بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
اختلاف پس از علم
اختلاف پيش از علم به حق، زمينه‏ساز تكامل علم و مطلوب است؛ بر خلاف اختلاف پس از علم به حق: ﴿مِن بَعدِ ما جاءَتهُمُ البَيِّنت... ) 1 ﴿مِن بَعدِ ما جاءَهُمُ العِلمُ... ) 2 كه مذموم است و ستم به شمار مي‏آيد و در محكمه عدل الهي به آن رسيدگي مي‏شود.
در اختلاف بعد از علم به حق است كه عدّه‏اي راه ايمان و گروهي طريق كفر را ترجيح مي‏دهند؛ امّا در اختلاف قبل از علم به حق، هر دو طرف در خدمت دانش هستند.
اختلاف در آيه مورد بحث، اختلاف بعد از علم به حق است: ﴿فَاَحكُمُ بَينَكُم فِيما كُنتُم فِيهِ تَختَلِفون﴾.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. تكرار مرگ و زندگي
انسان عادي بيشتر در صدد شناخت حقايق بيرون از حقيقت خويش است، ازاين‏رو از اسرار مرگ آگاه نيست و روح و رابطه آن را با بدن نمي‏شناسد، با اينكه براساس معارف قرآن كريم، با هر بار خوابيدن مي‏ميرد و با هر مرتبه بيدار شدن دوباره زنده مي‏شود: ﴿وهُوَ الَّذي يَتَوَفّكُم بِالَّيلِ ويَعلَمُ ما جَرَحتُم بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبعَثُكُم فيهِ لِيُقضي اَجَل مُسَمًّي ثُمَّ اِلَيهِ مَرجِعُكُم ثُمَّ يُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 213.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.

401

تَعمَلون) 1 خداي سبحان همان مبدئي است كه شب‏ها روح شما را با همه همراهانش يعني عقايد و اوصاف روح نزد خود مي‏برد؛ ولي اين هرگز بدان معنا نيست كه خداوند بدون ميراندن به اعمال بندگان آگاه نباشد، زيرا همه شئون و حالات زندگي بشر مشهود خداست: ﴿وما تَكونُ في شَأنٍ وما تَتلوا مِنهُ مِن قُرءانٍ ولاتَعمَلونَ مِن عَمَلٍ اِلاّكُنّا عَلَيكُم شُهودًا اِذ تُفيضونَ فيهِ وما يَعزُبُ عَن رَبِّكَ مِن مِثقالِ ذَرَّةٍ فِي الارضِ ولافِي السَّماءِ ولااَصغَرَ مِن ذلِكَ ولااَكبَرَ اِلاّفي كِتبٍ مُبين) 2
در دعاي هنگام خواب نيز آمده است: بسم الله أموت و أحيي 3 ؛ يعني به نام خدا مي‏ميرم و به نام او زنده مي‏شوم، چنان‏كه در دعاي هنگام سفر و پس از نماز عشاء آمده است: خدايا روحم را به وديعت نزد تو نهادم: اللّهمّ إنّي أستودعك نفسي 4. اين مرگ و زندگي تا برپايي قيامت كبرا ادامه دارد، بنابراين روحي را كه به خدا مي‏سپاريم، بايد چنان باشد كه فرشتگان با خشنودي آن را تحويل بگيرند.
 
 
2. ذلّت تفكّر يهوديت و مسيحيت تا قيامت
تفكّر يهوديّت و مسيحيّت تا قيامت مي‏ماند ولي با ذلّت. يهوديان و مسيحيان همواره گرفتار اختلاف و ذلّت خواهند بود. قرآن كريم درباره مسيحيان مي‏فرمايد: ﴿ومِنَ الَّذينَ قالوا اِنّا نَصري اَخَذنا ميثقَهُم فَنَسوا حَظًّا مِمّا ذُكِّروا بِهِ
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 60.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 61.
^ 3 - ـ مكارم الاخلاق، ص38.
^ 4 - ـ الكافي، ج3، ص480 (دعاي سفر)؛ البلد الامين، ص32 (دعاي پس از نماز عشاء).

402

فَاَغرَينا بَينَهُمُ العَداوةَ والبَغضاءَ اِلي يَومِ القِيمَةِ وسَوفَ يُنَبِّئُهُمُ اللهُ بِما كانوا يَصنَعون) 1 از برخي كسان كه گفتند: ما مسيحي هستيم، پيمان گرفتيم؛ ولي آنان پيمان خود را فراموش كردند و ما در مقابل نقض عهد، آنان را تا قيامت به اختلاف دروني و دشمني با يكديگر مبتلا كرديم.
درباره يهوديان نيز مي‏فرمايد: ﴿وقالَتِ اليَهودُ يَدُ اللهِ مَغلولَة غُلَّت اَيديهِم ولُعِنوا بِما قالوا بَل يَداهُ مَبسوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ ولَيَزيدَنَّ كَثيرًا مِنهُم ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغينًا وكُفرًا واَلقَينا بَينَهُمُ العَدوةَ والبَغضاءَ اِلي يَومِ القِيمَةِ كُلَّما اَوقَدوا نارًا لِلحَربِ اَطفَاَهَا اللهُ ويَسعَونَ فِي الارضِ فَسادًا واللهُ لايُحِبُّ المُفسِدين) 2
مراد از قيامت، «اشراط السّاعه» يعني هنگام ظهور حضرت حجّت(عليه‌السلام) است كه در آن زمان يهوديان و مسيحيان ناگزير به پرداخت جزيه خواهند بود. البته تحت حكومت جهاني حضرت مهدي موعود(عليه‌السلام) درآمدن با اختلاف دروني آن‏ها منافات ندارد؛ يعني عداوت و بغضا با حاكميت فكري يا سياسي منافات ندارد. آري ممكن است بر اثر پيروي از حكومت مركزي اسلام، دامنه اختلاف و قلمرو دشمني كوتاه و كم گردد.
قرآن كريم هم از آتش اختلاف ميان يهوديان و مسيحيان سخن مي‏گويد و هم از برتري پيروان حضرت مسيح(عليه‌السلام)، پس بايد در جست‏وجوي راز آن اختلاف و ذلّت و رمز اين برتري بود.
از آيه مورد بحث برمي‏آيد كه نه موفقيّت و تفوّق در انحصار شخص يا گروهي خاص است و نه اختلاف و ذلّت، بلكه مسيحي، يهودي يا هر كس
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 64.


403

ديگر كه عهد خدا را ناديده بگيرد، گرفتار اختلاف، ذلّت و عذاب مي‏شود و دو آيه گذشته فقط بيان مصداق است نه حصر در آن.
قرآن كريم تنها راه نجات انسان‏ها را پذيرش سه اصل مي‏داند: ايمان به مبدأ؛ ايمان به معاد؛ عمل صالح. عمل صالح آن است كه انسان عقايد، اخلاق و رفتار خود را بر حجّت خدا (در هر عصري) منطبق كند كه در عصر موساي كليم(عليه‌السلام) تورات است و زمان حضرت مسيح(عليه‌السلام) انجيل و در روزگار بعثت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم قرآن كريم است.
امروزه هيچ يهودي يا مسيحي‏اي نيست كه عمل صالح داشته باشد، زيرا عمل صالح هر انساني بايد بر حجّت زمانش منطبق شود و در عصر ما تنها عملي صالح است كه موافق و منطبق با قرآن كريم و احكام و رهنمودهاي عترت طاهره(عليهم‌السلام) باشد.
خلاصه آنكه 1. صلاح عمل هر امّتي انطباق آن با حجّت عصر خود است. 2. معذور بودن قاصران، غافلان و جاهلان همانند معذور بودن مضطرّان، مكرهان و مجبوران پذيرفته شده است. 3. قرآن حكيم ايمان به حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم را شرط اهتدا مي‏داند: ﴿فَاِن ءامَنوا بِمِثلِ ما ءامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهتَدَوا) 1 و از آگاهانِ مُقصّر به كفر تعبير مي‏كند 2 و در فرهنگ قرآن كافر اهل نجاح و نجات نيست. 4. عمل صالح مشترك بين همه امّت‏ها از آن جهت صالح است كه مطابق با دستور پيامبر عصر است، زيرا وي همان را امضا فرموده است. اين اصل كلّي در آيه شريفه ﴿اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والنَّصري والصّبِءينَ مَن ءامَنَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ وعَمِلَ صلِحًا فَلَهُم اَجرُهُم
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 137.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيات 151 ـ 150؛ سوره مائده، آيه 41.

404

عِندَ رَبِّهِم ولاخَوف عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون) 1 نيز مطرح شده است: در اين آيه پس از آنكه يهوديان، مسيحيان و صابئان را نام مي‏برد، بدون واو عطف، مأجوريت و مصونيت هر سه را از خوف و حزن، براساس سنّت الهي در گرو ايمان به خدا، اعتقاد به معاد و عمل صالح دانسته است، بنابراين رسيدن به نورِ وحدت و التذاذ از آن و نيز سوختن در آتش اختلاف و گرفتار ذلّت شدن، هر يك راهي جدا دارد.
 
 
بحث روايي
 
1. مشتبه شدن امر عيسي(عليه‌السلام) براي مردم
علي بن الحسن بن علي بن فضال عن أبيه عن أبي الحسن علي بن موسي(عليه‌السلام) قال: ... فإنّه ما شبّه أمر أحدٍ من أنبياء الله و حُججه للناس إلاّ أمر عيسي(عليه‌السلام) وحده لأنّه رفع من الأرض حيّاً و قبض روحه بين السماء و الأرض؛ ثمّ رفع إلي السماء و ردّ عليه روحه و ذلك قوله (عزّ و جلّ):﴿اِذ قالَ اللهُ يعيسي اِنّي مُتَوَفّيكَ ورافِعُكَ اِلَي ومُطَهِّرُك﴾ و قال الله تعالي حكاية لقول عيسي يوم القيامة: ﴿وكُنتُ عَلَيهِم شَهيدًا ما دُمتُ فيهِم فَلَمّا تَوَفَّيتَني كُنتَ اَنتَ الرَّقيبَ عَلَيهِم واَنتَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ شَهيد) 2
اشاره: طبق اين روايت، مسيح(عليه‌السلام) در حال حيات از زمين به آسمان رفت و ميان آسمان و زمين قبض روح شد و پس از عروج به آسمان روحش به او بازگردانده شد. اين معنا سبب مشتبه شدن امر آن حضرت براي مردم گرديد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 62؛ سوره مائده آيه 69، با كمي تفاوت.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 117.
^ 3 - ـ ر.ك: عيون أخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج1، ص193؛ البرهان، ج2، ص41.
 

405

 
البته استفاده مطلب از دو آيه ياد شده بدون هدايت معصوم(عليه‌السلام) آسان نيست.
 
 
2. قصه بعثت و توفّي و رفع مسيح(عليه‌السلام)
عن إسماعيل بن أبي رافع عن أبيه قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: ... بعث الله (عزّ و جلّ) عيسي بن مريم(عليه‌السلام) و استودعه النور و العلم و الحكم و جميع علوم الأنبياء قبله و زاده الإنجيل و بعثه إلي بيت المقدس إلي بني‏إسرائيل يدعوهم إلي كتابه و حكمته و إلي الإيمان بالله و رسوله؛ فأبي أكثرهم إلاّ طغياناً و كفراً. فلمّا لم يؤمنوا به دعا ربّه و عزم عليه، فمسخ منهم شياطين ليريهم آية؛ فيعتبروا فلم يزدهم ذلك إلاّ طغياناً و كفراً؛ فأتي بيت المقدس، فمكث يدعوهم و يرغّبهم فيما عند الله ثلاثاً و ثلاثين سنة؛ حتّي طلبه اليهود و ادعت أنّها عذّبته و دفنته في الأرض حيّاً و ادعي بعضهم أنّهم قتلوه و صلبوه و ما كان ليجعل لهم سلطاناً عليه و إنّما شبّه لهم و ما قدروا علي عذابه و دفنه و لا علي قتله و صلبه لقوله(عزّوجلّ):﴿اِنّي مُتَوَفّيكَ ورافِعُكَ اِلَي ومُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَروا﴾ ولم يقدروا علي قتله و صلبه، لأنّهم لو قدروا علي ذلك كان تكذيباً لقوله: ﴿بَل رَفَعَهُ الله﴾ بعد أن توفّاه(عليه‌السلام) فلمّا أراد أن يرفعه، أوحي إليه أن إستودع نور الله و حكمته 1.
عن حمران بن أعين عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: إنّ عيسي(عليه‌السلام) وعد أصحابه ليلة رفعه الله إليه؛ فاجتمعوا إليه عند المساء و هم إثني عشر رجلاً. فأدخلهم بيتاً ثمّ خرج عليهم من عين في زاوية البيت و هو ينفض رأسه من الماء؛ فقال: إنّ الله أوحي إليّ أنّه رافعي إليه السّاعة و مطهّري من اليهود، فأيّكم يلقي عليه
^ 1 - ـ كمال الدين، ج1، ص334 ـ 333؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص346.

406

شبحي فيقتل و يصلب و يكون معي في درجتي؟ فقال شاب منهم: أنا يا روح الله! قال: فأنت هو ذا؛ فقال لهم عيسي(عليه‌السلام): أمّا إنّ منكم لمن يكفر بي قبل أن يصبح إثنتي عشر كفرة؛ فقال لهم رجل منهم: أنا هو يا نبي الله! فقال عيسي(عليه‌السلام): أن تحس بذلك في نفسك فلتكن هو. ثمّ قال لهم عيسي(عليه‌السلام): أما أنّكم ستفترقون بعدي علي ثلاث فرق، فرقتين مفتريتين علي الله في النار و فرقة تتبع شمعون صادقة علي الله في الجنّة؛ ثمّ رفع الله عيسي(عليه‌السلام) إليه من زاوية البيت و هم ينظرون إليه. ثمّ قال أبوجعفر(عليه‌السلام): إنّ اليهود جائت في طلب عيسي من ليلتهم، فأخذوا الرجل الّذي قال له عيسي إن منكم لمن يكفر بي قبل أن يصبح إثنتي عشر كفرة، و أخذوا الشاب الّذي اُلقي عليه شبح عيسي(عليه‌السلام) فقتل و صلب و كفر الّذي قال له عيسي تكفر قبل أن تصبح إثنتي عشرة كفرة 1.
اشاره: أ. در روايت اول با استشهاد به آيه مورد بحث بر بطلان ادعاي يهود مبني بر قتل و به صليب كشيدن مسيح(عليه‌السلام) استدلال شده است كه اگر ادعاي آن‏ها صحيح باشد، تكذيب آيه شريفه ﴿بَل رَفَعَهُ اللهُ اِلَيه﴾ خواهد بود.
ب. در روايت دوم از شبي كه مسيح(عليه‌السلام) به آسمان رفت (و آن طبق برخي روايات، شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان بوده است 2 ) سخن به ميان آمده و تصريح شده است كه يكي از اصحاب آن حضرت به جاي وي كشته و مصلوب مي‏شود و يكي ديگر به او كفر مي‏ورزد و مسيح(عليه‌السلام) به اصحابش مي‏گويد كه شما بعد از من سه فرقه مي‏شويد، دو فرقه از شما به خدا افترا مي‏بندد و جايگاهشان در آتش است و فرقه‏اي كه از شمعون پيروي مي‏كند، اهل نجات است.
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص111.
^ 2 - ـ كتاب الخصال، ج2، ص508؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص346.

407

 
3. رجعت مسيح(عليه‌السلام) در آخر الزمان
روي عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم أنّه قال: إنّ عيسي بن مريم لم يمت و انّه راجع إليكم قبل يوم القيامة 1.
و قد صحّ عنه‏صلي الله عليه و آله و سلم أنّه قال: كيف أنتم إذا نَزل ابن مريم فيكم و إمامكم منكم 2.
عن أبي هريرة قال: سمعت رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم يقول: ليهبطنّ الله عيسي ابن مريم حكماً عدلاً و إماماً مقسطاً يكسر الصليب و يقتل الخنزير و يضع الجزية و يفيض المال حتّي لا يجد من يأخذه و ليسلَكَنْ الروحاء 3 حاجاً أو معتمراً أو لَيُثَنِّينَّ بهما جميعاً 4.
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) عن الحسن بن علي(عليهماالسلام): ... و كان عمره ثلاثة و ثلاثين سنة ثمّ رفعه الله إلي السماء و يهبط إلي الأرض بدمشق و هو الّذي يقتل الدجّال 5.
اشاره: أ. اين روايات شاهد بر زنده بودن مسيح(عليه‌السلام) و هبوط و رجعتش به زمين در آخر الزمان، قبل از قيامت است.
ب. با بررسي اسناد احاديث مزبور، نتيجه بحث متفاوت خواهد بود.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص759؛ الدر المنثور، ج2، ص225.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص759.
^ 3 - ـ «الروحاء» در اين حديث يا «فج الروحاء» كه در روايات ديگر آمده است، مكاني بين مكّه و مدينه است (الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص96، پاورقي).
^ 4 - ـ جامع البيان، ج3، ص373.
^ 5 - ـ تفسير القمي، ج2، ص243؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص678.

408

فأمّا الذين كفروا فأعذّبهم عذاباً شديداً في الدنيا و الاءخرة و ما لهم من ناصرين (56)
و أمّا الذين ءامنوا و عملوا الصالحات فيوفيهم أجورهم و الله لايحبّ الظالمين (57)
 
گزيده تفسير
خداوند سبحان در مقابل كفر عنودانه، لدودانه و جحودانه يهوديان لجوج به حضرت مسيح و مادر مطهّر آن حضرت، با تهديد صريح و ارعاب شفهي مي‏فرمايد كه كافران در دنيا و آخرت به عذاب شديد گرفتارند و هيچ يك هيچ ياري كننده‏اي ندارند.
قدر متيقّن از كافران در اين آيه يهوديان‏اند كه مخذول، منكوب و مقهور تفوّق و سيطره مؤمنان به مسيح‏اند.
بر اساس آيه دوم، توفيه اجر (دادن پاداش وافي) مشروط به حُسن فعلي يعني عمل شايسته و صالح و نيز به حُسن فاعلي يعني ايمان عامل و روح با ايمان است. تعبير «توفيه» و «اجور» در اين آيه براي تكريم شايان توجه مؤمنان است، چنان‏كه در مقام تنبيه كافران از عدم محبوبيت ظالمان سخن مي‏گويد نه محبوبيت مؤمنان.

409

تفسير
 
تناسب آيات
اين دو آيه تفصيل پس از اجمال و تبيين حكم اختلافي است كه ذيل آيه 55 آمده است: ﴿فَاَحكُمُ بَينَكُم فِيما كُنتُم فِيهِ تَختَلِفون﴾. در آيه نخست حكم الهي كيفر كافران و در آيه بعدي توفيه پاداش مؤمنان در قيامت بيان شده است 1.
٭ ٭ ٭
 
 
تعذيب كافران
كافران در دنيا و آخرت به عذاب شديد گرفتارند و ياري كننده‏اي براي آنان نيست و با شفاعت نيز عذاب از كافران برداشته نمي‏شود: ﴿فَاَمَّاالَّذينَ كَفَروا فَاُعَذِّبُهُم عَذابًا شَديدًا فِي الدُّنيا والاءخِرَةِ وما لَهُم مِن نصِرين﴾، زيرا تنها براي كساني شفاعت مي‏شود كه دينشان مرضي خداوند باشد: ﴿يَعلَمُ ما بَينَ اَيديهِم وما خَلفَهُم ولايَشفَعونَ اِلاّلِمَنِ ارتَضي وهُم مِن خَشيَتِهِ مُشفِقون) 2
«عذاب شديد در دنيا» نمونه‏هاي فراواني دارد؛ مانند ﴿ضُرِبَت عَلَيهِمُ الذِّلَّةُ والمَسكَنَة) 3 و ﴿كونوا قِرَدَةً خسِءين) 4 ﴿عذاب شديد در آخرت﴾ همانا خلود در دوزخ است.
^ 1 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص79؛ نظم الدرر، ج2، ص99؛ روح المعاني، ج3، ص293؛ الميزان، ج3، ص243.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 28.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 61.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 166.

410

مؤيد تفوّق دنيايي مؤمنان به مسيح(عليه‌السلام)
قبلاً بيان شد كه تفوّق مؤمنانِ به مسيح(عليه‌السلام) بر كافران به آن حضرت در حوزه عقايد، اخلاق و رفعت معنوي خلاصه نمي‏شود، بلكه سيطره دنيايي آن‏ها را هم دربر مي‏گيرد. آنچه در اين آيه آمده است كه كافران به عذاب شديد در دنيا محكوم‏اند، تأييد مي‏كند كه سلطنت و قهر از آنِ ديگران است و يهوديان كه قدر متيقّن از كافران در آيه‏اند، مقهور و مخذول و منكوب خواهند بود.
 
 
هيچ كافري هيچ ناصري ندارد
در جمله ﴿وما لَهُم مِن نصِرين﴾ جمع در مقابل فرد است. توضيح اينكه بين حكم ايجابي و سلبي فرق است؛ در قضيه موجبه مانند ﴿اَوفوا بِالعُقود) 1 جمع در مقابل جمع است؛ يعني همه عاقدان بايد به همه عقود وفا كنند و هرگز جمع در مقابل فرد نيست كه همه عاقدان بايد فلان عقد شخصي را وفا كنند؛ ولي در قضيه سالبه، چون آيه مورد بحث، جمع در مقابل فرد است؛ يعني براي هيچ فرد كافري هيچ فرد از افراد ناصر وجود ندارد، به طوري كه نصرت جميع افراد (نه مجموع) از جميع افراد كافر مسلوب است.
 
 
گواه مرجعيت مطلق خداوند
قبلاً بيان شد كه مرجع بودن خداوند، هم در دنياست و هم در آخرت، هرچند ظهور آن در آخرت است. آنچه از اين دو آيه برمي‏آيد، همانا تفصيل مرجع
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 1.

411

بودن خداست كه به اجمال در آيه قبل بيان شد. اگر مرجع بودن خداوند مخصوص آخرت باشد و حكم ميان مؤمن و كافر در آن عالَم ظاهر گردد، چگونه در تفصيل داوري بين اين دو گروه، عذاب شديد كافران در دنيا را مطرح مي‏كند، پس معلوم مي‏شود مرجع بودن خدا مطلق است نه مخصوص معاد.
 
 
راز التفات از تكلم به غيبت
التفات از تكلّم: ﴿فَاُعَذِّبُهُم﴾ (آيه 56) به غيبت: ﴿فَيُوَفّيهِم﴾ (آيه 57) به مقتضاي مقام است كه بلاغت قرآن در آن است، زيرا مقام بحث كه كفر عنودانه، لدودانه و جحودانه يهوديان لجوج به حضرت مسيح و مادر مطهّر آن حضرت است كه جمعاً يك آيت جهاني خدايند: ﴿وجَعَلنَا ابنَ مَريَمَ واُمَّهُ ءايَة) 1 مقتضي تهديد صريح و ارعاب شَفَهي است؛ بر خلاف وعده به مؤمنان كه فعلاً چنين اقتضايي ندارد؛ و چون محور مهم در اين مقام، تنبيه كافران است، در پايان آيه 57 از عدم محبوبيت ظالمان سخن آمد نه محبوبيّت مؤمنان، بنابراين تكلّم (آيه 56) با تهديد (آيه 57) هماهنگ است.
 
 
قبح فعلي و حسن فعلي و فاعلي
در بيشتر موارد كه سخن از كيفر است، تنها قبح فعلي (زشتي كار) مطرح است: ﴿مَن يَعمَل سوءًا يُجزَ بِه) 2 يعني هر كس (مؤمن يا كافر) گناه كند، كيفر مي‏بيند و فرق مؤمن با كافر تنها در خلود است؛ امّا در سخن از بهشت و
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيه 50.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 123.

412

پاداش نيك، همواره دو قيد آورده مي‏شود: حسن فعلي (عمل شايسته) و حسن فاعلي (روح با ايمان) كه از آن به مؤمن ياد مي‏شود. در آيه مورد بحث نيز كه سخن از توفيه اجر (دادن پاداش وافي) است، هم حسن فعلي را ذكر مي‏كند و هم حسن فاعلي را: ﴿واَمَّا الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ فَيُوَفّيهِم اُجُورَهُم واللهُ لايُحِبُّ الظّلِمين﴾.
توجيه مطلب اينكه قرآن داراي وعد و وعيد است. وعد قرآن مشروط به دو چيز است: عمل صالح و ايمان عامل؛ يعني قرآن حكيم به كافري كه عمل صالح انجام دهد مانند كشف علمي خوب، ابتكار و فن‏آوري نافع به حال فرد و جامعه بهشت را وعده نداده است. وعيد قرآن مشروط به يك چيز و آن عمل طالح است؛ خواه عامل كافر باشد و خواه مؤمن. البته عمل طالح از سوء نيّت عامل ناشي مي‏شود و همان را كشف مي‏كند و اين مطلب آسيبي به تقسيم مزبور نمي‏رساند، زيرا مراد از حسن فاعلي همانا ايمان، و از قبح فاعلي همانا كفر است؛ نه صرف حسن نيّت يا سوء نيّت.
نكته: تعبير به «توفيه» نه به «ايتاء» و نيز تعبير به «اجور» نه «اجر» مشعر به تكريم شايان توجّه مؤمنان است.
 
٭ ٭ ٭

413

ذلك نتلوه عليك من الاءيات و الذكر الحكيم (58)
 
 
گزيده تفسير
بخشي از داستان حضرت مسيح را بر تو خوانديم و هنوز بخشي از آن در پيش است كه بر تو تلاوت مي‏كنيم. همه آن‏ها آيات با عظمت و با مكانت و منزلت دور و با اِشراف كتاب الهي و قرآن حكيم است كه حق است و باطل ناشدني و فصل الخطاب است كه هزل را به آن راهي نيست.
 
 
تفسير
 
استمرار قصه مسيح(عليه‌السلام)
از اين آيه برمي‏آيد كه ماجراي حضرت مسيح(عليه‌السلام) به پايان نرسيده و هنوز بخشي از آن در پيش است، ازاين‏رو «تلوته» يا «تلوناه عليك» نگفت، بلكه به صورت فعل مضارع آورد كه بر اثر شمول حال و استقبال، حاكي از استمرار نسبي است: ﴿ذلِكَ نَتلوهُ عَلَيك﴾؛ يعني بخشي از داستان حضرت مسيح(عليه‌السلام) را بر تو خوانديم و قسمتي را نيز در پيش داريم كه همه آن‏ها آيات كتاب الهي و قرآن حكيم است و بر تو تلاوت مي‏كنيم.
لازم است عنايت شود كه استمرار تام، از افزودن كلمه «كان» و مانند آن استفاده مي‏شود.

414

چند نكته
1. ﴿ذلك﴾ در ﴿ذلِكَ نَتلوهُ عَلَيكَ مِنَ الاءيت﴾ ناظر به عظمت مقام و بُعد مكانت و منزلت است؛ مانند ﴿ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيهِ هُدًي لِلمُتَّقين) 1
2. كلمه تلاوت با ﴿عَلَيك﴾ آمده است، زيرا اِشراف را دربر دارد؛ يعني از مقام بالا نازل مي‏شود.
3. حكيم بودن قرآن از منظر حق بودن آن است كه باطل شدني نيست: ﴿لايَأتيهِ البطِل) 2 و از جهت جِدّ و فصل الخطاب بودن آن است كه هزل را به آن راهي نيست: ﴿اِنَّهُ لَقَول فَصل ٭ وما هُوَ بِالهَزل) 3
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن الحسن قال: أتي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم راهبا نجران فقال أحدهما: مَن أبو عيسي؟ و كان رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم لا يعجل حتّي يأمره ربّه. فنزل عليه: ﴿ذلِكَ نَتلوهُ عَلَيكَ مِنَ الاءيتِ والذِّكرِ الحَكيم﴾ إلي قوله ﴿مِنَ المُمتَرين) 4
اشاره: با اغماض از سند و صرف نظر از دسيسه سائل، آنچه به صورت شفاف از گفتار الهي برمي‏آيد اين است كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) اصلاً پدر نداشت و صرفاً از مادر متولّد شد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 42.
^ 3 - ـ سوره طارق، آيات 14 ـ 13.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 60.
^ 5 - ـ الدر المنثور، ج2، ص227.

415

 
 
2. قرآن، ذكر حكيم
عن علي(عليه‌السلام): سمعت رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم يقول: ستكون فتن. قلت: فما المخرج منها؟ قال: كتاب الله هو الذكر الحكيم و الصراط المستقيم 1.
اشاره: فتنه به معناي آشوب، ايجاد كينه، اختلاف و نا بساماني فردي و جمعي تيرگي و تاريكي است. قرآن حكيم نور است و رسالت اصلي آن اخراج انسان‏ها از ظلمت به نور است، بنابراين بهترين راه براي برون‏رفت از تاريكي فتنه تمسّك به قرآن كريم و عمل به آن است.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص227.

416

إنّ مثل عيسي عند الله كمثل ءادم خلقه من تراب ثمّ قال له كن فيكون (59)
 
گزيده تفسير
درباره عيساي مسيح(عليه‌السلام) اهل افراط با اعتقاد به حلول خدا در وي و پسر خدا پنداشتن او به تثليث گرويدند و اهل تفريط مادر وي را متهم كردند. خداوند سبحان براي جلوگيري از هرگونه افراط و تفريط، به شيوه جدال احسن و براساس باور مسيحيان به آفريده شدن حضرت آدم(عليه‌السلام) بدون پدر و مادر، مي‏فرمايد كه خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) مانند خلقت آدم(عليه‌السلام) است كه بدن او را از خاك آفريد، آن‏گاه به وي فرمود: باش، پس با اراده الهي (نه لفظ) بي‏درنگ مراد آن اراده تحقق يافت و او (آدم) شد؛ با اين تفاوت كه حضرت آدم(عليه‌السلام) مادر نيز نداشت، چنان‏كه از انسان‏هاي قبل كه بدون رشد فكري و غير مسئول بوده‏اند به دنيا نيامد، بنابراين كساني كه چگونگي خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام) را پذيرفته‏اند، جريان خلقت ديگر پيامبر الهي، حضرت مسيح(عليه‌السلام) را مسلّم‏تر بايد بپذيرند.
اين تنظير، بطلان‏ناپذير و همچون ديگر علوم معارفي كه از نزد خداست ثابت و از تغيير مصون است.

417

تفسير
 
تناسب آيات
اين آيه بيان خلاصه‏اي از بخش مورد نياز داستان حضرت عيسي(عليه‌السلام) و تولّد ايشان است؛ داستاني كه به انگيزه احتجاج با نصاراي نجران تفصيل آن گذشت. ايجاز پس از اطناب كه از زيبايي‏هاي كلام است اقتضا مي‏كرد در پايان اين داستان گوشزد شود كه چگونگي ولادت حضرت عيسي(عليه‌السلام) بيش از اين دلالت ندارد كه وي نيز چون آدم(عليه‌السلام) مخلوق خداست و روا نيست بيش از آنچه درباره آدم گفته مي‏شود درباره وي گفته شود 1.
٭ ٭ ٭
 
 
تشبيه عيسي(عليه‌السلام) به آدم(عليه‌السلام)
درباره حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) دو گروه گمراه شدند: افراطيان و تفريطيان. اهل افراط، به حلول خدا در مسيح معتقد شدند و عيسي بن مريم(عليهماالسلام) را پسر خدا پنداشته و به باور تثليث گرويدند و اهل تفريط نيز مريم(عليهاالسلام) را متّهم كردند: ﴿وبِكُفرِهِم وقَولِهِم عَلي مَريَمَ بُهتنًا عَظيما) 2
قرآن كريم با تشبيه خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) به خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام) از هرگونه افراط و تفريط جلوگيري كرد: عيسي(عليه‌السلام) همانند آدم(عليه‌السلام) است و وجه شباهتشان آن است كه هيچ يك پدر نداشتند: ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَم﴾، هرچند اعجاز در خلقت آدم(عليه‌السلام) مشهودتر است، زيرا تكوّن انسان در
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص245.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 156.

418

رحم مادر به اندازه پيدايي انسان بدون پدر و مادر شگفت‏انگيز نيست و كساني كه اعجاز خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام) را پذيرفته‏اند، عادي نبودن خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) را مسلّم‏تر بايد بپذيرند.
قيد ﴿عِندَ الله﴾ گوياي آن است كه اين سخن، بطلان ناپذير است، بنابراين اولاً عيسي(عليه‌السلام) مخلوق است نه غير آن؛ ثانياً آفرينش او نظير آفرينش آدم(عليه‌السلام) است؛ ثالثاً اين دو مطلب نزد خداوند مقرّر است؛ رابعاً علم خداوند كه برخي، از آن به «واقع محض» و عدّه‏اي از آن به «نفس الامر» ياد مي‏كنند مصون از جهل، سهو، نسيان و خطاست؛ خامساً علم او از دگرگوني محفوظ است: براساس ﴿ما عِندَكُم يَنفَدُ وما عِندَ اللهِ باق) 1 آنچه نزد انسان است، فناپذير و هر چه نزد خداست، فناناپذير است و اين اصل، مسائل علمي و فرهنگي و اعتقادي را نيز دربر مي‏گيرد، پس علوم و معارف بشري هم در معرض تغيير و زوال هستند؛ امّا علوم و معارفي كه از نزد خدايند، از تغيير ثابت و مصون‏اند.
تذكّر: تشبيه عيسي(عليه‌السلام) به آدم، مناسب‏تر از تشبيه آن حضرت به حوا بود، از اين‏رو تنظير پيدايش حضرت مسيح به حضرت آدم(عليهماالسلام) به عنوان همساني دو پيامبر در طول تاريخ ارائه شد.
 
 
حقيقت انسان
ضمير ﴿خَلَقَه﴾ در اين آيه به بدن آدم باز مي‏گردد. حقيقت انسان به روح اوست؛ امّا گاهي تعلّق روح به بدن سبب مي‏شود كه كلمه انسان يا شخص بربدن اطلاق شود.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 96.

419

انسان در همه مراحل دنيا، برزخ و قيامت بدني دارد كه ابزار روح است؛ نه جزو ذات انسان، از اين‏رو قرآن فقط درباره روح، كلمه «توفّي» را به كار مي‏برد نه براي بدن؛ مثلاً در پاسخ كساني كه مردن را گمشدن در زمين و نابودي مي‏پنداشتند و مي‏گفتند: ﴿اَءِذا ضَلَلنا فِي الارضِ اَءِنّا لَفي خَلقٍ جَديد) 1 فرمود: ﴿قُل يَتَوَفّكُم مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ اِلي رَبِّكُم تُرجَعون) 2 يعني بگو شما به دست ملائكه متوفّا مي‏شويد، در حالي كه درباره بدن مي‏فرمايد: ﴿مِنها خَلَقنكُم وفيها نُعيدُكُم ومِنها نُخرِجُكُم تارَةً اُخري) 3 شما را از خاك آفريديم و دوباره به خاك برمي‏گردانيم و بار ديگر از خاك بر مي‏گيريم؛ يعني سخن از برآوردن از زمين و بازگشت به آن است نه «توفّي». آري در ﴿مِنها خَلَقنكُم﴾ انسان به لحاظ داشتن بدن، مخاطب است نه خصوص روح او، زيرا روح از عالم خاك نيست.
در آيه مورد بحث، قرينه هست كه خصوص بدن مراد است نه تمام حقيقت آدم، زيرا ضمير در ﴿لَه﴾ اگر به خصوص بدن برنگردد، تحصيل حاصل خواهد بود، زيرا معنا چنين مي‏شود كه خداوند انسان حقيقي را آفريد و سپس به او گفت باش، پس مراد آن نيست كه آدم را آفريد؛ سپس به او گفت باش و او هست شد، بلكه ﴿خَلَقَهُ مِن تُراب﴾ يعني ﴿خلق بدنه من تراب﴾.
تذكّر: جمله ﴿خَلَقَهُ مِن تُراب﴾ نمي‏تواند صفت ﴿ءادَم﴾ باشد، زيرا ﴿ءادَم﴾ معرفه است، بنابراين گويا اين جمله پاسخ به اين سؤال مقدّر است كه
^ 1 - ـ سوره سجده، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره سجده، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 55.

420

خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام) چگونه بوده است؟ جواب آن است كه خدا بدن او را از خاك آفريد؛ آن‏گاه به وي فرمود: باش، پس او شد.
 
 
مراحل تطوّر جسم و روح
خلقت آدم(عليه‌السلام) دو جنبه دارد: بدن و روح. در بسياري از آيات قرآن كريم مراحل و جنبه‏هاي گوناگون بدن آمده است؛ ولي براي تبيين انسانشناسي قرآن، بايد آيات سير تطوّر بدن و روح و نيز آيات پيوند روح و بدن را بررسي كرد.
آياتي كه از سير تدريجي خلقت بدن سخن مي‏گويند، شش دسته‏اند:
1. آياتي كه خلقت نخستين آدم را از خاك مي‏دانند؛ مانند آيه مورد بحث: ﴿كَمَثَلِ ءادَمَ خَلَقَهُ مِن تُراب﴾.
2. آياتي كه خلقت انسان را از آب مي‏دانند؛ چون ﴿وهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الماءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وصِهرًا وكانَ رَبُّكَ قَديرا) 1
3. آياتي كه خلقت انسان را از گِل مي‏دانند: ﴿ولَقَد خَلَقنَا الانسنَ مِن سُللَةٍ مِن طين) 2 آري از آميختگي آب و خاك، گل پديد مي‏آيد.
4. آياتي كه خلقت انسان را از حمأ مسنون (لجن بدبو) مي‏دانند: ﴿ولَقَد خَلَقنَا الانسنَ مِن صَلصلٍ مِن حَمَاٍ مَسنون) 3 خداوند به ملائكه فرمود:
^ 1 - ـ سوره فرقان، آيه 54. اگر آيه مزبور ناظر به فرزندان آدم و حوّا باشد، از بحث ما خارج است؛ امّا اگر آيه‏اي دلالت كند كه انسان از آب خلق شده است به معناي آن است كه در مرحله‏اي خاك و در مرحله‏اي آب در خلقت انسان دخيل بوده است.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 12.
^ 3 - ـ سوره حجر، آيه 26.

421

﴿... اِنّي خلِق بَشَرًا مِن صَلصلٍ مِن حَمَاٍ مَسنون) 1 و از زبان شيطان چنين بازگو مي‏كند: ﴿لَم اَكُن لاَسجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقتَهُ مِن صَلصلٍ مِن حَمَاٍ مَسنون) 2
آب و خاك وقتي به هم آميختند و گل حاصل شد، پس از مدّتي به صورت لجن بدبو در مي‏آيد.
5. آياتي كه خلقت انسان از «طين لازب» (گِل چسبنده)را مطرح مي‏كنند: ﴿فَاستَفتِهِم اَهُم اَشَدُّ خَلقًا اَم مَن خَلَقنا اِنّا خَلَقنهُم مِن طينٍ لازِب) 3
6. آياتي كه از مرحله پختگي اين گِل سخن مي‏گويند: ﴿خَلَقَ الانسنَ مِن صَلصلٍ كالفَخّار) 4 «فخّار» به معناي گِل پخته مثل آجر و سفال است.
از مجموع آيات شش‏گانه كه بيان سير تدريجي جسمي حضرت آدم و حضرت حوّا(عليهماالسلام) است، برداشت مي‏شود كه آن دو(عليهماالسلام) پدر و مادر نداشته‏اند؛ ولي انسان‏هاي ديگر از پدر و مادر به دنيا آمده‏اند: ﴿وهُوَ الَّذي خَلَقَ مِنَ الماءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وصِهرا) 5 جمله ﴿خَلَقَ مِنَ الماءِ بَشَرا﴾ درباره نسل اوّل و جمله ﴿فَجَعَلَهُ نَسَبًا وصِهرا﴾ درباره نسل‏هاي بعدي است. درباره مسئله تكامل در خلقت انسان، در مبحث اشارات و لطايف مطلبي خواهد آمد.
به هر روي، بررسي آياتِ سير تدريجي بدن انسان، چندان دشوار نيست؛ ولي عمده تنظيم و دسته‏بندي آياتي است كه از منشأ پيدايش و سير تنازلي روح و مراحل مختلف آن خبر مي‏دهد؛ يعني از مراحل و درجاتي كه روح آن را
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 28.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 33.
^ 3 - ـ سوره صافّات، آيه 11.
^ 4 - ـ سوره الرحمن، آيه 14.
^ 5 - ـ سوره فرقان، آيه 54.

422

پشت سر گذاشت تا با بدن هماهنگ و متّحد شد و واحدي به نام انسان پديد آمد.
چگونگي سير تنازلي روح كه به خدا تعلّق دارد و نيز اتصال و هماهنگي آن با بدن، با بهره‏گيري از لغات و اصطلاحات عادي تبيين نمي‏شود، بلكه بايد به خدمت قرآن رفت.
قرآن كريم ضمن تشريح سير جسماني انسان، از چگونگي اتصال روح به بدن و اتحاد اين دو سخن مي‏گويد: ﴿ولَقَد خَلَقنَا الانسنَ مِن سُللَةٍ مِن طين ٭ ثُمَّ جَعَلنهُ نُطفَةً في قَرارٍ مَكين ٭ ثُمَّ خَلَقنَا النُّطفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقنَا العَلَقَةَ مُضغَةً فَخَلَقنَا المُضغَةَ عِظمًا فَكَسَونَا العِظمَ لَحمًا ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَرَ فَتَبارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخلِقين) 1 نسل نخستين انسان را از خاك آفريديم و نسل‏هاي پس از آن را از نطفه نسل پيشين؛ نطفه را به علقه، علقه را به مضغه و مضغه را به استخوان بدل كرديم؛ سپس استخوان را با گوشت پوشانيديم؛ آن‏گاه روح را به آن افزوديم و او را چيزي ديگر كرديم: ﴿ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَر﴾. اين تعبير بسيار عميق‏تر از ﴿نَفَختُ فيهِ مِن رُوحي) 2 است، زيرا نفخ روح الهي نشان نمي‏دهد كه از اين دو واحد، يك چيز ساخته شده است، در حالي كه از تعبير «انشاي او به خلقت ديگر» عين او را دگرگون و خلق ديگر كرديم اين معنا به خوبي برمي‏آيد و پس از تحقق اين مرحله است كه ﴿فَتَبارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخلِقين﴾ مطرح مي‏شود.
آياتي كه از پيوند روح و بدن خبر مي‏دهند، دو دسته‏اند: دسته نخست، آياتي است كه مي‏رساند وقتي بدن به نصابش مي‏رسد، روح بدان تعلّق
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيات 14 ـ 12.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 29؛ سوره ص، آيه 72.

423

مي‏گيرد: ﴿فَاِذا سَوَّيتُهُ ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي) 1 اين آيه، هم بيان نوعي دوگانگي بين روح و بدن است و هم نشان مي‏دهد روح قبلاً بوده كه به بدن تعلّق گرفته است و با رواياتي مانند ... إنّ الله خلق الأرواح قبل الأبدان .. 2. هماهنگ است.
دسته دوم، آياتي است كه با «جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» بودن انسان سازگار است و دلالت ظاهري دارد كه همين بدن با پشت‏سر گذاشتن ادوار و اطواري به مقام روح مي‏رسد، در نتيجه ﴿فَكَسَونَا العِظمَ لَحمًا ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَر﴾، يعني همان بدنْ خلقي ديگر يافت؛ نه اينكه چيزي ديگر به او داده شد. ظاهر آيه مورد بحث نيز آن است كه خداوند همان آدم را به اين صورت درآورد.
بر اين اساس، روح پيش از اين، مرحله سابقه‏اي داشته و خداي سبحان بدن را به حضور آن برده است؛ يعني بدنِ بي‏روح با ترقّي به مقام روحانيت رسيد و داراي روح شد. البته همان‏گونه كه بدن مراتبي دارد و مثلاً پيش‏تر بدون استخوان بود و استخواندار شد، نيل به روح نيز درجاتي دارد.
خلاصه آنكه، ﴿... ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكون﴾ با ﴿... ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَر... ﴾ هماهنگ است و اين دو از يك سنخ‏اند و آيه ﴿نَفَختُ فيهِ مِن رُوحي﴾ از دسته‏اي ديگر است و اين دو گروه آيات، تقابل مخصوص دارند كه بايد جمع‏بندي صحيح شود.
گفتني است قرآن كريم روشن نكرده است كه دستگاه گوارش، گردش
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 29.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص438.

424

خون و سلسله اعصاب، قبل از دميده شدن روح يا همزمان با آن به حضرت آدم(عليه‌السلام) داده شد؛ ولي هيچ يك از دو احتمال، محذوري ندارد. حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) نيز مجسّمه بي‏اعضا و جوارح نمي‏ساخت، حال يا هنگامي كه مجسّمه پرنده را مي‏آفريد، اعضا و جوارح آن نيز تعبيه مي‏شد؛ يا هنگامي كه روح را در آن مي‏دميد.
تذكّر: 1. نَضْد و نظم آيات شش‏گانه خلقت بدن، به صورت ديگر محتمل است؛ ليكن جريان طبيعي همان است كه اشارت رفت، زيرا اول خاك زمين، دوم انضمام آب، سوم گل شدن، چهارم لجن شدن، پنجم چسبنده و خشك شدن و ششم همانند سفال پخته شدن خواهد بود.
2. اين ترتيب درباره انسان اوّلي، يعني حضرت آدم(عليه‌السلام) است؛ امّا نسل او نظم مخصوص خود را داراست كه بعداً مطرح مي‏شود.
3. آيات ياد شده درباره سير تدريجي بدن انسان بود؛ البتّه در خلال بيان هر يك از اين مراحل، مبدأ و منشأ اصلي پيدايش انسان نيز به وي يادآوري شده است.
 
 
چگونگي ايجاد
در ﴿ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكون﴾، با اينكه سخن از گذشته‏هاست، به جاي لفظ ماضي (كن فكان»)، لفظ مضارع ﴿كُن فَيَكون﴾ آمده است، تا ناظر به اين اصل كلّي باشد كه وقتي خداوند به چيزي امر فرمايد، بي‏درنگ آن چيز هست مي‏شود.
﴿كُن﴾ لفظ نيست، زيرا خداوند سخن نمي‏گويد، بلكه ايجاد مي‏كند، چنان‏كه در ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا... ﴾ و امثال آن نيز خداوند نداي صوتي ندارد،

425

پس ﴿كُن﴾، حاكي از اراده خداوند و ﴿يَكُون﴾ گوياي تحقق مراد آن اراده است.
 
 
منشأ پيدايي آدم و حوّا و تشبيه عيسي به آدم
در اين آيه با بهره‏گيري از جدال احسن به معتقدان به الوهيّت حضرت مسيح(عليه‌السلام) يا ابن الله بودن آن حضرت يا كساني كه از تثليث دم مي‏زدند، گفته مي‏شود كه اگر اين گزافه‏گويي‏ها براي آن است كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) پدر نداشت، آدم(عليه‌السلام) نه تنها پدر بلكه مادر نيز نداشت، پس اين جدال احسنْ بهانه الوهيّت، تثليث يا ابن الله بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) را از مسيحيان مي‏گيرد.
اين شكل استدلال به دست مي‏دهد كه حضرت آدم و حوّا(عليهماالسلام) از انسان‏هاي قبل كه بدون رشد فكري و غير مسئول بوده‏اند به دنيا نيامده‏اند، وگرنه استدلال بر ضدّ مسيحيان تمام نبود، زيرا اگر آدم(عليه‌السلام) از پدر و مادر به دنيا آمده بود، تشبيه حضرت مسيح(عليه‌السلام) به او معنا نداشت، پس اين آيه با ظهوري قوي دلالت دارد كه آدم(عليه‌السلام) فرزند كسي نبوده است و اگر روايات بفهمانند كه پيش از اين عالم و آدم، عالم و آدم ديگري بوده است، با مطلب مزبور منافات ندارد، چون ممكن است نسل‏هاي فراواني آمده و منقرض شده باشند؛ ولي نسل موجود به حضرت آدم و حوّا(عليهماالسلام) ختم شود. عمر عالم را نيز نمي‏توان به استناد آثار باستاني و مانند آن فهميد؛ هرچند نشانه‏هاي كهن بودن آن زياد است و تنها خداي سبحان به قدمت جهان آگاه است.
 
 
نقد سخن قرطبي درباره قياس
قرطبي مي‏گويد: خداوند در محاجّه و استدلال، داستان حضرت مسيح(عليه‌السلام) را

426

به جريان آدم(عليه‌السلام) قياس فرمود و اين دليلي است بر صحّت قياس 1.
در پاسخ بايد گفت اين آيه مصداق جدال احسن است نه قياس به اصطلاح فقها. قياس مطرح در اصول فقه كه منطق آن را «تمثيل» مي‏نامد به كارگيري آن در مسائل عقلي مغالطه‏زا و در فقه نارواست، در حالي كه قياس در آيه مورد بحث، داراي جامعِ يقيني است 2 و چنين قياسي ديگر تمثيل منطقي و قياس ممنوع در اصول و فقه نيست و از اين دست «جدال احسن» در قرآن كريم فراوان است 3.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. نفي ناپذيري تولد انسان بدون پدر و مادر با عقل تجربي
فتواي ناب معرفت‏شناسي اين است كه محصول عقل تجربي فقط اثبات است نه نفي؛ امّا محصول عقل تجريدي گذشته از اثبات مي‏تواند نفي ماعدا هم باشد و به سخن ديگر بيانگر انحصار باشد، زيرا عقل تجربي گزارشگر اموري است كه آن‏ها را آزموده و چيزي كه از حوزه آزمايش آن خارج است، مورد نگرش وي نيست و از قلمرو حكمراني او بيرون است؛ مثلاً فنّ پزشكي درباره بيماري و داروي شفابخش آن آزمون كامل دارد و مي‏تواند در اين باره فتوا دهد؛ امّا آيا دعا، صدقه، صله رحم و مانند آن توان تأثير غيبي را ندارند و هيچ عامل ديگري جز دارو نيست كه سبب درمان بيماري شود؟ چنين چيزي از حوزه آزمون
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص97.
^ 2 - ـ جامع موجود بين مقيس و مقيس عليه اگر يقيني و قطعي باشد موجب يقين است و اگر جامع مزبور ظني يا وهمي باشد آن قياس ظني و وهمي است.
^ 3 - ـ جدال احسن، قياسي است كه مقدّمه آن از مسئله حقي است كه خصم نيز آن را قبول دارد.

427

آن خارج است و در اين‏گونه از موارد است كه گفته مي‏شود «نيافتن دليل نبودن نيست»، مگر آنكه علم كسي نامحدود باشد كه در اين حال، نيافتن او دليل قطعي بر نبودن آن شي‏ء است: ﴿قُل اَتُنَبِّءونَ اللهَ بِما لايَعلَم) 1
آنچه طبق عقل تجربي مشهود بوده و همچنان هست اين است كه انسان از پدر و مادر متولد مي‏شود؛ امّا اينكه راه ديگري وجود ندارد كه وي بدون پدر و مادر يا بي پدر متولّد گردد، هرگز با عقل تجربي نفي‏پذير نيست؛ امّا عقل تجريدي كه توان اثبات انحصار را دارد هيچ‏گونه فتوايي در اين موارد ندارد، بلكه امكان آن را ثابت مي‏كند.
 
 
2. تكامل در خلقت انسان
آيات شش‏گانه خلقت انسان كه در بحث تفسيري بدان‏ها اشاره شد، نشان مي‏دهد كه قرآن كريم اصل مسئله تكامل در خلقت انسان نخستين را تأييد مي‏كند و در آن آيات بر اين اساس سخن مي‏گويد، وگرنه مفاد آيات ياد شده با يكديگر منافات خواهند داشت.
تذكّر: 1. آيات مزبور بعضي از مراحل تكوّن انسان اوّلي را طرح مي‏كنند و چون مراحل ياد شده در طول هم‏اند نه در عرض هم، معارض هم نيستند تا زمينه اعتراض دگرانديشان را فراهم كنند.
2. بيان تطوّرات بدني انسان، به عنوان تمثيل است نه تعيين، به طوري كه نظم منحصراً مربوط به همين مراتب باشد؛ نه مراحل گياهي و حيواني آينده.
3. تكامل، عبارت از طي درجات وجودي با نظم طبيعي يا فطري آن است.
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 18.

428

4. در اصل تكامل، بين تدريج زمانمند شده مانند امور طبيعي و عادي و سرعت زياد چون امور اعجاز و كرامت فرقي نيست؛ مثلاً طي الارض معقول و مقبول؛ ليكن طفره محال و نا مقبول است.
5. آنچه در جريان آفرينش نسل آن اصل، يعني نسل حضرت آدم(عليه‌السلام) مطرح است كاملاً با حفظ مراحل تكاملي است.
6. آنچه از تفكّر دارويني و مانند آن برمي‏آيد جز فرضيّه‏اي ثابت نشده چيز ديگري نيست.
7. جريان تحوّل انواع غير از ماجراي تكامل انواع است.
8. آنچه با حركت جوهري ثابت مي‏شود تكامل انواع است نه تحوّل آن.
9. جريان مزبور برفرض ثبوت آن، محصول عقل تجربي است و هرگز فتواي انحصار نخواهد داد؛ يعني نمي‏تواند ثابت كند كه از غير راه تجربه ممكن نيست بشر به دنيا آيد.
10. برفرض قطعي شدن چنين فرضيّه‏اي مي‏توان از آن به عنوان دليل لبّي منفصل، برخي از ظواهر ظنّي ادلّه نقلي را توجيه كرد.
11. برفرض ثابت شدن چنين فرضيّه‏اي هيچ با توحيد و نياز متحرّك به محرّك و مخلوق به خالق منافات ندارد.
 
 
3. مراتب وجودي انسان
انسانِ در رحم كه فقط تغذيه و رشد مي‏كند، گياه بالفعل و حيوان بالقوّه است. وقتي به دنيا مي‏آيد و به مقام سمع و بصر و امثال آن مي‏رسد، حيوان بالفعل و انسان بالقوّه است و ممكن است انسانيّت او در مرحله قوّه بماند و هرگز به

429

فعليت نرسد، در نتيجه چنين فردي مشمول ﴿اُولئِكَ كالانعمِ بَل هُم اَضَلّ) 1 شود؛ و شايد انسانيّت وي به شكوفايي و فعليت برسد و ﴿ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَر) 2 مدام دوره‏اي را پشت سر گذارد و به دوره‏اي جديد برسد، زيرا براساس ﴿ياَيُّهَا الانسنُ اِنَّكَ كادِح اِلي رَبِّكَ كَدحًا فَمُلقيه) 3 انسان سفر دائمي دارد و از سويي بردن او نيز دائمي است، چون رفتن بدون بردن و سير بي‏مُسَيِّر و محرِّك نخواهد بود.
 
 
4. بهترين مخلوق
انسان بهترينِ مخلوق‏هاست، چون خداوند با آنكه بارها از خلقت زيبا و بي‏نقص آسمان‏ها، زمين و ساير موجودات سخن گفته: ﴿اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنيا بِزينَةٍ الكَواكِب) 4 ﴿اِنّا جَعَلنا ما عَلَي الارضِ زينَةً لَها) 5 ﴿اَلَّذي خَلَقَ سَبعَ سَموتٍ طِباقًا ما تَري في خَلقِ الرَّحمنِ مِن تَفوُتٍ فَارجِعِ البَصَرَ هَل تَري مِن فُطور ٭ ثُمَّ ارجِعِ البَصَرَ كَرَّتَينِ يَنقَلِب اِلَيكَ البَصَرُ خاسِئًا وهُوَ حَسير ٭ ولَقَد زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنيا بِمَصبيحَ... ) 6 تنها درباره خلقت انسان چنين فرموده است: ﴿لَقَد خَلَقنَا الانسنَ في اَحسَنِ تَقويم) 7 ﴿ثُمَّ اَنشَأنهُ خَلقًا ءاخَرَ
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 14.
^ 3 - ـ سوره انشقاق، آيه 6.
^ 4 - ـ سوره صافّات، آيه 6.
^ 5 - ـ سوره كهف، آيه 7.
^ 6 - ـ سوره ملك، آيات 5 ـ 3.
^ 7 - ـ سوره تين، آيه 4.

430

فَتَبارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخلِقين) 1
اگر مخلوقي بهتر از انسان مي‏بود، درباره او نيز چنين مي‏فرمود. آري موجودي كه مخلوق ﴿اَحسَنُ الخلِقين﴾ است، بهترين مخلوق خواهد بود. اين انسان در جسم و بدن با حيوانات، و در روح با فرشتگان مشترك است؛ ولي تعبير ﴿اَحسَنِ تَقويم﴾ و مانند آن نه درباره حيوانات به كار رفته است و نه درباره فرشتگان. البته محتمل است برخي از فرشته‏ها جزو «عالين» باشند كه در حوزه «عالم امر»اند؛ نه در قلمرو «عالم خلق». قهراً مخلوق مصطلح نيستند، بلكه مأمورند و احتمالاً اگر آيه ﴿فَضَّلنهُم عَلي كَثيرٍ مِمَّن خَلَقنا) 2 مفهوم داشته باشد و مقصود از خلق در آيه تفضيل، معناي جامع آن باشد كه عالم امر را دربرمي‏گيرد نه معناي خاص آن را كه در مقابل عالم امر است ناظر به آن فرشتگان مأمور (نه مخلوق) الهي است. البته همه امور ياد شده نيازمند اثبات است.
به هر روي، تكريم و تحسين ياد شده، ويژه بدني است كه در خدمت روح باشد و مخصوص روحي است كه تدبير و تربيت بدن را به شايستگي انجام دهد، و در اين صورت از فرشته‏ها برتر خواهد بود و اگر روح آلوده باشد، مانند چار پايان بلكه پايين‏تر از آن‏ها خواهد شد: ﴿ولَقَد ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ كَثيرًا مِنَ الجِنِّ والانسِ لَهُم قُلوب لايَفقَهونَ بِها ولَهُم اَعيُن لايُبصِرونَ بِها ولَهُم ءاذان لايَسمَعونَ بِها اُولئِكَ كالانعمِ بَل هُم اَضَلُّ اُولئِكَ هُمُ الغفِلون) 3
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 70.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
 

431

قرآن كريم از تنزّل انسان به عالم طبيعت به ﴿ثُمَّ رَدَدنهُ اَسفَلَ سفِلين) 1 و از بازگشت انسان به سوي خدا به ﴿ياَيُّهَا الانسنُ اِنَّكَ كادِح اِلي رَبِّكَ كَدحًا فَمُلقيه) 2 تعبير مي‏كند. اگر كسي پس از تنزّل به عالم طبيعت، بار ديگر راه صعود را در پيش گيرد، «احسن المخلوقين» و «اَحسن تقويم» است، ازاين‏رو خداوند نه درباره خلقت خيل ستارگان و زيبايي شگفت‏انگيز درخشش آن‏ها كه زينت صحنه آسمان‏اند به خود ﴿اَحسَنُ الخلِقين﴾ گفت و نه درباره زيباترين موجودات روي زمين مانند طاووس؛ امّا بلال حبشي مشمول «احسن تقويم» و از مصاديق «احسن المخلوقين» است، زيرا مجموعه نظام مخلوقات، «واسطة العقد» و بيت الغزلي به نام انسان دارد كه «امين الله» است، وگرنه روزي اين مجموعه با همه زيبايي و شگفت‏انگيزي‏اش فرو خواهد ريخت، بنابراين «احسن المخلوقين» ويژه كساني است كه امانت وحي الهي را به آن‏ها بسپارند و آنان نيز امين الله و امين وحي خدا باشند.
هر كه نماز و ساير تكاليف را شايسته انجام دهد، امين نماز و شريعت است و اگر به شايستگي در خدمت قرآن باشد، امين وحي الهي است و آسمان‏ها و زمين در برابرش خاضع‏اند، به همين جهت انبيا(عليهم‌السلام) و اَولياي معصوم(عليهم‌السلام) در «اَحسن المخلوقين» و «اَحسن تقويم» بودن بر همگان مقدم‏اند.
آري اگر انساني عهده‏دار امانت الهي (امين الله)شد، برتر از آسمان و
^ 1 - ـ سوره تين، آيه 5.
^ 2 - ـ سوره انشقاق، آيه 6.

432

زمين و معلّم فرشتگان مي‏شود، چنان كه فرمود: ﴿اِنّا عَرَضنَا الامانَةَ عَلَي السَّموتِ والارضِ والجِبالِ فَاَبَينَ اَن يَحمِلنَها واَشفَقنَ مِنها وحَمَلَهَا الانسنُ اِنَّه كانَ ظَلومًا جَهولا) 1 ﴿وعَلَّمَ ءادَمَ الاسماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُم عَلَي المَلئِكَةِ فَقالَ اَنبِوني بِاَسماءِ هؤُلاءِ اِن كُنتُم صدِقين ٭ قالوا سُبحنَكَ لاعِلمَ لَنا اِلاّما عَلَّمتَنا اِنَّكَ اَنتَ العَليمُ الحَكيم ٭ قالَ يءادَمُ اَنبِئهُم بِاَسمائهِم فَلَمّا اَنبَاَهُم بِاَسمائهِم قالَ اَلَم اَقُل لَكُم اِنِّي اَعلَمُ غَيبَ السَّموتِ والاَرضِ واَعلَمُ ما تُبدونَ وما كُنتُم تَكتُمون) 2 و چنانچه به رسالت خويش درباره امانت الهي ارج ننهد، مصداق ﴿مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوا التَّورةَ ثُمَّ لَم يَحمِلوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارا) 3 خواهد بود و كارش به جايي مي‏رسد كه خداوند به ملائكه‏اش دستور مي‏دهد كه او را بگيرند و به آتش افكنند و...: ﴿خُذوهُ فَغُلّوه ٭ ثُمَّ الجَحيمَ صَلّوه ٭ ثُمَّ في سِلسِلَةٍ ذَرعُها سَبعونَ ذِراعًا فاسلُكوه) 4
 
 
5. رفع استبعاد
قرآن كريم در پاسخ كساني كه از سر استبعاد مي‏پرسيدند چه كسي انسان را دوباره زنده خواهد كرد، مي‏فرمايد: ﴿وهُوَ الَّذي يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وهُوَ
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 72. ظلوم و جهول بودن، درباره بيشتر مردم است كه مصداق حمّلوا القرآن و لم يحملوه هستند نه همه آن‏ها، همان‏گونه كه درباره اقوام و امم پيشين فرمود: ﴿فَما وجَدنا فيها غَيرَ بَيتٍ مِنَ المُسلِمين﴾ (سوره ذاريات، آيه 36)؛ ﴿وقَليل مِن عِبادِي الشَّكور﴾ (سوره سبأ، آيه 13).
^ 2 - ـ سوره بقره، آيات 33 ـ 31.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 5.
^ 4 - ـ سوره حاقّة، آيات 32 ـ 30.

433

اَهوَنُ عَلَيه 1 ولَهُ المَثَلُ الاعلي فِي السَّموتِ والاَرضِ وهُوَ العَزيزُ الحَكيم) 2
در اين جدال اَحسن با تكيه بر اعتقاد خصم به خالقيت خداوند براي نظام هستي چنين ترسيم مي‏كند: اگر مبدئي «هيچ» را لباس هستي بپوشاند، مي‏تواند اجزاي پراكنده هر موجودي را گردآورد و آفرينش دوباره از خلقت نخستين آسان‏تر است.
خداي سبحان درباره خلقت انسان مي‏فرمايد: ﴿هَل اَتي عَلَي الانسنِ حين مِنَ الدَّهرِ لَم يَكُن شَيءاً مَذكوراً) 3 يا در پاسخ زكريّا(عليه‌السلام) كه گفت: ﴿رَبِّ اَنّي يَكونُ لي غُلم وكانَتِ امرَاَتي عاقِرًا وقَد بَلَغتُ مِنَ الكِبَرِ عِتيّا) 4 فرمود: ﴿قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَي هَيِّن وقَد خَلَقتُكَ مِن قَبلُ ولَم تَكُ شيءاً) 5 يعني پيش‏تر كه چيزي نبودي، خداي سبحان تو را آفريد؛ ولي اكنون روحي داري كه هرگز مرگ ندارد و بدني كه تنها پراكنده مي‏شود.
^ 1 - ـ ﴿وهُوَ اَهوَنُ عَلَيه﴾ به ضميمه ذيل آيه: ﴿ولَهُ المَثَلُ الاعلي﴾ جدال احسن است. اين ذيل نشان مي‏دهد كه آسان و آسان‏تر درباره خدا صدق نمي‏كند، همان‏گونه كه در صحنه نفس انسان تصوّر قطره و اقيانوس بيكران يكسان است، از اين‏رو هم دشوارترين كارها مانند زلزله عالمگير و حشر اكبر كه معادلي ندارد، براي خدا آسان است: ﴿يَومَ تَشَقَّقُ الارضُ عَنهُم سِراعًا ذلِكَ حَشر عَلَينا يَسير﴾ (سوره ق، آيه 44) و هم چيزي مثل جابه‏جايي سايه: ﴿اَلَم تَرَ اِلي رَبِّكَ كَيفَ مَدَّ الظِّلَّ ولَو شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِنًا ثُمَّ جَعَلنَا الشَّمسَ عَلَيهِ دَليپ ٭ ثُمَّ قَبَضنهُ اِلَينا قَبضًا يَسيرا﴾ (سوره فرقان، آيات 46 ـ 45). اگر ﴿يسيراً﴾ به معناي سهل باشد نه تدريج، مفاد آيه برهان است، زيرا قدرت خدا نامحدود است و او با اراده كار مي‏كند؛ نه با اعضا و جوارح يا ابزار، از اين‏رو كوچك و بزرگ براي او يكسان است.
^ 2 - ـ سوره روم، آيه 27.
^ 3 - ـ سوره انسان، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 8.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 9.

434

بحث روايي
 
1. شأن نزول
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): إنّ نصاري نجران لما وفدوا علي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و كان سيّدهم الأهتم و العاقب و السيّد و حضرت صلاتهم، فأقبلوا يضربون بالناقوس وصلّوا. فقال أصحاب رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: هذا في مسجدك. فقال: دعوهم. فلمّا فرغوا دنوا من رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فقالوا: إلي ما تدعون؟ فقال: إلي شهادة أن لا إله إلاّ الله و أنّي رسول الله و أنّ عيسي عبد مخلوق يأكل و يشرب و يحدث. قالوا: فمن أبوه؟ فنزل الوحي علي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم. فقال: قل لهم ما تقولون في آدم(عليه‌السلام) أكان عبداً مخلوقاً يأكل و يشرب و ينكح؟ فسألهم النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم فقالوا: نعم. فقال: فمن أبوه؟ فبهتوا فبقوا ساكتين؛ فأنزل الله: ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكون) 1
اشاره: براساس مفاد اين روايت و روايات مشابهي 2 كه درباره شأن نزول اين آيه شريفه وارد است، اين كريمه استدلالي در نفي قول به تثليث و پندار باطل نصارا درباره ابن الله بودن مسيح(عليه‌السلام) است.
 
 
2. چگونگي ايجاد خداي سبحان
عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) قال: ... يقول لمن أراد كونه ﴿كُن فَيَكون﴾ لابصوت يقرع و لا بنداء يسمع؛ و إنّما كلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثّله لم يكن من قبل
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص112.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج2، ص229 ـ 228؛ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص98 ـ 97.

435

ذلك كائناً و لو كان قديماً لكان إلهاً ثانياً 1.
اشاره: سخن خدا صوت نيست كه از برخورد زبان با مجاري دهان پديد آيد. صوتي كه از قرع و قلع ساخته شود، سخن خدا نيست. درباره ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا﴾ و امثال آن نيز خداوند نداي صوتي ندارد، بلكه چيزي را ايجاد مي‏كند، زيرا اگر سخن خدا همتاي ذات او باشد و همان كار او نباشد، بايد قديم باشد و خداوند از شريك منزّه است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 186، بند 17 ـ 16.

436

الحقّ من ربّك فلا تكن من الممترين (60)
 
 
گزيده تفسير
اين آيه كه سر فصل داستان مباهله است، با تأكيدي خاص، ابتدا به صورت اثباتي و حصر هرگونه حق را از خدا مي‏داند كه حق محض و مطلق و منشأ هر حقي است و سپس متفرّع بر آن حصر، نهي تكليفي‏اي را به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم و امّت اسلام ابلاغ مي‏كند كه بي‏هيچ ترديدي يقين داشته باشيد حق با شماست. اين تأكيد براي آن است كه به زودي جريان مهمّ مباهله رخ خواهد داد و اين دو بيان اثباتي و سلبي هرگونه شكي را درباره حقانيت آن طرد مي‏كنند.
براساس اين آيه، جريان حضرت مسيح(عليه‌السلام) از طرف خدا و در نتيجه حق است و نبايد مريه و شك به خود راه داد.
جمله اخير آيه به لحاظ خطاب به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم كه به عنايت الهي از عصمت تام برخوردار است بدين معناست كه تو با خداوند ارتباط داري و رابط بين تو و او ظهور علمي و عملي خداست كه از او و حق است، پس از اهل مريه مباش.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
اين آيه و آيات بعدي كه بيانگر داستان مباهله پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم با وفد نجران است،

437

متفرّع بر آيات گذشته و تتمّه قصه حضرت مسيح(عليه‌السلام) است. شواهد زير پيوند مفهومي اين مجموعه را با آيات گذشته ثابت مي‏كند:
1. پس از پيمودن راه برهان و موعظه و جدال احسن با مسيحيان نجران درباره مسيح(عليه‌السلام) كه در آيات گذشته به تفصيل بيان شد و قانع نشدن آنان، در اين بخش از آيات به بيان آخرين و تنها راهِ به جا مانده مي‏پردازد كه آوردن معجزه است.
معجزه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم در اينجا به صورت دعوت به مباهله ظهور كرده است. در نخستين آيه كه سر فصل داستان مباهله است به صورت حصر و تأكيدي خاص با دو بيان اثباتي: ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ و سلبي: ﴿فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾ هرگونه شكي را درباره حقانيت آن طرد مي‏كند.
2. فاي تفريع در جمله ﴿فَمَن حاجَّك﴾ در آيه دوم، تفريع موضوع مباهله بر تعليم الهي است كه در آيات گذشته با بياني رسا درباره مسيح(عليه‌السلام) ايراد فرمود.
3. تعبير ﴿مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلم﴾ نيز در آيه دوم ناظر به استدلال و جدال احسني است كه آيه ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ... ) 1 بر آن دلالت دارد.
4. اسم اشاره «هذا» در آيه ﴿اِنَّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقّ) 2 نيز اشاره به داستان عيسي(عليه‌السلام) و نفي الوهيت آن حضرت است كه به تفصيل گذشت 3.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 62.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص262.

438

 
حق محض بودن خداوند
خداوند حق محض است: ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللهَ هُوَ الحَقُّ واَنَّ ما يَدعُونَ مِن دونِهِ البطِل) 1 و هر حقّي (اخبار پيشينيان، علوم و معارف و...) فقط از حق محض است و هرچه از خداي سبحان كه حق مطلق است نباشد، جز ضلالت نيست: ﴿فَذلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمُ الحَقُّ فَماذا بَعدَ الحَقِّ اِلاَّالضَّللُ فَاَنّي تُصرَفون) 2 بنابراين در تركيب ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ ديگر نمي‏توان گفت ﴿الحَقّ﴾ خبر است براي مبتداي محذوف (هو)، زيرا ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ در صدد بيان اين اصل كلي است: كلّ حق از ذات اقدس خداوندي نشئت مي‏گيرد. هرچند نفرمود «من ربّك الحق» تا مفيد حصر باشد؛ ولي لسان و سياق آيه بيانگر حصر است.
جمله ﴿فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾ نيز بر اين اصل كلّي مترتب است؛ يعني مريه و شكّي به خود راه مده، چون همه حق از خداست و هيچ حقّي از غير او سرچشمه نمي‏گيرد و اوست كه مي‏فرمايد: ﴿ذلِكَ نَتلوهُ عَلَيكَ مِنَ الاءيتِ والذِّكرِ الحَكيم) 3
اين مطلب را مي‏توان در قالب قياسِ منطقي چنين بيان كرد: جريان حضرت مسيح(عليه‌السلام) را خدا بيان فرمود: ﴿ذلِكَ نَتلوهُ عَلَيكَ مِنَ الاءيتِ والذِّكرِ الحَكيم﴾ (مقدّمه اول)؛ هرچه را خدا بيان مي‏فرمايد، حق است: ﴿واللهُ يَقولُ الحَقَّ وهُوَ يَهدِي السَّبيل) 4 (مقدمه دوم)، پس جريان حضرت مسيح(عليه‌السلام) حق
^ 1 - ـ سوره لقمان، آيه 30.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 32.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 58.
^ 4 - ـ سوره احزاب، آيه 4.

439

است (نتيجه)، چنان‏كه مي‏توان قياس منطقي ديگري تشكيل داد (نسبت به كساني كه حق بودن جريان مسيح(عليه‌السلام) را قبلاً احراز كرده‏اند): جريان مسيح(عليه‌السلام) حق است (مقدّمه نخست)، و هرچه حق است از خداست: ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ (مقدّمه دوم)، پس جريان حضرت مسيح(عليه‌السلام) از خداست و نبايد مريه و شك به خود راه داد: ﴿فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾ (نتيجه).
برپايه اين آيه، هرچه حق است، از طرف خداست و آياتي مانند ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللهِ قيلا) 1 نيز گوياي آن است كه هر چه را خدا مي‏گويد، حق است. با اين دو حصر، جاي هيچ‏گونه شكّي نيست.
 
 
بيان الميزان درباره ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾
استاد، علاّمه طباطبايي مي‏فرمايد:
جمله ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ در صورتي كه كلمه ﴿الحَقّ﴾ مبتدا و ﴿مِن رَبِّك﴾ خبر باشد، از بديع‏ترين بيانات قرآني است؛ امّا اگر ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾ خبر باشد براي مبتداي محذوف، معنا چنين مي‏شود: داستان مسيح(عليه‌السلام) را كه ما نقل كرديم، حق است، با آنكه در پايان داستان نيز مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقُّ ومامِن اِلهٍ اِلاَّاللهُ واِنَّ اللهَ لَهُوَ العَزيزُ الحَكيم) 2
لطف تعبير قرآني به آن است كه به صورت حصر فرمود: ﴿الحَقُّ مِن رَبِّك﴾؛ يعني هر حقّي از خداست و از وي صادر و ظاهر مي‏شود و تنها او منشأ حق است. نفرمود «الحق مع
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 122.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 62.

440

ربّك»، زيرا «مع» نشانه دوگانگي، همراهي و مستلزم شركت است 1.
آري خدا با همه است: ﴿وهُوَ مَعَكُم اَينَ ما كُنتُم) 2 امّا همراهي خدا يك‏جانبه است نه دوجانبه كه چيزي هم با خدا باشد. چنين معيّتي را كه يك‏جانبه است در مفاهيم نيز مي‏توان ديد؛ مثلاً در جمله «زيد انسان است»، كلّي را مي‏توان بر فرد حمل كرد (حمل مساوي با اتحاد است)؛ امّا به صورت يك‏سويه، از اين‏رو مي‏توان گفت: «زيد انسان است»؛ امّا نمي‏توان گفت «انسان زيد است»، چون اين كلّي يا مطلق در فرد ديگر نيز هست، درحالي كه زيد كه مقيّد است آنجا حضور ندارد.
بر اين اساس مي‏توان گفت كه ﴿وهُوَ مَعَكُم اَينَ ما كُنتُم﴾؛ امّا نمي‏توان گفت «أنتم مع الله أينما كان»، زيرا خداوند در مقام ظهور و معيّت قيّومي با ممكنات همراه است؛ امّا ممكنات با او نيستند، پس چيزي با خدا نيست؛ امّا اگر آن چيز باطل باشد، نه با خداست و نه از خدا و اگر آن چيز حق باشد، با خدا نيست؛ ولي از خداست.
نمي‏توان گفت «حق با خداست»، چون آن حقّي كه با خداست، يا واجب است يا ممكن. از طرفي، براساس برهان توحيد نمي‏تواند واجب باشد و از سوي ديگر، ممكن نيز «مع الله» نيست، بلكه «من الله» است. به سخن ديگر، اگر حقي در برابر خدا فرض شود، حق محدود است نه حق مطلق؛ وحق محدود، فعل خداست نه ذات او؛ و چون فعل اوست، از خداست نه با خدا.
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص246.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه 4.

441

آري اين معيّت، در موجودات امكاني مي‏تواند باشد؛ مانند علي مع الحقّ و الحقّ مع علي يدور معه حيثما دار 1 ، زيرا موجودات امكاني شركت پذيرند.
خلاصه آنكه اولاً حق محض و نامحدود، ذات اقدس خداوندي است؛ ثانياً حقي كه فعل خدا و ظهور اوست، درجاتي دارد و بالاترين درجه‏اش وجود مبارك پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و عترت طاهره(عليهم‌السلام) است؛ ثالثاً هر درجه بالاتر از فيض خدا، قيّم و سايه‏افكن بر درجه پايين‏تر است.
براساس مقدّمات مزبور، هرگونه حقي از نظر عقيده، خلق، فعل، احكام و حِكَم در جهان امكان اولاً و بالذات از خداست و در مرحله نازل، بالتبع يا بالعرض از اهل بيت(عليهم‌السلام) و اگر درجه‏اي از حق با خود اهل بيت(عليهم‌السلام) هماهنگ باشد، مي‏توان گفت «الحقّ مع اهل البيت»، زيرا در عالم امكان، همان‏طور كه گذشت، شركت‏پذيري تصور دارد.
 
 
نزاهت پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم از شك
جمله ﴿فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾، دربردارنده نهي است و پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نيز همانند ديگران مكلّف به اداي واجبات و ترك محرّمات است.
اين‏گونه اوامر و نواهي در آيات ديگر نيز خطاب به رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم آمده است: ﴿اَقِمِ الصَّلوة) 2 ﴿ولاتَكُن مِنَ الغفِلين) 3 ﴿لَئِن اَشرَكتَ لَيَحبَطَنَّ عَمَلُك) 4 و توجّه خطاب تكليفي به آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم محذور ندارد، زيرا معصوم
^ 1 - ـ اعلام الوري، ص171؛ بحار الانوار، ج30، ص352.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 114.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 205.
^ 4 - ـ سوره زمر، آيه 65.

442

بودن به معناي مكلّف نبودن نيست، بلكه معصوم نيز از روي علم، عمد و اختيار، واجبات و مستحبات را به جا مي‏آورد و حرام و مكروه را ترك مي‏كند و فرق وي با ديگران در آن است كه نه از روي عمد مرتكب خلاف مي‏شود و نه براثر سهو، چون عصمت دارد.
كسي كه با خداوند مرتبط است و هماره در مَشْهد الهي به سر مي‏برد و خليفه او در مقام فعل است اعم از علم فعلي، اراده فعلي و خود فعل از عصمت تام برخوردار است؛ يعني چنين انسان كامل معصومي(عليه‌السلام) نه تنها ﴿ما يَنطِقُ عَنِ الهَوي) 1 بلكه لايقوم ولا يقعد عن الهوي، لا يتكلّم ولا يسكت عن الهوي، لا يعقِل ولا يشهد عن الهوي و مانند آن، از اين جهت با فاء تفريع فرمود: ﴿فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾؛ يعني تو با خداوند ارتباط داري و رابط بين تو و خداوند ظهور علمي و عملي خداست و اين ظهور از خداست؛ نه خود خدا و نه با خدا؛ و اين ظهورْ حق است، پس از اهل مِريه مباش؛ يعني در رديف كساني كه گاهي به صوب شك مي‏روند و زماني شك به سوي آن‏ها مي‏آيد مباش.
پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و ساير معصومان(عليهم‌السلام) به عنايت الهي معصوم‏اند نه به عصمت ذاتي؛ يعني خداوند كه خود سهو و نسيان ندارد: ﴿وما كانَ رَبُّكَ نَسيّا) 2 آنان را از سهو و نسيان مصون داشته است، چنان كه فرمود: ﴿سَنُقرِئُكَ فَلا تَنسي) 3 پس نفي سهو، نسيان و شك از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به عنايت الهي است، به همين جهت در آيه مزبور كه نسيان از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نفي شده، ﴿لا تَنسي﴾ را با فاء تفريع بر ﴿سَنُقرِئُك﴾ مترتّب كرده است،
^ 1 - ـ سوره نجم، آيه 3.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 64.
^ 3 - ـ سوره اعلي، آيه 6.

443

در حالي‏كه نفي نسيان درباره خداوند سبحان ذاتي است؛ نه به سبب عامل بيرون از ذات.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. ثمره باور توحيدي حصر حق در خداوند
در اثناي بحث تفسيري گذشت كه اولاً خداوند جز حق نمي‏گويد و ثانياً حق نيز از غير خدا نيست و فقط از اوست. طبق اين دو اصل توحيدي: أ. سالك الهي هرچه در نظام هستي مي‏بيند به آن رضا مي‏دهد و هرچه از خداوند به او يا به غير وي مي‏رسد، آن را عين صواب و حكمت تلقّي مي‏كند، زيرا مقصود از قول، خصوص گفتار ديني نيست، بلكه قول خدا همان فعل اوست و هرچه در جهان امكان، صادر يا ظاهر گردد، كلام و كتاب الهي و حق است.
ب. پژوهنده محقّق نيز كه در صدد حقيابي است مي‏كوشد با عقل برهاني، نقل معتبر يا شهود ناب عرفاني بفهمد يا بشنود يا بيابد كه خدا چه كرد و چه فرمود.
نتيجه آنكه حكيمان در حكمت عملي و حكما در حكمت نظري و متألّهان جامع بين نظر (انديشه) و عمل (انگيزه) هرگز خارج از حوزه سنّت الهي نخواهند بود، چون ﴿فَماذا بَعدَ الحَقِّ اِلاَّالضَّلل) 1
 
 
2. حق، صدق، خير و حَسَن، تنها از خداست
حق بودن قضاياي حقيقي و صدق بودن آن‏ها با لحاظ واقع است و جهان واقع، مخلوق خداست، چنان‏كه قضاياي ضروري نيز مخلوق خداوندند.
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 32.

444

استناد مخلوق به خالق گاهي بي‏واسطه است و گاهي با واسطه. اگر گفته مي‏شود كه «الأربعة زوج» قابل جَعل نيست، زيرا زوجيّتْ لازمِ ذات اربعه است و ذاتي اعم از آنچه در باب كليات و ايساغوجي مطرح است و آنچه در باب برهان ارائه مي‏شود جعل‏پذير نيست و به سخن ديگر:
ذاتي شي‏ء لم يكن معلّلاً ٭٭٭٭ وكان ما يسبقه تعقّلا 1
مراد آن است كه به جَعل جدا و سبب ديگر نياز ندارد و همان سبب كه اصل ذات را جعل مي‏كند، لازم ذات را به تبع آن جعل مي‏كند، پس همه اين قضاياي ضروري داراي ضرورت ذاتي منطقي‏اند؛ نه ضرورت ذاتي فلسفي؛ و همه عناصر آن‏ها مجعول‏اند؛ خواه بالذات و خواه بالعرض، پس هرچه حق، صدق، خير و حَسَن است از خداست؛ يعني حق در حكمت نظري و حق در حكمت عملي، همگي از ناحيه خداي سبحان است؛ يا بي‏واسطه يا باواسطه؛ كسي كه براساس قرب نوافل از مظهريّت تامّ الهي متنعّم است، هرگز گرفتار گزند ترديد و شك نخواهد شد و اين استجابت همان دعاست كه حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اللّهمّ أرني الأشياء كما هي 2!
 
 
3. رابطه كار خدا با حق
همه حق از خداست؛ چه در مسائل عملي و چه در مسائل اخلاقي و اعتقادي. مدّعا در مسائل اخلاقي و عملي روشن است؛ امّا در مسائل اعتقادي نيز هرگونه عقيده و فكر حق از خداست.
^ 1 - ـ شرح المنظومة السبزواري، ج1، ص154.
^ 2 - ـ تفسير غرائب القرآن، ج3، ص105.

445

قوانين علمي نظري يا عملي، اگر با واقع و نفس‏الامر مطابق باشند، حق‏اند و هر حقّي از خداست؛ حتّي خود واقع نيز از خداست، چون واقع و نفس الامر به هر معنايي كه تفسير شود، موجودي است ممكن و هر ممكني از واجب است (مگر بر مبناي كساني كه نفس الامر را علم ذاتي خدا مي‏دانند).
درباره رابطه كار خدا با ذات وي، «اشاعره» مي‏گويند «خدا هر كاري انجام دهد، حق است و حق و حسن نيز همان است كه خدا انجام مي‏دهد و باطل و قبيح، آن است كه خدا نمي‏كند».
آن‏ها معيار ديگري براي تشخيص حسن و قبح يا حق و باطل نمي‏شناسند و عقل انسان را نيز از ادراك حق و باطل عاجز مي‏پندارند.
در آن سوي تفريط اشاعره، اِفراط «معتزله» قرار دارد كه مي‏گويند «خدا بايد چنان كند يا چنان باشد».
«اماميّه» به دور از هرگونه افراط و تفريط، عقل را در تشخيص حق و باطل بسياري از مسائل حكمت نظري و نيز در فهم حسن و قبح مسائل فراواني از حكمت عملي مستقل مي‏داند؛ ليكن بر خلاف معتزله، خدا را محكوم هيچ قانوني نمي‏داند، بلكه منشأ انتزاع هر قانوني را فعل حق مي‏داند؛ مثلاً عقل، امانتداري و وفا به عهد را نيكو، و خيانت و خلف وعده را قبيح مي‏داند و مي‏فهمد كه به يقين خداوند خلف وعده نمي‏كند؛ ولي مانند معتزله نمي‏گويد «يجب علي الله»، بلكه مي‏گويد «يجب عن الله».
تذكّر: تحرير اين مطلب سامي كه حسن و قبح عقلي است نه نقلي و به‏هر تقدير، شرعي است، زيرا عقل كاشف كامل است؛ نه حاكم و والي و جاعل و نيز اينكه صدور حَسَن و عدم صدور قبيح از خداي سبحان به چه كيفيّت است، در مواردي از اين كتاب ارائه شد و نيازي به تكرار نيست.
٭ ٭ ٭

446

فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم و نسائنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنت الله علي الكاذبين (61)
 
گزيده تفسير
خداوند سبحان پس از ترغيب پيامبر اعظم‏صلي الله عليه و آله و سلم بر محاجّه با هيئت مسيحيان نجران، و تثبيت حقانيت و پيروزي آن حضرت و طرد هرگونه شكي درباره آن، وي را كه در كنار دعوت به يگانگي خداوند و مخلوق بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) ادعاي نبوت نيز داشت مأمور دعوت به مباهله كرد و فرمود: هركه درباره اين حق كه عيساي مسيح(عليه‌السلام) مصداقي از آن است با تو به محاجّه برخاست و در احتجاجي باطل از تو حجّت خواست به مباهله بپرداز، زيرا پس از به نصاب رسيدن شيوه‏هاي فكري و نكول خصم، ديگر احتجاج سودي ندارد و مشكل جز با معجزه حل نمي‏شود.
خداوند آن حضرت را امر فرمود كه «ابناء»، «نساء» و «اَنفس» را بياورد؛ يعني اگر يك فرزند داشتيد يك فرزند، و اگر بيشتر، همه را بياوريد؛ همين‏طور

447

درباره نساء و انفس (هريك از اين واژه‏ها در مفهوم خود به كار رفته‏اند نه در مصداق، هرچند در مقام امتثال، هريك بيش از يك يا دو مصداق نداشته باشد، زيرا هنگام استعمال، مفهوم معهود گاهي يك فرد يا بيشتر دارد).
به هر روي، رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم از خانواده خويش همه كساني را كه مشمول ابناء و نساء و انفس بودند در ساحت مباهله شركت داد.
در اين آيه اَبناء به معناي پسران است و مصداق آن حسن و حسين(عليهماالسلام) يعني فرزندان دختر پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم اند نه همه مؤمنان و همكيشان.
نساء نيز كه براي جامع بين زن در مقابل شوهر، پدر، برادر، پسر و مطلق مرد به كار مي‏رود، مصداق آن در اين آيه دختران است كه در اين صحنه تنها حضرت فاطمه زهرا(عليهاالسلام) بود.
مصداق انفسنا كسي است كه از پسر و دختر به صاحب دعوت نزديك‏تر است و به معناي مطلق خويشاوندان يا مطلق رابطه‏قومي نيست، زيرا پيش از آن نزديك‏ترين افراد قوم به آن حضرت جداگانه ذكر شدند، بلكه بدين معناست كه يا خود تو يا كسي كه به منزله جان توست به صحنه مباهله بيايد و چون دعوت كننده غير از دعوت شونده است و هيچ‏كس خود را دعوت نمي‏كند، مراد از انفسنا كسي است كه به منزله جان پيامبر است كه تنها مصداق آن طبق امتثال رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم در آن صحنه، اميرمؤمنان، حضرت علي بن ابي‏طالب(عليه‌السلام) است كه بدين لحاظ بر انبياي پيشين برتري دارد.
شركت در مباهله شرطي داشت كه جز اينان كسي آن را نداشت و آن تأثير آمين همراهان در استجابت دعا بود؛ يا تأثير همراهان ويژه در اطمينان طرف مقابل به حق بودن پيشنهاد دهنده مباهله. غرض آنكه محور و مسئول اصلي مباهله رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم بود و همراهان براي گفتن آمين به صحنه مباهله آمده

448

بودند نه براي دعا يا دعوت. البته آمين همراهان در استجابت دعا مؤثر بود، زيرا هر كس آمينش اجابت شود دعايش نيز مستجاب است.
پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم با عزيزترين خويشان به صحنه مباهله آمد و فرمود: كار را به خدا وامي‏گذاريم و با تضرّع و زاري لعنت خدا را بر دروغگويان قرار مي‏دهيم؛ يعني از راه دعا از خداوند معجزه‏اي خواهيم خواست به سود گروه حق‏مدار و به زيان دسته باطل‏محور و براي دروغگويان ويژه درخواست نزول عذاب مي‏كنيم.
مباهله براي آن است كه آن دروغگويان ريشه‏كن شوند، زيرا بقاي هر موجود به افاضه خاص و رحمت الهي است و با لعنت، يعني با سلب اين فيض و رحمت، آن موجود ريشه‏كن مي‏شود.
اينكه فرمود: ما لعنت خدا را قرار مي‏دهيم، بيان قطعي بودن استجابت است، زيرا آن ذوات قدسي مظهر مهر و قهر الهي‏اند.
ادعاي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم آن است كه خداوند شريك ندارد و عيساي مسيح(عليه‌السلام) بنده خداست كه او را به نبوت مبعوث كرد، در اين دعوي يا شما كاذب هستيد يا ما، و لعنت خدا را بر كاذبان قرار مي‏دهيم. اين لعنت چنان‏كه اشاره شد، عذاب استيصال است و هر دروغگويي استحقاق چنين عذابي ندارد. الف و لام در ﴿الكذِبين﴾ براي عهد است نه استغراق و جنس و مراد از آن كاذب مُخبري است؛ يعني مي‏داند و دروغ مي‏گويد و كارش دروغگويي است.
در دعوت به مباهله نيامده است كه مباهله كنيم تا خدا شما را نابود كند، بلكه با انصاف و ادب گفته شده: مباهله كنيم تا خداوند دروغگويان را نابود كند.
مباهله معجزه‏اي زنده و جاويد است و مصحّح جمع آمدن كاذبين نيز مي‏تواند امكان مباهله براي ديگران باشد.

449

تفسير
 
مفردات
حاجّك: «محاجّه» يعني «حجّت» خواستن. حجّت غير از «برهان» است: برهان همان دليل حق؛ ولي حجّت اعمّ از حق و باطل است كه حق‏نماست، چنان‏كه در قرآن كريم اين واژه براي باطل نيز به كار رفته است: ﴿حُجَّتُهُم داحِضَة عِندَ رَبِّهِم) 1
تعالوا: جمع «تعالَ» فعل امر از تعالي است؛ يعني بالا بياييد. در زبان عرب اگر كسي با ديگري در يك سطح باشند، با «إليّ» او را مي‏خواند و چنانچه از پايينْ فرد بالاتر را فراخواند، از كلمه «انزل» بهره مي‏جويد و هرگاه فرد بالاتر، كسي را كه در پايين (مانند دامنه كوه) است به سوي خويش بخواند، كلمه «تعال» را به كار مي‏برد. اين كلمه بر اثر كثرت استعمال در مطلقِ دستور به آمدن با رأي و عزم به كار مي‏رود 2.
ريشه اين واژه از آنجاست كه عرب‏ها خانه‏هايشان را در دامنه كوه مي‏ساختند و تنها در دشت حاصلخيز كشاورزي مي‏كردند و هر صبحگاه براي كشاورزي و نيز كودكان آن‏ها براي بازي به منطقه مزروعي سرازير مي‏شدند و كسي كه در شامگاه از منطقه مسكوني، بچّه‏ها يا كشاورزان را فرا مي‏خواند، از كلمه «تعالَ» يا «تعالوا» (به بالا بياييد) استفاده مي‏كرد 3.
پيامبران(عليهم‌السلام) نيز كه از امّت خويش مكانتي برتر داشته و امّت خود را از بلنداي نبوّت و وحي فرا مي‏خوانده‏اند، به امر خداوند از كلمه ﴿تَعالَوا﴾ بهره
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 16.
^ 2 - ـ ر.ك: المصباح المنير، ص428، «ع ل و»؛ ص600، «ن ز ل».
^ 3 - ـ ر.ك: لسان العرب، ج15، ص90؛ مفردات، ص584، «ع ل و».

450

جسته‏اند 1.
نبتهل: اين واژه از «بهل» به معناي رها كردن بدون سرپرست است. به شتر يا گوسفندي كه رهايش كرده‏اند تا هر نوزاد نيازمند به شير، از شير او بنوشد، «ناقه باهله» يا «شاة باهله» گفته مي‏شود. «بهله الله» يعني خدا او را رها و از رحمت خاص خويش محروم ساخت، پس لعنت، لازمِ «بهل» است نه معناي آن، وگرنه وقتي گفته مي‏شود: «صاحب الماشية بهل ماشيته» (دامدار دام خود را رها كرد)، بايد مجاز يا مشترك لفظي باشد كه چنين نيست 2.
«ابتهال» يعني كار را به خدا واگذاشتن، كه به تدريج به معناي تضرّع و زاري خاصّي در درگاه خداوند اختصاص يافت. «تضرع»، «ابتهال» و «تبتل» به هم نزديك‏اند، بنابراين ﴿ثُمَّ نَبتَهِل فَنَجعَل لَعنَتَ اللهِ عَلَي الكذِبين﴾ بدين معناست كه ما كار را به خدا وا مي‏گذاريم و با زاري لعنت خداوند را بردروغگويان قرار مي‏دهيم 3.
 
 
تناسب آيات
خداي سبحان در آيه پيشين با دو بيان اثباتي و سلبي، پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم را از هر جهت بر حق دانست و بدين وسيله وي را خرسند و بر محاجّه با هيئت مسيحيان نجران ترغيب كرد. در اين آيه نيز در ارتباط با همان داستان، ضمن تثبيت پيروزي آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم وي را مأمور دعوت به مباهله فرمود.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ در بحث تفسيري آيه 64 همين سوره نيز توضيحي درباره اين واژه آمده است.
^ 2 - ـ ر.ك: لسان العرب، ج11، ص72 ـ 71؛ مفردات، ص149، «ب ه ل».
^ 3 - ـ ر.ك: لسان العرب، ج11، ص72؛ التحقيق، ج1، ص376، «ب ه ل».

451

محاجّه باطل مسيحيان
بعد از فتح مكه، در سال نهم هجري گروه‏هاي فراواني از مناطق دور و نزديك براي پذيرش اسلام يا بحث و مناظره با رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم به حضور آن حضرت مي‏آمدند، به همين جهت آن سال را «عام الوفود» يعني سال ملاقات گروه‏ها و هيئت‏هاي گوناگون با رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نام نهادند 1.
يكي از آن گروه‏ها هيئتي بود از مسيحيان «نجران» 2 داراي تشريفات، زرق و برق و شكوه و جلال مادي 3.
در اين آيه كريمه، داستان مباهله رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم با اين گروه مطرح است و به جهت اهميّت آن، در آيه پيشين كه سر آغاز داستان مباهله است، با دو بيان اثباتي ﴿الحَقُّ مِن رَبِّكَ... ﴾ و سلبي ﴿... فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين﴾ هرگونه شكّي را درباره حقّانيت محور مباهله طرد فرمود 4 ، چنان‏كه همين دو اصل معرفت‏شناسي مي‏توانند مكمّل داستان قبلي، يعني ميلاد اعجازآميز حضرت مسيح(عليه‌السلام) باشند.
آيه مورد بحث، بيانگر احتجاج باطل مسيحيان است. در قرآن كريم واژه «محاجّه» براي امر باطل بسيار به‏كار رفته است؛ مانند ﴿اَلَم تَرَ اِلَي الَّذي حاجَّ اِبرهيمَ في رَبِّهِ اَن ءاتهُ اللهُ المُلك) 5 ﴿ياَهلَ الكِتبِ لِمَ تُحاجّونَ في
^ 1 - ـ سيره ابن هشام، ج4، ص205؛ فروغ ابديت، ج2، ص377.
^ 2 - ـ «نجران» مكاني است در نقاط شمالي يمن كه در جنوب حجاز واقع مي‏شود.
^ 3 - ـ ر.ك: اعلام الوري، ص142؛ بحار الانوار، ج21، ص337 ـ 336.
^ 4 - ـ شك همواره منهي است؛ امّا نهي از آن در بدو احتجاج، ضرورت بيشتري دارد، چنان كه استقامت هميشه مطلوب است؛ امّا تذكّر آن در آستانه جنگ ضروري‏تر.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 258.

452

اِبرهيم) 1 و ﴿وحاجَّهُ قَومُهُ قالَ اَتُحجّونّي فِي الله) 2
بر همين اساس در برخي از آيات قرآن كريم، حجّت گمراهان با وصف «داحضه» (باطل) آمده است: ﴿والَّذينَ يُحاجّونَ فِي اللهِ مِن بَعدِ مَا استُجيبَ لَهُ حُجَّتُهُم داحِضَة عِندَ رَبِّهِم وعَلَيهِم غَضَب ولَهُم عَذاب شَديد) 3
در آيه مورد بحث نيز مراد از محاجّه، مصداق باطل آن است؛ به دو قرينه: يكي جمله ﴿الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلا تَكُن مِنَ المُمتَرين) 4 و ديگري قيد ﴿مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلم﴾، پس حِجاج آنان با پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مانند حِجاج نمرود با خليل خدا، «حجّت داحضه» يعني باطل و بي‏پايه بود.
 
 
جايگاه مباهله
خداوند سبحان به پيامبر گرامي‏صلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمايد كه با هر كه درباره اين حق (عيسي(عليه‌السلام)) با تو به محاجّه برخاست: ﴿فَمَن حاجَّكَ فيه﴾ به «مباهله» اقدام كن، زيرا ديگر احتجاج سودي ندارد و مشكل جز با معجزه حل نمي‏شود.
عبارت ﴿مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلم﴾ زمينه‏ساز فراخواني به مباهله است، چون مباهله پس از پيمودن راه‏هاي دعوت به سوي حق با حكمت، موعظه و جدال احسن است؛ يعني پس از به نصاب رسيدن شيوه‏هاي فكري و نكول خصم، نوبت مباهله است.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 65.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 80.
^ 3 - ـ سوره شوري، آيه 16. «دحض» هم به معناي بطلان است و هم به معناي ابطال؛ و در اين آيه به معناي بطلان است.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 60.

453

از راه «موعظه» فرمود كه مؤمنان از فيض و اجر الهي برخوردارند و كافران به عذاب اليم الهي گرفتار مي‏شوند 1 و از راه «برهان» نيز با مسيحيان اتمام حجت شد 2 و راه «جدال احسن» همان تشبيه خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) به خلقت حضرت آدم(عليه‌السلام) بود 3. اكنون تنها راه معجزه مانده است كه به صورت مباهله عمل مي‏شود.
«مباهله»، اصلي كلّي و معجزه‏اي باقي است و به داستان حضرت مسيح(عليه‌السلام) اختصاص ندارد، بلكه براي هر حق مسلّمي كه انكار شود، مي‏توان مباهله كرد، بنابراين ضمير ﴿فيه﴾ به ﴿حَقّ﴾ در آيه پيشين بازمي‏گردد؛ نه به خصوص حضرت مسيح(عليه‌السلام) كه داستان وي مصداقي از حق است 4.
نكته: پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم در كنار دعوت به پذيرش يگانگي خداوند و مخلوق بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) دعوا يعني ادعاي نبوّت نيز داشت. اگر بي‏دعوا و دعوت، تنها مي‏فرمود: ﴿لَكُم دينُكُم ولِي دين) 5 هيئت نصراني روانه حجاز نمي‏شد و با پيامبر محاجّه نمي‏كرد و آماده مباهله نمي‏شد و پس از آن به دادن جزيه تن نمي‏داد.
 
 
شمول «اَبناءَنا»
«اَبناء»، نوه پسري و دختري را شامل مي‏شود. فخر رازي نيز ذيل آيه مباهله مي‏گويد: به دلالت اين آيه، فرزند دختري هر كس فرزند اوست و پسران
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيات 57 ـ 56.
^ 2 - ـ در ذيل آيه 60 در تناسب آيات برهان را ﴿مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلم﴾ معرفي كرده است.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 59.
^ 4 - ـ ر.ك: سرچشمه انديشه، ج6، ص53 ـ 47.
^ 5 - ـ سوره كافرون، آيه 6.

454

حضرت زهرا(عليهاالسلام) پسران رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم هستند، و آيه ﴿ومِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ وسُلَيمنَ واَيّوبَ ويوسُفَ وموسي وهرونَ وكَذلِكَ نَجزِي المُحسِنين ٭ وزَكَرِيّا ويَحيي وعيسي واِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين) 1 دلالت دارد كه حضرت مسيح از فرزندان حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) است، با اينكه عيسي(عليه‌السلام) از راه مادر ذريه حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) شمرده مي‏شود 2. «ذرّيّه» يعني فرزند 3 ؛ چه با واسطه يا بي‏واسطه. رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نيز كه خود مبيّن و مفسّر قرآن كريم است، امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) را بدان جهت كه مصداق ﴿اَبناءَنا﴾ بودند، در مباهله مشاركت داد. برهمين اساس، در وصيّت و وقف، فرزندان دختري نيز سهيم‏اند، مگر آنكه قرينه صارفه‏اي بر نفي آن باشد 4 ؛ حتي در سهم سادات نيز عدّه‏اي از فقهاي اماميّه به يكسان بودن نوه پسري و دختري فتوا داده‏اند 5 ، هرچند مشهور بين فقها٭ اختصاص سهم سادات به نوه پسري است، زيرا با وجود دليل خاص نمي‏توان به اطلاق و عموم تمسّك كرد.
قرطبي، «ابن» را شامل فرزندان دختري مي‏داند؛ به همان دليل كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم براي تحقق ﴿نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم ونِساءَنا ونِساءَكُم واَنفُسَنا واَنفُسَكُم﴾ حسن و حسين و فاطمه و علي(عليهم‌السلام) را براي مباهله با خود همراه كرد. وي سپس مي‏گويد: بسياري از علما گفته‏اند: اينكه در داستان مباهله رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم حسن و حسين(عليهماالسلام) را «ابن» ناميده است يا در خصوص امام
^ 1 - ـ سوره انعام، آيات 85 ـ 84. التفسير الكبير، مج4، ج8، ص81.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص89.
^ 3 - ـ المصباح المنير، ص207، «ذ ر ر».
^ 4 - ـ ر.ك: جواهر الكلام، ج28، ص106 ـ 105.
^ 5 - ـ جواهر الكلام، ج16، ص90.

455

حسن(عليه‌السلام) فرموده است: إنّ ابني هذا سيّد، ويژه حسن و حسين است، زيرا آن حضرت فرمود: كلّ سبب و نسب ينقطع يوم القيامة إلاّ سببي و نسبي 1 و برهمين اساس شافعيّه گفته‏اند كه اگر كسي وصيّت كند كه مقداري از مال او را به فرزندش بدهند ولي فرزند بلا فصل نداشته باشد، به نوه دختري چيزي نمي‏رسد 2. البته چنين اجتهادي در مقابل نصّ است.
نويسنده المنار اصرار دارد كه مراد از ﴿نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم﴾ آن است كه ما همه مؤمنان را فرامي‏خوانيم و شما نيز همه همكيشان خود را فرا بخوانيد، بنابراين افرادي خاص منظور نبوده‏اند 3.
استاد، علامه طباطبايي(قدس‌سره)، در پاسخ به المنار مي‏فرمايد 4 : اگر منظور از
^ 1 - ـ العُمده، ص285.
^ 2 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص99. اين سخن از همان رسوبات جاهلي سرچشمه مي‏گيرد كه مي‏گفتند: بنونا بنو أبنائنا و بناتنا ٭٭٭٭ بنوهنّ أبناء الرّجال الأباعد نيز اجتهادي است در برابر نصّ، زيرا كلمه «ابن» هم در لغت و هم در اصطلاح به معناي فرزند است؛ چه با واسطه يا بي‏واسطه و همچنين اعمّ از پسري يا دختري است.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج3، ص322.
^ 4 - ـ حضرت علامه طباطبايي كه قلم و بيانشان آميخته به عفّت بود، در اينجا صريح‏تر و بي‏آنكه از المنار نام ببرند، سخن آن را به تفصيل نقل كرده و فرموده‏اند: اين‏گونه مطالب را هرگز نبايد در كتاب‏هاي علمي نوشت، زيرا عالم اگر هم تجاهل كند، نبايد حقّي را كه همگان تصديق مي‏كنند، انكار كند و در برابر اين همه روايت شيعه و سنّي عناد ورزد و واقعه‏اي را كه بيش از 60 مفسّر اهل سنّت نقل كرده‏اند، ساخته و پرداخته شيعه و به انگيزه ترويج تشيّع بشمرد. ايشان مي‏افزايد: اين سخن سست و باطل را نقل كرديم، تا روشن شود كه كينه و عصبيّت چه اندازه انسان را به پستي و ناداني مي‏كشاند و نيز براي شناختن شرّ و اجتناب از آن (ن.ك: الميزان، ج3، ص278 ـ 271).

456

مؤمنان در ﴿نَدعُ اَبناءَنا واَبناءَكُم﴾ همه مؤمنان يمن، حجاز، عراق و بلاد ديگر باشد و منظور از نصارا همه مسيحيان يمن، شام و سرزمين‏هاي ديگر، هيچ عاقلي در محال بودن آن ترديد نمي‏كند و قرآن كريم به محال دعوت نمي‏كند و چنانچه مراد مؤمنان حجاز و اطراف آن و مسيحيان يمن و اطراف آن است، اگر هم محال نباشد، طبق عادت ممكن نيست 1.
نتيجه آنكه در صحنه مباهله، رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم با اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) و در مقابل نيز هيئتي به نمايندگي از مسيحيان نجران شركت كردند؛ همانند داستان موسي و هارون(عليهماالسلام) با ساحران، پس ديگران تنها نظاره‏گر صحنه بودند.
 
 
شناسايي ﴿نِساءَنا﴾
منظور از ﴿نِساءَنا﴾ در آيه مورد بحث، زني است كه در عرض فرزند قرار گرفته است نه زن در مقابل شوهر، بنابراين يا مطلق زن مراد است؛ يا خصوص دختر، همان‏گونه كه درباره بني‏اسرائيل ستمديده از آل فرعون مي‏فرمايد: ﴿واِذ نَجَّينكُم مِن ءالِ فِرعَونَ يَسومونَكُم سوءَ العَذابِ يُذَبِّحونَ اَبناءَكُم ويَستَحيونَ نِساءَكُم وفي ذلِكُم بَلاء مِن رَبِّكُم عَظيم) 2 «نساء» در آيه بني‏اسرائيل به معناي ازواج نيست تا كسي در آيه مورد بحث، «نساء» را به معناي همسران رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم بداند، بلكه نساء در آيه بني‏اسرائيل به معناي آن است كه فرعون پسران را مي‏كشت و دختران را زنده نگه مي‏داشت.
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص278 ـ 277.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 49.

457

كلمه «نساء»، در هر مورد طبق شواهد همراه، مصداق معيّني دارد. قرآن كريم اين واژه را هم براي خواهر در مقابل برادر به كار مي‏برد: ﴿يوصيكُمُ اللهُ في اَولدِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الانثَيَينِ فَاِن كُنَّ نِساءً فَوقَ اثنَتَينِ فَلَهُنَّ ثُلُثا ما تَرَك) 1 ﴿واِن كانوا اِخوَةً رِجالاً ونِساءً فَلِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الانثَيَين) 2 و هم براي زن در برابر شوهر: ﴿ينِساءَ النَّبي... ) 3 و هم براي زن در مقابل مرد: ﴿اِنَّكُم لَتَأتونَ الرِّجالَ شَهوَةً مِن دونِ النِّساءِ بَل اَنتُم قَوم مُسرِفون) 4 ﴿لِلرِّجالِ نَصيب مِمَّا اكتَسَبوا ولِلنِّساءِ نَصيب مِمَّا اكتَسَبن) 5 و هم براي دختر در برابر پسر: ﴿واِذ نَجَّينكُم مِن ءالِ فِرعَونَ يَسومونَكُم سوءَ العَذابِ يُذَبِّحونَ اَبناءَكُم ويَستَحيونَ نِساءَكُم) 6 كه به معناي «يستحيون بناتكم» است، زيرا آل فرعون با زنان سالمند كار نداشتند؛ آنان كودكان پِسر را مي‏كشتند و كودكان دختر را براي خدمات زنده نگاه مي‏داشتند.
افزون بر شواهد قرآني، در بيش از 60 كتاب رسمي و مقبول اهل سنّت در تفسير اين آيه و بيان آنچه در خارج واقع شد، آمده است كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم در مقام امتثالِ ﴿نِساءَنا﴾، حضرت زهرا(عليهاالسلام) را به صحنه مباهله آوردند 7.
نتيجه آنكه كلمه «نساء» براي جامع بين زن در مقابل شوهر، پدر، برادر، پسر و مطلق مرد به كار مي‏رود و استعمال نيز بين لفظ و معناست نه لفظ و
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 11.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 176.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيات 30 و32.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 81.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 32.
^ 6 - ـ سوره بقره، آيه 49.
^ 7 - ـ ن.ك: احقاق الحق، ج3، ص62 ـ 46.

458

مصداق؛ و كسي كه خودش قرآن ممثّل است، وقتي مصداق آن را مشخص مي‏كند، هيچ‏گونه ترديدي درباره مراد از واژه ﴿نِساءَنا﴾ در آيه مورد بحث نمي‏ماند.
با اين وصف، مؤلّف المنار، با اينكه در مهد ادبيّات عرب پرورش يافته است، مي‏گويد: هيچ عرب فصيحي «نساء» را بر دختر اطلاق نمي‏كند؛ عرب دختر را «بنت» مي‏نامد 1 و اين سخن او ادّعايي بي‏اساس است، زيرا قرآن كريم كلمه «نساء» را براي دختران در مقابل پسران هم به كار برده است و اينكه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به تعليم الهي نفرمود پسران و دخترانمان را مي‏آوريم، شايد براي حفظ عفاف باشد.
صاحب المنار همچنين مي‏گويد: از كلمه ﴿نِساءَنا﴾ استفاده مي‏شود كه زن مي‏تواند در مهم‏ترين مسائل ديني و حكومتي مانند مرد نقش داشته باشد 2. اين سخن نيز صحيح نيست، زيرا لازمش آن است كه براساس كلمه ﴿اَبناءَنا﴾ كه شامل پسران خردسال هم مي‏شود، كودكان نيز در مسائل حكومتي نقش داشته باشند. آري كلمه ﴿ونِساءَنا﴾ دليلي است بر عظمت مقام حضرت زهرا(عليهاالسلام) كه زنان ديگر آن را ندارند. مقام والاي زن در مسائل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و مانند آن را بايد از ادلّه ديگر استفاده كرد.
 
 
مصداق ﴿اَنفُسَنا﴾
در اين آيه «ابناء» به معناي پسران و مصداق «نساء» دختران است، بنابراين مصداق ﴿اَنفُسَنا﴾ بايد كسي باشد كه از پسر و دختر به صاحب دعوت نزديك‏تر
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص322.
^ 2 - ـ همان، ص323.

459

است. ﴿اَنفُسَنا﴾ يعني «خودمان» و از تعبيري مانند حسين منّي و أنا من حسين 1 و علي منّي و أنا من علي 2 بالاتر است. تأمل در آيه مورد بحث نشان مي‏دهد كه پس از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كسي برتر از اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نيست.
مراد از ﴿اَنفُسَنا﴾ خود پيامبر نيست، چون دعوت كننده غير از دعوت شونده است و هيچ كس خود را دعوت نمي‏كند، بنابراين مراد از ﴿اَنفُسَنا﴾ كسي است كه به منزله جان پيامبر است و آن كسي است كه حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم به او فرمود: يا علي! من قتلك فقد قتلني و من أبغضك فقد أبغضني و من سبّك فقد سبّني، لأنّك منّي كنفسي 3 ؛ روحك من روحي و طينتك من طينتي 4 ؛ يا علي! أنت منّي بمنزلة هارون من موسي، إلاّ أنّه لانبيّ بعدي 5 و درباره او فرمود: هذا علي بن أبي طالب؛ لحمه من لحمي و دمه من دمي و هو منّي بمنزلة هارون من موسي، إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي و قال‏صلي الله عليه و آله و سلم: يا اُمّ سلمة! اشهدي و اسمعي هذا عليٌّ أميرالمؤمنين و سيّد المسلمين و عيبة علمي و بابي الّذي اُوتي منه
^ 1 - ـ الارشاد، ج2، ص127؛ بحار الانوار، ج43، ص261؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص51.
^ 2 - ـ الامالي، صدوق، ص525؛ بحار الانوار، ج26، ص3؛ ر.ك: كنز العمال، ج11، ص599.
^ 3 - ـ الامالي، صدوق، ص93؛ ر.ك: كنز العمال، ج11، ص622. تعبير «نفس» درباره ائمّه ديگر نيز آمده است، مانند روايتي كه در شأن حضرت موسي بن جعفر(عليهماالسلام) آمده است: كان أبوعبدالله(عليه‌السلام) يلوم عبدالله و يعاتبه و يعظه و يقول: ما منعك أن تكون مثل أخيك؛ فوالله إنّي لأعرف النور في وجهه. فقال عبدالله: لِمَ؛ أليس أبي و أبوه واحداً و اُمّي و اُمّه واحدة؟ فقال له أبو عبدالله: إنّه من نفسي و أنت ابني. (الكافي، ج1، ص310).
^ 4 - ـ الامالي، صدوق، ص86؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص349.
^ 5 - ـ علل الشرايع، ج2، ص185؛ بحار الانوار، ج40، ص78؛ كنز العمال، ج11، ص607.

460

والوصيّ علي اُمّتي من أهل بيتي؛ أخي في الدنيا و خديني في الآخرة و معي في السنام الأعلي 1.
برخي گفته‏اند: ﴿اَنفُسَنا﴾ در برابر ﴿نِساءَنا﴾ آمده است، پس به معناي «رجالنا» است؛ در نتيجه نمي‏توان با استفاده از كلمه ﴿اَنفُسَنا﴾ فضيلتي را براي امير مؤمنان(عليه‌السلام) ثابت كرد 2. پاسخ اين شبهه، از ظاهر آيه و روايات ياد شده به خوبي داده مي‏شود و تكميل آن در بحث روايي ارائه مي‏شود؛ ان شاء الله!
 
 
شبهه ابن تيميّه درباره ﴿اَنفُسَنا﴾
ابن تيميّه درباره ﴿اَنفُسَنا﴾ گفته است كه در لغت عرب به معناي مساوي و برابر نيامده است، بلكه بر افراد يك قبيله يا يك جامعه كه در پاره‏اي امور هماهنگ و مرتبط هستند، مي‏توان گفت «أنفسكم» يا «أنفسهم»؛ يا نسبت به يكديگر گفته مي‏شود: «أنفسنا» 3
او مي‏پذيرد كه علي(عليه‌السلام) مصداق ﴿اَنفُسَنا﴾ است؛ ليكن بر آن است كه مختص به ايشان نيست، بنابراين، اين مصداق بودن هيچ‏گونه امتيازي را ثابت نمي‏كند، زيرا هر فردي نسبت به جامعه هماهنگ با آن، به منزله نفس است؛ مانند ﴿واِذ اَخَذنا ميثقَكُم لاتَسفِكونَ دِماءَكُم ولاتُخرِجونَ اَنفُسَكُم مِن دِيرِكُم ثُمَّ اَقرَرتُم واَنتُم تَشهَدون ٭ ثُمَّ اَنتُم هؤُلاءِ تَقتُلونَ اَنفُسَكُم... ) 4 يعني از شما
^ 1 - ـ كشف الغمه، ج1، ص280؛ بحار الانوار، ج37، ص257. امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: لولا أنّ الله تبارك و تعالي خلق أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) لفاطمة ما كان لها كفو علي ظهر الأرض، من آدم و من دونه (الكافي، ج1، ص461).
^ 2 - ـ منهاج السنه، مج2، ج4، ص34.
^ 3 - ـ ر.ك: همان.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيات 85 ـ 84.

461

بني‏اسرائيل كه اهل يك نژاد و به منزله جان يكديگريد، پيمان گرفتيم كه يكديگر را نكشيد و از وطن خود متواري نكنيد. درباره دو طايفه كه با يكديگر پيوندي ندارند و با هم مي‏جنگند، گفته نمي‏شود كه خودتان را نكشيد.
پاسخ شبهه ابن تيميّه كه پس از وي وارثانش نيز آن را پي گرفته‏اند اين است كه اگر كلمه «أنفس» مطلق آورده شود، مثل دو آيه ياد شده و آيه ﴿فَتوبوا اِلي بارِئِكُم فَاقتُلوا اَنفُسَكُم) 1 به معناي مطلق پيوند قومي است. در آيه مورد بحث نيز اگر مي‏فرمود: «تعالوا ندع أنفسنا وأنفسكم» همين معنا را افاده مي‏كرد؛ امّا اگر نزديك‏ترين افراد قوم با شخص، مثل اَبناء و نساء، ذكر شوند، آن‏گاه أنفس جداگانه و در كنار آنان آورده شود، معلوم مي‏شود به معناي مطلق رابطه قومي نيست، زيرا رابطه پدري و پسري يا دختري از قوي‏ترين پيوندهاي قومي است، و تفصيل قاطع شركت است و نشان مي‏دهد كه منظور از «انفس» مطلق رابطه قومي نيست، وگرنه حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم عمو داشت و عمو از پسر عمو نزديك‏تر است؛ ولي آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم امثال عباس بن عبدالمطلب را همراه نياورد.
ابن تيميّه در توجيه اين مطلب خود را به زحمت انداخته و مي‏گويد: عباس از سابقان مهاجران نبوده است، از اين‏رو براي حضور در مباهله صالح نبود، بنابراين معيار معنوي اثر داشته است؛ نه صرف رابطه سببي مانند مصاهره، زيرا پيوندهاي سببي با لفظي آمده و با لفظي ديگر مي‏رود؛ مانند نكاح و طلاق 2.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 54.
^ 2 - ـ ر.ك: منهاج السنه، مج2، ج4، ص35.

462

پاسخ ابن تيميّه اين است كه عباس عموي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بود و در راه اسلام سختي‏هاي فراواني كشيده بود؛ ولي به صحنه مباهله دعوت نشد، پس حضور اميرمؤمنان(عليه‌السلام) گوياي نزديكي معنوي او به رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است.
افرادي مانند مؤلّف المنار كه اسير افكار ابن تيميّه شده‏اند، در تفسير آيه مورد بحث كه از سويي در آن «ابناء»، «نساء» و «أنفس» جمع آمده است و از طرف ديگر، شيعه و سنّي معتقدند كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم تنها حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) حضرت زهرا(عليهاالسلام) و حسنين(عليهماالسلام) را به صحنه آورده است، مي‏گويند: ﴿اَنفُسَنا﴾ به معناي مطلق خويشاوندي است 1. اگر ﴿اَنفُسَنا﴾ به معناي مطلق خويشاوندان است، چرا عباس بن عبدالمطلب به صحنه مباهله دعوت نشد؟ آيا بدان جهت كه از سابقان مهاجران نبوده است؟ مگر شرط حضور در ساحت مباهله، سابق و اول بودن است؟
معلوم مي‏شود ﴿اَنفُسَنا﴾ به همان معناي حقيقي‏اش، يعني «خودمان» است و اينجا چون خود پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مخاطب خداست، معنا اين است كه يا خود تو يا كسي كه به منزله جان توست به صحنه مباهله بيايد و كسي كه به منزله جان انسان است، با كسي كه با انسان پيوند خويشاوندي دارد، متفاوت است و تفصيل، قاطع شركت است؛ مانند ﴿قوا اَنفُسَكُم واَهليكُم نارا) 2 كه مراد از «نفس» در مقابل «اهل» خود انسان است نه مطلق رابطه قومي؛ بر خلاف امثال آيه ﴿فَاِذا دَخَلتُم بُيوتًا فَسَلِّموا عَلي اَنفُسِكُم) 3 كه مطلق پيوند قومي، مصحّح اطلاق كلمه «أنفس» است.
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص323.
^ 2 - ـ سوره تحريم، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره نور، آيه 61.

463

توجّه: توقّع پاسخگويي مفصّل به اين‏گونه شبهات، در تفسير موضوعي يا رساله مستقل رواست نه تفسير ترتيبي؛ ولي آنچه لازم بود ملحوظ شد و مراعات مي‏شود؛ ان شاء الله!
 
 
داوري فخر رازي درباره برتري حضرت علي(عليه‌السلام)
فخر رازي ذيل آيه مورد بحث مي‏گويد:
در «ري» مردي بود به نام محمود بن حسن حمّصي كه آموزگار دوازده امامي‏ها بود و مي‏پنداشت كه علي» از همه انبيا(عليهم‌السلام) غير از حضرت محمدصلي الله عليه و آله و سلم برتر است و چنين استدلال مي‏كرد:
آنچه بر اين مدّعا دلالت مي‏كند قول خداوند است كه فرمود: ﴿واَنفُسَنا واَنفُسَكُم﴾. مراد از ﴿اَنفُسَنا﴾ خود پيامبر نيست، زيرا انسان خودش را دعوت نمي‏كند، بلكه غير خودش مراد است و بر اساس اجماع، وي علي» است، پس آيه دلالت دارد كه علي» «نفس» و «خود» حضرت پيامبر است. البته نمي‏تواند مراد اين باشد كه وي عين اوست، پس مراد آن است كه مانند اوست.
اين عموم [همانندي] در جهت نبوت و فضل تخصيص خورده است، زيرا اجماع داريم كه علي» پيامبر نبود و نيز پيامبر از ايشان افضل بود؛ ولي عموم همانندي در غير اين دو مورد باقي مي‏ماند. سپس اجماع داريم كه پيامبر اكرم از ساير پيامبران برتر است، از اين‏رو حضرت علي» از همه پيامبران برتر است.

464

... روايتي كه مي‏گويد: هركه مي‏خواهد آدم را در علمش، نوح را در اطاعتش، ابراهيم را خلّتش، موسي را در هيبتش و عيسي را در پاكيش ببيند، به علي» بنگرد، استدلال به اين آيه را تأييد مي‏كند.
ديگر شيعيان از قديم با اين آيه استدلال مي‏كنند كه حضرت علي مانند خود حضرت محمد است، مگر در اموري كه با دليل استثنا شده است، پس پيامبر اكرم از همه صحابه برتر بوده است، بنابراين حضرت علي از همه صحابه برتر است. اين بود عقيده شيعه.
پاسخ [به محمود بن حسن حمّصي]: همان طور كه اجماع داريم كه حضرت محمد از حضرت علي» افضل است، همچنين اجماع داريم كه پيامبر از غير پيامبر برتر است، بنابراين همان‏گونه كه ظاهر آيه درباره محمدصلي الله عليه و آله و سلم تخصيص خورده، درباره ساير پيامبران نيز تخصيص خورده است 1.
در پاسخ فخر رازي بايد گفت كه افزون بر رواياتي كه از مجموع آن‏ها برتري وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) از ساير انبيا(عليهم‌السلام) استنباط مي‏شود و بيان مي‏كنند كه فضايل همه انبيا(عليهم‌السلام) را وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) يكجا داراست مانند آنكه وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم درباره حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: من أراد أن ينظر إلي آدم في علمه و إلي نوح في طاعته و إلي إبراهيم في خلّته و إلي موسي في هيبته و إلي عيسي في صفوته، فلينظر إلي علي بن أبي طالب(عليه‌السلام 2) ،
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص90 ـ 89.
^ 2 - ـ همان، ص90.

465

شاهد ديگر بر برتري وي بر پيامبران پيشين(عليهم‌السلام) آن است كه اولاً مقام و منزلت هر پيامبري در حدّ كتاب آسماني اوست؛ و قرآن كريم نه تنها مصدّق تورات و انجيل و صحف انبياي سلف است، بلكه بر آن‏ها هيمنه، سلطه و سيطره دارد: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الكِتبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتبِ ومُهَيمِنًا عَلَيه) 1 ثانياً براساس حديث ثقلين 2 ، همه اهل بيت(عليهم‌السلام) به ويژه وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در همه درجات معنوي در رديف قرآن كريم‏اند و حقيقتي در قرآن نيست كه اهل بيت(عليهم‌السلام) به آن نرسيده باشند، چنان كه اهل بيت(عليهم‌السلام) نيز كمالي ندارند كه قرآن كريم فاقد آن باشد، وگرنه جدايي قرآن و عترت لازم مي‏آيد، درحالي كه معيّت قرآن و عترت تا حوض كوثر، به اين معناست كه در عالم ظاهر، برزخ، قيامت كبرا و در همه درجات طولي، هيچ درجه‏اي از درجات حقيقي نيست كه قرآن داراي آن درجه باشد و اهل بيت(عليهم‌السلام) آن را نداشته باشند.
بر اساس اين شواهد، اهل بيت عصمت، به ويژه حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) حقيقت قرآن كريم را به همراه دارند و از آنجا كه قرآن كريم بر همه كتاب‏هاي پيامبران سلف سيطره دارد و درجه انبياي سلف در حدّ كتاب‏هاي آنان است و علي بن ابي طالب(عليه‌السلام) به كنه قرآنِ مهيمن رسيده است، به يقين از پيامبران ديگر برتر است.
سخن فخر رازي و ديگران، ناشي از اجماعي است كه برافضل بودن نبي بر غير نبي ادعا كرده‏اند، در حالي كه اولاً چنين اجماعي نيست، به دليل رواياتي به مضمون روايت من أراد.... اين روايات در حد استفاضه است و از
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 2 - ـ الامالي، طوسي، ص162؛ ر.ك: سنن الترمذي، ج5، ص434.

466

مجموع آن‏ها برتري آن حضرت بر انبيا ثابت مي‏شود و خبر واحد نيست كه با آن اين‏گونه معارف اعتقادي ثابت نشود. ثانياً آن اجماع حجّت نيست، زيرا معصوم در آن نيست. آنان از اين حقايق غفلت كرده‏اند و در اين مباحثه، حق با عالم بزرگوار «محمود بن حسن حمّصي» است.
آري علي(عليه‌السلام) نبوّت نداشت؛ امّا از پشتوانه نبوّت يعني ولايت كه به نبوت ارزش مي‏بخشد، برخوردار بود.
نبايد تعجب شود كه چگونه غير نبي، يعني اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بر نبي برتري دارد، چون آن حضرت جانشين پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم است و محدوده رسالت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم تمامي گستره زمين و زمان بوده است؛ بر خلاف پيامبران ديگر كه يا مرز رسالتشان هم از نظر مكان محدود بود و هم از نظر زمان؛ مانند پيامبران غير اولوا العزم؛ يا اگر هم رسالتشان سراسر زمين را دربر مي‏گرفت، مانند پيامبران «اولوا العزم»، در زماني خاص بوده است، پس زعامت مطلق در عرصه زمين و پهناي زمان، ويژه رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم است و اميرمؤمنان(عليه‌السلام) جانشين چنين مقامي است و در ارزيابي بايد «نايب» را با «منوب عنه» او سنجيد و اميرمؤمنان(عليه‌السلام) جانشين پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم است نه جانشين انبياي سلف(عليهم‌السلام)؛ و اگر اجماعي منعقد باشد، قدر متيقّن آن دليل لُبّي اين است كه هر پيامبري بر وصي، نائب و امام بعد از خود كه جانشين اوست برتر است.
 
 
نقد سخن آلوسي
در تفسير روح المعاني آمده است:
بدون ترديد آيه مباهله بر نبوّت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و فضيلت اهل بيت(عليهم‌السلام) دلالت دارد؛ امّا اينكه شيعيان خواسته‏اند از آن خلافت علي بن ابي طالب(عليه‌السلام) را ثابت كنند، درست نيست، زيرا مراد

467

از ﴿اَنفُسَنا﴾ علي(عليه‌السلام) نيست، تا گفته شود ايشان به منزله نفس پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است و به خلافت سزاوارتر است، بلكه منظور از ﴿اَنفُسَنا﴾ شخص رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است و معنايش آن است كه ما خودمان را دعوت كنيم و از آنجا كه در عرفْ داماد را پسر مي‏خوانند، ﴿اَبناءَنا﴾ شامل علي(عليه‌السلام) نيز مي‏شود، بنابراين اگر اطلاق «ابن» به نوه دختري حقيقت باشد، ﴿اَبناءَنا﴾ عموم المجاز خواهد بود و شامل فرد حقيقي يعني حسن و حسين(عليهماالسلام) و فرد مجازي يعني علي(عليه‌السلام) خواهد بود و اگر اطلاق «ابن» بر نوه دختري مجاز باشد، نيازي به عموم المجاز نخواهد بود، زيرا هر سه فردْ مجازي هستند و اينكه گفته شده است انسان خود را دعوت نمي‏كند، صحيح نيست، زيرا در محاورات عرفي مي‏گوييم «خودم را راضي كردم» يا «نفسم مرا به كاري دعوت كرد» و قرآن كريم نيز مي‏فرمايد: ﴿فَطَوَّعَت لَهُ نَفسُهُ قَتلَ اَخيهِ... ) 1 پس ممكن است انسان خود را دعوت كند و آنچه طبرسي و ديگر علماي شيعه گفته‏اند كه منظور دعوت كردن خود نيست، جز هذيان و تعصّب چيز ديگري نخواهد بود 2.
در پاسخ آلوسي بايد گفت اصل در استعمال، استعمال حقيقي است و استعمال لفظ در معناي مجازي قرينه مي‏خواهد، بنابراين اگر نمي‏دانيم متكلّم از كلامش معناي حقيقي را اراده كرده است يا مجازي را، بايد لفظ را بر معناي حقيقي آن حمل كنيم. آري اگر بدانيم لفظ در معنايي استعمال شده است
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 30.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج3، ص302 ـ 301.

468

نمي‏توان گفت كه آن معناي حقيقي است، زيرا استعمال اعم از حقيقت است و اين دو اصل در اصول فقه مطرح شده‏اند.
اطلاق «ابن» بر داماد و دعوت از خود براساس معناي عرفي، مجازي است و نمي‏توان لفظ را بر آن حمل كرد، مگر به قرينه كه در اينجا نه تنها قرينه‏اي نيست، بلكه شاهد براي اراده معناي حقيقي نيز هست، چون ﴿اَنفُسَنا﴾ در مقابل ﴿اَبناءَنا﴾ و ﴿نِساءَنا﴾ آمده است، پس منظور كسي است كه به منزله جان شخص و حتي بالاتر از پسر و دختر باشد.
آلوسي همچنين مي‏گويد:
اگر منظور شيعه آن است كه در زمان نزول قرآن، علي بن ابي‏طالب(عليه‌السلام) خليفه بوده است، صحيح نيست، زيرا نزول آيه مباهله در سال نهم هجري بوده است و ايشان تا آن زمان خليفه نبوده‏اند و اگر مراد آن است كه ايشان در آينده خليفه خواهد شد، كسي با اين سخن مخالف نيست. اختلاف در بلا فصل بودن خلافت ايشان است كه آن را نيز بايد از راهي ديگر اثبات كرد 1.
در پاسخ آلوسي بايد گفت كه واژه ﴿اَنفُسَنا﴾ بر خلافت حضرت اميرمؤمنان دلالت مطابقي ندارد، تا گفته شود آن حضرت در آن زمان خليفه نبوده است، بلكه دلالت دارد كه او از همه مردم برتر است، زيرا به منزله جان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است و پس از رحلت آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم اگر امر بين او و ديگران داير شود او كه به منزله جان رسول خداست، براي امر خلافت بر بيگانه مقدّم است.
^ 1 - ـ روح المعاني، ج3، ص302 ـ 301.

469

پاسخ به شبهه‏اي ادبي
چرا واژگان «أبناء»، «نساء» و «أنفس» جمع آمده است، با اينكه در واقع و خارج جمع محقق نشد؟ در پاسخ نمي‏توان گفت در منطق، جمع براي دو مصداق به بالاست، زيرا در منطق «وحدت» و «كثرت» مطرح است و كثرت با دو نيز محقق مي‏شود. از سوي ديگر فقط اشكال «ابناء» را حل مي‏كند نه «نساء» و «انفس» را.
اين‏گونه شبهات را مي‏توان در منهاج السنّة ابن تيميه و در المنار يافت 1.
در پاسخ به شبهه مزبور مي‏توان گفت كه هر يك از دو واژه ﴿نِساءَنا﴾ و ﴿اَنفُسَنا﴾، خواه اوّلي كه شبه جمع و اسم جمع است و خواه دومي كه جمع است، در مفهوم استعمال شده است نه در مصداق؛ البته هنگام استعمال، مفهوم معهود گاهي يك فرد يا دو فرد يا بيشتر دارد؛ مثلاً درباره مردي كه به همسرش ظهار كرده بود اين آيه نازل شد: ﴿اَلَّذينَ يُظهِرونَ مِنكُم مِن نِسائِهِم... ) 2 در اين آيه كلمه جمع آمده است، با اينكه ظهار كننده يك نفر بوده است و نيز مانند ﴿اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللهُ ورَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا الَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلوةَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ وهُم ركِعون) 3 و نيز مانند اصحاب «حجر» يا قوم «ثمود» كه هر يك تنها يك پيامبر داشتند و تكذيب آنان نيز تنها نسبت به همان
^ 1 - ـ ر.ك: منهاج السنه، مج2، ج4، ص36 ـ 35؛ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص322. با اينكه صاحب المنار مي‏كوشد آزادانديش باشد؛ امّا زندگي در محيط وهّابيت و انس با تفكر آنان خواسته و ناخواسته وي را از تأمّل در آيات و شواهد قرآني و دفع و رفع اين گونه شبهات بازداشته است.
^ 2 - ـ سوره مجادله، آيه 2.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 55.
 

470

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved