي ندارد و ارتباط معنوي قيد ياد شده با «ودّ»، بيش از پيوند معنوي آن با «حسد» است؛ زيرا محتمل است مودّتِ ارتدادِ از اسلام با پذيرش دين آنان (اهل كتاب) باشد كه مي‌تواند صبغه الهي پيدا كند، ليكن وصف پليد حسد فقط نفساني است و هرگز الهي نخواهد بود تا به قيد مزبور نيازمند باشد؛ بنابراين، قيد ياد شده به ﴿ودّ﴾ تعلّق مي‌گيرد تا تأسيس باشد، نه به ﴿حسداً﴾ تا صرفاً تأكيد باشد؛ نظير: ﴿يقولون بأفواههم) 1 ﴿يطير بجناحيه) 2 ﴿يكتبون الكتاب بأيديهم) 3 البته از منظر ديگر مي‌تواند نسبت به ﴿حسداً﴾ هم تأسيس باشد؛ زيرا گروهي كفر و عصيان را به خداوند نسبت مي‌دهند و اين رذايل را همچون فضايل از خدا مي‌دانند.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 167.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 38.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 79.
 
 
 

149

براي دفع چنين وهمي و شكوفا كردن چنان فهمي قيد مزبور اضافه شده و اگر جامع انتزاعي ترسيم شود و به هر دو تعلّق گيرد رواست.
معناي ﴿مِن عند أنفسهم﴾ همان است كه در محاوره عادي از آن به «ياوه‌هاي من عنده» ياد مي‌شود؛ يعني چنين خُلق يا قولي نه تنها منشأ نقلي ندارد، بلكه فاقد مبدأ عقلي است و نه تنها از كتاب و سنّت نيست، بلكه از فطرت هم برنخاسته، بلكه از ره‌آوردهاي هوا و دسيسه‌هاي هوس است كه گاهي به صورت القاي شبهه و زماني به صورت تحريف كتاب آسماني و گاهي به شكل سرزنش ضعيفان و زماني به گونه توهين به معجزات و هتك امور قدسي و مانند آن ظهور مي‌كند.
اصفحوا: صفح برتر از عفو و عبارت از عفو جلي است؛ به طوري كه از اصل تبهكاري صرف نظر شود. صفح در معاشرت با ديگران و اهل اسائه نيز اين است كه انسان، كريمانه براي اعراض از گذشته صفحات خاطرات خود را ورق زده، هرگز به ياد نياورد كه فلان شخص به او بد كرده است و در نتيجه، حتي از سرزنش تبهكار نيز خودداري كند، نه اينكه همواره بدي ديگران و جبران‌ناپذيري آن را درنظر داشته باشد؛ امّا عفو، در گذشتن از مجازات و مؤاخذه كسي است كه در حقّ ما بدي روا داشته است.
اين تفاوت، هم در بعضي از كتابهاي لغت 1 و فروق‌اللغة 2 آمده و هم برخي مفسّران اديب، مانند ابوالسعود 3 و آلوسي 4 و ثعلبي 5 و ابوالفتوح 6 آن را
^ 1 - ـ مفردات راغب، ص486، «ص ف ح»
^ 2 - ـ معجم الفروق اللغويه، ص362.
^ 3 - ـ تفسير ابوالسعود، ج1، ص266.
^ 4 - ـ آلاءالرحمن، ج1، ص562.
^ 5 - ـ تفسير ثعبي، ج1، ص258.
^ 6 - ـ تفسير ابوالفتوح، ج2، ص110.

150

اختيار كرده‌اند و هم استعمالات قرآني مؤيّد آن است؛ زيرا در همه مواردي كه اين دو واژه در كنار هم آمده، «صفح» بعد از «عفو» واقع شده كه نشانه‏ترقّي است 1 .
اين معنا با صفح به معناي «جانب و جنب» كه در كتابهاي لغت به آن تصريح شده 2 نيز هماهنگ است؛ زيرا لازم پهلو گرفتن و جانب‌گزيني نسبت به بدي كه در حق شخص روا داشته شده، اين است كه به طور كلي از آن صرف‏نظر شود و نه تنها تبهكار كيفر نشود، بلكه سرزنش نيز نشود.
 
تناسب آيات
در پي برشمردن كارشكنيها و خصلتهاي زشت خصوص يهود، و اهل كتاب (اعم از يهود و نصارا)، در اين آيه نيز به يكي ديگر از آن خصلتها كه در آيه 105 به آن اشاره شد، يعني صفت مذموم و پليد حسادت تصريح مي‌كند؛ با اين تفاوت كه در آيه 105 به صورت رقيق‌تر مطرح شده: «آنان دوست ندارند تا خيري بر شما نازل شود»، ولي در اين آيه به صورت غليظاتر آمده است: «آنها دوست دارند كه شما مرتدّ شويد»؛ بر همين اساس، در آن آيه اين صفت مذموم به عموم اهل كتاب و مشركان نسبت داده شده است: ﴿ما يودّ الذين كفروا من أهل الكتاب ولاالمشركين﴾، ولي در اين آيه تنها به بسياري از اهل كتاب استناد يافته است: ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب... ﴾.
ارتباط اين آيه با خصوص آيه سؤال؛ ﴿أم تريدون أن تسئلوا... ﴾ و آيه
^ 1 - ـ ر.ك: سوره تغابن، آيه 14؛ سوره نور، آيه 22 و سوره مائده، آيه 13.
^ 2 - ـ ر.ك: مقاييس اللغة، ج 3، ص293؛ مصباح المنير، ص342؛ التحقيق في كلمات القران الكريم، ج3، ص286.
 
 
 

151

نسخ؛ ﴿ماننسخ من آية... ) 1 اين است كه يهود و به طور كلي اهل كتاب با مطرح ساختن نسخ و بعضي از پرسشها يا درخواستهاي نابجا، تلاش مي‌كردند مسلمانان را مرتدّ و آنان را در ايمانشان به رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) دچار ترديد سازند.
خداي سبحان در آيه مورد بحث به اين كوشش برخاسته از حسد، اشاره مي‌كند و سپس نحوه رويارويي با آنان را بيان مي‌دارد و مؤمنان را تا اطلاع ثانوي و تحول تكويني يا تشريعي به رسيدن فرمان جديد، به بخشش و چشم‌پوشي و واگذاشتن كار به خداي قادر مطلق، فرمان مي‌دهد.
تلاش براي بازگرداندن مسلمانان به شرك جاهلي
بني اسرائيل افزون بر كفران نعمتها، به كينه‌توزي نيز پرداخته، نسبت به اسلام و مسلمانان مطاعني روا داشته، اعمال مي‌كردند. سوء استفاده از واژه «راعنا» و اراده معناي عبراني اين لفظ، هنگام كاربرد آن، در خطاب به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و نيز القاي شبهه نسخ از آن جمله بود. ديگر آنكه، چنانچه پس از پيروزي، شكستي مقطعي همچون نبرد اُحد، دامنگير مسلمانان مي‌شد، يهود آن را دامن زده، مي‌گفتند: اگر اسلامْ حق است و حق همواره پيروز و شكست ناپذير است چرا مسلمانان در اين نبرد شكست خوردند؟ هدف آنان از اين‌گونه توطئه، دسيسه و طعنهاي حسودانه، بازگرداندن مسلمانان از اسلام به كفر بود.
خداي سبحان به مسلمانان هشدار مي‌دهد كه بني اسرائيل نه تنها نسبت به خود و پيامبران خود بدرفتاري كردند، بلكه مي‌كوشند از شما نيز خير را دفع يا رفع كنند؛ بدين‏صورت كه اولاً، مانع ايمان آوردن شما شوند و ثانياً،
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 106 ـ 108.
 

152

چنانچه ايمان آورديد شما را پس از ايمان مرتد كنند؛ ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً حسداً من عند أنفسهم﴾. اين وصف مشترك مشركان و اهل كتاب است كه در مقام حدوث نمي‌خواهند خيري به مسلمانان برسد؛ ﴿ما يودّ الّذين كفروا من أهل الكتاب و لا المشركين أن ينزّل عليكم من خير من ربّكم) 1 و در مقام بقا نيز مي‌خواهند و مي‌كوشند خير رسيده را از آنان بگيرند؛ ﴿ودّ كثيرٌ من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً﴾؛ پس اينان هم دافع خيرند و هم رافع آن.
كينه آنان نسبت به مسلمانان تنها در علاقه به عدم نزول خير جديد يا مودت ارتداد مسلمانان به يهوديت يا نصرانيت نيست، بلكه در اين هم مي‌تواند باشد كه مسلمانان به حالت قبل از اسلام خود، يعني شرك جاهلي بازگردند و گواه بر آن، دو تعبير است: يكي عنوان «ارتداد» كه رجوع به حال قبل از اسلام است و ديگري تعبير به ﴿كفاراً﴾؛ زيرا اين تعبير دلالت دارد كه مقصود اهل كتاب اين است كه مسلمانان به طور كلي از دين خدا دست‏بردارند و به وضعي درآيند كه نزد اهل كتاب، عنوان كافر داشته باشند و معلوم است كه فقط مشركان‌اند كه اهل كتاب آنها را كافر مطلق مي‌دانند. البته عنوان كافر در قرآن بر غير بت‌پرست هم اطلاق شده است، ولي در فرهنگ اهل كتاب «كافر» همان مشرك يا ملحد است.
منشأ اين محبّت و مودّتِ ارتداد كه پس از تبيّن حق است، حسد آنهاست كه نفس امّاره، يعني زمامدار سركش و خودسر شهوت و غضب، بدان فرمان مي‌دهد، نه شبهات علمي و مانند آن؛ ﴿حسداً من عند أنفسهم من بعد ما تبيّن لهم الحقّ﴾. يهوديان چون فاقد عقل‌اند؛ ﴿تحسبهم جميعاً وقلوبهم
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 105.
 
 
 

153

شتّي ذلك بأنهم قوم لا يعقلون) 1 كار عاقلانه و خردمندانه ندارند و چون رهبري شئون زندگي آنها را نَفْس امّاره به عهده دارد، نفسْ چنين دستور مشئومي را صادر كرده است كه محصول آن همانند كار مشركان دو چيز منحوس است: يكي «ابتعاد» و دور ماندن از حق و ديگري «تبعيد» و دور نگه داشتن ديگران از حق؛ ﴿وهم ينهون عنه وينأون عنه) 2 اينان هم نائي و دورند و هم ناهي و نهي‌كننده و دور نگه‌دارنده از حق.
 
انحصارطلبي و احتكار علم
برخي از صاحب‌نظران خواه در نظريّه خود مبدع و مبتكر باشند يا كاشف و گزارشگرِ نو، علاقه دارند مطلب ويژه‌اي كه مخلوق يا مكشوف آنهاست در انحصارشان باشد و آنان محتكرانه از آن مطلب خبر دهند و نگهداري كنند و نيز مشتاق‌اند كه بهره‌وري ديگران از آن مطلب با اذن، هدايت و حمايت محتكرانه آنها باشد تا پيشتازي آنان در ميدان نظر علمي همچنان محفوظ بماند. اَحْبار يهود نه تنها به اين بيماري فرهنگي مبتلا بودند، بلكه از پيشرفت علمي مسلمانان نگران و از ترقّي عملي آنان دل‌مشغولي و دغدغه داشتند و اميدوار بودند كه هرگز مسلمانان در رشد علمي كامياب نباشند. شايد منظور از گروه فراوان اهل كتاب، كه در آيه مورد بحث به آن اشاره شده؛ ﴿كثير من اهل الكتاب﴾، مبتلايان به اين صَرْع و منحرفان به اين كژراهه باشد، وگرنه توده مردم كه از معارف برين قرآن و مآثر والاي سنّت معصومان بهره‌اي ندارند در صدد چنين توطئه‌اي نيستند، مگر با اغواي همان ائمّه ضلال و رهبران وَبال و خبال كه دسيسه سياسي خود را به صورت هنر فرهنگي تزريق و با تدليس و
^ 1 - ـ سوره حشر، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 26.
 

154

تلبيس، عدّه‌اي را از ورود به بيت معمور دين مصدود و گروهي را محصور و در صدد بازگرداندن كساني‌اند كه به عمران اين بيت رفيع توفيق يافتند و چون خبث دروني آنان از محدوده مودّت قلبي به در آمد و در گفتار، نوشتار و رفتار حسودانه آنان بروز كرده و درخور انتقام و معامله به مثل شده، در چنين وضعيتي دستور عفو و صفح صادر شد. فخر رازي بحث مبسوطي را درباره حسد از غزالي نقل كرده كه طرح آن از حوزه رسالت تفسيري خارج است 1 .
 
حسد كافران و اِعمال آن
حسود گاهي فقط تمنّي دروني بر زوال نعمت از ديگران دارد، بي‌آنكه اقدامي عملي كند. اين‌گونه حسد، خودِ حسود را از درون مي‌پوساند، اما به محسود آسيبي نمي‌رساند. زماني نيز حسود، حسد خود را اعمال كرده، براساس آن براي زوال نعمت اقدام مي‌كند كه گاه شر آن به محسود نيز مي‌رسد و به وي آسيب مي‌رساند. در اينجا بايد از شرّ او به خدا پناه برد؛ ﴿قل أعوذ بربّ الفلق٭ ... من شرّ حاسدٍ إذا حسد) 2
يهوديان به سبب حسادت خود نسبت به گسترش اسلام و پيشرفت مسلمانان، توطئه كرده، حسد و تمنّي دروني خود را براي دفع يا رفع خير اِعمال مي‌كردند.
در برخي آيات، اصل علاقه‌مندي كافران به دست برداشتن مسلمانان از اسلام اين‌گونه مطرح شده كه كافران مايل‌اند شما نيز مانند آنان كافر شويد تا با هم برابر بوده، مزيّتي بر آنان نداشته باشيد؛ ﴿ودّوا لو تكفرون كما كفروا
^ 1 - ـ تفسير كبير، ج 3، ص263259.
^ 2 - ـ سوره فلق، آيات 1 و 5.
 
 
 

155

فتكونون سواء) 1 اين آيه، افشاگر تمني دروني و علاقه كافران به زوال و سلب نعمت ايمان از مسلمانان از هر راه ممكن است و بر اقدام عملي بر اساس آن حسادت دلالت ندارد و در آن سخني از اعمال حسادت نيست. امّا آيه مورد بحث، بيانگر اِعمال آن حسد دروني است؛ پس خواست كافران، بازگرداندن مسلمانان از اسلام و «كافر كردن» آنهاست، نه صرف «كافر شدن» آنان از هر راه كه حاصل شود. اقدام ياد شده براي مرتد و كافر كردن مسلمانان است؛ ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً حسداً من عند أنفسهم﴾ و در جاي ديگر با عنوان گمراه كردن مهتديان آمده است: ﴿ودّت طائفة من أهل الكتاب لو يضلّونكم و ما يضلّون إلاّ أنفسهم و ما يشعرون) 2 زيرا ضلالت در اين آيه قابل انطباق بر ارتداد و كفر در آيه قبلي است؛ چون كسي كه از صراط مستقيم اسلام كه حق است، كژراهه رفته و گرفتار ضلالت شود، به وادي تيه شرك و كفر مبتلا مي‌گردد.
تذكّر: سريره پليد و سيره مشئوم يهود، شاهد استمرار كينه‌توزي آنها نسبت به اسلامي و رهبر اسلام و حوزه مسلمانان است؛ ﴿لاتَزال تَطّلع علي خائنةٍ منهم) 3 بدين جهت نه فعل مضارع در آيه ﴿ما يودّ) 4 و نه فعل ماضي در آيه مورد بحث؛ ﴿وَدَّ﴾، هيچ‏يك زمانمند و مخصوص زمان خاص نيست، بلكه هم آن مضارع از زمان حال و آينده منسلخ و ازاين‌رو مفيد استمرار است و هم اين ماضي از زمان گذشته مجرّد است. شايد از انضمام آن مضارع و اين
^ 1 - ـ سوره‏نساء، آيه 89.
^ 2 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 69.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 13.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 105.
 
 

156

ماضي بتوان پيوستگي حقد و استمرار كينه آنها را كشف كرد.
 
نشان شوكت و بهترين راه اعمال قدرت
فرمان عفو و گذشت؛ ﴿فاعفوا و اصفحوا﴾ نشان قدرت و شوكت مسلمانان است؛ زيرا انسان قادر و مقتدر مي‌بخشايد، امّا انسان ضعيف و عاجز به صرف تحمّل رنج بسنده مي‌كند. مستفاد از دستور عفو به مسلمانان اين است كه مسلمانان اكنون نيز مقتدرند و چنانچه مبارزه كنند با نصرت الهي پيروزند، ليكن اِعمال قدرت به آينده موكول است.
مقيّد نكردن ﴿فاعفوا و اصفحوا﴾ به «عنهم» و مانند آن، بدين نكته اشاره دارد كه بهترين راه اعمال قدرت، عفو و صفح است كه زمينه انابه فرد عفو شده را فراهم مي‌سازد و اين حكم، به عفو از مشركان يا صفح از يهوديان اختصاص ندارد؛ زيرا حذف متعلق دليل عموم يا اطلاق است؛ مانند آنچه در آيه ﴿قولوا للناس حسناً) 1 مطرح است. شايان ذكر است كه دستور آينده خصوص جهاد نخواهد بود؛ زيرا جهاد همگاني و هميشگي نيست؛ ازاين‌رو نزول حكم قتال با اهل كتاب، به مثابه تخصيص مصطلح عام يا تقييد معهود مطلق است و هرگز نسخ نيست.
خداي سبحان فرمود: اكنون صفحه ذهن را برگردانيد و از آن صرف نظر كنيد، تا خداوند در موقع لزوم دستور ديگر دهد؛ ﴿فاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي الله بأمره﴾. اين بيان نشان آن است كه نه اكنون كافران مي‌توانند اقدامي كنند كه مسلمانان را از اسلام مرتد كنند و نه در آينده مسلمانان شكست مي‌خورند، بلكه در آينده نيز مسلمانان پيروزند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 83.
 
 
 

157

عفو كنوني و مبارزه نَفَس‌گير آينده، هر دو نيازمند توانمندي و متكي به قدرت است و با اينكه مسلمانان هم در مسائل نظامي و هم در امور مالي و اقتصادي از كافران ضعيف‌تر بودند، مضمون ذيل آيه مورد بحث اين است كه شما خواه اكنون نبرد كنيد چون عفو نشان اقتدار است يا در آينده بجنگيد پيروزيد؛ زيرا قيام شما به نصرت خدا متكي است و خدا بر همه چيز قادر است؛ ﴿فاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي الله بأمره إنّ الله علي كلّ شي‏ء قدير﴾.
خداي سبحان با اين بيان، به مسلمانان اطمينان داد كه اگر فرمان تهاجم به كافران برسد پيروزند؛ چنان كه پيروز نيز شدند و قرآن كريم درباره آن فرمود: خداوند يهوديان ثروتمند را بيرون راند؛ درحالي كه نه مسلمانان گمان داشتند كه به زودي بساط كفر بر چيده مي‌شود و نه آن دشمنان باور مي‌كردند كه با داشتن قلعه‌هاي مُسْتَحْكِم مجبور به فرار مي‌شوند؛ ﴿هو الّذي أخرج الّذين كفروا من أهل الكتاب من ديارهم لأوّل الحشر ما ظننتم أن يخرجوا و ظنّوا أنّهم مانعتهم حصونهم من الله فأتاهم الله من حيث لم‏يحتسبوا) 1
 
محدود بودن فرمان عفو و صفح
كارهاي حسودانه كافران سيه‌دل بر اثر شبهه علمي نبود، بلكه پس از روشن‏شدن حق بود؛ ﴿من بعد ما تبيّن لهم الحق﴾. اگرچه آنان خواهان دفع خير و رفع آن از مسلمانان بوده و هستند و با دسيسه‌هايي مي‌كوشند اوّلاً خيري به مسلمانان نرسد، ثانياً خير رسيده را از آنان گرفته، آنها را گمراه و كافر كنند، ليكن خداي سبحان فرمود: اكنون آنان را عفو كرده، با آنان نجنگيد تا زمان مناسب و دستوري ديگر برسد؛ ﴿فاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي الله بأمره﴾.
^ 1 - ـ سوره حشر، آيه 2.
 
 
 

158

تحول جديدي كه با تعبير ﴿حتي يأتي الله بأمره﴾ به آن اشاره شده تحولي تكويني يا تشريعي است. مراد از تحول تشريعي آياتي است كه فرمان مبارزه داده، چنين مي‌فرمايد: با آنان نبرد كنيد تا مسلمان شوند يا ذليلانه جزيه بپردازند؛ ﴿قاتلوا الّذين لا يؤمنون بالله ولا باليوم الاخر ولا يحرّمون ما حرّم الله و رسوله و لا يدينون دين الحقّ من الّذين أوتوا الكتاب حتّي يعطوا الجزية عن يدٍّ و هم صاغرون) 1 بايد توجه داشت كه دستور نبرد در اين آيه شريفه، ناسخ جمله ﴿فاعفوا و اصفحوا﴾ در آيه مورد بحث نيست؛ زيرا با تعبير ﴿حتي يأتي الله بأمره﴾ به موقت بودن حكم عفو و صفح تصريح شده است و نسخ مصطلح چنان‌كه گذشت، در موردي است كه دليل منسوخ در دوام و استمرار ظهور داشته باشد و دليل ناسخ اساس آن را در مقام بقا منهدم كند. فرمان عفو و صفح در آيه مورد بحث، نه تنها در دوام ظهور ندارد، بلكه با وعده تحوّل و نويد تبدل همراه است و در چنين موردي مجال نسخ نيست؛ خواه آن دليل منسوخ به امر تكويني مقيّد و به غايت عيني مغيّا باشد؛ مثلاً كلمه «اَمْر» در آيه مورد بحث واحد امور باشد، و خواه به امر تشريعي مقيّد و به غايت اعتباري مغيّا و از سنخ حكمت عملي باشد؛ مثلاً كلمه «اَمْر» واحد اوامر باشد و به قيد شرعي اختصاص ندارد.
مهم‌ترين سند نسخ مصطلح همانا ظهور منسوخ در دوام و استمرار است و بهترين وجه براي عدم نسخ مصطلح، ظهور منسوخ در توقيت و تحديد است؛ چون موقّت و محدود هرگز نسخ نمي‌شود، بلكه اَجَلِ مسمّاي آن مي‌رسد و با انقضاي اَجَل مسمّا مجالي براي بقاي آن نيست؛ چنان‌كه قبل از رسيدن اَجَل مسمّا هم، مجالي براي انقضاي آن نيست؛ مثلاً در آيه مورد
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 29.
 
 
 

159

بحث با انقضاي اَجَل عفو و صفح و سررسيد عمر آن، حكم مزبور منتفي مي‌شود. از اينجا معلوم مي‌شود كه اطلاق نسخ و ناسخ و منسوخ در آيه مورد بحث صرف فرض است، نه واقع، چنان‌كه آيات ديگر كه حاوي ارتقاب، تربّص و مانند آن است همگي داراي اَجَل مسمّاست و با رسيدن آن منتفي مي‌شود.
 
دعوت به مظهر رأفت خدا شدن
دستور رايج اسلامي، برخورد مهربانانه با هر انسان است؛ ﴿قولوا للناس حسناً﴾ و آنچه درباره مشركان نازل شده، بر اساس همين فرمان عمومي است؛ ﴿قل للذين ءَامنوا يغفروا للذين لايرجون أيام الله) 1 ﴿واهجرهم هجراً جميلاً) 2 و آنچه درباره اهل كتاب وارد شده نيز بر همين منوال است؛ مانند آيه مورد بحث.
اصل اخلاقي حاكم بر روابط اجتماعي، اعمّ از محلّي و منطقه‌اي و بين‌المللي در برخوردهاي مسالمت‌آميز كه به بي‌مهري ديگران مسبوق نباشد همانا گذشت از زشتي به نحو زيبا و دفع بدي به سبك خوبي است و آيات ﴿...يدْرَئون بالحسنة السيّئة) 3 يعني مردان مؤمن با نيكي بدي را دفع و دَرْء مي‌كنند و ﴿ادفع بالتي هي أحسن السيّئة) 4 يعني تو اي مسلمان هر بدي را به خصلت خوب و روش زيبا و سنّت پسنديده دفع كن، شاهد گوياي روش اساسي اسلام در برخورد با دگرانديشان يا دگرگرايان است.
^ 1 - ـ سوره جاثيه، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره مزمّل، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره رعد، آيه 22.
^ 4 - ـ سوره مؤمنون، آيه 96.
 
 
 

160

آنچه در آيه مورد بحث مطرح شده بر همين پايه است؛ يعني سيره ناپسند اهل كتاب به ويژه يهود، نامحمود بود؛ تنگ‏نظري آنها كه علاقه‌اي به ترقّي شما مسلمانان نداشته و هرگز مايل نيستند چيزي بر شما نازل شود، حسادت‌ورزي آنان از اينكه شما به كمال ايمان صحيح باريافتيد و توطئه آنها براي ارتداد شما به شرك جاهلي و ارتجاعتان به الحاد، همگي زمينه مبارزه منفي، طرد، لعن، طعن، عداوت و كينه‌توزي متقابل شما را فراهم مي‌كند، در چنين فضاي آلواده‌اي مظهر خداي عَفُوّ و صَفوح شدن، مقام منيعي است كه فقط در مكتب قرآنِ خليفه‌پرور فراهم مي‌شود و شايد تذييل آيه مورد بحث به قدرت بي‌كران الهي كه نكات فراواني را به همراه دارد، اين آموزه ديني را هم ارائه كند كه خداي سبحان با همه اقتدار نامحدودش هرگز به انتقام مبادرت نمي‌ورزد و تا ممكن است به عفو و صفح ظهور مي‌كند و شما هم جانشينان خداوند در زمين بوده، مظهر رأفت باشيد.
 
اشارات و لطايف
 
1. فرومايگي و كاهش خواهي حسود
رنجي كه انسان هنگام مشاهده كمال ديگران مي‌بيند دوگونه است؛ گاه عامل شتاب در انسان براي ترقي و دستيابي به آن كمال يا برتر از آن است تا همسان آن كامل گردد يا والاتر از او شود (غبطه) و گاهي مايه كوششي براي فرود آوردن صاحب كمال است تا او را با خود هم سطح كند يا از خود نيز فروتر ببرد (حسد).
حسد كه همواره با برخي رذايل نفساني ديگر درمي‌آميزد، آن است كه

161

شخص حسود با علم به حق‏بودن آنچه ديگري داراست، به جاي تلاش براي كامل كردن خود و رسيدن به حق، بكوشد ديگري را از منزلتي كه دارد فرود آورد. حسود نمي‌تواند كسي را برتر از خود ببيند و چون همّت تكامل در خود او نيست گرفتار نقص طلبي است. البته تلاش براي پايين آوردن ديگري، زحمتي بي ثمر است و غالباً آسيب آن منحصراً به خود حسود مي‌رسد؛ ازاين‌رو هماره غمناك، افسرده و گرفته است؛ گرچه گاهي ممكن است پس‌لرزه‌هاي آن زلزله رواني دامنگير محسود گردد.
راه رهيدن انسان از اين خطر آن است كه اوّلاً، يادآور شود كه حسد وصف پليد و خبيث و رذيلانه كافران است؛ ﴿ألم تر إلي الذين أوتوا نصيباً من الكِتَب يؤمنون بالجبت و الطاغوت... ٭...أم يحسدون الناس علي ما ءَاتيهم الله من‏فضله) 1 و مقابل حسد، يعني ايثار و مبارزه با شحّ نفس و مانند آن از اوصاف مؤمنان برجسته است؛ ﴿و الّذين تبوّؤُ الدار و الإيمان من قبلهم يحبّون من هاجر إليهم و لايجدون في صدورهم حاجة ممّا أوتوا و يؤثرون علي أنفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شحّ نفسه فأولئك هم المفلحون) 2
ثانياً، هرگز نقص طلب نباشد و تمنّي زوال نعمت از كسي نكند. راه موفّقِ برتري اين است كه انسان همان كمال را كه ديگري داراست از خدا بخواهد؛ ﴿و سئلوا الله من فضله) 3 كوشش براي ترقي و دستيابي به كمال انسانهاي كامل، تنافس است كه خداي سبحان جامعه را به آن تشويق كرده است. انسان نفيس طلب براي دريافت شي‏ء نفيس بايد نَفَس‏زنان بدود و نَفَس بدهد
^ 1 - ـ سوره نساء، آيات 54ù51.
^ 2 - ـ سوره حشر، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 32.

162

تا به نفيس برسد؛ ﴿و في ذلك فليتنافس المتنافسون) 1 اين مقام، فضل خداست؛ پس بايد با همّت بلند، فضل خداوند را خواست؛ ﴿و اسئلوا الله من‏فضله) 2 و بايد مسابقه داد؛ ﴿سابقوا إلي مغفرةٍ من ربّكم و جنّةٍ عرضها كعرض السماء و الأرض أعدّت للّذين ءَامنوا بالله و رسله ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء والله ذو الفضل العظيم) 3 راه تكامل همچون صحنه سپهرْ وسيع و باز است و به كمك فضل خداوند، نه تنها مي‌توان به آن شخص كامل رسيد، بلكه مي‌توان از او پيشي گرفت. در اين مسابقه، سرعت و شتاب براي رسيدن به ديگران و پيشي گرفتن از آنها ممدوح و حق همگان است، امّا خودْ ايستادن و خواهان بازگشت آنان بودن مذموم است. در اين راه بايد چون شهيدان شاهد و به مقصد رسيده بود كه از خداي سبحان مژده مي‌طلبند تا راهيان كوي شهادت به آنها برسند؛ ﴿و يستبشرون بالّذين لم‏يلحقوا بهم من خلفهم) 4 و از سوي ديگر راهيان كوي شهادت نيز مي‌گويند: اي كاش ما نيز كامل شده و به آن انسانهاي كامل مي‌رسيديم؛ «ياليتني كنت معهم فأفوز فوزاً عظيماً» 5
البته هر كس به اندازه استعداد خويش تلاش كند به مقصد مي‌رسد، تا آنجا كه مي‌فهمد حدّ او همين قدر است و در آن حال مي‌گويد: «و اجعلني بقسمك راضياً قانعاً» 6 بر همين اساس، همان‌گونه كه قواي ادراكي و تحريكي آدمي هر يك كاري برعهده دارد كه از ديگري ساخته نيست مثلاً سمع
^ 1 - ـ سوره مطففين، آيه 26.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 32.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه 21.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 170.
^ 5 - ـ بحارالأنوار، ج44، ص299.
^ 6 - ـ مفاتيح الجنان، دعاي كميل.
 
 
 

163

و بصر ادراك مي‌كنند و دست و پا كار مي‌كنند و ازاين‌رو هيچ‌يك حسود ديگري نيست و به زيان ديگري به نبرد نمي‌پردازد، در بهشت نيز با وجود تفاوت و گوناگوني درجات افراد، هيچ‌كس نسبت به ديگري حسود نيست و اين وصف بهشتيان را مؤمنان در دنيا از خداوند مسئلت مي‌كنند؛ ﴿لا تجعل في قلوبنا غلّاً للذين ءامنوا) 1 ممكن است بهشتيان برزخي به برخي مقامها غبطه بخورند؛ چنان‌كه شهيدان در قيامت به مقام والاي عباس بن علي(عليه‌السلام) غبطه مي‌خورند؛ «إنّ للعبّاس عند الله عزّوجلّ منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة» 2 امّا غبطه حسادت نيست. حسادت، سوزاننده و خوره ايمان است و انسان را مي‌پوساند، امّا غبطه گواراست و انسان در آن حال از كمال ديگري لذّت مي‌برد و همان را براي خود نيز آرزو مي‌كند.
شايان گفتن است كه گاهي عنوان حَسَد بر غبطه اطلاق مي‌شود؛ «لاحَسَد إلّافي اثنين رجل آتاه الله مالاً فهو ينفق منه آناء الليل وآناء النهار ورجل آتاه الله القرآن فهو يقوم به آناء الليل و آناء النهار» 3 يعني هيچ حسدي روا نيست مگر درباره دو نفر: يكي آن‌كه خداوند به وي مال داده و او در فرصتهاي شب و روز به انفاق آن مي‌پردازد و ديگري آن كه خداوند به وي علم قرآن داده و او در فرصتهاي شب و روز به قرآن قيام مي‌كند. حَسَد در اين‌گونه موارد به معناي اغتباط است.
 
2. دسيسه‌هاي حسودانه يهود
حق براي يهود روشن شده بود؛ ﴿من بعد ما تبيّن لهم الحق﴾، ليكن آنان
^ 1 - ـ سوره حشر، آيه 10.
^ 2 - ـ بحارالأنوار، ج44، ص298.
^ 3 - ـ همان، ج89، ص198.
 
 

164

حسودانه، با تشكيل مجالس گناه و نيز سوءاستفاده از شبهات، دسيسه مي‌كردند تا مسلمانان را به كفر بازگردانيده، آنان به ويژه جوانان را از رشد و ترقي بازدارند؛ از اين رو به مسلمانان هشدار داده شد كه اوّلاً، در مجالس آلوده آنان شركت نكنيد؛ ﴿إذا سمعتم ءَايات الله يكفر بها و يستهزأ بها فلاتقعدوا معهم حتّي يخوضوا في حديث غيره) 1 زيرا كافران بي‌باكانه و بي‏دريغ همه ابزار و وسايل گناه و فساد را در اختيار شما، به ويژه نوسالان مي‌گذارند. ثانياً، از شبهات آنان بپرهيزيد و متشابهات را با استمداد از عالمان ديني خود به محكمات بازگردانيد؛ ﴿و لو رُدّوه إلي الرسول و إلي أولي الأمر منهم لعلمه الّذين يستنبطونه منهم) 2
مسئله نسخ، شبهه‌اي علمي بود كه اهل كتاب از سَرِ حسادت آن را طرح كرده، گفتند: اگر اسلام حق است چرا برخي احكام آن نسخ مي‌شود؟ قرآن كريم اين شبهه علمي را نقل كرد و به آن پاسخ داد، كه به تفصيل در بحث تفسيري آيات قبل گذشت.
پاسخ شبهه آنها درباره برخي شكستهاي مقطعي مسلمانان نيز اين است كه شكست خوردگانِ نبرد اُحُد اندك مسلماناني بودند كه به دستور رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) براي حفظ سنگر عمل نكردند. اسلام هرگز شكست پذير نيست؛ رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز رسالتي دارد كه در حوزه حفاظت ويژه الهي است و از هزيمت مصون است.
يكي از اقدامهاي عملي يهوديان حسود اين بود كه به پيروان خود دستور دادند تا به عنوان عوامل نفوذي، در بامداد به حضور رهبر مسلمانان رسيده، به
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 140.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 83.
 
 
 

165

قرآن ايمان آورند و در پايان همان روز بدان كفر ورزيده، به مردم بگويند: ما به اسلام ايمان آورديم، ليكن پس از تحقيق، آن را بي‌محتوا يافتيم و از آن بازگشتيم. اين كار، زمينه ارتداد ساده‌لوحان مسلمان را فراهم مي‌كند؛ ﴿و قالت طائفةٌ من أهل الكتاب ءَامنوا بالّذي أُنزل علي الّذين ءَامنوا وجه النهار و اكفروا ءَاخره لعلّهم يرجعون) 1 قرآن كريم اين نيرنگ را بازگو و افشا كرد و فرمود: آنان هرگز اسلام و ايمان نياورده‌اند، بلكه با نيرنگ آمده‌اند كه بازگردند و چون ايمان آنها ظاهري بود ارتداد آنان نيز صوري است، نه واقعي.
ديگر اقدام حسودانه اهل كتاب اين بود كه به بتها احترام ويژه مي‌نهادند و نيز مي‌گفتند: كافران و بت‌پرستان از مسلمانان متمدّن‌ترند و راه آنان بهتر است؛ ﴿ألم تر إلي الّذين أوتوا نصيباً من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء أهدي من الّذين ءامنوا سبيلاً) 2 منشأ اين سخن ناصواب و تبليغ سوء نيز كه تنها نيرنگي براي منحرف كردن مسلمانان، به ويژه جوانان، از اسلام بود، حسد دشمنان اسلام بوده است؛ ﴿أم يحسدون النّاس علي ما ءَاتيهم الله من فضله) 3
 
3. صفح جميل
آنچه در خاطرْ حاضر است گاهي براي بايگاني و ضبط و مرور، مورد صفح، يعني صفحه‌گرداني قرار مي‌گيرد و صفحه‌پردازي مي‌شود و زماني براي احضار و اعداد خصوص آن صفحه شماري مي‌شود و گاهي براي اعراض از آن و به دست نسيان سپردن و به گذشته دادن و در رديف اخبار سوخته و فراموش شده
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 72.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 51.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 54.
 
 
 

166

قرار دادن است. اين‌گونه ورق زدن به طرف عدم، نه وجود، و به سوي نسيان، نه تذكّر، و به سمت ماضي، نه حال و استقبال را صفح جميل گويند. البته اصل صفح شامل هرگونه صفحه‌گرداني مي‌شود و تصفّح نيز از اين معنا مشتق است. با چنين كرامتي صفحه جميل و مبسوط صاحب حق ديده مي‌شود و صفحه مقبوض گنهكار مشاهده نمي‌گردد و چون خداي سبحان عفو او عالي و صفح او اعلاست به دو اسم مبارك «عَفُوّ» و «صَفوح» مسمّاست 1 .
 
4. سرّ مدني بودن آيه
گرچه آيات مكّي از صبر و پايداري از يك سو، و عفو و صفح از سوي ديگر، و عدم تعرّض قتال از سوي سوم حكايت دارد، ليكن هر آيه‌اي كه بر صبر و عفو و ترك قتال دلالت كند مكّي نيست؛ نظير آيه مورد بحث كه از عفو و صفح حكايت دارد و مَدَني است؛ زيرا درباره اهل كتاب به ويژه يهوديان وارد شده است و چنين محتوايي مخصوص مدينه است و در مكه سابقه نداشته است. البته هر آيه‌اي كه بر جهاد، دفاع، قتال و مانند آن دلالت داشته باشد مَدَني است؛ پس از جهت قبلي ايجاب جزئي است و از جهت كنوني ايجاب كلي است.
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
روي أنّ فنحاص بن عازوراء و زيد بن قيس و نفراً من اليهود قالوا لحذيفة بن
^ 1 - ـ مجمع‌البحرين، ج2 1، ص614، «ص‏ف‏ح».

167

اليمان و عمّار بن ياسر بعد وقعة أحد: ألم يروا (ظ تروا) ما أصابكم، و لو كنتم علي الحقّ ما هزمتم، فارجعوا إلي ديننا، فهو خير لكم و أفضل و نحن أهدي منكم سبيلاً. فقال عمّار: كيف نقض العهد فيكم؟ قالوا: شديد. قال: فإنّي عاهدت أن لا أكفر بمحمّد ما عشت، فقال اليهود: أمّا هذا فقد صبأ وقال حذيفة: و أمّا أنا فقد رضيت بالله ربّاً و بمحمّد نبيّاً و بالإسلام ديناً و بالقرآن إماماً و بالكعبة قبلةً و بالمؤمنين إخواناً، ثمّ أتيا رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و أخبراه، فقال: «أصبتما خيراً و أفلحتما»، فنزلت 1 .
اشاره الف. با اغماض از سند و لزوم احراز نزول آيه مورد بحث بعد از جنگ اُحد، بايد رقم شبهه‌فكنان مقدار قابل اعتنايي باشد كه از آن بتوان به عنوان «كثير» ياد كرد.
ب. ظاهر آيه همان‌طور كه قبلاً بازگو شد ارتداد از اصل دين و بازگشت به شرك يا الحاد جاهلي است، نه به يهوديت يا نصرانيت.
ج. ظاهر آيه اين است كه علاقه اهل كتاب، به ارتداد توده مسلمانان تعلّق داشت و آنچه در اين حديث مطرح شده نسبت به دو نفر (حذيفه و عمّار) است. البته منافاتي با آن علاقه عمومي ندارد و برخورد با دو نفر نمونه برخورد با ديگران است. طبري بعد از نقل اينكه مقصود، كعب بن اشرف يهودي است، آن را مردود دانسته به اينكه واحدْ كثير نيست و اگر منظورْ كثرت قدر و منزلت باشد، با تعبير جمع (يردّون) مناسب نيست. البته اطلاق جمع و اراده واحد ممكن است، ليكن به قرينه نيازمند است كه در اينجا موجود نيست 2 .
^ 1 - ـ كشّاف، ج1، ص176.
^ 2 - ـ جامع‌البيان، ج1، ص534.
 
 
 

168

 
2. شبهه‌فكني براي مرتد كردن مسلمانان
قال الإمام العسكري أبو القائم(عليه‌السلام) في قوله تعالي: ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً﴾ «بما يوردونه عليكم من الشبهة ﴿حسداً من عند أنفسهم﴾ لكم بأن أكرمكم بمحمّد و عليّ و آلهما الطيّبين ﴿من بعد ما تبيّن لهم الحقّ﴾ المعجزات الدالات علي صدق محمّد و فضل عليّ و آلهما ﴿فاعفوا و اصفحوا﴾ عن جهلهم و قابلوهم بحجج الله و ارفعوا بها باطلهم ﴿حتّي يأتي الله بأمره﴾ فيهم بالقتل يوم فتح مكّة فحينئذ تحولونهم عن بلد مكّة و عن جزيرة العرب و لا يقرون بها كافراً ﴿إنّ الله علي كلّ شي‏ء قدير﴾ و لقدرته علي الأشياء قدر ما هو الأصلح لكم من تعبده إيّاكم من مداراتهم و مقابلتهم بالجدال الّتي هي أحسن» 1
اشاره الف. صرف‏نظر از سند، اطلاق آيه شامل همه انحاي توطئه اهل كتاب براي ارتداد مي‌شود كه القاي شبهه يكي از آنهاست؛ چنان‌كه اطلاقِ ﴿حتي يأتي الله بأمره﴾ شامل همه مواردي مي‌شود كه مسلمانان در آن به دفاع از كيان اسلام از شر حسادت اهل كتاب، به ويژه يهود مأمور شده‌اند.
ب. قدرت بي‌كران الهي كه ضامن همه مضمون آيه است، نشان امكان تبديل عداوت به محبت، و آيت تبديل ضلالت به هدايت است؛ چنان‌كه علامت تحويل عفو و صفح به قتال مبين و جهاد مستبين است.
 
3. اِذن جهاد
عن الباقر(عليه‌السلام): «لم يؤمر رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بقتال و لا أُذن له فيه حتّي نزل جبرئيل بهذه الآية: ﴿أُذن للذين يقاتلون بأنهم ظُلموا﴾ و قلّده سيفاً» 2
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص142.
^ 2 - ـ مجمع البيان، مج1 ـ 2، ص354.
 
 
 

169

اشاره: هرچند مضمون اين حديث تعيين آغاز اذن دفاع از حوزه اسلامي است، ليكن ارتباط آن با آيه مورد بحث منوط به آن است كه اولاً، مقصود از كلمه «امر» در آيه مورد بحث، مفرد «اوامر» باشد و ثانياً، منظور از امرِ به معناي دستور همان دستور مبارزه باشد. اما اگر مقصود از امر، مفرد «امور» يا منظور از امرِ به معناي دستور، حكم ديگري غير از قتال باشد حديث ياد شده ارتباطي با آيه مورد بحث ندارد؛ گرچه گروهي از مفسرانِ فريقين آن را در ذيل همين آيه نقل كرده‌اند.
 
 
 
 
و أقيموا الصلوة و ءاتوا الزكوة و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله إنّ الله بما تعملون بصير (110)
 
 
 
گزيده تفسير
استواري عفوّانه و صفوحانه در برابر دسيسه‌هاي كافران، به ويژه يهود عنود، و به اميد پيروزي به سر بردن، نيازمند قدرت است. برپاداشتن نماز و پرداخت زكات، عامل اقتدار است؛ زيرا نماز و زكات، انسان را با خداوند، يعني با تنها قادر بر اعانت و نصرت و با انبوه مسلمانان پيوند مي‌دهد؛ از اين‌جهت خداوند فرمان نماز و زكات داد، و به سبب نياز حتمي عفو و صفح به نماز و زكات، امر به نماز و زكات را بر امر به عفو و صفح عطف فرمود.

170

كارهاي خير انسان نزد خدا محفوظ و از زوال مصون است؛ از اين رو هر كس كار خيري كند در آخرت عين آن را كه به صورتهاي گوناگون ظهور مي‌يابد به عنوان جزا مي‌يابد.
همه كارهاي خير پذيرفته مي‌شود؛ خواه خود انسان آن را پيش فرستد، يا پس از مرگ وي از آثار خير و وصاياي او فرستاده شود؛ اگرچه كار خيري كه پيش فرستاده از آنچه تأخير مي‌كند نزد خدا بهتر و با پاداشي افزون خواهد يافت و اين ويژه كارهاي مشهود نيست؛ زيرا خداي سبحان به همه كارهاي مشهود و مستور بصير است.
جمله پاياني آيه، افزون بر تعليم مطلبي كلامي، متضمن وعده نسبت به خير و وعيد نسبت به شرّ است؛ چنان‌كه لازم جمله خبري پيش از آن وعده است تا صاحب عمل خير، از بقاي آن و نيل مجدد به آن آگاه شود و با اشتياق بيشتر به انجام آن مبادرت كند.
 
تفسير
 
تناسب آيات
پس از دستور عفو و صفح و وعده نصرت به مؤمنان؛ ﴿حتّي يأتي الله بأمره إن الله علي كلّ شي‏ءٍ قدير﴾، در آيه مورد بحث راه تحقّق اين وعده را به آنان مي‌نماياند؛ يعني با نمازي كه دستگيره ايمان را محكم و همّتها را متعالي مي‌كند و با اجتماعي كه از اين طريق در مساجد براي آنان پديد مي‌آيد و قلبها الفت مي‌يابد و با زكات كه ميان توانگران و تهي‌دستان پيوند و اتحاد پديد مي‌آورد، طبعاً شبهات و وسوسه‌هاي اهل كتاب، در پايداري مؤمنان بر ايمان

171

و پرهيز از ارتداد و بازگشت به شرك قبلي تأثيري نخواهد داشت و زمينه نصرت الهي فراهم خواهد شد 1 .
پس از تبيين اسباب پيروزي دنيوي براي مؤمنان، درباره اسباب سعادت اخروي مي‌فرمايد: چنين نيست كه آثار و بركات نماز و زكات تنها در دنيا ظاهر شود، بلكه اين‌گونه از اعمال صالح در نزد خدا باقي مي‌ماند و ذخيره آخرت آنان مي‌شود.
آنگاه براي انگيختن مؤمنان به اين عبادت و احسان از بصير بودن و آگاهي خداوند، سخن به ميان مي‌آورد و اينكه بدانند چيزي از اعمال آنان بر خدا مخفي نمي‌ماند و در نتيجه چيزي از اجر و پاداش آنان كاسته نمي‌شود.
 
پيوند با خدا و مسلمانان محروم
مقاومت در برابر نيرنگهاي اهل كتاب و عفو و صفح كردن از آنان و به اميد پيروزي به سر بردن، كه پيام آيه قبل بود، نيازمند پيوندي ناگسستني با خداي سبحان و نيز با مسلمانان محروم است.
نماز قدرت روحي نمازگزار را تأمين مي‌كند تا وي در نزاهت از وسوسه اهريمن درون كامياب، و در برائت از دسيسه دشمن بيرون موفق باشد؛ زيرا تنها كسي كه قدرت اعانت و نصرت دارد خداست و هيچ‌گونه كذب در خبر و تخلف در وعده، و سهو و نسيان و جهل در تبيين گزاره‌هاي الهي، اعم از اِخبار و اِنشا راه ندارد و خداي سبحان براي رسيدن انسان به توان و عون و نصر غيبي به نماز و استعانت از آن دعوت كرده و فرموده است: ﴿استعينوا بالصبر
^ 1 - ـ ر.ك: المنار، ج1، ص422.

172

والصلوة) 1 معلوم مي‌شود نماز سهم تعيين‌كننده‌اي در افاضه كمك به اذن خدا دارد.
استواري عَفُوّانه و صفوحانه در برابر همه دسيسه‌هاي سياسي، نظامي و اجتماعي اهل كتاب، به ويژه يهود عنود، به استعانت از ستون دين نيازمند است. البته تأثير زكات در تحكيم تار و پود امت اسلامي قابل ستايش است؛ بنابراين، با هدايت به راه برتر و روش والاتر، يعني عفو و صفح از لدودان و پرداختن به مناجات الهي و راه يافتن در دلهاي محرومان كه از جهتي بيت معمور خداست، هم توفيق عفو و صفح حاصل مي‌شود و هم عنايت به اينكه اين كاميابي مرهون لطف ويژه خدايي است كه نمازگزاران را از نصرت و معاونت مخصوص برخوردار مي‌كند تا معلوم گردد هرگونه نعمت استقامت و بردباري در ظلّ حمايت خداست؛ چنان‌كه به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: ﴿واصبر وما صبرُكَ إلّابِاللّه) 2
غرض آنكه صبر از عزم‌الامور است؛ ﴿واصبر علي ما أصابك إنّ ذلك من عزم الأمور) 3 و چيزي‏كه نيازمند به عزم راسخ و تصميم جدي است بدون اعانت الهي دشوار است و چيزي كه اعانت خدا را به همراه دارد استعانت از آن حضرت به وسيله نماز است و اگر صبر به وسيله نماز حاصل مي‌شود و نيازمند به آن است، عفو و صفح به طور حتم محتاج به نماز است؛ ازاين‌رو امر به نماز و زكات بر امر به عفو و صفح عطف شد.
طبري دستور نماز و زكات را براي تطهير از خطاي گفتن «راعنا» كه
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 153.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 127.
^ 3 - ـ سوره لقمان، آيه 17.

173

دستاويزي ناصواب براي يهوديان بود مي‌داند 1 ، ليكن گروهي از مفسران مانند ابوحيان اندلسي 2 ، و آلوسي 3 آن را نپذيرفته‌اند. البته اثبات آن آسان نيست.
شايان ذكر است: همان‌گونه كه اقامه نماز و ايتاي زكات در اجراي عفو و صفح كمك مي‌كند، اجراي عفو و صفح و كينه‌زدايي و تصفيه دل از بند هوا و قيد هوس كمك شاياني براي اقامه نماز و ايتاي زكات است.
 
دريافت عين عمل
انسان هر كار خيري، خواه عبادي، همچون نماز و زكات، يا غير آن را انجام دهد، عين آن را مي‌يابد و مي‌بيند؛ ﴿و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله﴾. گستره كار خير مورد بحث شامل كارهايي نيز مي‌شود كه طبق وصيت انجام مي‌گيرد. همچنين ويژه كارهاي مشهود نيست بلكه نيت و اراده خير، دعا كردن براي ديگران و مانند آن كه اموري مستور است نه مشهود نيز عين آن دريافت مي‌شود؛ زيرا خداي سبحان به همه كارها بصير است؛ ﴿إنّ الله بما تعملون بصير﴾.
هر كار خيري اوّلاً، به سود خود انسان است و بر انجام آن بايد شاكر باشد. ثانياً، در مخزن الهي محفوظ، و از اين رو از زوال مصون است؛ ﴿ما عندكم ينفد و ما عند الله باق) 4 ثالثاً، انسان عين آن كار را مي‌يابد و آنگاه كه عين همان را يافت لذتي مضاعف مي‌برد.
^ 1 - ـ تفسير طبري، ج1، ص537.
^ 2 - ـ البحر المحيط، ج1، ص349.
^ 3 - ـ روح‌المعاني، ج1، ص564.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 96.
 
 
 

174

در قيامت عين كار به گونه‌اي ظاهر مي‌شود كه انسان مي‌فهمد اين چيزِ مشهود عين كار اوست و آن را كه به صورت نعمتهاي بهشتي، همچون نهر شير يا عسل و مانند آن درآمده 1 جزا تلقي مي‌كند.
برخي مفسّران، غافل از اصل بقاي كار و تجسم اعمال گفته‌اند: كار از بين مي‌رود و انسان جزاي آن را مي‌يابد 2 ، در حالي كه پاداش يا كيفر آخرت، تجسم عين عمل است كه به صورتهاي گوناگون درآمده، نه امري قراردادي، همچون جزاي دنيا.
تجسّم اعمال را، هم برهان عقلي و هم ظواهر آيات تثبيت مي‌كند. ظاهر دليل نقلي معتبر، حجّت است و چنانچه ظاهري بر خلاف دليل عقلي يا نقلي ديگر بود بايد توجيه شود. آياتي همچون ﴿كذلك يريهم الله أعمالهم حسرات
^ 1 - ـ سوره محمّدص، آيه 15.
^ 2 - ـ تفسير كبير، ج8، ص17. فخر رازي در بقاي اصل عمل تأمّل داشت؛ چون عرض است و نظير جوهر نيست تا پايدار باشد؛ چنان‌كه يافتن متن آن را مورد رغبت ندانست؛ زيرا در صحنه پاداش، آنچه مورد علاقه صاحب عمل خير است همانا دريافت جزاي رضايت‌بخش آن است، نه مشاهده خود آن؛ ازاين‌رو، وي مانند برخي از مفسّران ديگر، مفعول مضافي را مقدّر دانست و چنين گفت: «تَجِدوا ثوابَه» (تفسير كبير، ج3، ص2). منشأ هر دو وجه اين است كه او عمل خير، اعم از اعتقاد صائب و خُلق حَسَن و عمل صالح را عَرَض پنداشت و ازاين‌رو به عدم بقاي آن فتوا داد؛ چنان‌كه معناي عينيّت را همان عين مادي دنيايي تلقي كرد و ازاين‌رو به عدم سودمندي مشاهده آن فتوا داد؛ در حالي كه نه عمل عَرَض مصطلح است و نه معناي عينيّت آن است كه وي تلقي كرد. اگر متن عمل كيمياگري شده، به صورت برزخي يا قيامتي درآمد، چون معيار وحدت و هوهويت محفوظ است آنچه در معاد ديده مي‌شود عين عمل صالح دنياست. بررسي هويت شخص انسان از خردسالي تا سالمندي نشان مي‌دهد كه معناي بقاي اصل وجود و حفظ هوهويت و صدق عينيّت بر چيزي مانع تكامل و سير طولي آن نيست.

175

عليهم) 1 ﴿يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء تودّ لو أنّ بينها و بينه أمداً بعيداً) 2 ﴿فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره٭ و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره) 3 بريافتن عين اعمال دلالت دارد.
در قيامت عمل هر كسي به صورتهاي گوناگون ظاهر و متصوّر مي‌شود؛ به گونه‌اي كه انسان مي‌تواند بگويد عين آن كار را مي‌يابد؛ مانند اينكه در دنيا غذاي سالمي كه انسان مي‌خورد به صورت نمو در مي‌آيد، نه اينكه فربهي، پاداشِ قراردادي خوردن غذاي سالم باشد. همچنين غذاي مسموم به صورت بيماري در مي‌آيد، نه اينكه غذاي مسموم از ميان برود و بيماري كيفر قراردادي آن باشد. هرچند تجسّم اعمال از اين مثالها دقيق‌تر است، امّا براي تقريب به ذهن مي‌توان گفت: انتقام خداي سبحان از تبهكاران، مانند انتقام طبيب از بيمار ناپرهيز است، نه مشابه انتقامي كه قاضي از تبهكار مي‌گيرد؛ قاضي، كيفري اعتباري بر بزهكار تحميل مي‌كند، ليكن طبيب، بيمار ناپرهيز را كيفري تكويني مي‌دهد 4 .
تذكّر: جمله ﴿ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عندالله﴾، هرچند خبري است و مطلب كلامي را دربردارد، ليكن لازم آن، انشا و وعده است تا صاحب عمل خير از بقاي آن عمل و نيل مجدد صاحب عمل به عمل آگاه گردد و با اشتياق بيشتر به انجام آن مبادرت كند؛ چنان‌كه جمله ﴿إنّ الله بما تعملون بصير﴾، گذشته از تعليم مطلبي كلامي، متضمن وعده نسبت به خير و وعيد
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 167.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره زلزال، آيات 7 ـ 8.
^ 4 - ـ جريان جزاي كار در اثناي مطالب بازگو شد، ليكن بحث مبسوط درباره تجسّم اعمال در تفسير آيه 167 سوره مباركه «بقره» خواهد آمد.

176

عليهم) 1 ﴿يوم تجد كلّ نفس ما عملت من خير محضراً و ما عملت من سوء تودّ لو أنّ بينها و بينه أمداً بعيداً) 2 ﴿فمن يعمل مثقال ذرّة خيراً يره٭ و من يعمل مثقال ذرّة شرّاً يره) 3 بريافتن عين اعمال دلالت دارد.
در قيامت عمل هر كسي به صورتهاي گوناگون ظاهر و متصوّر مي‌شود؛ به گونه‌اي كه انسان مي‌تواند بگويد عين آن كار را مي‌يابد؛ مانند اينكه در دنيا غذاي سالمي كه انسان مي‌خورد به صورت نمو در مي‌آيد، نه اينكه فربهي، پاداشِ قراردادي خوردن غذاي سالم باشد. همچنين غذاي مسموم به صورت بيماري در مي‌آيد، نه اينكه غذاي مسموم از ميان برود و بيماري كيفر قراردادي آن باشد. هرچند تجسّم اعمال از اين مثالها دقيق‌تر است، امّا براي تقريب به ذهن مي‌توان گفت: انتقام خداي سبحان از تبهكاران، مانند انتقام طبيب از بيمار ناپرهيز است، نه مشابه انتقامي كه قاضي از تبهكار مي‌گيرد؛ قاضي، كيفري اعتباري بر بزهكار تحميل مي‌كند، ليكن طبيب، بيمار ناپرهيز را كيفري تكويني مي‌دهد 4 .
تذكّر: جمله ﴿ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عندالله﴾، هرچند خبري است و مطلب كلامي را دربردارد، ليكن لازم آن، انشا و وعده است تا صاحب عمل خير از بقاي آن عمل و نيل مجدد صاحب عمل به عمل آگاه گردد و با اشتياق بيشتر به انجام آن مبادرت كند؛ چنان‌كه جمله ﴿إنّ الله بما تعملون بصير﴾، گذشته از تعليم مطلبي كلامي، متضمن وعده نسبت به خير و وعيد
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 167.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره زلزال، آيات 7 ـ 8.
^ 4 - ـ جريان جزاي كار در اثناي مطالب بازگو شد، ليكن بحث مبسوط درباره تجسّم اعمال در تفسير آيه 167 سوره مباركه «بقره» خواهد آمد.

177

كفايي است، وبه‌هر تقدير، تأمين معيشت نيازمندان از مصاديق بارز صدقه به معناي عام است.
 
2. رجحان و فضل تقديم كار خير بر تأخير آن
انسان هر كار خيري انجام دهد، آن را نزد خدا مي‌يابد؛ ﴿و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله﴾.گستره كار خيرِ مورد بحث، چنان‌كه گذشت، شامل كارهايي نيز مي‌شود كه طبق وصيّت انجام مي‌گيرد؛ با اين تفاوت كه آنچه طبق وصيّت انجام مي‌گيرد، تأخير عمل خير است، نه تقديم آن؛ چنان كه اثر و فايده تقديم را نيز ندارد. در وصيتهاي عهدي، كه در آن امور مربوط به كفن و دفن و مانند آن تعيين مي‌شود، چاره‌اي از وصي گرفتن نيست، امّا وصيتهاي تمليكي و فكّي در كارهاي خير چنين نيست؛ از اين رو حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: در كارهاي خير، خود وصي خويشتن باش؛ «كن وصيّ نفسك» 1
ثواب كار خيري كه با وصيّت به آينده موكول شود، به اندازه كار خيري نيست كه انسان در حيات خويش تقديم كند؛ گرچه هر دو مقبول و مؤثراند؛ چنان كه خداي سبحان مي‌فرمايد: ما همه كارهاي خير انسان را، خواه آنچه در گذشته انجام داده و آن را پيش فرستاده يا آنچه پس از مرگ از آثار خير و وصاياي او فرستاده شود، مي‌نويسيم و هر دو پذيرفته است؛ ﴿إنّا نحن نحي الموتي و نكتب ما قدّموا و ءَاثارهم و كلّ شي‏ء أحصيناه في إمام مبين) 2 ليكن كار خيري را كه پيش فرستاده و تقديم كند از آنچه تأخير مي‌كند نزد خدا بهتر است و با پاداش بيشتر خواهد يافت؛ ﴿فاقرءوا ما تيسّر منه و أقيموا الصلوة و
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 254. در مسئله نيابت حج اين نكته منصوص است كه گرچه با حج نيابي، منوب عنه بري‏ء الذمه مي‌شود، ليكن پاداش و بهره نايب، نُه برابرِ ثواب و بهره منوب عنه از آن حج است(كافي، ج4، ص312).
^ 2 - ـ سوره يس، آيه 12.

178

ءاتوا الزكوة و أقرضوا الله قرضاً حسناً و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله هو خيراً و أعظم أجراً) 1
تذكّر: عنوان تقديم كار خيرْ گاهي به معناي جامع است و زماني به معناي خاص كه در مقابل تأخير به بعد از مرگ قرار مي‌گيرد؛ تقديم جامع شامل عمل به وصيت مي‌شود، ولي تقديم خاص هرچند شامل خود اِيصاء مي‌شود ليكن شامل عمل به آن كه بعد از مرگ حاصل مي‌شود نخواهد شد.
 
3. مال حقيقي
هرچند هر كسي خود را بر وارثان خود مقدم مي‌دارد و مال خود را بهتر از مال وارثان دوست دارد و در حراست آن مي‌كوشد، ليكن بر اثر غفلت و جهل، برخي مال وارثان را بهتر از مال خود دوست دارند. حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: كدام‏يك از شما مال وارث او نزد وي محبوب‌تر از مال خود اوست؟ گفتند: يا رسول‌الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از ما كسي نيست كه چنين باشد. حضرت رسول(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: همه شما چنين هستيد. سپس فرمود: فرزند آدم مي‌گويد: مال من، مال من! آيا مال تو جز آن است كه خوردي و نابود كردي يا پوشيدي و كهنه كردي يا صدقه دادي و از آن گذشتي؟ آنچه جز اين است مال وارث است؛ «...يقول ابن آدم: مالي مالي وهل لك من مالك إلّاما أكلت فأفنيت أو لبست فأبليت أو تصدّقت فأمضيت، وما عدا ذلك فهو مال الوارث» 2 بنابراين، برخي سعي بليغ در نفع‌رساني به غير خود دارند و از انتفاع عمل خويش محروم‌اند و آيه مورد بحث به كمك حديث مزبور براي زدودن چنين غفلتي مؤثر است.
^ 1 - ـ سوره‏مزمّل، آيه 20.
^ 2 - ـ بحارالانوار، ج 70، ص138.

179

 
بحث روايي
عن الإمام العسكري(عليه‌السلام): ﴿«أقيموا الصلوة﴾ بإتمام وضوئها و تكبيراتها و قيامها و قرائتها و ركوعها و سجودها و حدودها ﴿و ءاتوا الزكوة﴾ مستحقيها لا تؤتوها كافراً و لامنافقاً، فقال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): المتصدّق علي أعدائنا كالسارق في حرم الله ﴿و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عند الله﴾ من مال تنفقونه في طاعة الله فإن لم يكن مال فمن جاهكم تبذلونه لأخوانكم المؤمنين تجرون به إليهم المنافع و تدفعون به عنهم المضارّ ﴿تجدوه عند الله﴾ ينفعكم الله تعالي بجاه محمّد و عليّ و آلهما الطيّبين يوم القيامة فيحبط به عن سيئاتهم و يضاعف عنهم حسناتهم و يرفع درجاتهم ﴿إنّ الله بما تعملون بصير﴾ عالم ليس يخفي عليه ظاهر بطن و لا بطن ظهر، فهو يجازيكم علي حسب اعتقاداتكم و نيّاتكم و ليس هو كملوك الدنيا الّذي يلبس علي بعضهم فينسب فعل بعض إلي غير فاعله و جناية بعض إلي غير جانيه فيقع ثواب عقابه بجهله بما ليس عليه بغير مستحقّه» 1
اشاره الف. با اغماض از سند، نمازي در استقامت مؤثر است و زكاتي در پايداري سهم تعيين‌كننده دارد كه واجد شرايط و اجزاء و مصون از خلل، قواطع و مبطلات باشد، وگرنه چيزي كه خود دچار مشكل است، توان تأمين استقلال جامعه را ندارد.
ب. وساطت اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) براي آن است كه اين ذوات قدسي مظاهر اسماي حسناي الهي‌اند.
ج. علم خداوند براي اجراي صحيح و عادلانه قوانين حاكم بر نظام هستي كافي است؛ زيرا علم وي به هر چيزي همراه با معرفت حكمت، كيفيّت عدل
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص142.

180

و ساير امور لازم ديگر است.
 
 
 
و قالوا لن‏يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري تلك أمانيّهم قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين (111) بلي من أسلم وجهه لله و هو محسن فله أجره عند ربّه و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون (112) و قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء و قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء و هم يتلون الكتاب كذلك قال الّذين لايعلمون مثل قولهم فالله يحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون (113).
 
 
 
 
 
گزيده تفسير
هر يك از يهود و نصارا از روي تمنّي باطل مي‌گفتند: جز گروه ما كسي وارد بهشت نمي‌شود؛ حال اينكه عناوين و القاب و صرف ادعا و آرزوي خام، هيچ يك در بهشتي شدن مؤثر نيست. شرط ورود به بهشت، ايمان موحّدانه به

181

خداي سبحان، اعتقاد به وحي و رسالت و معاد و نيز عمل صالح مطابق وحي ناسخ است؛ يعني هم بايد حسن فاعلي داشت و چهره جان را متوجّه خدا كرد و هم بايد حسن فعلي داشت و كار درست انجام داد؛ به طوري كه هم در عقيده و هم در عمل خلوص محفوظ باشد. كسي كه به مقام والاي اسلامِ وجه باريافته و همه هويت وي منقاد خدا و همه رويكردهاي او الهي باشد مي‌تواند از بركت عنداللهي بودن اجر خود آگاه شود و اجر چنين انساني نزد خداي سبحان، مانند نفي هراس و اندوه از وي، مختص آخرت نيست.
هر يك از دو گروه يهودي و مسيحي، با اينكه گروه مخالف آنها في‌الجمله برحق است، به طور سلب عام و نفي كلي، ديگران را بر باطل پنداشته، با احتكار حق، ديگري را به طور مطلق نفي مي‌كرد؛ حتي اگر به كتاب آسماني خود عمل كند. اسلام با تصديق كتابهاي آسماني پيامبران پيشين، يهوديت و مسيحيت را تنها در صورتي باطل و بي‌ارزش مي‌داند كه به تورات و انجيل اصيل عمل نكنند.
گفتار مشركان در نفي محض حقانيت ديگران، مانند ادعاي يهوديان و مسيحيان در حصر بهشت براي خود و نفي استحقاق ديگران است.
سخن واهي مشركان شبيه كلام اين گروه از اهل كتاب است كه تورات و انجيل را تلاوت مي‌كنند؛ زيرا اهل كتاب به كتابهاي آسماني خود ايمان ندارند و برابر آن عمل نمي‌كنند.
در قيامت كه ظرف ظهور حق است، حق و باطلِ آرا و مكتبهاي گوناگون و فراوان كنوني روشن خواهد شد و خداوند كه حاكم مطلق است، بين پيروان آنها داوري مي‌فرمايد. در اين داوري نهايي و الهي، هم به اختلاف آرا پايان داده مي‌شود و هم به مخالف حق كيفر داده مي‌شود و هم به مؤالف آن پاداش

182

كامل عطا مي‌شود، تا هم ادعاي صحيح از ناصحيح و هم مدعيان درست از مدعيان نادرست انفصال يابند.
 
تفسير
هوداً: هود جمع هائد (مانند عُوذ جمع عائذ و بُزل جمع بازل) به پيروان حضرت موسي(عليه‌السلام) گفته مي‌شود 1 .
نصاري: نصاري جمع نصراني است و به پيروان حضرت مسيح(عليه‌السلام) اطلاق مي‌شود 2 .
أمانيّهم: أماني جمع «أمنيّة» (نظير أُعجوبة و أُضحوكة) و به معناي آرزوست 3 . سرّ تعبير به جمع اين است كه آنان آرزوهاي فراواني داشتند كه برخي از آنها در طي آيات منسجم اين مبحث مطرح شد؛ چنان‌كه همين اُمنيّه واحد آرزوهاي متعدد را به همراه دارد و از سوي ديگر، همه اهل كتاب اين آرزوي واحد را به همراه دارند.
هاتوا: مطابق گفته جمعي از اديبان مفسّر 4 ﴿هاتوا﴾ در اصل «آتوا» بوده كه همزه آن به «هاء» تبديل شده و به معناي «بياوريد و حاضر كنيد» است. سبب تبدّل همزه به هاء نيز تخفيف در تلفّظ و شباهت يافتن به هاي تنبيه مخاطب ذكر شده است 5 . برخي نيز آن را اسم فعل به معناي «أعْطِ» دانسته، مي‌گويند:
^ 1 - ـ براي توضيح بيشتر ر.ك: تسنيم، ج5، ص31.
^ 2 - ـ همان، ص32.
^ 3 - ـ همان، ص297.
^ 4 - ـ ر.ك: تفسير ابوالفتوح، ج1، ص116 و ابوالسعود، ج1، ص267 و ثعلبي، ج1، ص259.
^ 5 - ـ ر.ك: تفسير روشن، ج1، ص95.

183

«به حسب اختلاف در مأمور، هاتِ، هاتيا، هاتوا، هاتي، هاتين مي‌آيد» 1 زمخشري آن را اسم صوت به منزله «هاء» و به معناي احضر دانسته است 2 .
برخي ديگر هاء در اين واژه را اصلي دانسته، تصريح كرده‌اند كه «هاء» بدل از همزه يا براي تنبيه نيست و همچنين هاتوا اسم فعل يا اسم صوتِ به منزله «هاء» نيست، بلكه فعل امري است از باب مفاعله (هاتي يهاتي مهاتاة). شاهد فعل بودن اين كلمه اتصال آن به ضماير است 3 .
برهانكم: برهان به معناي حجّت و دليل روشنگر و جداكننده ميان حق و باطل و صدق و كذب است و به معناي مصدري، يعني بيان حجّت و ايضاح آن نيز آمده است 4 .
بعضي نون آن را اصلي و در نتيجه اين واژه را رباعي از مادّه «بَرْهنة» به معناي بيان دانسته‌اند 5 ، ليكن اكثر لغت‌دانان و مفسّران زايده بودن نون را اختيار كرده 6 و گفته‌اند: برهان (همانند رُجحان و قربان و سلطان) از «بَرَهَ يَبْرَهُ» به معناي «سفيد گشت» گرفته شده، سپس بر كلام روشن بي‌ابهام و بر امر بيّن بي‌خفاء اطلاق شده، آنگاه از باب «اشتقاق انتزاعي»، واژگاني چون «بَرْهَنَ يُبَرْهِنُ بَرْهَنَةً فهو مبرهِن» از آن مشتق شده است؛ چنان‌كه «سَلْطَنَ يُسَلْطِنُ» از
^ 1 - ـ ر.ك: غرائب القرآن، ج1، ص267.
^ 2 - ـ كشّاف، ج1، ص176.
^ 3 - ـ ر.ك: روح‌المعاني، ج1، ص566؛ البحر المحيط، ج1، ص507.
^ 4 - ـ ر.ك:مفردات راغب،ص121، «ب‏ره»؛ المصباح المنير،ص46، «ب‏ره»؛ لسان‌العرب، ج13، ص51، «ب‏ره».
^ 5 - ـ در كتاب المصباح المنير (ماده «برهن») و روح‌المعاني، (ج1، ص566) اين قول به صورت «قيل» ذكر شده است.
^ 6 - ـ ر.ك: المصباح‌المنير، ص46، «ب‏ره»؛ مفردات راغب ، ص121، «ب‏ره»؛ تفسير ابوالفتوح، ج 1، ص116؛ رواح‌المعاني، ج1، ص566.

184

«سُلْطان» كه از ماده «سلط» است اشتقاق يافته 1 و گويا مراد فيّومي كه گفته است: «وقولهم بَرْهَنَ فلان مُوَلّدٌ» همين باشد 2 . به هر تقدير، اگر از ماده بَرْهنة به معناي بيان باشد، دليل را به جهت روشنگر بودن آن برهان مي‌نامند و اگر از مادّه «بَرَهَ» به معناي قطع و جدا كردن باشد، به دليل، از اين جهت برهان گفته مي‌شود كه ميان حق و باطل، جدايي و انقطاع مي‌افكند.
بَلي: كلمه «بلي» كه براي رَدْع و نفي مطلب سابق است، در برابر كلمه «نعم» است كه براي اثبات مطلب پيشين است. قرآن حكيم نيز اين دو واژه را به همين معنا به كار برده است؛ مثلاً در آيه ﴿ألم يأتكم نذير) 3 كلمه «بلي» در پاسخ ذكر شده و در آيه ﴿فهل وجدتم ما وعد ربّكم حقاً) 4 كلمه «نعم» به عنوان جواب ياد شده است و اگر برعكس بود اثر منفي داشت.
نكته: در بخش نخست آيه 112، ضماير مفرد ذكر شده: ﴿من أسلم وجهه لله وهو محسن فله أجره عند ربّه﴾، امّا در بخش پاياني آن ضماير جمع آمده است: ﴿ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون﴾. در مفرد آوردن ضماير، نظر به لفظ «مَن» و در جمع‌وردن آن، نظر به معناي «من» است؛ نظير ﴿ومنهم من يستمع إليك وجعلنا علي قلوبهم أكنّةً أن يفقهوه) 5 و ﴿ومنهم من يستمع إليك حتي إذا خرجوا من‏عندك قالوا للذين أُوتوا العلم ماذا قال آنفا) 6
^ 1 - ـ ر.ك: التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص247، «ب‏ره».
^ 2 - ـ المصباح‌المنير، ص46، «ب‏ره».
^ 3 - ـ سوره ملك، آيه 8.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 44.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 25.
^ 6 - ـ سوره محمّدص، آيه 16.

185

 
تناسب آيات
با توجه به اينكه واو در ﴿وقالوا... ﴾ عاطفه است و به جمله ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب﴾ از آيه 109 عطف مي‌دهد، چنان‌كه برخي مفسّران به اين نكته تصريح كرده‌اند 1 ، و ضمير جمع در فعل ﴿قالوا﴾ به اهل كتاب باز مي‌گردد، نه به ﴿كثير﴾، و آيات آينده نيز شاهد آن است كه اين كلام مدعاي اهل كتاب است نه كثير، ارتباط اين سه آيه با آيات قبل، به خوبي روشن است؛ زيرا در اين صورت، اين آيات نيز در مقام بيان يكي ديگر از خصلتهاي زشت اهل كتاب است و آن، مغرور بودن آنان به آيين خود و انحصارطلبي و خودگرايي بي‌دليل و بالاخره در سرپروراندن آرزوي پوچ و خيال باطلِ اختصاص بهشت به آنان و حرمان ديگران؛ بدون آنكه هيچ برهاني بر آن آرزو و اين ادعا بياورند.
نخستين آيه از آيات مورد بحث بيانگر آرزوي پوچ و مدعاي بي‌برهان اهل كتاب است. آيه دوم بيان معيار ورود به بهشت است و آيه سوم به مسلمانان چنين تسلّي مي‌دهد: اگر يهود و نصارا با احتكار حق، بهشت را براي خود منحصر مي‌كنند نگران نباشيد. آنها نسبت به يكديگر نيز چنين گماني دارند و هر يك از يهود و نصارا ديگري را نفي مي‌كند؛ بنابراين، معناي آيه اول براساس تحليل اين است كه يهوديان گفتند: غير از يهود كسي وارد بهشت نمي‌شود و مسيحيان گفتند: غير از مسيحي كسي وارد بهشت نمي‌شود.
در سومين آيه مورد بحث، براي اثبات لجاج‌آميز بودن ادّعاي آنان، چنين آمده است: آنها در حالي يكديگر را نفي مي‌كنند كه در خدمت وحي هستند و هر گروه كتاب خود را تلاوت مي‌كنند؛ يعني مي‌دانند كه هم تورات به آمدن
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير ابوالسعود، ج1، ص267؛ روح‌المعاني، ج1، ص564؛ المنار، ج1، ص424.

186

حضرت مسيح(عليه‌السلام) بشارت مي‌دهد و براساس آن، يهوديان مي‌بايست به آن حضرت ايمان مي‌آوردند و هم انجيل مصدّق و متمّم تورات است و با آن تضادي ندارد.
سپس براي اينكه نهايت بطلان ادعاي يهوديان و مسيحيان روشن شود؛ با جاهلان سنجيده شده‌اند؛ با اينكه آنان كتاب آسماني خود را تلاوت مي‌كنند و به مطالب آن عالم‌اند.
در بخش پاياني سومين آيه آمده است كه پوچي ادعاي آنان در ظرف ظهور حق، يعني قيامت روشن خواهد شد و خداوند در آن روز بين يهود و نصارا در اين تنازع، داوري خواهد كرد.
 
احتكار بهشت
قرآن كريم پس از ذكر برخي دسيسه‌ها و مطاعني كه اهل كتاب بر مسلمانان روا مي‌داشتند، اين تمنّي باطل را از آنان نقل مي‌كند كه بهشت مخصوص يهوديان يا مسيحيان است؛ ﴿و قالوا لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري تلك أمانيّهم﴾.
معناي عبارت مذكور اين نيست كه سخن و باور اهل كتاب اين است كه تنها اين دو گروه اهل نجات‌اند و بهشت از آنِ اين دو فرقه است؛ زيرا هر يك از اين دو ديگري را باطل پنداشته، اهل جهنّم مي‌داند؛ ﴿و قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء و قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء﴾، بلكه عبارت ياد شده بدين معناست كه يهوديان مي‌گويند: غير يهودي، خواه مسيحي يا مسلمان، وارد بهشت نمي‌شود؛ ﴿لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً﴾ و مسيحيها مي‌گويند: غير مسيحي، خواه يهودي يا مسلمان، وارد بهشت

187

نمي‌شود؛ ﴿لن يدخل الجنّة إلاّ... نصاري﴾؛ بنابراين، هم يهودي بر اين پندار است كه بهشت فقط از آنِ يهوديان است و تنها آنان بهشتي‌اند و هم مسيحي معتقد است كه بهشت تنها از آنِ مسيحيان است و فقط آنان بهشتي‌اند. هر يك از اين دو طايفه بهشت را مخصوص خود مي‌دانست و كليددار آن نيز احبار و قسيسها بودند و شايد از همين رو بهشت‌فروشي در كنيسه‌ها مرسوم بود و احبار با امضاي برگه آزادي بزهكار از دوزخ و سكونت وي در بهشت، ثمن دريافت مي‌كردند.
برابر توضيح فوق، معناي اين سخن آنان نيز كه گفتند: ﴿كونوا هوداً أو نصاري تهتدوا) 1 اين نيست كه هر كسي يكي از اين دو شريعت را برگزيند برحق است، بلكه بدين معناست كه يهوديان هدايت را فقط در گرو يهودي‏شدن مي‌دانند؛ ﴿كونوا هوداً... تهتدوا﴾ و مسيحيان نيز هدايت را فقط در پذيرش آيين مسيحيت مي‌دانند؛ ﴿كونوا... نصاري تهتدوا﴾. غرض آنكه، احتكار حق بودن و انحصار بهشت از ويژگي هريك از اين دو گروه است و بر اين اساس حرف «أوْ» كه در آيه مورد بحث ياد شده كلام حاكي است، نه سخن محكي عنه؛ يعني خداوند كه سخن آنها را نقل فرموده است، كلمه «أوْ» را ذكر كرده، نه اينكه آنان گفته باشند؛ پس معناي آيه همان‌طور كه گذشت اين است كه يهود منحصراً خود را بهشتي مي‌داند و نصارا نيز منحصراً خود را بهشتي مي‌پندارد؛ چنان‌كه هر يك بهشت را منحصراً از آن خود مي‌خوانند؛ همچنين كلمه «أوْ» در آيه ﴿قالوا كونوا هوداً أو نصاري تهتدوا﴾ سخن حاكي است، نه محكي عنه.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 135.

188

رعايت ادب محاوره و فرهنگ مناظره
اَدَب محاوره و فرهنگ مناظره و احتجاج ايجاب كرد تا يك مطلب مقطوع به صورت امري مشكوك ارائه شود. آنچه در مكتب وحي قطعي و حتمي است اينكه بهشت رفتن انحصاري نيست و مايه اصلي ورود به آن، ايمان به مبدأ و معاد و نبوت و عمل صالح است و چنين سلبي هيچ‌گونه اختصاصي به ملت يهود يا ترسا و مانند آن ندارد. آنچه از محدوده اين كلامِ حق خارج است باطل خواهد بود؛ ﴿فماذا بعد الحق إلّاالضلال) 1 و كمترين ترديدي در بطلان آن راه ندارد و چيزي كه حتماً باطل است، اصلاً برهان‌پذير نيست، ليكن خداي سبحان بعد از نقل مطالب آفِل و فائل نابخردان انحصارگرا، فرمان داد دليل خودتان را بياوريد؛ ﴿قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين﴾ و معناي ﴿وهم يتلون الكتاب﴾ اين نيست كه چون آنان اهل كتاب آسماني و تلاوت آن هستند پس به آن عمل مي‌كنند و از اين جهت برحق‌اند و نمي‌توان آنان را از بهشت محروم دانست؛ بلكه مقصود آن است كه آنان با اينكه مي‌دانند گروه مخالف آنها في‌الجمله حق است، به طور سلب عام و نفي كلي، ديگران را بر باطل مي‌پندارند.
 
معيار بهشتي بودن
اهل كتاب براي ورود به بهشت معياري ارائه كردند كه آن معيار فقط در خود آنان يافت مي‌شود و آن جمود بر توراتِ مُحرّف و انجيل دستكاري شده است؛ ازاين‌رو طرح اصل معيار با دعوي انحصار ورود به بهشت همراه است. قرآن كريم با نفي آن معيارِ محرّف و ارائه معيار صحيح و ناب و بيان محروميت آنان
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 32.
 
 
 

189

از معيارِ درست، نه تنها انحصارگرايي آنان را باطل كرد، بلكه اصل استحقاق آنها براي ورود به بهشت را منتفي دانست. خلاصه آنكه، اهل كتاب بالاصاله معياري ارائه كردند كه بالتبع منحصر در آنها بود و قرآن حكيم بالاصاله معياري ارائه كرد كه بالتبع اصل استحقاق اهل كتاب را نفي مي‌كند و چنين مضمون جامع و كاملي با كلمه ﴿بَلي﴾ شروع شد.
خداي سبحان داعيه‌هاي بي‌برهان اهل كتاب را در موارد متعدد پاسخ مي‌دهد كه اكنون برخي از آن پاسخها ارائه مي‌شود:
1. عناوين و القاب، اثري ندارد و نمي‌توان با اين عناوين، داعيه اختصاص حقّانيت و بهشتي بودن كرد، بلكه تنها با دارابودن ايمان موحّدانه به خداي سبحان، اعتقاد به نبوت و رسالت و معاد، و نيز عمل صالحي كه برابر با وحي ناسخ و نبوّت و حجّت عصر باشد مي‌توان اميد ورود به بهشت داشت؛ ﴿إنّ الّذين ءَامنوا و الّذين هادوا و النّصاري و الصابئين من ءَامن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحاً فلهم أجرهم عند ربّهم و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون) 1 كاري كه اصلاً با شريعت مطابق نباشد يا مطابق شريعت منسوخ باشد عمل صالح نيست؛ زيرا عملي صالح است كه يا از مستقلات عقلي بوده، و اگر دليل نقلي يافت شد فقط براي امضاي آن است يا همچون عبادات تأسيسي طبق دليل نقلي معتبر ثابت شده باشد.
2. در پاسخ ادعاي يهوديان: «چند روزي بيش عذاب نخواهيم شد»، مي‌فرمايد: آيا اين مدعا در كتاب آسماني آمده يا اينكه آنچه را خداوند نگفته به او نسبت مي‌دهيد؟ ادعا و سخن افترايي شما باطل است. آري اين سخن حق است كه معصيت، هر تبهكاري را به دوزخ مي‌برد و باورداشتن خدا و قيامت
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 62.

190

همراه با عمل صالح عامل دستيابي به بهشت است؛ ﴿و قالوا لن تمسّنا النار إلاّ أيّاماً معدودة قل أتخذتم عند الله عهداً فلن يخلف الله عهده أم تقولون علي الله ما لا تعلمون٭ بلي من كسب سيّئة و أحاطت به خطيئته فأُولئك أصحاب النّار هم فيها خالدون٭ و الّذين ءامنوا و عملوا الصالحات أُولئك أصحاب الجنّة هم فيها خالدون) 1
3. در آيه مورد بحث انحصاري كردن بهشت براي خويش و جهنّم براي ديگران را «آرزو»ي آنان مي‌داند؛ ﴿و قالوا لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري تلك أمانيّهم﴾. القا و پذيرش سخن و تكذيب و تصديق آن بايد برپايه دليل باشد و نشانه بي‌دليل بودن سخن آنان اين بود كه برهان عقلي و نقلي بر آن نداشتند، بلكه برهان نقلي، يعني توراتي كه نزد آنان بود، برخلاف آن بود؛ ﴿قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين﴾.
برخي مفسران گفته‌اند: امّتهاي گذشته از انبيا(عليهم‌السلام) برهان نمي‌خواستند، امّا مسلمانان بايد برهان طلب كنند 2 .
بايد توجّه داشت كه هر پيامبري براي اثبات نبوّت خود بايد با معجزه يا برهان عقلي تام، دليل ارائه كند تا صحت دعوت و صدق دعوي خود را ثابت كند و اين مطلبْ اختصاصي به اسلام و قرآن ندارد؛ هرچند گسترش برهان از يك سو و عمق محتواي آن از سوي ديگر، مي‌تواند ويژگي آخرين دين الهي باشد. غرض آن است كه عناصر اصلي هر ديني را مطالب برهاني آن تشكيل مي‌دهد، ليكن پس از ثبوت اصل دين و حق بودن نبوت پيامبر، براي معتقدان به نبوت جاي دليل طلبيدن نيست؛ زيرا سخن معصوم(عليه‌السلام) هم صدق خبري و
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 80 ـ 82.
^ 2 - ـ المنار، ج1، ص424 ـ 425.
 
 
  ت

191

هم صدق مخبري دارد و مفيد قطع است و حد وسط برهان قرار مي‌گيرد.
حاصل اينكه راه هدايت و معيار سعادت، ايمان به خدا و معاد، و اعتقاد به وحي و عمل به دستورهاي آخرين وحي است؛ از اين رو خداي سبحان در پاسخ گفتارِ ﴿كونوا هوداً أو نصاري تهتدوا﴾ فرمود: ﴿بل ملّة إبراهيم حنيفاً و ما كان من المشركين٭ قولوا ءَامنّا بالله و ما أنزل إلينا و ما أنزل إلي إبراهيم وإسمعيل و إسحق و يعقوب و الأسباط و ما أوتي موسي و عيسي و ما أوتي النبيّون من ربّهم لا نفرّق بين أحدٍ منهم و نحن له مسلمون٭ فإن ءامنوا بمثل ما ءَامنتم به فقد اهتدوا) 1 و همان‌گونه كه در آيات مورد بحث، پس از نقل مدعاي اهل كتاب؛ ﴿لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري﴾ فرمود: ﴿تلك أمانيّهم...٭ بلي من أسلم وجهه لله و هو محسن فله أجره عند ربّه ولاخوف عليهم ولاهم يحزنون﴾ درآيات ديگر نيزچنين فرمود: ﴿ليس بأمانيّكم و لا أماني أهل الكتاب من يعمل سوءاً يجز به و لا يجد له من دون الله وليّاً و لا نصيراً٭ و من يعمل من الصالحات من ذكر أو أنثي و هو مؤمن فأولئك يدخلون الجنّة و لا يظلمون نقيراً ٭ و من أحسن ديناً ممّن أسلم وجهه لله و هو محسن و اتبع ملّة إبراهيم حنيفاً و اتّخذ الله إبراهيم خليلاً) 2 آيات ياد شده در تقديم و تأخير حسن فعلي و فاعلي، متفاوت است؛ زيرا در قوس نزول اول فاعل مطرح است، آنگاه فعل، و در قوس صعود اول فعل مشهود است، آنگاه فاعل.
در آيات مزبور، ادعاهاي اهل كتاب اين‌گونه پاسخ داده شد كه آرزو و اُمنيه براي هيچ كس، خواه مسلمان باشد يا يهودي يا ترسا، كارگشا نيست؛
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 135 ـ 137.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيات 123 ـ 125.

192

﴿ليس بأمانيّكم و لا أماني أهل الكتاب) 1 بهشت و دوزخ همچون انبارهاي مواد غذايي و مانند آن نيست تا در اختيار كسي قرار گيرد و او آن را احتكار كرده يا به طور انحصاري بفروشد، بلكه درآمدن به بهشت و درافتادن به دوزخ معياري دارد؛ براي درافتادن به جهنّم، صِرف معصيت كافي است؛ ﴿من يعمل سوءاً يُجز به و لا يجد له من دون الله وليّاً و لا نصيراً) 2 گناهكار، موحّد باشد يا غير موحّد و مسلمان باشد يا غير مسلمان، گرفتار عذاب دوزخ است و در اين‏جهت، صرف قبح عملي و سوء فعلي كافي است و قبح و سوء فاعلي لازم نيست. امّا در جانب ديگر، يعني دستيابي به بهشت، افزون بر حُسن فعلي، حُسن فاعلي نيز لازم است؛ يعني كار خوب از انسان معتقد، عامل ورود به بهشت است؛ گرچه كار خير از هر كسي، اعم از موحّد و غيرموحّد، بي اثر نيست و بهره‌هايي دنيايي يا تخفيف عذاب و مانند آن را در معاد در پي دارد؛ ﴿و من يعمل من الصالحات من ذكر أو أنثي و هو مؤمن فأولئك يدخلون الجنّة و لايظلمون نقيراً) 3
بنابراين، براي بهشتي شدن نه تنها بايد چهره جان را متوجّه خدا كرد؛ ﴿من أسلم وجهه لله﴾ و گفت: ﴿إنّي وجهت وجهي للّذي فطر السموات و الأرض حنيفاً و ما أنا من المشركين) 4 بلكه بايد كار خوب نيز كرد؛ ﴿و هو محسن﴾ و گفت: ﴿إنّ صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله ربّ العالمين) 5 صدر آيه شريفه، يعني ﴿من أسلم وجهه لله﴾، ناظر به حُسن فاعلي و داشتن اعتقاد
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 123.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 124.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 79.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 162.

193

صحيح است و ذيل آن، يعني ﴿و هو محسن﴾ ناظر به حسن فعلي و داشتن عمل صالح است و مجموع آن، ايمان تام را دربردارد كه جامع بين عقيده قلبي، اقرار زباني و عمل جوارحي است.
تذكّر: مقام احسان در منازل سالكان كوي حق آن است كه طرزي خدا را عبادت كند كه گويا خدا را مشاهده مي‌كند و اگر وي خدا را مشاهده نمي‌كند، حضرت حق او را حتماً مي‌بيند؛ «أنْ تعمل لله كأنّك تراه، فإن لم يكن تراه فإنه يراك» 1
 
سرّ تعبير به «اسلامِ وجه»
قرآن حكيم همان‌طور كه محور اساسي همه معارف، يعني توحيد را در قالَبِ نفي هرچه غير خداست مي‌داند؛ «لاإله‌الّاالله» مدار سعادت و شقاوت و بهشتي و دوزخي شدن را نيز در چهارچوب سلب هرچه غير اسلامِ قلبي و قالَبي است بازگو مي‌كند؛ به طوري كه درباره توحيد مي‌فرمايد: «لاإلهَ‌الّاالله» و درباره حق و باطل، صدق و كذب بودن مي‌فرمايد: پندار اهل كتاب آرزوي خام است و تنها پايه سعادت و مايه فلاح، اسلامِ وجه و احسان است؛ ﴿تلك أمانيّهم... بلي من أسلم وجهه لله وهو محسن﴾؛ يعني عقيده صائب و انقياد چهره هستي كه همان «حسن فاعلي» است، و انجام دادن كار نيكو كه «حسن فعلي» است.
چون انسان برابر انديشه صادق و انگيزه خير متوجّه هدفي خاص مي‌شود و همه كارهاي علمي و عملي او براساس جهت‌گيري ويژه انتظام مي‌گيرد؛ تنها جهتي كه توجه به آن همان عقيده صائب است انقياد چهره هويّت به سَمْت
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج56، ص260.

194

خداي بي‌جهت است كه در همه جهات حضور علمي و ظهور احاطي دارد؛ ﴿أينما تولّوا فثمّ وجه الله) 1 چنين انسان موحّدي مي‌تواند مصداق ﴿وجَعَلَني مباركاً أينما كنت) 2 بشود؛ زيرا چهره هويّت او به سوي خدايي است كه عنايت وي در همه جهات حضور دارد؛ چنان‌كه اگر كسي از خدا روبرگرداند و چهره هستي خويش را به سَمْت هوا قرار دهد، چون از هوس هيچ كاري ساخته نيست، چنين انسانِ مُلحدي مصداقِ ﴿أينما يوجّهه لايأتِ بخير) 3 خواهد بود.
از اينجا سرّ تعبير از انقياد محض به «اسلام وجه» معلوم مي‌شود؛ زيرا همه كارهاي علمي و عملي انسان با رويكرد وي همراه است و اگر وجه كسي منقاد خدا بود، همه رويكردهاي وي الهي خواهد بود و اگر از لحاظ ارزش، وجه انسان شريف‌ترين عضو اوست براي آن است كه از جهت دانش همه امور وي با توجه و رويكرد او همراه است؛ ازاين‌رو اسلامِ وجه هر كسي معادل انقياد هويت وي و تسليم بلامنارع اوست، و نيّت واقعي هم همان انبعاث درون و انگيزش جان و پرش دل است، نه صرف تصور مفهوم چيزي.
 
اسلامِ وجه، عامل تنعّم موحدان و حرمان ملحدان
قرآن حكيم كه باور ناصواب را در اثبات و نفي مردود دانسته، و هر تصديق و تكذيبي را مرهون برهان تلقي مي‌كند و اُمنيّه‌مداري را از هر گروه و حزبي مطرود مي‌شمارد، و از هر مدّعي، بيّنه و از هر معتَقَدي برهان مي‌طلبد، پس از طرد دعوي يهوديان و ترسايان و مطالبه برهان از آنان و اعلام تهي بودن كاسه دعوي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 115.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 31.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه 76.

195

آنها از دليل، به استدلال مي‌پردازد و آن را همراه با طرح دعوي و اعلام موضع بيان مي‌دارد؛ زيرا عصاره مضمون آيه ﴿بلي من أسلم... ) 1 ارائه حدّ وسط برهان استحقاق دريافت بهشت است.
بهشت مظهر توحيد و عدل خداست و ورود به چنان جايگاه رفيعي بدون اعتقاد صائب توحيدي و عمل صالح عدل‌مداري ميسور نيست؛ چنان‌كه موطن اصلي موحّدان عادل، مؤمنان صالح و منقادان فالح ناجِح، جز بهشت نيست و مشركان و طاغيانِ در اعتقاد و عمل، اعم از وَثَني و ثَنَوي و تثليثي از آن بهره‌اي ندارند؛ بنابراين، عنوان اسلام وجه به همان معنايي كه گذشت، حدّ وسط برهانِ ورود به بهشت و تنعّم موحّدان صالح از آن و نيز دليل خروج و حرمان ملحدان طالح و ملحقان به آنها از بهشت است.
تحليل عقلي مطلب اين است كه جزاي عمل، همان واقعيت و حقيقتي است كه عمل برابر آن و به استناد آن صورت پذيرفته و در سير نهايي خود، عمل به عين همان واقعيت مي‌رسد؛ ملاكها و مصالح اصيل كه در آغاز پشتوانه تقنين موادّ قانوني است و به صورت قانون مدوّن درآمده، در انجام به صورت پاداش برين ظهور مي‌يابد و جَنّت عدن و مانند آن خواهد شد و چنين واقعيتي جز در ايمان و عمل صالح كه همان اسلامِ وجه و احسان است، پيدا نمي‌شود.
 
بهره‌مندي از فيض عنديّت
براي اهتمام به پاداش موحّدان صالح كه چهره هويّت خويش را در غير سمْت و سوي الهي قرار ندادند و در صحنه عمل هيچ تقصيري را روا نداشتند و حُسن
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 112.

196

باطن خود را با آرايش ظاهر در هماهنگ كردن قلب و قالَب و ايمان و عمل مقرون كردند، مالك اجر بودن آنان به اين صورت ارائه شد كه «نزد پروردگار» است؛ يعني چنين انسانِ جامع بين عقيده ناب و عمل سره، گذشته از استحقاق اصل اجر، آن‌را «عند ربه» دريافت مي‌كند كه قهراً از فيض «عِنْديّت» متنعم مي‌شود؛ زيرا چنين انسان جامعي كه به طور مَلَكه، نه حال، و به نحو ثبات و دوام، نه نَوَسان و مقطعي و گذرا، به زيور احسان آراسته است؛ ﴿و هو مُحْسِنٌ﴾ به نحوي كه هم اسلامِ وجهِ او محسنانه است و هم رفتار صالحانه او چنين است، شايسته چنان تكريمي خواهد بود.
 
ظهور آثار عقايد، اخلاق و اعمال در دنيا
پاداش نهايي انسان در قيامت است، ليكن آثار برخي از عقايد، اخلاق و اعمال، گذشته از قيامت در دنيا ظهور مي‌يابد. اطلاق آيه مورد بحث و عدم تقييد آن به معاد شامل دنيا نيز مي‌شود؛ بنابراين، مي‌توان حدس زد كه استقرار اجر چنين انسانِ منقاد و متعهّدي، نزد خداي سبحان، مانند نفي هراس و اندوه از آنان اختصاصي به قيامت ندارد، بلكه قبل از آن نيز حاصل است. البته ظهور تامّ آن در معاد است و كسي كه به چنين مقام والايي باريافته باشد مي‌تواند از بركتِ عنداللّهي بودن اجر خود آگاه شود؛ چنان‌كه طمأنينه قلبي وي مانع هرگونه ترس و رادع هرگونه غم است و راز حصول اطمينان اين است كه صحنه دل، گذشته از آنكه به حبّ خدا متيّم است، تمام هويّتِ آن، منقادِ وي و مستسلِم حكمِ او و مستوحشِ از غير اوست و چنين قلبي از آسيب ترس و گزند اندوه مصون است و چنين صيانتي ويژه آخرت نيست؛ گرچه ظهور كامل آن در معاد است.

197

انحصار طلبي ديني اهل كتاب
انحصار طلبي ديني يهوديان و مسيحيان، گاه به صورت نفي غير و اثبات خود و گاهي به صورت نفي و انكار محض غير است. در بخش نخست كه ادعاي حصر بهشت براي خود و نفي استحقاق آن از ديگران است، تنها از يهود و نصارا ياد شده و سخن از مشركان نيست؛ زيرا مشرك به قيامت و بهشت و دوزخ معتقد نيست؛ ﴿و قالوا لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري﴾. امّا آنجا كه سخن از نفي محض حق بودن غير است (بدون اثبات آن براي خود)، هر سه، يعني يهودي و مسيحي و مشرك، با هم مطرح‌اند؛ زيرا مشرك نيز حق‌بودن را از همه، يعني يهودي و مسيحي و مسلمان نفي مي‌كند؛ ﴿و قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء و قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء و هم يتلون الكتاب كذلك قال الّذين لا يعلمون مثل قولهم﴾.
قرآن كريم در آيات مورد بحث دو مطلب مزبور را در دو بخش جداگانه و بين آن دو بخش، آيه شريفه ﴿بلي من أسلم وجهه لله و هو محسن فله أجره عند ربّه و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون﴾ را ذكر مي‌كند كه در آن سخن از معيار بهشتي بودن و استحقاق بهشتيان است.
يهوديان و مسيحيان هر يك ديگري را به طور مطلق نفي مي‌كردند؛ يهوديان مي‌گفتند: مسيحيان بر باطل‌اند، خواه به انجيل عمل كنند يا عمل نكنند؛ ﴿قالت اليهود ليست النصاري علي شي‏ء﴾ و مسيحيان مي‌گفتند: يهوديان برباطل‌اند، خواه به تورات عمل كنند يا نكنند؛ ﴿قالت النصاري ليست اليهود علي شي‏ء) 1
^ 1 - ـ طرد متقابل يهوديان و مسيحيان به اين نيست كه مسيحي مثلاً اصل نبوّت حضرت موسي(عليه‌السلام) را انكار كند. البته انحصارطلبي و دعوي خاتميّت يهوديان و نكول و سرپيچي آنها از پذيرش دعوت حضرت مسيح(عليه‌السلام) مورد نقد ترسايان و طرد و طعن آنان است و اگر برخي از راويان چنين نقل كرده‌اند كه مسيحي منكر نبوّت حضرت موسي(عليه‌السلام) است ناصواب‌ست. جناب بلاغي(قدس‌سرّه) فرموده‌اند: «وما آفة الأخبار إلّآ رواتها» (آلاءالرحمن، ص17)؛ يعني راويان كم‏خرد، آفت روايت‌اند.

198

گرچه از اين دو سخن، اعتقاد آنان به باطل بودن اسلام برنمي‌آيد؛ زيرا تنها بيانگر بطلان يهوديت يا مسيحيت است، نه حصر حقّانيت در آيين خاص، ليكن به دو دليل حكم و باور يهوديان و مسيحيان درباره مسلمانان نيز همين است: يكي آيه شريفه ﴿و قالوا لن يدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاري﴾ است كه مطابق آن، يهوديان و مسيحيان هر يك، بهشت را مخصوص خود مي‌داند و لازم اين باور انحصارگرايانه در يهوديان، باطل دانستن غير يهودي است، مسيحي باشد يا مسلمان، و نيز لازم آن در مسيحيان حكم به بطلان غير مسيحي است، يهودي باشد يا مسلمان. دليل ديگر، آيه شريفه ﴿و لن ترضي عنك اليهود و لا النصاري حتّي تتّبع ملّتهم) 1 است. اينكه يهود و نصارا از مسلمانان توقع و انتظار داشتند از ملّت يهوديت يا مسيحيت پيروي كنند، نشان آن است كه يهوديان و مسيحيان، مسلمانان را بر باطل مي‌دانستند.
 
مصدر اوهام انحصارطلبانه
گرچه قرآن حكيم، بين جريان مَوَدّتِ ارتداد مسلمانان ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب... ) 2 و جريان انحصارگرايي فرق گذاشت و حكم اولي را به «كثير» و حكم دومي را به «همه» اهل كتاب اسناد داد (طبق برداشتي كه در بيان عطف
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 120.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 109.

199

گذشت) ليكن منشأ هردو حكم باطل، همان اَحبار و رُهبان كج‌انديش هستند كه به ضلالت خود و اضلال قوم خويش آلوده شدند و از تعبير ﴿وهم يتلون الكتاب﴾ برمي‌آيد كه مصدر اين‌گونه از اوهام همان دانشمندان مبتلا به تحريف‌اند كه بايد از آنها انديشناك بود. البته گروهي از اهل كتاب كه به علم صائب و عمل صالح آراسته بودند، از هر دو حكم منفي ياد شده منتفي‌اند؛ چنان‌كه قرآن كريم از آنان به نيكي نام مي‌برد: ﴿من أهل الكتاب أُمة قائمة يتلون آيات الله) 1
تذكّر: منشأ حق‌طلبي و حق‌گويي همانا وحي ناب الهي است كه زماني بر موساي كليم(عليه‌السلام) و گاهي بر عيساي مسيح(عليه‌السلام) و سرانجام برحضرت ختمي مرتبت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نازل شد و هيچ طردي بين انحاي وحي و افراد گيرنده آن نيست و جمله مبارك ﴿وهم يتلون الكتاب﴾ مي‌تواند ناظر به اين وحدت جمعي و وحي مشترك و حكم متّحد آن باشد. در نتيجه مشُركِ قاصرْ «معذور» و مُشرِك مقصّرْ «مأزور» و موحّد منادي وحدت جمعي و اتحاد نوعي، «مأجور» خواهد بود.
 
راز تشبيه مشركان به اهل كتاب
برهان عقلي و نيز دليل نقلي معتبر، هر كدام حِصْن حَصِين و دژ رَصِيني است كه سقف و سطح و حدود آن مشخّص است، ليكن اُمنيّه بي‌حصن و آرزوي بي‌دژ، نه از انسجام واحد بهره‌مند است و نه از آسيب پراكندگي در امان؛ ازاين‌رو هوامداران يادشده، گاهي خود را از عذاب رهيده مي‌دانند، مگر ايّام اندك، و زماني خود را تنها وارد شونده بهشت مي‌پندارند و هريك از اين دو گروه مبتلا به انحصارگرايي مدّعي بي‌همتايي در حق بودن، بي‌نظيري در
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 113.

200

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved