بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

آیه 44- اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم و انتم تتلون الکتاب افلا تعقلون

گزيده تفسير 

خداى سبحان همه انسان ها، به ويژه عالمان و سران منافق يهود و آن گروه از رهبران دينى را كه ديگران را به نيكى فرا مى خوانند و خود را فراموش كرده به معروف عمل نمى كنند، توبيخ مى كند كه چرا خود به معروفى كه ديگران را به آنها امر مى كنيد عمل نمى كنيد.

محور توبيخ در اين آيه، نسيان نفس و عمل نكردن خود آمر، به معروف است، نه اصل امربه معروف، تا توهم شود كه امربه معروف بر چنين كسانى واجب نيست.

معيار در اين خطاب توبيخى، تلاوت كتاب الهى و آشنا بودن با وحى بدون عمل به آن است، كه طبعا همه دين شناسان و عالمان بى عمل و هر مسلمان واعظ غير متعّظ را شامل مى شود.

انسان براى ادراك واقع، وحى و عقل را فراسوى خود دارد؛ كسى كه در محضر كتاب آسمانى قرار دارد و از رهنمود آن با خبر است، همچنين آن كه از مبادى تصورى و تصديقى حكمت نظرى و عملى در حدّ خودآگاه است، اگر مردم را به نيكى امر و ترغيب كند و خود را فراموش ودست به بدى دراز كند مورد تعبير و تقريع و توبيخ محقّقانه است كه: با اين كه شما از دليل نقلى تقبيح چنين كارى كاملا آگاه و از دليل عقلى تشويه چنين عملى كاملا مستحضر هستيد، ليكن عقل عملى شما اسير شهوت و غضب است و درعزم عملى كاملا مقهوريد؛ شما نه سميعيد تاگوش به دليل نقلى فرادهيد و نه عاقل هستيد تا عزم عملى و انگيزه صحيح را تابع جزم علمى و انديشه درست قرار دهيد.

راز نفى عقل از آن گروه: أ فلا تعقلون نيز اين است كه جمع بين امر مردم به كار نيك و بين خود فراموشى، با عقل هماهنگ نيست.

تفسير 

البرّ:برّ به معناى نيكى گسترده با برّ به معناى بيابان وسيع تناسب دارد و آن مناسبت اين است كه خير واسع و نيكى گسترده را برّ گويند كه با برّ در برابر بحر، به معناى بيابان دامنه دار هماهنگ است و ابرار به نيكانى مى گويند كه گستره كمال هاى علمى و عملى آنان ستودنى است.

برّ معناى ديگرى دارد كه برّ به معناى خير و نيكى وحدت منبع ندارد؛ زيرا سوق و راندن گوسفندرا برّ گويند؛ چنان كه خواندن آن را هرّ خوانند(305).

گوسفند هرّ را از برّ تشخيص مى دهد و ضرب المثل معروف:لايعرف هرّاً من برٍّ ناظر به سفيهى است كه كودن، فرومايه و ضعيف تر از حيوان است، ولى اگر به اين معنا باشد كه وى آشنا به اصطلاح رمه دارى نيست و هرّ را از برّ تميز نمى دهد آن گاه ناظر به مقصود ديگرى است.

تتلون: تلاوت در تتلون الكتاب به معناى قراءت و خواندن كتاب است. تفاوت بين تلاوت و قراءت اين است كه در تلاوت معناى متابعت ملحوظ است ؛ چون حروف يا كلمات قراءت شده در پى يكديگر در آمده، همديگر را متابعت مى كند و در قراءت معناى جمع لحاظ شده است ؛ زيرا قراءت حروف و كلمات، مستلزم جمع بين آنهاست (306).

تناسب آيات  

عصاره آيات قبل اين بود كه هم ضلالت خود بد است و هم ضلال ديگران، و عصاره آيه محل بحث به ضميمه آيه قبل، اين است كه هم اهتداى خود خوب است و هم هدايت كردن ديگران ؛ زيرا امر به برّ و نيكى حتما خوب است و بهترين مصداق برّ، هدايت دينى است. قهرا اهتداى خود آمر هم مطلوب خواهد بود، گرچه مدلول مطابقى آيه اين مطلب نباشد.

طبرى (307) و طوسى (308) و نيز مفسران متاءخر مى گويند: سرّ اين كه قرآن كريم به عالمان يهود مى فرمايد آيا مردم را به نيكى فرا مى خوانيد و خود را فراموش مى كنيد. برخى از امور زير است: 1- عالمان يهود به بستگان خود توصيه مى كردند كه برايمان خويش به محمّدصلى الله عليه و آله ثابت قدم بمانيد، در حالى كه خود ايمان نمى آوردند(309). 2- نيازمندان از قوم يهود را امر به مسلمان شدن مى كردند و حق را براى آنها بازگو مى كردند، ولى حقيقت را از توانگران قوم يهود(براى استمرار عطايا و مستمّرى هايى كه از آنها دريافت مى كردند) مى پوشاندند. 3- عالمان يهود پيش از بعثت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مردم عرب را به ايمان به آن حضرت در ظرف بعثت دعوت مى كردند، ولى خود پس از بعثت ايمان نياوردند(310). 4- عالمان و رؤ ساى منافق يهود مردم را به صدقه و امانت دارى و ساير خيرات امر مى كردند، در حالى كه خود به آن عمل نمى كردند(311). البته مقصود آيه كسانى است كه ديگران را امر به نيكى، و خود را رها مى كنند، خواه از بنى اسرائيل باشند يا ديگران و خواه از رهبران دينى باشند يا افراد عادى، گرچه محور اصلى اين گونه احكام رهبران دينى مردمند.

تقبيح خود فراموشى  

ظاهر استفهام در أ تأ مرون تقرير به همراه تقريع و توبيخ و تعجيب است (312).

محور توبيخ در آيه، اصل امربه معروف نيست، تا چنين نتيجه گرفته شود كه در صورت عامل نبودن شخص ‍ آمر به معروف، امر به معروف بر او واجب نيست، بكله محور توبيخ، نسيان نفس و عمل نكردن خود آمر، به معروف است ؛ يعنى آيه بدين معنا نيست كه وقتى خود عمل نمى كنى چرا به ديگران امر مى كنى ؟ بكله بدين معناست كه وقتى به ديگران امر مى كنى چرا خود عمل نمى كنى ؟ به تعبير ديگر، نهى مستفاد از آيه، به نسيان نفس تعلّق گرفته است، نه به امر به معروف، به تعبير سوم، متعلّق نهى، قيد(نسيان نفس ) است، نه مقيّد(امربه معروف )؛ نظير آنچه در آيه فلا تموتنّ إ لّا و أ نتم مسلمون (313) آمده است كه نهى در ان به قيد كفر تعلق گرفته، نه به مقيّد آن كه موت است ؛ يعنى آيه مى گويد: كفر نورزيد، تا با اسلام بميريد، نه اين كه اصلا نميريد. البته اين تنظير فقط در برخى از خصوصيت هاست،نه همه آن.

بنابراين، امربه معروف و نهى از منكر واجب است، خواه آمر و ناهى خود اهل عمل باشند يا خود را فراموش ‍ كنند و مرتكب منكر شوند و عدالت نداشته باشند.

شاهد براين كه امربه معروف و نهى از منكر بدون داشتن عدالت آمر وناهى واجب است، نه ممنوع، رواياتى است كه در ابواب امربه معروف و نهى از منكر در وسائل الشيعه نقل شده و در مبحث لطايف و اشارات خواهد آمد.

گستره خطاب در آيه 

خطاب أ تأ مرون گرچه ظاهرا متوجّه يهود است، ليكن با توجه به اين كه قرآن كتاب هدايت همه انسان هاست، شامل هر مسلمان واعظ غير متّعظ نيز مى شود؛ به ويژه با ملاحظه جمله وأ نتم تتلون الكتاب كه نشان مى دهد معيار در اين خطاب توبيخى، تلاوت كتاب الهى و آشنا بودن با وحى آسمانى بدون عمل به آن است كه طبعا شامل همه دين شناسان و عالمان بى عمل خواهد شد.

رواياتى نيز اين شمول را تاءييد مى كند؛ مانند روايت معراج كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: گروهى را ديدم كه با مقراض هايى از آتش لب هاى آنان را مى بريدند. از جبرئيل پرسيدم: اينها چه كسانى هستند؟ پاسخ داد: خطباى امّت تو! كسانى كه ديگران را به نيكى وا نمى دارند و خود را فراموش مى كنند، در حالى كه كتاب آسمانى را تلاوت مى كنند...: يأ مرون الناس بالبرّ و ينسون أ نفسهم و هم يتلون الكتاب أ فلا يعقلون (314).

برهمين اساس، اميرالمؤ منين امام على عليه السلام در وصيت خود به محمدبن حنفيّه مى فرمايد: اى پسرم مواعظ حكيمان را بپذير و در احكام آنان تدبّر كن و بيش از ديگران به آنچه فرمان مى دهى عمل كن و از آنچه نهى مى كنى دورى گزين ؛ يا بنىّ من الحكماء مواعظهم و تدبّر أ حكامهم و كن خذ الناس بما تأ مر به وأ كفّ الناس عمّا تنهى عنه... (315) و در وصف منافق آمده است كه نهى مى كند، ولى خود نمى پرهيزد و به آنچه خود به آن عمل نمى كند فرمان مى دهد: ينهى و لاينتهى و يأ مر بما لايأ تى (316).

تهديد به سفاهت و رسوايى  

آنچه از جمله أ فلا تفعلون برمى آيد به بى خردى و تهويل به سفاهت است ؛ خردمند مى كوشد كه اولا، عيبناك نگردد. ثانيا، اگر معيب شد عيب او مستور باشد نه مشهور و نابخرد نه از معيب شدن بيمناك است و نه از شهرت آن هراس دارد؛ چنان كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله فرمود: أ طلع ربّك تسمّى عاقلا ولا تعصيه فتسمّى جاهلا (317). علم و قدرت مالى و مانند آن هر كدام در تنزيه از عيب يا تعظيه آن سهم مؤ ثرى دارد و جهل و فقر اقتصادى و نظير آن در ابتلاى به عيب يا در اشتهار آن سهم به سزايى دارد. رسول گرامى صلى الله عليه و آله در اين باره چنين فرمود: العلم و المال يستران كل عيبٍ والجهل و الفقر يكشفان كل عيبٍ (318).

اگر كسى با داشتن علم و آگاهى كامل از زشتى چيزى به آن تن دهد، آنگاه به افسانه سالوس و رؤ ياى كاذب ريا مبتلا گردد و با سخنورى طنّانه و رنّانه و متحسّمانه جلوه كند و نداندكه بوى خير ز زهد و ريا نمى آيد(319). چنين آمر به معروفى كه تارك آن است و چنين ناهى از منكرى كه مرتكب آن است طبق سخن صائب و سديد علوى ملعون است (320) و اثر لعنت خدا براين عالم بى عمل اين است كه آنچه وى در خلوت انجام مى داد و سعى در ستر آن مى كرد، به گوش همگان مى رسد وين راز سربه مهر به عالم سمر شود.(321)

حضرت محمدبن عبداللّه خاتم انبياى الهى صلى الله عليه و آله در اين باره چنين فرمود: زلّة العالم مضروب بها الطبل و زلة الجاهل يخفيها الجهل (322)؛ يعنى لغزش عالم با طبل علم به سمع جامعه مى رسد و لغزش جاهل با پرده جهل پوشيده مى شود؛ يعنى علم در نزد مردم، لغزش مستور عالم را مشهور مى كند و آن را بازگو مى كنند و با صدور كيفر خواست اجتماعى خواهان محاكمه اويند و جهل در نزد مردم، گناه مشهور جاهل را مستور مى كند و با عفو عمومى خواهان اغماض و اصلاح آينده اويند. با اين هشدار نبوى هيچ واعظ و مبلّغ خردمندى تن به معصيت نمى دهد و گرنه با تريبون علم و بلندگوى خرد و طبل دانش خود را رسوا خواهد كرد.

تذكّر:

1- عالم موظّف است كه عيبناك نگردد و هر عيبى را در پرتو علم تصحيح كند؛ چنان كه مالك ماءمور است كه عيب مالى را با انفاق واجب و مندوب برطرف كند.

2- هرگاه عالم با تمكّن از دفع عيب نيامده يا رفع عيب پديد آمده تقصير كند رسوا خواهد شد.

3- هرگاه جاهل در دفع عيب يا رفع آن موفّق نشود، محتمل است مورد عفو جامعه قرار گيرد و جرم او را به جهل وى ببخشد. البته براى احاديث مزبور معناى ديگر است كه در فرصت مناسب به فقه الحديث آن ها اشاره مى شود.

عقل نظرى و عملى در آيه 

يكى از مصاديق عقل در جمله أ فلا تعقلون همان است كه در روايات اهل بيت عليه السلام با تعبير ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان (323) از ان ياد شده و در برابر سفاهت و جهالت قرار گرفته است: و من يرغب عن ملّة إ براهيم إ لّا من سفه نفسه (324).

از اين رو آنچه در جوامع روايى مطرح است باب العقل و الجاهل است، نه باب العلم والجاهل ؛ يعنى عقل با جهل جمع نمى شود، اما علم و جهل (يعنى جهالت عملى نه جهل نظرى ) ممكن است با هم جمع شود. از اين رو رسول گرامى صلى الله عليه و آله در معرفى عقل مى فرمايد: راز نام گذارى عقل بدين نام آن است كه سبب عقال و به بند كشيدن پاى جهل مى شود(325)، در حالى كه درباره علم از اميرالمؤ منين على عليه السلام وارد شده كه فرمود: علمتان را جهل و يقينتان را شك نسازيد؛ وقتى آگاهى يافتيد عمل كنيد و هنگامى كه يقين پيدانكرديد اقدام كنيد؛ لاتجعلوا علمكم جهلا و يقينكم إ ذا علمتم فاعملوا و إ ذا تيقّنتم فأ قداموا(326). از اين بيان معلوم مى شود امكان اين كه علم، جهل شود وجود دارد.

خلاصه آن كه:

1- عقل نظرى عهده دار انديشه صحيح و عقل عملى ضامن انگيزه درست است.

2- علم اگر نافع نبود و به مرحله عمل نرسيد به منزله جهل است ؛ زيرا به مثابه معدوم است و در ظرف عدم علم، عنوان جهل انتزاع مى شود.

3- چنين انسانى كه از علم طرفى نبست گرفتار خسارت جهل مى شود: من لم ينفعه علمه يضرّه جهله (327).

4- همان طور كه مقابل عقل نظرى، جهل است، مقابل عقل عملى نيز جهل است. بنابراين، عالم بى عمل از منظر عقل نظرى عالم است و از جهت عقل عملى جاهل و آنچه از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام رسيده مى توان ناظر به همين مطلب باشد: ربّ عالمٍ قد قتله جهله و علمه معه لاينفعه (328).

به بيان ديگر، عقل در اين آيه مى تواند عقل عملى و أ فلا تعقلون بدين معنا باشد كه چرا خود را عقال نمى كنيد و به بند نمى كشيد؟! نه عقل نظرى، تا به معناى علم و آگاهى باشد و معنا اين باشد كه مگر نمى دانيد كه خود بايد عمل كنيد؟. البته تحليل جامع از آيه كه هر دو قسم را شامل شود بهتر است.

هماهنگى عقل و نقل در تقبيح خود فراموشى  

گناه دركاتى دارد كه اختلاف آنها گاهى به لحاظ متن معصيت است، زيرا برخى از معاصى نسبت به بعضى ديگر زشت تر است و گاهى به لحاظ خصوصيت مولايى كه فرمان او تمرّد مى شود و گاهى به لحاظ زمان يا زمين يا ويژگى هاى متعلق به مظلوم و مانند آن است و زمانى به جهت خود گناه كار؛ زيرا اگر وى عالم باشد و عالمانه به تباهى تن در دهد دركه آن پايين است و اگر چنين عالمى بر كرسى وعظ و مسند امربه معروف عمومى بنشيند، در درك پايين تر قرار مى گيرد.

آنچه در آيات قبل با تعبير وأ نتم تعلمون بازگو شده در آيه محل بحث به طور تفصيل مطرح شده است تا روشن شود، كسى كه مخمور حرام شد با هيچ هشدارى هوشمند نخواهد شد.

تحليل عريق قرآنى در اين باره چنين است: انسان براى ادارك واقع كه در جزم علمى او مؤ ثر و در عزم او سهم بسزا دارد، دو عنصر محورى فراسوى خود دارد: يكى وحى و ديگرى عقل. آنچه از وحى متقن به او رسيده دليل نقلى نام دارد و آنچه از برهان تامّ استنباط مى كند دليل عقلى. كسى كه در مشهد وحى و در محضر كتاب آسمانى قرار دارد و آن را كاملا تلاوت مى كند و از رهنمود آن با خبراست و كسى كه از مبادى تصورى و تصديقى حكمت نظرى و حكمت عملى در حدّ خود آگاه است، چنين كسى اگر مردم را به نيكى امر و ترغيب كند و خود را فراموش و دست به بدى دراز كند، بعد از احراز اصل مطلب (امر ديگران و نسيان نفس) جاى تفريع و توبيخ محققانه دارد.

مدار تعبير اين است:

1- دليل نقلى چنين كارى را تقبيح مى كند و شما از ان دليل نقلى كاملا آگاهيد: و أنتم تتلون الكتاب.

2- دليل عقلى چنين عملى را تشويه مى كند و شما از آن دليل معقول كاملا مستحضريد: أ فلا تعقلون ؛ يعنى با اين كه عقل نظرى شما نسبت به قبح آن آگاه است و هيچ عضالى در جزم علمى شما نيست، عقل عملى شما اسير شهوت و غضب است و در عزم عملى كاملا مقهوريد.

اگر فرضا عقل نظرى شما چنين مطلب بديهى را نفهمد دليل نقلى به نصاب لازم حجّيت رسيده است و شما آن را تلاوت مى كنيد. چنين تبه كارانى نه سمعيند تا گوش به دليل نقلى فرا دهند و نه عاقلند تا عزم عملى و انگيزه صحيح را تابع جزم علمى و انديشه درست قرار دهند. از اين رو خداوند درباره اين گروه فرمود: أ م تحسب أ ن أ كثرهم يسمعون أ و يعقلون إ ن هم إ لّا كالا نعام بل هم أ ضلّ سبيلاً (329). و همين گروه در قيامت اعتراف مى كنند: و قالوا لو كنّا نسمع أ و نعقل ما كنّا فى أ صحاب السعير(330). البته اين منفصله، مانعة الخلو است و اجتماع طرفين را شايد؛ يعنى ممكن است كسى هم از دليل نقلى طرفى بسته و هم از دليل عقلى بهره جسته باشد ولى خلوّ از هر دو نارواست.

در خصوص محل بحث، نقد و تقريع از دو جهت عقل و نقل است در برخى از موارد توبيخ به لحاظ دليل عقل است ؛ مانند: فٍ لكم و لما تعبدون من دون اللّه أ فلا تعقلون (331) كه درباره توحيد نازل شده و نظير: فقد لبثت فيكم عمراً من قبله أ فلا تعقلون (332) كه درباره نبوّت رسول گرامى صلى الله عليه و آله نازل شده و مانند: والدار الاخرة خير للّذين يتقون أ فلا تعقلون (333) كه درباره معاد وارد شده است.

براى تقريب نفى عقل وجوه فراوانى تقرير شد كه بخشى از آنها به تناقض علمى و بعضى از آنها به تناقض ‍ عملى باز مى گردد. مرجع همه آن وجوه به اين است كه جمع بين امر مردم به كار نيك و بين خود فراموشى، با عقل هماهنگ نيست. البته مبتلايان به چنين تهافتى داراى عقل اسيرند، نه عقل امير:كم من عقلٍ أ سيرٍ تحت هوى أ ميرٍ (334). از اين رو جاى تقريع و تعيير باقى است.

عقل امير ويژگى هايى دارد كه برخى از آنها از زبان سهل بن عبداللّه تسترى چنين نقل شده است: عقل هزار اسم دارد(و براى هر اسمى از آن هزار اسم است ) و اول هر اسمى از آن ترك دنياست.(335)

لطايف و اشارات  

1- خودسازى رهبران دينى و دولت مردان  

بنى اسرائيل از مستضعفان رنج ديده اى بودند كه منّت الهى به عنوان نعمت امامت برزمين به رهبرى موساى كليم عليه السلام و پيامبران ديگر بهره آنان شد و چنين كارى از سنن خداوند است: ونريد أ ن نمنّ... (336).

هر متنعّمى وظيفه دارد يادمان رهايى از قهر دشمن به مهر دوست را پاس بدارد؛ چنان كه در بحث هاى گذشته لزوم تذكّر نعمت هاى الهى بازگو شد.

بهترين يادآورى نعمت امامت در زمين، احياى برنامه هايى است كه خداوند آن را از وظايف متمكنان در زمين قرار داد: الذين إ ن مكّناهم فى الا رض أ قاموا الصلوة و ءاتوا الزكوة و أ مروا بالمعروف و نهوا عن المنكر وللّه عاقبة الا مور(337).

دستور قبلى (آيه 43) راجع به اقامه نماز و ايتاى زكات بود و دستور كنونى راجع به امر به معروف است. در دستور قبلى (آيه 43) از لبس حق به باطل و كتمان حق اسرائيلى ها پرده برداشته شده و در دستور امر به معروف نمى دهد اما از تعبير به برّ و از تقبيح خود فراموش استنباط مى شود كه بايد به برّ امر كرد و نبايد خود را كنار گذاشت. در نتيجه رهبران دينى و دولت مردان اگر قبل از آحاد ملّت به خودسازى موفق نشدند، دست كم همراه آنان در تهذيب نفس بكوشند. محور اصلى اين گونه از احكام، رهبران دينى مردمند.

 

وصفت التقى حتى كأ نّك ذو تقى

و ريح الخطايا من ثيابك تسطع(338)

آن كه در جلوت نصيحت مى كند و در خلوت آن كار ديگر مى كند، بوى بد گناه از جامه زهد فروشى او صاعد و ساطع است. البته امربه معروف وظيفه اى است عمومى و همگان مشمول پيام خاص اين آيه اند.

2- خود فراموشى و منشا آن  

در كريمه مورد بحث، از امر به معروف آمر بى عمل، به خود فراموشى تعبير شده است. انسان از دو خود برخوردار است كه در واقع عبارت از دو درجه از نفس اوست ؛ درجه عالى كه همان مرتبه حيات انسانى است و درجه عالى كه همان مرتبه حيات انسانى است و درجه دانى كه عبارت از مرتبه حيات گياهى يا حيوانى اوست. بسيارى از انسان ها خود انسانى را فراموش كرده تنها به فكر خود گياهى يا خود حيوانى هستند. قرآن كريم در اين باره در آيات مربوط به جنگ و جهاد در راه خدا مى فرمايد: گروهى تنها به فكر خود هستند؛ يعنى روح اصلى و انسانى را فراموش كرده، خود گياهى يا حيوانى را به ياد دارند؛... وطائفة قد أ همّتهم أ نفسهم يظنّون باللّه غير الحق...(339). اهل معنا نيز درباره كسى كه تنها به فكر خوردن و پوشيدن و خوابيدن است مى گويند: چنين كسى هنوز به مرحله حيوانى نرسيده، چه رسد به حيات انسانى ؛ او گياه خوبى است ؛ زيرا به خوبى مى خورد، مى رويد و سرسبز مى شود؛ تغذيه، تنميه، توليد و ديگر هيچ.

به هر تقدير، سرگرمى هر كسى به نشئه گياهى و حيوانى، ارتباط او را با نشئه انسانى ضعيف كرده، باعث فراموشى آن مرحله برين مى شود. قرآن در معرّفى چنين كسانى اوّلا مى فرمايد؛ إ ن هم إ لّا كالا نعام (340). بى ترديد چنين تعبيرى براى بيان واقعيتى خارجى است، نه دشنام ؛ زيرا قرآن كتاب دشنام نيست، بلكه لسان آن لسان ادب است، حتى آن جا كه مى فرمياد؛ تبّت يدا أ بى لهب و تبّ(341) در مقام بيان هلاكت و تعذيب واقعى است، نه فحش و ناسزاگويى. كتابى كه آموزگار ادب است و مى فرمايد: هرگز به مقدّسات ديگران بد نگوييد كه آنها هم به مقدّسات شما اهانت مى كنند؛ ولاتسبّوا الذين يدعون من دون اللّه فيسبّواللّه عدواً بغير علم (342)، خود به كسى دشنام نمى دهد، بلكه براساس درون بينى، واقعيت برخى اشخاص را افشا مى كند و صدق چنين گزارشى در معاد روشن مى شود.

ثانيا، قرآن كريم منشاء خود فراموشى را خدافراموشى دانسته، مى فرمايد: ولاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأ نسيهم أ نفسهم (343)؛ مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كرده اند و خداوند نيز كيفر خدا فراموشى آنان را خود فراموشى قرار داده، آنان را از ياد خودشان برد، كه آنچه نزديك و به منزله عكس ‍ نقيض آن محسوب مى شود اين است:من لم ينس نفسه لم ينس اللّه كه چيزى جز مفاد حديث نبوى من عرف نفسه عرف ربّه (344) نيست ؛ چنان كه عكس مستوى تقريبى (345) آن در سوره يس آمده است: و ضرب لنا مثلاً و نسى خلقه (346)؛يعنى چون خود را فراموش كرده، ما راهم فراموش كرده و منكر معاد شده است.

ثالثا، در تعبير ديگر، منشاء خود فراموشى را بى بهره گى از علم موجود مى داند: تلك الا مثال نضربها للنّاس ‍ و ما يعقلها إ لّا العالمون (347)؛ يعنى ما اين مثل ها را مى زنيم تا عالمان و آگاهان، عاقل شوند، پس اگر از اين مثل ها براى خودسازى و تهذيب نفس بهره نگيرند و خود را فراموش كنند دليل عدم انتفاع آنان از علم موجود است. برهمين اساس، در ذيل آيه محل بحث نيز مى فرمايد: أفلا تعقلون.

غرض آن كه:

الف: علم بايد نافع باشد و از علم بى نفع بايد به خدا پناه برد:((أ عوذبك من علمٍ لاينفع (348).

ب: علم داراى منافع فراوان است كه يكى از بارزترين آن منافع اين است كه علم نردبان عقل شود و عالم عاقل گردد.

ج: يكى از راه هاى تكامل علم و تحوّل آن به مرحل برين عقل، امثال قرآنى است كه براى عاقل شدن عالمان سهم بسزايى دارد.

د: اگر عالمى بنس به امثال قرآن كريم عاقل نشد معلوم مى شود از علم موجود بهره اى نبرده است.

ه‍: نشانه بى عقلى خود فراموشى است كه طبق تلازم قبلى منشاء خود فراموشى خدافراموشى است. پس ‍ علامت مستقيم بى عقلى خدا فراموشى است ؛ چنان كه به ياد خداوند بودن علامت عقل و خردورزى است.

و: عاقل كه به ياد خداست هماره مراقب نفس خويش است و هرگز آن را فراموش نمى كند.

3- پيامد خود فراموشى  

مراقبت نفس در بخش نظرى براى آن است كه موهوم و متخيّل را معقول ارائه نكند و از لحاظ انديشه و معرفت، مغالطه اى تعبيه نكند و در بخش عملى براى آن است كه متعلّق شهوت و غضب را به صورت تولّى و تبرّى نشان ندهد و از جهت انگيزه و محبت، مغالطه اى نهادينه نكند. نفس آدمى اگر تحت مراقبت شديد قرار نگيرد و فرمان آمرانه و مقتدرانه عقل را نسبت به برّ و مطلق خير كه بارزترين آنها امتثال واجب و اجتناب حرام است دريافت نكند، به جاى اين كه ماءمور باشد، آمر مى شود و صاحب خود را به سوء و زشتى امر مى كند: إ نّ النفس لا مّارة بالسوء(349). مردم عادى كه امربه معروف نشوند كارى به تارك امربه معروف مى كند؛ چنان كه سران اسرائيلى و گروهى ديگر به آن مبتلا شدند و خداوند در اين آيه آنها را تقريع، توبيخ و تعيير فرموده است.

4- عدالت آمر و ناهى  

چنان كه گذشت، مستفاد از آيه اين نيست كه امربه معروف و نهى از منكر مشروط به عدالت آمر و ناهى است، بكله امر به معروف، يك واجب و عمل به معروف واجبى ديگر است ؛ همچنين است نهى از منكر و ترك منكر؛ چنان كه در برخى روايات به آن تصريح شده است ؛ رسول اكرم صلى الله عليه و آله در پاسخ كسى كه عرض كرد: لانأ مر بالمعروف حتّى نعمل به كلّه ولاننهى عن المنكر حتّى ننتهى عنه كلّه ؟ فرمود: لا، بل مروا بالمعروف وإ ن لم تعملوا به كلّه، وانهوا عن المنكر وإ ن لم تنتهوا عنه كلّه (350).

بى ترديد اگر آمر يا ناهى، خود اهل عمل باشد امر ونهى او از تاءثير ويژه اى برخوردار است و اساسا، چنان كه از روايات اسلامى و تجارب عملى برمى آيد، حركات قلبى و جذبه هاى نفسانى انسان هاى اهل عمل، تاءثير ويژه اى در نفوس ديگران دارد. اگر چنين كسانى آمربه معروف و ناهى از منكر شوند ارم و نهى آنان اثر مضاعفى خواهد داشت، ليكن اين بدان معنا نيست كه امر و نهى انسان بى عمل هيچ تاءثيرى ندارد، بلكه بركاتى بران مترتب است ؛ چنان كه رسول گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:يا أ باذر يطلع قوم من أ هل الجنّة إ لى قوم من أ هل النار فيقولون: ما أ دخلكم النار وإ نّما دخلنا الجنة بفضل تعليمكم و تأ ديبكم ؟ فيقولون: إ نّا كنّا نأ مركم بالخير و لانفعله ؛ اى اباذر برخى بهشتيان بر گروهى از دوزخيان ظاهر مى شوند و از آنها مى پرسند چگونه در آتش درآمديد، درحالى كه ما به بركت تعليم و تاءديب شما وارد بهشت شدى.؟! جواب مى دهند ما كسانى هستيم كه شما را به خير دعوت مى كرديم، ولى خود به آن عمل نمى كرديم (351).

سؤالى كه در اين مورد مطرح مى شود اين است كه آنچه گفته شد چگونه با آنچه در سوره صف آمده قابل جمع است ؟ در سوره صف آمده است: اى كسانى كه ايمان آورده ايد! چرا چيزى مى گوييد كه انجام نمى دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد؛ يا أ يها الذين امنوا لم تقولون ما لاتفعلون # كبر مقتاً عنداللّه أ ن تقولوا ما لاتفعلون (352). ظاهر اين كريمه آن است كه گفتن بدون عمل، مبغوض خداوند است و مؤ يد آن بيانى از اميرمؤ منان على عليه السلام است كه مى فرمايد:وانهوا عن المنكر و تناهوا عنه، وإ نّما أ مرتهم بالنهى بعد التناهى (353) كه مفهومش اين است كه پيش از تناهى و ترك گناه ماءمور به نهى از آن نيستند. نيز روايتى از امام صادق عليه السلام كه مى گويد: من لم ينسلخ من هو اجسه و لم يتخلص من آفات نفسه و شهواتها و لم يهزم الشيطان و لم يدخل فى كنف اللّه تعالى و توحيده و أ مان عصمته، لايصلح له الا مر بالمعروف و النهى عن المنكر... (354).

در پاسخ مى توان گفت، آيه سوره صف اوّلا ناظر به منافقانى است كه بناى بر عدم فعل داشتند؛ چنان كه ظاهر مالاتفعلون چنين است ؛ چون ظاهر تعبير مزبور اين است كه انجام ندادن عمل براى آنان بر اثر نفاق به حدّ ملكه رسيده بود، در حالى كه آنچه در محل بحث مورد نظر است عدم انجام عمل بر اثر ضعف اراده است و به تعبير استاد علامه طباطبايى رحمة الله عليه فرق است بين اين كه انسان از چيزى كه بدان عمل نمى كند گزارش دهد:أ ن يقول الا نسان ما لايفعله و بين اين كه به آنچه مى گويد عمل نكند: أ ن لايفعل الا نسان ما يقوله (355)؛ اوّلى به نفاق برمى گردد و دومى به ضعف اراده، و آيه سوره صف ناظر به قسم اول است.

ثانيا،ممكن است گفته شود، اساسا آيه سوره صف ناظر به امربه معروف ونهى از منكر نيست، بلكه در مقام مذمّت از وعده هاى دروغين است ؛ از جمله، وعده هاى منافقان به رسول اكرم صلى الله عليه و آله براى حضور در جبهه جنگ و اعلام آمادگى آنان براى حضور در جبهه، در حالى كه قصدشان حضور در جبهه نبود. بنابراين، مفاد آيه اين است: شما كه نمى خواهيد به جبهه برويد چرا اعلام آمادگى مى كنيد؛ شما كه نمى خواهيد بنيانى مرصوص (بنايى مستحكم از سرب ) باشيد، چرا از سرب و مقاومت سخن مى گويد؟! حضور در جبهه و محبوب خدا شدن براى كسانى است كه در برابر بيگانه همانند بنايى سربى هستند: إ نّ اللّه يحبّ الذين يقاتلون فى سبيله صفّاً كأ نّهم بنيان مرصوص (356).

به بيان ديگر، مورد آيه سوره صف امربه معروف بدون عمل به آن نيست، بلكه آيه ناظر به اظهار انجام معروف يا اتصاف منافقان به مكارم اخلاق است، در حالى كه اهل آن معروف و فضيلت نيستند و اگر در صدر آيه تعبير به ياأ يها الذين امنوا شده براثر اين است كه منافقان نيز در جماعت مؤ منان داخل بودند و حكم اسلامى ظاهرا برآنان جارى بود.

اما نسبت به دو بيانى كه از حضرت اميرمؤ منان و امام صادق (عليهماالسلام ) نقل شد، پاسخ اين است كه، آن ناظر به مرحله كمال است، نه مرحله وجوب يا صحت. توضيح اين كه:

الف: امربه معروف برهر مسلمان لازم است و شرايط آن را بايد احراز كرد و عمل خود آمر به معروف يا اجتناب خود ناهى از منكر شرط انجام آن نيست.

ب: هرگونه اثر وضعى كه برامربه معروف يا نهى ازمنكر مترتب است بر چنين امر يا نهى اى ترتب مى يابد.

ج: مرحله كمال اين كار، مرهون عمل خود آمر و ناهى است و اگر آمر يا ناهى نسبت به معروف يا منكر وظيفه خود را ترك كند، اين عمل به كمال نهايى خود نمى رسد، گرچه اصل امربه معروف يا نهى ازمنكر امتثال شده است.

از آنچه گذشت راز عدم افتاى فقها به اشتراط عدالت در آمر به معروف وناهى از منكر روشن مى شود.

5- اطلاق وجوب امربه معروف  

امربه معروف و نهى ازمنكر، چنان كه گذشت، نظير مرجعيت فتوا، يا مصدريت قضا يا امامت جمعه و جماعت نيست تا مشروط به عدل و ممنوع به فسق باشد. از اين رو برهمگان اعم از عادل و فاسق واجب است، ليكن انسان لبيب و خرد ورز از اقدام به امر به معروف در صورت ابتلاى خود به منكر تحاشى دارد و آن را برخلاف عقل و نقل مى داند و سعى در صلاح خويش مى كند تا به صلاح ديگرى اقدام كند. ازاين رو وقتى مردى نزد ابن عباس آمد و گفت: اگر نترسى كه تورا فضيحت آيد به سه آيت از قرآن اين كار بكن: يكى أ تأ مرون الناس بالبّر و تنسون أ نفسكم ديگر...لم تقولون ما لاتفعلون # كبر مقتاً عنداللّه أ ن تقولوا مالاتفعلون (357) سه ديگر و ما أ ريد أ ن خالفكم إ لى ما أ نهيكم عنه (358). در همين راستا ابراهيم نخعى براى آيات سه گانه مزبور از نقل داستان (براى امربه معروف، نه هرداستانى ) تحرز ورزيد.(359) از اين رو اميرالمؤ منينن على بن اءبى طالب عليه السلام فرمود: اى مردم به خدا قسم من شما را از هيچ گناهى باز نمى دارم مگر اين كه پيش از شما از آن بركنار مى شوم، أ يها الناس إ نّى واللّه ما أ حثّكم على طاعةٍ إ لّا وأ سبقكم إ ليها و لاأ نهاكم عن معصيةٍ إ لّا و أ تناهى قبلكم عنها (360).

با مشاهده سنّت اولياى الهى و استقرار سيره آنان بر رعايت آداب و سنن دين است كه يحيى بن معاذ رازى به عالمان دنيا زده مى گفت:

يا اءصحاب العلم ! قصوركم قيصريّة و بيوتكم كسرويّة و أ بوابكم طالوتيّة و أ خفافكم جالوية و مراكبكم قارونيّة و أ وانيكم فرعونيّة و مذاهبكم شيطانيّة و مآثمكم جاهليّة، فأ ين المحمّديّة ؟!(361)

آمر به معروف اگر نسبت به معروفى كه بدان امر مى كند بدار نداشته باشد، گرفتار بوار خواهد شود.

 

اى نجات زندگان واى حيات مردگان

از درونم بت تراشى و زبرونم بت شكن(362)

از آنچه درباره اطلاق وجوب امر به معروف ونهى از منكر بازگو شد معلوم مى شود فرقى بين اهل خانه و شهر و كشور نيست ؛ يعنى امر به معروف نسبت به عائله و نسبت به عموم جامعه يكسان است ؛ در هيچ كدام عدالت شرط نبوده و فسق مانع وجوب يا مانع صحت نيست، تاوقتى كه به منصب امامت، مرجعيت و مانند آن استناد پيدا نكند. گرچه برخى از مفسران در صدد فرق بوده اند(363).

از آيه و من قوم موسى أ مة يهدون بالحقّ و به يعدلون (364) استفاده نمى شود كه امربه معروف بر همه قوم موساى كليم عليه السلام واجب بوده است، زيرا نفرمود: وعلى قوم موسى يا كتبنا على بنى اسرائيل...تا وجوب آن بر همگان ثابت شده باشد، ولى دليلى بر نفى عموميت آن هم اقامه نشده است.

برخى از بزرگان تفسير بعد از نقد ادلّه قائلان به شرطيت عدالت و مانعيت معصيت، در پايان چنين فرمودند: اگر دلايل شما تمام باشد، اقتضا دارد كه امربه معروف و نهى ازمنكر بر غيرمعصوم واجب نباشد. بنابراين، باب حسبه مسدود مى شود(365).

گرچه قول به شرطيت عدالت سديد نيست، ليكن نقد مزبور هم وارد نيست ؛ زيرا اشتراط عدالت غير از اشتراط عصمت است. بنابراين، محتسبان عادل هم مى توانند و هم موظفند كه اگر خم حرام ديدند، بدون آن كه سرشكسته شوند، بشكنند(366)

بحث روايى 

1- نكوهش عالم بى عمل و واعظ غيرمتّعظ 

- عن علىّ عليه السلام: فإنّا للّه و إنّا إليه راجعون. ظهر الفساد فلا منكرٌ مغيّر و لازاجر مزدجر... لعن اللّه الا مرين بالمعروف التاركين له و الناهين عن المنكر العاملين به (367).

- و عنه عليه السلام: لاتكن مّمن يرجو الا خرة بغيرالعمل... ينهى و لاينتهى و يأ مر بما لايأ تى...(368).

اشاره: در روايات از عالم بى عمل و واعظ غيرمتّعظ بسيار نكوهش شده است ؛ چنان كه از عالم با عمل و معلّم و مؤ دّب نفس خويش مدح شده است ؛ در بيانى نورانى امير مؤ منان على عليه السلام چنين آمده است: كسى كه خود را پيشواى ديگران معرفى كرده، قبل از ديگران بايد خود را عالم كند؛ من نصب نفسه للناس إ ماماً فعليه أ ن يبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره و پيش از آن كه ديگران را با زبان خويش اداب كند بايد با سيره و روش عملى خويش آنان را مؤ دّب سازد: وليكن تاءديبه بسيرته قبل تاءديبه بلسانه. پس ‍ از اين سفارش مى فرمايد: معلم و مؤ دّب خويشتن از معلم و مؤ دّب ديگران گرامى تر است ؛ و معلّم نفسه و مؤدّبها أ حقّ بالا جلال من معلّم الناس و مؤدّبهم (369).

برهمين اساس، برهمه واعظان و انديشمندان است كه پيوسته مراقب نفس خويش باشند تا پيش زا تعليم و تاءديب ديگران، معلّم و مؤ دّب خود باشند. معيار و ميزان اين مراقبت نيز اين است كه هركس ملاحظه كند مطالب علمى يا خاطراتى را كه مى شنود در خود او چه اثرى مى گذارد و اگر روايتى اخلاقى يا نكته اى را فراگرفت، آيا تنها از اين خوشحال مى شود كه مى تواند اين مطلب را براى ديگران بازگو كند يا در مرحله اوّل خود از آن اثر پذيرفته، مسرور است كه هم خود مى تواند به آن عمل كند و هم در رتبه بعد براى ديگران بيان كند؛ اگر از قبيل دوم باشد هم خود به راه افتاده و هم هادى ديگران است و اگر از نوع اول باشد علم رابراى گفتن به ديگران و رواج تجارت علمى مى خواهد، نه براى تهذيب جان خويش. رسول گرامى صلى الله عليه و آله در اين زمينه فرموده است: جهل تو همين بس كه در صدد خودنمايى علمى هستى ؛ حسبك من الجهل أ ن تظهر ما علمت (370)

2- كيفر واعظان بى اتّعاظ 

- عن النبى عليه السلام: مررت ليلة أ سرى بى على أ ناس تقرض شفاهم بمقاريض من نار؛ فقلت: من هؤ لاء يا جبرائيل ؟ فقال: هم خطباء من اءهل الدنيا ممّن كانوا يأ مرون الناس بالبّر و ينسون أ نفسهم (371).

- عن على بن إ براهيم فى قوله: أ تأ مرون الناس بالبرّ و تنسون أ نفسكم قال: نزلت فى القّصاص (القضاة خ ل ) و الخطّاب و هو قول اءميرالمؤ منين عليه السلام: وعلى كل منبر منهم خطيب مصقع يكذب على اللّه و على رسوله و على كتابه (372).

- عن خيثمة: قال لى أ بو جعفرعليه السلام: من أ شدّ الناس عذاباً يوم القيامة من وصف عدلاً و عمل بغيره (373).

- عن النبى صلى الله عليه و آله: يجاء بالرجل يوم القيامة فيلقى فى النار، فتندلق به أ قتابه فيدور بها كما يدور الحمار برحاه ؛ فيطيف به أ هل النار فيقولون: يا فلان ! ما لك، ما أ صابك ؟ أ لم تكن تأ مرنا بالمعروف و تنهانا عن المنكر...؟ فيقول: كنت آمركم بالمعروف ولتيه و أ نها كم عن المنكر و آتيه (374).

- عن النبى صلى الله عليه و آله:اطلع قوم من أ هل الجنة على قوم من أ هل النّار، فقالوا: بم دخلتم النار و إ نّما دخلنا الجنة بتعلميكم ؟ قالوا: إ نّا كنّا نأ مركم و لانفعل (375).

- عن النبى صلى الله عليه و آله: مثل العالم الذى يعلّم الناس الخير و لايعلم به كمثل السراج، يضى ء للناس ‍ و يحرق نفسه (376).

- عن النبى صلى الله عليه و آله:...يحشر عشرة أ صناف من مّتى أ شتاتاً قد ميّزهم اللّه من المسلمين و بدّل صورهم... و بعضهم يمضغون أ لسنتهم فيسيل القيح من أ فواههم لعاباً يتقذّرهم أ هل الجمع... و الذين يمضغون بأ لسنتهم فالعلماء و القضاة الذين خالف أ عمالهم أ قوالهم...(377).

اشاره الف: عقوبت هركسى به مقدار معرفت اوست ؛ چنان كه مثوبت هر مثابى به قدر علم اوست ؛ زيرا هر اندازه حجت خدا تمام تر باشد، گناه در آن ظرف زشت تر و به تعبير ديگر شديدتر خواهد بود. از اين جهت كيفر تلخ ‌تر مى شود. از رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيده است: برده ها را به مقدار خرد آنان كيفر دهيد؛ عاقبوا أ رقّائكم على قدر عقولهم (378).

ب: قسمت مهم گناه وعظ بى عملان با زبان و دهان آنهاست. از اين جهت كيفر تلخ معاد را بادهان و زبان مى چشند. ج: البته بررسى اسناد اين گونه احاديث لازم است، ولى از شناعت گناه و از باطن سوء معصيت خدا مخصوصا در كسوت دين و تبليغ آيين نبايد تغافل كرد. از حضرت رسول گرامى صلى الله عليه و آله رسيده است: شرار الناس شرار العلماء(379).

بنابر اين، دشوارى اين گونه از عقاب ها محصول قبح شديد طغيان مبتلايان به اين گناه است.

3- برخى از صفات آمران به معروف  

- عن الصادق صلى الله عليه و آله: من لم ينسلخ من هو اجسه و لم يتخلص من آفات نفسه و شهواتها و لم يهزم الشيطان و لم يدخل فى كنف اللّه تعالى و توحيده و أ مان عصمته، لايصلح له الا مر بالمعروف و النهى عن المنكر؛ لا نّه إ ذا لم يكن بهذه الصفة فكلّما ظهر يكون حجة عليه و لاينتفع الناس به، قال اللّه تعالى: أ تأ مرون الناس بالبرّ و تنسون إ نفسكم و يقال له: يا خائن ! أ تطالب خلقى بما خنت به نفسك و أ رخيت عنه عنانك ؟!(380).

اشاره الف: امر به معروف ونهى ازمنكر از شؤ ون جهاد با دشمن محسوب مى شود. كسى كه دشمن ترين دشمن خويش، يعنى نفس امّاره را در درون مى پرواند، اگر ادعاى نبرد با بيگانه و مخالفت با گناه را در سر بپروارند، همه آنچه در گفتار و رفتار و نوشتار تبليغى او ظهور مى كند، حجّت خدا عليه اوست.

ب: چون اثر منفى گناه بيش از اثر مثبت تبليغ كاذب است، جامعه بشرى از امر به معروف يانهى از منكر چنين انسان هاى دو چهره طرفى نمى بندد.

ج: اثر سوء چنين دوگانگى در معاد به صورت تعيير و سرزنش الهى ظاهر مى گردد.

د: نزاهت آمربه معروف وناهى از منكر شرط كمال است، نه شرط وجوب يا صحّت. پس اگر توبه فرمايان يا اصلا نيازمند به توبه نباشند، يا اگر براثر ارتكاب گناه محتاج توبه شدند خود توبه بيشتر بكنند، مورد نقد قرار نمى گيرند و سخنان آنان مؤ ثرتر خواهد بود.

4- عقل و انسان  

- سئل عن النبى صلى الله عليه و آله: ممّا خلق اللّه عزّوجلّ العقل ؟ قال صلى الله عليه و آله: خلقه ملك له رؤ وس بعدد الخلائق، من خلق و من يخلق إ لى يوم القيامة و لكل راءسٍ وجهٌ ولكل آدمى رأ سٌ العقل و اسم ذلك الا نسان على وجه ذلك الراءس مكتوب وعلى كل وجه ستر ملقى لايكشف ذلك الستر من ذلك الوجه حتى يولد هذا المولود و يبلغ حد الرجال اءو حدّ النساء و إ ذا بلغ كشف ذلك الستر، فيقع فى قلب هذا الا نسان نور فيفهم الفريضة و السنة و الجيّد و الرّدى ؛ أ لا و مثل العقل فى القلب كمثل السراج فى وسط البيت (381).

- عن الصادق عليه السلام: موضع العقل الدماغ ؛ أ لاترى الرجل إ ذا كان قليل العقل، قيل فيه: ما أ خفّ دماغك...(382).

- سئل عن أ بى عبداللّه عليه السلام: ما العقل ؟ قال عليه السلام:ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان. قال: قلت: فالذى كان فى معاوية ؟ قال عليه السلام: تلك النكراء، تلك الشيطنة و هى شبيهة العقل و ليست بالعقل (383).

اشاره الف: اثبات اين گونه از معارف عقلى و غيرفرعى با اخبار آحاد صحيح آسان نيست، چه رسد به رواياتى كه محتاج تنقيح سند است.

ب: تعدّد رؤ وس فرشته يا عقل و نيز تعدد وجوه و چهره براى آنان شايد ناظر به تعدد شؤ ون وجودى آنان و گسترش احاطه علمى آنها باشد، كه به اذن خداى عليم نسبت به همه انسان ها نورافشانى مى كند.

ج: تفسير عقل به عامل عبادت و كسب بهشت و تمييز آن از نكراى اموى و شيطنت يزيدى از غرر افادات اهل بيت عليه السلام است.

آیه 45 - و استعینوا بالصبر و الصلاه و انها لکبیره الا علی الخاشعین

آیه 46- الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون

گزيده تفسير 

انسان، فقير محض و در همه امور نيازمند كمك است، از اين رو استعانت براى او لازم و نسبت به وى كمال وجودى است و چون شؤ ون موجود نيازمند در شعاع هستى او قرار دارد و انسان نيز ربط محض و همه كارهاى او وابسته است، متعلّق آن استعانت، همه شؤ ون تكاملى اوست.

راه استعانت از خدا كه تنها مستعان است نزديك شدن به آن مبداء قدرت است و اين فقط با اطاعت كه صبر و نماز دو مصداق از مصاديق آن است تحقق مى يابد.

به مقتضاى بلاغت، صبر از ميان همه مكارم اخلاق گزينش و در كنار نماز و در پى بيان برخى واجبات و محرمات كه نيازمند صبر و استقامت است ذكر شد، كه چنين جايگاهى (درخواست كمك از خدا) متناسب با سفارش به صبر از يك سو و سفارش به ارتباط با خدا(نماز) از سوى ديگر است.

صبر، بازداشتن نفس به فرمان الهى است. فضيلتى نيز كه براى صبر است تنها براى تاءثير آن در حلّ دشوارى هاى زندگى نيست، بلكه براى صبغه توحيدى آن است ؛ چنين وصف بلندى بدون داشتن قلبى خاشع ممكن نيست. سالك با صبر و كفّ نفس از توجه به جوفين، كه مصداق بارز چنين صبرى روزه است، مى تواند از واردات قلبى مدد بگيرد.

نماز به دليل اشتمال بر ركوع و سجود، نماد خضوع و خاكسارى است. انجام و تحمل اين بزرگ جز بر صاحب قلب خاشع، دشوار و سنگين است.

نماز، حمى و حرم الهى است كه ابليس از ان حريم مى گيرد. از اين رو وسيله استعانت خوبى براى فائق شدن بر معضلات و نيل به مقام استقامت است كه نمازگزار در ظلّ آن، مهبط فرشتگان تبشير مى گردد. آن خشوع كه سنگينى نماز را آسان مى كند نتيجه هدايت ويژه اى است كه از مبداء فيض بهره او شده است.

مؤ منان، به آخرت يقين دارند. اين يقين، انسان را خاشع قطعى و خاكسار يقينى مى سازد، خشوعى كه بتوان با آن، بار ثقيل نماز را كه امانت الهى است بردوش كشيد. البته جريان احتضار و مرگ و قيامت چنان دردناك است كه گمانش نيز براى خاكسار شدن انسان كافى است.

خاشعان، كه اهل يقين به معاد ورجوعند، اميد رسيدن به لقاى رحمت خاص و رضوان و كرامتهاى الهى را دارند؛ اميدى آميخته با خوف و نگرانى از سوء عاقبت و احتمال نرسيدن به آن نعمت ها و كرامت ها. از اين رو پيوسته حزنى ممدوح برقلب آنها چيره شده دل شكسته اند و اين انكسار و حزن، سبب خشوع است.

در ملاقات خدا، روح مجرد انسان كامل در پرتو شهود جمال الهى به لقاى آن ذات منزّه بار مى يابد. اين رجوع مستلزم قدم ذاتى يا زمانى آن روح نيست.

تفسير 

الصلوة: واژه صلوة در قرآن كريم اگر چه در يك مورد به معناى دعا و درخواست آمده است: و صلّ عليهم إ نّ صلاتك سكن لهم (384)، چنان كه واژه صلوات نيز در دو مورد در همين معنا به كار رفته است (385)،ليكن شكّى نيست كه در ساير موارد(بيش از80 مورد) به معناى نماز آمده است. از اين رو به مقتضاى قانون اطّراد و خصوصا به قرينه ذيل آيه كه خشوع و خاشعين را مطرح مى كند كه متناسب با نماز است، و در خود قرآن، اين صفت در مورد نمازگزار به كار رفته است:الذين هم فى صلاتهم خاشعون (386)، بايد گفت كه مقصود از الصلوة در آيه مورد بحث نماز است،گرچه برخى از مفسّران گفته اند:ميتواند مراد ازصلوة معناى لغوى آن باشد كه دعاست.(387)

الخاشعين:خشوع مربوط به قلب انسان (جانحه ) است، بر خلاف خضوع كه وصف اعضاى ظاهرى (جارحه ) است. از اين رو تصنّع و رياپذير است، در حالى كه در خشوع، ريا راه ندارد. به همين جهت، نيّت مؤ من چون امرى است قلبى و رياناپذير، از عمل ظاهر و رياپذير وى بهتر است:نية المؤ من خير من عمله (388) و به همين نسبت نيز از هركارى سنگين تر است و در نتيجه از باب أ فضل الا عمال أ حمزها(389) از هر عملى با فضيلت تر است ؛ زيرا اخلاص از هر چيزى احمز و دشوارتر است و نيّت، از آن رو كه بايد خالص باشد بسيار صعب است ودر صورت تحقّق، فضيلت آن بيش ‍ از ساير اعمال است.

تناسب آيات  

با توجه به اينكه در آيات قبل، مجموعه اى از تكاليف متوجه توده بنى اسرائيل عموما و علماى آنان خصوصا، شده است كه بدون استعانت، انجام آن تكاليف دشوار است (نظير نفروختن آيات خدا به ثمن بخس دنيا يا آنچه در خصوص آيه قبل به عنوان تهذيب روح و عدم نسيان نفس مطرح گرديده ) در اين دو آيه راه استعانت و آنچه را مى شود از آن كمك گرفت نشان مى دهد و مى فرمايد:از صبر و نماز كمك بجوييد.

سپس درباره شرط تحقق اين استعانت مى فرمايد: زمانى ممكن است از صبرو نماز براى غلبه برمشكلات و انجام تكاليف، كمك بگيريد كه از قلبى خاشع برخوردار باشيد. البته اين در صورتى است كه ضمير إ نّها به استعانت برگردد، ولى اگر مرجع ضمير صلوة باشد بدين معناست كه زمانى مى توانيد از نماز بهره بگيريد، يا كسانى مى توانند اهل نماز و استعانت از آن باشند كه از خاشعان شمرده شوند؛ يعنى قلب شكسته و خاشع است كه مى تواند از عالم غيب، امدادها را دريافت كند و سرسبز و خرّم گردد؛ چنان كه زمين متطامن و افتاده است كه باران آسمانى را براى رفع پژمردگى جذب مى كند و به نشاط و سرسبزى مى رسد: و من اياته أنّك ترى الا رض خاشعة فإ ذا أ نزلنا عليها الماء اهتزّت و ربت (390).

آنگاه به معرّفى خاشعان و نيز عامل خشوع و خاكسارى انسان پرداخته، مى فرمايد: ياد مرگ و قيامت است كه انسان را خاشع مى كند؛ يعنى كسانى از قلب ترسان و دل شكسته برخوردارند كه مى دانند روزى با خدا ملاقات مى كنند و به سوى او بازمى گردند.

گرچه ظاهر خطاب در اين آيه متوجّه يهود است، ليكن به همان بيانى كه در خطاب أتأمرون الناس... (391) در آيه قبل گذشت مضمون آن اختصاص به آنان ندارد.

اطلاق استعانت  

انسان فقير محض است و هر فقير صرفى در همه امور نيازمند كمك است. بنابراين، استعانت انسان مطلق خواهد بود، نه مقيّد؛ چنان كه حذف متعلّق شاهد عموم موارد استعانت است و هرگز محدود به موارد گذشته يا آينده آيات محل بحث نيست، گرچه قدر متيقن همان امورى است كه عناصر محورى سياق آيات را تشكيل مى دهد.

شؤون موجود نيازمند در شعاع هستى او قرار دارد. بنابراين، همه كارهاى انسان كه ربط محض است وابسته بوده و هيچ سهمى از استقلال ندارد، هرچند آن كارها عبادى و اخلاقى باشد؛ مانند نماز و صبر. پس آنچه به حسب ظاهر خود انسان انجام مى دهد، در بخش تتميم نصاب قبول، نه نصاب فعل معين و معاون او خواهد بود؛ زيرا هرگونه فعلى به مبداء فاعلى كه واجب است بازمى گردد؛ چنان كه هرگونه قبولى به مبداء قابلى است كه ممكن است رجوع مى كند با اين تحليل فرق اعانت در افاضه و اعانت در استفاضه معلوم مى شود و هرگز چيزى از انسان يا غيراو صادر نمى شود كه صبغه افاضه داشته باشد، بلكه همه آنها در جنبه استفاضه سهمى دارد، گرچه آن نيز به استناد ما بكم من نعمة فمن اللّه (392) از خداوند است. نشانه اطلاق استعانت، سخن رسول گرامى صلى الله عليه و آله است: اذكر اللّه فإ نّه عون لك على ما تطلب (393)؛ يعنى اگر كسى به ياد خدا بود خداوند كمك اوست بر هرچه و در هرچه كه او طلب مى كند، و اختصاصى به شى ء خاص ‍ ندارد. غرض آن كه:

1- استعانت براى انسان لازم و كمال وجودى است.

2- متعلق استعانت همه شؤ ون تكاملى اوست.

3- آنچه از انسان صادر مى شود هرچند به صورت استعانت باشد همگى در تتميم نصاب استعداد سهم دارد.

4- مبداء افاضه هر فيضى فقط خداى سبحان است كه نه شريك دارد و نه ظهير(394).

5- هرجا از سخن اعانت صادق و تعاون (395) حق است، بعد از تحليل به ظهور اسماى حسناى الهى باز مى گردد و آن معين و معاون يا متعاون مظهرى از مظاهر اعانت خداست.

مفهوم و مصداق صبر  

صبر به همان معناى معهود است ؛ يعنى تحمّل چيزى كه نفس انسان از آن كراهت دارد. اين معناى جامع، همه موارد صبر اعم از صبر برمصيبت و صبر در طاعت و صبر از معصيت را شامل خواهد شد و تفسير صبر به روزه در بعضى از روايات (396) از قبيل تطبيق مفهوم جامع بريكى از برجسته ترين مصاديق آن است ؛ روزه از مهمترين اسباب كسر شهوت است ؛ چنان كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: يامعشر الشباب من استطاع منكم الباه فليتزوّج فإ نّه أ غضّ للبصر و أ حصن للفرج و من لم يستطع فليصم فإ نّ الصوم له و جاء (397)، و از اين رو به ماه رمضان شهر الصبر گفته مى شود(398). وقتى سالك از توجه به جوفين صبر كرد مى تواند از واردات قلبى مدد بگيرد.

تذكّر:چون صبر به معناى كفّ، حبس و بازداشتن است، به قاتلى كه مقتول را مى بندد و مى كشد صابر و مقتول او را مصبور گويند و اگر محبوس و مكفوف كننده، ديگرى باشد مى گويند: قاتل را قصاص و صابر را حبس كنيد: اقتلوا القاتل واصبروا الصابر أ ى أ مسكوه.(399)

جايگاه ويژه صبر  

سرّ اين كه ميان همه مكارم اخلاق، نظير شكر، يقين، حلم، حسن خلق، رضا، تسليم و توكّل، صبر در كنار نماز قرار گرفته و مثلا نفرموده استعينوا بالتوكّل و الصلوة يا استعينوا بالشكر و الصلوة و به بيان ديگر، صبر و نماز با هم ذكر شده، شايد اين باشد كه گزينش صبر از ميان همه مكارم اخلاق، مقتضاى بلاغت كلام است ؛ زيرا يان خطاب در پى خطاب هاى ديگرى است كه در آيات قبل به صورت يك سلسله واجبات و محرّمات نيازمند به صبر و استقامت مطرح شده و طبعا چنين جايگاهى متناسب با سفارش به صبر از يك سو و سفارش به ارتباط با خدا(نماز) از سوى ديگر است.

برخى از مفسران احتمال اختصاص صبر در آيه به صبر در نماز را مطرح كرده و در توجيه آن گفته اند: وجه تقارن صبر و نماز اين است كه مراد از صبر، صبر بر تكاليف و اوصاف نماز حقيقى است ؛ زيرا رعايت خصوصيت هايى چون حضور قلب و دفع وسوسه هاى شيطانى، جدّا نياز به استقامت و صبر دارد(400) ليكن اين بيان مصحح حصر صبر در صبر نماز نيست ؛ زيرا اولا، اطلاق لفظ اباى از انحصار دارد و ثانيا، شمول صبر نسبت به نماز مقصود مزبور را تاءمين مى كند.

افزون بر آنچه گذشت، اين نكته نيز قابل توجّه است كه صبر در فرهنگ قرآنى از جايگاه ويژه اى برخوردار است. حتّى از برخى آيات برمى آيد كه از برخى جهات، صبر از نماز نيز برتر است ؛ مثلا با آن كه در آيه مورد بحث به خصوص نماز، اهميت ويژه اى داده شده (401) در عين حال در آيه 153 همين سوره پس از جمله ياأ يها الذين امنوا استعينوا بالصبر و الصّلوة، به جاى آن كه بفرمايد:إ نّ اللّه مع المصلّين آمده است: إ نّ اللّه مع الصابرين و نيز آنچه در آيه 154 به عنوان عظمت مقام شهيد مطرح است: و لاتقوموا لمن يقتل فى سبيل اللّه أ موات...، به بركت صبر و مقاومت شهيد در ميدان نبرد است.

صبر غير از سكوت است ؛ صبر عبارت از كفّ نفس به فرمان خداى سبحان و بهترين عامل پيروزى در برخورد با مشكلات است و چنان كه گذشت به جا آوردن نماز همراه به خضوع و خشوع و حضور قلب و رعايت همه شرايط و خصوصيت هاى آن در گرو صبر و پايدارى است و اين كه در برخى روايات آينده صبر و صلاة بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السلام تطبيق شده از اين روست كه آنها حقيقت صبر و نماز بودند.

سنگينى نماز بر سركشان  

ضمير در انّها به قرينه استعمال واژه خشوع در قرآن درباره نماز به الصلوة باز ميگردد، نه به استعانت مستفاد از جمله قبل ؛چنان كه بعضى از مفسّران آن را به عنوان يكى از دو احتمال در آيه پذيرفته اند(402) و نه به همه تكاليفى كه در مجموع اين آيه وآيات قبل مطرح شده ؛ چنان كه بعضى آن را به عنوان يكى از سه احتمال در آيه ذكر كرده اند،(403) از اين جهت كه تكاليف الهى كه به وسيله رسول گرامى صلى الله عليه و آله متوجه آنان مى شد بر آنها ثقيل بود. اين احتمال از ابتكارهاى زمخشرى محسوب شده است.(404)

در عين حال كه ضمير انّها در ظاهر لفظ به الصلوة باز مى گردد مضمون و انّهالكبيرة الّاعلى الخاشعين ممكن است شامل صبر نيز بشود (به ميژه با توجه به آنچه گذشت كه صبر، كفّ نفس به فرمان الهى است،نه صرف سكوت، و چنين وصف بلندى بدون داشتن قلبى خاشع ممكن نيست )؛نظير آنچه درآيه وإ ذا رأ وا تجارة أ و لهواً انفضّوا إ ليها (405) آمده كه گرچه ضمير إ ليها به خصوص تجارت باز مى گردد و انفضّوااليهما گفته نشده،در عين حال تجارت و لهو هر دو مراد است ونيز نظير آنچه در آيه الذين يكنزون الذهب والفضة و لا ينفقونها فى سبيل اللّه (406) آمده كه ضمير در لا ينفقونها به خصوص ‍ فضّة باز مى گردد( گرچه برخى بر آنند كه به دنانير و دراهم بر مى گردد) و به جاى تثنيه آمدن به صورت مفرد آمده،در عين حال شكّى نيست كه حكم در آيه شامل ذهب نيز مى شود. و نظير آيه اللّه و رسوله احقّ ان يرضوه (407) كه مقصود ترغيب به جلب رضاى خدا و پيامبر اوست، نه فقط رضاى خدا، با اين كه ضمير مفرد است.

زمينه تحمّل نماز 

نماز، بر اثر داشتن اجزايى چون ركوع و سجود، تجسّمى از خضوع و خاكسترى است، و هر كسى حاضر به انجام آن نيست. از اين رو در آيه محل بحث امرى بزرگ و سنگين معرّفى شده است:وانّها لكبيرة.در جاى ديگر نيز آمده است: كبر على المشركين ما تدعوهم إليه (408).

تنها كسانى مى توانند به آسانى آن را تحمّل كنند، آن را برپادارند، از آن استعانت بجويند و به نتيجه برسند كه به امر عظيم تر، يعنى خشوع قلبى رسيده باشند. جنگ درونى و مبارزه با هواى نفس نيازمند خضوع و خاكسارى در برابر خداى بزرگ است.

خداى سبحان در جنگ با دشمن بيرونى به ما فرمود: هر چه در توان داريد براى رويارويى با دشمن سلاح فراهم سازيد و نيروى رزمى بسيج كنيد؛ وأ عدّوا لهم ما استطعتم من قوّة (409). در جنگ درونى نيز مى فرمايند: بايد خاشع و دل شكسته شويد تا بتوانيد بار سنگين نماز را بردوش كشيد و همانند زمينى كه با خشوع خود مى تواند باران طبيعى را از آسمان ملك جذب كند و در نتيجه، سرسبز و خرّم شود، شما نيز با خشوع درونى و با سلاح دعا:الدعاء سلاح المؤ من (410) و بكاء:و سلاحه البكاء(411) و با سرمايه اميد و رجا:ارحم من رأ س ماله الرجاء(412) كه همه آن در نماز جمع است، مى توانيد از نماز كمك گيريد تا باران رحمت و مغفرت را از آسمان ملكوت، به زمينه تشنه خود سرازير كنيد.

خلاصه آن كه اولا، در هر جنگى قدرت و عزم آهنين بر پيروزى بر دشمن لازم است. ثانيا، پيروزى در هر جنگى مشروط به خلوص و خضوع در برابر خداوند است. ثالثا، سلاح جنگ بيرون آهن ستبر، و سلاح جنگ درون آه رقيق است.

سرچشمه خشوع  

نماز كه مناجات ويژه نمازگزار با خداست، حرم الهى محسوب مى شود. از اين رو ابليس از هراس شهاب ثاقب حريم مى گيرد و در محاوره محرمانه عبد و مولا وارد نمى شود. از اين جهت وسيله استعانت خوبى است تا نمازگزار نه تنها بر معضلات فائق شود، بلكه در پرتو آن استعانت، به استقامت برسد و در ظلّ استقامت مهبط فرشتگان تبشير گردد: الذين قالوا ربّنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة أ لّا تخافوا و لاتحزنوا(413). از اين جا سرّ صعوبت و ثقل آن بر غير متطامن معلوم مى شود؛ چنان كه راز سهولت آن بر متواضع متطامن روشن مى گردد و نيز رمز قرّة العين بودن آن براى اوحدى از نمازگزاران هويدا خواهد شد:جعلت قرة عينى فى الصلاة (414)؛ زيرا حبيب خدا حليف مناجات با اوست.

خشوعى كه مطيّه حمل عطيّه نماز است در حدّ خود عطاى الهى است، نه عصاى مصلى ؛ يعنى نمازگزارى كه در پرتو خشوع توان تحمل بار امانت وزين نماز را دارد وام دار خداى سبحان است ؛ زيرا همين تطامن و خشوع و تواضع و فروتنى هدايت ويژه اى است كه از طرف مبداء فيض بهره او شده است. از اين رو خداوند با دو تعبير سنگينى نماز را نسبت به نمازگزاران راستين آسان كرد: يكى خشوع كه در آيه مورد بحث آمده:إ لّا على الخاشعين و ديگرى هدايت كه در آيه وإ ن كانت لكبيرةً إ لّا على الذين هدى اللّه (415) آمده است. معلوم مى شود آن خشوع نتيجه اين هدايت ويژه است. گرچه آيه هدايت صريحا درباره نماز نيست، ولى راجع به پذيرش حكم جديد قبله نماز است كه تعبّد خاصّ و تخضّع و تخشّع مخصوص را طلب مى كرد.

تذكّر: در دومين آيه مورد بحث نيز به منشاء خشوع خاشعان اشاره شد، مى فرمايد: ياد مرگ و قيامت همه توان انسان را گرفته، قلب او را مى لرزاند و وى را خاشع مى سازد؛ زيرا همه غرورها و من و ما گفتن ها از اين روست كه مرگ و عذاب قيامت از يادها رفته است وگرنه آنان كه به حساب و ميزان و بهشت و جهنّم يقين دارند يا دست كم گمانش را مى برند و از حال احتضار و احوال قبر غافل نيستند، خاكسار و خاشع و دل شكسته شده، به نماز و استعانت از دعا و بكاء رو مى آورند: الذين يظنّون أ نّهم ملاقوا ربّهم وأ نّهم إ ليه راجعون.

نقش يقين به لقاى پروردگار 

ظنّ در يظنّون به معناى يقين است، نه گمانى كه قسيم يقين و در برابر آن است ؛ زيرا اوّلا، مؤ منان، به ويژه مؤ منان خاشع مطابق آنچه در آيه چهارم اين سوره گذشت: وبالاخرة هم يوقنون، به آخرت يقين دارند و ثانيا، يقين انسان را خاشع و قطعى و خاكسار يقينى مى سازد وگرنه صرف گمان به خطرى در آينده، تنها خشوع ظنّى و ضعيفى را در پى دارد و چنين خشوعى نمى تواند بار ثقيل نماز را كه امانت الهى است بر دوش بكشد، مگر از ناحيه قوّت مظنون كه خواهد آمد؛ چون قوّت مظنون به مثابه قوّت ظن است و ظنّ قوى و متاخم قطع اثر يقين را دارد. مؤ يّد اين مطلب (كه ظن به معناى يقين باشد) روايتى از اميرمؤ منان است: يوقنون أ نّهم يبعثون و الظنّ منهم يقين (416).

تعبير به يظنون به جاى يوقنون چند گونه قابل توجيه است.

1- براى اشاره به اين كه علم قطعى انسان در برابر علم خداوند ناچيز و به مثابه گمان است.

2- براى اشاره به اين نكته كه احتضار و مرگ و قيامت چنان دردناك است كه گمانش نيز براى خاكسار شدن انسان كافى است ؛ چنان كه گفته شده:قوّت محتمل، سبب تقويت احتمال مى شود؛ مانند اين كه احتمال مسموم بودن غذا سبب پرهيز از آن مى شود، گرچه احتمال آن ضعيف باشد. محتمل در موضوع مورد بحث، يعنى قيامت چنان قوى است كه احتمال ضعيف آن نيز براى رعايت جانب احتياط كافى است. خداوند در وصف قيامت مى فرمايد: روزى كه از شدت سختى، كودك را پير مى كند: يوماً يجعل الولدان شيباً(417) و از هر چيزى مصيبت بارتر و تلخ ‌تر است: والساعة أ دهى و أ مّر (418). احتمال يا گمان چنين روزى براى خشوع كافى است، چه رسد به يقين و علم به آن.

3- ظنّ نام مطلق اعتقادى است كه بر اساس آماره و دليل پديد آيد كه گاهى قوّت مى يابد و تا حدّ علم و يقين بالا مى رود و گاهى ضعيف مى شود و تاحدّ توهّم و خيال تنزّل پيدا مى كند. آيه مورد بحث از قبيل اوّل است ؛ يعنى به معناى اعتقاد در حدّ يقين است.(419)

4- ظنّ به معناى رجا باشد و يظنّون أ نّهم ملاقوا ربّهم يعنى يرجون لقاء ربّهم. در نتيجه اين آيه هم آواى آيه فمن كان يرجوا لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربّه أ حداً(420) است كه براساس آن، هر كس اميد به لقاى پروردگارش دارد بايد اهل عمل صالح باشد و كسى را در عبادت شريك پروردگارش قرار ندهد. محتواى آيه مورد بحث اين خواهد بود: كسانى كه اميد لقاى پروردگارشان را دارند و به بازگشت به سوى او اميدوارند از قلبى خاشع برخوردارند.

ظاهرا آنچه در جوامع الجامع (421) آمده كه يظنّون به معناى يتوقّعون لقاء ثوابه ونيل ماعنده است به همين وجه باز مى گردد.

اين معنا در تفسير شريف صافى به نقل از تفسير منسوب به امام حسن عسكرى عليه السلام نيز آمده است: يقدّرون و يتوقّعون اءنّهم يلقون ربّهم اللقاء الذى هو اءعظم كرامته لعباده واءنّهم إ ليه راجعون إ لى كراماته ونعيم جنّاته،و إ نّما قال يظنّون لاءنّهم لايدرون بماذا يختم لهم لاءنّ العاقبة مستورة عنهم لايعلمون ذالك يقينا لاءنّهم لا ياءمنون اءن يغيّروا ويبدّلوا.(422)

مطابق اين وجه مقصود از لقاء، لقاى خاص تشريفى،يعنى لقاى رضوان و كرامات الهى است، نه مطلق بعث و قيامت (423) و نه احتضار و قبر و عذاب. البته جمله دوم آيه: واءنّهم إ ليه راجعون ناظر به بعث و حشر و حساب و عذاب است.

به بيان ديگر، مطابق اين وجه خاشعان كسانى هستند كه اميد رسيدن به لقاى رضوان الهى دارند؛اميدى آميخته با خوف از سوء عاقبت و نرسيدن به آن نعمت ها وكرامت ها؛يعنى آنچه براى آنها هراس آور است احتمال از دست رفتن رضوان و جنّة اللقاء است، نه مبتلا شدن به عذاب قبر و قيامت، كه در دو وجه اول و دوم مطرح است ؛ چنان كه روايتى از رسول اكرم صلى الله عليه و آله به آن اشاره دارد: لا يزال المؤ من خائفا من سوء العاقبة ولا يتيقّن الوصول إ لى رضوان اللّه حتى يكون وقت نزع روحه وظهور ملك الموت له (424). از يك سو اشتياق رسيدن به روح و ريحان و شراب طهور و رضوان آنان را آرام نمى گذارد و از سوى ديگر خوف انحراف از مسير حق و در نتيجه نرسيدن به آن مقام ها و نيز خوف از حساب و كتاب و عذاب، براساس جمله واءنّهم إ ليه راجعون، نگرانشان مى سازد. براين اساس، پيوسته حزنى ممدوح بر قلب آنها چيره شده، دل شكسته و بى تابند و اين انكساروحزن چيزى جز همان خشوع نيست.

لقاء و رجوع

از آنچه گذشت روشن شد كه در تبيين معناى لقاء در ملاقوا ربّهم دو احتمال وجود دارد: نخست اينكه كنايه از اصل بعث و قيامت و رجوع به حساب و كتاب باشد و ديگر اين كه مراد، لقاى خاصّ پروردگار و رسيدن به مقام محمود قرب الهى باشد. به دو قرينه مى شود معناى دوم را اختيار كرد:

1- تعبير به ملاقات ربّ، آن هم با اضافه ربّ به ضميرهم كه ظهور در اضافه تشريفى دارد و در مجموع دلالت بر نوعى نس و قرب مى كند، به جاى آن كه به أ نّهم ملاقوااللّه (425)يا لقاء يومهم (426) و لقاء الاخرة (427) تعبير شود.

2- لازم معناى اوّل اين است كه جمله ؛ وأ نّهم إ ليه راجعون تكرار اوّل باشد؛ چون در اين صورت لقاى رب چيزى جز رجوع به سوى رب نيست و چنين تكرارى وجهى ندارد و خلاف ظاهر است.

تذكّر:1- اصل معاد امرى ضرورى و قطعى است. ازاين رو از آن با معادل اصطلاح ضرورت، يعنى عنوان لاريب فيه كه مصطلح قرآنى است ياد مى شود؛ مؤ من به معارف الهى نسبت به قيامت يقين دارد؛ همان طور كه نسبت به مبداء هستى متيقّن است. اما نسبت به كيفيّت معاد از قبيل دريافت ثواب يا ابتلا به عقاب، يعنى از منظر عملكرد مؤ من و قبول يا نكول آن بين خوف و رجاست.

براى پرهيز از تكرار مضمون دو جمله لقاء و رجوع مى توان چنين احتمال داد كه لقاء غير از رجوع است ؛ يكى ناظر به اصل معاد است كه امرى است ضرورى و يقينى و ديگرى ناظر به كيفيت آن است، از قبيل لقاى رحمت ويژه الهى كه اقتران آن با ظنّ به معناى گمان محذورى را به همراه ندارد؛ زيرا بر اثر تكرار جمله، كلمه ظنّ هم تكرار مى شود، گرچه وحدت سياق ايجاب مى كند معناى آن در هر دو جمله واحد باشد، ليكن احتفاف به قرينه سبب تعدد معنا خواهد شد؛ يعنى ظنّ راجع به رجوع كه اصل معاد است به معناى قطع است.

ظن راجع به كيفيت ملاقات، نه اصل بقاء، گرچه مستلزم محذوف بودن برخى كلمات است، از رو رمّانى آن را مستعبد شمرده، ولى شخى طوسى رحمة الله عليه به ملاحت اين وجه نظر داده و آن را منكر ندانسته است (428). تعدد معناى ظنّ در قرآن كريم و همچنين استقرار سيره انبيا، اوليا و صحابه بر استعانت از نماز و ساير مسائل وابسته به آن در بحث روايى ارائه خواهد شد.

2- چون الفاظ براى ارواح معانى و اهداف آن وضع شده است، نه براى خصوص مصاديق مادى و طبيعى آن، از اين عنوان ملاقات مستلزم جسميت دو طرف برخورد نيست. بنابراين، روح مجرّد انسان كامل در پرتو شهود جمال الهى به لقاى آن ذات منزّه بار مى يابد و هيچ گونه مجالى براى رؤ يت ظاهرى كه پندار اشعرى است يا جسميّت كه زعم مجسّمه است نخواهد بود، چنان كه معناى رجوع مستلزم قدم ذاتى يا قدم زمانى روح راجع نخواهد بود، بلكه با حدوث ذاتى آن نيز هماهنگ است. همين كار روح به مبداء فاعلى خود باز گردد عنوان رجوع و عود صادق است. البته انسان در هيچ مرحله اى بى بدن نبوده و نيست، گرچه درجات كمال او متفاوت است و برخى از آنها معقول و بعضى از آنها محسوس است.

لطايف و اشارات  

1- مستعان كيست و استعانت براى چيست ؟  

انسان در رنج و مكابده آفريده شده است ؛: لقد خلقنا الا نسان فى كبد؛ يا أ يها الا نسان إ نّك كادحٌ إ لى ربّك كدحاً فملاقيه (429)؛ افزون بر اين كه ضعيف خلق شده: خلق الا نسان ضعيفاً (430) و علاوه بر اين كه تكاليفى نيز به صورت اوامر و نواهى فقهى متوجه او شده است. از سوى ديگر ماءمور به جذب فضايل اخلاقى و حقوقى و دفع رذايل آن است. همه امور ياد شده با قطع نظر از مشكلاتى است كه طاغيان و مفسدان روزگار بر انسان هاى محروم تحميل مى كنند و ممكن است مجموع اين امور صعب و دشوار، در واقع چيزى جز تفسيرى براى سيركادحانه انسان و بودن او در كبد نباشد.

بى ترديد چنين موجودى، با چنين ضعف و رنج و مشكلاتى نيار به استعانت و استمداد از موجودى قوىّ و برتر دارد و چون تكيه گاه قدرتمندى در عالم هستى جز خداى سبحان نيست، زيرا همه قدرت ها از اوست: أ نّ القوّة للّه جميعاً (431)، پس تنها مستعان او بوده، فقط بايد از او كمك گرفت ؛ چنان كه خداوند در سوره حمد به ما آموخته است بگوييم: إ يّاك نعبد و إ يّاك نستعين و نيز از زبان موسى عليه السلام امر كرده است: استعينوا باللّه واصبروا (432).

و خداوند راه استعانت از خودش را نيز نشان داده و آن همان است كه در آيه مورد بحث مطرح شده: واستعينوا بالصبر والصلوة ؛ يعنى راه استعانت از خدا اين است كه كارى كنيد كه به تنها مبداء قدرت نزديك شويد و آن فقط با صبر و عبادت قربةً إ لى اللّه القوىّ القاهر على كل شى ء تحقق مى يابد.

شاهد براين كه تنها مستعان خداست غير از حصر موجود در تعابيرى مانند إ يّاك نستعين و واللّه المستعان (433)، تعبير به استعينوا باللّه واصبروا (434) به جاى استعينوا باللّه و بالصبراست ؛ زيرا اين گونه تعبير نيز نشان مى دهد كه مستعان فقط اللّه است و اگر پس از آن، امر به صبر كرده صرفا از باب تبيين راه استعانت از خداست و اگر استعانت به اللّه، شريك بردار بود، مى فرمود: استعينوا باللّه والصبر. البته استعانت به صبر عدل و شريكى دارد كه استعانت به نماز است: واستعينوا بالصبر و الصلوة، ليكن چنين شركتى منافاتى با حصر استعانت در خدا ندارد؛ زيرا صبر ونماز، دو راه براى استعانت از خداست ؛ به بيان ديگر، راه استعانت از خدا تنها در اطاعت از اوست و صبر و نماز دو مصداق از مصاديق اطاعت است ؛ چنان كه امام صادق عليه السلام در تفسير آيه مورد بحث مى فرمايد: إ ذا نزلت بالرجل النازلة الشديدة فليصم فإ نّ اللّه تعالى يقول: استعينوا بالصبر و الصلوة، يعنى الصيام (435)، اما يمنع أ حدكم إ ذا دخل عليه غمّ من غموم الدنيا أ ن يتوضأ ثمّ يدخل مسجده فيركع ركعتين فيدعواللّه فيهما أ ما سمعت اللّه يقول: و استعينوا بالصبر والصلوة (436)، كان على عليه السلام إ ذا هاله شى ء فزع إ لى الصلاة ثمّ تلا هذه الا ية: واستعينوا بالصبر والصلوة (437).

2- ولايت، نه نصرت و اعانت  

استعانت از خدا، و معين و ناصر و مستعان دانستن او، كه در اشاره قبل گذشت، تنها در طليعه راه است وگرنه پس از تحقق نصرت و اعانت و پس از آن كه خداوند انسان را براى مدت زمانى به راه برد و بخشى از معارف را به وى آموخت و ديد وى را عميق تر و قلب او را وسيع ساخت، به او مى فهماند كه خدا ولىّ توست، نه اين كه او تنها ناصر و معين تو باشد.

توضيح اين كه، فرق نصرت و اعانت با ولايت اين است كه نصرت و اعانت در جايى صادق است كه كسى بتواند بخشى از كار را خود برعهده بگيرد و در بخش ديگر از كار ناتوان گردد و از غير خود استعانت بجويد؛ نظير كودكى كه تازه به راه افتاد، مى تواند افتان و خيزان راه برود كه در اين صورت پدر، ناصر اوست و كمبود توان وى را جبران مى كند، ولى ولايت در جايى صادق است كه كسى هيچ توان رفتن ندارد، كه در اين حال نياز او به غير بيش از حدّ نصرت، يعنى در حد ولايت است ؛ نظير كودك شيرخوارى كه هيچ توان راه رفتن ندارد و پدر، ولىّ اوست ؛ يعنى همه شؤ ون او را برعهده دارد.

خدواند گاهى ولايت را در خود منحصر مى كند: وينشر رحمته و هو الولىّ الحميد(438) و گاهى ولايت و نصرت را: و مالكم من دون اللّه من ولي ولا نصيرٍ(439).

قرآن كريم در بخشى از آيات سخن از نصرت و معاونت خداوند دارد؛ مثلا درباره اعزام نيرو به جبهه و در طليعه امر مى فرمايد: قاتلوهم يعذّبهم اللّه بأيديكم (440)؛ يعنى به جبهه برويد و بادشمن مقاتله كنيد كه خداوند بادست شما كافران را عذاب مى كند؛ يعنى خداوند معين و معاون شماست، ليكن آنگاه كه رزمندگان به ميدان جنگ شتافتند و در جنگى نابرابر به پيروزى رسيدند و اعجاز الهى را مشاهده كردند و از ديدى برتر و معرفتى بالاتر برخوردار گشتند، تعبير قرآن دقيق تر و عميق تر شده، به اين صورت در مى آيد: فلم تقتلوهم ولكن اللّه قتلهم (441)؛ شما كافران را نكشيد، بلكه خداوند بود كه امور جبهه را اداره كرد و كافران را از بين برد؛ يعنى در ابتداى راه براى تشويق و به را افتادن شما بود كه گفتن مبارزه كنيد كه خدا ياريتان مى كند، و هنگامى كه دعوت مرا پذيرفتند، مزد اين عمل صالح شما نيل به توحيد افعالى است. معرفت به توحيد افعالى، برترين پاداشى است كه خداى سبحان به رزمنده نستوه و مقاوم عطام مى كند. معرفت نوين اين است كه درجبهه، من ولىّ و همه كاره شما بودم، همه قلب و اراده و هوشتان و همه سلاح هاى درون و بيرونتان برعهده من و در اختيار من بود؛ تييرى كه از كمان رها مى شد در اختيار من بود و من آن را به هدف مى زدم: و ما رميت إ ذ رميت ولكن اللّه رمى (442).

3- نقش شكيبايى در دست يابى به هدف  

صبر كه از منازل سائران و مقامات و اصلان محسوب مى گردد اگر در كسوت مثال متمثّل مى شد به صورت انسانى با كرامت ظهور مى كرد. رسول گرامى صلى الله عليه و آله فرمود:لو كان الصبر رجلاً لكان رجلاً كريماً (443). نيز آن حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: نعم سلاح المؤ من الصبر و الدعاء (444). سرّ تاءثير صبر آن است كه موجود متزمّن در رهن زمان است. همان طور كه حيات و ممات انسان مرز زمانى خاص دارد كه نه تقديم پذير است و نه تاءخيرپذير(445)، رخدادهاى ديگر نيز همين حكم را دارد و اجل معين و اجل معلّق در بسيارى از موجودهاى زمانمند ديگر راه دارد.

اشتراط حادثه معيّن به صبر و عدم آن به فقد صبر از مسائل روشن كلامى است. ممكن است رخدادى با صبر به يك صورت در آيد كه بدون صبر به آن صورت مناسب ظهور نمى كند؛ نظير دعا، صدقه، صله رحم و مانند آن كه در دگرگونى حوادث قدرى مؤ ثر است و همين مطلب، يعنى تاءثير امور ياد شده جزو قضاى قطعى الهى است. بنابراين، صبر كردن و ناشكيبايى نداشتن، در تغيير اوضاع به وضع مطلوب بى اثر نيست.

شايد بتوان اين اصل كلامى را از سخن نورانى رسول اكرم صلى الله عليه و آله استنباط كرد كه فرمود: اگر ديديد نمى توانيد كارى را به وفق مراد دگرگون كنيد، شكيبايى پيشه كنيد تا خداوند آن را تغيير دهد؛ إ ذا رأ يتم الا مر لاتستطيعون تغييره فاصبروا حتى يكون اللّه هو الذى يغيّره (446). خود رسول گرامى صلى الله عليه و آله ماءمور شد در برابر رخدادهاى تلخ سياسى و مانند آن صابر بوده، نماز را اقامه كند: فاصبر على ما يقولون و سبّح بحمد ربّك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و من آناء اليل فسبّح وأ طراف النهار لعلك ترضى (447). ظاهر تسبيح آميخته با ستايش در اوقات ياد شده ناظر به نمازهاى پنج گانه است كه در وقت هاى مزبور اقامه مى شود.

گرچه از نماز به عنوان تكيه گاه مقاومت در برابر رفتار تلخ و گفتار گزنده مشركان ياد نشده، ليكن از وحدت سياق و تناسب حكم و موضوع مى توان تاءثير آن را در كم كردن يا از بين بردن فشار سياسى و مانند آن كه از جبهه مخالفان اسلام وارد مى شد، استظهار كرد. از اين رو حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله هنگام حزوب حادثه و نزول سانحه غمبار، گذشته از شكيبايى، به نماز پناه مى برد. در بحث روايى به اين مطلب اشاره خواهد شد.

البته نزول صبر مسبوق به عنايت ويژه است كه ممكن است نماز در نزول آن بى اثر نباشد. از رسول اكرم صلى الله عليه و آله رسيده است: إ نّ اللّه ينزل المعونة على قدر المؤ ونة و ينزل الصبر على قدر البلاء (448). بنابراين، محتمل است نازل شدن كمك به قدر هزينه و نازل شدن صبر به قدر رنج و سختى، مشروط به نماز و مانند آن باشد. از اين رو در آيه محل بحث به استعانت به هر دو امر شده است.

گاهى صبر در اقامه نماز سهم دارد؛مانند: وأ مر أ هلك بالصلوة و اصطبر عليها(449)،فاعبده واصطبر. لعبادته (450). البته تاءثير هر كدام در جاى خاص خود قابل عنايت است. شايد آنچه در محل بحث از خصوص نماز به عنوان إ نها لكبيرة ياد شده و در مورد ديگر از خصوص صبر به عنوان معيت خدا با صابران ياد شده: استعينوا بالصبر و الصلوة إ نّ اللّه مع الصابرين (451) از همين منظر باشد.

اهتمام به صبر را مى توان از آيه... و تواصوا بالصبر (452) استظهار كرد؛ زيرا يكى از عوامل نجات از خسران محسوب شده و از اين رو وظيفه متقابل نجات يافتگان اين است كه يكديگر را به شكيبايى فرا خوانند. البته صبر از آن جهت كه از نعمت هاى الهى است از ناحيه آن منعم بالذات نازل مى شود؛ چنان كه آيه واصبر و ما صبرك إ لّا باللّه (453) ناظر به آن است. كسى كه به صبر استعانت مى جويد بايد عنايت كند كه در گوهر معناى صبر، ستبرى، غلظت، نستوهى و مقاومت اخذ شده است ؛ چنان كه شيخ طوسى رحمة الله عليه مى گويد: والصبرة من الحجارة: ما اشتدّ و غلظ (454)، همان طور كه استعانت به نماز از منظر عمود بودن آن است. آنچه مورد بحث است صبرى است كه در زير قضاوقدر الهى است، امّا صبر از هجران خدا نه محمود و ممدوح و نه مقدور عاشقان واله و نه ماءمورٌبه است: صبرت على حرّ نارك فكيف أ صبر عن النظر إلى كرامتك (455). در آن جا جزع، لابه وناله، صريخ و عويل و بكاء و مدهوشى مطلوب است كه نه راقم را به آن بارگاه راهى و نه رقم را به آن بارگاه راهى و نه رقم را كه مسؤ ول تدوين وظايف كارگاه است، بدان جا بارى است.

4- ويژگى هاى نماز  

نماز، هم انسان را در برابر مشكلات اخلاقى، حقوقى و منكرات فقهى بيمه مى كند: إ نّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر(456) و هم در مشكلات مادّى زندگى، او را از آسيب پذيرى مصونيّت مى بخشد؛ زيرا انسان هلوع آفريده شده است ؛ هلوع كسى است كه وقتى دچار حادثه دردناكى مى شود جزع و بى تابى مى كند و اگر خيرى نصيبش شود انحصار طلب و منوع مى گردد و از دادن آن خير به ديگران امتناع مى ورزد: إ نّ الا نسان خلق هلوعاً # إ ذا مسّه الشرّ جزوعاً # وإ ذا مسّه الخير منوعاً(457) غافل از اين كه اگر اهل سخاوت باشد آن خير نازل، هم به ديگران مى رسد و هم براى خودش مى ماند، و اگر منع كند هم ديگران را از آن محروم و هم خود رابى بهره ساخته است. آنچه انسان را از اين صفت زشت مى رهاند و او را از بخل در عطا و از آسيب پذيرى در حوادث نجات مى دهد نماز است. تنها نمازگزارانند كه از چنين صفت مذمومى به دورند: إ لاّ المصلّين (458).

آنچه شايسته تامّل است، اوصاف نه گانه اى است كه در ادامه، براى نمازگزاران بيان مى شود:

1- الذين هم على صلاتهم دائمون (459) مصلّين كسانى هستند كه پيوسته در حال نمازند، كه در روايات اهل بيت عليه السلام به دوام در ذكر (پيوسته به ياد خدا بودن ) تطبيق شده است ؛ امام باقرعليه السلام مى فرمايد: لايزال المؤ من فى صلاةٍ ما كان فى ذكراللّه عزّوجلّ،قائماً كان أ و جالساً أ و مضطجعاً؛ إ نّ اللّه عزّوجلّ يقول: الذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم (460). (461) و در بعضى از روايات به تقيّد بر خواندن نافله (462) و در روايت اميرمؤ منان على عليه السلام به تقيد بر قضاى آنچه از نمازهاى شب و روز فوت شده تطبيق داده شده است: الذين يقضون ما فاتهم من اللّيل بالنهار و ما فاتهم من النهار باللّيل (463).

2- والذين فى أ موالهم حقّ معلومٌ # للسائل و المحروم (464)؛ نمازگزاران نه تنها در مال ديگران طمع نمى كنند، بلكه حقّى را كه ديگران در مالشان دارند مى پردازند، چه ديگران محروم باشند، يعنى آبرومندانى كه به سبب عفاف، روى سؤ ال ندارند: يحسبهم الجاهل أ غنياء من التعفّف (465)، پس ‍ خود پيش قدم شده، حقّ آنان را مى پردازند، و چه سائل باشند، كه به سؤ ال آنان پاسخ مثبت مى دهند. مراد از حق معلوم در آيه 24 سوره معارج صدقات واجب و مستحب است ؛ اگر فقر جامعه با صدقات واجب عينى و معين برطرف نشد، از باب واجب كفايى تاءمين نياز او بر همسايه متمكّنى كه تنها او از نياز وى خبردارد واجب عينى است و فرقى نيست بين اين كه همسايه، يك شخص باشد يا يك كشور.مانند آن كه كشور مسلمانى از فقر كشور اسلامى مجاور خود با خبر است.

3 و 4 والذين يصدقون بيوم الدين # والذين هم من عذاب ربّهم مشفقون (466)؛ كسانى كه هم به قيامت معتقدند و هم از عذاب جهنّم هراسانند. امتثال دستور بر اثر هراس، از بركات وجودى جهنّم است كه بسيارى از اطاعت ها بر اثر هراس، از بركات وجودى جهنّم است كه بسيارى از اطاعت ها بر اثر ترس از آن است و انسان تصديق كننده قيامت و هراسان از عذاب جهنّم است كه مى تواند اهل نماز باشد. از اين رو در نگاهى كلى، جهنّم نيز مانند بهشت از نعمت هاى الهى به حساب مى آيد. براين اساس در سوره مباركه الرحمن كه به مناسبت ترجيع بندفبأ ىّ الاء ربّكما تكذّبان عروس قرآن لقب گرفته،(467)در شمار نعمت هاى فراوان بهشتى و آلاء و آيات الهى، از جهنّم و عذاب آن ياد مى شد: هذه جهنّم التى يكذّب بها المجرمون # يطوفون بينها و بين حميمٍ ءان (468) و جمله فبأىّ الاء ربّكما تكذّبان اين جا نيز تكرار مى شود.

5- والذين هم لفروجهم حافظون (469)؛ كسانى كه اهل عفافند و دامن خود را از حرام نگه مى دارند.

6 و 7 والذين هم لا ماناتهم وعهدهم راعون (470)؛ امانت دار و اهل وفاى به پيمان ها هستند.

8- والذين هم بشهاداتهم قائمون (471)؛ كسانى كه در مقام تحمّل شهادت و نيز در مقام اداى آن بر شهادتهاى خود تكيه مى كنند؛ خواه شهادت در محكمه يا شهادت در مسائل اعتقادى.

9- والذين هم على صلاتهم يحافظون (472)؛ كسانى كه محافظ نمازند تا چيزى از آن فوت نشود؛ هم وقت آن رعايت شود و قضا نشود و هم خصوصيت ها و شرايط ديگر آن. در بعضى از روايات محافظت بر نماز به اداى فريضه (473)، و در بعضى ديگر به تقيّد برانجام پنجاه ركعت نماز در شب و روز(اعم از فرايض و نوافل ) تطبيق داده شده است (474).

تذكرالف: خصوصيت هاى نماز بسيار است و آنچه بازگو شد نمى از يم است و تحقيق تفسيريى درباره آيات ياد شده در ضمن بررسى معارف سوره معارج ارائه خواهد شد.إ ن شاء اللّه.

ب: منظور از تذكّر برخى ويژگى هاى نماز اين است كه سرّ دستور استعانت به نماز معلوم شود و محدوده عون و نصرت نماز واضح گردد و اجمالى از تفصيل كيفيت استعانت به نماز در تخليه از رذايل و تحليه به فضايل آشكار شده باشد.

ج: طبق برخى از آراى متقدمان ضمير إ نّها در وإ نّها لكبيرة إ لّا الخاشيعن به امور گذشته از قبيل اذكروا نعمتى... باز مى گردد(475) و تحليل آن امور، همين است كه در سوره معارج با تحرير آمده است. بنابراين، استعانت به نماز مى تواند دشوارى هاى همه امور گذشته را برطرف كند.

بحث روايى

1- مصاديق صبر و صلوة  

- عن أ بى عبداللّه عليه السلام فى قول اللّه عزّوجلّ: واستعينوا بالصبر، يعنى الصوم، إ ذا نزلت بالرجل النازلة و الشدة فليصم فإ نّ اللّه يقول: واستعينوا بالصبر يعنى الصيام (476).

- عن النبى صلى الله عليه و آله:الصبر ثلاثة: فصبر على المصيبة و صبر على الطاعة و صبر على المعصية (477).

- عن العسكرى عليه السلام فى قوله واستعينوا بالصبر و الصلوة: بالصبر عن الحرام على تاءدية الا مانات و بالصبر عن الرياسات الباطلة على الا عتراف لمحمد بنبوّية و لعلىّ بوصيّته و استعينوا بالصبر على خدمتهما و خدمة من يأ مرانكم بخدمته (478).

-... قال سلمان لا ميرالمؤ منين عليه السلام: يا أ خا رسول اللّه !و من أ قام الصلاة، أ قام ولايتك ؟ قال:نعم يا سلمان، تصديق ذلك قوله تعالى فى الكتاب العزيز: واستعينوا بالصبر و الصلوة و إ نّها لكبيرةٌ إ لّا على الخاشعين فالصبر رسول اللّه صلى الله عليه و آله والصلاة إ قامة ولايتى. فمنها قال اللّه تعالى: وإ نّها لكبيرة و لم يقل وإ نّهما لكبيرة لا نّ الولاية كبيرة حملها إ لّا على الخاشعين و...(479).

اشاره الف:روزه از آن جهت كه كفّ نفس را به همراه دارد، از مصاديق صبر است و چون روزه براى برخى از رخدادهاى صعب سودمند است نه همه آنها، رسول گرامى صلى الله عليه و آله درباره آن فرمود:الصيام نصف الصبر(480).

ب: براى صبر اقسام سه گانه اى ارائه شد، ليكن با تحليل اوّلى و عقلى معلوم مى شود كه آن اقسام در عرض ‍ يكديگر نيست. تقسيم اوّلى صبر به همان معناى ياد شده به اين است كه يا رخداد تلخ تحمل شود و يا هجرت شى ء شيرين هضم گردد. رخداد تلخ، يا مصيبتى است كه بايد آن را تحمل كرد و ضمنا از دست دادن محبوب را هضم كرد يا تكليف دشوارى است كه بايد امتثال آن را تحمل كرد و ضمنا از دست دادن رفاه را هضم كرد. هجرت شى ء شيرين عبارت از ترك معصيت است كه به كام كاذب شهوت گواراست. مطالب ديگرى در مطاوى اين بحث مطرح است كه جامع همه آنها كفّ نفس و هضم ناگوار است.

2- اهميت صبر و پاداش صبر 

- قال رسول اللّه صلى الله عليه و آله مخاطباً لعبداللّه بن عبّاس:أ لا علّمك كلمات تنتفع بهنّ؟ قال: بلى ! يا رسول اللّه. قال صلى الله عليه و آله: احفظ اللّه تجده أ مامك، تعرف إ لى اللّه فى الرّخاء يعرفك فى الشدّة، إ ذا سأ لت فاسئل اللّه وإ ذا استعنت فاستعن باللّه ؛ جفّ القلم بما هو كائن، فلو جهد العباد أ ن ينفعوك بشى ء لم يكتبة اللّه عليك، لم يقدورا عليه، فإ ن استطعت أ ن تعمل للّه بالصدق فى اليقين فافعل، فإ ن لم تستطع فإ نّ فى الصبر على ما تكره خيراً كثيراً و اعلم أ نّ النصر مع الصبر وأ نّ الفرج مع الكرب وأ نّ مع العسر يسراً(481).

- عن النبى صلى الله عليه و آله:الا يمان نصفان: نصف فى الصبر و نصف فى الشكر(482).

- الصبر نصف الا يمان و اليقين الا يمان كلّه (483).

- سئل رجل عن رسول اللّه صلى الله عليه و آله: ماالا يمان بمنزلة الرأ س من الجسد؛ إ ذا قطع الرأ س نتن باقى الجسد و لاإ يمان لمن لاصبر له (484).

- عن النبى صلى الله عليه و آله: من قضى نهمته فى الدنيا، حيل بينه و بين شهوته فى الاخرة و من مدّ عينيه إ لى زينة المترفين كان مهيناً فى ملكوت السماء و من صبر على القوت الشديد أ سكنه اللّه الفردوس حيث شاء(485).

- انّ رسول اللّه صلى الله عليه و آله فقد رجلاً فسأ ل عنه، فجاء فقال: يا رسول اللّه إ نى أ ردت أ ن تى هذا الجبل فأ خلوا فيه و أ تعبد. فقال رسول اللّه صلى الله عليه و آله:لصبر أ حدكم ساعة على ما يكره فى بعض مواطن الا سلام خير من عبادته خالياً أ ربعين سنة (486).

اشاره الف:فضيلتى كه براى صبر است تنها براى تاءثير آن در حلّ دشوارى هاى زندگى نيست، بلكه براى صبغه توحيدى آن است ؛ زيرا صابر، سختى حادثه را با جهل به راز و رمز و گاهى با گمان به زيانبار بودن آن، از اين جهت تحمل مى كند كه مدير و مدبّر جهان براسال نظام احسن كار مى ك ند و سمت افعال خدا به سود مجموع است، نه جميع ؛ گاهى مصلحت شخص سانحه زده هماهنگ با مصلحت شخصى خويش را قربانى مصلحت عمومى و نظام آفرينش مى كند، گرچه پايان همه كارهاى خدا هم به سود مجموع است و هم به نفع جميع. از اين رو صبر به منزله سر پيكر ايمان است.

ب: رذيلتى كه براى جزع و بى صبرى است، مقابل فضيلت ياد شده است. از اين رو آثار سوئى را در قيامت به همراه دارد.

3- استعانت از نماز  

- عن أ بى عبداللّه عليه السلام:كان علىّعليه السلام إ ذا أ هاله شى ءٌ فزعٌ قام إ لى الصلاة، ثمّ تلا هذه الا ية: واستيعنوا بالصبر و الصلوة (487).

- عن أ بى عبداللّه عليه السلام: يا مسمع ! ما يمنع أ حدكم إ ذا دخل عليه غمّ من غموم الدنيا، أ ن يتوضّأ ثمّ يدخل مسجده فيركع ركعتين فيدعواللّه فيهما؛ أ ما سمعت اللّه يقول: واستعينوا بالصبر والصلوة (488).

- عن حذيفة: كان رسول اللّه صلى الله عليه و آله إ ذا حزّبه أ مر إ لى الصلاة (489).

- عن النبى صلى الله عليه و آله: كان الا نبياء يفزعون إ ذا فزعوا، إ لى الصلاة (490).

اشاره الف: استعانت به نماز كه عمود دين و مايه تقرّب بندگان پرهيزكار است از سنّت هاى دير پاى الهى است كه در صحيفه هاى آسمانى پيام آوران گذشته مطرح بوده و قرآن كريم نمونه اى از آن را يادآور شده است: قال موسى لقومه استعينوا باللّه واصبروا(491). بارزترين مصداق استعانت به خدا همان اقامه نماز الهى است.

ب: انبياى خدا پيش گامان عمل به اين سنّت بوده اند؛ چنان كه خاتم آنان حضرت محمدبن عبداللّه صلى الله عليه و آله در اين جهت نيز اسوه ديگران بوده است و اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام همانند رسول گرامى هنگام حزوب سانحه سنگين از نماز كمك مى گرفت.

ج: از صحابه نيز چنين استعانتى نقل شده است ؛ مانند آنچه طبرى آورده كه ابن عباس در سفربود. خبر درگذشت برادر وى قثم بن عباس به او رسيد. استرجاع گفت و از راه فاصله گرفت و به ناحيه اى رفت و شتر را اناخه كرد و دو ركعت نمازى كه جلوس آن طولانى بود به جاآورد. آنگاه برخاست و به طرف مركوب خود رفت و اين آيه را قراءت مى ركد: واستعينوا بالصبر والصلوة وإ نّها لكبيرةٌ إ لّا على الخاشعين (492).

4- خشوع خاشعان  

- عن أ بى الحسن عليه السلام:... واستعينوا بالصبر والصلوة وإ نّها لكبيرةٌ إ لّا على الخاشعين، والخاشع الذليل فى صلاته المقبل عليها يعنى رسول اللّه صلى الله عليه و آله و أ ميرالمؤ منين عليه السلام ))(493).

- عن ابن عباس فى قوله إ لّا على الخاشعين: المصدّقين بما أ نزل اللّه (494).

- عن أميرالمؤ منين عليه السلام فى قوله إ لّا على الخاشعين: والخاشعون هم الشيعة المستبصرون و ذلك لا نّ أ هل الا قاويل من المرجئة والقدريّة و الخوارج و غيرهم من الناصبيّة، يقرّون لمحمدصلى الله عليه و آله ليس بينهم خلاف و هم مختلفون فى ولايتى منكرون لذلك جاحدون بها إ لّا القليل...(495).

اشاره الف: خشوع صادق از مصدّقان معارف ناب صادر مى شود. كسى كه از قبول مآثر ولايت سرباز زد و حقّ بودن آن را برنتابيد و معارف ناب را تصديق نكرد، اخلاق اعمال صادق از او متوقّع نيست.

ب: چون ملكات نفسانى كمال هاى وجودى است و به حكم حقيقت، يعنى تشكيك محكوم است، آن مقدار مقبول از معارف ناب مانند اصل توحيد، نبّوت عام، نبوت حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله و... كه مورد تصديق باشد مستلزم خشوع صادق خواهد بود. بنابراين، كمال خشوع حق در ولايت مداران علوى ظهور مى كند، گرچه ديگران در حدّ خود از اصل خشوع بهره مى برند.

5- معناى ظنّ درقرآن 

- عن على عليه السلام:((... يظنّون أ نّهم ملاقوا ربّهم يعنى أ نّهم يوقنون أ نّهم يبعثون ويحشرون و يحاسبون و يجزون بالثواب و العقاب ؛ والظنّ هنا اليقين (496).

- عن على عليه السلام فى قوله الذين يظنّون أ نّهم ملاقوا ربّهم: يوقنون أ نّهم مبعوثون و الظّن منهم يقين (497).

اشاره الف: ظنّ در قرآن گاهى در مورد گمان مقابل يقين به كار مى رود و گاهى در مورد علم و همين تفاوت مورد استعمال باعث شد كه برخى مانند ابوجعفر طبرى آن را از لغات اضداد محسوب دارند(498).

ب: ظنّ اگر با قرينه همراه نباشد معناى گمان دارد و اگر با قرينه همراه باشد معناى يقين را افاده مى كند؛ ظن مقابل يقين مانند: ما لهم به من علمٍ إ لّا اتّباع الظنّ(499)، إ ن يتبعون إ لّا الظن و إ ن هم إ لّا يخرصون (500)،و ما يتبع أ كثرهم إ لّا ظناً إ نّ الظنّ لايغنى من الحقّ شيئاً...(501) و ظنّ به معناى يقين مانند: أ لا يظنّ أ ولئك أ نّهم مبعوثون # ليوم عظيم (502)، قال الذين يظنون أنّهم ملاقوا اللّه كم من فئةٍ قليلة غلبت فئةً كثيرةً بإ ذن اللّه (503)

6- لقاء اللّه و مؤمنان به آن  

عن الباقرعليه السلام: الذين يظنّون أ نهم ملاقوا ربّهم و أ نّهم إ ليه راجعون نزلت فى على عليه السلام و عثمان بن مظعون و عماربن ياسر و أ صحاب لهم (504).

اشاره الف: لقى الهى درجات متعددى دارد؛ زيرا بسيارى از افراد با اسماى حسنا و وسطاى خدا ديدار دارند؛ گروهى با اسماى جمال و مهر و عده اى بااسماى جلال و قهر. نمونه اول: أ فمن وعدناه وعداً حسناً فهو لاقيه كمن متعناه متاع الحياة الدنيا(505). لقاى خدا براى اوساط از مؤ منان همان برخوردارى از مواهب الهى در قيامت است. نمونه دوم: فأ عقبهم نفاقاً فى قلوبهم إ لى يوم يلقونه (506).

ب: لقاى تام نسبت به حدّ ممكن، بهره كسى است كه نه خود را ملاقات كند و نه لقاى خود، بلكه فقط به شهود خداى سبحان بار يابد.

ج: از تحليل معناى لقا، زهوق پندار تجسيم مجسّمه روشن مى شود؛ چنان كه از بررسى معناى رجوع، وهن و هم تناسخيه آشكار خواهد شد و نيازى به تفصيل فخر رازى و مانند او نيست.

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved