بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

يُؤمِنونَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ يوادّونَ مَن حادَّ اللهَ ورَسولَهُ ولَو كانوا ءابائَهُم اَو اَبنائَهُم اَو اِخونَهُم اَو عَشيرَتَهُم اُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الايمنَ واَيَّدَهُم بِروحٍ مِنه) 1 علاقه به نماز و توفيق اقامه آن نشان عنايت خاص الهي و رسيدن سروش غيبي به جان آدمي است.
درباره مريم(عليهاالسلام) وحي تشريعي نيامده است تا وي آن را ابلاغ كند. اين معنا را مدّعيان نبوّت مريم(عليهاالسلام) نيز ادّعا نكرده‏اند.
تذكّر: 1. درباره نبوّت زناني مانند مريم(عليهاالسلام) برهان عقلي بر نفي آن نيست، بلكه بايد گفت زن مي‏تواند به مقام «ولايت كامل» برسد.
2. برهان نقلي در نفي رسالت زنان آيه ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ اِلاّرِجالًا نوحي اِلَيهِم) 2 است؛ در صورت اطلاق و شمول رسالت زنان براي زنان، يعني چنانچه اطلاق آيه، رسالت زن براي زنان را نيز نفي كند نمي‏توان نبوّت تشريعي را در اين حد كه زني خودش صاحب شريعت باشد و احكام شريعت خود را به واسطه فرشتگان از خداوند دريافت كند، منكر شد.
حاصل اينكه دليل منكران نبوّت ضعيف است؛ امّا دليل مثبتان نيز چندان قوي نيست.
 
 
2. توجيه كرامات حضرت مريم
در تفسير آياتي كه كرامات حضرت مريم(عليهاالسلام) را بيان مي‏كنند، عده‏اي تفريط و گروهي افراط و دسته‏اي حد وسط را رعايت كرده‏اند.
^ 1 - ـ سوره مجادله، آيه 22.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 43.

241
زمخشري چون ديگر همفكرانش (معتزله) تفريط كرده و گفته است: كرامات و معجزات به مريم(عليهاالسلام) مربوط نمي‏شود، زيرا مريم(عليهاالسلام) پيامبر نبوده است و كارهاي خارق‏عادت براي غير انبيا روا نيست، بنابراين سخن گفتن مريم(عليهاالسلام) با فرشتگان از معجزات زكريّا(عليه‌السلام) است كه پيامبر آن زمان بود؛ يا از باب «ارهاص» 1 به عيسي(عليه‌السلام) ارتباط دارد 2.
قرطبي افراط كرده و مريم(عليهاالسلام) را نبي دانسته، زيرا به وسيله فرشته به او وحي مي‏شده است، چنان‏كه بر انبيا؛ و فرشتگان تنها بر انبيا(عليهم‌السلام) نازل مي‏شوند 3.
نظريه سوم كه حدّ وسط و حق است، آن است كه كرامات مزبور از خود مريم(عليهاالسلام) است؛ ولي دليل نبوّت آن حضرت نيست، زيرا كَرامت، به نبوّت اختصاص ندارد و هر كس به مقام ولايت برسد، مي‏تواند كارهاي خارق‏عادت كند. آري همين كارها همراه با ادّعاي نبوّت معجزه ناميده مي‏شود؛ مثلاً زنده كردن مردگان كه معجزه حضرت مسيح(عليه‌السلام) است، نسبت به حضرات ائمّه(عليهم‌السلام) كرامت به شمار مي‏رود. البته تحدّي به معناي عام، كه امامت را نيز شامل شود، اعجاز به معناي وسيع را به همراه دارد. در اين حال، كَرامت امامان معصوم(عليهم‌السلام) مي‏تواند معجزه ناميده شود.
ظاهر آيه مورد بحث نيز كه نخست از اصطفاي الهي مريم(عليهاالسلام) و سپس از گفت‏وگوي فرشتگان سخن مي‏گويد، نشان مي‏دهد كه سخن گفتن با فرشتگان كرامت خود آن بانوي بزرگوار است؛ ولي لازم آن نبوّت تشريعي
^ 1 - ـ «ارهاص» كارهاي خارق عادت است كه پيش از ظهور پيامبري، رخ مي‏نمايد؛ مثل «اشراط الساعه» كه پيش از وقوع قيامت رخ مي‏دهد.
^ 2 - ـ ر.ك: الكشاف، ج1، ص361؛ ن.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص47.
^ 3 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص78.

242
نيست، بلكه «نبوّت انبائي» است 1. حضرت مريم(عليهاالسلام) تابع شريعت زكريّا(عليه‌السلام) بوده است.
گفتني است كه شايد منشأ توهّم قرطبي، صدّيقه ناميده شدن مريم(عليهاالسلام) باشد: ﴿ما المَسيحُ ابنُ مَريَمَ اِلاّرَسول قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ واُمُّهُ صِدّيقَة) 2 ﴿وصَدَّقَت بِكَلِمتِ رَبِّها وكُتُبِهِ وكانَت مِنَ القنِتين) 3
قرطبي كه ﴿رَبِّ اجعَل لي ءايَة﴾ را، كه همانند ﴿رَبِّ اَرِني كَيفَ تُحي المَوتي) 4 براي اطمينان و آگاهي از زمان وقوع كرامت است نه استبعاد، به آن معناي ناصواب (نشانه طلب كردن براي تشخيص كلام رحماني از القاي شيطاني) حمل كرده است 5 ، ناگزير نتيجه چنين باوري اين است كه مريم(عليهاالسلام) كاري كرد كه زكريّا(عليه‌السلام) آن را نكرد، با اينكه مريم(عليهاالسلام) زمينه بيشتري براي طلب نشانه داشت، زيرا صاحب فرزند شدن دختري بدون همسر بسي شگفت‏آورتر است از فرزنددار شدن مردي در سن پيري، آن هم با نازايي همسر.
 
 
3. مقايسه مريم(عليهاالسلام) با يوسف(عليه‌السلام)
مريم(عليهاالسلام) به فرشته‏اي كه به صورت بشر بر او متمثّل شد، گفت: ﴿اِنّي اَعوذُ بِالرَّحمنِ مِنكَ اِن كُنتَ تَقيّا) 6 او نه تنها خود را از رجس منزّه مي‏داند، مقابل
^ 1 - ـ «نبوّت انبائي» يعني از غيب خبر دريافت كردن در غير موارد تشريع.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 75.
^ 3 - ـ سوره تحريم، آيه 12.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 260.
^ 5 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص75.
^ 6 - ـ سوره مريم، آيه 18.

243
خود را نيز به تقوا فرا مي‏خواند، از اين‏رو عمل مريم(عليهاالسلام) اگر بالاتر از كار يوسف(عليه‌السلام) نباشد، كمتر از آن نيست: يوسف(عليه‌السلام) كاملاً از آلودگي نجات يافت: ﴿ولَقَد هَمَّت بِهِ وهَمَّ بِها لَولا اَن رَئا بُرهنَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصرِفَ عَنهُ السّوءَ والفَحشاءَ اِنَّهُ مِن عِبادِنَا المُخلَصين) 1 نه كار بدي صورت گرفت و نه مقدّمات آن فراهم شد؛ حتي ميل به مقدّمات نيز عملي نشد، زيرا فرمود: ﴿لَولا اَن رَئا بُرهنَ رَبِّه﴾؛ يعني در مرحله قصد، تعليق بر عدم شي‏ء موجود كرد (اگر برهان ربّ را نمي‏ديد، قصد مي‏كرد). خداي سبحان، يوسف(عليه‌السلام) را درسه مرحله «قصد»، «مقدمات عمل» و «عمل خارجي» معصوم معرفي كرد؛ ليكن اين همه درباره شخص يوسف(عليه‌السلام) است؛ امّا مريم(عليهاالسلام) مقابل خود را نيز به تقوا فراخواند.
 
 
بحث روايي
 
1. مراد از دو «اصطفا»
قال أبو جعفر(عليه‌السلام): معني الآية: اصطفاك من ذرية الأنبياء(عليهم‌السلام) و طهّرك من السفاح؛ اصطفاك لولادة عيسي(عليه‌السلام) من غير فحل 2.
عن الحكم بن عتيبة قال: سألت أبا جعفر(عليه‌السلام) عن قول الله في الكتاب: ﴿واِذ قالَتِ المَلئِكَةُ يمَريَمُ اِنَّ اللهَ اصطَفكِ وطَهَّرَكِ واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين﴾ اصطفاها مرتين و الاصطفاء إنّما هو مرّة واحدة، قال: فقال لي: يا حكم! إنّ لهذا تأويلاً و تفسيراً. فقلت له: ففسّره لنا أبقاك الله! قال: يعني
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 24.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص746؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص336.

244
اصطفاها إيّاها أولاً من ذرية الأنبياء المصطفين المرسلين و طهّرها من أن يكون في ولادتها من آبائها و اُمّهاتها سفاحاً و اصطفاها بهذا في القرآن: ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ واسجُدي واركَعي مَعَ الرّكِعين) 1 شكراً لله 2.
اشاره: أ. اصطفاي نخست، براساس هر دو روايت، ناظر به برگزيده شدن مريم(عليهاالسلام) از ذريه پيامبران است؛ امّا اصطفاي دوم، طبق روايت اول، مربوط به ويژگي خاص آن حضرت در به دنيا آوردن حضرت عيسي(عليه‌السلام) بدون پدر است و طبق روايت دوم، اشاره به برگزيدگي آن حضرت به اين صفت در قرآن است كه فرمود: ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ واسجُدي واركَعي﴾.
گفتني است، اين روايات معارض يكديگر نيستند، بلكه هر يك به بعضي از لوازم اصطفا و تطهير آن حضرت اشاره دارند.
ب. بر اساس هر دو روايت، تطهير مذكور در آيه، اشاره به پاكي مريم(عليهاالسلام) و پدران و مادران او از زناست.
 
 
2. مقايسه اصطفاي مريم و فاطمه(عليهماالسلام)
﴿واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين﴾ أي علي نساء عالمي زمانك، لأنّ فاطمة بنت رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم سيدة نساء العالمين و هو قول أبي جعفر(عليه‌السلام )... 3.
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) أنّه قال: إنّما سمّيت فاطمة(عليهاالسلام) محدّثة لأنّ الملائكة كانت تهبط من السماء فتناديها كما تنادي مريم بنت عمران فتقول: يا فاطمة!
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 43.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص196؛ بحار الانوار، ج14، ص192.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص746؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص336.

245
الله اصطفاك و طهّرك و اصطفاك علي نساء العالمين. يا فاطمة! اقنتي لربّك و اسجدي و اركعي مع الراكعين؛ فتحدّثهم و يحدّثونها. فقالت لهم ذات ليلة: أليست المفضّلة علي نساء العالمين مريم بنت عمران؟ فقالوا: انّ مريم كانت سيدة نساء عالمها و انّ الله (عزّ و جلّ) جعلك سيّدة نساء عالمك و عالمها و سيدة نساء الأولين و الاخرين 1.
عن ابن عباس قال: إنّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم كان جالساً ذات يوم و عنده علي و فاطمة و الحسن و الحسين فقال: اللّهمّ! إنّك تعلم إنّ هؤُلاء أهل بيتي و أكرم النّاس عليّ؛ فأحبّ من أحبّهم و أبغض من أبغضهم و وال من والاهم و عاد من عاداهم و أعن من أعانهم و اجعلهم مطهرين من كلّ رجس معصومين من كلّ ذنب و أيّدهم بروح القدس منك؛ ثمّ قال‏صلي الله عليه و آله و سلم: يا عليّ! أنت إمام اُمّتي و خليفتي عليها بعدي و أنت قائد المؤمنين إلي الجنّة و كأنّي أنظر الي ابنتي فاطمة قد أقبلت يوم القيامة علي نجيب من نور عن يمينها سبعون ألف ملك و عن يسارها سبعون ألف ملك و بين يديها سبعون ألف ملك و خلفها سبعون ألف ملك تقود مؤمنات اُمّتي إلي الجنّة؛ فأيّما امرأة صلّت في اليوم و الليلة خمس صلوات و صامت شهر رمضان و حجّت بيت الله الحرام و زكت مالها و أطاعت زوجها و والت عليّاً بعدي، دخلت الجنّة بشفاعة ابنتي فاطمة و إنّها لسيّدة نساء العالمين.
فقيل: يا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم! أهي سيّدة لنساء عالمها؟ فقال‏صلي الله عليه و آله و سلم: ذاك لمريم بنت عمران؛ فأمّا ابنتي فاطمة فهي سيّدة نساء العالمين من الأولين و الآخرين و إنّها لتقوم في محرابها فيسلم عليها سبعون الف ملك من الملائكة المقربين و
^ 1 - ـ علل الشرايع، ج1، ص216؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص337.

246
ينادونها بما نادت به الملائكة مريم فيقولون: يافاطمة! إنّ الله اصطفاك و طهّرك و اصطفاك علي نساء العالمين ... 1.
اشاره: أ. اين روايات هيچ‏گونه مخالفتي با آيه مورد بحث ندارند. اصطفاي فاطمه زهرا(عليهاالسلام) بر زنان عالم بر اساس علم و تقوا و فضايل ديگر است، زيرا از قيام در محراب نماز و... سخن به ميان آمد و اصطفاي مريم(عليهاالسلام) بر زنان عالم ناظر به اين صفت اوست كه بدون همسر صاحب فرزند شد، زيرا در آيه از فضايل علمي و عبادي آن حضرت سخن به ميان نيامد، معلوم مي‏شود كه راز اصطفاي بر زنان عالم همين «مادر عيساي بدون پدر بودن» است.
ب . اطلاق آيه مورد بحث درباره فضيلت نفسي حضرت مريم(عليهاالسلام) با روايات وارد در افضليت حضرت فاطمه(عليهاالسلام) مقيّد مي‏شود. به سخن ديگر، چون متعلّق ﴿اصطَفكِ﴾ اول ذكر نشده است، هم مي‏تواند منظور زنان عصر مريم(عليهاالسلام) باشد و هم زنان همه اعصار؛ ولي به قرينه روايات، متعلّق آن، زنان عصر خودش خواهد بود.
تذكّر: عنصر محوري بحث در ناسازگاري دو اصطفاي جهاني اين نيست كه آيا حضرت مريم(عليهاالسلام) بر حضرت زهرا رجحان دارد يا نه، بلكه آن است كه برگزيده جهاني فقط يك نفر است نه دو نفر؛ يعني نمي‏توان حضرت مريم را مصطفاي جهاني و نيز حضرت فاطمه را مصطفاي جهاني دانست، مگر با جدا كردن خود آن‏ها از محور بحث؛ يعني مريم(عليهاالسلام) بر تمام زنان جهان از صدر تا ساقه به استثناي حضرت فاطمه و... فضيلت دارد و همچنين حضرت فاطمه و....
^ 1 - ـ الامالي، صدوق، ص393.

247
ج. اين روايات با حديث اصبغ بن نباته از اميرمؤمنان(عليه‌السلام) منافات ندارد كه در آن از حضرت زهرا(عليهاالسلام) به عنوان سيده زنان اين امت ياد شده است 1 ، زيرا هر دو مثبتين هستند، چنان‏كه خود آن حضرت در نامه‏اي به معاويه، حضرت زهرا(عليهاالسلام) را برترين زنان جهان ياد كرده است 2 ، پس آن روايت كه فرمود: فاطمه(عليهاالسلام) سرور زنان اين امت است، مفهوم ندارد تا گفته شود كه آن حضرت سيده نساء عالمين نيست.
رواياتي هم كه مفسران عامه نقل كرده‏اند و مريم(عليهاالسلام) يا ديگران را بر زنان جهان برتري داده‏اند، جايگاهي ندارد.
د. علامه طباطبايي(قدس‌سره) به تفاوتي ميان آيه و روايات اشاره كرده و تنبّه به آن را لازم شمرده شده است: آنچه در آيه شريفه آمده اصطفا و اختيار است؛ ولي آنچه در روايات آمده، سيادت است و سيادت از مراتب كمالِ اصطفا و اختيار است 3. البته در برخي روايات هم كلمه اصطفا آمده است.
 
 
3. برترين زنان جهان
عن أبي الحسن الأوّل(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: انّ الله تبارك و تعالي اختار من كلّ شي‏ءٍ أربعة: ... و اختار من النساء أربعاً: مريم و آسية و خديجة و فاطمة 4.
^ 1 - ـ أنا إمام البرية و وصي خير الخليقة و زوج سيدة نساء هذه الاُمة (الامالي، صدوق، ص485 ـ 484).
^ 2 - ـ نهج البلاغه، نامه 28، بند 13.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص249 ـ 248.
^ 4 - ـ كتاب الخصال، ج1، ص225.

248
عن ابن عباس عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: أربع نسوة سيدات عالمهنّ: مريم بنت عمران و آسية بنت مزاحم و خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّدصلي الله عليه و آله و سلم 1.
عن أنس قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: إنّ الله اصطفي علي نساء العالمين أربعاً: آسية بنت مزاحم و مريم بنت عمران و خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمّدصلي الله عليه و آله و سلم 2.
اشاره: در اصطفاي حضرت فاطمه دو دسته از نصوص وارد شده و چون هر دو اثباتي و جمع‏پذيرند با هم تعارضي ندارند.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص194.
^ 2 - ـ همان.

249
يا مريم اقنتي لربّك و اسجدي و اركعي مع الراكعين (43)
 
گزيده تفسير
در استمرار گفت‏وگوي ملائكه با مريم(عليهاالسلام) فرشتگان با ابلاغ پيام الهي به گونه‏اي كه عظمت مطلب را مي‏رساند از آن حضرت خواستند كه در برابر آن سه فضيلت و بشارت (اصطفاي نفسي، تطهير نفسي و اصطفاي نسبي) سه حق‏شناسي به جا آورد و در خضوع دائم و سجده و ركوع و داراي آيين نمازگزاران باشد كه سجده و ركوع از اجزاي مهم نمازند و سجده برترين جزء نماز است.
نداي ياد شده از سنخ وحي فعل است نه وحي حكم؛ يعني حضرت مريم گرايش دروني به قنوت و سجود و ركوع را گرفت نه حكمي جديد را؛ و اين گرايش‏ها همگي از سنخ افعال‏اند نه احكام.
آن حضرت اين رهنمود را به نيكوترين شكلْ تصديق و اجرا كرد و خداوند نيز قنوت و خضوع دائمي وي را تصديق كرد.
 
 
تفسير
 
مفردات
و اركعي: «ركوع» خم شدن است كه گاهي براي هيئت مخصوص در نماز

250
استعمال مي‏شود و زماني براي فروتني؛ در عبادت باشد يا در غير آن 1.
٭ ٭ ٭
 
 
سرّ تكرار «يا مريم»
تكرار كلمه ﴿يمَريَم﴾ در آيه دوم، هم نشانه عظمت مطلب و هم حاكي از استمرار گفت‏وگوي ملائكه با مريم(عليهاالسلام) است، زيرا دربردارنده خطاب و حكمي جديد است: بشارت فرزند و گفت‏وگوي با فرشتگان هر دو سابقه داشته است مانند ماجراي حضرت زكريّا و حضرت ابراهيم(عليهماالسلام) امّا مريم(عليهاالسلام) فراتر از آن خصوصيتي داشت كه فرشتگان به او گفتند: ﴿... واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين) 2 و اين جمله در حقيقت زمينه دستورهاي ديگر را فراهم آورد و پس از آن فرمودند: ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ واسجُدي واركَعي مَعَ الرّكِعين﴾؛ يعني تو نيز در برابر آن اصطفا و تطهير، دائم در خضوع، سجده و ركوع باش.
مريم(عليهاالسلام) نيز اين رهنمود را به نيكوترين شكل اجرا كرد، به گونه‏اي كه خداي سبحان درباره او مي‏فرمايد: ﴿وصَدَّقَت بِكَلِمتِ رَبِّها وكُتُبِهِ وكانَت مِنَ القنِتين) 3 اين آيه اجراي دستور الهي ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ واسجُدي واركَعي مَعَ الرّكِعين﴾ را از سوي مريم(عليهاالسلام) تصديق مي‏كند.
تذكّر: 1. نداي فرشتگان و گفتمان آنان با حضرت مريم(عليهاالسلام) حتماً به دستور خداوند بود، زيرا اينان هرگز بدون فرمان خداوند سخن نمي‏گويند: ﴿... بَل
^ 1 - ـ مفردات، ص364، «ر ك ع».
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 42.
^ 3 - ـ سوره تحريم، آيه 12.

251
عِباد مُكرَمون ٭ لايَسبِقونَهُ بِالقَولِ وهُم بِاَمرِهِ يَعمَلون) 1 بنابراين سروش ملائكه همان ابلاغ پيام الهي است.
2. نداي مزبور كه وحي خاص خداست از سنخ وحي فعل است نه وحي حكم؛ يعني گرايش به قنوت و علاقه قلبي به سجود و تمايل دروني به ركوع همگي از سنخ افعال‏اند نه احكام، بنابراين شائبه نبوّت حضرت مريم(عليهاالسلام) بي‏اساس بوده و جريان نبوّت اِنبائي و مانند آن را نبايد با نبوّت تشريعي خلط كرد؛ يعني آن حضرت فقط گرايش به اين امور را دريافت كرد نه آنكه حكم جديدي به عنوان شريعت براي او آمده باشد، چنان‏كه مادر حضرت موساي كليم(عليه‌السلام) وحي فعل را دريافت كرد نه وحي حكم را. توضيح تفاوت مزبور در ثناياي مبحث امامت گذشت.
 
 
خضوع دائمي مريم(عليهاالسلام)
همه موجودات تكويناً در برابر پروردگار خاضع هستند: ﴿وقالوا اتَّخَذَ اللهُ ولَدًا سُبحنَهُ بَل لَهُ ما فِي السَّموتِ والاَرضِ كُلٌّ لَهُ قنِتون) 2 اما انسان‏هاي خاص، افزون بر خضوع عمومي، داراي وصف «قنوت» يعني خضوع دائم نيز هستند؛ مانند ابراهيم خليل(عليه‌السلام): ﴿اِنَّ اِبرهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتًا لِلّهِ حَنيفًا ولَم يَكُ مِنَ المُشرِكين) 3 حضرت مريم(عليهاالسلام) نيز براساس ﴿فَاتَّبِعوا مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفا) 4 و نيز حضرت يوسف(عليه‌السلام) برپايه ﴿واتَّبَعتُ مِلَّةَ ءابائي اِبرهيمَ واِسحقَ ويَعقوب) 5
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيات 27 ـ 26.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 116.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه 120.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 95.
^ 5 - ـ سوره يوسف، آيه 38.

252
تابع حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) بوده‏اند، از اين‏رو خداي سبحان قنوت حضرت مريم(عليهاالسلام) را نيز تصديق مي‏كند: ﴿وكانَت مِنَ القنِتين) 1
 
 
نماز گزاردن مريم(عليهاالسلام)
دستور ﴿واركَعي مَعَ الرّكِعين﴾ به شركت در نماز جماعت اختصاص ندارد، بلكه مي‏تواند همانند ﴿كونوا مَعَ الصّدِقين) 2 به اين معنا هم باشد كه آيين نمازگزاران را داشته باش. چگونگي عملكرد حضرت مريم(عليهاالسلام) مؤيّد اين مطلب است: ﴿واذكُر فِي الكِتبِ مَريَمَ اِذِ انتَبَذَت مِن اَهلِها مَكانًا شَرقيّا) 3 يعني مريم(عليهاالسلام) به كناري رفت و جاي گرفت و به آن رهنمودهاي الهي برپايه اعتقاد ومايه تخلّق عمل مي‏كرد.
 
 
سرّ تقديم سجده بر ركوع
سجده و ركوع، از اجزاي مهمّ نمازند. احتمالاتي در سرّ تقديم سجده بر ركوع در ﴿واسجُدي واركَعي مَعَ الرّكِعين﴾ ذكر شده است:
1. در شريعتي كه مريم(عليهاالسلام) از آن پيروي مي‏كرده، سجده بر ركوع مقدّم بوده است.
2. از عطف با واو، ترتيب عملي يعني مقدّم بودن سجده استفاده نمي‏شود 4 ، بلكه تنها تقديم ذكري است؛ ولي تقديم ذكري اگر هم بر ترتيب
^ 1 - ـ سوره تحريم، آيه 12.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 119.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 16.
^ 4 - ـ التفسير الكبير، مج 4، ج8، ص48؛ ن.ك: الجامع لاحكام القرآن، مج 2، ج4، ص80.

253
دلالتي نكند، نشانه اهميّت است و در اهميّت سجده همين بس كه بهترين حالات انسان در نماز، حال سجده است 1 و نامگذاري مكان نماز به مسجد، نامگذاري به اشرف اجزاي نماز و اعضاي نمازگزار است.
بالاتر بودن ذكر سجده: سبحان ربّي الأعلي و بحمده، بر ذكر ركوع: سبحان ربّي العظيم و بحمده هرچند تغيير ذكر جايز است نيز نشان ديگري است كه سجده برترين جزء نماز است، به گونه‏اي كه خداي سبحان نماز را نيز سجده ناميده است: ﴿فَاصبِر عَلي ما يَقولونَ وسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ قَبلَ طُلوعِ الشَّمسِ وقَبلَ الغُروب ٭ ومِنَ الَّيلِ فَسَبِّحهُ واَدبرَ السُّجود) 2 ﴿واَدبرَ السُّجود﴾ يعني تعقيب نمازها و در اينجا نام سجده را بر نماز نهاده است.
 
 
سه فضيلت و سه حق‏شناسي
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) احتمالي را مطرح كرده كه در صورت تصويب، احتمالي لطيف است، هرچند خود ايشان نيز توجّه داشته و فرموده‏اند: و إن لم يخل عن خفاء 3.
ايشان مي‏فرمايد: در آيه پيشين سه فضيلت و بشارت به مريم(عليهاالسلام) داده شد: ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفكِ﴾ (اصطفاي نفسي)؛﴿وطَهَّرَكِ﴾ (طهارت)؛﴿واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين﴾ (اصطفاي نسبي) و در برابر اين سه فضيلت، سه حق‏شناسي را مطرح فرمود: ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ﴾؛ ﴿واسجُدي﴾؛ ﴿واركَعي مَعَ الرّكِعين﴾.
^ 1 - ـ الكافي، ج3، ص324.
^ 2 - ـ سوره ق، آيات 40 ـ 39.
^ 3 - ـ الميزان، ج3، ص219.

254
در برابر اصطفاي نخست: ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفكِ﴾ امر قنوت آمد: ﴿يمَريَمُ اقنُتي لِرَبِّكِ﴾، زيرا لازمِ صفوه بودن، قنوت و خضوع است؛ امّا اينجا ديگر ﴿مِنَ القنِتين) 1 مطرح نيست، چون اين اصطفا، اصطفاي نفسي است و قنوت نيز عبادتي شخصي است.
در مقابل تطهير او: ﴿وطَهَّرَكِ﴾ كه امري نفسي است، دستور سجود شخصي آمد: ﴿و اسجُدي﴾، از اين‏رو نفرمود «و اسجدي مع الساجدين»؛ ولي در برابر قسم سوم كه اصطفاي نسبي است و سنجش با ديگران مطرح است، فرمان ركوع آمد: ﴿واركَعي مَعَ الرّكِعين) 2
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ سوره تحريم، آيه 12.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص219.

255
ذلك من أنباء الغيب نوحيه إليك و ما كنت لديهم إذ يلقون أقلامهم أيّهم يكفل مريم و ما كنت لديهم إذ يختصمون (44)
 
گزيده تفسير
مطالب آيات پيشين درباره حضرت زكريا، مريم و يحيي(عليهم‌السلام) اخبار غيبي است، زيرا نه در كتابي آمده است گرچه در تورات و انجيل محرّف آمده است و نه پيامبر اعظم‏صلي الله عليه و آله و سلم خود مي‏دانست و نه از كسي شنيده بود؛ نه در ميان قوم امّي او كسي بود كه به وي تعليم دهد و نه شاهد صحنه وقوع آن حوادث بود؛ و علم به غيب تنها بالتبع و به اخبار و اذن الهي ممكن است.
نذر مادر مريم، ولادت مريم و قبول حَسَن وي از سوي خداوند زمينه‏اي فراهم آورد كه آل‏عمران و بزرگان قوم و اهل مصلاّ (امناي معبد) براي كفالت و خدمتگزاري او از يكديگر پيشي مي‏گرفتند.
اين اشتياق و رقابت، به مخاصمه و قرعه انجاميد: آنان تيرهايي مخصوص يا قلم‏هايي را كه با آن تورات را مي‏نوشتند به آب انداختند و قرعه به نام حضرت زكريا(عليه‌السلام) افتاد.

256
كفالت زكريا پس از قرعه بود و در دو مقطع نبود.
تكرار ﴿ما كُنتَ لَدَيهِم﴾ براي اهميت و تأكيد مطلب است؛ يا براي آنكه اختصام مزبور و توسّل به قرعه، با همه اتصال و ارتباطشان با يكديگر، دو حادثه‏اند.
 
 
تفسير
 
مفردات
نوحيه: «وحي» القاي امري در باطن ديگري است؛ خواه اين القا به صورت تكوين (ايجاد) باشد؛ يا با وارد كردن در قلب و خواه آن چيز كه وارد حوزه درون مي‏شود، علم باشد يا ايمان يا نور يا وسوسه يا غير آن؛ و خواه آن شخص انسان باشد يا فرشته يا جز آن دو؛ و خواه اين القاء با واسطه باشد يا بي‏واسطه 1. راغب نيز مي‏گويد: وحي، اشاره سريع است و چون سرعت را دربردارد، به امر سريع مي‏گويند «أمر وَحِيٌّ»؛ و آن اشاره سريع، گاهي با كلام رمزي است و زماني با صداي خالي از تركيب و هنگامي با اشاره به وسيله برخي جوارح و وقتي به وسيله كتابت... و به كلام الهي كه به پيامبران و اوليا القا مي‏شود «وحي» مي‏گويند 2.
فرّاء گفته است: عرب وحي و ايحا را به يك معنا مي‏داند 3.
أقلامهم: «اقلام» جمع قَلَم است. اصل آن «قَلْم» به معناي چيدن و بريدن از چيزي سخت (القصّ من الشي‏ء الصلب) مثل ناخن و ني و بن نيزه است و اين معنا به ابزار نوشتن (خامه) و وسيله تيراندازي (تير) اختصاص داده
^ 1 - ـ التحقيق، ج13، ص59، «و ح ي».
^ 2 - ـ مفردات، ص858، «و ح ي».
^ 3 - ـ لسان العرب، ج15، ص380، «و ح ي».

257
شده است 1. قلم را قلم گفته‏اند، چون بريده (تقطيع) و صاف مي‏شود. «تقليم الأظفار» يعني ناخن را چيدن. تير را نيز از آن جهت كه برش دارد و مقطّع و صاف است، قلم مي‏گويند 2. منظور از قلم در قرآن كريم همان ابزار تحرير و كتابت است: ﴿ن والقَلَمِ وما يَسطُرون) 3 ﴿ولَو اَنَّما فِي الارضِ مِن شَجَرَةٍ اَقلم والبَحرُ يَمُدُّهُ مِن بَعدِهِ سَبعَةُ اَبحُرٍ ما نَفِدَت كَلِمتُ اللهِ اِنَّ اللهَ عَزيز حَكيم) 4
يختصمون: «اختصام» به معناي مخاصمه است و افتعال در اينجا از مواردي است كه به معناي مفاعله آمده است.
 
 
تناسب آيات
«ذلك» اشاره به آيات گذشته در داستان مريم و زكريّا و يحيي(عليهم‌السلام) است 5.
٭ ٭ ٭
 
 
تعبير ﴿وما كُنت﴾ در مسائل مهم و حساس
قرآن كريم در مسائل مهم و حسّاس، تعبيرهايي چون ﴿وما كُنت﴾ و ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم﴾ را به كار برده است؛ مانند حوادثي از دوران حضرت موسي، يوسف و هود(عليهم‌السلام): ﴿وما كُنتَ بِجانِبِ الغَربي اِذ قَضَينا اِلي موسَي الامرَ وما
^ 1 - ـ مفردات، ص683، «ق ل م».
^ 2 - ـ ر.ك: معجم مقاييس اللغه، ج5، ص16 ـ 15.
^ 3 - ـ سوره قلم، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره لقمان، آيه 27.
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص747.

258
كُنتَ مِنَ الشّهِدين ٭ ولكِنّا اَنشَأنا قُرونًا فَتَطاولَ عَلَيهِمُ العُمُرُ وما كُنتَ ثاويًا في اَهلِ مَديَنَ تَتلوا عَلَيهِم ءايتِنا ولكِنّا كُنّا مُرسِلين ٭ وما كُنتَ بِجانِبِ الطّورِ اِذ نادَينا ولكِن رَحمَةً مِن رَبِّكَ لِتُنذِرَ قَومًا ما اَتهُم مِن نَذيرٍ مِن قَبلِكَ لَعَلَّهُم يَتَذَكَّرون) 1 ﴿ذلِكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيهِ اِلَيكَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ اَجمَعوا اَمرَهُم وهُم يَمكُرون) 2 ﴿تِلكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيها اِلَيكَ ما كُنتَ تَعلَمُها اَنتَ ولاقَومُكَ مِن قَبلِ هذا فَاصبِر اِنَّ العقِبَةَ لِلمُتَّقين) 3 در اين آيه افزون برآنكه آگاهي قبلي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را به اخبار غيبي بدون وحي نفي مي‏كند، اطلاع قوم آن حضرت را نيز منتفي مي‏داند، زيرا اولاً آنان خواندن نمي‏دانستند و امّي بودند و ثانياً اين مطلب در هيچ كتابي نيامده بود.
معلّم حقيقي كه در هر نشئه‏اي ذات اقدس خداوندي است، به متعلّم مي‏گويد كه چه در نشئه غيب و ام‏الكتاب و چه در نشئه شهادت و عربي مبين، تو نمي‏دانستي و از خودت نمي‏تواني چيزي بداني؛ به مردم مي‏فرمايد: ﴿ويُعَلِّمُكُم ما لَم تَكونوا تَعلَمون) 4 يعني پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم چيزي را به شما تعليم مي‏دهد كه شما نه تنها اكنون آن را نمي‏دانيد، بلكه هرگز نمي‏توانيد آن را بدانيد. درباره شخص پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نيز مي‏فرمايد: ﴿وعَلَّمَكَ ما لَم تَكُن تَعلَم) 5 يعني خدا به تو چيزي آموخت كه هرگز نمي‏توانستي آن را فرا بگيري.
^ 1 - ـ سوره قصص، آيات 46 ـ 44. ثواء: اقامت؛ ثاوي: مقيم؛ مثوي: اقامتگاه (المصباح المنير، ص88، «ث و ي»).
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 102.
^ 3 - ـ سوره هود، آيه 49.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 151.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 113.

259
خداي سبحان در آيه مورد بحث به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمايد: سخنان ما درباره مريم(عليهاالسلام)، همه از اخبار غيبي است: ﴿ذلِكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيهِ اِلَيك﴾، زيرا اولاً اين خبرها يا اصلاً در تورات و انجيل نيست يا تحريف شده است. ثانياً تو خود نيز نه به مكتب رفته‏اي و نه قومي آگاه داشتي تا بتواني از اخبار پيشينيان آگاه شوي، پس بايد مستقيم از غيب آگاه شده باشي.
استدلال در اين آيه به گونه‏اي است كه راه را بر هر انكاري مي‏بندد.
تذكّر: از اين‏گونه آيات برداشت مي‏شود كه غير خدا كسي ذاتاً به غيب عالم نيست؛ نه اينكه علم به غيب بالتبع و به اِخبار و اذن الهي نيز محال باشد: ﴿علِمُ الغَيبِ فَلا يُظهِرُ عَلي غَيبِهِ اَحَدا ٭ اِلاّمَنِ ارتَضي مِن رَسول) 1
 
 
نفي مجاري آگاهي از اخبار غيبي
براي دانستن حادثه‏اي، يا بايد آن را از كسي شنيد؛ يا در كتابي خواند؛ يا خود شاهد صحنه وقوع آن حادثه بود و پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم نه اين اخبار غيبي را از كسي شنيده و نه در هيچ كتابي خوانده است: ﴿ما كُنتَ تَعلَمُها اَنتَ ولاقَومُكَ مِن قَبلِ هذا) 2 ﴿ما كُنتَ تَدري مَا الكِتبُ ولاَالايمن) 3 ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الامّيّينَ رَسولا) 4 يعني پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم از ميان اُمّيين برخاسته است، پس نه خود
^ 1 - ـ سوره جنّ، آيات 27 ـ 26.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 49.
^ 3 - ـ سوره شوري، آيه 52.
^ 4 - ـ سوره جمعه، آيه 2. ظهور پيامبران(عليهم‌السلام) از ميان اُمّيين مانند روشن شدن آسمان در نيمه شبي تار معجزه است، زيرا ظهور نابغه‏اي از ميان نوابغ خلاف عادت نيست؛ امّا از ميان اُمّيين اعجاب برانگيز است و شگفت‏آورتر آنكه پيامبري از ميان اُمّيين ظهور كند، چون فاصله نبوغ تا نبوّت، فاصله طبيعت تا آن سوي طبيعت است.

260
مي‏دانست و نه كسي بود كه به او تعليم دهد و نه شاهد صحنه وقوع اين حوادث بود: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم... ﴾.
بر اين اساس، اتّهاماتي از اين دست كه آهنگر رومي به آن حضرت تعليم داده است 1 ، بي‏اساس است: ﴿لِسانُ الَّذي يُلحِدونَ اِلَيهِ اَعجَمي وهذا لِسان عَرَبي مُبين) 2 آن آهنگر به زبان ساده عربي به سختي سخن مي‏گويد؛ چه رسد به عربي مبين و بيان معارف و اسرار غيب، هرچند گرفتاران لجاجت، عناد، تعصّب خشك و به دور از منطق و استدلال، سخن پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را همراه هر معجزه‏اي هم باشد، نخواهند پذيرفت: ﴿ولَئِن اَتيتَ الَّذينَ اوتُوا الكِتبَ بِكُلِّ ءايَةٍ ما تَبِعوا قِبلَتَكَ وما اَنتَ بِتابِعٍ قِبلَتَهُم وما بَعضُهُم بِتابِعٍ قِبلَةَ بَعضٍ ولَئِنِ اتَّبَعتَ اَهوائَهُم مِن بَعدِ ما جائكَ مِنَ العِلمِ اِنَّكَ اِذًا لَمِنَ الظّلِمين) 3
 
 
قرعه براي سرپرستي مريم(عليهاالسلام)
برخي، «اقلام» را در ﴿يُلقونَ اَقلمَهُم﴾ قلم‏هايي دانسته‏اند كه با آن تورات را مي‏نوشتند و همين قلم‏ها را به آب انداختند 4. بعضي نيز مي‏گويند: تيرهاي مخصوصي را به آب انداختند و هر قلم يا تيري كه در آب فرونمي‏رفت و روي آب مي‏ماند، صاحب آن برنده قرعه شمرده مي‏شد 5.
^ 1 - ـ ن.ك: الجامع لاحكام القرآن، مج 5، ج10، ص161؛ روح المعاني، ج14، ص344.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 103.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 145.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص747؛ الجامع لاحكام القرآن، مج 2، ج4، ص81.
^ 5 - ـ ر.ك: الجامع لاحكام القرآن، مج 2، ج4، ص82.

261
قرآن كريم به بيان چگونگي اين قرعه نپرداخته است، زيرا از امور جزئي است و اثري خاص ندارد. به هر روي با هر معياري كه داشتند، قرعه به نام زكريّا(عليه‌السلام) افتاد.
 
 
كفالت، قرعه و اختصام
برخي جريان قرعه را بعد از كفالت حضرت زكريّا(عليه‌السلام) دانسته‏اند؛ يعني نخست حضرت زكريّا(عليه‌السلام) به استناد سمت نبوّت و نيز پيوند سببي، كفالت مريم(عليهاالسلام) را عهده‏دار شد؛ ولي بعدها به جهت كهولت و ناتواني آن حضرت، اختصام و قرعه مطرح گرديد 1.
منشأ اين نظريه، فاصله بين كفالت زكريّا(عليه‌السلام) و مسئله اختصام و قرعه است؛ يعني قرآن كريم پس از نقل داستان كفالت زكريّا(عليه‌السلام) و دعاي آن حضرت، بشارت دادن فرشتگان به زكريّا(عليه‌السلام)، بيان اوصاف يحيي(عليه‌السلام)، نشانه خواستن زكريّا(عليه‌السلام) و بشارت اصطفا به مريم(عليهاالسلام) و دستور قنوت، سجود و ركوع، مي‏فرمايد: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم﴾ و اين فاصله نشان مي‏دهد كه جريان اختصام و قرعه مربوط به كفالت زكريّا(عليه‌السلام) نيست.
لازم است عنايت شود اثبات اينكه آيه از دو جريان حكايت مي‏كند، آسان نيست، چون ظاهر آيه حاكي از يك حادثه است و اين فاصله نمي‏تواند براي آن مدّعا قرينه باشد. به علاوه، پس از بيان قصه ولادت مريم(عليهاالسلام)، كفالت زكريّا و حوادث بعد از آن، مي‏فرمايد: ﴿ذلِكَ مِن اَنباءِ الغَيب﴾ و اين اشاره است به مطالب آيات پيشين نه قصه‏اي ديگر.
^ 1 - ـ ن.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص747.

262
بر اساس آيات پيشين، مادر مريم(عليهاالسلام) از پروردگار خويش تقاضا كرد كه نذر او را بپذيرد: ﴿فَتَقَبَّل مِنّي اِنَّكَ اَنتَ السَّميعُ العَليم) 1 و پس از ولادت مريم نيز فرزندش را به خدا سپرد: ﴿واِنّي اُعيذُها بِكَ وذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيطنِ الرَّجيم) 2 خداي سبحان نيز به قبول حَسَن مريم(عليهاالسلام) را پذيرفت و زمينه‏اي را فراهم آورد كه بزرگان قوم و امناي معبد براي خدمتگزاري او از يكديگر پيشي مي‏گرفتند، به گونه‏اي كه كار به قرعه انجاميد 3 ، كه وسيله‏اي است عقلايي براي حلّ نزاع و شارع مقدّس نيز آن را امضا فرموده است 4 ، پس مي‏توان گفت كه ﴿وكَفَّلَها زَكَرِيّا) 5 يعني «جعل الله زكريّا كفيلاً لمريم».
بر اين اساس، اشتياق كفالت مريم(عليهاالسلام) و رقابتي كه بين بزرگان قوم پديد آمد و به اختصام، قرعه و سرانجام، كفالت حضرت زكريّا(عليه‌السلام) انجاميد، همگي نتيجه دعاي مادر مريم(عليهاالسلام) بوده است. حاصل اينكه كفالت زكريا(عليه‌السلام) پس از قرعه بوده و در دو مقطع نبوده است.
نكته: براي تكرار ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم﴾ در آيه مورد بحث: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم... وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يَختَصِمون﴾، دو احتمال مطرح است:
1. در آيه دو قضيه هست: اختصام براي سرپرستي مريم(عليهاالسلام)؛ توسل
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 35.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 36.
^ 3 - ـ كوتاه آمدن حضرت زكريّا(عليه‌السلام) و پذيرش قرعه از سوي آن حضرت و نيز رفتار آزادمنشانه پيامبر آن عصر با مردم خويش، بسيار درخور تأمل است.
^ 4 - ـ ر.ك: القواعد الفقهيه،بجنوردي، ج1، ص76 ـ 59.
^ 5 - ـ سوره آل عمران، آيه 37.

263
به‏قرعه براي رفع اين خصومت. اين دو قضيه با همه ارتباط و اتصالشان با يكديگر، دو حادثه‏اند نه يك حادثه.
2. تكرار براي اهميّت و تأكيد است؛ مانند كلمه ﴿يَستَمِعون﴾ در آيه ﴿نَحنُ اَعلَمُ بِما يَستَمِعونَ بِهِ اِذ يَستَمِعونَ اِلَيكَ واِذ هُم نَجوي اِذ يَقولُ الظّلِمونَ اِن تَتَّبِعونَ اِلاّرَجُلًا مَسحورا) 1
 
 
اشارات و لطايف
 
1. اسلام، احياگر يهوديّت و مسيحيّت
كاشف الغطاءِ مي‏فرمايد: اگر اسلام و قرآن نبود، اثري از يهوديت و مسيحيّت نمي‏ماند، زيرا يهوديّت و مسيحيّت تحريف شده و تورات و انجيل محرّف، مريم(عليهاالسلام) را عذرا نمي‏داند و تهمت‏هاي ناروايي را درباره آن بانوي بزرگوار روا مي‏دارد و برخي از انبيا را به كشتي گرفتن با خدا وا مي‏دارد و بعضي آلودگي‏هاي اخلاقي را به آنان نسبت مي‏دهد. اين‏گونه مطالب سبب مي‏شود كه هيچ عاقل و فرزانه‏اي كتاب‏هاي مزبور را صحيفه آسماني نداند، از اين‏رو به انزوا كشيده شده و از بين مي‏روند؛ امّا قرآن كريم، به عذرا، مطهّره و صفوه بودن مريم(عليهاالسلام) تصريح فرمود و از انبيا(عليهم‌السلام) به عظمت ياد كرد و عصمت موسي و عيسي(عليهماالسلام) را مطرح فرمود و از سويي مرز نبوّت و رسالت و درجات وحي و الهام را مشخص كرد، از اين‏رو دامن مريم(عليهاالسلام) تطهير و اديان آسماني بازسازي شد 2.
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 47.
^ 2 - ـ ر.ك: كشف الغطاء، ج4، ص323 ـ 316.

264
به راستي، قرآن كريم بود كه تورات و انجيل را زنده كرد و به آن‏ها شرف بقا داد، زيرا هويت اصلي آن‏ها را كه ماندني است بيان كرد.
 
 
2. صفات سلبي انبيا(عليهم‌السلام) در بيان معارف
أ. انبيا(عليهم‌السلام) از خود و بر اساس هوا و اضغاث اَحلام (خواب پريشان و آشفته) سخن نمي‏گويند؛ ولي مردم در خواب‏اند: النّاس نيام فإذا ماتوا انتبهوا 1 و سخنانشان از روي هوا و اضغاث احلام است.
ب. انبيا(عليهم‌السلام) سخن حق آميخته با هواي نفس نيز نمي‏گويند؛ امّا مردم عادي، حتي اگر نخواهند از روي هوا سخن بگويند، مطالب شرعي را با هوا ودريافت‏هاي شخصي در هم مي‏آميزند؛ اينان بيشتر اهل قياس و استحسان‏اند نه اهل تعبّد تام.
ج. سخنان انبيا(عليهم‌السلام) از طريق استدلال، اجتهاد و استنباط نيز نيست. البته راه اجتهاد، نه راه هواي محض است و نه راه انضمام ادله درست با هوا؛ و در اين راه از قياس و استحسان نيز پرهيز مي‏شود؛ امّا اين طريق نيز از قصور و خطا مبرّا نيست.
امامان معصوم(عليهم‌السلام) نيز از هر سه قسم ياد شده منزّه و مبرّايند و سخن آنان طبق وحي و الهام الهي و از روي علم است، زيرا علوم آنان به وسيله فرشتگان يا به وساطت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم يا راهي ديگر، به تعليم ذات اقدس خداوندي است و هرگز از خود سخني نمي‏گويند، چنان‏كه از روي ظنّ و قياس فتوا نمي‏دهند.
^ 1 - ـ تنبيه الخواطر (مجموعه ورام)، ج1، ص150؛ بحار الانوار، ج4، ص43.

265
 
3. بحثي درباره قرعه 
شيخ انصاري در اواخر بحث استصحاب، درباره قرعه مي‏فرمايد:
إنّ ظاهر أخبارها [قرعه] اعمّ من جميع أدلّة الاستصحاب؛ فلابدّ من تخصيصها بها، فيختصّ القرعة بموارد لايجري فيها الاستصحاب نعم، القرعة واردة علي أصالة التخيير و أصالتي الإباحة و الاحتياط إذا كان مدركهما العقل؛ و إن كان مدركهما تعبّد الشرع بهما في مواردهما فدليل القرعة حاكم عليهما كما لا يخفي؛ لكن ذكر في محلّه أنّ أدلّة القرعة لا يعمل بها بدون جبر عمومها بعمل الأصحاب أو جماعة منهم؛ و الله العالم 1.
يعني دليل قرعه، نسبت به ادلّه استصحاب عام است، پس بايد دليل قرعه را با دليل استصحاب تخصيص زد. دليل قرعه نسبت به اصالة التخيير و نيز نسبت به أصالة الإباحة يا أصالة الاحتياط در صورتي كه مدركشان عقل باشد، ورود دارد؛ امّا اگر مدركشان دليل تعبّدي باشد، دليل قرعه حاكم خواهد بود. محذور باب قرعه، آن است كه به اين عموم عمل نشده و تخصيص، فراوان به آن وارد شده است، بنابراين تا اصحاب يا جماعتي از آنان بدان عمل نكرده باشند، ضعفش منجبر نيست و حجيّت نخواهد داشت.
عده‏اي از متأخران اعمّ از شاگردان شيخ انصاري و ديگران، اين نظر را پذيرفته‏اند و شماري ديگر از جمله حضرت امام خميني(قدس‌سره) نپذيرفته
^ 1 - ـ «قرعه» قاعده‏اي فقهي است و بايد در «قواعد فقهيّه» از آن بحث شود و اينكه در كتاب‏هاي اصولي از آن بحث مي‏شود، براي بيان رابطه قرعه با ساير مسائل اصولي است.
^ 2 - ـ فرائد الاصول، جزء سوم (26)، ص386 ـ 385.

266
وفرموده‏اند: اگر جناب شيخ انصاري بيشتر فحص مي‏كردند به اين نتيجه مي‏رسيدند كه اخبار قرعه تخصيص نخورده است 1.
توضيح: در جوامع روايي شيعه، عبارت كل مجهول ففيه القرعة 2 يا أنّها (القرعة) لكلّ أمر مشكل 3 آمده كه در كتاب‏هاي فقه و اصول از عبارت اخير بيشتر استفاده شده است.
به هر روي، عبارت «القرعة لكلّ أمر مجهول» 4 عموميّت دارد و شامل جهل در شبهات حكميّه و موضوعيّه مي‏شود، در حالي كه هيچ فقيهي در شبهات حكميه با قرعه مسئله را حلّ نكرده است، زيرا احكام فقهي، منابع و مدارك خاصي دارند؛ اگر هم از كتاب و سنّت، حكم اوّلي موضوعات روشن نشود، به شك نوبت مي‏رسد و در ظرف شك نيز خود روايات مشخص كرده‏اند كه در شك در تكليف، برائت جاري است و در شك در «مكلّف به» كه به علم تفصيلي و شك بدئي تحليل نشود، بايد احتياط كرد و اگر شك مسبوق به يقين باشد، استصحاب حاكم است، بنابراين با وجود اصول عمليه مانند استصحاب، برائت و احتياط زمينه‏اي براي قرعه نمي‏ماند.
در شبهات موضوعيّه نيز اگر شبهه، در اطراف علم اجمالي نباشد، مشمول اصل اوّلي «كلّ شي‏ء مطلق» است و اگر در اطراف علم اجمالي باشد، يا ترك همه واجب است مانند ظرف مشتبه بين دو ظرف يا امتثال همه
^ 1 - ـ تنقيح الاصول، ج4، ص436 ـ 435؛ الرسائل، ج1، ص347 ـ 346.
^ 2 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص92.
^ 3 - ـ ر.ك: عوالي اللئالي، ج2، ص112 و 285؛ بحار الانوار، ج88، ص234، «بيان» از ح7.
^ 4 - ـ ر.ك: تهذيب الاحكام، ج9، ص258؛ مستدرك الوسائل، ج4، ص80.

267
واجب است مثل اشتباه قبله پس در شبهات موضوعيه نيز به قرعه تمسّك نمي‏شود.
شيخ انصاري ملاحظه فرموده‏اند كه اصحاب به ندرت به «القرعة لكلّ أمر مجهول»، عمل مي‏كنند، ازاين‏رو پنداشته‏اند كه آن‏ها از «القرعة لكلّ أمر مجهول» اعراض كرده‏اند. عمل نكردن اصحاب همچنين نشان مي‏دهد كه اين جمله محفوف به قيدهايي بوده كه آن را تقييد مي‏كرده است.
جناب نراقي در عائده 62 كتاب عوائد الايام كه درباره قرعه است، روايات فراواني نقل كرده است 1. از بررسي آن روايات به خوبي برمي‏آيد كه دايره شمول قاعده «القرعة لكلّ أمر مجهول» وسعت چنداني ندارد، زيرا اولاً اين قاعده شامل شبهات حكميّه نمي‏شود، بنابراين اگر اصحاب در شبهات حكميّه بر اساس قرعه عمل نكرده‏اند، تخصّصاً خارج است نه تخصيصاً.
ثانياً در شبهات موضوعيّه نيز فقط مواردِ تزاحمِ حقوق را شامل مي‏شود، پس اگر اصحاب در شبهات موضوعيّه، خواه در اطراف علم اجمالي يا شبهات ابتدايي كه مورد تزاحم حقوق نيست به قرعه عمل نكرده‏اند، مانند شبهات حكميّه تخصصاًخارج است نه تخصيصاً.
تزاحم حقوق، هنگام تعارض دو بيّنه است كه جاي اجراي اصل نيست (نه اصل جاري در شبهات حكميه و نه اصل جاري در شبهات موضوعيّه). مثال آن نيز دِرْهم يا لباسِ وَدَعي مُشابهي است كه دو نفر به شخصي امين بسپارند و يكي از اين دو لباس يا يكي از دو درهم بدون سهل‏انگاري و تفريط تلف شود؛ اينجا هيچ اصلي توان حلّ مشكل را ندارد، بنابراين تنها جاي قرعه است.
^ 1 - ـ عوائد الايّام، ص651 ـ 640.

268
روايات خاصّه در زمينه قرعه، بيشتر درباره تزاحم حقوق است، از اين‏رو حضرت امام خميني(قدس‌سره) مي‏فرمودند كه بررسي موارد قرعه به خوبي روشن مي‏سازد كه در تزاحم حقوق، بهترين راه، قرعه است 1 و اشكال شيخ انصاري و شبهه آخوند خراساني+ و پيروان اين دو عالم بزرگوار وارد نيست.
تذكّر: اگر دليل لفظي، ناظر به مورد خاص باشد، فاقد اطلاق است؛ ولي چنانچه دليلي بدون نظر به مورد وارد شود، ممكن است مطلق يا عام باشد و خصوصيت مورد مايه تقييد يا تخصيص نخواهد بود.
بناي عقلا خواه موحّد يا غير موحّد نيز در تشخيص حق و رفع خصومت از دير زمان قرعه بوده است؛ نمونه‏اش جريان حضرت مريم(عليهاالسلام)، حضرت يونس(عليه‌السلام) و اختلاف قريش در ساختن كعبه است كه سهم هر كسي را با قرعه مشخص كردند و بخشي از آن، سهميه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و همراهان آن حضرت شد 2. نيز سيره رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم هنگام عزم سفر اين بود كه از ميان همسران خود به قيد قرعه همسفري انتخاب مي‏كردند 3.
به تعبير حضرت امام خميني قرعه به «واقعِ معلوم» اختصاص ندارد، چنان كه «يد» و «خبر» اماره هستند و واقع نما «دائم المطابقه يا غالب المطابقه»، بلكه قرعه براي رفع خصومت است؛ خواه آنجا كه واقع معلوم دارد؛ مثل ثوب يا دِرْهَم وَدَعي كه مالك آن عندالله معلوم است، هرچند نزد شخص امين و صاحبان ثوب و درهم معلوم نيست و قرعه براي رفع اين
^ 1 - ـ ر.ك: تنقيح الاصول، ج4، ص445 ـ 435؛ الرسائل، ج1، ص351.
^ 2 - ـ الكافي، ج4، ص218؛ الطبقات الكبير، ج1، ص121.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج8 ـ 7، ص204؛ بحار الانوار، ج20، ص310.

269
خصومت و حلّ اين مشكل است 1 ؛ و خواه جايي كه واقع معلوم ندارد؛ مثلاً اگر بخواهند كاري را ابتدائاً انجام دهند كه تزاحم حقوق به وجود مي‏آورد و درهر صورتْ واقع معلومي ندارد، از قرعه استفاده مي‏شود؛ مانند قرعه‏اي كه درباره اعضاي شوراي نگهبان (فقها حقوقدانان) در قانون اساسي آمده است كه بعد از سه سال از شش سال دوره نخست، بايد نيمي از اعضاي هر گروه به قيد قرعه تغيير يابند و اعضاي جديدي به جاي آنان انتخاب شوند 2 و نظير ماجراي زكريّا(عليه‌السلام) كه واقع معلومي نداشت. البته همه چيز نزد خدا معلوم است و خدا مي‏داند به وسيله قرعه چه كاري انجام خواهد گرفت؛ امّا در اينجا حق با كيست و حكم خدا و قرار الهي از پيش چه بوده است، معلوم نيست.
در داستان يونس(عليه‌السلام) طبق بعضي نقل‏ها واقعِ معلومي بوده است 3 و آن اينكه بدين وسيله عبد آبق را بگيرند و به دريا بيندازند 4. برپايه برخي روايات كه ظاهراً اصحّ و اقواست، واقعِ معلومي نبوده و قرعه صرفاً براي اين بوده است كه با انداختن يك نفر به دريا، كشتي سبك شود 5 ؛ ولي خداي سبحان مي‏داند قضا و قدري كه تنظيم كرده است، به كجا ختم خواهد شد.
حضرت امام خميني(قدس‌سره) خود، رساله‏اي در باب قرعه مرقوم فرمودند و اصرار فراواني داشتند كه اين سخن نو را نه شيخِ مطرح كرده‏اند و نه آخوندِ، و شاگردان آنان نيز راه همان بزرگواران را رفته‏اند 6.
^ 1 - ـ ر.ك: الرسائل، ج1، ص347.
^ 2 - ـ قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، اصل 92.
^ 3 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج4، ص151.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص319.
^ 5 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص89؛ البرهان، ج6، ص455.
^ 6 - ـ ر.ك: الرسائل، ج1، ص358 ـ 337.

270
نتيجه آنكه همان‏گونه كه حضرت امام(قدس‌سره) بيان فرموده‏اند، اولاً قرعه «اصل» است نه «اَماره»، زيرا در لسان ادلّه قرعه، عدم العلم و شك اخذ شده است؛ مانند ادلّه اصول، نظير: رفع ما لا يعلمون 1 ، و الماء كلّه طاهر حتّي يعلم أنّه قذر 2 ، كلّ شي‏ء يكون فيه حرام و حلال فهو لك حلال أبداً حتي تعرف الحرام منه بعينه فتدعه 3 و كلّ شي‏ء مطلق حتّي يرد فيه نهي 4 ، از اين‏رو فرموده‏اند: «القرعة لكلّ أمر مجهول» يا «مشكل» يا «مشتبه» يا «فيما أشكل» كه برخي از اين تعبيرها در روايات اهل سنّت آمده است 5 و فقهاي ما نيز آن را به‏كار برده‏اند و اين لسان، لسان اصل است نه اماره؛ و اصل عملي قهراً درموردي كه مسبوق به حالت قبلي است محكوم استصحاب خواهد بود.
ثانياً هم روايات باب قرعه درباره تزاحم حقوق است و هم پيش عقلا قرعه در موارد تزاحم حقوق به كار مي‏رود و به سخن ديگر، روايات باب قرعه نيز امضايي است نه تأسيسي.
ضمناً طايفه‏اي ديگر از روايات، قرعه را حق «حاكم»، «ولي» يا «امام» مي‏دانند؛ مثل أقرع الوالي بينهم 6 و القرعة لا تكون إلاّ للإمام 7 ، از اين‏رو
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص463؛ متن حديث: وضع عن امّتي تسع خصال... و ما لا يعلمون است.
^ 2 - ـ الكافي، ج3، ص1؛ بحار الانوار، ج10، ص398.
^ 3 - ـ تهذيب الاحكام، ج9، ص79.
^ 4 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص317؛ بحار الانوار، ج2، ص274.
^ 5 - ـ ر.ك: صحيح البخاري، مج 3 ـ 1، ج3، ص238 ـ 237، باب القرعة في المشكلات.
^ 6 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص92؛ وسائل الشيعه، ج27، ص261.
^ 7 - ـ تهذيب الاحكام، ج6، ص240؛ وسائل الشيعه، ج27، ص259.

271
صاحب وسائل و ديگران، روايات قرعه را در باب قضا نقل كرده‏اند 1 و اين نشانه فهم محدثان ما از قرعه است، زيرا خصومت گاهي قضايي و حلّ آن برعهده قاضي است و زماني سياسي است و حلّ آن را حاكم يا ولي امر مسلمانان برعهده دارد. در اين‏گونه موارد فقهي، مسئله قضا غير از مسئله حكومت است، از اين‏رو آن كسي هم كه مسئله ولايت فقيه را در بخش حكومت نپذيرفته است، ممكن است در بخش قضا بپذيرد.
بر اين اساس، بخشي از موارد قرعه در اين روايات، مربوط به سياستمدار جامعه، يعني حاكم و امام است و بخش ديگر مربوط به قاضي است و در كل، ناظر به تنازع و تزاحم در حقوق است.
با اين بيان نمي‏توان با فتواي سيّد بن طاووس در باب قرعه موافقت كرد. ايشان مي‏گويند: در صورت مشتبه بودن قبله مي‏توان با استفاده از قرعه، به يك جهت نماز گزارد 2 ، با اينكه قرعه براي امر مجهول است و نسبت به قبله علم اجمالي وجود دارد و علم اجمالي نيز مانند علم تفصيلي منجّز تكليف است وادلّه منجّز بودن علم اجمالي يا به صورت اقتضا، يا به صورت فعليّت بر دليل قرعه حاكم خواهد بود.
ضمن اينكه كسي با فتواي سيّد بن طاووس موافق نبوده است. اين فتوا در خصوص اشتباه قبله است، بنابراين در تعيين هيچ يك از حلال و حرام يا ظهر و جمعه يا دو ظرف مشتبه يا تعيين اينكه كدام يك از دو زن (در صورت مشتبه بودن) رضيع يا اخت رضاعي است، از قرعه نمي‏توان استفاده كرد.
^ 1 - ـ ر.ك: وسائل الشيعه، ج27، ص263 ـ 257.
^ 2 - ـ ر.ك: تمهيد القواعد، شهيد ثاني، ص238؛ القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج1، ص64.

272
روايات وارد درباره شاة موطوئه هم كه مي‏گويند: گوسفند حلال گوشت را از حرام گوشت با قرعه مشخص مي‏كنند 1 ، بدان معنا نيست كه قرعه در اطراف علم اجمالي جاري است، بلكه اين مسئله‏اي فقهي و حكم آن، تعبّدي است.
آنجا هم كه مكلّف به، شبهه وجوبيّه باشد و در اطراف علم اجمالي كه امتثال واجب است و جمع مستحيل، علم اجمالي منجز نيست و جاي قرعه است؛ مانند خنثا كه امرش دائر بين المحذورين است؛ يعني نمي‏داند با مرد ازدواج كند يا با زن.
خلاصه اينكه 1. جريان قرعه گذشته از سند قرآني، داراي دو پشتوانه روايي است كه يك دسته آن عام و دسته ديگر آن در موارد خاص وارد شده‏اند. كثرت نصوص عام و خاص اگر به حد تواتر لفظي يا معنوي نرسد، حتماً در حدّ استفاضه است 2.
2. اجماع بر اعتبار قرعه نمي‏تواند دليل تعبّدي باشد، زيرا با وجود ادله نقلي فراوان قرآني و روايي، حدس صائبْ مستند داشتن اجماع مزبور است، پس دليل تعبدي محض نخواهد بود و اگر ادعاي اجماعي شده باشد، مراد صرف اتفاقِ اصحاب بر اعتبار آن است نه استدلال به اجماع.
3. حوزه حجيت قرعه در موضوعات است نه در احكام؛ و نيز در مورد تزاحم حقوق است. البته در توسعه و ضيق حقوق، تأمل است كه اعم از حقوق خدا و حقوق خلق يا خصوص تزاحم حقوق خلق است.
^ 1 - ـ الاختصاص، ص90؛ تحف العقول، ص477 ـ 476؛ بحار الانوار، ج62، ص254.
^ 2 - ـ ر.ك: وسائل الشيعه، ج27، ص263 ـ 257.

273
4. سرّ تعرّض فقها از قرعه و نيز راز يادكرد محدّثان از روايات قرعه در خصوص باب قضا در مبحث تعارض بيّنه‏ها، نشان اختصاص آن به موضوعات حقوقي در صورت عدم وجوب احتياط است، زيرا در اطراف علم اجمالي منجّز كه احتياط لازم است مجالي براي قرعه نيست.
5. استفاده اماره بودن قرعه از ادله آن آسان نيست و صبغه اصل عملي آن، كه براي رفع حيرت هنگام عمل حجت است، به واقع نزديك‏تر است.
6. برخي قرعه را اماره دانسته و در عين حال استصحاب را كه اصل عملي است بر آن مقدّم شمرده‏اند، زيرا موضوع قرعه، مشكِل، مُعضِل و... است و با جريان استصحاب اصلِ موضوع (يعني مشكل و معضل) منتفي مي‏شود 1 ؛ ليكن اصل اماره بودن قرعه ناصواب است. تحقيق درباره اصل و اماره و اينكه شك در اصل به عنوان موضوع و در اماره به عنوان مورد و اينكه شك در بعض موارد اماره موضوع قرار مي‏گيرد، برعهده فن اصول فقه است.
 
 
4. اهل قياس و قرعه
قرطبي نقل مي‏كند كه شافعي طبق بعضي نقل‏ها «قرعه» را با اَزلام مقايسه و آن را رد كرده 2 ، هرچند طبق نقلي ديگر، قرعه را صحيح دانسته 3 و گفته است: اينجا براي عمل به سنت، دست از قياس بر مي‏داريم، زيرا سنّت فرموده است كه قرعه براي هر مشتبه يا مشكلي است 4.
^ 1 - ـ القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج1، ص76 ـ 75.
^ 2 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج3، ج6، ص28.
^ 3 - ـ همان، مج 2، ج4، ص83.
^ 4 - ـ همان، مج 2، ج4، ص82.

274
اهل قياس بر اساس ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والانصابُ والازلمُ رِجس مِن عَمَلِ الشَّيطنِ فَاجتَنِبوهُ لَعَلَّكُم تُفلِحون) 1 قرعه را نيز ممنوع مي‏دانند، زيرا ازلام در آيه مورد نهي قرار گرفته و قرعه نيز مانند ازلام است، پس حكم ازلام را دارد و منهي عنه است.
«اَزلام» جمع زَلم يا زُلم است. از «زلم» كه تيري مخصوص بوده است، براي نوعي قمار استفاده مي‏كرده‏اند 2. در چگونگي استفاده از اين تيرها (ازلام) دو نظر هست:
أ. روي بعضي از اين تيرها مي‏نوشته‏اند «أمرني ربّي» و روي برخي «نهاني ربّي» و روي تعدادي چيزي نمي‏نوشتند؛ سپس تيرها را به هم مي‏آميختند و در ظرفي قرار مي‏دادند و وقتي مي‏خواستند كاري انجام دهند، يكي از اين چوب‏ها را برمي‏داشتند؛ اگر «أمرني» بود، عمل مي‏كردند و چنانچه «نهاني» بود، ترك مي‏كردند و اگر نانوشته بود، دوباره تكرار مي‏كردند و اين نوعي «تكهّل» به شمار مي‏آمد.
ب. اَزلام، نوعي قمار بوده است؛ به اين صورت كه حيواني را نحر يا ذبح و ده تير چوبي را آماده مي‏كردند و هفت‏تاي آن را هر يك علامتي مخصوص مي‏زدند كه هر علامتي نشانه تعداد سهام بود و سه تير بدون نشانه بود. اگر سهم كسي يكي از اين سه تير بود، او بايد بهاي گوشت را مي‏پرداخت و ديگران آن را رايگان مي‏بردند 3.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 90. «اَنصاب» يعني بت‏هاي نصب شده. قرآن كريم بت‏تراشي و بت‏فروشي را ممنوع مي‏داند. در حرمت فروختن چوب به قصد بت‏سازي اختلاف است.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج 4 ـ 3، ص242.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج4 ـ 3، ص245 ـ 244.

275
اين كار كه نوعي قمار است و به قرعه نيز شباهت دارد، حرام است: ﴿حُرِّمَت عَلَيكُمُ المَيتَةُ والدَّمُ... واَن تَستَقسِموا بِالازلمِ... ) 1 زيرا مصداق اكل مال به باطل است؛ نه ﴿تِجرَةً عَن تَراض) 2 امّا قرعه، در تزاحم حقوق با رضايت طرفين يا اطراف، امري عقلايي است.
 
 
5. استخاره
به مناسبت بحث «قرعه» به اختصار بحثي را درباره استخاره مطرح مي‏كنيم. درباره استخاره دو ديدگاه افراطي و تفريطي هست: در جانب تفريط، آية الله سيد حسن بجنوردي نقل مي‏كنند كه برخي به حرمت استخاره فتوا داده‏اند 3 ، چنان‏كه برخي تفأل به ديوان حافظ را حرام دانسته‏اند. ايشان كه خود راه افراط را پيموده است، استخاره را از ادلّه توحيد به شمار مي‏آورد و مي‏گويد: اگر خدايي نبود و روابط امور در عالم غيب تنظيم نمي‏شد، چگونه با يك استخاره مشكل حل مي‏شد 4.
در مقدّمه باب «حج» از كتاب شريف عروه آمده است 5 : بر استحباب و رجحان استخاره با قرآن و تسبيح (آن‏گونه كه رايج است) دليلي محكم نيست؛ همچنين بر اينكه استخاره از سنن الهي است، جز مداركي ضعيف، و آن استخاره‏اي كه صحيح و مهم است، همان دعاي استخاره است كه در صحيفه
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 3.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 29.
^ 3 - ـ القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج1، ص71.
^ 4 - ـ همان، ص69.
^ 5 - ـ اين مقدمه را به پسر مرحوم سيّد محمد كاظم يزدي (صاحب عروه) نسبت مي‏دهند.

276
سجاديه آمده است و آن دعا براي رفع حيرت نيست، بلكه انجام دادن هر كاري خصوصاً كارهاي مهم را بايد پس از مشورت و پس از تشخيصِ پسنديده بودن كار و بعد از تصميم، با طلب خير از ذات اقدس خداوندي شروع كرد؛ امّا استخاره‏هاي رايج براي رفع حيرت است؛ يعني پس از مشورت، تأمّل و انديشه اگر فكر به جايي نرسيد، مي‏توان از استخاره براي رفع حيرت استفاده كرد و تجربه نيز از نتايجي مطلوب حكايت مي‏كند.
خلاصه آنكه هيچ دليل متقني ما را به استخاره تشويق و ترغيب نمي‏كند، آن‏گونه كه به دعا و مناجات براي طلب خير تشويق مي‏كند 1.
بزرگان فقها نيز بيشتر با دعاي استخاره سروكار دارند و به ندرت استخاره مي‏كنند. سيره مرحوم سيّد آن است كه دعاي استخاره را بعد از مشورت و فكر مي‏خوانند و براي رفع حيرت استخاره مي‏كنند.
تذكّر: تحريم استخاره مشهور و استفاده حرمت آن از ﴿واَن تَستَقسِموا بِالازلم) 2 آسان نيست، هرچند به زبدةالبيان مقدس اردبيلي 3 استناد داده شده است 4.
 
 
6. اقسام تشاح و تخاصم
تشاح و تخاصم دوگونه است: 1. تشاحّ مذموم كه در آن هر كسي در صدد اعلاي خواسته خويش است؛ نه اعلاي خواست خدا. 2. تشاحّ ممدوح كه
^ 1 - ـ ر.ك: العروة الوثقي، ج4، ص325 ـ 323.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 3.
^ 3 - ـ زبدة البيان، ص626.
^ 4 - ـ القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج1، ص74.

277
بر اساس معيارهاي الهي است و براي اعلاي كلمه الله، همان‏گونه كه در مورد كفالت حضرت مريم، تخاصم محمود و ممدوح صورت پذيرفت. تشخيص اين دو تشاح، آسان نيست، زيرا از مواردي است كه از مو باريك‏تر و از شمشير برنده‏تر است.
در بهشت نيز كه جاي هيچ‏گونه تزاحمي نيست، تشاح ممدوح هست: ﴿يَتَنزَعونَ فيها كَأسًا لالَغؤ فيها ولاتَأثيم) 1 اين نزاع، ناشي از غلّ و غشّ نيست، زيرا خداوند مي‏فرمايد: ﴿ونَزَعنا ما في صُدورِهِم مِن غِلٍّ تَجري مِن تَحتِهِمُ الانهر) 2 تا انسان از غلّ و غش تطهير نشود، بهشتي نخواهد شد و درباره بهشت نيز مي‏فرمايد: جاي عبث، بيهوده و گناه نيست: ﴿لايَسمَعونَ فيها لَغوًا ولاتَأثيما) 3 بنابراين تخاصم باطل نيز در آن راه ندارد؛ امّا همان تخاصم ممدوح كه در ملأ أعلا بين فرشتگان هست، وجود دارد: ﴿ما كانَ لِي مِن عِلمٍ بِالمَلاَِ الاعلي اِذ يَختَصِمون ٭ اِن يوحي اِلَي اِلاّاَنَّما اَنا نَذير مُبين) 4
 
 
7. عدم دلالت آيه بر حق حضانت خاله
قرطبي ذيل آيه مورد بحث، اين فرع فقهي را مطرح كرده است كه حضانت فرزند حق مادر است؛ اگر مادر نبود يا به هر سببي نتوانست حضانت فرزند را بر عهده بگيرد، خاله به حضانت از ديگر خويشان شايسته‏تر است. وجه دلالت آيه بر اين حكم آن است كه كفالت مريم به زكريا، شوهر خاله مريم، سپرده
^ 1 - ـ سوره طور، آيه 23.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 43.
^ 3 - ـ سوره واقعه، آيه 25.
^ 4 - ـ سوره ص، آيات 70 ـ 69.

278
شد 1.
در پاسخ بايد گفت اولاً آيه درباره حق حضانت نيست بلكه درباره كفالت است؛ ثانياً اين كفالت بر اساس قرعه نصيب زكريّا شد كه او اتفاقاً شوهر خاله مريم بود.
قرطبي ذيل آيه ﴿والولِدتُ يُرضِعنَ اَولدَهُنَّ حَولَينِ كامِلَينِ لِمَن اَرادَ اَن يُتِمَّ الرَّضاعَةَ وعَلَي المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ وكِسوَتُهُنَّ بِالمَعروف) 2 نيز براي خاله حق حضانت قائل شده است 3. آري در آيه سوره «بقره» طرح اين مسئله بجاست؛ ولي در آيه مورد بحث نه.
 
 
بحث روايي
 
1. مشاجره آل عمران بر كفالت مريم و حكم به قرعه
في تفسير علي بن ابراهيم قال: لما ولدت اختصم آل عمران فيها؛ فكلهم قالوا: نحن نكفلها؛ فخرجوا و قارعوا بالسّهام بينهم فخرج سهم زكريّا فتكفّلها زكريّا 4.
عن ابن عبّاس في قوله: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَم﴾ قال: إنّ مريم(عليهاالسلام) لما وضعت في المسجد اقترع عليها أهل المصلّي و هم يكتبون الوحي؛ فاقترعوا بأقلامهم أيّهم يكفلها؛ فقال الله لمحمّدصلي الله عليه و آله و سلم: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَمَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص83.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 233.
^ 3 - ـ ر.ك: الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج3، ص151.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص110.

279
يَختَصِمون) 1
عن عكرمة في قوله: ﴿اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَم﴾ قال: ألقوا أقلامهم في الماء فذهبت مع الجرية، و صعد قلم زكريّا فكفّلها زكريّا 2.
اشاره: پس از تولّد حضرت مريم(عليهاالسلام) بر اساس رواياتي، آل عمران و طبق روايات ديگر، اهل مصلّي و كاتبان وحي درباره كفالت او به توافق نرسيدند و به نقلي با استفاده از نوشته و به نقل ديگر با قلم‏هاي خود قرعه كشيدند و قرعه كفالت مريم(عليهاالسلام) به نام زكريّا(عليه‌السلام) افتاد.
 
 
2. جواز قرعه
قال الباقر(عليه‌السلام): أوّل من سُوهم عليه مريم ابنة عمران؛ ثمّ تلا: ﴿وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم... ﴾ و السّهام ستة 3.
قال الصادق(عليه‌السلام): ما تقارع قوم ففوّضوا أمورهم إلي الله تعالي إلاّ خرج سهم المحق 4.
و قال(عليه‌السلام): أيّ قضية أعدل من القرعة، إذا فوّض الأمر إلي الله تعالي؛ يقول: ﴿فَساهَمَ فَكانَ مِنَ المُدحَضين) 5
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص195.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ كتاب الخصال، ص156، ح198.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص747.
^ 5 - ـ سوره صافّات، آيه 141؛ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص747.
^ 6 - ـ اِدحاض يعني انداختن. سقفي را كه فرو مي‏ريزد دحض مي‏گويند. «حُجَّتُهُم داحِضَة» (سوره شوري، آيه 16) يعني دليل آن‏ها فروپاشيده است (لسان العرب، ج7، ص148، «دح‏ض»).

280
اشاره: اين روايات قرعه را جايز و نوعي تفويض امر به خداي متعالي مي‏داند. نخستين قرعه درباره مريم(عليهاالسلام) زده شد كه بر پايه آن، كفالت ايشان به زكريّا(عليه‌السلام) رسيد. دومين قرعه در قرآن ناظر به داستان يونس(عليه‌السلام) است كه براساس آن از كشتي به دريا انداخته شد و ماهي او را بلعيد.
 
٭ ٭ ٭

281
إذ قالت الملائكة يا مريم إنّ الله يبشّرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسي ابن مريم وجيهاً في الدنيا و الاءخرة و من المقرّبين (45)
و يكلّم النّاس في المهد و كهلاً و من الصالحين (46)
 
گزيده تفسير
اين آيات كه شرح اصطفاي نسبي مريم(عليهاالسلام) است به آن حضرت بشارت مي‏دهد كه تو از راه غيب مادر مي‏شوي و عيسي فقط فرزند توست، تا نپندارد از همسر صاحب فرزند خواهد شد، به همين جهت تعجّب كرد.
در بشارت فرشتگان به حضرت مريم، اوصافي براي حضرت مسيح برشمرده شده است:
1. سراسر جهان هستي كلمات الهي است؛ امّا او مصداق كامل كلمه تكويني (نه اعتباري) الهي است، زيرا روح وي انتسابي قوي و پيوندي ويژه با خدا دارد. او با خطاب و كلمه «كُن» به هستي قدم نهاد و بدان لحاظ كه پدر نداشت و نيز چگونگي كيفيت حمل و فصال، از ناحيه مادر نيز به صورت

282
اعجاز و بي‏گذراندن ايام بارداري به دنيا آمد، از اين‏رو آيت كبراي حق تعالي است و بهتر خدا را نشان مي‏دهد.
2. نشانه او اين است كه نامش عيسي، لقبش مسيح، به معناي رهبر روحاني و ممسوح بالبركة، وكنيه وي ابن مريم است.
3. در دنيا چهره‏اي مقبول و مردمي، يعني رسالت و پيامبري خواهد داشت و در آخرت نيز چهره‏اي معنوي دارد و ديگران وي را نزد خداوند شفيع خويش قرار خواهند داد. وصف عيساي مسيح به وجيه بودن در دنيا و آخرت، آن حضرت و مادر او را از اتهامات ناروا تنزيه مي‏كند.
4. آن حضرت با برخورداري از قرب كسبي و نيز موهبتي، قربي ويژه دارد و وجيه بودن او در حدّ مقرّبان است؛ نه در حدّ ابرار يا اصحاب يمين.
5. حضرت مسيح در گهواره در نخستين روزهاي ولادت سخن مي‏گويد؛ هم اصل اين تكلم معجزه است و هم اينكه سخني را كه انبيا(عليهم‌السلام) در چهل سالگي مي‏گويند او در گهواره آن را مي‏گويد و از دوران مهد تا چهل سالگي كه دوران بلوغ عقلي انسان و نبوّت انبياست يكسان سخن مي‏گويد. نبوّت آن حضرت از همان نوزادي بوده (هرچند مأمور به احكام و تبليغ آن نبود) و اين تكلّم، هم معجزه براي اثبات نبوّت بود و هم بر پاكي وي و پاكدامني مادرش دلالت مي‏كرد. تكلّم در مهد با دخالت و اشاره مادر آن حضرت بود و اين معجزه به هر دو منسوب است.
آن حضرت در دوران كهولت نيز گفتار رسولانه دارد و خود رسالت نيز خارق عادت است.
6. حضرت مسيح(عليه‌السلام) از صالحان است.

283
تفسير
 
مفردات
بكلمة: «كلمه» آن است كه نهان و ضمير را آشكار سازد، به هر وسيله‏اي كه باشد 1. الفاظ را نيز از آن جهت «كلمه» مي‏گويند كه خاطرات غيبي را اظهار مي‏كنند و هر چيز ديگري هم كه غيب را آشكار كند، كلمه است، زيرا الفاظ براي ارواح معاني وضع شده‏اند 2.
خداي سبحان بشارت مسيح(عليه‌السلام) را به مريم با «كلمه» تعبير مي‏فرمايد كه در هر فرهنگ و لغتي براي آن، معادل خاصي هست.
براي «كلمه» معاني فراواني گفته‏اند 3 ؛ امّا ظاهراً در اين آيه حضرت عيسي(عليه‌السلام) مراد است، زيرا در آيات ديگر نيز خداي سبحان عيسي(عليه‌السلام) را كلمه الهي ناميده است: ﴿اِنَّمَا المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَمَ رَسولُ اللهِ وكَلِمَتُه) 4
المسيح: «مسح» دست ماليدن بر چيزي و برطرف كردن اثر از آن است و گاهي در يكي از اين دو به كار مي‏رود؛ مثلاً مي‏گويند «مسحت يدي بالمنديل»؛ با دستمال دستم را پاك كردم. به سكّه نقره‏اي هم كه بر اثر دست به دست شدن صاف شده مسيح يعني ممسوح گويند. «مسح الارض» يعني مساحتش را به دست آورد و از راهْ پيمودن و سياحت به مسح تعبير مي‏شود.
در ناميدن حضرت عيسي(عليه‌السلام) به «مسيح» مناسبت‏هايي گفته شده است؛
^ 1 - ـ ر.ك: التحقيق، ج10، ص119، «ك ل م».
^ 2 - ـ عين اليقين، ج1، ص49؛ تفسير الصافي، ج1، ص29.
^ 3 - ـ التحقيق، ج10، ص120 ـ 119، «ك ل م».
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 171.

284
مانند 1. بسيار در زمين گردش مي‏كرد، چنان‏كه در زمان او گروهي به سبب مسافرتشان در زمين به گردشگر مشهور بودند. 2. بيماران پوستي را مسح مي‏كرد و شفا مي‏داد. 3. به هنگام به دنيا آمدن، بدنش ممسوح يعني چرب بوده است. 4. مسيح در زبان عربي همان مشوح به زبان عبري است، چنان‏كه در عبراني، واژه موسي، موشي است 1. مسيح در تورات مشيح است 2.
امين الاسلام طبرسي نيز درباره وجه تسميه مسيح(عليه‌السلام) احتمالات زيادي را بازگو كرده است: 1. يُمن و بركت بر او كشيده شد. 2. از گناهان پاك شد. 3. به روغن زيتوني مبارك مسح شد. 4. به هنگام ولادت حضرت عيسي(عليه‌السلام) جبرائيل(عليه‌السلام) بال خود را بر او كشيد تا از شيطان در امان باشد. 5.براي رضاي خدا بر سر يتيمان دست مي‏كشيد. 6. بر چشمان نابينا دست مي‏كشيد و بينا مي‏شد. 7. بر هيچ بيماري دست نمي‏كشيد، مگر اينكه شفا مي‏يافت 3.
بر همين اساس، حضرت استاد شعراني(قدس‌سره) مي‏گويد: مسيح، اگر فعيل به معناي مفعول باشد (مسح شده)، اطلاق آن بر عيسي يا براي آن است كه از آلودگي‏ها پاك شده؛ يا اينكه چون با يمن و بركت مسح شده؛ يا براي آن است كه در هنگام ولادت جبرئيل او را با بال خود مسح كرده است تا از وسوسه شيطان در امان باشد؛ امّا اگر فعيل به معناي فاعل باشد (به معناي مسح كننده) نام‏گذاري‏اش براي اين بوده كه با دست كشيدن، بيماران را شفا مي‏داده
^ 1 - ـ مفردات، ص767، «م س ح».
^ 2 - ـ ترتيب كتاب العين، ج3، ص1698، «م س ح».
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص749.

285
است 1 ، پس مي‏توان گفت مسيح كه معرّب كلمه «مشيح» 2 است و به معناي «ممسوح» نيز آمده است 3 يا بدان معناست كه خداوند دست بركت به او داده است؛ يعني مسح رحمت حق نصيب او شده است؛ يا بدان معناست كه دست او مظهر بركت خدايي است، به گونه‏اي كه به هر جا برسد، بركت و حيات مي‏آورد، چنان‏كه فرمود: ﴿وجَعَلَني مُبارَكًا اَينَ ما كُنت) 4 خدا مرا در هر جا كه باشم، مبارك قرار داده است.
تذكّر: وجه تسميه بيشتر حكمت است نه علّت، وگرنه چون اين وجوه ياد شده در پيامبران ديگر نيز يافت مي‏شد، پس آنان نيز بايد به لَقَب «مسيح» مُلقّب مي‏شدند.
وجيهاً: «وجيه» مانند رئيس، برداشتي است از نظام تكوين: همان‏گونه كه در ميان اعضا و جوارح، سر اعضاي ديگر را رهبري مي‏كند، در امور اعتباري نيز عده‏اي كه به كاري مشترك اشتغال دارند، يك نفر را رأس خود به شمار مي‏آورند و او را رئيس مي‏نامند. «وجه» نيز از آنجا كه اشرف اعضاي بدن است و انسان‏ها هنگام تخاطب با يكديگر چهره به چهره، روبه‏رو و مواجه مي‏شوند، به اين نام ناميده شده است 5.
كهلاً: «كَهْل» در مقابل طفوليت و به معناي رسيدن به قوّت در قواي بدني و فكري است كه نزديك سي سالگي محقق مي‏شود؛ امّا اطلاق كاهل برقسمت بالاي پشت (أعلي الظهر) به اعتبار استحكام و بلندي و خالي بودن
^ 1 - ـ نثر طوبي، ص399.
^ 2 - ـ الكشاف، ج1، ص363؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص54.
^ 3 - ـ روض الجنان، ج4، ص322؛ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص54.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 31.
^ 5 - ـ ر.ك: مفردات، ص855؛ التحقيق، ج14 ـ 13، ص47، «و ج ه».
 
 

286
آن از اعضاي نرم و لطيف است. در آيه مورد بحث كهل در برابر طفل صغير ناتواني است كه در گهواره است و بر هيچ كاري حتي بر سخن گفتن توانا نيست 1.
گفته شده كه كهل، كسي است كه سپيدي موي او بر سر و رويش ظاهر شده است (من وَخَطَه الشيب ) 2.
 
 
تناسب آيات
مريم(عليهاالسلام) پس از آنكه بشارت صفوه و مطهّر بودن خود و نيز امتياز خاص خدا به او را دريافت و همچنين پس از دستور خداوند به وي درباره لزوم قنوت، سجده و ركوع، در كنار عبادت كنندگان معبد (در قسمت شرقي معبد) خلوتي را برگزيد و در پوشش حجاب به عبادت پرداخت، تا شكرانه آن اصطفا، طهارت و امتياز خاص را به جاي آورد و فرمان حق تعالي را امتثال كند.
آيات مورد بحث، شرح اصطفاي نسبي مريم(عليهاالسلام) است كه در آيات پيشين، از آن سخن به ميان آمد: ﴿واِذ قالَتِ المَلئِكَةُ يمَريَمُ... واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين) 3 بنابراين جمله ﴿اِذ قالَت﴾ در آغاز اين آيه با ﴿واِذ قالَت﴾ آغاز داستان مريم(عليهاالسلام) هماهنگ است. برخي گفته‏اند كه بدل اشتمال از آن است 4.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ التحقيق، ج10، ص140، «ك ه ل».
^ 2 - ـ مفردات، ص727، «ك ه ل».
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 42.
^ 4 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص96.

287
 
ويژگي‏هاي مسيح(عليه‌السلام)
فرشتگان براي حضرت يحيي(عليه‌السلام) اوصافي را برشمردند: ﴿فَنادَتهُ المَلئِكَةُ وهُوَ قائِم يُصَلّي في المِحرابِ اَنَّ اللهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحيي مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللهِ وسَيِّدًا وحَصورًا ونَبِيًّا مِنَ الصّلِحِين) 1 امّا اوصافي بيشتر را براي حضرت مسيح(عليه‌السلام) ذكر كردند. برخي از اين اوصاف بدين شرح است:
1. «كلمة الله» بودن: ﴿اِنَّ اللهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنه﴾: همه موجودات كلمات الهي هستند؛ امّا مسيح(عليه‌السلام) انتسابي قوي و پيوندي ويژه با خداوند دارد و اطلاق كلمه بر مخلوقي چون مسيح(عليه‌السلام) اَوْلي و انسب است.
اين «كلمه»، كلمه تكويني است نه اعتباري يعني مركّب از حروف. كلمه لفظي را از آن جهت كلمه مي‏نامند كه نشان دهنده مراد گوينده است. بر اين اساس، سراسر جهان هستي كلمات الهي‏اند، زيرا همگي آيات و نشانه‏هاي غيب‏اند: ﴿ولَو اَنَّما فِي الارضِ مِن شَجَرَةٍ اَقلم والبَحرُ يَمُدُّهُ مِن بَعدِهِ سَبعَةُ اَبحُرٍ ما نَفِدَت كَلِمتُ اللهِ اِنَّ اللهَ عَزيز حَكيم) 2 اگر درختان روي زمين قلم و آب درياها به اضافه هفت درياي ديگر براي نوشتن كلمات الهي به كار گرفته شوند، كلمات الهي تمام نخواهند شد.
اطلاق «كلمه» بر موجودات جهان تكوين بنا بر وضع الفاظ براي ارواح معاني و مفاهيم آن اطلاق حقيقي است؛ به ويژه براي موجودي كه بهتر خدا را نشان دهد و آيت كبراي حق باشد.
مسيح(عليه‌السلام) نيز يا از همين جهت مصداق كامل «كلمه» خداست؛ يا چون
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره لقمان، آيه 27.

288
آن حضرت با كلمه ﴿كُن﴾ قدم به هستي نهاد. آري خداي سبحان ايجاد هر چيزي را اراده كند، با خطاب ﴿كُن﴾ آن چيز را هست مي‏كند: ﴿اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شيءاً اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون) 1 و قول خدا كلمه خداست، پس مي‏توان گفت مسيح(عليه‌السلام) قول الله و كلمة الله است، زيرا آن حضرت نيز مانند حضرت آدم(عليه‌السلام) با كلمه الهي ﴿كُن فَيَكون) 2 هست شد و هستي يافت: ﴿اِنَّ مَثَلَ عيسي عِندَ اللهِ كَمَثَلِ ءادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُن فَيَكون) 3
در پيدايي امور عادي از طرف خداي سبحان زمان مطرح نيست؛ امّا علّت‏هاي قابلي كه متزمّن‏اند، نيازمند زمان‏اند: ﴿قُل اَئِنَّكُم لَتَكفُرونَ بِالَّذي خَلَقَ الارضَ في يَومَينِ وتَجعَلونَ لَهُ اَندادًا ذلِكَ رَبُّ العلَمين ٭ وجَعَلَ فيها رَوسِي مِن فَوقِها وبرَكَ فيها وقَدَّرَ فيها اَقوتَها في اَربَعَةِ اَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلين) 4 يعني خلقت زمين، آسمان، تأمين روزي و مانند آن، زمان‏بردار است؛ امّا علت‏هاي قابلي در كلمات و امور غير عادي و معجزات، نيازمند زمان نيستند: ﴿اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شيئاً اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون﴾ و هستي از آنجا كه با صدور كلام الهي و بي‏دخالت عنصر زمان، رنگ هستي به خود مي‏گيرد، كلمه الهي نام گرفته است و حضرت مسيح(عليه‌السلام) را نيز به همين جهت «كلمه» ناميد:
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 82. ﴿كُن﴾ خطابي است تكويني و مخاطب آفرين؛ يعني مخاطب فرع بر خطاب است؛ خلاف خطاب‏هاي اعتباري كه فرع بر مخاطب است؛ البتّه خطاب به معدوم صحيح نيست؛ امّا همه اشيا در علم حق تعالي موجودند و ذات اقدس خداوندي با صدور فرمان به معلوم خود، آن را از مخزن غيب تنزّل مي‏دهد.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 59.
^ 3 - ـ همان.
^ 4 - ـ سوره فصّلت، آيات 10 ـ 9.

289
﴿اِنَّ اللهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنهُ اسمُهُ المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَم﴾. مسيح(عليه‌السلام) نه تنها از آن جهت كه پدر ندارد، معجزه است، بلكه با توجّه به كيفيت حمل و فصال حضرت مريم(عليهاالسلام) از ناحيه مادر نيز به صورت اعجاز و بي‏گذراندن ايّام بارداري به دنيا آمد 1.
خداي سبحان درباره روح‏هاي عمومي مي‏فرمايد: ﴿فَاِذا سَوَّيتُهُ ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي) 2 و درباره روح‏هاي تأييدي مي‏فرمايد: ﴿اُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الايمنَ واَيَّدَهُم بِروحٍ مِنه) 3 و درباره عيسي بن مريم(عليه‌السلام) خصوصاً مي‏فرمايد: ﴿ومَريَمَ ابنَتَ عِمرنَ الَّتي اَحصَنَت فَرجَها فَنَفَخنا فيهِ مِن روحِنا) 4 روح عيساي مسيح(عليه‌السلام) افزون بر آنكه همانند همه ارواح ديگر به الله منسوب است، پيوندي خاص با ذات اقدس خداوندي دارد و بر همين اساس، با اينكه سراسر جهان هستي كلمات الهي است، برخي مخلوقات به شكلي خاصّ، كلمة الله شمرده مي‏شوند و حضرت مسيح(عليه‌السلام) از اين گروه است.
تذكّر: مفاد ﴿فَاَرسَلنا اِلَيها روحَنا) 5 غير از جريان افاضه روح است، زيرا آن روح مُرْسَل مأموريت داشت هبه كردن خدا را بشارت دهد.
نكته: بشارت در اين آيه: ﴿اِنَّ اللهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنهُ اسمُهُ المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَم﴾ دو پيام دارد: تو مادر مي‏شوي؛ مادر شدنت از راه غيب است و عيسي(عليه‌السلام) فقط فرزند توست.
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج6 ـ 5، ص789؛ الدر المنثور، ج5، ص479.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 29.
^ 3 - ـ سوره مجادله، آيه 22.
^ 4 - ـ سوره تحريم، آيه 12.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 17.

290
2. لقب و كنيه او: نام او «عيسي»، لقبش مسيح و كنيه وي «ابن مريم» است: ﴿اسمُهُ المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَم﴾.
در اين جمله، ﴿اسمُهُ المَسيح﴾، مبتدا و خبر است و «عيسَي» عطف بيان يا بدل است و ابن مريم نيز عطف بيان يا بدل است؛ يعني او اين سه نشانه را داراست: هم «مسيح» (رهبر روحاني و ممسوح بالبركة) و هم نام او «عيسي» و هم صفت و كنيه او «ابن مريم» است. كلمه «مسيح» لقب است و بايد بعد از كلمه «عيسي» ذكر شود؛ امّا چون لقب تشريفي است (مانند صدّيق) مقدّم شده است.
مسيح در لسان عبري به رهبران روحاني گفته مي‏شود. «مريم» اسمي سابقه‏دار و «ابن مريم» كنيه‏اي رايج بود و «عيسي» نيز نامي نيست كه مانند «يحيي» بي‏پيشينه باشد: ﴿يزَكَريّا اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلمٍ اسمُهُ يَحيي لَم نَجعَل لَهُ مِن قَبلُ سَميّا) 1 امّا اين مجموعه صفات و اسامي ويژه مسيح(عليه‌السلام) است و چون عيسي ناميده شدن (عَلَم)، به مسيح ملقّب بودن و كنيه «ابن مريم» داشتن، مخصوص اوست، از اين‏رو فرمود: ﴿بِكَلِمَةٍ مِنهُ اسمُهُ المَسيحُ عيسَي ابنُ مَريَم... ﴾؛ يعني اين مجموعه، نشانه‏اوست 2. تعبير از اين مجموعه به «اسم» همچنين از آن‏روست كه اسم، اعم از لَقَب و عَلَم و كنيه است 3.
نكته: آياتي كه درباره بعد از ولادت عيسي(عليه‌السلام) است، به بني‏اسرائيل يادآوري مي‏كنند كه عيسي(عليه‌السلام) فرزند مريم است و به ديگر سخن، قرآن كريم عنوان ﴿عيسَي ابنُ مَريَم﴾ را بارها به كار برده است، تا توهّم اهل تثليث را
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 7.
^ 2 - ـ الكشاف، ج1، ص363.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير التحرير والتنوير، ج3، ص97.

291
بزدايد كه مي‏گفتند 1 ﴿اِنَّ اللهَ ثالِثُ ثَلثَة) 2 و ﴿المَسيحُ ابنُ الله... ) 3 امّا آيه مورد بحث كه راجع به قبل از ولادت عيسي(عليه‌السلام) است به مريم(عليهاالسلام) بشارت مي‏دهد كه عيسي(عليه‌السلام) فقط فرزند توست، تا آن حضرت نپندارد كه از طريق همسر، صاحب فرزند خواهد شد، پس اين آيه مانند آيات مربوط به بعد از ولادت عيسي(عليه‌السلام) نيست كه براي رفع تهمت باشد، بلكه تعبير ﴿عيسَي ابنُ مَريَم﴾ در اينجا، در حقيقت بشارت به مريم(عليهاالسلام) است كه تو بي‏همسر فرزنددار مي‏شوي، به همين جهت مريم(عليهاالسلام) تعجب كرد و اگر مثلاً «عيسي بن زيد» مي‏فرمود، در واقع، خبر از ازدواج مريم(عليهاالسلام) داده بود و شگفتي‏اي نداشت.
3. وجيه بودن در دنيا و آخرت: ﴿وجيهًا فِي الدُّنيا والاءخِرَة﴾: به حضرت مريم(عليهاالسلام) بشارت مي‏دهد كه فرزند تو، هم چهره‏اي مقبول و مردمي در دنيا يعني رسالت و پيامبري خواهد داشت و هم چهره‏اي معنوي در آخرت به گونه‏اي كه ديگران به ويژه مجرمان او را نزد خداوند شفيع خويش قرار مي‏دهند.
اين وجاهت، تنها از آنِ «وجه الله» است كه صاحب كارهاي «لوجه الله» از آن بهره‏مند بوده و سخنش اين است: ﴿وجَعَلَني مُبارَكًا اَينَ ما كُنت) 4 تاكسي متوجّه الله نباشد، و در نتيجه مخاطب و مشمول لطف الهي نگردد، خدا نيز به او روي نخواهد كرد و تا فيض خاصّ الله به كسي روي نياورد، او
^ 1 - ـ درباره حضرت مسيح(عليه‌السلام) عدّه‏اي از بني‏اسرائيل تفريط كردند: ﴿وبِكُفرِهِم وقَولِهِم عَلي مَريَمَ بُهتنًا عَظيما﴾ (سوره نساء، آيه 156) و بعضي افراط كه همان اهل تثليث هستند: ﴿لَقَد كَفَرَ الَّذينَ قالوا اِنَّ اللهَ هُوَ المَسيحُ ابنُ مَريَم﴾ (سوره مائده، آيه 17).
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 73.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 30.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 31.
 
 

292
وجيه الهي نخواهد شد و در قيامت نيز خدا نه با او سخن مي‏گويد: ﴿لايُكَلِّمُهُمُ الله) 1 و نه به او مي‏نگرد: ﴿ولايَنظُرُ اِلَيهِم) 2
«وجيه عند الله»، غير از «وجيه عند الناس» است؛ از آنجا كه اتهام به مريم(عليهاالسلام) غير مستقيم عيسي(عليه‌السلام) را نيز شامل مي‏شود، خداي سبحان با وصف عيسي(عليه‌السلام) به وجيه بودن در دنيا و آخرت، ناروا بودن اين اتهامات را گوشزد و حضرت مسيح و مادر او را تنزيه مي‏كند.
گفتني است قرآن كريم موساي كليم(عليه‌السلام) را نيز «وجيه عند الله» مي‏نامد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَكونوا كَالَّذينَ ءاذَوا موسي فَبَرَّاَهُ اللهُ مِمّا قالوا وكانَ عِندَ اللهِ وجيها) 3 شايد بدان علّت كه حضرت موسي و عيسي(عليهماالسلام) هر دو مورد تهمت‏هاي نارواي قومشان واقع شدند و خداوند آن دو بزرگوار را از آن تهمت‏ها تبرئه كرد.
تهمت به موساي كليم قبل از نبوّت را مي‏توان از نسبت ظلم و آدم‏كشي ظالمانه به آن حضرت و بعد از نبوّت را به اينكه در شنيدن كلام خدا خلاف روا مي‏دارد و با وي مناجات نمي‏كند و نيز در تأخير ميعاد از سي روز به چهل روز و... يافت.
4. مقرَّب بودن: ﴿ومِنَ المُقَرَّبين﴾: «مقرّبين» در اين آيه، صغراي قياس است و كبراي اين قياس در اين آيه آمده است: ﴿فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين ٭ فَرَوح ورَيحان وجَنَّتُ نَعيم) 4 عيساي مسيح(عليه‌السلام) بر اثر قرب ويژه‏اي كه دارد
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 77.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 69.
^ 4 - ـ سوره واقعه، آيات 89 ـ 88.

293
افزون بر روح و ريحان بودن و بهره‏مندي از مزايا و نعمت‏هاي بهشتي، خود نيز جنّت نعيم است.
خداي سبحان از عبادت حضرت مسيح(عليه‌السلام) در كنار عبادت فرشتگان مقرّب ياد مي‏كند: ﴿لَن يَستَنكِفَ المَسيحُ اَن يَكونَ عَبدًا لِلّهِ ولاَالمَلئِكَةُ المُقَرَّبونَ ومَن يَستَنكِف عَن عِبادَتِهِ ويَستَكبِر فَسَيَحشُرُهُم اِلَيهِ جَميعا) 1 مسيح(عليه‌السلام) استنكاف ندارد كه بنده خدا باشد و ملائكه مقرّب نيز استنكاف ندارند كه بنده خدا باشند.
خداي سبحان در سوره «واقعه» انسان‏ها را به سه گروه اصحاب يمين، اصحاب شمال و مقرّبان قسمت مي‏فرمايد؛ امّا صريحاً كسي جز عيساي مسيح(عليه‌السلام) را مقرّب ندانسته است 2. بعد از جمله ﴿وجيهًا فِي الدُّنيا والاءخِرَة﴾ مي‏فرمايد: ﴿ومِنَ المُقَرَّبين﴾؛ يعني وجيه بودن او در حدّ مقرّبان است؛ نه در حدّ ابرار يا اصحاب يمين.
قرآن كريم عدّه‏اي را اصحاب شمال يعني اهل شئامت و برخي را اصحاب يمين يعني با ميمنت و بركت و شماري را «مقرّب» و نيز مقرّبان را شاهد كارهاي ابرار مي‏داند: ﴿كَلاّاِنَّ كِتبَ الابرارِ لَفي عِلّيّين ٭ وما اَدركَ ما عِلّيّون ٭ كِتب مَرقوم ٭ يَشهَدُهُ المُقَرَّبون) 3 بر اين اساس، همه كارهاي
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 172.
^ 2 - ـ «مقرّبان» را مانند اصحاب شمال و اصحاب يمين در «صحبت قرب» مطرح نفرمود، زيرا «مقرّبان» اصحاب تقرّب نيستند، بلكه خود مقرّب‏اند. آري انسان تا به اوج كمال نرسد، در صحبت و مصاحبت است و همراه و همسفر دارد؛ امّا وقتي به قرب رسيد، ديگر به او اصحاب قرب و تقرّب نمي‏گويند.
^ 3 - ـ سوره مطفّفين، آيات 21 ـ 18.

294
ابرار، مشهود عيساي مسيح(عليه‌السلام) و ساير مقرّبان و عموم انبيا(عليهم‌السلام) است 1.
نكته: أ. قرب خداوند نسبت به انسان حقيقي است، زيرا ناظر به احاطه وجودي است. قرب انسان به خداوند اعتباري است؛ يعني دستور او را انجام مي‏دهد و آماده دريافت ثواب اوست 2. البته اين تقرّب تشريعي زمينه قرب وجودي يعني اعتلاي درجه هستي را فراهم مي‏كند.
ب. قرب الهي، گاهي كسبي است و زماني موهبتي. موهبت الهي حكيمانه است و هيچ توسّلي مسير حكمت خدا را دگرگون نمي‏كند: يا من لاتبدّل حكمته الوسائل 3 ، زيرا خود توسل محصول شجره طوباي حكمت است و هرگز ثَمَرْ شَجَرْ را از بين نمي‏برد. قرب كَسْبي با عمل‏هاي عبادي به دست مي‏آيد و قرب موهبتي بر اساس «الله اعلم حيث يجعل موهبته» قرار مي‏گيرد. حضرت عيسي(عليه‌السلام) مي‏توانست از دو جهت مقرّب شود؛ ولي فرشته‏ها فقط از راه موهبت مقرب مي‏شوند.
5. سخن گفتن در گهواره: ﴿ويُكَلِّمُ النّاسَ فِي المَهدِ وكَهلا﴾.
ظاهر گفتار كساني كه گفتند: ﴿كَيفَ نُكَلِّمُ مَن كانَ فِي المَهدِ صَبيّا) 4 نشان مي‏دهد، اين كودك در گهواره بوده است و كودك گهواره‏اي، اگر در خارج گهواره مانند دامان مادر هم سخن بگويد، معجزه است. به هر روي،
^ 1 - ـ آن همه عرض ادب در زيارت وارث براي اشراف، نظاره و احاطه علمي و حضوري حضرات معصومان(عليهم‌السلام) بر كارهاي ماست. نه تنها عترت طاهره(عليهم‌السلام) بر اعمال ما واقف‏اند، همه مقرّبان، مخلصان، فرشتگان و انبيا(عليهم‌السلام) شاهد اعمال ما هستند و اگر انسان به نظارتي بدين‏گونه آگاه باشد، به يقين بيشتر مواظب اعمال خويش خواهد بود.
^ 2 - ـ ر.ك: رحمة من الرحمن، ج1، ص441 ـ 440.
^ 3 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي 13، بند 8، ص48.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 29.

295
سخن گفتن عيسي(عليه‌السلام) در گهواره در نخستين روزهاي ولادت آن حضرت بوده است.
افزون بر معجزه بودن تكلّم مسيح(عليه‌السلام) خصوصيّت كلام آن حضرت نيز نشانه‏اي ديگر از اعجاز است، زيرا كلام صاحب مقام نبوت از زبان او جاري شد: ﴿قالَ اِنّي عَبدُ اللهِ ءاتنِي الكِتبَ وجَعَلَني نَبيّا ٭ وجَعَلَني مُبارَكًا اَينَ ما كُنتُ واَوصني بِالصَّلوةِ والزَّكوةِ ما دُمتُ حَيًّا ٭ وبَرًّا بِولِدَتي ولَم يَجعَلني جَبّاراً شَقيّا ٭ والسَّلمُ عَلَي يَومَ وُلِدتُ ويَومَ اَموتُ ويَومَ اُبعَثُ حَيّا) 1
به قرينه﴿كَهلا﴾ مي‏توان گفت سخن دوران كودكي او گفتاري متعارف نيست، بلكه از سنخ سخني است كه در دوران كهولت آن را با مردم بيان مي‏كند، زيرا سخن گفتن در دوران سالمندي خصوصيتي ندارد كه به عنوان اعجاز مطرح شود، پس ﴿كَهلا﴾ بدان معنا نيست كه سخني را كه در گهواره مي‏گويد، در چهل سالگي نيز همان سخن را مي‏گويد، بلكه بدين معناست كه سخني را كه انبيا در چهل سالگي مي‏گويند، او در گهواره مي‏گويد و اين جز اعجاز نمي‏تواند باشد، زيرا اين طفل ممتاز در عهد مهد ره صد ساله را پيموده است. شاهد اين مدّعا آيات سوره «مريم» است 2. البته مي‏توان گفت كه اصل تكلم عيسي(عليه‌السلام) در گهواره خارق عادت است و در دوران كهولت نيز گفتار رسولانه دارد كه خود رسالت نيز خارق عادت است.
احتمال ديگر در معناي ﴿كَهلا﴾ آن است كه اين كودك از دوران مهد تا دوران چهل سالگي كه دوران بلوغ عقلي انسان و نبوّت انبيا(عليهم‌السلام) است، يكسان سخن مي‏گويد. با اين بيان، در حقيقت، امتداد كمّي عمر آن حضرت را نيز
^ 1 - ـ سوره مريم، آيات 33 ـ 30.
^ 2 - ـ همان.

296
مطرح فرمود.
برخي عقيده دارند كه ﴿كَهلا﴾ پس از نزول از آسمان است 1 ؛ آن‏گاه كه به امامت حضرت حجّت(عج) نماز مي‏گزارد و از حكومت آن حضرت حمايت مي‏كند و آن زمان سخن مي‏گويد، در حالي كه در سنّ كهولت است. البته معلوم نيست منظور از «كهل» آن مرحله باشد 2.
6. در زمره صالحان بودن: ﴿ومِنَ الصّلِحين﴾.
 
 
اعجاز مريم يا عيسي(عليه‌السلام)
تكلّم عيسي(عليه‌السلام) در آغاز ولادت معجزه است؛ اما آيا او در آن هنگام پيامبر بود كه معجزه بياورد؛ يا معجزه عيسايي است كه در آينده پيامبر خواهد شد؛ يا مانند حضرت يحيي(عليه‌السلام) كه خداي سبحان درباره وي مي‏فرمايد: ﴿ييَحيي خُذِ الكِتبَ بِقُوَّةٍ وءاتَينهُ الحُكمَ صَبيّا) 3 در همان كودكي موهبتي گرفته است؛ يعني حكمي دارد و نبوّتي و معجزه‏اي؛ يا آنكه نبوّتش در آينده است و اين اعجاز، «اِرهاص» است؛ يعني كارهايي خارق‏عادت است كه پيش از ظهور نبوّت نبي رخ مي‏دهد، همان‏گونه كه با ولادت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم آتشكده فارس خاموش شد و ايوان مدائن شكست و درياچه ساوه خشك شد 4.
^ 1 - ـ طبق نقلي از «ابن زيد» سخن گفتن مسيح با مردم در كهولت، مربوط به زمان ظهور دجال در آخر الزمان است (الدر المنثور، ج2، ص199). از اين‏رو، اشاره به معجزه‏اي ديگر از اوست.
^ 2 - ـ مرحوم امين الاسلام طبرسي اين احتمال را همراه با نقد آن آورده است: مجمع البيان، ج21، ص749.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 12.
^ 4 - ـ الامالي ، صدوق، ص235؛ بحار الانوار، ج15، ص258 ـ 257.

297
امين الاسلام طبرسي مي‏فرمايد: ممكن است اين معجزه از مريم(عليهاالسلام) باشد تا بر طهارت آن بانو دلالت كند 1.
اين احتمال بعيد است، زيرا قرآن كريم، نوع كراماتِ ياد شده در اين آيات را به عيسي(عليه‌السلام) اسناد مي‏دهد، پس تكلّم نيز معجزه مسيح(عليه‌السلام) است؛ يعني از آيه ﴿قالَ اِنّي عَبدُ اللهِ ءاتنِي الكِتبَ وجَعَلَني نَبيّا) 2 چنين استفاده مي‏شود كه پيامبري حضرت عيسي از همان آغاز بوده است چنان كه روايتي از امام باقر(عليه‌السلام) بر آن دلالت دارد و در بحث روايي خواهد آمد 3 نه در سنّ بزرگي و اين سخن گفتن او، هم معجزه‏اي است براي اثبات نبوت آن حضرت و هم دلالت دارد كه من پاكم و از دامني پاك زاده شدم، وگرنه به اين مقام و شايستگي دست نمي‏يافتم، چنان‏كه دليلي بر طهارت دامن حضرت مريم(عليهاالسلام) نيز اقامه نمي‏شد.
قرآن كريم عيسي و مريم(عليهماالسلام) را با هم يك معجزه مي‏داند: ﴿وجَعَلنها وابنَها ءايَةً لِلعلَمين) 4 ﴿وجَعَلنَا ابنَ مَريَمَ واُمَّهُ ءايَة) 5 از اين‏رو شايد بتوان معجزه تكلّم مسيح(عليه‌السلام) را هم به مادر نسبت داد و هم به فرزند؛ يعني اين كودك گرچه به اذن خدا لب به سخن گشود، اشاره مادر را نيز مي‏طلبيد و بدون اشاره مادر، سخني نمي‏گفت و سرّ دخالت مادر نيز آن است كه اتهامات ناروايي را به آن حضرت نسبت دادند.
آري مريم(عليهاالسلام) را سالياني متمادي خدمتگزاران دين تقديس مي‏كردند و
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص750.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 30.
^ 3 - ـ الكافي، ج1، ص382.
^ 4 - ـ سوره انبياء، آيه 91.
^ 5 - ـ سوره مؤمنون، آيه 50.
 

298
پيامبري بزرگوار مانند زكريّا كفالت او را بر عهده گرفت و اكنون كه درباره ولادت غير منتظره فرزندش از او توضيح مي‏خواهند، با اشاره مي‏فهماند كه روزه‏دار است و اين رفتار نيز تنها مايه افزايش سوء ظن مي‏شود و فقط معجزه به معناي عام مي‏تواند حقيقت را آشكار كند، پس به گهواره اشاره مي‏كند و كودك لب به سخن مي‏گشايد و مشكل حل مي‏شود.
بر اين اساس، مريم(عليهاالسلام) بايد دستور اشاره: ﴿فَاَشارَت اِلَيه) 1 را از غيب گرفته باشد، پس نمي‏توان گفت كه مريم(عليهاالسلام) در اين اعجاز هيچ نقشي نداشته است، بلكه از آيات قرآن كريم مانند آنچه در سوره «مائده» آمده است سهم اثرگذاري مريم برمي‏آيد: ﴿اِذ قالَ اللهُ يعيسَي ابنَ مَريَمَ اذكُر نِعمَتي عَلَيكَ وعَلي ولِدَتِكَ اِذ اَيَّدتُكَ بِروحِ القُدُسِ تُكَلِّمُ النّاسَ فِي المَهدِ وكَهلًا واِذ عَلَّمتُكَ الكِتبَ والحِكمَةَ والتَّورةَ والانجيلَ واِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ بِاِذني فَتَنفُخُ فيها فَتَكونُ طَيرًا بِاِذني وتُبرِي الاكمَهَ والابرَصَ بِاِذني واِذ تُخرِجُ المَوتي بِاِذني واِذ كَفَفتُ بَني اِسرئيلَ عَنكَ اِذ جِئتَهُم بِالبَيِّنتِ فَقالَ الَّذينَ كَفَروا مِنهُم اِن هذا اِلاّسِحر مُبين) 2
خلاصه آنكه برپايه اين آيه، تأييد مسيح(عليه‌السلام) به روح قدسي و نيز تكلّم آن حضرت در مهد، با دخالت مادر بوده است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. تفاوت كرامت و اعجاز
«معجزه» با نظام عليّت منافات ندارد، زيرا اعجاز به معناي نفي اصل علّيت يا
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 29.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 110.

299
خرق علّت موجود نيست، بلكه به معناي خرق عادت است. آري خرق يا خلاف عليّت، خلاف عقل است نه خرق عادت. در اعجاز و خرق عادت، علل خفي از ديد ما پنهان است.
كار خارق عادت اگر با تحدّي و دعوا همراه باشد، معجزه است، وگرنه كرامت است 1 ، بنابراين كارهاي خارق عادت ائمّه(عليهم‌السلام) براي اثبات امامت، معجزه است؛ امّا اگر تنها براي رفع نيازي مثل سيراب كردن تشنه يا رفع گرسنگي از كسي باشد، «كرامت» است.
براساس برخي از كتاب‏هاي كلامي، معجزه به جريان تحدّي نبوّت اختصاص ندارد و براي اثبات امامت ادعا شده نيز به كار مي‏رود 2. امين‏الاسلام طبرسي نيز مي‏گويد: ... مي‏تواند معجزه حضرت مريم(عليهاالسلام) باشد كه بر طهارت و برائت ساحت وي دلالت كند...، زيرا ادلّه واضح بر جواز آن دلالت دارند 3.
 
 
2. مقام اعجاز
«معجزه» از سنخ علوم حصولي نيست تا كسي آن را فرا گيرد. اعجاز به قداست روح انساني كه خليفه خداست مرتبط است و هرگز راه فكري ندارد كه كسي همانند دانش‏هاي عادي آن را فراگيرد و به كار بندد. اگر روح مظهر اراده فعلي حق تعالي شود، انسانِ داراي چنين مقامي، از قدرت كرامت و اعجاز برخوردار خواهد شد. همان‏گونه كه خداي سبحان پس از آفريدن بدن انسان با
^ 1 - ـ الميزان، ج1، ص243.
^ 2 - ـ البراهين القاطعه، ج3، ص27.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص750.

300
تمامي اعضا و جوارح، روح را در انسان دميد، حضرت مسيح(عليه‌السلام) نيز هيئت پرنده را با تمامي اعضا و جوارح دروني و بيروني و با دستگاه‏هاي وهم و خيال و حواس تحريكي و ادراكي آفريد و سپس در آن دميد و آن پرنده به اذن خدا زنده شد.
 
 
3. زن و كمال
بررسي دقيق ديدگاه قرآن كريم درباره حضرت مريم(عليهاالسلام) به خوبي روشن مي‏سازد كه چرا اسلام زن را چند سال پيش از مرد بالغ مي‏داند و وي را تحت پوشش مسائل تربيتي خود مي‏گيرد و خداوند او را مخاطب قرار مي‏دهد و از وي عبادت مي‏خواهد. آري آمادگي زن براي تربيت و پذيرش معارف، اگر بيش از مرد نباشد، كمتر نيست.
كمال منحصراً در كارهاي اجرايي نيست، تا اعتراض شود كه چرا اسلام كارهاي اجرايي را همان‏گونه كه به مردان مي‏سپارد، برعهده زنان نمي‏گذارد. در همه مسائل اجرايي زنان و نيز مراكزي كه حضور زن و مرد هر دو رواست، اعمّ از مراكز علمي، دانشگاهي، تربيتي، درماني و... اگر زن براي زنان سمتي را بپذيرد، بهتر است. در خصوص جنگ نيز ممنوعيت حضور زن، در جهاد است نه در دفاع، وگرنه در دفاع نيز بهتر آن است كه فرمانده لشكر و بسيج زنان را زن برعهده گيرد.
اگر زن در بُعد فكر و انديشه همتاي مرد نباشد، در مسائل تربيتي و موعظه و مناجات و راه دل، قوي‏تر از مرد است و مي‏تواند راه را كامل‏تر بپيمايد و چنانچه دستور دعي الصلاة أيّام أقرائك 1 مخصوص زنان است، در مقابل،
^ 1 - ـ الكافي، ج3، ص88.

301
اولاً زن چند سال زودتر از مرد پا به عرصه مسائل ديني مي‏گذارد و بلوغ زودرس چند ساله زن قبل از مرد مي‏تواند جبران‏كننده فوت عبادت‏هاي ايام عادت او باشد؛ ثانياً در ايّام منع از نماز نيز با گرفتن وضو و نشستن روبه قبله در جايگاه نماز و پرداختن به ذكر مي‏تواند از ثواب نماز برخوردار شود 1 ، پس راه براي جبران نقص عبادت زنان وجوددارد، همان‏گونه كه سي بار تسبيحات اربعه نقص نماز مسافر را جبران مي‏كند 2.
تذكّر: برخي از شبهات درباره كمال زن و نيز نقد و پاسخ آن‏ها در ذيل آيه ﴿اَلرِّجالُ قَوّمونَ عَلَي النِّساء) 3 خواهد آمد.
 
 
بحث روايي
 
نبوّت حين نوزادي
عن يزيد الكناسي قال: سألت ابا جعفر(عليه‌السلام) أكان عيسي بن مريم حين تكلّم في المهد حجّة الله علي أهل زمانه؟ فقال(عليه‌السلام): كان يومئذ نبيّاً حجّة الله غير مرسل، أما تسمع لقوله حين قال: ﴿اِنّي عَبدُ اللهِ ءاتنِي الكِتبَ وجَعَلَني نَبيّا) 4
اشاره: مراد از غير مرسل بودن اين است كه در آن حال مأمور به احكام و تبليغ آن نبوده؛ هر چند پيامبر آگاه به تورات و تابع آن بوده است 5.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الكافي، ج3، ص101 ـ 100.
^ 2 - ـ تهذيب الاحكام، ج3، ص230؛ وسائل الشيعه، ج8، ص523.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 34.
^ 4 - ـ الكافي، ج1، ص382.
^ 5 - ـ ر.ك: تفسير كنز الدقائق، ج2، ص89؛ شرح اصول كافي، ملا صالح مازندراني، ج6، ص347.

302
قالت ربّ أنّي يكون لي ولد و لم يمسسني بشر قال كذلك الله يخلق ما يشاء إذا قضي أمراً فإنّما يقول له كن فيكون (47)
 
گزيده تفسير
بشارت پيدايش مسيح و فرزنددار شدن مريم(عليهماالسلام) بدون همسر كه خرق عادت و خارج از قوانين و سنن شناخته شده حاكم بر نظام آفرينش است براي حضرت مريم(عليهاالسلام) شگفتي‏زا بود. در پاسخ اين اعجاب ظاهراً فرشته‏اي از سوي خداوند چگونه مادر شدن را توضيح و بشارت داد كه با همين ويژگي‏هاي موجود به يقين تو مادرخواهي شد و فرزنددار شدنت قطعي است. پيدايي و ولادت مسيح(عليه‌السلام) فراطبيعي و از سنخ تأثير هبه و بخشش ويژه الهي است؛ نه از سنخ تأثير بشارت و تلقين. وقتي خداوند آفرينش چيزي را اراده كند با صدور فرمانِ وجودي و بدون نياز به علل و اسباب عادي، آن شي‏ء پديد مي‏آيد. خداوند به موجود علمي (معدوم در عين) خطاب مي‏كند و به آن صورت عيني مي‏بخشد. اين خطاب از سنخ اضافه اشراقي است كه مضاف‏آفرين است.

303
تفسير
 
مفردات
بشر: «بَشَرَة» ظاهر پوست و «اَدَمَة» باطن آن است. «بَشَر» انسان است و بدين جهت بشر ناميده شده كه پوستش آشكار است؛ بر خلاف حيواناتي كه بر آن‏ها مو، پشم و كرك است. در قرآن هر جا عنايت روي اندام و ظاهر انسان است بشر تعبير مي‏شود. كافران منكر پيامبران مي‏گفتند: ﴿ما اَنتُم اِلاّبَشَر مِثلُنا) 1 آري آن‏ها در بشريت با ديگران برابر بودند: ﴿اِنَّما اَنا بَشَر مِثلُكُم) 2 ولي در معارف بلند و اعمال زيبا برتر 3.
كذلك: «كاف» حرف خطاب و «ذا» اشاره به جريان حاضر است و خطاب نيز متوجّه مريم(عليهاالسلام) است؛ يعني به يقين تو مادر خواهي شد.
٭ ٭ ٭
 
 
مخاطب مستقيم يا با واسطه
اصل پيدايي مسيح(عليه‌السلام) به صورت خرق عادت بود، چنان كه خرق عادت‏هايي نيز در نحوه پرورش آن حضرت ظهور كرد؛ امّا در اصل پيدايي او وقتي بشارت مسيح(عليه‌السلام) به مريم(عليهاالسلام) رسيد، عرض كرد: ﴿قالَت رَبِّ اَنّي يَكونُ لي وَلَد ولَم يَمسَسني بَشَر قالَ كَذلِكِ اللهُ يَخلُقُ ما يَشاء﴾. اين سؤال و جواب بدان معنا نيست كه سخن گفتن خدا با مريم(عليهاالسلام) حتماً بي‏واسطه بوده است. ظاهراً
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 15.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 110.
^ 3 - ـ مفردات، ص125 ـ 124، «ب ش ر».

304
گوينده ﴿كَذلِكِ اللهُ يَخلُقُ ما يَشاء﴾ فرشته‏اي بوده كه از طرف خدا چگونه مادر شدن را توضيح داده است 1.
در بي‏واسطه سخن گفتن، مي‏تواند مخاطب نبي باشد يا غير نبي. اگر گفت‏وگو در محدوده تشريع باشد، مخاطب بي‏واسطه يا با واسطه پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است، وگرنه لازم نيست مخاطب حتماً پيامبر باشد، هر چند بايد فردي باشد كه بتواند سخن بي‏واسطه را تلقّي كند.
 
 
حقيقت پرسش حضرت مريم(عليهاالسلام)
به گفته برخي مريم(عليهاالسلام) پرسيد كه آيا بر اثر امري طبيعي يعني انتخاب همسر مادر مي‏شوم يا بدون همسر 2 ؛ ولي اين توجيه ناتمام است، زيرا ظاهر اين سؤال و جواب آن است كه خدا به واسطه فرشتگان به مريم بشارت داد كه با همين ويژگي‏هاي موجودش مادر مي‏شود. تعجب مريم(عليهاالسلام) كه گفت: ﴿اَنّي يَكونُ لي وَلَد ولَم يَمسَسني بَشَر﴾ مؤيّد اين معناست.
﴿قالَ كَذلِك﴾، يعني فرزنددار شدنت، امري قطعي است.
 
 
منشأ پيدايش عيسي و يحيي(عليهماالسلام)
نظام علّي و معلولي از اصول مسلّم عقلي است كه تخصيص آن به تناقض بازمي‏گردد، زيرا سلب جزئي در احكام برهاني، نقيض ايجاب كلي آن است نه مُخَصِّص آن؛ بر خلاف آنچه در احكام نقلي و اعتباري رايج است. پيدايش عيسي و يحيي(عليهماالسلام) بدون سبب مستحيل است؛ ليكن سبب گاهي مادي مستور
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص750.
^ 2 - ـ جامع البيان، ج3، ص350.

305
و زماني مادي مشهور است. تلقين، بشارت و مانند آن هرچند مي‏توانند آثار طبيعي غير عادي را به همراه داشته باشند؛ ليكن پيدايش حضرت يحيي و عيسي از سنخ تأثير نفساني تلقين، دريافت بشارت و مانند آن نبود، زيرا ظاهر آيه ﴿فَاستَجَبنا لَهُ ووهَبنا لَهُ يَحيي واَصلَحنا لَهُ زَوجَه) 1 آن است كه در تولّد يحيي(عليه‌السلام) هبه الهي و بخشش ويژه خداوند اثر كرد.
وقتي جريان يحيي از سنخ هبه باشد نه تلقين، جريان حضرت عيسي كه برتر است از همين قبيل خواهد بود؛ نه از سنخ تأثير بشارت و تلقين، بنابراين استناد ميلاد مسيح(عليه‌السلام) به فراطبيعي اولي از استناد آن به امور طبيعي و تلقيني است.
 
 
تفاوت خلقت عيسي و يحيي(عليهماالسلام)
قرآن كريم درباره خلقت حضرت مسيح(عليه‌السلام) تعبير ﴿يَخلُقُ ما يَشاء﴾ و درباره حضرت يحيي(عليه‌السلام) تعبير ﴿يَفعَلُ ما يَشاء) 2 را به كار برده است.
صاحب المنار مي‏گويد: از آنجا كه حضرت يحيي(عليه‌السلام) هم پدر و هم مادر داشت، خلقتش خلاف عادت نبوده است؛ ولي پيدايي حضرت مسيح(عليه‌السلام) خلاف عادت بوده است، زيرا تنها از مادر به دنيا آمد 3 ؛ ليكن بايد گفت هر دو ولادت خارق عادت بوده است؛ اما خرق عادت در ولادت حضرت مسيح(عليه‌السلام) قوي‏تر و ظاهرتر است، بنابراين سخن صاحب المنار، هم از آن جهت كه ولادت حضرت يحيي را خارق عادت ندانسته است نقض‏پذير است و هم چون
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 90.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 40.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج3، ص307.

306
عنوان «خلقت» را به مخلوقات غير عادي اختصاص داده است.
قرآن كريم خلقت را به غير خدا نيز اسناد مي‏دهد؛ مانند ﴿واِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيئَةِ الطَّيرِ... ) 1 و خدا را ﴿اَحسَنُ الخلِقين) 2 مي‏داند، زيرا خلقت صفت فعل خداست و مي‏تواند مظاهر گوناگوني داشته باشد.
همچنين قرآن كريم عنوان «فِعْل» و واژه «فَعَلَ» را در موردي كه با اسباب مستور و علت‏هاي ناشناخته انجام شده به كار مي‏برد؛ مانند: ﴿اَلَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد) 3 و ﴿اَلَم تَرَ كَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصحبِ الفيل) 4 و مي‏توان از عنوان «مفعول» كه در مورد غير عادي استعمال شده است كمك گرفت: ﴿...لِيَقضِي اللهُ اَمرًا كانَ مَفعولا) 5
تذكّر: آنچه از خداي سبحان صادر يا ظاهر شده در فرهنگ قرآن مشمول عنوان فعل، خلق و صنع است، هرچند اين عناوينْ مترادف نيستند و هر يك ويژگي مفهومي خود را داراست. عنوان فعل و خلق گذشت و عنوان صنع در آيه ﴿صُنعَ اللهِ الَّذي اَتقَنَ كُلَّ شي‏ءٍ اِنَّهُ خَبير بِما تَفعَلون) 6 به كار رفته است.
 
 
معناي ﴿كن فيكون﴾
امين الاسلام طبرسي دو احتمال درباره ﴿كُن فَيَكون﴾ ذكر كرده‏اند:
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 110.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 14.
^ 3 - ـ سوره فجر، آيه 6.
^ 4 - ـ سوره فيل، آيه 1.
^ 5 - ـ سوره انفال، آيه 42.
^ 6 - ـ سوره نمل، آيه 88.

307
1. ﴿كُن فَيَكون﴾ كنايه از سرعت انجام دادن كار است؛ نه به معناي امر و امتثال امر.
2. تعبير ﴿كُن فَيَكون﴾ گوياي سهولت تحقق كار است؛ يعني كاري كه در شرايط عادي به سختي انجام مي‏شود، همان كار را مأموران الهي با سهولت انجام مي‏دهند 1.
اين دو احتمال مي‏توانند تمام باشند؛ امّا نمي‏توانيم آيه را بر تمثيل حمل كنيم و سپس مراد از تمثيل را توضيح دهيم، بلكه واقعاً امر است و امتثال؛ ولي بر اين اساس كه الفاظ براي ارواح معاني وضع شده‏اند.
آري امر و نهي، تنها در محور امور اعتباري و در مدار لفظ نيست، بلكه امور حقيقي و فوق لفظ را نيز شامل مي‏شوند. وقتي خداوند آفرينش چيزي را اراده كند، با صدور فرمانِ وجودي و بدون نياز به علل و اسباب عادي، آن شي‏ء هست مي‏شود: ﴿اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شيئاً اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون) 2
 
 
مخاطب معدوم
در خطاب‏هاي اعتباري، متكلّم به مخاطب خود امر و مخاطب نيز امتثال مي‏كند؛ امّا در خطاب تكويني چگونه مي‏توان به مخاطبي امر كرد كه بعد از صدور امر هست مي‏شود. شايد همين شبهه، امين الاسلام طبرسي و ديگران را واداشت كه چنان توجيهي درباره ﴿كُن فَيَكون﴾ داشته باشند.
در پاسخ بايد گفت كه خطاب به معدوم مطلق (چيزي كه در هيچ نشئه‏اي
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص750.
^ 2 - ـ سوره يس، آيه 82.

308
نيست) روا نيست؛ امّا اگر چيزي در نشئه علم موجود باشد و در مرحله عينْ معدوم، خداي سبحان به آن موجود علمي خطاب مي‏كند و به او صورت عيني مي‏بخشد.
آري شايد چيزي در خارج مادي نباشد؛ ليكن در مراحل فوق خارج مادي موجود باشد و خداي سبحان به آن مرحله برتر (فوق خارج) خطاب كند، پس خطاب به معدوم محض محال است؛ نه به معدوم در مرحله طبيعت كه در مرحله فوق طبيعت موجود است. بر اين پايه، آيه به ظاهر خود باقي مي‏ماند و اشكال خطاب به معدوم نيز وارد نيست.
خلاصه: 1. خطاب تكويني خدا از سنخ اضافه اشراقي است و اضافه اشراقي مضاف‏آفرين است، به طوري كه مضاف فرع بر اضافه است؛ نه عكس آن كه در اضافه مقولي رايج است.
2. وقتي از اضافه اشراقي در محاوره به صورت خطاب ياد شد، بايد قانون محاوره ملحوظ گردد و چون در ادبيات محاوره‏اي خطاب به معدوم تعلّق نمي‏گيرد، مخاطب در خطاب تكويني براي حفظ ادبيات محاوره وجود علمي است.
3. با اراده الهي، موجود علمي به نحو تجلّي (نه تجافي) تنزّل مي‏كند و آنچه از مخزن غيب به مشهد عين نازل مي‏شود، از همين قبيل است.
 
 
اشارات و لطايف
 
معناي سهولت در كارهاي خدا
چنين نيست كه برخي كارها بر خدا دشوار و بعضي آسان يا برخي آسان و بعضي آسان‏تر باشد، از اين‏رو در پاسخ زكريّا(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿هُوَ عَلَي هَيِّن

309
وقَد خَلَقتُكَ مِن قَبلُ ولَم تَكُ شيئا) 1 يعني همه كارها اعم از كان تامه و كان ناقصه بر خدا آسان است و اگر درباره معاد مي‏فرمايد: ﴿وهُوَ الَّذي يَبدَؤُا الخَلقَ ثُمَّ يُعيدُهُ وهُوَ اَهوَنُ عَلَيه﴾ كه ظاهر آن سهل‏تر بودن عود از بدء است، در ادامه مي‏فرمايد: ﴿ولَهُ المَثَلُ الاعلي فِي السَّموتِ والاَرضِ وهُوَ العَزيزُ الحَكيم) 2 يعني خدا منزّه است از اينكه چيزي بر او آسان باشد و چيزي آسان‏تر، زيرا قدرت خدا نامحدود است و همه چيز را با اراده مي‏آفريند، بنابراين آفرينش همه چيز براي او يكسان سهل است، همان‏گونه كه خلق «اقيانوس» و «نم» در صحنه نفس انسان يكسان است.
نتيجه آنكه آفرينش آدم(عليه‌السلام) كه نه پدر داشت و نه مادر و خلقت يحيي(عليه‌السلام) كه از پدري پير و مادري پير و نازا متولد شد و ميلاد عيسي(عليه‌السلام) كه بدون پدر و تنها از مادر بود، نزد خدا يكسان است و نمي‏توان گفت يكي دشوار و ديگري سهل يا يكي سهل و ديگري سهل‏تر بوده است.
 
 
بحث روايي
 
انشا و ايجاد الهي
عن علي، أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): يقول لمن أراد كونه: كن فيكون، لا بصوت يُقرع ولابنداءٍ يُسمع و إنّما كلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثَّلَهُ 3.
عن أبي ابراهيم(عليه‌السلام) أنّه قال: ... و لا أحدّه بلفظ شق فم و لكن كما قال عز و جلّ: ﴿اِنَّما اَمرُهُ اِذا اَرادَ شيئاً اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون﴾ بمشيئته من غير تردّد
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 9.
^ 2 - ـ سوره روم، آيه 27.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 186، بند 16.

310
في نفس 1.
قال الصادق(عليه‌السلام): ...فالإرادة للفعل إحداثه، إنّما يقول له كن فيكون بلا تعب و لا كيف 2.
عن الرضا(عليه‌السلام)...: و كن منه صنع و ما يكون به المصنوع 3.
قال علي بن ابراهيم... قال: خزائنه في كاف و نون 4.
اشاره: اراده خداوند به ايجاد و انشا و خلقت، مساوق وجود آن است. كلام وي همان فعل اوست و به لفظ و صدا و ندا تعريف نمي‏شود. «كن» از جانب او به معناي صنع و ساختن و «يكون» يعني مصنوع و ساخته شدن است و همه خزائن الهي در همين كاف و نون ﴿كُنْ﴾ است.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ الاحتجاج، ج2، ص326.
^ 2 - ـ تفسير نور الثقلين، ج1، ص119.
^ 3 - ـ التوحيد، صدوق، ص436.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج2، ص218.

311
و يعلّمه الكتاب و الحكمة و التورية و الإنجيل (48)
و رسولاً الي بني اسرائيل أنّي قد جئتكم بءاية من ربّكم أنّي أخلق لكم من الطّين كهيئة الطّير فأنفخ فيه فيكون طيراً بإذن الله و اُبري‏ء الأكمه و الأبرص و اُحي الموتي بإذن الله و اُنبّئكم بما تأكلون و ما تدّخرون في بيوتكم إنّ في ذلك لاية لكم إن كنتم مؤمنين (49)
 
گزيده تفسير
اين آيات نيز ويژگي‏هاي حضرت عيسي(عليه‌السلام) را براي مادرش برمي‏شمارد. خداوند سبحان معلّم، عيساي مسيح متعلّم و محور تعليم او كتاب يعني مكتوب آسماني مشتمل بر قوانين اعتقادي، اخلاقي، سياسي، اجتماعي و مانند آن حكمت، تورات و انجيل است.

312
ذكر حكمت پس از كتاب براي اهميت بخش ويژه آن است كه كتاب الهي آن را دربر دارد، چنان كه ذكر تورات و انجيل پس از كتاب، ذكر خاص بعد از عام و براي اهميت آن است و نيز اينكه تورات و انجيل حاوي مجموعه قوانين حاكم آن روزگار بود.
پس از بيان اركان رسالت حضرت مسيح(عليه‌السلام) (وجيه بودن در دنيا و آخرت، مقرّب بودن، صالح بودن و...) اصل رسالت آن حضرت را مطرح و آغاز رسالت وي را اعلام فرمود و به بني‏اسرائيل هشدار داد كه رسولي خواهد آمد.
رسالت پيامبر اولواالعزمي چون مسيح(عليه‌السلام) تنها براي بني‏اسرائيل نبود. قيد بني‏اسرائيل در اين آيه مفهوم ندارد، بلكه بدين معناست كه آغاز اجراي رسالت او از بني‏اسرائيل است و رسالت وي همه بني‏اسرائيل را فرا مي‏گيرد؛ نه گروهي خاص از بني‏اسرائيل را.
رسالت بايد با اعجاز همراه باشد، از اين‏رو معجزاتي را كه در حوزه اثبات رسالت مؤثر است بيان مي‏كند و آن‏گاه پيامش را. لفظ «آيه» در اين آيه همه معجزات آن حضرت را شامل مي‏شود. آيه و معجزه، كار خارق عادت است كه از بشر عادي ساخته نيست. معجزات حضرت مسيح حجّت روشن، مشهور و محسوس براي همگان و انكارناپذير بود و مراد آن حضرت از «به همراه داشتن آيت خدا» اين است كه از نزد خدا آمده‏ام.
هر يك از آن معجزات، آيتي است از خدا نه از خود مسيح. حضرت مسيح هم مظهر خالق است، زيرا اجزاي چيزي را كه مي‏خواهد بيافريند كنار هم گرد مي‏آورد و هم مظهر مصوّر است؛ يعني درون و برون را صورتگري مي‏كند و هم مظهر محيي است؛ يعني روح و حيات مي‏بخشد.
جمله ﴿اَخلُقُ لَكُم﴾ به معناي بهره‏برداري علمي و استنتاج ديني است نه تسخير. حضرت مسيح به اذن پروردگار پرنده آفريد و آن را پرواز داد. آفريده
 

313
حضرت از لحاظ جسم پرنده‏اي واقعي با همه اعضا و جوارح بود. آفرينش پرنده به دست عيسي، به اذن خدا و غير مستقل است و طبق امتثال دستور الهي عبادت ويژه آن حضرت است. او مأذون به دميدن حيات (نفخ مادي با آميزه‏اي از نفخ روحاني) بود؛ ولي زنده شدن پرنده به امر «كُن» بود. به هر روي كار حضرت در آفرينش حيوان، خارق عادت بود؛ يعني آن آفريده، حيواني بود بدون تخم‏گذاري و بي‏جنين‏پروري.
مسيح(عليه‌السلام) اكمه (هرگونه نابينا) و ابرص يعني مبتلا به مرض پيسي (سفيدي بي‏درماني كه در پوست ظاهر مي‏شود) را شفا مي‏داد و براي اتمام حجّت ابتدائاً يا هرگاه از او به عنوان معجزه مي‏خواستند، مرده زنده مي‏كرد. او مردگان بسياري را زنده كرد، بنابراين هم حيات ابتدايي مي‏بخشيد و هم حيات اعاده‏اي.
عيساي مسيح(عليه‌السلام) به اذن الله از آنچه بني‏اسرائيل در خانه‏هايشان ذخيره و براي استفاده در آينده آن را نگهداري مي‏كردند، يا از غذايي كه خورده‏اند، گزارش مي‏داد و تنها از راه مظهريت و به اذن خدا مي‏توان عالم به غيب و گزارشگر اخبار غيبي بود.
هر يك از معجزات مزبور بارها تحقق يافته است؛ نه اينكه فقط آن حضرت توان انجام دادن آن‏ها را داشته است؛ همچنين همه آن‏ها به «اذن الله» بود نه خصوص اِحيا.
تكرار ﴿بِاِذنِ الله﴾ براي جلوگيري از توهّم تثليث و فرزند خدا بودن و نيز براي نشانه دانستن آن معجزات براي رسالت اوست.
خداوند سبحان در پايان خطاب به بني‏اسرائيل كه به لحاظ پذيرش انبياي ابراهيمي(عليهم‌السلام) به ويژه موساي كليم(عليه‌السلام) با همه معجزاتش اصل مبدأ، وحي و

314
رسالت را پذيرفته‏اند، به شيوه جدال احسن مي‏فرمايد: اگر به خدا، اذن خدا و اصل ولايت تكويني اعتقاد داريد، اين امور نيز معجزه است.
 
 
تفسير
 
مفردات
يُعَلّمه: ضمير فاعل به خداوند و ضمير مفعول به عيسي(عليه‌السلام) بازمي‏گردد و قرائتِ نُعَلّمه (به نون) همين احتمال را ترجيح مي‏دهد؛ نه آنكه ضمير فاعل به عيسي و ضمير مفعول به «ناس» برگردد، كه از محتواي برخي تعبيرهاي الميزان برمي‏آيد 1.
رسولاً: در نصب ﴿رَسولاً﴾ چند احتمال گفته‏اند: 1. «يجعله رسولاً» بودن، زيرا كلام بر محذوف دلالت دارد 2.
2. ﴿رَسولاً﴾ منصوب است تا حال و عطف بر ﴿وجيهًا) 3 باشد 4.
3. تقدير، «يعلّمه الرسالة» بوده است. استعمال رسول به معناي رسالت شايع است 5.
بءايةٍ: آيه، مفردي است كه بر جنس دلالت مي‏كند نه بر وحدت، زيرا «تاء» در آن براي بيان جنس است، بنابراين ﴿بئايةٍ﴾ در ﴿جِئتُكُم بِئايَة﴾ چون جنس است همه معجزات ذكر شده در آيه را شامل است 6.
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص228.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج3، ص310.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 45.
^ 4 - ـ التبيان، ج2، ص467.
^ 5 - ـ تفسير المنار، ج3، ص310.
^ 6 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص60.

315
أخلق 1 : «خلق» به معناي گردآوري اجزا و مواد خام است 2 تا زمينه تصوير و سپس اِحيا فراهم آيد. حضرت عيسي(عليه‌السلام) نيز اجزا را گرد مي‏آورد و به آن‏ها به اذن خدا حيات مي‏دميد.
فأنفخ: «نفخ» دميدن هوا در چيزي است و از همين معناست دميدن روح در انسان در سراي دنيا: ﴿ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي) 3 نفخ گاهي مادي صرف است؛ مثل ﴿قالَ انفُخوا حَتّي اِذا جَعَلَهُ نارا) 4 و زماني روحاني محض؛ همچون ﴿ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي﴾ و هنگامي نفخ مادي است با آميزه‏اي از نفخ روحاني؛ نظير آيه مورد بحث 5.
الأكمه: «اَكمه» كور مادرزاد است و گاه بر كسي كه بينايي خود را از دست داده باشد نيز اطلاق مي‏شود 6.
الأبرص: «بَرَص» سفيدي بي‏درماني است كه در پوست ظاهر مي‏شود (پيسي). ابرص، صفت مشبهه و به معناي مبتلا به مرض پيسي است 7.
تدّخرون: «ذَخْر» نگهداري و باقي گذاشتن چيزي براي استفاده از آن درآينده است 8. اذّخار از باب افتعال است كه بر اساس قواعد ويژه اين باب حرف «ذال» و «تاء» هر دو به «دال» تبديل و سپس در هم ادغام شده‏اند.
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج2، ص355 ـ 354، ذيل آيه 21 بقره، «خلقكم».
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص230.
^ 3 - ـ سوره حجر، آيه 29؛ مفردات، ص816، «ن ف خ».
^ 4 - ـ سوره كهف، آيه 96.
^ 5 - ـ التحقيق، ج12، ص209 ـ 208، «ن ف خ».
^ 6 - ـ مفردات، ص726، «ك م ه».
^ 7 - ـ المعجم في فقه لغة القرآن، ج5، ص314، «ب ر ص».
^ 8 - ـ التحقيق، ج3، ص324، «ذ خ ر».
 

316
 
تناسب آيات
﴿ويُعَلِّمُهُ الكِتبَ والحِكمَةَ و... ﴾ بر ﴿ويُكَلِّمُ النّاسَ فِي المَهدِ... ) 1 عطف شده است و آيات 50 ـ 48 نيز مانند دو آيه 45 و 46 خصوصيات حضرت عيسي(عليه‌السلام) را براي مادرش برمي‏شمارد، زيرا ﴿ويُكَلِّمُ النّاسَ... ) 2 عطف بر﴿وجيهًا) 3 است 4.
٭ ٭ ٭
 
 
معناي كتاب و حكمت
هفتمين وصف از اوصاف حضرت مسيح(عليه‌السلام) اين است كه خدا معلّم و مسيح(عليه‌السلام) متعلّم است و محور تعليم او كتاب، حكمت، تورات و انجيل است.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) چون ضمير مفعول را به «ناس» ارجاع داده‏اند، الف و لام در «الكتاب» و «الحكمة» را براي جنس مي‏دانند نه استغراق، زيرا حضرت مسيح فرمود: ﴿ولاُبَيِّنَ لَكُم بَعضَ الَّذي تَختَلِفونَ فيه﴾؛ نيز ايشان «كتاب» را وحي آسماني دانسته‏اند كه بر اثر اشتمال بر قوانين داوري، اختلافات مردم را رفع مي‏كند و حكمت را معرفت سودمندي كه به اعتقاد و عمل مربوط مي‏شود 5.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 46.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 45.
^ 4 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص228 ـ 226؛ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص99 ـ 98.
^ 5 - ـ الميزان، ج3، ص228.
 
 

317
قبلاً اشاره شد كه ضمير مفعول به عيسي(عليه‌السلام) باز مي‏گردد نه «ناس»، ازاين‏رو الف و لام مي‏تواند به معناي استغراق باشد؛ امّا لفظ «كتاب» به معناي مكتوب (نه كتابت) مي‏تواند رجحان داشته باشد، چون در قرآن كريم كتاب به معناي مكتوب به كار رفته است نه كتابت؛ و مراد كتاب الهي است و تعليم كتاب يعني تفسير آيات الهي: ﴿هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الامّيّينَ رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايتِهِ ويُزَكّيهِم ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَةَ واِن كانوا مِن قَبلُ لَفي ضَللٍ مُبين) 1
كتاب در اصطلاح قرآني، مطلق مكتوب نيست، بلكه آن مكتوبي است كه افزون بر معارف اعتقادي و نصايح اخلاقي، دربردارنده قوانين فقهي و حقوقي نيز باشد، پس زبور داود و صحف انبياي سلف(عليهم‌السلام) از ديدگاه قرآن كريم كتاب مصطلح نيست و تنها رهاورد پيامبران اولوا العزم(عليهم‌السلام) كتاب مصطلح نام دارد.
خلاصه آنكه اوّلاً كتاب به معناي مكتوب است؛ ثانياً مكتوب آسماني مراد است نه بشري؛ ثالثاً مكتوبي است مشتمل بر قوانين اعتقادي، اخلاقي، سياسي، اجتماعي و مانند آن؛ رابعاً مراد از معلّم كتاب، خداي سبحان است.
از آنجا كه در آيه مورد بحث، جنس كتاب منظور است، تورات و انجيل را نيز شامل مي‏شود، بنابراين آوردن تورات و انجيل، ذكر خاص بعد از عام و براي اهميّت مطلب است؛ مثل ﴿حفِظوا عَلَي الصَّلَوتِ والصَّلوةِ الوُسطي) 2 و مانند ذكر نام جبرئيل و ميكائيل پس از ذكر نام ملائكه كه براي اهتمام است:
^ 1 - ـ سوره جمعه، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 238.

318
﴿مَن كانَ عَدُوًّا لِلّهِ و ملئكَتِهِ ورُسُلِهِ وجِبريلَ وميكلَ فَاِنَّ اللهَ عَدُوٌّ لِلكفِرين) 1 ذكر خاصّ بعد از عام مي‏تواند نكات فراواني داشته باشد. در آيه مورد بحث نيز چون تورات و انجيل حاوي مجموعه قوانين حاكم آن روزگار بوده است، به صورت خاص بعد از عام آورده شده‏اند، چنان‏كه ذكر كلمه حكمت، پس از كتاب: ﴿ويُعَلِّمُهُ الكِتبَ والحِكمَةَ والتَّورةَ والانجيل﴾ نيز براي اهميّت بخش ويژه آن است كه كتاب الهي آن را دربر دارد، و فاصله شدن آن بين كتاب و تورات و انجيل، از سنخ تخلّل شي‏ء بيگانه نيست.
برخي مراد از حكمت را همه معارف اصلي دين دانسته و تورات و انجيل را مندرج در تحت عنوان حكمت قرارداده و ذكر اين دو را بعد از ذكر حكمت از قبيل ذكر جبرئيل و ميكائيل بعد از ذكر ملائكه پنداشته‏اند 2.
 
 
سخن فخر رازي درباره ترتيب مطالب آيه
فخر رازي و همفكرانش مي‏گويند: كتاب، حكمت، تورات و انجيل با «واو» ذكر شده‏اند و اين بر ترتّب دلالت مي‏كند؛ به اين بيان كه مراد از كتاب، طبق نقلي از ابن عباس، كتابت است؛ يعني خداوند نوشتن خط را به مسيح(عليه‌السلام) تعليم داد، و منظور از «حكمت»، معارف، قوانين و قواعد كلّي علمي و اخلاقي؛ و مقصود از تورات، كتاب حضرت موسي(عليه‌السلام) و مراد از انجيل نيز كتاب حضرت عيسي(عليه‌السلام) است؛ و ترتيب آن‏ها به اين صورت است كه اگر كسي بخواهد علمي را فراگيرد، نخست بايد خواندن و نوشتن را بداند، ازاين‏رو با ﴿يُعَلِّمُهُ الكِتب﴾ آغاز كرد و براي فرا گرفتن معارف، دانستن قوانين
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 98.
^ 2 - ـ ن.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص752.

319
و قواعد علمي ضروري است، به همين جهت از حكمت سخن به ميان آمد و سپس تورات ذكر شد، زيرا آشنايي با كتاب پيامبر پيشين، لازمِ تصديق و صحّه گذاشتن نبوّت اوست؛ آن‏گاه بايد انجيل را كه كتاب آسماني خود حضرت مسيح است، فراگيرد 1.
برخي از مفسّران شيعه و سنّي نيز بعد از فخر رازي سخن او را پذيرفته‏اند 2.
تذكّر: 1. مراد از كتاب، نوشتن نيست.
2. آنچه مقدّمه فراگيري معارف برين است، دانش پايه است كه درباره برخي از مبادي و مباني حكمت بحث مي‏كند.
3. ترتيب مزبور في‏الجمله صواب به نظر مي‏رسد، ليكن نسبت به اعجاز و علم غيب الهي ضرورتي ندارد.
4. ترتيب تورات و انجيل مطلبي است تاريخي و مقبول.
 
 
رسالت جهاني مسيح(عليه‌السلام)
هشتمين وصف از اوصاف مسيح(عليه‌السلام)، رسالت آن حضرت است: ﴿ورَسولًا اِلي بَنِي اِسرئيل﴾، بنابراين خداي سبحان از سويي آغاز رسالت آن حضرت را اعلام مي‏فرمايد و از طرفي به بني‏اسرائيل هشدار مي‏دهد كه رسولي خواهد آمد، هرچند رسالت مسيح(عليه‌السلام) تنها براي بني‏اسرائيل نبوده است، زيرا اولاً قيد بني‏اسرائيل مفهوم ندارد و ثانياً انحصار رسالت مسيح(عليه‌السلام) در محدوده
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص59. آنان خبري را كه از ابن عباس نقل شود، همانند سخن معصوم شايسته اعتماد مي‏دانند.
^ 2 - ـ الاساس في التفسير، ج2، ص767؛ تفسير التحرير والتنوير، ج3، ص100؛ آلاء الرحمن، ج2، ص61.

320

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved