بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
پيامبر بوده است؛ ولي مي‏فرمايد: ﴿ولَقَد كَذَّبَ اَصحبُ الحِجرِ المُرسَلين) 1 ﴿كَذَّبَت ثَمودُ المُرسَلين) 2
گفتني است اطلاق جمع در حالي كه بيش از يك مصداق ندارد، شيوه‏اي ادبي است و مصحّح مي‏خواهد؛ مثلاً مصحّح چنين اطلاقي در دو آيه اخير، آن است كه سخن هر پيامبر كلام همه انبياست و كسي كه يك پيامبر را تكذيب كند، همه پيامبران را تكذيب كرده است 3. مصحّح در برخي موارد نيز آن است كه گرچه شأن نزول، شخصي است؛ ليكن چون آيه در صدد بيان قانون است و قانون براي استعمال لفظ در مصداق نيست، به صورت جمع آمده است.
افزون بر آن، خداوند در آيه مباهله به حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم امر مي‏كند كه «أبناء، نساء و اَنفس» را بياور و رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه معصوم است و مبيّن كلام الهي، در مقام امتثالِ «أبناء» حسن و حسين(عليهماالسلام) و در مقام امتثالِ «نساء» حضرت فاطمه(عليهاالسلام) و در مقام امتثالِ «أنفس» حضرت علي(عليه‌السلام) را با خود براي مباهله بردند و اين بدان معناست كه اگر يك فرزند داشتيد، يك فرزند و اگر دو فرزند يا بيشتر، همه را بياوريد و همين‏طور است درباره نساء و انفس.
رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از خانواده خويش همه كساني را كه مشمول «أبناء، نساء و اَنفس» بودند، در ساحت مباهله مشاركت داد، بنابراين دختري همتاي فاطمه(عليهاالسلام) و نيز كسي كه به منزله جان او باشد، جز اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نداشته است.
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 80.
^ 2 - ـ سوره شعراء، آيه 141.
^ 3 - ـ اين پاسخ‏ها در كتاب‏هاي تفسيري مانند الميزان، آلاء الرحمن و برخي ديگر از تفاسير آمده است.

471

فخر رازي مي‏گويد كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم هنگام آمدن به صحنه مباهله عباي پشمين (كساء) پوشيده و حسين(عليه‌السلام) را آغوش گرفته بود، در حالي كه دست حسن(عليه‌السلام) در دستش بود و فاطمه(عليهاالسلام) به دنبال پيامبر و علي(عليه‌السلام) به دنبال فاطمه مي‏آمدند. رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمود: وقتي دعا كردم، آمين بگوييد.
وي پس از بيان وقايع رخداد مباهله آورده است:
و روي أنّه(عليه‌السلام) لمّا خرج في المرط الأسود فجاء الحسن(عليه‌السلام) فأدخله ثمّ جاء الحسين(عليه‌السلام) فأدخله ثمّ فاطمة(عليهاالسلام) ثمّ علي(عليه‌السلام) ثمّ قال: ﴿... اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكُم تَطهيرا) 1 و اعلم أنّ هذه الرواية كالمتّفق علي صحّتها بين أهل التفسير و الحديث 2.
سخن فخر رازي و ديگران نيز شاهد است كه «أبناء» با اينكه جمع است، تنها بر حسنين(عليهماالسلام) تطبيق شده است، زيرا جز حسنين(عليهماالسلام) مصداقي براي «أبناء» نبود و براي امتثال «نساء» تنها حضرت زهرا(عليهاالسلام) آمد، چون جز او مصداقي نداشت 3 و ﴿اَنفُسَنا﴾ نيز تنها يك مصداق داشت و آن علي(عليه‌السلام) بود، وگرنه رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم ديگري را نيز براي مباهله فرا مي‏خواند، چنان‏كه ﴿اَبناءَنا﴾ دو مصداق داشت و آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم به يكي از آن دو بسنده نكرد.
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 33.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص89 ـ 88.
^ 3 - ـ عمّه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم يعني خواهر حمزه سيد الشهداء كه از زنان صالح و قانت بود و نيز همسران رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم در حدّي نبودند كه بتوانند در مباهله همراه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم باشند. در حادثه اصحاب كسا نيز به همسرش امّ‏سلمه فرمود: تو زن شايسته‏اي هستي؛ امّا او را از اصحاب كسا قرار نداد (الامالي، طوسي، ص545).

472

وانگهي، از آنجا كه بايد هر يك از دو گروه همه «أبناء، نساء و أنفس» خويش را بياورند تا نسل كاذب و مفسد ريشه‏كن شود، اگر يكي از دو گروه حتّي يك نفرشان را به صحنه نياورند، دستور خدا امتثال نشده و كفايت نمي‏كرد.
نتيجه آنكه كلمه جمعي مانند «أبناء» اگر هم در خارج بيش از دو نفر مصداق نداشته باشد، امتثال‏پذير است، بنابراين كلمه «أبناء، نساء و أنفس» هر يك در مفهوم خود به كار رفته‏اند، هر چند در مقام امتثال هر يك بيش از يك يا دو مصداق نداشته باشد.
 
 
معجزه از راه دعا
تضرّع و دعا به صورت معجزه، هم براي درخواست نفع و هم ضرر در قرآن كريم آمده است؛ براي نفع، مانند ﴿قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ اللّهُمَّ رَبَّنا اَنزِل عَلَينا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ تَكونُ لَنا عيدًا لاَوَّلِنا وءاخِرِنا وءايَةً مِنكَ وارزُقنا واَنتَ خَيرُ الرّزِقين) 1 و دعا براي ضرر، نظير ﴿واِذ قالوا اللّهُمَّ اِن كانَ هذا هُوَ الحَقَّ مِن عِندِكَ فَاَمطِر عَلَينا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ اَوِ ائتِنا بِعَذابٍ اَليم) 2
در داستان مباهله نيز از راه «دعا» از خداوند معجزه‏اي خواسته شد كه به سود گروه حق‏مدار بود و به زيان دسته باطل‏محور؛ يعني با عزيزترين اعضاي خانواده به صحنه مباهله آمدن و درخواست نزول عذاب از خداوند براي دروغگويان ويژه كردن.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 114.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 32.

473

نكته: مصحّح متكلّم مع الغير (ندع، نبتهل و نجعل) آن است كه حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم هنگام احتجاج به مسيحيان نجراني مي‏فرمايد كه از اين سو من با پسران، زنان و عزيزانم كه به منزله جان من هستند و شما نيز از آن طرف با پسران، زنان و عزيزانتان كه به منزله جانتان هستند، به مباهله برمي‏خيزيم، پس در هر سو اقتضاي متكلم مع الغير هست.
 
 
دعاي مستجاب
﴿فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ بيان قطعي بودن استجابت است، از اين‏رو گفته نشد «ما از خدا مي‏خواهيم تا لعنت كند»؛ بلكه گفته شد: «ما لعنت خدا را قرار مي‏دهيم».
قطعي بودن استجابت اين دعا به بركت وجود نوراني رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است، زيرا ايشان مستجاب الدعوه است و مستجاب الدعوه كسي است كه كاري جز براي رضاي خداوند متعالي انجام نمي‏دهد و به حكم الهي خشنود است. چنين انساني مظهر مهر و قهر الهي است. امام حسن مجتبي(عليه‌السلام) فرمود: و أنا الضامن لمن لم يهجس في قلبه إلاّ الرضا أن يدعو الله فيستجاب 1.
سرّ استجابت برخي از ادعيه را مي‏توان با محتواي حديث مبارك قرب نوافل 2 فهميد، چون طبق آن حديثِ معروف، خداوند در مقام ظهور و صدور فعل (نه مقام ذات و نه مقام صفت ذات كه عين ذات است) زبان كسي است كه به قرب نوافل باريافت. چنين شخصي كه با زبان الهي سخن مي‏گويد هرگز بي‏اذن خدا سخن نمي‏گويد و اگر مطلبي با اذن الهي خواسته شد، قطعاً حق و
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص62.
^ 2 - ـ همان، ص352.
 
 

474

صدق و خير خواهد بود و چنين چيزي حتماً مورد رضاي الهي است و خداوند آن را اراده مي‏فرمايد و عمل مي‏كند و اين همان استجابت قطعي دعاي كساني است كه به قرب نوافل رسيده‏اند و با زبان بي‏زباني خدا سخن مي‏گويند.
برخي مفسّران راز استجابت دعا را چنين بيان كرده‏اند: رابطه روح با جهان طبيعت، مانند پيوند روح با بدن است: همان‏گونه كه افكار و خاطراتِ روح فرد عادي بر بدن خود اثر مي‏گذارد، اگر روح توانا شود، بر كلّ نظام طبيعت اثر گذار خواهد بود و اولياي الهي(عليهم‌السلام) كه به منزله روح اين عالم هستند، در كلّ نظام طبيعت اثرگذارند و مباهله بر همين اساس است 1.
نكته: لعنت، صفت فعل خداوند و به معناي دور كردن از رحمت خداست. با لعنت از ملعون چيزي نخواهد ماند، زيرا زندگي و بقاي موجودات به افاضه خاص و رحمت الهي است و با سلب اين فيض و رحمت، آن موجود ريشه كن مي‏شود و مباهله براي آن است كه دروغگويان چنين شوند؛ مانند ﴿فَقُطِعَ دابِرُ القَومِ الَّذينَ ظَلَموا) 2
 
 
استنباط دقيق علامه‏طباطبايي از تعبير ﴿الكذِبين﴾
استاد، علامه طباطبايي از ﴿الكذِبين﴾ فضيلتي بزرگ براي اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) ثابت مي‏كند، زيرا اولاً «كاذب» مانند صادق، صفت فرد داراي پيام است؛ فرد بي‏ادّعا، نه صادق است و نه كاذب. آري صدق و كذب، عدم و ملكه‏اند نه نقيض يكديگر، از اين‏رو ارتفاعشان ممكن است؛ و ثانياً ﴿الكذِبين﴾ جمع است، پس بايد در هر دو گروه، صاحبان دعوا و پيام،
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير القرآن العظيم، ابن عربي، ج1، ص193.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 45.

475

جمع باشند، تا هر يك از دو طرف صدق و حق بود، ديگري مصداق «كاذبين» و مبطلين باشد، بنابراين همراهان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم مانند خود آن حضرت داراي دعوا و پيام بوده‏اند و اگر فقط رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم پيام داشت و ديگران تنها نظاره‏گر صحنه بودند، ممكن بود جمله بدين‏گونه بيان شود: ﴿فنجعل لعنة الله علي من كان كاذباً﴾، تا هم فرد و هم جمع را دربر بگيرد 1.
بر اين اساس، ﴿نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم ونِساءَنا ونِساءَكُم واَنفُسَنا واَنفُسَكُم﴾ يعني كساني را فرا مي‏خوانيم كه دو شرط دارند: 1. فرزند، دختر يا به منزله جان ما باشند. 2. داراي پيام باشند.
بر اين اساس، اميرمؤمنان(عليه‌السلام) كه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم درباره‏اش فرمود: إنّك تسمع ما أسمع و تري ما أري، إلاّ أنّك لست بنبيّ و لكنّك لوزير و إنّك لعلي خير 2 و ديگر همراهان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم افزون بر صلاحيت، بايد داراي پيام نيز باشند، وگرنه شايستگاني چون سلمان و ابوذر نيز مي‏بايست به صحنه مباهله مي‏آمدند.
استاد علاّمه طباطبايي سپس چهار اشكال را مطرح كرده و پاسخ داده‏اند:
اشكال يكم: در آيات قرآن فراوان ديده مي‏شود كه واژه جمع تنها يك فرد دارد، بنابراين مي‏شود واژه «كاذبين» درباره مسيحيان نجران مصداقِ جمع داشته باشد؛ امّا در گروه مقابل آن‏ها فقط خود پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مصداق آن باشد؛ مانند كلمه «نساء» كه جمع يا اسم جمع است؛ ولي مصداق آن تنها حضرت زهرا(عليهاالسلام) است.
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص262.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 192، بند 122.

476

پاسخ: بين اين دو مقام فرق است استعمال جمع براي يك نفر، در آن آيات براي آن است كه حقيقتي را كه آن آيات بيان مي‏كنند تحققش از ديگران جايز است و همين اقتضا دارد كه به مورد آيه در حكم ملحق شوند؛ مثلاً در ﴿فَتَرَي الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَض يُسرِعونَ فيهِم يَقولونَ نَخشي اَن تُصيبَنا دائِرَة) 1 گوينده عبدالله ابن اُبي بوده است؛ اما به اعتبار رضايت همفكرانش تعبير جمع آمده است، از اين‏رو اطلاق جمع صحيح است؛ ليكن در مثل آيه مورد بحث كه حكم از مورد آيه تجاوز نمي‏كند و صفت شامل غير آن نمي‏شود چنين چيزي روا نيست. آيه مباهله از مورد خودش (مباهله پيامبر با نصارا) تجاوز نمي‏كرد، پس اگر در اين مورد، افراد مدعي در هر دو طرف موجود نبودند «كاذبين» به صيغه جمع استوار نمي‏نمود.
اشكال دوم: اگر داشتن پيام شرط باشد، دعوت به يگانگي خداوند، نفي شرك، اعتقاد به مخلوق بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) و نبوّت حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم مي‏تواند پيام هر فرد مسلماني باشد، پس پيامبر اعظم‏صلي الله عليه و آله و سلم اين عده را به عنوان نمونه به همراه آورد.
پاسخ: هر پيامي در صحنه مباهله مراد نبوده است و عمل رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نشان مي‏دهد كه پيام همراهان آن حضرت بايد همان پيام رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم باشد. اگر پيام عادي در نظر بود و قرار بود نمونه و نمايندگاني از مسلمانان همراه رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم باشند، با وجود بسياري از مسلمانان كه در صدر اسلام ديگران را به توحيد فرامي‏خواندند، مي‏بايست حدّاقلِ جمع (3 نفر) براي هر يك از عناوين مذكور در آيه به همراه آورده مي‏شد.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 52؛ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص309.

477

به ديگر سخن، بايد حداقل سه زن و سه فرزند و دو مرد در كنار آن حضرت مي‏بودند، تا آوردن تعبير جمع (ابناء، نساء، أنفس) صحيح باشد؛ و اينكه چنين نشد نشان مي‏دهد كه آوردن آن همراهان خاص تنها به سبب منحصر بودن مصداق آن عناوين در اين افراد بود. آيه مباهله واقعه خاصي را بيان مي‏كند و به اصطلاح «قضيّة في واقعه» است؛ نه «قضيّه حقيقيّه» كه مفادش قانون كلّي است؛ نظير قانون ظهار؛ و اينكه مثلاً خداوند به رسولش فرمود: «زنان را بياور»، زنان خاصي منظور بود و از اين‏رو آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم تنها فاطمه(عليهاالسلام) را آورد، پس تنها فاطمه(عليهاالسلام) از ميان زنان پيام داشته است 1.
غرض آنكه دعوا و دعوت همراهان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به منزله دعوا و دعوت شخص رسول خداست و به سخن ديگر، دعوا و دعوت آن حضرت به خودش و اين چند نفر برپا بوده است.
اشكال سوم: برفرض كه آوردن ايشان براي آن باشد كه آنان از اويند و آن وصف فقط در ايشان منحصر بوده است ولي آوردن عزيزترين كسان، در خطرها نشان اطمينان از عدم خطر و در سلامت بودن همراهان است؛ نه دليل بر مشاركت آنان در دعوت يا فضيلتي ديگر.
پاسخ: صدر آيه بيش از اين دلالت ندارد، از اين‏رو آن حضرت به صدق دعواي خويش ايمان، در نتيجه به سلامت و عافيت عزيزانش اطمينان داشت؛ ولي با بياني كه گذشت ﴿الكذِبين﴾ نشان مي‏دهد كه در يكي از دو طرف مباهله دروغگوياني هستند و اين راست نمي‏آيد مگر اينكه در هر يك از دو طرف، گروهي صاحب دعوا و دعوت باشند، راستگو يا دروغگو، پس آنان كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم با خود آورد در دعوا و دعوت با آن حضرت شريك بودند.
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص262 ـ 260.

478

اشكال چهارم: لازم اين سخن آن است كه همراهان آن حضرت در نبوّت نيز با او شريك‏اند.
پاسخ: هرگز، دعوت و تبليغ عين نبوت و بعثت نيست؛ گرچه از شئون و لوازم آن است و از منصب‏هايي است كه نبي برعهده مي‏گيرد و عيبي ندارد كه غير نبي با امر خاص خدا آن را برعهده گيرد، همان‏طور اين دو عين امامت هم نيست؛ گرچه از شئون آن است، بنابراين همراهان رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم از مصاديق ﴿اَلَّذينَ يُبَلِّغونَ رِسلتِ اللهِ... ) 1 هستند و پيام‏ها را مي‏رسانند؛ اما پيام را از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم مي‏گيرند و لازم پيام داشتن كسي آن نيست كه بالاصاله پيامدار باشد، بنابراين آنان از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم پايين‏ترند؛ ليكن از همه مردم بالاتر و پيامشان به منزله پيام خود رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است.
 
 
نقدي بر رأي علاّمه طباطبايي(قدس‌سره)
فرمايش علامهِ در عين عميق و عريق بودن، خالي از نظر نيست كه به دو مورد اشاره مي‏شود:
1. پاسخ ايشان به اشكال يكم (اطلاق لفظ با انحصار مصداق در فرد، در صورتي صحيح است كه ديگران نيز توان انجام دادن چنان كاري را داشته باشند) با آيه ﴿اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا الَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلوةَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ وهُم ركِعون) 2 نقض مي‏شود، زيرا در اين آيه لفظ جمع آمده است، در حالي كه مصداق آن تنها اميرمؤمنان(عليه‌السلام) است و هرگز كسي ديگر نمي‏تواند با ايمان، اقامه نماز و دادن زكات به مقام ولايت برسد.
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 55.

479

2. همان‏گونه كه خود استاد، علامه طباطبايي مي‏فرمايند، «مباهله» معجزه‏اي زنده و جاويد است نه قضيه‏اي موردي و به اصطلاح «قضيّة في واقعة»؛ يعني اكنون هم اگر كسي اصول و خطوط كلّي دين را بفهمد و از روي عمد نپذيرد، مي‏توان با او مباهله كرد. در تاريخ اسلام نيز نمونه دارد، چنان كه ابن عباس خواست كه كنار خانه خدا با بعضي مباهله كند، پس هرچند شايسته‏ترين افراد براي مباهله، اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) هستند، ديگران نيز مي‏توانند مباهله كنند و همين ممكن اللحوق بودن و امكان مباهله براي ديگران مي‏تواند مصحح جمع آمدن كلمه «كاذبين» باشد.
فرقي نيز نمي‏كند كه يك نفر در قبال يك نفر يا چند نفر در برابر چند نفر و يا يك نفر روبه‏روي چند نفر باشد. به هر روي، «كاذبين» بر هر دو طرف صادق است. آن طرف، يعني مسيحيان نيز افراد عادي و فقط معتقد به تثليث، ابن الله بودن عيسي(عليه‌السلام) و مانند آن بوده‏اند و بيش از اين، نه دعوايي داشتند و نه دعوتي؛ و همين اشكال در اثناي سخنان حضرت استادِ مطوي است و پاسخ دقيق را دريافت نكرد.
حضرت علامه طباطبايي، خود در ذيل آيه ﴿اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا... ) 1 مي‏فرمايند: ... شگفت‏آور اينكه كساني در آيه ﴿اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ورَسولُهُ... ﴾ گفته‏اند جمع نمي‏تواند در فرد استعمال شود؛ ولي همان‏ها در آيه ﴿فَتَرَي الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَض يُسرِعونَ فيهِم يَقولونَ نَخشي اَن تُصيبَنا دائِرَة... ) 2 مصداق را تنها عبدالله ابي معرفي كرده‏اند. در اين آيه، مصحّح جمع، همدلي و همفكري منافقان ديگر با عبدالله ابي است و در آيه
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 55.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 52.

480

مباهله نيز مصحّح، عمومي و جاودانه بودن معجزه مباهله است 1.
با وجود اين دو اشكال به آساني نمي‏توان از جمع بودن كلمه «كاذبين» برداشت كرد كه همراهان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نيز داراي دعوت بوده‏اند.
محور و مسئول اصلي مباهله، وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم بوده است و حضور اهل بيت(عليهم‌السلام) نشانه عالي‏ترين فضيلت براي آنان است؛ امّا اثبات ادّعاي علامهِ آسان نيست؛ به ويژه كه حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم فرموده است: إذا أنا دعوت فأمّنوا 2 ، پس همراهان حضرت براي گفتن آمين به صحنه مباهله آمده بودند؛ نه براي دعا يا دعوت. آري هر كه آمينش اجابت شود، دعايش نيز مستجاب است؛ امّا تعبيرهاي ﴿نُدع﴾، ﴿نَبتَهِل﴾ و ﴿فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ به همه مربوط نمي‏شود.
از اينكه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم در عمل به آيه مباهله بيش از دو فرزند، يك زن (دختر) و يك مرد را همراه نياورد با اينكه عناوين آيه، جمع است معلوم مي‏شود كه شركت در مباهله شرطي داشته است كه جز اميرمؤمنان(عليه‌السلام)، فاطمه(عليهاالسلام) و حسنين(عليهماالسلام) كسي آن را واجد نبوده، و آن شرط، يا تأثير آمين همراهان در استجابت دعا بوده است؛ يا تأثير همراهان ويژه در اطمينان طرف مقابل به حق بودن پيشنهاد دهنده مباهله كه عزيزترين افراد خود را آورده است.
 
 
سه نكته ديگر درباره ﴿الكذِبين﴾
درباره اين واژه سه مطلب ديگر هست: 1. «الف و لام» در ﴿الكذِبين﴾ براي عهد است نه استغراق و جنس، بنابراين به معناي هر دروغگو يا جنس دروغگو
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج6، ص9.
^ 2 - ـ كشف الغمه، ج1، ص234؛ بحار الانوار، ج21، ص281 و ج35، ص258.

481

نيست، بلكه مراد دروغگويي است كه در يكي از دو طرف اين دعواست، زيرا اين لعنت، «عذاب استيصال» است كه اصل و ريشه را برمي‏كند، و هر دروغگويي استحقاق چنين عذابي را ندارد.
در اين دعوا ادّعاي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم آن است كه خداوند شريك ندارد و عيساي مسيح(عليه‌السلام) بنده خداست كه خداوند به او كتاب عنايت و او را به سمت نبوّت منصوب فرموده است و او هرگز نه الله است، نه ابن الله و نه ثالث ثلاثه؛ و در اين دعوا يا شما كاذب هستيد يا ما؛ و لعنت خدا را بر كاذبان قرار مي‏دهيم.
2. منظور از ﴿الكذِبين﴾ دروغگويان است؛ نه كساني كه گفتارشان دروغ است و خود نمي‏دانند و به سخن ديگر، كاذب مُخْبري مراد است؛ يعني مي‏داند و دروغ مي‏گويد؛ نه كسي كه داراي كذب خبري است كه بر اثر اشتباه دروغ مي‏گويد و خود نمي‏داند.
3. ﴿الكذِبين﴾ صفت مشبهه است كه معناي ثبوتي دارد؛ نه اسم فاعل كه معناي آن حدوثي است و به سخن ديگر، «كاذب» يعني كسي كه كارش دروغگويي است؛ نه كسي كه يك بار مثلاً دروغ گفته است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. ترديد ناپذيري حادثه مباهله
ماجراي مباهله نزد اهل بيت(عليهم‌السلام)، صحابه و علماي اماميّه، امري قطعي و ترديدناپذير است، به گونه‏اي كه در استدلال‏ها و احتجاج‏هاي ائمّه(عليهم‌السلام) بارها بازگو مي‏شده است. حضرت علي(عليه‌السلام) نيز در بيان فضايل خود به آيه مباهله استدلال مي‏فرموده است 1.
^ 1 - ـ كتاب الخصال، ج2، ص550؛ بحار الانوار، ج29، ص9.

482

محققان اهل سنّت، چه معتزلي و چه اشعري، اين آيه را دليلي قوي بر فضيلت اصحاب كسا مي‏شناسند و همگي در پيشگاه آن خاضع‏اند: «زمخشري» كه متفكري «معتزلي» است، ذيل آيه مباهله پس از نقل حادثه «كسا» مي‏گويد: و فيه دليل لا شي‏ء أقوي منه علي فضل أصحاب الكساء(عليهم‌السلام ) 1. فخر رازي نيز كه از متفكران «اشاعره» است، چنان كه گذشت، پس از نقل داستان «كساء» مي‏گويد: و اعلم أنّ هذه الرواية كالمتّفق علي صحّتها بين أهل التفسير و الحديث 2. طبري مي‏گويد: برخي محدّثان نام علي(عليه‌السلام) را در حادثه مباهله و اصحاب كسا نياورده‏اند. آيا وي در جريان مباهله نبوده است، آن‏چنان كه مغيره نقل كرده است ؟ 3!
به هر روي، افزون بر اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) كه سخنشان براساس حديث «ثقلين» در كمال صحّت است 4 ، بسياري از صحابه، گروهي از تابعان و برخي كه جزو صحابه يا تابعان به شمار نمي‏آيند، داستان مباهله و حديث كسا را نقل كرده‏اند؛ ولي مفسّري مثل صاحب المنار و پيروان او، به پيروي از برخي مفسّران اهل سنّت كه تعصّب آن‏ها مانع آزادانديشي‏شان است، مي‏گويند: اين مطالب را شيعيان نقل كرده‏اند و مقصودشان نيز ترويج
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص370.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص89.
^ 3 - ـ جامع البيان، ج3، ص383.
^ 4 - ـ محدّثان اهل سنّت، مانند «بخاري» از روي تعصّب، از آن بزرگواران حديثي نقل نكرده‏اند (نه به عنوان مروي عنه و نه به عنوان راوي). البته نقل نكردن آنان هرگز از منزلت امامِ معصوم نمي‏كاهد. در صحيح بخاري به اهل بيت هيچ اشاره‏اي ندارد و فقط به پشيمان شدن اهل نجران اشاره مي‏كند (صحيح البخاري، ج4، ص6؛ ج5، ص217).

483

تشيّع‏است 1.
در پاسخ بايد گفت اولاً روايات داستان مباهله، معتبر است و شيعه و سنّي آن‏ها را نقل كرده‏اند و در صحيح مسلم و بخاري نيز آمده است 2 ؛ اگر «مسلم» و «بخاري» را شيعه مي‏دانيد، پس تسنّن ديگر بايد رخت بربندد و چنانچه بگوييد روايات اين دو را شيعه جعل كرده است، ديگر براي شما سندي نمي‏ماند، زيرا مهم‏ترين سند شما كه همين‏دو كتاب است، بي‏اعتبار مي‏شود. ثانياً مراد و انگيزه شيعه از نقل داستان مباهله، عمل به ثقلين است.
برخي درباره مباهله به جعل حديث متوسّل شده‏اند؛ مثلاً ابن عساكر از امام صادق(عليه‌السلام) و پدران آن حضرت(عليهم‌السلام) نقل كرده است كه وقتي آيه مباهله نازل شد، رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم ابابكر را با پسرش، عمر را با پسرش، عثمان را با پسرش و علي(عليه‌السلام) را با پسرش براي شركت در مباهله فراخواند 3 ؛ غافل از اينكه آيه مباهله در احتجاج‏ها، مناظره‏ها و برشمردن افتخارها شعار رسمي اهل بيت(عليهم‌السلام) بوده است. آنچه اين حديث را بيّن الغي و دروغ محض بودن آن را آشكار مي‏كند، نسبت داده شدن اين روايت به امام صادق(عليه‌السلام) است.
افزون بر اين، همان‏گونه كه استاد علاّمه طباطبايي فرموده‏اند، برخي از آنان زمان داستان مباهله پسري نداشتند 4. نيز بيش از 60 مفسّر اهل سنّت معتزلي و اشعري، حتّي متعصبان اهل سنّت پذيرفته‏اند كه آيه مباهله بيانگر
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص322.
^ 2 - ـ صحيح مسلم، مج4، ج7، ص120.
^ 3 - ـ ر.ك: الدر المنثور، ج2، ص233؛ روح المعاني، ج3، ص303. البته آلوسي پس از نقل اين حديث مي‏گويد: و هذا خلاف ما رواه الجمهور.
^ 4 - ـ الميزان، ج3، ص281 ـ 280.

484

فضيلت ويژه اهل بيت(عليهم‌السلام) است 1.
در رواياتي كه به آيه «مباهله» براي فضيلت اهل بيت(عليهم‌السلام) استدلال شده، بر اين مطلب تكيه شده است كه تنها همين پنج نفر در مباهله حضور داشته‏اند 2.
 
 
2. رعايت انصاف و ادب
در داستان مباهله كمال انصاف و ادب رعايت شده است، زيرا رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم اعتقاد و اطميناني كامل داشت و به آداب الهي مؤدّب بود.
منشأ اطمينان آن حضرت، «وحي» و «برهان» بود. وحي، يقين‏آور است، چون كسي راستگوتر از خدا نيست: ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللهِ قيلا) 3 استدلال نيز (تشبيه خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) به خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام)) يقين‏آور است؛ امّا مسيحيانِ آماده براي مباهله از هيچ يك از اين دو راه بهره نگرفتند و از كشف و شهود نيز بهره‏اي نداشتند؛ يعني نه پيامبر بودند تا از وحي بهره ببرند و نه حكيم تا از برهان ارائه شده طرفي ببندند و نه عارف ناب بودند تا از كشف و شهود صحيح نصيبي برند و در حقيقت، مصداق اين آيه بودند: ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يُجدِلُ فِي اللهِ بِغَيرِ عِلمٍ ولاهُدًي ولاكِتبٍ مُنير) 4
^ 1 - ـ احقاق الحق مرحوم قاضي نور الله شوشتري، ج3، پاورقي صفحه 62 ـ 46. برخي از كتاب‏هايي كه داستان مباهله را ذكر كرده‏اند عبارت‏اند از: صحيح مسلم، مج4، ج7، ص120؛ مسند احمد، ج3، ص160؛ جامع البيان، ج3، ص384 ـ 383؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص89 ـ 88؛ روح المعاني، ج3، ص301؛ الكشاف، ج1، ص369 ـ 348؛ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص98.
^ 2 - ـ اعلام الوري، ص142؛ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص762؛ جامع البيان، ج3، ص383.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 122.
^ 4 - ـ سوره حجّ، آيه 8؛ سوره لقمان، آيه 20.

485

آري، براي فهم و دريافت حقايق يا بايد راه دل و شهود را پيمود (مانند حارثة بن مالك 1) ؛ يا راه فكر و عقل را؛ يا بايد از وحي الهي مدد گرفت كه سلطان معارف است و چيزي معادل آن نيست. انبيا(عليهم‌السلام) اين هر سه راه را پيمودند.
در حادثه مباهله، رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نصاراي نجران را به مباهله فرا مي‏خواند، تا خداوند دروغگو را نابود كند: ﴿فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ و نفرمود كه مباهله كنيم تا خدا شما را نابود كند.
انصاف و ادب سبب مي‏شود عاطفه دشمن جريحه‏دار نشود و او اگر قانع نشود، كمترين اثر آن اين است كه وي تجرّي پيدا نخواهد كرد.
جلوه‏هاي انصاف در آيات قرآن كريم فراوان است؛ مثلاً به مشركان حجاز خطاب مي‏كند: ﴿قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّموتِ والارضِ قُلِ اللهُ واِنّا اَو اِيّاكُم لَعَلي هُدًي اَو في ضَللٍ مُبين) 2 البته در جاي ديگر قاطعانه مي‏فرمايد: ﴿قُل اِنّي عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي) 3 يا پس از احتجاج، به منكران حق مي‏فرمايد: ﴿فَاَينَ تَذهَبون) 4
 
 
3. پاسخ به دو پرسش
پرسش: خداوند سبحان در قرآن وجود مبارك رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم را امان از عذاب قرار داده و مي‏فرمايد: خداوند هرگز امت را مادامي كه تو در بين آن‏ها هستي
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص54.
^ 2 - ـ سوره سبأ، آيه 24.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 57.
^ 4 - ـ سوره تكوير، آيه 26.

486

عذاب نمي‏كند، همان‏گونه كه تا وقتي اهل استغفار باشند عذابشان نمي‏كند: ﴿وما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُم واَنتَ فِيهِم وما كانَ اللهُ مُعَذِّبَهُم وهُم يَستَغفِرون) 1 آيا جريان مباهله با اين اصل سازگار است؟ زيرا مباهله درخواست عذاب است و از آن معلوم مي‏شود كه قبل از ارتحال رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز نزول عذاب ممكن است.
پاسخ: اولاً آيه ﴿ما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُم... ﴾ ظاهراً درباره عذاب استيصال اصل امّت و عذاب عمومي است؛ مانند عذاب‏هاي عمومي قوم نوح، عاد و ثمود؛ نه عذاب خصوصي كه گروهي خاص را دربر مي‏گيرد. گواه اين سخن آنكه در زمان وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم برخي به عذاب مبتلا شدند. مباهله نيز از يكسو خارج از حوزه امّت اسلامي است و از سوي ديگر، راجع به گروه خاص است نه عموم مسيحيان. بر اين اساس، اگر مباهله عملي هم مي‏شد، مزاحم اين اصل كلّي نبود.
ثانياً اگر ﴿ما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُم... ﴾ مطلق باشد و عذاب فردي و گروهي را نيز شامل شود، آيه مباهله مخصّص آن است و اگر لسان آيه را عام و تخصيص ناپذير بدانيم، مفاد آيه ناظر به جايي است كه خود پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم كه مدار امنيّت است، درخواست عذاب نداشته باشد ولي در داستان مباهله مسيحيان كار را به‏جايي رساندند كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه محور امن مردم است، مأمور درخواست عذاب شد. خلاصه آنكه معناي مباهله آن است كه نپذيرفتن سخن حق رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم عذاب‏آور شود و اين خواسته خود آن حضرت است، بنابراين آيه مباهله با آيه ﴿وما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُم... ﴾ سازگار است؛ البته بازگشت احتمال اخير به تخصّص است.
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 33.

487

پرسش: در مباهله افراد غير مكلّف و نابالغ نيز شركت داشته‏اند. آيا مي‏شود كودك نابالغ مشمول قهر خدا شود؟
پاسخ: عذاب استيصال، عذاب كيفري و عقابي نيست تا همچون عذاب آخرت و دوزخ تنها دامنگير گنهكاران باشد، بلكه همگان، اعم از كوچك و بزرگ و گناهكار و بي‏گناه را فرامي‏گيرد و ريشه‏كن مي‏كند: ﴿واتَّقوا فِتنَةً لاتُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَموا مِنكُم خاصَّةً واعلَموا اَنَّ اللهَ شَديدُ العِقاب) 1
 
 
4. فراست ايماني
بزرگ مسيحيان، همراهان خود را از مباهله نهي كرد و گفت: أنّي لأري وجوهاً لو سئلوا الله أن يزيل جبلاً من مكانه، لأزاله بها؛ فلا تباهلوا فتهلكوا 2 ؛ چهره‏هايي مي‏بينم كه اگر از خدا بخواهند كوه را زير و رو كند، خدا خواهد كرد، پس مباهله نكنيد كه هلاك مي‏شويد.
اين سخنان نشان مي‏دهد كه بزرگ مسيحيان فراستي ايماني (ايمان به معناي عام) داشت: إتّقوا فراسة المؤمن، فإنّه ينظر بنور الله 3. اين‏گونه چهره‏شناسي، مقامي است شامخ و برجسته.
خداي سبحان اين مقام بلند و نوراني را به بزرگ مسيحيان داد و او اين مطلب حق را ديد كه همان‏گونه كه قرآن كريم حقيقتي است كه مي‏تواند كوه را منفجر كند: ﴿لَو اَنزَلنا هذا القُرءانَ عَلي جَبَلٍ لَرَاَيتَهُ خشِعًا مُتَصَدِّعًا مِن
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 25.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص762؛ الكشاف، ج1، ص368.
^ 3 - ـ الكافي، ج1، ص218.

488

خَشيَةِالله) 1 اهل بيت نبوت(عليهم‌السلام) كه همتاي قرآن‏اند نيز حقيقتي هستند كه مي‏توانند كوه را متلاشي كنند؛ ليكن آن مسيحي با آنكه اين مطلب حق را با درون‏بيني تشخيص داد، حبّ جاه و مقام از گرايش وي به حق جلوگيري كرد؛ مانند «بلعم باعورا» و «سامري». قرآن درباره بلعم و سامري مي‏گويد: ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذي ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاَتبَعَهُ الشَّيطنُ فَكانَ مِنَ الغاوين) 2 ﴿... بَصُرتُ بِما لَم يَبصُروا بِهِ فَقَبَضتُ قَبضَةً مِن اَثَرِ الرَّسول) 3 پس بلعم و سامري، انساني عادي نبودند؛ بلكه مقامي الهي داشتند، زيرا مقام‏هاي معنوي و ديد دروني مراحلي دارد كه برجسته‏ترين آن‏ها بهره انبيا و ائمّه(عليهم‌السلام) است؛ ولي برخي از مراحل مياني آن براي آزمون به غير معصوم(عليه‌السلام) نيز داده مي‏شود؛ ليكن بلعم و سامري آن را براي دنياپرستي يا گوساله‏پرستي به كار گرفتند.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول آيه و داستان مباهله
انّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم كتب إلي أهل نجران قبل أن ينزل عليه (طس) سليمان: بسم الله إله إبراهيم و إسحق و يعقوب، من محمّد رسول الله إلي اُسقف نجران و أهل نجران. أن أسلمتم فإنّي أحمد إليكم الله إله إبراهيم و إسحق و يعقوب. أمّا بعد؛ فانّي أدعوكم إلي عبادة الله من عبادة العباد؛ و أدعوكم إلي ولاية الله من ولاية العباد؛ فإن أبيتم فالجزية؛ و إن أبيتم فقد آذنتكم بالحرب؛ و السلام. فلمّا
^ 1 - ـ سوره حشر، آيه 21.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 175؛ مجمع البيان، ج4 ـ 3، ص768.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 96؛ مجمع البيان، ج8 ـ 7، ص44.

489

قرأ الاُسقف الكتاب فظع به و ذعر ذعراً شديداً، فبعث إلي رجل من أهل نجران يقال له شرحبيل بن وداعة، فدفع إليه كتاب النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم فقرأه فقال له الاُسقف: ما رأيك...؟ فقال شرحبيل: قد علمت ما وعد الله إبراهيم في ذرّية إسماعيل من النبوّة، فما يؤمن أن يكون هذا الرجل! ليس لي في النبوّة رأي، لو كان رأي من أمر الدنيا أشرت عليك فيه وجهدت لك.
فبعث الاُسقف إلي واحد بعد واحد من أهل نجران، فكلّهم قال مثل قول شرحبيل، فاجتمع رأيهم علي أن يبعثوا شرحبيل بن وداعة، و عبدالله بن شرحبيل، و جبار بن فيض، فيأتونهم بخبر رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم، فانطلق الوفد حتي أتوا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فسألهم و سألوه، فلم تزل به و بهم المسألة حتّي قالوا له: ما تقول في عيسي بن مريم؟ فقال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ما عندي فيه شي‏ء يومي هذا فاقيموا حتّي أخبركم بما يقال لي في عيسي صبح الغد. فأنزل الله هذه الآية: ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ خَلَقَهُ مِن تُراب﴾ إلي قوله: ﴿فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ فأبوا أن يقروا بذلك.
فلمّا أصبح رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم الغد بعدما أخبرهم الخبر أقبل مشتملاً علي الحسن و الحسين في خميلة له، و فاطمة تمشي خلف ظهره للملاعنة، و له يومئذٍ عدة نسوة، فقال شرحبيل لصاحبيه: إنّي أري أمراً مقبلاً إن كان هذا الرجل نبيّاً مرسلاً فلاعَنّاه لا يبقي علي وجه الأرض منّا شعر و لا ظفر إلاّ هلك. فقالا له: ما رأيك؟ فقال: رأيي أن أحكمه فإنّي أري رجلاً لا يحكم شططاً أبداً. فقالا له: أنت و ذاك. فتلقي شرحبيل رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فقال: إنّي قد رأيت خيراً من ملاعنتك قال: و ما هو؟ قال: حكمك اليوم إلي الليل، وليلتك إلي الصباح؛ فمهما حكمت فينا فهو جائز. فرجع رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و لم يلاعنهم و صالحهم

490

علي الجزية 1.
و أمّا قوله: ﴿فَمَن حاجَّكَ فيهِ... فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ فقال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: فباهلوني فإن كنت صادقاً أنزلت اللعنة عليكم و إن كنت كاذباً نزلت عليّ . فقالوا: انصفت. فتواعدوا للمباهلة، فلمّا رجعوا إلي منازلهم قال رؤساؤهم السيد و العاقب و الأهتم: إن باهَلَنا بقومه باهلْناه فإنّه ليس بنبيّ؛ و إن باهَلَنا بأهل بيته خاصّة فلا نباهله، فإنّه لا يقدم علي أهل بيته إلاّ و هو صادق. فلمّا أصبحوا جاؤا إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و معه أميرالمؤمنين و فاطمة و الحسن و الحسين صلوات الله عليهم فقال النصاري: من هُؤلاء؟ فقيل لهم: هذا ابن عمّه و وصيّه و ختنه علي بن أبي‏طالب و هذه بنته فاطمة و هذان ابناه الحسن و الحسين(عليهم‌السلام)، فعرفوا و قالوا لرسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: نعطيك الرضي فاعفنا من المباهلة. فصالحهم رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم علي الجزية و انصرفوا 2.
و روي أنّ الاُسقف قال لهم: إنّي لأري وجوهاً لو سألوا الله أن يزيل جبلاً من مكانه لأزاله، فلا تبتهلوا فتهلكوا و لايبقي علي وجه الأرض نصراني إلي يوم القيامة و قال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: و الّذي نفسي بيده؛ لو لاعنوني لمسخوا قردة و خنازير و لاضطرم الوادي عليهم ناراً و لما حال الحول علي النصاري حتّي يهلكوا كلّهم! قالوا: فلمّا رجع وفد نجران لم يلبث السيد و العاقب إلا يسيراً حتّي رجعا إلي النبيّ و اهدي العاقب له حلّة و عصا و قدحاً و نعلين و أسلما 3.
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص230 ـ 229.
^ 2 - ـ تفسير القمي، ج1، ص104.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص310. جامع روايات شأن نزول و داستان مباهله، در روايتي مبسوط از شيخ مفيدِ در كتاب اختصاص آمده است (ر.ك: الاختصاص، ص116 ـ 112؛ البرهان، ج2، ص48 ـ 45).
 

491

اشاره: روايات شأن نزول اين داستان بيشتر گوياي آن است كه آيات ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ... فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ يكجا نازل شده‏اند.
در بسياري از روايات عامّه تصريح شده كه حضرت علي(عليه‌السلام) در مباهله حضور داشته است: و قد كان رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم خرج و معه علي و الحسن و الحسين و فاطمة فقال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: إن أنا دعوت فأمّنوا أنتم؛ فغدا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و أخذ بيد علي و فاطمة و الحسن و الحسين .. 1. ، بنابراين حذف نام حضرت علي(عليه‌السلام) در روايت اول، اگر سهوي نباشد، گوياي دشمني با آن حضرت و تحريف وقايع تاريخي است كه تنها از جانب متعصّبان جاهل صورت مي‏گيرد.
 
 
2. حضرت علي(عليه‌السلام) نفس پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم
قال الحسن(عليه‌السلام): قال الله تعالي لمحمّدصلي الله عليه و آله و سلم حين جحده كفرة الكتاب و حاجّوه: ﴿فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم ونِساءَنا ونِساءَكُم واَنفُسَنا واَنفُسَكُم... ﴾ فأخرج رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم من الأنفس معه أبي و من البنين أنا و أخي و من النساء فاطمة اُمّي من الناس جميعاً فنحن أهله و لحمه و دمه و نفسه و نحن منه و هو منّا 2.
قال أبو الحسن موسي بن جعفر(عليه‌السلام): اجتمعت الاُمّة برّها و فاجرها أنّ حديث النجراني حين دعاه النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم إلي المباهلة لم يكن في الكساء إلاّ النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم و علي و فاطمة و الحسن و الحسين(عليهم‌السلام). فقال الله تبارك و تعالي:
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص232 ـ 231.
^ 2 - ـ الامالي، طوسي، ج2، ص564؛ البرهان، ج2، ص43.

492

﴿فَمَن حاجَّكَ فيهِ... فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم ونِساءَنا ونِساءَكُم واَنفُسَنا واَنفُسَكُم﴾ فكان تأويل أبناءنا الحسن و الحسين و نساءنا فاطمة و أنفسنا علي بن أبي‏طالب(عليه‌السلام ) 1.
قال الشيخ المفيدِ في كتاب الفصول: قال المأمون يوماً للرضا(عليه‌السلام): أخبرني بأكبر فضيلة لأميرالمؤمنين(عليه‌السلام) يدلّ عليها القرآن. قال: فقال له الرضا(عليه‌السلام): فضيلة في المباهلة، قال الله (عج): ﴿فَمَن حاجَّكَ... واَنفُسَنا واَنفُسَكُم... ﴾ فدعا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم الحسن و الحسين(عليهماالسلام) فكانا ابنيه و دعا فاطمة(عليهاالسلام) فكانت في هذا الموضع نساءه و دعا أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فكان نفسه بحكم الله (عزّ و جلّ) و قد ثبت أنّه ليس أحد من خلق الله تعالي أجلّ من رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و أفضل [فواجب] فوجب أن لا يكون أحد أفضل من نفس رسول الله بحكم الله (جلّ وعزّ).
قال: فقال له المأمون: أليس قد ذكر الله الأبناء بلفظ الجمع و إنّما دعا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم ابنيه خاصّة و ذكر النساء بلفظ الجمع و إنّما دعا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم ابنته وحدها فلم لا جاز أن يذكر الدعاء لمن هو نفسه و يكون المراد نَفسه في الحقيقة دون غيره فلا يكون لأمير المؤمنين ما ذكرت من الفضل؟ قال: فقال له الرضا(عليه‌السلام): ليس يصحّ ما ذكرت يا أميرالمؤمنين و ذلك أنّ الداعي إنّما يكون داعياً لغيره كما أنّ الآمر آمر لغيره و لا يصحّ أن يكون داعياً لنفسه في الحقيقة كما لا يكون آمراً لها في الحقيقة؛ و إذا لم يدع رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في المباهلة رجلاً إلاّ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فقد ثبت أنّه نفسه التي عناها الله سبحانه في كتابه و جعل حكمه ذلك في تنزيله. قال: فقال المأمون: إذا ورد الجواب سقط السؤال 2.
^ 1 - ـ الاختصاص، ص56؛ البرهان، ج2، ص43.
^ 2 - ـ سلسلة مؤلفات شيخ مفيد، الفصول المختارة، ج2، ص38؛ بحار الانوار، ج35، ص258 ـ 257.

493

عن أبي الحسن الرضا(عليه‌السلام) في حديثه مع المأمون و العلماء في الفرق بين العترة و الاُمّة و فضل العترة علي الاُمّة و اصطفاء العترة...: قالت العلماء: هل فسّر الله تعالي الاصطفاء في الكتاب؟ فقال الرضا(عليه‌السلام): فسّر الاصطفاء في الظاهر سوي الباطن في اثني عشر موضعاً... و أمّا الثالثة حين ميّز الله تعالي الطاهرين من خلقه فأمر نبيّه‏صلي الله عليه و آله و سلم بالمباهلة بهم في آية الابتهال فقال عزّ و جلّ: قل يا محمد تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين. قالت العلماء: عني به نفسه، قال أبوالحسن(عليه‌السلام): غلطتم إنّما عني به علي بن أبي‏طالب(عليه‌السلام) و ممّا يدلّ علي ذلك قول النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم حين قال: لينتهين بنو وليعة أو لأبعثنّ إليهم رجلاً كنفسي يعني علي بن أبي‏طالب فهذه خصوصية لا يتقدّمه فيها أحد و فضل لا يلحقه فيه بشر و شرف لا يسبقه إليه خلق إذ جعل نفس علي كنفسه ... 1.
عن موسي بن جعفر(عليه‌السلام) في حديث له مع الرشيد، قال الرشيد له: كيف قلتم إنّا ذرّية النبي و النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم لم يعقب و إنّما العقب للذكر لا لاُنثي و أنتم ولد البنت و لا يكون لها عقب؟ ... قلت: قول الله عزّ و جلّ: ﴿فَمَن حاجَّكَ فيهِ... فَقُل تَعالَوا نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم ونِساءَنا ونِساءَكُم واَنفُسَنا واَنفُسَكُم... ﴾ و لم يدّع أحد أنّه أدخل النبي تحت الكساء عند المباهلة مع النصاري إلاّ علي بن أبي‏طالب و فاطمة و الحسن و الحسين فكان تأويل قوله عزّ وجلّ ﴿اَبناءَنا﴾ الحسن و الحسين و ﴿ونِساءَنا﴾ فاطمة و ﴿واَنفُسَنا﴾ علي بن أبي‏طالب 2.
اشاره: أ. اختلاف ميان عامّه و خاصّه در تطبيق «أنفسنا» در آيه شريفه،
^ 1 - ـ الامالي، صدوق، ص423؛ ر.ك: البرهان، ج2، ص48.
^ 2 - ـ عيون أخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج1، ص81 ـ 80؛ البرهان، ج2، ص49 ـ 48.

494

اين است كه برخي از علماي عامّه «أنفسنا» را فقط بر شخص رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم تطبيق مي‏كنند و علماي خاصّه با استناد به روايات فراوان مراد از «أنفسنا» را اميرمؤمنان مي‏دانند.
ب. نكته مهم در گفت‏وگوي امام كاظم(عليه‌السلام) با رشيد آن است كه حضرت مي‏فرمايد: نيكوكار و گنهكار از امّت اسلام اجماع دارند كه پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم به هنگام مباهله با نصارا افرادي جز علي بن ابي‏طالب، فاطمه، حسن و حسين(عليهم‌السلام) را با خود در زير عبا وارد نكرد.
ج. بر پايه نقل شيخ مفيدِ حضرت رضا(عليه‌السلام) بزرگ‏ترين فضيلت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) را اين مي‏داند كه به حكم خدا (عزّ وجلّ) در آيه مباهله، آن حضرت نفس پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است.
مأمون از حضرت رضا(عليه‌السلام) پرسيد كه چرا مراد از «أنفسنا» خود پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نباشد حضرت(عليه‌السلام) فرمود كه اين احتمال به هيچ وجه صحيح نيست، چون هرگز كسي خود را به كاري دعوت نمي‏كند، همان‏گونه كه خود را امر نمي‏كند، پس مراد از «أنفسنا»، نه پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم است چون معقول نيست حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم خود را به مباهله دعوت كرده باشد نه هيچ‏يك از اصحاب، زيرا پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم جز اميرمؤمنان كسي را براي مباهله دعوت نكرد، بنابراين مراد از «أنفسنا» تنها اميرمؤمنان(عليه‌السلام) است.
تذكّر: از مباحث قبلي و نيز بحث‏هاي روايي، جهت گفت‏وگوي مأمون با امام رضا نظير گفت‏وگوي اعتراض‏آميز هارون با امام كاظم(عليه‌السلام) به خوبي روشن مي‏شود، زيرا بني عباس همواره درباره فضيلت ويژه بني‏هاشم حسّاس بوده‏اند. يكي از محوري‏ترين جريان قرآني كه مورد استناد اهل بيت(عليهم‌السلام) بوده و مورد نقد بني عباس قرار مي‏گرفت، همين داستان بِهال بوده است. آن‏ها بر اين پندار باطل بوده‏اند كه مقصود از ﴿اَنفُسَنا﴾، «رجالنا» يعني مردان ماست و اين
 

495

پندار عاطل را از تقابلِ موهوم بين «انفسنا» و «نسائنا» استخراج مي‏كردند و چنين مي‏بافتند كه تقابل انفس و نساء دلالت دارد كه مقصود از انفس، رجال است. اهل بيت(عليهم‌السلام) آن‏ها و ديگران را چنين هدايت مي‏فرمودند كه اگر فقط همين دو تعبير بود ممكن بود كسي بتواند توهم كند كه انفس در قبال نساء، به معناي رجال است؛ ولي تعبير سومي وجود دارد و آن كلمه ﴿اَبناءَنا﴾ است كه مي‏تواند مشمول رجال باشد، پس اگر عباسيان بگويند «لولا نسائنا»، علويان مي‏فرمايند: «لولا ابنائنا»، و اين همان قصه معهود است.
 
 
3. جواز دعوت به مباهله
عن أبي مسروق، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: قلت: إنّا نكلّم الناس فنحتجّ عليهم بقول الله (عزّوجلّ):﴿اَطيعُوا الرَّسولَ واُولِي الامرِ مِنكُم) 1 فيقولون: نزلت في اُمراء السرايا، فنحتجّ عليهم بقوله (عزّ وجلّ):﴿اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ورَسولُهُ... ) 2 فيقولون: نزلت في المؤمنين؛ و نحتجّ عليهم بقول الله (عزّ وجلّ):﴿قُل لااَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّالمَوَدَّةَ فِي القُربي) 3 فيقولون: نزلت في قربي المسلمين. قال: فلم أدع شيئاً ممّا حضرني ذكره من هذه و شبهه إلاّ ذكرته، فقال لي: إذا كان ذلك فادعهم إلي المباهلة... قلت: و كيف أصنع؟ قال: أصلح نفسك ثلاثاً و أظنه قال: و صُمْ و إغتسل و ابرز أنت و هو إلي الجبان فشبك أصابعك من يدك اليمني في أصابعه، ثم أنصفه و ابدأ بنفسك و قل: اللّهمّ! ربّ السماوات السبع و ربّ الأرضين السبع، عالم الغيب و الشهادة،
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 55.
^ 3 - ـ سوره شوري، آيه 23.

496

الرحمن الرحيم، إن كان أبو مسروق جحد حقّاً و ادّعي باطلاً ،فأنزل عليه حسباناً من السماء أو عذاباً أليماً؛ ثمّ ردّ الدعوة عليه فقل: و إن كان فلان جحد حقّاً و ادّعي باطلاً، فأنزل عليه حسباناً من السماء أو عذاباً أليماً. ثم رد الدعوة عليه فقل: و ان كان فلان جحد حقاً و ادعي باطلاً فأنزل عليه حسباناً من السماء أو عذاباً أليماً. ثمّ قال لي: فإنّك لا تلبث أن تري ذلك فيه فوالله ما وجدت خلقاً يجيبني إليه 1.
اشاره: بر پايه اين روايت شريف، همواره مي‏توان پس از اقامه برهان براي اثبات مطلب حقي، خصم را به مباهله دعوت كرد، همان‏گونه كه «لعان» در فقه، نوعي مباهله ميان زن و شوهر است 2.
در اين روايت، برخي از آداب مباهله ذكر شده است، مانند سه روز اصلاح نفس كردن، به صحرا رفتن، انگشتان دست راست را در انگشتان خصم نهادن و دعاي مخصوص مباهله را خواندن. در برخي روايات آمده است كه اين دعا هفتاد مرتبه تكرار شود 3. از حضرت باقر(عليه‌السلام) نقل است كه وقت مباهله بين الطلوعين است 4.
تذكّر: 1. تفصيل درباره مباهله بر عهده تفسير موضوعي است نه ترتيبي.
2. رساله جداگانه‏اي در مورد بهال مرقوم شد كه در مجموعه سرچشمه انديشه با عنوان «وجيزة حول المباهلة» آمده است 5.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص514 ـ 513.
^ 2 - ـ ر.ك: تحرير الوسيله، كتاب اللعان، ج2، ص322.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص514.
^ 4 - ـ همان.
^ 5 - ـ سرچشمه انديشه، ج6، ص52 ـ 47 .

497

انّ هذا لهو القصص الحقّ و ما من إله إلاّ الله و إنّ الله لهو العزيز الحكيم (62)
فإن تولّوا فإنّ الله عليم بالمفسدين (63)
 
گزيده تفسير
داستان حضرت مسيح و بهال درباره آن و پيروزي پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و همراهان نوراني وي در رُخداد مباهله حق مسلم است. در مباهله لعنت بر غير حق درمي‏آيد و به عزّت، يعني نفوذناپذيري و صلابت ختم مي‏شود و خداوند كه هيچ الهي جز ذات اقدس او نيست عزيز و نفوذناپذيري است كه حكيمانه قدرت خود را اعمال مي‏كند.
سرپيچي از حق، فساد قطعي همراه دارد، از اين‏رو كسي كه پس از اتمام حجّت و آشكار شدن حق با مشاهده رخداد مباهله از حق رويگردان است و همچنان از پذيرش آن سرپيچي مي‏كند تنها فاسد نيست، بلكه ديگران را نيز فاسد مي‏كند و از اين‏رو مورد تهديد خداوند است.

498

تفسير
 
مفردات 
القصص: راغب «قصّ» را به معناي تتبّع الأثر (جست‏وجو كردن اثر چيزي و دنبال‏كردن آن) دانسته است 1 ؛ ولي بعضي لغت‏پژوهان گفته‏اند: اصل واحد در اين ريشه حكايت صادقانه رخداد مستمر و معلومي است كه با واقع مطابق باشد و مفاهيم ديگري كه اهل لغت در معناي اين ريشه ذكر كرده‏اند همه به‏معناي اصلي آن بازمي‏گردد؛ و «قصّ» به معناي قطع و چيدن، برگرفته از زبان عبري است 2. قَصَص اسم 3 مفرد و به معناي قصّه (داستان و سرگذشت) است و گاه مصدر و به معناي داستانگويي است. نبايد با قِصَص كه جمع «قصه» است خلط شود.
 
 
تناسب آيات
خداي سبحان در آغاز داستان مباهله با جمله ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك) 4 حقّانيت ادّعاي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را يادآوري فرمود؛ در پايان داستان مباهله نيز با جمله اسميّه، لام تأكيد و ضمير فصل، بار ديگر با تأكيد تمام از حقّانيت داستان مباهله، توحيد، عزّت و حكمت خداوند سخن مي‏گويد و كساني را كه پس از روشن
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج7، ص286 ـ 285، ذيل آيه 142 بقره «ولّيهم».
^ 2 - ـ مفردات، ص671، «ق ص ص».
^ 3 - ـ التحقيق، ج9، ص275، «ق ص ص».
^ 4 - ـ المصباح المنير، ص505، «ق ص ص».
^ 5 - ـ سوره آل عمران، آيه 60.

499

شدن حق با مشاهده رخداد مباهله، همچنان از پذيرش آن سرپيچي مي‏كنند، «مفسد» مي‏شناساند.
٭ ٭ ٭
 
 
قصه حق
خداوند حق محض و صِرْف است و آنچه از حق صِرْف نازل مي‏شود حق است، چنان‏كه هرچه حق است، فقط از خداست. آنچه از خداوند نازل مي‏شود، عبارت از تكوين و تشريع، كتاب و كلام است. كلام خداوند، خواه به صورت مباحث اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي باشد و خواه به صورت قصه و فلسفه تاريخ كه در حدّ خود حاوي معارف ياد شده است، حق است.
خداوند گاهي از قصّه با وصف «حق» ياد مي‏كند؛ مانند آيه ﴿نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ نَبَاَهُم بِالحَقّ) 1 و آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد اين داستان كه به حضرت مسيح و بِهال درباره آن و پيروزي پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و همراهان نوراني وي بازمي‏گردد، حق مسلّم است: ﴿اِنَّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقّ﴾؛ و زماني به نام «اَحْسَن» ياد مي‏كند؛ نظير ﴿نَحنُ نَقُصُّ عَلَيكَ اَحسَنَ القَصَص) 2 يعني «نَقُصّ عليك قَصَصاً (بالفتح) اَحْسَن»، كه مفعول مطلق نوعي است و به داستان حضرت يوسف(عليه‌السلام) اختصاص ندارد، زيرا مفاد آيه مزبور اين است كه روال داستانسرايي ما به سبك اَحْسن است و قصّه حضرت يوسف(عليه‌السلام) نيز از همين قبيل است.
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 3.

500

تأكيد بر نفي هرگونه اله جز «الله»
در جمله ﴿وما مِن اِلهٍ اِلاَّالله﴾ حرف ﴿مِن﴾ براي تأكيد است؛ يعني هيچ الهي جز ذات اقدس خداوندي نيست. اين معنا هرگز از «ما إله إلاّ الله» برنمي‏آيد.
در مواردي ديگر نيز اين‏گونه حروف (باء، مِنْ) براي تأكيد آمده است؛ مانند ﴿وكَفي بِرَبِّكَ هاديًا ونَصيرا) 1 ﴿فَما مِنكُم مِن اَحَدٍ عَنهُ حجِزين) 2 و﴿... وما مِن اِلهٍ اِلاّاِله وحِد) 3
 
 
عزّت و حكمت الهي
از آنجا كه «مباهله» به عزّت ختم مي‏شود و عزّت يعني نفوذناپذيري و صلابت و در مباهله بايد لعنت بر غير حق درآيد، كلمه ﴿عَزيز﴾ به كار رفته است و چون ذات اقدس خداوند، نفوذناپذيري است كه حكيمانه قدرت خود را اعمال مي‏كند، وصف ﴿حَكيم﴾ كنار ﴿عَزيز﴾ آمده است.
 
 
سرپيچي از حق
سرپيچي از حق، فساد قطعي همراه دارد: ﴿فَاِن تَوَلَّوا فَاِنَّ اللهَ عَليم بِالمُفسِدين﴾؛ خلاف «تولّي إلي الحق» كه صلاح قطعي را در پي دارد؛ و كسي كه پس از اتمام حجّت و آشكار شدن حق با مشاهده صحنه مباهله، از حق رويگردان است، تنها فاسد نيست، بلكه ديگران را نيز فاسد مي‏كند.
^ 1 - ـ سوره فرقان، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره حاقّه، آيه 47.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 73.

501

خداي سبحان به همه چيز داناست، پس هم مفسد را مي‏شناسد و هم مصلح را: ﴿واللهُ يَعلَمُ المُفسِدَ مِنَ المُصلِح) 1 زبان اين آيه و آياتي مانند ﴿واللهُ عَليم بِالمُتَّقين) 2 و ﴿واللهُ بِكُلِّ شي‏ءٍ عَليم) 3 زبان تهديد نيست. هرچند اين احتمال دور از نظر نيست، در آيه مورد بحث زبان تهديد است.
خلاصه آنكه اولاً از آنان به اسم ظاهر ياد كرد: ﴿المفسدين﴾ نه ضمير؛ ثانيًا آنان را مفسد ناميد نه فاسد؛ ثالثًا با تهديد فرمود: ﴿فَاِنَّ اللهَ عَليم بِالمُفسِدين﴾.
 
 
بحث روايي
 
سرنوشت نصارا در صورت مباهله
... قال [النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم]: و الذي نفسي بيده! إنّ العذاب قد نزل في أهل نجران و لو تلاعَنوا لمسخوا قردةً و خنازير و لاضْطَرم عليهم الوادي نارًا و لاستأصل الله نجران و أهله؛ حتّي الطير علي الشجر و لما حال الحول علي النصاري كلّهم حتّي هلكوا قال الله تعالي: ﴿اِنَّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقُّ وما مِن اِلهٍ اِلاَّاللهُ... ) 4
اشاره: مقصود از عذاب در مباهله، عذاب استيصال است و در عذاب استيصال آنچه اصل و ريشه است بايد كنده شود، زيرا اگر گروهي از منحرفان
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 220.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 115.
^ 3 - ـ سوره نور، آيه 35.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 62.
^ 5 - ـ الكشف و البيان، ج3، ص85؛ ر.ك: البرهان، ج2، ص51.

502

از بين بروند و گروه ديگر از همكيشان آن‏ها بمانند، باز فتنه‏گري رواج مي‏يابد، از اين‏رو هرچه در مقابل حق قرار مي‏گيرد و مانع نفوذ و پيشرفت آن مي‏شود، بايد برداشته شود.
 
٭ ٭ ٭

503

قل يا أهل الكتاب تعالوا إلي كلمة سواء بيننا و بينكم ألاّ نعبد إلاّ الله و لا نشرك به شيئاً و لا يتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون (64)
 
گزيده تفسير
خداوند سبحان پس از طرد و لعن گروهي، براي اتمام حجّت و در شروع مرحله‏اي جديد در رفتار با اهل كتاب به ويژه مسيحيان، همه پيروان كتاب‏هاي آسماني، اعم از يهود و نصارا را به ديني جامع فرامي‏خواند. تعبير زيبا، بسيار محترمانه، پرجاذبه و متواضعانه ﴿ياَهلَ الكِتب﴾ و نيز جمله لطيف و ملايم پاياني آيه كه پيام‏آور مهر و محبت است نشان مي‏دهد كه پيشنهاد مباهله كه از طرح آن قهر نسبي به دست مي‏آيد، پايان كار نيست. در فضايي كه اهل كتاب به جاي توحيد، همانند مشركان به حلول خدا و جسميت او معتقد شده بودند، آيه شريفه با دعوت اهل كتاب به عمل يكنواخت به مطلبي كه يكنواخت در كتاب‏هاي آسماني هست، يعني اصل مشترك توحيد، نه دعوت به پذيرش مفاد همه كتاب‏هاي آسماني، مي‏فرمايد: بياييد همگي در اعتقاد به مضمون اين

504

كلمه (حقيقت و معرفت) و عمل به مفاد آن يكسان بوده و براساس عدل و انصاف، همه تسليم شويم؛ مطلبي كه ميان ما و شما مقدس و محترم است و آن منقاد بودن در پيشگاه خداوند و موحّد بودن در عبادت خدا (توحيد عملي)، براي او شريك نگرفتن و مشرك نبودن در ذات (نفي شرك ذاتي) و غير خدا را منشأ قانونگذاري ندانستن. البته جمله ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّالله﴾ نيز تعليم نفي شرك است نه تعليم توحيد، زيرا توحيد با فطرت انساني عجين است.
در ادامه آيه مي‏فرمايد: انسان‏ها ابعاض يك حقيقت‏اند و هيچ كس نمي‏تواند ديگري را استعباد كند. اگر انسان خود را برده بي‏اراده همنوع خود قرار دهد او را به عنوان رب اتخاذ كرده است. آن ديگري نيز انساني مانند توست و هرگز قدرت ربوبيت ندارد و نبايد او را رب خود بداني. ربوبيت از ويژگي‏هاي الوهيت است و تنها خداست كه شايستگي ربوبيت آدم و عالم را دارد، بنابراين از كسي كه سخنش به خدا استناد ندارد نمي‏توان پيروي كرد و اگر به كلام خدا استناد داشت پيروي از وي به معناي رب قرار دادن خداست نه او.
حاصل آنكه، آيه شريفه افزون بر تعبير باجاذبه ﴿ياَهلَ الكِتب﴾ براي هدايت و جذب آنان راهي ديگر را نيز به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نشان مي‏دهد و مي‏گويد: به‏آنان بگو: ما شما را به چيزي دعوت نمي‏كنيم كه يك جانبه باشد، بلكه هرچه را براي خود مي‏خواهيم آن را براي شما نيز خواهانيم. در پايان مي‏فرمايد: اگر آنان روي برگرداندند و دعوت شما را نپذيرفتند به آنان بگوييد: آگاه باشيد و بدانيد ما به اصول ياد شده تسليم هستيم و ما نه از انحراف شما مي‏ترسيم و نه از پيوستن شما خرسند مي‏شويم.
تذكّر: 1. تعبير ﴿تَعالَوا﴾ از سوي كسي كه در مراتب بالا قرار دارد، به‏معناي تنزّل به مرتبه آنان نيست، بلكه بدين معناست كه شما نيز اين راه را درپيش گيريد.

505

2. دستور مذكور در اين آيه نيز حكم نهايي خداوند به اهل كتاب نيست، هرچند آنان به اصول ياد شده ملتزم شوند.
 
 
تفسير
 
مفردات 
كلمة: «كلمه» حقيقتي است كه در قلب جاي مي‏گيرد و در عمل ظهور مي‏كند و در محاوره‏ها نيز بيان مي‏شود و آن را «حرف» و «قول» نيز مي‏گويند، بنابراين «قول» و «حرف» و «كلمه» معاني و معارفي‏اند كه هم در قلب ريشه دارند و هم در عمل ظهور مي‏كنند و هم بر زبان جاري مي‏شوند. گاهي نيز به معناي مطلب خاص است؛ مانند كلمه توحيد و نظير ﴿كَلِمَة هُوَ قائِلُها) 1 يا كلمة حقٍ يراد بها الباطل 2 ... و گاهي بر قصيده اطلاق مي‏شود 3.
سواء: در اصل مصدر و به معناي مساوات و برابري است و اگر به معناي مساوي الطرفين باشد، وصف يا ظرف است 4. اين واژه گاهي با «علي» مي‏آيد: ﴿سَواء عَلَيهِم ءَاَنذَرتَهُم اَم لَم تُنذِرهُم) 5 و زماني به صورت ﴿سَواءٍ بَينَنا وبَينَكُم﴾؛ مانند آيه مورد بحث و معناي آن اين است كه «بياييد همگي در اعتقاد به مضمون اين كلمه و عمل به مفاد آن يكسان باشيم».
^ 1 - ـ تسنيم، ج6، ص418، ذيل آيه 124 بقره، «بكلمات».
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 100.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 40؛ حكمت 198.
^ 4 - ـ ن.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص766.
^ 5 - ـ مفردات، ص440 ـ 439، «س و ي»؛ ر.ك: تسنيم، ج6، ص131، ذيل آيه 108 بقره، «سواء».
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 6.

506

تناسب آيات
اين آيه كريمه شروع مرحله‏اي جديد در رفتار با اهل كتاب، به ويژه مسيحيان است. گرچه محور آيات پيشين اين سوره نيز اهل كتاب و نصارا بود؛ ليكن از اين آيه تا آيه 78 لحن آيات عوض مي‏شود و به گونه‏اي ديگر با آنان سخن مي‏گويد 1.
خداي سبحان در آيه پيشين حجّت را بر اهل كتاب تمام كرد و كساني را كه پس از اتمام حجّت حق را نمي‏پذيرند، مفسد دانست و اكنون همه پيروان كتاب‏هاي آسماني را به ديني جامع فرا مي‏خواند و در پايان مي‏فرمايد: اگر آنان روي برگردانيدند و دعوت شما را نپذيرفتند، به آنان بگوييد كه شاهد باشيد ما به‏اصول ياد شده تسليم هستيم.
جمله پاياني آيه گذشته: ﴿اللهَ عَليم بِالمُفسِدين﴾ تنبيه و اخطاري ضمني به اهل كتاب بود كه اولاً مفسدند و ثانيًا خداوند به فساد آنان آگاه است و ثالثًا مي‏داند مفسد را چگونه مجازات كند؛ ولي در بخش پاياني آيه مورد بحث، با نرمي سخن مي‏گويد نه با تهديد و هشدار، تا تعديلي بين قهر و مهر شود. به‏ديگر سخن، پيوند اين آيه همراه آيه پيشين از نوع جمع ميان قهر و مهر است، زيرا پس از دعوت به مباهله و آن قهر نسبي كه از طرحِ بِهال به دست آمد (نه از خود مباهله) تعبير بسيار محترمانه ﴿ياَهلَ الكِتب﴾ در ابتداي اين آيه و جمله لطيف و ملايم ﴿فَاِن تَوَلَّوا فَقولوا اشهَدوا بِاَنّا مُسلِمون﴾ پيام‏آور مهر و محبت است و نشان مي‏دهد كه پيشنهاد مباهله پايان كار نيست.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص283.

507

جذبه خطاب ﴿ياَهلَ الكِتب﴾
در بيشتر خطاب‏هاي خداوند به اهل كتاب، پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم واسطه است و اهل كتاب، اعمّ از يهود و نصاراست، زيرا آيه به صورت مطلق به اهل كتاب خطاب كرده است؛ نه خصوص يهود يا نصارا.
همچنين خطاب ﴿ياَهلَ الكِتب﴾ همانند خطاب با كلمه «يا أهل القرآن» به مسلمانان، زيباترين خطاب به يهوديان و مسيحيان است و جاذبه‏اي ويژه دارد و نشان مي‏دهد كه خداوند پس از پيشنهاد مباهله، همه راه‏هاي نجات را نبسته است. اگر به جاي ﴿ياَهلَ الكِتب﴾، «يا يهود» و «يا نصاري» مي‏آمد، هرگز چنين جاذبه‏اي نداشت.
 
 
دستور و رفتار نهايي
بايد توجّه داشت كه ﴿قُل ياَهلَ الكِتب﴾ دستور نهايي خداوند به اهل كتاب نيست، بلكه گاهي مرحله‏اي پيش‏تر مي‏رود و آن‏ها را براي ايمان‏نياوردنشان، به جنگ يا پرداخت جزيه تهديد مي‏كند: ﴿قتِلُوا الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِاللهِ ولابِاليَومِ الاءخِرِ ولايُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللهُ ورَسولُهُ ولايَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ حَتّي يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَدٍ وهُم صغِرون) 1
بر اين پايه، وزان ﴿قُل ياَهلَ الكِتب﴾ وزان ﴿قُل ياَيُّهَا الكفِرون) 2 است؛ يعني همان‏گونه كه سوره «كافرون» واكنش نهايي به كافران نيست و آياتي مانند ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا قتِلوا الَّذينَ يَلونَكُم مِنَ الكُفّارِ وليَجِدوا فيكُم
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره كافرون، آيه 1.

508

غِلظَةً واعلَموا اَنَّ اللهَ مَعَ المُتَّقين) 1 و ﴿فَاِذَا انسَلَخَ الاشهُرُ الحُرُمُ فَاقتُلوا المُشرِكينَ حَيثُ وجَدتُموهُم وخُذوهُم واحصُروهُم واقعُدوا لَهُم كُلَّ مَرصَد) 2 پس از آن نازل شده‏اند و حكم نهايي را بايد در اين دست آيات جست‏وجو كرد، آيه ﴿قُل ياَهلَ الكِتب﴾ نيز بدان معنا نيست كه اگر اهل كتاب به اصول ياد شده ملتزم شدند، ديگر به هيچ حكمي، حتّي پرداخت جزيه محكوم نشوند، زيرا سعادت اَبَد در سايه ايمان به نبوّت حضرت ختمي رسالت‏صلي الله عليه و آله و سلم است: ﴿فَاِن ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا) 3 وگرنه در ضلالت و محكوم جزيه‏اند.
البته جزيه بخشي از مسائل فقهي و حقوقي را برطرف مي‏كند؛ امّا بخش كلامي مسئله كه مربوط به معاد و كيفر الهي است، جداگانه مطرح مي‏شود.
 
 
معناي «تعالوا»
كلمه ﴿تَعالَوا﴾ كه به معناي دعوت به علوّ است 4 ، به چند صورت محقق مي‏شود:
1. دعوت كننده از جايگاهي بلند ديگران را كه از او پايين‏تر هستند، دعوت كند؛ مانند ﴿قُل‏تَعالَوا اَتلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُم عَلَيكُم اَلاّتُشرِكوا بِهِ شيءا) 5 پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم از بلنداي نبوّت و وحي، مردم را به تعالي مي‏خواند.
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 123.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 5.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 137.
^ 4 - ـ ر.ك: مفردات، ص584، «ع ل و»؛ اجمالاً ذيل آيه 61 سوره آل عمران گذشت.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 151.

509

2. دعوت كننده هنوز در بلندي قرار نگرفته است؛ امّا با قدرت تمام و اراده و عزمي راسخ از ديگران مي‏خواهد كه هماهنگ با او راه سير صعودي را در پيش گيرند.
3. دعوت كننده، هرچند خود در بلندي است، در مقام دعوت به گونه‏اي سخن مي‏گويد كه گويا هنوز بالا نرفته است، مثلاً به كساني كه در دامنه كوه و پايين‏تر از او هستند، مي‏گويد «بياييد با هم بالا برويم». ﴿تَعالَوا﴾ در آيه مورد بحث از اين قبيل است: ﴿اَلاَّنَعبُدَ... ولانُشرِكَ... ولايَتَّخِذَ بَعضُنا... ﴾، زيرا دعوت مزبور با تواضع كه سيره و رفتار اجتماعي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است، آميخته شده است؛ همانند ﴿اِنّا اَو اِيّاكُم لَعَلي هُدًي اَو في ضَللٍ مُبين) 1 با اينكه درباره حقّانيت راه خود فرموده است: ﴿اِنّي عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي) 2
اين‏گونه متواضعانه سخن گفتن سبب مي‏شود با جاذبه‏اي بيشتر ديگران را به صراط مستقيم رهنمون باشد و به سخن ديگر، نظر به اينكه راه نيل به قرب خداوندْ نامتناهي است، ممكن است رسول‏خداصلي الله عليه و آله و سلم كه در مراتب بالا قرار دارد و در عين حال همچنان ره مي‏پويد، به ديگران بفرمايد «بياييد»؛ يعني شما نيز اين راه را در پيش گيريد و اين به معناي تنزّل به مرتبه آنان نيست.
در بحث از مفردات آيه 61 نيز درباره واژه «تعالوا» نكاتي گذشت.
 
 
معناي «كَلِمَةٍ سَواء» و تأييد نظر علامه طباطبايي
درباره «سَواء» در اين آيه، اختلاف نظري ميان علامه بلاغي و علامه
^ 1 - ـ سوره سبأ، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 57.

510

طباطبايي وجود دارد: نظر مرحوم بلاغي مسبوق به نظر زمخشري در كشاف 1 و نظر علامه مسبوق به نظر فخر رازي در تفسير كبير 2 است. مرحوم بلاغي مي‏فرمايد كه ﴿سَواء﴾ يعني مستوية بيننا و بينكم في تلاوتنا جميعاً لها 3 ؛ پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم اهل كتاب را دعوت مي‏كند به مطلبي كه مورد توافق اهل تورات، انجيل و قرآن است كه همه بايد موحد باشند و هيچ كس ديگري را رب خود نداند. به گفته مرحوم بلاغي، امتياز اين نظر به ظاهرتر بودن آن در احتجاج است.
نظر علامه طباطبايي اين است كه مراد، دعوت پيامبر به كلمه‏اي است كه همه در اخذ و عمل به آن يكسان باشند. شاهد مرحوم علامه براي گفته وي ذيل آيه است كه تأييد مي‏كند صدر، مربوط به امر عملي باشد: ﴿فَاِن تَوَلَّوا فَقولوا اشهَدوا بِاَنّا مُسلِمون﴾؛ يعني اگر اهل كتاب اعراض كردند، به آن‏ها بگوييد شاهد باشيد ما منقاد و تسليم هستيم. معلوم مي‏شود مورد دعوت انقياد، يعني توحيد عملي و ترك عبادت غير خداست؛ اما اعتقاد به يگانگي خداوند، از لوازم توحيد هست؛ ليكن آيه ناظر به آن نيست.
صاحب الميزان در رد كلام علامه بلاغي مي‏فرمايد: اگر مقصود از ﴿كَلِمَةٍ سَواء﴾ كلمه‏اي باشد كه در كتاب‏هاي همه به صورت يكسان تلاوت مي‏شود لازم مي‏آيد كه «ان» در ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّالله﴾ مفسره و جمله تفسير «سَواء» باشد و مطلب جديدي را افاده نكند؛ ولي چنانچه مراد كلمه‏اي بود كه در اخذ و عمل به آن يكسان باشند، جمله ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّالله﴾ تفصيل آن اجمال است و اصل
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص371.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص95.
^ 3 - ـ آلاء الرحمن، ج2، ص78.

511

مشترك را تبيين مي‏كند كه همان توحيد است 1.
مؤيد نظريه استاد علاّمه طباطبايي و ناقض رأي علاّمه بلاغي آن است كه در جدال احسن، مطلب به‏گونه‏اي ذكر مي‏شود كه طرفين آن را بپذيرند، در حالي كه يهوديان به انجيل معتقد نيستند و مسيحيان فقط تورات و انجيل را مي‏پذيرند و هيچ يك از اهل كتاب قرآن را نمي‏پذيرند، در حالي كه ﴿ياَهلَ الكِتب﴾ شامل پيروان همه كتاب‏هاي آسماني مي‏شود و ويژه يهود يا نصارا نيست، بنابراين اگر رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم پيروان همه كتاب‏هاي آسماني را به پذيرش مفاد تمام آن‏ها دعوت كند، ممكن است آنان بگويند جز مطالب تورات و انجيل را نمي‏پذيريم.
مؤيد ديگر آنكه جمله ﴿ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ الله﴾ همگان را باز مي‏دارد كه غير خدا را ربّ خويش گيرند و اگر آيه مشتمل بر جدال احسن باشد، باز هم آنان مي‏توانند در مقام انتقاد و جدال احسن بگويند «اگر برپايه سخن پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم اعتقادي پيدا كنيم، غير خدا را «ربّ» خود گرفته‏ايم»، بنابراين مراد آيه فراخوان اهل كتاب به عدل و انصاف است؛ يعني همه ما تسليم شويم به مطلبي كه ميان ما و شما يكسان مقدّس و محترم باشد و آن منقاد بودن در پيشگاه خداوند، براي او شريك نگرفتن و غير خدا را منشأ قانونگذاري ندانستن است.
اين آيه در فضايي نازل شد كه اهل كتاب به جاي توحيد، همانند مشركان به حلول خدا و جسميّت او معتقد شده بودند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ عُزَير ابنُ اللهِ وقالَتِ النَّصرَي المَسيحُ ابنُ اللهِ ذلِكَ قَولُهُم بِاَفوهِهِم يُضهِءونَ قَولَ الَّذينَ
^ 1 - ـ ر.ك: آلاء الرحمن، ج2، ص78؛ الميزان، ج3، ص284.

512

كَفَروا مِن قَبل) 1 ﴿الَّذينَ كَفَروا﴾ در اين آيه، همان مشركان هستند.
خلاصه آنكه: 1. اُصول پذيرفته شده اهل كتاب بر محور توحيد بوده است.
2. عمل رايج آن‏ها با آن اصول هماهنگ نبوده است.
3. ابطال عمل رايج به استناد اصول پذيرفته شده جدال احسن است.
گفتني است مي‏توان نظر علاّمه بلاغي را با علامه طباطبايي سازگار كرد و گفت ايشان نيز انقياد و تسليم را به صورت حذف مضاف مي‏پذيرند؛ به‏اين بيان كه مراد آيه اين است كه «تعالوا إلي الأخذ و العمل بكلمة مستوية بيننا وبينكم؛ يعني بكلمة موجودة في الكتب السماوية» كه با ذيل آيه هم منافات ندارد، بنابراين مضمون آيه، دعوت اهل كتاب به عمل يكنواخت، به مطلبي است كه يكنواخت در كتاب‏هاي آسماني هست.
با اين فرض، كلام مرحوم بلاغي از بيان الميزان جامع‏تر خواهد بود، زيرا هم قسط و عدل را دربر دارد كه علامه طباطبايي(قدس‌سره) فرمود: با توجه به ذكر اسلام در ذيل آيه، ﴿كَلِمَةٍ سَواء﴾ يعني «كلمة عادلة»؛ يعني بي‏ترجيح شما بر ما و بي‏ترجيح ما بر شما و هم جدال احسن است و هيچ‏گونه تحاكم و تحكّمي در كار نيست.
 
 
معناي استثنا در ﴿اِلاَّالله﴾
جملاتي كه كلمات استثنا در آن‏هاست به دو قضيّه موجبه و سالبه منحل مي‏شوند؛ ليكن با جمله ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّالله﴾ و نيز كلمه طيّب لا إله إلاّ الله نمي‏توان چنين كرد، زيرا نمي‏توان گفت فطرت انسان، از وجود آلهه و نيز از
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 30.
 

513

وجود خداوند خالي بوده است و انبيا(عليهم‌السلام) به ويژه رسول گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم آمده‏اند تا دو چيز را به انسان تعليم دهند: يكي نفي شرك و زدودن طاغوت؛ و ديگري اثبات مبدأ و توحيد آن. براين اساس، حرف «إلاّ» در ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّالله﴾ و نيز در لا إله إلاّ الله به معناي «غير» است؛ يعني پذيرش توحيد براي فطرت مطرح بوده است و نفي شرك براي او آموزشي است و انبيا(عليهم‌السلام) نفي شرك را به بشر تعليم مي‏دهند نه اصل توحيد را، چون پذيرش خدا و وحدت او با فطرت انساني عجين شده است.
 
 
نفي شرك ذاتي
قرآن كريم، موضوع عبادت ناب و خالص خدا و نفي شرك عملي را بي «واو» عطف آورده است: ﴿يَعبُدونَني لايُشرِكونَ بي شيءا) 1 در اين آيه ميان ﴿يَعبُدونَني﴾ و ﴿لايُشرِكونَ بي شيءا﴾ «واو» عطف نيامده است، زيرا عبادت ناب و خالص با شرك عملي سازگار نيست و اصولاً عمل عبادي محض، تار و پودش خالي از شرك است. نكره در سياق نفي نيز كه مفيد عموم است، هرگونه شرك عملي را نفي مي‏كند، چنان‏كه در آيه مورد بحث نيز در جمله ﴿ولانُشرِكَ بِهِ شيءا﴾، «شيئاً» نكره در سياق نفي است و عموميّتي دارد كه هيچ‏گونه شركي را بر نمي‏تابد.
براين اساس، هرجا ميان عبادت و نفي شرك، حرف «واو» آمده است، نفي شرك ذاتي مراد است؛ مانند آيه مورد بحث: ﴿اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّاللهَ ولانُشرِكَ بِهِ شيءا﴾، زيرا اين جمله چنين معنا مي‏شود كه در عبادت خدا موحّد بوده و در
^ 1 - ـ سوره نور، آيه 55.

514

ذاتْ مشرك نباشيم؛ چونان يهوديان كه عُزير را پسر خدا مي‏دانند؛ يا مسيحيان كه به حلول معتقدند، پس براي آنكه هر يك از اين دو مطلب، مجزّا به مخاطب تفهيم شود، جدا از يكديگر و با «واو» ذكر مي‏شود، تا يكي درباره توحيد عملي و ديگري براي نفي شرك ذاتي باشد.
هرچند شرك در ذات نيز به شرك در عبادت خواهد انجاميد، به سبب دوگانه بودن اين دو، مطلب با «واو» عاطفه آمده است.
 
 
برهان نفي اتخاذ رب
استاد، علامه طباطبايي در بخش ﴿ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ الله﴾ از آيه دو مطلب را ذكر كرده‏اند كه به منزله حدّ وسط براي نفي اتخاذ ربّ است:
1. افراد جامعه ابعاض يك حقيقت، شريك و شبيه يكديگرند و در روابط اجتماعي، كسي را بر ديگري برتري نيست، پس كسي نمي‏تواند اراده‏اش را بر ديگري تحميل كند، مگر آنكه معادل آن را از ديگران تحمّل كند. اين همان تعاون بر بهره‏گيري از مزاياي زندگي است؛ و خضوع گروهي در برابر فرد يا بعضي در برابر بعضي ديگر سبب به هم خوردن اين معادله، سيطره، زورگويي، ابطال فطرت و نابودي بنيان انسانيت است.
2. ربوبيّت از ويژگي‏هاي خداي سبحان است و اگر انسان خود را برده بي‏اراده ديگري قرار دهد، او را به عنوان رب اتخاذ كرده است 1.
براين اساس، اين جمله از آيه، محصول دو برهان است: أ. انسان‏ها
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص288 ـ 287.

515

ابعاض يك حقيقت‏اند و هيچ‏كس نمي‏تواند ديگري را استعباد كند. ب.ربوبيّت از ويژگي‏هاي الوهيّت است و تنها خداست كه شايستگي ربوبيّت آدم و عالم را دارد.
در آياتي كه درباره اتّخاذ «ربّ» است، قرآن كريم هرگونه معبودي غير خدا را نفي مي‏كند؛ مانند: ﴿هُوَ اللهُ الَّذي لااِلهَ اِلاّهُوَ علِمُ الغَيبِ والشَّهدَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحيم ٭ هُوَ اللهُ الَّذي لااِلهَ اِلاّهُوَ المَلِكُ القُدّوسُ السَّلمُ المُؤمِنُ المُهَيمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سُبحنَ اللهِ عَمّا يُشرِكون ٭ هُوَ اللهُ الخلِقُ البارِي المُصَوِّرُ لَهُ الاسماءُ الحُسني يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي‏السَّموتِ والارضِ وهُوَ العَزيزُ الحَكيم) 1 بر همين اساس به عالمان ديني دستور مي‏دهد از ناداني مردم بهره سوء نبرند و آنان را به خودشان نخوانند؛ حتي هيچ پيامبري حق ندارد به جاي دعوت مردم به خدا آن‏ها را به خويشتن فراخواند: ﴿ما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُؤتِيَهُ اللهُ الكِتبَ والحُكمَ والنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقولَ لِلنّاسِ كونوا عِبادًا لي مِن دونِ اللهِ ولكِن كونوا رَبّنِيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ وبِما كُنتُم تَدرُسون) 2
همچنين مردم را از پذيرش هر سخن و گفتار غير الهي باز مي‏دارند؛ مانند ﴿ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ الله﴾. پيام اين آيه را كه اجمالاً هرگونه بردگي بشري را نفي مي‏كند، آيه‏اي ديگر روشن بيان مي‏كند: ﴿اَلَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِي الامِّي الَّذي يَجِدونَهُ مَكتوبًا عِندَهُم فِي التَّورةِ والانجيلِ يَأمُرُهُم بِالمَعروفِ ويَنههُم عَنِ المُنكَرِ ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبتِ ويُحَرِّمُ عَلَيهِمُ الخَبئِثَ ويَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم والاغللَ الَّتي كانَت عَلَيهِم) 3
^ 1 - ـ سوره حشر، آيات 24 ـ 22.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 79.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 157.

516

قرآن كريم با اين دستورها، هرگونه قيد و بند بشري را از دست و پاي انسان گشوده و به او درس آزادگي مي‏دهد.
اهل فن مي‏گويند اگر در جمله‏اي حكمي بر وصفي معلّق شود، در حقيقت علّت آن حكم نيز در آن جمله آمده است؛ مثلاً جمله «عالم را گرامي بدار»، مي‏فهماند كه علّت احترام به عالم دانش اوست؛ بر خلاف جمله «فلان شخص را گرامي بدار» كه شنونده را همچنان در انتظار دليل نگه مي‏دارد. درآيه مورد بحث نيز مي‏فرمايد: ﴿ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ الله﴾ يعني همنوع، همنوع را ربّ خويش نگيرد. در اين جمله نيز حكم همراه دليل آمده است كه همگان ابعاض يك حقيقت هستيد و ديگري نيز انساني مانند توست و هرگز قدرت ربوبيّت ندارد و نبايد او را ربّ خود بداني.
 
 
مصداقي از پذيرش ربوبيت ديگران
﴿مِن دونِ الله﴾ نشان مي‏دهد از كسي كه سخنش به خدا استناد ندارد نمي‏توان پيروي كرد و اگر به كلام خدا استناد داشت، پيروي از وي به معناي رب قرار دادن خداست نه او.
قرطبي در تفسير خود به نقل از طبري آورده است كه اين آيه ردّ كساني است كه از امثال ابوحنيفه پيروي مي‏كنند، زيرا منظور از اتخاذ ربّ: ﴿ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ الله﴾ تنها آن نيست كه موجودي را ربّ خود بدانند و او را عبادت كنند، بلكه پيروي از كسي كه سخن وي به كلام خدا استناد ندارد نيز مصداق اتخاذ رب است.
قرطبي مي‏افزايد: طبق اين بيان، روش روافض (شيعيان) نيز باطل است،

517

چون آنان پذيرش گفتار امامان خود را بدون مستند شرعي واجب مي‏دانند 1.
اصل گفتار طبري به استناد سخن معروف رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به عدي بن حاتم تأييد مي‏شود كه فرمود: همين كه شما احكام صادر شده از احبار و رهبان را در تحريم حلال الهي و تحليل حرام الهي مي‏پذيريد، آنان را عبادت مي‏كنيد 2. حضرت فاطمه(عليهاالسلام) نيز براي دفاع از حق غصب شده خويش اين آيه را تلاوت فرمودند: ﴿اَفَحُكمَ الجهِلِيَّةِ يَبغونَ ومَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ حُكمًا لِقَومٍ يوقِنون) 3
آري قانون خلاف وحي، قانون جاهلي است؛ امّا اشكال قرطبي به شيعيان در صورتي بجاست كه شيعه «عصمت» را براي امامت شرط نداند، در حالي كه آن را شرط مي‏داند و باور دارد كه سخن امام معصوم(عليه‌السلام) همان گفته رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و همانند كلام ايشان از مصاديق بارز ﴿وما يَنطِقُ عَنِ الهَوي ٭ اِن هُوَ اِلاّوحي يوحي) 4 است.
امامان معصوم(عليهم‌السلام) در احكام تشريعي هرچه دارند از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم گرفته‏اند و فرشتگان الهي گفته خدا را براي آنان شرح مي‏دهند؛ يعني از وحي تسديدي برخوردارند و سخن اميرمؤمنان(عليه‌السلام) هنگام غسل و تجهيز رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه فرمود: بأبي أنت و اُمّي يا رسول الله! لقد انقطع بموتك مالم ينقطع بموت غيرك من النبوّة و الإنباء و أخبار السماء 5 اشاره به انقطاع وحي تشريعي است نه وحي تسديدي.
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص101؛ نيز ر.ك: جامع البيان، ج3، ص389.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص767. مشروح آن در بحث روايي خواهد آمد.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 50؛ الاحتجاج، ج1، ص267؛ بحار الانوار، ج29، ص226.
^ 4 - ـ سوره نجم، آيات 4 ـ 3.
^ 5 - ـ نهج البلاغه، خطبه 235.

518

معناي استشهاد
استشهاد در ﴿اشهَدوا﴾، شهادت در دادگاه نيست، بلكه مراد آگاه شدن آنان است؛ يعني بدانيد كه ما نه از انحراف شما مي‏ترسيم و نه از پيوستن شما خرسند مي‏شويم، بنابراين ﴿اشهَدوا﴾ به معناي «اعلموا» است و دعوت مشترك ﴿قُل ياَهلَ الكِتب﴾ نيز براي اتمام حجّت و ﴿مَعذِرَةً اِلي رَبِّكُم) 1 است.
شهادت در آيه ﴿قُل هَلُمَّ شُهَداءَكُمُ الَّذينَ يَشهَدونَ اَنَّ اللهَ حَرَّمَ هذا فَاِن شَهِدوا فَلا تَشهَد مَعَهُم ولاتَتَّبِع اَهواءَ الَّذينَ كَذَّبوا بِءايتِنا والَّذينَ لايُؤمِنونَ بِالاءخِرَةِ وهُم بِرَبِّهِم يَعدِلون) 2 نيز به معناي خبردادن است؛ يعني راه ما مشخّص است، پس بدانيد كه جدايي شما به ما آسيبي نمي‏رساند.
 
 
ظهور مهر و قهر
از مجموع آيه «مباهله» و آيه مورد بحث به دست مي‏آيد كه قطع رابطه در جريان مباهله مقطعي بوده است، بلكه مي‏توان گفت با پذيرش جزيه، تعهّد متقابل و تعامل متعهدانه امضا شده و پس از آن نيز برنامه‏هاي هدايتي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم با شيوه‏هاي ديگر همچنان ادامه داشته است. به سخن ديگر، خداي سبحان پس از داستان مباهله و آن قهرِ نسبي كه از طرح بِهال به دست آمد (نه از خود مباهله) با مخاطب قرار دادن اهل كتاب، مهري جديد را آشكار مي‏سازد تا نشان دهد كه پيشنهاد مباهله نيز پايان كار نيست.
اين‏گونه اجتماع مهر و قهر در آيات ديگر نيز آمده است: ﴿اِنَّ الَّذينَ
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 164.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 150.

519

يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ والهُدي مِن بَعدِ ما بَيَّنّهُ لِلنّاسِ فِي الكِتبِ اُولئِكَ يَلعَنُهُمُ اللهُ ويَلعَنُهُمُ اللعِنون ٭ اِلاَّالَّذينَ تابوا واَصلَحوا وبَيَّنوا فَاُولئِكَ اَتوبُ عَلَيهِم واَنَا التَّوّابُ الرَّحيم) 1
خداي سبحان پس از طرد و لعن گروهي، افزون بر تعبير با جاذبه «ياَهلَ الكِتب»، براي هدايت و جذب آنان راه ديگري را نيز به پيامبرش نشان مي‏دهد و مي‏گويد به آنان بگو ما شما را به چيزي دعوت نمي‏كنيم كه يك جانبه باشد، بلكه هر چه را براي خود مي‏خواهيم، آن را براي شما نيز خواهانيم.
شكل اين دعوت «موعظه» است، گرچه «مدعو إليه» «برهان» است. گاهي انسان در خلال بحث برهان مي‏آورد و زماني براي پذيرش برهان موعظه مي‏كند كه برهان را بپذيريد كه اين موعظه براي پذيرش برهان است و جاذبه‏اي است پس از آن دافعه و طرد و لعن.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. اشتياق رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به ايمان و دينداري مردم
رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم هم حبيب خداست و هم دوستدار دين او، از اين‏رو با اشتياقي وافر مي‏كوشد شاهد ظهور و اجراي دين خدا باشد. بر اين اساس، رسالت ايشان نيز تنها ابلاغ پيام نبوده است؛ بلكه براي ديندار شدن مردم، تا سر حدّ جان تلاش مي‏كردند: ﴿فَلَعَلَّكَ بخِع نَفسَكَ عَلي ءاثرِهِم اِن لَم يُؤمِنوا بِهذا الحَديثِ اَسَفا) 2 ﴿لَعَلَّكَ بخِع نَفسَكَ اَلاّيَكونوا مُؤمِنين) 3
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 160 ـ 159. در آيات 8 ـ 4 سوره مباركه «ممتحنه» نيز مي‏توان اجتماع مهر و قهر را مشاهده كرد.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره شعراء، آيه 3.

520

در برخي از آيات قرآن كريم نيز حريص بودن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به ايمان مردم آمده است؛ مثلاً در پايان داستان حضرت يوسف(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿وما اَكثَرُ النّاسِ ولَو حَرَصتَ بِمُؤمِنين) 1 و پس از سخن گفتن از فرستادن پيامبران، راجع به ايمان توده مردم مي‏فرمايد: ﴿اِن تَحرِص عَلي هُدهُم فَاِنَّ اللهَ لايَهدي مَن يُضِلُّ وما لَهُم مِن نصِرين) 2 يعني خداوند هدايت نمي‏كند كساني را كه با سوء اختيار خود وسيله هدايت‏يابي را از بين برده‏اند.
چنين حرصي مانند حرص بر امور دنيوي مذموم نيست، بلكه پسنديده است و لازمِ چنين حرصي، داشتن جاذبه و دافعه است و جذبي كه در آيه مورد بحث نمودار است، جذب مشترك، يعني كلمه «توحيد» است، چنان كه «لعنت و عذاب الهي»، دفع مشترك است.
 
 
2. دعوت به اتحاد
آيه مورد بحث موحّدان و ارباب مذاهب الهي را به اتّحاد بر محور كلمه «توحيد» دعوت مي‏كند. دين نزد خدا يكي است؛ ولي دين رايج، مسيحيّت، يهوديّت و اسلام است و اين اديان اگر تعبير جمع روا باشد اصول مشترك فراواني دارند كه اگر همه موحدان آن را بپذيرند، عقيده تثليث و امثال آن رخت بر خواهد بست.
آيه مورد بحث كه موحّدان عالم را به «اتحاد» فرا مي‏خواند، مانند آيه ﴿واعتَصِموا بِحَبلِ اللهِ جَميعًا ولاتَفَرَّقوا) 3 است كه مسلمانان را به اتّحاد دعوت
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 103.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 37.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 103.

521

مي‏كند. در اين آيه مراد تنها آن نيست كه همه شما به حبل خدا تمسّك كنيد و به قرآن و عترت معتقد باشيد، بلكه به معناي آن است كه همه شما «با هم» مسلمان باشيد و همه با هم مسلمان بودن غير از مسلمان بودن انفرادي است. اگر مسلمانان جهان هر يك به تنهايي به قرآن و عترت تمسّك كنند، اهل نماز و روزه و زكات باشند، ولي با هم به ريسمان الهي چنگ نزنند، به اين آيه عمل نكرده‏اند و در معرض شرك خواهند بود، چنان كه فرمود: ﴿وما يُؤمِنُ اَكثَرُهُم بِاللهِ اِلاّوهُم مُشرِكون) 1
 
 
3. همسويي اهل كتاب با مشركان
اهل كتاب همچون مشركان، احكام رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را بشري يعني از خود او مي‏پنداشتند. خداي سبحان در اين زمينه درباره مشركان مي‏فرمايد: ﴿ذلِكَ بِاَنَّهُ كانَت تَأتيهِم رُسُلُهُم بِالبَيِّنتِ فَقالوا اَبَشَر يَهدونَنا فَكَفَروا وتَوَلَّوا واستَغنَي اللهُ واللهُ غَني حَميد) 2 سخن اهل كتاب كه اصل نبوّت را مي‏پذيرفتند اما نبوّت حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم را انكار مي‏كردند نيز همين بود، از اين‏رو سخن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را نمي‏پذيرفتند، چون آن را سخن غير خدا مي‏دانستند، درحالي كه خود آنان محور اصلي رب پنداشتن ديگران بودند، به همين‏جهت خداوند در قيامت از حضرت مسيح(عليه‌السلام) مي‏پرسد: ﴿يعيسَي ابنَ مَريَمَ ءَاَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذوني واُمِّي اِلهَينِ مِن دونِ اللهِ قالَ سُبحنَكَ ما يَكونُ لِي‏اَن اَقولَ ما لَيسَ لي بِحَقٍّ اِن كُنتُ قُلتُهُ فَقَد عَلِمتَهُ تَعلَمُ ما في نَفسي ولااَعلَمُ ما في نَفسِكَ
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 106.
^ 2 - ـ سوره تغابن، آيه 6.

522

اِنَّكَ اَنتَ عَلّمُ الغُيوب) 1
همان‏گونه كه مشركان به «وثنيت» معتقد بودند، اهل كتاب نيز از باورهاي حق خود دست برداشته و به كتابي تحريف شده پاي‏بند بودند، از اين‏رو به كافران شباهت داشتند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ عُزَير ابنُ اللهِ وقالَتِ النَّصرَي المَسيحُ ابنُ اللهِ ذلِكَ قَولُهُم بِاَفوهِهِم يُضهِءونَ قَولَ الَّذينَ كَفَروا مِن قَبلُ قتَلَهُمُ اللهُ اَنّي يُؤفَكون) 2
نامه‏هاي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به سران اهل كتاب نيز شبيه نامه‏هاي آن حضرت به سران شرك و كفر بود 3.
 
 
بحث روايي
 
1. نامه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم به امپراطور روم
نامه‏هاي فراواني از حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم به ملوك و سران معاصر نوشته شد كه فقط به نقل يكي از آن‏ها بسنده مي‏شود:
عن ابن عباس قال: حدّثني أبوسفيان إنّ هرقل دعا [دُعِي ظ] بكتابِ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فقرأه، فإذا فيه: بسم الله الرحمن الرحيم. من محمّد رسول الله إلي هرقل عظيم الروم. سلام علي من اتّبع الهدي! أمّا بعد، فإنّي أدعوك بدعاية الإسلام؛ أسلم تسلم؛ أسلم يؤتك الله أجرك مرّتين. فإن تولّيت فإنّ عليك إثم الأريسيين ﴿ياَهلَ الكِتبِ تَعالَوا اِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وبَينَكُم اَلاَّنَعبُدَ اِلاَّاللهَ ولانُشرِكَ بِهِ
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 116.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 30.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص308 ـ 307.

523

شيءاً ولايَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضًا اَربابًا مِن دونِ اللهِ فَاِن تَوَلَّوا فَقولوا اشهَدوا بِاَنّا مُسلِمون) 1
اشاره: أ. مشابه اين نامه درباره مُقَوْقَس زمامدار مصر نيز در تاريخ آمده است 2.
ب. مورّخان، زمان ارسال اين نامه‏ها را سال ششم هجري نقل كرده‏اند كه اگر صحيح باشد، آيه مورد بحث نيز بايد در همين سال و نزديك به آن نازل شده باشد، چون در همه نامه‏ها اين آيه آمده است، در حالي كه گفته‏اند: هيئت نصاراي نجران سال نهم يا دهم هجري بوده كه لازمِ آن، نزول آيه درهمان سال‏هاست.
حل اين اشكال و رفع اختلاف سه گونه ممكن است: 1. هيئت‏ها متعدد باشند كه در آن سال‏ها به تناوب آمدند. 2. آيه دو بار نازل شده باشد. 3.اعتبار اقتضا مي‏كند كه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم در همان سالي (سال ششم) كه براي ملوك و رؤساي روم و مصر نامه نوشت، براي نصاراي نجران هم نامه نگاشت، چون آن‏ها به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نزديك‏تر بودند و آنچه مفسران در مورد شأن نزول اين آيه گفته‏اند از باب جري و تطبيق است 3.
ج. مراد از «اريسيان» در حديث، كارگران و دهقاناني هستند كه تحت رياست هرقل بودند و او مانع از دينداري آنان بود. كلمه «اَريس» و «إرّيس» در لغت به معناي «اَكّار»، يعني «حرّاث»، كشاورز، برزگر و دهقان است. اريس
^ 1 - ـ الجامع الصحيح (صحيح بخاري)، ج1، ص17؛ الدر المنثور، ج2، ص234؛ مكاتيب الرّسول‏صلي الله عليه و آله و سلم، ج1، ص109.
^ 2 - ـ ر.ك: مكاتيب الرسول‏صلي الله عليه و آله و سلم، ج1، ص97.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص310 ـ 309؛ ر.ك: مواهب الرحمن، ج6، ص48 ـ 47.

524

به معناي خَدَم و خَوَل و... نيز آمده است 1.
 
 
2. برخي از مصاديق ﴿كَلِمَة﴾
روي عن جعفر بن محمّد(عليهماالسلام): أنّ الكلمة هاهنا هي شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّدًا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و أنّ عيسي(عليه‌السلام) عبدالله و أنّه مخلوق كآدم 2.
اشاره: اين معاني نيز درباره ﴿كَلِمَة﴾ بيان شده است: انصاف؛ عدل؛ جمله لااِلهَ اِلاَّالله 3.
معناي ياد شده در اين روايت بيان مصداق و از باب تطبيق و تبيين مراد آيه شريفه است.
 
 
3. اتخاذ ارباب
روي أيضاً أنّه لمّا نزلت هذه الاية، قال عدي بن حاتم: ما كنّا نعبدهم يا رسول الله! فقال‏صلي الله عليه و آله و سلم: اما كانوا يحلّون لكم و يحرّمون فتأخذون بقولهم؟ فقال: نعم. فقال النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: هو ذاك 4.
و روي عن أبي عبدالله أنّه قال: ما عبدوهم من دون الله و لكن حرّموا لهم حلالاً و أحلّوا لهم حرامًا فكان ذلك اتّخاذهم أربابًا من دون الله 5.
^ 1 - ـ ر.ك: المعجم الوسيط، ص13 و22، «ارس» و «اكّر»؛ ر.ك: النهايه، ابن اثير، ج1، ص38، «أرس».
^ 2 - ـ البرهان، ج2، ص52.
^ 3 - ـ ر.ك: جامع البيان، ج3، ص389 ـ 386؛ الدر المنثور، ج2، ص235 ـ 234.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص767.
^ 5 - ـ همان.

525

اشاره: در اين روايات، عمل به بدعت‏هاي احبار و رهبان، اتخاذ ارباب شمرده شده است، همان‏گونه كه خداوند متعالي در آيه ﴿اِتَّخَذوا اَحبارَهُم ورُهبنَهُم اَربابًا مِن دونِ الله) 1 به اين معنا اشاره فرموده است. آنان احبار و رهبان را نمي‏پرستيدند، بلكه كوركورانه از آن‏ها تقليد مي‏كردند.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 31.

526

يا أهل الكتاب لم تحاجّون في إبراهيم و ما اُنزلت التوراة و الإنجيل إلاّ من بعده أفلا تعقلون (65)
ها أنتم هؤلاء حاججتم فيما لكم به علم فلم تحاجّون فيما ليس لكم به علم و الله يعلم و أنتم لا تعلمون (66)
 
گزيده تفسير
در كتاب‏هاي آسماني و ميان پيروان اديان الهي از ابراهيم خليل الرحمان(عليه‌السلام) به‏عظمت ياد مي‏شد و از همين‏رو اهل كتاب براي بهره‏جستن از قداست آن حضرت بر يهودي يا مسيحي بودن وي اصرار داشتند، بدين معنا كه دين و شريعت خود را تداوم راه او و خويش را وارثان آن حضرت مي‏شمردند. خداوند سبحان براي ابطال اين آرزوي خام با تحليل عقلي و برهاني، نزول تورات و انجيل را پس از آن حضرت دانسته و اهل كتاب را به تعقل فراخوانده و با لحني تحقير و سرزنش‏آميز با تنبيه و هشدار به اهل كتاب مي‏فرمايد: درباره مسائلي كه در تورات و انجيل آمد و به آن‏ها علم داشتيد مناظره و احتجاج كرديد و

527

شكست خورديد، چگونه درباره شريعتي به حجّت‏پردازي ناروا مي‏پردازيد كه نه درباره آن آگاهي داريد و نه درباره آن در كتاب‏هاي شما مطلبي آمده كه گوياي پيوند آن با يهوديان و مسيحيان باشد.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
ظاهر اين است كه اين دو آيه، مانند آيه پيشين گفته پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم و از نكاتي است كه حضرت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مأمور به گفتن آن شد 1.
٭ ٭ ٭
 
 
عظمت ابراهيم خليل(عليه‌السلام)
همان‏طور كه ابتكار و نوآوري در بعضي از مسائل جاذبه دارد، قدمت و سَلَفي بودن و تداوم سلف صالح را احراز كردن و برجستگان بشري به ويژه انبيا را سرسلسله خود پنداشتن، از اصول ارزشي و رواني است. اگر برخي از امور حدوث آن محبوب است، بعضي از امورْ قِدَم آن محبوب‏تر و گرامي‏تر است.
اصرار گروه يهود و فرقه نصارا بر يهودي يا مسيحي بودن حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) از همين قبيل است، تا از قداست آن حضرت(عليه‌السلام) طرفي بسته شود. قرآن حكيم كه عقل‏مدار و برهان‏محور است با تحليل عقلي و برهاني، اين اُمنيّه را همانند ساير آرزوهاي خام اهل كتاب ابطال كرده است.
از حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در كتاب‏هاي آسماني و ميان پيروان اديان الهي
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص289 ـ 288.

528

به‏عظمت ياد مي‏شده، ازاين‏رو كسي در حقّانيت او ترديدي نكرده است؛ ولي هر يك از يهوديان و مسيحيان آن حضرت را از خود مي‏دانسته؛ حتّي در اين باره با يكديگر مناظره مي‏كردند، هرچند هيچ‏يك نمي‏توانستند ادّعا كنند كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به آيين مسيحيّت عمل مي‏كرده است يا يهوديّت، زيرا آن حضرت(عليه‌السلام) پيش از حضرت عيسي و موسي(عليهماالسلام) مي‏زيسته است، پس پيروي از آييني كه هنوز نيامده است و عمل بر اساس آن، چگونه ممكن است؟!
اوّلاً بايد دانست محور احتجاج اهل كتاب، دين و شريعت خاص حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) بود؛ نه توحيد، معاد، اصل نبوّت يا رسالت يا مجاهدت‏هاي آن حضرت.
ثانيًا مراد آنان از اينكه ابراهيم را پيرو دين خودشان مي‏دانستند اين بود كه دين خود را تداوم راه او و خويش را وارثان آن حضرت مي‏شمردند، زيرا عاقلانه نيست كسي بگويد ابراهيم(عليه‌السلام) براساس تورات و انجيل عمل مي‏كرده، درحالي كه آن حضرت قرن‏ها پيش از نزول تورات و انجيل مي‏زيسته است.
خداوند سبحان در اين دو آيه، ابتدا نزول تورات و انجيل را پس از حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) دانسته و اهل كتاب را به تعقّل فراخوانده است؛ سپس با لحني سرزنش آميز به اهل كتاب مي‏فرمايد كه درباره مسائلي كه در تورات و انجيل آمد و بدان‏ها علم داشتيد، احتجاج كرديد و شكست خورديد؛ چگونه درباره چيزي كه نمي‏دانيد و در كتاب‏هاي شما نيامده است، به حجّت‏پردازي ناروا مي‏پردازيد؟
 
 
تأملي در گفته صاحب الميزان
استاد، علامه(قدس‌سره) مي‏فرمايد: اولاً اين مناظره ميان يهوديان و مسيحيان بوده

529

است و ثانيًا آنان دوگونه مناظره داشته‏اند: مناظره عالمانه و منطقي كه قرآن كريم آن را صحيح مي‏داند؛ مناظره غير عالمانه 1.
مناظره عالمانه: مسيحيان به يهوديان كه مدّعي ابدي بودن آيينشان بودند و هيچ‏گونه نسخي را در آن نمي‏پذيرفتند، مي‏گفتند: انجيل كه حاوي شريعت عيسي(عليه‌السلام) است، ناسخ تورات است و يهوديان بايد از انجيل پيروي كنند و همچنين بايد به پاكدامني مريم(عليهاالسلام) و طهارت عيسي(عليه‌السلام) معتقد باشند. در مقابل، يهوديان نيز عقيده مسيحيان (تثليث و ابن الله بودن عيساي مسيح(عليه‌السلام)) را باطل مي‏دانستند.
مناظره غير عالمانه: يهود و نصارا ضمن آنكه هر يك بر ديگري ادعاي حقي داشتند، ادّعاهاي باطلي را نيز ابراز مي‏كردند؛ مثلاً هر يك ابراهيم خليل(عليه‌السلام) را از خود مي‏دانستند. قرآن كريم اين نوع مناظره را نكوهش كرده است، زيرا چنين ادّعايي، نه بر برهان عقلي استوار است و نه بر برهان نقلي، زيرا نه در تورات و نه در انجيل است تا به وحي استناد داشته باشد: ﴿قُل اَرَءَيتُم ما تَدعونَ مِن دونِ اللهِ اَروني ماذا خَلَقوا مِنَ الارضِ اَم لَهُم شِرك فِي السَّموتِ ائتوني بِكِتبٍ مِن قَبلِ هذا اَو اَثرَةٍ مِن عِلمٍ اِن كُنتُم صدِقين) 2
مسلمانان ابراهيم خليل(عليه‌السلام) را از خود مي‏دانند، چون قرآن كريم زندگي آن حضرت و پيروان وي را بيان كرده است؛ ولي يهوديان و مسيحيان كه درباره حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مناظره و محاجّه مي‏كنند، نه درباره آن حضرت علم و آگاهي دارند و نه مطلبي در تورات يا انجيل گوياي پيوند آن حضرت با يهوديان يا مسيحيان است.
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص290 ـ 289.
^ 2 - ـ سوره احقاف، آيه 4.

530

استاد، علاّمه طباطبايي نوآوري‏هاي فراواني در معارف قرآني داشتند و سخنانشان نسبت به ديگر مفسّران، عميق و درخور درنگ است؛ ولي اولاً از ظاهر آيه به سختي مي‏توان اثبات كرد كه اين احتجاج بين يهوديان و مسيحيان بوده است و ثانيًا پذيرفتن احتجاج عالمانه براي يهود بر ضد نصارا، در صورتي تام و پسنديده است كه در محور تثليث و بنوّت مسيح(عليه‌السلام) نباشد، وگرنه نصارا نيز مي‏تواند بر ضد يهود احتجاج كند، زيرا آنان نيز «عزير» را پسر خدا مي‏دانند و كساني كه خود مشرك‏اند نمي‏توانند درباره شرك با ديگران محاجّه كنند.
آري احتجاج مسيحيان بر ضد يهوديان كه كتابشان (تورات) با آمدن انجيل نسخ شده است، سخني حق و صحيح است.
 
 
ديدگاه زمخشري درباره مناظره يهود و نصارا
زمخشري بر اين باور است كه خداوند از هر دو سو محاجّه كنندگان را تحقير و سرزنش كرده است. استناد وي به كلمه ﴿هاَنتُم هؤُلاء﴾ است و اين عبارت را چنين معنا مي‏كند: شما همان انسان‏هاي ناداني هستيد كه درباره آنچه مي‏دانستيد و در كتابتان نيز آمده بود، محاجّه و مناظره كرديد، پس چگونه درباره چيزي كه علم نداريد و در تورات و انجيل نيز سخني از آن نيست، احتجاج مي‏كنيد 1!
آيه مورد بحث با دو حرف تنبيه ﴿ها﴾ و ﴿هؤُلاء﴾ كه براي هشدار به مخاطب غافل است، آغاز شده است و اين شروع، طبق سخن زمخشري، با تحقير سازگارتر است، چنان كه در ﴿هاَنتُم هؤُلاءِ تُدعَونَ لِتُنفِقوا في سَبيلِ اللهِ
^ 1 - ـ الكشّاف، ج1، ص371.

531

فَمِنكُم مَن يَبخَلُ ومَن يَبخَل فَاِنَّما يَبخَلُ عَن نَفسِهِ واللهُ الغَني واَنتُمُ الفُقَراء) 1 «ها» و «هؤلاء» براي تنبيه به كار رفته است.
آري به كسي كه خود را آماده مي‏كند براي امتحان دادن از كتابي كه نخوانده است، در حالي كه از عهده آزمون كتابي بر نيامده كه خوانده است، با تحقير گفته مي‏شود تو در امتحان كتابي كه خوانده بودي رد شدي، چگونه مي‏خواهي كتابي را كه نخوانده‏اي، امتحان بدهي.
بر همين اساس به اهل كتاب گفته شد كه درباره عيسي و موسي(عليهماالسلام) و پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم با اينكه علم داشتيد و در تورات و انجيل درباره آنان مطالبي آمده بود، مناظره كرديد و شكست خورديد، چگونه درباره شريعتي كه هيچ اطلاعي درباره آن نداريد و نامي از آن در كتاب‏هاي شما نيامده است، مناظره و احتجاج مي‏كنيد.
 
 
بحث روايي
 
شأن نزول
عن ابن عبّاس قال: اجتمعت نصاري نجران و أحبار يهود عند رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فتنازعوا عنده، فقالت الأحبار: ما كان إبراهيم إلاّ يهوديًا و قالت النصاري: ما كان ابراهيم إلاّ نصرانيًا؛ فأنزل الله (عزّوجلّ) فيهم: ﴿ياَهلَ الكِتبِ لِمَ تُحاجّونَ في اِبرهيمَ وما اُنزِلَتِ التَّورةُ والانجيلُ اِلاّمِن بَعدِهِ اَفَلا تَعقِلون) 2
اشاره: 1. آنچه از اين شأن نزول برمي‏آيد به منزله اجماع مركب براي نفي
^ 1 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 38.
^ 2 - ـ جامع البيان، ج3، ص390.

532

قول ثالث است؛ يعني نزد اهل كتاب (يهودي و مسيحي) مسلّم است كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) داراي دين اسلام نبود و براي نفي اين قول اتفاق دارند. آنچه مورد اختلاف است همانا دَوَران مطلب بين يهوديت و مسيحيت است. محتواي آيه نازل شده خرق اجماع موهوم و ابطال اتفاق مزعوم است از يكسو و اثبات قول ثالث، يعني هماهنگ بودن حضرت ابراهيم با خطوط كلي اسلام است از سوي ديگر، هرچند در شريعت و منهاج آن يقيناً اختلاف وجود داشته و دارد.
2. بهره‏برداري از قداست انبياي گذشته و آن ذوات نوراني را از خود پنداشتن و از اين راه كسب وجاهت و شهرت كردن به سوء استفاده از شخص حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) اختصاص ندارد، بلكه جحودان و ترسايانِ طمع‏ورز، انبياي ديگر را نيز از خود مي‏پندارند؛ از خود پنداشتني كه معناي آن گذشت و آيه ﴿اَم تَقولونَ اِنَّ اِبرهيمَ واِسمعيلَ واِسحقَ ويَعقوبَ والاسباطَ كانوا هودًا اَو نَصري قُل ءَاَنتُم اَعلَمُ اَمِ اللهُ ومَن اَظلَمُ مِمَّن كَتَمَ شَهدَةً عِندَهُ مِنَ اللهِ ومَا اللهُ بِغفِلٍ عَمّا تَعمَلون) 1 ناظر به همين مطلب است و تفسير آن قبلاً بيان شد 2.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 140.
^ 2 - ـ تسنيم، ج7، ص279 ـ 271.

533

ما كان إبراهيم يهوديّاً و لا نصرانيّاً و لكن كان حنيفاً مسلماً و ما كان من المشركين (67)
 
 
گزيده تفسير
هر يك از يهود و نصارا حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) را منتسب به خود مي‏دانستند، چنان كه انحصارطلبانه هدايت و بهره‏مندي از نعمت‏هاي بهشتي را در گرو پيروي از آيين خود مي‏پنداشتند.
قرآن كريم يهودي يا مسيحي بودن ابراهيم را نفي مي‏كند، زيرا اين آيين‏ها پس از آن حضرت آمده است. افزون بر اين وي از آييني آميخته با تحريف پيروي نمي‏كرد، چنان كه مشرك نبود، بلكه حنيف (مايل به ميانه و حق‏گرا) مسلم، منقاد حكم و تسليم در برابر دستورهاي الهي بود كه بيشتر آنها به ويژه خطوط كلي و اصول آن مطابق اسلام مصطلح است.
 
 
تفسير
 
مفردات
حنيفاً 1 : «حنيف» يعني مايل به وسط و مستقيم. در معناي «حنيف»، ميل به
^ 1 - ـ نيز ر.ك: تسنيم، ج7، ص195، ذيل آيه 135 بقره، «حنيفاً».

534

سوي حق نيز نهفته است، از اين‏رو حنيف كسي است كه مي‏كوشد از كناره‏هاي راه دور شود و به ميانه آن بيايد. نيز به كسي كه پاي او مستقيم و مايل به وسط است، «اَحنف» گفته مي‏شود و گاهي از باب «تسمية الشي‏ء باسم ضدّه»، كسي را هم كه پايش كج و منحرف است، «اَحنف» مي‏نامند، همان‏گونه كه به نابينا «ابا بصير» مي‏گويند.
 
 
تناسب آيات
مفاد اين آيه تفصيل و تبيين اجمال مضمون آيه پيشين درباره دين حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) است 1.
٭ ٭ ٭
 
 
نفي انتساب ابراهيم(عليه‌السلام) به يهود و نصارا
هر يك از يهوديان و مسيحيان، هدايت در دنيا را در گرو پيروي آيين خود مي‏پنداشتند: ﴿وقالوا كونوا هودًا اَو نَصري تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفًا وما كانَ مِنَ المُشرِكين) 2 و بهره‏مندي از نعمت‏هاي بهشتي را نيز مشروط به يهودي بودن و مسيحي بودن مي‏دانستند: ﴿وقالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّمَن كانَ هودًا اَو نَصري تِلكَ اَمانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهنَكُم اِن كُنتُم صدِقين) 3
قرآن كريم در آيه مورد بحث كه دربردارنده چند جمله سلبي و يك جمله ايجابي است: اولاً اين پندارها و انتساب حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به يهود يا نصارا را
^ 1 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص99.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 135.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 111.

535

منتفي مي‏خواند و يهوديت و نصرانيت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) را نفي مي‏فرمايد، زيرا انبياي الهي(عليهم‌السلام) هرگز از آيين آميخته با تحريف پيروي نمي‏كنند و گرچه يهوديت و مسيحيت اصيل حق است، ابراهيم خليل(عليه‌السلام) پيرو آييني نبوده كه پس از زمان آن حضرت نازل شده است؛ و ثانياً آن حضرت(عليه‌السلام) را از شرك اهل كتاب تبرئه مي‏كند؛ ثالثاً مشرك بودن آن حضرت را كاملاً باطل مي‏داند و زمينه هرگونه انتساب مشركان را به وي از بين مي‏برد؛ رابعاً آن حضرت را مسلم، منقاد حكم و تسليم در برابر دستورهاي الهي كه بيشتر آن‏ها مطابق با اسلام مصطلح است معرفي مي‏فرمايد.
 
 
معناي اسلام
اسلام به معناي رايج و متعارف، ديني است داراي اصول و فروع كه آورنده آن حضرت خاتم الانبياءصلي الله عليه و آله و سلم است. گاهي نيز اسلام به معناي خطوط كلّي و اصول اوليّه است. در اصطلاح قرآن كريم بيشتر معناي دوم مراد است: ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاسلم) 1
مسلمانان، حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) را از خود مي‏دانستند؛ حتي درمناظره‏ها ايشان را مسلمان معرّفي مي‏كردند، چون اولاً زندگي آن حضرت در كتاب آسماني آن‏ها آمده بود و ثانيًا مرادشان از اسلام، همان خطوط و اصولي است كه با دين اسلام هماهنگ و منطبق است، چنان كه اسلام ابراهيمي نيز با خطوط كلّي تورات و انجيلِ اصيل و غير محرّف هماهنگ است؛ ولي از آنجا كه تورات و انجيل تحريف شده‏اند، براي اطلاع صحيح بايد به وحي غير
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 19. بحث تفصيلي معناي اسلام ذيل آيه 19 گذشت. ر.ك: تسنيم، ج13، ص468 ـ 465.

536

محرّف يعني قرآن حكيم مراجعه كرد و بعد از رجوع به آن مي‏توان ادّعا كرد كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) و ديگر انبياي ابراهيمي(عليهم‌السلام) در اصول اساسي با دين پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم هماهنگ بوده‏اند.
قرآن كريم با قيد «اسلام»، حنيف بودن ابراهيم خليل(عليه‌السلام) را از حنيف رايج ميان مشركان جدا مي‏سازد، چون مشركان نيز به مناسك حج و زيارت كعبه معتقد بودند، از اين‏رو آنان را «حنفاء» مي‏ناميدند 1.
 
 
اشارات و لطايف
 
اشتراك و تفاوت حضرت ابراهيم، موسي و عيسي(عليهم‌السلام)
يهوديت و مسيحيّت تحريف شده، در بطلان همانند شرك‏اند، هرچند في‏الجمله از حق برخوردارند. آنچه انبيا(عليهم‌السلام) بر آن بوده‏اند، همانا حق محض است؛ نه باطل صرف و نه حق مشوب به باطل. همان‏طور كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) از يهوديت و مسيحيّت تحريف شده منزّه بود، حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) و حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) نيز از آن مبرّا بوده‏اند.
تفاوت حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) با موساي كليم(عليه‌السلام) و عيساي مسيح(عليه‌السلام) در عين اشتراك اين ذوات قدسي در خطوط كلي اسلام (عقايد، اخلاق، فقه و حقوق و علوم) اين است كه هر يك از انبياي مزبور(عليهم‌السلام) داراي شريعت و منهاج خاص و به آن معتقد و عامل بوده‏اند، هرچند شريعت موساي كليم(عليه‌السلام) و عيساي مسيح(عليه‌السلام) به هم نزديك بوده است و مقداري از شريعت حضرت ابراهيم فاصله داشته است.
^ 1 - ـ ر.ك: جامع البيان، ج1، ص742.

537

بحث روايي
 
دين ابراهيم(عليه‌السلام)
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: قال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): ﴿ما كانَ اِبرهيمُ يَهودِيًّا ولانَصرانِيا﴾؛ لا يهوديًا يصلّي إلي المغرب و لا نصرانيژا يصلّي إلي المشرق؛ ﴿ولكِن كانَ حَنِيفًا مُسلِما﴾ [يقول كان علي] دين محمّدصلي الله عليه و آله و سلم 1.
عن أبي جعفر الباقر(عليه‌السلام) قال: لا شرقية و لا غربية، يقول: لستم بيهود فتصلّوا قِبَل المغرب و لا نصاري فتصلّوا قِبَل المشرق و أنتم علي ملّة إبراهيم(عليه‌السلام) و قد قال الله (عزّوجلّ):﴿ما كانَ اِبرهيمُ يَهودِيًّا ولانَصرانِيًّا ولكِن كانَ حَنِيفًا مُسلِمًا وما كانَ مِنَ المُشرِكِين) 2
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قول الله (عزّوجلّ):﴿حَنِيفًا مُسلِما﴾. قال: خالصًا مخلصًا ليس فيه شي‏ء من عبادة الأوثان 3.
اشاره: 1. تحويل قبله در مدينه واقع شد و شهر مكه و كعبه تقريبًا درسمت جنوبي مدينه است و يهود و نصارا قبله بودن كعبه را نمي‏پذيرفتند و اين سبب شد كه يهود از طرف مكه به مغرب كه بيت‏مقدس نسبت به مدينه در آن طرف واقع است، توجّه كنند؛ و نصارا هم كه همواره به طرف مشرق نماز مي‏خواندند، از اين‏رو قرآن كريم در آيه ﴿وكَذلِكَ جَعَلنكُم اُمَّةً وسَطا) 4 مسلمانان را امّتي وسط و اين دو طايفه را منحرف از حد وسط معرفي و لفظ آيه شريفه هم اين عنايت را تأييد و مي‏فرمايد كه ابراهيم(عليه‌السلام) يهودي و متمايل
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص177.
^ 2 - ـ الكافي، ج8، ص381.
^ 3 - ـ همان، ج2، ص15.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 143.

538

به‏سوي غرب و نصراني و متمايل به سمت شرق نبود، بلكه حنيف و در حدّ مياني بود 1.
مراد از جمله لا يهوديًا يصلي إلي المغرب و لا نصرانيًا يصلّي إلي المشرق در روايت نخست، انتخاب حدّ وسط و عدم انحراف از ميانه راه است.
تذكّر: براي امّت وسط جامعه اسلامي معناي ديگري است كه در ضمن تفسير آيه 143 سوره «بقره» گذشت.
2. مراد از عبارت علي دين محمّدصلي الله عليه و آله و سلم همان ديني است كه خداوند به حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) وحي كرد و به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم هم فرمان داد از آن پيروي كند؛ يعني همان اسلام و تسليم در برابر خدا و خضوع در مقابل مقام ربوبيت الهي. معناي علي دين محمدصلي الله عليه و آله و سلم اين نيست كه ابراهيم خليل(عليه‌السلام) تابع دين پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم بوده تا همان اشكالي پيش آيد كه بر ادعاي يهود و نصارا وارد بود. اصولاً اسلام به معناي شريعتِ خاص از اصطلاحات نوظهور بعد از نزول قرآن و بالا گرفتن آوازه دين محمّدي‏صلي الله عليه و آله و سلم است 2.
شايان ذكر است كه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مسلمانِ حنيف بود؛ نه يهودي و نه نصراني مصطلح كه در برابر اسلام واقع شود و به رهبر واقعي اهل اسلام مؤمن نباشد، از اين‏رو امام رضا(عليه‌السلام) در احتجاج با جاثليق مسيحي مي‏فرمايد: أنا مقرٌّ بنبوّة عيسي(عليه‌السلام) و كتابه و ما بَشَّر بِه اُمّته و أقرّ به الحواريون و كافر بنبوّةِ كلّ عيسي لم يقرّ بنبوّة محمّدٍصلي الله عليه و آله و سلم و بكتابه و لم يبشّر به اُمّتَه 3.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص312.
^ 2 - ـ ر.ك: همان، ص291 ـ 290؛ مواهب الرحمن، ج6، ص49.
^ 3 - ـ التوحيد، صدوق، ص420.

539

إنّ أولي الناس بإبراهيم للذين اتّبعوه و هذا النبي و الذين ءامنوا و الله ولي المؤمنين (68)
 
گزيده تفسير
خداوند سبحان با تعريض و كنايه به اهل كتاب كه خود را منتسب به حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مي‏پنداشتند مي‏فرمايد: خاص‏ترين و نزديك‏ترين مردم به آن حضرت، و به ديگر سخن، مرتبطان واقعي و وارثان و پيروان راستين وي، موحدان نابِ پوينده راه آن حضرت، يعني مؤمنان معاصر وي كه حاميان آن حضرت بودند و نيز پيامبر خاتم و مؤمنان به پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم به ويژه امامان معصوم(عليهم‌السلام)اند كه از مصاديق روشن مؤمنان‏اند. حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) به سبب برخورداري از ولايت الهي اين چنين محور قرار گرفت.
 
 
تفسير
 
مفردات
أولي: اولي افعل تفضيل و از ريشه «ولْي» به معناي نزديكي است 1. مراد از ﴿اِنَّ
^ 1 - ـ المصباح المنير، ص673، «و ل ي».

540

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved