بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

اشارات و لطايف
 
1. استغراق قلب حضرت زكريّا در ملاحظه فضل و رحمت خدا
برخي از متأخران توجيه ويژه‏اي براي دعاي حضرت زكريّا(عليه‌السلام) ارائه كرده‏اند كه گرچه با ساير مطالب آن كتاب تفسيري هماهنگي كامل ندارد زيرا از اين سنخ معارف در آن به ندرت يافت مي‏شود و نيز هرچند از بعض جهات بايد ارزيابي شود در حدّ خود مطلب خوبي است: حضرت زكريّا با مشاهده نعمت‏هاي الهي نسبت به مريم(عليهاالسلام) كه در كمال ايمان و حُسْنِ حال بود، به ويژه كه شعاع بصيرت او (مريم) پرده‏هاي اسباب را كنار زده و به مسبّب اصلي واصل شده و مشاهده كرده كه تسخير كننده واقعي آن علل و اسباب خداي سبحان است، مشمول ربودن، جذبه و اخذ از نفس شد و از حوزه حِسّ سفر كرد و از قلمرو طبيعت غايب شد و از جهان ماده و آنچه در آن است منصرف گشت و قلب او مستغرق در ملاحظه فضل خدا و رحمت او شد؛ آن‏گاه در همان حالِ حضورِ در فراطبيعت و غيبت از نشئه طبيعت، اين دعا را گفت و دعايي مستجاب مي‏شود كه با تلقين دل بر زبان جاري شود و قلب متّفق با زبان و مستغرق در آگاهي به كمال پروردگار باشد. وقتي كه از سفر برگشت و به عالم طبيعت رسيد و از وحدت به كثرت و عالم اسباب و مقام تفرقه تنزّل كرد و به او اعلام شد كه نداي او مسموع و دعاي وي مستجاب شد، از پروردگار خود پرسيد كه استجابت آن چگونه است، در حالي كه بر خلاف سنّت رايج نظام خارجي است؛ خداوند پاسخ قاطع و مناسب را به وي داد 1.
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص296.

171
اين نكته فاخر كه سفر از خلق به خالق و از خالق به خلق را با اشارت به همراه دارد و نيز سير از كثرت به وحدت و بازگشت از وحدت به كثرت را تداعي مي‏كند و رايحه خُلسه‏اي كه در گفتار آل عرفان و نوشتار اهل معرفت است از آن استشمام مي‏شود، در حدّ خود مطلبي است حق؛ ولي آيا داستان حضرت زكريّا از اين باب بود يا از سنخ آنچه قبلاً گذشت، پژوهش بيشتر مي‏خواهد، چنان‏كه طرح اين‏گونه از معارف بيشتر مورد نقد صاحب اين كتاب قرار مي‏گرفت، با اينكه تفسير قرآن حكيم كه حبل آويخته الهي است (نه طناب انداخته خدا) و انزال آن همسان انزال ثلج و مَطَر نيست، بلكه از قبيل ارسال نردبان منصوب است، بدون انس با اين معارف بسيار دشوار است، گرچه بر آشنايان با اين معارف لازم است كه از تحميل آن بر قرآن جداً بپرهيزند.
 
 
2. خواندن و خواستن
دعا گاهي خواندن است؛ يعني انسان خدا را به اسماي جمال و جلالش مي‏خواند؛ مانند برخي ادعيه و مناجات‏ها كه فقط تسبيح، تحميد، تكبير و امثال آن است؛ زماني نيز دعا هم خواندن است و هم خواستن؛ مثل دعاي زكريّا(عليه‌السلام).
تكرار كلمه ﴿رَبّ﴾ در دعاي حضرت زكريّا(عليه‌السلام) گوياي آن است كه ايشان تحت ربوبيّت حق تعالي خواسته‏هاي خويش را مطرح مي‏كند. آن حضرت حرف ندا نيز به كار نبرد، زيرا كسي كه كرامت‏هاي فراواني را مشاهده كند، خود را در محضر و مشهد خدا مي‏بيند و ديگر با حرف ندا و به صورت «يا ربّ» او را نمي‏خواند، بلكه در مقام احساس قرب خدا و بدون حرف ندا مي‏گويد: ﴿رَبِّ﴾. «يا ربّ» در آغاز دعاست و داعي پس از احساس قرب تنها «ربِّ» مي‏گويد.

172
نمازگزار نيز در ركوع مي‏گويد: سبحان ربّي العظيم و بحمده 1 و سپس مي‏گويد: سمع الله لمن حمده 2 ؛ يعني خدايا! حمد ما را بشنو، زيرا اين جمله‏اي خبري به داعي انشا (دعا) است؛ امّا براي اهل مناجات كه بيشتر احساس قرب مي‏كنند، اين جمله خبري است: اهل مناجات وقتي مي‏گويد: سبحان ربّي العظيم و بحمده، از آن‏جا كه نمازگزار با پروردگارش مناجات مي‏كند: المصلّي (مناجٍ) ربّه 3 مي‏فهمد كه خدا حمد او را شنيده است و معناي سمع در اين‏گونه موارد، همان‏طور كه قبلاً گذشت، سمع ويژه به معناي استجابت است؛ نه سمع به معناي علم به مسموع كه همگاني و همگي است: ﴿واِنَّ اللهَ لَسَميع عَليم) 4 از اين‏رو پس از ركوع به ديگران خبر مي‏دهد كه خدا مناجات مرا شنيده است.
 
 
بحث روايي
 
دعا براي طلب فرزند صالح
عن محمّد بن مسلم، عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: من أراد أن يحبل له فليصلّ ركعتين بعد الجمعة يطيل فيهما الرّكوع و السجود ثمّ يقول: اللّهمّ! إنّي أسئلك بما سئلك به زكريّا يا ﴿رَبِّ لاتَذَرني فَردًا واَنتَ خَيرُ الورِثين) 5 اللّهمّ ﴿هَب لي مِن لَدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً اِنَّكَ سَميعُ الدُّعاء﴾. اللّهمّ باسمك استحللتُها و في
^ 1 - ـ الكافي، ج3، ص319.
^ 2 - ـ همان، ص320.
^ 3 - ـ مصباح الشريعه، ص109، باب الثاني و الخمسون في العبادة.
^ 4 - ـ سوره‏انفال، آيه 42.
^ 5 - ـ سوره انبياء، آيه 89.

173
 
أمانتك أخذتها فإن قضيت في رحمها ولداً فاجعله غلاماً مباركاً زكيّا و لا تجعل للشيطان فيه شركاً و لا نصيباً ! 1.
عن الحارث النصري قال: قلت لأبي عبدالله(عليه‌السلام): إنّي من أهل بيت قد انقرضوا و ليس لي ولد فقال: اُدع و أنت ساجد ربّ هب لي من لدنك وليّاً يرثني ربّ هب لي من لدنك ذرّيةً طيّبةً إنّك سميع الدعاء، ربّ لا تذرني فرداً و أنت خير الوارثين. قال: ففعلت فولد لي عليّ و الحسين 2.
ريان بن شبيب قال: دخلت علي الرضا(عليه‌السلام) في أوّل يوم من المحرّم فقال: يابن شبيب! أصائم أنت؟ قلت: لا، فقال: إنّ هذا اليوم هو اليوم الّذي دعا فيه زكريّا(عليه‌السلام) ربّه (عزّ وجلّ)، فقال ﴿رَبِّ هَب لي مِن لَدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً اِنَّكَ سَميعُ الدُّعاء﴾ فاستجاب الله له و أمر الملائكة فنادت زكريّا ﴿وهُوَ قائِم يُصَلّي في المِحرابِ اَنَّ اللهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحيي مُصَدِّقا﴾؛ فمن صام هذا اليوم ثمّ دعا الله عزّ وجلّ استجاب الله تعالي له كما استجاب الله لزكريّا(عليه‌السلام ) 3.
اشاره: 1. سير طبيعي پيدايش و پرورش كودك در رحم طبق عادت است كه بيش از اقتضاي طبيعي از آن استفاده نمي‏شود و همين مقدار نيز بي‏تفويض، به عناصر مادي عطا شده است، پس تكوّن و تحوّل و تكامل تدريجي نطفه به جنين به نحو علّيت تام و به صورت تفويض نيست، تا از قلمرو قدرت الهي خارج شده باشد.
2. همان‏طور كه تصوير ظاهري اندام نوزاد در رحم از لحاظ زيبايي و تناسب اعضا در اختيار خداست: ﴿هُوَ الَّذي يُصَوِّرُكُم فِي الارحامِ كَيفَ
^ 1 - ـ الكافي، ج6، ص8.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ عيون أخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج1، ص268؛ تفسير كنز الدقائق، ج2، ص76.

 

174
يَشاء) 1 صورت‏بخشي هويّتي از قبيل پسر يا دختر شدن جنين نيز در اختيار اوست: ﴿لِلّهِ مُلكُ السَّموتِ والارضِ يَخلُقُ ما يَشاءُ يَهَبُ لِمَن يَشاءُ اِنثًا ويَهَبُ لِمَن يَشاءُ الذُّكور ٭ اَو يُزَوِّجُهُم ذُكرانًا واِنثًا ويَجعَلُ مَن يَشاءُ عَقيمًا اِنَّهُ عَليم قَدير) 2
3. تغيير آنچه دانش تجربي پيش‏بيني مي‏كند كاملاً ممكن است، زيرا تجربه حسّي در اين‏گونه از موارد بيش از جريان غالب (نه دائم) را خبر نمي‏دهد و آن نيز در حدّ اقتضاست نه علت تام، چنان‏كه فرض علت تام آن هم مانع تحقق معلول از علت ديگر كه حسّي نيست و با علت حسّي جامع معنوي مشترك دارد نخواهد بود، زيرا علت تام غير از علت منحصر است. ممكن است علت تام اول نباشد و علت تامّ دوم كه غير محسوس است يافت شود و همان نتيجه علت تمام محسوس را به همراه داشته باشد، و راز آنْ داشتن جامع مشترك حقيقي است.
4. دعا و مانند آن مي‏تواند زمينه ظهور آن علت غيبي را فراهم كند، بنابراين مفاد اين‏گونه از نصوص كه درباره پيدايش فرزند، جنسيّت و صلاح و طلاح آن وارد شده است، بعد از احراز شرايط حجيّت مقرر در فن اصول فقه، كاملاً پذيرفتني است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيات 50 ـ 49.

 

175
فنادته الملائكة و هو قائم يصلّي في المحراب اَنّ الله يبشّرك بيحيي مصدّقاً بكلمة من الله و سيّداً و حصوراً و نبيّاً من الصالحين (39)
 
گزيده تفسير
دعاي زكريا(عليه‌السلام) به اجابت رسيد و گروهي از فرشتگان در حال اشتغال او به نماز كه در آن زمينه بيشتري براي سخن گفتن با فرشتگان و شنيدن پيام و نداي آنان هست به آن حضرت بشارت دادند كه خداوند به وي فرزندي با ويژگي‏ها و امتيازاتي ارزنده عطا خواهد كرد. در اين بشارت، نام فرزند نيز ذكر شد. البته محتمل است كه حضرت زكريا از راهي ديگر اطلاع يافته باشد.
استجابت دعا و تبشير، زود عملي شد؛ اما ميلاد يحيي(عليه‌السلام) شايد طول كشيده باشد.
برخي اوصاف و ويژگي‏هاي منحصر به فرد و بي‏سابقه حضرت يحيي كه بيان آن‏ها پيشگويي و اخبار از غيب و شرح اجابت دعاي حضرت زكرياست، بدين شرح‏اند:
1. بي‏سابقه بودن نام وي.
2. مصدِّق حضرت عيسي بودن و دعوت مردم به سوي او. اين تصديق در فضايي كه همه آن حضرت را تكذيب و مادر وي را متهم مي‏كردند، قيام در راه

 

176
حق و افتخار و فضيلتي بزرگ براي حضرت يحيي است؛ مانند اولين مسلمان بودن اميرمؤمنان(عليه‌السلام).
3. آزاد و آقا و مهذّب و پاك و با فضل بودن و در ميان مردم از سيادت و آقايي و تشخّص و چيرگي و برتري معنوي برخوردار بودن.
4. محاصره كردن غرايز و اميال و اقتدار بر ضبط شهوت و سيطره بر آن و به اسارت گرفتن و كوشش در نابود كردن آن با عفت و پاكدامني و همبستر نشدن با زنان. حضرت يحيي چنان قدرت محاصره و ضبط نفس داشت كه برهمه اميال خود غلبه و هواي نفس را بنده خويش كرد.
5. دارا بودن مقام نبوت.
6. بودن در سلسله انبيا و زمره صالحان ويژه و برتر كه گوهر ذاتشان به مقام صلاح بار يافته است
 
 
تفسير
 
مفردات
نادته: فعل براي ملائكه است و تأنيث آن به اعتبار جماعت و نيز به لحاظ تأنيث لفظي «ملائكه» است؛ نه مؤنث‏بودن فرشتگان، زيرا اوّلاً قرآن كريم با صراحت اُنوثت ملائكه را نفي مي‏كند: ﴿اِنَّ الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِالاءخِرَةِ لَيُسَمّونَ المَلئِكَةَ تَسمِيَةَ الانثي ٭ وما لَهُم بِهِ مِن عِلمٍ اِن يَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شيئا) 1 و ثانياً «ملائكه» در قرآن كريم در حكم جمع مذكّر است، چون ضمير جمع مذكّر به آنان بر مي‏گردد: ﴿والمَلئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم
^ 1 - ـ سوره نجم، آيات 28 ـ 27.

177
مِن كُلِّ باب) 1 ﴿والمَلئِكَةُ باسِطوا اَيديهِم اَخرِجوا اَنفُسَكُم) 2
بيحيي: اين واژه جار و مجرور و متعلق به ﴿يُبَشِّرُك﴾ است با حذف مضاف؛ يعني «يبشّرك بولادة يحيي»، زيرا بشارت به ذوات تعلّق نمي‏گيرد 3.
يحيي پسر زكريّا(عليه‌السلام) و از ريشه «حيي» است. ماده حيات در عربي و عبري در لفظ و معنا يكي‏اند 4. او را يحيي(عليه‌السلام) ناميده‏اند، زيرا جامعه و مردم به وسيله وي حيات مي‏گيرند. راغب مي‏گويد: يحيي را به اين نام خوانده‏اند، چون گناهان او را نمي‏ميراند، آن‏گونه كه بسياري از فرزندان آدم(عليه‌السلام) را ميرانده است 5.
سيّداً: «سيّد» اصلش يا «سَويد» بر وزن فعيل بوده (مانند كريم و شريف) يا «سَيْود» بر وزن فيعِل كه به سيّد بدل شده است 6.
سيادت، تشخّص همراه چيرگي و برتري در قبال افراد ديگر است و اين مفهوم در امر مادي و معنوي صادق است و با اختلاف موارد فرق مي‏كند: گاهي اين تشخّص از تكبّر و اِنانيت است كه ناپسند است و زماني مِهتري و سلطه ظاهري و طبيعي است؛ مانند آقايي طبيعي در خانواده يا سيادت در ميان قوم از جهت علم و بزرگواري؛ و گاهي در رنگ‏هاست به مناسبت تندي و
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 23.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 93.
^ 3 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص467.
^ 4 - ـ التحقيق، ج2، ص396، «ح ي ي».
^ 5 - ـ مفردات، ص270 ـ 269، «ح ي ي».
^ 6 - ـ ر.ك: لسان العرب، ج3، ص230 ـ 228، «س‏ود».

178
تيرگي كه به رنگ سياه اطلاق مي‏شود 1 ، از اين‏رو راغب مي‏گويد: «سيّد» سرپرست جمعيت زياد (سواد الناس) است و به آن نسبت داده مي‏شود: «سيّد القوم»؛ و چون از شرايط سرپرست جماعت اين است كه مهذّب و پاك باشد، به هر انسان با فضلي سيّد گفته مي‏شود: ﴿وسَيِّدًا وحَصورا) 2
حَصوراً: «حَصور» بر وزن فَعول مانند صَبور، صفت مشبهه و به معناي «من ثبت له الحصر» است. «حصر»، محدوديت و در تنگنا بودن است؛ خواه از جهت ظاهري باشد يا باطني 3 ، بنابراين مراد از حصور در ﴿سَيِّدًا وحَصورا﴾ كسي است كه با زنان همبستر نمي‏شود؛ يا به سبب عنّت و ناتواني جنسي يا به جهت عفّت و پاكدامني و كوشش در نابود كردن شهوت؛ و آيه مورد بحث در دومي اظهر بلكه ظاهر است، زيرا بدين جهت يحيي مستحق ستايش گرديده است 4. به تعبير برخي از مفسّران «عَنَن» عيب و ذمّ است و براي پيامبران روا نيست، چنان‏كه آيه در مقام مدح است و با ذكر عيب سازگار نيست 5.
 
 
تناسب آيات
بر اساس آيه قبلي، حضرت زكريّا(عليه‌السلام) با مشاهده مريم(عليهاالسلام) كه نتيجه دعا و درخواست مادرش از درگاه ربوبي بود و با مشاهده كرامت حضرت مريم(عليهاالسلام)
^ 1 - ـ امّا اطلاق «سيادت» بر مجد و شرف و مقام معنوي همان‏طور كه در روايات و ادعيه و زيارات آمده است مجاز است (التحقيق، ج5، ص312، «س و د»).
^ 2 - ـ مفردات، ص432، «س و د».
^ 3 - ـ ر.ك: التحقيق، ج2، ص272، «ح ص ر».
^ 4 - ـ ر.ك: مفردات، ص239 ـ 238، «ح ص ر».
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص743.

179
شوق دعا و درخواست فرزند صالح و اميد اجابت را در خود حس كرد و دست به دعا برداشت.
آيه مورد بحث مي‏فرمايد كه دعاي آن حضرت به اجابت رسيد و فرشتگان به او در حالي كه مشغول عبادت بود بشارت دادند كه خداوند فرزندي به نام يحيي با ويژگي‏ها و امتيازاتي ارزنده عنايت مي‏فرمايد.
٭ ٭ ٭
 
 
فرد يا جمع بودن بشارت دهنده
به شهادت بخش‏هايي از اين قصّه كه فاعل جمع آمده است، مثل ﴿فَنادَتهُ المَلئِكَة﴾، مي‏توان گفت كه ندا كننده گروهي از ملائكه بوده‏اند؛ يا آنكه منادي يكي از آن‏ها بوده؛ ولي خداوند سخن او را به جمع نسبت داده است، همان‏گونه كه درباره سخن نعيم بن مسعود كه يك نفر بود، فرمود: ﴿اَلَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَد جَمَعوا لَكُم فَاخشَوهُم) 1 اين شخص، معرّف همه بود 2 ، از اين‏رو سخن او به جمع نسبت داده شد.
ممكن است گفته شود، نداي اوّل كه حاوي بشارت بوده، به صورت گروهي مطرح شده است.
 
 
چگونگي گفت‏وگوي خدا با زكريّا
بشارت ولادت يحيي(عليه‌السلام) در نماز به زكريّا(عليه‌السلام) داده شد: ﴿وهُوَ قائِم يُصَلّي في
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 173.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص889.

180
المِحراب﴾؛ امّا آيا زكريّا(عليه‌السلام) تا پايان نماز صبر كرد، آن‏گاه عرض كرد: ﴿اَنّي يَكونُ لي غُلم) 1 يا سخن گفتن وي حديث نفس بود؛ مانند سخن گفتن حضرت يوسف(عليه‌السلام): ﴿فَاَسَرَّها يوسُفُ في نَفسِهِ ولَم يُبدِها لهم) 2 يا گفت و شنود با فرشتگان مبطل نماز نبوده است؛ يا اينكه سخن گفتن با خدا مبطل نماز نبوده است؛ يا اينكه حكم مبطل نماز جزو اصول دين نيست، بلكه در رديف منهاج و شرعه است كه در شرايع مختلف متفاوت است. گذشته از اينكه اين‏گونه گفت‏وگو كه صبغه مناجات، دعا و سؤال الهي را به همراه دارد با گفت‏وگوي متعارف فرق مي‏كند. به هر روي، بر اساس ظاهر آيه، استماع بشارت و نيز جواب زكريّا در نماز بوده است.
صاحب المنار مي‏گويد: «صلاة» به معناي لغوي آن يعني دعاست و مراد از ﴿وهُوَ قائِم يُصَلّي في المِحراب﴾، «قائماً يدعو في المحراب» است، زيرا به دعا نيز عبادت گفته مي‏شود: ﴿وقالَ رَبُّكُمُ ادعوني اَستَجِب لَكُم اِنَّ الَّذينَ يَستَكبِرونَ عَن عِبادَتي سَيَدخُلونَ جَهَنَّمَ داخِرين) 3 آنان كه از عبادت خدا استكبار مي‏كنند، با خواري به جهنّم وارد خواهند شد 4.
اين سخن، تمام نيست، زيرا «صلاة» در آن زمان نيز عبادتي رسمي و رايج بوده است. معبد، جايگاه نماز و انبيا(عليهم‌السلام) همگي نمازگزار بوده‏اند، چنان‏كه حضرت عيسي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿واَوصني بِالصَّلوةِ والزَّكوةِ ما دُمتُ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 40.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 77.
^ 3 - ـ سوره غافر، آيه 60.
^ 4 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص297.

181
حَيّا) 1 و نيز خداي سبحان در نخستين وحي به موساي كليم مي‏فرمايد: ﴿اِنَّني اَنَا اللهُ لااِلهَ اِلاّاَنَا فَاعبُدني واَقِمِ الصَّلوةَ لِذِكري) 2 بنابراين وجود نماز در اديان پيشين، امري است انكارناپذير و چنين نيست كه نماز به معناي دعا بوده باشد؛ همچنين براي اثبات نماز در شرايع سابق، نيازي به استدلال فخر رازي نيست. وي با عبارت ﴿وهُوَ قائِم يُصَلّي في المِحراب﴾ بر وجود نماز در شريعت حضرت زكريا استدلال كرده است 3.
آري بشارت ملائكه در نماز، پيشامدي تصادفي نبوده كه در حال نماز رخ داده باشد، بلكه نماز ظرف است و در آن زمينه بيشتري براي سخن گفتن با فرشتگان و شنيدن پيام و نداي آنان هست.
فاصله زماني دعا تا بشارت مشخص نيست، هر چند از فاء در ﴿فَنادَتهُ المَلئِكَة﴾ مي‏توان استفاده كرد كه فاصله‏اي در ميان نبوده است، بنابراين مي‏توان گفت استجابت دعا و تبشير زود عملي شد؛ امّا ميلاد يحيي شايد طول كشيده باشد، پس هم مشاهده اين كرامات و هم دعا و استجابت آن مي‏تواند در كودكي حضرت مريم(عليهاالسلام) باشد و بشارت در زمان‏هاي بعدي عملي شده باشد. به هر روي، اثبات فاصله زياد بين يحيي و عيسي(عليهماالسلام) آسان نيست.
در اين بشارت مشخص شد نام فرزندي كه خداوند در پي استجابت دعا به زكريّا عطا فرموده است، «يحيي» است. البته محتمل است كه حضرت زكريّا(عليه‌السلام) از راه ديگري اطلاع يافته باشد.
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 14.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص38.

182
اوصاف يحيي(عليه‌السلام)
1. اسم آن حضرت بي‏سابقه بوده است: ﴿لَم نَجعَل لَهُ مِن قَبلُ سَميّا) 1
2. تصديق كننده حضرت عيساي مسيح(عليه‌السلام) است: ﴿مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ الله﴾. اين كار در وقتي بود كه همه حضرت مسيح(عليه‌السلام) را تكذيب كردند و اتهامي به مادر وي روا داشتند كه مريم(عليهاالسلام) از خدا تقاضاي مرگ كرد: ﴿يلَيتَني مِتُّ قَبلَ هذا وكُنتُ نَسيًا مَنسيّا) 2
تصديق حضرت عيسي(عليه‌السلام) در چنين اوضاعي قيام در راه حق و افتخار و فضيلتي است بزرگ براي حضرت يحيي(عليه‌السلام)؛ مانند اوّلين مسلمان‏بودن 3 حضرت امير مؤمنان(عليه‌السلام) كه خود بدان افتخار 4 و اهل بيت عصمت و طهارت نيز بدان استدلال مي‏كردند 5.
از تصديق حضرت يحيي(عليه‌السلام) نسبت به حضرت مسيح(عليه‌السلام) برتري آن حضرت بر يحيي معلوم مي‏شود، زيرا آن حضرت از انبياي اولوا العزم بود و ميلاد وي قبلاً تقدير شده بود، در حالي كه يحيي(عليه‌السلام) نه از اولوا العزم بود و نه
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 23.
^ 3 - ـ اوّل بودن زماني يا مكاني مراد نيست، زيرا چنين اوّليّتي فخر نيست. مهم، تشخيص حق بودن يا باطل بودن يك حادثه تاريخي است كه از اولويّت رتبي حكايت دارد. قرآن كريم نيز در اهميّت اين موضوع مي‏فرمايد: ﴿لايَستَوي مِنكُم مَن اَنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وقتَلَ اُولئِكَ اَعظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذينَ اَنفَقوا مِن بَعدُ وقتَلوا﴾ (سوره حديد، آيه 10)؛ آنان كه در هنگامه شدايد و سختي‏ها به پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم ايمان آوردند و به ياري آن حضرت شتافتند، با ديگران كه بعداً به ياري اسلام آمدند فرق مي‏كنند، گرچه همه مشمول فيض الهي خواهند بود.
^ 4 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج2، ص12.
^ 5 - ـ بحار الانوار، ج45، ص138.

183
ميلاد او بدون دعا و درخواست تقدير شده بود.
3و4. ﴿وسَيِّدًا وحَصورا﴾؛ يعني هم خودش آزاد و آقاست و در ميان مردم از سيادت و آقايي برخوردار است و هم هواي نفس را بنده خويش قرار مي‏دهد؛ در مقابل كساني كه بنده هواي نفس و مصداق و كم من عقل أسير تحت هوي أمير 1 هستند و در جهاد اكبر شكست خورده‏اند.
عزب و بي‏همسر بودن هنر نيست؛ ولي نجات از شهوت بلكه به اسارت گرفتن شهوت هنر است. اينكه يحيي(عليه‌السلام) «حصور» بود، يعني در جهاد اكبر فاتح بود، زيرا آن چنان قدرت محاصره و ضبط نفسي داشت كه بر همه اميال خود غلبه مي‏كرد.
5. داراي مقام نبوّت بود: ﴿ونَبِيّا﴾.
6. از زمره صالحان است: ﴿مِنَ الصّلِحِين﴾. حرف «من» در ﴿مِنَ الصّلِحِين﴾ اگر براي تبعيض باشد، محذوري ندارد، زيرا معناي آن اين نيست كه حضرت يحيي بعضي از صلاح را داراست، بلكه مراد آن است كه وي بعضي از صالحان، يعني از سلسله انبياست.
يوسف صدّيق(عليه‌السلام) و حضرت سليمان مقام صالحان را از خداي سبحان مي‏خواستند: ﴿تَوَفَّني مُسلِمًا واَلحِقني بِالصّلِحين) 2 ﴿واَدخِلني بِرَحمَتِكَ في عِبادِكَ الصّلِحين) 3 اين گروه از صالحان، بندگاني خاص هستند كه گوهر ذاتشان به مقام صلاح باريافته است. ساير انبيا(عليهم‌السلام) نيز از زمره صالحان
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 211، بند 2.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 101.
^ 3 - ـ سوره نمل، آيه 19.

184
بوده‏اند: ﴿وزَكَرِيّا ويَحيي وعيسي واِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين) 1 ولي اينكه درباره خصوص حضرت يحيي(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿ونَبِيًّا مِنَ الصّلِحِين﴾، سخن از صالحان ويژه و برتر است 2.
بيشتر اوصاف حضرت يحيي(عليه‌السلام) را قبل از ايشان كسي نداشته است، تصديق كسي كه ادّعاي پيامبري مي‏كند و دعوت مردم به سوي او، حصور بودن و از طريق اعجاز به دنيا آمدن، همه از ويژگي‏هاي منحصر به فرد و بي‏سابقه حضرت يحيي(عليه‌السلام) و پيشگويي و همراه با اِخبار از غيب است و نيز شرح اجابت دعاي حضرت زكريّا(عليه‌السلام) به شمار مي‏آيد.
 
 
نقد استدلال فخر رازي به حصور بودن يحيي(عليه‌السلام) بر افضليت ترك نكاح
فخر رازي مي‏گويد: اصحاب ما به اين آيه بر افضل بودن ترك نكاح استدلال كرده‏اند، زيرا خداوند او را بر ترك نكاح ستوده است و اين بر افضل بودن ترك نكاح در آن شريعت دلالت دارد و چون در شريعت او چنين بوده است ما نيز استصحاب مي‏كنيم كه «أنّ الأصل في الثابت بقائه علي ما كان و النسخ خلاف الأصل» 3 بر اين اساس، مبناي فخر رازي در حجيّت استصحاب، بناي
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 85.
^ 2 - ـ در قرآن كريم «صالح» به دو معنا به كار رفته است: 1. صالح مصطلح؛ مانند ﴿واَنكِحوا الايمي مِنكُم والصّلِحينَ مِن عِبادِكُم واِمائِكُم... ﴾ (سوره نور، آيه 2 .)32. معنايي كه در دنيا براي همگان به دست نمي‏آيد و تنها در قيامت عدّه‏اي جزو صالحان خواهند بود، چنان كه درباره ابراهيم خليل(عليه‌السلام) فرمود: ﴿ولَقَدِ اصطَفَينهُ فِي الدُّنيا واِنَّهُ فِي الاءخِرَةِ لَمِنَ الصّلِحين﴾ (سوره بقره، آيه 130). صلاح به اين معنا، مقامي بس عظيم است.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص40.

185
عقلاست؛ نه رواياتي چون من كان علي يقين فشكّ فليمض علي يقينه 1.
لازم است به دو مطلب عنايت شود: 1. اگر براي برخي از انبيا(عليهم‌السلام) فضيلتي ثابت شود كه انبياي ديگر واجد آن نباشند، آن فضيلت از مختصّات آن پيامبر است نه جزو شريعت او؛ مانند برخي ويژگي‏هايي كه از نظر فقهي مخصوص رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم است، پس حصور بودن از ويژگي‏هاي شخصي حضرت يحيي(عليه‌السلام) است، وگرنه مي‏بايست ترك نكاح در شريعت ايشان نيز فضيلت به شمار مي‏آمد. بر فرض كه ترك تزويج جزو شريعت حضرت يحيي(عليه‌السلام) باشد (نه خصوصيت حضرت يحيي) ابتدا بايد به ادلّه لفظي استدلال كرد و در صورت فقدان دليل، به اصل عملي مانند استصحاب نوبت مي‏رسد، از همين‏رو فخر رازي به دليل لفظي نيز استدلال كرده است و آن آيه شريفه ﴿اُولئِكَ الَّذينَ هَدَي اللهُ فَبِهُدهُمُ اقتَدِه) 2 است؛ ولي ادّعاي او با اين دليل نيز ثابت نمي‏شود، زيرا خداوند سبحان نفرمود «بهم اقتده»، بلكه مي‏فرمايد: ﴿بِهُدهُمُ اقتَدِه﴾؛ يعني به دين و هدايت انبياي گذشته اقتدا كن و آن، تزويج بود نه ترك تزويج؛ و سيره انبياي پيشين براي ما حجّت است، بنابراين شكّي نمي‏ماند تا براي رفع آن، به استصحاب نيازمند باشيم.
2. «حصور» به معناي «بدون همسر» نيست، بلكه به معناي كسي است كه مي‏تواند غرايز و اميال خود را محاصره كند، پس به معناي «عفيف» نزديك است. اگر هم به معناي بي‏همسر باشد، اين فضيلتي مشترك بين تمامي شرايع پيشين نيست، زيرا تمامي انبيا از جمله انبياي اُولوا العزم(عليهم‌السلام) و خاتم انبياصلي الله عليه و آله و سلم همگي داراي همسر بوده‏اند.
^ 1 - ـ كتاب الخصال، ص619؛ وسائل الشيعه، ج1، ص247 ـ 246.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 90.

186
نتيجه آنكه نمي‏توان نداشتن همسر را فضيلت دانست، زيرا لازمش آن است كه غير از حضرت يحيي(عليه‌السلام) همه انبيا(عليهم‌السلام) حتي رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم، خلاف افضل يا خلاف فضيلت رفتار كرده باشند.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. توسّل و توحيد
در آيات مورد بحث و نيز در آيات سوره مبارك «مريم»، درخواست از خدا بي‏واسطه است؛ امّا جواب با واسطه. اين مقتضاي توحيد است كه بنده در نيايش، مستقيم متوجه ذات اقدس خداوندي باشد؛ ولي پاسخ خداوند يا بي‏واسطه است يا من وراء حجاب يا با فرستادن پيك: ﴿وما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُكَلِّمَهُ اللهُ اِلاّوَحيًا اَو مِن وراي‏ء حِجابٍ اَويُرسِلَ رَسولاً فَيوحِي بِاِذنِهِ ما يَشاءُ اِنَّهُ عَلي حَكيم) 1
بينش توحيدي به كسي اجازه حاجت خواستن از واسطه‏ها را نمي‏دهد. توسّل به عترت طاهره(عليهم‌السلام) نيز به اين معناست كه ما آنان را كه نزد خداوند وجيه هستند، شفيع قرار مي‏دهيم؛ امّا اجابت را تنها از خداوند مي‏خواهيم، پس بنده بيش از يك راه ندارد: ﴿واِذَا سَاَلَكَ عِبادي عَنّي فَاِنّي قَريب اُجيبُ دَعوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ فَليَستَجيبوا لي وليُؤمِنوا بي لَعَلَّهُم يَرشُدون) 2 ﴿فَاِيّي فَاعبُدون) 3 ﴿واِيّي فَارهَبون) 4 ولي همان‏گونه كه توسّل به آفتاب براي رفع
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 51.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 186.
^ 3 - ـ سوره عنكبوت، آيه 56.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 40.

187
ظلمت و توسّل به آب براي رفع عطش، توسّل به مجاري فيض الهي است، توسّل به خاندان عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) و زيارت اين ذوات مقدّس نيز كه هرگز شمس و قمر را نمي‏توان با عظمت وجودي آنان قياس كرد براي كسب حيات و توسّل به مجاري فيض خداوندي است. البته انسان موحّد رفع گرسنگي و تشنگي را نيز از خدا مي‏داند نه از آب و نان، چنان‏كه ابراهيم خليل(عليه‌السلام) گفت: ﴿اَلَّذي خَلَقَني فَهُوَ يَهدين ٭ والَّذي هُوَ يُطعِمُني ويَسقين ٭ واِذا مَرِضتُ فَهُوَ يَشفين ٭ والَّذي يُميتُني ثُمَّ يُحيين ٭ والَّذي اَطمَعُ اَن يَغفِرَ لي خَطيئَتي يَومَ الدّين) 1 و حضرت امام زين العابدين(عليه‌السلام) نيز بر اساس توحيد ابراهيمي در كنار سفره، شكر خداي سبحان را چنين به جا مي‏آورد: الحمد لله الذي أطعمنا و سقانا و... الحمد لله الذي يُطعم و لا يطعَم 2.
تذكّر: پيشنهاد حضرت يوسف(عليه‌السلام) در جمله ﴿اذكُرني عِندَ رَبِّك) 3 مي‏تواند به اين معنا باشد كه آن حضرت به زنداني آزاد شده فرمود كه درباره مظلوميت من به بزرگ و سرورت بگو كه چرا بر من ستم روا داشته مي‏شود و او همچنان ساكت است. مرجع اين‏گونه پيشنهادها به حق خواهي و اثبات مظلوميت خود است.
 
 
2. تأثير تخيّل در باروري فرزند صالح و جميل
قدرت خيال و سيطره تخيّل بر عناصر طبيعي براي آن است كه حوزه خيال از تجرّد نسبي برخوردار است و فراتر از طبيعت (و فروتر از عقل) است. هرچند
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيات 82 ـ 78.
^ 2 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج3، ص358.
^ 3 - ـ سوره يوسف، آيه 42.

188
بين خيال متّصل و منفصل در درجه وجودي فرق است، هر يك از آن‏ها برتر از حوزه‏طبيعت‏اند و اگر در آن مؤثرند و قلمرو طبيعت از آن متأثر است، براي همين اعتلاي وجود آن نسبت به محدوده طبيعت است.
برخي بر اين باورند كه صورت علمي حضرت زكريّا(عليه‌السلام) در حوزه تخيّل وي نسبت به جريان مريم(عليهاالسلام) مايه پيدايش، پرورش و شكوفايي حضرت يحيي(عليه‌السلام) شد. وي خيال را از حوزه‏طبيعت مي‏داند، در حالي كه اين چنين نيست، مگر آنكه به لحاظ عالم عقل از خيال به موجود طبيعي ياد شود.
به هر روي، طرح ايشان در باروري فرزند صالح و جميل اين است: 1.مرد هنگام نكاح با همسر خود چهره هر كسي را از علما خواست ترسيم كند. 2. براي تحكيم آن، همان دانشمند را با چهره‏اي كه ديد متمثّل كند. 3.چهره ظاهري او را مطابق علم و حُسن خلق وي ترسيم كند، به طوري كه گويا آن فضايل نفساني به صورت جسماني مجسّم شده است، و همان صورت تجسيمي از معاني و محاسن روحي را براي همسر خود نيز ترسيم كند، به گونه‏اي كه هر دو هماهنگ، جامع بين جمال معنا و حُسن صورت را تخيّل كنند؛ آن‏گاه فرزند به همان وضع متولد مي‏شود و اگر تخلّف شود، بر اثر اختلال در اصل تصوير يا كيفيّت آن است و توده مردم از آن به «تَوَحّم زن» تعبير مي‏كنند.
4. گاهي رخ مي‏دهد كه يكي از دو نفر (زن و شوهر)، يا هر دو هنگام نكاح صورت سگ يا شير يا حيوان ديگر را تخيّل مي‏كنند. در اين حال فرزند به سيرت همان حيوان درمي‏آيد و اگر مرد صورت يك حيوان و زن صورت حيوان ديگر را تخيل كرده‏اند فرزند از هر دو حيوان به صورت تلفيق نمونه خواهد

189
داشت؛ حتي از لحاظ حُسن ظاهر يا قبح آن 1.
 
 
بحث روايي
 
1. بشارت به يحيي(عليه‌السلام) در حال نماز
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): إنّ طاعة الله خدمته في الأرض فليس شي‏ء من خدمته تعدل الصلاة؛ فمن ثمّ نادت الملائكة زكريّا و هو قائم يصلّي في المحراب 2.
اشاره: اطاعت خدا خدمت كردن او در زمين است و هيچ خدمتي براي خدا با نماز برابري نمي‏كند، از همين‏رو فرشتگان در حال نماز به زكريّا(عليه‌السلام) يحيي(عليه‌السلام) را بشارت دادند. سرّ اين مطلب سامي آن است كه طاعت خداوند در زمين حفظ دين اوست و ستون دين وي نماز است كه اگر به درستي اقامه شود، هم پشتوانه‏هاي اصلي آن محفوظ مي‏ماند و هم آثار فرعي آن، كه نهي از فحشا و منكر باشد.
 
 
2. معناي حصور
عن أبي جعفر(عليه‌السلام): ﴿وسَيِّدًا وحَصورا﴾ و الحصور: الّذي يأبي النساء 3.
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): و هو الّذي لا يأتي النساء 4.
اشاره: حصور مردي است كه با زنان آميزش نمي‏كند. هرچند نكاح فضيلت است، زيرا توليد مثل ضامن حفظ نسل است و بقاي بشر بدون آن
^ 1 - ـ ر.ك: رحمة من الرحمن، ج1، ص438 ـ 437.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص196؛ البرهان، ج2، ص35.
^ 3 - ـ همان.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص742.

190
عادتاً ممكن نيست، از اين‏رو جريان ازدواج از منظر جامع و كلّي ضروري خواهد بود، به همين جهت حديث معروف صادر شد: من تزوّج فقد أحرز نصف دينه 1 ؛ ليكن به لحاظ شخصي اقتدار بر ضبط شهوت و سيطره بر چنين غريزه‏اي ستودني است.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ الامالي، طوسي، ص518؛ بحار الانوار، ج100، ص219.

191
قال ربّ أنّي يكون لي غلام و قد بلغني الكبر و امرأتي عاقر قال كذلك الله يفعل ما يشاء (40)
 
گزيده تفسير
حضرت زكريّا(عليه‌السلام) با شگفتي و همراه ادب از خداوند مي‏پرسد كه چگونه در پيري و با همسر پير و نازايش فرزنددار خواهد شد و پاسخ به او قانون جاودانه ﴿كَذلِكَ اللهُ يَفعَلُ ما يَشاء﴾ است كه حاكي از قدرت بيكران الهي است.
گفتار و تعجب حضرت زكريا نه به معناي استبعاد آن كار، بلكه از سنخ بزرگ شمردن كار و نعمت خدا و براي ادامه دادن گفت‏وگو با خدا يا دانستن اين مطلب بود كه آيا خداوند با حفظ موجود يعني اثرگذاري پيري و عقيم بودن همسر يا با تغيير وضع و از همسري ديگر يا با دگرگوني در او و همسرش به‏وي فرزند مي‏دهد.
فرشتگان براي كاستن از شدّت تعجّب حضرت زكريا گفتند: خداوند هر كاري را بخواهد مي‏كند. هيچ چيزي توان ايستادگي در برابر قدرت مطلق او را ندارد و متعلق اراده حكمتْ محور الهي، گاهي كار عادي و زماني خارق عادت است؛ مانند اعجازها.

192
تفسير
 
مفردات
غُلَم: «غَلْم» بيرون شدن از حدّ اعتدال در مطلق اشتهاست و اين معنا در طفل تجلّي پيدا مي‏كند، تا اينكه به احتلام و عقل برسد و بعد از آن به طور خاص در شهوت جنسي ظاهر مي‏شود.
غُلام، صفت مشبهه بر وزن شُجاع، در اصل طفلي است كه از تمام جهات غرق در شهوات است و به مرتبه عقل و احتلام نرسيده است. در قرآن كريم غلام، هم بر مولود جديد اطلاق شده است؛ مثل ﴿نُبَشِّرُكَ بِغُلمٍ اسمُهُ يَحيي) 1 و هم بر طفل نابالغ؛ مانند ﴿يبُشري هذا غُلم) 2 راغب مي‏گويد: غلام، كسي است كه تازه سبيلش روييده است (نوجوان) و چون كسي كه به اين حد رسيد شهوت جنسي‏اش زياد مي‏شود؛ به ميل جنسي «غُلْمة» گفته مي‏شود 3.
عاقر: «عَقر» متحول شدن مسير زندگي و متغيّر شدن حركت طبيعي است، به گونه‏اي كه جريان اصيل لغو شود؛ مانند نازاشدن زن، تغيير جريان زندگي شتر با قطع پايين پاهايش و...، بنابراين عاقر كسي است كه جريان امرش دگرگون شده است و در زن آن است كه جريان طبيعي‏اش متحوّل شده است و بچّه نمي‏زايد. اين معنا از مختصات زن‏هاست؛ مثل حالت حيض،
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 19.
^ 3 - ـ التحقيق، ج7، ص317 ـ 316، «غ ل م».
^ 4 - ـ مفردات، ص613، «غ ل م».

193
ازاين‏رو صيغه مؤنث ندارد 1 ، زيرا حرف تأنيث براي فرق بين زن و مرد در وصف مشترك است. گاهي عاقر بر مردي كه صلاحيت پدر شدن را ندارد اطلاق مي‏شود 2.
«عُقر الحوض» و «عُقر الدار» به معناي اصل حوض و خانه است. به‏قصر هم «عُقْر» مي‏گويند. «عقرتُه» يعني عُقر و اصلش را زدم؛ مثل رأسته كه يعني رأس و سرش را زدم. عَقْر نخل يعني از ريشه كندن آن. ... به زني كه نمي‏زايد عاقر مي‏گويند، زيرا گويا نطفه را نابود مي‏كند 3.
٭ ٭ ٭
 
 
راز پرسش حضرت زكريّا
با خبران از قدرت ذات اقدس خداوند با جدّيتي تمام حاجت خود را از خدا مي‏خواهند، پس زكريّا(عليه‌السلام) چگونه مشكلاتي چون پيري خود و پيري و عقيم بودن همسرش را مطرح مي‏كند و آن‏ها را مُصحّح تعجّب مي‏داند و با شگفتي مي‏پرسد: ﴿اَنّي يَكونُ لي غُلم﴾ و لااقل مانند تعبير سوره «مريم»، نمي‏گويد ﴿ولَم اَكُن بِدُعائِكَ رَبِّ شَقيّا) 4
پاسخ تعجب اين است كه سخنان زكريّا(عليه‌السلام) استبعاد نيست. او در دعايش به عجز خود معترف و به اعتماد كاملش به خداي سبحان تصريح مي‏كند و اين‏گونه سخن گفتن، يا براي آن است كه مي‏خواهد گفت‏وگويش با خداي
^ 1 - ـ ن.ك: التحقيق، ج8، ص236 ـ 235، «ع ق ر».
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص743.
^ 3 - ـ مفردات، ص577، «ع ق ر».
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 4.

194
سبحان ادامه يابد؛ مانند موساي كليم(عليه‌السلام) كه در پاسخ ﴿وما تِلكَ بِيَمينِكَ يموسي) 1 گفت: ﴿...هِي عَصَاي اَتَوَكَّؤُا عَلَيها واَهُشُّ بِها عَلي غَنَمي ولِي فيها مَئارِبُ اُخري) 2 يا براي آن است كه مي‏خواهد بداند آيا خداي سبحان با حفظ وضع موجود وي و نيز با همين همسر پير و عقيم به او فرزند مي‏دهد يا با تغيير وضع؛ مانند آنكه از همسري ديگر باشد؛ همچون ماجراي حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) و هاجر و ساره؛ يا در او و همسرش دگرگوني‏اي پديد خواهد آورد.
خداي سبحان در اين باره مي‏فرمايد: ﴿وزَكَريّا اِذ نادي رَبَّهُ رَبِّ لاتَذَرني فَردًا واَنتَ خَيرُ الورِثين ٭ فَاستَجَبنا لَهُ ووهَبنا لَهُ يَحيي واَصلَحنا لَهُ زَوجَهُ اِنَّهُم كانوا يُسرِعونَ فِي الخَيرتِ ويَدعونَنا رَغَبًا ورَهَبًا وكانوا لَنا خشِعين) 3 و همين پاسخ، به اجمال در آيه مورد بحث چنين آمده است: ﴿كَذلِكَ اللهُ يَفعَلُ مايَشاء﴾.
گذشته از اين احتمال‏ها جريان استعظام كار الهي در قبال استبعاد آن مطرح است؛ يعني گفتار حضرت زكريا از سنخ بزرگ شمردن كار خداست نه بعيد دانستن آن؛ و استعظام اين نيست كه چنين مطلبي نسبت به قدرت الهي عظيم است، بلكه بدين معناست كه نعمت بزرگي از طرف خداوند به او داده شد.
تذكّر: اَدَب كه همانا ظرافت در گفتار است در محاوره حضرت زكريّا(عليه‌السلام) با خداوند مشهود است، زيرا هيچ تعبيري از نكاح، زواج، توليد و مانند آن به‏كار نبرد، بلكه فقط از كهنسالي سخن گفت.
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 17.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 18.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيات 90 ـ 89.

195
 
معناي «رسيدن پيري»
كِبَر و بزرگسالي فراسوي زماني افراد است؛ گويا همانند رهگذري كه از بالا حركت كرده و در صدد رسيدن به مسافري است كه سير خود را از پايين آغاز كرده است، از اين‏رو گاهي رسيدن را به سالمندي اسناد مي‏دهند و مي‏گويند «پيري رسيد» و زماني رسيدن را به سالمند اسناد مي‏دهند و مي‏گويند «فلاني به پيري رسيد». قرآن كريم هر دو قسم را استعمال كرده است، زيرا گاهي مي‏فرمايد: ﴿اَصابَهُ الكِبَر) 1 ﴿قَد بَلَغَنِي الكِبَر﴾ و زماني: ﴿اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما) 2 ﴿وقَد بَلَغتُ مِنَ الكِبَرِ عِتيّا) 3
رسيدن پيري، به معناي اثرگذاري پيري و سالمندي است، از اين‏رو درباره جواني شايد گفته نشود «جواني رسيد»، بلكه فقط درباره جوان گفته مي‏شود كه بالغ شد و به جواني باريافت.
 
 
قدرت مطلق خدا
خداوند هر كاري را بخواهد مي‏كند و هيچ چيزي توان ايستادگي در برابر قدرت مطلق او را ندارد. جمله ﴿كَذلِكَ اللهُ يَفعَلُ ما يَشاء﴾ مانند ﴿اِنَّهُ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 4 و بدين معناست كه هر چيزي مصداق شي‏ء باشد، مقدور خداست؛ امّا ممتنعات مانند «جمع بين نقيضين»، شي‏ء نيستند، بنابراين تخصّصاً از قدرت الهي خارج‏اند نه تخصيصاً.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 266.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 23.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 8.
^ 4 - ـ سوره فصّلت، آيه 39.

196
ممتنع، لا شي‏ء است نه شي‏ء، از اين‏رو تخصصاً از عموم قدرت الهي خارج است؛ امّا آفرينش انسان بدون پدر و مادر (مانند حضرت آدم(عليه‌السلام) و حوا) و بدون پدر (چون حضرت مسيح(عليه‌السلام)) و با پدر و مادر فاقد شرايط توليد (نظير حضرت يحيي(عليه‌السلام))، همگي از امور امكاني‏اند و هيچ‏گونه امتناع عقلي در آن‏ها نيست، هرچند بر خلاف عادت‏اند. خداي سبحان براي هدايت مردم گاهي خرق عادت را مطرح مي‏فرمايد.
به هر روي، فرشتگان چنان گفتند، تا از شدّت تعجّب حضرت زكريّا(عليه‌السلام) درباره پدر شدن خويش و مادر شدن همسرش كه هر دو در سنين پيري بودند، كاسته شود، زيرا خداي سبحان زكريّا و همسرش را كه «لا شي‏ء» بودند آفريد، پس پدر و مادر شدن كه آسان است: ﴿قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَي هَيِّن وقَد خَلَقتُكَ مِن قَبلُ ولَم تَكُ شيءا) 1 اين آيه ابتداي خلقت انسان و آيه ﴿هَل اَتي عَلَي الانسنِ حين مِنَ الدَّهرِ لَم يَكُن شَيئاً مَذكورا) 2 زماني را مي‏گويد كه انسان شيئي در خور ذكر و داراي فعليت نبود؛ امّا كم‏كم نطفه و به تدريج انسان شد.
جمله ﴿لَم تَكُ شيئا﴾ برهاني عقلي براي ديگران است؛ امّا براي زكريّا(عليه‌السلام) كه عمري مردم را با همين برهان به توحيد فراخوانده است، تذكّر است؛ يعني از سنخ ﴿لِيطمَئِنَّ قَلبي) 3 است؛ ليكن در حوزه برهان، هرچند علم انبيا(عليهم‌السلام) وجداني است كه برتر از برهان است.
جمله ﴿قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّك﴾ ظاهراً همتاي ﴿كَذلِكَ اللهُ يَفعَلُ ما يَشاء﴾
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 9.
^ 2 - ـ سوره انسان، آيه 1.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 260.

197
در آيه مورد بحث است.
 
 
اراده حكمتْ محور
فعل خداوند ارادي است و آن حضرت فاعِل موجِب (به كسر) است نه فاعل موجَب (به فتح) و اراده خداي سبحان بر محور حكمت است و هيچ‏گاه بي‏حكمت اراده نمي‏فرمايد.
متعلق اراده الهي گاهي كار عادي است؛ مانند سنّت‏هاي رايج الهي؛ وزماني خارق عادت است؛ نظير اعجازها و كرامت‏هاي مقطعي خداوند؛ وهرگز با توسل يا دعا و مانند آن مشيّت الهي از مدار حكمت خارج نمي‏شود. سخن نوراني امام سجاد(عليه‌السلام) اين است: يا من لا تُبدّل حكمته الوسائل 1.
 
 
اشارات و لطايف
 
اقسام تعجّب
تعجّب دو قسم است:
1. تعجّب استبعادي؛ نظير تعجّبي كه مشركان و كافران پس از شنيدن معارف دين (مانند توحيد، نبوّت و معاد) ابراز مي‏كردند: ﴿اِنَّ هذا لَشي‏ء عُجاب) 2 ﴿فَقالَ الكفِرونَ هذا شي‏ء عَجيب) 3 ﴿اِنَّهُم يَرَونَهُ بَعيدا ٭ ونَرهُ قَريبا) 4
^ 1 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي13، بند 9.
^ 2 - ـ سوره ص، آيه 5.
^ 3 - ـ سوره ق، آيه 2.
^ 4 - ـ سوره معارج، آيات 7 ـ 6.

198
2. تعجّب تصديق و اعتراف به نوآوري؛ مانند تعجّبي كه انبيا(عليهم‌السلام) با دريافت بشارتِ غيبي ابراز مي‏كنند و اصل كلّي آن در ذيل جريان بشارت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) چنين آمده است: ﴿اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلمًا قالَ اِنّا مِنكُم وَجِلون ٭ قالوا لاتَوجَل اِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلمٍ عَليم ٭ قالَ اَبَشَّرتُموني عَلي اَن مَسَّنِي الكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرون ٭ قالوا بَشَّرنكَ بِالحَقِّ فَلا تَكُن مِنَ القنِطين ٭ قالَ ومَن يَقنَطُ مِن رَحمَةِ رَبِّهِ اِلاَّالضّالّون) 1 يعني نااميدي از اوصاف گمراهان است و ما گمراه نيستيم، پس اين تعجّب اميدوارانه است نه استبعادي. بر اساس اين اصل، هيچ پيامبري بشارت به امري خارق عادت را به ديده استبعاد نمي‏نگرد.
اين قسم از تعجّب درباره همسر ابراهيم(عليه‌السلام) وقتي بشارت اسحاق را به او داده بودند نيز آمده است: ﴿قالَت يوَيلَتي ئاَلِدُ واَنا عَجوز وهذا بَعلي شَيخًا اِنَّ هذا لَشي‏ء عَجيب ٭ قالوا اَتَعجَبينَ مِن اَمرِ اللهِ رَحمَتُ اللهِ وبَرَكتُهُ عَلَيكُم اَهلَ البَيتِ اِنَّهُ حَميد مَجيد) 2 يعني شما كه بركات فراواني را ديده‏ايد، اين مطلب بايد براي شما آشنا و عادي باشد.
 
 
بحث روايي
 
ظهور سلطنت و قدرت خداوند در آفرينش يحيي و عيسي
عن علي بن أسباط، عنهم(عليهم‌السلام) قال فيما وعظ الله (عزّ وجلّ) بِهِ عيسي(عليه‌السلام): ... و نظيرك يحيي من خلقي، وهبته لاُمّه بعد الكبر من غير قوّة بها، أردت بذلك أن يظهر لها سلطاني و يظهر فيك قدرتي 3.
^ 1 - ـ سوره حجر، آيات 56 ـ 52.
^ 2 - ـ سوره هود، آيات 73 ـ 72.
^ 3 - ـ الكافي، ج8، ص137.

199
اشاره: خداوند با تولد يحيي(عليه‌السلام) سلطنت خود را به مادرش نشان داد، همان‏گونه كه قدرت خود را در آفرينش عيسي(عليه‌السلام) ظاهر كرد.
 
٭ ٭ ٭

200
قال ربّ اجعل لي اية قال ايتك الاّ تكلّم النّاس ثلاثة أيّامٍ إلاّ رمزاً و اذكر ربّك كثيراً و سبّح بالعشي و الإبكار (41)
 
گزيده تفسير
حضرت زكريا بي‏صبرانه منتظر فرزند و مشتاق بود زمان ولادت او را بداند. وي درباره مستمع خويش ترديدي نداشت، بدين سبب با قاطعيتي خاص از خداوند آيتي ويژه خواست، بنابراين نشانه خواستن او براي آگاهي از زمان تحقق و عملي شدن بشارت الهي بود؛ نه براي تشخيص اصل وحي از وسوسه ابليس، زيرا آن حضرت بر اثر عصمت تفاوت ميان كلام فرشته و وسوسه شيطان را مي‏شناخت و مطمئن بود آن ندا رحماني و از جانب خداست ودرخواست نشانه و شنيدن صداي آسماني ديگر به اطمينان او افزود.
خداوند سبحان در پاسخ اين درخواست فرمود تا سه روز در حالي كه سالم هستي نمي‏تواني سخن بگويي و براي آنكه كسي اين سكوت را صوم صَمْت نپندارد، تنها مي‏تواني ذكر خدا را بگويي؛ يعني هرگاه قدرت تكلّم را جز در ذكر خدا به مدت سه روز از دست دادي بدان كه بشارت تحقق خواهد يافت؛ همچنين اين ناتواني مي‏توانست نشانه‏اي باشد تا بداند و اطمينان يابد

201
كه بشارت تولد يحيي از جانب خداست.
اين نشانه كه تكويني بود نه تشريعي، آيتي اختصاصي و براي تكريم وي بود، زيرا بر اثر لطف و عنايت خاص خداوند زبان او آيت حق تعالي شد وتوان سخن گفتن جز به ذكر خدا را نداشت، در حالي كه ترك سخنان ديگر، براي انسان سالم آسان نيست و عجز از گفتن در زمان قدرت بر آن همچون قدرت بر گفتن در زمان عجز از آن، آيت اقتدار الهي است.
حضرت زكريا براي شكر اين آيت و معجزه بايد سه شبانه‏روز تنها ذكر و تسبيح مي‏گفت.
مراد از دستور تسبيح در شامگاهان و صبحگاهان، هم مي‏تواند نماز باشد و هم ذكر خاص به معناي تنزيه از عيب و تبرئه از نقص.
از آنجا كه سوره «مريم»، در مكّه و قبل از سوره مدني «آل عمران» نازل شده است، اين ماجرا در سوره «مريم» با تفصيل بيشتري آمده است.
 
 
تفسير
 
مفردات
رمزاً: «رمز» حركتي خفيف است كه در آن اشاره يا دلالتي به معناست؛ خواه اين حركت با لب، ابرو، چشم، دست يا عضوي ديگر صورت گيرد؛ يا اصلاً در موضوعي ديگر باشد؛ مانند حركت امواج دريا يا تموّج سپاهيان 1. رمز بيشتر در اشاره با لب به كار مي‏رود 2 ، به همين جهت برخي رمز را اشاره با لب و «غمز» را اشاره با ابرو دانسته‏اند 3.
^ 1 - ـ التحقيق، ج4، ص242 ـ 241، «رم‏ز».
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص744.
^ 3 - ـ مفردات، ص366، «ر م ز».

202
اشاره از مصاديق رمز است ولي، مشار اليه نياز دارد، به خلاف رمز، چون رمز حركتي لطيف است كه بر معناي مقصود دلالت مي‏كند 1.
اگر بپذيريم آنچه از كلام فهميده مي‏شود از رمز هم فهميده مي‏شود، ﴿اِلاّرَمزا﴾ استثناي متصل خواهد بود، وگرنه استثناي منقطع است 2. روايت اوّل كه در بحث روايي آيه خواهد آمد دليل بر منقطع بودن استثناست، چون در آن آمده است كه فلمّا أمسك لسانه و لم يتكلّم، با توجه به اينكه حذف متعلّق دليل عموم آن است.
بالعشي: «عشي» پايان روز (شامگاه) است و گفته شده است: عشي از نيمه روز (ظهر) تا پايان روز است 3. اواخر روز تا ساعاتي از شب را نيز گفته‏اند 4. راغب، عشي را از ظهر تا صبح فردا دانسته است: ﴿اِلاّعَشيَّةً اَو ضُحها) 5
گويا عشي از عَشا به معناي تاريكي و غباري است كه بر چشم عارض مي‏شود و بر اثر آن انسان نمي‏تواند اشيا را ببيند 6 و به همين مناسبت آن بخش از زمان را كه به سبب تاريكي نمي‏توان اشيا را ديد عشي گفته‏اند.
الإبكار: «بَكر» بودن در مرحله اوّل از جريان امر است؛ خواه اين جريان به انسان، حيوان، نبات، جماد يا زمان منسوب باشد يا غير آن. «اِبكار» مصدر
^ 1 - ـ التحقيق، ج4، ص242، «ر م ز».
^ 2 - ـ مجمع البحرين، ج3، ص22، «ر م ز».
^ 3 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج4، ص322، «ع ش و».
^ 4 - ـ التحقيق، ج1، ص347، «ب ك ر».
^ 5 - ـ سوره نازعات، آيه 46.
^ 6 - ـ مفردات، ص568 ـ 567، «ع ش ا».

203
باب افعال است كه بر صدور فعل از فاعل دلالت مي‏كند و نظر به داخل شدن شخص به ابتداي زمان روشنايي با تمام شدن تاريكي شب است 1. برخي گفته‏اند: ابكار اسم بُكرة است؛ مانند اصباح كه اسم صبح است. بكرة به معناي غداة (بامداد) است 2.
٭ ٭ ٭
 
 
سرّ درخواست نشانه
نشانه خواستن زكريّا(عليه‌السلام) از خدا: ﴿رَبِّ اجعَل لي ءايَة﴾ براي آگاهي از زمان عملي شدن بشارت است، زيرا زكريّا(عليه‌السلام) با بي‏صبري منتظر چنين فرزندي بود و از سويي به دوران پيري رسيده بود و مرگ وي نزديك مي‏نمود و از وارث ناباب نيز نگران بود، بدين سبب مشتاق بود زمانِ ولادت فرزندش را بداند، پس اين احتمال كه علامت‏خواهي براي مشخّص شدن زمان تحقق بشارت الهي باشد، قوي‏تر است.
علامه طباطبايي(قدس‌سره) در تفسير اين بخش از آيه، در پاسخ اين شبهه كه «اگر انبيا(عليهم‌السلام) معصوم هستند و در تشخيص حق و باطل اشتباه نمي‏كنند تا مميِّز بخواهند، چگونه زكريّا(عليه‌السلام) آيت و نشانه طلب مي‏كند»، مي‏فرمايند:
درست است كه انبيا(عليهم‌السلام) معصوم‏اند و در تشخيص حق و باطل اشتباه نمي‏كنند؛ امّا عصمت آنان ذاتي نيست، زيرا مستقل نيستند، بلكه با عنايت الهي تشخيص مي‏دهند. چه محذوري دارد كه حضرت زكريا(عليه‌السلام) از پروردگار خود نشاني بخواهد كه
^ 1 - ـ ن. ك: التحقيق، ج1، ص346، «ب ك ر».
^ 2 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص287، «ب ك ر».

204
دلالت كند آنچه قبلاً دريافت كرده بشارت الهي بوده است. آري اگر دعاي وي مستجاب نمي‏شد و علامت ويژه براي او قرار داده نمي‏شد اشكال به جا بود.علاوه بر اين، ويژگي خود آيه (ناتواني سه روز سخن گفتن) تأييد بلكه دلالت مي‏كند به درخواست تمييز، زيرا نشانه‏اي كه خدا برايش قرار داد، چيزي نبود كه شيطان توان آن را داشته باشد و آن اثرگذاري بر جان پيامبر است كه به اقتضاي عصمت، در توان شيطان نيست 1.
لازم است عنايت شود، زكريّا(عليه‌السلام) كه مدّت مديدي از دوران نبوّت را گذرانده و بارها وحي و الهام الهي را دريافت كرده بود و آن را به خوبي مي‏شناخت، نمي‏شود براي تشخيص اصل وحي نشانه بخواهد.
به يقين، تشخيص انبيا(عليهم‌السلام) ذاتي نيست و آن را از خدا دريافت مي‏كنند؛ ولي خداوند وقتي آنان را به حدّ نصاب نبوّت رسانيده، قدرت تشخيص و فرقان را نيز به آنان داده است و انبيا(عليهم‌السلام) نيز همواره آن را حفظ مي‏كنند، وگرنه بايد در هر قضيّه‏اي (نه تنها در بشارت فرزند) آيه و نشانه بطلبند كه آيا آنچه دريافت كرده‏اند وحي خداست يا وسوسه شيطان.
احتمال تشخيص وحي الهي از وسوسه شيطاني بدان سبب مردود است كه كسي كه به مقام نبوّت مي‏رسد و بيّنه الهي دارد و از بندگان مخلَص است، سخن فرشتگان را به خوبي تشخيص مي‏دهد و [همان‏گونه كه استاد، علامه طباطبايي(قدس‌سره) خود يادآور شده‏اند، شيطان را در جان او راهي نيست و اگر هم تصرّفي باشد، به عنوان بيماري و ضرر رساندن در محدوده بدن و جسم اوست، چنان‏كه از زبان حضرت ايّوب(عليه‌السلام) آمده است: ﴿اَنّي مَسَّنِي الشَّيطنُ
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص208 ـ 207.

205
بِنُصبٍ وعَذاب) 1 ولي اين تصرّف نقص به شمار نمي‏آيد؛ امّا در محدوده جان انبيا(عليهم‌السلام) هرگز شيطان تصرّفي ندارد، همان‏گونه كه در مجاري تبليغي و تعليمي آنان تصرّفي نخواهد داشت، هرچند در جامعه و بين مردم القائاتي دارد تا اماني و اهداف والاي انبيا محقق نشود: ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ ولانَبِي اِلاّ اِذا تَمَنّي اَلقَي الشَّيطنُ في اُمنِيَّتِهِ... ) 2
وانگهي، زكريّا(عليه‌السلام) با قاطعيّتي خاص از خداوند آيت خواست؛ اگر او درباره شنونده خويش ترديد داشت كه آيا خداست يا ديگري، اين چنين با جزم نشانه نمي‏طلبيد، بلكه مي‏گفت اگر تو كه اين سخن را مي‏گويي، ربّ هستي، براي من نشانه قرار ده 3.
علامه طباطبايي(قدس‌سره) در سوره «مريم»، اين نقص را جبران كرده و در بيان راز استفهام حضرت زكريا: ﴿رَبِّ اَنّي يَكونُ لي غُلم وقَد بَلَغَنِي الكِبَرُ وامرَاَتي عاقِر) 4 سؤال زكريّا(عليه‌السلام) را براي حصول اطمينان دانسته و آن را به اين سخن ابراهيم خليل(عليه‌السلام) تنظير كرده‏اند: ﴿... رَبِّ اَرِني كَيفَ تُحي المَوتي) 5 بنابراين آيت خواستن: ﴿رَبِّ اجعَل لي ءايَة﴾ نيز براي دانستن زمان تحقق وعده الهي است، نه براي تشخيص وحي از وسوسه ابليس و اگر براي تعيين زمان تحقق وعده الهي نباشد، لااقل براي مزيد طمأنينه است؛ نه براي اصل تشخيص.
^ 1 - ـ سوره ص، آيه 41.
^ 2 - ـ سوره حجّ، آيه 52.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص209 ـ 208.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 40.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 260؛ ر.ك: الميزان، ج14، ص17 ـ 16.
 

206
كيفيّت سكوت زكريّا
خداوند به زكريّا(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: نشانه تو آن است كه سه روز نمي‏تواني تكلّم كني: ﴿قالَ ءايَتُكَ اَلاَّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَيّامٍ اِلاّرَمزا﴾؛ ولي نه بر اثر بيماري، زيرا در سوره «مريم» مي‏فرمايد: ﴿ءايَتُكَ اَلاّتُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَ لَيالٍ سَويّا) 1 يعني در حالي كه سالم هستي نمي‏تواني سخني بگويي و براي آنكه كسي اين سكوت را صوم «صمت» نپندارد، تنها مي‏تواني ذكر خدا را بگويي: ﴿واذكُر رَبَّكَ كَثيرًا وسَبِّح بِالعَشِي والابكر﴾.
در سوره «مريم» از سه شب و در آيه مورد بحث از سه روز سخن به ميان آمده است؛ يعني مي‏شود سه شبانه‏روز؛ و اين نيز مؤيّدي ديگر است كه اين آيت، صوم «صمت» نبوده است، زيرا صوم (حتّي صوم صَمْت) در روز است نه در شبانه‏روز، چنان‏كه مي‏فرمايد: ﴿فَخَرَجَ عَلي قَومِهِ مِنَ المِحرابِ فَاَوحي اِلَيهِم اَن سَبِّحوا بُكرَةً وعَشيّا) 2
فرمان خداي سبحان درباره مريم(عليهاالسلام) «صوم صمت» بود: ﴿...فَقولي اِنّي نَذَرتُ لِلرَّحمنِ صَومًا فَلَن اُكَلِّمَ اليَومَ اِنسيّا) 3 امّا زكريّا(عليه‌السلام) با اينكه سالم است، سه شبانه‏روز نمي‏تواند جز ذكر خدا سخني بگويد.
 
 
نشانه تكويني تكريم‏آميز
مراد از «آيه» در جمله ﴿قالَ ءايَتُك... ﴾ نشانه تشريعي نيست، بدين معنا كه
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره مريم، آيه 26.

207
آيت تو اين است كه به نهي تشريعي خواهيم گفت كه سه روز سخن مگو و صدور اين نهي، نشانه تحقّق آن بشارت خواهد بود، بلكه نشانه تكويني مراد است؛ يعني هرگاه قدرت تكلّم را جز در ذكر خدا به مدّت سه روز از دست دادي، بدان كه بشارت تحقّق خواهد يافت 1 ، زيرا ﴿اَلاّ تُكَلِّمَ النّاس﴾ نفي است نه نهي؛ و حمل آيه بر نهي فعلي يا نهي در آينده، خلاف ظاهر آيه است و قرينه مي‏خواهد.
تذكّر: برخي اين سلب قدرت تكلّم را براي تنبيه دانسته‏اند؛ يعني زكريّا(عليه‌السلام) از روي مجازات و كيفر قدرت سخن گفتن را از دست داد، زيرا با پيام صريح ملائكه، درخواست علامت روا نبود، در حالي كه وي چنان آيت طلبيد كه شايسته مقام نبوّت نبود 2 ؛ ليكن حق آن است كه اين نشانه تكويني براي تكريم حضرت زكريّا(عليه‌السلام) بوده است نه مجازات ايشان، زيرا او توان سخن گفتن جز به ذكر حق را نداشت؛ يعني لطف خدا شامل او شده بود.
نكته: 1. تعبير﴿ءايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَيّامٍ اِلاّرَمزًا﴾ نسبت به حضرت زكريّا(عليه‌السلام) براي آن است كه آيت بودنِ سلب قدرت تكلّم، بر خلاف آيت بودن مريم و عيسي(عليهماالسلام) و نيز نجات بدن فرعون كه آيتي جهاني است، آيتي است اختصاصي كه ديگران آن را نخواهند ديد.
2. گاهي خود انسان آيت حق مي‏شود؛ مانند حضرت عيسي(عليه‌السلام) و زماني عضوي از او؛ مثل زبان حضرت زكريّا(عليه‌السلام).
3. آيت شدن، گاهي براي تكريم است؛ مانند حضرت مريم و عيسي(عليهماالسلام)
^ 1 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج 4، ج8، ص44.
^ 2 - ـ ر.ك: جامع البيان، ج3، ص333.

208
كه معجزه جهاني شدند: ﴿وجَعَلنها وابنَها ءايَةً لِلعلَمين) 1 يا مانند عزير(عليه‌السلام) كه آيت خدا بر مردم شد: ﴿...ولِنَجعَلَكَ ءايَةً لِلنّاس... ) 2 ؛ و زماني آيت شدن براي تحقير است؛ مانند آيت شدن فرعون: ﴿فَاليَومَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكونَ لِمَن خَلفَكَ ءايَة) 3 يعني پيكر تو را به ساحل مي‏آوريم، تا براي ديگران نشانه قدرت الهي باشد.
 
 
ذكر كثير و تسبيح
اگر نعمتي از سوي خدا برسد و انسان توفيق شكرگزاري آن را بيابد، براي اين توفيق نيز بايد شكر ديگري به جاي آورد، چنان‏كه امام زين العابدين(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: فكلّما قلت لك الحمد وجب عليّ لذلك أن أقول لك الحمد 4 ؛ (خدايا) هرگاه تو را حمد كردم چون حمد نعمت الهي است حمدي ديگر براي آن حمد بر من واجب شد....
بر همين اساس، شكر زكريّا(عليه‌السلام) حمد و سپاسي ديگر را بر او لازم مي‏كند، زيرا اين آيت و معجزه كه انسان سالم سه شبانه‏روز تنها توان گفتن ذكر حق را داشته باشد و جز آن نتواند سخن ديگر بگويد، نشانه لطف و عنايت خاص الهي است، چون ترك سخنان ديگر براي انسان سالم آسان نيست. براين اساس، حضرت زكريّا(عليه‌السلام) بايد سه شبانه‏روز تنها ذكر خدا مي‏گفت: ﴿واذكُر رَبَّكَ كَثيرًا وسَبِّح بِالعَشِي والابكر﴾.
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 91.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 259.
^ 3 - ـ سوره يونس، آيه 92.
^ 4 - ـ بحار الانوار، ج91، ص146.

209
خدا به كثرت ذكر امر مي‏كند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اذكُرُوا اللهَ ذِكرًا كَثيرا ٭ وسَبِّحوهُ بُكرَةً واَصيلا) 1 در روايات نيز هست كه هر چيزي حدّي دارد، مگر ياد حق در دل و نام حق بر لب 2.
برخي تسبيح در ﴿سَبِّح بِالعَشِي والابكر﴾ را نماز دانسته‏اند، زيرا اگر ذكر مراد باشد، تكرارِ ﴿واذكُر رَبَّكَ كَثيرا﴾ خواهد بود؛ امّا اگر منظور از آن نمازهاي شب و روز باشد، تكرار نيست، بلكه به معناي ﴿واَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَي النَّهارِ وزُلَفًا مِنَ الَّيلِ اِنَّ الحَسَنتِ يُذهِبنَ السَّيِّئاتِ ذلِكَ ذِكري لِلذّكِرين) 3 است 4 ، چنان‏كه در آيه ﴿فَاصبِر عَلي ما يَقولونَ وسَبِّح بِحَمدِ رَبِّكَ قَبلَ طُلوعِ الشَّمسِ وقَبلَ غُروبِها ومِن ءانايء َيلِ فَسَبِّح واَطرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرضي) 5 از نمازهاي چهارگانه يا پنج‏گانه به «تسبيح» ياد شده است. بر اين اساس جمله ﴿واذكُر رَبَّكَ كَثيرا﴾ اصل ذكر را بيان مي‏كند و ﴿وسَبِّح بِالعَشِي والابكر﴾ درباره نماز يعني ذكر مخصوص است؛ همان نمازي كه درباره‏اش فرمود: ﴿وهُوَ قائِم يُصَلّي في المِحراب) 6
لازم است عنايت شود كه حتي اگر مراد از تسبيح در ﴿سَبِّح بِالعَشِي والابكر﴾ ذكر باشد، تكرار نخواهد بود، زيرا تسبيح، همانند تهليل، تكبير و... ذكر خاص است، بنابراين ممكن است مقصود از تسبيح همان ذكر
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيات 42 ـ 41.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص498.
^ 3 - ـ سوره هود، آيه 114.
^ 4 - ـ التفسير الكبير، مج 4، ج8، ص46.
^ 5 - ـ سوره طه، آيه 130.
^ 6 - ـ سوره آل عمران، آيه 39.

210
خاص باشد كه تنزيه از عيب و تبرئه از نقص را به همراه دارد و مراد از ذكر معناي جامع و مطلق باشد و ذكر خاص بعد از عام بر اثر اهتمام به خاص است، پس تكرار نخواهد بود.
 
 
تسبيح پيامبر و امّت
پيدايش و پرورش سيّد حصور، يعني حضرت يحيي، از يكسو به كرامات و خوارق عادت محفوف بود و از سوي ديگر با تسبيح و تنزيه پيامبر و امت او همراه بود، زيرا حضرت زكريّا(عليه‌السلام) گذشته از مأموريّت شخصي به ذكر كثير و تسبيح بامداد و شامگاه، دستور يافت كه قوم خود را به تنزيه الهي فراخواند و به آنان امر كند كه خداوند را صبح و شام تسبيح گويند: ﴿فَخَرَجَ عَلي قَومِهِ مِنَ المِحرابِ فَاَوحي اِلَيهِم اَن سَبِّحوا بُكرَةً وعَشيّا) 1
امّت آن حضرت(عليه‌السلام) نمي‏توانست به سكوت محض مأمور گردد و كرامت الهي درباره آنان مانند زكريّا(عليه‌السلام) ظهور كند، از اين‏رو خداوند به وسيله پيامبرش زكريّا(عليه‌السلام) به آن‏ها فرمان تسبيح داد.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. نكاتي درباره عصمت انبيا(عليهم‌السلام)
أ. انبيا(عليهم‌السلام) و ترك اَولي: ترك اَوْلي درباره انبيا(عليهم‌السلام) بدان معنا نيست كه شيطان در آنان نفوذ كرده و بر اثر آن نفوذ، معصيت يا مكروهي مرتكب شده‏اند، بلكه به معناي درجه برتري است كه ممكن است اكنون آن را به دست نياورده باشند؛
^ 1 - ـ سوره مريم، آيه 11.

211
ولي مي‏توانند آن را به دست آورند.
ب. تصرّف شيطان در آرزوي انبيا؛ شيطان در آرزوي انبيا(عليهم‌السلام) تصرّف مي‏كند، تا آرزوي آنان عملي نشود: ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ ولانَبِي اِلاّ اِذا تَمَنّي اَلقَي الشَّيطنُ في اُمنِيَّتِه) 1 ولي اين تصرّف در جان و خاطرات انبيا(عليهم‌السلام) نيست، تا با عصمت آنان منافات داشته باشد.
متعلَّق آمال و آرزوي انبيا(عليهم‌السلام) هدايت مردم است كه آن متعلّق از جان آنان بيرون است و شياطين مانع تحقق آن متعلق‏اند، از اين‏رو مردم را گمراه مي‏كنند تا متعلَّق آرزوي انبيا(عليهم‌السلام) محقق نشود.
غرض آنكه شيطان مي‏كوشد اهداف انبيا(عليهم‌السلام) عملي نشود، زيرا مي‏خواهد نور خدا خاموش شود؛ ولي خداوند خواسته است كه آيات خود را تثبيت و اهداف الهي را در جامعه محقق و القائات شيطاني را باطل و بي‏اثر كند، از اين‏رو مي‏فرمايد: ﴿فَيَنسَخُ اللهُ ما يُلقِي الشَّيطنُ ثُمَّ يُحكِمُ اللهُ ءايتِهِ واللهُ عَلِيم حَكِيم) 2 خداوند القائات شيطان را نسخ و احكام خويش را حاكم و محكم مي‏كند.
مردم نيز در برابر القائات شيطاني سه دسته‏اند: مريض القلب؛ قسي القلب؛ اولوا العلم: ﴿لِيَجعَلَ ما يُلقِي الشَّيطنُ فِتنَةً لِلَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَض والقاسِيَةِ قُلوبُهُم واِنَّ الظّلِمينَ لَفي شِقاقٍ بَعيد ٭ ولِيَعلَمَ الَّذينَ اوتُوا العِلمَ اَنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَيُؤمِنوا بِهِ فَتُخبِتَ لَهُ قُلوبُهُم واِنَّ اللهَ لَهادِ الَّذينَ ءامَنوا اِلي صِرطٍ مُستَقيم) 3 القائات شيطاني در دو گروه اول و دوم اثر مي‏كند و براي آنان فتنه
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 52.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيات 54 ـ 53.

212
است و آن دو دسته از ظالمان مي‏شوند؛ امّا دسته سوم از القائات شيطاني آسيب نمي‏پذيرند و اهل نجات‏اند.
گفتني است منشأ خاطرات قلبي، گاهي القائات شيطاني است و زماني القائات رحماني و به وسيله فرشتگان. راه تشخيص خاطرات رحماني از شيطاني، درون انسان تعبيه شده است: ﴿فَاَلهَمَها فُجورَها وتَقوها) 1 خطوط كلّي «فجور» و «تقوا» ميزان الهي است در نهاد و نهان انسان: ﴿فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفًا فِطرَتَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لاتَبديلَ لِخَلقِ الله) 2 و انسان، هم با ترازوي دروني (فطرت انساني) و هم با ترازوي بيروني (وحي)، راهنمايي شده است: ﴿لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّنتِ واَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتبَ والميزانَ لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط) 3 براهين عقلي نيز براي تشخيص مغالطه‏هايي است كه در استدلال پيش مي‏آيد.
قرآن كريم نه تنها خطوط كلّي را در تشخيص حق و باطل تعيين مي‏كند، مسائل جزئي را نيز بيان مي‏فرمايد؛ مثلاً اگر كسي در امتثال تكليف انفاق از فقير شدن خويش نگران باشد، با اينكه خداوند مي‏فرمايد: ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها) 4 براساس ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقر... ) 5 منشأ اين نگراني‏اش القاي شيطاني است.
ج. وسوسه شيطان درباره انبياء(عليهم‌السلام): شيطان نمي‏تواند در عزم و عقل
^ 1 - ـ سوره شمس، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره روم، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه 25.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 160.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 268.
 

213
انبيا(عليهم‌السلام) نفوذ كند و آنان را به پذيرش عقيده باطلي وادارد، چنان كه نمي‏تواند در عقل عملي آنان راه يابد و آنان را به خُلق ناروايي آلوده يا به ارتكاب عملي ناشايست وادارد، پس انبيا(عليهم‌السلام) در عقيده، خلق و عمل از اغواي شيطان معصوم و مصون‏اند، زيرا آنان از عباد مخلَص حق‏اند كه شيطان به عدم توانايي بر اغواي آنان اعتراف دارد: ﴿قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغويَنَّهُم اَجمَعين ٭ اِلاّعِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين) 1
نسبت به انسان‏هاي عادي، شيطان در مرحله نخست به صورت مرموز و آرام (وحي گونه) در قلب انسان وسوسه مي‏كند: ﴿واِنَّ الشَّيطينَ لَيوحونَ اِلي اَولِيائِهِم) 2 در گام دوم، اين وسوسه را به صورتي روشن‏تر ادامه مي‏دهد و در مرتبه سوم، وعده و وعيد مي‏دهد و در قدم چهارم فرمان مي‏دهد و در مرحله پنجم «ولايت» و سلطه كامل مي‏يابد و ولي مي‏شود، آن‏گاه بر مولاّ عليه خود سيطره مي‏يابد و او را احتناك مي‏كند، گويا بر پشت او سوار مي‏شود: ﴿قالَ اَرَئَيتَكَ هذا الَّذي كَرَّمتَ عَلَي لَئِن اَخَّرتَنِ اِلي يَومِ القِيمَةِ لاَحتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ اِلاّقَليلا) 3
شيطان زمام مولاّ عليه خود را به دست مي‏گيرد و وي نيز به شيطان سواري مي‏دهد؛ امّا بندگان مخلَص چه بسا سخن شيطانِ انسي را بشنوند و بدان پاسخ مناسب گويند، چنان‏كه حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در پاسخ به سخن يكي از شياطين انس فرمود: فإنّما نفث الشيطان علي لسانك 4 ؛ اين سخني بود كه
^ 1 - ـ سوره ص، آيات 83 ـ 82.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 121.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 62.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبه 193، بند 28.

214
شيطان بر زبان تو نهاد.
درباره وسوسه شيطان نسبت به انبيا(عليهم‌السلام) بايد گفت وسوسه، قبل از عمل به آن، دو مرحله را مي‏گذراند: مرحله تصوّر و مرحله تصديق.
انبيا(عليهم‌السلام) از وسوسه در مرحله تصديق كه گناهي قلبي است، مصون و معصوم‏اند، زيرا خداوند آنان را از گناه پاك گردانيده است؛ امّا در مرحله تصوّر نيز ممكن است گفته شود كه از اطلاقاتي مانند اصطفاء، اجتباء، اختيار و تطهير مي‏توان برداشت كرد كه انبيا(عليهم‌السلام) در اين مرحله نيز از وسوسه شيطان در امان هستند؛ ليكن بايد گفت كه تنها مرحله تصديق و عزم بر گناه كه از اغواي شيطان حكايت مي‏كند با عصمت انبيا(عليهم‌السلام) منافات دارد؛ امّا مرحله تصوّر كه آغاز جنگ طرفيني است، نقص نيست، بلكه موجب تحقق جهاد اكبر است و زمينه كمال، پس دليلي بر نفي آن نيست، هرچند بعد از فتح و استغراق در جمال و جلال الهي مجال وسوسه تصوري هم نخواهد بود.
وسوسه در حدّ تصوّر، آسيبي در پي نخواهد داشت؛ يعني پيامبر الهي هنگام شنيدن صداي باطل مي‏داند گوينده آن شيطان است؛ امّا منتظر مي‏ماند تا سخن او تمام شود و سپس پاسخ مي‏گويد.
مؤمن عادي به محض شنيدن صداي درون توان پاسخگويي ندارد. او مي‏انديشد و با معيار قرار دادن عقل و وحي، شنيده‏ها را مي‏سنجد و سپس پاسخ مي‏گويد و ممكن است در اين چند لحظه متأثر گردد؛ امّا كسي كه خداوند درباره‏اش مي‏فرمايد: ﴿ولَتَعرِفَنَّهُم في لَحنِ القَول) 1 شامّه و باصره و سامعه‏اي دارد كه آن‏ها را از لحن قولشان مي‏شناسد.
^ 1 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 30.

215
رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نه تنها از شيطان متأثّر نيست، بلكه او را به اسارت گرفته است: أسلم علي يدي 1.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) مي‏فرمودند كه وسوسه شيطان نسبت به انبيا(عليهم‌السلام) در نشئه حسّ است كه ﴿يَأكُلُ الطَّعامَ ويَمشي فِي الاسواق) 2 نه در نشئه ﴿ثُمَّ دَنا فَتَدَلّي ٭ فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدني) 3 زيرا شيطان اعتراف كرده است كه آن نشئه، سرشار از نگهبانان و تيراندازان غيبي است كه مانع نفوذ شيطان‏اند: ﴿واَنّا لَمَسنَا السَّماءَ فَوَجَدنها مُلِئَت حَرَسًا شَديدًا وشُهُبا) 4
در اينجا تذكّر اين نكته سودمند است كه اولاً حوزه عصمت و طهارت منطقه ممنوعه است؛ ثانياً قلمرو عصمت وسيع است، چون مراتب فراواني دارد؛ ثالثاً لازم نيست كه همه معصومان به قلّه ﴿دَنا فَتَدَلّي... ﴾ باريابند تا از گزند وسوسه مصون شوند.
به هر روي، شيطان وقتي به سراغ انبيا(عليهم‌السلام) مي‏رود، توحيدشان بيشتر مي‏شود، زيرا آنان به جهاد اكبر مي‏پردازند و توفيق بيشتري كسب مي‏كنند و اين همان گوش فرادادن در مرحله وسوسه تصوّري، پاسخ دادن، جنگيدن و پيروز شدن است.
آري در مرحله والاي عقل محض، وسوسه تصوري نيز جاي ندارد، چون تجرّد شيطان در حدّ وهم و خيال است و تصرّفات او نيز در همين محدوده است، پس اگر كسي به مرحله عقل تامّ برسد، شيطان به او دسترسي نخواهد
^ 1 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج1، ص285؛ بحار الانوار، ج16، ص337.
^ 2 - ـ سوره فرقان، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره نجم، آيات 9 ـ 8. ر.ك: الميزان، ج17، ص210.
^ 4 - ـ سوره جنّ، آيه 8.

216
داشت، زيرا ابزار كار و حبائل شيطاني، همان جاذبه‏هاي دنيوي است و چنانچه كسي از نشئه طبيعت، قدم فراتر گذارد و به مرحله تجرد تام عقلي راه يابد، شيطان نه مي‏تواند خواسته‏هاي او را بشناسد و نه مي‏تواند به وي آسيبي برساند و سخن شيطان به خدا كه «به بندگان مخلَص تو كاري ندارم»، براي آن است كه نمي‏تواند به آنان كاري داشته باشد؛ نه اينكه به آن‏ها ترحّم يا احترام كند، چون شيطان دشمن روشن انسان و خصم قسم ياد كرده اوست.
د. آدم و وسوسه شيطان: حضرت آدم(عليه‌السلام) هرچند قبل از هبوط به حوزه طبيعت، هم از وسوسه و هم از اغواي شيطان اثر پذيرفت: ﴿وعَصي ءادَمُ رَبَّهُ فَغَوي) 1 ولي اين آيه نمي‏تواند مخصِّص آيات ﴿قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغويَنَّهُم اَجمَعين ٭ اِلاّعِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين) 2 و ﴿قالَ رَبِّ بِما اَغوَيتَني لاُزَيِّنَنَّ لَهُم فِي الارضِ ولاغوِيَنَّهُم اَجمَعين ٭ اِلاّعِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين) 3 باشد، چنان‏كه آيه ﴿عَصي ءادَمُ رَبَّهُ فَغَوي﴾ را نمي‏توان با ادلّه عصمت پيامبران پاسخ گفت: اين عصيان، پيش از نزول وحي و هبوط به زمين بوده است و پيش از نزول وحي، سخن از واجب، حرام، مكروه و مستحب نيست، زيرا شريعت بعد از هبوط آدم(عليه‌السلام) به زمين شروع شد: ﴿قُلنَا اهبِطوا مِنها جَميعًا فَاِمّا يَأتِيَنَّكُم مِنّي هُدًي فَمَن تَبِعَ هُداي فَلا خَوف عَلَيهِم ولاهُم يَحزَنون ٭ والَّذينَ كَفَروا وكَذَّبوا بِايتِنا اُولئِكَ اَصحبُ النّارِ هُم فيها خلِدون) 4
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 121.
^ 2 - ـ سوره ص، آيات 83 ـ 82.
^ 3 - ـ سوره حجر، آيات 40 ـ 39.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيات 39 ـ 38.

217
ه . استعاذه انبيا(عليهم‌السلام): استعاذه انبيا(عليهم‌السلام) براي دفع وسوسه و اغواست نه رفع آن، زيرا شيطان را به ساحت مقدّس انبيا(عليهم‌السلام) كه هميشه در خط مقدّم خطرند، راهي نيست. از سوي ديگر، شيطان نيز بر هر قلبي نازل نمي‏شود، او بر قلب «أفّاك أثيم» فرود مي‏آيد: ﴿هَل اُنَبِّئُكُم عَلي مَن تَنَزَّلُ الشَّيطين ٭ تَنَزَّلُ عَلي كُلِّ اَفّاكٍ اَثيم) 1 پس هر جاني، فرودگاه شيطان نيست، وقتي شيطان به جان انبيا(عليهم‌السلام) راه ندارد، آنان مصون و معصوم هستند.
ديگران نيز بعضي غافل‏اند: ﴿ولَقَد ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ كَثيرًا مِنَ الجِنِّ والانسِ لَهُم قُلوب لايَفقَهونَ بِها ولَهُم اَعيُن لايُبصِرونَ بِها ولَهُم ءاذان لايَسمَعونَ بِها اُولئِكَ كالانعمِ بَل هُم اَضَلُّ اُولئِكَ هُمُ الغفِلون) 2 و برخي مترصّد و آماده دفاع: ﴿واِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطنِ نَزغ فَاستَعِذ بِاللهِ اِنَّهُ سَميع عَليم ٭ اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طئِف مِنَ الشَّيطنِ تَذَكَّروا فَاِذا هُم مُبصِرون ٭ واِخونُهُم يَمُدّونَهُم فِي الغَي ثُمَّ لايُقصِرون) 3
تذكّر: خطاب در اين‏گونه آيات از قبيل «ايّاك أعني واسمعي يا جاره» است كه روايت بر آن دلالت دارد، پس مقصود از اين سنخ خطاب‏ها افراد عادي‏اند و حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم خارج از دايره شمول آن‏هاست.
 
 
2. سخن گفتن خدا، فرشتگان و شياطين
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سره) درباره خاطرات مَلَكي و شيطاني و... چنين مي‏فرمايند:
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيات 222 ـ 221.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيات 202 ـ 200.

218
الفاظ براي حقيقت و ارواح معاني وضع شده‏اند و اگر صوت خارج از دهان آدمي را «قول» يا «كلام» مي‏نامند، براي آن است كه معناي مورد نظر گوينده را به شنونده منتقل مي‏كند. براين اساس، هر چيزي مقصود گوينده را به شنونده منتقل كند، چه اصوات و الفاظ يا غير آن‏ها باشد مانند اشاره و رمز «كلام» خواهد بود. همان‏گونه كه انسان‏ها صوت مفيد فايده و تامّ و كامل را هر چند تلفّظ نشده باشد، «كلام» مي‏نامند، در اينكه اشاره و رمز و امثال آن نيز كلام است، ترديد نمي‏كنند.
قرآن كريم، القاي معاني و مفاهيم بر دل‏ها را «كلام» مي‏نامد، هر چند با اصوات و الفاظ نباشد، از اين‏رو القائات شيطان به دل‏ها را امر، قول، وسوسه، وحي و وعده خوانده است: ﴿لائمُرَنَّهُم فَلَيُبَتِّكُنَّ ءاذانَ الانعمِ... ) 1 ﴿كَمَثَلِ الشَّيطنِ اِذ قالَ لِلانسنِ اكفُر) 2 ﴿يُوَسوِسُ في صُدورِ النّاس) 3 ﴿يوحي بَعضُهُم اِلي بَعضٍ زُخرُفَ القَول) 4 ﴿وقالَ الشَّيطنُ لَمّا قُضِي الامرُ اِنَّ اللهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ ووعَدتُكُم... ) 5
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 119.
^ 2 - ـ سوره حشر، آيه 16.
^ 3 - ـ سوره ناس، آيه 5.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 112.
^ 5 - ـ سوره ابراهيم، آيه 22.

219
پيداست كه انواع مختلف القائات شيطاني، همه‏اش قول و كلامي نيست كه از دهان و با حركت زبان باشد 1 ، بنابراين وعده خدا به مغفرت و فضل نيز كه در قبال وعده شيطان آمده است، «كلام» است؛ امّا كلامي است كه به وسيله فرشته صورت مي‏گيرد و مانند كلام شيطان متكي به زبان و فضاي دهان نيست و خداي سبحان وعده مغفرت و فضل را «حكمت» خوانده و فرموده است: ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاءِ واللهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ وفَضلًا واللهُ وسِع عَليم٭ يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاءُ ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرًا وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الالبب) 2
قرآن كريم خطور و الهام الهي را «نور» ناميده: ﴿ويَجعَل لَكُم نورًا تَمشونَ بِه) 3 يا نام «سكينه» بر آن نهاده: ﴿هُوَ الَّذي اَنزَلَ السَّكينَةَ في قُلوبِ المُؤمِنينَ لِيَزدادوا ايمنًا مَعَ ايمنِهِم ولِلّهِ جُنودُ السَّموتِ والارض... ) 4 يا در آيه ﴿فَمَن يُرِدِ اللهُ اَن يَهدِيَهُ يَشرَح صَدرَهُ لِلاسلمِ ومَن يُرِد اَن يُضِلَّهُ يَجعَل صَدرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَاَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجعَلُ اللهُ الرِّجسَ عَلَي الَّذينَ لايُؤمِنون) 5 وسوسه شيطان را «رجس» ناميده
^ 1 - ـ اگر ابليس معروف دست پرورده‏هاي خود يعني شياطين جن و انس را اعزام كند تا با كسي سخن بگويند، اين گفت‏وگوي متعارف و استعمال حقيقي است؛ خواه معتقد به استعمال براي ارواح معاني باشيم يا نباشيم.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيات 269 ـ 268.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه 28.
^ 4 - ـ سوره فتح، آيه 4.
^ 5 - ـ سوره انعام، آيه 125.

220
است.
از آيات مزبور برمي‏آيد كه شيطان و ملائكه با آدمي تكلّم مي‏كنند؛ امّا نه با زبان، بلكه با القاي معاني در دل انسان.
در اين ميان، نوعي ديگر از سخن گفتن هست كه مخصوص خداوند است كه آن را در آيه ﴿وما كانَ لِبَشَرٍ اَن يُكَلِّمَهُ اللهُ اِلاّوَحيًا اَو مِن وراي‏ء حِجابٍ اَويُرسِلَ رَسولاً فَيوحِي بِاِذنِهِ... ) 1 مطرح فرموده است و آن را به «وحي»، يعني تكلّمي كه بين خدا و بنده بدون حجاب صورت مي‏گيرد، و «تكلّم از وراي حجاب» و «تكلم به وسيله پيك الهي» قسمت فرموده است 2.
توضيح بيان استاد، علامه(قدس‌سره): بر اساس اين آيه شريفه، كلام ذات اقدس خداوند با انبيا(عليهم‌السلام) به يكي از سه طريق ياد شده (به صورت منفصله مانعة الخلو) است؛ يعني جز اين سه راه (وحي» يعني كلام بلا واسطه «من وراء حجاب» و «فرستادن پيك و رسول») راهي نيست و مي‏شود يك نفر از هر سه طريق مخاطب خدا باشد.
گفتني است راه دوم و سوم نيز مانند راه اول، مصون از هرگونه شك و ترديد است، زيرا آنجا غير از حق راه ندارد و خدا گوينده است و انسان كامل شنونده. اگر در اينجا كه سخن از ترازو و ميزان است، شك راه‏يابد، لازمش آن است كه ميزانْ حقيقي نباشد؛ يا گيرنده ميزان را درست نگيرد و اگر در ميزان ترديد شود، براي هر ميزاني، ميزاني لازم مي‏آيد، در نتيجه راه دوم و سوم منتفي مي‏شود.
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 51.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص211 ـ 210، با اندكي تقرير.

221
خلاصه آنكه در حريم كلام خدا، شبهه و ترديد راه ندارد و اين حكم در همه اقسام ياد شده كلام الهي ساري است. البته نزاهت از شبهه و برائت از ترديد مراتبي دارد كه برترين مرتبه قداست، از آنِ وحي بلا واسطه است. خاصيّت تشكيك و تفاوت مراتب اين است كه مراتب مادون از مرتبه برتر متأثّرند.
استاد، علامه طباطبايي(قدس‌سره) در ادامه مطلب مزبور مي‏فرمايند:
اين بود اقسام كلام خدا و كلام ملائكه و شياطين؛ امّا كلام خداي سبحان كه «وحي» ناميده شده است، از اينكه در مقابل سخن گفتن از «وراي حجاب» يا «فرستادن پيك» قرار گرفته است، معلوم مي‏شود سخن گفتني است كه بدون هيچ‏گونه حجابي بين انسان و پروردگارش صورت مي‏گيرد، بنابراين محال است كه اشتباهي صورت گيرد؛ امّا آن قسم ديگر كه از وراي حجاب يا فرستادن پيك است، نيازمند روشنگري‏ها و محكم كاري‏هايي است كه در نهايت به «وحي» يعني بي‏واسطه منتهي شود. (و ذوات قدسي اهل عصمت كاملاً آگاه مي‏شوند و در پرتو رجوع به آن اصل بَيّن و روشن، مصون از هر ابهام و معصوم از هر اجمال خواهند بود.)
تفاوت كلام فرشته با شيطان نيز از آيات ياد شده روشن مي‏شود، زيرا خطورات ملائكه همواره با شرح صدر ايماني همراه است و به مغفرت و فضل دعوت مي‏كند و در نهايت برمي‏گردد به چيزي كه با دين خدا در كتاب خدا و سنّت پيامبر خداصلي الله عليه و آله و سلم منطبق است؛ ولي القائات شيطاني با تنگي سينه و

222
بخل نفس همراه است و به متابعت هواي نفس فرا مي‏خواند و به فقر تهديد و به فحشا امر مي‏كند و در نهايت برمي‏گردد به چيزي كه با كتاب و سنّت مطابقت نمي‏كند و با فطرت نيز مخالف است.
ديگر آنكه انبيا(عليهم‌السلام) و پيروان ويژه آنان ملائكه و شيطان را مي‏بينند و مي‏شناسند، همان‏گونه كه خداي سبحان از آدم، ابراهيم و لوط(عليهم‌السلام) حكايت كرده است و اين دليل روشني است كه آنان به‏مميِّز نياز ندارند؛ امّا آنجا كه صدا را مي‏شنوند و صاحب آن را نمي‏بينند، به مميّز احتياج دارند، همان‏گونه كه مؤمنان بدان نيازمندند و آن مميّز، سرانجام بايد به وحي منتهي شود و اين معنا روشن است 1.
تذكّر: همان‏طور كه در علوم حصولي، هر مطلب نظري بايد به بديهي برگردد و مرجع نهايي همه علوم حصولي، مبدأ اوّلي يعني اصل عدم تناقض است، تمام علوم شهودي نيز بايد به وحي بلا واسطه پروردگار بازگردد كه مشهود بالذات است.
 
 
بحث روايي
 
1. آيت اقتدار الهي
عن أبي بصير عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: انّ زكريّا لما دعا ربّه أن يهب له ذكراً فنادته الملائكة بما نادته به أحبّ أن يعلم أنّ ذلك الصوت من الله، أوحي إليه أنّ
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص212 ـ 211، با اندكي تقرير.

223
آية ذلك أن يمسك لسانه عن الكلام ثلاثة أيّام قال: فلمّا أمسك لسانه و لم يتكلّم علم أنّه لا يقدر علي ذلك إلاّ الله و ذلك قول الله: ﴿رَبِّ اجعَل لي ءايَةً قالَ ءايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَيّامٍ اِلاّرَمزا) 1
اشاره: أ. ناتواني سه روزه زكريّا در سخن گفتن، نشانه‏اي بود تا بداند كه زمان تولد يحيي كي خواهد بود و يا علم او به اينكه اين بشارت از جانب خداست كامل‏تر گردد.
از ابن عباس و ديگران نقل شده است كه اعتقال و بندآمدن زبان زكريّا(عليه‌السلام) و سخن نگفتن او عيب و مرض نبود؛ شاهدش اين است كه زبور را تلاوت مي‏كرد و به دعا و تسبيح خدا مي‏پرداخت و تنها از سخن گفتن با مردم به صورت خارق عادت منع شده بود 2.
ب. خرق عادت و گسيختن نظم طبيعي در سخن گفتن، گاهي به بستن زبان است در هنگام باز بودن و زماني به گشودن آن است در زمان بسته بودن. آنچه براي حضرت زكريا(عليه‌السلام) پيش آمد، عجز از گفتن در زمان قدرت بر آن بود و آنچه براي حضرت عيسي در گهواره رخ داد، قدرت بر گفتن در زمان عجز از آن بود و هر دو آيت اقتدار الهي است.
 
 
2. نفي شك از زكريّا(عليه‌السلام) و مراد از رمز
عن حمّاد عمّن حدّثه عن أحدهما قال: لمّا سأل زكريّا ربّه أن يهب له ذكراً فوهب الله له يحيي فدخله من ذلك، فقال: ﴿رَبِّ اجعَل لي ءايَةً قالَ ءايَتُكَ اَلاّ
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص196؛ بحار الانوار، ج14، ص184.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج6 ـ 5، ص780.

224
 
تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَيّامٍ اِلاّرَمزا﴾ فكان يؤمي برأسه و هو الرمز 1.
اشاره: جمله فدخله من ذلك ظاهراً مشابه همان تعبير أحبّ أن يعلم أنّ ذلك الصوت من الله در روايت قبلي است، از اين‏رو از خدا نشانه‏اي طلب كرد.
گفتني است برخي چنين پنداشته‏اند كه زكريّا(عليه‌السلام) درباره امر ندا شك داشته است و چه بسا شيطان او را به اين شك انداخت كه بشارت به يحيي(عليه‌السلام) از جانب خدا نيست 2.
اين سخن نارواست، چون پيامبران به سبب عصمتشان تفاوت ميان كلام فرشته و وسوسه شيطان را مي‏شناسند و شيطان هرگز در مجاري ادراكي آن‏ها وارد نمي‏شود و طريق فهم آنان را مشوّش نمي‏كند. شيطان توان مسّ نفوس قدسي ايشان را ندارد و عصمت آنان مانع از راه يافتن شيطان به حريم دل آن‏هاست، پس خطاب رحماني بود نه شيطاني؛ و خصوصيت آيه شريفه ﴿اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَيّام﴾ نيز بر اين معنا دلالت دارد.
حاصل اينكه زكريّا(عليه‌السلام) مطمئن بود كه اين ندا رحماني و از جانب خداست و درخواست نشانه و شنيدن صداي رحماني ديگر بر اطمينان نفس و يقين او افزود 3.
 
 
3. راه تشخيص كلام فرشته براي رسول و نبي و محدّث
عن بريد عن أبي جعفر و أبي عبدالله(عليهماالسلام) في قوله (عزّ وجلّ):﴿وما اَرسَلنا مِن
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص196؛ بحار الانوار، ج14، ص185.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج3، ص239.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص208 ـ 207.

225
قَبلِكَ مِن رَسولٍ ولانَبِي) 1 (و لا محدَّث). قلت: جعلت فداك! ليست هذه قراءتنا فما الرسول و النبي و المحدَّث؟ قال: الرسول الّذي يظهر له الملك فيكلّمه و النبي هو الذي يري في منامه و ربّما اجتمعت النبوة و الرسالة لواحد و المحدَّث الّذي يسمع الصوت و لا يري الصورة. قال: قلت: أصلحك الله! كيف يعلم أنّ الّذي رأي في النوم حق و أنّه من الملك؟ قال: يوفّق لذلك حتّي يعرفه لقد ختم الله بكتابكم الكتب و ختم بنبيّكم الأنبياء 2.
عن الباقر(عليه‌السلام): ... و أمّا المحدَّث فهو الّذي يحدَّث فيسمع و لا يعاين ولايري في منامه 3.
اشاره: أ. كلمه ولامحدَّث جزو آيه شريفه نيست، از اين‏رو راوي مي‏گويد: اين در قرائت ما نيست.
ب. طبق توضيح علامه طباطبايي در ذيل روايتي كه مي‏گويد كالمغمي عليه 4 ، مراد از رؤيت در خواب: يري في منامه، غيبت حسي است نه خوابيدن معروف 5.
ج. جمله يوفق لذلك حتي يعرفه يا مشابه آن كه در روايات ديگر آمده است مانند يبيّنه الله 6 اشاره به تمييز و تشخيص ميان القاي مَلكي و رحماني از يكسو و القاي شيطاني از سوي ديگر است؛ يعني خداوند توفيق شناخت حق را به او
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 52.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص177.
^ 3 - ـ همان، ص176.
^ 4 - ـ بصائر الدرجات، ص391.
^ 5 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص215.
^ 6 - ـ بصائر الدرجات، ص391.

226
مي‏دهد 1.
د. محدَّث كسي است كه صوت فرشته را مي‏شنود؛ ولي صورت او را نمي‏بيند؛ نه در خواب و نه در بيداري. شاگردان انبيا(عليهم‌السلام) در همه اعصار به شكلي پراكنده وجود دارند و خداي سبحان با آنان سخن مي‏گويد. در اين باره حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بعد از تلاوت آيه ﴿يُسَبِّحُ لَهُ فيها بِالغُدُوِّ والائصال ٭ رِجال لاتُلهيهِم تِجرَة ولابَيع عَن ذِكرِ الله) 2 فرمودند: خداي سبحان ذكر را وسيله جلاي دل‏ها قرار داد و بر اثر ذكر، گوش پس از سنگيني مي‏شنود و چشم پس از كوري مي‏بيند و دل پس از سركشي و عناد، منقاد و رام مي‏شود. خداوند در هر عصري بندگاني 3 داشته كه به فكر آنان الهام مي‏كرده و در ميدان عقل و انديشه با آنان سخن مي‏گفته است. آنان نور بيداري را در چشم‏ها و گوش‏ها و دل‏ها برافروختند و «أيّام الله» 4 را (به مردم) يادآور مي‏شوند 5 و (مردم را) از عظمت خداوند مي‏ترسانند؛ اينان چون راهنمايان در بيابان‏ها هستند [و مردم را هدايت مي‏كنند و به مقصد مي‏رسانند]:
إنّ الله سبحانه و تعالي جعل الذّكر جلاءً للقلوب تسمع به بعد الوقرة و
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص215.
^ 2 - ـ سوره نور، آيات 37 ـ 36.
^ 3 - ـ اين بندگان، پرورش يافتگان ويژه مكتب انبيا(عليهم‌السلام) هستند.
^ 4 - ـ ايّام الله، يعني روزهايي كه قدرت حق در آن‏ها ظهور مي‏كند و روز «رجعت»، روز «قيامت» و روز «ظهور حضرت حجّت(عليه‌السلام)» به عنوان تمثيل ايام الله‏اند نه تعيين.
^ 5 - ـ خداي سبحان به موساي كليم نيز مي‏فرمايد كه اينان اگر بخواهند با قيام خود، طاغوت را سرنگون كنند، بدون تذكّر به ايّام الله نخواهد بود: ﴿ولَقَد اَرسَلنا مُوسي بِءايتِنا اَن اَخرِج قَومَكَ مِنَ الظُّلُمتِ اِلَي النّورِ وذَكِّرهُم بِاَيّمِ اللهِ اِنَّ في ذلِكَ لاءيتٍ لِكُلِّ صَبّارٍ شَكور﴾ (سوره ابراهيم، آيه 5).

227
تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعد المعاندة و ما برح لله عزّت آلاؤه في البرهة بعد البرهة و في أزمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم و كلّمهم في ذات عقولهم فاستصبحوا بنور يقظة في الأبصار و الأسماع و الأفئدة يذكّرون بأيّام الله و يخوّفون مقامه بمنزلة الأدلّة في الفلوات (القلوب ) 1.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 222.

228
و إذ قالت الملائكة يا مريم إنّ الله اصطفك و طهّرك و اصطفكِ علي نساء العالمين (42)
 
گزيده تفسير
حضرت مريم محدثه بود و با فرشتگان گفت‏وگو داشت. اين گفت‏وگو كرامت خود آن بانوي بزرگوار و نبوت انبايي و وحي تسديدي و تبشيري است نه وحي و نبوت تشريعي. گوهر ذات آن حضرت از صفوت الهي برخوردار بود و طبق اين اصطفاي نفسي، خداوند در بين فرزندان انبيا(عليهم‌السلام) او را برگزيد (نه اينكه ترجيح داد)؛ همچنين وي را از همه رذايل اخلاقي و اتهامات ناروا (نه فقط از عادت ماهانه) تطهير و تنزيه كرد و آن حضرت از طهارت ظاهري و باطني و طهارت نفسي برخوردار بود.
نيز خداوند او را از ميان زنان گذشته و آينده عالم براي مادر شدن بدون همسر برگزيد؛ يعني اصطفاي نسبي آن حضرت به جهت اين ويژگي است كه بي‏همسر صاحب فرزند شد؛ نه اينكه در جميع شئون علمي و تقوايي بر جميع زنان همه اعصار و امصار برتري داشته باشد.

229
تفسير
 
تناسب آيات
اين آيه عطف بر ﴿اِذ قالَتِ امرَاَتُ عِمرن) 1 است و هر دو آيه شرح براي اصطفاي آل عمران‏اند كه ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفي ءادَم... ) 2 مشتمل بر آن است 3. تناسب داستان حضرت يحيي(عليه‌السلام) با داستان حضرت عيسي(عليه‌السلام) در اين است كه هر دو از اصفياي آل‏عمران‏اند و ولادت هر دو خارق عادت است. يحيي(عليه‌السلام) از پدر پير و مادر نازا متولد شد و عيسي(عليه‌السلام) بدون پدر به دنيا آمد.
هدف از بيان داستان ولادت حضرت عيسي(عليه‌السلام) ردّ مسيحياني است كه وي را خدا يا فرزند او مي‏پنداشتند 4.
٭ ٭ ٭
 
 
اصطفاي نفسي و نسبي
از گفت‏وگوي ملائكه با مريم(عليهاالسلام)، محدَّثه 5 بودن مريم(عليهاالسلام) را به خوبي مي‏توان استفاده كرد 6. روشن نيست كه اين گفت‏وگو از راه نزديك بوده يا دور، زيرا كلمه ندا (يا) در آن به كار رفته است.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 35.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 33.
^ 3 - ـ الميزان، ج3، ص217.
^ 4 - ـ التفسير المنير، ج3، ص224.
^ 5 - ـ محدَّث يا محدَّثه به مرد يا زني گفته مي‏شود كه فرشتگان با او گفت‏وگو داشته باشند و او نيز سخن آنان را بشنود (مجمع البحرين، ج2، ص245، «ح د ث»).
^ 6 - ـ ادله مثبتان و منكران نبوّت حضرت مريمٍّ در بحث اشارات و لطايف خواهد آمد.

230
اصطفاي نخست در اين آيه: ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفك﴾، اصطفاي نفسي است؛ يعني اين برگزيدگي به گوهر ذات مريم(عليهاالسلام) ارتباط دارد و گوهر ذات حضرت مريم(عليهاالسلام) از صفوه الهي برخوردار است. جز آن حضرت، كساني ديگر نيز صفوة الله هستند: ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفي ءادَمَ ونوحًا وءالَ اِبرهيمَ وءالَ عِمرنَ عَلَي العلَمين) 1 يعني اين مجموع بر مجموع مردم جهان برتري دارند. البته اين مطلب همراه با اصطفاي نسبي است كه بعداً مطرح خواهد شد.
برخي از اصفياي الهي از برخي ديگر برترند، چنان‏كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم فرمود: حضرت آدم(عليه‌السلام) و همه كساني كه پس از او آمدند، در قيامت زير پرچم من خواهند بود: آدم و مَنْ دونه تحت لوائي يوم القيامة 2. قرآن كريم نيز درباره تفاوت انبيا(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿تِلكَ الرُّسُلُ فَضَّلنا بَعضَهُم عَلي بَعضٍ مِنهُم مَن كَلَّمَ اللهُ ورَفَعَ بَعضَهُم دَرَجتٍ وءاتَينا عيسَي ابنَ مَريَمَ البَيِّنتِ واَيَّدنهُ بِروحِ القُدُس) 3 ﴿ولَقَد فَضَّلنا بَعضَ النَّبِيّينَ عَلي بَعض) 4 بنابراين آيه مورد بحث كه مريم(عليهاالسلام) را صفوة الله و سيده نساء عالمين معرّفي مي‏كند با رواياتي كه فاطمه زهرا(عليهاالسلام) را سيده نساء عالمين معرّفي مي‏كنند 5 ، هماهنگ است.
بر اين اساس كه اصطفاي نخست، اصطفاي نفسي است، ﴿اِنَّ اللهَ اصطَفك﴾ يعني خداوند از بين فرزندان انبيا(عليهم‌السلام) تو را برگزيده؛ نه ترجيح داده
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 33.
^ 2 - ـ مناقب آل ابي طالب، ج1، ص267؛ بحار الانوار، ج16، ص402.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 253.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 55.
^ 5 - ـ علل الشرايع، ج1، ص216؛ الامالي، صدوق، ص393؛ بحار الانوار، ج43، ص43 ـ 24.

231
است، همان‏گونه كه درباره موساي كليم(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿واَنَا اختَرتُكَ فَاستَمِع لِما يوحي) 1 هرچند موساي كليم به استناد آيه ﴿قالَ يموسي اِنّي اصطَفَيتُكَ عَلَي النّاسِ بِرِسلتي وبِكَلمي) 2 از اصطفاي نسبي و قياسي برخوردار بوده است.
اصطفاي دوم: ﴿واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين﴾ نسبي است؛ يعني خداوند از ميان زنان عالم تو را براي مادر شدن بدون همسر برگزيده است 3 ، بنابراين اصطفاي دوم، تكرار نيست، بلكه نسبي و به جهت ويژگي مريم(عليهاالسلام) است كه بي‏همسر صاحب فرزند شد، پس اين بدان معنا نيست كه مريم(عليهاالسلام) در جميع شئون علمي و تقوايي بر جميع زنان عالم برتري داشته باشد؛ آن‏گونه كه فاطمه(عليهاالسلام) است.
گاهي در اين‏گونه تعبيرها قرينه داخلي نشان مي‏دهد كه عالمينِ عصري مخصوص مراد است نه همه عصرها؛ مانند ﴿ووهَبنا لَهُ اِسحقَ ويَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا ونوحًا هَدَينا مِن قَبلُ ومِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ وسُلَيمنَ واَيّوبَ ويوسُفَ وموسي وهرونَ وكَذلِكَ نَجزِي المُحسِنين ٭ وزَكَرِيّا ويَحيي وعيسي واِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين ٭ واِسمعيلَ واليَسَعَ ويونُسَ ولوطًا وكُلاًّ فَضَّلنا عَلَي العلَمين) 4 چون نمي‏توان گفت برتري هر يك از اين انبيا(عليهم‌السلام) بر جهانيان مراد است، زيرا نام بيشتر انبياي اولوا العزم و صاحبان شريعت در اين آيات نيست، در حالي كه نام برخي از تابعان آنان آمده است؛ مانند نام حضرت لوط(عليه‌السلام) كه پيرو حضرت
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 144.
^ 3 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص247.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيات 86 ـ 84.

232
ابراهيم(عليه‌السلام) بوده است: ﴿فَئامَنَ لَهُ لوط وقالَ اِنّي مُهاجِر اِلي رَبّي اِنَّهُ هُوَ العَزيزُ الحَكيم) 1 البته اگر در جايي قرينه نباشد، «عالمين» بر عالمين مطلق حمل خواهد شد.
فخر رازي اصطفاي نخست را مربوط به اوايل دوران كودكي مريم(عليهاالسلام) مي‏داند و اصطفاي دوم را درباره دوراني كه آن حضرت با فرشتگان گفت‏وگو مي‏كرد و سرانجام بدون آنكه همسر داشته باشد، صاحب فرزند شد 2. وي مراد از ﴿نِساءِ العلَمين﴾ را نيز همه زنان گذشته و آينده دانسته است؛ نه خصوص زنان عصر حضرت مريم(عليهاالسلام ) 3.
شايد اين توهّم از آنجا ناشي شده باشد كه فخر رازي ﴿عَلي نِساءِ العلَمين﴾ را، هم متعلق به اصطفاي اوّل و هم مفعول به واسطه اصطفاي دوم مي‏داند، در حالي كه ﴿عَلي نِساءِ العلَمين﴾ براساس ظاهر آيه فقط به اصطفاي دوم تعلّق دارد. آري قيد پايان جمله، به هر يك از جمله‏هاي پيشين مي‏تواند رجوع كند؛ ولي در آيه مورد بحث قيد مربوط به جمله اخير است؛ به شهادت كلمه ﴿طَهَّرَكِ﴾ كه طهارت نفسي است و متعلّق نمي‏خواهد و با قرار گرفتن بين اصطفاي نخست و ﴿عَلي نِساءِ العلَمين﴾، ارتباط آن دو را بريده است.
نكته مزبور از روايات نيز فهميده مي‏شود. تفاسيري چون الميزان و مجمع البيان كه به چنين معنايي گرايش دارند، هيچ‏يك اين نكته ادبي را ذكر نكرده‏اند.
^ 1 - ـ سوره عنكبوت، آيه 26.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص47.
^ 3 - ـ همان، ص48.

233
تطهير حضرت مريم(عليهاالسلام)
﴿طَهَّرَكِ﴾، تنها تطهير از عادت ماهانه نيست، بلكه تطهير از همه رذايل اخلاقي و اتهامات نارواست و طهارت ظاهري و باطني و نيز طهارت نفسي و تطهير و تنزيه آن حضرت از اتّهامات مردم بر وي را شامل مي‏شود: ﴿وبِكُفرِهِم وقَولِهِم عَلي مَريَمَ بُهتنًا عَظيما) 1
خداي سبحان عيسي(عليه‌السلام) را در گهواره به سخن گفتن واداشت و به همين وسيله مريم(عليهاالسلام) را تنزيه و تطهير كرد و نسبت‏هاي ناروا را از ساحت قدسي او زدود.
 
 
برتري حضرت مريم(عليهاالسلام)
قرآن كريم مريم و فرزندش(عليهماالسلام) را آيه و معجزه‏اي جهاني و جاوداني معرّفي مي‏كند: ﴿وجَعَلنها وابنَها ءايَةً لِلعلَمين) 2 ﴿وجَعَلنَا ابنَ مَريَمَ واُمَّهُ ءايَة) 3 از اين آيات به انضمام آيه مورد بحث، دو نكته درباره برتري حضرت مريم(عليهاالسلام) به دست مي‏آيد:
1. اصطفاي حضرت مريم(عليهاالسلام)، تنها نسبت به زنان عصر خودش نبوده است، بلكه اين مزيّت نسبت به همه زنان گذشته و آينده است: «واصطَفكِ عَلي نِساءِ العلَمين».
2. برتري و فضيلت او بدان جهت است كه خداوند او را بدون داشتن
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 156.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 91.
^ 3 - ـ سوره مؤمنون، آيه 50.

234
همسر، صاحب فرزند كرد. به يقين، اين ويژگي فقط از آنِ مريم(عليهاالسلام) است؛ ولي اين بدان معنا نيست كه هيچ زني اعلم، اتقا، افضل، اعبد و اعقل از او نباشد، چنان‏كه قرآن كريم در مواردي از فضيلت بني‏اسرائيل و بهره‏مند ساختن آنان از نعمت‏هايي بي‏سابقه نيز سخن مي‏گويد: ﴿يبَنِي اِسرئيلَ اذكُروا نِعمَتِي الَّتِي اَنعَمتُ عَلَيكُم واَنّي فَضَّلتُكُم عَلَي العلَمين) 1 ﴿ولَقَدِ اختَرنهُم عَلي عِلمٍ عَلَي العلَمين) 2 ﴿وجوَزنا بِبَني اِسرئيلَ البَحرَ... وهُوَ فَضَّلَكُم عَلَي العلَمين) 3 ﴿واِذ قالَ موسي لِقَومِهِ يقَومِ اذكُروا نِعمَةَ اللهِ عَلَيكُم اِذ جَعَلَ فيكُم اَنبِياءَ وجَعَلَكُم مُلوكًا وءاتكُم ما لَم يُؤتِ اَحَدًا مِنَ العلَمِين) 4 امّا اين نه‏تنها به معناي برتري بني‏اسرائيل در علم و عمل از ديگران، يا برتري هر يك از يهوديان بر ديگران نيست، بلكه فضيلتِ انتخاب انبيا(عليهم‌السلام) از بني‏اسرائيل كه براي نياز شديد آنان به رهبري پيام‏آوران بود، از نوعي رذالت در آنان حكايت مي‏كند، زيرا اينان نه تنها از انبيا بهره نبردند بلكه به كشتن آنان مبادرت كردند: ﴿... وقَتلَهُمُ الانبِياءَ بِغَيرِحَقّ) 5 و به حضرت مريم تهمت روا داشتند و درباره حضرت عيسي(عليه‌السلام) جفاي فراوان كردند، از اين‏رو درباره همين بني‏اسرائيل كه به سبب جهل و ناداني، انبيا(عليهم‌السلام) را نمي‏پذيرفتند، مي‏فرمايد: ﴿اِنَّكُم قَوم تَجهَلون) 6
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 47.
^ 2 - ـ سوره دخان، آيه 32.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيات 140 ـ 138.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 20.
^ 5 - ـ سوره آل عمران، آيه 181.
^ 6 - ـ سوره اعراف، آيه 138.

 

235
مطالب ياد شده روشن مي‏سازد كه چرا امامان معصوم(عليهم‌السلام) مريم(عليهاالسلام) را از زنان عصر خودش افضل مي‏دانستند و فاطمه زهرا(عليهاالسلام) را از زنان همه اعصار و امصار 1.
نيز جايي براي سخن فخر رازي باقي نمي‏گذارد كه مريم(عليهاالسلام) را سيده زنان همه اعصار مي‏داند و مي‏گويد: آن حضرت را تنها نسبت به زنان عصر خودش افضل دانستن، خلاف ظاهر آيه است 2.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. بررسي ادله موافقان و مخالفان نبوّت حضرت مريم
در گفت‏وگوي فرشتگان با مريم(عليهاالسلام) ترديدي نيست؛ امّا آيا اين ويژگي مستلزم نبوّت آن حضرت هست يا نه، ميان اهل تفسير اختلاف است: برخي مفسّران اهل سنّت مريم(عليهاالسلام) را داراي مقام نبوّت مي‏دانند 3 و بعضي نه 4.
برخي از ادله مدعيان نبوت اين‏هاست:
أ. خداي سبحان مي‏فرمايد: ﴿يُنَزِّلُ المَلئِكَةَ بِالرُّوحِ مِن اَمرِهِ عَلي مَن يَشاءُ مِن عِبادِه) 5 «روح»، همان وحي است و حامل وحي نيز تنها جبرئيل(عليه‌السلام) است، پس مراد جمعي از ملائكه نيست، بلكه فرد است كه به صورت جمع ذكر شده است؛ مانند سخن نعيم بن مسعود اشجعي كه به ناس نسبت داده
^ 1 - ـ ر.ك: علل الشرايع، ج1، ص216؛ بحار الانوار، ج43، ص43 ـ 24.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص48.
^ 3 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج 2، ج 4، ص78؛ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص95.
^ 4 - ـ التفسير الكبير، مج 4، ج8، ص47.
^ 5 - ـ سوره نحل، آيه 2.

236
شده است: ﴿اَلَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَد جَمَعوا لَكُم فَاخشَوهُم) 1
ب. از آيات سوره مباركه «مريم» نيز برمي‏آيد كه تنها يك فرشته با مريم(عليهاالسلام) سخن مي‏گفته و آن جبرئيل(عليه‌السلام) بوده است: ﴿فَاتَّخَذَت مِن دونِهِم حِجابًا فَاَرسَلنا اِلَيها روحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرًا سَويّا) 2
منكران نبوّت مريم(عليهاالسلام) دليل اول را سه‏گونه پاسخ داده‏اند: يك. جبرئيل(عليه‌السلام) حامل وحي تشريعي است و بر انبيا و رسولان(عليهم‌السلام) نازل مي‏شود، درحالي كه مريم(عليهاالسلام) از وحي تسديدي، تأييدي، تبشيري و مانند آن برخوردار بود كه براي اولياي ديگر نيز به دست مي‏آيد، بنابراين آنچه بر آن حضرت نازل شد، وحي خاص تشريعي نبود تا آورنده‏اش لزوماً جبرئيل(عليه‌السلام) باشد، چنان‏كه همه موارد نزول حضرت جبرئيل جريان نبوت مهبط وحي نبوده است، زيرا آن حضرت بر غير انبيا نيز فرود مي‏آمد و هرگز از آيات قرآن حكيم چنين ويژگي‏اي براي وحي حضرت مريم(عليهاالسلام) ثابت نمي‏شود.
دو. روح در ﴿يُنَزِّلُ المَلئِكَةَ بِالرُّوح) 3 معلوم نيست كه خصوص وحي باشد؛ شايد مراد خود جبرئيل(عليه‌السلام) باشد كه ساير فرشتگان همراه او نازل مي‏شوند و رهبري آنان بر عهده جبرئيل(عليه‌السلام) است، چنان كه جبرئيل(عليه‌السلام) «الروح الامين» ناميده شده است: ﴿واِنَّهُ لَتَنزيلُ رَبِّ العلَمين ٭ نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الامين ٭ عَلي قَلبِكَ لِتَكونَ مِنَ المُنذِرين) 4
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 173.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 17.
^ 3 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص47 ـ 46؛ روح المعاني، ج3، ص247، الجامع لاحكام القرآن، مج2،ج4، ص78.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 2.
^ 5 - ـ سوره شعراء، آيات 194 ـ 192.

237
سه. چنانچه مراد از «روح» هم وحي باشد، تنها جبرئيل حامل وحي نيست، فرشتگاني ديگر نيز چنين‏اند؛ ولي زعامت آنان برعهده جبرئيل است: ﴿في صُحُفٍ مُكَرَّمَة ٭ مَرفوعَةٍ مُطَهَّرَة ٭ بِاَيدي سَفَرَة ٭كِرامٍ بَرَرَة) 1 پس فرشتگانِ حامل وحي بسيارند، هر چند زعيم همه آنان جبرئيل است، همان‏گونه كه قابضان ارواح زيادند؛ ولي رهبر آنان عزرائيل(عليه‌السلام) است و نيز چنين است احيا و تأمين رزق كه حضرت اسرافيل و حضرت ميكائيل عهده‏دار آن‏اند.
اين دسته از مفسران، دليل دوم را چنين پاسخ داده‏اند: اين وجه نيز تام نيست، زيرا فرشتگان دوبار با مريم(عليهاالسلام) سخن گفتند نه يك بار، بنابراين بار اول كه يك فرشته با او سخن گفته است، بدان معنا نيست كه مرتبه دوم نيز همان فرشته معهود بوده است.
منكران نبوّت حضرت مريم(عليهاالسلام) افزون بر پاسخگويي به دو دليل ياد شده، دو برهان نيز بر نفي آن اقامه كرده‏اند:
يكم: خداي سبحان مي‏فرمايد كه فقط به مردان نبوت بخشيده است: ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ اِلاّرِجالًا نوحي اِلَيهِم مِن اَهلِ القُري) 2 ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ اِلاّرِجالًا نوحي اِلَيهِم فَسئَلوا اَهلَ الذِّكرِ اِن كُنتُم لاتَعلَمون) 3
دوم: «اجماع»: تنها مردان به مقام نبوّت رسيده‏اند 4.
^ 1 - ـ سوره عبس، آيات 16 ـ 13.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 109.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه 43.
^ 4 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص47؛ روح المعاني، ج3، ص247.

238
تذكّر: لازم است عنايت شود كه با وجود دليل لفظي معتبر يعني آيه قرآن احتمال استناد اهل اجماع به آن راجح است، پس اجماع تعبّدي نخواهد بود. البته اگر اجماع معهود حاصل شده باشد، بنابر حجيت اصل اجماع مي‏توان به آن اعتماد كرد، زيرا كاشف از حكم معصوم(عليه‌السلام) است و قول قطعي معصوم در اصول هم مانند فروع حجت است.
آلوسي در پاسخ به دليل نخست منكران نبوت حضرت مريم(عليهاالسلام) مي‏گويد: آيه ﴿وما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ مِن رَسولٍ... ) 1 رسالت را از زنان نفي مي‏كند نه نبوّت را؛ و رسالت امري اجرايي و بعد از نبوّت است؛ يعني آورنده شريعت، اگر براي ابلاغ شريعت نيز مأموريت يافت، رسول خواهد بود و اين آيه دليل است كه فقط مردان به رسالت مي‏رسند؛ ولي نبوّت زنان را نفي نمي‏كند. به سخن ديگر، هر رسولي نبي است؛ ولي هر نبي‏اي رسول نيست؛ يعني لازمِ نبوّت رسالت نيست» 2 سخن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نيز كه فرمود: لا نبي بعدي 3 ، نفي رسالت را هم به همراه دارد، زيرا با انتقاي نبوّت، رسالت نيز كه فرع بر نبوّت است، منتفي خواهد بود.
آلوسي در ردّ دليل اجماع نيز مي‏گويد: در مسئله‏اي اختلافي، مانند نبوّت مريم(عليهاالسلام)، نبوّت مادر موسي يا نبوّت هاجر (كساني كه فرشتگان با آن‏ها سخن گفته‏اند) تمسّك به اجماع روا نيست 4.
در پاسخ آلوسي مي‏توان گفت كه صرف مشاهده فرشتگان يا شنيدن سخن آنان، نشانه نبوّت تشريعي نيست، زيرا نبوّت، اعمّ از انبائي و تشريعي است.
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 25؛ سوره حجّ، آيه 52.
^ 2 - ـ ر.ك: روح المعاني، ج3، ص247.
^ 3 - ـ الكافي، ج8، ص107؛ بحار الانوار، ج2، ص226.
^ 4 - ـ روح المعاني، ج3، ص247.

239
آري، وحي گاهي تشريعي و براي ابلاغ به مردم است؛ مثل ﴿واَقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوةَ واركَعوا مَعَ الرّ كِعين) 1 ﴿ثُمَّ اَتِمّوا الصِّيامَ اِلَي الَّيل) 2 و﴿ولِلّهِ عَلَي النّاسِ حِجُّ البَيتِ مَنِ استَطاعَ اِلَيهِ سَبيلا) 3 و زماني وحي براي عمل به شريعت است و به فعل تعلّق مي‏گيرد نه به حكم؛ مانند ﴿سَبِّحِ اسمَ رَبِّكَ الاعلي) 4 و ﴿فَسَبِّح بِاسمِ رَبِّكَ العَظيم) 5 در اين‏گونه موارد ممكن است وحي براي تشريع نيز باشد. آنچه به رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم مي‏رسيد، از اين قبيل است، از اين‏رو آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم درباره ﴿سَبِّحِ اسمَ رَبِّكَ الاعلي﴾ فرمود: اجعلوها في سجودكم 6 و درباره ﴿فَسَبِّح بِاسمِ رَبِّكَ العَظيم﴾ فرمود: اجعلوها في ركوعكم 7.
گاهي نيز وحي، تسديدي، توفيقي و تأييدي و وحي فعل است نه حكم؛ و مستلزم تشريع نيست؛ مانند وحي به ائمّه اهل بيت(عليهم‌السلام) يا برخي از امامان پيشين: ﴿وجَعَلنهُم اَئِمَّةً يَهدونَ بِاَمرِنا واَوحَينا اِلَيهِم فِعلَ الخَيرتِ واِقامَ الصَّلوةِ وايتاءَ الزَّكوةِ وكانوا لَنا عبِدين) 8 يا گروهي خاص: ﴿لاتَجِدُ قَومًا
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 43.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 187.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 97.
^ 4 - ـ سوره اعلي، آيه 1.
^ 5 - ـ سوره واقعه، آيه 74.
^ 6 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج1، ص315؛ وسائل الشيعه، ج6، ص328.
^ 7 - ـ همان.
^ 8 - ـ سوره انبياء، آيه 73؛ البرهان، ج5، ص237.

240

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved