بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 
 

آیه 4 - والذين يومنون بم انزل اليك و ما انزل من قبلك و بالاخره هم يوقنون

گزيده تفسير  

هدايت قرآن بهره پرهيزكارانى است كه به هر چه بر قلب مطهر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نازل شده است (قرآن باش يا حديث قدسى) و به كتب آسمانى پيشين ايمان دارند.

ايمان به قرآن و كتب آسمانى گذشته، مستلزم ايمان به پيامبران الهى و معجزات آنان و وجود فرشتگان افزون بر ايمان به وحى و رسالت، به معاد كه از برجسته ترين روآوردهاى دين است، يقين دارند، زيرا دين خدا صراط است و عقيده به صراط بدون عقيده به مقصد (معاد) سودمند نيست.

موانع اعتقاد به معاد يا شبهه علمى است يا شهوت عملى و پرهيزكاران، اين دو را از حريم انديشه و عمل خود رانده، از رزق ناب يقين كه كميابترين رزق خداوند است، بهره مند شده اند.

تفسير  

آخرت: آخرت در مقابل اولى و دنياست و مراد از جهان آخرت، قيامت است كه در آن حساب، پاداش و كيفر، و حيات طيب و برتر و سعادت ابدى محض و مانند آن است و مراد از كار اخروى كارى است كه افزون بر تامين نياز كنونى، در سعادت ابدى انسان نقش داشته، موجب تقرب به خداى سبحان و عامل جلب رضاى كنونى او باشد. اهل آخرت كسانى هستند كه همه امورشان رنگ الهى دارد.

در مقابل، مراد از دنيا امورى است كه انسان را از ذات اقدس خداوند و رضاى او دور مى كند و متاع فريب و كالاى نيرنگ و غرور است: (ما الحيوه الدنيا الا متاع الغرور). (441)

قرآن كريم در معرفى دنيا مى گويد: اعملوا انما الحيوه الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال والاولاد.) (442) دنيا چيزى است كه گاهى با بازى و گاهى با سرگرمى و زمانى با زينت و گاهى با تفاخر و گاهى با تكاثر، انسان را از هدف نهاييش كه لقاى خداى سبحان است، باز مى دارد و اين همان امور اعتبارى است، نه تكوينى، زيرا حيات طبيعى دينا همان گونه كه خوشيها و زيباييها را عرضه مى كند، ناخوشيها و رنجها را نيز نشان مى دهد و زندگى دنيا ذاتا فريبكار نيست و از اين رو نشئه كنونى براى اهل تقوا فريبنده نيست. اهل دنيا نيز با آرزوهاى خودشان فريب مى خورند: (وغرتكم الامانى). (443)

يوقنون: يقين علم ثابت و جزمى است كه شك پذير نباشد و مايه آرامش و طمانينه نفس آدمى گردد. برخى از ويژگيهاى ماخوذ در يقين (مانند زوال شك و يا محصول نظر و استدلال بودن يقين) مانع از اسناد آن به خداى سبحان و متصف شدن او به صفت يقين است، مگر آن كه آن خصوصيتهاى نقص آميز، متعلق به برخى از مصاديق يقين باشد، نه ماخوذ در مفهوم آن. از اين رو با تنزيه معناى جامع، از خصوصيتهاى برخى مصاديق، اتصاف خداوند به آن محذورى ندارد.

واژه هايى كه قرآن كريم درباره انواع ادراك به كار مى برد حدود 20 لفظ است ؛ مانند ظن، حسبان، شعور، ذكر، عرفان، فهم، فقه، درايت، يقين، فكر، راى، زعم، حفظ، حكمت، خبره، شهادت عقل و نيز الفاظى مانند: قول، فتوا، بصيرت و... هر يك از اين واژه ها با يك يا چند ويژگى از موارد ديگر ممتاز مى شود. (444)

ايقان كه باب افعال از ماده يقن است، به قيام يقين به دارنده آن نظر دارد. ظاهرا عنوان موقن در اين گونه از موارد، به عنوان صفت مشبهه (نه اسم فاعل) به كار مى رود. از اين رو معناى ثبوتى دارد، نه حدوثى .

در تفسير آيه دوم و سوم همين سوره گذشت كه قرآن كريم هدايتگر پرهيزكارانى است كه داراى تقواى اعتقادى (ايمان به غيب)، تقواى عبادى (اقامه نماز) و تقواى مالى و غير مالى (انفاق) باشند و چون ايمان به غيب به طور مطلق ذكر شد و از برجسته ترين مصداق آن، يعنى غيب مطلق كه كنه ذات خداى سبحان است، انصراف داشت ، در اين آيه كريمه دو مصداق ديگر از مصاديق ايمان به غيب (ايمان به وحى و نبوت و يقين به آخرت) بازگو شده است.

تجلى قرآن  

تنزل اشيا از مكان يا مكانت بالا بر دو گونه است: يكى به نحو تجلى و ديگرى به گونه تجافى. تنزل اشياى مادى و جسمانى، مانند باران و ساير نزولات جوى از فضاى بالا، نه از مخزن غيب، به صورت تجافى است ؛ بدين معنا كه با فرود آمدن آن، جايگاه پيشين آن تهى (اجوف) مى شود و آن شى ء ديگر در بالا نيست. همان گونه كه وقتى در بالا، يعنى، در فضاى فوق بود در پايين حضور نداشت.

اما تنزل قرآن، به نحو تجلى است بدين معنا كه با فرود آمدن، هرگز موطن اصلى خود را در عالم بالا رها و آن را تهى نمى كند، بلكه حقيقت آن همواره در موطن خود موجود است، ليكن جلوه و رقيقه آن نيز در مراحل نازلتر تحقق مى يابد، همانند تنزل دانش و انديشه عقلانى انسانى فرزانه كه از صحيفه جان او به صورت آهنگ گفتار يا نقوش نوشتار در فضاى خارج يا روى صفحه نگارش جلوه مى كند. در اين گونه موارد، هرگز مطلب عميق علمى از حوزه ذهن انديشور خارج نمى گردد، تا ذهن وى از آن خالى شود.

قرآن كريم حقيقتى گسترده است كه مرتبه برين آن از دسترس انسانهاى عادى خارج و در مكانى والا و بلند موجود است و مرتبه نازله آن به صورت لفظ و مفهوم درآمده است، تا قابل گفتن، شنيدن و نوشتن و خواندن و انتقال ذهنى باشد: (انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون و انه فى ام الكتاب لدنيا لعلى حكيم). (445)

پس چنين نيست كه وقتى قرآن از لدن فرود آمد و در دسترس انسانها قرار گرفت، ديگر، مرتبه برين معارف آن در ام الكتاب يا كتاب مبين نباشد و همچنين مرتبه متوسط آن در دست فرشتگان حامل آن نباشد.

تذكر: چون معناى تنزل و تحدد به حد لفظ و تلبس به لباس كلميه ملفوظ و مسموع، براى برخى صعب است، فخر رازى با تكلف روبرو شده است ؛ (446)

چنانكه صاحب المنار (447) نيز، تصوير صحيحى از تنزل موجودهاى عينى و ملكى از مخزن غيبى و ملكوتى ندارد و اصل كلى مستنبط از آيه (وان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم) (448) مغفول مانده است. از اين رو آنان معناى انزال حديد و انزال ازواج هشت گانه انعام را همان انزال احكام متعلق به آنها پنداشته اند.

گستره (ما انزل اليك)  

تعبير (ما انزل اليك) شامل همه مراحل نزول است، خواه آنچه به سطح عالم طبيعت تنزل كرده و خواه آنچه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) در معراج، با واسطه يا بى واسطه دريافت كرده است: (وانك لتلقى القرآن من لدن حكيم عليم). (449) همانند دو آيه پايانى سوره مباركه بقره: (آمن الرسول بما...) كه در معراج بى واسطه و شفاها دريافت شده است.

شايان ذكر است كه، در معراج نيز بايد وحى از جانب خداى سبحان تنزل كند تا براى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) قابل دريافت باشد. پس در تلقى كلام خدا افزون بر صعود و عروج پيامبر، تنزل وحى از جانب خدا نيز لازم است.

گستره (ما انزل اليك) افزون بر آن كه همه مراحل تنزل قرآن را فرا مى گيرد، غير قرآن مانند حديث قدسى را نيز شامل مى شود. پس آنچه بر قلب مطهر آن حضرت نازل شده، خواه به صورت قرآن (با همه مراحل تنزلش) و خواه به صورت حديث قدسى باشد، همه مشمول (ما انزل اليك) است كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) بدون هيچ تصرفى از خود، آنها را به مردم مى رساند.

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) افزون بر آن كه از سر بخل و ضن از وحى الهى چيزى را كتمان نمى كند: (و ما هو على الغيب بضنين)، (450) چيزى نيز بر وحى الهى نمى افزايد و آن را دگرگون نمى كند. پس آنچه بر او وحى شده عين آن را مى گويد و آنچه مى گويد نيز عين وحى الهى است: (و ما ينطق عن الهوى # ان هو الا وحى يوحى). (451)

تذكر: در كتب فقهى برخى احكام به عنوان فرض الله 8 و برخى ديگر به عنوان فرض النبى (صلى الله عليه وآله موسوم شده است و فرض ‍ النبى (صلى الله عليه وآله در برابر فرض الله، بدان معنا نيست كه نبى اكرم () از جانب خويش و با اجتهاد ظنى خود مطلبى را بر دين خدا بيفزايد، بلكه چون شارع حقيقى خداى سبحان است، فرض النبى نيز به فرض الله باز مى گردد. لازم آنچه از آيات مزبور سوره تكوير و نجم مستفاذ است، رجوع النبى به فرض الله است، ليكن با واسطه.

رابطه ايمان به قرآن با ايمان به ساير كتب آسمانى  

ايمان به آنچه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نازل شده، مستلزم ايمان به همه پيامبران پيشين و كتب آسمانى آنان نيز خواهد بود؛ زيرا حقانيت انبياى گذشته و كتب آنان به سه طريق از قرآن كريم استفاده مى شود:

1- همه شرايع در اصول و خطوط كلى معارف يكسان و مشترك است: (ان الدين عندالله الاسلام) (452) و اسلام كه ره آورد قرآن كريم است روح همه مكتبهاى الهى است.

2- قرآن كريم مصدق كتب آسمانى پيشين و مهمين برآنهاست:

(و انزلنا اليك الكتاب بالحق مصدقا لما بين يديه من الكتاب و مهيمنا عليه). (453)

3- در قرآن كريم به طور گسترده از پيامبران گذشته تمجيد شده و قصص ‍ آنان نيز به عنوان وسيله هدايت و نجات بازگو و معارف، اخلاق و احكام غير منسوخ آنها بيان شده است. بنابراين، ايمان به قرآن كريم با ايمان به پيامبران پيشين و كتب آسمانى آنان ملازم است.

رابطه ايمان به وحى با ايمان به رسالت  

جمله (يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك) ايمان به وحى خاص ‍ (قرآن) و همچنين مطلق وحى را با صراحت و با دلالت مطابقى بيان مى كند و لزوم ايمان به رسالت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) و ساير پيامبران و همچنين حقانيت همه پيامبران و ايمان به معجزات آنان و ايمان به فرشتگان را با دلالت التزامى مى رساند؛ زيرا بين ايمان به كتاب خدا و ايمان به رسالت رسول آورنده آن تلازم قطعى است.

اين لوازم را آيات ديگر با صراحت بيان، مانند: (فامنوا بالله و رسوله النبى الامى)، (454) (امن الرسول بما انزل اليه من ربه والمومنون كل امن بالله و ملائكته و كتبه و رسله لا نفرق بنى احد من رسله) (455) در برخى آيات نيز لزوم ايمان به معجزات پيامبران پس از ايمان به وحى مطرح مى شود: (قولوا امنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم.)(456)

در برابر متقيان راستين كه به همه كتابهاى الهى ايمان مى آورند، گروه متعصب اسرائيلى در برابر دستور خداوند به ايمان به همه آنچه نازل شده است صريحا تبعيض را اعلام مى دارند و مى گويند: تنها به آنچه بر ما نازل شده است ايمان مى آوريم: (واذا قيل لهم آمنوا بما انزل الله قالوا نومن بما انزل علينا و يكفرون بما وراء و هو الحق مصدقا لما معهم...). (457)

ممكن است گفته شود: ايمان دفعى به همه كتابهاى تدريجى كه هر كدام در موطن خاص خود حق بود و بعدا منسوخ شد چگونه محقق مى شود؟

يعنى، ايمان دفعى به ناسخ و منسوخ چگونه تصور صحيح دارد؟ پاسخ اين است كه اولا، نسخ مربوط به شريعت و منهاج است، نه همه كتاب و اصل دين، چون اصل دين اسلام است كه همگان بر آن اتفاق دارند: (ان الذين عندالله الاسلام). (458) ثانيا، گرچه ايمان، فعلى و دفعى است، ليكن متعلق آن راجع به ظروف متنوع و متعدد است. بدين جهت، ايمان به اين كه خداوند در مقطعى از تاريخ، منهاج و شريعت خاصى را نازل كرده، و در مقطع ديگر، منهاج و شريعت ديگرى را كه ناسخ قبلى است نازل كرده، هيچ گونه محذورى ندارد؛ چون همه آنها در موطن ويژه خود حق بوده است. آنچه محذور دارد اين است كه همه آنها همه اكنون كه ظرف ايمان است، لزوم عمل نيز داشته باشد.

ايمان اجمالى و تفصيلى به وحى و رسالت  

مراد از (ما انزل اليك)، وحى خاص (قرآن و حديث قدسى و...) است كه بر رسول خدا (پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)) نازل شده و از آن به نبوت خاصه تعبير مى شود و مراد از (ما انزل من قبلك) مطلق وحى و رسالت است كه در عين آن كه به نبوت عامه موسوم است، تعميم و توسعه فردى آن را نيز در بردارد؛ يعنى، ايمان به جميع آنه كه غير از ايمان به جامع آنهاست، لازم است.

سر اين كه در كنار ايمان به مطلق وحى و نبوت عامه، ايمان به وحى خاص و نبوت خاصه ذكر شده، ظاهرا اين است كه اولا اهميت قرآن كريم و رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بيان شود و ثانيا تفهيم شود كه درباره كتابهاى آسمانى و پيامبران آنها افزون بر ايمان اجمالى (كه همان ايمان به نبوت عامه است) ايمان تفصيلى نيز لازم است. البته مقدار تفصيل همان است كه به طور مبسوط در زبان قرآن و لسان عترت طاهرين (عليه السلام) آمده است و آنچه كه مقصوص نيست: (منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك) (459) ايمان تفصيلى به آن اصلا مطرح نيست.

معاد باورى پرهيزكاران  

يكى از برجسته ترين ره آوردهاى انبياى الهى معارف و احكام مربوط به معاد است. ايمان به وحى و رسالت بدون اعتقاد به معاد سودمند نيست ؛ زيرا دين همان صراط است و صراط براى مقصد است و اگر مقصدى به عنوان جهان ابد و عالم حساب و قسط و عدل و پاداش و كيفر نباشد، صراط بى معناست. با اين بيان، تناسب و وجه تاخر جمله (و بالاخره هم يوقنون) از (يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك) نيز روشن مى شود.

يقين به آخرت در پرتو ايمان به وحى و رسالت حاصل مى شود و به انضمام آن، اركان تقوا كامل مى شود. مهمترين عامل صيانت انسان از تبهكارى همان اعتقاد به قيامت و ياد معاد است: (اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار)(460) و آنچه مايه انحراف و ابتلاى به عذاب الهى است، فراموشى قيامت است: (ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب). (461)

ممكن است كسى از نظر توحيد ذاتى و توحيد خالقى موحد باشدت ولى معتقد به معاد نباشد، همانند وثنيين حجاز كه خدا را خالق آسمانها و زمين مى دانستند: (و لئن سالتهم من خلق السموات والارض ليقولن الله)، (462) ولى به عنوان حكيم عادلى كه روزى را براى حسابرسى و پاداش و كيفر قرار داده است، باور نداشتند، چون اعتقاد به خدايى كه از انسان بازخواست نكند سهل است، ولى اعتقاد به خدايى كه نسبت به دنيا و آخرت ربوبيت دارد، دشوار مسئوليت آور است.

راز انكار قيامت  

انكار قيامت دو عامل دارد: شبهه علمى و شهوت عملى. شبهه علمى كه در آياتى مانند: (من يحى العظام وهى رميم) (463) مطرح شده با اندكى تامل زايل مى شود و نگاهى به جهان هستى به آن شبهه پايان مى بخشد؛ زيرا در اين تامل انسان مشاهده مى كند كه خداى سبحان همواره ذرات پراكنده و بى جان را در جهان طبيعت جمع مى كند و به آن حيات گياهى، حيوانى و انسانى مى بخشد و قرآن كريم در پاسخ كسانى كه نسبت به رستاخيز ذرات پراكنده و بى جان استبعاد دارند مى فرمايد: خداى سبحان نه تنها قادر بر بعثت انسان است، بلكه مى تواند خطوط سرانگشتان او را، كه از ظرافتهاى آفرينش آدمى است، به صورت اول بسازد: (بلى قادرين على ان نسوى بنانه). (464)

اما شهوت عملى كه عمده ترين عامل انكار معاد است، براى آنكه راه فجور را پيش روى تبهكار بگشايد قيامت را از ريشه انكار مى كند: (بل يريد الانسان ليفجر امامه # يسئل ايان يوم القيمه). (465) پس همان گونه كه اعتقاد به قيامت، تنها يا مهمترين مانع تبهكارى است، عمده ترين عامل انكار قيامت نيز، اراده گناهكارى است ؛ چون هر يك از اين دو، منافى ديگرى است و هر يك از آنها كه قبلا حاصل، مانع تحقق ديگرى مى شود.

مراتب يقين و ايمان اهل آخرت  

انسانها نسبت به آخرت سه دسته اند: برخى به قيمت سنگين از دست دادن سعادت ابدى، دنيا را برگزيده و آن را بر حيات آخرت ترجيح داده اند: (فاما من # و اثر الحيوه الدنيا # فان الجحيم هى الماوى)، (466) (اولئك الذين اشتروا الحيوه الدنيا بالاخره) (467) اينان كوته بينانى هستند كه تنها دنيا را ديده و برگزيده اند و خداى سبحان به رسول خود دستور اعراض ‍ از آنان داده است:

(فاعرض عن من تولى عن ذكرنا ولم يرد الا الحيوه الدنيا# ذلك مبلغهم من العلم). (468)

برخى از انسانها نيز گاهى اهل دنيا و گاهى اهل آخرتند: (خلطوا عملا صالحا و اخر سيئا) (469) و گروهى نيز با بى اعتنايى به ظواهر فريباى دنيا، آخرت را بر دنيا ترجيح داده، آن را برگزيده اند: (الذين يشرون الحيوه الدنيا بالاخره) (470) و چون آخرت سه بخش دارد: جهنم، بهشت و رضوان: (وفى الاخره عذاب شديد و مغفره من الله و رضوان)، (471) پس ايمان اهل آخرت نيز مراتبى دارد: يقين گروهى از آنان در محدوده ترس از جهنم و نهايت سعيشان براى رهايى از آتش است و عده اى فراتر از آن چون نعمتهاى بهشتى را نيز باور دارند، كوشش مى كنند تا به آنها دست يابند و گروه سوم كه برتر از اين دو گروهند، يقينشان به آخرت در مقام منيع لقاى حق است ، نه منحصر در ترس از جهنم يا شوق بهشت.

بهره گروه سوم از قرآن كريم برترين بهره است. اينان از خدا راضيند و خداى سبحان نيز از آنان راضى است: (لا تجد قوما يومنون بالله واليوم الاخر... اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدين فيها رضى الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون) (472) كسى كه رخدادهاى تلخ را شيرين نمى يابد و آنها را گزنده و دردناك احساس مى كند ولى درباره آنها صبر پيشه مى كند و يا نرسيدن به رفاه و نشاط را رنج آور مى داند و بر آن رنجورى، صابر است، چنين شخصى به مقام رفيع رضوان بار نيافته است، قهرا گوهر ذاتش مرضى خداوند نيست. از اين رو مقام شامخ رضا، ويژه گروه سوم است.

يكى از تفاوتهاى شريعت اسلام با شرايع پيشين اين است كه پيروان آن شرايع ، افزون بر ايمان به شريعت خود و شرايع پيشين (به فرض وجود) ايمان به شريعت يا شرايع بعدى كه پيامبرانشان بدان بشارت مى داند نيز لازم بود، ولى در شريعت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) خاتم پيامبران است، سخن از ايمان به شريعت و رسول بعدى نيست ؛ زيرا پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) پيامبر و كتاب آسمانى ديگرى نخواهد آمد تا مردم به آن ايمان آوردند و يا رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) مبشر آن شد. از اين رو اكتفاى به تعبير (ما انزل من قبلك) ويژه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) است.

2- صفات ثبوتى و سلبى مومنان به وحى  

ايمان به نبوت خاصه و عامه و اعتقاد به رسالت همه انبيا و نزول همه كتابهاى آنان (ما انزل اليك و ما من قبلك) لوازمى دارد كه در قرآن كريم به برخى از آنها اشاره شده است، مانند كفر ورزيدن به طاغوت و عدم مراجعه به محاكم طاغوت. افزون بر اين صفات سلبى، برخى از صفات ثبوتى آنان، مانند رسوخ در علم و داشتن ايمان راستين نيز بيان شده است: (الم تر الى الذين يزعمون انهم امنوا بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به)، (473) (لكن الراسخون فى العلم منهم والمومنون يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك). (474)

3- مقصد متوسط و نهايى نزول وحى  

قلب مطهر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مجراى نزول وحى و از حلقات متوسط دريافت آن است، نه پايان آن، زيرا آخرين منزلگاه وحى الهى گوشها و دلهاى انسانهاست: (وانزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم)، (475) (وانزلنا اليكم نورا مبينا) (476) و از اين رو قرآن كريم هم كلام خداوند سبحان است و هم تكلم او. (477) بنابراين، آياتى كه سخن از تنزل قرآن بر وجود مقدس رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) دارد (همانند آيه محل بحث) بيانگر مقصد متوسط نزول وحى است، نه مقصد نهايى آن. تفاوت در اين است كه بين خداوند سبحان و حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) فرشتگان واسطه اند، ولى بين فرشتگان و مردم، رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) واسطه است كه وحى را از آنان دريافت كرده، به مردم مى رساند.

4- يقين به آخرت بر اثر مشاهده ملكوت  

يقين به آخرت گاهى بر اثر استدلال عقلى حاصل مى شود و گاهى بر اثر مشاهده ملكوت جهان: (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات والارض ‍ وليكون من الموقنين) (478) و انسان پرهيزكار بر اثر ارتباط با ملكوت، به قيامت يقين پيدا مى كند. آياتى از قبيل (كلا لو تعلمون علم اليقين # لترون الجحيم) (479) و مانند آن شاهد اين مدعاست.

5- زنگار گناه مانع تاثير علم به قيامت  

يقين به آخرت با عمل براى آخرت همراه است وگرنه ممكن است كسى عالم به قيامت باشد ولى علمش در زير لايه هاى زنگار شهوات مدفون باشد و چنين علمى كارساز نيست: (افرءيت من اتخذ الهه هويه واضله الله على علم) (480) و اگر آلودگى به گناه نباشد، حتى گمان به آخرت نيز براى حصول تقوا كافى است: (الا يظن اولئك انهم مبعوثون)، (481) زيرا عقل ناب دفع ضرر را محتمل را واجب مى شمارد. معاد به قدرى مهم است كه اگر درباره آن گمان نيز حاصل شود (نه قطع)، براى عمل كفايت مى كند، گرچه بايد درباره آن قطع تحصيل كرد.

بحث روايى  

1- ولايت عترت (عليهم السلام) در كتابهاى آسمانى پيشين

- عن العسكرى (عليه السلام) فى قوله تعالى: (وما انزل من قبلك): من دفع فضل اميرالمومنين (صلوات الله عليه) على جميع من بعد النبى (صلى الله عليه وآله) فقد كذب بالتوراه والانجيل و الزبور و صحف ابراهيم و سائر كتب الله المنزله فانه ما نزل شى ء منها الا واهم ما فيه بعد الامر بتوحيد الله تعالى والاقرار بالنبوه، الاعتراف بولايته والطيبين من آله (عليهم السلام (482)

اشاره: از حديث معروف ثقلين استنباط مى شود كه قرآن و عترت با هم هماهنگ بوده ، از يكديگر جدا نمى شوند و اين انسجام و عدم انفكاك، به حقيقت نورانى آن دو برمى گردد و چنين واقعيتى محدود به زمان يا اقليم مخصوص نيست و چون حقيقت قرآن از كتابها و صحائف انبياى سلف (عليهم السلام) جدا نبوده، حقيقت ولايت اهل بيت و عترت طاهرين (عليهم السلام) نيز از آنه جدا نبوده است و چون قرآن ثقل اكبر و عترت (عليهم السلام) ثقل اصغرند، اين ترتب هم در صحف سلف محفوظ بوده است.

2- حقيقت و آثار يقين

- عن اميرالمومنين (عليه السلام): ... الاسلام هو التسليم و التسليم هو اليقين و اليقين هو التصديق و التصديق هو الاقرار و الاقرار هو الاداء و الاداء هو العمل. (483)

اشاره: چون يقين نور است: اليقين نور (484) و حقيقت نور، آثار صحيحى از بالا به پايين دارد، از اين رو همه مراحل بعد از يقين را كه همان هماهنگى نظر و عمل و اخلاص در مقام عمل باشد به همراه دارد. البته معلوم است عملى كه از روى يقين باشد بسيار مفيد است .

از اميرالمومنين (عليه السلام) رسيده است كه آثار يقين مومن در عمل وى براى خودش و ديگران مشهود است و آثار شك منافق نيز در عمل وى مشهود است ؛ گرچه ممكن است براى خود منافق بر اثر كورى وى مستور باشد: ان المومن يرى يقينه فى عمله والكافر يرى انكاره فى عمله. (485)

البته چنانكه امام رضا (عليه السلام) فرمودند: فيض يقين كمترين رزقى است كه بين مردم توزيع شده است: لم يقسم بين العباد شى ء اقل من اليقين (486) و يقين، مانند صبر، فضيلت ويژه است كه صاحبان آن فضايل به مقام امامت و رهبرى جامعه الهى نايل مى آيند: (و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون) (487) لازم است توجه شود كه فضيلت صبر نيز ناشى از فيض يقين است: الصبر ثمره اليقين. (488)

3- مراتب و متعلق يقين اهل تقوا

- عن اميرالمومنين (عليه السلام): فمن علامه احدهم انك ترى له قوه فى دين... وايمانا فى يقين. (489)

فاما اولياء الله فضياؤ هم فيها (الشبهه) اليقين . (490)

فهو من اليقين على مثل ضوء الشمس . (491)

واعملوا عباد الله ان المتقين ذهبوا بعاجل الدنيا و آجل الاخره... و تيقنوا انهم جيران الله غدا فى آخرتهم. (492)

اشاره: يقين چون از شئون معرفت و علم است، به معروف و معلوم تعلق مى گيرد و چون اسماى حسناى الهى، كه معروف است تعدد دارد، معرفتها نيز متنوع خواهد بود و هر معرفتى در حد خود از يقين برخوردار است. از اين رو مى توان براى يقين انحاى گوناگون به لحاظ متعلق آن تصور كرد. عمده مراتب يقين است كه به حسب متعارف آن را به يقين علمى (علم اليقين) و يقين عينى (عين اليقين) و يقين حقى (حق اليقين) تقسيم كرده اند و چون متعلق آن كه اسماى حسناى الهى است نامحدود است، حد خاصى از حصول يقين يا شهود آن را نمى توان پايان مرحله يقين دانست. حاصل اين كه، حقيقت يقين، نورى است تشكيكى، كه هم فزونى پذير است و هم حد خاص ندارد.

آیه 5 - اولئك علی هدى من ربهم واولئك هم المفلحون

گزيده تفسير  

پروا پيشگان بند مرتبه، از هدايتى بهره مندند كه چونان مركبى رهوار آنان را به مقصد مى رساند و رفعت مى بخشد و اين همان هدايت تكوينى الهى است كه زمينه ساز بهره ورى كامل از هدايت قرآن است. آن بلند پايگان كه بر هدايت الهى مستقرند، چنانكه تقوايشان زمينه ساز بهره مندى از قرآن است منشا رستگارى آنان نيز خواهد بود؛ آنان از همه موانع مى رهند و به مقصد اصيل خويش مى رسند و چون فلاح انسان در رسيدن به كمال مطلق است و كمال مطلق جز خداى سبحان نيست، پس فلاح پرواپيشگان در لقاءالله است و براى رسيدن به لقاء الله گامهاى نخست را بايد با هدايت فطرى و تقواى اعتقادى، عبادى و مالى برداشت و آنگاه بايد تا رسيدن به مقصود نهايى از رهبرى قرآن ناطق و صامت (ثقلين) پيروى كرد.

تفسير  

المفلحون: واژه مفلح از ريشه فلاح است و معناى اصلى ماده فلح، چيزى است كه لازم آن رهايى از شرور و دستيابى به خير و صلاح است و با اين دو قيد از ماده نجات ، ظفر و صلاح امتياز مى يابد.

اطلاق فلاح بر كشاورز و فلاحت بر كشاورزى از آن روست ؟ زمين با زراعت از بوار(باير بودن) مى رهد و آباد مى گردد، چنانكه شكاف و گشايش نيز در آن ملحوظ است.

در زبان فارسى از فلاح به پيروزى و رستگارى تعبير مى شود؛ (493) زيرا معناى فتح و شكاف در آن ماخوذ است، برخلاف چيزى كه رتق و سد در آن ماخوذ است، و چون شكاف در معناى فلاح اخذ شده، كسى كه لب زيرين او شكاف داشته باشد افلح ناميده مى شود. (494) البته مفلح انسانى است كه با رنج و تعب، به مقامى رسيده باشد، نه بدون رنج.

هم: ضمير هم را بصيرون، فاصله مى نامند و كوفيون، عماد. شايد سرعطف اولئك دوم بر اولئك اول در آيه محل بحث و عدم عطف در آيه (اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون) (495) اين باشد كه در آيه محل بحث، دو عنوان مزبور جداى از هم و مستقل است، ليكن در آيه سوره اعراف، اساس مطلب همان غفلت است كه بر اساس دركات آن، سه مرحله نزولى پديد مى آمد: اول شبيه چهارپايان شدن، دوم در حد چهارپايان بودن، سوم از آنها پايينتر قرار داشتن.

سر اين تفاوت آن است كه چنانكه نور محسوس، شى ء را برجسته و نمايان مى كند و ظلمت محسوس، شى ء را در تاريكى فرو مى برد، نور معقول هدايت نيز انسان را برجسته مى كند: (يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات) (496) و تيرگى ضلالت او را سركوب و منكوب و نابود مى سازد و او را به حضيض سقوط فرو مى افكند: (ولا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى) (497) راز اساسى در اين گونه موارد آن است كه كمال مقهور نفس ‍ كامل است، و نقص قاهر بر نفس ناقص، مثلا، انسان عالم، امير علم است و انسان جاهل، اسير جهل.

از اين رو گفته مى شود: زبان عاقل در قلب اوست و قلب جاهل در زبان او. بنابراين ، انسان مهتدى و متقى، حاكم بر هدايت و تقواست و انسان ضال و فاجر، محكوم ضلال و فجور و از اين حقيقت به (على هدى) تعبير شد.

رستگارى پرواپيشگان  

واژه فلاح چنانكه گذشت، فراتر از معناى رهايى از موانع، معناى رسيدن به مقصود را نيز در بر دارد. پرواپيشگان كه بر هدايت الهى مستقرند همان گونه كه تقواى آنان زمينه ساز بهره مندى از قرآن كريم بود، زمينه ساز فلاح و رستگارى آنان نيز هست: (واتقوا الله لعلكم تفلحون). (498)

پرهيزكاران كه از افراط و تفريط، عصيان، بخل و شح نفس در امان و داراى حفاظ الهى تقوايند، رستگارند: (و من يق شح نفسه فاولئك هم المفلحون). (499)

فلاح و رستگارى مقصود بالذات و هدف نهايى انسان است و چون فلاح انسان در رسيدن به كمال مطلق است و كمال مطلق جز خداوند سبحان نيست. پس فلاح انسان در لقاءالله است و براى رسيدن به لقاى الهى، گامهاى نخست را با هدايت فطرى و تقواى اعتقادى، عبادى و مالى بايد برداشت و آنگاه تا به سر منزل مقصود بايد از هدايت و رهبرى قرآن ناطق و صامت پيروى كرد.

تذكر: اشاره با لفظ اولئك كه ناظر به دور است، براى بزرگداشت مقام متقيان است، چنانكه تكرار لاى كلمه با ذكر واو عاطف، براى تفهيم استقلال هر يك از هدايت و فلاح براى تكريم است.

بحث روايى  

معناى فلاح

- عن الصادق (عليه السلام) فى قوله تعالى: (اولئك هم المفلحون): اى الناجون مما منه يوجلون الفائزون بما ياملون (500)

اشاره: محور اصلى فلاح، همان تزكيه نفس است: (قد افلح من زكيها). (501) تزكيه نفس با اعمال ويژه اى همراه است كه برخى از آنها در سوره مومنون (502) و بعضى از آنها در ديگر سور بازگو شده است ؛ چنانكه تزكيه روح با تروك مخصوصى همراه است كه از آنها به عنوان موانع فلاح ياد مى شود؛ مانند: ظلم، افترا، كذب، تكذيب آيات الهى و...

رواياتى كه به طور مبسوط در تحليل معناى فلاح و علل و عوامل و همچنين دلايل و علايم آن ياد شده، مستنبط از اصول قرآنى الست كه به عناصر محورى آنها اشاره شد.

بارزترين مصداق فلاح كه همراه با وقايه نفس از شح و تقواى از بخل است در كلام اميرمومنان (عليه السلام) آمده است: من اهتم برزق غد لم يفلح ابدا. (503) لازم است توجه شو كه بين همت گماردن براى كسب حلال و تحصيل رزق و بين مهموم بودن براى روزى آينده فراق وافر است كه يكى را محمود و ديگرى را مذموم كرده است.

تذكر: چون عنوان متقين صفت مشبهه است نه اسم فاعل ، داراى معناى ثبوتى است. از اين رو اوصاف پنج گانه اى كه براى آنان ياد شد به صورت فعل مضارع است كه همراه با استمرار است و نتيجه آن نيز به عنوان صفت ملكه ، نه حال، در خاتمه چنين بيان شده است: (اولئك على هدى من...) و اين مطلب با آنچه در پايان سوره به صورت فعل ماضى ياد شده منافاتى ندارد؛ زيرا گرچه در پايان سوره چنين آمده است: (امن الرسول... كل امن...)، ليكن از آن هم ملكه استنباط مى شود، نه حال ؛ چنانكه در همان آيه با فعل مضارع چنين آمده است: (لا نفرق بين احد من رسله...)

آیه 6 - ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم يومنون

گزيده تفسير  

گرچه هدايت قرآن همگانى است و اختصاص به پرهيزكاران ندارد، ولى كافران از آن بهره اى نمى برند، زيرا آنان بر اثر عناد عمدى خويش در هدايت را چنان بر روى خود بسته اند كه بيم دادن و ندادنشان يكسان است.

انذار كه رسالت محورى پيامبران و هدف نفر فرهنگى فقيهان است، در هدايت انسانهاى مستعد نقش به سزايى دارد، ولى كفر عنادى (نه كفر بسيط كه ناشى از غفلت است و با انذار نيز زايل مى شود) مانع تاثير انذار است.

تفسير 

انذرتهم: انذار كه در برابر تبشير (نويد دادن) است، به معناى بيم دادنى است كه با گفتار يا مانند آن صورت مى گيرد.

در طليعه اين سوره سخن از هدف قرآن كريم، يعنى هدايت مقتين بود و چون در آن جا پرسش مطرح بود كه اگر قرآن براى هدايت همه انسانها نازل شد، سر اختصاص هدايت آن به پرهيزكاران چيست ؟ گويا در اين آيه كريمه به پاسخ آن پرداخته، مى فرمايد: زيرا غير متقى (مانند كافر) انذار و عدم انذارش يكسان است و آنان خود نيز به اين حقيقت معترفند: (سواء علينا اوعظت ام لم تكن من الواعظين). (504)

در آيه محل بحث، كفر در برابر تقوا به كار رفته و از آن استفاده مى شود كه همان طور كه تقوا شرط بهره مندى از هدايت قرآن است، كفر نيز مانع آن است و همان طور كه تقوا به اعتقادى و عملى تقسيم مى شود و تقواى عملى به تقوا در عبادت (اقامه نماز) و تقوا در مال و غير مال (انفاق) تقسيم مى شود، كفر نيز همين تقسيم ها را دارد؛ زيرا كفر تنها انكار خدا، وحى و رسالت و معاد نيست، بلكه اگر كسى عمدا نماز و زكات را نيز ترك كند عملى است و همان گونه كه در تقوا حسن اختيار لازم است، در (الذين كفروا) نيز عناد و لجاج و سواء اختيار مطرح است. پس كفر در اين آيه، كفر عنادى است كه رو در روى تقواست، نه كفر بسيط، كه ناشى از غفلت و با انذار و هدايت پيامبران برطرف مى شود.

اهميت انذار در تبليغ و هدايت  

تقابل بين آيات آغازين سوره كه سخن از هدايت متقين داشت با آيه مورد بحث كه بيانگر هدايت ناپذيرى كافران است، اقتضا مى كرد كه در اين آيه شريفه به جاى تعبير (ءانذرتهم ام لم تنذرهم)، گفته شود: اهديتهم لم لم تهدهم.

شايد سر تغيير اين باشد كه قرآن كريم در امر هدايت انسانها، براى انذار و هشدار جايگاه ويژه اى قائل است و با اين كه قرآن هم بشير مومنان است و هم نذير آنان: (هدى و بشرى للمومنين)، (505) (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا) (506) و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نيز هم بشير است و هم نذير: (انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا)، (507) اما هسته مركزى تبليغ و هدايت، انذار است و از اين رو در برخى آيات قرآن كريم رسالت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)، تنها انذار معرفى شده است، مانند: (انما انت نذير)، (508) (واوحى الى هذا القرآن لانذركم به) (509) و در تبيين اساس هدايت پيامبران، تنها سخن از انذار رفته است: (يا معشر الجن والانس الم ياتكم رسل منكم يقصون عليكم اياتى و ينذرونكم لقاءيومكم هذا) (510) و هدف از نفر فرهنگى فقيهان نيز انذار انسانها معرفى شده است: (فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا فى الدين ولينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم). (511)

راز تاكيد بر انذار نيز اين است كه بسيارى از انسانها با بشارت صرف هدايت نمى پذيرد و منطق آنان اين است كه نقد امروز را به نسيه فردا نمى فروشيم. از اين رو در آغاز رسالت، نداى (قم فانذر) به گوش قلب پيامبر (صلى الله عليه وآله) رسيد.

راز وعظ ناپذيرى كافران  

سبب عدم پذيرش دعوت و عدم اتعاظ به مواعظ الهى به نحو منفصله مانعه الخلو، امورى است كه برخى از آنها به مسائل نظرى و دانشى برمى گردد؛ مانند اعتقاد به اصالت حس و تجربه و اصالت ماده و بعضى از آنها به مسائل عملى و ارزشى برمى گردد كه بى ارتباط به همان مسائل نظرى و دانشى نيست ؛ مانند آنچه از زبان كافران معاند عصر نوح (عليه السلام) نقل شده است: (قالوا انومن لك و اتبعك الارذلون)، (512) (... و ما نريك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراى و ما نرى لكم علينا من فضل بل نظنكم كاذبين) (513) البته در آيه دوم، گذشته از اعتماد بر نظام ارزشى باطل به نظام دانشى و نظرى نيز اشاره شده است.

نشانه اعتقاد كافران به اصالت ماده و نيز اصالت حس و تجربه اين است كه، چنانكه درباره مبدا جهان اصرار مى ورزند كه رب بشر بايد محسوس و قابل تجربه حسى باشد، درباره معاد نيز چنين پندار باطلى دارند كه اگر حيات پس از مرگ حق و صدق است، چرا مرده ها دوباره در همين دنياى مادى و محسوس زنده نمى شوند؟ و آيه شريفه (واذا تتلى عليهم اياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتو بابائنا ان كنتم صادقين) شاهد آن است، زيرا آنها از معاد چيزى جز رجوع مجدد به دنيا نمى فهميدند و چون آن را هم نمى يافتند، به انكار حيات مجدد مبادرت مى ورزيدند، ليكن خداوند سبحان همان طور كه ربوبيت خود را فرا دنيايى بيان كرده است. از اين رو جواب آنها را چنين مى دهد: (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامه لاريب فيه ولكن اكثر الناس لا يعلمون). (514)

لطايف و اشارات  

1- شرط دشوار انذار  

گرچه تبشير و انذار هر دو لطيفه رسولان الهى نيز عالمان دين است، ولى شرايط انذار بسى دشوارتر از لوازم تبشير است و هر كس تا حدودى مى تواند مبشر باشد، ولى كسى مى تواند منذر باشد كه خودش از خطر متوقع ترسيده و آثار آن ترس در سخن و عملش جلوه گر باشد، همان گونه كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) هنگامى كه از قيامت خبر مى داد رنگ رخسارش دگرگون مى شد و مانند كسى كه از تهاجم لشكر دشمن خبر مى دهد، از قيامت سخن مى گفت: ... تحمار وجنتاه و يذكر الساعه و قيامها حتى كانه منذر جيش . (515)

2- راه ايمان براى كافران گشوده است  

از جمله (لا يومنون) استفاده مى شود كه راه ايمان براى كافران همچنان گشوده است ؛ زيرا ظاهر اسناد ترك ايمان به آنها اين است كه آنان مى توانند مومن شوند، ولى با ميل خود آن را ترك مى كنند و اگر به عقايد حق نمى گروند، از سر عناد و به سوء اختيار خودشان است. ايمان فعل اختيارى انسان است و كافران با نابود ساختن سرمايه فطرت، توفيق ايمان را از دست داده اند: (الذين خسروا انفسهم فهم لا يومنون). (516)

آيه محل بحث و آيات ديگرى از قبيل (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون)، (517)

آيه محل بحث و آيات ديگرى از قبيل (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يومنون)، (518) دستاويز اشاعره اى براى اثبات جواز تكليف مالايطاق و تكليف به محال قرار گرفته و عصاره آن برابر وجوه فراوان و تقريبهاى گوناگون فخر رازى در مواردى از تفسير كبير و در ذيل آيه محل بحث اين است:

خداوند از شخص معين يا گروه مشخص خبر داده است كه آنها ايمان نمى آورند؛ چنانكه درباره آنها عالم بود كه مومن نخواهد شد. در اين صورت، اگر آنها ايمان بياورند، گزارش خداوند كذب و علم خداوند جهل مى شود و چون كذب و جهل خدا محال است، پس ايمان آوردن آنها نيز محال است، ولى با اين وصف، آنها مكلف به ايمانند و همه دعوتها و امر ونهى هاى قرآنى نسبت به آنها عموم يا اطلاق دارد، بنابراين، تكليف محال جايز است. آنگاه مى گويد: سلف و خلف از محققان اهل سنت بر آنچه گذشت اعتماد كرده، با تكيه بر آنها اصول اعتزال و قواعد آن را از بين بردند؛ معتزله برخاستند و نشستند و حيله ورزيدند و هيچ پاسخ قانع كننده اى نياورند. (519)

پاسخ تفصيلى اين گونه از اوهام مزعوم در اثناى بحثهاى تفسيرى ارائه خواهد شد، ليكن فعلا به بخشى از آن اشاره مى شود: اولا، محور اصلى قياس استثنايى مزبور را جدال تشكيل مى دهد، نه برهان، زيرا اشاعره كه منكر حسن و قبح عقلى هستند، هرگز به قبح كذب خداوند فتوا نمى دهند و اگر آن را قبيح دانسته اند، بر اساس مبناى اعتزال است و اين جدال است، نه برهان. ثانيا، همان طور كه خداوند از اصل عدم ايمان آنها خبر داد و نيز اصل ايمان آنان را مى داند، از كيفيت عدم ايمان آنها، يعنى اختيارى بودن آن نيز خبر داده نمى آورند و نيز به عدم ايمان اختيارى آنها علم دارد. ثالثا، چنين ممتنعى كه امتناع آن با اختيار است، اختيارى خواهد بود. رابعا، تكليف به محال ارادى تكليف به ممكن است، نه به محال.

3- مراد از الذين كفروا و الذين امنوا در قرآن

استاد علامه طباطبايى (قدس سره) مى گويد:

مراد از (الذين كفروا) كافرانى است كه بر كفر خود ثابتند و انكار در قلبشان رسوخ كرده است ؛ زيرا انذار و عدم انذارشان يكسان است و فراتر از اين مى توان گفت: بعيد نيست مراد از (الذين كفروا) در استعمال قرآنى، سران كفار قريش در آغاز بعثت باشند، مگر اين كه قرينه اى بر خلاف اين باشد، زيرا اگر تعبير (سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم) درباره همه كافران صادق باشد، باب هدايت غير مسلمانان بسته مى شود و اين بر خلاف حكمت نزول قرآن و ظواهر آيات شريفه است. (520)

گذشته از آن كه، بسيارى از كافران بر اثر انذار، مسلمانان شدند و دعوت و عدم دعوت نسبت به آنها يكسان نبود.

طبرى، اقوالى را در تطبيق آيه بر مصاديق خاص، ذكر كرده و در بين آنها قول ابن عباس را كه عكرمه يا سعيد بن جبير نقل كرده اند، اولى مى داند و آن اين كه: مراد، يهود نواحى مدنيه اند كه با علم به صحت نبوت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) آن را انكار مى كردند. (521) ليكن اطلاق آيه شامل غير آنها نيز مى شود.

همچنين استاد علامه مى گويد:

(الذين امنوا) نيز، اگر قرينه اى بر خلاف نباشد، از باب تكريم و تعظيم، بر اولين مسلمانان اطلاق مى شود و از بيان فوق اين نتيجه حاصل مى شود كه كفر نيز مانند ايمان مراتبى دارد و براى هر مرتبه از آن، آثار ويژه اى است.

4- دو عامل حق پذيرى  

بينش توحيد كه آفرينش انسان بر آن اساس است و گرايش ‍ فطرى وى به حق، دو عامل اصلى (علمى و عملى) حق پذيرى اوست و هدف بعثت انبيا(عليهم السلام) نيز با استمداد از تعليم كتاب و حكمت از يك سو و تزكيه از سوى ديگر، اثاره و شكوفا كردن همين دو دفينه عقلى (عقل نظرى و عملى) است.

مردم با تقوا بر اثر داشتن اين دو شرط، در بهره ورى از وحى كاميابند، ولى كافران بر اثر تيرگى جهل و تاريكى جحدا از توفيق پذيرش حق محرومند، چون جاهل جاحد هرگز از مدار هواى خويش جدا نمى شود و اگر كسى برخى از علوم را فراگيرد و برخى ديگر بر اثر بين الرشد بودن معلوم وى باشد، او عالما عامدا حق را نمى پذيرد و يا اگر موقتا آن را پذيرفت فورا از آن نكول مى كند، چنانكه خداوند از ارتجاع و ارتداد او بعد از روشن شدن حق خبر داده است: (ان الذين ارتدوا على ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدى الشيطان سول لهم). (522)

بحث روايى  (اقسام كفر در قرآن)

- عن الزبيرى عن الصادق (عليه السلام) قال: قلت له: اخبرنى عن وجوه الكفر فى كتاب الله عزوجل. قال: الكفر فى كتاب الله على خمسه اوجه، فمنها كفر الجحود، والجحود على وجهين، والكفر بترك ما امر الله، و كفر البرائه، وكفر النعم، فاما كفر الجحود فهو الجحود بالربوبيه و هو قول من يقول: لا رب ولا جنه ولانار، و هو قول صنفين من الزنادقه يقال لهم: الدهريه، وهم الذين يقولون: (و ما يهلكنا الا الدهر) (523) و هود دين وضعوه لا نفسهم بالاستحسان منهم و لا تحقيق لشى ء مما يقولون. قال عزوجل: (ان هم الا يظنون) ان ذلك يكما يقولون، وقال: (ان الذين كفروا سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون)، (524) يعنى بتوحيد الله، فهذا احد وجوه الكفر.

و اما الوجه الاخر فهو الجحود على معرفه، و هو ان يجحد الجاحد و هو يعلم انه حق قد استقر عنده، و قد قال الله عزوجل: (وجحدوا بها واستيقينتها انفسهم ظلما و علوا) (525) و قال الله عزوجل: (و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنه الله على الكافرين)، (526) فهذا تفسير وجهيى الجحود.

والوجه الثالث من الكفر كفر النعم، وذلك قوله سبحان يحكى قول سليمان: (هذا من فضل ربى ليبلونى ء اشكر ام اكفر و من شكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان ربى غنى كريم)، (527) و قال: (لئن شكرتم لازيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد)، (528) قال: (فاذكرونى اذكركم واشكروا لى ولا تكفرون). (529)

والوجه الرابع من الكفر ترك ما امر الله عزوجل به، و هو قوله عزوجل: (واذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون دماء كم و لا تخرجون انفسكم من دياركم ثم ديارهم تظاهرون عليهم بالاثم و العدوان و ان ياتوكم اسارى تفادوهم و هو محرم عليكم اخراجهم افتومنون ببعض الكتاب و تكفرون ببعض). (530) فكفرهم بترك ما امر الله عزوجل به ونسبهم الى الايمان ولم يقبله منهم و لم ينفعهم عنده، فقال: (فما جزاء من يفعل ذلك منكم الا خزى فى الحيوه الدنيا و يوم القيمه يردون الى اشد العذاب و ما الله بغافل عما تعملون). (531)

والوجه الخامس من الكفر كفر البرائه وذلك قول الله عزوجل يحكى قول ابراهيم: (كفرنا بكم وبدا بيننا و بينكم العداوه و البغضاء ابدا حتى تومنوا بالله وحده)، (532) يعنى تبرانا منكم، وقال: (يذكر ابليس و تبريه من اوليائه من الانس يوم القيامه) (انى كفرت بما اشركتمون من قبل) (533) و قال: (انما اتخذتم من دو الله اوثانا موده بينكم فى الحيوه الدنيا ثم يوم القيمه يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا)، (534) يعنى يتبرا بعضكم من بعض .(535)

اشاره: كفر همانند ايمان وصفى است كه شدت وضعف مى پذيرد و براى هر مرتبه آن اثر خاصى است.

آیه 7 - ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على ابصرهم غشوه ولهم عذاب عظيم

گزيده تفسير  

راز هدايت ناپذيرى كافران عنود آن است كه خداوند، به كيفر عناد تبهكارى آنان، بر دلها و گوشهايشان مهر زده و بر ديدگان آنان نيز پرده اى ستبر آويخته است و از اين رو حق را نه مى فهمند، نه مى شنوند و نه مى بينند و چون علم مقدمه ايمان است و اينان فاقد ابراز تحصيل آنند، ايمان نيز نمى آورند.

مراد از قلب و سمع و بصر مهر شده كافران همان دل و چشم و گوش باطنى است، نه ظاهرى و هر يك از اين سه، حجابى ويژه خود دارد كه بر اثر هواپرستى و عناد حاصل مى شود و چنين حجابى، اضلال كيفرى خداى سبحان است و نه اضلال ابتدايى.

كافران كه قلبى واژگون و مهر شده دارند و بر اثر كفر و عصيان كور و كر شده اند، گرفتار عذابى بزرگ هستند.

تفسير  

ختم: ختم در مقابل فتح (آغاز كردن و گشودن شى ء) و به معناى كامل كردن يا رسيدن به پايان آن است. سر اين كه از ختم در زبان فارسى به مهر كردن يا مى شود آن است كه مهر كردن نامه نشانه پايان آن است كه مهر كردن نامه نشانه پايان آن است. نامه آنگاه مهر مى شود كه پايان يافته باشد. صحيفه جان آدمى نيز تا آنجا كه راهى براى نفوذ هدايت در آن باشد و راه توبه به كلى بسته نشده باشد مختوم نيست. اما اگر انسان با سوء اختيار خود راه توبه را كه خداى سبحان بر روى انسان گشوده: انت الذى فتحت بابا الى عفوك و سميته التوبه (536) و تا آخرين مهلت باز است عمدا بر روى خود بست و آن را انكار و استهزا كرد، صحيفه جان او مختوم مى شود و ديگر جايى براى نوشتن حسنات به دست كرام كاتبين در آن نيست.

سمعهم: در قرآن كريم قلب و بصر به صورت جمع و سمع به صورت مفرد به كار مى رود. همچنين سمع بر بصر مقدم مى شود. در اين مورد چند نكته سودمند ذكر مى شود:

1- اين كه لفظ قلوب و ابصار به صورت جمع ذكر شد ولى لفظ سمع، به صورت مفرد شايد اين باشد كه سمع، در اصل مصدر بوده و در آن افراد، تثيه و جمع مانند تانيث و تذكير يكسان است، برخلاف لفظ اذن كه چون مصدر نبوده، (537) در آيه (وجعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهوه و فى اذانهم وقرا) (538) به صورت جمع آمده است. از طرف ديگر، برخى لفظ سمع را اسم جمع و داراى معناى جمع دانسته اند.

صاحب تفسير المنار بعد از نقد و نقض مصدر بودن سمع، به اين كه لفظ بصر هم مصدر است، پس چرا به صورت جمع ياد شده، مى گويد:

سر آن به نظر من اين است كه عقل داراى وجوه ادراكى فراوانى است، چنانكه بصر داراى شعب بى شمار است، بر خلاف سمع، زيرا اسماع مردم در ادراك مسموعها يكسان است ؛ يعنى، هم مسموع بيش از يكى نيست و آن خصوص صوت است و هم شنونده ها در ادراك اصوات يكسانند. از اين رو سمع مفرد آمده است. (539)

ليكن اين سخن ناصواب است ؛ زيرا اولا بسيارى از لطايف به كمك حس ‍ سمع به عقل مى رسد كه حس بصر از چنين اعداد و امدادى ناتوان است. از اين رو برخى از محققان، سمع را افضل از بصر دانستند، ولى صاحب المنار، بعد از نقل فضيلت مزبور مى گويد: من درباره فضيلت سخن نمى گويم، آن به خدا و رسول او مربوط است و من موجودى را شرح مى دهم و تناسب لفظى آن را بازگو مى كنم.

اگر به طور دقيق دليل برترى سمع بر بصر روشن گردد، نزديكى سمع به عقل بيش از شباهت بصر به عقل درك مى شود و در سرنوشت بحث ادبى سهم به سزايى خواهد داشت. به هر تقدير، بحث معقول، مسموع و مبصر را بايد از بحث عاقل، سامع و مبصر جدا كرد. در اين كه عاقلها، سامعها و مبصرها متعددند بحثى نيست و تساوى اسماع به معناى وحدت آنها نيست. از اين رو بايد رمز تعدد مصداق با مفرد بودن لفظ را در نكته ديگر جستجو كرد.

2- برخى سمع را بر بصر ترجيح داده، تجرد آن را از تجرد بصر بالاتر دانسته اند و تقديم ذكر سمع بر بصر را محصول چنان تقدمى اعلام داشته، شاهدى نيز بر تقدم مزبور ياد كرده اند كه در بعضى از مراتب نوم، چشم مغلوب خواب مى شود، ولى گوش هنوز مغلوب نشده بلكه مى شنود. (540)

در مقابل، از اكثر اهل كلام چنين نقل شده كه بصر برتر از سمع است ؛ زيرا سمع فقط اصوات و كلمات را ادراك مى كند ولى بصر، اجسام، الوان و هيئتها را ادراك مى كند و چون متعلق آن بيش از متعلق سمع است، از آن برتر است. (541)

3- سمع و بصر از مجارى ادراكى است، و لى اين كه آيا قلب جسمانى نقشى در ادراك و سهمى در عواطف دارد يا نه ؟ در خلال بحثهاى تفسيرى روشن خواهد شد. البته اين مطلب از اصول موضوعه و مفروغ عنه است كه نفس انسان و همچنين ادراك كلى مجرد است ، چنانكه كارهاى عقل عملى، مانند اراده و محبت نيز مجرد است و براى هر يك از امور ياد شده مصاديق جزئى است كه با ابزارهاى بدنى، مانند مغز، قلب، سمع و بصر در ارتباط است و آنچه همه اين شئون را بر عهده دارد نفس انسان است كه درجات مختلف بدون حلول در بدن، ظهور دارد.

غشاوه: غشاوه ساترى است (مادى يا معنوى) كه بر چيزى مستولى شود و آن را كاملا در بر گيرد و آنچه از موارد كاربرد مشتقات آن در قرآن استظهار مى شود، پوشش فراگير و احاطى است، مانند: (يغشاه موج)، (542) (غاشيه من عذاب الله). (543)

لهم: گاهى لام به معناى سود است و در مقابل على (به معناى ضرر) به كار مى رود، مانند (من اهتدى فانما يهتدى لنفسه و من ضل فانما يضل عليها) (544) و گاهى لام به معناى اختصاص است، نظير: (ليس ‍ الانسان الا ما سعى). (545) هر عملى اختصاص به عامل خود دارد و از او جدا نيست ؛ حسنات به محسنان و سيئات به تبهكاران اختصاص دارد و از او جدا نيست ؛ حسنات به محسنان و سيئات به تبهكاران اختصاص دارد و از اين رو در آيه كريمه (ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اساتم فلها) (546) نيز كه سخن از احسان و اسئه است، لام براى اختصاص عمل به او عامل است، نه اين كه از باب مشاكله، لام به جاى على به كار رفته باشد، زيرا در مواردى مانند: (لها ما كسبت وعليها ما اكتسبت) (547) نيز رعايت مشاكله نشده است.

در آيه محل بحث نيز لام براى اختصاص است و بدين معناست كه عذابى كه به عظمت موصوف شده، ويژه معاندان و كافران است.

در آيه قبل سخن از هدايت ناپذيرى كافران و ايمان نياوردن آنان بود و در آيه محل بحث راز آن بيان شده است كه چون خداى سبحان بر دلها و گوشهاى آنان مهر زده و بر چشمهاى آنان پرده اى ستبر آويخته شده، قهرا نه مى فهمند، نه مى شنوند و نه مى بينند و چون علم، مقدمه ايمان است و اينان فاقد ابراز تحصيل آنند، ايمان هم نمى آوردند.

تعبيرهاى گوناگون از هدايت ناپذيرى كافران  

در قرآن كريم از هدايت ناپذيرى و بسته بدن دلهاى كافران و معاندان، افزون بر ختم، تعبيرهاى ديگرى نيز شده است، مانند طبع: (اولئك الذين طبع الله على قلوبهم)، (548) صرف : (صرف الله قلوبهم)، (549) كنان: (انا جعلنا على قلوبهم اكنه)، (550) غلاف : (وقالوا قلوبنا غلف)، (551) رين: (كلا بل ران على قلوبهم)، (552)، فقل: (ام على قلوب اقفالها)، (553) تقليب : (و نقلب افئدتهم وابصارهم)، (554) قساوت : (ثم قست قلوبكم) (555) و مرض : (فى قلوبهم مرض).(556)

قلب روحانى و سمع و بصر درونى  

انسان داراى دو گونه قلب است: قلب جسمانى صنوبرى شكل، كه يكى از اندامهاى بدن است، و قلب روحانى و معنوى. قرآن كريم در همه آياتى كه سخن از مختوم و مطبوع شدن قلب دارد، يا از رين و چركى كه قلب را مى پوشاند و چهره شفاف و آيينه گون آن را مستور مى كند، سخن مى گويد، يا درباره قفل و غلاف و كنان و صرف و قساوت آن معارفى را به بشر مى آموزد، مراد، قلب روحانى است، نه جسمانى و رابطه بين بيمارى و سلامت قلب جسمانى و روحانى عموم و خصوص من وجه است ؛ زيرا ممكن است قلب جسمانى انسان در كمالات سلامت باشد، ولى بر اثر كفر يا تبهكارى وى، قلب جسمانى انسان در كمال سلامت باشد، ولى بر اثر كفر يا تبهكارى وى، قلب روحانى او بهره اى از سلامت نداشته باشد و ممكن است قلب جسمانى انسان مومن، بيمار باشد ولى قلب روحانى او سالم باشد: (اذ جاء ربه بقلب سليم)؛ (557) چنانكه گاهى هر دو قلب بيمار است ؛ مانند كافرى كه به بيمارى قلبى مبتلاست و يا هر دو قلب سالم، مانند مومنين كه از سلامت قلب جسمى نيز بهره مند است.

همان گونه كه فعاليت و كارآمد بودن قوا و حواس مادى انسان به سلامت قلب جسمانى او وابسته است، فعاليت و كارآمدى قوا و حواس معنوى او نيز به سليم بودن قلب معنويش بستگى دارد. در آيه شريفه محل بحث، مراد از قلب و سمع و بصر، قلب و سمع و بصر باطنى انسان است، نه قلب و چشم و گوش ظاهرى باشد و تنها مراد از قلب نيروى فهمنده آدمى باشد.

انسانى كه مشمول قهر الهى قرار گيرد، قلب او كه مراكز ادراكهاست نسبت به حق بسته مى شود. آنگاه با اين كه چشم ظاهريش بيناست، دلى كه در نهان و نهاد اوست كور مى شود: (فانما لا تعمى الابصار ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور) (558) و آنگاه كه در قلب بسته شد، نه عقايد باطل و صفات رذيله از آن بيرون مى رود و نه عقايد حق و صفات نيكو در آن مى نشيند؛ همان گونه كه ظرف سربسته و سر به مهر، نه مى توان گل و لاى را از آن خارج ساخت و نه مى توان آب زلال را به آن وارد كرد.

كافران محفوف به دو حجابند  

در اين آيه كريمه خداى سبحان مهر زدن بر دلها و گوشهاى كافران را به خود نسبت مى دهد: (ختم الله) ولى قرار دادن غشاوه و پرده بر چشمهايشان را به خود اسناد نداده است: (ولى ابصارهم غشاوه). (559) گرچه در برخى آيات، هر سه به خداوند اسناد داده شده است: (اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم وابصارهم)، (560) ولى تغيير سياق در آيه محل بحث نشان مى دهد كه كافران محفوف به دو حجابند: حجابى كه آنان بر اثر چشم پوشى از حق بر چهره خويش افكنده اند و حجابى كه خداى سبحان به كيفر چشم پوشى از حقايق بر آنان افكنده و آن مهر زدن بر دلها و گوشهاى آنان است و اعمال كافران بين اين دو حجاب و ظلمت قرار گرفته است. به هر تقدير، تكرار كلمه على، نشان مى دهد كه براى هر كدام از دل، سمع و بصر، حجاب و غطايى است كه براى افاده چنين تاكيدى، كلمه على تكرار شده است.

راز بسته شدن دلهاى كافران  

انسان در ابتداى تولد، فاقد علم حصولى است: (والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا) و خداى سبحان، هم ابراز تحصيل علم حصولى را به انسان مى بخشد: (وجعل لكم السمع والابصار والافئده لعلكم تشكرون) (561) و هم فطرت او را ملهم و از علم حضورى بهره مند مى كند: (ونفس و ما سويها# فالهمها فجورها وتقويها). (562)

انسان كه از يك سو با سرمايه الهام فطرت و شعور درونى، بد را از خوب، زشت را از زيبا و فجور را از تقوا باز مى شناسد و از سويى ديگر ابراز مناسبى براى تحصيل علم حصولى دارد، اگر اين سرمايه هاى خداداد را شكوفا كند از مجارى ادراكى خود بهره صحيح مى برد و در پرتو شكوفايى آنها به رستگارى مى رسد: (قد افلح من زكيها) (563) و اين همان شكر نعمت است كه در پايان آيه 78 سوره نحل به آن اشاره شده است: (لعلكم تشكرون). اما اگر جان خود را در گور شهوتها و غرايز نفسانى دفن كرد و مجارى ادراكى، يعنى سمع و بصر و قلب او كه بايد معارف الهى و اسرار عالم را بشناسد اسير شهوات و هواهاى نفسانى شد و با گناه آلوده گشت جايى براى تابش ‍ نور هدايت بر آن نمى ماند.

بنابراين، بسته شدن دل دو عامل عمده دارد: يكى هواپرستى كه انسان پس ‍ از روشن شدن حق به جاى خدا محورى هوا محور و هوس مدار باشد كه مشمول اضلال كيفرى خداوند قرار مى گيرد و خداوند سمع و قلب او را مختوم مى كند و بر چشم او پرده اى ستبر مى افكند كه پس از آن حق را نمى شنود و نمى بيند و نمى فهمد؛ زيرا او عالمانه هواپرست شده است: (افريت من اتخذ الهه هويه واضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله). (564)

عامل ديگر بسته شدن دل، گناه است. كافران به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى گفتند قلب ما، در غلاف و كنان، و گوش ما سنگين است و سخنانت را نمى شنويم و بين ما و تو حجابى است كه بر اثر آن تو را نمى بينم:

(وقالوا قلوبنا فى اكنه مما تدعونا اليه و فى اذننا وقر ومن بيننا وبينكم حجاب فاعمل اننا عاملون) (565) حجابى كه در اين آيه آمده، همان گناه است كه حجاب مستور است، نه حجاب مشهود: (واذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لايومنون بالاخره حجابا مستورا) (566) (اولئك الذين لعنهم الله فاصمهم واعمى ابصارهم) (567) و در برخى آيات از آن به رين (زنگار دل) تعبير شده است: (كلا بل ران قلوبهم ما كانوا يكسبون # كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون) (568) عقيده باطل و اخلاق رذيله و عمل باطل و ناپاك به صورت چرك و غبارى حجاب آيينه جان آدمى مى شود و از آن پس، نور هدايت در آن نمى تابد.

مردى به اميرالمومنين (عليه السلام) عرض كرد: توفيق نماز شب ندارم. آن حضرت فرمودند: گناهان تو پاى بند توست: جاء رجل الى اميرالمومنين (عليه السلام) فقال: يا اميرالمومنين انى قد حرمت الصلاه بالليل. فقال له اميرالمومنين (عليه السلام): انت رجل قد قيدتك ذنوبك .(569)

قلب عاصى و تبهكار واژگون مى شود: (ونقلب افئدتهم) (570) و از فهم حق بازداشته مى شود: (ثم انصرافوا صرف الله قلوبهم) (571) و در نتيجه به تكذيب حق مى پردازد: (و ما يكذب به الا كل معتد اثيم) (572) و اين گونه صحيفه نفس آدمى با قهر الهى مهر مى شود وگرنه خداى سبحان اضلال ابتدايى ندارد تا در ابتدا دل كسى را وارونه سازد و آن را مهر كند.

قرآن كريم به نمونه هايى از گناهانى كه مايه انصراف قلب آدمى است اشاره مى كند؛ مانند تكبر كه عامل حرمان متكبر از فهم آيات الهى است:

(ساصرف عن اياتى الذين يتكبرون فى الارض بغير الحق وان يروا كل آيه لا يومنوابها و ان يروا سبيل الرشد لا يتخذوه سبيلا...) (573)

خوددارى از شركت در جهاد فى سبيل الله نيز باعث حرمان از درك حقايق ايمان مى گردد: (و اذا ما انزلت سوره نظر بعضهم الى بعض هل يريكم من احد ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم...) (574) آنگاه كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آيات دفاع تا اگر كسى آنان را نمى نگرد در پناه كسى بيرون روند. در آيه ديگر درباره آنان مى فرمايد: (قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا) (575) و خداى سبحان بر اثر اين رفتار ناشايسته، دلهايشان را منصرف مى كند و آنان ديگر آيات الهى را درك نمى كنند.

لطايف و اشارات  

1- تهاجم همه جانبه شيطان  

هدف اغواى شيطان بسته شدن دل آدمى است. او اصرار دارد انسان را در تباهى و گناه نگهدارد و از اين رو از همه جوانب: از پيش رو و پشت سر و از سمت راست و چش بر انسان تهاجم مى كند: (قال فبما اغويتنى لا قعدن لهم صراطك المستقيم # ثم لا تينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم) (576) تا خطاها بر انسان احاطه كند: (احاطت به خطيئه) (577) و راهى براى نفوذ معارف حق در دل او باقى نماند.

2- گوناگونى مدركات و ابزارهاى ادراكى انسان  

همان گونه كه بين قلب و سمع و بصر ظاهرى با باطنى فرق است، بين ادراك قلب باطنى و سمع و بصر باطنى نيز فرق است ؛ زيرا قلب باطنى، معارف عاليه را بدون تمثل و تنزل به عالم مثال درك مى كند، ولى سمع و بصر باطنى مراحل متوسط معارف را با تمثل و همراه با كم و كيف و شكل و صورت درك مى كنند؛ چنانكه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در معراج بسيارى از معارف عميق معقول را با قلب جان يافت و بخشى از معارف را با چشم دل ديد: (ما كذب الفواد ما راى... لقد راى من آيات ربه الكبرى). (578) همچنين انسانها در قيامت، بخشى از حقايق را با چشم و گوش مثالى مى بيند و مى شنود، اما مطالب عميق و معارف بلند معقول را كه برتر از سطح عالم مثال است با قلبى كه برتر از چشم و گوش مثالى است مى فهمد. در، يافته هاى قلبى سخن از شكل و كم و كيف نيست تا ادراك آن با چشم و گوش مثالى صورت پذيرد.

3- مراتب مختوم شدن دل  

بسته شدن و واژگونى دل، ويژه كافران و منافقان نيست، بلكه به هر ميزانى كه دل آدمى به زنگار گناه آلوده گردد، واژگون و مختوم گشته، به همان اندازه از فهم آيات الهى محروم مى گردد و اين واژگونى دل را از آلودگى به مكروهات آغاز مى شود و به گناهان صغيره و سپس به كبيره مى رسد و از اكبر كباير كه كفر به خداست، سربر مى آورد. معيار سنجش بيمارى قلب نيز مقدارى بى توجهى انسان به فهم آيات الهى يا انزجار از آنهاست.

4- حرمان قلب واژگون، از بركات آسمانى  

قلب انسان ظرفى مجرد و غير مادى است: ان هذه القلوب اوعيه كه چهره و روى آن در آغاز آفرينش به طرف خداى سبحان است: (فاتم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها) ، (579) ولى بر اثر كفر و تبهكارى واژگون مى شود و از باب تشبيه معقول به محسوس ‍ مى توان گفت: ظرف دل همانند ظروف مادى است ؛ ظروف مادى اگر رو به بالا باشد و به طور طبيعى قرار گيرد، هم از تابش آفتاب بهره مى برد و هم از باران آسمان پر مى شود، ولى اگر واژگون گرديد، باران از پشت آن مى لغزد و فرو مى ريزد و آفتاب نيز به دورنش نمى تابد تا از نور و حرارتش بهره اى بگيرد.

ظرف مجرد جان آدمى نيز اگر رو به خدا باشد از پرتو نور وحى بهره مى گيرد و از آب زندگى پر مى شود، اما اگر واژگون و پشت به خدا و رو به زمين شد: (اثاقلتم الى الارض)، (580) (اخلد الى الارض) (581) همانند ظرف وارونه از بركات آسمانى محروم است، به طورى كه نه از حرارت و فروع (نور السموات والارض) بهره مند مى شود و نه از آب حيات وحى كه دلها را زنده مى كند بهره مى برد.

5- كافران و موانع سير در آيات آفاقى و انفسى  

يكى از راههاى خداشناسى، شناخت آيات آفاقى و انفسى، يعنى جهان شناسى و خودشناسى است: (و فى الارض آيات للموقنين # وفى انفسكم افلا تبصرون) (582) و كافران، هم راه جهان شناسى را به خود بسته اند و هم راه خودشناسى را مسدود كرده اند. قرآن كريم درباره آنان مى فرمايد: (انا جعلنا فى اعناقهم اغلا لا فهى الى الاذقان فهم مقمحون# وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون و سواء عليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون) (583) غلهايى كه بر گردن كافران است و تا چانه هايشان برآمده، آنان را مقمح، يعنى سر به هوا ساخته و حلقه هاى آهن سردى كه بر گردنشان آويخته ره آورد سيئات آنهاست ؛ چنين انسانى نمى تواند سر فرود آورد و خود را ببيند تا خويشتن را بشناسد و خودشناسى را سرپلى براى خداشناسى قرار دهد. همچنين او ديوار عظيمى در پيش رو و پشت سر دارد كه مصالح آن جدار غليظ، محصول هواپرستى است و اين ديوار و پرده اى كه بر چشمانشان آويخته مانع جهان شناسى و سير در آفاق جهان هستى است.

6- نفرين موساى كليم درباره فرعون  

يكى از بدترين نفرينهاى حضرت موساى كليم (عليه السلام) به فرعون مصر و پيروان او، اين بود كه از خداى سبحان مسئلت كرد تا افزون بر آن كه اموالشان را نابود مى كند، دلهايشان را سخت و نفوذناپذير كند، توفيق ايمان از آنان ستانده شود و به عذابى دردناك گرفتار شوند، زيرا آنان با اموال و زيورها و تمكنهاى مادى خود مردم راه از راه خدا گمراه مى كردند. (و قال موسى ربنا انك اتيت فرعون وملاه زينه و اموالا فى الحيوه الدنيا ربنا ليضلوا عن سبيلك ربنا اطمس على اموالهم و اشدد على قلوبهم فلا يومنوا حتى يروا العذاب لاليم) (584) و جناب هارون نيز در اين نيايش با حضرت موساى كليم هماهنگ بود. خداى سبحان نيز مى فرمايد: دعايتان اجابت شد: (قد اجيبت دعوتكما) (585) و آنگاه نحوه اجابت دعايشان را نيز بيان مى كند.

7- حجاب كافران، مانع شهود عذاب نيست

مختوم شدن دلها و گوشهاى كافران و كور بودن آنان گرچه محدود به دنيا نيست: (و من كان فى هذه اعمى فهو فى الاخره اعمى و اضل سبيلا) (586) اما اين بدان معنا نيست كه جهان آخرت هيچ حقيقتى را نمى فهمند، بلكه آنان حقايق بسيارى از جمله عذاب الهى را درك مى كنند و مى دانند كه به سوء اختيار خود، خويش را كور كرده اند، زيرا آن روز همه اسرار و سراير آشكار مى شود: (يوم تبلى السرائر) (587) و انسان نيز بسيارى از امور را با ديده اى تيزبين درك مى كند: (لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد) (588) پس كورى آنان مانع مشاهده جمال الهى است وگرنه جلال خدا و عذاب و كيفر او را مشاهده مى كنند.

بحث روايى  

بررسى رايات تفسيرى در اين مبحث و مباحث ديگر نشان مى دهد كه بسيارى از نكات روايى مستنبط از جمع بندى آيات قرآنى است ؛ گرچه مطالب ابتكارى در تطبيق و مانند آن، در نصوص يافت مى شود.

1- ختم كيفرى دلهاى كافران

- عن الرضا (عليه السلام) فى قول الله عزوجل: (...ختم الله على قلوبهم و على سمعهم)، قال: الختم هو الطبع على قلوب الكفار عقوبه على كفرهم كما قال تعالى: (بل طبع الله عليها بكفرهم فلا يومنون الا قليلا (589) و (590).

اشاره: معناى استثناى قليل (فلا يومنون الا قليلا) يا ناظر به اين است كه امكان ايمان تا آخرين لحظه حيات محفوظ است و در نتيجه آيه محل بحث تقييد مى شود، يا اين كه ناظر به تبدل كفر به نفاق است كه در بعضى از نصوص وارد درباره ايمان قليل منافقان آمده است كه آنها براى دنيا و در حضور مردم ايمان مى آورند و اين گونه ايمان منافقان نه اندك و كم و بى ارزش است.

عنوان، ختم، طبع، اغفال و مانند آن كه در قرآن كريم به خداوند اسناد داده شده با امور ويژه اى هموار است كه آشنايى به آنها در بحثهاى تفسيرى سودمند است:

الف. عناوين مزبور عدمى است ؛ نظير عنوان عمى، جهل عجز و...، كه اگر هر كدام از اينها محمول قضيه اى قرار گيرد، آن قضيه موجبه معدوله خواهد بود، نه محصله.

ب. عناوين ياد شده هرگز در ابتدا به خداوند اسناد داده نمى شود، بلكه از باب كيفر است و آن هم بعد از تماميت نصاب امهال.

ج: معناى قضايايى كه در آنها يكى از عناوين مزبور به خداوند اسناد داده شده، امساك فيض خاص و عدم اعطاى نوال مخصوص است، نه آن كه خداوند امر وجودى خاصى را مثلا، به عنوان ختم يا طبع به كافران عطا مى كند.

2- شاهدان دلهاى مختوم

- عن العسكرى (عليه السلام) انه قال فى قوله تعالى: (ختم الله...): اى وسمها بسمه يعرفها من يشاء من ملائكته فيعرفونهم بها و يبصرها رسول الله (صلى الله عليه وآله) و يبصرها خير خلق الله بعده على بن ابيطالب (عليه السلام).... (591)

اشاره: همه موجودهاى مجرد و عالى كه در ضبط اعمال انسانها حضور دارند ممكن است با اعلام الهى از مهر شدن قلب مختوم دلان آگاه باشند، چنانكه انسانهاى كامل كه اعمال بشر بر آنان عرضه مى شود با تعليم خداوند، باخبرند و امام هر عصر كه مسئول ويژه هدايت ارواح و نفوس ‍ مستعد است، با تعريف الهى مستحضر است و مقربان كه شاهد اعمال و قلوب ابرارند، به طريق اولى از اعمال و قلوب كه شاهد اعمال و قلوب ابرارند، به طريق اولى از اعمال و قلوب فجار آگاهند. بنابراين، آنچه مزبور آمده، بيان برخى مصاديق شاهد است، نه همه آنها.

3- علت طبع قلب

- عن العسكرى (عليه السلام) فى قوله تعالى: (وعلى ابصارهم غشاوه): وذلك انهم لما اعرصوا عن النظر فيما كلفوه ؟ وقصروا فيما اريد منهم جهلوا ما لزمهم من الايمان فصاروا كمن على عينيه غطاء لا يبصر ما امامه فان الله عزوجل يتعالى عن العبث والفساد و عن مطالبه العباد بما منعهم بالقهر منه فلا يامرهم بمغالبته ولا بالمصير الى ماقد صدهم بالقسر عنه. (592)

اشاره: ختم الهى، كيفرى است، نه ابتدايى و بر اساس تجسم يا تمثل اعمال، همان اعراض از ياد خدا ممكن است به صورت طبع، تمثل يابد و تشبيه به لحاظ اعضا و جوارح ظاهرى است وگرنه به لحاظ اعضا و جوارح باطنى، حقيقه غطاء است، نه تشبيها و چون به عنوان كيفر است، نه ابتدايى و با امكان عقلى ايمان به دعوى و دعوت انبيا (عليه السلام) همراه است، از اين رو جبر نخواهد بود. مطالب چهارگانه فوق از حديث مزبور قابل استنباط است. تحليل دقيق معناى قلب و حواس درونى آن روشن مى كند كه اسناد ختم دل به خداوند مى تواند حقيقت باشد، نه مجاز و نبايد آنرا به غشاوه حسى بر سمع و بصر حسى بر سمع و بصر حسى مقايسه كرد، و آنچه در تفسير كاشف آمده (593) ناصواب است.

4- اطلاق عذاب عظيم نسبت به دنيا و آخرت

- عن العسكرى (عليه السلام) فى قوله تعالى: (ولهم عذاب عظيم): يعنى فى الاخره العذاب المعد للكافرين و فى الدنيا لمن يريد ان يستصلحه بما ينزل به من عذاب الاستصلاح لينبهه لطاعته او من عذاب الاصطلام ليصيره الى عدله و حكمته. (594)

اشاره: عذاب آخرت محض در كيفر است و هيچ گونه آزمونى در آن نيست، ليكن عذاب دنيا ممكن است، زمينه آزمون را به همراه داشته باشد و اگر فرد يا گروه معذب، تنبه يابد، و توبه و تضرع كند، بخشى از دشواريهاى خود را ترميم خواهد كرد و صدر آيه (فلولا اذجائهم باسنا تضرعوا...) (595) شاهد آن است.

5- قلب و سمع و بصر درونى در كلمات معصومان (عليهم السلام)

عن الصادق (عليه السلام): ما من قلب الا وله اذنان على احدهما ملك مرشد و على الاخر شيطن مفتن هذا يامره و هذا يزجره. (596)

- عن اميرالمومنين (عليه السلام): الا ان ابصر الابصار مانفذ فى الخير طرفه الا ان اسمع الاسماع ماوعى التذكير وقبله. (597)

- فلو رميت ببصر قلبك نحو ما يوصف لك منها (الجنه) لعزفت نفيك عن بدايع ما اخرج الى الدنيا من شهواتها و لذاتها و زخارف مناظرها. (598)

- والهوى شريك العمى. (599)

- ان للقلوب شهوه واقبالا وادبارا فاتوها من قبل شهوتها و اقبالها فان القلب اذا كره عمى. (600)

- و ما كل ذى قلب بلبيب ولا كل ذى سمع بسميع ولا كل ناظر ببصير.(601)

- و من عشق شيئا اعشى (اعمى) بصره و امرض قلبه فهو ينظر بعين غير صحيحه و يسمع باذن غير سمعه قد خرقت الشهوات عقله و اماتت الدنيا قبله. (602)

- والامانى تعمى اعين البصائر. (603)

- فانى اوصيكم بتقى الله... فان تقوى الله دواء داء قلوبكم و بصره عمى افئدتكم و شفاء مرض اجسادكم و صلاح فساد صدور كم وطهور دنس انفسكم و جلاء عشا (غشاء) ابصاركم. (604)

- ... الحكمه التى هى حياه للقلب الميت و بصر للعين العمياء وسمع للاذن الصماء. (605)

- و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزياده اونقصان: زياده فى هدى او نقصان من عمى. (606)

اشاره: انسان همان گونه كه در محدوده بدن خود اعضا و جوارح ادراكى و تحريكى دارد كه گاهى سالم است و گاهى بيمار، گاهى صحيح است و زمانى معيب، چنانكه گاهى هست و گاهى بيمار، گاهى صحيح است و زمانى معيب، چنانكه گاهى هست و گاهى اصلا نيست، در محدوده روح نيز اعضا و جوارح ادراكى و تحريكى هست كه مانند احكام بدن ، لوازم خاص خود را دارد. همان طور كه در بين اعضاى ادراكى ظاهرى عنوان سمعه و بصر از عناوين ديگر بيشتر مطرح است، در بين اعضاى ادراكى باطنى نيز، همين دو عنوان از ديگر عناوين مطرح تر است وگرنه در نهان انسان شامه اى است كه با استشمام آن مى گويد: (انى لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون) (607) و آنچه در نصوص فوق بازگو شد گوشه اى از آثار حيات روح و سلامت اعضا و جوارح ادراكى و تحريكى آن است كه تفصيل آنها در ذيل آيات مناسب، با استمداد از روايات مربوط، بيان خواهد شد.

در پايان توجه به اين مطلب براى اصحاب صفا و ارباب ذوق سودمند است: از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه دلهاى داراى اعراب چهارگانه است: رفع، فتح، خفض و وقف (اصطلاح مزبور مطابق با عرف اديبان نيست). رفع دل، در ياد خداست و فتح دل، در راضى بودن از خدا و خفض دل، در سرگرمى به غير او، و وقف دل، در غفلت از خداست. (608)

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved