بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 


بني إسرائيل كم ءَاتينهم من ءَاية بيّنة) 1 ﴿فيه ءَايت بيّنات) 2 و مانند اتصاف آن به كوچكي و بزرگي؛ ﴿وما نريهم من ءَايةٍ إلّاهي أكبر من أختها) 3 و نظير اتصاف به اينكه براي گروه ويژه‌اي مانند باستان‌شناسان نشان است، نه براي ديگران؛ ﴿إنّ في ذلك لايات للمتوسّمين) 4 و مانند وصف كردن آن به اينكه جهاني است و به قلمرو خاص و اقليم مخصوص اختصاص ندارد؛ ﴿وجعلناه ءَايةً للعالمين) 5﴿وجعلناها وابنها ءَايةً للعالمين) 6 و بالاخره اتصاف آيه به بزرگ‌تر بودن؛ ﴿فأراه الاية الكبري) 7 ﴿لقد رأي من ايات ربّه الكبري) 8

 
امكان و وقوع نسخ در تشريع
در امكان نسخ و وقوع آن بين صاحب‌نظران اختلاف است؛ گروهي نسخ را عقلاً ممكن و سمعاً واقع دانستند؛ يعني در مقام ثبوت، منع عقلي ندارد، بلكه بر جواز به معناي امكان ذاتي و وقوعي آن دليل عقلي قائم است و طبق دليل نقلي در مقام اثبات، وقوع آن ثابت شده است و گروهي از يهود (شايد عمده آنان) امكان عقلي نسخ را منع كردند و آن را ثبوتاً ممنوع دانستند و عدّه‌اي از صاحب‌نظران امكان عقلي آن را پذيرفتند، ولي وقوع آن را ممنوع دانستند 9 .
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 211.
^ 2 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 97.
^ 3 - ـ سوره زخرف، آيه 48.
^ 4 - ـ سوره حجر، آيه 75.
^ 5 - ـ سوره عنكبوت، آيه 15.
^ 6 - ـ سوره انبياء، آيه 91.
^ 7 - ـ سوره نازعات، آيه 20.
^ 8 - ـ سوره نجم، آيه 18.
^ 9 - ـ تفسير كبير، ج2، ص244؛ روح‌المعاني، ج1، ص318316.

86

استدلال به آيه مورد بحث براي وقوع نسخ هرچند در كتاب، المحصول في‌صول الفقه، مورد پذيرش فخر رازي است، ليكن در تفسير كبير به تضعيف آن اشاره كرده، مي‌گويد: «كلمه «ما» براي شرط وجزاست و دليل بر وقوع نسخ نيست و براي اثبات وقوع آن مي‌توان به آيه ﴿و إذا بدّلنا ءَايةً مكان ءَاية... ) 1 و آيه ﴿يمحوا الله ما يشاء ويثبت) 2استدلال كرد» 3
كساني كه به وقوع نسخ قائل‌اند به آياتي از قبيل آيه تبديل عده وفات از يك‌سال به چهار ماه و ده روز و آيه تقديم صدقه قبل از نجوا با رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و آيه مقاومت يك نفر در برابر ده نفر و آيه قبله و آيه تبديل ياد شده استدلال كرده‌اند 4 .
تذكّر: منسوخ يا حكم است يا تلاوت يا هر دو، و از قبيل قسم سوم، يعني نسخ تلاوت و حكم جريان سوره «احزاب» است كه عدّه زيادي آن را نقل كرده‌اند كه معادل سوره «بقره» بود 5 . البته بايد عنايت كرد كه بخشي از اين اخبار كه در تفسير طبري 6 و تبيان شيخ طوسي ِ 7 به آن اشاره شده با خود قرآن كريم مخالف است كه صيانت آن را از گزند تحريف اعلام مي‌دارد؛ ازاين‌رو حتماً بايد بخش مزبور توجيه شود و اگر قابل توجيه نبود علم آن به اهل مخصوص آن واگذار شود.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 101.
^ 2 - ـ سوره رعد، آيه 39.
^ 3 - ـ تفسير كبير، ج2، ص244.
^ 4 - ـ همان.
^ 5 - ـ همان.
^ 6 - ـ جامع البيان، ج1، ص381.
^ 7 - ـ ج1، ص393 ـ 394.

87

اِنساي آيات الهي
در اولين آيه از آيات مورد بحث سخن از «اِنساء» به ميان آمده است. چنان كه گذشت، تفاوت نسخ با انساء اين است كه نسخ زدودن چيزي از صحنه عين و خارج، و انساء، اگر از نسيان باشد، ازاله آن از صفحه علم و ذهن و به فراموشي سپردن آن است، ولي اگر از «نَسأ» و به معناي تأخير انداختن باشد ناظر به صحنه عين و خارج است. به هر تقدير، پيام آيه مورد بحث اين است كه آيات الهي چه نسخ شود، چه اِنساء (به هر يك از دو معنا) خداي سبحان همانند يا بهتر از آن را به جامعه بشري عطا مي‌كند. البته مطلب مزبور ناظر به ترسيم امكان آن است؛ هر چند راجع به انساي علمي از اذهان امّت و خاطره جامعه اسلامي رخ نداده باشد.
نكته اساسي در انساء (به معناي فراموشي دادن) اين است كه انساء درباره امّت تصوير دارد، ولي درباره رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) راه ندارد و ادلّه كلامي، اعم از عقلي و قرآني، نسيان را از رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نفي مي‌كند؛ خداي سبحان در سوره «اعلي» كه از سور مكي قرآن است در وعده‌اي امتناني به پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌فرمايد: ما تو را قاري مي‌كنيم و در نتيجه تو فراموش نخواهي كرد؛ ﴿سنقرئك فلاتنسي٭ إلاّ ما شاء الله إنّه يعلم الجهر و ما يخفي) 1 بنابراين، در سور مَدَني هرگز نسيان به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) اسناد پيدا نمي‌كند، چون قبلاً به طور كلي نفي شده است.
اقراي الهي به صورت قطعي، قاري شدن پيامبر را در پي دارد و چنين خوانايي بر اساس وعده امتناني خداوند، هيچ‌گاه فراموشي را در پي ندارد 2 و
^ 1 - ـ سوره اعلي، آيات 6 ـ 7.
^ 2 - ـ شايان توجه است كه در آيه سخن از تذكر نيست، بلكه اقراء مطرح شده و اقراي الهي قاري شدن و نفي نسيان، نه نفي جهل را در پي دارد.

88

استثناي موجود در آيه دوم؛ ﴿إلا ما شاء الله﴾ نيز براي تأكيد بيشتر مطلب است؛ زيرا هر كس در هر جا دچار فراموشي مي‌شود با خواست و مشيئت الهي است و در اين صورت امتناني بر پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نخواهد بود؛ بنابراين، پيام اين دو آيه آن است كه هيچ عاملي براي انساي پيامبر، جز اراده خدا نيست و خدا نيز اقراء و عدم نسيان پيامبر را خواسته است. البته اين عدم نسيان، ذاتي پيامبر نيست و تنها خداي سبحان ذاتاً از نسيان منزّه است؛ ﴿و ما كان ربّك نسيّاً) 1 و ناسي نبودن پيامبر نيز به مشيئت الهي وابسته است. نظير چنين استثنايي كه فايده آن تثبيت قطعي موضوع بوده، براي مزيد تأكيد است درباره جاودانگي مؤمنان در بهشت آمده است؛ ﴿و أمّا الّذين سُعدوا ففي الجنّة خالدين فيها ما دامت السموات والأرض إلاّ ما شاء ربّك عطاءً غير مجذوذ) 2 مؤمنان بهشتي همواره در بهشت خواهند بود و هيچ عاملي براي محروم‏ساختن آنان از بهشت نيست، جز مشيت خداي سبحان كه آن هم به بقاي جاوداني آنان در بهشت تعلّق گرفته است.
حاصل اينكه انساء اگر به معناي به فراموشي سپردن باشد درباره امّت خواهد بود و قرآن حكيم در آيات مورد بحث، گرچه دوبار با تعبير ﴿ألم تعلم﴾ خطاب را متوجّه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌كند و فعل را مفرد مي‌آورد، ليكن در پايان با آوردن ضمير جمع؛ ﴿و ما لكم﴾خطاب را عمومي و متوجّه امّت كرده است.
احتمال ديگر در معناي انساء اين است كه به معناي ترك باشد؛ نظير آنچه درباره آيه ﴿كذلك أتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تُنسي) 3 گفته شده كه
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 64.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 108.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 126.


89

منسي شدن كافر، يعني متروك ماندن وي. البته در اين صورت مي‌توان گفت انساء از نظر مفهومي داراي معناي اصلي خود، يعني به فراموشي سپردن است؛ زيرا اگر چيزي به نسيان سپرده شد و مورد اعتنا قرار نگرفت، متروك مي‌شود. در اين صورت انساء با ترك وحدت مصداقي دارد؛ بدين معنا كه مصداق منسي همان مصداق متروك و به عكس است. در اين فرض اِنساء از صفات فعل الهي است كه به خدا اسناد داده مي‌شود.
 
جايگزين برتر يا همانند
ضميرهاي ﴿خير منها﴾ و ﴿مثلها﴾ به آيه مورد نسخ و انساء بازمي‌گردد؛ يعني هم در مورد نسخ آنچه بعداً مي‌آيد مثل يا بهتر از منسوخ است و هم در مورد انساء آنچه بعداً مي‌آيد مثل يا بهتر از مُنْسي است و تفكيك ضميرها به طوري كه «خير» راجع به منسوخ باشد و «مثل» راجع به مُنْسي به معناي متروك و به حال خود مانده ناصواب است 1 .
گاهي جامعه بشري در دوران گذشته شايستگي حكمي را نداشته و در دوران كنوني شايستگي آن را دارد. در اين صورت حكم قبلي خدا به حكمي برتر از حكم پيشين تبديل مي‌شود و گاهي جامعه در دوران گذشته و دوران كنوني، از نظر شايستگي دريافت حكم يكسان است، ولي مصالح گذشته و كنوني او ايجاب مي‌كند كه خصيصه حكم متفاوت باشد. در چنين صورتي خداوند مثل آن حكم را از نظر فضيلت و ثواب، ولي متفاوت از نظر اجرا، به او عطا مي‌كند.
شايان ذكر است كه هريك از عنوانهاي «مثل» و «خير» مي‌تواند در نسخ يا
^ 1 - ـ تفسير ابن‌عربي، ج1، ص171.

90

انساء به طور انفراد يا اجتماع حاصل گردد؛ يعني در حال نسخ خصوص مثل يا خير حاصل شود و در حال اِنساء خصوص مثل يا خير پديد آيد و ممكن است هر دو در هر كدام محقق شود؛ يعني هم در نسخ اين چنين باشد كه حكم جديد از بعض جهات مثل و از بعض جهات ديگر خير باشد و هم در انساء اين طور باشد، و سرّ آن اين است كه از يك سو منفصله مزبور از قبيل مانعةالخلوّ است نه مانعةالجمع و از سوي ديگر منسوخ يا مورد انساء مي‌تواند داراي جهات متعدد باشد و هر جهتي حكم خاص خود را داشته باشد.
تذكّر 1. در صورتي كه انساء، به معناي تأخير باشد حكم آن مانند نسخ و نظير انساي به معناي از ياد بردن است؛ يعني اگر انزال حكمي تأخير شد، در اين مدت مثل يا بهتر از آن آورده مي‌شود و آنچه مي‌تواند مثل يا بهتر از حكم آتي باشد خود حكم منسوخ (قبل از نسخ) است كه حجت كنوني است؛ بنابراين، هرچه كه رفع مي‌شود (نسخ) مثل يا بهتر از آن مدار احتجاج و امتثال قرار مي‌گيرد و هرچه دفع مي‌شود و به تأخير انداخته شده و فعلاً نازل نمي‌شود مثل يا بهتر از آن محور امتثال و احتجاج فعلي قرار مي‌گيرد و اين همان حكم مستمر از گذشته است كه بعداً برطرف مي‌شود 1 .
2. برخي نسخ و تبديل به حكم اَثْقَل را جايز ندانسته‌اند؛ زيرا مأتي بايد مثل يا بهتر از منسوخ باشد و ثقيل‌تر و سخت‌تر از منسوخ، نه مثل آن است و نه بهتر 2، ليكن اگر منظور، خير معنوي و بهتر به لحاظ اجر و ثواب باشد ممكن است امتثال عملي مأتي از منسوخ دشوارتر باشد، ولي هرگز دشوارتر بودن با بهتر و خير معنوي بودن منافات ندارد؛ چنان كه برخي تبديل روزه ايام
^ 1 - ـ روح‌المعاني، ج1، ص553 ـ 556؛ التحرير والتنوير، ج1، ص642. با اندكي تغيير.
^ 2 - ـ همان.

91

معدود را به روزه ماه مبارك از اين قبيل دانسته‌اند 1 .
 
اشارات و لطايف
 
1. نسخ در تكوين
اصوليان اصطلاح نسخ را كه برگرفته از تعبير قرآني است ويژه احكام تشريعي و شريعت دانسته، آن را در برابر «بداء» كه مربوط به تكوين است قرار داده‌اند. امّا اين عنوان در قرآن كريم هم در امور تشريعي و هم در امور تكويني به‏كار رفته است؛ چنان كه درباره زايل ساختن اثر وسوسه‌ها و كارشكنيهاي شيطان در برنامه‌هاي هدايتي انبيا(عليهم‌السلام) كه امري تكويني است، چنين آمده است: ﴿و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لا نبي إلاّ إذا تمنّي ألقي الشيطان في أُمنيّته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثمّ يُحكم الله ءَايته والله عليم حكيم) 2تمنّي پيامبران و به‏ويژه رسول گرامي اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) هدايت و اصلاح جوامع بشري است و شيطان كه از موانع تكامل انسان است، مي‌كوشد در برنامه‌هاي هدايتي و اصلاحي پيامبران(عليهم‌السلام) اخلال كند؛ گرچه شيطان هيچ راهي به دلهاي پاك پيامبران براي وسوسه ندارد؛ زيرا دلهاي آنان از حصون امن الهي است كه از گزند وسوسه هر شيطاني مصون است، ليكن دسيسه و وسوسه او براي صَدّ از صراط مستقيم در تحقق عيني است. خداي سبحان القائات و اخلالهاي شيطاني در برنامه‌هاي پيامبران را نسخ و ازاله و آيات خود را تحكيم مي‌كند؛ يعني با حاكميت آياتِ خود، راه نفوذ شيطان را مي‌بندد.
^ 1 - ـ الجامع لأحكام القرآن، ج 2، الجزء الأوّل، ص61 ـ 68.
^ 2 - ـ سوره حج، آيه 52.

92

در سوره مباركه «رعد» از نسخ در تكوين و ازاله مزبور به «محو» ياد شده است: ﴿يمحوا الله ما يشاء و يثبت و عنده اُمّ الكتاب) 1 قوانين و احكام ثابت در موطن معيّني به عنوان امّ الكتاب همواره نزد خدا از دگرگوني محفوظ است و مقررات جزئي تغيير پذير براساس نظامي خاص دگرگون مي‌شود و خدا از ازل تا ابد با علم بي‌كران خود مي‌داند چه حادثه‌اي مغلوب و چه پديده‌اي غالب خواهد شد.
نمونه‌اي از احكام ثابت و تغيرناپذير الهي رخداد چشيدن مرگ است؛ ﴿كلّ نفس ذائقة الموت) 2 زيرا خداوند مرگ را از عالم طبيعت برنمي‌دارد؛ پس اصل مرگ قابل زوال نيست و از موارد قضاي ثابت الهي است؛ برخلاف مدّت عُمْر هر انسان كه از مسائل قَدَري است و با عوامل گوناگوني، مانند صدقه، صله رحم، دعا و... افزايش پيدا مي‌كند و نيز با برخي عوامل مانند قطع رحم، ظلم به بي‌پناه و... كاهش مي‌يابد. قضاي الهي مانند اصل مردن، از مسائل امّ الكتاب، و قَدَر خدا مانند اَجَل محدود افراد از مصاديق ﴿يمحوا الله ما يشاء و يثبت﴾ است و آنان كه به لوح محفوظ الهي راه مي‌يابند به جزئيات قَدَر نيز آگاه مي‌شوند.
نكته: نسخ در خبر به لحاظ تغيير تكويني حوادث خارجي است؛ يعني اگر خداوند آيت عيني را دگرگون كرد مي‌توان خبر قبل از آن را فعلاً منسوخ دانست؛ زيرا صدق خبر به لحاظ تحقق مُخْبَر عَنْه است و با دگرگون شدن آن خبر نيز متحول مي‌شود و خبر ديگر درباره آن صادق خواهد بود، نه خبر قبلي.
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره آل‌عمران، آيه 185.
 
 

93

2. نسخ در تشريع
انسان از يك سو اصل ثابت و نامتغيري به نام «فطرت» دارد؛ ﴿فأقم وجهك للدّين حنيفاً فطرت الله الّتي فطر النّاس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيّم) 1 از سوي ديگر، از لحاظ بدن و امور بدني در نشئه حركت و تحوّل به‏سر مي‌برد و همواره شرايط زيست او در دگرگوني و به تبع آن مصالح جوامع بشر همواره در تغيّر است.
بر اين اساس، «دين» كه با فطرت جامع، مشترك و ثابت هماهنگ است و براي هدايت بشر آمده، واحد است و تغيّر نه تنها در اصول كلّي آن مانند توحيد، نبوت و معاد راه ندارد، بلكه در فروع كلي دين (فقه، اخلاق، حقوق) مانند اصل عبادت، اصل عدالت و مبارزه با ستم و... نيز راه ندارد و تنها در فروع جزئي يا جزئيات فروع دين، مانند شمار ركعات نماز، قبله نماز و كيفيت جهاد و... راه دارد.
اما «شريعت» كه پاسخ‌گوي نيازهاي دگرگون شونده آدمي است همواره دگرگون شده: ﴿لكلٍّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً) 2 و شريعتي پس از شريعت ديگر آمده تا به مرحله نهايي خود رسيده است؛ ﴿اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا) 3 و از آن پس نيز اجتهاد مستمر فقيهان و رهبري ولي فقيه پاسخ‌گوي نيازهاي متنوع در شرايط متغير جوامع انساني است.
^ 1 - ـ سوره روم، آيه 30.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 3.

94

غرض آنكه در جهان طبيعت، هم اصل جوامع بشر در نقل و انتقال است؛ ﴿ألم تر أنّ الله خلق السموات والأرض بالحقّ إن يشأ يُذهبكم و يأت بخلقٍ جديد) 1 و هم احكامي كه براي اداره جوامع آمده دگرگون مي‌شود؛ البته همه اين تحوّلها حساب شده و داراي اصل ثابت و تغييرناپذيري در اُمّ الكتاب است.
اگر انسان همانند فرشتگان موجودي ثابت و مصون از دگرگوني بود و عالم طبيعت مانند عالم آخرت و بهشت و دوزخ از تحول و تكامل محفوظ بود، قوانين حاكم بر انسان و عالم طبيعت نيز همواره ثابت و تغييرناپذير بود. امّا عالم طبيعت و نيز انسان متغيرْ نيازمند شريعت و احكام تشريعي دگرگون‏شونده است و تغيّر احكام تشريعي نشان علم گسترده و قدرت بي‌كران قانون‌گذار عالم و آدَم است، نه نشان نا آگاهي وي به مصالح قانون پذيران. تغيير قانون تنها در ميان قانون‌گذاران بشري كه از جهل و سهو و نسيان يا گناه و تجاوز مصون نيستند، مي‌تواند نشان تحول در قانون‌گذار باشد؛ چنان كه آن هم گاهي بر اثر تحول مصالح جامعه است.
 
3. برخي احكام نسخ در تشريع
نسخ مسائل فراواني دارد كه بخشي از آن در علوم قرآن و بخشي در فنّ اصول فقه مطرح است؛ چنان كه شيخ طوسي در عدّةالأصول 2 و فخر رازي در المحصول في اصول الفقه 3 چنين كرده‌اند. اكنون به برخي از مسائل نسخ اشاره مي‌شود:
^ 1 - ـ سوره ابراهيم، آيه 19.
^ 2 - ـ ج2، باب هفتم، ص383 ـ 559.
^ 3 - ـ ج3، ص277 ـ 381.
 
 

95

الف. تبديل حكم لازم العمل؛ برخي نسخ را تبديل حكم لازم‌العمل به حكم ديگر دانستند. شيخ طوسي(قدس‌سرّه) آن را صحيح ندانسته؛ زيرا تبديل قيام به قعود در حال عجز نمازگزار از باب نسخ نيست؛ با اينكه تعريف ياد شده آن را شامل مي‌شود؛ يعني نه قعود ناسخ است و نه قيام منسوخ1 .
ب. نسخ حكم شرعي بعد از عمل؛ نسخ حكم شرعي بعد از عمل جايز است و قبل از عمل مورد تأمل برخي از صاحب‌نظران است، ليكن نه در تحليل مفهوم ناسخ، سبق عمل به منسوخ اخذ شده و نه در تحليل مفهوم منسوخ چنين قيدي مأخوذ است. البته استقرار اصطلاح اهل فنّ خاص بر دخالت قيد مخصوص بدون مانع است.
ج. نسخ حكم عقلي با نقلي؛ برخي نسخ را به ازاله حكم «شرعي» سابق مختص دانسته‌اند كه اگر حكم قبلي مشروع نبوده و از طرف شارع جعل نشده برداشتن آن با حكم شرعي جديد نسخ نيست؛ مثلاً اباحه عقلي (أصالةالإباحة) كه با حظر و منع شرعي ازاله مي‌شود منسوخ نيست 2 . قيد ياد شده را غير از شيخ طوسي برخي از مفسران ديگر هم افزوده‌اند.
بايد عنايت كرد كه هرچند اصل مطلب يعني تقييد ياد شده درست است، ليكن حكم عقل را در برابر حكم شرع قرار دادن از مطالب ناصوابي است كه پيامد تلخ فراواني در بسياري از مسائل معرفت‌شناسي و مانند آن دارد؛ زيرا: حكم شرع همان است كه خداوند فرموده و منبع حكم شرع اراده و علم ازلي خداست. كاشف از اراده الهي يا عقل برهاني است يا نقل معتبر و نقل معتبر يا قرآن است يا سنت. عقل برهاني اقسام خاص خود را دارد كه برخي از آنها در
^ 1 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص392 و... نقل به مضمون.
^ 2 - ـ همان.

96

اصول فقه و برخي ديگر در علوم استدلالي بيان شده است.سرّ تعميمْ آن است كه هرچه خداوند مي‌تواند در قيامت به آن احتجاج كند و برابر آن، وعد و وعيد، ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ را تنظيم فرمايد، دليل شرعي و حكم شرعي است؛ بنابراين، عقل در برابر نقل است، نه در برابر شرع و بايد چنين گفت كه فلان حكم شرعي از راه عقل ثابت شد، يا از راه نقل، نه آنكه فلان حكم شرعي است يا عقلي، ديني است يا عقلي، بلكه هماره عقل برهاني از ادلّه دين و شرع بوده و در برابر نقل و سمع قرار دارد. خلاصه آنكه هرچند جعل اصطلاح بدون مانع است، ولي عقل در برابر نقل است، نه در برابر شرع.د. گونه‌هاي نسخ؛ نسخ احكام تشريعي دو گونه است؛ گاهي با صِرف ورود حكم جديد حكم پيشين نسخ مي‌شود؛ بدون اعلام به زوال حكم قبلي؛ يعني حكم جديد به دلالت مطابقي معناي خود را و به دلالت التزامي نسخ حكم پيشين را مي‌فهماند. گاهي نيز پيش از احداث قانون جديد، زوال حكم قبلي اعلام مي‌شود و پس از آن حكم جديد كه همتا يا برتر از حكم بعدي است تشريع مي‌شود؛ بنابراين، صرف نسخْ از آن جهت كه ازاله حكم پيشين است مشتمل بر مثل يا بهتر از منسوخ نيست؛ زيرا سلبِ حكمْ، محتوايي جز نفي منسوخ ندارد. آنچه مشتمل بر مثل يا برتر از حكم قبلي است همان حكم جديد است.تقسيم ديگري كه گاهي درباره‏نسخ مطرح مي‌شود اين است كه گاهي در حكم پيشين هيچ اشاره‌اي به محدودبودن ظرف زماني و دوران حجيت آن نشده است، ولي گاهي در كنار حكم قبلي تبصره‌اي ذكر مي‌شود كه حاوي اعلام محدود بودن آن حكم و اعلان پيدايش و تشريع حكم جايگزين است؛

97

چنان‏كه در قرآن كريم درباره زنان آلوده به مفاسد اخلاقي چنين آمده است: آنان را در خانه‌ها زنداني كنيد تا مرگشان فرا رسد يا خداوند برايشان راهي بگشايد؛ ﴿فأمسكوهنّ في البيوت حتّي يتوفيهنّ الموت أو يجعل الله لهنّ سبيلاً) 1 تعبير ﴿أو يجعل الله... ﴾ مشعر و ناظر به محدود و موقت بودن حكم امساك و زمينه‌ساز نزول آيه جَلْد؛ ﴿الزانية و الزاني فاجلدوا كلّ واحد منهما مأة جلدة) 2 است.
نيز در آيه شريفه ﴿فاعفوا و اصفحوا حتّي يأتي الله بأمره) 3 تعبير ﴿حتّي يأتي... ﴾ ناظر به آمدن آيه قتال 4 است 5 .
لازم است عنايت شود كه اگر قانون قبلي همراه با بيان محدوديّت زماني باشد، طلوع قانون جديد مستلزم غروب قانون قبلي است و چنين زوالي را نسخ نمي‌گويند؛ چنان كه به آن اشاره مي‌شود.
ه. نسخ از بيرون و از درون؛ نسخ گاهي در دو شريعت است، يعني ناسخ از شريعت دوم و منسوخ از شريعت اوّل است، مانند آنكه حكمي از انجيل، حكم تورات را يا حكمي از قرآن، حكم تورات يا انجيل را نسخ كند و گاهي هر دو از يك شريعت است؛ مانند آنكه در اسلام حكم پيشين قبله به وسيله حكم بعدي آن نسخ گردد.
و. نسخ با نص و ظاهر و اجماع؛ حكم شرعي منسوخ اعم از آن است كه
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 15.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه 2.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 109.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 216.
^ 5 - ـ الميزان، ج1، ص253.

98

با نص ثابت شده باشد يا ظاهر و با مفهوم ثابت شده باشد يا منطوق؛ چنان كه ناسخ نيز مي‌تواند هر يك از اين اصناف باشد. قرطبي و برخي ديگر از مفسران، قياس و اجماع را نه ناسخ دانستند و نه منسوخ 1 . البته قياس چون حجت نيست از قلمرو دليل شرعي خارج است؛ ازاين‌رو نه حكم ثابت به وسيله آن مشروع و نه حكم مزيل به سبب آن ناسخ و شرعي است، ليكن اجماع بر مبناي فرقه امامي كه كاشف از سنّت معصوم است در صورت استيفاي شرايط و استقرار حجيّت مانند ساير ادله شرعي است و در صلاحيت ناسخ و منسوخ شدن همسان ساير ادله كاشف از سنّتِ معتبر است.
ز. راههاي شناخت نسخ و ناسخ؛ براي شناخت نسخ و پي بردن به ناسخ راههاي متعددي است؛ مانند: الف. دلالت لفظ؛ مثل اينكه گفته شود: قبلاً حكم چنان بود و اكنون با زوال آن، حكم چنين است. ب. استفاده تأخر تاريخ حكم مناقص از متن دليل. ج. شاهد خارجي بر اينكه دو حكم متناقض يكي ناسخ ديگري است و آن ناسخ را معين كند و....
ح. انشايي بودن منسوخ؛ نسخ در تشريع در محتواي كلام انشايي است، نه اِخباري 2 ؛ مگر آنكه يك جمله خبري به داعي انشا القا شده باشد كه در اين‌صورت خبر مزبور به منزله انشا است و نسخ مي‌پذيرد.
ط. نقش آشنايي با ناسخ و منسوخ در تفسير؛ مفسِّر قرآن و كسي كه عهده‌دار تعليم و تزكيه است بايد از علوم قرآني آگاه و از مفاهيم آن مطلع باشد. قرطبي نقل مي‌كند كه شخصي مردم را در مسجد موعظه مي‌كرد و
^ 1 - ـ الجامع لأحكام القرآن، ج1، الجزء الثاني، ص65 60.
^ 2 - ـ جامع البيان، ج1، ص521 و....
 
 
 

99

علي‌بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) او را بر اثر ندانستن ناسخ و منسوخ از مسجد بيرون كرد 1 .
 
4. نسخ شريعت
اسلام روح همه شرايع الهي است؛ ﴿إنّ الدّين عند الله الإسلام) 2 و هرگز نسخ نمي‌شود؛ ازاين‌رو قرآنِ حكيم اصول و خطوط كلي شرايع و كتابهاي آسماني پيشين را در آياتي چند تأييد و تصديق كرده است؛ ﴿مصدّقاً لما بين يديه من‌الكتاب) 3
امّا شرايع، جز شريعت خاتم، ديگر شرايع در مدار دگرگوني است 4 و ازاين‌رو هر شريعت پيشين جاي خود را به شريعت بعدي داده است؛ ﴿لكلٍّ جعلنا منكم شِرعة و منهاجاً) 5 ليكن بر اين‌گونه تغيير و تبديل عنوان «نسخ» اطلاق نمي‌شود؛ زيرا پيامبران اولوا العزم پيشين همواره بشارت ظهور پيامبر بعدي را داده‌اند وچنين بشارتي،گرچه به دلالت مطابقي «بشارت» است، ليكن به دلالت التزامي «اعلام محدوديت شريعت گذشته» است؛ ﴿و إذ قال عيسي ابن مريم يا بني إسرائيل إنّي رسول الله إليكم مصدّقاً لما بين يدي من التورية و مبشّراً برسولٍ يأتي من بعدي اسمه أحمد... ) 6 ﴿الّذين يتبعون الرسول النبي
^ 1 - ـ جامع البيان، ج1، ص521 و....
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 4 - ـ چيزي كه مِثل يا برتر از مثل دارد قابل نسخ است؛ پس اصل شريعت كه نه مثل دارد و نه برتر از آن وجود دارد قابل نسخ نيست؛ زيرا اصل شريعت، تنها راه تربيت انسان، اعم از فرد و جامعه در همه ابعاد عقايد، اخلاق و اعمال، و در جهان امكان مظهر «ليس كمثله شي‏ء» (سوره شوري، آيه 11) است؛ ازاين‌رو زوال‌پذير نيست.
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 6 - ـ سوره صف، آيه 6.
 
 
 

100

الأمّي الذي يجدونه مكتوباً عندهم في التورية والإنجيل... ) 1بنابراين،از متن انجيل و تورات استنباط مي‌شود كه حجيت آن به زمان خاص محدود است.
نسخ در جايي است كه شريعت يا قانون قبلي ظهور در استمرار داشته باشد؛ بنابراين، قانوني كه اعلام محدوديت خود را به همراه دارد، تبديل آن به قانون ديگر نسخ ناميده نمي‌شود؛ چنان كه در قوانين بشري اگر مقرراتي را «تا اطلاع ثانوي» جعل كنند جعل قانون جديد را نسخ قانون گذشته نمي‌نامند؛ مگر آنكه در اصطلاح نسخْ توسعه روا داشته شود و چون در جعل اصطلاحْ نزاعي نيست؛ پس اگر كسي چنين غروب و زوالي را نسخ بنامد آزاد است.
تذكّر 1. نسخ اصل شريعت به وسيله شريعت ديگري (نسخ از بيرون) ممكن است، نه به وسيله حكمي از احكام همان شريعت (نسخ از درون) وگرنه اتحاد ناسخ و منسوخ لازم مي‌آيد؛ برخلاف نسخ بعضي از احكام شريعت كه در اين‌حال همان‌طور كه نسخ از بيرون ميسّر است، نسخ از درون نيز ممكن است.
2. از عنوان آيه برمي‌آيد كه منسوخ خصوص شريعت نيست؛ يعني مخاطبان اصلي آن خصوص يهود نيست؛ زيرا عنوان مأخوذ اين نيست: «ماننسخ من شريعةٍ»، بلكه عنوان «آيه» در محل بحث مأخوذ است؛ بنابراين، هر متفكر ديگري را هم شامل مي‌شود.
 
5. ناسازگاري تفكر تفويض با قبول نسخ
تفويض اقسامي دارد؛ قسمي از آن در برابر جبر است كه از بحث كنوني خارج است و چنين پندار باطلي مانع پذيرش نسخ نيست و قسمي از آن در برابر
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 157.
 
 

101

ربوبيّت مستمر است. چنين توهم آفلي مانعِ پذيرش نسخ است.
يهوديان مي‌پنداشتند پس از آفرينشِ جهانْ دست خدا در تقدير و تدبير و ربوبيت عالم بسته است. اگر خداوند آن‌طور كه يهوديان مي‌پنداشتند دست او پس از آفرينش جهان بسته باشد، نه توان اعزام رسول و انزال كتاب و تأسيس شريعت را دارد و نه قدرت نسخ حكمي از احكام شريعت را. خداي سبحان ضمن گرفتار ساختن آنان به لعنت و نفرين، پندار باطل آنها را مردود شمرده، به شبهات آنان پاسخ مي‌دهد: ﴿و قالت اليهود يد الله مغلولة غلّت أيديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء و ليزيدنّ كثيراً منهم ما أنزل إليك من ربّك طغيناً و كفراً و ألقينا بينهم العدوة و البغضاء إلي يوم القيمة... ) 1
تفكر تفويض يهوديان در آياتي از قرآن كريم مطرح و بدان پاسخ داده شده است:
1. زراندوزان يهودي گاهي مي‌گفتند: خداوند فقير است و ما توانگريم؛﴿إِنّ اللّه فقيرٌ ونحن أغنياء) 2 و زماني مي‌گفتند: تهي دستان بايد فقير بمانند؛ زيرا اگر رسيدگي به امور آنان كار نيكي بود خداوند خود، آنان را بي‌نياز مي‌كرد؛ ﴿و إذا قيل لهم أنفقوا ممّا رزقكم الله قال الّذين كفروا للّذين ءَامنوا أنطعم من لو يشاء الله أطعمه إن أنتم إلاّ في ضللٍ مبين)3 خداي سبحان در پاسخ مي‌فرمايد: قدرت الهي نامحدود و مالكيت وي بي‌كران و دست‌هاي بي‌دستي او هماره باز است و تقسيم روزي ميان انسانها براي رسيدن به تسخير
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 64.
^ 2 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 181.
^ 3 - ـ سوره يس، آيه 47.
 
 
 


102

محمودِ متقابل است، نه تسخير مذموم يك‏جانبه و زمينه آزمايش است تا انسان توانگر با دست خود ببخشد؛ ﴿أهم يقسمون رحمت ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحيوة الدّنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجاتٍ ليتّخذ بعضهم بعضاً سُخريّاً و رحمت ربّك خير مما يجمعون) 1
2. در پاسخ سؤال و شبهه مقدّر ديگر كه اگر خدا مي‌خواست، خود از دشمنان انتقام مي‌گرفت، پس چرا بندگانِ خود را به جهاد و دفاع فرا مي‌خواند، مي‌فرمايد: ﴿و لو يشاء الله لانتصر منهم و لكن ليبلوا بعضكم ببعضٍ) 2 اگر خدا تكويناً مي‌خواست از دشمنان انتقام مي‌گرفت، ليكن براي آزمودن شما كه آيا در پشت جبهه مي‌نشينيد و تنها با دعا به رزمندگان كمك مي‌كنيد يا براي رزم در جبهه حضور مي‌يابيد، حكم جهاد را تشريع كرد.
گفتني است كه چون يهوديان به تفكر تفويض معروف بودند در برخي مناظرات از تفويض به عنوان «تفكر يهودي» نام برده شده است؛ چنان كه حضرت امام رضا(عليه‌السلام) در مناظره خود با سليمان مَروْزي فرمودند: گويا تفكر تو شبيه تفكر يهوديان است؛ يعني دست خدا را بسته مي‌پنداري؛ «أحسبك ضاهيت اليهود» 3
با ابطال تفويض ياد شده و اثبات قدرت بي‌كران از يك سو و اثبات مالكيت مطلق از سوي ديگر هم مجال اعزام رسول و انزال كتاب باقي است و هم مجالي براي توهم امتناع نسخ و تبديل نمي‌ماند.
^ 1 - ـ سوره زخرف، آيه 32.
^ 2 - ـ سوره محمّدص، آيه 4.
^ 3 - ـ بحار الأنوار، ج4، ص96.
 
 
 

103

 
6. نسخ و تخصيص قرآن با خبر واحد
در مباحث اصول فقه و تفسير قرآن كريم اين پرسش مطرح شده است كه آيا نسخ يا تخصيص قرآن با خبر واحد ممكن است؟ برخي مانند امين الاسلام طبرسي گفته‌اند: «قرآن با سنت قطعي قابل نسخ است» 1 برخي نيز مانند مرحوم آخوند خراساني 2 و استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه3) ضمن پذيرش امكان «تخصيص» قرآن با خبر واحد، امكان «نسخ» با آن را منتفي دانسته‌اند.
برخي ديگر حتّي تخصيص قرآن با خبر واحد را نيز ناممكن دانسته‌اند 4.
حق اين است كه نسخ قرآن با خبر واحد ممكن نيست؛ گرچه تخصيص عمومات و تقييد مطلقات قرآن با خبر واحدِ معتبر ممكن است.
مهم‌ترين دليل بر عدم نسخ قرآن با خبر واحد اين است كه حجيت و ارزش حديث، اعم از آنكه سند آن قطعي باشد يا ظني، در گرو عدم مخالفت تبايني آن با قرآن است، و قرآن ميزان سنجش درستي و نادرستي حديث است؛ زيرا بر اساس روايات متواتر، از آنجا كه قرآن جعل‌ناپذير و حديث جعل‌پذير است، بايد احاديث بر قرآن عرضه شود و در صورت عدم مخالفت تبايني (نه احراز موافقت) پذيرفتني و حجت است وگرنه حديث مخالفِ مباينِ قرآن، در مرحله صدور يا جهت صدور از اعتبار ساقط است؛ يعني يا صادر نشده يا از روي تقيه صادر شده است، نه آنكه از لحاظ صدور و جهت صدور معتبر باشد و در مرحله دلالت به سبب ناسازگاري با قرآن فاقد اعتبار شود 5 ؛
^ 1 - ـ مجمع البيان، مج1 ـ 2، ص349.
^ 2 - ـ كفايةالأصول، ص235.
^ 3 - ـ حاشيه كفايه، ج1، ص165.
^ 4 - ـ معالم الدين، ص251، المطلب السابع في النسخ.
^ 5 - ـ ر.ك: تسنيم، ج1، ص8678.

104

بنابراين، معيار حجيت و اعتبار حديث، عدم مباينت آن با قرآن است و امامان معصوم(عليهم‌السلام) حديث مباين قرآن را «زخرف»، «باطل» و «مردود» شمرده و فرموده‌اند: چنين حديثي هرگز براي بيان واقع از ما صادر نشده است؛ «لم نقله» و آن را بر ديوار بزنيد 1 ؛ ازاين‌رو خبر مباين قرآن اگر متواتر باشد بايد تأويل و توجيه شود و اگر توجيه‌پذير نيست بايد فهم آن را به اهلش واگذاشت. و اگر خبر واحد باشد، صدور آن محل ترديد است. به عبارت ديگر، خبر در صورتي مي‌تواند قرآن را نسخ كند كه مباين آن باشد و خبر مباين قرآن پيش از اين كه قرآن را نسخ كند خود از اعتبار ساقط است؛ زيرا اعتبار خبر، مرهون عدم مباينت آن با قرآن است.
برخي اصوليان 2 عدم نسخ قرآن با خبر واحد را با برخي ادلّه ديگر مانند اجماع نيز ثابت كرده‌اند؛ ليكن چنين اجماعي (بر فرض تحقق) يا مقطوع‌المدرك است يا محتمل المدرك؛ يعني در مسئله‌اي كه دليل روشني دارد، قطعاً يا احتمالاً اجماع‌كنندگان به آن دليل استناد و استدلال كرده‌اند؛ بنابراين، اجماع تعبدي در اين مسئله كه داراي دليل معتبر است وجود ندارد. آخوند خراساني دليل تفاوت عدم امكان نسخ قرآن با خبر و امكان تخصيص با آن را اجماع تعبدي مي‌داند.
دليل ديگر اينكه اگر حكمي از احكام قرآن نسخ شده بود، دواعي بر نقل آن فراوان بود و در اين صورت نسخ قرآن باخبر «مستفيض» يا «متواتر» ثابت مي‌شود، نه واحد غيرمستفيض 3 .
^ 1 - ـ كافي، ج1، باب الأخذ بالسنة و شواهد الكتاب، ص69، ح3 و4.
^ 2 - ـ كفايه، ص237.
^ 3 - ـ همان.
 
 
 


105

امّا امكان تخصيص قرآن با خبر واحد امري عقلايي است؛ زيرا خاصْ مباين عام نبوده و نيز مقيِّدْ مباين مطلق نيست و نشان روا بودن آن اينكه، در خود قرآن نيز عام و خاص و مطلق و مقيد وجود دارد و چنين تفاوتي مباينت و اختلاف تبايني تلقي نمي‌شود؛ زيرا خداي سبحان هرگونه اختلاف تبايني را از قرآن نفي مي‌كند؛ ﴿و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً) 1
بنابراين، اختلاف دليل مخصص با عام و دليل مقيِّد با مطلق، از آنجا كه جمع عقلايي و عرفي دارد، اختلاف تبايني نيست؛ برخلاف نسخ كه اختلاف ناسخ و منسوخ قطعاً اختلاف تبايني به شمار مي‌آيد.
چنان كه گذشت برخي گفته‌اند: تخصيص (يا تقييد) قرآن نيز با خبر واحد ممكن نيست؛ زيرا صدور قرآن قطعي و صدور خبر واحد ظني است و نمي‌توان با دليل ظني دليل قطعي را تخصيص (يا تقييد) زد. افزون بر اينكه اگر تخصيص (يا تقييد) قرآن با خبر واحد روا باشد، بايد نسخ آن نيز روا باشد و چون نسخ قرآن با خبر واحد پذيرفتني نيست، تخصيص (يا تقييد) آن نيز نارواست 2 .
پاسخ اين توهم آن است كه نسخ با تخصيص يكسان نيست؛ زيرا بين ناسخ و منسوخ اختلاف تبايني است و جمع عرفي و عقلايي ندارد؛ برخلاف عام و مخصص يا مطلق و مقيّد كه اختلاف آنها جمع عرفي دارد و تعارض آنها بدئي است و نشان آن اينكه عقلا در عرف قانوان‌گذاري بين مطلق و مقيّد و همچنين عام و مخصص تباين نمي‌بينند. امّا اينكه صدور قرآن قطعي و صدور حديث ظني است، گرچه پذيرفتني است، ليكن بايد توجّه داشت كه دلالت
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 82.
^ 2 - ـ معالم الدين، ص251، المطلب السابع في النسخ.

106

قرآن ظني است؛ برخلاف خبر كه ممكن است دلالتش از دلالت قرآن اظهر باشد؛ بنابراين، خبر واحد مي‌تواند مخصّص قرآن باشد.
نشان روا بودن تخصيص قرآن قطعي با خبر واحد اينكه تخصيص و تقييد خبر متواتر نيز كه قطعي‌الصدور است، با خبر واحد رواست.
تذكّر: چون همه احكام اعتباري در حكمت عملي وَحياني هم مسبوق به ملاكهاي واقعي از قبيل مصالح و مفاسد است و هم ملحوق به امور تكويني در معاد از سنخ دوزخ و بهشت است، معلوم مي‌شود هرگونه تغيير و تحوّلي در آنها به استناد حقايق تكويني است كه پشتوانه آنهاست. در اين جهت فرقي ميان ناسخ و منسوخ از يك سو و عام و خاص و مطلق و مقيد از سوي ديگر نيست؛ زيرا ازاله اصل حكم يا تقطيع بعض افراد يا احوال همگي به استناد ملاكهاي واقعي است و در مقام اثبات و دلالت معلوم مي‌شود كه اصل حكم منتفي شده يا عموم و اطلاق آن برطرف شده است. آري تفاوت ناسخ و منسوخ با مجمل و مبيّن همان است كه در ناسخ و منسوخ به لحاظ ملاك ثبوتي است و در مجمل و مبيّن به جهت دلالت و ظهور لفظ؛ بنابراين، لازم است كه عام و خاص و مطلق و مقيد را در رديف ناسخ و منسوخ قرار داد، نه در قلمرو مجمل و مبيّن 1 .
 
7. پاسخ به يك اشكال
اشكال: به گفته اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در قرآن ناسخ و منسوخ وجود دارد: «و ناسخه و منسوخه» 2 و اختلاف ناسخ و منسوخ قطعاً تبايني است؛ پس چگونه در قرآن
^ 1 - ـ الميزان، ج1، ص250.
^ 2 - ـ نهج‌البلاغه، خطبه 1.

107

كريم اختلاف تبايني نفي شده؛ ﴿ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً) 1
پاسخ: تباين دو چيز كه به يكي از اقسام تقابل مصطلح بازمي‌گردد داراي شرايط ويژه است كه از مهم‌ترين آنها اتحادِ زمان، مكان و حيثيت مورد نظر است؛ پس دو چيزي كه با هم در يك زمان جمع نمي‌شود ولي هر يك در زمان مخصوص خود سودمند و لازم است، گرچه به لحاظ يك زمان و ظرف اجتماع متباين است، ليكن استقرار هر يك در جايگاه نافع خود باعث مي‌شود كه نسبت تباين به تناسب تبديل شود؛ يعني اين دو متباين، نسبت به نظام سازمان‌يافته يك مجمع علمي متناسب باشد؛ يعني مثبت و منفي، ناسخ و منسوخ و اموري از اين قبيل كه هر يك در موطن مناسب خود قرار مي‌گيرد، زمينه تشكيل يك نظام كارآمد را فراهم مي‌كند؛ بنابراين، استقرار منسوخ در زمان لازم خود و ظهور ناسخ در فرصت ضروري خويش باعث اشتمال كتاب تدويني خداوند بر بهترين حكمت و موعظت و جدال احسن بوده، كتاب ديگري نه برتر از آن يافت مي‌شود و نه همسان با آن.
پس اشتمال قرآن كريم بر ناسخ و منسوخ كه در دو ظرفيّت زماني، سياسي، اجتماعي و فرهنگي خاص واقع شده باعث اَحْسن الحديث بودن و مايه هدايت به ﴿للتي هي أقوم) 2 شدن است؛ نظير اختلاف دو كفّه ترازو كه هر دو براي استقرار عدل در پيشگاه شاهين قسط تلاش بي‌دريغ دارند. بنابراين تحليل، دو مطلب مهم روشن مي‌شود: يكي اينكه با وجود اشتمال قرآن بر ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه و... هيچ اختلاف مذموم و گسيختگي و
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 9.
 
 
 


108

ناهماهنگي بين آغاز و انجام قرآن حكيم يافت نمي‌شود. ديگري آنكه هيچ تباين و اختلافِ نازيبايي ميان صحيفه‌ها و كتابها و جفر و جامع و مصحف‌هاي انبيا و اولياي معصوم از صدر تا ساقه وجود ندارد؛ زيرا آيه ﴿ولو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافاً كثيراً) 1 همان‌طور كه صيانت قرآن و نزاهت حضرت ختمي‏مرتبت را (از لحاظ درون‌نگري) از گزند اختلاف مذموم دربردارد، برائت همه كتابهاي آسماني و حراست همه انبيا و اولياي معصوم الهي هر كدام را با لحاظ شخص خودش و هر يك با لحاظ ديگري (برون‌نگري) ثابت مي‌كند؛ زيرا همه كتابهاي ياد شده از سوي خداست و تمام انبيا و رسولان فرستاده خدايند، و هرچه از ناحيه خداوند باشد، خواه به صورت انزال كتاب يا اعزام رسول، از اختلاف مذموم منزّه است؛ بنابراين، نسخ شريعت ماضي به وسيله شريعت آتي هيچ اختلاف مذمومي را به همراه ندارد، بلكه زمينه تشكيل يك سازمان نظام‌مند وحياني است.
 
8. بداء و ابداء
همان‌گونه كه بازگشت نسخ به تخصيص زماني است و آنچه عرفاً نسخ ناميده مي‌شود در حقيقت اعلام محدودبودن ظرف زماني حكم پيشين است و از اين‌رو گفته مي‌شود: «نسخ نسبت به خداوند «بيان» حكم است و نسبت به بندگان «رفع» حكم»، بداء نيز نسبت به انسانها «بداء» و نسبت به خداوند «اِبداء» است؛ خداي سبحان كه علم شهودي به اشيا از ازل تا ابد دارد و مي‌داند در هر مقطع چه پديده‌اي حادث خواهد شد و كدام پديده رخت برخواهد بست، نزد او بدائي مطرح نيست، بلكه ابداء، يعني اظهار پس از
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 82.

109

اِخفاء است، ولي نزد انسانها بداء و ظهور پس از خفاء خواهد بود.
توضيح اينكه، گاهي نصاب پديد آمدن موجودي هم از نظر وجود مقتضي، هم از نظر نبودن مانع تام است و پديده مزبور محقق مي‌شود، ولي گاهي زمينه برخي حوادث در تكوين، در حدّ اقتضا فراهم است، ليكن برخي موانع جلو تأثير مقتضي را مي‌گيرد و آنچه توقع تحقق آن بود، محقق نمي‌شود. در چنين مواردي كسي كه به سير تحول همه‌جانبه حوادث آگاهي ندارد، مي‌گويد: بداء حاصل شد، ولي نزد عليم مطلق كه مي‌داند كدام پديده به نصاب تحقق مي‌رسد و كدامين پديده به آن نمي‌رسد، بدائي مطرح نيست، بلكه او آنچه را بر انسانها آشكار نيست، آشكار و اِبداء مي‌كند.
طرح بداء به همان معناي معهود بين مخلوقها، نسبت به علم فعلي خدا كه در قلمرو امكان قرار دارد نه وجوب، محذور عقلي ندارد و در اين باره توجه به چند نكته سودمند است:
الف. هرگونه رخدادي اعم از نسخ و انساء و حوادث ديگر در قلمرو امكان است، نه وجوب و در محدوده اوصاف فعلي خداست، نه اوصاف ذاتي او.
ب. هرچه حادث مي‌شود به مشيئت و اراده و قدَر و قضاي سابق الهي مسبوق است و هيچ پديده‌اي بدون امور ياد شده حادث نخواهد شد.
ج. هرچه در عالم قَدَر حادث مي‌شود به قضاي سابق يعني مخزن الهي مسبوق است: ﴿إن من شي‏ء إلاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله إلاّ بقدرٍ معلوم) 1
د. همه امور ياد شده، اعم از قَدَر مسبوق و قضاي سابق، و مراد لاحق و
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 21.

110

اراده ملحوق و نسخ و انساي متأخر و مشيئت متقدم، همگي حادث حقيقي و ذاتي است؛ زيرا غير از خداي سبحان هيچ موجودي قديم حقيقي و ذاتي نيست.
هـ . اگر امور ياد شده يعني مشيئت و اراده و قدَر و قضاي سابق، حادث زماني باشد به استناد نصوص معتبري كه دلالت دارد: هر حادث، به اراده خدا مسبوق است و طبق برهان تام عقلي كه معلوم و مخلوق حادث سبب حادث مي‌طلبد، اعم از آنكه خود فاعل حادث باشد يا آنكه ذات فاعل گرچه قديم و ازلي است ولي مصلحت حادث، شرط حادث، رفع مانع حادث و... باشد، بايد همان امور ياد شده سابق حادث زماني باشد و حدوث زماني آنها نيز مستلزم حدوث زماني شرايط اقدم، مصالح اقدم و رفع مانع اقدم خواهد بود و اين محذور گذشته از تداوم و تسلسل حوادث، موجب قدم عالَم مي‌گردد كه مستشكل از آن گريزان است. البته بايد از آن در امان بود و راه آن استناد حوادث زماني به مخازن الهي است كه گرچه حادث حقيقي و ذاتي است، ولي حادث زماني نيست؛ چنان كه قديم زماني هم نخواهد بود و خالي بودن شي‏ء از حدوث زماني و قديم زماني ممكن است؛ زيرا اگر موجودي متزمّن بود و زمانمند محسوب شد، چنين موجود زمانداري يا حادث زماني است، يا قديم زماني، ولي اگر موجودي فرازمان بود و بر اثر تجرّد متزمّن نبود نه قديم زماني است و نه حادث زماني؛ مانند حقيقت وحي، نبوت، رسالت، ولايت، خلافت، عصمت و... كه هر يك حقيقت وجودي و مقام منيع عيني‌اند كه انسانهاي كامل به آنها مي‌رسند و هيچ يك زماني نيستند.
 
9. نفي نسيان از پيامبر
نفي نسيان از پيامبران و به ويژه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را با دلايلي مي‌توان اثبات كرد:

111

الف. دليل كلامي؛ احتمال سهو يا نسيان درباره پيامبر موجب سلب اطمينان از گزارشها و دستورها و داوريهاي او مي‌شود و در نتيجه سنّت پيامبر حجّت نخواهد بود؛ در حالي كه سنّت پيامبر، يعني فعل و ترك، كلام و سكوت و قيام و قعود وي الگو و اسوه امّت و براي آنان حجّت است 1 . اگر سهو و نسيان در افعال و تروك پيامبر راه يابد آنجا كه ساكت است احتمال مي‌رود سكوت او بر اثر سهو و نسيان باشد و چنين سكوتي مايه تقرير نيست و آنجا كه كاري مي‌كند يا سخني مي‌گويد احتمال زيادت و نقصان سهوي مي‌رود و آنجا كه آيات وحي را بر مردم تلاوت مي‌كند احتمال كاهش و افزايش سهوي كاملاً مطرح است.
در سيره نبوي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) آمده است كه چون كسي سخن مي‌گفت، پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سخن او را قطع نمي‌كرد، ولي اگر سخنِ گوينده به باطل مي‌گراييد، آن حضرت، سخن گوينده را با نهي از منكر يا ترك مجلس قطع مي‌كرد؛ «و لايقطع عليأحد كلامه حتّي يجوز، فيقطعه بنهي أو قيام» 2 و خداي سبحان در وصف آن حضرت فرمود: ﴿و ما ينطق عن الهوي... ) 3
شيخ صدوقِ سهوالنبي را جايز دانسته، آن را به اِسهاي خداوند نسبت به نبي بازگردانده است 4 . چنين پاسخ و راه حلي نه تنها مشكل را حل نمي‌كند بلكه بر مشكل مي‌افزايد؛ اصل سهوالنبي با دلايل گوناگون ممتنع است؛ پس
^ 1 - ـ در زيارت آل ياسين به همه شئون حضرت ولي‏عصرغ‌ سلام و عرض ارادت شده است؛ زيرا همه شئون آن حضرت، حق است و به هيچ فعل و تركي بدون عنايت الهي اقدام نمي‌كند.
^ 2 - ـ بحار الأنوار، ج16، ص153.
^ 3 - ـ سوره نجم، آيه 3.
^ 4 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص360.
 
 
 

112

چگونه مي‌توان آن را به خدا نسبت داد و گفت خداوند مسائلي را از ياد پيامبر مي‌برد؟! اگر سهو پيامبر ممكن باشد چون هر سهوي به اِسهاي خدا بازمي‌گردد سهو پيامبر هم تكويناً به خداوند بازمي‌گردد و اگر در موردي اِسها و اِنساي به غيرخداوند نسبت داده شد به اعتبار سبب قريب است وگرنه ممكن نيست فعلي، وصفي، حادثي و... در جهان پديد آيد و اين موجود ممكن به خداوند اسناد پيدا نكند. البته حكم سبب قريب و بعيد همواره محفوظ است. به هر تقدير در صورت امكان سهو هر چند به اسهاي خدا باشد از همه گفته‌ها، رفتارها، سكوتها و تَرْكهاي پيامبر سلب اعتماد مي‌شود.
ب. دليل فلسفي؛ با صعود روح به مقام تجرّد عقلي، جايي براي نفوذ شيطان باقي نمي‌ماند تا بر اثر دخالت او كاهش يا افزايش در حوزه علمي چنين روح مجرّد صاعدي صورت بگيرد. مقام تجرّد كامل جايگاه حضور و ظهور دائمي است، نه غفلت؛ ازاين‌رو شيخ رئيس ابوعلي سيناِ ضمن ستايش عظمت انبيا(عليهم‌السلام) مي‌گويد: «الأنبياء الّذين لايؤتون من جهة غلطاً و لا سهواً» 1 يعني در افكار انبيا(عليهم‌السلام) هيچ غلط و سهوي راه نمي‌يابد. دليل عقلي مزبور به قدري قاطع است كه حتّي اگر ظواهر نقلي برخلاف آن باشد بايد توجيه شود.
ج. دليل قرآني؛ از برخي آيات قرآن كريم عصمت پيامبران(عليهم‌السلام) از اموري مانند نسيان استفاده مي‌شود. مهم‌ترين دليل براي اثبات مدّعا در خصوص رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) آيه شريفه ﴿سنقرئك فلاتنسي) 2 است و شرح آن در بحث تفسيري گذشت 3 . تعبيرهايي مانند فعل مضارعِ ﴿لا تنسي﴾ به لحاظ محتواي
^ 1 - ـ الهيات شفا، فصل هشتم از مقاله اوّل.
^ 2 - ـ سوره‌علي، آيه 6.
^ 3 - ـ ص8988.

113

ويژه‌اي كه دارد و از زمان معين منسلخ است، به طوري كه همه گستره زمان و زمين و زبان را دربر مي‌گيرد مختص به حال و استقبال نيست تا گذشته را شامل نشود؛ چنان كه تعبير به فعل ماضي در آيه ﴿أيّدتك بروح القدس) 1 از شمول حال و آينده قاصر نيست، بلكه هم اين فعل ماضي شامل حال و آينده، و هم آن فعل مضارع شامل گذشته است.
تذكّر: برخي انساي به معناي فراموشي دادن (فراموشاندن) رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در صورتي كه نسيان ملحوق به تذكّر باشد جايز دانسته‌اند 2. ، ليكن همان‌طور كه قبلاً بازگو شد قلب مطهر و مشروح رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه مهبط عالي‌ترين درجه وحي الهي است از آسيب چنين پندارهايي مصون است؛ چنان كه از توهم جواز نسيان آن حضرت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بعد از تبليغ و حفظ مسلمانان 3 نيز معصوم است.
 
10. برخي آيات موهم نسيان پيامبران(عليهم‌السلام)
يكي از متشابهات قرآني كه با ارجاع به محكمات آن سامان مي‌يابد، آياتي است كه ظهور بدئي آنها و پيش از ارجاع به محكمات، نسيان پيامبران و از جمله پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است كه به برخي از اين آيات اشاره مي‌شود:
الف. ﴿و إذا رأيت الّذين يخوضون في ءَاياتنا فأعرض عنهم حتّي يخوضوا في حديثٍ غيره و إمّا ينسينّك الشيطان فلاتقعد بعد الذكري مع القوم
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 110.
^ 2 - ـ التحرير والتنوير، ج 1، ص644.
^ 3 - ـ همان.

114

الظالمين) 1 مشركان حجاز در برخي نشستهاي خود به توطئه به زيان اسلام و پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌پرداختند، يا آنها را مسخره مي‌كردند. در اين آيه شريفه خداي سبحان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌فرمايد: هنگامي كه مشركان درباره آيات ما در باطل فرو رفته، به بدگويي پرداخته‌اند، از آنان روي برتاب و هم‌نشيني نكن تا در بحث ديگري وارد شوند و اگر شيطان تو را ناسي كرد و بر اثر نسيان شيطاني حكم الهي را امتثال نكردي، هرگاه متذكّر شدي هم‌نشيني با آنان را رها كن.
پاسخ: اولاً، اين آيه شريفه بر «امكان نسيان» به نحو قضيّه شرطيّه دلالت دارد، نه بر فعليت آن. ثانياً، شاهد داخلي به عنوان قرينه لبّي متصل و همچنين شاهد خارجي دلالت دارد كه مراد آيه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيست، بلكه مخاطبان آيه مردم هستند. امّا شاهد داخلي اينكه فرض ندارد پيامبر اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در جلسه‌اي كه به زيان اسلام و مسلمانان و شخص پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) توطئه و اهانت و مسخره مي‌شود حضور داشته باشد، تا خداوند آن حضرت را از حضور در چنين مجلسي منع كند! زيرا چنين مجلسي نظير مجلس غيبت، دروغ و تهمت نيست تا بتوان فرض حضور پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و نهي الهي را درباره آن تصوير كرد؛ چنان كه دشمنان نيز در حضور رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از چنين توطئه‌اي صرف‏نظر مي‌كردند.
امّا شاهد خارجي، عصيان در امتثال فرمان الهي بر اثر سلطه شيطان بر پيامبرص، مخالف اعتراف خود شيطان است كه گفت: بر بندگان مخلَص (به فتح) راهي ندارم؛ ﴿قال ربّ بما أغويتني لأزيننّ لهم في الأرض و لأغوينّهم أجمعين٭ إلاّ عبادك منهم المخلَصين) 2 ﴿قال فبعزّتك لأغوينّهم أجمعين٭
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 68.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيات 39 ـ 40.
 
 
 

115

إلاّ عبادك منهم المخلَصين) 1 البته اعتراف شيطان به معناي احترام او به انسانهاي كامل و رعايت حريم آنان نيست، بلكه از درماندگي وي از دستيابي به بلنداي مقام آنان حكايت مي‌كند. شيطان توان گمراه ساختن مبتلايان به دنيا و نيرنگهاي آن، مانند مال و جاه و شهوتها را دارد، امّا مُخْلَصان الهي، دنيا و همه زرق و برق آن را زيرپا گذاشته، در طلب چيزهايي هستند كه شيطان به آنها دسترسي ندارد. اوصافي نيز كه خداي سبحان در قرآن براي مُخْلَصان بازگو مي‌كند 2 با امكان نفوذ شيطان در قلب آنان سازگار نيست؛ آنان نه تنها بر اثر كوششهاي شيطان گمراه نمي‌شوند، بلكه بر ايمانشان افزوده، اعتقاد آنها مُسْتَحْكِم‌تر مي‌شود؛ زيرا بر اساس ﴿فأينما تولّوا فثمّ وجه الله) 3 شيطان و همه حركات و اقدامهاي او آيات الهي است و مُخْلَصان با مشاهده اين آيات و با شناخت و ادراك فريبهاي شيطاني و عمل در جهت خلافِ خواسته‌هاي شيطان بر استحكام ايمان آنان افزوده مي‌شود.
شاهد خارجي ديگر، آيه ﴿و قد نزّل عليكم في الكتاب أن إذا سمعتم ءَايات الله يُكفر بها و يُستهزءُ بها فلاتقعدوا معهم حتّي يخوضوا في حديثٍ غيره إنّكم إذاً مثلهم إنّ الله جامع المنافقين و الكافرين في جهنّم جميعاً) 4 است كه مضمون آن اين است: خداوند قبلاً در قرآن كريم به شما رهنمود داده است كه در جلسات كفر و استهزاي آيات الهي با كافران همنشين نشويد تا آنان در گفتار ديگري وارد شوند و اگر در چنين مجالسي شركت كنيد همانند منافقان و
^ 1 - ـ سوره ص، آيات 82 ـ 83.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 24؛ سوره صافات، آيات 40، 74، 128، 160 و 169.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 115.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 140.

116

كافران هستيد و خدا منافقان و كافران را باهم در دوزخ گرد مي‌آورد. حضور در جلسه‌اي كه آيات الهي به استهزا گرفته، به آن اهانت مي‌شود، چنان كه گذشت، نظير شركت در جلسه غيبت و تهمت نيست كه فسق آور باشد، بلكه چنين حضوري فراتر از معصيت بزرگ عادي بوده، در حدّ كفر است. آيا فرض دارد پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) در جلسه‌اي شركت كند كه حضور در آن، شركت‌كننده را در شمار منافقان و كافران درآورده، جايگاه او را دوزخ سوزان الهي قرار مي‌دهد. از سوي ديگر با نظر به سراسر قرآن كريم درمي‌يابيم كه چنين رهنمودي را جز در سوره «انعام» كه سوره‌اي مكي است نمي‌توان يافت 1 و در سوره «نساء» كه مدني است خداي سبحان به مردم مي‌فرمايد: ما قبلاً به «شما» چنين رهنمودي داشتيم؛ پس قطعاً مراد از﴿و قد نزّل عليكم في‌الكتاب... ) 2 همان رهنمودي است كه در سوره «انعام» آمده و بر اين اساس آيه سوره «نساء» مُفَسِّر آيه سوره «انعام» خواهد بود و معلوم مي‌شود گرچه در سوره «انعام» روي سخن به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است؛ ﴿و إذا رأيت... فأعرض... ينسينك... فلاتقعد... ﴾ ولي چون در آيه مُفَسِّر (آيه سوره نساء) خطاب به عموم مردم است؛ ﴿و قد نزّل عليكم... إذا سمعتم... فلاتقعدوا... إنّكم... ﴾، معلوم مي‌شود خطاب در سوره «انعام» نيز از باب «إيّاك أعني و اسمعي يا جاره» در ظاهر متوجّه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و در باطن متوجّه امّت است و آنان مرادند و شامل رسول گرامي نمي‌شود؛ چنان كه در برخي روايات تصريح شده كه برخي خطابهاي خداوند به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از اين باب است 3 .
^ 1 - ـ آيه 68.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 140.
^ 3 - ـ بحارالأنوار، ج11، ص83.

117

ب. ﴿و قال للّذي ظنّ أنّه ناجٍ منهما اذكرني عند ربّك فأنسيه الشيطان ذكر ربّه فلبث في السجن بضع سنين) 1 يوسف صدّيق(عليه‌السلام) پس از تعبير خواب زندانيان به يكي از آنان كه مي‌دانست آزاد مي‌شود، فرمود: «مرا نزد ربّ خود ياد كن». درباره جمله ﴿فأنسيه الشيطان ذكر ربّه﴾ برخي پنداشته‌اند كه بدين معناست كه شيطان بر حضرت يوسف(عليه‌السلام) مسلّط شد و آن حضرت بر اثر سلطه شيطان بر قلب او، ياد خداي خود را فراموش كرد؛ بنابراين، آيه مزبور از آياتي است كه به ظاهر نسيان را به برخي از پيامبران الهي(عليهم‌السلام) نسبت مي‌دهد.
پاسخ: جمله مورد استناد بدين معناست كه شيطان بر آن شخص كه ساقي ميكده عزيز مصر و هم‌زنداني يوسف(عليه‌السلام) بود مسلّط شد و سفارش يوسف(عليه‌السلام) را از ياد او بُرد؛ از اين‌رو پيام حضرت يوسف را به ربّ خود ابلاغ نكرد، نه اينكه شيطان بر يوسف(عليه‌السلام) سلطه يافت و ياد خدا را از قلب آن حضرت زدود؛ زيرا اولاً در آيات مزبور سه جا سخن از «ربّ» به ميان آمده: ﴿... فيسقي ربّه...٭ اذكرني عند ربّك فأنسيه الشيطان ذكر ربّه... ) 2 و چون در دو مورد آغازين، مرادْ ربّ و آقاي شخص نجات يافته از زندان است، مورد سوم و پاياني نيز به شهادت وحدت سياق بايد بدين معنا باشد كه شيطان سفارش حضرت يوسف(عليه‌السلام) را از ياد زنداني برد و او در نزد آقاي خود از حضرت يوسف(عليه‌السلام) ياد نكرد. پس «ذكر رب» به شخص نجات يافته بازمي‌گردد، نه به يوسف(عليه‌السلام) و نسيان، وصف همان شخص نجات يافته است كه بر اثر انساي شيطان حاصل شد. ثانياً، قرآن حكيم از اينكه طاغوتي را، ربّ حضرت يوسف(عليه‌السلام) بداند منزّه است؛ چنان كه آن حضرت نيز از اينكه خود را مربوب طاغوتي به حساب آورد
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 42.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيات 41 ـ 42.

118

مبرّاست؛ زيرا در همان سوره «يوسف» كلام هدايت‌آموز توحيدي آن حضرت به دو نفرهم‌زندانيش چنين نقل شده است: ﴿يا صاحبي السجن أأرباب متفرقون خيرٌ أم الله الواحد القهّار) 1 خداي سبحان نه تنها واحد است و شريك ندارد، بلكه وحدت او قاهر است و هيچ مجالي براي توهم شريك در ربوبيّت باقي نمي‌گذارد. واحدي كه ثاني دارد قهّار نيست؛ چون چيزي مقهور او نيست، اما واحدي كه ثاني ندارد هر پنداري را مقهور و هر توهّمي را مغلوب سلطان وحدت مي‌كند.
ثالثاً، حضرت يوسف(عليه‌السلام) نسبت به ربّ خود، يعني خداي سبحان تذكر دائم داشت و از صدر و ساقه قصه آن حضرت نسبت به زندان كه از آيه 32 شروع و به آيه 55 سوره «يوسف» ختم مي‌شود معلوم است كه از زبان حضرت يوسف جز توحيد ربوبي چيزي مطرح نشده و بازگويي تظلّم و دادخواهي نيز با توحيد ربوبي منافي نبوده است؛ زيرا هر مظلومي موظّف است زيرسلطه ظالم نرود و دادخواهي خود را وسيله رفع ظلم قرار دهد و هرگز اعتقاد توحيدي به معناي انظلام و سكوت در برابر ظلم مستبدّان نيست.
ج. ﴿و إذ قال موسي لفتيه لا أبرح حتّي أبلُغ مجمع البحرين أو أمضي حُقُباً٭ فلمّا بلغا مجمع بينهما نسيا حوتهما فاتّخذ سبيله في البحر سَرَباً) 2 حضرت موسي(عليه‌السلام) با همراه خود، يوشع راهي را مي‌پيمودند تا به قرارگاهِ ملاقات با عبد صالح خدا، حضرت خضر(عليه‌السلام)، برسند و موسي(عليه‌السلام) علوم الهي را از آن معلم ربّاني فراگيرد و قرارگاه نيز محل برخورد دو دريا و جايي بود كه توشه آنان (ماهي) به دريا مي‌افتاد. آنان چون به محل برخورد دو دريا رسيدند ماهي
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيات 60 ـ 61.

119

خودشان را فراموش كردند و ماهي در دريا راه خود را در پيش گرفت و رفت. چون از آن محل گذشتند موسي(عليه‌السلام) به همسفر خود يوشع فرمود: غذايمان را بياور كه از اين سفر رنج بسيار ديديم؛ ﴿فلمّا جاوزا قال لفتيه ءَاتنا غَداءَنا لقد لقينا من سفرنا هذا نَصَباً) 1 يوشع گفت: هنگامي كه به آن صخره پناه جستيم من [گزارش كردن زنده شدن يا فروافتادن] ماهي [به دريا] را فراموش كردم و جز شيطان كسي آن را از ياد من نبرد و به طور عجيبي راه خود را در دريا پيش گرفت؛ ﴿قال أرءيت إذ أوينا إلي الصخرة فإنّي نسيت الحوتَ و ما انسينيهُ إلاّ الشيطانُ أن أذكره و اتّخذ سبيله في البحر عجباً) 2 در اين آيات نيز نسيان به حضرت موسي(عليه‌السلام) و همراه او نسبت داده شده است.
پاسخ: گرچه در آيه 61 سوره «كهف» نسيان به موسي(عليه‌السلام) و همراهش يوشع نسبت داده شد؛ ﴿نسيا حوتهما﴾ امّا از آيات بعد به خوبي برمي‌آيد كه اسناد حقيقي آن به همراه حضرت موسي(عليه‌السلام) است؛ ازاين‌رو مي‌گويد: ﴿فإنّي نسيتُ الحوت و ما أنسينيهُ إلّاالشيطانُ أن أذكره... ﴾؛ يعني من فراموش كردم كه زنده شدن ماهي يا فرو افتادن آن به دريا را به شما گزارش كنم. اصل افتادن ماهي به دريا را يوشع ديد و مسئول اعلام و گزارش به موسي(عليه‌السلام) او بود. اگر مسئوليت تذكّرْ بين حضرت موسي و همراه وي مشترك بود، نسيان در اين آيه به هر دو اسناد داده مي‌شد. امّا اسناد نسيان و نفوذ شيطان به همراه حضرت موسي(عليه‌السلام) محذوري ندارد؛ زيرا اوّلاً، او (بر فرض نبوت) از پيامبران اولوا العزم نبود. ثانياً، اين‌گونه تصرفات كه راجع به امور عرفي محض است و به حدّ وسوسه در حكم مشرعي يا موضوع آن نمي‌رسد به برخي از پيامبران قابل اسناد
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 62.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 63.

120

است؛ چنان كه درباره حضرت ايّوب(عليه‌السلام) نيز آمده است كه شيطان در بدن آن حضرت تصرّف كرد و به او آسيب بدني رسانيد؛ ﴿و اذكر عبدنا أيّوب إذ نادي ربّه أنّي مسّني الشيطان بنُصب و عذاب) 1همان‌طور كه سرما و گرما و سمّ و شمشير در بدن پيامبران كارگر و مؤثر است و بسياري از آنان با اين آسيبها به شهادت رسيده‌اند، آسيبهاي شيطان نيز در بدن آنان مؤثر مي‌افتد و دخالت شيطان در همسفر موسي(عليه‌السلام) نيز مي‌تواند از اين‌گونه تصرفات باشد. آنچه دليل نقلي و عقلي بر استحاله آن اقامه شده تأثير وسوسه شيطان بر معصومان(عليهم‌السلام) و اخلال در كار ابلاغ رسالت و هدايت آنان است؛ به طوري كه فعل يا قول آنها را از حجيّت ساقط كند.
د. ﴿قال لاتؤاخذني بما نسيتُ و لاترهقني من أمري عُسْراً) 2 اين آيه نيز به ظاهر نسيان را به حضرت موسي(عليه‌السلام) اسناد مي‌دهد.
پاسخ: امتناع حضرت خضر(عليه‌السلام) از همراهي با حضرت موسي(عليه‌السلام) براي اين بود كه خضر(عليه‌السلام) براساس ولايت و باطنْ عمل مي‌كرد و موسي(عليه‌السلام) كه پيامبر و حافظ ظواهر بود، بر محور شريعت رفتار مي‌كرد و نمي‌توانست كارهاي خضر را تحمّل كند. خض‏ر(عليه‌السلام) فرم‏ود: شما چگون‏ه مي‌تواني بر چيزي كه به شناخت آن احاطه نداري صبر كني؟ ﴿وكيف تصبر علي مالم تُحِطْ به خُبْراً) 3 موسي(عليه‌السلام) نيز گفت: به خواست خدا مرا شكيبا خواهي يافت و در هيچ كاري تو را نافرماني نخواهم كرد؛ ﴿قال ستجدني إن شاء الله صابراً
^ 1 - ـ سوره ص، آيه 41.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 73.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 68.

121

ولاأعصي لك أمراً) 1 و سرانجام خضر(عليه‌السلام) به موسي(عليه‌السلام) گفت: آيا نگفتم تو هرگز نمي‌تواني همپاي من صبر كني و موسي(عليه‌السلام) گفت: به سبب آنچه فراموش كردم مرا مؤاخذه مكن و در كارم بر من سخت مگير؛ ﴿قال ألم أقل إنّك لن تستطيع معي صبراً٭ قال لا تؤاخذني بما نسيتُ... ) 2
برخي مفسران گفته‌اند: ﴿«نسيتُ﴾ در اين آيه به معناي «تركتُ» است»3 يعني تعهد خود را ترك كردم و شما در اين امر بر من سخت نگيريد و اميدوارم بتوانم صبر كنم، نه اينكه سعي مي‌كنم، مورد عهد را به ياد خود بسپارم و آن را فراموش نكنم. در موارد متعدد سخن خضر(عليه‌السلام) اين است كه تو نمي‌تواني شكيبا باشي و تحمل كني و هرگز نفرمود شما كه تعهد سپردي فراموش نكني چرا فراموش كردي؛ در اينجا نسيان عهد نقشي ندارد؛ زيرا اگر موسي(عليه‌السلام) متذكر آن هم مي‌بود، چون به گفته خضر(عليه‌السلام) بر كنه ماجرا احاطه نداشت، توان صبر نداشت و اعتراض مي‌كرد.
 
11. رسالت خليفه الهي در نسخ و انساء
لازم است كسي كه به خلافت الهي بار يافت هرگاه فيضي منسوخ يا منسي شد، به تدارك آن مبادرت كند و مظهريّت خود را از اين منظر حفظ كند و فوراً مانند آن يا بهتر از آن را عرضه دارد. اگر انسان متكاملي در اين مسير قرار گرفت فيض مستمر الهي از آستين و دستان وي به‏در آمده، به امتّ اسلامي مي‌رسد.
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 69.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيات 72 ـ 73.
^ 3 - ـ مجمع البيان، مج65، ص747.

122

بحث روايي
 
1. نسخ در تكوين
عن شاهوية بن عبد الله الجلاب، قال: كتب إليّ أبوالحسن في كتاب: «أردتَ أن تسأل عن الخلف بعد أبي‌جعفر و قلقتَ لذلك، فلاتغتمّ، فإنّ الله عزّ وجلّ ﴿لايضلّ قوماً بعد إذ هداهم حتّي يبيّن لهم ما يتّقون﴾ و صاحبكم بعدي أبو محمّد ابني و عنده ما تحتاجون إليه، يقدّم ما يشاء الله و يؤخّر ما يشاء: ﴿ما ننسخ من ءاية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها﴾ قد كتبتُ بما فيه بيان و قناع لذي عقل يقظان» 1
اشاره: تطبيق آيه مورد بحث بر امور تكويني، شاهد صلاحيت اطلاقي آن است، نه دليل انحصار آن بر تكوين؛ چنان كه برخي اهل معرفت گفته‌اند. غرض آنكه اوّلاً، اين‌گونه احاديث با اغماض از سند، در صدد تطبيق مصداقي است، نه تفسير مفهومي و ثانياً، براي بيان صلاحيت انطباق بر مصداق مأخوذ در حديث است، نه انحصار در آن و ثالثاً، با احاديث ديگري كه فرضاً در صدد انطباق بر امور تشريعي است، قابل جمع است؛ چون با هم منافاتي ندارد.
 
2. قرائت ديگر در آيه
عن عمر بن يزيد قال: سألت أبا عبد الله(عليه‌السلام) عن قول الله عزّ وجلّ: ﴿ما ننسخ من ءَاية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها﴾، فقال: «كذبوا ما هكذا هي إذا كان [ينسي و] و ينسخها [أ] و يأت بمثلها لم ينسخها، قلتُ: هكذا قال الله، قال: ليس هكذا قال الله تبارك و تعالي. قلت: فكيف قال؟ قال: ليس فيها الف
^ 1 - ـ نورالثقلين، ج1، ص115.

 

123

ولاواو. قال: «ما ننسخ من ءَاية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها» يقول: ما نُميت من إمام أو ننسه ذكره نأت بخيرٍ منه من‏صلبه مثله» 1
في تفسير القمي: «و قوله ﴿أو مثلها﴾ فهي زيادة إنّما نزل «نأت بخير مثلها» 2
اشاره الف. طبري مي‌گويد:
قاسم بن ربيعه گفت: شنيدم سعد بن ابي‌وقّاص «ما ننسخ من آية أو تَنْسها» قرائت كرد 3. به او گفتم: سعيد بن مسيّب تُنْسَها 4 قرائت كرد. سعد گفت: قرآن بر مسيب و آل مسيب نازل نشد 5.
لازم است عنايت شود كه قرآن بر سعد بن ابي‌وقاص هم نازل نشده، و در تعيين قرائت صحيح شواهد داخلي و خارجي مؤثر است.
ب. آنچه موهم تحريف است به كيفيّت تفسير معنا بازمي‏گردد، نه قرائت لفظ قرآن وگرنه مردود است.
ج. طبري ضمن انكار استحاله عقلي نسخ، حجّت نقلي بر وقوع آن را نفي كرد؛ يعني نسخ عقلاً جايز است، ولي نقلاً ثابت نشده است.
د. چون اطلاق آيه نسبت به امور تكويني مقيَّد به آيت خاص نيست، ذكر امام، اگر مقصود از آن امام معصوم(عليه‌السلام) باشد از باب تمثيل است، نه تعيين؛ پس ارتحال عالم ديني مشمول آيه مورد بحث خواهد بود.
^ 1 - ـ نورالثقلين، ج1، ص115.
^ 2 - ـ ج1، ص58.
^ 3 - ـ ثلاثي مجرّد و معلوم، با اسناد آن به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم).
^ 4 - ـ به صورت مجهول ثلاثي مزيد.
^ 5 - ـ جامع البيان، ج1، ص521 و....

124

3. نسخ تلاوت
قال أبوعبدالله(عليه‌السلام): «الرجم في القرآن قوله تعالي: «الشيخ و الشيخة إذا زنيا فارجموهما ألبتة فإنهما قضيا الشهوة» 1
اشاره: استفاده حكم رجم از باطن قرآن به كمك شواهد قدسي، قابل تصديق است، ليكن احتمال تحريف نه با منطق مسلّم قرآن هماهنگ است، نه با سنّت قطعي اهل‏بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام).
 
4. معناي اِنساء
﴿ما ننسخ من ءَاية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها﴾ «فقوله ننسها أي نتركها و نترك حكمها فسمّي الترك بالنسيان في هذه الآية» 2
عن العسكري(عليه‌السلام): «قال محمّد بن علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام): «ما ننسخ من آية» أي نرفع حكمها ﴿أو ننسها﴾ بأن نرفع رسمها و نزيل عن القلوب حفظها و عن قلبك يا محمّد كما قال: ﴿سنقرئك فلا تنسي إلاّ ما شآء الله﴾ أن ينسيك فرفع ذكره عن قلبك ﴿نأت بخير منها﴾ يعني بخير عملكم بهذه الثانية أعظم لثوابكم و أجلّ لصلاحكم من الآية الأولي المنسوخة ﴿أو مثلها﴾ من الصلاح لكم، أي إنّا لاننسخ و لا نبدل إلاّ و غرضنا في ذلك مصالحكم» 3
اشاره الف. چون صيانت قرآن حكيم از گزند تحريفْ ثابت شده است خبر واحدي كه گذشته از وحدت، به ارسال، رفع، قطع و ساير موانع حديثي مبتلاست توان اثبات چيزي را كه مخالف قرآن كريم باشد ندارد.
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص140.
^ 2 - ـ تفسير قمي، ج1، ص58.
^ 3 - ـ تفسير برهان، ج1، ص140.

125

ب. عصمت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از نسيان، قطعي است و خبر واحد مبتلا به بسياري از موانع مزبور، توان اثبات مخالف آن را ندارد.
ج. چون منسي و فراموش‌شده متروك است، گاهي نسيان بر ترك اطلاق مي‌شود.
 
5. بداء
عن أبي جعفر(عليه‌السلام)، في قوله: ﴿ما ننسخ من آية أو ننسها نأت بخير منها أو مثلها﴾ قال: «الناسخ ما حوّل و ماينسيها مثل الغيب الّذي لم يكن بعد كقوله: ﴿يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده أم الكتاب﴾ قال: فيفعل الله ما يشاء و يحوّل مايشاء مثل قوم يونس إذا بدا له فرحمهم و مثل قوله: ﴿فتولّ عنهم فما أنت بملوم﴾ قال: أدركهم برحمته» 1
اشاره الف. اطلاق اِنساء بر تأخير غير از اطلاق آن بر ترك و مانند آن است؛ زيرا ماده فعل در دو مورد ياد شده مختلف است؛ چون نسأ (مهموز اللّام) به معناي تأخير است، ولي نسيان به معناي ترك نيست، مگر به لحاظ لازم معنا.
ب. ظاهر حديث، تعميم آيه نسبت به امور تكويني است، نه آنكه در آن منحصر باشد.
 
6. قدرت خدا بر نسخ و انساء
عن الباقر(عليه‌السلام): ﴿«ألم تعلم﴾ يا محمّد ﴿أنّ الله له ملك السموات والأرض﴾ فهو يملكهما بقدرته و يصلحهما تحت (بحسب خ) مشيّته لا مقدّم لما أخّر و لا
^ 1 - ـ تفسير عياشي، ج1، ص55؛ بحار الأنوار، ج2، ص138؛ تفسير برهان، ج1، ص140.

126

مؤخّر لما قدّم، ثمّ قال الله تعالي: ﴿و ما لكم﴾ يا معشر اليهود و المكذبين بمحمّد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و الجاحدين لنسخ الشرايع ﴿من دون الله﴾ سوي الله تعالي ﴿من ولي﴾ يلي مصالحكم إن لم يلي لكم ربّكم للمصالح ﴿و لا نصير﴾ ينصركم من الله، فيدفع عنكم عذابه» 1
عن العسكري: قال محمّد بن علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام): «... ثمّ قال يا محمّد ﴿ألم تعلم أنّ الله علي كلّ شي‏ءٍ قدير﴾ فإنّه قدير يقدر علي النسخ و غيره ﴿ألم تعلم أنّ الله له ملك السموات والأرض﴾ و هو العالم بتدبيرها و مصالحها و هو يدبّركم بعلمه ﴿و ما لكم من دون الله من ولي﴾بإصلاحكم إذا كان العالم بالمصالح هو الله عزّوجلّ دون غيره ﴿و لا نصير﴾ و ما لكم من ناصر ينصركم من مكروه إن أراد إنزاله بكم أو عقاب أو أراد إحلاله بكم» 2
اشاره الف. اشكال نسخ و انساء يا درباره قدرت خداست، يا ناظر به مالكيت او؛ زيرا اگر ناسخ قدرت چنين كاري را نداشته باشد يا بر فرض قدرت، حق و سِمَت آن را فاقد باشد، نسخ يا انساء صحيح نيست. در آيه اول قدرت مطلق الهي ثابت شده و در آيه دوم مالكيت مطلق خداوند كه مصحّح اِعمال قدرت است؛ چنان كه اصل ملكيت تكويني سند تحقق اصل قدرت خداست.
ب. اسناد نسخ به لفظ يا فعل و نظير آن، از قبيل اسناد الي غير ما هو له است؛ زيرا ناسخ حقيقي احكام همان جاعل واقعي آنها، يعني خداي سبحان است؛ چنان كه در آيه مورد بحث نسخ و انساء هر دو به خداوند استناد پيدا كرده و آيات ديگر، مانند آيه تبديل و آيه محو و اثبات، همگي بر اِسناد نسخ به خداي متعال اتفاق دارد.
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص140.
^ 2 - ـ همان.

127

أم تريدون أن تسئلوا رسولكم كما سئل موسي من قبلُ و من يتبدّل الكفر بالإيمان فقد ضلّ سواء السبيل (108) 

 گزيده تفسير
مسلمانان نوپا يا يهوديان كهنه‌كار يا مشركان حجاز ممكن بود از پيامبر گرامي اسلام(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سؤالها و درخواستهايي همانند سؤالها و درخواستهاي بني اسرائيل از موساي كليم(عليه‌السلام) داشته باشند؛ مانند فرود آمدن كتابي مدوّن و فرشته‌اي مشهود و محسوس، نماياندن خدا و فرشتگان به آنان، جوشانيدن چشمه از زمين و....خداي سبحان آنان را از اراده طرح اين‌گونه درخواستهاي وهن‌آلود و مذموم برحذر داشت و هشدار داد كه سؤال از سر عناد، تبديل ايمان به كفر است؛ چنان كه سؤالهاي عنادآميز و نامعقول و نامقبول امّتهاي گذشته، كه شايسته نام بردن نيستند، آنان را به كفر كشانيد؛ پس مسلمانان مراقب باشند كه پس از ايمان، كافر نشوند و يهوديان و مشركان بقاي بر كفر را بر گرايش به اسلام ترجيح ندهند.كسي كه ايمان را داده و كفر بستاند راه مستوي و صراط مستقيم را گم كرده، به بيراهه و ضلالت مي‌افتد؛ خواه در اين تبديل، مسلماني ايمان را فروخته، كفر بخرد، يا يهودي و مشركي بقاي بر كفر را بر ايمان ترجيح دهد و

128

سرمايه فطري و كالاي گرانبهاي الهام الهي را به كفر فروخته، به آن مبدل كند.
 
تفسير
بالإيمان: در قرآن كريم كه عربي فصيح است، در نوع مواردي كه سخن از تبديل مذموم است، كالاي ارزشمند و مهم با حرف «باء» مشخص مي‌شود؛ مانند: ﴿أولئك الّذين اشتروا الضللة بالهدي فما ربحت تجارتهم) 1 ﴿و من يتبدّل الكفر بالإيمان﴾؛ برخلاف گفتار و نوشتار فارسي كه «باء» بر سر كالاي بي‌ارزش درمي‌آيد؛ چنان‌كه گفته مي‌شود: «ايمان را به كفر تبديل كردند».
 
تناسب آيات
اگر مخاطبان اين آيه يهوديان باشند، چنان‌كه برخي شأن نزولها آن را تأييد مي‌كند 2 و مختار ثعلبي چنين است 3، اين آيه تتمّه‌اي براي آيات قبل و از آياتي است كه كارشكنيها، لجاجتها و بهانه‌گيريهاي اين قوم لجوج و عنود را بيان مي‌كند؛ چنان‌كه اگر مخاطبانِ آيه مؤمناني باشند كه با تحريك و تشكيك يهود، خواسته‌هاي باطلي داشتند 4، نيز قضيه چنين است؛ زيرا در اين صورت، گرچه مخاطبهاي اين آيه مؤمنان‌اند، ولي به نحو التزام دلالت دارد كه يهود عصر نزول قرآن، همانند اجداد بهانه‌گير و لجوج خود، برخي بهانه‌گيريها را از زبان بعضي از مسلمانان ضعيف‌الإيمان مطرح مي‌كردند؛ نيز اگر
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 16.
^ 2 - ـ تفسير برهان، ج 1، ص141.
^ 3 - ـ الكشف والبيان، ج 1، ص257.
^ 4 - ـ ر.ك: المنار، ج1، ص417.

129

`مخاطبان آيه مشركان مكه باشند از باب تشابه قلوب يهوديان و بت‌پرستهاست كه آنها هم درخواست‌هايي نامعقول يا نامقبول ارائه مي‌كردند؛ نظير آنچه در سوره «اسراء» 1 و سوره «فرقان» 2 آمده است و شرح آن خواهد آمد.
به هر تقدير، با عنايت به اينكه نسخ در آيات پيشين، هم شامل نسخ احكام تشريعي بود و هم شامل نسخ آيات تكويني مانند نسخ دلايل نبوّت، ارتباط و تناسب آيه مورد بحث با آيات پيشين به خوبي روشن مي‌شود؛ زيرا پيام آيات پيشين اين است كه اگر ما دليل و معجزه‌اي را تغيير مي‌دهيم و پيامبر كنوني را با معجزه قبلي تأييد نمي‌كنيم، بلكه دليل و معجزه جديدي را مؤيّد پيامبر فعلي قرار مي‌دهيم (مانند اينكه «اژدها شدن عصا» را به «احياي مردگان» و احياي مردگان را به «فصاحت و بلاغت در كلام» تبديل مي‌كنيم)، يا اينكه به جهت طولاني شدن دوران فترت، معجزه‌اي را از ياد مردم مي‌بريم و آن را از تأثير مي‌اندازيم، بدين جهت است كه با قدرت كامل و مالكيت مطلق اشيا بهتر از آن معجزه يا مانند آن را مي‌آوريم.
بنابراين، اگر مخاطبْ يهوديان باشند، چون نبوت را ويژه نژاد يهود مي‌دانستند در رسالت پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) تشكيك مي‌كردند و مي‌گفتند: اگر مدعي نبوت راست مي‌گويد، چرا معجزاتي همانند معجزات موسي(عليه‌السلام) نمي‌آورد؛ چنان كه در جاي ديگر آمده است: ﴿لولا أُوتي مثل ما أُوتي موسي) 3 و اگر مخاطبْ مؤمنان باشند، با تحريك يهوديان عصر نزول قرآن، چنين خواسته‌هايي را ابراز مي‌كردند و از رسول مكرّم، آوردن معجزه‌اي همانند
^ 1 - ـ آيات 90 ـ 93.
^ 2 - ـ آيه 21.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 48.
 
 
 

130

معجزات انبياي سلف را خواستار بودند.
به هر تقدير، گويا مفاد آيات 106 ـ 108 اين است كه قدرت خداي سبحان به نوع خاصّي از آيات و معجزات محدود نيست و دليل و حجّت بر نبوّت نيز در معجزات سابق محصور نيست؛ خداوند مي‌تواند معجزاتي بهتر از معجزات موسي، يا مانند آن را بياورد. اينكه معجزات ارائه شده، شما را قانع نمي‌سازد و در پي ارائه معجزاتي همانند معجزات موسي(عليه‌السلام) هستيد، نه بدين جهت است كه حقيقتاً در پي يافتنِ دين حقّ هستيد، بلكه همانند بني‌اسرائيل زمان موسي (عليه‌السلام) كه به معجزات موجود، قانع نبوده، خواسته‌هايي همانند رؤيت آشكاراي خدا داشتند؛ ﴿حتّي نري الله جهرة) 1 يا همانند آل فرعون كه نُه آيه بيّنه بر آنان نازل شد و معجزات جديدتري را خواستار شدند، شما نيز بهانه‌جويي كرده، آيات جديدي را پيشنهاد مي‌كنيد. اين تفنّن‏طلبي و عدم ايمان به رسول گرامي، از قبيل تبديل ايمان به كفر و گم كردن راه راست است؛ ﴿ومن يتبدّل الكفر بالإيمان فقد ضلّ سواء السبيل﴾.
سواء: كلمه سواء در آيه مورد بحث، به معناي ميانه نيست، بلكه به معناي ميان و وسط است؛ همچنين در آيه ﴿واهدنا إلي سواء الصراط)2 كه اثر مثبت را به همراه دارد و در آيه ﴿فاطّلع فرآه في سواء الجحيم) 3 و ﴿خذوه فاعتلوه إلي سواء الجيحم) 4 سرّ اينكه تبديل ايمان به كفر، مايه انتقال از ميان صراط مستقيم به ميان دوزخ مي‌شود اين است كه غير از حق چيزي جز
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 55.
^ 2 - ـ سوره ص، آيه 22.
^ 3 - ـ سوره صافات، آيه 55.
^ 4 - ـ سوره دخان، آيه 47.

131

ضلالت نيست؛ ﴿فما ذا بعد الحق إلاّ الضلال) 1 ازاين‌رو حضرت امير مؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: «اليمين والشمال مضلّة والطريق الوسطي هي الجادّة» 2
 
درخواستهاي مذموم
قرآن كريم اصل سؤال و درخواست از خدا و اولياي الهي را مطرح و جامعه بشري را به آن تشويق كرده است، ليكن چون سؤال به دو قسم ممدوح و مذموم تقسيم مي‌شود، در برخي آيات، مانند آيه مورد بحث، انسان را با استفهام توبيخي از سؤال مذموم، يعني درخواست نامعقول برحذر داشته است.
مسلمانان نوپا يا يهوديان كهنه‌كار و معاصر رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) يا مشركان حجاز سؤالها و درخواستهاي متنوّعي از آن حضرت داشتند 3 كه خداوند در آيه مورد بحث كه صدر آن توبيخ و ذيل آن تكفير و تضليل است، ضمن تنظير آن به درخواستهاي مذموم يهوديان معاصرِ حضرت موسي(عليه‌السلام) مخاطبان قرآن را از آن‌گونه سؤال و درخواست عنادآميز برحذر مي‌دارد 4.
برخي سؤالها و درخواستهاي آنان از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) چنين بود:
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 32.
^ 2 - ـ نهج‌البلاغه، خطبه 16.
^ 3 - ـ چون در تبيين مخاطب اصلي وجوهي گفته شده، در تبيين «رسولكم»، يعني مخاطبي كه رسول به آن اضافه شده، چند وجه محتمل است؛ مقصود از «رسولكم» يا رسولي است كه شما رسالت او را پذيرفته‌ايد؛ اگر سؤال‌كنندگان مسلمانان باشند، يا رسولي است كه به سوي شما آمده است، اگر سؤال‌كنندگان مشركان يا يهوديان باشند.
^ 4 - ـ برخي مسلمانان نوپا از پيامبر مي‌خواستند براي آنان خداي ديدني قرار دهد؛ چنان‌كه مشركان درخت مقدسي را مي‌پرستيدند و خرما و ساير خوراكيهاي خود را براي تبرّك به شاخه‌هاي آن مي‌آويختند (مجمع‌البيان، مج21، ص351). در اين‌حال سؤال اين‌گروه به ظاهر مسلمان، همسان سؤالهاي كفرآلود بني‌اسرائيل از حضرت موساي كليم بود.

132

1. پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كتابي مدوّن از جانب خدا بياورد. خداي سبحان پاسخ مي‌دهد: اگر مكتوبي نوشته بر كاغذ، بر پيامبر نازل مي‌كرديم و آنان با دستهاي خود آن را لمس مي‌كردند، قطعاً كافران آن را سحري آشكار معرفي مي‌كردند؛ ﴿و لو نزّلنا عليك كِتباً في قرطاسٍ فلمسوه بأيديهم لقال الّذين كفروا إن هذا إلاّ سحر مبين) 1
2. فرشته [اي ديدني و محسوس با حواس ظاهري] بر پيامبر نازل شود. خداي سبحان پاسخ مي‌دهد: اگر فرشته‌اي فرود مي‌آورديم قطعاً كار آنان تمام شده بود و مهلت نمي‌يافتند و اگر پيامبر رافرشته‌اي قرار مي‌داديم حتماً وي را به صورت مردي درمي‌آورديم و امر را همچنان بر آنان مشتبه مي‌ساختيم؛ ﴿و قالوا لولا أنزل عليه ملك و لو أنزلنا ملكاً لقضي الأمر ثمّ لاينظرون٭ و لو جعلنه ملكاً لجعلنه رجلاً و للبسنا عليهم ما يلبِسون) 2
3. رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) از زمين چشمه‌اي براي آنان بجوشاند تا به او ايمان آورند؛ ﴿و قالوا لن نؤمن لك حتّي تفجر لنا من الأرض ينبوعاً) 3
4. پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) باغي از درختان خرما و انگور داشته باشد و آن حضرت از ميان آنها جويبارها روان سازد؛ ﴿أو تكون لك جنّة من نخيل و عِنب فتفجّر الأنهار خللها تفجيراً) 4
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 7. اين آيه گرچه به طور مستقيم از سؤال وهن‌آلود و درخواست عنادآميز بت‌پرستان حكايتي ندارد، ولي فضاي فكري مشركان مكه همين بود كه بازگو شد.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيات 8 ـ 9.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 90. در اين سوره خواسته‌هاي آنان به صورتي مبسوطاتر بيان شده است.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 91.

133

5. پيامبر، آسمان را پاره پاره بر سر آنان فرو اندازد؛ ﴿أو تسقط السماء كما زعمت علينا كِسَفاً... ) 1
6. رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) خدا و فرشتگان را حاضر كرده، به آنان نشان دهد؛ ﴿... أو تأتي بالله و الملائكة قبيلاً) 2
7. رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) خانه‌اي زرّين داشته باشد؛ ﴿أو يكون لك بيت من زخرف) 3
8. پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به آسمان بالا رود و مي‌گفتند: به بالا رفتن تو اطمينان نخواهيم داشت تا بر ما كتابي (محسوس) نازل كني كه آن را بخوانيم؛ ﴿أو ترقي في السماء ولن نؤمن لرقيّك حتي تُنزّل علينا كتباً نقرؤه... ) 4
خداي سبحان در پاسخ درخواستهاي عنادآميز آنان به پيامبر رهنمود مي‌دهد تا به آنان بگويد: تحقق معجزه، ملعبه درخواست شما نيست تا هر روز پيشنهاد نامقبول يا نامعقولي ارائه دهيد، بلكه زمام معجزه به دست خداست و پيامبران نيز با اذن الهي معجزه مي‌آورند؛ ﴿قل سبحان ربّي هل كنت إلّابشراً رسولاً) 5
9. درباره درخواست عنادآميز اهل كتاب از پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نيز آمده است: ﴿يسئلك أهل الكتاب أن تنزّل عليهم كتاباً من السماء فقد سألوا موسي أكبر من ذلك فقالوا أرنا الله جهرةً... ) 6 آنان مي‌خواستند پيامبر كتاب مدوّني از آسمان
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 92.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 93.
^ 4 - ـ همان.
^ 5 - ـ همان.
^ 6 - ـ سوره نساء، 153.
 
 
 

134

برايشان فرود آورد 1 .
10. در سوره مباركه «مائده» نيز سؤال مؤمنان مطرح شده و از سؤالي كه فرجام سوء دارد نهي شده است؛ ﴿يا أيها الذين ءَامنوا لاتسئلوا عن أشياء إن تُبْدَ لكم تسؤكم وإن تسئلوا عنها حين ينزّل القرءان تبدَ لكم عفا الله عنها والله غفور حليم) 2 در اين آيه مورد سؤال مشخص نشده، ولي نشان مي‌دهد كه سؤال عنادآميز بوده است. روشن شدن مورد سؤال به مصلحت سؤال‌كنندگان نبود؛ زيرا برخي امور، مكتوم ماندن آنها به صواب نزديك‌تر است.
آيه مورد بحث، ظهور روشني در هيچ يك از سؤال‌هاي مطرح شده ندارد و آيات متضمن سؤالها نيز در اين جهت ظهوري ندارد تا بتوان آيه مورد بحث را بر آن تطبيق كرد، بلكه استفاده تحقّق درخواست نامعقول از آيه مورد بحث دشوار است؛ زيرا در آيه فقط از اراده سؤال سخن به ميان آمده نه خود سؤال، ولي از احاديث مربوط به آيه مورد بحث به خوبي معلوم مي‌شود كه درخواست ناروايي صورت پذيرفته است.
تذكّر: آنچه از سياق آيات ﴿ألم تعلم) 3 تا ﴿أمْ تريدون﴾ برمي‌آيد اين است كه آيا نمي‌دانيد... يا مي‌دانيد و اراده كار ناصواب داريد؟ يعني يا انديشه شما خطاست، يا انگيزه شما باطل است.
 
وجه مجهول بودن «سُئل»
سؤال گاهي به معناي توبيخ و اعتراض و بازخواست است نه خواستن؛ هرچند
^ 1 - ـ تعبير «أكبر» در اين آيه، از اين قبيل است كه گفته مي‌شود: شرك از اكبر كباير است.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 101.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 106 ـ 108.
 
 

135

براي مجموع سؤالها مي‌توان جامع انتزاعي ترسيم كرد. سؤال توبيخي نظير آنچه در آيه ﴿و قِفُوهُم إنّهم مسئولون) 1 مطرح است و چنين سؤالي نسبت به خداوند سبحان منتفي است؛ ﴿لا يسئل عما يفعل وهم يُسئلون) 2 گاهي اصل مطلب مورد سؤال معقول و مقبول است، ليكن كيفيت سؤال مذموم است؛ مانند سؤال تعنّتي نه تفقّهي و پرسيدن استهزايي نه استفهامي. گاهي، هم مورد سؤال معقول و مقبول است و هم نحوه آن محمود و ممدوح؛ مانند درخواست برهان بر صحت دعوت و صدق دعوي؛ مثلاً طلب معجزه از مدّعي نبوّت، و گاهي حكمت و رمز كاري مورد سؤال استفهامي قرار مي‌گيرد كه كاملاً درست است؛ مانند سؤال ملائكه از راز خلافت آدم(عليه‌السلام).
آنچه از آيه مورد بحث برمي‌آيد اين است كه سؤالي كه ممكن بود طرح شود از سنخ سؤالهاي مذمومي بود كه يهوديان عنود از حضرت كليم داشتند 3 ، يا از قبيل درخواستهاي مشئومي بود كه درباريان فرعون ارائه مي‌كردند. قرآن حكيم براي تعميم سؤالهاي مذموم و نيز براي اشاره به اينكه سائلان چنان مطالب مذمومي خواه يهوديان افراطي بني‌اسرائيل باشند و خواه درباريان ملحد فرعون،
^ 1 - ـ سوره صافات، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 23.
^ 3 - ـ با اين تفاوت كه اگر سؤال از ناحيه مسلمانان نوپا بوده، سؤالي همراه با حفظ توحيد بوده؛ در برابر سؤال بني‌اسرائيل از موسي(عليه‌السلام) كه با توحيد سازگار نبوده است؛ زيرا از آن حضرت تجسّم خدا را طلب كردند؛ «فقد سألوا موسي أكبر من ذلك فقالوا أرنا الله جهرةً... » (سوره نساء، آيه 153)، «لن نؤمن لك حتي نري الله جهرةً» (سوره بقره، آيه 55)، «وجاوزنا ببني‌سرائيل البحر فأتوا علي قوم يعكفون علي أصنام لهم قالوا يا موسي اجعل لنا إلهاً كما لهم ءالهة قال إنكم قوم تجهلون» (سوره اعراف، آيه 138)؛ آنان با اينكه معجزات گوناگون موسوي مانند عبور خود از دريا و گرفتار شدن فرعونيان در امواج نيل را مشاهده كردند، از موسي(عليه‌السلام) خداي ديدني و تجويز بت‌پرستي را خواستند.

136

شايسته نام بردن و اينكه زبان به نام آنها آلوده شود نيستند، فعل را مجهول آورد؛ ﴿كما سئل موسي﴾ لازم است عنايت شود كه درخواست معجزه يا برهان حق است و چنين سؤالي محمود است، ليكن بعد از اجابت و تحقق جواب اعجازآميز اگر مجدداً مطرح گردد معلوم مي‌شود درخواست‌كننده، پژوهشگر حق نيست، بلكه مأمور فتنه و اجير اقتراح تعجيزي است. پاسخ خداي سبحان درباره اين گروه آشوب‌طلب اين است: ﴿وما منعنا أن نُرسِلَ بالايات إلّا أن كذّب بها الأولون) 1 يعني سرّ نفرستادن معجزات ديگر همانا اين است كه گذشتگان از اينان آيات پيشين را تكذيب كردند.
 
تبديل ايمان به كفر
سؤالهاي عنادآميز امتهاي گذشته آنان را به كفر كشانيد؛ ﴿يا أيها الذين ءَامنوا لاتسئلوا عن أشياء إن تبد لكم تسؤكم وإن تسئلوا عنها حين ينزّل القران... ٭ قد سألها قوم من قبلكم ثم أصبحوا بها كافرين) 2
در آيه مورد بحث، خداي سبحان نسبت به اراده سؤالهاي عنادآميز هشدار مي‌دهد و آن را تبديل ايمان به كفر مي‌داند. آنان‌كه ايمان را بدهند و كفر بستانند از ﴿سواء السبيل﴾ كه همان سبيل مستوي و صراط مستقيم است منحرف شده و آن را گم كرده‌اند و كسي كه راه مستوي را گم كند به بيراهه‌روي و ضلالت گرفتار مي‌شود. لازم است عنايت شود كه آيه مورد بحث از فعليت سؤال سخن به ميان نياورده، بلكه لازم معناي آيه اين است كه برخي در معرض سؤال وهن‌آلودند. آنگاه به صورت روشن حكم آن را كه تبديل ايمان به كفر
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيات 102 ـ 102.
 
 

137

است، بيان مي‌فرمايد.
معناي تبديل طبق وجوه سه‌گانه در تعيين مخاطب (يهوديان، مسلمانان، مشركان) و نيز وجوه متعدد در توضيح ﴿رسولكم﴾ گونه‌گون است.
اگر سؤال‌كنندگان مسلمانان باشند، هشدار آيه اين است كه مراقب باشيد پس از ايمانْ كافر نشويد، و اگر مشركان حجاز يا يهوديان باشند، آيه بدين‏معناست كه بقاي بر كفر را بر گرايش به اسلام ترجيح ندهيد. مراد از تبديل نيز، اگر سؤال‌كننده مسلمانان باشند،همان فروختن ايمان و خريدن كفر است. اما اگر مشركان يا يهوديان باشند،هرچند به لحاظ فعلي بيع نيست؛زيرا آنان مخيّر بودند بر كفر بمانند يا رسالت پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را بپذيرند كه آنان بقاي بر كفر را بر ايمان به رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) ترجيح دادند و از اين جهت به لحاظ كنوني بيع نيست، بلكه مطلق تبديل است، ليكن اين گروه سرمايه فطري و نيز كالاي گرانبهاي الهام الهي را كه از آيه ﴿ونفس وما سوّاها٭ فألهمها فجورها و تقواها) 1 استفاده مي‌شود، به كفر فروختند و به آن مبدّل كردند؛ بنابراين، كار آنان نيز به لحاظ فطرت و الهام دروني بيع است و كلمه تبديل جامع عنوان بيع فعلي و بيع غيرفعلي است؛ ازاين‌رو در آيه مورد بحث ذكر شده است.
 
اشارات و لطايف
 
1. سؤال و درخواست از خدا و اولياي الهي
قرآن كريم در زمينه درخواست، سه اصل را به جامعه انساني آموزش مي‌دهد:
الف. اصل سؤال و درخواست از درگاه الهي يا از اولياي حق، مطلوب و
^ 1 - ـ سوره شمس، آيات 7 ـ 8.
 
 
 

138

مورد تشويق است؛ ﴿و سئلوا الله من فضله) 1 ﴿فسئلوا أهل الذكر إن كنتم لاتعلمون) 2 در اين جهت فرقي بين سؤال عيني و علمي نيست؛ گاهي از خداي سبحان شرح صدر، سعه رزق و...، درخواست مي‌شود و گاهي مزيد علم. اولياي الهي نيز از آن جهت كه مظاهر اسماي حسناي خدا هستند، هم شفيع درخواستهاي عيني‌اند و هم وسيله تقاضاهاي علمي.
ب. وعده اجابت خواسته‌ها از خداوند قطعي است؛ ممكن نيست خدا دَرِ درخواست را بر روي بندگان خود بگشايد و دَرِ اجابت را بر روي آنان ببندد. اعلام باز بودن باب اجابت، گاهي به دلالت مطابقه است، مانند: ﴿و إذا سألك عبادي عنّي فإنّي قريب أُجيب دعوة الداع إذا دعان... ) 3 و گاهي به دلالت التزام، مانند: ﴿و سئلوا الله من فضله﴾ كه به نحو مطابقه دستور سؤال و به نحو التزام، وعده اجابت است.
يكي از اوصاف خدا اين است كه هيچ‌گاه سائل او محروم باز نمي‌گردد؛ «يا من لا يُردّ سائله» 4 ممكن نيست خدا به سائل خود هيچ چيزي ندهد؛ گرچه ممكن است تأمين عين خواسته دعاكننده، به مصلحت وي نباشد و خداي ارحم الراحمين كه برابر با حكمت مطلق و رحمت فراگير عمل مي‌كند، به جاي اعطاي خواسته او كه صلاح نيست، گناهي از گناهان او را ببخشد، و اگر داعي گناهي ندارد درجه‌اي بر درجاتش بيفزايد؛ بنابراين، هيچ دعايي بدون اجابت نيست و ازاين‌رو در آداب دعا آمده است كه پس از نيايش
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 32.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 43؛ سوره انبياء، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 186.
^ 4 - ـ بحار الأنوار، ج91، ص145؛ مفاتيح الجنان، مناجات خمسة عشر، مناجات الراجين.

139

دستهايي كه براي درخواست از خدا گشوده و بلند شده، بر چهره بكشيد؛ زيرا چنين دستي هرگز تهي و بي‌بهره باز نمي‌گردد 1 .
در برخي ادعيه ماه رجب آمده است: «لكلّ مسئلة منك سمع حاضر و جواب عتيد» 2 براي هر خواسته‌اي از سائلانِ درگاه حق، جواب نقد و آماده‌اي فراهم است.
تذكّر: آيات قرآن حكيم كه درباره اجابت درخواست بندگان نازل شده برخي مطلق است؛ ﴿... أُجيب دعوة الداع) 3 و بعضي مقيد به مشيئت است؛ ﴿بل إيّاه تدعون فيكشف ما تدعون إليه إن شاء) 4 ذكر مشيئت در اين‌گونه موارد، اگر ناظر به تأكيد قدرت و حصر اقتدار براي خداوند باشد، مانع استدلال به اطلاق طايفه آيه اوّل نيست، و اگر ذكر مشيئت مايه تقييد اطلاق باشد، چون خداي حكيم همه اراده‌هاي او حكيمانه است و هرگز توسل به دعا توان تغيير مسير حكمت و مصلحت‌خواهي او را ندارد؛ «يا مَن لاتُبَدِّل حكمتَه الوسائل» 5 مي‌توان گروه دوم از آيات قرآني را مُقيِّد اطلاق طايفه اوّل دانست.
ج. هرگز نبايد بر عطاي الهي به ديگران حسد ورزيد؛ ﴿أم يحسدون الناسَ علي ما ءَاتيهم الله من فضله) 6 ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب لو يردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً حسداً من عند أنفسهم) 7 زيرا همواره دَرِ درخواست و
^ 1 - ـ بحار الأنوار، ج83، ص201؛ فلاح السائل، ص187.
^ 2 - ـ مفاتيح الجنان، دعاي روز اوّل ماه رجب.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 186.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 41.
^ 5 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي 39.
^ 6 - ـ سوره نساء، آيه 54.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه 109.

140

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved