بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
فرعون مي‏خواست انديشه‏اش مربّي و مدبّر مردم باشد. او مدّعي ربوبيّت بود نه خالقيّت، چون خود نيز بت مي‏پرستيد، چنان كه قوم فرعون به وي گفتند: ﴿اَتَذَرُ موسي وقَومَهُ لِيُفسِدوا فِي الَارضِ ويَذَرَكَ وءالِهَتَك) 1
ابراهيم خليل(عليه‌السلام) هم به نمرود فرمود: ﴿رَبِّي الَّذي يُحيي ويُميت) 2 و نمرود كه توان فهم سخن آن حضرت را نداشت، گفت: ﴿اَنَا اُحيي واُميت) 3 و درپي آن، دو نفر زنداني را آورد و پس از كشتن يكي از آن دو، ديگري را آزاد كرد، تا ثابت كند كه حيات و مرگ ديگران به دست اوست 4. اينجا نيز سخن از ربوبيّت بود نه خالقيت 5.
انبياي الهي در برابر امثال نمرود و فرعون براي تحقق حاكميت دين خدا و اجراي قانون او مي‏كوشيدند. موساي كليم(عليه‌السلام) انسان‏ها را امانت الهي مي‏دانست و خود را امانتدار آن‏ها، تا با اجراي قانون الهي به پرورش آنان همّت گمارد: ﴿اَن اَدّوا اِلَي عِبادَ اللهِ اِنّي لَكُم رَسول اَمين) 6
خلاصه آنكه دو نزاع ميان انبيا(عليهم‌السلام) با طاغوتيان بوده است:
أ. نزاع علمي: در اين مرحله طاغيان اعتقاد خود درباره خالقيت خدا را ابراز و بدان اعتراف مي‏كردند: ﴿ولَئِن سَاَلتَهُم مَن خَلَقَ السَّموتِ والارضَ
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 127.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 258.
^ 3 - ـ همان.
^ 4 - ـ ن.ك: تفسير القمي، ج1، ص86.
^ 5 - ـ اينكه در پايان سلطنت پهلوي، شاه را «خدايگان» مي‏گفتند، مرادشان آن بود كه كشور بايد با قانون شاه اداره شود و فرعون نيز بيش از اين نمي‏گفت.
^ 6 - ـ سوره دخان، آيه 18.

671
لَيَقولُنَّ اللهُ قُلِ الحَمدُ لِلّهِ بَل اَكثَرُهُم لايَعلَمون) 1 البته ملحدان حسگرا و مادي محض اين را نيز نمي‏پذيرفتند.
ب. نزاع عملي: طاغوتيان هرگز نمي‏پذيرفتند كه اداره امور مردم بايد براساس دين و وحي باشد. آنان خود را مدير و مدبّر امور مردم، تعيين كننده زشتي‏ها و زيبايي‏ها و مجري وعده و وعيد و ثواب و عقاب مي‏دانستند.
فرعونيان، مجموعه قوانين و مقررات خود ساخته را دين حق مي‏پنداشتند كه براي اداره امور جامعه بافته بودند، از اين‏رو فرعون مي‏گويد كه بگذاريد موسي را بكشم و او پروردگارش را (براي نجات خويش) بخواند، زيرا من مي‏ترسم دين شما را دگرگون سازد: ﴿اِنّي اَخافُ اَن يُبَدِّلَ دينَكُم) 2 در مقابل آن‏ها، انبيا(عليهم‌السلام) جملگي براي تثبيت اين معنا آمدند كه دين فقط اسلام است و بس: ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاسلم) 3
 
 
2. جايگاه نبوّت، رسالت و امامت
خداوند مقامات معنوي را نيز مانند مال دنيا، هم به انسان‏هاي متّقي و نيك مي‏دهد و هم به مردم فاجر و بد چون «سامري» و «بلعم باعوا» كه داراي علم و مقام استجابت دعا بودند هرچند از آن بهره سوء بردند امّا مقامات كليدي نظام الهي مانند نبوّت، رسالت و امامت را تنها به كساني مي‏دهد كه از عهده آزمايش به در آمده باشند و در آينده نيز هرگز خلافي از آنان سرنزند و خداوند از غيب و نهان آگاه است.
^ 1 - ـ سوره لقمان، آيه 25.
^ 2 - ـ سوره غافر، آيه 26.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.

672
خداي سبحان گاهي مي‏فرمايد كه مي‏داند رسالت را در كجا نهد: ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 1 و زماني انبيا(عليهم‌السلام) را برگزيده و مجتبا مي‏خواند: ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفي ءادَمَ ونوحًا وءالَ اِبرهيمَ وءالَ عِمرنَ عَلَي العلَمين) 2 ﴿واجتَبَينهُم وهَدَينهُم اِلي صِرطٍ مُستَقيم) 3 يعني انبيا(عليهم‌السلام) ميوه‏هاي برگزيده بوستان بشري‏اند.
گاهي نيز تعبير «اختيار» به معناي انتخاب را درباره آنان به كار مي‏برد: ﴿واَنَا اختَرتُكَ فَاستَمِع لِما يوحي) 4 و زماني هم مي‏فرمايد: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ ءاتَينهُمُ الكِتبَ والحُكمَ والنُّبُوَّةَ فَاِن يَكفُر بِها هؤُلاءِ فَقَد وكَّلنا بِها قَومًا لَيسوا بِها بِكفِرين) 5
 
 
3. منزلت عظيم و مسئوليت شديد پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم
آيه ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُؤتِيَهُ اللهُ الكِتبَ والحُكمَ والنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقولَ لِلنّاسِ كونوا عِبادًا لي مِن دونِ الله﴾ نشان مي‏دهد كه داشتن كتاب آسماني، حكمت و نبوّت به‏منزله تعليل و حدّ وسط استدلال براي اثبات موضع و موقعيت حساس پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است وگرنه هيچ بشر ديگري هم نمي‏تواند مردم را به عبادت خود بخواند؛ يا از پرستش پروردگار بازدارد. قرآن كريم گرچه در اين‏گونه از موارد فقط مي‏فرمايد: «براي پيامبر نيست كه... »؛ ولي در جاي ديگر سرّش را بيان مي‏كند و آن اين است كه او با ديگران يكسان نيست و لغزش اندك او اثر سوء
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 124.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 33.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 87.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 13.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 89.

673
بسياري دارد: ﴿واِن كادوا لَيَفتِنونَكَ عَنِ الَّذي اَوحَينا اِلَيكَ لِتَفتَرِي عَلَينا غَيرَهُ واِذًا لاَتَّخَذوكَ خَليلا) 1 آنان تنها در صورتي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را به دوستي برمي‏گزيدند كه بتوانند او را بفريبند و او غير وحي را به خدا نسبت دهد؛ ولي خداي سبحان چنان ثبات قدمي به پيامبرش مي‏دهد كه هرگز ذرّه‏اي به آنان نگرود: ﴿ولَولا اَن ثَبَّتنكَ لَقَد كِدتَ تَركَنُ اِلَيهِم شَيءاً قَليلا) 2 و به يقين پس از اين همه، مجازات او نيز ويژه خواهد بود: ﴿اِذًا لاَذَقنكَ ضِعفَ الحَيوةِ وضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَينا نَصيرا) 3 اگر انسان به جايي برسد كه سخن او گفته دين پنداشته شود، با اندكي گرايش به سوي مخالف گرفتار عذاب دشوار خواهد شد.
آري همان‏گونه كه خداي سبحان به سخن انبيا(عليهم‌السلام) مهر پذيرش مي‏زند، براي تخلّف آنان نيز عقوبت سختي مي‏گذارد، در حالي كه سال‏هاي متمادي به متنبّيان مهلت مي‏دهد، زيرا كلام آن‏ها پشتوانه اعجاز الهي ندارد.
خداوند به همسران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نيز كه در مهبط وحي زندگي مي‏كنند و به امين وحي انتساب دارند، درباره ارتكاب گناه چنين هشدار مي‏دهد: ﴿ينِساءَ النَّبي مَن يَأتِ مِنكُنَّ بِفحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضعَف لَهَا العَذابُ ضِعفَينِ وكانَ ذلِكَ عَلَي اللهِ يَسيرا) 4 ﴿ينِساءَ النَّبي لَستُنَّ كَاَحَدٍ مِنَ النِّساءِ اِنِ اتَّقَيتُنَّ فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الَّذي في قَلبِهِ مَرَض وقُلنَ قَولًا مَعروفا) 5
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 73.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 74.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 75.
^ 4 - ـ سوره احزاب، آيه 30.
^ 5 - ـ سوره احزاب، آيه 32.

674
اين عذاب ويژه و مجازات مضاعف براي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم يا همسران آن حضرت ظاهراً براي آن باشد كه خلاف آنان بنيان دين را متزلزل مي‏كند و اين كار چنين مجازاتي در پي دارد، به همين جهت درباره شايعه پراكني كه به حيثيت اسلام آسيب برساند، مي‏فرمايد: ﴿اِذ تَلَقَّونَهُ بِاَلسِنَتِكُم وتَقولونَ بِاَفواهِكُم ما لَيسَ لَكُم بِهِ عِلم وتَحسَبونَهُ هَيِّنًا وهُوَ عِندَ اللهِ عَظيم) 1 شايعاتي را كه به حيثيت اسلام آسيب مي‏رساند، سهل مي‏شماريد، در حالي كه نزد خدا بزرگ است.
بر اين اساس، اهل ايمان نه تنها بايد با تأمّل و دقّت سخن بگويند، بلكه بايد به جايي برسند كه خود بگويند: ﴿ما يَكُونُ لَنا اَن نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبحنَكَ هذا بُهتن عَظيم) 2 و سرانجام، خداي سبحان در تهديد شايعه پراكنان مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ الَّذينَ يُحِبّونَ اَن تَشيعَ الفحِشَةُ فِي الَّذينَ ءامَنوا لَهُم عَذاب اَليم فِي الدُّنيا والاءخِرَةِ واللهُ يَعلَمُ واَنتُم لاتَعلَمون) 3
چون شايعه‏پراكني اساس اسلام و بنيان دين را لرزان مي‏سازد، با اهتمامي ويژه، از آن نهي شده است و شايعه‏پراكنان در جامعه اسلامي به عذابي دردناك در دنيا و آخرت تهديد شده‏اند.
 
 
4. راه پيش‏گيري از داعيه تفرعن
داعيه تفرعن در بسياري از انسان‏ها هست؛ ولي مؤمنْ شيطاني بودن اين داعيه را ادراك مي‏كند: ﴿اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طئِف مِنَ الشَّيطنِ تَذَكَّروا فَاِذا هُم
^ 1 - ـ سوره نور، آيه 15.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه 16.
^ 3 - ـ سوره نور، آيه 19.

675
مُبصِرون) 1 انسان از احترام خشنود مي‏شود و مي‏خواهد نزد همگان حرمت داشته باشد؛ امّا به اين اندازه قانع نمي‏شود و سرانجام، راهي را در پيش مي‏گيرد كه تنها او را محترم بدانند و حتي وي را بپرستند: ﴿ثُمَّ يَقولَ لِلنّاسِ كونوا عِبادًا لي مِن دونِ الله﴾.
براي رهايي از اين خطر بايد هرچه محكم‏تر به حبل الهي چنگ زد و به ربوبيّت حقّ (جلّ و علا) پناه بُرد. انبيا(عليهم‌السلام) نيز از مردم مي‏خواستند كه ربّاني شوند: ﴿كونوا رَبّنِيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون﴾، تا رهايي يابند.
تأمّل در آفرينش خود كه از عدم محض: ﴿ولَم تَكُ شيءا) 2 به شي‏ء غير قابل ذكر: ﴿لَم يَكُن شَيءاً مَذكورا) 3 و به قطره ﴿مِن مَني يُمني) 4 تبديل... و سرانجام به مردار بدبو متحول مي‏شود و در اثناي سير هر لحظه در معرض افت و آفت است، او را بيدار، هشيار و فرزانه مي‏كند كه از بلادت برهد و از بلاهت نجات يابد و هماره فقر ذات خويش به درگاه ربوبي پروردگار جهانيان را به ياد آورد.
 
 
5. نقد سخن صاحب المنار درباره توسّل
صاحب المنار اين آيه را منافي توسّل پنداشته و توسّل را شرك مي‏شمرد 5 ،
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 201.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره انسان، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره‏قيامت، آيه 37.
^ 5 - ـ تفسير المنار، ج3، ص348 ـ 347.

676
درحالي كه اين آيه ربوبيّت، الوهيّت و معبوديت انبيا(عليهم‌السلام) و فرشتگان را نفي مي‏كند و توسّل به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم يا ائمّه طاهرين(عليهم‌السلام) به اذن خدا به سبب عبد محض و مقرّب درگاه الهي بودن آنان است و هرگز به معناي عبادت غير خدا و اسناد ربوبيّت نظام هستي به غير خدا نيست و اداره كلّ نظام به دست ذات اقدس ربّ العالمين، با پذيرش اثرگذاري خاصّ اشيا منافات ندارد، زيرا هرگونه اثرگذاري كسي يا چيزي فقط به اذن خداست.
آري نيازمند نور، آن را از آفتاب مي‏طلبد؛ يا تشنه، گرسنه و مريض رفع تشنگي، گرسنگي و شفاي مرض را در آب و غذا و دوا جست‏وجو مي‏كنند؛ امّا تنها خداي سبحان را در امور مزبور مؤثّر مي‏دانند: ﴿والَّذي هُوَ يُطعِمُني ويَسقين ٭ واِذا مَرِضتُ فَهُوَ يَشفين) 1 پس همان‏گونه كه بهره‏گيري از نور، آب، غذا و دارو به معناي معبود قرار دادن اين‏گونه امور نيست، توسل به انسان‏هايي كه نه از آفتاب بلكه از مجموعه نظام امكاني بالاترند و تقاضاي از آنان، مستلزم ربوبيّت آن‏ها نيست. ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) شمس معنوي نظام آفرينش‏اند و همان‏گونه كه نور آفتابِ ظاهري مرهون افاضه ذات اقدس ربوبي است، نور خورشيدهاي باطني نيز از اوست و توسّل نيز بيش از اين نيست.
بر اين اساس، آيات مربوط به شرك را نمي‏توان منافي توسّل دانست. توسّل هيچ‏گونه سنخيّتي با شرك ندارد. مشركان جاهليّت پيش از اسلام كه مي‏گفتند: ﴿ما نَعبُدُهُم اِلاّلِيُقَرِّبونا اِلَي اللهِ زُلفي) 2 به راستي بت مي‏پرستيدند واز آن تقاضا مي‏كردند و معتقد بودند خداوند كار را به بت‏ها واگذارده است وآن‏ها در تأثير مستقل هستند. از ديدگاه اسلام، عبادت مخصوص خداست
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيات 80 ـ 79.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 3.

677
ووساطت فرشتگان، انبيا و اوليا(عليهم‌السلام) نيز به اذن اوست و هرگز خداوند كاري را به كسي يا چيزي واگذار نفرموده است.
«شفاعت» نيز مانند توسّل است؛ يعني همان‏گونه كه آب بي‏اذن خدا رفع عطش نمي‏كند، امام(عليه‌السلام) نيز بي‏اجازه خدا شفاعت نمي‏كند: ﴿مَن ذَا الَّذي يَشفَعُ عِندَهُ اِلاّبِاِذنِه) 1 زيرا اصل هستي آب، غذا و دارو، ربطِ محض است؛ چه رسد به تأثير آن‏ها؛ و انسان عاقل كه دارو را وسيله شفا قرار مي‏دهد، چرا انسان كامل را كه از هر دارويي مؤثرتر و شفابخش‏تر است، واسطه قرار ندهد.
«نماز»، «روزه»، «حج»، «زكات»، «جهاد» و... همه وسيله‏اند؛ ولي مهم‏ترين و كامل‏ترين وسيله «ولايت» است كه خداي سبحان آن را مصداق «حسنه»، حسنه اجر رسالت و بالاتر از ساير عبادات دانسته است: ﴿قُل لااَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّالمَوَدَّةَ فِي القُربي ومَن يَقتَرِف حَسَنَةً نَزِد لَهُ فيها حُسنًا اِنَّ اللهَ غَفور شَكور) 2
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن ابن عباس: إنّ أبا رافع القُرَضي [القرظي] من اليهود و رئيس وفد نجران قالا: يا محمّد! أتريد أن نعبدك و نتّخذك إلهاً؟ فقال: معاذ الله أن أعبد غير الله أو آمر بعبادة غير الله! ما بذلك بعثني و لا بذلك أمرني. فأنزل الله الآية 3.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 255.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 23.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص782؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص121، با اندكي تفاوت.

678
و قيل: إنّ رجلاً قال: يا رسول الله! نسلّم عليك كما يسلّم بعضنا علي بعض، أفلا نسجد لك؟ قال: لا ينبغي أن يُسجد لأحدٍ من دون الله و لكن أكرموا نبيّكم و اعرفوا الحق لأهله. فأنزل الله الآية 1.
قال ابن عباس: لما قالت اليهود: عزير بن الله، و قالت النصاري: المسيح ابن الله، نزلت هذه الآية 2.
اشاره: بعضي از مفسران با توجّه به روايت نخست، مراد از ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ... ﴾ را رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم دانسته و اين وجه را با عبارت ﴿بَعدَ اِذ اَنتُم مُسلِمون﴾ تأييد كرده‏اند 3 ؛ ليكن ايشان اسلام در عرف قرآن همان دين توحيدي كه همه پيامبران براي آن مبعوث شده‏اند را با اسلام مصطلح بعد از عصر نزول قرآن كريم، خلط كرده‏اند 4.
 
 
2. نهي از غلو درباره انبيا و اوليا(عليهم‌السلام)
... قال المأمون: يا أبا الحسن! بلغني أنّ قوماً يغلون فيكم و يجاوزون فيكم الحدّ؟ فقال الرضا(عليه‌السلام): ... قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: لا ترفعوني فوق حقّي، فإنّ الله تبارك و تعالي اتّخذني عبداً قبل أن يتّخذني نبيّاً؛ قال الله تبارك و تعالي: ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ... بَعدَ اِذ اَنتُم مُسلِمون﴾. فقال علي(عليه‌السلام): يهلك فيّ اثنان ولا ذنب لي : محبّ مفرط و مبغض مفرط و أنا أبرء إلي الله تبارك و تعالي ممّن يغلوا فينا ويرفعنا فوق حدّنا كبراءَة عيسي بن مريم(عليه‌السلام) من النصاري 5.
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص782؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص121، با اندكي تفاوت.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص121.
^ 3 - ـ ر.ك: الدر المنثور، ج2، ص250.
^ 4 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص306.
^ 5 - ـ عيون أخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص217.

679
اشاره: انبيا و اوليا(عليهم‌السلام) دچار جهل عدّه‏اي شدند كه يا اهل افراط يا اَهل تفريط بودند و هر دو گروه نيز به هلاكت رسيدند. افراطيان آنان را تا سر حدّ ربوبيّت بالا برده و مي‏پرستيدند و تفريطيان حقّ آنان را پاس نمي‏داشتند.
امير مؤمنان(عليه‌السلام) درباره اين دو گروه چنين مي‏فرمايد: هلك فيّ رجلان: محبّ غال و مبغض قالٍ 1 ؛ يهلك فيّ رجلان: محبّ مفرط و باهت مفتَر 2.
حبّ به اميرمؤمنان(عليه‌السلام) ممكن است افراطي يا معتدلانه باشد؛ امّا بغض و بهتان تنها تفريط، ضلالت و انحراف از صراط مستقيم است. افراط در محبّت هلاكت‏زاست، همان‏گونه كه بهتان و افترا.
آن حضرت همچنين در معرّفي اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد: نحن النُّمرُقة الوسطي، بها يلحق التّالي و إليها يرجع الغالي 3. «نُمرُقة وُسطي» جايگاه ميانه‏اي است كه از هر طرف مي‏توان به او تكيه كرد؛ يعني امامان معصوم(عليهم‌السلام) در هسته مركزي راه راست قرار دارند؛ عقب ماندگان بايد خود را به آنان برسانند و تندروها بايد خود را با آن‏ها هماهنگ سازند.
اين افراط و تفريط با مشابهت فراواني، هم نسبت به عيساي مسيح(عليه‌السلام) و هم نسبت به اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بوده است و آيه مورد بحث هر دو قسم را منع مي‏كند.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 117.
^ 2 - ـ همان، حكمت 469.
^ 3 - ـ همان، حكمت 109.

680
و إذ أخذ الله ميثاق النبيين لما اتيتكم من كتاب و حكمة ثمّ جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتؤمننّ به و لتنصرنّه قال ءاقررتم و أخذتم علي ذلكم اصري قالوا أقررنا قال فاشهدوا و أنا معكم من الشاهدين (81)
فمن تولّي بعد ذلك فاُولئك هم الفاسقون (82)
 
گزيده تفسير
در دو آيه گذشته دعوت انبيا(عليهم‌السلام) مردم را به خويشتن نفي شد. در اين آيه نيز براي نفي افراط و تفريط در عملكرد انبيا(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد: چگونه ممكن است پيامبران خود را ربّ خوانده و مردم را به خود فراخوانده باشند، در حالي كه خداوند از انبياي پيشين و به واسطه و به وسيله آنان از امّت‏هايشان پيمان مؤكد گرفته است كه به ديگر پيامبران ايمان آورده و با تأييد گذشتگان و بشارتِ آمدن آيندگان آن‏ها را ياري كنند و هنگام آمدن و ظهور وجود مبارك پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم

681
كه مصدق انبياي پيشين در خطوط جامع اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي است چنان‏كه شريعت و منهاج آنان را به لحاظ زمان گذشته تصديق مي‏كند به وي ايمان آورده و آن حضرت را حمايت و ياري كنند؛ با زمينه‏سازي بعثت و گرايش مردم به آن حضرت، مانند بشارت حضرت عيسي(عليه‌السلام) به آمدن ايشان پيش از ظهور آن حضرت و با ياري كردن ايشان در زمان آن حضرت.
براي تأكيد اين پيمان، خداوند سبحان فرمود: آيا به پيمان و عهد مؤكد من متعهد شده و اعتراف مي‏كنند و مردم اعتراف و اقرار كردند و تعهدي همراه شهادت سپردند؛ آن‏گاه خداوند مي‏خواهد نسبت به يكديگر گواه باشند و خود نيز شاهد است.
انبيا(عليهم‌السلام) هم شاهد امّت‏هاي خويش‏اند، هم گواه يكديگر و خدا نيز بر همه شاهد است، از اين‏رو هيچ راهي براي انكار اين تعهد نيست.
خداوند با تنزل در مقام فعل فرمود: من با شما و از شاهدانم و در همه مراحل حضور دارم.
كساني كه پس از حضور در صحنه ميثاق، اعتراف و اقرار، مشاهده استشهاد و شهادت شاهدان و اتمام حجّت، از ميثاق اعراض كنند در نهايت شدّت فاسق‏اند.
 
 
تفسير
 
مفردات
أخَذَ، أخذتم: «اَخْذ» به معناي گرفتن است 1 ، از اين‏رو آيه ﴿اَلَم يَعلَموا اَنَّ اللهَ
^ 1 - ـ مفردات، ص67، «أ خ ذ».

682
هُوَ يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ ويأخُذُ الصَّدَقت) 1 يعني آيا نمي‏دانند كه تنها خدا توبه را از بندگان مي‏پذيرد و صدقات را مي‏گيرد.
در جمله ﴿واَخَذتُم عَلي ذلِكُم اِصري﴾ اين معنا روشن‏تر برداشت مي‏شود، زيرا انبيا(عليهم‌السلام) واسطه‏اند تا از مردم براي خدا عهد بگيرند، بنابراين «اَخذ» به معناي گرفتن است نه پذيرفتن.
ميثاق: ميثاق، عقد و پيماني است كه با سوگند و عهد تأكيد شده است 2. اين كلمه معناي مصدري دارد، ازاين‏رو گاهي به صاحب ميثاق و زماني به متعهد به عمل به آن اضافه مي‏شود و در اين آيه به متعهّدان افزوده شده است و آيه چنين معنا مي‏شود: خداوند از انبيا(عليهم‌السلام) براي انبياي ديگر پيمان گرفت. اگر از نوع اضافه به صاحب ميثاق بود، چنين معنا مي‏شد: خداوند از مردم براي انبيا(عليهم‌السلام) پيمان گرفت 3. البته پيمان گيرنده در هر دو حال خداي سبحان است.
إصري: «اِصر»، عهد مؤكّدي است كه شكننده‏اش را از خير و ثواب محروم مي‏كند 4.
الفاسقون: «فاسق» كسي است كه از محدوده شرع بيرون رود. وقتي خرما از پوست خارج مي‏شود مي‏گويند «فسق الرطب». راغب اصفهاني مي‏گويد:
فسق، اعمّ از كفر است. گناه كم يا زياد، فسق‏آور است؛ ولي معروف شده است كه گناه فراوان فسق مي‏آورد. فاسق بيشتر به
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 104.
^ 2 - ـ مفردات، ص853، «و ث ق».
^ 3 - ـ ن.ك: تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص144.
^ 4 - ـ مفردات، ص78، «أ ص ر».

683
كسي مي‏گويند كه به حكم شرع اعتقاد دارد و اقرار مي‏كند و آن‏گاه در تمامي احكام شرع يا برخي از احكام آن اخلال مي‏كند. به كافر اصلي نيز از آن جهت فاسق گفته مي‏شود كه درباره حكم عقل و نيز مقتضاي فطرت، اخلال مي‏كند 1.
 
 
تناسب آيات
آيات 81 تا 85 ادامه مباحث گذشته است: در آيات قبلي پس از برشمردن برخي خلافكاري‏هاي اهل كتاب، اين نسبت نارواي نصارا و يهود به پيامبرشان كه العياذ بالله خود را «ربّ» خوانده باشد به شدّت محكوم شد؛ در اين آيات مي‏فرمايد چگونه چنين دعوتي ممكن است، در حالي كه خداوند از همه انبيا(عليهم‌السلام) پيمان گرفته به پيامبران گذشته و آينده ايمان بياورند و با تأييد گذشتگان و بشارت به آمدن آيندگان، آنان را ياري كنند و مأمور شدند از امت‏هاي خود نيز چنين پيماني بگيرند 2.
٭ ٭ ٭
 
 
جامعيّت آيه
از هر امّتي، افزون بر پيمان عام، پيمان خاص نيز گرفته شده است؛ مثلاً خداوند از بني‏اسرائيل تعهّد خاص گرفت كه به تورات ايمان آورند و در حفظ آن بكوشند: ﴿ولَقَد اَخَذَ اللهُ ميثقَ بَنِي اِسرءيلَ وبَعَثنا مِنهُمُ اثنَي عَشَرَ نَقيبا) 3
^ 1 - ـ مفردات، ص636، «ف س ق».
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص381 ـ 380.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 12.

684
ودرباره پيمان‏شكني بني‏اسرائيل و پيامدهاي تلخ آن مي‏فرمايد: ﴿فَبِما نَقضِهِم ميثقَهُم لَعَنّهُم وجَعَلنا قُلوبَهُم قسِيَةً يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِهِ ونَسوا حَظًّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ ولاتَزالُ تَطَّلِعُ عَلي خائِنَةٍ مِنهُم اِلاّقَليلاً مِنهُم... ) 1 و درباره ميثاق مسيحيان نيز مي‏فرمايد: ﴿ومِنَ الَّذينَ قالوا اِنّا نَصري اَخَذنا ميثقَهُم فَنَسوا حَظًّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ فَاَغرَينا بَينَهُمُ العَداوةَ والبَغضاءَ اِلي يَومِ القِيمَةِ وسَوفَ يُنَبِّئُهُمُ اللهُ بِما كانوا يَصنَعون) 2
آيه نخست از دو آيه مورد بحث كه درباره پيمان است، نسبت به آيات ديگر فراگيرتر است و به انبيا(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد: از شما مستقيم و از امّت‏هاي شما به وسيله شما پيمان گرفتيم كه اگر پيامبري با اين ويژگي‏ها آمد، به او ايمان آوريد و از وي حمايت كنيد؛ آن‏گاه از انبيا(عليهم‌السلام) مستقيم و از مردم به وساطت انبيا مي‏پرسد كه آيا به عهد من متعهّد شديد.
تذكّر: 1. آنچه راجع به اوصياي حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم است، در متن همان پيام‏هاي رسمي قرآن حكيم مندرج است و همان اصول را پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم در غدير و مانند آن بيان فرمود و امّت آن حضرت آگاه شدند و مأمور به رعايت آن عهود هستند.
2. برخي همانند امين الاسلام طبرسي آيه مورد بحث را از مشكلات آيات قرآن دانسته و غَوص نحوي‏ها در وجوه اِعراب و تحقيق و موشكافي (شقّ الشَعْر) در تدقيق آن را يادآور شده و آنچه را خود در تفسير آيه مزبور انتخاب كرده، موجز و مهذّب و داراي فايده بيشتر خوانده‏اند 3.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 14.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص785.

685

نقد سخن استاد علاّمه طباطبايي
استاد، علاّمه(قدس‌سره) مي‏گويد: اينكه قرآن كريم فرموده است: خداوند از انبيا براي رسول پيمان گرفت، از لطايف اين آيه است 1 و نشان مي‏دهد كه رسالت، پس از نبوّت است. از نبي پيمان مي‏گيرند كه مقدم رسول را گرامي بدارد.
اين معنا تا حدّي لطيف است؛ امّا چون لفظ «رسول» مفرد است نه جمع، نمي‏توان گفت پيمان گرفتن از مقام نبوّت براي مقام رسالت مراد است. اگر به جاي «رسول»، كلمه «رسل» آمده بود، برداشت استاد علامهِ تام بود؛ مثل اينكه از مجتهد و فقيه جامع‏شرايط تعهّد بگيرند كه در مقام اِفتا چنان كند، زيرا مقام اجتهادْ نفسي است و مقام اِفتا اجرايي؛ و از مقام نفسي مي‏توان براي مقام اجرايي پيمان گرفت.
 
 
ميثاق گرفتن از انبيا(عليهم‌السلام)
برخي موضوع آيه مورد بحث را گرفتن ميثاق از مردم براي انبيا(عليهم‌السلام) دانسته‏اند؛ به گواهي آيه بعدي: ﴿فَمَن تَوَلّي بَعدَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون) 2 زيرا انبيا(عليهم‌السلام) معصوم و از نقض عهد منزّه‏اند و چنين تعبيري درباره آنان روا نيست.
بايد گفت جمله ﴿فَمَن تَوَلّي﴾ جمله شرطي است نه تنجيزي، تا اِخبار از كار انبيا(عليهم‌السلام) باشد؛ و چون در قضيه شرطي تلازم مقدّم و تالي كافي است و
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص385 ـ 384. هر رسولي بايد نبي باشد؛ ولي هر نبي رسول نيست، بنابراين از جمله رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود پس از من نبي نخواهد آمد: إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي (الكافي، ج8، ص26)، استفاده مي‏شود كه قهراً رسول نيز نخواهد آمد. نبوت خبريابي و رسالت خبررساني است.
^ 2 - ـ ن.ك: تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص144.

686

به‏وقوع مقدّم و تالي نيازي نيست، مخاطب بودن انبيا(عليهم‌السلام) هم اشكالي ندارد، چنان كه برخي از احكام به صورت قضيه شرطي با لحني تندتر درباره رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم آمده است: ﴿ولَو تَقَوَّلَ عَلَينا بَعضَ الاقاويل ٭ لاَخَذنا مِنهُ بِاليَمين ٭ ثُمَّ لَقَطَعنا مِنهُ الوَتين ٭ فَما مِنكُم مِن اَحَدٍ عَنهُ حجِزين) 1 ﴿لَئِن اَشرَكتَ لَيَحبَطَنَّ عَمَلُك) 2 با اينكه مشرك شدن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم ممتنع بالعرض است.
قضيه شرطي حتّي در ممتنعات بالذات، مانند فرض تعدّد اِله يا ادّعاي الوهيّت داشتن فرشته نيز به كار مي‏رود: ﴿لَو كانَ فيهِما ءالِهَة اِلاَّاللهُ لَفَسَدَتا فَسُبحنَ اللهِ رَبِّ العَرشِ عَمّا يَصِفون) 3 ﴿ومَن يَقُل مِنهُم اِنّي اِله مِن دونِهِ فَذلِكَ نَجزيهِ جَهَنَّمَ كَذلِكَ نَجزِي الظّلِمين) 4
نتيجه آنكه آيه ﴿فَمَن تَوَلّي بَعدَ ذلِكَ فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون﴾ را نمي‏توان تنها ويژه پيمان مردم با انبيا(عليهم‌السلام) دانست، چنان‏كه محتواي آيه آينده را نيز نمي‏توان شاهد اختصاص اخذ ميثاق از مردم قرارداد.
 
 
عدم تنافي تصديق و نسخ
هر پيامبري سخنان پيامبر پيش از خود را تصديق مي‏كند، پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز مصدّق انبياي پيشين است: ﴿ثُمَّ جاءَكُم رَسول مُصَدِّق لِما مَعَكُم﴾ و «نسخ» نيز منافي تصديق نيست، زيرا تصديق در محدوده خطوط كلّي و اصلي است؛ ولي نسخ در فروع و مسائل جزئي است؛ مانند پزشكي كه درد بيمار را تشخيص
^ 1 - ـ سوره حاقّه، آيات 47 ـ 44.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 65.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 22.
^ 4 - ـ سوره انبياء، آيه 29.

687

مي‏دهد و دارويي را تجويز مي‏كند و پزشكي ديگر با تأييد همان درد، دارويي ديگر را براي زمان بعدي پيشنهاد مي‏دهد كه اگر پزشك پيشين هم زنده مي‏بود، همين دارو را دستور مي‏داد و اين هماهنگي در درمان است نه ردّ درمان پيشين، بنابراين فروع منسوخ، از موارد تخصيص ازماني است.
خلاصه:1. پيامبر بعدي اصل رسالت پيامبر قبلي، خطوط جامع اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي او را تصديق مي‏كند.
2. شريعت و منهاج وي را به لحاظ زمان گذشته تصديق مي‏كند.
3. برخي از احكام شريعت و منهاج او را براي عصر بعدي كافي نمي‏داند و بازگشت اين مطلب به تخصيص ازماني است؛ نه ابطال قانون سابق.
 
 
شهادت خدا و پيامبران
برپايه ﴿فَاشهَدوا واَنَا مَعَكُم مِنَ الشّهِدين﴾ انبيا(عليهم‌السلام) هم شاهد امّت‏هاي خويش‏اند و هم گواه يكديگر و خدا نيز بر همه شاهد است، پس هر امّتي شهيد و شاهدي دارد كه پيامبر آن امّت است: ﴿فَكَيفَ اِذا جِئنا مِن كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهيدٍ وجِئنا بِكَ عَلي هؤُلاءِ شَهيدا) 1 و پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم شهيد شُهَداست، زيرا هم بر انبيا شاهد است و هم بر امّت‏ها. خدا نيز شاهد مطلق بر شاهد و مشهود است، از اين‏رو هيچ راهي براي انكار اين تعهّد و پيمان نيست.
اقرار در آيات مورد بحث: ﴿قالَ ءَاَقرَرتُم... قالوا اَقرَرنا قالَ فَاشهَدوا﴾ همانند اقرار در ﴿اَلَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي شَهِدنا) 2 با شهود همراه است. جمله
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 41.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 172.

688

﴿ءَاَقرَرتُم﴾ مانند ﴿قالوا بَلي﴾ در ﴿واِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَني ءادَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّيَّتَهُم واَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي شَهِدنا) 1 است؛ يعني به پيامبران(عليهم‌السلام) گفته شد كه به اين پيمانتان اقرار مي‏كنيد و آنان گفتند اقرار كرديم. انبيا(عليهم‌السلام) تعهّدي همراه شهادت سپرده‏اند تا به پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم ايمان آورند و دين او را تأييد كنند. تأييد دين در زمان آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم به ياري كردن ايشان است و پيش از زمان ظهور وي به زمينه‏سازي بعثت و گرايش مردم به آن حضرت؛ مانند بشارت عيساي مسيح(عليه‌السلام) به آمدن ايشان: ﴿ومُبَشِّرًا بِرَسولٍ يَأتي مِن بَعدِي اسمُهُ اَحمَد) 2
گفتني است جمله ﴿واَنَا مَعَكُم مِنَ الشّهِدين﴾، تنزّلي است از ذات اقدس خداوندي در مقام فعل؛ يعني من با شما و از شاهدانم و در همه مراحل حضور دارم؛ مانند بودن حضرت حق با موسي و هارون: ﴿لاتَخافا اِنَّني مَعَكُما اَسمَعُ واَري) 3 يعني من همه‏جا حاضرم و هرگاه كمك بخواهيد به ياري شما خواهم آمد.
 
 
رويگرداندن بعد از اتمام حجّت
تعبير ﴿فَمَن تَوَلّي﴾ بيان اثر ناميمون كساني است كه پس از حضور در صحنه ميثاق، اعتراف و اقرار، مشاهده استشهاد و شهادت شاهدان و اتمام حجّت، سرانجام اِعراض مي‏كنند. از ديدگاه قرآن كريم اينان فاسق‏اند: ﴿فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون﴾. همان‏گونه كه انسان در كمال به جايي مي‏رسد كه درباره‏اش گفته
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 172.
^ 2 - ـ سوره صفّ، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 46.

689

مي‏شود: ﴿اُولئِكَ هُمُ المُؤمِنونَ حَقًّا لَهُم دَرَجت عِندَ رَبِّهِم ومَغفِرَة ورِزق كَريم) 1 اگر پس از ميثاق اِعراض كند، در نهايت شدّت فسق و درخور تعبير ﴿فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون﴾ است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. پيمان‏هاي الهي
پيمان‏هاي خدا از مردم را مي‏توان سه دسته دانست و براساس پيام ﴿اِذ﴾ كه ظرف فعل محذوف (اذكر) است، آن‏ها را چنين يادآورد:
أ. پيمان‏هاي همگاني: ﴿واِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَني ءادَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّيَّتَهُم واَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي شَهِدنا) 2
مسلّم، خداوند از همه فرزندان آدم پيمان گرفته است؛ امّا به زبان فطرت بودن اين پيمان يا به زبان عقل يا به زبان وحي بودن آن و نيز وقوعش در عالم ملكوت و فراطبيعت يا در عالم مُلك و طبيعت، بحث ديگري است.
آيه ﴿اَلَم اَعهَد اِلَيكُم يبَني ءادَمَ اَن لاتَعبُدوا الشَّيطنَ اِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين) 3 نيز درباره همين پيمان عمومي است.
ب. پيمان خاص از انبيا(عليهم‌السلام) تا حافظ دين الهي و مبلّغ راستين وحي او باشند: ﴿واِذ اَخَذنا مِنَ النَّبيّينَ مِيثقَهُم ومِنكَ ومِن نُوحٍ واِبرهيمَ وموسي وعيسَي ابنِ مَريَمَ واَخَذنا مِنهُم ميثقًا غَليظا) 4 ميثاق، عهدي محكم است و
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 172.
^ 3 - ـ سوره يس، آيه 60.
^ 4 - ـ سوره احزاب، آيه 7.

690

با پذيرش وصف غلظت و شدّت، بر شدّت و استحكام آن افزوده مي‏شود. اين آيه درباره پيمان گرفتن خداوند از همه پيامبران به ويژه پيامبران اولوا العزم است.
ج. پيمان خاص از عالمان ديني: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ الَّذينَ اُوتوا الكِتبَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ ولاتَكتُمونَهُ فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم واشتَرَوا بِهِ ثَمَنًا قَليلًا فَبِئسَ ما يَشتَرون) 1 خداي سبحان از كتاب داده شدگان، پيمان گرفت كه معارف و احكام كتاب آسماني‏شان را با صراحت و رعايت امانت براي مردم تبيين كنند. عهدي از عالمان و صاحبان دين گرفته شده است؛ ولي برخي عالمان اين عهد را ناديده گرفته و آن را به كالاي اندك دنيا فروخته‏اند.
اميرمؤمنان(عليه‌السلام) درباره برخي از موادّ مهم اين تعهد فرمود: أما والذي فلق الحبّة و برأ النسمة! لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء ألاّ يقارّوا علي كظّة ظالم و لا سغب مظلوم لألقيت حبلها علي غاربها 2.
 
 
2. رهين بودن جان انسان
انسان عهدهاي فراواني با خداوند دارد كه بايد به آن عمل كند، وگرنه مديون وبدهكار است و بايد رَهْن بگذارد. در مسائل اقتصادي بدهكار مي‏تواند مال (منقول يا غير منقول) را گرو بگذارد؛ امّا در مسائل اعتقادي و تعهدهاي ديني خود شخص را گرو مي‏گيرند نه مال را: ﴿كُلُّ امرِي‏ءٍ بِما كَسَبَ رَهين) 3 ﴿كُلُّ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 187.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 3، بند 17 ـ 16
^ 3 - ـ سوره طور، آيه 21.

691

نَفسٍ بِما كَسَبَت رَهينَة) 1 بر اين اساس، بايد از اصحاب يمين، يُمن و ميمنت بود تا دَيْن پديد نيايد و رَهن لازم نشود. در صورت وقوع چنين حادثه تلخي كوشش براي فَكّ رهن لازم است.
در مسائل اعتقادي و اخلاقي، وثيقه نمي‏تواند بيرون از جان انسان باشد، بلكه راهن و مرهون و وثيقه يا آزاد كننده و آزاد شونده، همه يكي است. آري انسان شئون مختلفي دارد و بستگي دارد كه خود را به كدام شأن سپرده باشد؛ يا خود را به دست عقل سپرده و از شرّ شهوت و غريزه رهايي يافته: ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يَشري نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ واللهُ رَءوف بِالعِباد) 2 يا عقل را اسير و هوا و هوس را امير كرده است: و كم من عقل أسير تحت هوي أمير 3.
به هر روي، انسان با پذيرش اسلام در حقيقت با خدا تجارت مي‏كند و تا اداي دَيْن خويش جانش در گرو خواهدبود و تنها زماني رهايي مي‏يابد كه از «اصحاب يمين» به شمار آيد: ﴿اِلاّاَصحبَ اليَمين) 4 همان‏گونه كه استغفار نيز راه رهايي است: أيّها الناس! إنّ أنفسكم مرهونة بأعمالكم؛ ففكّوها باستغفاركم 5.
 
 
بحث روايي
 
1. اخذ ميثاق از انبيا(عليهم‌السلام) براي پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم
عن علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) قال: لم يبعث الله (عزّوجلّ) نبيّاً، آدم فمن بعده،
^ 1 - ـ سوره مدّثر، آيه 38.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 207.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، حكمت 211.
^ 4 - ـ سوره مدّثر، آيه 39.
^ 5 - ـ عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج1، ص266 ـ 265؛ بحار الانوار، ج93، ص359.

692

إلاّ أخذ عليه العهد في محمّد: لئن بعث و هو حي ليؤمننّ به و لينصرنّه و يأمره فيأخذ العهد علي قومه. فقال: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ النَّبِيّينَ لَما ءَاتَيتُكُم مِن كِتبٍ وحِكمَة... ) 1
و عنه(عليه‌السلام): أنّ الله أخذ الميثاق علي الأنبياء قبل نبيّناصلي الله عليه و آله و سلم أن يخبروا اُممهم بمبعثه و نفعته و يبشروهم به و يأمروهم بتصديقه 2.
و عنه(عليه‌السلام): ... إلي أن بعث الله سبحانه محمّداً رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم لإنجاز عدته و إتمام نبوّته مأخوذاً علي‏النبيين ميثاقه مشهورة سماته كريماً ميلاده ... 3.
اشاره: ممكن است مبعوث شدن حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم همانند ظهور حضرت ختمي امامت، مهدي موجود موعود(عج) باشد كه رهبران قبلي مأمور بودند خود و ديگران را به ظهور آن حضرت(عليه‌السلام) بشارت دهند و اگر زمان حضور را ادراك كردند ناصر و معين او باشند.
 
 
2. تعهد امّت‏ها
قال الصادق(عليه‌السلام): تقديره: و اذ أخذ الله ميثاق اُمم النبيين بتصديق نبيّها و العمل بما جاءهم به و أنّهم خالفوهم فيما بعد و ما وفوا به و تركوا كثيراً من شريعته و حرّفوا كثيراً منها 4.
عن حبيب السجستاني قال: سألت أبا جعفر(عليه‌السلام) عن قول الله: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ النَّبِيّينَ لَما ءَاتَيتُكُم مِن كِتبٍ وحِكمَةٍ ثُمَّ جاءَكُم رَسول مُصَدِّق لِما
^ 1 - ـ جامع البيان، ج3، ص424؛ بحار الانوار، ج11، ص13، با اندكي تغيير.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص784.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 1، بند 42 ـ 41.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص784.

693

مَعَكُم لَتُؤمِنُنَّ بِهِ ولَتَنصُرُنَّه﴾ فكيف يؤمن موسي بعيسي و ينصره و لم يدركه؟ وكيف يؤمن عيسي بمحمّدصلي الله عليه و آله و سلم و ينصره و لم يدركه؟ فقال: يا حبيب! إنّ القرآن قد طرح منه آي كثيرة و لم يزد فيه إلاّ حروف أخطأت بها الكتبة و توهّمها الرجال و هذا وهم. فاقرأها: و إذ أخذ الله ميثاق اُمم النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثمّ جاءكم رسول مصدّق لما معكم لتؤمننّ به و لتنصرنّه. هكذا أنزلها الله يا حبيب! فوالله! ما وفت اُمة من الاُمم التي كانت قبل موسي بما أخذ الله عليها من الميثاق لكلّ نبيّ بعثه الله بعد نبيّها و لقد كذّبت الاُمة التي جاءها موسي لما جاءه موسي و لم يؤمنوا به و لا نصروه إلاّ القليل منهم؛ و لقد كذّبت اُمّة عيسي بمحمّدصلي الله عليه و آله و سلم و لم يؤمنوا به و لانصره لما جاءها إلاّ القليل منهم؛ و لقد جحدت هذه الاُمة بما أخذ عليها رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم من الميثاق لعلي بن أبي طالب(عليه‌السلام) يوم أقامه للناس و نصبه لهم و دعاهم إلي ولايته و طاعته في حياته و أشهدهم بذلك علي أنفسهم؛ فأيّ ميثاق أوكد من قول رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) فوالله ما وفوا به بل جحدوا و كذّبوا 1.
اشاره: با اغماض از سند، أ. مفاد حديث مزبور بيان تفسير است نه اثبات تحريف، وگرنه مخالف با قرآن حكيم است كه از تحريف منزّه است.
ب. هر چند انبياي الهي متعهد بوده‏اند ليكن چون معصوم بوده‏اند، همگي به عهود ياد شده عمل كرده‏اند.
ج. محور مهم، تعهد امّت‏هاست كه گاهي با قبول و زماني با نكول روبه‏روست.
د. رهبري الهي گاهي به صورت نبوّت و رسالت ظهور مي‏كند و زماني به صورت امامت تجلي مي‏يابد كه جامع همه آن‏ها ولايت خداست.
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص204 ـ 203.

694

ه . همان‏طور كه تعهد الهي نسبت به نبوّت انبيا(عليهم‌السلام) مورد اقرار بعضي و انكار ديگران واقع شد، تعهد خدا نسبت به امامت اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) مخصوصاً اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نيز چنين شد.
و. جريان مِرصاد الهي: ﴿اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد) 1 براي ميثاق‏شكنان هماره مطرح بوده و هست.
تذكّر: 1. ظاهر آيه مورد بحث اخذ ميثاق انبياست.
2. روايت اول برپايه إيّاك أعني واسمعي يا جاره صادر شده است.
3. جمع هر دو ممكن است، چون مثبتان‏اند.
4. روايت دوم با اغماض از دلالت بر تحريف، بر همان معناي روايت اوّل تحرير مي‏شود.
 
 
3. اخذ ميثاق ولايت اهل بيت(عليهم‌السلام)
كان أبو جعفر(عليه‌السلام) يقول: إنّ الله أخذ ميثاق شيعتنا بالولاية لنا و هم ذرّ، يوم أخذ الميثاق علي الذرّ بالإقرار له بالربوبيّة و لمحمّدصلي الله عليه و آله و سلم بالنبوّة و عرض الله‏جلّ وعزّ علي محمّد اُمّته في الطين و هم أظلّة و خلقهم من الطينة التي خلق منها آدم و خلق أرواح شيعتنا قبل أبدانهم بألفي عام و عرضهم عليه و عرّفهم رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم وعرّفهم عليّاً و نحن نعرِفهم في لحن القول 2.
عن فيض بن أبي شيبة قال: سمعت أبا عبدالله(عليه‌السلام) يقول: و تلا هذه الآية: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ النَّبِيّينَ... ﴾ قال: لتؤمننّ برسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و لتنصرنّ
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 14.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص438.

695

أميرالمؤمنين(عليه‌السلام). قلت: و لتنصرنّ أميرالمؤمنين؟ قال: نعم من آدم فهلمّ جرّاً و لا يبعث الله نبيّاً و لا رسولاً إلاّ ردّ إلي الدنيا حتّي يقاتل بين يدي أميرالمؤمنين(عليه‌السلام ) 1.
عن سلام بن المستنير عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: لقد تسمّوا باسم ما سمّي الله به أحداً إلاّ علي بن أبي طالب و ما جاء تأويله. قلت: جعلت فداك! متي يجيي‏ء تأويله؟ قال: إذا جاء جمع الله أمامه النبيين و المؤمنين حتّي ينصروه و هو قول الله: ﴿واِذ اَخَذَ اللهُ ميثقَ... ﴾ إلي قوله ﴿واَنَا مَعَكُم مِنَ الشّهِدين﴾. فيومئذ يدفع راية رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم اللّواء إلي علي بن أبي طالب فيكون أمير الخلائق كلّهم أجمعين؛ يكون الخلائق كلّهم تحت لوائه و يكون هو أميرهم فهذا تأويله 2.
اشاره: در اين روايات ولايت اهل بيت(عليهم‌السلام) محور پيمان الهي بيان شده است و مطالب اشاره قبلي گويا و كافي است.
 
 
4. فسق و عصيان اعراض كننده از پيمان خدا
عن علي بن أبي طالب(عليه‌السلام): ﴿فَمَن تَوَلّي﴾ عنك يا محمّد! بعد هذا العهد من جميع الاُمم، ﴿فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون﴾ هم العاصون في الكفر 3.
اشاره: تولّي از حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم گاهي به نپذيرفتن اصل رسالت آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم است و زماني به نكول از وصيّت، نصّ و نصب آن حضرت نسبت
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص205 ـ 204.
^ 2 - ـ همان، ص205.
^ 3 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص428.
 

696

به امامان بعد از خود [است كه] به اذن خدا بوده است. [اين تولي و نكول]، در هر دو حال، فسق و عصيان را به همراه خواهد داشت، هرچند برخي از دركات عصيان، كفر و بعضي فسق مصطلح است.
 
٭ ٭ ٭

697

أفغير دين الله يبغون و له أسلم من في السموات و الأرض طوعاً و كرهاً و إليه يرجعون (83)
 
گزيده تفسير
پس از سپردن ميثاق همه بايد تسليم حق مي‏شدند و به ايمان اقرار مي‏كردند؛ نه اينكه كفر بورزند. اهل نكول و اعراض از دين خدا چگونه دين غير الهي را پي مي‏جويند، با اينكه همه موجودات هرچند با كَرْه و بي‏ميلي كه با طوع آميخته است در برابر خداوند تكويناً تسليم‏اند و كار خردمندانه مي‏كنند و مسبّح و ساجد و مطيع و منقادند و هيچ موجود آسماني و زميني در برابر غير خدا اسلام و خضوع و انقياد ندارد: ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغونَ ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرها﴾ و نيز مرجع و مآب همه به سوي اوست: ﴿واِلَيهِ يُرجَعون﴾؛ او مبدأ و اول است، همان‏گونه كه معاد و آخر است، پس آن اِعراض بي‏اثر است و اين پي‏جويي ره به جايي نمي‏برد.
اين آيه شريفه با توبيخ و تقبيح اِعراض كنندگان، اهميت خطر پيروي از دين غير خدا را گوشزد مي‏كند.

 

698
تفسير
 
مفردات 
طوعاً و كرهاً: ﴿كَرْهاً﴾ در برابر ﴿طَوعاً﴾ و به معناي بي‏ميلي و كراهت است و با «كُره» تفاوت دارد 1 ، زيرا «كُره» در مقابل «يُسر» و به معناي سختي است: ﴿كُتِبَ عَلَيكُمُ القِتالُ وهُوَ كُره لَكُم) 2 و در آيه مورد بحث، سخن از بي‏رغبتي است نه دشواري. ممكن است امري سخت و دشوار باشد؛ امّا انسان به آن ميل دروني داشته باشد؛ مثلاً مادر، دوران بارداري و وضع حمل را با دشواري ولي با علاقه مي‏گذراند: ﴿وَحَمَلَتهُ اُمُّهُ كُرهًا ووضَعَتهُ كُرها) 3
 
 
تناسب آيات
آيه مورد بحث با دو دليل مفاد آيه قبلي را در بطلان اعراض از دين خدا تبيين مي‏كند: 1. اعراض شما بي‏اثر است، چون آنچه در آسمان‏ها و زمين است، خواه ناخواه تسليم فرمان اوست. 2. مرجع و مآب همه به سوي اوست، پس پيجويي دين غير الهي راه به جايي نمي‏برد.
علامه طباطبايي مي‏فرمايد:
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج8، ص25 ذيل آيه 158 سوره بقره، «تطوّع» و ج10، ص536 ـ 535، ذيل آيه 216 سوره بقره، «كره».
^ 2 - ـ المصباح المنير، ص532، «ك ر ه». بي‏ميلي اگر منشأ دروني داشته باشد، كَره و اگر منشأ بيروني داشته باشد، كُره خواهد بود (ن.ك: مفردات، ص707، «ك ر ه»).
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 216.
^ 4 - ـ سوره احقاف، آيه 15.

699
مفاد اين آيه متفرع بر آيه گذشته است كه متضمّن گرفتن پيمان از پيامبران بود و معنا چنين مي‏شود: وقتي دين خدا يكي بود يعني همان ديني كه بر آن از پيامبران و امت‏هايشان پيمان گرفته شده و بر هر پيامبر قبلي و امتش لازم بود كه به پيامبر بعدي بشارت دهد و به او ايمان آورد و تصديقش كند اين جماعت اهل كتاب چه چيز را دنبال مي‏كنند كه به تو كفر مي‏ورزند، در حالي‏كه به جست‏وجو درباره دين تظاهر مي‏كنند؛ آيا جز اسلام را كه دين خداي يگانه است پي مي‏جويند؟ از اين‏رو تو را تصديق نمي‏كنند و به دين اسلام نمي‏گروند، با اينكه برايشان اعتصام به اسلام واجب است، چون ديني است مبتني بر فطرت، زيرا آنچه در آسمان و زمين است در مقام تكوين تسليم خدا هستند؛ اهل كتاب نيز در مقام تشريع بايد تسليم باشند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
تقبيح و توبيخ اعراض از دين خدا
مفاد آيه پيشين، همگان، اعم از انبيا و امّت‏هاي گذشته و حال را شامل مي‏شد. انبيا و مؤمنان از امّت‏ها ميثاق را عملاً قبول؛ ولي گروهي نكول كرده‏اند كه مشمول صدر آيه‏اند: ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغون﴾.
همزه در ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغون﴾ نشانه تقبيح و توبيخ اعراض است و فاء تفريع در ﴿اَفَغَير﴾ تفريع بر مطلبي است كه در آيه پيشين آمده است؛ يعني آنان
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص385 ـ 384.

700
پس از سپردن ميثاق بايد تسليم حق مي‏شدند و به ايمان اقرار مي‏كردند؛ امّا كفر را بر ميثاق الهي متفرّع كردند.
«غير دين الله»، مفعول مقدّم است و فعل آن ﴿يَبْغُون﴾. مفعول در اصل بايد متأخر از فعل باشد؛ ليكن گاهي براي مهم جلوه دادن كمال و زماني نيز براي مهم جلوه دادن نقص، از فعل خود پيشي مي‏گيرد. تقديم مفعول بر فعل در اين آيه براي گوشزد كردن اهميّت خطر پيروي از دين غير خداست.
 
 
اثبات و نفي در آيه
جمله ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض﴾ دو قضيه را در بر دارد:
1. قضيه موجبه كلي: «همه موجودات در برابر ذات اقدس خداوندي تسليم هستند». همين معنا به صورت ﴿كُلٌّ اَتَوهُ دخِرين) 1 و به عنوان ﴿فَقالَ لَها ولِلارضِ ائتيا طَوعًا اَو كَرهًا قالَتا اَتَينا ط(عليهماالسلام)ائِعين) 2 نيز آمده است.
2. قضيه سالبه كلي: «هيچ موجود آسماني و زميني در برابر غير خدا خضوع و انقياد ندارد». اين مطلب را از تقديم كلمه ﴿لَه﴾ كه مفيد حصر است، مي‏توان برداشت كرد.
از آياتي مانند ﴿يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّموتِ وما فِي الارض) 3 تنها موجبه كلي استفاده مي‏شود، مگر كلمه ﴿لله﴾ مقدّم شود تا سالبه كلي نيز به دست آيد؛ مانند ﴿ولِلّهِ يَسجُدُ ما فِي‏السَّموتِ وما فِي الارض) 4
^ 1 - ـ سوره نمل، آيه 87.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 49.

701
بر اين اساس، ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض﴾ بيان ديگري از جمله نوراني ﴿لااِلهَ اِلا الله) 1 است كه مفيد حصر است؛ هرچند بيش از يك قضيه نيست.
 
 
شعور عمومي
تعبير به اسلام در جمله ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض﴾ در واقع همان تسبيح، سجده و اطاعتي است كه در آيات زير به آسمان و زمين نسبت داده شده است 2 : ﴿يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّموتِ وما فِي الارض) 3 ﴿ولِلّهِ يَسجُدُ ما فِي‏السَّموتِ وما فِي الارضِ مِن دابَّةٍ والمَلئِكَةُ وهُم لايَستَكبِرون) 4 ﴿ثُمَّ استَوي اِلَي السَّماءِ وهِي دُخان فَقالَ لَها ولِلارضِ ائتيا طَوعًا اَو كَرهًا قالَتا اَتَينا ط(عليهماالسلام)ائِعين) 5
موجودات عالم، اعمّ از جمادات، نباتات و حيوانات شعور دارند گرچه شعورشان به اندازه انسان نيست. ادله ادراك و شعور موجودات:
1. از هماهنگي آيات و روايات به يقين مي‏توان كشف كرد كه آسمان، زمين و... مي‏فهمند، چنان كه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: جاي هر قبري در هر روز سه بار سخن مي‏گويد 6. در آيات فراواني تسبيح، سجده و اطاعت به
^ 1 - ـ سوره صافّات، آيه 35؛ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 19.
^ 2 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص134؛ الميزان، ج3، ص385.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 49.
^ 5 - ـ سوره فصّلت، آيه 11.
^ 6 - ـ الكافي، ج3، ص241.

702
درخت، حيوان و جماد نسبت داده شده است 1 و تسبيح، سجده و اطاعت آن‏ها بي‏ادراك و شعور امكان ندارد و نمي‏توان اين تسبيح و سجده و اطاعت را بر مجاز حمل كرد.
2. به چند دليل، هر شيئي آيت خداي عليم است و نشانه خداي عليم از دانش برخوردار است، گرچه انسان آن را نيابد: أ. هر موجودي تجلّي خداست: الحمد لله المتجلّي لخلقه بخلقه 2. ب. خداوند بسيط محض است. ج. خداوند عين علم ازلي و ساير اسما و صفات ذاتي است. د. خداوند بسيط با همه اوصاف تجلي مي‏كند. ه . پس هر موجودي مجلاي همه اوصاف الهي است كه يكي از برجسته‏ترين آن‏ها علم ازلي اوست.
براين اساس، راز تعبير «من» به جاي «ما» در جمله ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض﴾ نيز روشن مي‏شود: خداي سبحان از موجودات آسماني و زميني كه به ظاهر خردمند و ذي‏شعور نيستند با كلمه ﴿ما﴾ ياد مي‏كند: ﴿يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّموتِ وما فِي الارض) 3 ولي چون همان‏ها كار خردمندانه انجام مي‏دهند و مسبّح، ساجد و منقاد حقّ‏اند، با واژه «من» از آنان ياد مي‏كند: ﴿اَلَم تَرَ اَنَّ اللهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي‏السَّموتِ والاَرضِ والطَّيرُ صفّتٍ كُلٌّ قَد عَلِمَ صَلاتَهُ وتَسبيحَهُ واللهُ عَليم بِما يَفعَلون) 4
درباره بت‏ها نيز كه چوب و سنگي بيش نيستند، چون بت‏پرستان كار عاقلان را به آنان نسبت مي‏دهند، جمع مذكّر ذوي العقول، مانند ﴿اُولئِك﴾ و
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 18؛ سوره الرحمن، آيه 6.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 108.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره نور، آيه 41. بنابر اين كلمه ﴿مَن﴾ براي خصوص ذوي العقول به كار نرفته است.

703
﴿هُم﴾ به كار رفته است و از آن جهت كه جماد و فاقد شعورند، از الفاظ ويژه غير ذوي العقول براي آن‏ها استفاد شده است.
 
 
اَقسام «كَره» و «طوع» و معاني آن
1. كَرهِ مطلقْ يا بي ميلي كاملْ؛ كَره بدين معنا در تكوين نيست، زيرا سراسر جهان آفرينش، واحدي منسجم و هماهنگ است كه به سوي مقصدي واحد روانه است. قرآن زبان حال اين مجموعه هماهنگ را چنين بيان مي‏كند: آسمان و زمين با ميل و رغبت در جست‏وجوي حقّ‏اند: ﴿ثُمَّ استَوي اِلَي السَّماءِ وهِي دُخان فَقالَ لَها ولِلارضِ ائتيا طَوعًا اَو كَرهًا قالَتا اَتَينا ط(عليهماالسلام)ائِعين) 1 در اين آيه ضميرها تثنيه است؛ ولي جواب با صيغه جمع است، تا هم زمين و آسمان و هم اهل آن دو را شامل شود.
در مقابل كَرْه مطلق، «طوع» مطلق است. اين طوع براي حوزه تجرّد تامّ كه منزّه از تزاحم و مبرّا از تخاصم‏اند امكان‏پذير است؛ ليكن براي موجودهايي كه در قلمرو تزاحم به سر مي‏برند ناياب است.
2. كَره نسبي: مجموعه نظام آفرينشْ هماهنگي و انسجام دارد؛ ولي بعضي مخلوقات بر اثر حركت و تزاحم محكوم برخي ديگر مي‏شوند. مجموعه نظام هستي با طوع و رغبت به فرمان پروردگار تسليم و منقاد است و با محبّت الهي اداره مي‏شود؛ اما در برابر دستور خدا، گروهي كه نيرومندترند با طوع و رغبت و دسته‏اي كه ضعيف‏ترند با بي‏رغبتي پاسخ مي‏دهند. موجودي كه ناچار است بر اثر اصطكاك بيمار شود يا بميرد يا فقر و دشواري را تحمّل كند، كَرْهاً
^ 1 - ـ سوره فصّلت، آيه 11.

704
قوانين نظام آفرينش را مي‏پذيرد و در مقابل آن طوع قرار دارد. البته در منطقه تزاحم، كَرْه و طوع متحوّل مي‏شود.
3. كَره به معناي اطاعت اجباري: كلّ نظام آفرينش، هر چند بي‏ميل و رغبت باشند، چاره‏اي جز اطاعت ندارند، زيرا تخلّف از فرمان خدا محال است: ﴿اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شيءاً اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون) 1 از اين‏رو همه آسمانيان و زمينيان و نيز سايه‏هاي آنان همگي براي خدا سجده مي‏كنند: ﴿ولِلّهِ يَسجُدُ مَن فِي‏السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرهًا وظِللُهُم بِالغُدُوِّ والاءصال) 2 ﴿اَوَ لَم يَرَوا اِلي ما خَلَقَ اللهُ مِن شي‏ءٍ يَتَفَيَّؤُا ظِللُهُ عَنِ اليَمينِ والشَّمائِلِ سُجَّدًا لِلّهِ وهُم دخِرون ٭ ولِلّهِ يَسجُدُ ما فِي‏السَّموتِ وما فِي الارضِ مِن دابَّةٍ والمَلئِكَةُ وهُم لايَستَكبِرون) 3 نه تنها انسان بلكه همه اشيا در پيشگاه حقّ ساجدند و هيچ كس و هيچ چيز را توان تخلّف نيست.
تذكّر: اين اطاعت الزامي جز تسخير چيز ديگري نيست و چون ساختار جهان با تسخير است نه قسر، كَرْه آن آميخته با طوع است نه در برابر آن. با بررسي معناي تسخير و فرق اساسي آن با قسر و تحميل معلوم مي‏شود كه چنين كَرْهي در درون خود طوع را دارد.
4. برخي ﴿طَوعاً﴾ را اسلام تشريعي مسلمانان و ﴿كَرهاً﴾ را اسلام تكويني كافران معنا كرده‏اند، چون كافران نيز از نظر تكويني ناگزيرند به قوانين الهي احترام بگذارند 4.
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره رعد، آيه 15.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيات 49 ـ 48.
^ 4 - ـ ن.ك: تفسير المنار، ج3، ص355.

705
اين تفكيك با ظاهر آيه كه درباره اسلام همه آسمانيان و زمينيان است، سازگاري ندارد و به سخن ديگر، مقسم در طوعاً و كرهاً يك چيز و آن اسلام موجودات است نه دو چيز، تا امكان داشته باشد از ﴿طَوعاً﴾ اسلام تشريعي برخي مراد باشد و از ﴿كَرهاً﴾ اسلام تكويني برخي ديگر.
تذكّر: معناي انقياد برخي طوعاً و بعضي كرهاً قبلاً بيان شد.
5. برخي ﴿طَوعاً﴾ را مربوط به ايمان مؤمنان در دنيا دانسته‏اند كه با رغبت همراه است و ﴿كَرهاً﴾ را به اسلام كافران در قيامت معنا مي‏كنند كه اجباري خواهد بود 1.
به دو دليل اين سخن نيز تمام نيست: أ. مسلمان در دنيا ايمان تشريعي دارد و كافر در دنيا فاقد چنين ايماني است و قيامت هم ظرف ايمان نيست، وگرنه بايد فرستادن پيامبر و فروفرستادن كتاب از سر گرفته شود و در آنجا نيز وعده و وعيد، مدح و ذمّ، ثواب و عقاب و بهشت و جهنّم ديگري مطرح باشد.
به علاوه، اگر قيامت ايمان آوردن ممكن مي‏بود، مجرمان از خدا نمي‏خواستند آنان را به دنيا بازگرداند، تا كارهاي شايسته انجام دهند: ﴿ولَو تَري اِذِ المُجرِمونَ ناكِسوا رُءوسِهِم عِندَ رَبِّهِم رَبَّنا اَبصَرنا وسَمِعنا فَارجِعنا نَعمَل صلِحًا اِنّا موقِنون) 2 پس در قيامت انسان حق را مي‏فهمد؛ امّا نمي‏تواند ايمان بياورد، چون ايمان فعل اختياري است؛ يعني ميان نفس و ايمان، اراده فاصله است، از اين‏رو ممكن است كسي حق را بشناسد؛ ولي به آن ايمان نياورد، چنان‏كه درباره قوم فرعون مي‏فرمايد: ﴿وجَحَدوا بِها واستَيقَنَتها اَنفُسُهُم
^ 1 - ـ ن.ك: جامع البيان، ج3، ص431؛ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص787.
^ 2 - ـ سوره سجده، آيه 12.

706
ظُلمًا وعُلُوًّا فَانظُر كَيفَ كانَ عقِبَةُ المُفسِدين) 1 و حضرت موسي(عليه‌السلام) به فرعون فرمود تو به روشني مي‏داني كه اين آيات و معجزات را غير از خداوند كسي نازل نكرد: ﴿لَقَد عَلِمتَ ما اَنزَلَ هؤُلاءِ اِلاّرَبُّ السَّموتِ والاَرضِ بَصائِر) 2
انسان خودبين و لجباز در قيامت حق را مي‏بيند؛ امّا نمي‏تواند به آن ايمان بياورد. او چون تشنه‏اي است كه تمامي توان خويش را در پي سراب از دست داده و اكنون عطشي فزاينده او را از پاي درآورده است و تازه مي‏فهمد كه دنبال سراب مي‏رفته است و جز حسرت و اندوه كاري از او ساخته نيست، بنابراين در آخرت ايمان تشريعي نيست و اگر مراد ايمان تكويني باشد، به قيامت اختصاص ندارد.
ب. بر اساس اختصاص ﴿طَوعاً﴾ به ايمان تشريعي مؤمنان و ﴿كَرهاً﴾ به ايمانِ تكويني كافرانْ در قيامت، نامسلمانان هم مسلمان‏اند و تنها تفاوتشان با مسلمانان آن است كه آنان بي‏رغبت از اسلام پيروي مي‏كنند، وگرنه همه در يك مسيرند.
6. برخي آيه مورد بحث را بر طَوع و كرَه تشريعي حمل كرده‏اند. بر اين مبنا همه موجودات زميني و آسماني اسلام تشريعي را پذيرفته‏اند؛ ولي برخي طوعاً و برخي كرهاً؛ مانند مؤمنان كه برخي با طوع و رغبت ايمان آورده‏اند و برخي با اكراه و اجبار 3.
در نقد وجه مزبور مي‏توان گفت كه اگر همه مردم تشريعاً، هر چند برخي با كراهت، اسلام را پذيرفته بودند، اين احتمال صحيح بود؛ امّا قرآن كريم به
^ 1 - ـ سوره نمل، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 102.
^ 3 - ـ ن.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص135 ـ 134.

707
مسلمان نبودن عده‏اي تصريح فرموده است: ﴿رُبَما يَوَدُّ الَّذينَ كَفَروا لَو كانوا مُسلِمين) 1 ﴿فَما لَهُم لايُؤمِنون) 2 ﴿يَومَ يُكشَفُ عَن ساقٍ ويُدعَونَ اِلَي السُّجودِ فَلا يَستَطيعون ٭ خشِعَةً اَبصرُهُم تَرهَقُهُم ذِلَّة وقَد كانوا يُدعَونَ اِلَي السُّجودِ وهُم سلِمون ٭ فَذَرني ومَن يُكَذِّبُ بِهذا الحَديثِ سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لايَعلَمون) 3 يعني در قيامت اعضا و جوارحشان بسته است و ناتوان از سجده، فرمان سجده به آنان داده مي‏شود و اين ظهور ملكه آن‏هاست. آري وقتي كه مي‏توانستند سجده كنند، به سجده كردن دعوت شدند؛ ليكن اطاعت نكردند.
در اين‏گونه آيات، سجده تشريعي مراد است كه بيشتر مردم اهل آن نيستند، نه سجده تكويني، چون هيچ‏كس نمي‏تواند از سجده تكويني سرباز زند.
خلاصه آنكه نمي‏توان آيه را بر طوع و كره تشريعي حمل كرد، زيرا عدّه‏اي حتّي كرهاً ايمان نياورده‏اند، بنابراين مراد از ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغون﴾ ايمان تشريعي و از ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرها﴾ اسلام تكويني است. جمله ﴿واِلَيهِ يُرجَعون﴾ نيز ناظر به ايمان تكويني است؛ با اين تفاوت كه ﴿ولَهُ اَسلَمَ... ﴾ مبدأ و اول بودن ذات اقدس حقّ (جلّ و علا) را بيان مي‏كند و جمله ﴿واِلَيهِ يُرجَعون﴾ معاد و آخر بودن او را. چنان است كه بفرمايد آيا غير دين خدا را مي‏جويند: ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغون﴾، در حالي كه او اول است و همه تسليم اويند: ﴿لَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض﴾ و او آخر است و ﴿اِلَيهِ يُرجَعون﴾.
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره انشقاق، آيه 20.
^ 3 - ـ سوره قلم، آيات 44 ـ 42.

708
اشارات و لطايف
 
1. پايگاه تكويني دين الهي
بيشتر قوانين بشري، صرفاً تشريع اعتباري‏اند و پايگاه تكويني ندارند، زيرا بشر بدون وحي، نه خود و نه جهان و نه پيوند خود را با جهان مي‏شناسد، از اين‏رو قوانين گاهي نادرست است؛ امّا تشريع الهي با تكوين هماهنگ است، از اين‏رو پيروي‏پذير و هميشگي است.
قرآن كريم درباره هماهنگي نظام تشريع و تكوين مي‏فرمايد: ﴿قُل اَئِنَّكُم لَتَكفُرونَ بِالَّذي خَلَقَ الارضَ في يَومَينِ وتَجعَلونَ لَهُ اَندادًا ذلِكَ رَبُّ العلَمين) 1 ﴿كَيفَ تَكفُرونَ بِاللهِ وكُنتُم اَمو تًا فَاَحيكُم ثُمَّ يُميتُكُم ثُمَّ يُحييكُم ثُمَّ اِلَيهِ تُرجَعون) 2 يعني همان كسي كه تكويناً آسمان و زمين را آفريد و شما را كه مرده بوديد زنده كرد، پرورش تشريعي شما را نيز به عهده دارد. در اين دو آيه بر اساس تعليق حكم بر وصف كه مشعر به عليّت است، برهان قضيه را نيز بيان فرموده است.
نيز درباره هماهنگي نظام تكوين و تشريع، از زبان رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمايد: ﴿قُل اَغَيرَ اللهِ اَتَّخِذُ ولِيًّا فاطِرِ السَّموتِ والاَرضِ وهُوَ يُطعِمُ ولايُطعَمُ قُل اِنّي اُمِرتُ اَن اَكونَ اَوّلَ مَن اَسلَمَ ولاتَكونَنَّ مِنَ المُشرِكين) 3 آري تنها كسي مي‏تواند قانون بگذارد كه انسان، جهان و رابطه انسان و جهان را آفريده باشد.
^ 1 - ـ سوره فصّلت، آيه 9.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 28.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 14.

709
خلاصه: أ. انسان همانند ساير موجودهاي تكويني جهان مخلوق خداست.
ب. انسان همسان ساير آفريده‏هاي خداوند محتاج به تدبير و پرورش است.
ج. انسان همتاي ساير موجودهاي تكويني تحت تدبير و پرورش آفريدگار خود است.
د. انسان همسان با ساير موجودها نيازمند قانون منسجم و مديريّت كارآمد است.
ه . انسان تكامل انساني خويش را در پرتو تشريع دريافت مي‏كند، زيرا غير از آثار تكويني مآثر تشريعي لازم است كه عقيده، خلق، فقه و حقوق او تأمين كند.
و. قوانين تشريعي مادامي كارآمدند كه با نظام تكوين هماهنگ باشند.
ز. هماهنگي دو قانون در اختيار آفريدگاري است كه پايان امور به دست وي و حسابرسي همه شئون علمي و عملي بشر در اختيار اوست.
ح. آيات ياد شده و مانند آن مُبَيّن حدود وسطاي براهيني‏اند كه ملاك‏هاي احكام را در حيطه علم ازلي خداوند مي‏دانند.
 
 
2. پيروزي دين حقّ بر دين باطل
در نظام تكوين تنها يك دين هست كه همه در مقابل آن تسليم هستند؛ امّا در نظام تشريع دو نوع دين هست: دين حق و آسماني كه دين حنيف اسلام است و دين جنيف و باطل كه ساخته و پرداخته بشر است؛ مانند آيين خودساخته

710
فرعون براي مردم مصر كه آنان را مي‏ترسانيد مبادا موسي آن را خراب كند و مايه فساد در زمين شود: ﴿وقالَ فِرعَونُ ذَروني اَقتُل موسي وليَدعُ رَبَّهُ اِنّي اَخافُ اَن يُبَدِّلَ دينَكُم اَو اَن يُظهِرَ فِي الارضِ الفَساد) 1
سرانجام، دين حقّ بر اديان باطل چيره مي‏شود: ﴿هُوَ الَّذي اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدي ودينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلَي الدّينِ كُلِّهِ ولَو كَرِهَ المُشرِكون) 2 و سرّ پيروزي حق بر باطل اين است كه دين حق با ساختار خلقتِ نظام هماهنگ است: ﴿وما خَلَقنَا السَّموتِ والاَرضَ وما بَينَهُما اِلاّبِالحَقّ) 3 و چون با نظام خلقت مطابق است، پيروز و ماندني است.
موافقان اسلام كه تنها قانون خداست، با آغاز و انجام عالم هماهنگ‏اند و سرنوشت مباركي براي آنان رقم خورده و مي‏خورد؛ امّا مخالفان اسلام با كلّ نظام آفرينش كه صدر و ساقه آن مطيع قوانين الهي‏اند در ستيزند، زيرا در جهت مخالف جريان آفرينش شنا مي‏كنند و سرانجام، خسته و فرسوده خواهند شد و سرنوشت مشئومي به انتظار آن‏هاست.
آري مسلمان و كافر بلكه سراسر جهان هستي از نظر تكويني مسلمان‏اند و نمي‏توانند بي‏انقياد در برابر خدا زندگي كنند، همان‏گونه كه زندگاني بي‏آب و غذا ممكن نيست؛ ولي در تشريع عدّه‏اي نافرماني مي‏كنند. براي داشتن سرنوشت مبارك و نجات از سرگذشت مشئوم، پيروي از دين حنيف اسلام ضروري است.
^ 1 - ـ سوره غافر، آيه 26.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 33.
^ 3 - ـ سوره حجر، آيه 85.

711
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن ابن عبّاس قال: اختصم اهل الكتاب إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فيما اختلفوا بينهم من دين ابراهيم، كلّ فرقةٍ زعمت أنّهم أولي بدينه، فقال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: كلا الفريقين بري‏ء من دين ابراهيم! فغضبوا و قالوا: و الله! ما نرضي بقضائك و لا نأخذ بدينك، فأنزل الله: ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغونَ... ) 1
اشاره: با اغماض از سند، محتواي آن مي‏تواند يكي از مصاديق آيه مورد بحث باشد، زيرا ضرورت پيروي از دين حنيف اسلام براي حق بودن آن است كه حتماً بايد در ساحت آن خضوع كرد. آنان‏كه اصلاً ملحد و بي‏دين‏اند يا دين جنيف و باطل را برگزيده‏اند مشمول اين آيه‏اند.
 
 
2. تفسير و تأويل ﴿طَوعاً و كَرهاً﴾
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): انّ معناه اكره أقوام علي الإسلام و جاء أقوام طائعين 2.
عن عبدالله بن عبّاس في هذه الآية: ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرها﴾ قال: أسلمت الملائكة في السماء و المؤمنون في الأرض طوعاً، أوّلهم و سابقهم من هذه الاُمّة علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) و لكلّ اُمّةٍ سابق؛ و أسلم المنافقون كرهاً؛ و كان علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) أوّل الاُمّة إسلاماً و أوّلهم من رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم للمشركين قتالاً و قاتل من بعده المنافقين و من أسلم كرهاً 3.
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص787.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ الامالي، طوسي، ص504 ـ 503.

712
 
اشاره: معناي اسلام اكراهي منافقان، اجبار آن‏ها بر اسلام نيست، بلكه مراد بي‏رغبتي و فقدان ميل قلبي و گرايش دروني آن‏ها به دين حق است. اسلام گذشته از عمل صالح، ركن مهم ديگري به نام ايمان دارد كه امري قلبي است و مطلب قلبي در معرض اكراه و اجبار قرار نمي‏گيرد: ﴿لااِكراهَ فِي الدِّين) 1 از اين‏رو اسلام مُكْرَهانه گروه مزبور يا منافقانه است يا با رغبت بسيار اندك.
 
 
3. حاكميت اسلام و توحيد در آينده جهان
عن رفاعة بن موسي قال: سمعت أبا عبدالله(عليه‌السلام) يقول: ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرها﴾ قال: إذا قام القائم(عليه‌السلام) لا يبقي أرض إلاّ نودي فيها بشهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله 2.
عن ابن بكير قال: سألت أبا الحسن(عليه‌السلام) عن قوله: ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرهًا واِلَيهِ يُرجَعون﴾؛ قال: اُنزلت في القائم(عليه‌السلام) إذا خرج باليهود و النصاري و الصابئين و الزنادقة و أهل الردّة و الكفّار في شرق الأرض و غربها؛ فعرض عليهم الإسلام فمن أسلم طوعاً، أمره بالصلاة و الزكاة و ما يؤمر به المسلم و يجب لله عليه، و من لم يسلم ضرب عنقه حتّي لا يبقي في المشارق و المغارب أحد إلاّ وَحَّدَ الله. قلت له: جعلت فداك! إنّ الخلق أكثر من ذلك، فقال: إنّ الله إذا أراد أمراً قلّل الكثير و كثّر القليل 3.
عن عباية الأسدي أنّه سمع أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) يقول: ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرهًا واِلَيهِ يُرجَعون﴾ أكان ذلك بعدُ؟ قلت: نعم يا أمير المؤمنين، قال: كلاّ و الذي نفسي بيده حتّي تدخل المرأة بمن عذب آمنين
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 256.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص207.
^ 3 - ـ همان.

713
لا تخاف حيةً و لا عقرباً فما سوي ذلك 1.
عن زرارة عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: سمعته يقول في قوله (عزّ و جلّ): ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرهًا واِلَيهِ يُرجَعون﴾ قال: هو توحيدهم لله (عزّ وجلّ ) 2.
اشاره: أ. احتمالاً حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بعد از قرائت آيه فرموده‏اند: آيا مضمون آيه واقع شده؟ عبايه اسدي گفت: آري يا اميرمؤمنان! حضرت علي(عليه‌السلام) فرمود: هرگز (واقع نشده). قسم به كسي كه جانم در دست اوست وقتي واقع مي‏شود كه زن احساس خطر و عَذاب از هيچ كس نكند و بر هر فردي وارد شود، در حالي كه احساس آرامش مي‏كند و از هيچ گزنده حيواني يا انساني هراسي ندارد.
مفاد اين حديث هم ظاهراً ناظر به زمان ظهور امام عصر(عج) است كه اين تسليم، سلامت و امنيت عمومي را به وجود مي‏آورد، به گونه‏اي كه حتي براي زنان نيز امنيت كامل فراهم مي‏شود و از هيچ كس و هيچ چيزي نمي‏هراسند.
گفتني است كه همه اين روايات از باب تطبيق است.
ب. آنچه بر بقاي يهود و نصارا تا قيامت دلالت دارد اگر منظور از آن، اشراط الساعة باشد كه ظهور حضرت ولي‏عصر(عج) از آن‏هاست، همگان بايد اسلام را بپذيرند وگرنه جريان پذيرش حتمي اسلام مخصوص غير آن‏ها است.
 
 
4. برخي آثار وضعي آيه (شعور، تسليم و انقياد موجودات)
عن موسي بن جعفر(عليهماالسلام) قال: كنت عند سيدنا الصادق(عليه‌السلام) إذ دخل عليه
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص206.
^ 2 - ـ التوحيد، صدوق، ص46.

714
الأشجع السلمي... قال:... و أنا كثير الأسفار و أحصل في المواضع المفزعة، فتُعلّمني ما آمن به علي نفسي؟ قال: فإذا خفت أمراً فاترك يمينك علي اُمّ رأسك و اقرء برفيع صوتك: ﴿اَفَغَيرَ دينِ اللهِ يَبغونَ ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرهًا واِلَيهِ يُرجَعون﴾. قال الأشجع: فحصلت في واد تعبث فيه الجن، فسمعت قائلاً يقول: خذوه، فقرأتها، فقال قائل: كيف نأخذه و قد احتجز بآية طيّبة 1.
اشاره: أ. از اين‏گونه روايات دو مطلب برداشت مي‏شود: يك. سهمي از شعور و آگاهي براي همه موجودات. دو. تسليم و انقياد همه موجودات در برابر پروردگار.
ب. همان‏طور كه ريشه لغات، ادبيات، اوضاع الفاظ و مانند آن همگي به تعليم الهي است و خداوند هر قومي را با فرهنگي ويژه آشنا فرمود، موجودات تكويني نيز شعور خود از افعال، اقوال و نيّات بد و خوب مردم را به عنايت الهي دارند. الفاظ و افعال، علت‏هاي اِعدادي‏اند. شهادت و شكايت اماكن معيّن، مانند مسجد، درباره افراد تازي و فارسي زبان يا عبري و عربي لسان، همگي به تعليم الهي است. ضمناً آنچه در جهان عيني مؤثّر است بر اساس نظم علّي و معلولي مقام وجودي برتر در فروتر است نه صرف الفاظ، چنان‏كه در مبحث تأثير اسم اعظم مطرح خواهد شد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الامالي، طوسي، ص282 ـ 281.

715
قل آمنّا بالله و ما أنزل علينا و و ما أنزل علي ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط و ما اُوتي موسي و عيسي و النبيّون من ربّهم لا نفرّق بين احد منهم و نحن له مسلمون (84)
 
 
گزيده تفسير
در مقابل روگردانان از ميثاق الهي و روآورندگان به دين غير الهي، پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و امّت اسلامي همراه و همنوا با همه موجودات، مطيع و منقاد و تسليم ذات اقدس الهي‏اند و به خدا و قرآن و همه كتاب‏هاي آسماني و همه رسولان الهي ايمان دارند و در پيشگاه خداوند مُسلم‏اند و اين اسلام همان تسليم تام و انقياد كامل علمي و عملي و اوج ايمان است.
ذكر «خدا»، «قرآن» و «كتاب‏هاي آسماني» بدين ترتيب در اين ايمان از آن‏روست كه توحيد، اصل همه معارف است؛ قرآن لزوم اعتقاد به ديگر كتاب‏هاي آسماني را برعهده دارد و اثباتاً بر آنها مقدّم است؛ هرچند كتاب‏هاي آسماني زماناً و ثبوتاً مقدّم‏اند.
اين آيه طعن بر آن گروه از اهل كتاب است كه به برخي از پيامبران(عليهم‌السلام)

716
ايمان نمي‏آورند. نمي‏توان ميان پيامبران يا كتاب‏هاي آسماني جدايي افكند و به برخي ايمان آورد و بعضي را منكر شد. هيچ‏گونه بطلاني در كتاب و سيره انبياي سلف نبوده و هم كتاب‏هاي آسماني در ظرف تلبس خود و پس از آن حق بوده است.
 
 
تفسير
 
مفردات
الأسباط: «أسباط» جمع «سِبط» و مراد از آن در اين آيه و آيه 136 سوره «بقره»، نوادگان اسرائيل (يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم) است از دوازده پسر آن حضرت 1.
اگر اسباط همان فرزندان باشند، بايد پيامبر و دريافت كننده وحي بوده باشند و اگر مراد قبايل باشد، انزال وحي به معناي حضور انبيا(عليهم‌السلام) در ميان آنان است.
 
 
تناسب آيات
خداوند سبحان پس از هشدار به كساني كه بعد از اعتراف به پيمان خدا از انبيا(عليهم‌السلام) و امت‏هايشان در پذيرش حق و ايمان به نبوت پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم، از اين ميثاق الهي اعراض كردند و دين غير الهي را برگزيدند، در آيه مورد بحث (با التفات از غيبت به خطاب) در مقابله با اين گروه مي‏فرمايد پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم و امت اسلامي بر اساس عمل بر طبق آن ميثاق، به خدا و قرآن و حقانيت رسولان الهي و همه كتاب‏هاي آسماني ايمان دارند و همراه و همنوا با اهل
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص404.

717
آسمان‏ها و زمين، مطيع و منقاد و تسليم ذات اقدس الهي‏اند.
به سخن ديگر، خداي سبحان در آيات پيشين از پيمان انبيا(عليهم‌السلام) و امّت‏هايشان در پذيرش حق و ايمان آوردن به نبوّتِ كسي كه از طرف خدا آمده است و تصديق كتاب‏هاي آسماني پيشين خبر داد؛ آن‏گاه كساني را كه پس از انعقاد پيمان و اقرار و اعتراف و گواهي اعراض كنند، فاسق ناميد و تنها راه رهايي انسان را پيروي از دين الهي معرّفي فرمود؛ و چون در آيه قبلي از اسلام و انقياد آسماني‏ها و زميني‏ها گزارش داد، در آيه مورد بحث از ايمان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و امّت اسلام سخن به ميان آورد و ايمان و اعتقاد، تسليم و انقياد و همنوا بودنشان با همه اهل آسمان و زمين در اعتقاد به مباني دين و اعتراف به حقّانيّت رسولان الهي و تصديق كتاب‏هاي آسماني را خاطر نشان ساخت.
٭ ٭ ٭
 
 
ايمان به خدا و رهاورد همه انبيا
جمله خطابي ﴿قُل ءامَنّا بِاللهِ وما اُنزِلَ عَلَينا﴾ در مقابله با كساني است كه اعراض كردند: يهوديان و مسيحيان مي‏گفتند يهودي يا مسيحي باشيد تا هدايت شويد: ﴿كونواهودًا اَو نَصري تَهتَدوا) 1 و خداي سبحان به رسولش‏صلي الله عليه و آله و سلم دستور مي‏دهد كه بگويد ﴿قُل بَل مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفًا وما كانَ مِنَ المُشرِكين) 2 و نيز به مردم كه بگويند ﴿قولوا ءامَنّا بِاللهِ وما اُنزِلَ اِلَينا وما اُنزِلَ اِلي اِبرهيمَ واِسمعيلَ واِسحقَ ويَعقوبَ والاسباطِ وما اوتِي موسي وعيسي وما اوتِي النَّبِيُّونَ مِن رَبِّهِم لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم ونَحنُ لَهُ مُسلِمون) 3
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 135.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 136. راز تفاوت بين ﴿اُنزِلَ اِلَينا﴾ و ﴿اُنزِلَ عَلَينا﴾ روشن است.

718
در آيه مورد بحث، رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از طرف خود و مردم مي‏فرمايد: ﴿ءامَنّا بِالله﴾؛ مانند آيه ﴿ءامَنَ الرَّسولُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبِّهِ والمُؤمِنونَ كُلٌّ ءامَنَ بِاللهِ ومَلئِكَتِهِ وكُتُبِهِ ورُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِن رُسُلِهِ وقالوا سَمِعنا واَطَعنا غُفرانَكَ رَبَّنا واِلَيكَ المَصير) 1 زيرا هم پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم پيمان سپرده است كه ايمان آورد و هم مردم.
از سويي ديگر، خداوند به هر پيامبري فرمان مي‏دهد كه به انبياي پيش از خودش ايمان آورد و مصدّق كتاب‏هاي آنان باشد و آمدن پيامبر پس از خود را به امّت خويش بشارت دهد. رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نيز به پيامبران پيشين ايمان آورد و كتاب‏هاي آسماني آن‏ها را تصديق كرد؛ امّا نه تنها به آمدن پيامبري پس از خود بشارت نداد، بلكه براساس خاتميّت خود آن را نفي نيز فرمود.
 
 
راز تقديم ايمان به خدا
ايمان به خداوند مقدّم بر ايمان به چيزي (قرآن) است كه بر امّت اسلام نازل شد، زيرا توحيد اصل و مبناي همه معارف است.
ايمان به آنچه بر امّت اسلامي نازل شد نيز مقدّم بر ايمان به چيزي (كتاب‏هاي آسماني) است كه بر انبياي گذشته نازل شد، با اينكه آن‏ها زماناً مقدم‏اند، چون لزوم اعتقاد به آن‏ها را قرآن بر عهده دارد؛ يعني ثبوتاً آن‏ها مقدّم و اثباتاً وحي حضرت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مقدّم است.
 
 
منافات نداشتن حقّانيت كتاب‏هاي آسماني با نسخ آن‏ها
به چند دليل، هيچ گونه بطلاني در كتاب، سنّت و سيرت انبياي سلف(عليهم‌السلام)
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 285.

719
نبوده است: 1. كتاب‏هاي آسماني دربردارنده اصول و خطوط كلّي نسخ ناپذيري بوده‏اند؛ مانند مبدأ، معاد، وحي، رسالت، فرشتگان، حقيقت روح، عدل، پرهيز از ظلم و نيز بسياري از فروعِ كلي عبادت و اخلاق و حقوق.
2. هر پيامبري خطوط كلّي دين پيش از خود را تصديق كرده است: ﴿نَزَّلَ عَلَيكَ الكِتبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيهِ واَنزَلَ التَّورةَ والانجيل ٭ مِن قَبلُ هُدي لِلنّاسِ واَنزَلَ الفُرقانَ... ) 1
3. آياتي از قرآن كريم مؤيد مطالب كتاب‏هاي آسماني پيشين است؛ مانند ﴿اَم لَم يُنَبَّأ بِما في صُحُفِ موسي ٭ واِبرهيمَ الَّذي وفّي ٭ اَلاّتَزِرُ وازِرَة وِزرَ اُخري ٭ واَن لَيسَ لِلانسنِ اِلاّما سَعي ٭ واَنَّ سَعيَهُ سَوفَ يُري ٭ ثُمَّ يُجزهُ الجَزاءَ الاوفي ٭ واَنَّ اِلي رَبِّكَ المُنتَهي) 2 و ﴿قَد اَفلَحَ مَن تَزَكّي ٭ وذَكَرَ اسمَ رَبِّهِ فَصَلّي ٭ بَل تُؤثِرونَ الحَيوةَ الدُّنيا ٭ والاءخِرَةُ خَير واَبقي ٭ اِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الاولي ٭ صُحُفِ اِبرهيمَ وموسي) 3 اصول ياد شده در اين آيات، مانند اينكه هيچ‏كس بار گناه ديگري را بر دوش نمي‏كشد و انسان بهره‏اي جز كوشش خود ندارد و به زودي نتيجه تلاشش را مي‏بيند و به او جزاي تمام و كمال داده خواهد شد و همه چيز به خدا مي‏رسد و متاع دنيا زودگذر است، در كتاب‏هاي آسماني پيشين نيز بوده و نسخ‏ناپذير است.
4. برخي از مسائل نسخ شده منهاج و شريعت، در زمان خود نيز به صورت موقّت به مردم ابلاغ شده است، چنان‏كه بشارت به آمدن پيامبر بعدي: ﴿يبَني اِسرءيلَ اِنّي رَسولُ اللهِ اِلَيكُم مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَي مِنَ التَّورةِ ومُبَشِّرًا
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيات 43.
^ 2 - ـ سوره نجم، آيات 42 ـ 36.
^ 3 - ـ سوره اعلي، آيات 19 ـ 14.

720
بِرَسولٍ يَأتي مِن بَعدِي اسمُهُ اَحمَد) 1 نشانه محدود بودن شريعت پيامبر بشارت دهنده است و به اصطلاح، گوياي موقّتي بودن شريعت است، تا آنكه شريعت بعدي بيايد.
5. خداي سبحان تورات و انجيل را حاوي هدايت و نور دانسته است: ﴿اِنّا اَنزَلنَا التَّورةَ فيها هُدي ونور ... ٭ وقَفَّينا عَلي ءاثرِهِم بِعيسَي ابنِ مَريَمَ مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورةِ وءاتَينهُ الانجيلَ فيهِ هُدي ونور) 2
براين اساس، نه تنها بايد باور داشت كه در گذشته كتاب‏هايي به نام تورات و انجيل يا صحف ابراهيم(عليه‌السلام) حقّ بوده (در ظرف تلبّس)، بلكه اكنون نيز بايد بپذيريم كه تورات و انجيل و موسي و عيسي و ... حق بوده است (بعد از زمان تلبّس). البته منسوخ با عنوان منسوخ، حقّانيتش تا قبل از نسخ است؛ امّا اين بدان معنا نيست كه كتاب‏هاي آسماني را مانند نسخه طبيب بپنداريم كه گاهي خطا بودنش آشكار مي‏شود؛ يا آنكه زماني دو طبيب براي يك درد دو نوع درمان را تجويز مي‏كنند.
آري موساي كليم(عليه‌السلام) در زمان خودش انسان كامل بود و اكنون نيز هست. در آن زمان توسّل به ايشان مؤثر بود و اكنون نيز مفيد است، از اين‏رو در زيارت‏ها پيش از ائمّه‏اطهار(عليهم‌السلام) به آن بزرگواران سلام مي‏كنيم و زمان ظهور ولي عصر(عج) نيز از حواريان آن حضرت(عليه‌السلام) خواهند بود و پشت سر ايشان نماز مي‏گزارند 3 صحف انبياي گذشته نيز اكنون بي‏هيچ تحريف و تغييري، هماهنگ با قرآن كريم نزد حضرت ولي عصر(عج) است 4.
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيات 44 و 46.
^ 3 - ـ الاحتجاج، ج2، ص68؛ بحارالانوار، ج52، ص279 ـ 194.
^ 4 - ـ ر.ك: الكافي، ج1، ص225.

721
وجوب ايمان به انبياي پيشين
بر پايه ﴿وما اُنزِلَ عَلَينا وما اُنزِلَ عَلي اِبرهيمَ واِسمعيلَ واِسحقَ ويَعقوبَ والاسباطِ وما اوتِي موسي وعيسي والنَّبِيّونَ مِن رَبِّهِم لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم﴾ هر كه پيامبري‏اش ثابت شود، ايمان به او واجب است؛ چه سرگذشت وي در قرآن كريم آمده باشد يا نه: ﴿ورُسُلاً قَد قَصَصنهُم عَلَيكَ مِن قَبلُ ورُسُلاً لَم نَقصُصهُم عَلَيكَ وكَلَّمَ اللهُ موسي تَكليما) 1
عبارت ﴿والنَّبِيّونَ مِن رَبِّهِم﴾ در آيه مورد بحث، همه پيامبران را دربر مي‏گيرد. همه انبيا(عليهم‌السلام) در اصل نبوّت سهيم و همگي حجّت خداوندند و آنچه به اصل رسالت و نبوّت برمي‏گردد، همه نور است و حقّ، بنابراين ايمان به برخي انبيا و انكار بعضي ديگر هرگز جايز نيست، هرچند درجات آن‏ها يكسان نيست: ﴿تِلكَ الرُّسُلُ فَضَّلنا بَعضَهُم عَلي بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللهُ ورَفَعَ بَعضَهُم دَرَجتٍ وءاتَينا عيسَي ابنَ مَريَمَ البَيِّنتِ واَيَّدنهُ بِروحِ القُدُس) 2 ﴿ولَقَد فَضَّلنا بَعضَ النَّبِيّينَ عَلي بَعضٍ وءاتَينا داوودَ زَبورا) 3
هم ايمان به «نبوّت»انبياي گذشته واجب است، و هم به «رسالت»آنان كه به صورت كتاب‏هاي آسماني ظهور كرده است، بنابراين نمي‏توان ميان انبيا(عليهم‌السلام) يا كتاب‏هاي آسماني جدايي انداخت و به برخي ايمان آورد و بعضي را منكر شد. البته ايمان به قرآن و تمام آنچه در آن است اجمالاً كافي است، به شرط آنكه اجمالاً يا تفصيلاً نبوّت برخي از انبيا، شريعت و منهاج بعضي از
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 164.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 253.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 55.

722
رسولان يا كتاب، صحيفه و زبور نازل بر آنان را انكار نكند، وگرنه گرفتار تهافت در عقيده خواهد شد.
قرآن كريم گاهي فرمان ايمان به انبيا(عليهم‌السلام) و كتاب‏هاي آسماني را جداگانه آورده است و زماني يكي را نام برده است و ديگري به التزام فهميده مي‏شود. در آيه مورد بحث، چون پيامبران پيش از حضرت موسي(عليه‌السلام) پيرو پيامبر اولواالعزم پيش از خود يعني حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) بودند و حضرت موسي و عيسي(عليهماالسلام) نيز پيامبر اولوا العزم‏اند و داراي تورات و انجيل، اين سه پيامبر جداگانه نام برده شده‏اند.
نتيجه آنكه ايمان به همه‏پيامبران و كتاب‏هاي آسماني واجب است؛ چه به پيامبران شرق عالم يا غرب جهان و جمله﴿لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنهُم﴾ طعني است بر گروهي از اهل كتاب كه به برخي از پيامبران ايمان نمي‏آوردند.
نكته: مقتضاي ايمان به تمام آنچه از ناحيه خداي سبحان افاضه شده است، خواه به عنوان نبوّت، رسالت، امامت و ولايت و خواه به صورت معارف اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي، جواز بهره‏برداري از همه آن‏هاست؛ به استثناي آنچه به عنوان شريعت و منهاج نسخ شده؛ يا كامل‏تر از آن در معارف قرآن و عترت(عليهم‌السلام) آمده است، وگرنه هر مطلب معرفتي و اخلاقي و مانند آن كه در كتاب‏هاي انبياي پيشين آمده و تحريف نشده؛ يا از سنّت و سيرت آن ذوات قدسي به طور صحيح و طمأنينه‏آور ثبت شده است، كاملاً استفاده كردني خواهد بود.
 
 
انقياد در ساحت حق تعالي
مقصود از «مسلمون» در ﴿ونَحنُ لَهُ مُسلِمون﴾ به قرينه آيه پيشين: ﴿ولَهُ اَسلَمَ

723
مَن في السَّموتِ والاَرضِ طَوعًا وكَرها﴾ داشتن روحيه تسليم و انقياد در ساحت حق است كه بيان اجمالي ﴿سَمِعنا واَطَعنا﴾ يعني شنيديم و اطاعت كرديم است كه در آيه ﴿ءامَنَ الرَّسولُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبِّهِ والمُؤمِنونَ كُلٌّ ءامَنَ بِاللهِ ومَلئِكَتِهِ وكُتُبِهِ ورُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِن رُسُلِهِ وقالوا سَمِعنا واَطَعنا غُفرانَكَ رَبَّنا واِلَيكَ المَصير) 1 آمده است.
 
 
اوج ايمان
ايمان در برخي از موارد برتر از اسلام مطرح مي‏شود؛ مانند ﴿قالَتِ الاعرابُ ءامَنّا قُل لَم تُؤمِنوا ولكِن قولوا اَسلَمنا ولَمّا يَدخُلِ الايمنُ في قُلوبِكُم) 2 ليكن در اين آيه صدر آن ايمان و ذيل آن كه مكمّل صدر است اسلام ذكر شد، چون مراد از اين اسلام همان تسليم تام و انقياد كامل علمي و عملي است و چنين اسلامي كه اوج ايمان است، غير از آن اسلامي است كه طليعه ايمان شمرده مي‏شود. گذشته از آنكه با صدر آيه آينده: ﴿مَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينا﴾ هماهنگ خواهد بود.
 
 
اشارات و لطايف
 
گستره حضور انبيا(عليهم‌السلام)
تنها قصّه برخي از انبيا در قرآن كريم آمده است: ﴿ورُسُلاً قَد قَصَصنهُم عَلَيكَ مِن قَبلُ ورُسُلاً لَم نَقصُصهُم عَلَيك) 3 ﴿ولَقَد اَرسَلنا رُسُلاً مِن قَبلِكَ مِنهُم مَن
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 285.
^ 2 - ـ سوره حجرات، آيه 14.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 164.

724
قَصَصنا عَلَيكَ ومِنهُم مَن لَم نَقصُص عَلَيك... ) 1 البته جريان اولواالعزم كه پنج نفرند به طور جامع در قرآن آمده است. از اينجا مي‏توان درباره اينكه همه چيز ديني در قرآن يافت مي‏شود تحقيق تامّ كرد، تا معناي آن روشن گردد. زادگاه انبياي معنون در قرآن محدوده خاورميانه است. ممكن است توهم شود كه مرز و بوم‏هاي اقليمي متفاوت است، زيرا سرزمين خاورميانه خاستگاه پيامبران است و سرزمين‏هاي خاوري يا باختري پرورشگاه دانشمندان. اين پندار صائب نيست، زيرا از بعضي آيات قرآن به خوبي برمي‏آيد كه هيچ سرزميني بدون بعثت نبوده و هيچ مردمي بي‏راهنماي آسماني نبوده‏اند: ﴿واِن مِن اُمَّةٍ اِلاّخَلا فيها نَذير) 2
شايد سرّ نام نبردن قرآن از انبياي خاور دور يا باختر دور آن باشد كه مردم حجاز كه نخستين مخاطبان قرآن كريم بوده‏اند، فقط به تاريخ و نيز آثار پيامبران خاورميانه آگاهي داشتند، از اين‏رو به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمايد كه از انبياي پيشين بپرس: ﴿وسئَل مَن اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رُسُلِنا) 3 كه لازمه‏اش آن است كتاب‏ها و آثار انبياي گذشته بوده باشند، درحالي كه مردم حجاز هيچ اطلاعي از خاور و باختر دور نداشتند و اصولاً نمي‏دانستند آن سوي درياها انساني هست يا نه.
از سوي ديگر، تردّد هم ميسّر نبوده است و اين هرگز بدان معنا نيست كه در آن منطقه‏هاي دور پيامبري نيامده است، زيرا به تصريح قرآن كريم هر امتي رسولي داشته است: ﴿ولَقَد بَعَثنا في كُلِّ اُمَّةٍ رَسولًا اَنِ اعبُدُوا اللهَ واجتَنِبُوا
^ 1 - ـ سوره غافر، آيه 78.
^ 2 - ـ سوره فاطر، آيه 24.
^ 3 - ـ سوره زخرف، آيه 45.

725
الطّغوت) 1 ﴿اِنَّما اَنتَ مُنذِر ولِكُلِّ قَومٍ هاد) 2 و نيز از ميان يك صد و بيست و چهار هزار پيامبر، در قرآن كريم يا روايات حضرات معصومان(عليهم‌السلام) تنها نام برخي آمده است.
ممكن است تعدادي از پيامبران نيز در خاور و باختر دور برانگيخته شده باشند و دسترسي، بررسي و تأمّل در آثار آن‏ها مقدور مخاطبان نبوده است، از اين‏رو ذكر نشدند، چون قرآن كريم براي تحقيق بيشتر، مردم را به بررسي و پژوهش درباره افول و سقوط آن‏ها ارجاع مي‏دهد: ﴿قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَن فَسيروا فِي الارضِ فَانظُروا كَيفَ كانَ عقِبَةُ المُكَذِّبين) 3 و وقتي سفر به ماوراي اقيانوس‏هاي غرب و شرق متعذّر يا متعسّر باشد، ارجاع مردم به آن شبيه تعليق به غير مقدور است و بدون ارجاع هم فاقد پشتوانه قبول مردمي است. به هر روي، در هر جا انسان زندگي مي‏كرده، «وحي» و «رسالت» نيز بوده است.
 
 
بحث روايي
 
اخذ ميثاق از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم
عن الباقر(عليه‌السلام): ... ثم أخذ أيضاً ميثاق الأنبياء علي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فقال: قل يا محمّد! امنّا بالله و ما اُنزل علينا و ما اُنزل علي إبراهيم و ... 4.
اشاره: همان گونه كه انبياي گذشته مأمور بوده‏اند كه به پيامبران آينده ايمان آورند، پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز وظيفه دارد كه ايمان خود و امتش را درباره سلسله
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 36.
^ 2 - ـ سوره رعد، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 137.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص249؛ بحارالانوار، ج5، ص236.

726
به هم پيوسته انبيا(عليهم‌السلام) اعلام فرمايد و آنچه در آيه ﴿ءامَنَ الرَّسولُ بِما اُنزِلَ اِلَيهِ مِن رَبِّهِ والمُؤمِنونَ... ) 1 آمده است، تصديق همين مطلب است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 285.

727
و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين (85)
 
 
گزيده تفسير
جهان يكپارچه در برابر خدا خاضع است و آييني غير از دين خدا و راهي ديگر براي رفتن نيست، از اين‏رو هركه دين غير الهي بطلبد و به راه غير خدا برود زيانكار خواهد ماند؛ حتّي فكر برگزيدن راهي غير از اسلام كه در برگيرنده همه اديان الهي است و بر همان پيمان گرفته شده، اقدام به خسران است.
ايمان مطلوب در گرايش به دين وحيد و جامع اسلام است و جز آن هيچ ديني نزد خدا پذيرفته نيست و پذيرش غير آن باطل و بي‏اثر است و كسي كه در جست‏وجوي ديني غير از دين خداست، نه حسن فعلي دارد و نه حسن فاعلي؛ و به خسران مبتلا خواهد شد. در آخرت كشف مي‏شود كه پيروي از هر آييني غير از دين خدا زيانبار و سبب از كف رفتن سرمايه انساني بوده است.
 
 
تفسير
 
مفردات
يبتغ: «ابتغاء» يعني طلب كردن با كوشش؛ خواه طلب پسنديده باشد؛ مانند

728
﴿وابتَغِ فيما ءاتكَ اللهُ الدّارَ الاءخِرَةَ... ) 1 و إنّ الله يحبّ بغاة العلم 2 ؛ يا طلب ناپسند، همچون ﴿اَلَّذينَ يَتَّخِذونَ الكفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ اَيَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزَّةَ فَاِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَميعا) 3
الخاسرين: «خاسر» كسي است كه هستي خويش را از دست داده است. به زبان ديگر، خسران به معناي از دست دادن اصل سرمايه است نه ضرر اندك ديدن 4. عمر هر كسي سرمايه اوست كه با آن تجارت مي‏كند؛ يعني مقداري از عمر را مي‏دهد و ايمان، علم صائب و عمل صالح كسب مي‏كند و اگر در برابر بذل عمر چيزي به دست نياورد، خسران خواهد بود.
 
 
تناسب آيات
پس از بيان حصر ايمان مطلوب در گرايش به اسلام كه بر همان پيمان گرفته شده است و جامع كمالات ساير اديان است و معرفي اسلام (به معناي تسليم در برابر خداي متعالي) به عنوان نقطه محوري همه اديان الهي، اكنون با تحفّظ و تأكيد بر مشي طبق آن ميثاق، پذيرش غير اسلام را باطل و بي‏اثر مي‏شمرد.
٭ ٭ ٭
 
 
مقصود از اسلام در اين آيه
خداي سبحان در سوره مباركه «بقره» مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا
^ 1 - ـ سوره قصص، آيه 77.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص30.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 139.
^ 4 - ـ ر.ك: مفردات، ص137؛ ر.ك: التحقيق، ج1، ص332 ـ 331 «ب غ ي».
^ 5 - ـ ر.ك: مفردات، ص281 «خ س ر».

729
والنَّصري والصّبِءينَ مَن ءامَنَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم ولاخَوف عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون) 1 و در آيه 69 سوره مباركه «مائده» همين مضمون با كمي تفاوت آمده است. ظاهر اين دو آيه بر خلاف آيه مورد بحث كه تنها «دين اسلام» را مقبول حق مي‏داند، از مقبول بودن ادياني ديگر سخن به ميان آورده است. برخي به جهت خلط بين اسلام در اصطلاح قرآن كريم و اسلام در اصطلاح رايج، آيه‏مورد بحث را مقيّد آيات مزبور دانسته‏اند.
اصطلاح «اسلام» در قرآن كريم غير از اسلام به معناي رايج يعني دين پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم است. قرآن كريم دين مقبول را اسلام و همه پيامبران الهي و پيروانشان را مسلمان مي‏داند، چنان‏كه در باره مسلمان بودن ابراهيم خليل(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿ما كانَ اِبرهيمُ يَهودِيًّا ولانَصرانِيًّا ولكِن كانَ حَنِيفًا مُسلِمًا وما كانَ مِنَ المُشرِكِين) 2 نيز از زبان خود آن حضرت نقل مي‏فرمايد: ﴿رَبَّنا واجعَلنا مُسلِمَينِ لَكَ ومِن ذُرِّيَّتِنا اُمَّةً مُسلِمَةً لَك) 3 يعني ابراهيم(عليه‌السلام) نه تنها اسلام خود، بلكه اسلام فرزندانش را نيز از خدا مي‏خواست. تعبير خداوند از دين آن حضرت اين است: ﴿ومَن يَرغَبُ عَن مِّلَّةِ اِبرهيمَ اِلاّمَن سَفِهَ نَفسَهُ... ٭ اِذ قالَ لَهُ رَبُّهُ اَسلِم قالَ اَسلَمتُ لِرَبِّ العلَمين) 4
در باره انبياي ابراهيمي نيز مي‏فرمايد: ﴿ووصّي بِها اِبرهيمُ بَنيهِ ويَعقوبُ يبَنِي اِنَّ اللهَ اصطَفي لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَموتُنَّ اِلاّواَنتُم مُسلِمون) 5 همچنين
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 62.
^ 2 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 67.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 128.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيات 131 ـ 130.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 132.

730
پيامبران پس از موساي كليم را كه بر اساس تورات حكم مي‏كردند، مسلمان معرّفي مي‏كند: ﴿اِنّا اَنزَلنَا التَّورةَ فيها هُدي ونور يَحكُمُ بِهَا النَّبِيّونَ الَّذينَ اَسلَموا لِلَّذينَ هادوا والرَّبّنِيّونَ والاحبارُ... ) 1
قرآن كريم انتخاب اسم «مسلمان» را براي پيروان اديان الهي، به ابراهيم خليل(عليه‌السلام) نسبت مي‏دهد: ﴿مِلَّةَ اَبيكُم اِبرهيمَ هُوَ سَمّكُمُ المُسلِمينَ مِن قَبل) 2 و از زبان فرشتگان عذاب كه به محضر حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) رسيدند، مي‏فرمايد كه آنان پيش از نزول عذاب، مؤمنان را از آنجا بيرون بردند: ﴿فَاَخرَجنا مَن كانَ فيها مِنَ المُؤمِنين) 3 آن‏گاه درباره جمعيت مؤمنان گفتند: ﴿فَما وجَدنا فيها غَيرَ بَيتٍ مِنَ المُسلِمين) 4
از موساي كليم(عليه‌السلام) نيز حكايت مي‏كند كه به قوم خود گفت: ﴿اِن كُنتُم ءامَنتُم بِاللهِ فَعَلَيهِ تَوَكَّلوا اِن كُنتُم مُسلِمين) 5 و سرانجام در باره‏اسلام پيروان حضرت‏مسيح(عليه‌السلام)مي‏فرمايد: ﴿واِذ اَوحَيتُ اِلَي الحَوَارِيّينَ اَن ءَامِنوا بي وبِرَسولي قالوا ءامَنّا واشهَد بِاَنَّنا مُسلِمون) 6
بر اين اساس نبايد اسلام به اصطلاح قرآن كريم را كه همه اديان الهي را در بر مي‏گيرد با اسلام رايج به معناي دين خاتم يكي دانست.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 44.
^ 2 - ـ سوره حجّ، آيه 78.
^ 3 - ـ سوره ذاريات، آيه 35.
^ 4 - ـ سوره ذاريات، آيه 36.
^ 5 - ـ سوره يونس، آيه84.
^ 6 - ـ سوره مائده، آيه 111.

731
تنها راه نجات
شايد توهم شود آيه‏مورد بحث، تنها راه نجات را پيروي از دين الهي مي‏داند كه همان اسلام است؛ ولي ديگر آيات، يهوديان، مسيحيان و صابئان را هم اهل نجات مي‏خواند: ﴿اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والنَّصري والصّبِءينَ مَن ءامَنَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم ولاخَوف عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون) 1 ﴿اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والصّبِءونَ والنَّصري مَن ءامَنَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلا خَوف عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون) 2 با اين تفاوت كه در اين آيه ﴿الصّبِءون﴾ بر ﴿النَّصري﴾ مقدم است و مرفوع.
بر اساس آنچه در تفسير آيه 62 سوره «بقره» گذشت 3 ، در پاسخ مي‏توان دو مطلب گفت: 1.هر امّتي كه به دستور پيامبر زمان خويش عمل كرده باشد، سعادتمند است و اين بدان معناست كه مردم بايد پس از بعثت هر پيامبري برنامه‏هاي خود را با او هماهنگ مي‏ساختند، بنابراين آيات مزبور را بايد به اين چند جمله منحل كرد: «يهوديان مؤمن به حضرت موسي(عليه‌السلام) و عامل به آيين يهوديت نجات يافته‏اند» 4 «مسيحيان مؤمن به حضرت عيسي(عليه‌السلام) و عامل به آيين مسيحيت رستگار شده‏اند» و همچنين مؤمن به حضرت يحيي(عليه‌السلام) يا هر پيامبر ديگر.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 62.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 69.
^ 3 - ـ ر.ك: تسنيم، ج5، ص36 ـ 34 و 62 تا 74.
^ 4 - ـ مراد از زمان حضرت موسي(عليه‌السلام) يا حضرت عيسي(عليه‌السلام) يا...، تا زماني است كه پيامبر بعدي و آيين جديد نيامده باشد.

732
2. روح فرهنگ قرآن كريم تصديق و امضاي خطوط كلّي و اصول اساسي اديان گذشته است. قرآن كريم پس از تثبيت نبوّت خاتم پيامبران‏صلي الله عليه و آله و سلم فروع ناسخ را به جاي فروع نسخ شده واجب كرد و مجموعه‏اي از معارف را در جهان‏بيني، اخلاق و احكام عملي به ارمغان آورد و آن را «دين» ناميد.
مي‏فرمايد كه هر كس به خدا و پيامبرش ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، رستگار مي‏شود. ما با استفاده از روح و فرهنگ قرآن كريم به روشني مي‏فهميم كه عمل صالح، عمل مطابق با حجّت هر عصر است؛ مثلاً قرآن كريم مي‏فرمايد: ﴿اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلوكِ الشَّمسِ اِلي غَسَقِ الَّيلِ وقُرءانَ الفَجرِ اِنَّ قُرءانَ الفَجرِ كانَ مَشهودا) 1 ﴿اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والنَّصري والصّبِءينَ مَن ءامَنَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم) 2 روشن مي‏شود آيين جديد با تفاوت‏هايي در بخش شريعت و منهاج آمده است و نيز نشان مي‏دهد كه افزون بر اعتقاد به اصول دين، عمل نيز بايد با حجّت عصر هماهنگ باشد تا عمل صالح به شمار رود و هر كاري بر اساس شريعت منسوخ، عمل صالح نخواهد بود، بنابراين عالي‏ترين مصاديق اعمال صالح، سيره و سنّت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و عترت طاهره(عليهم‌السلام) در عمل به دستورهاي آسماني است.
شايد گفته شود در آيات مزبور مخصّص يا مقيّد لبّي هست، زيرا چهار گروه با «واو» به هم عطف و در پايان نيز اصلي كلّي بي «واو» ذكر شده است؛ مانند آنكه كسي بگويد «من به نام و نشان و مليّت و مذهب كاري ندارم؛ هر
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 78.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 62.

733
كس به خدا و قيامت مؤمن باشد و اعمال شايسته انجام دهد، اهل نجات است»؛ ليكن پاسخ اين است كه كار خوب، كاري است منطبق با وحي و حجّت عصر نه شريعت منسوخ. اين مطلب را از روح قرآن مي‏توان دريافت و به مقيّد يا مخصّص نيازي نيست.
شاهدش اين است كه قرآن كريم در باره‏يهودياني كه حرام خدا را حرام نمي‏دانند و دين خدا را نمي‏پذيرند و بايد جزيه بپردازند مي‏فرمايد: ﴿قتِلُوا الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِاللهِ ولابِاليَومِ الاءخِرِ ولايُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللهُ ورَسولُهُ ولايَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ حَتّي يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَدٍ وهُم صغِرون) 1 اين نشان مي‏دهد كه قرآن كريم عملي را صالح مي‏داند كه خود آن را امضا كرده باشد، چنان‏كه فقط اين اسلام را خواستني مي‏داند و مي‏فرمايد: ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنه﴾، چون خداي سبحان تنها، دين كامل و مرضي را مي‏پذيرد كه همان اسلام ناب يعني مجموعه قرآن و عترت است: ﴿اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم واَتمَمتُ عَلَيكُم نِعمَتي ورَضيتُ لَكُمُ الاسلمَ دينا) 2 و هر كه از ديني پيروي كند كه مقبول و مرضي خدا نباشد، سرمايه و هستي‏اش را باخته است.
خلاصه آنكه قرآن حكيم هدايت اسلام مصطلح (دين پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم) را معيار مي‏داند و با جمله ﴿فَاِن ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم) 3 وحدت راه را با ابطال كثرتگرايي تنظيم فرموده است.
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 3.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 137.

734
اسلام تنها دين الهي
جز اسلام هيچ ديني نزد خدا پذيرفته نيست: ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنه﴾، چنان‏كه دين مرضي، تنها اسلام است: ﴿ورَضيتُ لَكُمُ الاسلمَ دينا) 1
خداي سبحان در حقيقت چنين استدلال مي‏كند: آنان چگونه دين غير الهي را مي‏طلبند، در حالي كه آييني غيراز دين خدا نيست. آن‏ها در پي راه غير خدايند، در حالي كه سراسر جهان يكپارچه در برابر خدا خاضع است؛ گويا اين آيه به آنان مي‏گويد كه اگر از اسلام پيروي نكنيد، موضع امني براي رفتن نداريد: ﴿فَاَينَ تَذهَبون) 2
بر اين اساس، راهي ديگر براي رفتن نيست؛ نه اينكه هست ولي راه خوبي نيست، از اين‏رو هر كه به راه غير خدا برود، نه تنها به نتيجه نمي‏رسد، بلكه زيانكار خواهد ماند.
جمله ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وهُوَ فِي الاءخِرَةِ مِنَ الخسِرين﴾ نشان مي‏دهد كه خود فكر برگزيدن راهي غير از اسلام، اقدام به خسران است، زيرا ابتغا به معناي طلب و پيجويي با كوشش است؛ نه اينكه انسان پس از رفتن، خسران ببيند، مگر آنكه ابتغا به معناي پذيرش و پيروي باشد.
 
 
زيانباري پيروي از آيين باطل
طبق رهنمود قرآن كريم بايد با استفاده از تجارت دنيا زمينه رستگاري و نجات از
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 3.
^ 2 - ـ سوره تكوير، آيه 26.

735
عذاب اخروي را فراهم آورد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا هَل اَدُلُّكُم عَلي تِجرَةٍ تُنجيكُم مِن عَذابٍ اَليم ٭ تُؤمِنونَ بِاللهِ ورَسولِهِ وتُجهِدونَ في سَبيلِ اللهِ بِاَمولِكُم واَنفُسِكُم ذلِكُم خَير لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون ٭ يَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم ويُدخِلكُم جَنّتٍ تَجري مِن تَحتِهَا الانهرُ ومَسكِنَ طَيِّبَةً في جَنّتِ عَدنٍ ذلِكَ الفَوزُ العَظيم) 1 امّا پيرو دين غير الهي سرمايه انساني خويش را از دست مي‏دهد و در قيامت كه «يوم التغابن» است 2 ، مغبون بودن او آشكار مي‏شود؛ يعني او از تجارت خويش سودي نبرده است: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّللَةَ بِالهُدي فَما رَبِحَت تِجرَتُهُم وما كانوا مُهتَدين) 3
در آخرت روشن مي‏شود كه پيروي از هر آييني غير از دين خدا (اسلام) زيانبار و سبب از دست رفتن سرمايه انساني بوده است: ﴿وهُوَ فِي الاءخِرَةِ مِنَ الخسِرين﴾، زيرا سرمايه، بيرون از جان انسان نيست و اگر جان انسان به دين حق نپيوندد، پيامدش خسران آشكار و هميشگي است، از اين‏رو مي‏فرمايد: ﴿قُل اِنّي اُمِرتُ اَن اَعبُدَ اللهَ مُخلِصًا لَهُ الدّين ٭ واُمِرتُ لاَن اَكونَ اَوّلَ المُسلِمين ٭ قُل اِنّي اَخافُ اِن عَصَيتُ رَبّي عَذابَ يَومٍ عَظيم ٭ قُلِ اللهَ اَعبُدُ مُخلِصًا لَهُ ديني ٭ فاعبُدوا ما شِئتُم مِن دونِهِ قُل اِنَّ الخسِرينَ الَّذينَ خَسِروا اَنفُسَهُم واَهليهِم يَومَ القِيمَةِ اَلا ذلِكَ هُوَ الخُسرانُ المُبين) 4
در اين آيات، ضمن ذكر آزادي در انتخاب دين، خسران ناشي از عدم پيروي از دين حق و از دست رفتن سرمايه‏هاي انساني را بيان، در نتيجه
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيات 12 ـ 10.
^ 2 - ـ سوره تغابن، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 16.
^ 4 - ـ سوره زمر، آيات 15 ـ 11.

736
به‏خوبي روشن مي‏سازد كه چرا پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم عبوديت پروردگار و دين خدا را پذيرفته و مأمور شده است كه نخستين مسلمان باشد.
آري هر كه با پذيرش آيين غير الهي سرمايه انساني خويش را از دست دهد، در حقيقت كلّ هستي خويش را به دشمن سرسختي فروخته كه خداوند او را ﴿عَدُوٌّ مُبين) 1 معرفي كرده است و نتيجه پيروي از او را كه جهنّم سوزان است اين‏گونه ترسيم كرده است: ﴿لاتُبقي ولاتَذَر) 2 حيات دنيوي انسان براي جبران چنين ضرري تمديد و تجديد نمي‏شود و آخرت نيز جاي ترميم و جبران نيست.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. پلوراليزم حق و پلوراليزم باطل
صراط مستقيم كه همان راه جامع الهي است يكي است؛ ولي راه‏هاي وابسته به آن (نه بيگانه از آن) متعدد. اديان معروف قرآني در صراط جامع متحدند و در راه‏هاي فرعي به نام شريعت و منهاج، متفاوت. هرچند شريعت و منهاج قبلي در زمان خود سودمند بوده‏اند، با ظهور شريعت و منهاج بعدي نسخ شده و سودمند نخواهد بود.
در پلوراليزم و كثرتگرايي بايد ميان حق و باطل فرق نهاد: أ. اديان متعدد هر يك در موطن خاص خود حق بوده‏اند و كثرتگرايي به اين معنا صحيح است.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 168.
^ 2 - ـ سوره مدثّر، آيه 28.

737
ب. اديان الهي داراي خطوط مشترك اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي بوده و هستند كه گرايش، تخلق، عمل و تعهد به آن‏ها حق بوده و هست و پاداش الهي را به همراه داشته و دارد؛ مانند اصل توحيد، تقوا، عبادت خدا و عدل.
ج. هرگاه پيرو شريعت قبلي از آمدن شريعت ناسخ آگاه نباشد يا به آن دسترسي نداشته باشد جاهل قاصر و مستضعف فكري است. تطبيق برنامه‏هاي ديني چنين معذوري براساس دين منسوخ سبب مؤاخذه در معاد نخواهد بود، بلكه اميد پاداش الهي مطرح است، زيرا رحمت خداوند بيش از غضب اوست.
د. پلوراليزم و كثرتگرايي به اين معنا كه همه اديان ياد شده فعلاً حق و صحيح باشند، به طوري كه مثلاً نوجوان در آغاز بلوغ مخيّر باشد و بتواند هر يك از دين‏هاي مزبور را انتخاب كند، يا كسي كه تاكنون اصلاً ديني را نپذيرفته است و ملحدانه به سر مي‏برد، هم‏اكنون بتواند آزادانه هر يك از آن‏ها را برگزيند، يا كسي كه داراي دين حنيف اسلام مصطلح است بتواند آزادانه از دين قبلي خود خارج شود و يكي از اديان مذكور را اختيار كند، به طوري كه انسان‏ها حدوثاً و بقائاً در اصل انتخاب و در تداوم دين منتخب خود مخيّر و آزاد باشند، چنين چيزي هرگز در دين حنيف اسلام نبوده و نيست؛ مثلاً قرآن كريم بعد از نسخ جريان قبله از قدس به كعبه، نماز به طرف قدس را عمل صالح نمي‏داند 1 ؛ همچنين با رهنمودهاي ويژه درباره روزه، حج، ولايت و صدها حكم ناسخ ديگر، انجام دادن آن كارها به روال شريعت نسخ شده را عمل صالح نمي‏شمرد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 150.

738
غرض آنكه عنصر محوري سعادت بعد از توحيد و معاد، عمل صالح است و عمل صالحْ تطبيق برنامه‏هاي ديني براساس وحي و نبوّت عصر است كه حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم صاحب آن است.
 
 
2. نفي اصل عمل يا نفي كمال آن
آيه مورد بحث درباره طالب دين غير خداست كه هم فاقد حسن فعلي است و هم فاقد حسن فاعلي، به همين جهت، اهل خسران است؛ امّا آيه «اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقين» 1 كمال نداشتن عمل شخص بي‏تقوا را نفي مي‏كند نه اصل آن را، از اين‏رو كار خوب موحّد، هم حسن فاعلي دارد و هم حسن فعلي و اگر هم در غير متن عمل گناهي كند، آن گناه مانع قبولي كار او نمي‏شود.
تذكّر: 1. فرق بين قبول و صحّت، اصطلاح فقهي و مانند آن است، وگرنه در اصطلاح قرآن كريم فرق نهادن بين اين دو محتاج به دليل است.
2. سرّ تفسير آيه مزبور به نفي كمال قبول نه اصل قبول، همانا جمع دلالي بين آيات متعدد قرآن حكيم است كه در بسياري از آيات آن براي عمل عبادي پاداش را ثابت مي‏داند و شرط صحّت آن را تقواي عامل نمي‏داند. البته تقوا در متن عمل شرط حتمي آن است؛ يعني انفاق در راه خدا مثلاً بايد با مال حلال اولاً و پرهيز از ريا و سمعه ثانياً و اجتناب از منّت و اذيت گيرنده صدقه ثالثاً باشد. اين امور تقواي در متن عمل است؛ امّا زايد بر آن چيزي به عنوان تقواي عامل در سائر شئون زندگي لازم نيست، هرچند در كمال قبول دخيل است.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 27.

739
صحّتِ بدون قبول آن است كه تكرار آن عمل به عنوان اعاده يا قضا لازم نيست اولاً و عذاب قيامت را به همراه ندارد ثانياً؛ امّا پاداش معنوي و ورود به بهشت را دربرندارد.
 
 
بحث روايي
 
1. مراد از اسلام
و اما قوله(عزّوجلّ):﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينا... ﴾ فقد سئل الصادق(عليه‌السلام) عن ذلك فقال: هو الإسلام الذي فيه الإيمان 1.
اشاره: شايد مراد اسلامي باشد كه در آن ايمان به ولايت باشد. همان‏گونه كه امت‏هاي پيامبران پيشين مي‏بايست در ايمان به پيامبر بعدي تسليم مي‏بودند، امت پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز بايد در ايمان به ولايت اهل بيت(عليهم‌السلام) كه امامان معصوم بعد از آن حضرت‏اند تسليم باشد، بنابراين اگر مراد از ايمان، ايمان به ولايت باشد، اسلام به همان معناي اصطلاح قرآني آن است كه بر امت خاتم تطبيق شده است، همان‏گونه كه در روايتي ديگر از امام صادق(عليه‌السلام) آمده: غير التسليم لولايتنا 2 و ممكن است مراد از ايمان مرتبه عالي تسليم باشد كه از اعتقاد قلبي و عمل جوارحي نيز برخوردار باشد.
 
 
2. اسلام معيار ثواب آخرت و سعادت دنيا
عن أبي هريرة قال: قال رسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: تجي‏ء الأعمال يوم القيامة فتجي‏ء
^ 1 - ـ بحارالانوار، ج65، ص291.
^ 2 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج4، ص308 ـ 307؛ بحارالانوار، ج23، ص358.

740
الصلاة. فتقول: يا ربّ! أنا الصلاة فيقول: إنّك علي خير.... ثمّ تجي‏ء الأعمال كلّ ذلك يقول الله: إنّك علي خير؛ ثم يجي‏ء الإسلام، فيقول: يا ربّ! أنت السلام و أنا الإسلام؛ فيقول الله: إنّك علي خير؛ بك اليوم آخذ و بك اُعطي. قال الله في كتابه: ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وهُوَ فِي الاءخِرَةِ مِنَ الخسِرين) 1
عن علي(عليه‌السلام): ابتعثه بالنور المضي‏ء... أظهر به الشرائع المجهولة و قمع به البدع المدخولة و بيّن به الأحكام المفصولة فمن يبتغ غير الإسلام ديناً تتحقّق شقوته و تنفصم عروته و تعظم كبوتُه و يكن مابُه إلي الحزن الطويل و العذاب الوبيل (الشديد ) 2.
اشاره: در حديث دوم، اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مي‏فرمايد كه خداوند با بعثت پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم شريعت‏هاي ناشناخته را شناساند و ريشه بدعت‏هاي راه يافته در اديان آسماني را قطع و احكام و مقررات الهي را بيان فرمود، پس هر كس جز اسلام را دين خود برگزيند، به يقين شقاوتش ثابت و پيوندش از خدا بريده و سقوطش سهمگين و سرانجامش رنج و اندوه بي‏پايان و شكنجه‏اي پردرد است.
 
 
3. جايگاه ولايت در اسلام
عن أبي جعفر محمد بن علي(عليه‌السلام) أنّه قال: حجّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم من المدينة و قد بلغ جميع الشرائع قومه غير الحج و الولاية، فأتاه جبرئيل(عليه‌السلام) فقال له: يا
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص256.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 161.

741
محمّد! إنّ الله جلّ اسمه يقرؤك السلام و يقول لك: إنّي لم أقبض نبيّاً من أنبيائي و لا رسولاً من رسلي إلاّ بعد إكمال ديني و تأكيد حجّتي و قد بقي عليك من ذاك فريضتان ممّا تحتاج أن تبلّغهما قومك: فريضة الحجّ و فريضة الولاية و الخلافة من بعدك، فإنّي لم أخل أرضي من حجّة و لن أخليها أبداً.... فلمّا وقف رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم بالموقف أتاه جبرئيل عن الله تعالي فقال: يا محمّد! إنّ الله(عزّ و جلّ) يقرؤك السلام و يقول لك: إنّه قد دنا أجلك و مدّتك... فاعهد عهدك و قدم وصيّتك و اعمد إلي ما عندك من العلم و ميراث علوم الأنبياء من قبلك و السلاح و التابوت و جميع ما عندك من آيات الأنبياء فسلّمها إلي وصيّك و خليفتك من بعدك حجّتي البالغة علي خلقي علي بن أبي‏طالب؛ فأقمه للنّاس علماً و جدّد عهده و ميثاقه و بيعته و ذكّرهم ما أخذت عليهم من بيعتي و ميثاقي الذي واثقتهم به و عهدي التي عاهدت إليهم من ولاية وليّي و مولاهم و مولي كلّ مؤمن و مؤمنة علي بن أبي‏طالب... فقال: الحمد لله الذي... ثمّ قال: معاشر الناس! هذا علي أخي و وصيّي و واعي علمي و خليفتي علي اُمّتي... اللّهمّ! إنّك أنزلت علي أنّ الإمامة لعليّ وليّك عند تبياني ذلك [عليهم] و نصبي إيّاه بما أكملت لعبادك من دينهم و أتممت عليهم نعمتك و رضيت لهم الإسلام ديناً فقلت: ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وهُوَ فِي الاءخِرَةِ مِنَ الخسِرين﴾ اللّهمّ! إنّي اُشهدك أنّي قد بلّغت ... 1.
اشاره: با اغماض از سند، مفاد اين‏گونه احاديث مطابق محتواي ادلّه معتبر فراوان ديگري است كه شهرت و اتقان آن‏ها مايه بي‏نيازي از بازگويي‏شان
^ 1 - ـ الاحتجاج، ج1، ص148 ـ 133؛ بحار الانوار، ج37، ص210 ـ 201.

742
است.
 
 
4. اسلام دين واحد جهاني در آخر الزمان
عن المفضّل بن عمر قال: سألت سيدي الصادق(عليه‌السلام)...: يا مولاي! فما تأويل قوله تعالي: ﴿لِيُظهِرَهُ عَلَي الدّينِ كُلِّهِ ولَو كَرِهَ المُشرِكون) 1 قال(عليه‌السلام): هو قوله تعالي: ﴿وقتِلوهُم حَتّي لاتَكونَ فِتنَة ويَكونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّه) 2 فوالله يا مفضّل! ليرفع عن الملل و الأديان الاختلاف و يكون الدين كلّه واحداً كما قال جلّ ذكره: ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاسلم) 3 و قال الله: ﴿ومَن يَبتَغِ غَيرَ الاسلمِ دينًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وهُوَ فِي الاءخِرَةِ مِنَ الخسِرين) 4
اشاره: حلّ اختلاف از بهترين مواهب الهي است، چون بيشتر اختلاف افرادي كه در شهر با تشتّت زندگي مي‏كنند بر اثر اختلاف اعتقادي است كه مسائل فراوان اخلاقي، فقهي و حقوقي و به تعبير جامع، فرهنگي را به همراه دارد. اداره مردمي كه داراي فرهنگ مختلف‏اند دشوار است. نظم جهاني، عدل عالَمي، رفاه همگاني و مانند آن در پرتو قانون واحد و فرهنگ فارد است. انقياد در برابر اراده خداي سبحان موجب پذيرش آخرين قانوني است كه از ناحيه او صادر شده است. با قبول اسلام به معناي تسليم در برابر خواست
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 33.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 39.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.
^ 4 - ـ بحار الانوار، ج53، ص4.

743
خداوند پذيرش اسلام مصطلح هم تحقق مي‏يابد.
 
الحمد لله ربّ العالمين
جوادي آملي
7 بهمن 1386ه.ش مطابق 18 محرّم 1429ه.ق
 
٭ ٭ ٭

744

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved