بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 
يا أيّها الّذين امنوا لا تقولوا راعنا و قولوا انظرنا و اسمعوا و للكافرين عذاب أليم (104)
گزيده تفسير
برخي مسلمانان به رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گفتند: در گفتار خود حال ما را مراعات كرده، با تأنّي سخن بگوييد، تا ما آن را ادراك كنيم و به ياد سپاريم يا بنگاريم. آنان مراد خويش را با كلمه «راعنا» بيان مي‌كردند.
در زبان عبري، انسان پليد و خبيث را «راع» مي‌گفتند. يهوديان تحريفگر، فرصت طلب و جسور، «راعنا» را، كه واژه‌اي عربي و به معناي درخواست رعايت و تأنّي در سخن گفتن است، به قصد طعن در دين و توهين به پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و تحقير و استهزاي مسلمانان، عبري فرض كرده، از آن سبّ و شتم و دشنام مزبور را اراده مي‌كردند كه معاذ الله «تو در ميان ما خبيث و شرور هستي» و گاهي با پيچاندن زبان و لَعْب با حروف، آن را به صورت «راعينا» ادا مي‌كردند كه به معناي «چوپان ما» است.
از اين رو، خداي سبحان مسلمانان را از گفتن چنين كلمه‌اي در گفت‌وگو با رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نهي كرد و به آنان فرمود: براي بيان مراد خود واژه «انظرنا» را برگزينيد تا افزون بر افاده معناي مطلوب، زمينه سوء استفاده بيگانگان و به‏ويژه يهود عنود را در آن فضا از بين ببريد.
 

25

توهين به شخصيت حقوقي پيامبر گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) توهين به خداوند است؛ ازاين‌رو خداي سبحان با تأكيد بر ضرورت امتثال اين فرمان، پيامد ناديده گرفتن و ترك آن را «كفر عملي» دانسته؛ چنان كه توهين‌كنندگان عمدي رسول اكرم، گرفتار «كفر اعتقادي»اند و براي انذار هر دو گروه فرموده است: كافران را عذابي دردناك در پيش است.
 
 
تفسير
راعنا: واژه پژوهان و مفسران درباره مبدأ اشتقاق، قرائت و معناي اين واژه آراي گوناگوني دارند كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود:
1. اين واژه را برخي مفسران به معناي «خلاف» پنداشته‌اند و برخي آن را به معناي «أرعنا سمعَك»، يعني «از ما بشنو و ما از تو مي‌شنويم» دانسته‌اند و گروهي آن را لغت انصار در جاهليت و عده‌اي آن را مورد استعمال مشركان عرب در جاهليت تلقي كرده‌اند كه در همه اين موارد اثر منفي را به همراه داشته است 1 ؛ البته اختصاص واژه «راعنا» به انصار در جاهليت را برخي نقد كرده‌اند 2 ، ليكن احتمال رواج و كثرت آن در اين طايفه مطرح است 3 .
طبري مي‌گويد:
واژه «راعنا» مورد كراهت خداوند بود؛ چنان كه كلمه «كَرم» درباره انگور و واژه «عبدي» مورد كراهت رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بود؛ از اين‌رو فرمود: درخت انگور را «حَبْله» و جوانان را «فتاي»
^ 1 - ـ جامع البيان، ج 1، ص 514 ـ 520.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج1، ص313 ـ 314.
^ 3 - ـ همان.
 
 
 

26

بگوييد و مؤمنان مأمور بودند در محاوره با رسول گرامي زيباترين الفاظ و ظريف‌ترين معاني را به كار ببرند.
سپس در ردّ ديگر احتمالات مي‌گويد:
راعنا به معناي «خلافاً» در كلام عرب نيست، مگر اينكه از ماده «رعونت» باشد كه قرائت شاذ و مخالف قرائت قاريان است. بعيد است مسلمانان كلمه استهزاي يهود را به كار برده باشند، ولي از باب توافق لغات ممكن است 1 .
2. زمخشري قرائت «راعونا» را از برخي نقل كرده كه تعبير جمع براي توقير و تعظيم مخاطب است 2 . هرچند تعبير از مفرد به لفظ جمع در متكلم معهود است، ولي درباره مخاطب رايج نيست؛ از اين‌رو در عرض ادب به حضرت ختمي‏مرتبت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) هنگام زيارت آن حضرت و نيز زيارت يكي از امامان معصوم(عليهم‌السلام) «السلام عليكم» گفته نمي‌شود. البته در محاوره فارسي‏زبانان رواج دارد، ليكن در فرهنگ تازي رايج نيست.
3. امين‌الإسلام بر آن است كه يهود تحريفگر با تحريف لفظ و اراده مشتقي از مصدر «رعونت» كه به معناي حماقت است، از اين واژه سوء استفاده كرده و قصد تنقيص و اهانت داشتند 3 .
4. برخي «راعنا» را منادا پنداشته‌اند كه اصل آن «راعن» از رعونت به معناي حمق و جهل است و الف را در پايان منادا ملحق مي‌كنند تا با ندا مناسب باشد؛ چنان كه گفته شده، اصل يا زيد، يا زيدا بود تا منادا بين دو
^ 1 - ـ جامع البيان، ج 1، ص 514 ـ 520، با اندكي تغيير.
^ 2 - ـ كشّاف، ج1، ص174.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج1 ـ 2، ص342.

27

الف صوتي قرار گيرد 1 .
5. برخي آن را عبري دانسته و گفته‌اند: «هم‌اكنون نيز عبري زبانان واژه «راعينو» و مشتقات آن را براي اسائه و سبّ به كار مي‌برند». مفسر مزبور برخلاف ساير مفسران بر آن است كه در كاربرد اين واژه مسلمانان تابع بودند، نه متبوع؛ گرچه مسلمانان برابر لغت عرب معنايي درست از آن اراده مي‌كردند 2 .
6. برخي معاصران اين نسبت را نادرست دانسته، مي‌گويد: «اين معنا برخلاف معاني موجود در فرهنگهاي لغتِ عبراني است» 3
7. بلاغي(قدس‌سرّه) بعد از نقل حديث امام باقر(عليه‌السلام) كه «اين كلمه در عبراني سبّ و دشنام است» مي‌گويد: حسين بن علي مغربي گفت: «من درباره فرموده امام باقر(عليه‌السلام) جستجو كردم و يافتم يهوديها مي‌گويند: «راعَ» بر وزن «قال» به معناي فساد است». آنگاه بلاغي مي‌گويد: من عهد قديم عبراني را تتبّع كردم و يافتم كه كلمه «راعَ» به فتح مشال به الف كه نزد آنان «قامِص» ناميده مي‌شود، به معناي شر يا قبيح است و از اين قبيل است آنچه در فصل دوم و سوم از سِفْر اوّل از تورات و به معناي شرير، واحد اشرار است و از اين قبيل است آنچه در فصل اول از سِفر پنجم و در فصل 64 و 78 از مزامير آنان يافت مي‌شود و در ترجمه انجيلها به عبرانيه وجود دارد و كلمه «نا» ضمير متكلم است و در عبراني الف به واو تبديل يا مايل مي‌شود؛ پس راعنا در عبراني به
^ 1 - ـ روح المعاني، ج1، ص314.
^ 2 - ـ الأساس في التفسير، ج1، ص204.
^ 3 - ـ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، ص164، «ر ع ي»؛ تفسير روشن، ج 2، ص6968.
 
 
 

28

معناي «شريرنا» و مانند آن است 1.
8. بيشتر مفسران واژه راعنا را عربي و فعل امر ثلاثي مزيد (باب مفاعله) از ماده «رعي» مي‌دانند. رعي به معناي مراقبت و حفاظت همراه با سرپرستي امر شي‏ء و در برابر «اهمال» است. رعايت يا با نگاه يا به وسيله جوارح يا با گوش‏فرادادن يا با حفظ حقوق است. سرپرستي هر چيزي نيز به اقتضاي وجود و حال آن چيز است؛ مثلاً گاهي رعايت امانت است؛ مانند: ﴿الّذين هم لأماناتهم وعهدهم راعون) 2 و زماني رعايت قانون و حكم است؛ نظير: ﴿فما رعوها حق رعايتها) 3 و گاهي در غير انسان به كار مي‌رود؛ مانند: ﴿حتّي يُصْدِر الرعاء) 4
هيئت باب مفاعله در ﴿راعنا﴾ بر استمرار و ادامه دادن دلالت دارد؛ بنابراين، مراعات عبارت است از تداوم نگهداري و مراقبت و سرپرستي امر يك شي‏ء 5.
مسلمانان با گفتن ﴿راعنا﴾ از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌خواستند تا با تأنّي سخن بگويد، تا آنان قدرت ادراك و حفظ معارف ديني را بيابند، امّا همين كلمه در زبان عبري و در اصطلاح يهوديان نوعي دشنام بود. در آيه شريفه ﴿من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه ويقولون سمعنا وعصينا واسمع غير مُسْمَع
^ 1 - ـ آلاء الرحمن، ص113 ـ 114.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 8.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه 27.
^ 4 - ـ سوره قصص، آيه 23.
^ 5 - ـ التحقيق في كلمات القرآن‌الكريم، ج4، ص161 ـ 164، «ر ع ي».
 
 
 

29

وراعنا ليّاً بألسنتهم وطعناً في الدين ولو أنهم قالوا سمعنا و أطعنا واسمع وانظرنا لكان خيراً لهم وأقوم) 1 نيز اين واژه آمده و به اجمال معناي آن بيان شده است؛ از اين آيه برمي‌آيد كه يهود از واژه ﴿راعنا﴾ معنايي مرادف با ﴿اسمع غيرمسمع﴾ اراده مي‌كردند؛ يعني بشنو، ولي تو شنوا نمي‌شوي؛ كنايه از اين كه سخن ما را نمي‌فهمي.
اين برداشت با شأن نزولي كه درباره آيه مورد بحث نقل شده نيز هماهنگ است 2. يهود با سوء استفاده از كاربرد صحيح اين واژه نزد مسلمانان، خود به هنگام كاربرد آن، شتم و سبّ رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را اراده مي‌كردند؛ زيرا واژه «راعنا» در زبان عبراني معناي شتم مي‌دهد 3.
انظرنا: برخي واژه پژوهان همه مشتقات ماده «نظر» را به يك اصل و معناي جامع بازگردانده و آن معناي جامع «نگاه كردن از روي دقت و تعمق در موضوعي مادّي يا معنوي، با بصر يا بصيرت» است؛ نگاه حسّي مانند: ﴿فنظر نظرةً في النجوم) 4 و نگاه غير حسّي مانند: ﴿يوم ينظر المرء ما قدّمت يداه) 5 و .. 6..
در آيه مورد بحث نيز ﴿انظرنا﴾ را بدين معنا دانسته است: «به دقت در احوال و اعمال و سلوك ما بنگر تا انحراف و خطايي كه ما خود به آن توجه
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 46.
^ 2 - ـ ر.ك: بحث روايي، ص4947.
^ 3 - ـ الميزان، ج 1، ص248.
^ 4 - ـ سوره صافات، آيه 88.
^ 5 - ـ سوره نبأ، آيه 40.
^ 6 - ـ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج12، ص166 ـ 168، «ن ظ ر».
 
 
 

30

نداريم به ما يادآوري و ما را به راه حق هدايت كني» 1
مي‌توان حدس زد كه همه خصوصياتي كه در معناي واژه‌هاي «نظر»، «نظارت» و «انتظار» مطرح شده، از قبيل قيود و همراهان مصاديق باشد، نه قيود مأخوذ در متن مفهوم؛ بنابراين، محدوده مفهوم در همه موارد همان معناي جامع است و قلمرو مصداق با خصوصيتها مقرون است و دليلي بر تضعيف و طرد اين احتمال (وحدت مفهوم جامع) وجود ندارد؛ چنان كه جزم به مدّعاي ياد شده آسان نيست.
تذكّر: طبري مي‌گويد:
كلمه انظر به معناي درخواست مراقبت به نظر؛ ﴿انظرونا نقتبس من نوركم) 2 رواست، ولي به معناي «أنظرنا»، يعني «أخّرنا» مانند ﴿أنظرني إلي يوم يبعثون) 3 روا نيست؛ چون مؤمنان به نزديك شدن به مجلس وحي و اصغا و فراگيري آن مأمورند، نه تأخير از آن 4.
لازم است عنايت شود كه تأنّي رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و امهال آن حضرت به‏معناي عدم تسريع خود پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) پذيرفته است، ولي امهال به معناي رخصتِ تأخير و عدم اقتراب صحابه و جواز تأخير آنان اصلاً مطرح نيست؛ زيرا چنين كاري خواسته شيطان بوده كه از خداوند مهلت خواست و گفت: ﴿ربّ فأنظرني إلي يوم يبعثون) 5 پس قرائت كلمه به صورت ﴿أَنْظِرْنا﴾، از
^ 1 - ـ تفسير روشن، ج2، ص69.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه 13.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 14.
^ 4 - ـ جامع البيان، ج1، ص514 ـ 520، با اندكي تغيير.
^ 5 - ـ سوره حجر، آيه 36.
 
 
 

31

باب اِفعال، ناصواب است.
 
تناسب آيات
به دنبال طرح قبايح و جنايات يهود در آيات پيشين، در اين آيه يكي ديگر از كردارهاي زشت آنان بيان مي‌شود. چنان‌كه يهوديان زمان موسي(عليه‌السلام) كلمه «حطّه» را با تحريف لفظي به واژه مسخره‌آميزي بدل كردند 1 يهوديان عصر نزول قرآن نيز با تحريف معنوي و لفظي به جاي «راعنا» كه مسلمانان هنگام گوش دادن به سخنان رسول خدا به كار مي‌بردند و با آن، مراعات حال شنوندگان و تأنّي آن حضرت را در سخن گفتن مي‌خواستند، كلمه عبري توهين‌آميزي را اراده كردند و در دشنام حضرت به كار بردند.
شأن نزولي كه از ابن عباس 2 و نيز روايتي كه از حضرت امام موسي بن جعفر(عليه‌السلام 3) نقل شده، مؤيد مطالب پيش گفته است؛ بنابراين، ارتباط آيه مورد بحث با آيات گذشته و پيوند آن با يهود، پذيرفتني است.
پس سخن برخي كه اين آيه را سرآغاز مجموعه‌اي از آيات (104 ـ 123) مي‌داند كه با اوهام و خرافات مطلق اهل كتاب، اعم از يهوديان و مسيحيان، مبارزه مي‌كند 4 ، ناتمام به نظر مي‌رسد، بلكه آيه 105 را بايد سرآغاز اين مجموعه دانست.
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج4، ص570.
^ 2 - ـ ر.ك: الجامع لأحكام القرآن، ج1، الجزء الأول، ص5655.
^ 3 - ـ ر.ك: البرهان، ج1، ص139138.
^ 4 - ـ ر.ك: الأساس في التفسير، ج1، ص199 ـ 203.
 
 
 

32

 
خطابهاي قرآن
خطابهاي معروف قرآني چهار نوع است:
1. خطابهاي شخصي به پيامبران(عليهم‌السلام) يا ديگران؛ ﴿يا أيّها النّبي) 1 ﴿يا أيّها الرّسول) 2 ﴿يا عيسي) 3 ﴿يا داود) 4 ﴿يا مريم) 5 ﴿يا فرعون) 6 ﴿يا إبليس) 7 و....
2. خطابهاي عمومي و جهاني؛ ﴿يا أيّها النّاس) 8
3. خطابهايي كه مخاطبان آنها اهل توحيدند و دايره شمول آنها از قسم پيشين محدودتر است؛ ﴿يا أيّهاالّذين أوتوا الكتاب... ) 9 و ﴿يا بني إسرائيل... ) 10
4. خطابهاي ويژه مسلمانان و مؤمنان كه باز هم دايره شمول آن محدودتر از قسم پيشين است؛ مانند خطاب موجود در آيه مورد بحث؛ ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا﴾.
در سوره مباركه «بقره» خطابهاي عمومي به ترتيب آمده است؛ در آيه 21
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 64.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 41.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 55.
^ 4 - ـ سوره ص، آيه 26.
^ 5 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 43.
^ 6 - ـ سوره اعراف، آيه 104.
^ 7 - ـ سوره حجر، آيه 32.
^ 8 - ـ سوره بقره، آيه 21.
^ 9 - ـ سوره نساء، آيه 47.
^ 10 - ـ سوره بقره، آيه 40.
 
 
 

33

خطاب عمومي جهاني آمده است: ﴿ياأيّها الناس اعبدوا ربّكم الّذي خلقكم... ﴾، سپس خطاب به بني اسرائيل آمده: ﴿يا بني إسرائيل اذكروا نعمتي الّتي‌نعمت عليكم) 1 و در آيه مورد بحث خطاب به مؤمنانِ گرويده به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) آمده و اين اولين خطاب به مؤمنان، در سوره «بقره» است.
شايان ذكر است كه خطاب ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا﴾ تنها در آيات مدني (در 90 مورد) آمده و در آيات مكي از آن اثري نيست 2. برخي از مفسران مي‌گويد: «اين نداي كرامت به مؤمنان آنگه پيوست كه اسلام بالا گرفته بود و كار دين مستحكِم شده بود و هيچ امت را در هيچ كتاب به اين نام كرامت باز نخوانند، مگر اين امت را» 3 فخر رازي مي‌گويد: «يهود به «يا أيّها المساكين» خطاب مي‌شدند و سرانجام به ﴿ضربت عليهم الذلّة والمسكنة) 4 محكوم شدند. اميد آنكه سرانجام مخاطبان به «ايمان»، «امان» از عذاب باشد» 5
 
ادب گفت‌وگو با پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم)
قرآن كريم ادب محاوره و گفت‌وگو با رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را به مسلمانان مي‌آموزد؛ بخشي از اين آداب به فرهنگ خود مسلمانان مربوط است و بخش ديگر براي جلوگيري از سوء استفاده بيگانگان است. در بخش اوّل براي اينكه مسلمانانْ پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را فردي عادي تلقي نكنند، توصيه مي‌كند كه صداي خود را از صداي آن حضرت بلندتر نكنند؛ زيرا چنين رفتاري جسارت است و ارتكاب
^ 1 - ـ وره بقره، آيه 40.
^ 2 - ـ ر.ك: تسنيم، ج2، ص356.
^ 3 - ـ كشف الأسرار، ج1، ص305 ـ 306.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 61.
^ 5 - ـ تفسير كبير، ج3، ص223.
 
 
 

34

چنين جسارتي عامل حبط اعمالِ نيك آنهاست؛ ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا لاترفعوا أصواتكم فوق صوت النبي ولاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم لبعض أن تحبط أعمالكم و أنتم لاتشعرون) 1 اين حكم، ويژه دوران زندگي ظاهري و دنيوي آن حضرت نيست، بلكه در جوار قبر مطهر آن پيامبر بزرگ نيز نبايد با صداي بلند سخن گفت.
آنگاه فضيلت رعايت كنندگان حريم و محضر آن حضرت را بيان مي‌كند؛ ﴿إنّ الّذين يغضّون أصواتهم عند رسول الله أُولئك الّذين امتحن الله قلوبهم للتقوي لهم مغفرة و أجر عظيم) 2 كساني كه نزد پيامبر خدا صدايشان را فرو مي‌كشند همان كساني هستند كه خدا دلهايشان را براي پرهيزكاري آزموده است؛ آنان را آمرزش و پاداشي بزرگ است. در پايان نيز مي‌فرمايد: كساني كه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را از پشت اتاقهاي مسكوني آن حضرت به فرياد مي‌خوانند، بيشترشان نمي‌فهمند؛ ﴿إنّ الّذين ينادونك من وراء الحجرات أكثرهم لايعقلون) 3
آيه مورد بحث نيز شيوه گفت‌وگو با پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را در بخش دوم، يعني جلوگيري از سوء استفاده بيگانگان مي‌آموزد؛ يكي از مهم‌ترين شئون پيامبران الهي تلاوت كتاب خدا و تعليم و تبيين آن براي امّت است و چون توانايي انسانها در فراگيري علوم و معارفْ گوناگون است، برخي از مخاطبانِ رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) با تعبير «راعنا» به آن حضرت مي‌گفتند: در گفتار خود حال ما را مراعات كنيد و با تأنّي و آهسته سخن بگوييد تا ما آن را ادراك كنيم و به حافظه
^ 1 - ـ سوره حجرات، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره حجرات، آيه 3.
^ 3 - ـ سوره حجرات، آيه 4.
 
 
 

35

خود بسپاريم يا به گونه ديگر آن را ثبت كنيم. يهوديان جسور و فرصت طلب چنين گفتاري را سوژه اهانت به پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و تحقير و تمسخر مسلمانان قرار داده، از «راعنا» شتم آن حضرت را اراده مي‌كردند؛ چنان كه با پيچاندن زبان و لَعْبِ با حروف آن را به صورت، «راعينا» ادا مي‌كردند كه به معناي «چوپان ما» بود 1. خداي سبحان از مسلمانان خواست تا واژه‌اي ديگر برگزينند و مراد خود را با آن بيان كنند؛ ازاين‌رو فرمود: به جاي ﴿راعنا﴾ بگوييد: ﴿انظرنا) 2 تا زمينه سوء استفاده يهوديان كينه‌توز و عنود از ميان برود.
كينه‌توزي و عناد يهوديان در حدي بود كه در مجالس و ملاقاتهاي خصوصي خود، پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را سبّ مي‌كردند، ولي تعبير «راعنا» بهانه و زمينه مناسبي فراهم آورده بود تا آنان با گستاخي تمام آشكارا بگويند: ما همان دشنامي را به پيامبر مي‌دهيم كه مسلمانان مي‌دهند! ازاين‌رو خداي سبحان گفتن چنين كلمه‌اي را، با اينكه همراه با قصد هتك و توهين نبود، ممنوع ساخت.
پديده شومي كه در آيه مورد بحث اجمالاً به آن اشارت رفته، در آيه‌اي ديگر با تفصيل بيشتر آمده است؛ ﴿من الّذين هادوا يحرّفون الكلم عن مواضعه و يقولون سمعنا و عصينا و اسمع غيرَ مُسمَع و راعنا ليّاً بألسنتهم و طعناً في الدين و لو أنّهم قالوا سمعنا و أطعنا و اسمع و انظرنا لكان خيراً لهم و أقومَ و لكن لعنهم الله بكفرهم فلايؤمنون إلاّ قليلاً) 3 برخي يهوديان تحريفگر نه تنها
^ 1 - ـ تفسير كبير، ج3، ص223 ـ 224.
^ 2 - ـ تقديم نهي از «راعنا» بر امر «انظرنا» براي رعايت نظم طبيعي است كه از اَسْهَل‏فالأسهل شروع مي‌شود.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 46.
 
 
 

36

تورات و انجيل، بلكه كلمات مسلمانان را نيز تحريف مي‌كردند و ﴿راعنا﴾ را كه تقاضاي رعايت و تأنّي در سخن گفتن و واژه‌اي عربي است، به زبان عبري فرض كرده، از آن سبّ و شتم اراده مي‌كردند. آنان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گفتند: ﴿سمعنا﴾ ولي در جمع ياران و دوستان خود مي‌گفتند: ﴿عصينا﴾؛ يعني به جاي اينكه بگويند: ﴿سمعنا و أطعنا﴾؛ شنيديم و اطاعت مي‌كنيم، مي‌گفتند: ﴿سمعنا و عصينا﴾؛ شنيديم و نافرماني مي‌كنيم. نيز ممكن است چنين سخني را در نهايت جسارت، آشكارا به زبان مي‌راندند. آنگاه به رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گفتند: ﴿و اسمع غير مُسمَع﴾؛ بشنو ولي تو شنوا نمي‌شوي؛ يعني سخن ما را نمي‌فهمي!
آنان كه به سوء اختيار خود از حيات و سمع محروم شده بودند؛ ﴿لينذر من كان حيّاً و يحقّ القول علي‌الكافرين) 1 گستاخانه به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌گفتند: ﴿و اسمع غير مسمع﴾؛ بشنو و شنوا نيستي، و بدين‌گونه سبّ و تحقير و توهين به رسول گرامي(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را روا مي‌داشتند.
اينان همان دلْ مردگان مقبور و مدفون در گورستان طبيعت و دنيا بودند كه خداي سبحان درباره آنان به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) فرمود: تو نمي‌تواني سخن خود را به سمع مردگان برساني؛ ﴿و ما أنت بمُسمع من في القبور) 2
سخن ديگر يهوديان ﴿راعنا﴾ بود و هدف آنان از گفتن اين جمله درخواست رعايت و مراقبت نبود، بلكه بي‌ادبي، دهن كجي و طعن در دين بود؛ بنابراين، جمله اوّل؛ ﴿سمعنا و عصينا﴾ از روي توهين و جمله دوم؛ ﴿و اسمع غير مسمع﴾ از سر تحقير و جمله سوم؛ ﴿راعنا﴾ براي تحقير و توهين و
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 70.
^ 2 - ـ سوره فاطر، آيه 22.
 
 
 

37

هر سه براي طعن در دين و دهن كجي گفته مي‌شد.
خداي سبحان مي‌فرمايد: چون يهوديانْ اهل تحريف و زبان پيچي هستند، بهانه به دست آنان ندهيد؛ آنان در برابر گفتار شما؛ ﴿سمعنا و أطعنا﴾ مي‌گويند: ﴿سمعنا و عصينا﴾ و در برابر گفتار شما؛ ﴿و اسمع﴾ مي‌گويند: ﴿واسمع غير مسمع﴾ و اينان برابر پسند در باطل خويش سخن مي‌گويند، ليكن سخن شما؛ ﴿راعنا﴾ چون در زبان عربي براي طلب رعايت است و در زبان عبري فحش و سبّ است و دستاويز يهوديان عنود قرار مي‌گيرد، به جاي ﴿راعنا﴾ بگوييد: ﴿انظرنا﴾ و بهانه به دست آنان ندهيد. سپس مي‌فرمايد: اگر آنان نيز به جاي اين سخنان اهانت‌آميز و دهن‌كجيها سخن حق و نيكو مي‌گفتند، برايشان بهتر و عامل قيام و قوام آنان بود؛ ﴿لكان خيراً لهم و أقوم﴾، ليكن خدا آنان را به سبب كفرشان لعنت كرد، در نتيجه جز اندكي ايمان نمي‌آورند؛ ﴿و لكن لعنهم الله بكفرهم فلايؤمنون إلاّ قليلاً) 1
 
رهنمود عام آيه
حكم كلي مستفاد از آيه مورد بحث اين است كه هرگز نبايد بهانه دهن‌ كجي و
^ 1 - ـ ايمان گرچه درجاتي دارد، ولي اصل آن و نصابي كه بايد محقق شود كم و زياد ندارد؛ پس قليل بودن ايمان آنان بدين معناست كه: الف. اندكي از آنان ايمان مي‌آورند، نه اندكي از ايمان را. ب. ايمان واقعي خير كثير است، ولي ايمان متظاهرانه براي دنياست و دنيا متاع اندك است؛ مانند آنچه در آيه «قاموا كسالي يُراءُونَ الناس ولايذكرون اللّه إلاّ قليلاً» (سوره نساء، آيه 142) درباره منافقان نازل شد؛ زيرا اين گروه در باطن كافرند و اصلاً ايمان نياورده‌اند و در ظاهر به عنوان ريا و سُمعه برخي اعمال عبادي و نام و ياد خدا را مطرح مي‌كنند و چون اين كارها براي دنياست و دنيا متاع قليل است (سوره نساء، آيه 77) ازاين‌رو فرمود: «لايذكرون اللّه إلاّ قليلاً».
 
 
 

38

اهانت به دست دشمن داد؛ بنابراين، آنچه در رهنمود اين آيه آمده، از قبيل تمثيل و ذكر نمونه است و هرگز نبايد پنداشت كه دستوري مقطعي و شخصي بوده و هم اكنون كه آن صحنه و آن پديده رخت بربسته، تنها تلاوت و ثواب تلاوت اين‌گونه آيات براي مسلمانان عصر حاضر مانده است؛ به عبارت ديگر حكم و رهنمود آيه مورد بحث از قبيل تعيين موارد و مصارف زكات نيست، تا قابل تسرّي به غير آن نباشد، بلكه ضابط كلي است كه هرگز تاريخ امتثال آن سپري نخواهد شد و در رديف آثار جاودانه است.
برخي مفسران نهي مزبور را از باب «سَدِّ ذرايع» دانسته، آن‌را چنين تبيين كرده‌اند: «ذريعه يعني وسيله؛ چون گفتن ﴿راعنا﴾ در فضاي معهود وسيله سوء استفاده يهوديان براي اهانت بوده، براي سدّ آن و مسدود كردن چنين بهره‌وري، مورد نهي قرار گرفت» 1
شيخ طوسي سبب نهي را پنج چيز دانسته 2 ، ولي احتمال تداخل برخي اسباب پنج‌گانه با ديگري بعيد نيست.
فخر رازي مي‌گويد: «ممكن است دو كلمه مترادف دو حكم متخالف داشته باشد؛ ازاين‌رو شافعي ترجمه فاتحةالكتاب را در نماز به عبري يا فارسي صحيح ندانسته است» 3 غرض آنكه كلمه، ﴿راعنا﴾ و كلمه ﴿انظرنا﴾ ممكن است در عين ترادف داراي دو حكم متخالف باشد.
تذكّر: امر ﴿اسمعوا﴾ مي‌تواند شامل همه امور باشد؛ يعني اجتنابِ ﴿راعنا﴾ امتثال ﴿انظرنا﴾، دقت در فراگيري و اطاعت و شنوايي تكاليف.
^ 1 - ـ الجامع لأحكام القرآن، ج1، الجزء الثاني، ص56.
^ 2 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص387 ـ 390.
^ 3 - ـ تفسير كبير، ج3، ص223.
 
 
 

39

 
كيفر دردناك الهي
خداي سبحان در بخش پاياني آيه، هم توصيه و تأكيد بر امتثال فرمان پيشين دارد؛ ﴿و اسمعوا﴾، يعني اين توصيه را در مقام قول و فعل بشنويد، و هم پيامد اهانت به مقام منيع رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را براي مخالفان و همچنين فرجام پشت پا زدن به فرمان الهي را براي مسلمانان بيان مي‌دارد؛ ﴿و للكافرين عذاب أليم﴾؛ بدين معنا كه ناديده‏گرفتن فرمان الهي مزبور، از مصاديق «كفر عملي» است و خدا چنين كافراني را به عذاب دردناك خود گرفتار مي‌كند؛ مثل اينكه گفته شود: «و إن لم تسمعوا فللكافرين عذاب أليم»؛ پس براي شما عذاب دردناك الهي خواهد بود.
گفتني است كه اگر مراد از كافران را در اين جمله خصوص كافران اعتقادي بدانيم پيوند صدر و ذيل آيه گسيخته خواهد شد؛ زيرا در آن صورت بدين معناست كه شما بشنويد و خدا كافران اعتقادي را به كيفر دردناك گرفتار خواهد كرد؛ مگر آنكه ذيل راجع به خصوص يهوديان باشد كه از تعبير مزبور بهره سوء مي‌بردند.
اما اگر مقصود از ذيل، معناي جامع بين كفر عملي و اعتقادي باشد، هر دو قسم كفر در آن مندرج است و روايت حضرت امام كاظم(عليه‌السلام) كه در بحث روايي، ذيل عنوان «معناي راعنا در عربي و عبري» خواهد آمد، بايد به عنوان تطبيق مصداقي تلقي شود، نه تفسير مفهومي.
 
 
 

40

 
اشارات و لطايف
 
1. عناوين و امور قصدي و انتزاعي
هتك حرمت گاهي با قصد اهانت توأم و از امور قصدي است و گاهي با قصد اهانت همراه نيست، ليكن به گونه‌اي است كه قهراً از آن اهانت انتزاع مي‌شود.
قسم اوّل مانند برخاستن در برابر كسي كه خداوند او را محترم دانسته كه اگر به قصد تعظيم و تكريم باشد عبادت و اگر به قصد اهانت به او باشد معصيت است. قسم دوم مانند استفاده از كتابهاي مقدّس به جاي صندلي، براي نشستن يا نردبان براي پاگذاشتن. در قسم دوم گرچه قصد تحقير و توهين نباشد چنين كاري ممنوع و نارواست؛ زيرا قهراً منشأ انتزاع اهانت و تحقير است.
در حكم فقهي استفاده از روكش طلايي براي دندانهاي مردان، برخي فقيهان كه آن را از قسم اول (امور قصدي) دانسته‌اند چنين فتوا داده‌اند كه اگر به قصد زينت باشد حرام و اگر براي اهداف ديگر مانند خصوص استحكام باشد بي‌اشكال است، امّا آنان كه طلاكاري دندان جلو را از قسم دوم (امور غير قصدي) دانسته‌اند، مي‌گويند: طلا كاري دندانِ پيش، قهراً منشأ انتزاع زينت است؛ توأم با قصد زينت باشد يا نباشد؛ ازاين‌رو استفاده از روكش طلا براي دندانهاي ثنايا كه زمينه‌ساز انتزاع قهري زينت خواهد بود ممنوع است.
در آيه كريمه مورد بحث نيز از آنجا كه برخي سخنان مسلمانان در محاوره و گفتگو با پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) خواه ناخواه زمينه‌ساز سوء استفاده دشمنان اسلام و
 
 
 

41

بيگانگان است ممنوع شد 1 .
 
2. لزوم آگاهي از توطئه فرهنگي دشمن
سعد بن معاذ از ادبياتِ عبري آگاه بود و از دسيسه و دهن‌كجي يهود مطلع شد و آنها را تهديد كرد و آنان از راه جدال باطل گفتند: تعبير «راعنا» در بين شما مسلمانان رواست. براي جلوگيري از آن دهن‌كجي و اين جدال باطل گفتن «راعنا» نهي شد 2. اين ماجرا نشان مي‌دهد آشنايي با ادبيات بيگانه و آگاهي از كاربرد آن به زيان اسلام و مسلمانان، به ويژه هتك حرمت نسبت به رهبري نظام اسلامي مطمح نظر صحابه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بوده است و از اين سنّت حسنه نبايد غفلت شود.
 
3. رسالت عالمان ديني در رعايت حال مخاطبان
امّت اسلامي مأمور شدند كه هنگام تلاوت قرآن ساكت بوده، كاملاً به آن گوش فرا دهند؛ ﴿إذا قرء القران فاستمعوا له وأنصتوا) 3 چنان‌كه رسول
^ 1 - ـ در هنگام تدوين قانون اساسي نظام مقدّس جمهوري اسلامي ايران، برخي صاحبان گرايشها و انديشه‌هاي التقاطي، اصرار داشتند مبتني بودن نظام ايران بر «بينش توحيدي» را در قانون بگنجانند. چنين تعبيري در فضايي كه سخن از «جامعه بي‌طبقه توحيدي» و «ارتش بي‌طبقه توحيدي» در ميان بود، مي‌توانست منشأ برداشتهاي ماركسيستي يا التقاطي از قانون اساسي باشد؛ ازاين‌رو عالمان هوشمند و ارزشمدار در مجلس خبرگان قانون اساسي كه دريافته بودند دشمن قصد نفوذ دارد، با پيشنهاد و اصرار كج‌انديشان مخالفت و عبارت «جمهوري اسلامي نظامي است برپايه ايمان به خداي يكتا (لا إله إلّاالله) و اختصاص حاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امر او... » را در آن ثبت كردند.
^ 2 - ـ كشف‌الأسرار، ج1، ص306 305.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 204.
 
 
 

42

اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) به تلاوت آيات الهي بر مردم و تعليم معارف كتاب و حكمت به آنان مأمور بوده است؛ ﴿واتلُ ما أُوحي إليك من كتاب ربك) 1 و ﴿ويعلمهم الكتاب والحكمة) 2 در اين جريان اگر امت، مأمور به درخواست معقول و مقبولي شد، يعني از طرف خداي سبحان ابتدائاً مطلبي طرح شد يا از طرف بندگان خدا پيشنهادي ارائه شد و آن طرحْ مقبول خداوند قرار گرفت و امضاي آن را اعلام داشت، يقيناً رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) آن را اجرا فرموده است و جانشينان آن حضرت ادامه داده‌اند و وارثان و عالمان دين هم بايد آن را منظور دارند و آن اينكه خداوند فرمود: «راعنا» نگوييد، بلكه همان پيشنهاد خود را به صورت «انظرنا» بگوييد؛ يعني پيشنهاد شما راجع به رعايت، مراقبت و انتظار پذيرفته شد؛ بنابراين، اولين مجري اين پيشنهاد امضا شده حضرت ختمي مرتبت(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است وآنگاه جانشينان،وارثان وپيروان راستين آن حضرت،يعني عالمان ديني.
 
بحث روايي
 
1. خطاب به مؤمنان در قرآن، تورات و انجيل
عن أمير المؤمنين و السجّاد(عليهماالسلام): «ليس في القرآن «يا أيّها الذين ءامنوا» إلاّ وهي في التوراة يا أيّها المساكين» 3
عن خيثمة قال: ما كان في القرآن «يا أيّها الّذين ءَامنوا» فهو في التوراة و الإنجيل يا أيّها المساكين 4 .
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 27.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 129.
^ 3 - ـ تفسير صافي، ج1، ص160.
^ 4 - ـ الدرالمنثور، ج1، ص252.

43

اشاره: هر چند مسكنت و فقرْ ضروري هر موجود ممكن، مخصوصاً انسان است، ليكن ايمان به خداوند گذشته از اينكه اصل فقر ذاتي و فخر به آن را به همراه دارد، معارف برين ديگري را دربردارد كه عنوان «مسكين» فاقد آن است؛ ازاين‌رو كتابي كه مهيمن بر تورات است عنوان ايمان را كه نسبت به عنوان مسكنت هيمنه دارد محور قرار داده است.
 
2. شمول خطاب
عن جميل بن درّاج قال: سأل الطيّار أبا عبد الله(عليه‌السلام) و أنا عنده، فقال له: جعلت فداك أرأيت قوله عزّوجل ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا﴾ في غير مكان من مخاطبة المؤمنين، أيدخل في هذا المنافقون؟ قال: «نعم يدخل في هذا المنافقون و الضلال و كلّ من أقرّ بالدعوة الظاهرة» 1
اشاره الف. حكم فقهي شامل همه مكلّفان مي‌شود و منافق نيز كه ظاهراً ايمان آورده مشمول همه قوانين فرعي است؛ از اين‌رو تحت عموم يا اطلاق دليل لفظي مندرج است؛ چنان‌كه اگر دليل لبّي هم اقامه شود شامل او نيز خواهد بود.
ب. حكم كلامي كه ناظر به ثواب و عقاب، بهشت و دوزخ و مانند آن است منافق را همچون كافر دربر مي‌گيرد؛ بنابراين، عنوان مؤمن شامل مؤمن واقعي و ظاهري مي‌شود؛ چنان كه عنوان كافر شامل كافر واقعي هم خواهد شد؛ هرچند ظاهراً كافر نباشد؛ مانند منافق.
 
3. والاترين خطاب و مخاطب
عن ابن عباس قال: قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): «ما أنزل الله آية فيها ﴿يا أيّها الّذين
^ 1 - ـ نورالثقلين، ج1، ص115؛ كافي، ج2، ص412.
 
 
 

44

ءَامنوا﴾ إلاّ و عليّ رأسها و أميرها» 1
اشاره الف. معرفت‌گران‌سنگي كه در اين‌گونه روايات آمده، بدين معنا نيست كه همواره و در همه مواردِ خطاب ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا﴾، اميرالمؤمنين (عليه أفضل صلوات المصلّين) نيز مخاطب باشد و خطاب شامل آن حضرت شود؛ زيرا در آياتي مانند آيه مورد بحث، آن حضرت منزّه از آن است كه سخني بگويد و خداي سبحان او را نهي كند؛ بنابراين، مراد اين است كه در آيات بيانگر كمالات، فضايل و مراتب مؤمنان، عالي‌ترين مصداق آن اميرمؤمنان(عليه‌السلام) است و چون آن وجود مبارك برترين مؤمن است، ديگران هر چه دارند به بركت ولاي آن حضرت دارند.
رأس همه مؤمنان بودن همان «اوّليت رتبي» است و مراد از «اوّليت» آن حضرت نيز اوّليت رتبي و وجودي است؛ گرچه در برخي موارد اوليت زماني نيز مطرح است؛ چنان كه آن حضرت فرمود: پيش از من احدي جز رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) نماز نگزارد؛ «اللّهم إنّي أوّل من أناب و سمع و أجاب، لم يسبقني إلاّ رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بالصلاة» 2 و اين نشان آن است كه آن حضرت پيش از حضرت خديجهٍّ مسلمان شدند.
اسلام اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نه تنها از اوليت زماني برخوردار است، بلكه اوليّت وجودي و رتبي نيز دارد. تشخيص حقيقت دين جديد و حقيّت آن كاري بس دشوار است؛ زيرا شكستن سنتهاي فرسوده پيشين و زيرپاگذاشتن آثار جاهلي و به استقبال خطر اعدام، تبعيد و زندان رفتن، شهامتي خاص مي‌طلبد و همه اين امور از مفاخر امير مؤمنان(عليه‌السلام) است؛ چنان كه خفتن در بستر پيامبر هنگام
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج1، ص254.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 131.
 
 
 

45

هجرت رسول خدا(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و قرار گرفتن در معرض شمشيرهاي آخته آدم كشان سفاك و درندگان بي‌رحم جاهلي شجاعتي ويژه لازم داشت؛ از اين‌رو مرحوم كاشف‌الغطاء مي‌گويد:
حضرت اميرIمؤمنان(عليه‌السلام) شجاع‌تر از حسين بن علي(عليه‌السلام) بود؛ زيرا سيّدالشهداء(عليه‌السلام) در ميدان جنگ، با شمشير مي‌جنگيد، هم عده‌اي را كشت و هم خود شهد شهادت نوشيد، ولي حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در بستر پيامبر(صلّي الله عليه وآله وسلّم) بدون سلاح خفت و هنگام تهاجمِ چهل وحشي مسلّح هيچ هراسي نداشت 1.
تحمل اين خطرها نشان بلنداي رتبت وجودي اميرمؤمنان(عليه‌السلام) است.
ب. بهترين لقب امت اسلامي همان ايمان به خداي سبحان و اسماي حسناي اوست. ادب محاوره آن است كه هر فرد يا گروهي را به و الاترين نام آنها خواند. خداوند قبل از هر كس اين فنّ ظريف را براي تشويق ديگران در كلام خود رعايت فرموده است و بندگان مؤمن به خداي سبحان نيز كه به تخلّق به اخلاق الهي مأمور هستند، چنين ظرافتي را در محاورات خود رعايت خواهند كرد.
ج. عنوانِ ﴿يا أيها الّذين ءَامنوا﴾ در قرآن تدويني اولين مورد آن همين آيه مورد بحث است، ليكن بايد بررسي شود كه اولين بار نزول آن همين مورد است، يا قبلاً هم نازل شده است. سعي مشكور استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) در فرق بين دو عنوانِ ﴿الذين ءَامنوا﴾ و ﴿المؤمنون) 2 با شواهدي همراه است كه
^ 1 - ـ كشف الغطاء، ص383، كتاب الجهاد، المبحث الثاني.
^ 2 - ـ استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) مي‌گويد: ««الّذين ءَامنوا»... اگر قرينه‌اي برخلاف نباشد، از باب تكريم و تعظيم بر اولين مسلمانان اطلاق مي‌شود» (الميزان، ج1، ص52).
 
 
 

46

زمينه برتري عنوان اوّل را بر دوم مي‌رساند. اين تفاوت در صدر و ساقه قرآن حكيم ملحوظ است كه اولين مورد آن همين آيه مورد بحث است.
د. چون ايمان مراتبي دارد، لحاظ تفاوت آنها در فرق بين ﴿الذين ءَامنوا﴾ و ﴿المؤمنون﴾ طرح شد 1 ، اما تفاوت بين اسلام و ايمان در محلّ مناسب خود طرح مي‌شود.
ه.شمول حكم و محتواي ﴿الذين ءَامنوا﴾ نسبت به منافقان يا مؤمنان ضعيف‌الإيمان مطلبي است كه با تشريفي بودن عنوانِ ﴿الذين ءَامنوا﴾ نسبت به منافقان يا مؤمنان ضعيف‌الإيمان منافات ندارد؛ زيرا سعه و ضيق حكم و محتواي خطاب غير از شمول خود عنوان است؛ مثلاً در بسياري از موارد كه عنوان ﴿يا أيها النبي﴾ و ﴿يا أيها الرسول﴾ آمده محتواي آن عام است و شامل همه مكلّفها مي‌شود، ولي عنوان «نبي» و «رسول» تشريفي و خاص است و شامل آنها نخواهد شد؛ چنان‌كه در تفسير شريف الميزان نيز به سؤال مزبور پاسخ داده شد است 2 .
 
4. معناي «راعنا» در عربي و عبري
عن عطاء في قوله: ﴿لا تقولوا راعنا﴾ قال: كانت لغة في الأنصار في الجاهلية و نهاهم الله أن يقولوها و قال: ﴿قولوا انظرنا و اسمعوا) 3
في تفسير القمي «و أما قوله: ﴿يا أيّها الذين ءَامنوا لاتقولوا راعنا و قولوا انظرنا﴾ أي لاتقولوا تخليطاً و قولوا افهمنا» 4
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج2، ص218.
^ 2 - ـ الميزان، ج1، ص249.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج1، ص253.
^ 4 - ـ ج1، ص58.
 
 
 

47

 
عن الكاظم(عليه‌السلام) قال: «و كان (أي راعنا) في لغة اليهود معناه أي اسمع لا أسمعت... » 1
عن الباقر(عليه‌السلام): «هذه الكلمة [راعنا] سبّ بالعبرانيّة، إليه كانوا يذهبون» 2
عن ابن عباس قال: ﴿راعنا﴾ بلسان اليهود السبّ القبيح، فكان اليهود يقولون لرسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) سرّاً فلما سمعوا أصحابه يقولون أعلنوا بها، فكانوا يقولون ذلك و يضحكون فيما بينهم، فأنزل الله الآية 3.
عن موسي بن جعفر(عليه‌السلام): «و كانت هذه اللفظة؛ ﴿راعنا﴾ من ألفاظ المسلمين الّذين يخاطبون بها رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) يقولون: «راعنا» أي ارع أحوالنا و اسمع منّا كما نسمع منك و كان في لغة اليهود معناه: «اسمع لا سمعت» فلمّا سمع اليهود المسلمين يخاطبون بها قالوا: كنّا نشتم محمّداً إلي الآن سرّاً، فتعالوا الآن نشتمه جهراً، فكانوا يخاطبون رسول الله و يقولون: «راعنا» يريدون شتمه، ففطن لهم سعد بن معاذ الأنصاري، فقال: يا أعداء الله عليكم لعنة الله أراكم تريدون سبّ رسول الله توهمونا أنّكم تجرون في مخاطبته مجرانا والله لا أسمعها من أحد منكم إلاّ ضربت عنقه ولولا أنّي أكره أن أقدم عليكم قبل التقدم والاستيذان له ولأخيه و وصيّه علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) القيم بأمور الأمة نائباً عنه فيها، لضربت عنق من قد سمعته منكم يقول هذا، فأنزل الله يا محمّد ﴿من الّذين هادوا يحرّفون الكلم عن مواضعه و يقولون سمعنا وعصينا واسمع غير مسمع و راعنا ليّاً بألسنتهم و طعناً في الدين ولو أنّهم قالوا سمعنا و أطعنا و اسمع و انظرنا لكان خيراً لهم و أقوم و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يؤمنون إلاّ
^ 1 - ـ كنزالدقائق، ج1، ص312.
^ 2 - ـ نور الثقلين، ج1، ص115.
^ 3 - ـ الدرالمنثور، ج1، ص252.
 
 
 

48

قليلاً﴾ و أنزل ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا لا تقولوا راعنا﴾ فإنّها لفظة يتوصّل بها أعدائكم من اليهود إلي سبّ رسول الله و شتمكم ﴿و قولوا انظرنا﴾ أي قولوا بهذه اللفظة لا بلفظة راعنا فإنّه ليس فيها ما في قولكم راعنا و لا يمكنهم أن يتوصّلوا بها إلي الشتم كما يمكنهم بقولهم راعنا و اسمعوا إذا قال لكم رسول الله قولاً و أطيعوا ﴿و للكافرين﴾ يعني اليهود الشاتمين لرسول الله ﴿عذاب أليم﴾ وجيع في الدنيا إن عادوا لشتمهم و في الاخرة بالخلود في النار» 1
اشاره الف. قبلاً بازگو شد كه اختصاص واژه «راعنا» به لغت انصار در جاهليت بعيد است؛ هر چند رواج و شيوع كاربرد آن در اين طايفه محتمل است.
ب. سعد بن معاذ بر اثر آشنايي با ادبيات عبري از توطئه فرهنگي يهود باخبر شد و شجاعانه قيام كرد.
 
 
 
 
 
ما يودّ الّذين كفروا من أهل الكتاب و لا المشركين أن يُنزَّل عليكم من خير من ربّكم و الله يختصّ برحمته من يشاء والله ذو الفضل العظيم (105)
 
 
گزيده تفسير
كافران (از اهل كتاب يا مشركان) به سبب حسادت، دوست نمي‌دارند
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص138.
 
 
 

 

49

كمترين خيري از سوي پروردگار بر مسلمانان فرود آيد؛ چه رسد به خير نبوت و رسالت. افزون بر اين، براي گمراه كردن و باز گرداندن آنان به كفر مي‌كوشند، تا مسلمانان هيچ مزيّتي بر آنان نداشته باشند، ليكن آرزوهاي باطل كافران هيچ نقشي در نيامدن نبوت و رسالت يا زوال و رفتن آن ندارد؛ زيرا نبوت و رسالت، فضل عظيم و برجسته‌ترين مظهر رحمت خاص الهي است، و زمامدار اين رحمت و فضل خداست و او هر كس را بخواهد حكيمانه از آن بهره‌مند مي‌كند.
فضل و رحمت خداوند بي‌كران و پايان ناپذير است و خداي سبحان نيز آن را طبق اراده و مشيّت خويش مي‌بخشد، ليكن خواست خداوند بر مدار علم و حكمت است و او كه از درون افراد نيز آگاه است مي‌داند كه فضل و رحمت ويژه خود را به چه كسي عطا كند.
 
تفسير
ما يودّ: از ماده ودّ (به ضمّ و فتح واو) به معناي دوست داشتن چيزي، همراه با تمنّي تحقّق آن است 1؛ از اين‌رو افزون بر اينكه در محبت توأم با تمنّي به‌كار مي‌رود، در هر يك از «محبّت» و «تمنّي» به تنهايي نيز استعمال مي‌شود 2 ، با اين تفاوت كه اگر به معناي محبّت باشد، مفعول آن (محبوب) مفرد است؛ «وَدَدْتُ الرجل» و اگر به معناي تمنّي باشد، مفعول آن، جمله است؛ «وَدَدْتُ لو تفعل كذا» 3
^ 1 - ـ ر.ك: مفردات راغب، ص860، «ودد»؛ تفسير أبواالسعود، ج1، ص169.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ روح‌المعاني، ج 1، ص550.
 
 
 

50

گفتني است كه همراه هر آرزويي، محبّت نيز هست؛ چون «تمنّي» درخواست حصول و تحقق محبوب است 1. پس اگر «يودّ» به معناي تمنّي يا محبّت يا محبّتِ همراه با تمنّي باشد، تمايل قابل توجه به چيزي در آن نهفته است؛ بنابراين، گرچه مودت و محبّت و مانند آن به حدّ عشق نمي‌رسد، ليكن هر يك از اين واژه‌ها در حدّ خود از تمايل قابل اعتنايي حكايت مي‌كند، نه خصوص تمايل ضعيف.
ينزّل: بنابر اينكه «تنزيل» مخصوص تدريج باشد، در برابر انزال، سرّ انتخاب اين كلمه آن است كه خيرهاي قرآني و مانند آن به تدريج نازل مي‌شد، نه به طور دفعي؛ گرچه اگر خيري دفعةً نازل مي‌شد باز مشمول حَسَد دشمنان دين قرار مي‌گرفت.
خيرٍ: تنوين كلمه ﴿خيرٍ﴾ تنوين تنكير و براي تقليل، و پيام آن اين است كه كافران اهل كتاب و كافران مشرك نمي‌خواهند كمترين خيري به شما برسد؛ چه رسد به خير رسالت و امامت.
 
تناسب آيات
اين آيه نيز چون آيات گذشته، در مقام بيان يكي ديگر از صفات زشت يهوديان، يعني حسادت و كينه‌توزي آنهاست؛ ليكن اين صفت، ويژه آنان نيست، بلكه ديگر اهل كتاب و نيز مشركان در آن مشترك‌اند؛ پس آن را به همه اهل كتاب، بلكه به همه كافران نسبت مي‌دهد؛ هرچند اوحدي از آنان منزّه‌اند. كساني كه كافر شدند، از اهل كتاب و مشركان، دوست ندارند كه از پروردگار هيچ خيري بر مسلمانان فرود آيد؛ غافل از اينكه خداوند داراي فضل
^ 1 - ـ ر.ك: مفردات راغب، ص860، «ودد».
 
 
 

51

و بخشش بزرگ است و هر كه را بخواهد به مهر و رحمت خود ويژه مي‌سازد.
بر همين اساس، آيه سرآغازي براي مجموعه‌اي از آيات پسين (105 ـ 123) است كه به همه اهل كتاب نظر دارد و بخشي از اوهام و خرافات و تصورات بي‌اساس آنان را به ميزان نقد و بررسي مي‌گذارد.
اين احتمال نيز به قرينه خطابهاي پيشين هست كه مقصود از اهل كتاب در اين آيه، فقط يهوديان باشند و تعبير ﴿اهل الكتاب﴾ براي اين باشد كه علّت حكم مذكور در آيه، داشتن كتاب و با سواد بودن آنان است كه به گمانشان وحي و آيات الهي، بايد تنها بر كساني نازل شود كه اهل سواد و كتاب و از تبار انبيا و پرورش‏يافتگان در مهد وحي‌اند و مايل نبودند كه با نزول آيات بر امّيّون و بي‌سوادان، اين انحصار شكسته شود 1.
مؤيّد اين احتمال، غير از وحدت سياق آيات، اين است كه آنچه در پايان آيه آمده: «خدا هر كه را خواهد به رحمت خود اختصاص مي‌دهد»، در مقام بيان اين نكته براي يهوديان است كه اختصاص فضل و رحمت خدا به شما در عهد قديم؛ ﴿وإنّي فضّلتكم علي العالمين) 2 به جهت امتياز نژاد بني‌اسرائيل نبود؛ ازاين‌رو وقتي كفران نعمت و نقض پيمان شما را ديد، آن را از شما بازستاند و با نزول فيض خاص خود بر مسلمانان، آنان را خليفه و وارث زمين قرار داد و كليد تمدّن و اقتدار را به آنان سپرد.
گفتني است كه پيمانهايي كه در همين سوره به آن اشاره خواهد شد، اگر مسلمانان نيز آنها را بشكنند و راه كفران را پيشه سازند، فضل و رحمت خدا از آنان نيز ستانده خواهد شد و خدا با هيچ كس پيوند خويشاوندي ندارد و تنها
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج1، ص248؛ تفسير ابوالسعود، ج 1، ص170.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 47.
 

52

تقوا و اطاعت در برابر اوامر او، معيار ارزش و كرامت در نزد اوست.
پس آيه مزبور، هم پندار يهوديان را نفي مي‌كند كه اهل كتاب بودن آنان سبب ويژگي براي نزول وحي مي‌شود و هم بر اين گمان مشركان خط بطلان مي‌كشد كه نبوّت نيز چون ديگر مناصب دنيوي بايد نصيب كساني شود كه از ثروت و اعتبار خاص دنيايي برخوردارند؛ ﴿قالوا لولانزّل هذا القران علي رجل من القريتين عظيم) 1
 
اقسام كافران
در آيه مورد بحث عنوان جامع ﴿الّذين كفروا﴾ به دو دسته تقسيم شده است: اهل كتاب و مشركان؛ چون ﴿و لا المشركين﴾ عطف بر اهل كتاب است، نه عطف بر ﴿الّذين كفروا﴾ وگرنه مرفوع مي‌شد: «و المشركون»؛ هرچند هر دو وجه جايز شمرده شده است؛ چنان كه در آيه ﴿يا أيّها الذين ءَامنوا لاتتخذوا الذين اتّخذوا دينكم هزواً ولعباً من الذين أُوتوا الكتاب من قبلكم والكفّارَ أولياء واتقوا الله إن كنتم مؤمنين) 2 دووجه تجويز شده است؛ يكي نصبِ ﴿الكفّارَ﴾ تا معطوف بر ﴿الذين﴾ اوّل باشد كه فعلاً چنين قرائت مي‌شود و ديگري جرّ آن، تا معطوف بر ﴿الذين﴾ دوم باشد 3 كه قرائت كنوني چنين نيست. در صورت اوّل، يعني نصب، عنوان كفّار در رديف اهل كتاب قرار نمي‌گيرد و در صورت دوم، يعني جَرّ، عنوانِ كفّار در رديف آن واقع مي‌شود؛ به عكس آنچه در آيه مورد بحث قرائت شد؛ زيرا در اينجا، عنوان مشركين در رديف اهل كتاب قرار گرفته و مجرور شده، نه آنكه در مقابل آن واقع گردد و مرفوع شود،
^ 1 - ـ سوره زخرف، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 57.
^ 3 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص390.
 
 
 

53

و عطف بر اهل كتاب نشان آن است كه در اين اوصاف پليد، اهل كتاب و مشركان يكسان‌اند.
در برخي آيات ديگر نيز عنوان ﴿الّذين كفروا﴾ همين‌گونه تقسيم شده است؛ ﴿لم يكن الّذين كفروا من أهل الكتاب و المشركين منفكّين... ) 1 با اين تفاوت كه در آيه مورد بحث «لا» تكرار شده است.
 
سرّ تكرار «لا»
در سرّ تكرار «لا»، گذشته از تأكيد چنين گفته شده است:
مبناي نفي مودّت مزبور، همانا حسد است 2 و يهود در اين پديده پليد شهره است؛ چنان كه قبلاً از ابتلاي آنها به اين بيماري رواني سخن به ميان آمد و آثار تلخ آن بازگو شد.
شهرت يهود به حسود بودن مايه انصراف ذهن و انحصار نفي ياد شده در يهود است و در نتيجه شامل عنوان مشركان نخواهد شد؛ در حالي كه مقصود بيان اشتراك اين پديده پليد در هر دو گروه و ابتلاي هر دو صنف به اين بيماري است و اين مقصود بدون تكرار حرف نفي، يعني «لا» حاصل نمي‌شود و چنين مطلبي در آيه سوره «بيّنه» مطرح نيست؛ ازاين‌رو در آنجا حرف «لا» تكرار نشد 3.
 
هشدار خطر كافران
قرآن كريم ضمن شمارش اوصاف نفساني بني اسرائيل و مشركان، خطر آنان را
^ 1 - ـ سوره بيّنه، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 109.
^ 3 - ـ روح‌المعاني، ج1، ص314، با اندكي تغيير.
 
 
 

54

گوشزد و به مسلمانان هشدار مي‌دهد؛ گاهي مي‌فرمايد: كافران اهل كتاب و كافران مشرك دوست نمي‌دارند كه هيچ‌گونه خيري به شما برسد؛ ﴿ما يودّ الّذين كفروا من أهل الكتاب ولا المشركين أن ينزّل عليكم من خير من ربّكم﴾.
معناي نفي مودّت و سلب محبّت در اين‌گونه موارد، با كراهت و غضب و بغض همراه است، نه صرف عدم مودت كه با بي‌تفاوتي هم مناسب باشد؛ چنان كه در طرف مقابل آن كه نفي محبّت خداوند نسبت به شخص يا گروهي مطرح مي‌شود همين طور است؛ ﴿إنّ الله لايحبّ المعتدين) 1 ﴿و الله لايحبّ الفساد) 2 ﴿و الله لايحبّ كلّ كفّار أثيم) 3 لازم است عنايت شود كه تحليل اوضاع دشمنان اسلام براي بيداري و هشياري ملت مسلمان از ركون به آنها و نيز پرهيز از غفلت از كيد آنان است.
گاهي نيز مي‌فرمايد: گروهي از اهل كتاب مي‌خواهند هدايت كنوني را از شما بگيرند و شما را گمراه كنند؛ ﴿ودّت طائفة من أهل الكتاب لو يضلّونكم و ما يضلّون إلاّ أنفسهم و ما يشعرون) 4
در برخي آيات نيز گمراهي مورد نظر اهل كتاب چنين بيان شده است: آنان به فاسق شدن شما بسنده نمي‌كنند، بلكه مي‌خواهند شما را به آلودگي كفر بازگردانند؛ ﴿ودّ كثير من أهل الكتاب لو يَردّونكم من بعد إيمانكم كفّاراً... ) 5
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 190.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 205.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 276.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 69.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 109.
 
 
 

55

در اين كريمه ضمن اينكه گمراهي موردنظر اهل كتاب بيان، و به كفر تفسير شده، تعبير ﴿من أهل الكتاب﴾ در آيه مورد بحث نيز تفسير شده است؛ زيرا ﴿مِنْ﴾ كه بر تبعيض دلالت دارد مي‌تواند «بعض قليل» يا «بعض كثير» يا «بعض اكثر» باشد و با تعبير ﴿كثير﴾ دايره شمول اين گزارش معلوم شده است. مراد از كثير در اينجا كثير نسبي است، نه نفسي؛ زيرا مقابل كثير نفسي مي‌تواند كثير نفسي ديگر باشد، ولي مقابل كثير نسبي فقط اندك است 1 .
قرآن كريم منشأ مودتهاي باطل اهل كتاب را حسد آنان، آن هم پس از روشن شدن حق مي‌داند؛ ﴿حسداً من‏عند أنفسهم من بعد ما تبيّن لهم الحقّ) 2
در جاي ديگر مي‌فرمايد: يهوديان به مشركان بها مي‌دهند، ولي به مسلمانان اعتنايي ندارند؛ زيرا مشركان را راه‏يافته‌تر از مسلمانان مي‌پندارند، بلكه به مردم براي آنچه از فضل خويش عطا كرده رشك مي‌ورزند؛ ﴿ألم تر إلي الّذين أوتوا نصيباً من الكتاب يؤمنون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤلاء أهدي من الّذين امنوا سبيلاً٭ أُولئك الّذين لعنهم الله و من يلعن الله فلن تجد له نصيراً٭ ... أم يحسدون الناس علي ما ءاتيهم الله من فضله... ) 3 با
^ 1 - ـ كثير نسبي از اكثر بيشتر است؛ زيرا اكثر در برابر كثير است و كثير در برابر اندك؛ بنابراين، پيام آيه اين است كه تنها گروه اندكي از اهل كتاب و مشركان خواهان ارتداد مسلمانان نيستند. نمونه و مثال براي تفاوت بين كثير و اكثر اين است كه در كتابهاي فقهي هنگام طرح مسائل و نقل اقوال در مقام ترقي گفته مي‌شود: اين مطلب «اشهر» بلكه «مشهور» است؛ زيرا مقابل اشهرْ، مشهورْ است، ولي مقابل مشهورْ، شاذّ و نادر است؛ پس افراد مندرج تحت عنوان مشهور، بيشتر از افراد مندرج تحت عنوان اشهر است.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 109.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيات 51 ـ 54.
 
 
 

56

اينكه حق بودن قرآن براي اهل كتاب روشن شده است، مي‌گويند: مشركان از مسلمانان متمدن‌تر و راه آنان از روش مسلمانان بهتر است. يهوديان لعنت شده خدايند و چون هر كه را خدا لعنت كند هيچ نصير و ياوري ندارد، اهل كتاب هيچ نصيري نخواهند داشت؛ زيرا نصرت الهي رحمتِ خاص خداست و لعنتْ دوري از رحمت است؛ بنابراين، ملعونِ خدا منصور او نخواهد بود، وگرنه جمع بين دو متقابل لازم مي‌شود كه محال است.
همچنين درباره مشركان و منافقان مي‌فرمايد: آنان دوست مي‌دارند شما همانند آنان كافر باشيد تا هيچ مزيّتي بر آنان نداشته باشيد؛ ﴿ودّوا لو تكفرون كما كفروا فتكونون سواءً فلا تتّخذوا منهم أولياء حتّي يهاجروا في‏سبيل الله فإن تولّوا فخذوهم و اقتلوهم حيث وجدتموهم و لا تتّخذوا منهم وليّاً و لا نصيراً) 1 اين كريمه متضمّن دستور تبرّي از كافرانِ عنود، رهنمود آنان به هجرت از رجز و رجس كفر به طيب و طهارت ايمان، و اعلام نبرد با كافران و مشركان لَدود است. يهوديان در تمايل و تلاش براي گمراه كردن مسلمانان و بازگرداندن آنان به آلودگي كفر، مانند منافقان‌اند. اگر اهل كتاب از اين مودّت باطل خود دست برندارند با مشركان همدست شده، در جبهه جنگ حاضر مي‌شوند.
در سوره «ممتحنه» نيز مي‌فرمايد: دشمن خدا و دشمن خودتان را به دوستي برمگيريد كه با آنان اظهار دوستي كنيد و حال آنكه قطعاً به آن حقيقت كه براي شما آمده كافرند.... آنان آرزو دارند شما كافر شويد؛ ﴿يا أيّها الّذين ءَامنوا لاتتّخذوا عدوّي و عدوّكم أولياءَ تلقون إليهم بالمودّة و قد كفروا بما جاءكم من الحقّ...٭ ... و ودّوا لو تكفرون) 2
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 89.
^ 2 - ـ سوره ممتحنه، آيات 1 ـ 2.
 
 
 

57

تذكّر: انتخاب عنوان ربّ؛ ﴿من ربّكم﴾ در برابر اسم الله؛ ﴿و الله يختص... والله﴾، در آيه مورد بحث، بر آن نكته خاص است كه لحاظ ربوبيّت در آن ضروري است و آن اينكه مقتضاي ربوبيت خداوند نسبت به مؤمنان، تدبير ويژه و تربيت خاص است؛ زيرا ربوبيت خداي سبحان براي هر چيز يا شخصي، مناسب شايستگي اوست.
 
زمامدار رحمت و فضل
رحمت الهي دو گونه است 1 : رحمتي مطلق، فراگير و بي‌مقابل كه به رحمت «رحمانيّه» موسوم است و در آياتي مانند ﴿و رحمتي وسعت كلّ شي‏ء) 2 مطرح شده است، و رحمتي خاص كه مقابل دارد و مقابل آن غضب است و به رحمت «رحيميّه» مسمّاست و در آيه مورد بحث آمده است: ﴿والله يختصّ برحمته من يشاء﴾. رحمت عام رحماني برابر حكمت عام، همه هستي را دربرمي‌گيرد و به چيزي يا كسي اختصاص ندارد، ولي رحمت خاص رحيمي بر اساس مشيّت حكيمانه شامل افراد شايسته مي‌شود؛ ازاين‌رو گاهي مي‌فرمايد: ﴿يُدخل من يشاء في رحمته) 3 و گاهي مانند آيه مورد بحث مي‌فرمايد: ﴿والله يختصّ برحمته من يشاء... ) 4
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج1، ص293.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 156.
^ 3 - ـ سوره دهر، آيه 31.
^ 4 - ـ همان‌طور كه هدايت دو قسم است:ابتدايي و پاداشي، و اضلال بيش از يك قسم نيست و آن فقط كيفري است، رحمت نيز دو قسم است: ابتدايي (مطلق) و پاداشي (خاص)، و نقمت بيش از يك قسم نيست؛ ازاين‌رو درباره رحمت چنين آمده است: «والله يختص برحمته من يشاء»، ولي درباره نقمت وارد نشده: «والله يختص بنقمته مَن يشاء» و اگر در موردي نقمت و عذاب، به مشيئت الهي متعلق شود، نظير اضلالي است كه گرچه به مشيئت وابسته است؛ «يُضِلّ مَنْ يشاء» (سوره رعد، آيه 27)، ليكن آن گروهي كه مورد اضلال الهي قرار مي‌گيرند، طبق آيات قرآن حكيم، خصوص فسق‏پيشگان‌اند؛ «وما يُضِلُّ به إلاّ الفاسقين» (سوره بقره، آيه 26؛ سوره ابراهيم، آيه 27).
 

58

تكرار اسم مبارك «الله»؛ ﴿والله ذو الفضل العظيم﴾، با اينكه اگر مي‌فرمود «وهو ذو الفضل العظيم»، از نظر نصاب ادبي كلامْ كافي بود، براي اهميت مسئله است.
خداي سبحان در معرفي برخي مصاديق «فضل عظيم» نبوت را از مصاديق آن مي‌شمارد و به پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) مي‌فرمايد: ﴿و كان فضل الله عليك عظيماً) 1 چون هيچ رحمتي به عظمت رحمت رسالت و نبوت نيست. معارف علمي، فضايل نفساني و مانند آن از مصاديق روشن رحمت خاص است؛ چنان كه در سوره «بقره» اعطاي حكمت بر اساس مشيئت الهي را «خير كثير» معرفي مي‌فرمايد: ﴿يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤتي الحكمة فقد أوتي خيراً كثيراً) 2
نبوت و رسالت از برجسته‌ترين مظاهر رحمت خاص الهي است و آرزوهاي باطل اهل كتاب و مشركان هيچ نقشي در نيامدن آن يا در زوال و رفتن آن ندارد؛ زيرا كليد دار رحمت و فضل، ذات مقدس خداست و او هر كس را بخواهد حكيمانه از رحمت خاص خود بهره‌مند مي‌كند.
در سوره «آل عمران» پس از نقل سخن يهوديان؛ ﴿ولاتؤمنوا إلاّ لمن تبع دينكم﴾ مي‌فرمايد: هدايت از آن خداست و زمام فضل به دست اوست و آن را به هر كس كه بخواهد مي‌دهد و خداوند گشايشگر داناست؛ ﴿قل إنّ الهدي
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 113.
^ 2 - ـ وره بقره، آيه 269.
 
 
 

59

هدي الله... قل إنّ الفضل بيد الله يؤتيه من يشاء والله واسع عليم٭ يختصّ برحمته من يشاء و الله ذو الفضل العظيم) 1
در سوره «نساء» نيز از آنچه به انبيا و اوليا(عليهم‌السلام) داده شده به «مُلْك عظيم» تعبير شده است: ﴿أم‏يحسدون الناسَ علي ما ءَاتيهم الله من فضله فقد ءَاتينا ءَال إبراهيم الكتاب و الحكمة و ءَاتينهم مُلْكاً عظيماً) 2 اهل كتاب حسودانه زوال نعمت اسلام از مسلمانان را تمنّي دارند، ولي خداوند مي‌فرمايد: ما به فضل خود آل ابراهيم را از كتاب و حكمت و مُلْك عظيم بهره‌مند و سليمان و داود(عليهم‌السلام) را از سلطنت الهي برخوردار كرديم و آنها به حق از اين نعمت الهي استفاده كردند.
رحمت و فضل الهي فراوان و پايان‌ناپذير است،امّا خدا مي‌داند به چه كسي عطا كند؛ گاهي افرادي مانند بلعم باعور را براي آزمون از رحمت خاص بهره‌مند مي‌كند، ولي چون ظرفيت لازم را ندارند از آنان سلب مي‌شود. خداوند نمونه‌هايي مانند بلعم را ذكر مي‌كند تا به ديگران بفهماند كه اگر رحمت خاص را نصيب هر كس نمي‌كند از اين روست كه ممكن است مانند بلعم باعور سر از كفر درآورند؛ ﴿واتل عليهم نبأ الّذي ءَاتيناه ءَاياتنا فانسلخ منها فأتبعه الشيطان فكان من الغاوين٭ ولو شئنا لرفعنه بها و لكنّه أخلد إلي الأرض و اتبع هواه) 3
شايان ذكر است كه گرچه فضل و رحمت خدا بي‌كران است و آن را بر مشيت خويش تعليق فرمود، ليكن مشيت الهي بر مدار علم و حكمت اوست و علم و حكمت خدا زمامدار فضل و رحمت اوست و او مي‌داند به چه كسي عطا كند؛ ازاين‌رو در سوره «آل عمران» بين دو تعبير ﴿من يشاء﴾ سخن از
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيات 73 ـ 74.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 54.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيات 175 ـ 176.
 
 
 

60

علم به ميان آورده، چنين مي‌فرمايد: ﴿قل إنّ الفضل بيد الله يؤتيه من يشاء والله واسع عليم٭ يختصّ برحمته من يشاء والله ذو الفضل العظيم) 1
تأكيد بر «عليم» بودن حق تعالي در اين‌گونه موارد ناظر به اين نكته مهم نيز هست كه خدا از درون افراد هم آگاه است. پس براي راهيابي به رحمت ويژه الهي تطهير دل لازم است. اگر مي‌خواهيد به فيض و فضل ويژه خداوند دست يابيد قلب و درون خود را پاك سازي كنيد و غير خدا را از آن بزداييد؛ نه غير او را به رسميّت بشناسيد و نه از غير او كمك بخواهيد و نه به غير او بگرويد.
 
ترغيب مستعدّان و انذار رشك‌ورزان
اعلام اينكه خداوند گذشته از رحمت عام داراي رحمت خاص است و آن را طبق مشيئت حكيمانه توزيع مي‌كند، جهت ترغيبِ مستعدانْ از باب «إنّ لربّكم في أيام دهركم نفحات ألافتعرّضوا لها» 2 و براي انذار حاسدان و رشك‌ورزانِ نابجا و نيز براي تأمين خاطر بهره‌مندان و اطمينان آنان از تأثير حسد لدودان و... است؛ از اين‌رو اسم ظاهر انتخاب شد، نه ضمير، و در بين اسمهاي ظاهر اسم پربركت و اعظم «الله» برگزيده شد، نه نامهاي ديگر، و كلمه «ذو» كه برتر از كلمه «صاحب» است؛ ﴿ذوالفضل العظيم﴾، ترجيح داده شد؛ چنان كه گفته مي‌شود: خداوند «ذوالجلال والإكرام» است 3 .
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيات 73 ـ 74.
^ 2 - ـ بحار الأنوار، ج68، ص221.
^ 3 - ـ البحر المحيط، ج1، ص510. درباره حضرت يونس گاهي كلمه «ذو»؛ «وذاالنون إذذهب» (سوره انبيا، آيه 87) و زماني كلمه «صاحب»؛ «ولاتكن كصاحب الحوت» (سوره قلم، آي‏ه 48) آمده اس‏ت (البح‏ر المحي‏ط، ج1، ص510). قرطبي در الجامع لأحكام القرآن، «ذو» را به معناي صاحب تفسير كرده و به تفاوت آنها نپرداخته است (ج1، الجزء الثاني، ص60).
 
 
 

61

 
اشارات و لطايف
 
1. دو نكته اساسي اخلاقي و سياسي
پديده شوم حَسَد و تمنّي ضلالت و ذِلّت و زَلّت براي مؤمنان، رذيلتي است كه افراد فراواني از اهل كتاب و مشركان به آن مبتلا بودند و به چيزي جز زبوني و خواري امت اسلامي نمي‌انديشيدند و نمي‌انديشند؛ ازاين‌رو رعايت دو نكته اساسي اخلاقي و سياسي ضروري است:
الف. هر كس به چنين بيماري مبتلا شد بداند كه نَقْبي از كفر و شرك به سوي او زده شده، يا از درون او به سوي كفر و شرك راهي باز شده است.
ب. هرگونه گرايش سياسي و برقراري رابطه دوستانه يك جانبه؛ ﴿ها أنتم أولاء تحبّونهم ولايُحِبّونكم) 1 نسبت به كافران و مشركان زيانبار است؛ ازاين‌رو مؤمنان راستين كه سياستمداران ديني‌اند، نه سياست‌بازان حرفه‌اي، هرگز دوستي يك‌جانبه با كافران نداشته و با دشمنان دين پيوند محبّت برقرار نمي‌كنند؛ ﴿لاتجد قوماً يُؤمنون بالله و اليوم الاخر يوادّون من حادّ الله ورسولَه) 2 سرانجام حسد خودخواري و فروپاشي از درون و هلاكت خسارتبار است؛ ﴿وإذا خلوا عضّوا عليكم الأنامل من الغيظ قل موتوا بغيظكم إن الله عليم بذات الصدور) 3 البته زندگي مسالمت‌آميز با صاحبان ملل و
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 119.
^ 2 - ـ سوره مجادله، آيه 22.
^ 3 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 119.
 
 
 

62

نحل گوناگون جهان كه در صدد سلطه نبوده و نيستند، با رعايت اصول و ضوابط كلي عدل و انصاف و احترام متقابل رواست و آيه ﴿لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين) 1 شاهد آن است.
 
2. ويژگي رحمت خاص الهي
يكي از ويژگيهاي رحمت الهي امنيّت و مصونيّت كساني است كه به حوزه خاص آن وارد شده‌اند؛ چنان كه در سوره مباركه «شوري» مي‌فرمايد: ﴿ولو شاء الله لجعلهم أُمّة واحدة و لكن يدخل من يشاء في رحمته و الظالمون ما لهم من ولي ولا نصير) 2 اگر خدا مي‌خواست قطعاً انسانها را امّتي يگانه مي‌گردانيد، ليكن هر كه را بخواهد به رحمت خويش درمي‌آورد و ستمگران نه وليّي دارند و نه ياوري. كساني كه از مأمن رحمت خدا بيرون مانده‌اند نه احدي سرپرستي كار آنان را بر عهده مي‌گيرد و نه خود مي‌توانند عهده‌دار كار خويش باشند. انسان در انجام كارهايش اگر مانند طفل خردسالْ ضعيف باشد به ولي نيازمند است، تا سرپرستي كار او را بر عهده بگيرد و اگر برخي كارها را خود بر عهده گرفت و از تصدي برخي ديگر عاجز است ناصر مي‌طلبد. آنان كه در بيرون حوزه رحمت خاص هستند از ولي و نصير هيچ بهره‌اي ندارند. رحمت خاص مصاديق فراواني دارد كه بارزترين آنها توحيد و ولايت است؛ يعني انسان موحّد و ولايت‌مدار از فيض رحمت خاص برخوردار است و هماره از نعمت ولايت الهي و نصرت او بهره‌ور است.
در حديث قدسي نيز آمده است: «لا إله إلاّ الله حصني
^ 1 - ـ سوره ممتحنه، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 8.
 
 
 

63

فمن دخل حصني أمن من عذابي» 1 كلمه توحيد مأمن خداست؛ چنان كه ولايت مأمن اوست و ازاين‌رو حضرت امام رضا(عليه‌السلام) پس از نقل حديث قدسي مزبور فرمود: «بشروطها و أنا من شروطها» 2 چنان كه وارد شده است: «ولاية عليّ بن أبي طالب حصني، فمن دخل حصني أمن من عذابي» 3 و اين مطلب صرف تشبيه و كنايه نيست، بلكه حقيقت است و همين معنا در قيامت ظاهر مي‌شود؛ كساني كه با خاندان عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) مرتبطااند در درون اين قلعه و ديگران از آن بيرون‌اند.
در سوره مباركه «حديد» نيز بروز و ظهور اين حقيقت در قيامت بيان شده است: ﴿فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قِبَله العذاب) 4 كلمه توحيد، يعني عقيده و ايمان به خدا كه حصن حصين و دژ مستحكِم و استوار الهي است، ساكنان و واردانش را مصونيّت مي‌بخشد و هر كس به آن درنيامد از عذاب الهي مصون نيست؛ چون درون اين حصن سراسر رحمت و برونش سراسر عذاب و آتش است؛ چنان كه در دنيا درون حوزه نبوّت، رسالت (قرآن و عترت) نور و رحمت و اطاعت و طهارت است و بيرونِ آن، ارتداد، كفر، شرك، نفاق و كژراهه رفتن است. از ويژاگيهاي رحمت خاص آن است كه نه با اَماني و آرزوها ظهور مي‌كند؛ ﴿ليس بأمانيّكم و لاأماني أهل الكتاب) 5 و نه با امنيّه‌ها و مودّتهاي حاسدانه زايل مي‌شود؛ ﴿ما يودّ الذين كفروا﴾. لازم است عنايت شود كه هر متنعمي محمود است و براي
^ 1 - ـ بحارالأنوار، ج90، ص192.
^ 2 - ـ همان، ج49، ص123.
^ 3 - ـ همان، ج39، ص246.
^ 4 - ـ سوره حديد، آيه 13.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 123.
 
 
 

64

شرّ حسد حاسدان بايد به خداوند پناه ببرد.
 
3. اختصاص فيضهاي معنوي به صالحان
مشيئت الهي حكيمانه است و هيچ چيزي مسير اراده حكيمانه او را عوض نمي‌كند: «يا مَن لاتُبَدِّل حكمتَه الوسائل» 1 پس آنچه درباره اعطاي رسالت آمده: ﴿اللّهُ أعْلَم حيث يجعل رسالتَه) 2 از باب تمثيل است، نه تعيين؛ يعني خداوند هرگز فيضهاي معنوي خود را رها نمي‌كند تا به بَرّ و فاجر برسد؛ برخلاف فضلهاي مادي كه آن را به همه اشيا و اشخاص، اعم از حيوان و انسان عطا مي‌كند؛ ﴿كلوا وارعوا أنعامَكم) 3 ﴿متاعاً لكم ولأنعامكم) 4 بنابراين، مي‌توان گفت: «الله أعلم حيث يجعل ولايته وإمامته و...»؛ يعني هرگونه خيرخاصي براساس مصلحت و حكمت عطا مي‌شود.
 
4. غفلت اهل كتاب از معارف توحيدي
چون بر اساس توحيد ناب، فقط خداوند داراي فضل عظيم است و فقط خداوند در تصميم‌گيري عطاي آن مُؤثر است و هيچ عامل ديگري نه در ثبوت و نه در زوال آن سهم تعيين‌كننده ندارد و اين معارف توحيدي نه تنها براي مشركان روشن نشد، بلكه براي بسياري از اهل كتاب و همكيشان و همدردان آنها معلوم نشد، خداي سبحان گذشته از تعليم اصل مطلب در طي آيات گونه‌گون، گاهي به غفلت اهل كتاب و جهل آنها اشاره مي‌كند و چنين
^ 1 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي 13.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 124.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 54.
^ 4 - ـ سوره نازعات، آيه 33.
 
 
 

65

مي‌فرمايد: ﴿لئلّا يعلم أهل الكتاب ألّايقدرون علي شي‏ءٍ من فضل الله و أنّ الفضل بيد الله يُؤتيه من يشاء والله ذو الفضل العظيم) 1 اهتمام به ذكر اسم مبارك «الله» و عدم اكتفاي به ضمير يا به اسم ديگر از اسامي متبرّك و تكرار سه‌باره آن به فاصله اندك نشان تأثيرگذاري اسم اعظم خدا در اين مطلب فاخر و شامخ توحيدي است.
 
بحث روايي
 
1. مصداق رحمت
عن أمير المؤمنين و أبي جعفر الباقر(عليهماالسلام): «انّ المراد برحمته هنا النبوّة» 2
عن أبي الحسن الرضا(عليه‌السلام)، عن أبيه موسي، عن أبيه جعفر(عليه‌السلام) في قوله تعالي ﴿الله يختصّ برحمته من يشاء﴾ قال: «المختصّ بالرحمة نبي الله و وصيّه‏صلوات الله عليهما؛ إنّ الله خلق مائة رحمة، تسعة و تسعون رحمة عنده مذخورة لمحمّد و عليّ و عترتهما و رحمة واحدة مبسوطة علي سائر الموجودين» 3
اشاره: هرچند نبوت، رسالت، ولايت، امامت و مانند آن مصداق خير و رحمت است، ليكن نه عنوان جامع خير و رحمت مخصوص آنهاست و نه صرف مصداق كامل بودن آنها موجب انصراف عنوانهاي ياد شده به سوي آنهاست؛ به طوري كه غير آنها را شامل نشود. برخي خير را اسلام دانستند و اين تطبيق با تعبير ﴿ينزّل عليكم﴾ هماهنگ نيست؛ زيرا عنوان تنزيل بر قرآن و
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه 29.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج21، ص179؛ نور الثقلين، ج1، ص115.
^ 3 - ـ بحار الأنوار، ج24، ص61 ـ 62.
 
 
 

66

مانند آن منطبق است، ولي بر عنوان اسلام بعيد است 1 .
 
2. شهادت جوارح بر نبوت و امامت
عن العسكري (عليه‌السلام): «قال علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام): إنّ الله تعالي ذمّ اليهود و المشركين و النواصب، فقال: ﴿ما يودّ الّذين كفروا من أهل الكتاب﴾ اليهود و النصاري ﴿ولا المشركين﴾ ولا من المشركين الذين هم نواصب يغتاظون لذكر الله و ذكر محمّد و فضائل عليّ و إبانته عن شريف فضله و محلّه ﴿أن ينزل عليكم﴾ لايودّ أن ينزّل عليكم «من خير من ربّكم» من الايات الزائدات في شرف محمّد و عليّ و آلهما الطيّبين عليهم السلام و لايودّون أن ينزل دليل معجز من السماء يبيّن عن محمّد و عليّ، فهم لأجل ذلك يمنعون عن إله دينهم من أن يحاجّوك مخافة أن تبهرهم حجّتك و تفحمهم معجزتك، فيؤمن بك عوامهم أو يضطربون علي رؤسائهم، فلذلك يصدرون من يريد لقائك يا محمّد ليعرف أمرك بأنّه لطيف حلاق ساحر اللسان لاتراه ولايراك خير لك وأسلم لدينك و دنياك، فهم بمثل هذا يصدّون العوام عنك.
ثمّ قال الله عزّوجل: ﴿والله يختصّ برحمته﴾ و توفيقه لدين الإسلام و موالاة محمّد و عليّ عليهما السلام «من يشاء و الله ذو الفضل العظيم» علي من يوفقه لدينه و يهديه لموالاتك و موالاة أخيك عليّ بن أبي طالب(عليه‌السلام). قال: فلمّا قرعهم بهذا رسول الله حضره منهم جماعة، فعاندوه و قالوا: يا محمّد إنّك تدعي علي قلوبنا خلاف ما فيها ما نكره أن ينزل عليك حجّة يلزم الانقياد لها فتنقاد، فقال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم): لئن عاندتم هاهنا محمّداً فستعاندون ربّ العالمين إذا نطق صحائفكم بأعمالكم و تقولون ظلمتنا الحفظة و كتبوا علينا ما لم نفعل
^ 1 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص392.
 
 
 

67

فعند ذلك يستشهد جوارحكم، فتشهد عليكم، فقالوا: لايبعد شاهدك فإنّه فعل الكذّابين بيننا و بين القيمة بعد، أرنا في أنفسنا ما تدعي لنعلم صدقك و لن نفعله لأنّك من الكذّابين.
قال رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم) لعلي استشهد جوارحهم فاستشهدها عليّ(عليه‌السلام) فشهدت كلّها عليهم أنّهم لا يودّون أن ينزل علي أمّة محمّد علي لسان محمّد خيراً من عند ربّكم آية بيّنة و حجّة معجزة لنبوّته و إمامة أخيه علي مخافة أن تبهرهم حجّته و يؤمن به عوامهم و يضطرب عليه كثير منهم، فقالوا: يا محمّد لسنا نسمع هذه الشهادة الّتي تدعي أن جوارحنا تشهد بها، فقال: يا علي هؤلاء من الّذين قال الله: «إنّ الّذين حقّت عليهم كلمة ربّك لايؤمنون به و لو جائتهم كلّ آية» ادع عليهم بالهلاك فدعي عليهم عليّ بالهلاك، فكلّ جارحة نطقت بالشهادة علي صاحبها أنفقت حتّي مات مكانه، فقال قوم آخرون حضروا من اليهود ما أقساك يا محمّد! قتلتهم أجمعين، فقال رسول الله: ما كنت لأليّن علي من اشتد عليه غضب الله أما إنهّم لو سألوا الله بمحمّد و عليّ و آله الطيّبين أن يمهلهم و يقبلهم لفعل بهم كما كان فعل لمن كان من قبل من عبدةالعجل لمّا سألوا الله بمحمّد و عليّ و آلهما الطيّبين و قال الله لهم علي لسان موسي لو كان دعا بذلك علي من قد قتل لأعفاه الله من القتل كرامة لمحمّد و عليّ و آلهما الطيّبين» 1
اشاره: با اغماض از سند به چند نكته اشاره مي‌شود: الف. همه اعضا و جوارح، هم‌اكنون شاهدان اعمال و به آنها آگاه‌اند؛ زيرا قيامت كه ظرف اداي شهادت است حتماً مسبوق به تحمّل آن خواهد بود؛ چون شاهد محكمه كسي است كه در متنِ حادثه حضور آگاهانه داشته باشد؛ پس همه شاهدان محكمه
^ 1 - ـ تفسير برهان، ج1، ص139 ـ 140.
 
 
 

68

معاد، آگاهان دنيا هستند.
ب. انطاق جوارح در دنيا ممكن، ليكن برخلاف عادت است و اعجازْ توان خرق عادت را دارد؛ هرچند خرق علّيت كه محال عقلي است از قلمرو اعجاز بيرون است.
ج. همان‌طور كه ولايت و امامت معصومان از شروط مؤثر بودن توحيد ناب است، محبّت نسبت به آن ملحق به محبت خدا و عداوت نسبت به آن ملحق به عداوت خداست.
 
 
 
ما ننسخ من آية أو نُنْسها نأت بخير منها أو مثلها ألم تعلم أنّ الله علي كلّ شي‏ءٍ قدير (106) ألم تعلم أنّ الله له ملك السموات و الأرض و ما لكم من دون الله من ولي و لا نصيرٍ (107)
 
 
 
 
 
گزيده تفسير
يهوديان مي‌پنداشتند منشأ نسخ، محدوديت آگاهي قانون‌گذار از مصالح، يا عدم رعايت آن مصالح در مقام قانون‌گذاري است؛ ازاين‌رو نسخ برخي احكام در اسلام را نشان الهي نبودن و بطلان اين شريعت دانسته، مي‌گفتند: حكم و قانوني كه منشأ آن علم و قدرت نامحدود خداست تغيير
 
 
 

69

ناپذير است و چون برخي احكام دين اسلام، مانند قبله تغيير يافته، پس چنين ديني افتراي بر خداست.
پاسخ اين است كه نسخ در احكام الهي بر اثر تحوّل در مصالح انسانِ قانون پذير است، نه تحول در آگاهي قانون‌گذار؛ خدايي كه به همه مصالح انسانها در همه اعصار علم مطلق دارد، مي‌داند در هر مقطع زماني چه قانوني تأمين كننده مصالح آنهاست. رعايت مصالح از سوي خدا به معناي دگرگون نشدن مصالح نيست؛ بنابراين، روح نسخ در شرايع الهي به تخصيص زماني بازمي‌گردد و تغيير احكام در آنها تبديل الهي است، نه افتراي بشري به خدا. البته اين تغيير در جزئياتِ فروع دين است، نه در كليات آن و نه در اصول دين.
هر «آيه»اي، اعم از آيات و احكام تشريعي و نشانهاي تكويني و عيني كه مشيّت خدا بر نسخ و ازاله يا انساي آن قرار گيرد، حتماً جايگزين همتا يا برتر خواهد داشت؛ اگر جامعه بشري شايستگي حكمي را يافت كه در گذشته واجد آن شايستگي نبود حكم قبلي خدا به حكمي «برتر» از حكم پيشين بدل مي‌شود، امّا اگر گذشته و حال آن يكسان بود ليكن تفاوت مصالح كنوني با گذشته، تفاوت خصيصه حكم را ايجاب كند خداوند «مثل» حكم گذشته را از نظر فضيلت و ثواب، و البته متفاوت در اجرا، به آنها عطا مي‌كند.
خداي سبحان بر نسخ و انساء و برداشتن آيات از صفحه عين و علمِ آدميان قادر است؛ نه در قدرت مطلق او كمبودي است و نه در مقدور امتناعي؛ زيرا سراسر جهان مِلك و مُلك خداست و همه موجودات تحت ولايت و قدرت او و در پيشگاه وي خاضع‌اند. بدون خدا هيچ موجودي نه وليّي دارد كه سرپرستي همه كارهاي او را عهده‌دار شود و نه نصير و ياوري كه دستيار
 

70

او شود و بخشي از كارهاي وي را برعهده گيرد.
اِنساي مذكور چنانچه به معناي بردن ياد چيزي از اذهان آدميان باشد، درباره امت متصور است، نه رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) كه آن حضرت به ادلّه عقلي و نقلي از نسيان منزّه است.
 
تفسير
ننسخ: نسخ با ازاله همراه است؛ چنان كه گفته مي‌شود: «نسخت الشمسُ الظّلَ؛ خورشيد سايه را نسخ و زائل كرد»؛ صرف زوال بدون ازاله را نسخ نمي‌گويند؛ مثلاً با فرا رسيدن ظلمت شب، روشني روز زائل مي‌شود، ولي چون ظلمت عدمي است و قدرت ازاله را ندارد نمي‌گويند: ظلمت نور را نسخ كرد. استنساخ كتاب نيز به همين معنا بازمي‌گردد؛ يعني هنگامي كه از اصلِ مكتوب رونويسي مي‌شود، گويا نسخه اصلي زائل و نسخه جديد جايگزين آن شده است؛ در حالي كه اصل آن محفوظ، و صورت آن وجودِ جدايي پيدا كرده است. ممكن است گفته شود: در قرآن كريم گاهي به جاي واژه «نسخ» كلمه «تبديل» به كار رفته است؛ ﴿و إذا بدّلنا ءَاية مكان ءَاية) 1 زيرا نسخ ازاله محض نيست، بلكه ازاله شي‏ء با جايگزين كردن شي‏ء ديگر است؛ گرچه ممكن است در محور قانون‌گذاري، قانوني نسخ شود و قانوني ديگر به جاي آن وضع نگردد.
ليكن ظاهر اين است كه عنصر محوري معناي نسخ، همان ازاله و ابطال است، نه نقل، تحويل و تبديل؛ گرچه گاهي با آوردن بدل همراه است؛ زيرا
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 101.
 
 
 

71

اگر در حقيقت نسخ، تحويل و تبديل مأخوذ بود، اطلاق اين واژه در موردي كه فقط ازاله است نه ابدال، و ابطال است نه تحويل و تبديل، بايد مجاز باشد و بدون قرينه به كار نرود؛ در حالي كه چنين نيست؛ مثلاً هنگامي كه باد اثر چيزي را، و آفتابْ سايه را نسخ مي‌كند، و وسوسه شيطان نسخ مي‌شود كه صرف ازاله است و تبديل در آنها مطرح نيست، واژه نسخ بدون عنايت و تجوز به كار مي‌رود 1 ؛ بنابراين، كلمه نسخ بدون عنايت و قرينه بر صرف ازاله اطلاق شده و مراد متكلم هم از اين راه كشف شده است. در چنين موردي مي‌توان گفت، مستعمل فيه، معناي حقيقي لفظ است، نه آنكه صرف استعمال دليل حقيقت باشد.
اما در صورتي كه نسخ صرف ازاله نبود، تبديل و تحويل را به همراه داشته باشد، گاهي ممكن است بدل داراي فعليت باشد، به اينكه حكم قبلي ازاله شود و حكم بعدي جعل و ابلاغ گردد و گاهي ممكن است به فعليت نرسد؛ نظير تناسخ ورثه كه طبقه اول وارث بميرد و قبل از توزيع و انتقال خارجي ميراث به طبقه دوم آنها نيز بميرند كه در اين‌حال ميراث به طبقه سوم مي‌رسد و
^ 1 - ـ در اين‌گونه موارد واژه نسخ بدون هيچ تجوز و قرينه در مورد ازاله محض به كار مي‌رود و همين، اماره حقيقت است، وگرنه صرف استعمال اعم از حقيقت و مجاز است و آنچه به نام اصل ديگري طرح مي‌شود كه «اصل در استعمال، حقيقت است» راجع به موردي است كه معناي حقيقي و همچنين معناي مجازي آن معلوم باشد و مراد متكلم معلوم نباشد و قرينه‌اي در بين يافت نشود. در چنين فضايي لفظ بر معناي حقيقي حمل مي‌شود و چون اين دو قاعده، يعني «اصل در استعمال حقيقت است» و «استعمال اعم از حقيقت و مجاز است»، كاملاً از يكديگر جداست و تفكيك آنها در تفسير فخر رازي به خوبي تحليل نشده (تفسير كبير، ج3، ص244)، ازاين‌رو كلام وي قابل نقد است، ولي آن طور كه در طرح مطلب مبادي لازم ارائه شد، نقدي وارد نيست.

72

چنين وضعي را اصطلاحاً «تناسخ ورثه» مي‌گويند 1 .
ننسها: إنساء از ريشه نسيان و ناقص يايي است، نه مهموز اللام؛ بنابراين، قرائت آيه، ﴿نُنْسِها﴾ است، نه «نُنْسِئْها»؛ گرچه برخي آن را «نُنسيئها» قرائت كرده‌اند 2 . نسأ مهموز اللام به معناي تأخير است؛ چنان كه معامله‌اي را كه خريدار پرداختِ ثمن را به تأخير مي‌اندازد «نسيئه» گويند و عصا را نيز از آن جهت كه موانعِ راه را براي رهرو به پشت سر مي‌افكند «مِنْسأة» ناميده‌اند؛ ﴿تأكل مِنْسأته) 3 تأخير انداختن ماههاي حرام نيز «نسي‏ء» ناميده شده است؛ ﴿إنّما النسي‏ء زيادة في‌الكفر) 4 انساء به معناي تأخير انداختن از كارهاي عيني و خارجي است، نه علمي و ذهني و انساء به معناي ناسي كردن از كارهاي علمي و ذهني است و تفاوت آن با نسخ اين است كه نسخ ازاله خارجي است و انساء ازاله علمي؛ برداشتن شي‏ء از صحنه عين را نسخ و برداشتن آن از صفحه علم را انساء گويند.
ألم تعلم: جناب طبري مي‌گويد: «حرف استفهام بر جَحد به معناي اثبات واقع نمي‌شود» 5 شيخ طوسي(رحمه‌الله) در نقد آن مي‌گويد: «آياتي از قبيل ﴿أليس ذلك بقادر علي أن يحيي الموتي) 6 ﴿أليس الله بكاف عبده) 7 شاهد خلاف است» 8
^ 1 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص393.
^ 2 - ـ همزه بر خلاف واو و ياء در حال جزم ساقط نمي‌شود.
^ 3 - ـ سوره سبأ، آيه 14.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 37.
^ 5 - ـ تفسير طبري، ج1، ص521.
^ 6 - ـ سوره قيامت، آيه 40.
^ 7 - ـ سوره زمر، آيه 36.
^ 8 - ـ تفسير تبيان، ج1، ص392.
 
 
 

73

 
تناسب آيات
اگر آيات مورد بحث درباره تبليغات سوء يهوديان بر ضدّ مسلمانان درباره نسخ برخي احكام مانند تغيير قبله از بيت‌المقدس به كعبه باشد، چنان‌كه گروهي از مفسّران به آن اشاره كرده‌اند 1 ، اين دو آيه نيز مي‌تواند همانند آيات پيشين در مقام بيان يكي ديگر از كارشكنيها و زشتيهاي يهود يا جهالتهاي آنان باشد. آنها به جهت حسادت و حقد يا ناداني و محروميت از درايت لازم، در مقام تضعيف رسالت رسول گرامي و شريعت اسلامي مي‌گفتند: «آيا محمّد را نمي‌بينيد كه روزي اصحابش را به چيزي امر مي‌كند و روز ديگر از آن دستور بازمي‌گردد و آنان را بازمي‌دارد! » 2
خداي سبحان پاسخ مي‌دهد: «هر آيه‌اي را كه نسخ كنيم و حكمِ آن را از ميان برداريم يا آن را از يادها ببريم، برتر از آن يا مانندش را مي‌آوريم». گويا آنان چنين مي‌پنداشتند كه حكم نازل شده، اگر مصلحتي دارد، چرا برداشته مي‌شود، وگرنه چرا جعل شده است؟ غافل از اينكه احكام نازل شده از سوي خداي سبحان، فراهم‌كننده مصالح بندگان است و مصالح بندگان با دگرگوني شرايط مي‌تواند تغيير يابد؛ پس بايد حكمي كه مصلحت آن تبدّل يافته، در پي تغيير اساس و پشتوانه‌اش متبدّل شود. حكم جديد به مثابه مقيّد يا مخصّص زماني براي اطلاق يا عموم زماني حكم پيشين است و كاشف از اين است كه حكم پيشين، گرچه به ظاهر، براي همه زمانها جعل شده بود، ليكن اين ظهور بر اثر محدود بودن ملاك حكم، مراد جدّي شارع نبوده، اَمَد واقعي آن، آغاز
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير أبوالسعود، ج1، ص261؛ جامع البيان، ج 1، ص201؛ الجامع لأحكام القرآن، ج1، الجزء الثاني، ص60.
^ 2 - ـ همان.
 
 
 

74

حكم جديد است؛ بنابراين، نه تداوم يك حكم نشان حكمت است و نه نسخ آن علامت جهل و مانند آن و با توجه به اينكه چنين واقع‌نگري حكيمانه‌اي از خداوند دانا و توانا به دور نيست و نه در ناحيه «قادر» و قدرت او محدوديتي است و نه از ناحيه «مقدور» امتناعي، ازاين‌رو در پايان آيه نخست به بي‌انتهايي قدرت اشاره مي‌كند و در آيه دوم، نفوذ قدرت و مشيّت خدا و عدم امتناع مقدور را بر آن مي‌افزايد.
براي تكميل اين مطلب، به چند نكته اشاره مي‌شود:
الف. بر پايه آيات 101 ـ 102 سوره «نحل» كه هموزن و همسنگ با اين دو آيه است، مقصود يهوديان از اين تبليغ سوء، اتّهامِ افترا به رسول مكرّم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) است و طبق پندار باطل آنها نسخ و تغيير آيات، كاشف از دروغ بودن آيات الهي است كه او تلاوت مي‌كند؛ ﴿وإذا بدّلنا ءَاية مكان ءَاية والله أعلم بما ينزّل قالوا إنّما أنت مفتر بل أكثرهم لايعلمون ٭ قل نزّله روح‌القدس... ﴾. دو آيه مورد بحث رسول اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را از تهمت به افترا تنزيه مي‌كند.
ب. براساس ظاهر سياقِ آيات 101 ـ 102 «نحل» اين اتهام از سوي مشركان است؛ پس آيات مورد بحث نيز بايد ناظر به مشركان باشد، نه يهود، ليكن اين نكته منافاتي ندارد با سخن عدّه‌اي از مفسّران كه اتهام مزبور از تبليغات سوء يهود عنود است و اين دو آيه نيز مي‌تواند در شمار آيات پيشين، در مقام بيان يكي ديگر از كارشكنيها و جهالتهاي يهوديان باشد؛ زيرا مطابق نقل برخي مفسّران، در موارد فراواني منشأ اتّهامات و كارشكنيهاي مشركان، دسيسه يهوديان بود و با توجه به اصرار يهوديان بر نفي نسخ، بُعدي ندارد كه مشركان، اين اتّهام را از آنان آموخته باشند 1 ؛ چنان كه ممكن است براساس
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج12، ص345.
 
 
 

75

تشابه دلها؛ ﴿تشابهت قلوبهم) 1 شبهه مشتركي داشته باشند.
غرض آنكه برخي به قرينه آيات سوره «نحل» دو آيه مورد بحث را درباره مشركان مي‌دانند؛ بر همين اساس، بعضي از مفسران احتمال دوم را در مسئله بيان كرده‌اند 2 .
ج. تناسب پيش‌گفته بيان پيوندي بود ميان اين دو آيه و مجموعه آياتي كه درباره يهود نازل شده است؛ امّا براي پيوند اين دو آيه با آيه قبل؛ ﴿ما يودّ الذين كفروا من أهل الكتاب ولاالمشركين أن ينزّل عليكم... ﴾ در بعضي از تفاسير، وجهي بيان شده 3 كه خالي از ضعف نيست؛ زيرا بيانگر ارتباط ميان نسخ و حسادت دشمنان در نزول خير از طرف خداوند بر مسلمانان نيست، مگر با اين بيان: از آنجا كه در آيه قبل سخن از نزول خير بر مسلمانان و حسادت يهود و مشركان به آن، به ميان آمده، گويا در اين دو آيه مي‌خواهد بفرمايد: به‏رغم ميل و حسادت بدخواهان، خداي قادر بر هر چيز و مالك آسمانها و زمين، نه تنها آنچه را مي‌فرستد، براي مسلمانان خير است، بلكه آنجا كه آيه‌اي را به حسب ظاهر برمي‌دارد، خواهان خير مسلمانان است؛ چون بهتر از آن يا مثل آن را جايگزينش مي‌كند.
 
شبهه يهوديان
يكي از شبهات يهوديان كه در قرآن كريم نقل و به آن پاسخ داده شده، شبهه نسخ است؛ آنان مي‌پنداشتند منشأ نسخ، محدوديت آگاهي قانون‌گذار و عدم
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 118.
^ 2 - ـ ر.ك: تفسير أبوالسعود، ج1، ص261؛ جامع البيان، ج1، ص201.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع‌البيان، ج1، ص347؛ التفسير البنائي، ج1، ص72.

76

پاسخ‌گويي قانونِ قبلي به مصالح روزِ فرد يا جامعه است، ازاين‌رو نسخ را با حقانيت اسلام ناسازگار مي‌دانستند؛ يعني اسلام ادعا دارد از سوي خدايي است كه به همه مصالح و مفاسد آگاه است و در مقام قانون‌گذاري نيز آن را رعايت مي‌كند؛ پس قانون و احكامي كه از علم و قدرت نامحدود خدا نشئت گرفته باشد تغيير ناپذير است و تنها نسخ در قانوني قابل پذيرش است كه آن قانون به سبب كاستي علم قانون گذار، با مصالحِ روز انسان هماهنگ نباشد و پس از مدّتي كاستي آن آشكار شود.
يهوديان براساس اين گمان، هم در برابر اصل اسلام موضع مي‌گرفتند و هم نسخ احكام اسلامي را نشان الهي نبودن اين شريعت دانسته، چنين ديني را افتراي بر خدا معرفي مي‌كردند؛ ﴿و إذا بدّلنا ءَاية مكان ءَايةٍ والله أعلم بما يُنزّل قالوا إنّما أنت مفترٍ بل أكثرهم لايعلمون) 1 آنان چنين عقيده باطلي را از تورات نگرفته بودند و تكيه و تأكيد بر آن نيز براي حفظ تورات نبود، بلكه بهانه‌اي براي عدم پذيرش اسلام و اشكال تراشي و شبهه‏پراكني در برابر احكام اسلامي بود. اين شبهه ابتدا در ميان يهوديان مطرح بود و سپس به مشركان حجاز سرايت كرد و شايد بر اثر تشابه دلها، شبهه مزبور همزمان براي هر دو گروه مطرح بوده است.
 
پاسخ شبهه علم
محور برخي شبهات يهوديان «علم» خدا و محور برخي ديگر «قدرت» او بود؛ ازاين‌رو در پاسخ آنان گاهي به علم بيكران الهي استدلال مي‌شود و گاهي به قدرت نامحدود او.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 101.
 
 
 

77

شبهه آنان درباره علم در سوره «نحل» بازگو و نقد شده است؛ يهوديان و به پيروي آنان مشركان، در ماجراي تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه مي‌گفتند: چون حقانيت دين خدا با نسخ بعضي از احكام آن سازگار نيست، مسلمانان با پذيرش نسخِ حكم قبله پيشين، خود پذيرفته‌اند كه اسلام حق نيست، بلكه افترايي بر خداست. خداي سبحان در پاسخ آنان فرمود: ﴿و إذا بدّلنا ءَاية مكان ءَايةٍ والله أعلم بما ينزّل قالوا إنّما أنت مفترٍ بل أكثرهم لايعلمون) 1
القاي شبهه به صورت قياس استثنايي چنين است: اگر حكمي از علم نامحدود الهي نشئت گرفته باشد، تغييرناپذير است و چون در احكام دين اسلام مانند قبله، به اعتراف مسلمانان، تغيير حاصل شده، پس چنين حكمي جزء دين صحيح نبوده و از ناحيه خدا نيست، بلكه افترايي بر خداست، و پيامبرمعاذ الله بر خدا افترا مي‌بندد.
پاسخ شبهه از راه انكار تلازم مقدم و تالي است؛ احكام الهي براي هدايت انساني است كه در نشئه حركت و تحوّل زندگي مي‌كند و چون گاهي با گذشت زمان، مصالح تغيير مي‌يابد، حكم الهي نيز كه عهده‌دار تأمين مصالح انسانهاست بايد دگرگون شود.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 101. جمله «بل أكثرهم لا يعلمون» ناظر به تقسيم‌بندي يهوديان و مشركان حجاز است؛ زيرا گروه اندكي از آنان، مانند احبار و رهبانها محقق و بيشتر آنان جاهلان دنباله‌رو بودند؛ ازاين‌رو مي‌فرمايد: بيشترِ آنان نمي‌دانند؛ گرچه همان‌گروه اندك نيز هرچند بهره علمي داشتند، ليكن گرفتار جهالت عملي بودند؛ يعني با آنكه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم) را همانند فرزندان خود مي‌شناختند؛ «يعرفونه كما يعرفون أبناءهم» (سوره بقره، آيه 146)، با اين حال از پذيرش رسالت او سرباز مي‌زدند؛ چنان كه آل فرعون با وجود يقين به حق، اهل جحد و انكار بودند؛ «و جحدوا بها و استيقنتها أنفسهم» (سوره نمل، آيه 14).
 
 
 

78

خدايي كه به همه مصالح آدميان در همه اعصار و امصار آگاهي مطلق و علم بي‌كران دارد، مي‌داند در هر مقطع چه قانوني تأمين‌كننده مصالح آنان است؛ بنابراين، نسخ در احكام الهي بر اثر تحوّل در «مصالح انسان قانون پذير» است، نه تحول در «آگاهي قانون‌گذار». اگر قانون‌گذار غيبي مانند قانون‌گذار بشري به مصالح عالم نباشد، نسخ او، هم «تحول حكمي» و هم نشان «تحول علمي» است، ولي نسخ از جانب عليم مطلق، نشان پايان يافتن دوران مصلحتي است كه زمينه‌ساز تشريع حكم پيشين بوده است؛ ازاين‌رو گفته شده است: روح نسخ در شرايع الهي به تخصيص زماني بازمي‌گردد؛ يعني حكم پيشين از آغاز و در مقام ثبوت براي ظرف زماني محدود وضع و تشريع شده بود، ليكن قانون‌گذار طبق برخي از مصالح محدوديت زماني آن را در آغاز آشكار نكرده بود؛ پس نسخ ناظر به مقام اثبات است؛ يعني محدوديت ظرف زماني حكم پيشين را اعلام مي‌كند، وگرنه در مقام ثبوت، چنين حكمي براي زمان محدود تشريع شده بود، نه براي هميشه. حاصل اينكه تغيير احكام، تبديل الهي است، نه افتراي بشري بر خدا.
تغيير احكام الهي بر اثر دگرگون شدن مصالح را مي‌توان به تغيير نسخه پزشك حاذق تنظير كرد؛ پزشك حاذقي كه از آغازْ بيماري را به خوبي شناخته و به درمان آن احاطه كامل دارد، در مقاطع مختلف و به تدريج شيوه‌هاي درماني خاص و داروهايي ويژه را تجويز مي‌كند، تا بيمار كاملاً بهبود يابد و سلامت از دست رفته وي بازگردد. ممكن است بيمارِ ناآگاه تغيير نسخه‌ها و تحوّل شيوه‌هاي درمان را نشان حصول بداء براي پزشك تلقي كند، ولي واقعيت امر اين است كه حال بيمار در تغيّر تدريجي است و در هر مقطع، درمان و دارويي ويژه مي‌طلبد. در چنين زمينه‌اي اگر نسخه‌هاي تجويز شده تغيير
 

79

نيابد، نشان نقص درمان و ضعف علمي طبيب است، نه اينكه تغيير آن نشان نقص پنداشته شود؛ چنان كه تغيير برنامه‌هاي درسي در مقاطع مختلف نشان كمال برنامه‌ريزي و نبوغ مسئول تعليم و تربيت است. اين شبهه كه اگر خدا عالم است چرا در احكام شرعي نسخ صورت مي‌گيرد، همانند اين پرسش است كه اگر طبيب حاذق است چرا نسخه را تغيير مي‌دهد؟! يا اگر مسئول آموزش عالي آگاهي كامل دارد چرا متون درسي مراتب متعدد تحصيلي را تبديل مي‌كند؟
شايان ذكر است كه تغيير، تنها در برخي احكام جزئي يا شيوه‌هاي اجرايي برخي احكام است؛ مثلاً اصل عبادت، اخلاق و حقوق، مانند اصل نماز، روزه، تقوا، عدل و... در شرايع پيشين نيز ثابت، و تنها نحوه اجراي آنها مانند شمار ركعات، احكام افطار و كيفيّت رعايت تقوا و عدل در معرض دگرگوني بوده است.
 
پاسخ شبهه قدرت
در پاسخ شبهه قدرت، در آيات مورد بحث، هم در ناحيه «قادر»، قدرت بي‌كران خدا تبيين شده است؛ ﴿ألم تعلم أنّ الله علي كلّ شي‏ءٍ قدير﴾، هم در سَمْت ﴿مقدور﴾، نفوذ مشيت و اراده حكيمانه و قادرانه او در سراسر جهان هستي بيان شده است؛ «ألم تعلم أنّ الله له ملك السموات و الأرض و ما لكم من دون الله من ولي ولا نصير»؛ سراسر جهان مِلك و مُلك خداست و همه موجودات در پيشگاه او خاضع‌اند و اگر خدا سرپرستي موجودي را بر عهده نگيرد، چنين موجودي هيچ ولي و هيچ ياوري نخواهد داشت؛ بنابراين، نه در قادر و قدرت او كمبودي است، نه در مقدور امتناعي. همه جهان هستي تحت ولايت و قدرت خداست و هيچ موجودي در عرض قدرت الهي بر كاري
 
 
 

80

قادر نيست، بلكه اصل و وصف هر موجودي (كان تامّه و ناقصه) محكوم قدرت بي‌كران خداست و بدون خدا هيچ موجودي نه وليّي دارد كه سرپرستي همه كارهايش را عهده‌دار شود و نه ياوري كه دستيار او شود و بخشي از كارهاي وي را برعهده بگيرد 1 . اگر خدا آيه‌اي را از صفحه «عين» يا «علم» بردارد، اولاً قدرت بر اين كار دارد و ثانياً در مِلك و مُلك خود تصرف مي‌كند 2 .
تذكّر 1. پاسخ اين شبهه يهوديان كه خداوند همه مصالح ما را در آيين يهوديت رعايت كرده، پس تورات كتاب جاويد و ابدي است، بر محور جدال احسن اين بود كه بر اين اساس، پس از شريعت نوح(عليه‌السلام) كه همه مصالح آن امّت در آن ملحوظ شده بود چرا شريعت ابراهيم(عليه‌السلام) مطرح شد و نيز پس از شريعت ابراهيم(عليه‌السلام) كه همه منافع آن ملت در آن رعايت شده چرا شريعت موسي(عليه‌السلام) تشريع شد؟ رعايت مصالح از سوي خداوند بدين معنا نيست كه مصالح دگرگون نمي‌شود، يا قانون‌گذاري الهي از تحول مصالح آگاه نيست.
2. از تفسير آلاء الرحمن برمي‌آيد كه در صدد استظهار از آيه مورد بحث در ردّ يهود است كه نسخ را ممتنع مي‌دانستند، نه آنكه در صدد امتناع نسخ
^ 1 - ـ برخي «ولايت» را به معناي تدبير جاذب منفعت و «نصرت» را به معناي دفع مضرت و نيز «ولي» را به معناي داخل در حوزه تدبير ملكي و «نصير» را به معناي خارج حامي تفسير كرده و هر رسولي را با ولايت، «ولي» و با رسالت، «نصير» دانسته و هر رسولي را در زمان خود، ولي و خليفه او را به عنوان نصير ناميده است (بيان السعاده، ج1، ص134).
^ 2 - ـ در مالكيت و سلطنت اعتباري، گاهي شخص نه مالك است و نه مَلِك و گاهي مالك است ولي مَلِك نيست؛ مانند اينكه انساني نسبت به چيزي مالكيت اعتباري داشته باشد ولي مملوك او تحت سلطه غاصبانه ديگري قرار گرفته باشد و مالك نتواند در آن تصرف كند، ولي خداوند اولاً داراي مالكيت حقيقي است و ثانياً در جهاني تصرف مي‌كند كه مِلك و مُلك اوست؛ يعني از فقر و عجز مبرّاست.
 
 
 

81

قرآن به قرآن باشد 1 . البته اطلاق آيه مورد بحث همان‌طور كه كتابهاي انبياي گذشته(عليهم‌السلام) را شامل مي‌شود، آيه‌هاي قرآن حكيم را نيز دربر مي‌گيرد.
 
گستره «آيه»
واژه «آيه» در اولين آيه مورد بحث، با اطلاق خود آيات تشريعي و آيات تكويني، هر دو را دربر مي‌گيرد؛ گرچه تغيير آيات تشريعي با علم، و تغيير آيات تكويني با قدرت سازگارتر است؛ بنابراين، پاسخ اين شبهه كه چگونه ممكن است خدا آيه تشريعي مانند احكام اسلامي و آيه تكويني مانند پيامبر، امام يا معجزه را تبديل كند، اين است كه خدا با علم بي‌كران خود «مي‌داند» و با قدرت بي‌كران خود «مي‌تواند» تبديل كند.
هر چه نشان حق متعالي باشد، در نظام تكوين يا تشريع، مصداق آيه است؛ ازاين‌رو مفاد آيه مورد بحث اين است كه اگر مشيئت حق تعالي بر ازاله و نسخ آيه‌اي قرار گيرد و آن را زايل كند، حتماً جايگزيني همتا يا برتر خواهد آورد؛ اعم از اينكه آيه مزبور بيانگر احكام تشريعي باشد، يا از نشانهاي تكويني خدا؛ مانند وجود پيامبر و امام معصوم(عليه‌السلام) يا معجزه‌اي از معجزات نبوي؛ مثلاً هرگاه امامي رحلت كند خداوند امامي ديگر به جامعه بشري عطا مي‌كند. نيز از عموم و اطلاق آيه استفاده مي‌شود كه هرگاه خداوند عالمي از عالمان ديني را متوفا كند يا ذهن جامعه را از او منصرف كند (اِنساء) بهتر يا همانند او را مي‌آفريند و هرگز با رحلت عالمي از عالمان دين نبايد گفت: روزگار از آوردن مانند يا بهتر از او عقيم است.
اصطلاح آيه به آيات قرآن نيز اختصاص ندارد، بلكه جمله‌هاي ديگر
^ 1 - ـ ر.ك: ج1، ص227.
 
 
 

82

كتابهاي آسماني نيز به آيه موسوم شده است؛ ﴿ليسوا سواء من أهل الكتاب أمّة قائمة يتلون ءَايات الله ءَاناء الليل و هم يسجدون) 1 ﴿أُولئك الّذين أنعم الله عليهم من النبيّين من ذرّيّة ءَادم و ممّن حملنا مع نوح و من ذرّية إبراهيم و إسرائيل و ممّن هدينا و اجتبينا و إذا تتلي عليهم ءَايات الرحمن خرّوا سجّداً و بكيّاً) 2 ﴿و سيق الّذين كفروا إلي جهنّم زمراً حتّي إذا جاءوها فتحت أبوابها و قال لهم خزنتها ألم يأتكم رسل منكم يتلون عليكم ءَايات ربّكم... ) 3 اطلاق همه آيات مزبور شامل تمام پيروان انبياي گذشته مي‌شود و در نتيجه جمله‌هاي كتاب ديني سَلَف آيات خدا است.
تذكّر 1. از بيان استاد علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) ذيل آيه مورد بحث برمي‌آيد كه مدار بحث حيثيت آيت و علامت بودن است. اگر چيزي داراي جهات متعدد بود و آيت بودن‌ن مخصوص برخي از آن جهات بود و ساير حيثيتهاي آن آيه نبود، از مدار بحث نسخ و انساء خارج است 4 .
اين تفكيك در حالي رواست كه منظور از آيت خصوص تشريع باشد، ولي اگر محور بحث اعم از تكوين و تشريع باشد، چنان كه همين رأي پذيرفته شد، ممكن نيست موجودي در قلمرو خلقت يافت شود و داراي جهات متعدد باشد و همه آنهاآيت خدا نباشد؛ زيرا موجود ممكن از لحاظ ذات، صفت، فعل و اثر هيچ حيثيتي ندارد مگر آنكه از هر جهت و حيثيت، آيت و علامت خداست؛ به طوري كه آيت بودن براي موجود ممكن، اعم از
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 113.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 58.
^ 3 - ـ سوره زمر، آيه 71.
^ 4 - ـ الميزان، ج1، ص250.
 
 
 

83

جوهر و عرض، ذات و صفت و... از قبيل فصل مقوّم هر موجودي است نسبت به آن، نه از سنخ زوجيّت عدد چهار كه از قبيل عرض لازم باشد؛ بنابراين، فرض صحيح ندارد كه چيزي داراي جهتي باشد كه آن جهت آيت خداوند نباشد.
2. چنان كه گذشت، اطلاق آيه مورد بحث مايه شمول آن نسبت به امور تكويني و تشريعي است و شأن نزولي كه براي آن ذكر شده، شمول آن را نسبت به امور تشريعي و آيات تدويني محرز مي‌داند، ليكن برخي اهل معرفت به آن اطلاق و به اين شأن نزول اعتماد نكرده و به اطلاق و شمول فتوا نداده، بلكه آيه را منحصراً ناظر به امور تكويني دانسته است 1 .
منشأ چنين فتوايي اين است كه اسماي حسناي ذيل هر آيه، تعيين‌كننده عنصر محوري آن است؛ چون در ذيل جريان نسخ و انساء از دو اسم مخصوص قدرت و مالكيت سخن به ميان آمده و اين دو اسم با امور تكويني متناسب است. پس گويا شأن نزول صحيح نبوده و آيه امور تشريعي را شامل نشده، بلكه مختصّ امور تكويني است؛ زيرا اگر به امور تشريعي، يعني تغيير و تحويل و تبديل احكام شرعي ناظر مي‌بود در ذيل جريان مزبور از اسم عليم و حكيم سخن به ميان مي‌آمد و چون چنين نشد پس ناظر به مسائل تكويني
^ 1 - ـ همچنين وي از توجه خطاب «أم تريدون» در آيه بعد به يهود و از اينكه رسالت حضرت ختمي مرتبت همگاني و جهاني است استظهار كرده كه مقصود از نسخ، نسخ آيه تكويني، يعني معجزه است، نه نسخ حكم و آيه تشريعي (تفسير ابن‏عربي، ج 1، ص172، هامش). لازم است عنايت شود كه اطلاق كلمه آيه شامل همه اقسام نسخ مي‌شود. خصوصيت مورد، يا مصداق يا تطبيق صدقي و مانند آن، هرگز مخصّص يا مقيّد نيست.
 
 
 

84

است 1 .
برخي متأخران و مفسران عصر، به همين سمت گرايش يافته، مدار نسخ و انساء را امور تكويني از قبيل معجزات پيامبر و... قرار داده است 2 ، ليكن نه حصر متبوع تام است و نه انحصار تابع؛ نه مسبوق سخني روا گفته و نه سابق كلام صائبي فرموده است؛ زيرا دو اسم مبارك «قدير» و «مالك» همان‌طور كه سند تغيير امور تكويني است، دليل تحويل امور تشريعي هم خواهد بود؛ بنابراين، نه صرف‏نظر كردن از اطلاق آيه مورد بحث موجّه است و نه بي‌اعتنايي به شأن نزول لازم، بلكه به استناد قدرت بي‌كران و مالكيت نامتناهي خداي سبحان، هر دو جهت تأمين مي‌شود.
3. عنوان«آيه» مقول به تشكيك است؛ زيرا از سنخ هستي است و حكمي مانند آن دارد؛ يعني داراي مفهوم واحد است، نه ماهيّت و نيز داراي مصاديقي متكثر است، نه افراد. پس هر آيه اعم از ضعيف و شديد، كوچك و بزرگ، مشمول اطلاق اولين آيه مورد بحث است. البته نسخ يا انساي هر آيه همسان همان آيه از لحاظ درجه وجودي خواهد بود؛ چنان كه اگر آيه مَأتي و آورده شده بهتر و برتر از منسوخ يا مُنْسي بود حكم رتبه خاص خود را دارد. اصل تشكيك و تفاوت مراتب آيه را مي‌توان از تعبيرهاي متنوع قرآن حكيم به دست آورد؛ مانند وصف كردن بعضي آيات به روشن و شفاف و برخي ديگر به محو و تاريك؛ ﴿وجعلنا الّيل والنهار ءَايتين فمحونا ءَاية الّيل وجعلنا ءَاية النهار مبصرة) 3 و نظير متصف‏كردن برخي آيات به بَيّن و روشن بودن؛ ﴿سَلْ
^ 1 - ـ تفسير ابن‌عربي، ج 1، متن و هامش، ص170 ـ 171، با تحرير و تحليل.
^ 2 - ـ المنار، ج1، ص 417.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 12.
 
 
 

85

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved