بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

بني‏اسرائيل، با اولوا العزم بودن آن حضرت سازگار نيست.
براين اساس، عبارت ﴿ورَسولًا اِلي بَنِي اِسرئيل﴾ بيان طليعه رسالت آن حضرت در بني اسرائيل است و قيد «بني‏اسرائيل» براي آن است كه عده‏اي حضرت مسيح(عليه‌السلام) را پيامبر گروهي خاص از بني‏اسرائيل مي‏پنداشتند. اين قيد نشان مي‏دهد كه رسالت عيسي(عليه‌السلام) همه بني‏اسرائيل را در بر مي‏گيرد؛ ولي بدان معنا نيست كه رسالت آن حضرت مختص بني‏اسرائيل است، چنان‏كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم حضرت ختمي نبوّت نيز كه ﴿كافَّةً لِلنّاسِ بَشيرًا ونَذيرًا) 1 ﴿رَحمَةً لِلعلَمين) 2 و... بود؛ مأموريت الهي خويش را با انذار نزديكان خود آغاز كرد و بر اين اساس، آيه ﴿قُم فَاَنذِر) 3 به آيه ﴿واَنذِر عَشيرَتَكَ الاقرَبين) 4 مقيّد نخواهد شد و نيز آيه ﴿لِتُنذِرَ اُمَّ القُري ومَن حَولَها) 5 شعاع رسالت پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم را به مكّه و اطراف آن محدود نخواهد كرد، بلكه به معناي آغاز رسالت آن حضرت از خانواده، محلّه و قبيله است كه پس از مدّتي به مكّه و اطراف آن و سپس به سراسر جهان از لحاظ اجرا توسعه يافته است؛ يعني اصل رسالت آن حضرت جهاني بود؛ ليكن اجراي آن تدريجي شد.
افزون بر اين، طبق قرآن كريم حضرت مسيح(عليه‌السلام) كسان ديگري را هم، غير از بني‏اسرائيل، به آيين خود فراخوانده است: ﴿واضرِب لَهُم مَثَلًا اَصحبَ القَريَةِ اِذ جائهَا المُرسَلون ٭ اِذ اَرسَلنا اِلَيهِمُ اثنَينِ فَكَذَّبوهُما فَعَزَّزنا بِثالِثٍ فَقالوا
^ 1 - ـ سوره سبأ، آيه 28.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 107.
^ 3 - ـ سوره مدّثر، آيه 2.
^ 4 - ـ سوره شعراء، آيه 214.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 92.

321
اِنّا اِلَيكُم مُرسَلون ٭ قالوا ما اَنتُم اِلاّبَشَر مِثلُنا وما اَنزَلَ الرَّحمنُ مِن شي‏ءٍ اِن اَنتُم اِلاّتَكذِبون ٭ قالوا رَبُّنا يَعلَمُ اِنّا اِلَيكُم لَمُرسَلون ٭ وما عَلَينا اِلاَّالبَلغُ المُبين) 1 اين آيه (طبق برخي نقلها) درباره نمايندگاني است كه از طرف حضرت مسيح(عليه‌السلام) براي دعوت از اقوامي ديگر، غير از بني‏اسرائيل، به سوي آن‏ها اعزام شده بودند 2.
آري منطق قرآن كريم، محتواي انجيل، سيره حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) و عمل مردم مؤمن آن عصر، همگي حاكي از آن است كه رسالت مسيح(عليه‌السلام) به بني‏اسرائيل اختصاص نداشته، هرچند آغاز اجراي رسالت او از بني‏اسرائيل بوده است.
 
 
اعجاز براي اثبات رسالت
پس از بيان اركان رسالت حضرت مسيح (وجيه بودن در دنيا و آخرت، مقرّب بودن، صالح بودن و...) اصل رسالت آن حضرت را مطرح مي‏فرمايد: ﴿ورَسولًا اِلي بَنِي اِسرئيل﴾.
رسالت، نبوّت و بعثت، افزون بر اركان ياد شده كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) آن را دارا بود، بايد با اعجاز همراه باشد و اگر در اين آيه پس از بيان رسالت، نخست معجزه آمده است، بدان معنا نيست كه معجزه اولين ركن رسالت و بعثت رسول است، بلكه معجزه براي اثبات رسالت است. اولين ركن رسالت، مقام و منزلت رسول و نيز دعوت اوست كه در آيات پيشين بيان شد و در اين آيه كه از اثبات رسالت آن حضرت سخن مي‏گويد، معجزه‏اش را كه در حوزه
^ 1 - ـ سوره يس، آيات 17 ـ 13.
^ 2 - ـ ر.ك: تفسير بيان السعاده، ج3، ص286.

322
اثبات مؤثّر است نيز بيان مي‏كند: ﴿اَنّي قَد جِئتُكُم بِئايَةٍ مِن رَبِّكُم﴾؛ آن‏گاه از پيامش چنين ياد مي‏كند: ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم فاعبُدوهُ هذا صِرط مُستَقيم) 1 پس دعوايش رسول خدا بودن و معجزه داشتن بر اين دعواست و پيامش دعوت به عبادت پروردگار.
نكته: ﴿جِئتُكُم﴾ يعني از ناحيه الهي آمدم، زيرا وقتي آيت خدا را به همراه دارد، معلوم مي‏شود از آنجا آمده است؛ مانند ﴿ولَمّا جاءَ عيسي بِالبَيِّنتِ قالَ قَد جِئتُكُم بِالحِكمَة) 2
 
 
آيات «بيّنات»
آياتي را كه خداي سبحان به حضرت مسيح(عليه‌السلام) عنايت فرمود: ﴿اَنّي قَد جِئتُكُم بِئايَةٍ مِن رَبِّكُم﴾ «بيّنات» نيز ناميده است: ﴿وءاتَينا عيسَي ابنَ مَريَمَ البَيِّنتِ واَيَّدنهُ بِروحِ القُدُس) 3 و بيّنات يعني ادلّه روشني كه راه انكار ندارد.
كار خارق عادت كه از بشر عادي ساخته نيست، آيه (معجزه) است؛ خواه مستور و نامحسوس و خواه مشهور و محسوس. معجزه نامحسوس، آيه غير بيّنه است؛ مانند علم غيب و گزارش از آن، كه معيار محسوسي براي صحّت آن نيست، بلكه با ميزان معقول مي‏توان به امكان آن پي برد. معجزه محسوس، آيه بيّنه است. معجزه بيّنه مثل ناقه حضرت صالح(عليه‌السلام): ﴿وءاتَينا ثَمودَ النّاقَةَ مُبصِرَة) 4
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 51.
^ 2 - ـ سوره زخرف، آيه 63.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 87 و253.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 59. «مبصرة» صفت است براي موصوف محذوف؛ يعني «آية مبصرة».

323
خداي سبحان بسياري از معجزات انبيا(عليهم‌السلام) را بيّنات ناميده است و معجزات حضرت مسيح(عليه‌السلام) از آن دسته است؛ مثلاً كور مادرزاد را شفا دادن، معجزه‏اي مشهور و براي همگان محسوس است، از اين‏رو مي‏فرمايد كه به عيسي(عليه‌السلام) بيّنه داديم؛ يعني معجزه‏اي انكار ناپذير كه به صاحب نظران اختصاص ندارد و همه مي‏توانند آن را ببينند و بپذيرند. چنين معجزه‏اي حجّت بيّن است.
ذكر شفاي اَكمه و اَبرص: ﴿واُبرِءُ الاكمَهَ والابرَص﴾، براي آن است كه اين سنخ معجزات (شفاي كوري و پيسي) روشن و محسوس است و بدان معنا نيست كه معجزه آن حضرت در شفاي بيماران به همين دو مورد محدود مي‏شده و امراض ديگر را شفا نمي‏داده است، هرچند دليل قرآني بر آن نيست. غرض آنكه از آيه مزبور انحصار اعجاز درماني حضرت مسيح(عليه‌السلام) در دو مورد ياد شده و نفي ماسواي آن استفاده نمي‏شود.
 
 
مظهر اسم خالق، مُصَوِّر و محيي
خداي سبحان درباره آفرينش آدم مي‏فرمايد: ﴿اِنّي خلِق بَشَرًا مِن طين ٭ فَاِذا سَوَّيتُهُ ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي فَقَعوا لَهُ سجِدين) 1 و همين تسويه را درباره آفرينش پرنده همراه با حيات بخشيدن آن، به حضرت مسيح(عليه‌السلام) افاضه فرموده است: ﴿واِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِاِذني) 2 يعني مسيح(عليه‌السلام) هم مظهر «خالق» است، زيرا اجزاي چيزي را كه مي‏خواهد بيافريند كنار هم
^ 1 - ـ سوره ص، آيات 72 ـ 71.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 110.

324
گردمي‏آورد، و هم مظهر «مصوّر» است؛ يعني صورتگري مي‏كند، و هم مظهر «محيي» است؛ يعني روح مي‏دمد و حيات مي‏بخشد. همان‏گونه كه حضرت اسرافيل(عليه‌السلام) مظهر «هو المحيي» است و با اذن خدا ارواح را به ابدان افاضه مي‏كند و همان‏گونه كه حضرت عزرائيل(عليه‌السلام) مظهر «هو المميت» است و به اجازه پروردگار ارواح را از ابدان قبض مي‏كند، انبياي اولواالعزم(عليهم‌السلام) كه از لحاظ تعليم اسما، بالاتر از فرشتگان‏اند، مي‏توانند مظهر هو «المحيي»، «هو القابض»، «هو الباسط» و... باشند.
كارهاي سه‏گانه خلقت و تصوير و احيا، با سه جمله ﴿اَخلُق﴾، ﴿كَهَيئَةِ الطَّير﴾ و ﴿فَاَنفُخ﴾ بيان شده است: ﴿اَخلُق﴾ ناظر به مواد اوليه؛ ﴿كَهَيئَةِ الطَّير﴾ راجع به صورتگري اعضاي درون و برون؛ ﴿فَاَنفُخ﴾ مربوط به احياست. براين اساس، آفريده حضرت مسيح(عليه‌السلام) پيش از نفخ، تنها مجسّمه‏اي نظير سراميك دستي نبود، بلكه از لحاظ جسم، پرنده‏اي واقعي با همه اعضا و جوارح بود.
اگر ﴿اَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّير﴾ را تنها مظهر «هو المصوّر» معنا كنيم، ناگزير بايد آفرينش اعضاي پرنده را با ﴿فَاَنفُخُ فيه﴾ تأمين كنيم، درنتيجه مجاز در كلمه يا مجاز در اسناد پيش مي‏آيد، زيرا در اين صورت ﴿فَاَنفُخ﴾ به معناي «فأصوّر و اُحيي» خواهد بود؛ يعني هم اعضا، جوارح، دستگاه‏هاي گوارشي، تنفسي، گردش خون و امثال آن را مي‏دهم و هم حيات مي‏بخشم. اين معاني را مشكل مي‏توان بر ﴿فَاَنفُخ﴾ تحميل كرد؛ ولي همه اين امور از ﴿كَهَيئَةِ الطَّير﴾ به خوبي برداشت مي‏شود و اين كلمه توان تحمّل معاني مزبور را دارد.
تذكّر: لام در ﴿اَخلُقُ لَكُم﴾ براي تسخير نيست؛ بر خلاف ﴿هُوَ الَّذي

325
خَلَقَ لَكُم ما فِي الارضِ جَميعا) 1 يعني به اين معنا نيست كه من به رسالت مبعوث شده‏ام تا براي شما مرغ بيافرينم و شما از آن استفاده كنيد، بلكه به‏معناي بهره‏برداري علمي و استنتاج ديني و از قبيل ﴿مَعذِرَةً اِلي رَبِّكُم) 2 «حجّة لكم» و «آية لكم» است.
 
آفرينش عيسوي از دو منظر حكمت و معرفت
در اينكه پيدايش حيات و تعلق روح به طين و تحقق پرنده به اذن خداوند بود ترديدي نيست؛ ولي آنچه از منظر حكمت يعني نظام علّي و معلولي و توقف مسبّب بر سبب مشاهده مي‏شود، با آنچه از منظر معرفت يعني توحيد افعالي و توقف مسبَّب بر مسبِّب و سبب‏ساز و سبب‏سوز يافت مي‏شود متفاوت است. فتواي نظام سبب و مسبَّب اين است كه عيساي مسيح(عليه‌السلام) به اذن پروردگار پرنده آفريد و آن را طائر كرد. فتواي توحيد افعالي اين است كه عيساي مسيح(عليه‌السلام) مأذون به دميدن بود؛ ولي زنده شدن پرنده به امر «كن» بود كه در اين مورد از آن به اذن الله ياد شده است 3 و شايد بتوان اين مطلب سامي را براساس توحيد افعالي به مطلبي ديگر ارجاع داد كه عبارت رايج آن اين است: وما أحييتَ الطائر أذا أحييتَ ولكنّ الله أحيي.
 
 
نسبت آفرينش عيسوي با آيات تحدّي
تقييد خلقتِ طائر به اذن خدا مانع نقد وَثَني‏هاست، زيرا خداوند مي‏فرمايد:
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 164.
^ 3 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص442 ـ 441.

326
﴿اَم جَعَلوا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقوا كَخَلقِهِ فَتَشبَهَ الخَلقُ عَلَيهِم قُلِ اللهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ءٍ وهُوَ الوحِدُ القَهّر) 1 ﴿قُل اَرَئَيتُم ما تَدعونَ مِن دونِ اللهِ اَروني ماذا خَلَقوا مِنَ الارض) 2 اگر كسي بخواهد درباره حضرت مسيح(عليه‌السلام) كه توانست طائري بيافريند نقدي كند، قبلاً پاسخ خود را از آيه مورد بحث و مانند آن خواهد گرفت و آن اينكه محور آيات تحدّي، خلقت مستقل است و مدار آفرينش حضرت مسيح(عليه‌السلام) به اذن خدا و غير مستقل است و همين امتثال دستور الهي عبادت ويژه آن حضرت(عليه‌السلام) نسبت به ساحت قدس ربوبي بوده است 3.
 
 
متعلّق «باذن الله»
برخي گفته‏اند: سرّ اينكه عيساي مسيح(عليه‌السلام) كلمه ﴿بِاِذنِ الله﴾ را هنگام افاضه روح بر زبان راند ولي درباره آفرينش پرنده نگفت، آن است كه افاضه روح، غيرعادي است و آفرينش پرنده، عادي 4.
اين سخن را نمي‏توان پذيرفت، زيرا واژه ﴿بِاِذنِ الله﴾ مفعول به واسطه است و از باب تنازع به هر سه فعل تعلّق دارد؛ مانند كلمه «علي الشهور» در دعاي وهذا شهر عظّمته و كرّمته و شرّفته و فضّلته علي الشهور 5 كه به هر چهار فعل پيش از خود تعلق دارد؛ بنابراين نمي‏توان گفت چون اِحيا دشوارتر است آن را به اذن خدا اسناد داد؛ ولي اِبراي اَكمه و اَبرص كه سهل‏تر است به خدا اسناد داده نشد، بلكه ابراي اَكمه و اَبرص نيز مانند احياي مردگان به اذن خدا بود.
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 16.
^ 2 - ـ سوره احقاف، آيه 4.
^ 3 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص442، با تحرير اندك.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص752.
^ 5 - ـ اقبال الاعمال، ص282 ـ 281؛ مفاتيح الجنان، دعاي تعقيب نماز در ماه مبارك رمضان.

327
به سخن ديگر، ﴿واُبرِءُ الاكمَهَ والابرَصَ واُحي المَوتي بِاِذنِ الله﴾ به معناي «و اُبري‏ء الاكمه بإذن الله و اُبري‏ء الأبرص بإذن الله و اُحي الموتي بإذن الله» است، چنان كه در آيه ﴿اِذ قالَ اللهُ يعيسَي ابنَ مَريَمَ اذكُر نِعمَتي عَلَيكَ وعَلي ولِدَتِكَ اِذ اَيَّدتُكَ بِروحِ القُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِي المَهدِ وكَهلًا واِذ عَلَّمتُكَ الكِتبَ والحِكمَةَ والتَّورةَ والانجيلَ واِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِاِذني فَتَنفُخُ فيها فَتَكونُ طَيرًا بِاِذني وتُبرِي الاكمَهَ والابرَصَ بِاِذني واِذ تُخرِجُ المَوتي بِاِذني واِذ كَفَفتُ بَني اِسرءيلَ عَنكَ اِذ جِئتَهُم بِالبَيِّنتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم اِن هذا اِلاّسِحر مُبين) 1 كلمه ﴿اِذني﴾ چهار بار تكرار شده و نشان مي‏دهد كه در آيه مورد بحث نيز همه موارد مطرح شده به اِذن الله است نه خصوص احيا.
راز اين تكرار نيز آن است كه تحمّل معجزات حضرت مسيح(عليه‌السلام) براي توده مردم آسان نبود، از اين‏رو آن حضرت، به اذن الله بودن معجزاتش را بارها يادآوري مي‏كند، تا از سويي مردم اين معجزات را نشانه رسالت او بدانند و از طرفي توهّم تثليث و فرزند خدا بودن شكل نگيرد.
نكته: تعبير ﴿بِاِذني﴾ يا ﴿بِاِذنِ الله﴾ كه از انجام گرفتن كار به اجازه خداوند حكايت مي‏كند، درباره معجزات مسيح(عليه‌السلام)، گاهي همراه با كلمه «إذ» 2 و زماني مانند آيه مورد بحث بدون آن آمده است. «إذ» براي يادآوري صحنه عمل است.
 
 
حيات‏بخش ابتدايي و اعاده‏اي
ساير واژگان اين آيه به صورت جنس آمده‏اند؛ امّا ﴿المَوتي﴾ جمع داراي الف و
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 110.
^ 2 - ـ ر.ك: سوره مائده، آيه 110.

328
لام است: ﴿واُحي المَوتي﴾ و معنايش آن است كه من مي‏توانم مردگان بسياري را زنده كنم.
حضرت عيسي(عليه‌السلام) به اذن خداوند، هم حيات ابتدايي مي‏بخشيد و هم حيات اعاده‏اي؛ هم مانند حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام)، مظهر «هو المعيد» است و هم مظهر «هو المحيي». جمله ﴿اَخلُقُ لَكُم مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّير﴾ به معناي احياي ابتدايي و جمله ﴿واُحي المَوتي﴾ احياي اعاده‏اي را بيان مي‏كند.
ضمناً هيئت ﴿اُحي﴾ و جمع با الف و لام بودن ﴿المَوتي﴾ بر استمرار دلالت مي‏كند؛ يعني براي اتمام حجّت ابتدائاً يا هرگاه از او به عنوان معجزه مي‏خواستند، مرده زنده مي‏كرد.
 
 
قيد «بإذن الله» درباره همه معجزات
گزارش غيبي حضرت عيسي(عليه‌السلام) از اينكه بني‏اسرائيل در خانه‏هايشان چه چيزهايي را ذخيره كرده يا چه غذايي خورده‏اند: ﴿واُنَبِّئُكُم بِما تَأكُلونَ وما تَدَّخِرونَ في بُيوتِكُم﴾، به «اذن الله» مقيّد نشده است؛ ليكن افزون بر اينكه سياق آيه گوياي آن است كه حذف «بإذن الله» در جمله اخير، به قرينه ذكر آن در جمله‏هاي پيشين و براساس «جواز حذف ما يُعْلم» است، اگر آيه مورد بحث را صغرا و آيه ﴿ما كانَ لِرَسولٍ اَن يَأتِي بِءايَةٍ اِلاّبِاِذنِ الله) 1 را كبراي قياس قرار دهيم، به خوبي روشن خواهد شد كه اِخبار از غيب يعني گزارش آن حضرت از ذخيره خانه‏هاي بني‏اسرائيل و غذاهايي كه خوردند نيز بايد به «اذن الله» مقيّد باشد، زيرا براساس آيه ياد شده هيچ پيامبري نمي‏تواند آيتي بياورد مگر به اذن خدا.
^ 1 - ـ سوره غافر، آيه 78.

329
تعبير «آيه» نشان مي‏دهد كه اين عمل از طرف شخص حضرت عيسي و نيز هيچ پيامبر ديگر نبوده و نيست، همان‏گونه كه اصل كلّي ﴿اَنّي قَد جِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم﴾ نشان مي‏دهد كه موارد گفته شده در آيه مورد بحث، تفصيل آن اجمال و شرح آن متن است، پس هر يك از اين معجزات، آيتي است از خدا؛ نه از خود مسيح.
 
 
صحت اسناد اِخبار از غيب به خدا
چنانچه درباره علّت مقيّد نشدن اِنبا به «اذن الله»، گفته شود «خلق و احيا را مي‏توان به خدا اسناد داد؛ امّا كار حضرت مسيح(عليه‌السلام) و گزارش و اخبار از غيب را كه به خود آن حضرت قائم است، نمي‏توان بي‏واسطه به خدا نسبت داد»، پاسخ اين است كه اولاً همان‏گونه كه خلق تمامي اَشيا و اِحياي مردگان بالاَصاله مخصوص خداوند است: ﴿اَللهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ء) 1 و موجودِ ممكن فقط به اذن خداوند و از راه مظهر خالق يا محيي شدن مي‏تواند «خالق» يا «محيي» شود، علم به غيب نيز بالاصاله ويژه خداست و هيچ كس نمي‏تواند عالم به غيب يا گزارشگر اَخبار غيبي باشد، مگر به اذن خدا و از راه مظهريّت، پس فرقي بين «اِنبا» و «خلق و اِحيا» نيست.
ثانياً در آيه مورد بحث، اِبراي اَكمه و اَبرص نيز كه كاري درماني و قائم به عبد است، به اذن الله مقيّد شده است، بنابراين اِنبا نيز بايد مقيّد شود.
ثالثاً وقتي كارهايي نازل‏تر از اِنبا به خدا نسبت داده شده است مانند ﴿فَلَم تَقتُلوهُم ولكِنَّ اللهَ قَتَلَهُم وما رَمَيتَ اِذ رَمَيتَ ولكِنَّ اللهَ رَمي) 2 اِنبا را به طريق
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 62.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 17.

330
اَوْلي مي‏توان به خدا اسناد داد.
قرآن كريم گزارش از غيب دنيوي را به خدا اسناد مي‏دهد: ﴿واِذ اَسَرَّ النَّبي اِلي بَعضِ اَزوجِهِ حَديثًا فَلَمّا نَبَّاَت بِهِ واَظهَرَهُ اللهُ عَلَيهِ عَرَّفَ بَعضَهُ واَعرَضَ عَن بَعضٍ فَلَمّا نَبَّاَها بِهِ قالَت مَن اَنبَاَكَ هذا قالَ نَبَّاَنِي العَليمُ الخَبير) 1 وقتي يكي از همسران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم پرسيد كه اين خبر را چه كسي به شما گزارش داد، آن حضرت فرمودند كه خداوند عليم خبير، پس انبا در دنيا مي‏تواند به خدا اسناد پيدا كند.
گزارش از غيب اخروي نيز به خدا نسبت داده شده است: ﴿قُل اِنَّ المَوتَ الَّذي تَفِرّونَ مِنهُ فَاِنَّهُ مُلقيكُم ثُمَّ تُرَدّونَ اِلي علِمِ الغَيبِ والشَّهدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم تَعمَلون) 2 خداي سبحان شما را از كرده‏هايتان آگاه مي‏كند.
رابعاً ادلّه سه‏گانه براي تصحيح اسناد اِخبار از غيب به خدا كافي است؛ امّا سخن در اين نيست كه انبا را مي‏توان به خدا اسناد داد يا نه، بلكه بحث دراين است كه چرا انبا به «اذن الله» مقيّد نشده است.
 
 
وقوع و تحقّق معجزات عيسوي(عليه‌السلام)
صاحب المنار ذيل آيه مورد بحث مي‏گويد: آيا حضرت مسيح(عليه‌السلام) اين كارها را انجام داده است؛ يا تنها سخن در توانايي او در انجام اين‏گونه كارهاست؟ سپس مي‏گويد: ظاهر آيه از وقوع اين معجزات حكايت نمي‏كند، بلكه حاكي از قدرت حضرت مسيح(عليه‌السلام) و امكان تحقق اين امور است و روايتي نيز مبني بر عملي شدن اين امور نداريم، پس آنچه نقل شده است، شايسته اعتماد نيست
^ 1 - ـ سوره تحريم، آيه 3.
^ 2 - ـ سوره جمعه، آيه 8.

331
و آنچه درخور اعتماد است [ظاهر آيه]، بر تحقق دلالتي ندارد 1.
وي همچنين ذيل آيه 260 سوره «بقره»، مي‏گويد: از اين آيه نمي‏توان استفاده كرد كه ابراهيم(عليه‌السلام) آن پرنده‏ها را گرفت، كشت و پس از قطعه قطعه كردن، آن‏ها را روي كوه‏ها پخش كرد؛ آن‏گاه آن‏ها را فراخواند و آن حيوانات زنده شدند و آمدند، بلكه آيه تنها به ابراهيم(عليه‌السلام) مي‏گويد اين كار را انجام بده؛ مثل اينكه شاگردي از استاد و مربّي خويش نحوه ساختن نوعي تركيب شيميايي را بپرسد و استاد نيز پاسخ گويد. پاسخ استاد، دليل بر آن نيست كه متعلّم حتماً آن كار را انجام داده باشد 2.
شاگرد ايشان جناب رشيد رضا ضمن تقرير اين مطلب مي‏گويد: از آيه مورد بحث نمي‏توان برداشت كرد كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) چنين كارهايي را انجام داده است؛ امّا از آيه سوره «مائده» شايد بتوان چنين استفاده‏اي كرد: ﴿يَومَ يَجمَعُ اللهُ الرُّسُلَ فَيَقولُ ماذا اُجِبتُم قالوا لاعِلمَ لَنا اِنَّكَ اَنتَ عَلّمُ الغُيوب) 3 خداي سبحان همه پيامبران را در معاد جمع مي‏كند و از آنان مي‏پرسد: چه پاسخي از مردم دريافت كرديد؟ آنان عرض مي‏كنند: ما نمي‏دانيم؛ تو عالم به غيب هستي و مي‏داني مردم چه كرده‏اند. سپس خداي سبحان مي‏فرمايد: ﴿يعيسَي ابنَ مَريَمَ اذكُر نِعمَتي عَلَيكَ وعَلي ولِدَتِكَ اِذ اَيَّدتُكَ بِروحِ القُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِي المَهدِ وكَهلًا واِذ عَلَّمتُكَ الكِتبَ والحِكمَةَ والتَّورةَ والانجيلَ واِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِاِذني فَتَنفُخُ فيها فَتَكونُ طَيرًا بِاِذني وتُبرِي الاكمَهَ والابرَصَ بِاِذني واِذ تُخرِجُ المَوتي بِاِذني واِذ كَفَفتُ بَني اِسرءيلَ عَنكَ اِذ
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص311.
^ 2 - ـ همان، ص55.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 109.

332
جِئتَهُم بِالبَيِّنتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم اِن هذا اِلاّسِحر مُبين) 1 يعني نعمت‏هاي ما را به يادآور كه در دنيا اين كارها را انجام مي‏دادي 2.
رشيد رضا سپس مي‏گويد: مگر آنكه آيه سوره «مائده» را توجيه كنيم و بگوييم خداوند در قيامت به عيساي مسيح مي‏فرمايد: به ياد آور قدرتي را كه ما به تو داديم؛ اگر مي‏خواستي مي‏توانستي آن كارها را انجام دهي، بنابراين توجيه، آيات سوره مبارك «مائده» نيز بر وقوع اين معجزات دلالت ندارند 3.
او خود نيز به خلاف ظاهر بودن اين توجيه آگاهي دارد؛ ولي بناي اين‏گونه افراد بر عدم پذيرش معجزاتِ معهود است. صاحب المنار با همين توجيه كه مراد آيه قدرت انجام دادن اين معجزات است نه تحقق آن‏ها، بسياري از معجزات را كه در سوره مبارك «بقره» از آن‏ها سخن رفته، انكار كرده است و اين چيزي جز تحميل تفكّر وهابيت بر ظاهر آيات قرآن كريم نيست و نامي جز تفسير به رأي بر آن نمي‏توان نهاد، زيرا آيه‏اي را كه دلالت كمتري دارد، محور قرار مي‏دهد و ذيل آيه‏اي كه دلالت روشن‏تري دارد، به گذشته ارجاع مي‏دهد 4.
تذكّر: 1. نقد مبناي تفسير المنار و بيان وهن آنچه بر آن مبنا بنا نهاده شد بارها مطرح و گوشزد شد و در آينده نيز به اميد الهي از اين نقدها خواهيم داشت.
2. شايد گفته شود آيات معجزه حضرت مسيح(عليه‌السلام) در سوره «آل عمران» كه ناظر به دنياست، در وقوع اين معجزات صراحت ندارد و آيات سوره مبارك
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 110.
^ 2 - ـ فعل‏هاي مضارع كه بر استمرار دلالت دارند نشان مي‏دهند كه هر يك از معجزات مزبور بارها تحقّق يافته است.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص312 ـ 311.
^ 4 - ـ تفسير المنار، ج7، ص247.

333
«مائده» هم كه به وقوع معجزات تصريح مي‏كند، مربوط به قيامت است، بنابراين ممكن است حضرت مسيح(عليه‌السلام) اين كارها را در زمان خود نكرده باشد، بلكه هنگام «رجعت» در زمان ظهور حضرت ولي عصر(عج) با اين معجزات بيايد.
در پاسخ بايد گفت قرآن كريم حضرت مسيح(عليه‌السلام) را هنگامي كه به رسالت مأموريت يافت، با اين اوصاف معرّفي فرمود و خداي سبحان نيز در قيامت، در حالي كه او را رسول بني‏اسرائيل مي‏نامد، به اين ويژگي‏ها مي‏ستايد؛ امّا در «رجعت» وقتي حضرت عيسي(عليه‌السلام) ظهور مي‏كند، جزو امّت حضرت ولي عصر(عج) خواهد بود؛ نه رسول خدا به سوي بني‏اسرائيل؛ يعني رجعت ايشان براي ايفاي رسالت و به عنوان پيامبري اُولوا العزم نيست، بلكه از معاونان حضرت حجّت(عليه‌السلام) به شمار مي‏آيند.
 
 
جدال احسن
آيه مورد بحث، مصداق «جدال احسن» 1 است: ﴿اِنَّ في ذلِكَ لاءيَةً لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين﴾.
^ 1 - ـ «برهان» آن است كه مقدّماتش بيّن و بر اساس اصول متعارف باشد؛ مانند ﴿واِن كُنتُم في رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلي عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِهِ وَادعوا شُهَداءَكُم مِن دونِ اللهِ اِن كُنتُم صدِقين﴾ (سوره بقره، آيه 23). اين آيه غير مؤمنان را به تحدّي محض و رسمي فرا مي‏خواند. «جدال اَحسن»، آن است كه كسي مطلب حقي را كه مقبول مخاطب است، مقدمه دليل قرار دهد. «جدال غير اَحسن»، آن است كه انسان با سوء استفاده از ضعف فكري ديگران، حقي را باطل يا باطلي را حق جلوه دهد. اين نوع جدال در شرع مقدس اسلام حرام است. قرآن كريم مردم را به جدال احسن فراخوانده است: ﴿اُدعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وجدِلهُم بِالَّتي هِي اَحسَن﴾ (سوره نحل، آيه 125).

334
نفس آيت و معجزه، حجّت بالغ حق است؛ يعني ممكن است كسي ايمان نياورد؛ امّا نمي‏تواند از معجزه روي بگرداند و به آن اعتراض علمي كند، زيرا كساني هم كه مبدأ را نپذيرفته‏اند ولي فطرتي پاك و قلبي سالم دارند، در برابر معجزات خضوع كرده و آن را پذيرفته‏اند و معجزات براي آنان نوعي برهان بوده است؛ امّا اهل عناد و لجاج و صاحبان قلب بيمار، هر معجزه‏اي ببينند، باز ايمان نخواهند آورد: ﴿ولَئِن اَتيتَ الَّذينَ اوتُوا الكِتبَ بِكُلِّ ءايَةٍ ما تَبِعوا قِبلَتَك) 1 خداي سبحان درباره روح استكباري آنان فرموده است: آن‏ها مي‏خواهند كه مانند پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم صاحب معجزه باشند و مي‏گويند: هرگز ايمان نمي‏آوريم، مگر آنكه آن وحي و فرشته‏اي كه بر فرستادگان خدا نازل شده، بر ما نيز نازل شود: ﴿ولَو اَنَّنا نَزَّلنا اِلَيهِمُ المَلئِكَةَ وكَلَّمَهُمُ المَوتي وحَشَرنا عَلَيهِم كُلَّ شي‏ءٍ قُبُلًا ما كانوا لِيُؤمِنوا اِلاّاَن يَشاءَ اللهُ ولكِنَّ اَكثَرَهُم يجهَلون) 2 ﴿واِذَا جاءَتهُم ءَايَة قالوا لَن نُؤمِنَ حَتّي نُؤتي مِثلَ ما اوتِي رُسُلُ اللهِ اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَهُ... ) 3 و خداوند سرانجام، درباره آنان به پيامبرش مي‏فرمايد: ﴿...وتُنذِرَ بِهِ قَومًا لُدّا) 4
درباره آنان كه اصل مبدأ، وحي و رسالت را پذيرفته‏اند، خداوند سبحان مي‏فرمايد كه شما اين مباني را پذيرفته‏ايد، پس بايد اين فروع را نيز بپذيريد و اين همان جدال احسن است، زيرا در آن از مقدّماتي حق و مورد پذيرش مخاطب استفاده شده است.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 145.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 111.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 124.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 97.

335
بني‏اسرائيل، انبياي ابراهيمي(عليهم‌السلام) را پذيرفته و حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) را با همه معجزاتش باور كرده‏اند، بدين جهت نمي‏توانند اصل معجزه مسيح(عليه‌السلام) را ناديده بگيرند، از اين‏رو خداي سبحان به وسيله حضرت مسيح(عليه‌السلام) به آنان مي‏فرمايد: ﴿اِن كُنتُم مُؤمِنين﴾؛ يعني اگر به خدا، اذن خدا، اصل ولايت تكويني و اعجاز اعتقاد داريد، اين امور نيز معجزه است.
 
 
اشارات و لطايف
 
اذن تكويني و تشريعي
1. اذن تكويني: اگر خداوند به چيزي اجازه دهد، آن چيز مي‏تواند واقع شود، وگرنه رخ نخواهد داد. ممكن است چيزي از نظر شرع مقدس حرام باشد؛ ولي خداوند به جهت آزمون و امتحان به آن اذن تكويني دهد؛ مانند اذن خدا در تأثير سحر: ﴿يُعَلِّمونَ النّاسَ السِّحرَ... فَيَتَعَلَّمونَ مِنهُما ما يُفَرِّقونَ بِهِ بَينَ المَرءِ وزَوجِهِ وما هُم بِضارِّينَ بِهِ مِن اَحَدٍ اِلاّبِاِذنِ الله... ) 1 يعني ساحران بي اذن تكويني خدا نمي‏توانند هيچ ضرري برسانند. اين اجازه به معناي اذن تشريعي خداوند نيست، زيرا خداوند به ايذا و اضرار مردم اذن نداده، بلكه اين كار را حرام كرده است، پس كافران نبايد بپندارند كه بي‏اذن تكويني خداوند مي‏توانند كاري انجام دهند. آري خداوند به آنان جهت امتحان مهلت داده است.
2. «اذن تشريعي»: آياتي كه ناظر به حكم فقهي است فقط اذن تشريعي است؛ مانند ﴿اُذِنَ لِلَّذينَ يُقتَلونَ بِاَنَّهُم ظُلِموا) 2
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 102.
^ 2 - ـ سوره حجّ، آيه 39.

336
 
3. اذن تشريعي همراه با اذن تكويني؛ مانند ﴿كَم مِن فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كَثيرَةً بِاِذنِ الله) 1 يعني خداي سبحان به مجاهدان اسلام هم اذن تكويني داده است و هم اذن تشريعي؛ نه تنها كارشان را امضا كرده، بلكه بدان امر نيز فرموده و وسيله پيروزي آن‏ها را تكويناً فراهم كرده است. نمونه دوم، اين آيه است: ﴿وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلاّلِيُطاع) 2 هيچ پيامبري مبعوث نشد، مگر به اذن خداوند؛ هم از نظر تكوين و هم از نظر تشريع، مطاع است. نمونه سوم، معجزات انبيا(عليهم‌السلام) است كه مقيّد به اذن تكويني و تشريعي خداوند است.
 
 
بحث روايي
 
1. آفرينش «خفاش» از معجزات مسيح(عليه‌السلام)
عن الحسين بن علي(عليه‌السلام) قال: كان علي بن أبي طالب(عليه‌السلام) بالكوفة في الجامع اذ قام إليه رجل من أهل الشام فسأله عن مسائل فكان فيما سأله أن قال له: أخبرني عن ستّة لم يركضوا في رحم؟ فقال: آدم و حوّاء و كبش إبراهيم و عصا موسي و ناقة صالح و الخفاش الّذي عمله عيسي بن مريم فطار بإذن الله 3.
اشاره: پيدايش حيوان طبق عادت يا به شكل تولّد و تخم‏گذاري است، يا به نحو توالد و زناشويي و پرورش جنين در رحم. آنچه از حضرت مسيح(عليه‌السلام) ظاهر شد خارق هر دو قسم بود؛ يعني حيواني بود بي‏تخم‏گذاري و بدون جنين‏پروري، چنان‏كه از سنخ شبيه‏سازي كنوني نبوده است كه علم عادي توان آن را دارد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 249.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 64.
^ 3 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص323؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص92.

337
 
2. معجزه احياي مردگان
عن أبان بن تغلب قال: سئل أبو عبدالله(عليه‌السلام) هل كان عيسي بن مريم أحيا أحداً بعد موته حتّي كان له اكل و رزق و مدّة وولد؟ قال: فقال: نعم إنّه كان له صديق مؤاخ له في الله و كان عيسي يمرّ به فينزل عليه و إنّ عيسي غاب عنه حيناً ثمّ مرّ به فخرجت إليه اُمّه فسألها عنه. فقالت اُمّه: مات يا رسول الله. فقال لها: أتحبّين أن ترينه. قالت: نعم. قال لها: إذا كان غداً أتيتك حتّي اُحْيِيه لك بإذن الله. فلمّا كان من الغد أتاها فقال لها: انطلقي معي إلي قبره فانطلقا حتّي أتيا قبره فوقف عيسي(عليه‌السلام) ثمّ دعا الله فانفرج القبر و خرج ابنُها حيّاً. فلمّا رأته اُمّه و رآها بكيا فرحمهما عيسي فقال له: أتحبّ أن تبقي مع اُمّك في الدنيا؟ قال: يا رسول الله! بأكل و برزق و مدّة أو بغير مدّة و لا رزق و لا أكل؟ فقال له عيسي: بل برزقٍ و أكلٍ و مدّةٍ تعمر عشرين سنة و تزوّج و يولد لك. قال: فنعم إذاً، قال: فدفعه عيسي(عليه‌السلام) إلي اُمّه فعاش عشرين سنة و ولد له 1.
عن عبدالله بن سليم العامري عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: إنّ عيسي بن مريم جاء إلي قبر يحيي بن زكريّا(عليه‌السلام) و كان سأل ربّه أن يحييه له فدعاه فأجابه و خرج إليه مِن القبر فقال له: ما تريد منّي فقال له: اُريد أن تؤنسني كما كنت في الدنيا. فقال له: يا عيسي! ما سكنت عنّي حرارة الموت و أنت تريد أن تعيدني إلي الدنيا و تعود عليّ حرارة الموت، فتركه فعاد إلي قبره 2.
اشاره: مرگ و خواب، در جامع حقيقي شريك‏اند و از هر دو به وفات و
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص175 ـ 174؛ الكافي، ج8، ص337.

338
توفّي ياد مي‏شود. تفاوت اين دو در درجه قطع تعلق است. رجوع روح به بدن بعد از خواب معقول و رايج است. رجوع روح به بدن بعد از مرگ معقول ولي غيررايج است. آنچه از حضرت مسيح(عليه‌السلام) و مانند آن نقل شد، برخلاف رايج است؛ نه برخلاف عقل و برهان، زيرا چنين رجوعي مستبعد است؛ ولي مستحيل نيست و منشأ استبعادش معتاد نبودن آن است.
 
 
3. اخبار غيبي مسيح(عليه‌السلام) به بني‏اسرائيل
عن أبي جعفر محمّد بن علي(عليهماالسلام) في قوله: ﴿واُنَبِّئُكُم بِما تَأكُلونَ وما تَدَّخِرونَ في بُيوتِكُم﴾ فإنّ عيسي(عليه‌السلام) كان يقول لبني‏اسرائيل إنّي رسول الله إليكم و أنّي أخلق لكم من الطين كهيئة الطير فأنفخ فيه فيكون طيراً بإذن الله و اُبري‏ء الأكمه و الأبرص، الأكمه هو الأعمي، قالوا: ما نري الّذي تصنع إلاّ سحراً فأرنا آية نعلم أنّك صادق. قال: أرأيتم إن أخبرتكم ﴿بِما تَأكُلونَ وما تَدَّخِرون﴾، يقول ما أكلتم في بيوتكم قبل أن تخرجوا و ما ذخرتم الليل تعلمون أنّي صادق؟ قالوا: نعم فكان يقول للرجل أكلت كذا و كذا و شربت كذا و كذا و رفعت كذا و كذا فمنهم من يقبل منه فيؤمن و منهم من ينكر فيكفر و كان لهم في ذلك آية إن كانوا مؤمنين 1.
اشاره: أ. بني‏اسرائيل معجزات حضرت مسيح را سحر مي‏پنداشتند. او براي صدق ادعاي خود از غذايي خبر داد كه در خانه خود مي‏خوردند يا ذخيره مي‏كردند. عده‏اي پذيرفتند و ايمان آوردند و گروهي انكار كردند و كافر شدند.
ب. منشأ چنين گزارش غيبي‏اي همانا سِعَه وجودي روح انسان كامل معصوم است كه از آشكار و نهان ديگران به عنايت الهي آگاه است و آنچه از
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص102.

339
آيه ﴿وقُلِ اعمَلوا فَسَيَرَي اللهُ عَمَلَكُم ورَسولُهُ والمُؤمِنون) 1 برمي‏آيد نيز همين است. البته گاهي مأذون در افشا كردن‏اند و زماني نيز مأمور به آن نيستند.
 
 
4. سنخيّت معجزات انبيا با زمان
قال ابن السكيت لأبي الحسن الرضا(عليه‌السلام): لماذا بعث الله عزّ وجلّ موسي بن عمران بالعصا و يده البيضاء و آلة السحر و بعث عيسي(عليه‌السلام) بالطب و بعث محمّداًصلي الله عليه و آله و سلم بالكلام و الخطب، فقال له أبو الحسن(عليه‌السلام): ... و انّ الله تبارك و تعالي بعث عيسي(عليه‌السلام) في وقت ظهرت فيه الزمانات و احتاج النّاس إلي الطب فأتاهم من عند الله عزّ وجلّ بما لم يكن عندهم مثله و بما أحيي لهم الموتي و أبرأ [لهم] الأكمه و الأبرص بإذن الله تعالي و أثبت به الحجّة عليهم 2.
اشاره: برپايه اين حديث شريف معجزات پيامبران الهي(عليهم‌السلام) با اوضاع زمان متناسب و هماهنگ است؛ مثلاً در عصر حضرت مسيح(عليه‌السلام) پديده طب، درخشندگي خاصي داشت و مردم بيش از هر اعجازي شفاي كوري و پيسي و بالاتر زنده شدن مردگان را مي‏فهميدند و حجّت بر آن‏ها تمام مي‏شد، از اين رو حضرت عيسي(عليه‌السلام) به درمان بيماراني پرداخت كه طبيبان حاذق عصر او از آن عاجز بودند و چون كارشناس پزشكي بودند، كاملاً فرق بين طبّ عادي و درمان خارق عادت را مي‏فهميدند و حجّت الهي براي آنان روشن مي‏شد.
 
 
5. وارثان انبيا(عليهم‌السلام)
عن أبي بصير قال: دخلت علي أبي جعفر(عليه‌السلام) فقلت له: و أنت ورثة رسول
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 105.
^ 2 - ـ عيون أخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص86 ـ 85؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص92.

340
الله‏صلي الله عليه و آله و سلم؟ قال: نعم. قلت: رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم وارث الأنبياء، علم كلّ ما علموا؟ قال لي: نعم. قلت: فأنتم تقدرون علي أن تُحيوا الموتي و تُبرئوا الأكمه و الأبرص؟ قال: نعم بإذن الله؛ ثمّ قال لي: اُدْنُ منّي يا أبا محمّد! فدنوت منه فمسح علي وجهي و علي عيني فأبصرت الشمس و السماء و الأرض و البيوت و كلّ شي‏ء في البلد؛ ثمّ قال لي: أتحبّ أن تكون هكذا و لك ما للناس و عليك ما عليهم يوم القيامة، أو تعود كما كنت و لك الجنّة خالصاً؛ قلت: أعود كما كنت. فمسح علي عيني فعدت كما كنت، قال: فحدثت ابن أبي عمير بهذا، فقال: أشهد أنّ هذا حقّ كما أنّ النهار حقّ 1.
اشاره: اهل بيت(عليهم‌السلام) در برخي از روايات فرموده‏اند كه كاري را كه مسيح(عليه‌السلام) انجام مي‏داد ما نيز انجام مي‏دهيم و نفرموده‏اند كاري را كه آن حضرت مي‏توانست انجام دهد، ما نيز مي‏توانيم. نمونه‏اي از آن، اين روايت است كه ابوبصير نابينا به اذن خدا با دست مبارك امام باقر(عليه‌السلام) بينا شد و آن حضرت او را ميان بينا بودن و مانند ساير مردم بودن يا بازگشت به حالت اول و پاداش بهشت داشتن مخيّر كرد و او دومي را پذيرفت. مشابه اين مضمون در روايات فراواني آمده است 2.
خلاصه: 1. انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) واجد نصاب لازم براي مظهريت خداوند است.
2. آنچه در حديث قرب نوافل مطرح شده به طور كمال و وضوح در مظهر تامّ الهي تحقّق مي‏يابد و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) نمونه تام همين مظهريّت‏اند.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الكافي، ج1، ص470؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص98.
^ 2 - ـ ر.ك: الاحتجاج، ج1، ص535 ـ 528؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص97 ـ 94.

341
وَمُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَلِأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُم بِآيَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَطِيعُونِ  (50)
إنّ الله ربّي و ربّكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم (51)
 
گزيده تفسير
محتواي رسالت حضرت عيسي(عليه‌السلام) تصديق تورات و تبيين احكام بود. آن حضرت براي ايجاد روح انعطاف و سازش و پذيرش در مخاطبان، بخش ناب تورات عصر خويش را كه در دسترس و نزد مردم بود تصديق كرد. وي اصول و خطوط كلي و ثابت اخلاق، فقه و حقوق را كه همان دين اسلام است تصديق كرد و طبق دستور خداوند با نسخ و تغيير برخي از احكام و فروع جزئي منهاج و شريعت موساي كليم(عليه‌السلام) براي تخفيف بر بني‏اسرائيل بعضي از احكام تحريمي تورات را تحليل و شريعت و احكام خاص عصر خويش را به مردم ابلاغ كرد و چون اين نسخ به تخصيص اَزماني بازمي‏گردد با تصديق تورات منافاتي ندارد.
عيساي مسيح(عليه‌السلام) فرمود: من با معجزه از نزد خدا نزد شما آمده‏ام و به دو چيز فرمان مي‏دهم: مراعات تقواي الهي و اطاعت از من. اين دو (تقوا و

342
اطاعت) هر يك معناي خاص خود را دارد؛ هرچند تقواي الهي به معناي عام، همان اطاعت از احكام خدا در مسائل تشريعي است.
حاصل آنكه، حضرت مسيح(عليه‌السلام) دو مأموريت داشت: آوردن احكام و اجراي حدود. محور امور ياد شده ربوبيت الهي است، از اين‏رو فرمود: چون خداوند پروردگار و معبود من و شماست بايد از او اطاعت كنيد و از من نيز كه به اذن او ولي شما هستم و مانند شما از او پيروي مي‏كنم بايد فرمان بريد و همانند من او را بپرستيد، چون راه راست همين عبوديت و پرستش است.
ذكر اين جملات پس از بيان معجزات، اظهار عبوديت است تا كسي نپندارد حضرت عيسي(عليه‌السلام) كه مظهر خالق، مصوّر و محيي است مقام ربوبيّت دارد.
 
 
تفسير
 
مفردات
مصدّقاً: فرق تصديق و تقليد اين است كه تصديق از سنخ علم است، زيرا علم يا تصور است يا تصديق؛ امّا تقليد هرچند اجمالاً با آگاهي از اصل مطلب همراه است، ثبوت محمول براي موضوع در آن به استناد دليل نيست، بلكه فقط به اعتماد بر قول كسي است كه از وي تقليد شده است.
 
تناسب آيات
پس از اثبات رسالت مسيح(عليه‌السلام) با معجزات ياد شده، در اين آيات به بيان محتواي رسالتش مي‏پردازد كه دو امر است: 1. تصديق تورات: ﴿ومُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَي مِنَ التَّورة﴾ كه عطف بر ﴿اَنّي قَد جِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم﴾ در آيه

343
قبلي است؛ يعني «و إنّي بعثت مصدّقًا لما بين يديّ من التورية». 2. تبيين احكام 1.
٭ ٭ ٭
 
 
تصديق تورات نزد مردم
حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) تورات عصر خويش را تصديق كرد: ﴿ومُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَي﴾، همان‏گونه كه قرآن كريم در عصر خويش كتاب‏هاي اصيل آسماني را: ﴿نَزَّلَ عَلَيكَ الكِتبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيهِ واَنزَلَ التَّورةَ والانجيل) 2 و اين هرگز بدان معنا نيست كه تورات و انجيل تا آن زمان از تحريف مصون مانده بودند.
نمي‏توان گفت عيساي مسيح(عليه‌السلام) توراتي را تصديق كرد كه خداوند بر موساي كليم(عليه‌السلام) نازل كرده بود و نزد خودش بود؛ نه توراتي را كه در دسترس مردم بود، زيرا قرآن كريم كه مهم‏تر از انجيل است و صدها سال بعد از آن نازل شد، توراتي را تصديق كرد كه در دسترس بني‏اسرائيل بود: ﴿يبَني اِسرءيلَ... ٭ وءامِنوا بِما اَنزَلتُ مُصَدِّقًا لِما مَعَكُم... ) 3 ﴿واِذا قيلَ لَهُم ءامِنوا بِما اَنزَلَ اللهُ قالوا نُؤمِنُ بِما اُنزِلَ عَلَينا ويَكفُرونَ بِما وَراءَهُ وهُوَ الحَقُّ مُصَدِّقًا لِما مَعَهُم) 4
آري قرآن كريم همان تورات نزد يهوديان و انجيل پيش مسيحيان را تصديق كرد؛ نه تورات و انجيلي مخصوص و نزد پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ اوتوا
^ 1 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص65 ـ 64.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 3.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 41 ـ 40.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 91.

344
الكِتبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقًا لِما مَعَكُم) 1 جمله ﴿مُصَدِّقًا لِما مَعَكُم﴾ براي ايجاد روح انعطاف و پذيرش است و اگر تصديق تورات مخصوص مراد باشد كه نزد پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است، هرگز روح سازش، پذيرش و انعطاف را در مخاطبان ايجاد نخواهد كرد.
آري جمله ﴿مُصَدِّقًا لِما مَعَكُم﴾، سخن گفتن با اهل كتاب براساس «جدال اَحسن» است؛ يعني همان كتابِ نزد شما را تصديق مي‏كنم و سخن جديدي نياورده‏ام، مگر در قلمرو شرعه و منهاج (شريعت)، پس طبق شواهد نقلي و لبّي، تصديق همان توراتي مراد است كه نزد مردم بوده است.
البته با توجّه به تصريح قرآن كريم به «تحريف» تورات: ﴿مِنَ الَّذينَ هادوا يُحَرِّفونَ الكَلِمَ عَن مَواضِعِه) 2 و نيز اينكه هر جا سخن از تصديق است، قبل يا بعد از آن، تعبيرهايي مانند ﴿اَنزل﴾ و ﴿اَنزَلَ الله) 3 هست، معلوم مي‏شود كه تصديق درباره توراتي است كه بر موساي كليم(عليه‌السلام) نازل شده و با آنان بوده؛ ولي گرد تحريف (تفسير به رأي، كتمان و مانند آن) بر آن ننشسته است، از اين‏رو مي‏فرمايد: ﴿قُل فَأتوا بِالتَّورةِ فَاتلوها اِن كُنتُم صدِقين) 4 يعني اگر توراتي را بياوريد كه در خانه‏هايتان داريد، سخنان مرا تصديق مي‏كند، بنابراين ممكن است برخي حقايق، مانند ويژگي‏هاي رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم در تورات فعلي يهوديان بوده است؛ ولي آنان حذف، تفسير به رأي يا كتمان كرده باشند.
خلاصه آنكه محور اساسي تصديق پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم كتاب اصيل آسماني است و
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 47.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 46.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 48.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 93.

345
چون آنچه در دسترس مردم است كتاب مشوب است نه ناب، پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نسبت به بخش ناب آن تصديق، و نسبت به بخش مشوب آن، به تحريف تصريح دارد. با اين تحليل، هم حوزه تصديق و هم قلمرو عدم تصديق معلوم مي‏شود.
 
 
ثبات دين و نسخ شريعت
انبيا(عليهم‌السلام) داراي اصلي ثابت به نام «اسلام» و فروع و خطوطي جزئي به نام «شريعت» هستند. «اسلام» يعني اصول و خطوط كلي اخلاق، فقه و حقوق هرگز نسخ نمي‏شود: ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ اللهِ الاسلم) 1 يعني سخن همه انبيا(عليهم‌السلام) درباره توحيد، نبوّت، رسالت، معاد و نيز مباني جامع خُلق، فقه و حقوق، همان سخن اسلام است و هر پيامبري سخن پيامبران پيشين را در اين باره تصديق كرده است؛ ولي در فروع جزئي كه «شريعت» به شمار مي‏آيد، هرپيامبري احكام خاصّ عصر خويش را به مردم ابلاغ مي‏كند: ﴿لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً ومِنهاجاً) 2
از آيه مورد بحث نيز به روشني ثبات دين و متغيّر بودن شرايع را مي‏توان دريافت. حضرت عيسي(عليه‌السلام) «دين» و «شريعت» را با هم جمع و درباره اصل «دين» مي‏فرمايد: ﴿ومُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَي مِنَ التَّورة﴾ و درباره فروع جزئي و خاصّ هر دين، يعني «شريعت» مي‏فرمايد: ﴿ولاُحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيكُم﴾؛ يعني من آن خطوط كلّي را تصديق كردم و پاره‏اي از احكام را به
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 48. بحث مبسوط فرق دين و شريعت، ذيل آيه ﴿اِنَّ الدّينَ عِندَ الله اپِسلم﴾ (سوره آل عمران، آيه 19) و آيه ﴿كانَ النّاسُ اُمَّةً وحِدَة﴾ (سوره بقره، آيه 213) گذشت.

346
دستور خدا تغيير دادم.
از آنجا كه تصديق به «دين» و تغيير به «شريعت» ارتباط دارد، اين دو با هم منافاتي ندارند، همان‏گونه كه منافاتي بين ثابت (دين) و متغيّر (شريعت) نيست.
جمله ﴿ولاُحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيكُم﴾ دلالت دارد كه شريعت حضرت عيسي(عليه‌السلام) ناسخ بعضي از احكام شريعت حضرت موسي(عليه‌السلام) بوده است، زيرا برخي از محرّمات شريعت موساي كليم(عليه‌السلام) در شريعت عيساي مسيح(عليه‌السلام) حلال شده كه شايد همان محرّماتي باشد كه پيش‏تر براي يهوديان حلال بوده؛ ولي بر اثر ستمكاري بر آنان حرام گشته است: ﴿فَبِظُلمٍ مِنَ الَّذينَ هادوا حَرَّمنا عَلَيهِم طَيِّبتٍ اُحِلَّت لَهُم وبِصَدِّهِم عَن سَبيلِ اللهِ كَثيرا ٭ واَخذِهِمُ الرِّبوا وقَد نُهوا عَنهُ واَكلِهِم اَمولَ النّاسِ بِالبطِلِ واَعتَدنا لِلكفِرينَ مِنهُم عَذابًا اَليما) 1
غرض آنكه تحريم گاهي براي زيانباري شي‏ء معيّن است، هرچند ضرر آن را فقط خدا مي‏داند. چنين چيزي دائماً حرام است؛ و گاهي براي تنبيه طاغيان است. چنين تحريمي با گذشت دوران متمرّدان به تحليل بدل مي‏شود.
 
 
مأموريت حضرت عيسي(عليه‌السلام)
عيساي مسيح(عليه‌السلام) فرمود كه من با معجزه از خدا نزد شما آمده‏ام و به دو چيز فرمان مي‏دهم: مراعات تقوا و اطاعت از من: ﴿وجِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم فَاتَّقوا اللهَ واَطيعون﴾.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيات 161 ـ 160.

347
تقواي الهي، همان اطاعت در مسائل تشريعي است. امر به اطاعت از مسيح(عليه‌السلام) در كنار تقواي الهي پيام مي‏دهد كه اطاعت از مسيح(عليه‌السلام) واجب است، چون او ولي خداست؛ نه از آن جهت كه رسول خداست، زيرا رسول سخني جز رساندن پيام الهي ندارد و اطاعت از رسول به جهت ولايت اوست و تقواي الهي نيز چيزي جز همان اطاعت از احكام خدا نيست. البته تقواي عام شامل هر دو قسم مي‏شود؛ ولي تفصيل، قاطع شركت است؛ يعني ذكر اين دو (تقوا و اطاعت از حضرت مسيح) در كنار هم بدين معناست كه هر يك معناي خاص خود را دارد.
فرمان حضرت مسيح(عليه‌السلام) به دو مطلب، نشان مي‏دهد كه آن حضرت دو سمت و مأموريت الهي داشته است: 1. آوردن احكام الهي و تبيين حلال و حرام. 2. اجراي حدود الهي.
«مطاع بودنِ» بالاصاله ويژه ذات اقدس خداوندي است و بالتبع، از آنِ كسي است كه خداوند به اطاعت از او اذن دهد و هيچ انساني نمي‏تواند ولي انسان ديگري باشد، مگر به اذن خدا، چنان كه درباره پيامبران(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلاّلِيُطاعَ بِاِذنِ الله) 1 البته اطاعت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از آن جهت كه داراي ولايت است، به اطاعت از الله باز مي‏گردد.
جمله ﴿وجِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم فَاتَّقوا اللهَ واَطيعون﴾ نمي‏تواند صرف تكرار و تأكيد باشد، زيرا با جمله قبلي فاصله بسياري دارد؛ همچنين «فاء» در «فَاتَّقوا الله» نمي‏تواند تفريع بر ﴿لاُحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيكُم﴾ باشد، چون هيچ نوع هماهنگي بين آن اصل و اين فرع نيست؛ امّا جمله ﴿وجِئتُكُم
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 64.
 

348
بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم﴾ با دو جمله ﴿فَاتَّقوا اللهَ﴾ و ﴿اَطيعون﴾ هماهنگي دارد؛ به اين بيان كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) دليل هر دو مدّعاي خويش (تقوا و اطاعت) را ربوبيّت حق تعالي مي‏داند؛ يعني چون خداوند پروردگار و معبود من و شماست، بايد از او اطاعت كنيد و از من نيز بايد فرمان بريد، زيرا من به اذن او ولي شما هستم و مانند شما از او اطاعت مي‏كنم، پس شما همانند من او را بپرستيد، چون راه راست همين عبوديت و پرستش خداست: ﴿فَاتَّقوا اللهَ واَطيعون ٭ اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم فاعبُدوهُ هذا صِرط مُستَقيم﴾.
از محور بودن ربوبيّت الهي در مجموعِ ﴿وجِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم فَاتَّقوا اللهَ واَطيعون﴾ و نيز در آيه بعدي مي‏توان برداشت كرد كه اطاعت حضرت مسيح(عليه‌السلام) به جهت «ولايت» آن حضرت است و ولايت شامل خود آن حضرت نيز خواهد بود؛ يعني همان‏گونه كه اطاعت از دستورهاي آن حضرت بر ديگران لازم است، ايشان نيز بايد بر احكام و دستورهاي خويش گردن نهند 1.
 
 
نقل كلام دستوري خداوند
براساس ظهور آيه و وحدت سياق، جمله ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم﴾ كلام حضرت عيسي(عليه‌السلام) است، زيرا در آيه پيشين فرمود: ﴿وجِئتُكُم بِءايَةٍ مِن رَبِّكُم فَاتَّقوا اللهَ واَطيعون﴾ و در اين آيه مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم﴾؛ ولي در آيه ﴿ما كانَ لِلّهِ اَن يَتَّخِذَ مِن ولَدٍ سُبحنَهُ اِذا قَضي اَمرًا فَاِنَّما يَقولُ لَهُ كُن فَيَكون ٭ واِنَّ اللهَ
^ 1 - ـ ولي امر مسلمانان نيز اگر حكمي صادر كند، نقض آن حكم همان‏گونه كه بر ديگران حرام است، بر خود وي نيز حرام است و پيروي از حكم فقهي و حكومتي، نه تنها بر ديگران كه بر خود او نيز واجب است و اين بدان جهت است كه در اسلام، «فقاهت» و «عدالت» حكومت مي‏كند؛ نه شخص «فقيه» و «عادل».

349
رَبّي ورَبُّكُم فَاعبُدوهُ هذا صِرط مُستَقيم) 1 ظهور و وحدت سياق نشان مي‏دهد كه متكلّم آن سخن خداي سبحان است، چون اين احتمال هست كه خداوند به حضرت مسيح(عليه‌السلام) گفته باشد كه او به مردم بگويد: ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم﴾، هرچند ممكن است در آيه گذشته كلام خدا تمام شده باشد و آيه ﴿واِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم﴾ سرفصل آيه پسين و سخن حضرت مسيح(عليه‌السلام) باشد.
براي رفع تعارض و ابهام ظاهري دو آيه ياد شده مي‏توان از آيه ﴿ما قُلتُ لَهُم اِلاّما اَمَرتَني بِهِ اَنِ اعبُدوا اللّهَ رَبّي ورَبَّكُم) 2 كمك گرفت كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) در پيشگاه ذات اقدس خداوندي (در قيامت) عرضه مي‏دارد: خدايا من به مردم سخني نگفتم، جز آنچه تو به من دستور دادي، بنابراين جمله ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم﴾ كلام دستوري خداست و حضرت مسيح(عليه‌السلام) آن را نقل مي‏كند.
تذكّر: پيام ﴿ما قُلتُ لَهُم اِلاّما اَمَرتَني بِهِ اَنِ اعبُدوا اللهَ رَبّي ورَبَّكُم﴾ اين است كه به آنان نگفتم، جز آنچه را بدان مأمور شده بودم و آن عبارت بود از دعوت به بندگي خدايي كه پروردگار من و آنان بود، بنابراين در آيه سخن از ابلاغ يك پيام مطرح است و ظاهر آيه نيز اين است كه پيام مزبور را با همين الفاظ: ﴿اعبُدوا اللهَ رَبّي ورَبَّكُم﴾ يا معادل آن رسانده است.
 
 
مظهر خالقيّت خداوند
ذكر «اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم... » پس از بيان معجزات، اظهار عبوديت و بندگي است، تا كسي نپندارد مسيح(عليه‌السلام) مقام ربوبيّت دارد. عيسي(عليه‌السلام) تنها مظهر
^ 1 - ـ سوره مريم، آيات 36 ـ 35.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 117.

350
«خالق»، «مصوّر» و «محيي» است و هرچند آن حضرت فاعل قريب حقيقي و انسان كاملي است كه اين معجزات به دست او ظهور كرده است، فاعل اصلي همه كارها ذات اقدس خداوندي است.
خداي سبحان بشر را از گِل آفريد و عيساي مسيح(عليه‌السلام) مظهر خالقيت خداست: خداي سبحان با نفخ روح حيات مي‏بخشد و حضرت مسيح(عليه‌السلام) همين كار را به اذن خدا انجام مي‏دهد و اگر اجازه خدا نباشد، همه انسان‏ها قدرت آفرينش يك مگس را هم نخواهند داشت: ﴿اِنَّ الَّذينَ تَدعونَ مِن دُونِ اللهِ لَن يَخلُقوا ذُبابًا ولَوِ اجتَمَعوا لَهُ واِن يَسلُبهُمُ الذُّبابُ شيءاً لايَستَنقِذوهُ مِنهُ ضَعُفَ الطّالِبُ والمَطلوب) 1
آنان كه تحمّل اين معاني را نداشتند، درباره فرشتگان مدّعي الوهيّت شده و داعيه ربوبيّت آن‏ها را در سر پروراندند و به عبادت آنان پرداختند، در حالي كه خداي سبحان فرشتگان را عبد مي‏داند: ﴿وقالُوا اتَّخَذَ الرَّحمنُ وَلَدًا سُبحنَهُ بَل عِباد مُكرَمون ٭ لايَسبِقونَهُ بِالقَولِ وهُم بِاَمرِهِ يَعمَلون) 2
درباره حضرت مسيح(عليه‌السلام) نيز كه مظهر ربوبيّت حق بود، ادّعاي ربوبيّت كردند، بنابراين منشأ ادّعاي ربوبيّت يا ابن الله بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) تنها بدون پدر به دنيا آمدن آن حضرت نبوده است، بلكه مشاهده كارهاي خارق عادت ايشان نيز در اين پندار سهيم بوده است.
پيروان حضرت مسيح بيش از حدّ داراي روح انعطاف و گرايش بودند، به همين جهت به آساني پندار الوهيّت مسيح(عليه‌السلام) و «تثليث» در آنان شكل گرفت؛ بر خلاف پيروان موساي كليم(عليه‌السلام) كه روحي خشن داشته و معجزات آن
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 73.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيات 27 ـ 26.

351
حضرت را «سحر» مي‏پنداشتند. به سخن ديگر، در وادي اعتقاد به مبدأ و معاد، مسيحيان راه افراط و يهوديان راه تفريط در پيش گرفتند.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. قلمرو حجيّت سخن معصوم(عليه‌السلام)
انسان كامل معصوم(عليه‌السلام) كه به نبوّت رسيده است ادعايي دارد و دعوتي: ادّعاي وي درباره نبوّت و رسالت خود است و دعوت او درباره معارف ديني، مانند توحيد، معاد و حق بودن ساير مطالب اصلي و فرعي دين. قلمرو تأثير معجزه ابتدائاً براي اثبات دعواست نه تثبيت «دعوت»؛ يعني براي ثابت كردن ادعاي نبوّت است؛ نه اثبات حق بودن معارف اعتقادي، اخلاقي، فقهي و حقوقي، زيرا محتواي دعوت را اگر از اصول باشد، عقل با برهان مي‏پذيرد؛ ولي چنانچه كسي از راه معجزه به رسالت و نبوّت پيامبري يقين كرد، مي‏تواند سخن آن پيامبر را حدّ وسط دليل قرار دهد و پس از اثبات اصل مبدأ به گفتار او اكتفا كند، بنابراين اثبات اصل توحيد را هم مي‏توان به سخن معصوم(عليه‌السلام) استناد داد، چون اگر كسي در حضور معصوم(عليه‌السلام) باشد، اركان سه‏گانه جزم و يقين (يقيني بودن در سه ناحيه اصل صدور، جهت صدور و دلالت) را داراست؛ چنانچه حديثي واجد اين سه ركن باشد، مي‏توان مضمون آن حديث را حدّ وسط برهان قرار داد و به آن استدلال و استناد كرد. تفاوت چنين دليلي (نقلي) با دليل عقلي، تنها در اجمال و تفصيل است. مطالب فرعي دين، هم با يقين (علم) ثابت مي‏شود و هم با طمأنينه (علمي).
 
 
2. بشارت آمدن رسول خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم
قرآن كريم بشارت آمدن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را هم به

352
حضرت مسيح(عليه‌السلام) و هم به انجيل نسبت مي‏دهد؛ يعني هم كتاب مسيحيّت و هم سنّت آنان به آمدن پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم بشارت داده است 1. درباره بشارت حضرت مسيح(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿واِذ قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ يبَني اِسرءيلَ اِنّي رَسولُ اللهِ اِلَيكُم مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَي مِنَ التَّورةِ ومُبَشِّرًا بِرَسولٍ يَأتي مِن بَعدِي اسمُهُ اَحمَدُ فَلَمّا جاءَهُم بِالبَيِّنتِ قالوا هذا سِحر مُبين) 2 و در مورد بشارت تورات و انجيل: ﴿اَلَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِي الامِّي الَّذي يَجِدونَهُ مَكتوبًا عِندَهُم فِي التَّورةِ والانجيل) 3 يعني يهوديان و مسيحيان راستين، كساني هستند كه براساس تورات و انجيل اصيل عمل مي‏كنند و در تورات و انجيل موضوع رسالت پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم آمده است. اين آيه نشان مي‏دهد كه تورات و انجيل عصر نزول وحي نيز اين بشارت را دربر داشته و آيات سُوَر مدني نيز به آن عنايت داشته است.
قرآن كريم فقط به تبشير تورات اكتفا كرده و از بشارت موساي كليم(عليه‌السلام) به آمدن پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم سخني به ميان نياورده است؛ شايد به اين دليل كه فاصله زماني بين حضرت موسي(عليه‌السلام) و پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم بسيار طولاني بوده است و در اين فاصله پيامبران بسياري آمده‏اند كه در ميان آنان پيامبر اولوا العزمي مانند عيساي مسيح(عليه‌السلام) نيز بوده است.
 
 
بحث روايي
 
1. شريعت مسيح(عليه‌السلام) و محتواي انجيل
عن محمّد الحلبي عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: كان بين داود و عيسي بن مريم(عليهماالسلام)
^ 1 - ـ مسيحيّت نيز مانند اسلام داراي «ثقلين» است؛ ولي نه به وسعت و عظمت ثقلين اسلام.
^ 2 - ـ سوره صفّ، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 157.

353
أربعمائة سنة و كان شريعة عيسي أنّه بعث بالتوحيد و الإخلاص و بما أوصي به نوح و إبراهيم و موسي و أنزل عليه الإنجيل و أخذ عليه الميثاق الّذي أخذ علي النبيين و شرع له في الكتاب إقام الصلاة مع الدين و الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر و تحريم الحرام و تحليل الحلال و أنزل عليه في الإنجيل مواعظ و أمثال [و حدود] ليس فيها قصاص و لا أحكام حدود و لا فرض مواريث و أنزل عليه تخفيف ما كان نزل علي موسي(عليه‌السلام) في التورية و هو قول الله في الذي قال عيسي بن مريم لبني اسرائيل: ﴿ولاُحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيكُم﴾ و أمر عيسي من معه ممّن اتّبعه من المؤمنين أن يؤمنوا بشريعة التورية و الإنجيل 1.
اشاره: أ. براساس اين روايت، مسيح(عليه‌السلام) به توحيد، اخلاص و همه آنچه پيامبران اولوا العزم پيشين بدان سفارش كرده‏اند، مبعوث شد و خداوند مانند ساير انبيا(عليهم‌السلام) از او هم ميثاق گرفت. محتواي شريعت وي اقامه نماز، امر به معروف و نهي از منكر، تحريم حرام و تحليل حلال است و انجيل ايشان حاوي مواعظ و امثال است و احكام حدود و قصاص و مواريث را ندارد.
برپايه آيه مورد بحث، مسيح(عليه‌السلام) بعضي از احكام تحريمي تورات را تحليل كرد و بر بني‏اسرائيل تخفيف داد. البته او به پيروانش امر كرد كه به شريعت تورات و انجيل ايمان بياورند.
ب. اين حديث شريف نيز به خوبي نشان مي‏دهد كه دين عيسي(عليه‌السلام) مانند اديان همه انبياي الهي(عليهم‌السلام) «اسلام» بوده است و تفاوت تنها در برخي فروع جزئي است كه «شريعت و منهاج» را تشكيل مي‏دهد.
از آيه ﴿ولَمّا جاءَ عيسي بِالبَيِّنتِ قالَ قَد جِئتُكُم بِالحِكمَةِ ولاُبَيِّنَ لَكُم
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص198.
 

354
بَعضَ الَّذي تَختَلِفونَ فيهِ فَاتَّقُوا اللهَ واَطيعون) 1 نيز برمي‏آيد كه ميان مسيحيّت و بني‏اسرائيل بعد از آمدن عيسي(عليه‌السلام) تورات حاكميّت داشته است؛ ولي برخي قوانين آن نسخ شد و انجيل آن را تبيين فرمود.
فيض كاشاني در شرح اين حديث مي‏فرمايد كه نسخ بعضي از احكام تورات منافاتي با تصديق آن ندارد، چنان‏كه نسخ بعضي از آيات قرآن نسبت به بعض ديگر به معناي تناقض دروني نيست، زيرا حقيقت نسخْ پايان مدت حكم سابق است و به تخصيص اَزماني باز مي‏گردد 2 ، از اين‏رو در پايان روايت تصريح شده است كه مسيح(عليه‌السلام) پيروانش را به ايمان به شريعت تورات و انجيل امر فرمود.
ج. نفي احكام حدود و قصاص و مواريث از انجيل در اين حديث، با اين مسئله كه مسيح(عليه‌السلام) از پيامبران اولواالعزم و صاحب شريعت است و نيز با نبوّت عامّه كه براي تأمين نيازهاي بشري است، سازگار نيست، از اين‏رو حديث را بايد چنين توجيه كرد: شريعت حضرت مسيح(عليه‌السلام) طبق امضاي الهي و دستور به ابقا، همان شريعت موسي(عليه‌السلام) است مگر در برخي موارد.
قرآن كريم از امضاي قصاص و سابقه آن در ميان بني‏اسرائيل سخن رانده است: ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والانفَ بِالانفِ والاذُنَ بِالاذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاص فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَة لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللهُ فَاُولئِكَ هُمُ الظّلِمون) 3 و حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام)
^ 1 - ـ سوره زخرف، آيه 63.
^ 2 - ـ ر.ك: تفسير الصافي، ج1، ص315.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 45.

355
بسياري از احكام فقهي و حقوقي حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) را به دستور خداوند سبحان ابقا كرده است.
 
 
2. موارد تحليل
و قال علي بن إبراهيم في قوله: ﴿ولاُحِلَّ لَكُم بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيكُم﴾ و هو السبت و الشحوم و الطير الّذي حرّمه الله علي بني‏اسرائيل 1.
اشاره: صيد روز شنبه، پيه و طير (پرندگان چنگالدار)، چيزهايي بود كه در شريعت موسي(عليه‌السلام) بر بني‏اسرائيل حرام شده بود و مسيح(عليه‌السلام) آن‏ها را حلال كرد.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص111.
 
 

356
فلمّا أحسّ عيسي منهم الكفر قال من أنصاري إلي الله قال الحواريّون نحن أنصار الله آمنّا بالله و اشهد بأنّا مسلمون (52)
ربّنا آمنّا بما أنزلت و اتّبعنا الرسول فاكتبنا مع الشاهدين (53)
 
گزيده تفسير
واكنش يهود در برابر بشارت خداوند به حضرت مريم درباره عيسي(عليه‌السلام) كفرورزي و كمربستن به اذيت و قتل حضرت مسيح بود. كفر آنان عملي و محسوس و به‏گونه‏اي ظاهر بود كه با حسّ ادراك مي‏شد.
عيساي مسيح(عليه‌السلام) وقتي كفر آشكار دشمنان را ديد و به توطئه آنان آگاه شد، براي اثرگذاري بر جامعه و دفاع از كيان دين خويش در برابر آنان كه بعد از تبليغ و ارشاد، از كفر و عناد عملي دست برنمي‏داشتند، به ايجاد تشكّل و كادرسازي و پرورش حواريان همّت گماشت كه هم خالص و پاك بودند و هم عامل خلوص و تهذيب و تطهير نفوس ديگران و نيز راهنماي سرگردان‏هاي فكري به سوي حق.

357
حضرت مسيح(عليه‌السلام) از حواريان نصرت دين خدا را خواست و فرمود كه چه كسي وي را در سير به سوي خدا و حفظ دين او ياري مي‏دهد، بنابراين مسيحيت نيز مانند اديان آسماني ديگر رسالت خود را از تبليغ و نصيحت و موعظه آغاز مي‏كند و اگر اين مراحل كارساز نشد، به مبارزه و جهاد و دفاع دست مي‏زند.
گفتني است ذكر مردم يا مؤمنان در كنار خدا افزون بر بيان اهميت مطلب، بدين معناست كه مؤمنان و مردم مظاهر فعل خدا، مأموران و فرستادگان او و در حقيقت همتاي كمك‏هاي الهي‏اند نه همتاي خود او.
به هر روي، حواريان در پاسخ فراخوان حضرت عيسي(عليه‌السلام) در راه مبارزه گام نهادند و گفتند كه قيام و مقاومت ما ظاهراً نصرت شماست؛ ولي واقعاً ياري دين خداست. آنان، هم اعتقاد و ايمان خويش را تثبيت كردند و هم با خدا پيمان بستند و هم با حضرت مسيح بيعت كردند و براي تجديد عهد، آن حضرت را گواه گرفته و با سيره خويش قراردادن تقواي الهي و اطاعت از پيامبر، از خداوند خواستند كه آنان را از اولواالعلم و شاهدان يگانگي خود قرار دهد.
 
 
تفسير
 
مفردات
أحسّ: «احساس» يعني با حس ادراك كردن. مراد از ﴿اَحَسَّ عيسي مِنهُمُ الكُفر﴾ اين است كه به شكلي كفرشان ظاهر بود كه با حسّ ادراك مي‏شد؛ چه رسد به فهم 1 ،چون به سبب كفرشان به اذيت و قتل آن حضرت(عليه‌السلام) كمربستند 2.
^ 1 - ـ مفردات، ص232 ـ 231، «ح س س».
^ 2 - ـ ر.ك: جامع البيان، ج3، ص367؛ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص756.

358
الحواريون: اصل معناي «حور» دگرگون شدن و بر خلاف حالت سابق بودن است. بر اين اساس، كساني كه از دين و رفتار قوم خود رويگردان بودند و بر خلاف آنان به پيامبر جديد ايمان مي‏آوردند و از دين او پيروي مي‏كردند، حواري خوانده مي‏شدند 1 و اطلاق آن به ياران حضرت مسيح(عليه‌السلام) نيز طبق برخي تفاسير، يا بدين جهت بود كه با ارائه دين و دانش نفوس مردمان را تطهير مي‏كردند؛ يا چون سرگردان‏هاي فكري را صيد و به حق رهنمون مي‏ساختند 2.
در حديثي از امام رضا(عليه‌السلام) (در بحث روايي خواهد آمد)«حواري» به معناي خالص آمده است؛ و از آنجا كه حواريان هم خود خالص بودند و هم عامل خلوص و تهذيب ديگران مي‏شدند، چنين نام گرفتند و به همين مناسبت، همراهان خالص هر كسي را «حواري» او مي‏گويند 3.
 
 
تناسب آيات
مفاد آيات پيشين اين بود كه خداوند به حضرت مريم(عليهاالسلام) حضرت عيسي(عليه‌السلام) را بشارت داد و اكنون موضع قوم عيسي درباره وي و واكنش متقابل حضرت عيسي(عليه‌السلام) را بيان مي‏كند؛ گويا خدا فرموده است اين بشارتي بود كه درباره حضرت عيسي(عليه‌السلام) به مريم(عليهاالسلام) داديم؛ امّا واكنش يهود در برابر آن كفرورزي ايشان بود 4.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ التحقيق، ج2، ص360 و362. «ح و ر».
^ 2 - ـ مفردات، ص263، «ح و ر».
^ 3 - ـ علل الشرايع،ص101؛ البرهان، ج2، ص40.
^ 4 - ـ الاساس في التفسير، ج2، ص768؛ الميزان، ج2، ص233.

359
مبارزات مسيح(عليه‌السلام)
كفر و عناد گاهي فقط قلبي است و زماني قلبي و عملي. آنان كه بعد از تبليغ و ارشاد و مشخّص شدن صفوف اهل هدايت و عناد، باز دست از كفر و عناد عملي برندارند، ديگر شايسته هدايت نخواهند بود: ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا سَواء عَلَيهِم ءَاَنذَرتَهُم اَم لَم تُنذِرهُم لايُؤمِنون) 1 و بايد براي مقابله با آنان، به تعبير استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) تشكّلي ايجاد كرد 2.
يهوديان كه از پيش، ظهور حضرت مسيح(عليه‌السلام) را انتظار مي‏كشيدند، پس از بعثت آن حضرت براي نابودكردنش با وي به مقابله پرداختند؛ همانند مسيحيان كه در انتظار ظهور پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم بودند؛ امّا رسالت ايشان را انكار كردند و به آن كفر ورزيدند و نيز نظير منتظران دروغين حضرت مهدي(عج) كه بعد از ظهور وي با آن حضرت نبرد خواهند كرد، زيرا مي‏پندارند آن حضرت تمامي مشكلات را بي‏كوشش آنان حلّ مي‏كند 3 ؛ همان پنداري كه بني‏اسرائيل درباره موساي كليم(عليه‌السلام) داشتند كه براساس آن در هنگام خطر گفتند: ﴿فَاذهَب اَنتَ ورَبُّكَ فَقتِلا اِنّا ههُنا قعِدون) 4
حضرت مسيح(عليه‌السلام) همانند پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم در اوايل امر به دشمنان، ملايمت بيشتري نشان مي‏دادند؛ ولي همان‏گونه كه نمي‏توان تنها براساس ﴿لَكُم دينُكُم ولِي دين) 5 و بي‏مراجعه به آياتي چون ﴿وقتِلوهُم حَتّي لاتَكونَ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 6.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص234.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير العياشي، ج2، ص65؛ ر.ك: بحار الانوار، ج52، ص375.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 24.
^ 5 - ـ سوره كافرون، آيه 6.

360
فِتنَة) 1 درباره اسلام داوري كرد، براي قضا درباره اينكه مسيحيّت دين سازش است يا دين جهاد و اجتهاد، نمي‏توان تنها به بخشي از انجيل بسنده كرد.
قرآن كريم در بررسي كلّي رسالت مسيح(عليه‌السلام)، مسيحيّت را ديني با داشتن صبغه‏هاي اخلاقي و حماسي مي‏شناساند:
1. بعضي آيات قرآنْ حضرت مسيح(عليه‌السلام) را تصديق كننده تورات حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) معرّفي مي‏كند: ﴿مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ التَّورة) 2 اين تصديق به معناي امضاي نبرد با طغيان است، زيرا از برجسته‏ترين جلوه‏هاي نبوّت حضرت موسي(عليه‌السلام)، مبارزات خستگي ناپذير ايشان با طاغوتيان مصر بود.
2. برخي آيات، مسئله جهاد، پيروزي مبارزان و جايگاه شهدا در بهشت را از اصول مسلّم تورات، انجيل و قرآن مي‏داند: ﴿اِنَّ اللهَ اشتَري مِنَ المُؤمِنينَ اَنفُسَهُم واَمولَهُم بِاَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقتِلونَ في سَبيلِ اللهِ فَيَقتُلونَ ويُقتَلونَ وَعدًا عَلَيهِ حَقًّا فِي التَّورةِ والانجيلِ والقُرءان) 3 خداوند خريدار جان و مال مؤمنان است، پس مؤمن تنها در صورتي مي‏تواند در جان و مال خود تصرّف كند كه مالكِ اصلي جان و مال يعني خداوند اذن دهد، وگرنه تصرّف او غاصبانه است، زيرا مؤمن كه جان و مال را در داد و ستد با خداوند بهاي بهشت قرار داده است، بايد آن را در مبارزه براي خدا تا مرز پيروزي يا شهادت (احدي الحسنيين) صرف كند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 193.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 46.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 111.

361
 
3. قرآن كريم در اوج نياز جامعه اسلامي به جنگ از مسلمانان مي‏خواهد كه مانند مسيحيان و حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) باشند، چون آنان به ياري دين خدا برخاستند و خدا آن‏ها را كمك و پيروز كرد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا اَنصارَ اللهِ كَما قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ لِلحَواريّينَ مَن اَنصاري اِلَي اللهِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ الله) 1
نتيجه آنكه مسيحيّت نيز مانند اديان آسماني ديگر، رسالت خود را از تبليغ، نصيحت و موعظه آغاز مي‏كند و اگر اين مراحل كارساز نشد، به مبارزه و جهاد نيز دست مي‏زند. البته تحليل نهايي و عريق جهاد به دفاع يعني دفع مزاحم باز مي‏گردد.
خداي سبحان كه بر همه چيز احاطه دارد، به مؤمنان دستور مي‏دهد كه دين پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم را ياري كنيد، همان‏گونه كه حضرت عيسي(عليه‌السلام) از عدّه‏اي ياري خواست و آنان او را كمك كردند و پيروز شدند. مؤمنان عصر پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بايد همانند ياوران حضرت عيسي(عليه‌السلام) مجاهد و مقاوم باشند، تا پيروز شوند.
[بر اساس اين تحليل،] در اين آيه چهار امر يعني يك متكلّم و يك مخاطب در امّت اسلامي و يك متكلّم و يك مخاطب در امّت مسيح(عليه‌السلام) با يكديگر هماهنگ است: حضرت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم با حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) و مؤمنان با حواريان. سه امر از اين چهار امر در آيه بيان شده است: مؤمنان؛ حضرت عيسي(عليه‌السلام)؛ حواريان. امر چهارم يعني متكلّم بودن رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم صريحاً بيان نشده است. توضيح آنكه حضرت عيسي(عليه‌السلام) متكلّم است و مؤمنان مخاطب و پذيرنده دعوت ايشان؛ ولي درباره حضرت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم خداي سبحان دعوت رسولش را به خود اسناد داده است.
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 14.

362
نكته: وزان آيه 14 سوره «صفّ» در جهاد، از جهت اينكه توصيه مي‏كند كه مانند مؤمنان امّت‏هاي پيشين باشيد، وزان آيه صيام است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن قَبلِكُم لَعَلَّكُم‏تَتَّقون) 1 كه مي‏فرمايد: روزه بر شما واجب شد، چنان كه بر امّت‏هاي پيشين.
 
 
معناي ﴿اِلَي الله﴾
برخي مفسّران 2 مي‏گويند: كلمه ﴿اِلَي﴾ به معناي «مع» است و جمله ﴿مَن اَنصاري اِلَي الله﴾ به معناي «من أنصاري مع الله» است؛ يعني چه گروهي همراه با خدا ياور من است؟ آنان براي تأييد نظر خود به آيه ﴿ولاتَأكُلوا اَمولَهُم اِلي اَمولِكُم) 3 استشهاد كرده‏اند.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) اين بيان را با ادب قرآني سازگار نمي‏دانند، زيرا خداوند برتر از آن است كه در رديف ديگران قرار گيرد؛ يا چيزي همپايه او واقع شود، به طوري كه خداوند با چيزي ديگر در امري همرديف باشد 4. «معيّت» در قرآن هم يا معيّت خاص است: ﴿اِنَّ اللهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوا والَّذينَ هُم مُحسِنون) 5 يا معيّت قيّومي است كه در آيه ﴿وهُوَ مَعَكُم اَينَ ما كُنتُم) 6 آمده است، پس بايد به جاي تصرّف در معناي «إلي»، در كلمه «انصار» تصرّف كرد
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 183.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص756 ـ 755؛ جامع البيان، ج3، ص363؛ الجامع لأحكام القرآن، مج2، ج4، ص92.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 2.
^ 4 - ـ الميزان، ج3، ص235.
^ 5 - ـ سوره نحل، آيه 128.
^ 6 - ـ سوره حديد، آيه 4.

363
و آن را با معناي سير و سلوك در نظر گرفت، چون «نصر» با «مع» ذكر مي‏شود نه با «إلي»، مگر به معناي «سلك» باشد.
بر اين اساس، ﴿مَن اَنصاري اِلَي الله﴾ يعني چه كسي مرا در حفظ دين او ياري مي‏دهد. اين معنا را از آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا اَنصارَ اللهِ كَما قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ لِلحَواريّينَ مَن اَنصاري اِلَي اللهِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ اللهِ فَءامَنَت طائِفَة مِن بَني اِسرءيلَ وكَفَرَت طائِفَة فَاَيَّدنَا الَّذينَ ءامَنوا عَلي عَدُوِّهِم فَاَصبَحوا ظهِرين) 1 نيز مي‏توان استفاده كرد؛ جواب حواريان نيز نشان مي‏دهد كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) نصرت دين خدا را از آنان خواسته است.
البته مقتضاي ادب قرآن كريم همان است كه استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) فرموده است؛ لكن گاهي ذات اقدس خداوندي براي اهميّت مطلبي نام شريف خود را كنار نام ديگران ذكر مي‏كند؛ مثل ﴿واتَّقوا اللهَ الَّذي تَساءَلونَ بِهِ والارحام) 2 يعني حق خدا و رحم خود را رعايت كنيد؛ و نيز مانند ﴿ياَيُّهَا النَّبِي حَسبُكَ اللهُ ومَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤمِنين) 3 كه اگر كلمه «مَنْ» به «الله» عطف شود نه به كاف خطاب آيه بدين معناست كه خيل دشمنان در مقابل تو صف كشيده‏اند، امّا خدا و مؤمنان تو را بس است؛ ولي با توجّه به روح توحيدي حاكم بر سراسر قرآن كريم، كه در همه كارها تنها خدا را مؤثر مي‏داند، بايد «مَنْ» را عطف به كاف خطاب دانست، هرچند ممكن است با ظاهر بدئي قرآن هماهنگ نباشد. به سخن ديگر بايد با توجّه به آن روح توحيدي، ﴿حَسبُكَ اللهُ ومَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤمِنين﴾ را ارزيابي كرد، چنان كه آيه ﴿واِن يُريدوا اَن
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 1.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 64.

364
يَخدَعوكَ فَاِنَّ حَسبَكَ اللهُ هُوَ الَّذي اَيَّدَكَ بِنَصرِهِ وبِالمُؤمِنين) 1 يعني خدا به‏تنهايي تو را بس است و اوست كه با امدادهاي غيبي و نيروهاي انساني تو را تأييد مي‏كند. آري اوست كه مؤمنان را به تبعيّت از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم سوق مي‏دهد، تا آن حضرت را به پيروزي برساند.
دو نكته از مجموع اين دو آيه به دست مي‏آيد: 1. مؤمنان در ياري رساندن به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم همتاي خدا نيستند و گفتن «خدا و مردم» يا «خدا و خلق»، با توحيد تام مناسب نيست. 2. ذكر مردم يا مؤمنان در كنار خدا، معنايش آن است كه مؤمنان و مردم، مظاهر فعل خدا، مأموران و فرستادگان او و در حقيقت، همسر و همتاي كمك‏هاي الهي هستند نه همتاي خود او؛ و اينكه استاد، علامه طباطبايي(قدس‌سره) فرموده‏اند كه اگر «إلي» به معناي «مع» باشد با ادب قرآني سازگار نيست، بدان جهت است كه در آيه مورد بحث قرينه‏اي نيامده است تا آن روح توحيدي محفوظ بماند، پس به معناي مع نيست.
تذكّر: 1. لازم است عنايت شود كه معناي درخواست حضرت مسيح(عليه‌السلام)، با پاسخ حواريان روشن‏تر مي‏شود، زيرا آن حضرت گفت: ﴿مَن اَنصاري اِلَي الله﴾ و حواريان در جواب گفتند: ﴿نَحنُ اَنصارُ الله﴾ نه انصار الي الله؛ يعني قيام و مقاومت ما هرچند ظاهراً نصرت شما (حضرت عيسي) است؛ ولي واقعاً نصرت دين خداست.
2. برخي گفته‏اند كه هيچ حرفي به معناي حرف ديگر نيست، زيرا هر حرف معناي خاص خود را دارد. گاهي برخي حرف‏ها اگر به جاي بعضي ديگر قرار گيرند مفيد خواهد بود. حروف در افاده معنا نزديك به هم‏اند و شخص
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 62.

365
كمخرد خيال مي‏كند كه معناي دو حرف يكي است؛ مثلاً در ﴿لاُصَلِّبَنَّكُم في جُذوعِ النَّخل) 1 اگر گفته شود «علي جذوع النخل» صحيح خواهد بود؛ ولي نه براي آنكه «علي» به معناي «في» يا «في» به معناي «علي» است، بلكه اگر چيزي به درخت آويخته شد، هم بر درخت است و هم در درخت مانند «في الجبل» و «علي الجبل»؛ امّا در مثال «التَمر في الجراب» اگر گفته شود «علي الجراب»، مفيد نخواهد بود 2.
 
 
مقصود از «حواريون»
رهبري كارآمد، بدون كادرسازي ميسور نيست. حضرت مسيح(عليه‌السلام) بعد از مشاهده آثار كفر در توده بني‏اسرائيل، با درنظر گرفتن مسئوليّت رسالت الهي از يكسو و كفر محسوس بسياري از مردمِ حوزه رسالت خود از سوي ديگر و اطمينان به صلاح برخي از افراد جامعه از سوي سوم و لزوم تمييز خبيث از طيّب از سوي چهارم و ايفاي حق مستحقان تعليم و تربيت از سوي پنجم چنين اعلام كرد كه آماده پذيرش مستعدّان ويژه است تا اوّلاً در آنان اثر كند و ثانياً به وسيله آن‏ها در جامعه مُؤثّر شود و ثالثاً از همين راه از كيان دين خويش دفاع كند. اين امور و مانند آن ايجاب كرد كه حضرت مسيح به پرورش حواريان همّت گمارد و جامعه ترسايان را به خوبي ترسيم كند كه در حدّ خود موفّق شد.
در معناي «حواري» وجوه فراواني ذكر شده كه بيشتر آن‏ها يا از اسرائيليات است؛ يا استنباطي است بدون سند و شاهد قرآني؛ از آن جمله احتمالي است كه فخر رازي با تعبير «قيل» آورده است كه «حواريّون» رختشوياني بودند كه
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 71.
^ 2 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص756 ـ 755، با تحرير اندك.

366
لباس‏ها را سفيد مي‏كردند 1.
زمخشري نيز همين را قبلاً نقل و چنين توجيه مي‏كند كه مراد از رختشويي، همان تعبير رايج ادبي است كه گفته مي‏شود: «فلاني پاكدامن است»؛ يعني از آلودگي منزّه است، وگرنه قرآن كريم به شغل اشخاص نمي‏پردازد، چون مهم طهارت روح و پاكدامني افراد است و قرآن كريم نيز به‏همان اشاره مي‏كند. چنان‏كه در بحث مفردات اشاره شد، معناي «حواري» برپايه لغت و نقل، همان خالص و پاك است و «حواريّون» يعني انسان‏هاي پاك و خالص 2.
 
 
معناي ﴿نَحنُ اَنصارُ الله﴾
درباره معناي ﴿نَحنُ اَنصارُ الله﴾ چند احتمال هست:
1. وقتي حضرت عيسي(عليه‌السلام) فرمود مي‏خواهد راه بهشت را برود، چه كسي در اين سفر معنوي او را همراهي مي‏كند، حواريان با جمله ﴿نَحنُ اَنصارُ الله﴾ همراهي خود را اعلام داشتند. در اين احتمال، سخني از ايثار و جهاد با مال و جان نيست.
2. هنگامي كه حضرت مسيح(عليه‌السلام) در معرض توطئه قرار گرفت، پرسيد: چه كسي با فدا كردن جان خود او را ياري مي‏كند. يك نفر داوطلبانه جانش را ايثار كرد. اين احتمال را به استناد ﴿وقَولِهِم اِنّا قَتَلنَا المَسيحَ عيسَي ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللهِ وما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولكِن شُبِّهَ لَهُم) 3 مي‏توان پذيرفت؛ ولي نقص دارد كه به آن پرداخته مي‏شود.
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص69.
^ 2 - ـ ر.ك: الكشاف، ج1، ص366.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 157.

367
3. وقتي حضرت مسيح(عليه‌السلام) كفر آشكار دشمنان را ديد و به توطئه آنان آگاه شد، همانند ابراهيم خليل(عليه‌السلام) كه فرمود: ﴿اِنّي ذاهِب اِلي رَبّي سَيَهدين) 1 ضد آنان به مبارزه برخاست و از حواريان ياري خواست و آنان نيز در اين راه گام نهادند و هم اعتقاد خويش را تثبيت كردند و هم با خدا پيمان بستند و هم با حضرت مسيح(عليه‌السلام) بيعت كردند.
احتمال نخست را نمي‏توان پذيرفت، چون اولاً شاهدي قرآني ندارد و ثانياً در آن، سير انسان به دور از اجتماع و به سوي انزوا مطرح گرديده است، به‏گونه‏اي كه بي‏تحمّل هيچ رنجي بهشت را مي‏طلبد.
احتمال دوم تا اندازه‏اي از نقص احتمال اول پيراسته است، زيرا در آن تحمّل رنج مطرح است؛ ولي نه در صحنه نبرد، بلكه رنج‏هاي موضعي و مقطعي؛ همانند جريان ابراهيم خليل(عليه‌السلام) كه به فرزندش (ذبيح الله) فرمود: ﴿يبُنَي اِنّي اَري فِي المَنامِ اَنّي اَذبَحُك) 2 اين عمل، تحمّل رنج در راه خدا را به همراه دارد؛ و نيز نظير جريان «ليلة المبيت» كه وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در بستر رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم خوابيدند و آيه ﴿ومِنَ النّاسِ مَن يَشري نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللهِ واللهُ رَءوف بِالعِباد) 3 در شأن ايشان نازل شد 4.
بر اين اساس، چون عده‏اي كشتن عيساي مسيح(عليه‌السلام) را قصد داشتند، حضرت مسيح(عليه‌السلام) مي‏گويد: چه كسي شبيه او مي‏شود و خود را براي كشته شدن در راه دين خدا مهيّا مي‏كند، تا دين او ياري شود.
^ 1 - ـ سوره صافّات، آيه 99.
^ 2 - ـ سوره صافّات، آيه 102.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 207.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص79؛ الامالي، طوسي، ص446.

368
گفتني است احتمال اول و دوم، افزون بر نوعي تحميل، با اين آيه نيز هماهنگي ندارند: ﴿قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ اللهِ فَءامَنَت طائِفَة مِن بَني اِسرءيلَ وكَفَرَت طائِفَة فَاَيَّدنَا الَّذينَ ءامَنوا عَلي عَدُوِّهِم فَاَصبَحوا ظهِرين) 1 اي مؤمنان! مانند حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) ناصر دين خدا باشيد، تا خداوند ياورتان باشد و پيروزتان كند، همان‏گونه كه حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) را پيروز كرد.
احتمال سوم، هم تحميل بر آيه نيست و هم با آيه ياد شده 2 هماهنگ است كه مبارزه حواريان با كافران بني‏اسرائيل و پيروزي حواريان را مطرح مي‏كند.
 
 
تجديد عهد حواريان
حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) به آن حضرت عرض كردند: ﴿واشهَد بِاَنّا مُسلِمون﴾ و به محضر حق تعالي عرضه داشتند: ﴿فَاكتُبنا مَعَ الشّهِدين﴾؛ يعني ما را از «اولوا العلم» و شاهدان يگانگي خود قرار ده، همان‏گونه كه در ﴿شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لااِلهَ اِلاّهُوَ والمَلئِكَةُ واُولوا العِلمِ قائِمًا بِالقِسطِ لااِلهَ اِلاّهُوَ العَزيزُ الحَكيم) 3 اولوا العلم و ملائكه به توحيد الهي شهادت داده‏اند.
حواريان پيش از پاسخ به دعوت عيسي(عليه‌السلام) به آن حضرت ايمان داشتند، زيرا مخاطب آن حضرت بودند و جمله ﴿ءامَنّا بِاللهِ واشهَد بِاَنّا مُسلِمون﴾ را براي تجديد عهد ابراز كردند.
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 14.
^ 2 - ـ اين سوره سراسر درباره جنگ است.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 18.

369
دعا و سيره حواريان
حواريان دو امر مهمِ تقواي الهي و اطاعت از پيامبر را سيره خويش قرار دادند و اين معنا را با جمله ﴿رَبَّنا ءامَنّا بِما اَنزَلتَ واتَّبَعنَا الرَّسول﴾ اظهار كردند؛ آن‏گاه به خود اجازه دادند كه از خدا بخواهند آنان را جزو شاهدان بشمارد: ﴿فَاكتُبنا مَعَ الشّهِدين﴾.
حواريان نيز همانند امّت پيامبر اسلام مشمول آيه ﴿ومَن يُطِعِ اللهَ والرَّسولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّلِحينَ وحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقا) 1 هستند، چون اولاً اين آيه به امّت اسلام اختصاص ندارد و ثانياً مطيع خدا و رسول در سير الي الله با انبيا(عليهم‌السلام) و «شهدا» 2 همراه است.
 
 
اشارات و لطايف
 
نقد نظريه پيامبر بودن حواريان
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) به استناد آيه ﴿واِذ اَوحَيتُ اِلَي الحَوَارِيّينَ اَن ءَامِنوا بي وبِرَسولي قالوا ءامَنّا واشهَد بِاَنَّنا مُسلِمون) 3 حواريان را صاحبان وحي و از انبيا مي‏دانند 4.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 69.
^ 2 - ـ برخي احتمال داده‏اند كه مراد از «شهيد» در قرآن كريم كشته شدگان راه خدا باشد؛ امّا قرآن كريم آنان را «مقتولين في سبيل الله» ناميده است و اصطلاح «شهيد» در روايات آمده و سپس در كتاب‏هاي فقهي راه يافته است، وگرنه «شهيد» در قرآن كريم، به معناي شاهد اعمال است.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 111.
^ 4 - ـ الميزان، ج3، ص236.

370
از آنجا كه عنوان وحي، به پيامبران(عليهم‌السلام) اختصاص ندارد و حضرت مريم(عليهاالسلام)، مادر موسي(عليه‌السلام) و... نيز از وحي برخوردار شده‏اند، نمي‏توان قاطعانه چنين ادعايي را مطرح كرد.
شايد مراد از «وحي» همان «اِذن تكويني حق» براي ايمان آوردن باشد، زيرا در ايمان آوردن، افزون بر اذن تشريعي كه همه مأذون و مكلّف‏اند، اذن تكويني نيز لازم است: ﴿وما كانَ لِنَفسٍ اَن تُؤمِنَ اِلاّبِاِذنِ اللهِ ويَجعَلُ الرِّجسَ عَلَي الَّذينَ لايَعقِلون) 1 اِذن در اين آيه همان اذن تكويني است، وگرنه خداوند اذن تشريعي را به همه داده است و اين اذن تكويني از راه الهام و وحي كه ايجاد گرايش و امثال آن است، محقق مي‏شود: ﴿ونَفسٍ وما سَوّها ٭ فَاَلهَمَها فُجورَها وتَقوها) 2
افزون بر اين، سخن قرآن كريم درباره حواريان با نبوّت آنان سازگار نيست: ﴿اِذ قالَ الحَوارِيّونَ يعيسَي ابنَ مَريَمَ هَل يَستَطيعُ رَبُّكَ اَن يُنَزِّلَ عَلَينا مائِدَةً مِنَ السَّماءِ قالَ اتَّقُوا اللهَ اِن كُنتُم مُؤمِنين ٭ قالوا نُريدُ اَن نَأكُلَ مِنها وتَطمَئِنَّ قُلوبُنا ونَعلَمَ اَن قَد صَدَقتَنا ونَكونَ عَلَيها مِنَ الشّهِدين ٭ ... ٭ قالَ اللهُ اِنّي مُنَزِّلُها عَلَيكُم فَمَن يَكفُر بَعدُ مِنكُم فَاِنّي اُعَذِّبُهُ عَذابًا لااُعَذِّبُهُ اَحَدًا مِنَ العلَمين) 3 حواريان به حضرت عيسي(عليه‌السلام) پيشنهاد كردند: آيا پروردگارت مي‏تواند براي ما غذايي آماده فرو فرستد؟ عيساي مسيح(عليه‌السلام) فرمود: اگر مؤمن هستيد، از خدا بترسيد و از چنين پيشنهادي دست برداريد! آنان گفتند: غير از غذا خوردن، مي‏خواهيم قلب‏هايمان آرام گيرد و هم شاهد كرامت و اعجازت
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 100.
^ 2 - ـ سوره شمس، آيات 8 ـ 7.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيات 115 ـ 112.

371
باشيم، تا راستگويي تو براي ما روشن شود.
اگر حواريان از انبيا بودند، هرگز چنين سخن نمي‏گفتند و ايمان آوردن خود را به اعجاز و كرامت حضرت مسيح مشروط نمي‏كردند.
 
 
بحث روايي
 
1. معناي احساس كفر
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قول الله تعالي: ﴿فَلَمّا اَحَسَّ عيسي مِنهُمُ الكُفر﴾ أي لمّا سمع و رأي أنّهم يكفرون ... 1.
اشاره: كفر اعتقادي محسوس نيست؛ ولي كفر عملي محسوس است، چنان‏كه انكار زباني و نفي ضروري و سلب اصلي از اصول مسلم دين، مي‏تواند حس شود.
 
 
2. وجه نامگذاري ياران حضرت عيسي به حواري
علي بن الحسن بن فضال عن أبيه قال: قلت لأبي الحسن الرضا(عليه‌السلام): لم سمّي الحواريون الحواريين؟ قال: أمّا عند الناس، فإنّهم سمّوا حواريين لأنّهم كانوا قصّارين يخلصون الثياب من الوسخ بالغسل و هو اسم مشتق من‏الخبز الحُوار؛ و أمّا عندنا فسمّي الحواريون الحوار لأنّهم كانوا مخلصين في أنفسهم و مخلصين لغيرهم من أوساخ الذنوب بالوعظ و التذكير 2.
اشاره: به فرموده حضرت رضا(عليه‌السلام)، ياران حضرت عيسي(عليه‌السلام) بدين جهت «حواري» ناميده شدند كه خود انسان‏هايي پاك و مخلص بودند و با موعظه و
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص111؛ بحار الانوار، ج14، ص272.
^ 2 - ـ علل الشرايع، ص101؛ البرهان، ج2، ص40.

372
تذكر، ديگران را نيز از آلودگي گناه پاك مي‏كردند؛ امّا توده مردم كه از تعليم خاص اهل بيت(عليهم‌السلام) بي‏بهره‏اند آنان را افرادي مي‏دانند كه شغلشان لباسشويي بوده است.
اين واژه از «الخبز الحُوار» برگرفته شده است؛ يعني ناني كه از آرد سفيد و مغز گندم تهيه شده باشد.
 
 
3. مراد از شاهدان
عن الكاظم(عليه‌السلام) في قوله تعالي: ﴿فَاكتُبنا مَعَ الشّهِدين﴾ قال: نحن هم؛ نشهد للرسل علي اُممها 1.
اشاره: برپايه اين روايت ﴿الشّهِدين﴾ بر اهل بيت(عليهم‌السلام) تطبيق شده است و اداي شهادت در محكمه عدل الهي مراد است و چون اداي شهادت پس از تحمّل آن است، آن ذوات قدسي(عليهم‌السلام) از رفتار امّت‏ها نسبت به احكام پيامبران الهي آگاه‏اند.
قرآن كريم در فضيلت شاهدان اعمال مي‏فرمايد: ﴿كَلاّاِنَّ كِتبَ الابرارِ لَفي عِلّيّين ٭ وما اَدركَ ما عِلّيّون ٭ كِتب مَرقوم ٭ يَشهَدُهُ المُقَرَّبون) 2 اعمال ابرار در كتابي ثبت است و آن كتاب را مقرّبان مشاهده مي‏كنند.
بر اين اساس، اعمال را نه تنها خدا مي‏داند، بلكه به اذن خدا انبيا و ائمّه(عليهم‌السلام) و بسياري از بزرگان نيز مي‏دانند، زيرا مراد از شهادت، گزارش عمل به آنان نيست، بلكه ايشان حين عمل، صحنه انجام آن را مي‏بينند.
^ 1 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج4، ص307؛ البرهان، ج2، ص40.
^ 2 - ـ سوره مطفّفين، آيات 21 ـ 18.

373
خداي سبحان همه گناهان عبد را آشكار نمي‏كند، تا تمامي آبروي عبد ريخته نشود: و الشاهد لما خفي عنهم فبرحمتك أخفيته 1 ؛ يعني فرشتگاني كه مأمور ثبت اعمال‏اند نيز با پرده‏پوشي خداوند برخي از كارها را نمي‏بينند؛ امّا اگر كسي در گناه اصرار ورزد، ممكن است خداوند نيز پرده‏بردارد، از اين‏رو اهل دعا و نيايش همواره از خداوند حفظ اسرارشان را مي‏خواهند: يا من يعلم أسراري! لا تهتك ستري عند من لا يعلم أسراري.
آري، ملائكه براي عدّه‏اي مغفرت مي‏طلبند، در حالي كه اگر به گناهان خفي آنان آگاه باشند، دعا نخواهند كرد.
 
 
4. خواست پيامبر در تعقيب نماز
عن أبي سعيد الخدري: أنّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم كان يقول إذا قضي صلاته: اللّهمّ إنّي أسئلك بحقّ السائلين عليك فإنّ للسائلين عليك حقّاً أيما عبد أو أمة من أهل البر و البحر تَقبّلْتَ دَعْوَتَهم و استجبتَ دُعاءهم أن تشركنا في صالح ما يدعونك به و أن تعافينا و إيّاهم و أن تقبّل منّا و منهم و أن تجاوز عنّا و عنهم بأنّا «رَبَّنا ءامَنّا بِما اَنزَلتَ واتَّبَعنَا الرَّسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشّهِدين» و كان يقول: لا يتكلّم بهذا أحد من خلقه إلاّ أشركه الله في دعوة أهل برِّهم و أهل بحرهم فعمتهم و هو مكانه 2.
اشاره: تمام كمال‏ها از جهت وجودي نعمت الهي و عطاي خداوندند. مخلوق هيچ حقي بر خالق ندارد، زيرا اصل هويّت وي و كمال‏هاي مترتب
^ 1 - ـ البلد الامين، ص191؛ مفاتيح الجنان، دعاي شريف كميل.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج2، ص224.

374
برآن، همگي از ناحيه خداست: ﴿وما بِكُم مِن نِعمَةٍ فَمِنَ الله) 1 خداوند براساس رحمت مطلق خود حقوقي را براي بندگان مخصوص بر خويش لازم كرد: ﴿كَتَبَ رَبُّكُم عَلي نَفسِهِ الرَّحمَة) 2 آنچه از اين حديث و مشابه آن برمي‏آيد مي‏تواند از همين قبيل باشد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 53.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 54.

375
و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين (54)
 
گزيده تفسير
مكر بني‏اسرائيل براي كشتن حضرت عيسي(عليه‌السلام) به ثمر نرسيد و خداوند نقشه و نيرنگشان را آشكار ساخت و آنان را از مقصودشان بازداشت و حضرت مسيح(عليه‌السلام) و حواريان او را در جهاد و مبارزه‏اي كه در پيش گرفتند به پيروزي رساند، زيرا سراسر نظام آفرينش سپاه و ستاد حق‏اند و او مي‏تواند آثار سوء مكر بدانديشان را به خودشان بازگرداند و بر همين اساس در تقابل مكرها، مكر خداوند كه بر محور عدل آميخته با عفو و احسان است هم از نظر قوت و قدرت و هم از جهت صدق و صحيح و روا بودن، برتر و كامل‏تر است و او در مقام فعل، بهترين مكر كنندگان است.
 
 
تفسير
 
مفردات
مكروا: «مكر» يعني ديگري را با نيرنگ از مقصودش باز داشتن؛ خواه اين كار پسنديده باشد؛ مانند مكر خداي سبحان: ﴿ومَكَرَ اللهُ واللهُ خَيرُ المكِرين﴾ يا ناپسند؛ مانند بسياري از مكرهاي انسان‏ها 1 و عمل شيطان نسبت به مؤمنان:
^ 1 - ـ مفردات، ص772، «م ك ر».

376
﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ ولانَبِي اِلاّ اِذا تَمَنّي اَلقَي الشَّيطنُ في اُمنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللهُ ما يُلقِي الشَّيطنُ ثُمَّ يُحكِمُ اللهُ ءايتِهِ واللهُ عَلِيم حَكِيم) 1 آري هيچ پيامبري مبعوث نشد، مگر آنكه شياطين كوشيدند بين آنان و اهدافشان حايل 2 شوند و آن‏ها را از نيل به مقاصدشان بازدارند.
غرض آنكه بر خلاف واژگان «سيئه» و «اعتداء» كه در جوهرشان مذمّت ملحوظ است، در جوهر كلمه «مكر» مذمّت ملحوظ نيست، بنابراين مي‏توان آن را بي‏هيچ توجيهي به خدا نيز اسناد داد، از اين‏رو در دعا مي‏گوييم: و لا تمكر بي في حيلتك 3 ؛ خدايا! حايلي بين من و اهدافم قرار مده. از سوي ديگر، از خدا مي‏خواهيم كه بين ما و گناه چيزي را حائل قرار دهد: اللّهمّ! اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك 4!
مكر و كيد در معنا مقارب‏اند نه مرادف. هر دو، مقدّمه را از نتيجه قطع مي‏كنند؛ يعني نمي‏گذارند زمينه‏اي را كه ديگران فراهم آورده‏اند به مقصد برسد، از اين‏رو شبيه يكديگرند؛ امّا در واژه «كيد» مخفيانه بودن كار نيز ملحوظ هست.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 52.
^ 2 - ـ «حيله» را نيز بدان جهت حيله ناميده‏اند كه بين مقدّمه و نتيجه حايل مي‏شود. قرآن كريم مي‏فرمايد: ﴿وحيلَ بَينَهُم وبَينَ ما يَشتَهون... ﴾ (سوره سبأ، آيه 54)؛ بعد از مرگ، بين كافران و خواسته‏هاي آنان حايل برقرار مي‏شود و خداوند آنان را از رسيدن به خواسته‏هايشان باز مي‏دارد (ر.ك: مفردات، ص266، «ح و ل»).
^ 3 - ـ البلد الامين، ص205؛ مفاتيح الجنان، ابتداي دعاي ابوحمزه ثمالي.
^ 4 - ـ تهذيب الاحكام، ج3، ص92؛ بحار الانوار، ج95، ص134؛ مفاتيح الجنان، اعمال شب نيمه شعبان.

377
تقابل يا عينيت دو مكر
خداوند نقشه بني‏اسرائيل را آشكار كرد و حضرت مسيح(عليه‌السلام) و حواريان را در جهادي كه در پيش گرفتند، به پيروزي رسانيد، بنابراين مكر الهي به آن نبود كه آنان به كشتن مسيح(عليه‌السلام) تصميم گرفتند؛ ولي خدا با مكر خود او را حفظ كرد، بلكه مراد همان مبارزه و پيروزي الهي است. چگونگي اين مبارزه و پيروزي در آخر سوره مبارك «صفّ» آمده است.
برخي از اهل معرفت بر آن‏اند كه مكر خداوند به بني‏اسرائيل، چيزي جدا از كار آن‏ها نبود؛ يعني همين‏كه آنان مورد غضب الهي قرار گرفتند و بر اثر كفر مداوم به حضرت مسيح(عليه‌السلام) مستحق قهر خدا شدند، خداوند عذاب خود را نسبت به آنان به دست خودشان قرار داد كه توطئه آغاز كردند، پس مكر خدا به ايشان عين مكر آنان به حضرت مسيح(عليه‌السلام) بود و از همين قبيل است ارائه نعمت با مخالفت و ابقاي حال تبهكاران با سوء ادبشان 1. چنين احتمالي در حدّ خود ممكن است؛ ليكن ظاهر آيه مورد بحث، تقابل دو مكر و برتر بودن مكر خدا نسبت به مكر ديگران است.
 
 
مكر الهي
درباره مكر الهي: ﴿ومَكَروا ومَكَرَ اللهُ واللهُ خَيرُ المكِرين﴾ شيخ طوسي و طبرسي+ مي‏فرمايند: اطلاق مكر بر فعل خدا از باب مشاكله است؛ مانند ﴿وجَزؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَة مِثلُها) 2 در حالي كه جزاي سيّئه و كيفرِ كارِ بد كه عدلْ
^ 1 - ـ ر.ك: رحمة من الرحمن، ج1، ص443.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 40.

378
اقتضاي آن را دارد، حسنه است نه سيّئه 1 ؛ و نيز نظير ﴿فَمَنِ اعتَدي عَلَيكُم فاعتَدوا عَلَيهِ بِمِثلِ مَا اعتَدي عَلَيكُم) 2 ستمكار، متعدّي و متجاوز است؛ امّا قصاص كننده متجاوز نيست، مگر از باب مشاكله. ﴿اللهُ يَستَهزِءُ بِهِم) 3 نيز از همين مقوله است، بنابراين كار خداوند خير است نه مكر؛ و فقط از باب مشاكله گفته مي‏شود: خداوند مكر كرد 4.
لازم است عنايت شود كه سراسر نظام آفرينش ستاد اجرايي خدايند: ﴿ولِلّهِ جُنودُ السَّموتِ والارض) 5 براين اساس، خداوند ﴿خَيرُ المكِرين﴾ است؛ يعني اگر ديگران نقشه مي‏كشند، نقشه و نقّاش، همه جزو سپاه و ستاد حق‏اند و خداوند مي‏تواند آثار سوء مكر بدانديشان را به خود ايشان برگرداند، ازاين‏رو مي‏فرمايد: ﴿ولايَحيقُ المَكرُ السَّيِّي اِلاّبِاَهلِه) 6 يعني اگر كسي حيله‏اي كرد كه به ديگري ستم كند، آن حيله دامنگير خود ستمكار مي‏شود.
^ 1 - ـ هر چند برخي ﴿وجَزؤُا سَيِّئَةٍ سَيِّئَة مِثلُها﴾ را بشارت مي‏دانند (نه تهديد) و آيه را چنين معنا مي‏كنند: جزاي بدي را به بدي دادن كار بدي است و ما جزا نمي‏دهيم، بلكه عفو مي‏كنيم: ﴿واِنَّ رَبَّكَ لَذو مَغفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلي ظُلمِهِم﴾ (سوره رعد، آيه 6)، اين‏گونه برداشت‏ها در طول برداشت‏هاي ظاهري است و با آن‏ها منافاتي ندارد. آري، انسان بدكار استحقاق كيفر دارد؛ امّا خداوند قدرت عفو دارد و وعده عفو نيز داده است.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 194.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 15.
^ 4 - ـ ر.ك: التبيان، ج2، ص476؛ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص758 ـ 757.
^ 5 - ـ سوره فتح، آيه 4.
^ 6 - ـ سوره فاطر، آيه 43.

379
گفتار مرحوم بلاغي درباره مكر خدا
مرحوم بلاغي مي‏فرمايد:
1. گويا شيخ طوسي و طبرسي+ آنچه را در استعمال مردم شايع است نگاه كرده‏اند؛ لكن قرآن «مكر» را به معناي عمل مخفي، درباره كسي به كار مي‏برد كه غافل است؛ و گاهي واژه مكر به خداوند اسناد داده شده است، بي‏آنكه جريان مشاكله مطرح باشد؛ مانند ﴿اَفَاَمِنوا مَكرَ اللهِ فَلا يَأمَنُ مَكرَ اللهِ اِلاَّالقَومُ الخسِرون) 1 و در آيه ﴿واللهُ خَيرُ المكِرين) 2 كلمه ماكر بر خدا و بر غير او به يك لفظ اطلاق شده و در برخي دعاها چنين آمده است: اللّهمّ امكر لي ولا تمكر بي 3.
البته احتمال مشاكله تقديري درباره آيه ﴿اَفَاَمِنوا مَكرَ الله﴾ مطرح است؛ ليكن همان‏گونه كه مرحوم بلاغي يادآور شده‏اند تام نيست.
2. در ماجراي حضرت عيسي(عليه‌السلام) دو نوع مكر مطرح بود: أ. مكر بني‏اسرائيل براي كشتن عيسي(عليه‌السلام) كه با ياري پادشاه آن عصر توطئه كردند؛ ولي مكرشان به ثمر نرسيد. ب. مكر خداي «خير الماكرين» كه نجات‏بخش بود و فتنه فكري، اعتقادي و نظامي آنان را با «تشبيه» از بين برد.
اگر خداي سبحان عيسي(عليه‌السلام) را بدون «تشبيه» و «قتل شبيه» به آسمان مي‏برد، اهل او و پيروانش متّهم به اخفاي وي مي‏شدند و قتل و فضيحت زنان شيوع مي‏يافت و توطئه‏گران بني‏اسرائيل كه به دستور سلطان عصر خود در
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 99.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 30.
^ 3 - ـ نهاية اللغه، ج4، ص349.

380
جست‏وجوي او بودند، به فتنه و خونريزي دست مي‏زدند و چنانچه خداوند آشكارا و در حضور مردم عيساي مسيح(عليه‌السلام) را به آسمان مي‏برد، نتيجه‏اش فتنه اعتقادي بود، زيرا گروهي او را خدا يا فرزند خدا مي‏پنداشتند و اعتقاد خرافي آنان قوّت مي‏گرفت؛ امّا با مشتبه شدن امر بر مردم، آنان پنداشتند كه عيسي(عليه‌السلام) كشته شده است و اين مكر ظريفي بود 1.
اين سخن في الجمله صحيح و با آيات قرآن كريم هماهنگ است؛ امّا دو نكته هست: 1. اگر به آسمان بردن عيساي مسيح(عليه‌السلام) به شكلي علني سبب تشديد عقايد خرافي آنان مي‏شد، نبايد به آسمان رفتن حضرت مسيح(عليه‌السلام) را به قرآن اسناد داد؛ مبادا خرافه‏گويان تثليث يا فرزندي عيسي براي خدا، بهانه‏اي به دست آورند؛ خصوصاً كه اكنون نيز خرافه‏گرايي كمتر از گذشته‏ها نيست.
2. اگر «خير الماكرين» بودن خدا بدان معنا بود كه خداوند عيسي(عليه‌السلام) را به گونه‏اي به آسمان برد كه مردم نفهمند و خرافه ابن الله بودن آن حضرت تأييد نشود، اكنون نيز قرآن كريم اين مسئله را آشكار نمي‏كرد.
 
 
راز بهترين بودنِ مكر خداوند
واژه «خير» در برخي از موارد به معناي تفضيل و در بعضي موارد به معناي تعيين است. براين اساس، خداوند بهترين مكر كنندگان است: ﴿واللهُ خَيرُ المكِرين﴾ يعني نه تنها مكر خداوند نسبت به مكر بني‏اسرائيل بهتر و برتر است، بلكه نسبت به تمام مكرها چنين است.
خير بودن مكر الهي، هم به لحاظ حكمت نظري است و هم حكمت
^ 1 - ـ ر.ك: آلاء الرحمن، ج2، ص66 ـ 64.

381
عملي: آنچه به حكمت نظري بازمي‏گردد، از سنخ هستي است؛ هرچه وجودش برتر و قوي‏تر باشد و به علم و اراده خلل‏ناپذير نزديك‏تر، خير است. آنچه به حكمت عملي بازمي‏گردد، از سنخ خُلق است؛ هرچه پيدايش آن به عدل، تقوا، احسان و مانند آن نزديك‏تر باشد، خير است.
مكر الهي، هم از نظر قوت و قدرت برتر است و هم از جهت حق، صدق، صحيح و روا بودن كامل‏تر است، زيرا بر محور عدلِ آميخته با عفو و احسان است، به طوري كه خلف وعده را قبيح و تخلّف وعيد را روا بلكه بسزا مي‏داند و به آن منهج عمل مي‏كند، پس مكر او بهترين مكرها و خود او بهترين ماكران است. البته همه اين‏گونه اوصاف در مقام فعل خداست كه بيرون از دو حوزه ممنوعه است؛ يعني نه هويّت مطلق است و نه اوصاف ذاتي آن هويت كه عين آن‏اند، بلكه خارج از منطقه ممنوعه است.
 
 
بحث روايي
 
1. معناي مكر الهي
عن علي بن الحسن ابن فضّال عن أبيه قال:سألت الرضا(عليه‌السلام) عن قوله: ... ﴿ومَكَروا ومَكَرَ الله﴾ فقال: إنّ الله تبارك و تعالي لا يمكر ولكنّه(عزّ و جلّ) يجازيهم جزاء المكر 1.
اشاره: أ. عرب كيفر پاداش بر كار را به اسم همان كار مي‏نامد 2. مرحوم طبرسي نيز چنان‏كه در بحث تفسيري گذشت، در توضيح اسناد مكر به خدا
^ 1 - ـ البرهان، ج2، ص40.
^ 2 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص345، پاورقي.

382
معتقد به مشاكله است 1.
ب. مفسّر بزرگوار شيخ محمّدجواد بلاغي(قدس‌سره) بعد از نقل حديث مزبور چنين فرمود: يك. در سند آن، جهالت و اِهمال است.
دو. ممكن است مراد از مكر منفي همان معناي شايع، يعني ضرررساني نابجا به ديگران باشد 2.
سه. هر روايتي را بايد بر قرآن حكيم معروض داشت و عرض اين حديث بر قرآن كه توصيه اهل بيت(عليهم‌السلام) است، موجب وثوق به عدم صدور آن است.
 
 
2. مكر خدا درباره بني‏اسرائيل
عن وهب بن منبه قال: ... فلمّا أصبح أتي أحد الحواريّين إلي اليهود فقال: ماتجعلون لي إن دللتكم علي المسيح؟ فجعلوا له ثلاثين درهماً. فأخذهم ودلّهم عليه، وكان شبه عليهم قبل ذلك فأخذوه واستوثقوا منه وربطوه بالحبل... وصلبوا ماشبه لهم فمكث بهما 3.
اشاره: براساس اين روايت، شخصي كه شبيه حضرت عيسي(عليه‌السلام) بود و كشته شد، يكي از حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) بود كه تصميم داشت براي دريافت سي درهم آن حضرت را به كشتن دهد و به جهت همين خيانت خداوند كاري كرد كه او را به گمان اينكه عيساي مسيح(عليه‌السلام) است، كشتند.
مرحوم بلاغي كه تفسير منسوب به امام حسن عسكري(عليه‌السلام) را از آن حضرت نمي‏داند، مي‏فرمايد: اين مطلب را كه از انجيل برنابا به تفسير منسوب به امام
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص757.
^ 2 - ـ آلاء الرحمن، ج2، ص65.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج2، ص729؛ ن.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص758 ـ 757.

383
حسن عسكري(عليه‌السلام) راه يافته است و برخي مورّخان، مانند ابن جرير طبري و برخي راويان، نظير ابن منبّه نيز نقل كرده‏اند 1 نمي‏توان پذيرفت، زيرا هم انجيل برنابا سند معتبري ندارد و هم تفسير منسوب به امام حسن عسكري(عليه‌السلام) اتقان رجالي ندارد و هم ابن منبّه از رجال معتبر نيست 2.
گفتني است كه در برابر اين روايت، نقل ديگر اين است كه مسيح(عليه‌السلام) به اصحابش گفت: چه كسي به شكل من در مي‏آيد و به جاي من كشته مي‏شود و به بهشت مي‏رود؟ يكي از حواريان اين پيشنهاد را پذيرفت و به صورت مسيح(عليه‌السلام) درآمد و به جاي او كشته شد و خداوند مسيح(عليه‌السلام) را به آسمان برد 3.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص729.
^ 2 - ـ ر.ك: آلاء الرحمن، ج2، ص66: اَبْطَلنا نسبته للإمام العسكري(عليه‌السلام).
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير القمي، ج1، ص111؛ الدر المنثور، ج2، ص224.

384
إذ قال الله يا عيسي إنّي متوفّيك و رافعك إلي و مطهّرك من الذين كفروا و جاعل الذين اتّبعوك فوق الذين كفروا الي يوم القيامة ثمّ إلي مرجعكم فأحكم بينكم فيما كنتم فيه تختلفون (55)
 
گزيده تفسير
در برابر مكر و تصميم قوم عيسي براي قتل آن حضرت(عليه‌السلام) تدبير لطيف و تقدير نيكوي الهي اين بود كه وي را توفي كرد و به سوي خويش بالا برد.
از اين آيه وضع آن حضرت به لحاظ حيات و ممات روشن نمي‏شود، زيرا توفّي به معناي خصوص اماته نيست، بلكه به معناي اخذ و گرفتن تام و كامل روح است؛ خواه به گونه مرگ يا به شكل خواب. البته بر اساس آيات ديگر، آن حضرت مقتول و مصلوب نشد، بلكه خداوند وي را در حال زنده بودن بالا برد و او زنده به سوي حضرت حق تعالي صعود كرد و با اين رفع مكانتي و معنوي، نعمتي خاص بدو مرحمت كرد، بنابراين همان‏گونه كه بدء ولادت و

385
مدت حيات حضرت با معجزه آميخته بود، بقا و توفّي آن حضرت نيز با معجزه قرين بود.
خداوند سبحان عيساي مسيح(عليه‌السلام) را از جامعه آلوده به كفر و از ايذا و توطئه كافران اسرائيلي آلوده به رجس و رجز شرك نجات داد.
سنت الهي تا قيامت، تفوّق و برتري فرهنگي، سياسي، اجتماعي همراه با اخلاق و اعتقاد پيروان راستين حضرت مسح(عليه‌السلام) و معتقدان و مؤمنان به نبوّت و رسالت وي و مصدّقان به حقانيت اوست؛ همچون حواريان و نيز مسلمانان معتقد به رسالت و عصمت آن حضرت؛ نه مسيحياني كه به تثليث تن دادند. البته اين پيروزي و تفوّق در صورت پيروي تمام و كمال است.
مرجع همه كارهاي انسان‏ها در دنيا و آخرت خداست. مرجعيت او مطلق است نه مخصوص معاد، هرچند ظهور آن در آخرت است. اين رجوعْ همگاني و هميشگي است و هر لحظه مرجع انسان‏ها اوست.
اختلاف بعد از علم كه بر اثر آن عده‏اي راه ايمان و گروهي راه كفر را ترجيح مي‏دهند مذموم است و ستم به شمار مي‏آيد و در محكمه عدل الهي به آن رسيدگي مي‏شود.
 
 
تفسير
 
مفردات
متوفّيك: از «وفي» به معناي دريافت كامل است نه از فوت 1. به ميّت به لحاظ اينكه تمام حقيقت او گرفته مي‏شود، متوفّا مي‏گويند؛ امّا «توفّي» به او
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج6، ص129، «و ف ي».

386
اختصاص ندارد، زيرا قرآن كريم انسانِ خوابيده را نيز متوفّا ناميده است: ﴿اَللهُ يَتَوَفَّي الانفُسَ حينَ مَوتِها والَّتي لَم تَمُت في مَنامِها) 1 در اين آيه، «توفّي» هم درباره مرگ و هم درباره خواب به كار رفته است.
قرآن كريم «فوت» را نفي و «وفات» را اثبات مي‏كند. خدا متوفّي است و اين توفّي بالاتر از استيفاست، زيرا در استيفا مستوفي تمام شي‏ء را استيفا مي‏كند؛ امّا در معناي آن طلب همراه كوشش نهفته است، در حالي كه «توفّي» قدرت اخذ تمام شي‏ء بدون كوشش را مي‏فهماند.
 
 
تناسب آيات
پس از بيان قصد قوم عيسي(عليه‌السلام) در مكر درباره آن حضرت و تصميم بر قتل وي، در آيه مورد بحث از تدبير لطيف و تقدير نيكوي الهي درباره مسيح(عليه‌السلام) سخن مي‏گويد و نعمتي را كه به وي ارزاني داشت، يادآور مي‏شود 2.
مكر خداوند وقتي ظهور كرد كه به حضرت عيسي(عليه‌السلام) فرمود: من تو را توفّي مي‏كنم و به سوي خودم بالا مي‏آورم و تو را از كافران پاك مي‏كنم و پيروانت را تا قيامت برتر از كافران قرار مي‏دهم؛ سپس بازگشت همه شما به سوي من است، پس داوري مي‏كنم ميان شما در آنچه اختلاف مي‏كرديد.
٭ ٭ ٭
 
 
معنا و اقسام توفّي
«توفّي» هم درباره مرگ و هم درباره خواب به كار رفته است، بدين سبب
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 42.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج21، ص758.

387
نمي‏توان در آيه مورد بحث آن را در خصوص مرگ دانست، زيرا با تعدّد مصداقِ متفاوت، حمل معناي جامع بر مصداق معيّن محتاج قرينه مُعَيِّنه است كه در اينجا نيست.
اگر مراد از توفّي در اين آيه خصوص وفات و مرگ باشد، حضرت عيسي همانند انبياي قبل از خود رحلت كرده است و چنانچه مقصود از توفّي در آن خصوص خواب باشد، حضرت مسيح در آن واقعه رحلت نكرده و نمرده است. به هرروي، وضع كنوني آن حضرت(عليه‌السلام) از لحاظ حيات و ممات روشن نمي‏شود و بايد با كمك ادلّه ديگر از آيات و روايات معتبر به وضع كنوني آن حضرت(عليه‌السلام) پي‏برد.
غرض آنكه چون روشن نيست كلمه ﴿مُتَوَفّيك﴾ اخذ تام است به گونه مرگ، يا گرفتن كامل است به شكل خواب 1 ، اگر روايت معتبري دلالت كند كه عيساي مسيح(عليه‌السلام) زنده است، بعد از عرض آن بر قرآن، مخالفتي با كتاب الهي ندارد. آنان كه كلمه «توفّي» را به خصوص «اماته» معنا كرده‏اند، روايات زنده بودن عيسي(عليه‌السلام) را مخالف قرآن و مطرود دانسته‏اند؛ غافل از آنكه ظاهر آيه اماته نيست.
منشأ توهّم صاحب المنار كه ديگران هم بدان مبتلا شده‏اند، آن است كه «توفّي» را بدون قرينه مُعيّنه به معناي «اماته» گرفته است 2 ، در حالي كه حمل مفهوم جامع بر مصداق خاص نيازمند دليل تعيين كننده مصداق معيّن است.
غرض آنكه توفّي اخذ تام است نه موت و نيز محور اصلي توفّي، روح
^ 1 - ـ مرحله ضعيفي از حيات (حيات گياهي)، در حال خواب نيز هست؛ امّا قسمت مهم حيات، در حال خواب بدن را ترك مي‏كند.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج3، ص316.
 

388
انسان است. توضيح اينكه حقيقت انسان همان جان اوست، هرچند در مرحله نازل و نشئه طبيعت، جان با بدن مادي متّحد است و در عالم برزخ، با بدن برزخي، همان‏گونه كه گفته‏ها و نوشته‏هاي ما مرحله نازل افكار و انديشه‏هاي مجرّد ماست.
توفّي و اِماته (ميراندن) به معناي جدا كردن روح از بدن است، پس تنها روح، محور كلام است. قرآن كريم نيز درباره توفّي حال موت مي‏فرمايد: ﴿اَللهُ يَتَوَفَّي الانفُسَ حينَ مَوتِها) 1 و نمي‏فرمايد «يتوفّي الأنفس و الأبدان». نيز در پاسخ كساني كه مرگ را نابودي و گم شدن در زمين مي‏پنداشتند: ﴿وقالوا اَءِذا ضَلَلنا فِي الارضِ اَءِنّا لَفي خَلقٍ جَديدٍ بَل هُم بِلِقاءِ رَبِّهِم كفِرون) 2 مي‏فرمايد: ﴿قُل يَتَوَفّكُم مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ اِلي رَبِّكُم تُرجَعون) 3 يعني شما با مردن فوت نمي‏كنيد، بلكه وفات مي‏كنيد و از شما چيزي گم يا كم نمي‏شود و همه حقيقت شما هنگام مرگ گرفته خواهد شد 4 ، پس خطاب‏ها يا محور كلام در توفّي همواره متوجّه جان آدمي است؛ يعني توفّي فقط به روح تعلّق مي‏گيرد و اين مطلب در هر دو قسم توفّي، جاري است.
توفّي دو مصداق دارد: يكي مرگ و ديگري خواب؛ و حمل معناي جامع توفّي بر هر يك نيازمند قرينه است، پس حمل توفّي بر مردن بدون قرينه بايد به سبب ظهور انصرافي باشد كه اثبات آن برعهده مدّعي آن است.
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 42.
^ 2 - ـ سوره سجده، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره سجده، آيه 11.
^ 4 - ـ جهان‏بيني و انسان‏شناسي مادي مرگ را فوت مي‏داند، زيرا حقيقتي ماوراي طبيعت و بدن براي انسان نمي‏شناسد، در حالي كه جهان‏بيني الهي مرگ را دريافت تام جان آدمي و بازگشت به خدا مي‏داند و به جاودانگي انسان معتقد است.

389
 
نسبت توفّي با رفع
«توفّي» به معناي اخذ تام است نه خصوص اماته؛ ولي عدّه‏اي آن را به معناي موت مي‏دانند و در ترتيب «توفّي» و «رفع» حضرت مسيح(عليه‌السلام) اختلاف دارند: برخي اماته را بعد از رفع مي‏دانند؛ يعني خداوند حضرت مسيح(عليه‌السلام) را به آسمان‏ها برد و او هم‏اكنون نيز زنده است و مرگش بعد از نزول به زمين در آخرالزمان و هنگامي است كه دجّال به دست آن حضرت كشته مي‏شود، بنابراين آيه را بايد چنين معنا كرد: «إنّي رافعك إليّ و مطهّرك من الذين كفروا ثمّ متوفّيك»، و درباره تقديم توفّي بر «رفع» مي‏گويند كه عطف به وسيله «واو» است نه «فاء»؛ «واو» عطف تنها براي بيان تقديم ذكري معطوف عليه بر معطوف است نه براي بيان ترتيب 1.
در نقد اين نظريه بايد گفت كه «واو» براي بيان ترتيب نيست؛ امّا تقديم «ما حقه التأخير» دليل مي‏طلبد.
برخي واژه ﴿رافِعُك﴾ را به «رافع روحك» معنا كرده‏اند 2 نه «رافع روحك و بدنك»، در حالي كه قبلاً بيان شد، توفّي دو مصداق دارد (مرگ و خواب) و جامع اين دو، اخذ تام است، بنابراين توفّي ظهوري در هيچ يك از اين دو مصداق ندارد.
 
 
چگونگي رفع حضرت مسيح(عليه‌السلام)
خداي سبحان منزّه از مكان است، پس رفع عيسي(عليه‌السلام): ﴿ورافِعُكَ اِلَي﴾
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص94.
^ 2 - ـ ن.ك: تفسير المنار، ج3، ص317.

390
مكاني و صوري نيست، بلكه مكانت و معنوي است، زيرا به هر سمتي رو شود، به طرف خداست: ﴿فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ الله) 1 و او جاي معيّن ندارد، بنابراين رفع عيسي(عليه‌السلام) همانند رفع حضرت ادريس(عليه‌السلام) مكانتي و معنوي است: ﴿ورَفَعنهُ مَكانًا عَليّا) 2
قرآن كريم هم وعده رفع حضرت مسيح(عليه‌السلام) را مطرح كرده است و هم عمل به اين وعده را: ﴿وقَولِهِم اِنّا قَتَلنَا المَسيحَ عيسَي ابنَ مَريَمَ رَسولَ اللهِ وما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولكِن شُبِّهَ لَهُم واِنَّ الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ لَفي شَكٍّ مِنهُ ما لَهُم بِهِ مِن عِلمٍ اِلاَّاتِّباعَ الظَّنِّ وما قَتَلوهُ يَقينا ٭ بَل رَفَعَهُ اللهُ اِلَيهِ وكانَ اللهُ عَزيزًا حَكيما) 3 يهوديان مي‏پنداشتند حضرت مسيح(عليه‌السلام) را كشته‏اند؛ امّا نه او را كشتند و نه به دار آويختند. امر بر آنان مشتبه شده بود و به يقين حضرت مسيح(عليه‌السلام) را نكشته بودند، بلكه خداوند او را به سوي خويش بالا برد. قرآن كريم با اين بيان، مقتول يا مصلوب شدن عيساي مسيح(عليه‌السلام) را تكذيب مي‏كند.
در آيه مورد بحث به خوبي روشن نيست كه آيا بالا بردن در حال حيات مراد است؛ يا به معناي آن است كه روح آن حضرت را بالا برده است؛ امّا در آيه ياد شده كه درباره تحقق اين وعده است، ديگر دو احتمال مطرح نيست، زيرا مي‏فرمايد كه عيسي(عليه‌السلام) را، نه كشتند و نه به دار آويختند، بلكه خداوند آن حضرت را به طرف خود بالا برد.
خلاصه آنكه در آيه دو قرينه هست كه خداوند حضرت عيسي(عليه‌السلام) را
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 115.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 57.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيات 158 ـ 157. جمله ﴿وما صَلَبوه﴾ بعد از ﴿وما قَتَلوه﴾ براي آن است كه هيچ شبهه‏اي نماند كه اگر كشته نشد، ممكن است به دار آويخته شده باشد.
 
 

391
درحال زنده بودن بالا برده است:
1. اگر مراد آن باشد كه خداوند روح حضرت مسيح(عليه‌السلام) را بالا برده است، با «بل» كه براي اضراب است نمي‏تواند سازگار باشد، زيرا اگر هم به دار آويخته مي‏شد، به طريق اَوْلي خداوند روحش را بالا مي‏برد.
2. در حالي كه همه ضميرها در آيه به حضرت مسيح(عليه‌السلام) برمي‏گردد، اگر ضمير ﴿رَفَعَه﴾ به روح حضرت مسيح(عليه‌السلام) برگردد، مخالف سياق آيه خواهد بود.
براين اساس، حضرت مسيح(عليه‌السلام) زنده به سوي حق صعود كرده و ﴿رافِعُكَ اِلَي﴾، بدان معناست كه تو را زنده به سوي خود بالا مي‏برم و معناي ﴿اِنّي مُتَوَفّيك﴾ نيز «إنّي مميتك» نيست، هرچند روزي همه انسان‏ها طعم مرگ را خواهند چشيد: ﴿كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوت) 1 حتّي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از اين اصل مستثنا نبوده است: ﴿اِنَّكَ مَيِّت واِنَّهُم مَيِّتون) 2
بر اين اساس، رواياتي كه عيسي(عليه‌السلام) را زنده مي‏داند 3 ؛ نه تنها مخالف قرآن نيست، بلكه موافق است؛ ليكن بايد با استمداد از دليل معتبر در جست‏وجوي مصداق سوم براي ﴿اِنّي مُتَوَفّيك﴾ بود، زيرا مقصود از آيه نه مردن است و نه خواب، چون خواباندن آن حضرت اثر ويژه‏اي ندارد. گذشته از آنكه آن حضرت همانند ساير افراد خواب و بيداري متداول داشت.
وانگهي، از ظاهر آيه استفاده مي‏شود كه خداوند نعمتي خاص به حضرت مسيح(عليه‌السلام) مرحمت كرده است، در حالي كه اگر توفّي را به معناي مرگ، و رفع
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 185.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 30.
^ 3 - ـ ر.ك: الدر المنثور، ج2، ص225، نيز به بحث روايي مراجعه شود.

392
حضرت عيسي(عليه‌السلام) را رفع روح او بعد از مرگ بدانيم، معناي آيه آن است كه خداوند حضرت عيسي(عليه‌السلام) را مي‏ميراند و روح او را به سوي خود بالا مي‏برد و او را از جامعه آلوده به كفر مي‏رهاند و اين ويژگي، امتيازي براي حضرت مسيح(عليه‌السلام) نخواهد بود، زيرا همه انبيا(عليهم‌السلام) و نيز تمام مردم با ايمان ناب به همين‏گونه از دنيا رفته‏اند.
اين آيه نشان مي‏دهد همان‏گونه كه بَدء ولادت و مدت حيات حضرت مسيح(عليه‌السلام) با معجزه آميخته بوده، بقا و توفّي آن حضرت نيز با معجزه قرين بوده است.
خداوند بخشي از مسائل مربوط به پايان زندگي حضرت مسيح(عليه‌السلام) را در اين آيه و بخش ديگر آن را در آيه ﴿وما قَتَلوهُ وما صَلَبوهُ ولكِن شُبِّهَ لَهُم) 1 بيان مي‏فرمايد.
خلاصه آنكه آيات قرآن كريم نه تنها ظهوري در مرده بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) ندارد، بلكه زنده بودن آن حضرت را نيز تا اندازه‏اي مي‏توان از آن‏ها برداشت كرد. ممكن است توضيح بيشتر در آيات 157 تا 159 سوره «نساء» ارائه شود.
 
 
تطهير حضرت مسيح(عليه‌السلام)
قرآن كريم كافران را نجس، رجس و پليد مي‏شناساند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَس) 2 ﴿كَذلِكَ يَجعَلُ اللهُ الرِّجسَ عَلَي الَّذينَ لايُؤمِنون) 3
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 157.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 28.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 125.

393
﴿واَمَّا الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَض فَزادَتهُم رِجسًا اِلي رِجسِهِم وماتوا وهُم كفِرون) 1
براين اساس، تطهير حضرت مسيح(عليه‌السلام) از كافران: ﴿ومُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَروا﴾ به معناي تطهير از گناه نيست، تا مانند آيه تطهير باشد، بلكه به معناي نجات از دست كافران و بني‏اسرائيل است كه هم مشرك و نجس بودند و هم با حضرت مسيح(عليه‌السلام) ناسازگاري مي‏كردند و تهمت‏هاي ناروايي به آن حضرت نسبت مي‏دادند: ﴿وبِكُفرِهِم وقَولِهِم عَلي مَريَمَ بُهتنًا عَظيما) 2
غرض آنكه 1. تطهير، مستلزم وجود رجس، رجز و آلودگي است. 2.متعلّق آن را از باب تعدّد دال و مدلول، لفظ خاص معيّن مي‏كند. 3. لفظ خاص در آيه مورد بحث كه متعلق آن را معلوم مي‏كند، كلمه ﴿مِنَ الَّذينَ كَفَروا﴾ است، نتيجه آنكه كافران آلوده بودند و حضرت مسيح(عليه‌السلام) مبتلا به آن ناپاكان بود و خداوند حضرت مسيح را از آن ناپاكان رها كرد؛ يعني آن حضرت را از ايذا و توطئه كافران نجات داد.
 
 
برتري پيروان حضرت مسيح تا قيامت
از سنّت‏هاي الهي است كه پيروان راستين حضرت مسيح(عليه‌السلام) همواره برتر از كافران و كافران همواره محكوم‏اند: ﴿وجاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعوكَ فَوقَ الَّذينَ كَفَرُوا اِلي يَومِ القِيمَة﴾.
برخي مفسّران بر آن‏اند كه تفوّق فرهنگي مراد است؛ نه تفوق سياسي و
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 125.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 156.

394
پيروزي نظامي 1 ؛ ليكن اين حصر را نمي‏توان اثبات كرد، زيرا در آيه كلمه ﴿اِلي يَومِ القِيمَة﴾ و ﴿جاعِل﴾ كه صفت مشبّهه (بر وزن اسم فاعل) و نشانه سنّت الهي است، به كار رفته است، پس خداوند همواره اين كار را مي‏كند و اين برتري براي پيروان راستين حضرت مسيح(عليه‌السلام) است.
مسيحياني كه به تثليث، الوهيّت و ابن الله بودن حضرت مسيح(عليه‌السلام) تن دادند، پيروان آن حضرت شمرده نمي‏شوند، تنها حواريان و گروهي خاص كه گفتند: ﴿رَبَّنا ءامَنّا بِما اَنزَلتَ واتَّبَعنَا الرَّسولَ فَاكتُبنا مَعَ الشّهِدين) 2 و نيز مسلمانانِ معتقد به رسالت و عصمت حضرت مسيح(عليه‌السلام)، از اين تفوّق و برتري برخوردارند.
خلاصه آنكه مراد از تفوّق، خصوص برتري اخلاقي نيست، هرچند آن نيز ملحوظ است؛ همچنين منظور از تفوّق، خصوص رجحان اعتقادي و كلامي نيست، گرچه آن هم مطرح است؛ نيز مراد از تفوّق، برتري مسلمانان بر مسيحيان و يهوديان نيست. مقصود از تفوق ياد شده برتري سياسي و اجتماعي، همراه با اخلاق و اعتقاد معتقدان به حضرت مسيح و مؤمنان به نبوّت و رسالت آن حضرت و مصدّقان به حقانيت اوست. اينان بر يهوديان تفوق دارند و اگر در برخي از كشورهاي مسيحي، صهيونيست‏ها در فراز و فرود حكومت‏ها دخيل‏اند، مرجع آن به ابزار اقتصادي بودن ثروتمندان متكاثر يهود است در ساحت مسيحيّت، زيرا اقتدار سياسي، حكومت اساسي و سلطه نظامي در اختيار مسيحي‏هاست و متكاثران صهيونيست تهيّه كننده سكوي پرش و نردبان ترقّي سياسي مسيحيان و سرانجام تحت حكومت مسيحي‏اند.
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص318.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 53.

395
اين تفوّق و برتري همان‏گونه كه به بُعد فرهنگي اختصاص ندارد مانند الإسلام يعلو و لا يعلي عليه 1 به عصر حضرت مسيح نيز محدود نمي‏شود، بلكه اين سنّت تا قيامت برپاست.
آيه مورد بحث از آيه ﴿ولَن يَجعَلَ اللهُ لِلكفِرينَ عَلَي المُؤمِنينَ سَبيلا) 2 در نفي سلطه كافران، قوي‏تر و جامع‏تر است، زيرا آيه اخير سلطه‏پذيري را نفي مي‏كند؛ ولي آيه مورد بحث سلطه مسلمانان را ثابت مي‏كند.
از ﴿اِنَّ اَولَي النّاسِ بِاِبرهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ وهذا النَّبِي والَّذينَ ءامَنوا واللهُ وَلِي المُؤمِنين) 3 نيز مي‏توان برداشت كرد كه بهترين پيروان حضرت مسيح(عليه‌السلام) مسلمانان هستند، زيرا بر اساس اين آيه نزديك‏ترين مردم به حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مؤمنان راستين عصر حضرت ابراهيم(عليه‌السلام)، وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و كساني‏اند كه به پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم ايمان آوردند.
پر واضح است كه اين معنا به پيروي از حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) اختصاص ندارد، بلكه اصلي كلّي را بازگو مي‏كند، بنابراين مؤمنان به پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم از هر يهودي‏اي به موسي(عليه‌السلام) و از هر مسيحي‏اي به عيسي(عليه‌السلام) نزديك‏ترند و به سخن ديگر، مسيحي و كليمي و ابراهيمي واقعي، مسلمانان هستند و هم اينان وارثان انبيا(عليهم‌السلام) هستند؛ ولي از آنجا كه دين انبيا(عليهم‌السلام) و صحف آنان ابراهيمي است، از ابراهيم خليل(عليه‌السلام) نام برده شده است.
اين آيه به مسلمانان مي‏گويد كه مانند حواريان حضرت عيسي(عليه‌السلام) باشيد و نيز دلالت مي‏كند كه مفاد ﴿قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ اللهِ... فَاَيَّدنَا الَّذينَ
^ 1 - ـ من لايحضره الفقيه، ج4، ص334؛ وسائل الشيعه، ج26، ص16.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 141.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 68.

396
ءامَنوا عَلي عَدُوِّهِم فَاَصبَحوا ظهِرين) 1 اصلي كلّي است، بنابراين پيروان مسيح(عليه‌السلام) همواره بر كافران پيروزند و اگر در مواردي پيروز نشده‏اند، پيروي آنان تمام و كمال نبوده است؛ مانند وعده نصرت خداوند به مؤمنان ياور او: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِن تَنصُرُوا اللهَ يَنصُركُم ويُثَبِّت اَقدامَكُم) 2 اگر در موردي مؤمنان از نصرت الهي برخوردار نشدند، معلوم مي‏شود صادقانه دين خدا را ياري نكرده‏اند، چون خداوند هرگز خلف وعده نمي‏كند.
مؤيّد اين مطلب كه پيروان مسيح(عليه‌السلام) افزون بر تفوّق فرهنگي، از برتري سياسي و پيروزي نظامي نيز برخوردارند، اين آيه است: ﴿فَاَمَّاالَّذينَ كَفَروا فَاُعَذِّبُهُم عَذابًا شَديدًا فِي الدُّنيا والاءخِرَةِ وما لَهُم مِن نصِرين) 3 اين عذاب شديد نمي‏تواند تنها اِعمال چند مسئله فقهي مانند جواز غيبت كافران يا تفاوت مسلمان و كافر در احكام قصاص و ديه باشد، آن‏گونه كه برخي مفسّران پنداشته‏اند، زيرا اين امور نمي‏تواند تفوّق پيروان حضرت مسيح(عليه‌السلام) بر كافران را تا قيامت توجيه كند، چون اولاً موارد ياد شده به پيروان مسيح(عليه‌السلام) اختصاص ندارند، بلكه يهوديان نيز در بسياري از احكام ياد شده با مسيحيان شريك‏اند.
ثانياً اين امور، عذاب شديد نيست. تفوّقي كه عذاب شديد را به همراه دارد، تفوّق سياسي و نظامي است نه تفوّق معنوي؛ مثلاً برتري علمي ﴿يَرفَعِ اللهُ الَّذينَ ءامَنوا مِنكُم والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجت) 4 هرگز موجب تعذيب ديگران نيست. ثالثاً چنين عذابي كه از آيه استفاده مي‏شود مخصوص آخر عمر يا
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 56.
^ 4 - ـ سوره مجادله، آيه 11.

397
 
فترتي از زندگي نيست، بلكه به عنوان يك سنّت جاري بر آنان رواست.
آري اگر تنها از تفوق و برتري مكتب سخن به ميان آمده بود، ممكن بود سلطه فرهنگي منظور باشد؛ امّا چون سخن از تفوق پيروان مكتب و رهبر است: ﴿وجاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعوكَ فَوقَ الَّذينَ كَفَرُوا... ﴾، سلطه سياسي و پيروزي نظامي نيز مراد است و هرگاه اين برتري و تفوّق نباشد، معلوم مي‏شود پيروي به معناي واقعي‏اش نبوده است، زيرا سخن از سنّت الهي است و محال است كسي پيرو حق باشد و به تعبير حضرت امام خميني(قدس‌سره) اسلام ناب داشته باشد؛ امّا تفوّق نيابد. اگر هم يهوديان در جايي به حسب ظاهر سلطه‏اي داشته باشند، در واقع، زير پوشش ذلّتبار ديگران‏اند و از عزّت بهره‏اي ندارند، زيرا عزّت، همه از خداست و پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و نيز مؤمنان را از عزّت بهره‏مند مي‏سازد: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 1
از ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كونوا اَنصارَ اللهِ كَما قالَ عيسَي ابنُ مَريَمَ لِلحَواريّينَ مَن اَنصاري اِلَي اللهِ قالَ الحَواريّونَ نَحنُ اَنصارُ اللهِ فَءامَنَت طائِفَة مِن بَني اِسرءيلَ وكَفَرَت طائِفَة فَاَيَّدنَا الَّذينَ ءامَنوا عَلي عَدُوِّهِم فَاَصبَحوا ظهِرين) 2 نيز برمي‏آيد كه پيروزي و تفوق، اعمّ از فرهنگي، سياسي و نظامي است، زيرا پيام آيه بيان جنگ و نزاع بين مؤمنان به مسيح و كافران به آن حضرت است.
 
 
معناي رجوع به سوي خدا
معناي ﴿اِنّا لِلّهِ واِنّا اِلَيهِ رجِعون) 3 رجوع دائمي است؛ نه آنكه در زندگاني از او
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره صفّ، آيه 14. سوره مبارك «صفّ» سوره جنگ و دعوت به مبارزه است.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 156.

398
فيض مي‏گيريم و پس از مرگ به سوي او باز مي‏گرديم: «إنّا لله في الدنيا و إليه راجعون في الآخرة». هر لحظه مرجع ما اوست، چنان كه هر لحظه از او فيض مي‏گيريم: ﴿اِلَيهِ اَدعوا واِلَيهِ مَءاب) 1 يعني ما هر لحظه به او مراجعه مي‏كنيم.
هرچند از آيات بسياري استفاده مي‏شود رجوع مربوط به آخرت و قيامت است مثل ﴿واتَّقوا يَومًا تُرجَعونَ فيهِ اِلَي الله) 2 ﴿كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ثُمَّ اِلَينا تُرجَعون) 3 ﴿يَتَوَفّكُم مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُم ثُمَّ اِلي رَبِّكُم تُرجَعون) 4 و آيات ديگر ليكن چنين رجوعي مطلق، عام، همگاني و همراه با داوري نهايي و پاداش و كيفردهي است.
بر اين اساس، ﴿ثُمَّ اِلَي مَرجِعُكُم﴾ يعني مرجع همه كارهاي شما در دنيا و آخرت خداست؛ نه اينكه تنها در آخرت بازگشت شما به سوي خداست، زيرا ﴿ثُمّ﴾ در اينجا براي فاصله در تعبير است و اگر به معناي پس از دنيا (قيامت) باشد، با تفصيل در دو آيه بعدي ناسازگار است. در آنجا به عذاب كافران در دنيا و آخرت وعده مي‏دهد، در حالي كه اگر خصوص نشئه قيامت و بعد از نشئه طبيعت و دنيا مراد باشد، از عذاب دنيا گفتن معنا ندارد.
نيز فرمود: ﴿واِمّا نُرِيَنَّكَ بَعضَ الَّذي نَعِدُهُم اَو نَتَوَفَّيَنَّكَ فَاِلَينا مَرجِعُهُم ثُمَّ اللهُ شَهيد عَلي ما يَفعَلون) 5 يعني تو كه پيامبر هستي، مأموريت‏ها و وظايفي
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 36.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 281.
^ 3 - ـ سوره عنكبوت، آيه 57.
^ 4 - ـ سوره سجده، آيه 11.
^ 5 - ـ سوره يونس، آيه 46.

399
داري و ما هم درباره كافران تصميم‏هايي داريم كه يا در زمان حيات تو آن‏ها را اجرا مي‏كنيم يا پس از رحلت تو. به هر روي مرجع تصميم‏گيري ما هستيم. آري در قيامت همه مي‏فهمند تنها مرجع تصميم‏گيري خدا بوده و هست: ﴿يَومَ لاتَملِكُ نَفس لِنَفسٍ شيءاً والامرُ يَومَئِذٍ لِلّه) 1 قيامت روزي است كه حق ظهور مي‏كند و همه اسباب در برابر او رنگ مي‏بازند: «ورَاَوُا العَذابَ وتَقَطَّعَت بِهِمُ الاسباب» 2 و به سخن ديگر، در اين جهان براي عموم مردم ظاهراً اسبابْ رنگ و كارآيي دارند؛ ليكن در آخرت مي‏فهمند چنين نبوده است.
غرض آنكه از آيات مزبور معلوم مي‏شود اين چنين نيست كه امروز كار به دست ديگران و فقط فردا به دست خداست، بلكه انسان فردا مي‏فهمد كه كارها به دست خدا بوده است. آياتي مانند ﴿اِنَّ رَبَّهُم بِهِم يَومَئِذٍ لَخَبير) 3 نيز كه درباره علم و خبرويت خداست، بدان معنا نيست كه خداوند فقط در آن روز باخبر است، بلكه در قيامت انسان مي‏فهمد كه خدا با خبر بوده است، زيرا قيامت ظرف ظهور اوصاف خداوند است نه ظرف حدوث آن. اين دست آيات نيز مبيّن ظرف ظهورند نه ظرف حدوث.
تذكّر: ذيل آيه، يعني ﴿ثُمَّ اِلَي مَرجِعُكُم﴾ اگر ظاهراً به صدر آن مرتبط و ناظر به جريان حضرت مسيح(عليه‌السلام) و مخالفان و مؤالفان آن حضرت(عليه‌السلام) باشد از لحاظ ملاك با آيات ديگر هماهنگ است و رجوع همگاني و هميشگي را دربردارد.
^ 1 - ـ سوره انفطار، آيه 19.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 166.
^ 3 - ـ سوره عاديات، آيه 11.

400

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved