بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

قُل ان كنتم تُحبّون اللهَ فاتّبعوني يُحببكمُ‏اللهُ و يغفِر لَكُم ذُنوبكم و الله غَفور رَحيم (31)
 
گزيده تفسير
در اين آيه كريمه خداوند از بندگان محبت و طاعت را مي‏خواهد و محبت و مغفرت خود را اجر آن دو مي‏شناساند و اين پيمان متقابل، مصداقي از بنده‏نوازي خداي سبحان است.
انسان براي پيمودن راه محبت راهنما مي‏خواهد، از اين‏رو پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم رسالت دارد به مردم بگويد كه اگر دوستدار خداييد، از من پيروي كنيد تا محبوب او شويد.
خدا دوستي، كمالي است كه خداي بنده‏نواز آن را به آدمي عطا مي‏كند و چون ثمره اين عطيّه، محبوبيت عبد نزد خداست، خدادوستي انسان بين دو بنده‏نوازي خدا قرار دارد، چنان‏كه توبه انسان ميان دو توبه خداست.
«محبت» رابط مشترك حضرت خداوند تعالي و بندگان اوست؛ يعني بر خلاف پندار برخي، هم عبد مي‏تواند مُحب باشد و خداوند محبوب او و هم خداي متعالي مُحب است و عبد محبوب وي. طاعت، مختص عبد است و مغفرت، ويژه ربّ.

35

بايد عنايت كرد كه محبت از يكسو معلول معرفت و از سوي ديگر، علتِ طاعت است.
آوردن اسم ظاهر «الله» به جاي ضمير، براي بيان اهميت مطلب و تفهيم اين معناست كه مغفرت و رحمت، مقتضاي الوهيت‏اند.
 
 
تفسير
 
مفردات
تحبّون، يُحببكم: «حُب» به ذات، وصف و فعل تعلق مي‏گيرد؛ ولي اراده فقط به انجام دادن كار و تحصيل وصف. كلمه «اَحبّ» (باب افعال) مايه بي‏نيازي از «حَبَّ» (ثلاثي مجرد) و واژه «محبوب» بي‏نياز كننده از «مُحَبّ» شد، گرچه به ندرت ثلاثي مجرّد يعني حَبَبْتُ به معناي اَحْبَبْتُ و ثلاثي مزيد يعني مُحَبّ به معناي محبوب استعمال شده است 1.
 
 
تناسب آيات
در آيه ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك) 2 و آيات پس از آن، از شكوه، جلال، عزّت، عظمت، تهديد و تحذير و به سخن ديگر، از جلال خداوند بيشتر سخن به ميان آمده؛ ولي در اين آيه محبتِ متقابل خداوند و بندگان، قرب و وصال و به ديگر سخن، جمال خداوند مطرح مي‏گردد.
آيات پيشين با اشاره به جلال، شكوه، عزّت و عظمت الهي و از راه تهديد و تحذير، مخاطبان را به ايمان به خدا و پيامبران دعوت و از دوستي با كافران
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج21، ص733.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 26.

36

نهي مي‏فرمودند و آيه مورد بحث با اشاره به جمال خدايي و از راه محبت و قرب و وصال، مخاطبان را به ايمان و تبعيت از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم فرا مي‏خواند.
پايان يافتن تهديد و تحذير در آيه گذشته با جمله ﴿واللهُ رَئُوف بِالعِباد) 1 زمينه‏ساز دعوت لاحق از طريق محبت است، چون رأفت خدا به بندگان مستلزم محبت ايشان به خداست 2.
٭ ٭ ٭
 
 
عالي‏ترين مرتبه تعهّد ميان خدا و بندگان
آيه مورد بحث، مصداقي از اصل كلّي ﴿واَوفوا بِعَهدي اوفِ بِعَهدِكُم) 3 است. اگر انسان به پيمان خود با خدا عمل كند، خدا نيز به عهد خود با بشر وفا و به او محبت مي‏كند.
خداي سبحان به اندازه‏اي بندگان را مي‏نوازد كه با آنان پيمان متقابل مي‏بندد، هرچند وفا به آن را به وفاي طرف مقابل موكول مي‏كند.
عهد الهي، پيماني است متقابل كه در مصاديق متعدد جلوه مي‏كند: 1. «دعا»: خداي سبحان استجابت دعاي دعا كنندگان را تعهّد مي‏كند: ﴿وقالَ رَبُّكُمُ ادعوني اَستَجِب لَكُم) 4
2. «شكر نعمت»: خداي سبحان تعهّد مي‏دهد كه بر نعمت شاكران بيفزايد: ﴿واِذ تَاَذَّنَ رَبُّكُم لَئِن شَكَرتُم لاَزيدَنَّكُم) 5
^ 1 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 30.
^ 2 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج8، ص18؛ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص78.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 40.
^ 4 - ـ سوره غافر، آيه 60.
^ 5 - ـ سوره ابراهيم، آيه 7.

37

3. «استغفار»: خداي سبحان وعده مي‏دهد كه گناهان استغفار كنندگان را بيامرزد: ﴿ومَن يَعمَل سوئا اَو يَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ يَستَغفِرِ اللهَ يَجِدِ اللهَ غَفورًا رَحيما) 1
4. «ياد خدا»: خداوند ذاكران خود را ياد مي‏كند: ﴿فَاذكُروني اَذكُركُم) 2
5. «محبت»: هر كه محب خدا باشد، خدا نيز دوستدار وي است. شرط و نشانه محبت به خدا تبعيّت از رسول اوست: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾. اين عالي‏ترين مرتبه تعهّد ميان حق و خلق است.
 
 
از مُحب تا محبوب حق شدن
محب خدا بر اثر پيروي از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم محبوب خدا مي‏شود و به مقامي مي‏رسد كه هر آنچه دارد، در راه خدا نثار مي‏كند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِي اللهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم ويُحِبّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَي المُؤمِنينَ اَعِزَّةٍ عَلَي الكفِرينَ يُجهِدونَ في سَبيلِ اللهِ ولايَخافونَ لَومَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضلُ اللهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ واللهُ وسِع عَليم) 3 دوستدار خداوند بايد ميان خوف و رجا به سر برد و با عمل صالح خود، دوستي را آبياري و از آن محافظت كند، تا محبت الهي رخت برنبندد.
خداوند به بندگان فرمان مي‏دهد كه وقتي با پيمودن راه، محب حق شديد، به اين مرحله بسنده نكنيد و بر طي صراط مستقيم همّت گماريد، تا خداوند نيز دوستدار شما گردد و محبوب او شويد: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 110.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 152.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 54.

38

يُحبِبكُمُ الله﴾. گام نهادن در اين راه، هيچ مانع و رادعي ندارد و مي‏توان متواضع‏تر، طاهرتر، صادق‏تر، عادل‏تر و با تقواتر شد؛ حتّي ديگران را نيز به سرعت و سبقت واداشت و امام سالكان و امام متقيان شد و اين مرحله امامت، پس از مراحل سرعت و سبقت است.
آن محبتي را كه امير مؤمنان(عليه‌السلام) وصف فرشتگان مي‏داند: و شربوا بالكأس الرويّة من محبّته 1 ، هم قرآن كريم و هم روايات امامان معصوم(عليهم‌السلام) به ديگران نيز وعده مي‏دهند 2 ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾.
خطاب‏هاي قرآني بيشتر عام هستند 3 ؛ مانند آيه مورد بحث كه محب خدا بودن و محبوب خدا شدن براي همگان است نه مخصوص معصومان(عليهم‌السلام). آري آنان اسوه كامل محبت‏اند و ويژگي‏هايي در محبت دارند كه دست ديگران بدان نمي‏رسد؛ امّا اين آيه در صدد بيان آن ويژگي‏هاي حبّي نيست.
انسان براي پيمودن راه محبت به راهنما نيازمند است، تا هر برنامه‏اي را به دستور او انجام دهد، به همين جهت خداوند به حبيب خود فرمان مي‏دهد كه به مردم بگويد اگر دوستدار خدا هستيد، از من پيروي كنيد، تا محبوب او شويد: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾.
پيروي از حبيب خدا انسان را نخست حبيب خدا (حبيب به معناي مُحِبّ) و سرانجام، حبيب به معناي محبوب مي‏كند.
وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از آن جهت كه حبيب الله است، رسالتش ابلاغ
^ 1 - ـ نهج‏البلاغه، خطبه 91، بند 52.
^ 2 - ـ ر.ك: الكافي، ج2، ص199؛ بحار الانوار، ج91، ص8.
^ 3 - ـ برخي آيات مانند آيه تطهير، مباهله، اكمال دين و اتمام نعمت... مخصوص عترت طاهره(عليهم‌السلام) است.

39

پيام محبت است و چون سيره علمي و عملي آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم اسوه علمي و عملي سالكان است، به امّت خود محبت را درس مي‏دهد.
 
 
ديدگاه زمخشري درباره تعلّق محبت به خدا
زمخشري و همفكرانش (معتزله) مي‏گويند كه محبت به خدا تعلّق نمي‏گيرد و خدا محبوب بشر نمي‏شود، زيرا محبت گونه‏اي از اراده است و اراده، نه به حوادث تعلّق مي‏گيرد و نه به امر ذاتي قديم . اگر انسان بخواهد كاري انجام دهد، آن را اراده مي‏كند، بنابراين اطلاق محبوب بر حضرت حق تعالي مَجاز است و ﴿اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ... ﴾ يعني «إن كنتم تطيعون الله... ». اطلاق «محب بودن» نيز بر خدا مَجاز است و ﴿يُحبِبكُمُ الله﴾ يعني خدا گناهان شما را مي‏آمرزد؛ يعني در هر دو طرف، اطلاق محبت نسبت به خدا مجاز است 1.
اين سخن زمخشري را نه تنها معتزله، بلكه برخي مفسّران شيعه نيز پذيرفته‏اند 2 ؛ ولي زمخشري به اين مقدار بسنده نمي‏كند و مدّعيان محبت را دروغگو و اهل مجلس سماع و پايكوبي مي‏خواند 3.
لازم است عنايت شود كه شايد كساني داعيه كذب داشته باشند؛ امّا مدّعيان راستين و محبان واقعي خدا نيز كم نيستند، بنابراين اولياي الهي را به چنين نسبت‏هايي متهم كردن روا نيست.
تذكّر: تفسير قرآن صرفاً به زبان عرف، نحو، صرف و ادبيات محاوره‏اي و
^ 1 - ـ ر.ك: الكشاف، ج1، ص353.
^ 2 - ـ مؤلّف تفسير شريف كنز الدقائق كه از متأخران اماميه است، سخن زمخشري را نقل مي‏كند و با اعجاب مي‏گويد: و لنعم ما قال صاحب الكشاف هنا (تفسير كنزالدقائق، ج2، ص58).
^ 3 - ـ الكشاف، ج1، ص353.

40

بي‏آشنايي به زبان خود قرآن كريم چنان پيامدهايي را دارد. فرق اراده و محبت در اين است كه محبت، هم به ذات و هم به كار متعلق مي‏شود؛ ولي اراده فقط به فعل 1. گستره حوزه محبت، مصحّح هر دو گونه كاربرد است.
فخر رازي كه خود و همفكرانش (اشاعره) را اهل سنّت مي‏داند، تفكّر معتزلي را تفكر كلامي خوانده و تعبيرهايي مانند «اين سخنان تام نيست و شايستگي آن را ندارد كه در تفسير مطرح شود»، درباره آن به كار برده است 2.
البته در آيه مورد بحث، نه مجاز در اسناد به كار رفته است كه برخي از مفسّران گفته‏اند 3 و نه مجاز در كلمه كه زمخشري و همفكرانش معتقدند 4 ، بلكه اين الفاظ در معناي حقيقي خود به كار رفته‏اند و خدا براي هر كسي به اندازه معرفت او محبوب و مرهوب است.
 
 
رابطه محبت با معرفت و اطاعت
محبت، واسطه‏اي است ميان معرفت و اطاعت: محبت از سويي معلول معرفت است و از طرفي، علّت طاعت، زيرا محبت بي‏معرفت به دست نمي‏آيد، چنان‏كه اطاعت بدون محبت، بر همين اساس، محبت محور تعليم قرار گرفته و وجود مبارك رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه حبيب خداست، معلّم و راهنماي مردم شده و اجر رسالت خويش را به دستور خداوند مودّت به عترت
^ 1 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج21، ص733.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص19.
^ 3 - ـ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص81.
^ 4 - ـ الكشاف، ج1، ص353.

41

طاهرين(عليهم‌السلام) دانسته است: ﴿قُل لااَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّالمَوَدَّةَ فِي القُربي) 1
مودّت به اهل بيت نيز از سويي به معرفت به آنان مستند است، زيرا بي‏معرفت به آنان پديد نمي‏آيد و از طرفي سند، تكيه‏گاه و دليل فرمان‏برداري از آن‏هاست، چنان‏كه امام صادق(عليه‌السلام) فرمود كه هر كه خدا را عصيان مي‏كند، محب خدا نيست؛ آن‏گاه فرمود:
تعصي الإله و أنت تظهر حبّه ٭٭٭٭ هذا محال في الفعال بديع
لو كان حبّك صادقاً لأطعته ٭٭٭٭ إنّ المحب لمن يحب مطيع 2
محب هرگز درباره محبوب خود عصيان نمي‏ورزد و وقتي پيروي حبيب خدا در همه جوانب صورت گيرد، محب خدا بودن نيز در همه جوانب محقق مي‏شود. فرمان برداري كامل، محبت كامل مي‏زايد و اطاعت ناقص، محبت ناقص؛ و تنها راه تكميل محبت، همان پيروي است.
طبق برخي روايات اگر كسي خدا را اطاعت كند؛ ولي محب اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نباشد، به بهشت وارد نخواهد شد 3 ، چون در حقيقت خدا را فرمان نبرده، زيرا آيه مورد بحث معيار محبت را پيروي از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم دانسته است و نيز در همين سوره «آل عمران» 4 وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) را بسان جان پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم معرّفي فرمود، بنابراين اگر كسي محب و پيرو اميرمؤمنان(عليه‌السلام)
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 23.
^ 2 - ـ الامالي، صدوق، ص396.
^ 3 - ـ ر.ك: مناقب آل ابي‏طالب، ج3، ص230 ـ 229؛ بحار الانوار، ج27، ص194.
^ 4 - ـ آيه مباهله، آيه 61.

42

نباشد، پيرو و محب حبيب خدا، حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم نيست، در نتيجه پيرو خدا نيز نخواهد بود 1.
از سوي ديگر، چون عترت طاهره(عليهم‌السلام) نور واحد و داراي پيام واحدند و وجود مبارك اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نفس رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم است، همه عترت اطهار جان حضرت ختمي نبوّت‏اند و انفكاك عترت طاهره(عليهم‌السلام) از يكديگر مصداق ﴿نُؤمِنُ بِبَعضٍ ونَكفُرُ بِبَعض) 2 است، پس هر يك از عترت طاهره(عليهم‌السلام) چنين حكمي دارد.
 
 
ثمره پيروي از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم
از ويژگي‏هاي تبعيّت(پيروي) آن است كه تابع را به متبوع ملحق مي‏كند، پس پيرو حبيب خدا، حبيب الله و تابع خليل خدا خليل الله خواهد شد و سخن رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم كه: حسين منّي و أنا من حسين 3 ، هرچند خصيصه‏اي بزرگ براي حضرت امام حسين(عليه‌السلام) است زيرا وثيق‏ترين، عريق‏ترين و عميق‏ترين پيوند ولايي براي آن حضرت است درباره ساير پيروان نيز از قرآن كريم همين اصل كلّي استنباط مي‏شود، چنان‏كه از حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) حكايت مي‏كند كه ﴿فَمَن تَبِعَني فَاِنَّهُ مِنّي ومَن عَصاني فَاِنَّكَ غَفور رَحيم) 4 يعني هركس مرا تبعيّت كند، از من است و چون من خليل خدايم، او نيز از خلّت (دوستي) خدا سهمي خواهد داشت: ﴿اِنَّ اَولَي النّاسِ بِاِبرهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ وهذا النَّبِي
^ 1 - ـ مناقب آل‏ابي طالب، ج3، ص235.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 150.
^ 3 - ـ كامل الزيارات، ص116؛ بحار الانوار، ج43، ص261.
^ 4 - ـ سوره ابراهيم، آيه 36.

43

والَّذينَ ءامَنوا واللهُ وَلِي المُؤمِنين) 1 يعني سزاوارترين مردم به حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) پيروان او... هستند.
از آنجا كه تبعيت برخاسته از معرفت، محبت طرفيني را نيز در پي‏دارد، پيرو پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم كه محب آن حضرت است محبوب پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نيز خواهد بود: ﴿واخفِض جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤمِنين ٭ فَاِن عَصَوكَ فَقُل اِنّي بَري‏ء مِمّا تَعمَلون) 2 اين بال و پر گستراندن و زير پر گرفتن پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نسبت به پيروان خودكاري محبت‏آميز و عاطفي است و اگر در سايه عقل باشد، محبت عقلي را مي‏فهماند. فرزند نيز بايد براي پدر و مادر خود پر و بال بگشايد: ﴿وقَضي رَبُّكَ اَلاّتَعبُدوا اِلاّاِيّاهُ وبِالولِدَينِ اِحسنًا اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفٍّ ولاتَنهَرهُما وقُل لَهُما قَولًا كَريما ٭ واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ وقُل رَبِّ ارحَمهُما كَما رَبَّياني صَغيرا) 3 اين پر و بال گشودن آميخته با نوعي ترحّم و تذلّل به معناي ذلولانه است؛ امّا پر و بال گشودن پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم از روي محبت و رئوفانه است نه ذلولانه.
پيرو پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم هم حبيب الله مي‏شود و هم محبوب رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم، به گونه‏اي كه آن حضرت بال‏هاي رئوفانه‏اش را براي او مي‏گشايد و اين همه آثار در صورتي است كه محبت دو جانبه و پيروي راستين، كامل و مستمر باشد.
 
 
اطلاق فرمان تبعيت، دليل عصمت پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم
دستور اتّباع از پيامبر: ﴿فَاتَّبِعوني﴾ مانند جَعْلِ منصب و مقام اسوه بودن آن
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 68.
^ 2 - ـ سوره شعراء، آيات 216 ـ 215.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيات 24 ـ 23.

44

حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم مطلق است، مگر دليل خاص بر تقييد اقامه شود؛ نظير نكاح هبه: ﴿خالِصَةً لَكَ مِن دونِ المُؤمِنين) 1
از اطلاق لزوم پيروي آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم در تمام حركت‏ها و سكون‏ها، قيام و قعود، جنگ و صلح، صيام و افطارها...، مي‏توان به عصمت آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم پي‏برد، زيرا اگر معصوم نبود و احتمال خطا، سهو، نسيان يا عصيان در شأني از شئون او راه مي‏يافت، هرگز دستور پيروي مطلق از وي داده نمي‏شد.
از اينجا مي‏توان گفت كه اِتّباعِ مطلق، كاشف از عصمت امام (به معناي جامع نبي، رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم و وصي) از يكسو و سبب رسيدن تابع به مقام شامخ محبوبيّت از سوي ديگر است، كه آثار تكويني فراواني دارد.
 
 
اثر تكويني دوستي الهي
نظام رهبري و امامت از دو عنصر تابع و متبوع تشكيل مي‏شود. متبوع حقيقي، شخصيّت حقوقي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم يعني نبوّت و رسالت اوست؛ نه شخصيّت حقيقي وي كه از اين جهت ايشان‏صلي الله عليه و آله و سلم همسان ديگران‏اند: ﴿اِن نَحنُ اِلاّبَشَر مِثلُكُم) 2
قرآن كريم گاهي دستور پيروي به امّت مي‏دهد؛ مانند آيه مورد بحث؛ و زماني به معرفي قدوه مي‏پردازد؛ نظير آيه ﴿لَقَد كانَ لَكُم في رَسولِ اللهِ اُسوَة حَسَنَة) 3 ولي پيام هر دو دسته آيات، يكي است و آن، لزوم پيروي كردن از
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 50.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 21.

45

دستورهاي الهي است كه از راه وحي بر پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم فرود آمده و آن حضرت در كمال امانت، متن آن‏ها را ابلاغ فرموده است.
محصول ائتسا به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم و پيروي از آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم نيل به مقام شامخ محبت است؛ يعني تابع احكام خدا محبوب وي مي‏شود. دوستي در بشر كه از اوصاف عاطفي است، در محبوب اثر تكويني به بار نمي‏آورد؛ ليكن دوستي الهي، محبوب را صاحب مقام تكويني مي‏كند كه وي به اذن محب خود كاري مي‏كند كه مقدور ديگران نيست، چنان‏كه كارهاي درست مقدور ديگران را با صيانت از نقص و عيب مي‏كند و اين ويژگي، همان ولايت تكويني است كه به اذن خداوند در محبوب او ظهور مي‏كند.
اين حقيقت را حديث معروف قرب نوافل تشريح مي‏كند كه در جوامع روايي فريقان آمده است 1. وقتي اثر قرب نوافل همان باشد كه در حديث معروف آمده است، اثر قرب فرائض برتر از آن خواهد بود: گاهي خداوند در مقام فعل (نه در مقام ذات و نه در مرتبه اسماي ذات) مجاري ادراكي و تحريكي انسان محبوب خود مي‏شود و زماني انسان كامل محبوب، مجاري ادراكي و تحريكي خداوند در مرتبه فعل (نه ذات و نه اسماي ذات) مي‏گردد و تفاوت «كنت سمعَه و بصَره... » در قرب نوافل با عَينُ الله و اُذُن الله و يَدُالله... شدن در قرب فرائض همين است، بنابراين محبوب الهي صاحب مقام است؛ نه صرف طَرَفِ اضافه مفهوم محبوبيّت كه رهاورد تكويني نداشته باشد.
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص352؛ كنز العمال، ج1، ص230.
 

46

پاداش محبت و تبعيت
بر اساس ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَير مِنها) 1 و ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها) 2 پاداش خداي سبحان به كار خير بنده، بيش از ارزش آن كار است. بر پايه اين اصل كلي است كه انسان محبت مي‏دهد و محبوبيّت مي‏گيرد: ﴿اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾، با اينكه فاصله ميان اين دو بسيار زياد است.
گفتني است ذات اقدس خداوندي از تأثّر منزّه است، بنابراين محبت و غضب او مانند محبت و غضب انسان نيست كه بر اثر تأثّر و انفعال است، بلكه صفت فعل خداست، چنان‏كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: يحبّ و يرضي من غير رقّة؛ و يبغض و يغضب من غير مشقّة. يقول لمن أراد كونه: ﴿كُن فَيَكون﴾؛ لا بصوت يقرع ولا بنداء يسمع؛ و إنّما كلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثّله 3 ؛ دوستي و دشمني خدا معلول رقّت و مشقّت نيست؛ هر چيزي با فرمان او بي‏درنگ وجود مي‏يابد. گفتن كلمه «كن»، نه صوتي كوبنده يا برخاسته از كوبيدن است و نه فريادي است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان كاري است كه او آن را پديد مي‏آورد.
خداوند، هم كاسه محبت را از كالاي گرانبهاي محبوب بودن پر مي‏كند و هم گناهان محب را مي‏آمرزد: ﴿ويَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم﴾. خداوند غفور و رحيم
^ 1 - ـ سوره نمل، آيه 89.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 160.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 186، بند 16. «قرع» كوبيدن و «قلع» كندن است. منشأ پيدايشِ صوت با «قرع» و «قلع» است.

47

است؛ يعني نه تنها بر اساس رحمت ابتدايي گناهان را مي‏آمرزد، رحمت خاص خويش را نيز عطا مي‏كند.
از محبت كه صفت فعل خداست، مغفرت فهميده مي‏شود؛ امّا از مغفرت نمي‏توان «محبت» را فهميد، زيرا آمرزش الهي يعني بنده را به جهنّم نمي‏برد؛ امّا همه كساني كه از جهنّم در امان‏اند، محبوب حق نيستند، بلكه محبوب حساب ديگري دارد. اگر كسي محبوب حق شد، آثار فعل خدا به دست او ظاهر خواهد شد.
زمخشري كه از مكتب اهل بيت(عليهم‌السلام) محروم است، اين‏گونه آيات را مجاز مي‏پندارد 1.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. قله رفيع جذب و دفع
انسان داراي «بينش» و «گرايش» است؛ با كمك بينش (عقل نظري) مي‏فهمد و با استمداد از گرايش (عقل عملي) آموخته‏هايش را عملي و اجرا مي‏كند.
«محبت»، اراده، نيّت، اخلاص و مانند آن و نيز ريا و نظاير آن از شئون عقل عملي است. اگر انسان در «جهاد اكبر» كه از شئون عقل عملي است پيروز شود، نيروي جذب و دفع او تعديل خواهد شد و از اسارت شهوت و غضب و گرفتاري جذب و دفع سركش و لگام گسيخته رهايي خواهد يافت 2.
پس از اين تعديل، نخست ارادت و كراهت و محبت و عداوت پيدا
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص353.
^ 2 - ـ جذب و دفع در گياهان، حتي در جمادات هست؛ ولي شهوت و غضب فقط در حيوان و انسان است.

48

مي‏شوند و سرانجام، هر دو جناح، تلطيف مي‏شوند و «تولّي» و «تبرّي» جلوه مي‏كند 1 ، بنابراين براي رسيدن به مقام «تولّي» و «تبرّي» بايد از جذب و دفعي كه در جمادات و گياهان است و از شهوت و غضبي كه در انسان و حيوان است و از ارادت، كراهت، محبت و عداوتي كه در انسان‏هاي متعارف است، نجات يافت. تولّي و تبرّي، همان قلّه جذب و دفع است؛ جذب و دفعي است كامل كه كمالي فراطبيعي است و از بيرون طبيعت سر بر آورده است.
حيوان، جذب و دفع و شهوت و غضب دارد؛ اما بر اساس خيال و وهم، از همين رو متحرك به ميل است؛ نه به اراده كه مقامي برتر از صرف ميل است. انسان نيز جذب و دفع دارد؛ اگر حساب شده و بر اساس عقل عملي باشد كه [العقل]... ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان .. 2. ، متحرك به اراده است و در متن دين قرار مي‏گيرد؛ يعني اين گرايش و گريز (تولّي و تبرّي) مانند نماز، روزه، حجّ، زكات و ساير اعمال واجب، از فروع رسمي دين به شمار مي‏آيد.
اگر كسي با عقل عملي بر اين امور مسلّط شود، علاقه و انزجار و دوستي و دشمني او بر اساس «تولّي» به ذات اقدس خداوندي و «تبرّي» از غير او خواهد بود، به همين جهت قرآن كريم از محبت انصار به مهاجران با عظمت ياد مي‏كند: ﴿والَّذينَ تَبَوَّئو الدّارَ والايمنَ مِن قَبلِهِم يُحِبّونَ مَن هاجَرَ اِلَيهِم ولايَجِدونَ في صُدورِهِم حاجَةً مِمّا اوتوا ويُؤثِرونَ عَلي اَنفُسِهِم ولَو كانَ بِهِم خَصاصَة... ) 3 پس انسان براي پيمودن اين راه به عقل نظري يعني دانش و
^ 1 - ـ تولي و تبري، كار همان نيروي جاذبه و دافعه است؛ امّا بسيار دقيق، زيرا از سطح طبيعت گذشته و به مافوق طبيعت راه يافته است، به همين جهت جاي آن در متن دين است.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص11.
^ 3 - ـ سوره حشر، آيه 9.

49

بينش محتاج است و دانش بر اساس ﴿ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَينِ في جَوفِه) 1 مي‏گويد كه جذب و دفع، دو دستگاه مستقل نيستند، بلكه اين دو قوه در پوشش يك نيروي برتر به نام عقل عملي هستند و عقل عملي را نيز عقل نظري رهبري فكري مي‏كند 2.
قوه عاقله عقل عملي، پس از تعديل، چيزي را كه خدا دوست ندارد، هرگز در خود راه نخواهد داد، به همين جهت محبان خدا از سويي حبّ دنيا و زرق و برق آن را از خود دور مي‏كنند، تا مصداق آيات ﴿تُحِبّونَ العاجِلَة ٭ وتَذَرونَ الاءخِرَة) 3 و ﴿وتُحِبّونَ المالَ حُبًّا جَمّا) 4 نباشند و از سوي ديگر، مأموران الهي و انبيا و اولياي خدا را از آن رو كه مجاري فيض حق و پيام‏آوران اويند، دوست مي‏دارند. آنان نقص خويش را مي‏فهمند و كمال محض را تنها در ذات اقدس خداوندي مي‏بينند و هستي و كمال خود را حدوثاً و بقاءً تنها از خدا مي‏دانند و به چيزي و كسي جز او دل نمي‏بندند.
آري، آنان محبوبِ راستين خويش را يافته‏اند و كسي كه محبوبِ واقعي خود را مي‏يابد، از او پيروي مي‏كند تا محبوبِ محبوب خويش گردد.
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 4.
^ 2 - ـ عقل نظري يعني ادراكي كه به عقل عملي فرمان مي‏دهد و عقل عملي همان نيرويي است كه با شوق، دستور عقل نظري را اجرا مي‏كند. «قوّه شوقيه» گاهي به صورت «شهوت» يعني جذب ملايم و زماني به شكل «غضب» يعني دفع ناملايم ظهور مي‏كند؛ با اين وصف، قوّه شوقيه جامع شهوت و غضب است، به همين جهت «قوّه نزوعيّه جامع» نيز ناميده شده است.
^ 3 - ـ سوره قيامت، آيات 21 ـ 20.
^ 4 - ـ سوره فجر، آيه 20.

50

2. برتري لذّت معرفت و عبادت برخاسته از محبت
از خواسته‏هاي متعالي انسان آن است كه خداوند قلب او را متوجّه خويش گرداند: اللّهمّ! إنّ قلوب المخبتين إليك والهة 1 ، تا به چيزي غير از آنچه نزد خداست رغبت نكند، چنان‏كه فرشتگان به چيزي جز خدا رغبت نمي‏كنند: لم ينفد طول الرغبة إليه مادّة تضرعهم و لا أطلق عنهم عظيم الزلفة ربق خشوعهم 2 ؛ رغبت فراوان آنان به خدا تضرعشان را از بين نبرده و مقام برجسته آنان، طوق خشوع را از گردنشان برنگرفته است.
رغبت به آنچه نزد خداست، وسط راه و در حدّ ﴿وما عِندَ اللهِ خَير واَبقي) 3 است و در پايان راه براي خواصّ اولياي الهي سخن از ﴿واللهُ خَير واَبقي) 4 است. آنان بهشت را مطلوب نهايي نمي‏دانند، بلكه بهشتْ مشتاق آنان و ايشان مشتاق آفريدگار بهشت‏اند، چنان‏كه درباره بعضي اصحاب مانند سلمان» آمده است كه بهشت مشتاق آن‏هاست 5.
لذّت اينان از حيات معقول طوبا قياس كردني با كامجويي ديگران از زندگي محسوس نيست، چنان‏كه فرشتگان نيز كه از جام محبت حق سيراب شده‏اند و نيز ترس خدا در سويداي دلشان جاي گرفته است، لذّتشان از
^ 1 - ـ مصباح المتهجد، ص682؛ بحار الانوار، ج97، ص264؛ مفاتيح الجنان، «زيارت امين الله».
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 91، بند 53.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 60.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 73.
^ 5 - ـ روضة الواعظين، ج2، ص280؛ بحار الانوار، ج22، ص341.
 

51

معرفت، بيش از كام گرفتن ديگران از طبيعت است 1.
عبادت برخاسته از محبت، خستگي در پي‏ندارد، به همين جهت عبادت فراوان هرگز فرشتگان را خسته نمي‏كند: ﴿فَالَّذينَ عِندَ رَبِّكَ يُسَبِّحونَ لَهُ بِالَّيلِ والنَّهارِ وهُم لايَسئمون) 2 زيرا سخن گفتن، همنشيني، انس و حشر با دوستِ كامل لذّتبخش است نه ملال‏آور. احساس خستگي و عدم نشاط در عبادت، بر اثر نبود محبت است.
عبادت ائمّه(عليهم‌السلام) نيز مانند فرشتگان از ترس جهنّم يا شوق به بهشت نيست 3. كسي كه از جهنّم مي‏ترسد يا به بهشت طمع دارد، گرفتار نفس خويش است و هنوز به «ترس از مقام ربّ» نرسيده است و شايد به بهشت ظاهري برسد؛ امّا آنان كه به درجه خوف از مقام رب رسيده‏اند، غير از بهشت ظاهري از جنّة اللقاء نيز برخوردارند: ﴿ولِمَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتان) 4
بايد همّتي بلند داشت و آگاه بود كه صرف نسوختن در دوزخ هنر نيست، چنان‏كه كودكان و سفيهان و مستضعفان فكري هيچ‏يك جهنّمي نيستند؛ نيز بايد دانست كه بهره‏وري از بهشتِ ﴿جَنّتٍ تَجري مِن تَحتِهَا الانهر) 5 كمال
^ 1 - ـ ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 91، بند 53 ـ 51.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 38.
^ 3 - ـ نهج الحق و كشف الصدق، ص248؛ كتاب الخصال، ج1، ص188؛ بحار الانوار، ج67، ص234. فرشتگان نيز خوف دارند؛ ولي خوفشان عقلي است نه نفسي: «يَخافونَ رَبَّهُم مِن فَوقِهِم» (سوره نحل، آيه 50). اين ترس مانند هراس كساني است كه خداوند درباره آنان مي‏فرمايد: «واَمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ ونَهَي النَّفسَ عَنِ الهَوي ٭ فَاِنَّ الجَنَّةَ هِي المَأوي» (سوره نازعات، آيات 41 ـ 40).
^ 4 - ـ سوره الرحمن، آيه 46.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 25.

52

نهايي نيست. البته اگر كسي به مرحله بالاتر راه يافت، از مراحل پايين مانند بهشت برخوردار است؛ ولي كسي كه در مرحله پايين است، از مراتب بالاتر مانند جنّة اللقاء، بي‏نصيب است.
نكته: آنان كه بندگي‏شان بر بنيان «محبت» استوار است اولاً بر فرض عدم وعده به بهشت و وعيد به دوزخ هم از خدا اطاعت مي‏كنند، چنان‏كه حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود كه اگر هم خداوند به گنهكاران عذاب وعده نمي‏داد، واجب بود براي قدرداني از نعمت‏هايش نافرماني نشود: لو لم يتوعد الله علي معصيته لكان يجب ألاّ يعصي شكراً لنعمه 1 و اين ضرورت، حكم عقل است نه شرع، زيرا اگر حكم شرع بود، ترك آن جهنم و عذاب را در پي‏داشت.
ثانياً از آنجا كه حب و بغض محبانِ راستين، في الله و لله است، علاقه‏مندي آنان به كسي سبب افراط و احسان بيش از حد و نيز بغض و دشمني آنان به كسي مايه تفريط و معصيت نخواهد شد. حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در وصف اهل تقوا مي‏فرمايد: لا يحيف علي من يبغض ولا يأثم فيمن يحب 2.
ثالثاً توقع ندارند؛ نه در ازاي كار انجام نداده توقع ستايش دارند: ﴿لاتَحسَبَنَّ الَّذينَ يَفرَحونَ بِما اَتَوا ويُحِبّونَ اَن يُحمَدوا بِما لَم يَفعَلوا فَلا تَحسَبَنَّهُم بِمَفازَةٍ مِنَ العَذابِ ولَهُم عَذاب اَليم) 3 و نه در برابر كار انجام داده انتظار قدرداني: ﴿اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللهِ لانُريدُ مِنكُم جَزاءً ولاشُكورا) 4
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 290.
^ 2 - ـ همان، خطبه 193، بند 23.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 188.
^ 4 - ـ سوره انسان، آيه 9.

53

 
 
3. خداوند، محبوب و مرهوب
خداوند، هم محبوب است و هم مرهوب؛ و قلب انسان نيز هم محب است و هم راهب، چنان‏كه در ادعيه درخواست مي‏كند كه قلب مرا از علاقه و ترس خود پُر گردان: اللّهمّ! إنّي أسئلك أن تملأ قلبي حبژا لك و خشيةً منك و تصديقاً لك و إيماناً بك و فَرَقاً منك و شوقاً إليك! يا ذا الجلال و الإكرام! حبّب إليّ لقائك و أحبب لقائي و اجعل لي في لقائك الراحة و الفرج و الكرامة 1.
توضيح اينكه مهر و قهر بيشتر انسان‏ها، معلول حالات نفساني آن‏هاست، از اين‏رو غير يكديگرند؛ امّا در ذات اقدس خداوندي، محبت از اوصاف جمال است و تحذير از اوصاف جلال و اين دو از يكديگر جدا نيستند؛ يعني قهر خدا نيز از مهر و لطف او سرچشمه مي‏گيرد. اين معنا هم درباره برخي افراد و هم درباره دين و جامعه صادق است: درباره افراد مي‏فرمايد: ﴿ولَكُم فِي القِصاصِ حَيوة ياُولِي الالببِ لَعَلَّكُم تَتَّقون) 2 يعني خداي سبحان بر اثر محبت و مهر به انسان‏ها و براي حيات آنان به قصاص دستور داد كه حكمي قهرآميز است. البته براي قصاص شونده قهر محض به شمار مي‏آيد؛ ولي منشأ همين قهر، مهر به افراد اجتماع است.
درباره جامعه نيز در سياق آيات جهاد مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا استَجيبوا لِلّهِ ولِلرَّسولِ اِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم واعلَموا اَنَّ اللهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ
^ 1 - ـ اقبال الاعمال، ص344؛ بحار الانوار، ج95، ص92.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 179.

54

وقَلبِهِ واَنَّهُ اِلَيهِ تُحشَرون) 1 اين آيه به نماز و روزه اختصاص ندارد، زيرا پس از صدور حكم جهاد و دفاع، از ظلم‏پذيري و اجازه نفوذ كفر نهي مي‏كند و جهاد را عامل حيات جامعه بر مي‏شمارد.
آري جهاد حكمي قهرآميز است؛ امّا براي حيات جامعه، بنابراين سرّ اجتماع رضا و غضب الهي آن است كه منشأ آن، تأثّر دروني نيست و از مقام فعل ناشي مي‏شود نه از مقام ذات؛ و بنيان فعل او محبت عام و رحمت مطلق است كه بر خلاف رحمت خاص مقابل ندارد 2 ؛ يعني خداي سبحان همان‏گونه كه محبوب است، مرهوب نيز هست، در حالي كه اگر چيزي مركّب از چند حيثيت باشد، از هر حيثيت آن معنايي انتزاع و بر خصوص آن منطبق مي‏شود؛ مثلاً اگر انساني عالم و عادل باشد، مفهوم عالم از يك حيث او و مفهوم عادل از حيث ديگر او حكايت مي‏كند. عالم و عادل، دو لفظ، دو مفهوم، حتّي داراي دو مصداق و دو جهت صدق است، پس در امور مركّب، چهار نوع جدايي هست: جدايي در لفظ؛ جدايي در مفهوم؛ جدايي در مصداق؛ جدايي در حيثيّت صدق و مقام انطباق.
كسي كه با اين دقايق آشناست، هرگز در بحث اصولي اجتماع امر و نهي، «امتناعي» نيست، زيرا او مي‏داند كه در امور مركّب، آن چهار مقام از يكديگر جداست؛ امّا در امور بسيط و نيز امور مركّبي كه وابسته به امر بسيط است، تعدّد فقط در مقام لفظ و مفهوم است؛ امّا در مقام ريزش و انطباق بر
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 24.
^ 2 - ـ اگر «ولي» با كسي كه تحت ولايت اوست قهر كند، براي اعمال دوستي است، بنابراين لطف و مهر خداست كه گاهي به صورت قهر جلوه مي‏كند، پس قهر او نيز مانند مهرش از رحمت عام سرچشمه مي‏گيرد.

55

مصداق، خط و جهت، مصداق و فرودگاه، همه يكي است. اينكه صفات ذات واجب تعالي عين ذات اوست، يعني عليم و قدير، دو لفظ است و داراي دو مفهوم، زيرا اين دو لفظ مرادف يكديگر نيستند؛ امّا وقتي بر خدا منطبق مي‏شوند، جهت صدق و خط تطبيق يكي است، همان‏گونه كه مصداق هر دو يكي است.
در مركّبي هم كه وابسته به بسيط است، مثلاً زيد كه مخلوق، معلول، مقدور، معلوم و مرزوق حق تعالي است، هر يك از اين پنج لفظ غير از ديگري است و در مفهوم نيز متفاوت‏اند؛ ولي همين كه بر زيد صدق و تطبيق مي‏كند، هر پنج لفظ يكي مي‏شوند؛ فرودگاه و مصداق همه نيز يكي خواهد بود؛ يعني چنين نيست كه زيد از آن جهت كه مخلوق خداست، معلوم او نباشد؛ يا از آن جهت كه معلوم خداست، مخلوق او نباشد، بلكه زيد از همان جهت كه مخلوق خداست، معلوم و معلول و مقدور و مرزوق خدا نيز هست.
خلاصه آنكه انسان وقتي از مراتب پايين سخن مي‏گويد، خوف و رجايش هر يك به جايي تعلّق مي‏گيرد؛ ليكن وقتي به مراتب بالا راه يافت، ذات اقدس خداوندي، هم مورد خوف اوست و هم مورد رجايش؛ هم مطلوب و محبوب اوست و هم مرهوب و مخوف او، از اين‏رو در دعاي شريف كميل خطاب به همان خدايي كه از او مي‏ترسد، مي‏گويد: و قلبي بحبّك متيّماً 1 ؛ قلب مرا از حب خود سير گردان!
در قرآن كريم نيز همان‏گونه كه آيات ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه) 2 يا
^ 1 - ـ اقبال الاعمال، ص224.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 30.
 

56

﴿...واِيّي فَارهَبون) 1 آمده است، آيات ﴿واللهُ رَئوف بِالعِباد) 2 يا ﴿اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللهُ ويَغفِر لَكُم﴾.
وقتي خوف عقلي شد، متعلّق آن همان‏گونه كه مرهوب است، محبوب نيز مي‏تواند باشد و از آن جهت كه ذات حق تعالي جمال محض است، بايد به او دل بست و چون عين جلال است، بايد از نرسيدن به وصالش واهمه داشت. به مقدار معرفت، هم حب و هم خوف، هر دو به ذات تعلّق مي‏گيرد.
ترس عقلي با محبت منافات ندارد، زيرا انسان به چيزي دل مي‏بندد كه از فراق آن در هراس باشد. اگر منشأ حُب وهم و خيال باشد، هراس مترتب بر آن نيز از محدوده وهم و خيال بالاتر نمي‏رود و چنانچه ريشه آن عقل باشد، خشيت متفرّع بر آن در قلمرو عقل است و خوف عقلي مايه كمال و پايه سعادت ابدي است: ﴿ولِمَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتان) 3 ﴿واَمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ ونَهَي النَّفسَ عَنِ الهَوي) 4 ﴿فَاِنَّ الجَنَّةَ هِي المَأوي) 5
غرض آنكه ترس از خدا (نه از جهنّم) خشيتي پسنديده است و چنين انساني از مرحله ترس از جهنّم گذشته است: فهبني يا إلهي و سيّدي و مولاي و ربّي صبرت علي عذابك فكيف أصبر علي فراقك؛ و هبني صبرت علي حرّ نارك فكيف أصبر عن النظر الي كرامتك 6!
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 40.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره الرحمن، آيه 46.
^ 4 - ـ سوره نازعات، آيه 40.
^ 5 - ـ سوره نازعات، آيه 41.
^ 6 - ـ اقبال الاعمال، ص222.

57

انسان سالك هرچه جلوتر مي‏رود، انس او كامل‏تر و ترسش كمتر و حب وي بيشتر مي‏شود: ﴿اَللهُ نَزَّلَ اَحسَنَ الحَديثِ كِتبًا مُتَشبِهًا مَثانِي تَقشَعِرُّ مِنهُ جُلودُ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم ثُمَّ تَلينُ جُلودُهُم وقُلوبُهُم اِلي ذِكرِ اللهِ ذلِكَ هُدَي اللهِ يَهدي بِهِ مَن يَشَاءُ ومَن يُضلِلِ اللهُ فَما لَهُ مِن هاد) 1 رهروان طريق حق، وقتي با آيات قرآني اُنس مي‏گيرند، نخست اندامشان به لرزه در مي‏آيد و سپس آرام و نرم مي‏شود.
در حالات ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) آمده است كه هنگام ورود به نماز و گفتن تكبيرة الاحرام، اعضايشان از شدّت ترس مي‏لرزيد 2 ؛ امّا در سجده بر اثر ارتباط و انس بيشتر آرامش مي‏يافتند 3.
 
 
4. عشق، محبتي كامل
«محبت» آن‏گاه كه به حدّ بلوغ مي‏رسد، «عشق» 4 ناميده مي‏شود. بغض و غضب نيز وقتي به حدّ نصاب برسد، «مقت» خوانده مي‏شود، بنابراين حديث
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 23.
^ 2 - ـ الامالي، صدوق، ص151؛ مستدرك الوسائل، ج4، ص100.
^ 3 - ـ ر.ك: الكافي، ج3، ص266؛ رازهاي نماز، ص132 ـ 127.
^ 4 - ـ گفته‏اند كلمه «عشق» از نام گياه «عَشَقه» گرفته شده است. اين گياه كه نام پارسي آن پيچك است، اگر به درختي بتند، آن‏چنان راه تنفس را بر آن مي‏بندد كه به تدريج برگ‏هايش زرد و خشك مي‏شوند (لغت‏نامه دهخدا، ج10، ص15900). وقتي چنين شد، مي‏گويند كه اين درخت را عَشَقه گرفته است. كسي كه بدين‏گونه چيزي را دوست بدارد، مي‏گويند عاشق آن چيز است. حارثة بن مالك از اين قبيل بود. شرح حال وي در اسد الغابه، ج1، ص635 و قاموس الرجال، ج3، ص61 ـ 60 آمده است.

58

أفضل الناس من عشق العبادة 1 بر نهايت محبت دلالت مي‏كند، همان‏گونه كه ﴿كَبُرَ مَقتًا عِندَ اللهِ اَن تَقولوا ما لاتَفعَلون) 2 حاكي از نهايت غضب است.
بعضي از شارحان اصول كافي ذيل حديث ياد شده فرموده‏اند: اهل حكمت، دو جا درباره عشق سخن گفته‏اند: يكي در «طبيعيات» (علم النفس) كه آن را مذمّت كرده و گفته‏اند كه عشق، ماليخوليا، مرض نفساني و كاري حيواني و جسماني است و ديگر در «الهيات» كه از آن به عظمت و جلال ياد كرده‏اند.
سرّ مذمّت از عشق در طبيعيات و تمجيد آن در الهيات آن است كه عشق (محبت كامل)، به تنهايي بها ندارد، بلكه ارزش آن به ارزش محبوب وابسته است، همان‏گونه كه ارزش علم به ارزش معلوم و ارزش هنر به متعلّق هنر است. بر اين اساس، اگر كسي سنگ و گياه را دوست دارد، محبت او به اندازه همان سنگ و گياه مي‏ارزد و چنانچه محبوب او بهشت باشد، به اندازه بهشت؛ امّا اگر محبت و علاقه عاشقي به ذات اقدس خداوندي تعلّق گرفت، ديگر اندازه‏اي نخواهد داشت.
عشق حيواني به مجرّد وصال سرد مي‏شود؛ ولي عشق الهي با وصال سوزنده‏تر مي‏شود 3 ، از اين‏رو عاشقان حق با سوز و گدازي وصف ناشدني مي‏گويند: و قلبي بحبّك متيّماً 4 ؛ ربّ! زدني تحيّراً فيك 5. اين تحيّر، تحيّر در
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص83.
^ 2 - ـ سوره صفّ، آيه 3.
^ 3 - ـ عشق حيواني به تن مربوط مي‏شود؛ ولي عشق الهي با جان ارتباط دارد.
^ 4 - ـ اقبال الاعمال، ص224؛مفاتيح الجنان، «دعاي كميل».
^ 5 - ـ شرح منظومه، سبزواري، ج5، ص176، پاورقي.

59

انتخاب راه نيست كه ناپسند است، بلكه مانند تحيّر انسان تشنه‏اي است كه به مقصد مي‏رسد و چشمه‏هاي جوشان را در آنجا مي‏بيند و متحيّر است كه از كدام يك بنوشد؛ اين تحيّري است پسنديده.
درخواست فزوني محبت در دعاها 1 از آن روست كه اگر كسي لذّت محبت خدا را بچشد، سراغ محبت ديگري نخواهد رفت و از اين پس، عشقِ عاشقِ حق، افزون خواهد شد. بر همين اساس كلمه «محبت» از كلمات رايج در مناجات و دعاست؛ حتّي مناجاتي مستقل به نام «مناجات المحبّين» (مناجات نهم از پانزده مناجات امام سجاد(عليه‌السلام)) در فرهنگ نيايش درخشندگي خاص دارد 2. علاوه بر تعليم درخواست محبت به خدا، تعليم مي‏دهند كه قلبمان را چنان از محبت خدا پر كنيم كه جايي براي محبت غير نماند: و اجعل لساني بذكرك لهجاً و قلبي بحبّك متيّمًا 3! زيرا اگر كسي لذّت محبت خدا را بچشد، چيزي ديگر را هدف خود قرار نخواهد داد: إلهي! من ذا الّذي ذاق حلاوة محبّتك فرام منك بدلاً؛ و من ذا الّذي أنس بقربك فابتغي عنك حولاً 4.
 
 
5. لذّت عيني و علمي
در نشئه طبيعت، لذّت خيالي و علمي هر چيزي بيش از لذّت عيني آن است، زيرا وجود علمي (نه ذهني) از تجرّد سهمي دارد، از اين‏رو قوي‏تر از وجود
^ 1 - ـ ر.ك: البلد الامين، ص66.
^ 2 - ـ ر.ك: بحار الانوار، ج91، ص148 و نيز مفاتيح الجنان.
^ 3 - ـ اقبال الاعمال، ص224.
^ 4 - ـ صحيفه سجاديه، ص248؛ بحار الانوار، ج91، ص148؛ مفاتيح الجنان، مناجات خمس عشره، «مناجات المحبين».

60

طبيعي و مادي است، در نتيجه اثر گذارتر خواهد بود. در عالم آن سوي طبيعت، لذّت عيني بيش از لذّت علمي است، زيرا وجود عيني آن قوي‏تر از وجود علمي بيشتر مردم است، چرا كه موجودهاي آن جهان آن‏چنان كه هست، كاملاً ادراك نمي‏شوند.
بر همين اساس، در عالم طبيعتْ لذّتِ قبل از وصول، از لذّت حين وصول قوي‏تر است؛ مثلاً اگر كسي را به محفل جشني دعوت كنند كه مورد علاقه اوست، لذّتِ پيش از حضور در محفل جشن كه التذاذ خيالي است، بيش از لذّت هنگام حضور است؛ امّا پس از مرگ و در وراي طبيعت و مادّه، لذت‏هاي عيني به مراتب بيشتر و قوي‏تر از لذّت‏هاي خيالي و علمي‏اند، زيرا وجود خارجي آن‏ها قوي‏تر از وجود علمي‏شان است، به همين جهت وقتي انسان به نشئه قيامت وارد مي‏شود، يافته‏هايش برتر از آن است كه مي‏انديشيد.
همين معنا به بالاتر از بهشت منتقل مي‏شود كه وصف لذايذ آن ممكن نيست: ﴿فَلا تَعلَمُ نَفس ما اُخفِي لَهُم مِن قُرَّةِ اَعيُنٍ جَزاءً بِما كانوا يَعمَلون) 1 ﴿لَهُم فيها ما يَشائونَ خلِدين) 2 انسان در نشئه طبيعت با نوشيدن قدحي سيراب مي‏شود؛ امّا در آن نشئه، قدحي از آب كوثر علاقه او را به نوشيدن، (بدون درد عطش) بيشتر مي‏كند.
محبت نيز از لذايذي است كه انسان هرچه بيشتر بچشد، عالم‏تر و شايق‏تر و طالب‏تر مي‏شود، تا جايي كه برخي بزرگان فرموده‏اند: عجباً للمحب كيف ينام 3.
^ 1 - ـ سوره سجده، آيه 17.
^ 2 - ـ سوره فرقان، آيه 16.
^ 3 - ـ بحار الانوار، ج67، ص160.

61

 
6. خاستگاه محبت الهي
قرآن كريم منشأ هر نعمت و كمالي را تنها ذات واجب تعالي مي‏داند، به گونه‏اي كه هيچ كسي نعمت و كمال را از خود يا از غير خداوند ندارد.
لطف خدا سبب خارج نمي‏خواهد و بي‏سبب، نعمت را مي‏دهد، چون خود خداوند مبدأ كَرَم و جود است؛ امّا قهر خدا بدون سبب، نعمتي را باز پس نمي‏گيرد: ﴿اِنَّ اللهَ لايُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّي يُغَيِّروا ما بِاَنفُسِهِم) 1 ﴿ذلِكَ بِاَنَّ اللهَ لَم يَكُ مُغَيِّرًا نِعمَةً اَنعَمَها عَلي قَومٍ حَتّي يُغَيِّروا ما بِاَنفُسِهِم) 2 از اين‏رو انسان بايد همواره در برابر نعمت الهي شاكر باشد و خود را بدهكار پروردگار بداند.
خدا دوستي نيز كمال است و اين كمال را انسان خود ندارد و تنها خدا كه محب بندگان است آن را به انسان مي‏دهد، پس همان‏گونه كه توبه عبد ميان دو توبه از رب است، خدادوستي نيز چنين است.
در آيه مورد بحث، نخست محبت انسان كه همواره مسبوق به محبت خدا به انسان است؛ آن‏گاه محبت خدا مطرح مي‏شود: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾؛ امّا در آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِي اللهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم ويُحِبّونَه) 3 به عكس است، كه اين تقديم لفظي از تقديم معنوي حكايت مي‏كند.
خداوند ابتدا علاقه به جمال و كمال خود را به همگان مي‏دهد؛ سپس از انساني كه بجا استفاده نكند، آن را باز مي‏ستاند: ﴿ولَو عَلِمَ اللهُ فيهِم خَيرًا
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 11.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 53.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 54.

62

لاَسمَعَهُم ولَو اَسمَعَهُم لَتَوَلَّوا وهُم مُعرِضون) 1
«شنواندن» در ﴿لاَسمَعَهُم﴾ ابلاغ تشريعي نيست، زيرا قرآن كريم ﴿هُدًي لِلنّاس) 2 است و رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم آن را بي‏واسطه يا با واسطه به گوش همه مردم خوب و بد جهان مي‏رساند 3 ، پس مراد از شنواندن، شنواندن باطني است نه ظاهري.
بر اين اساس، نداها و الهام‏هايي از ذات اقدس خداوندي براي انسان هست و از سوي ديگر خداوند گرايش به حق را در دل او نهاده است؛ اگر انسان بر اساس اين ميل عمل كند، محبوبيتش نزد خدا افزون خواهد شد و از سويي تا محبت خدا شامل حال كسي نشود، هرگز علاقه و محبت به خدا را در خود حس نخواهد كرد، به همين جهت خداي سبحان هر كمال و فضيلتي را از خود و هر عيب و نقصي را از انسان مي‏داند؛ مثلاً محبت را كه كمال است، ابتدا به خود نسبت مي‏دهد و سپس به انسان: ﴿فَسَوفَ يَأتِي اللهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم ويُحِبّونَه) 4 امّا نسيان را، اول به انسان اسناد مي‏دهد؛ آن‏گاه به خود: ﴿المُنفِقونَ والمُنفِقتُ بَعضُهُم مِن بَعضٍ... نَسُوا اللهَ فَنَسِيَهُم... ) 5 آنان خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنان را از ياد برد.
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 23.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 185.
^ 3 - ـ قرآن كريم براساس «وتُنذِرَ بِهِ قَومًا لُدّا» (سوره مريم، آيه 97) براي انذار الدّ خصام نيز آمده است.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 54.
^ 5 - ـ سوره توبه، آيه 67.

63

 
7. راه تحصيل محبت
محبت دو گونه است: أ. محبت كسبي كه از طريق آشنايي با جمال و جلال حق و انزجار از دنيا به دست مي‏آيد. ب.محبت غير كسبي كه فضل الهي است: ﴿ذلِكَ فَضلُ اللهِ يُؤتيهِ مَن يَشاء) 1
براي تحصيل محبتِ حق بايد ديگر محبوب‏ها را در راه محبوب اصلي فدا و دل را از محبت غير خدا تهي كرد، زيرا يك دل جاي دو محبت نيست.
محب خدا بايد به موارد ذيل اهتمامي ويژه داشته باشد:
يك. پرهيز از لذايذ طبيعي به ويژه پرخوري: امام صادق(عليه‌السلام) از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نقل مي‏كند: ثلاث أخافهنّ علي اُمّتي من بعدي: الضلالة بعد المعرفة و مضلات الفتن و شهوة البطن و الفرج 2. امام صادق(عليه‌السلام) به ابو بصير فرمود: يا أبا محمّد! إنّ البطن ليطغي من أكله و أقرب ما يكون العبد من الله (جلّ و عزّ) إذا خف بطنه و أبغض ما يكون العبد الي الله (عزّ و جلّ) إذا امتلأ بطنه 3. امام، علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) نيز فرمود: إنّ الله يبغض البطن الّذي لا يشبع 4.
دو. انفاق از مال پاكيزه و محبوب: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبتِ ما كَسَبتُم... ) 5 ﴿لَن تَنالوا البِرَّ حَتّي تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ وما تُنفِقوا مِن شي‏ءٍ فَاِنَّ
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 54.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص79.
^ 3 - ـ همان، ج6، ص269.
^ 4 - ـ المحاسن، ج2، ص231؛ وسائل الشيعه، ج24، ص242.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 267.

64

اللهَ بِهِ عَليم) 1 به مقام ابرار نمي‏رسيد و محبوب حق نخواهيد شد، مگر از آنچه دوست مي‏داريد، انفاق كنيد. با انفاقِ مال محبوب در راه خدا، علاقه‏ها گسسته و انسان آزاد مي‏شود؛ آن‏گاه راه محبت خدا به روي او گشوده خواهد شد.
سه. بغض به دنيا: مهم‏ترين عامل كه انسان را محب خدا مي‏كند، بغض دنياست 2 ، زيرا دوستي دنيا ريشه همه خطاهاست: حبّ الدنيا رأس كلّ خطيئة 3 ، پس براي رسيدن به محبت حق تعالي كه همه خواهان آن هستند، هيچ راهي بهتر از انزجار از دنيا نيست.
كسي كه به دنيا علاقه‏مند است، هرگز محب حق نخواهد شد. همان‏گونه كه حب دنيا زمينه هر خطايي است، بغض آن نيز زمينه محبت خدا را فراهم مي‏كند و انسان را از عوامل سقوط مي‏رهاند.
 
 
8. نيل عادل جامع باطن و ظاهر به محبت الهي
عدل از بهترين كمال‏هاي وجودي است كه گذشته از نزاهت از عيب افراط و برائت از نقص تفريط، از مزاياي هسته مركزي اعتدال برخوردار است. سالك مسير عدل، به كمال محوري آيه مورد بحث، يعني محبت الهي مي‏رسد.
توضيح آنكه ناظران به شريعت سه گروه‏اند: 1. باطني محض كه به صرف توحيد اعتقادي بسنده مي‏كنند و هيچ‏گونه تعهّد اخلاقي و التزام عملي به حكمت‏ها و احكام شرع ندارند. اين تفكّرِ آفِل و تخيّل فائل به طور اطلاق،
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 92.
^ 2 - ـ انسان يا به دنيا علاقه‏مند يا به آن بي‏تفاوت يا دنيا مبغوض اوست.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص131.

65

باطل و معتقد به آن، عاطل و مذموم و منحرف است. عصمنا الله و إيّاكم من ذلك!
2. ظاهري صرف، به طوري كه انديشه سطحي و انگيزه عاميانه، او را به تجسيم و تشبيه مي‏كشاند و هيچ‏گونه تجريد عقلي و معرفت سبّوحي و قدّوسي در مدار صفر درجه جان او خطور نمي‏كند. اين انجماد و تحجّر كاسد به كلّي مردود و معتقد به آن، زير خط فهم و عقل است.
3. جامع باطن و ظاهر و جاري با نهر شريعت در سطح و عمق، كندي و تندي، قهر و مهر، تجريد و تجسيم و مانند آن. اين هسته مركزي توسط و اعتدال، چون در متن پيروي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم است، حق و صدق و حُسن است و ملتزم به آن، محقّق و صادق و حَسَن 1. وفّقنا الله و إيّاكم له.
 
 
9. ثمره امانتداري از گوهر محبت
فطرت انسان دو چهره دارد: از سويي با عقل نظري است كه مي‏فهمد و از طرفي با عقل عملي است كه مي‏طلبد. اين هر دو چهره در خود فطرت نهاده شده است؛ مانند تشنه‏اي كه هم آب را مي‏بيند و هم آن را مي‏خواهد. خداوند اين زمينه را به صورت نصاب مشتركي به همگان داده است و از اين پس در مقابل مراتب و درجات بالاتر، تكاليف بالاتري را نيز مي‏طلبد.
اگر كسي از فطرت شكوفاتري برخوردار باشد، از مرحله‏بالاتر محبت نيز بهره‏مند مي‏شود، زيرا او از اين گوهر بهره بد نخواهد برد، بلكه آن را مهم‏ترين امانت الهي مي‏شمرد و از آن نگهداري مي‏كند و در حدّ خود امين الله مي‏گردد.
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص435 ـ 433، با تحرير، تحقيق و تكميل.

66

كسي كه وارد حوزه امين خدا شدن مي‏شود، ممكن است از برخي مقام‏هاي ملكوتي همانند نبوّت، رسالت، امامت و... بهره‏مند گردد؛ ولي اگر وارد اين قلمرو نشود، هرچند از برخي كمال‏ها و كرامت‏ها برخوردار مي‏شود، هرگز به منصب‏هاي الهي نخواهد رسيد، چون امين خدا و لايق دريافت مأموريت ويژه خداوند نيست: ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 1 مثلاً «بلعم باعورا» و «سامري» از كمال‏هاي نسبي و برخي از مراحل كرامت برخوردار بوده‏اند؛ ليكن هرگز از مقام ملكوتي سهمي نبرده‏اند، زيرا هر كه سابقه سوء داشته يا داراي لاحقه سوء شده است، هرگز از ناحيه خداوند به مقامي نمي‏رسد.
 
 
10. خشنودي اهل محبت از خدا
راهيان راه محبت تا زماني كه محب‏اند، در «طلب» و وقتي محبوب شدند، در «طرب»اند و فرق اين دو بسيار است. محبِ حق هميشه در طلب و كوشش است كه عبادت كند تا به هدف برسد و با رسيدن به هدف خوشحال است و در طرب، زيرا به مقامي رسيده است كه عيب و نقصي در عالم نمي‏بيند، بلكه همه چيز را به ديده رضا و خوشايندي مي‏نگرد، چنان‏كه زينب كبرا(عليهاالسلام) در پاسخ طعنِ كيف رأيت صنع الله بأخيك و أهل بيتك، فرمود: ما رأيت إلاّ جميلا 2 ؛ يعني جريان خونبار و تاريخ‏ساز كربلا را جز زيبا هيچ نديدم.
در اين سخن اغراقي نيست، زيرا گوينده آن از اولياي الهي است 3 و اهل
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 124.
^ 2 - ـ اللهوف، ص169؛ بحار الانوار، ج45، ص116 ـ 115.
^ 3 - ـ ولايت زينب كبراٍّ را امام سجاد(عليه‌السلام) با جمله أنت بحمد الله عالمَة غير مُعَلَّمة، فهِمَة غير مفهّمة (الاحتجاج، ج2، ص114؛ بحار الانوار، ج45، ص164) امضا فرمود.

67

طرب؛ يعني وقتي دريافت كه محبوب خداست، ديگر چيزي در كام او تلخ نخواهد بود. آري مشاهدات وي را با هيچ چيزي نمي‏توان سنجيد، چون در آن ساحت هرآنچه اهدا شد، مقبول الهي گشت و صبغه عند اللّهي يافت و پايدار ماند: ﴿ما عِندَكُم يَنفَدُ وما عِندَ اللهِ باق) 1
 
 
11. مسجد پايگاه محبت
رسول گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم علاوه بر نشان دادن راه‏هاي تربيتي، مراكزي چون مسجد را براي آموزش درس محبت بنيان گذاشت: ﴿لاتَقُم فيهِ اَبَدًا لَمَسجِد اُسِّسَ عَلَي التَّقوي مِن اَوّلِ يَومٍ اَحَقُّ اَن تَقومَ فيهِ فيهِ رِجال يُحِبّونَ اَن يَتَطَهَّروا واللهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرين) 2 در مسجد ضرار (مسجد منافقان) نماز مگذار. مسجدي كه از روز اول بر اساس تقوا بنا شده است (مسجد قبا)، بهتر است، زيرا افزون بر بناي آن بر پايه تقوا، مرداني در آن هستند كه دوستدار طهارت‏اند و وقتي به اين محبوب متصف شدند، بر اساس ﴿واللهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرين﴾ خود آن‏ها محبوب حق خواهند بود.
از اين آيه برداشت مي‏شود كه تقوا راه رسيدن به محبت است و مكان و مركز محبت «مسجد» و مدرّس و معلّم محبت، رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است، چون دوستداران طهارت در هر مكان يافت نمي‏شوند، بلكه در مركزي به سر مي‏برند كه بر محور تقوا بنا شده باشد، پس تقوا مدار پرورش محب است و ساير امور ياد شده در حكم دستيار آن‏اند.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 96.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 108.

68

 
12. رسالت پيروان رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم
اگر انسان پيرو و فرمانبر امر و نهي حبيب خدا، رسول مكرّم اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم شود و بر اساس ﴿وما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا) 1 عمل كند، احساس رسالت در او بيدار شده و ديگران را به راه هدايت فرا مي‏خواند، چنان‏كه قرآن كريم از رسول گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم چنين حكايت مي‏كند: ﴿قُل هذِهِ سَبيلي اَدعوا اِلَي اللهِ عَلي بَصيرَةٍ اَنا ومَنِ اتَّبَعَني وسُبحنَ اللهِ وما اَنا مِنَ المُشرِكين) 2 من و پيروانم با بينايي علمي مردم را به خدا دعوت مي‏كنيم.
نيز سخن پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بهترين گفتار است و گفته پيروان ايشان نيز بهترين كلام، زيرا پيروان آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم نه از خود مي‏گويند و نه از ديگران، بلكه محقّقانه فرمايش حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم را ارزيابي كرده و مي‏پذيرند و به كار مي‏بندند: ﴿فَبَشِّر عِباد ٭ اَلَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ اَحسَنَه) 3 آن‏گاه مطالب تحليل علمي شده و تجربه عملي شده را با بصيرت به مخاطبان تبليغ اسلام مي‏رسانند. گفتار چنين مبلّغاني بهترين كلام است و قرآن بهترين سخن را چنين مي‏شناساند: ﴿ومَن اَحسَنُ قَولاً مِمَّن دَعا اِلَي اللهِ وعَمِلَ صلِحًا وقالَ اِنَّني مِنَ المُسلِمين) 4
قرآن كريم متفكران محقّق را به بررسي مكتب‏هاي گوناگون و پذيرش بهترين آن‏ها فرا مي‏خواند و بهترين مكتب را نيز مكتب «توحيد» و مصداق را نيز
^ 1 - ـ سوره حشر، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 108.
^ 3 - ـ سوره زمر، آيات 18 ـ 17.
^ 4 - ـ سوره فصّلت، آيه 33.

69

دعوت به خدا مي‏شناساند.
مراد از ﴿ومَن اَحسَنُ قَولا﴾ نيز نشر فرهنگ اسلامي است؛ نه سخنراني، مقاله يا كتاب نويسي، چون مي‏فرمايد سخن كسي بهتر است كه اولاً به خدا دعوت كند و ثانياً عمل صالح انجام دهد و ثالثاً منطقش اين باشد كه من مسلمانم؛ از مجموع اين هر سه به «قول» تعبير شده است، پس پيروي حبيب خدا تنها در اعمال انفرادي نيست، بلكه پيروي كامل يعني شناختن فرهنگ و انديشه اسلامي، معتقد شدن و با علم و عمل آن را نشر دادن؛ در اين صورت است كه انسان، پيرو رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و محبوب خداي سبحان خواهد بود.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
قال ابن عباس: أنّ اليهود لما قالوا: نحن أبناء الله و أحبّاؤه، أنزل الله تعالي هذه الآية، فلما نزلت عرضها رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم علي اليهود، فأبوا أن يقبلوها 1.
قال محمّد بن جعفر بن الزبير نزلت الآيتان في وفد نجران من النصاري لما قالوا إنّا نعظم المسيح حبّاً لله 2.
عن الحسن قال: قال أقوام علي عهد رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: و الله! يا محمّد! إنّا لنحبّ ربّنا فأنزل الله: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني... ) 3
و يروي أنّه‏صلي الله عليه و آله و سلم وقف علي قريش و هم في المسجد الحرام يسجدون لأصنام فقال: يا معشر قريش! و الله! لقد خالفتم ملّة إبراهيم. فقالت قريش:
^ 1 - ـ اسباب النزول، واحدي، ص106؛ التفسير المنير، ج3، ص206.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص733.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج2، ص178.

70

إنّما نعبد هذه حّبّاً لله تعالي ليقربونا إلي الله زلفي؛ فنزلت هذه الآية 1.
اشاره: هر سه گروه يهود، نصارا و مشركان مدّعي محبت خدا بودند. خداي سبحان معيار محبت خود را تنها پيروي از پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم دانست و همه دوستداران خود را به فرمانبري از آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم فراخواند، بنابراين خطاب آيه عام است و شامل همه مدعيان محبت خدا مي‏شود و با شأن نزول‏هاي متعدد منافات ندارد.
 
 
2. حبّ و بغض في الله
عن عائشة، قالت: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: الشرك أخفي من دبيب الذر علي الصفا في الليلة الظلماء و أدناه أن يحبّ علي شي‏ء من الجور و يبغض علي شي‏ء من العدل؛ و هل الدين إلاّ الحبّ و البغض في الله؟ قال الله تعالي: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله) 2
اشاره: در قرآن حكيم محبوبان الهي نام برده شده‏اند؛ مانند ﴿اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُحسِنين) 3 ﴿اِنَّ اللهَ يُحِبُّ التَّوّبينَ ويُحِبُّ المُتَطَهِّرين) 4 ﴿فَاِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَّقين) 5 ﴿واللهُ يُحِبُّ الصّبِرين) 6 و ﴿اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُتَوَكِّلين) 7 چنان‏كه
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج8، ص18.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج2، ص179.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 195.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 222.
^ 5 - ـ سوره آل عمران، آيه 76.
^ 6 - ـ سوره آل عمران، آيه 146.
^ 7 - ـ سوره آل عمران، آيه 159.

71

نمونه‏هايي از مغضوب‏ها آمده است؛ نظير ﴿واللهُ لايُحِبُّ كُلَّ كَفّارٍ اَثيم) 1 ﴿واللهُ لايُحِبُّ الظّلِمين) 2 ﴿واللهُ لايُحِبُّ المُفسِدين) 3 ﴿اِنَّهُ لايُحِبُّ المُسرِفين) 4 و ﴿ولاتَطغَوا فيهِ فَيَحِلَّ عَلَيكُم غَضَبي ومَن يَحلِل عَلَيهِ غَضَبي فَقَد هَوي) 5
اگر كسي دوست خداست، حتماً محبوب‏هاي الهي را دوست مي‏دارد. چگونه ممكن است دوستي خدا با عدم دوستي محبوبان او سازگار شود؟! روايات فراواني كه در آن‏ها آمده است كه هل الدين إلاّ الحبّ و البغض 6. مي‏تواند شارح محتواي آيه مورد بحث باشد؛ از جمله اين حديث كه دوست داشتن اندكي از جور، و بغض كمي از عدل را شرك معرفي مي‏كند.
 
 
3. پاداش حبّ وبغض
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: لو أنّ رجلاً أحبّ رَجلاً لله لأثابه الله علي حبّه إيّاه و إن كان المحبوب في علم الله من أهل النار؛ و لو أنّ رجلاً أبغض رجلاً لله لأثابه الله علي بغضه إيّاه و إن كان المبغض في علم الله من أهل الجنّة 7.
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: المتحابّون في الله يوم القيامة
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 276.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 57.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 64.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 31.
^ 5 - ـ سوره طه، آيه 81.
^ 6 - ـ تفسير فرات الكوفي، ص430؛ بحار الانوار، ج65، ص63؛ مستدرك الوسائل، ج12، ص227.
^ 7 - ـ الكافي، ج2، ص127.

72

علي أرض زبرجدة خضراء في ظلّ عرشه عن يمينه و كلتا يديه يمين وجوههم أشدّ بياضاً و أضوء من الشمس الطالعة يغبطهم بمنزلتهم كلّ‏ملك مقرب و كلّ نبيّ مرسل يقول الناس: مَن هؤلاء؟ فيقال: هؤلاءالمتحابّون في الله 1.
عن أبي حمزة الثمالي، عن علي بن الحسين(عليه‌السلام) قال: إذا جمع الله(عزّ وجلّ) الأولين و الآخرين قام مناد فنادي يسمع الناس؛ فيقول: أين المتحابّون في الله؟ قال: فيقوم عنق من الناس؛ فيقال لهم: اذهبوا إلي الجنّة بغير حساب.... قال: فيقولون: فأيّ ضرب أنتم من الناس؟ فيقولون: نحن المتحابّون في الله. قال: فيقولون: و أيّ شي‏ء كانت أعمالكم؟ قالوا: كنّا نحبّ في الله و نبغض في الله. قال: فيقولون: نِعمَ أجر العاملين 2.
اشاره: أ. روايت نخست از روايات بلندي است كه مي‏فهماند انسان هرچه مي‏چشد و مي‏كشد، از درون خود او ريشه مي‏گيرد و در مدار تشخيص خود حركت مي‏كند، از اين‏رو گاهي از مار و عقرب نمي‏ترسد، چون از وجود آن بي‏اطلاع است و زماني ريسمان را مار مي‏پندارد و از آن مي‏هراسد، هرچند انسان بايد بكوشد كه دريافت‏هايش با واقع مطابق باشد.
بر پايه اين روايت، اگر كسي منافقي را كه اظهار ايمان مي‏كند و اعمال صالح ظاهري دارد هرچند در باطن منافق فاسق است براي خدا دوست داشته باشد، ثواب مي‏برد، اگرچه محبوب او جهنّمي است؛ يا چنانچه از شيعه‏اي كه با تقيّه زندگي مي‏كند، برائت بجويد و براي خدا دشمن داشته باشد، ثواب مي‏برد، هرچند مبغوض او بهشتي است، چون در هر دو مورد حب و بغضش براي خدا بوده است.
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص126.
^ 2 - ـ همان.

73

ب. «المتحابّون في الله» طبق روايت دوم و سوم در قيامت زير سايه عرش الهي و بر فراز منبري از نور به سر مي‏برند و نورانيت آن‏ها شعاع وسيعي را روشن مي‏سازد و مؤمنان ديگر از نورشان بهره‏مند مي‏شوند و در ميان اهل قيامت معروف‏اند و از مقامي برخوردارند كه فرشتگان مقرب خدا و پيامبران مرسل به منزلت آن‏ها غبطه مي‏خورند. اينان كساني‏اند كه در دنيا با محبت خدا زندگي كرده‏اند و حبّ و بغضشان فقط براي خدا بوده است، از اين‏رو در آخرت بي‏حساب وارد بهشت مي‏شوند.
 
 
4. حبّ‏اهل بيت(عليهم‌السلام) مصداق محبت خدا
[عن زياد] عن أبي عبيدة الحذاء، قال: دخلت علي أبي جعفر(عليه‌السلام) فقلت: بأبي أنت و اُمّي! ربّما خلا بي الشيطان فخبثت نفسي؛ ثمّ ذكرت حبّي إيّاكم و انقطاعي إليكم فطابت نفسي، فقال: يا زياد! ويحك و ما الدين إلاّ الحبّ! ألا تري إلي قول الله تعالي: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله) 1
عن بريد بن معاوية العجلي قال: كنت عند أبي جعفر(عليه‌السلام) إذ دخل عليه قادم من خراسان ماشياً فأخرج رجليه و قد تغلّفتا و قال: أما و الله ما جاءني من حيث جئت إلاّ حبّكم أهل البيت! فقال أبو جعفر(عليه‌السلام): و الله! لو أحبّنا حجر حشره الله معنا؛ و هل الدين إلاّ الحبّ [إنّ الله يقول: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله) 2
عن ربعي بن عبدالله قال: قيل لأبي عبدالله(عليه‌السلام): جعلت فداك! إنّا نسمّي بأسمائكم و أسماء آبائكم فينفعنا ذلك؟ فقال: إي والله! و هل الدين إلاّ
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص167.
^ 2 - ـ همان.
 

74

الحبّ؟ قال الله: ﴿اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللهُ ويَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم) 1
اشاره: محبت و پيروي، تعامل متقابل دارند. مقداري از محبت مايه پيروي است و بخشي از پيروي مايه ازدياد محبت. اين هماهنگي ناگسستني مصحّح آن تعبير رايج است كه هل الدين إلاّ الحبّ؛ و چون پيروي دستورهاي مستقيم يا غير مستقيم الهي، محصول محبت از يكسو و كاشف آن از سوي ديگر و زمينه ازدياد آن از سوي سوم است، پس عنصر محوري دين را محبت تأمين مي‏كند و از آنجا كه نصب و نص بر امامان معصوم(عليهم‌السلام) به دست حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم به امر خداي سبحان صورت پذيرفت، پيروي از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مقتضي محبت اهل بيت است، زيرا آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم همگان را به موالات آنان فراخواند و از معادات با آن‏ها بر حذر داشت 2.
 
 
5. جدايي ناپذيري حبّ الله و پيروي از رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و آل او(عليهم‌السلام)
قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: من رغب عن سنّتي فليس منّي؛ ثمّ تلا هذه الآية: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله... ) 3
عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: قال أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): ... فقال تبارك و تعالي في التحريض علي اتّباعه [الرسول‏صلي الله عليه و آله و سلم] و الترغيب في تصديقه و القبول لدعوته: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللهُ ويَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم﴾. فاتباعه‏صلي الله عليه و آله و سلم محبّة الله و رضاه غفران الذنوب 4.
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص168 ـ 167.
^ 2 - ـ ر.ك: الكافي، ج8، ص26.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج2، ص178.
^ 4 - ـ الكافي، ج8، ص26.

75

عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم في قوله: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾ قال: علي البرّ و التقوي و التواضع و ذلّة النفس 1.
عن علي(عليه‌السلام): فتأسّ بنبيّك الأطيب الأطهرصلي الله عليه و آله و سلم فإنّ فيه اُسوة لمن تأسّي و عزاء لمن تعزّي؛ و أحبّ العباد إلي الله المتأسّي بنبيّه و المقتصّ لأثره. قضم الدنيا قضماً و لم يعرها طرفاً؛ أهضم أهل الدنيا كشحاً و أخمصهم من الدنيا بطناً؛ عرضت عليه الدنيا فأبي أن يقبلها؛ و علم أنّ الله سبحانه أبغض شيئاً فأبغضه و حقّر شيئاً فحقّره و صغر شيئاً فصغّره و لو لم يكن فينا إلاّ حبُّنا ما أبغض الله و رسوله و تعظيمنا ما صغّر الله و رسوله لكفي به شقاقاً لله و محادّة عن أمر الله 2.
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): ...ثم تلا: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله﴾ ثم قال: يا حفص! الحبّ أفضل من الخوف. ثمّ قال: و الله! ما أحبّ الله مَن أحبّ‏الدنيا و والي غيرنا و من عرف حقّنا و أحبّنا فقد أحبّ الله تبارك و تعالي 3.
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في صحيفة أخرجها لأصحابه:... و من سرّه أن يعلم أنّ الله يحبّه فليعمل بطاعة الله و ليتّبعنا. ألم يسمع قول الله(عزّ و جلّ) لنبيّه: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللهُ ويَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم﴾. و الله! لايطيع الله عبد أبداً إلاّ أدخل الله عليه في طاعته اتّباعنا؛ و لا و الله! لا يتبعنا عبد أبداً إلاّ أحبّه الله؛ و لا و الله! لا يدع أحد اتّباعنا أبداً إلاّ أبغضنا؛ و لا و الله! لا يبغضنا أحد أبداً إلاّ عصي الله؛ و من مات عاصياً أخزاه الله و أكبّه علي وجهه
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص178.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 160، بند 26 ـ 23.
^ 3 - ـ الكافي، ج8، ص129؛ بحار الانوار، ج75، ص226.

76

في النّار؛ و الحمد لله ربّ العالمين 1!
اشاره: أ. در روايت نخست با استشهاد به آيه مورد بحث، از سرباز زدن از سنت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نهي شده است.
ب. در روايت دوم، امير مؤمنان(عليه‌السلام) بر پايه آيه مورد بحث، پيروي از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را محبت خدا و رضايت او را مايه بخشايش گناهان دانسته‏اند.
ج. طبق سومين روايت، رسول گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم در تفسير ﴿فَاتَّبِعوني﴾ از آيه مورد بحث، برّ و تقوا و تواضع و ذلّت نفس را محور اِتّباع دانسته‏اند.
د. بر پايه روايت چهارم، امير مؤمنان(عليه‌السلام) در بياني نوراني كه در واقع بسان شرح آيه مورد بحث است، محبوب‏ترين انسان‏ها را در پيشگاه الهي كسي مي‏داند كه به حبيب خدا اقتدا و از آثار او پيروي كند.
انسان بايد به گونه‏اي زندگي كند كه از آن لذّت ببرد و لذّت محض را تنها رسولان الهي مي‏توانند تعليم بدهند و امير مؤمنان(عليه‌السلام) همان آموزگاري است كه راه لذّت بردن از حيات را با تبيين سيره رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نشان مي‏دهد و آن راه همان دوري كردن از «رأس كلّ خطيئة» 2 (دنيا) است، از اين‏رو فرمود كه اگر ما هيچ عيبي نمي‏داشتيم جز همين كه محبوب ما مبغوض خدا و رسول اوست، در مخالفت و عناد ما با خدا كافي بود 3.
^ 1 - ـ الكافي، ج8، ص14.
^ 2 - ـ همان، ج2، ص131.
^ 3 - ـ عزاءً لمن تعزّي : پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مايه فخر و بزرگي است براي آنان كه خواهان بزرگواري‏اند. المقتصّ لأثره: گام بر جايگاه قدم او نهد. قضم الدنيا قضماً: از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند. و لم يعرها طرفًا: به گوشه چشم خود به دنيا نگاه نكرد. أهضم أهل الدنيا كشحاً: دو پهلويش از تمام مردم فرورفته‏تر بود. و أخمصهم من الدنيا بطنًا: شكمش از همه خالي‏تر بود.... «محادّة»: سرپيچي و نافرماني.

77

ه . بر پايه روايت پنجم، امام صادق(عليه‌السلام) در مقام تبيين آيه مورد بحث، حب دنيا و موالات غير اهل بيت(عليهم‌السلام) را منافي با محبت خدا، و معرفت و محبت نسبت به ايشان را مصداق محبت خدا دانسته‏اند.
و. بر اساس ششمين روايت، مطيع خدا و تابع اهل بيت(عليهم‌السلام) محبوب خداست و مبغض اهل‏بيت(عليهم‌السلام)، عاصي و مبغوض خداست. امام صادق(عليه‌السلام) در روايتي ديگر عصيان را با محبت خدا ناسازگار دانسته: ما أحب الله (عزّ وجلّ) من عصاه؛ و در تبيين اين حقيقت چنين فرموده‏اند:
تعصي الإله و أنت تظهر حبّه ٭٭٭٭ هذا محال في الفعال بديع
لو كان حبّك صادقاً لأطعته ٭٭٭٭ إنّ المحب لمن يحبّ مطيع 1
بر اين اساس، رواياتي همچون حبّ عليّ بن أبي طالب حسنة لا تضرّ معها سيّئة و بغضه سيّئة لا تنفع معها حسنة 2 و نيز حديث نزل جبرئيل علي النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم و قال: يا محمّد! الله العليّ الأعلي يقرأ عليك السلام و قال: محمّد نبي رحمتي و عليّ مقيم حجّتي لا اُعذّب من والاه و إن عصاني و لا أرحم من عاداه و إن أطاعني 3 را مي‏توان چند گونه معنا كرد كه به برخي اشاره مي‏شود:
يك. محب راستين گناه نمي‏كند و اگر كسي گناه كرد، معلوم مي‏شود محب نبوده است. آري چون مؤمن همواره متذكر و بيناست، شيطان هرگز در او نفوذ نخواهد كرد: ﴿اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طئِف مِنَ الشَّيطنِ تَذَكَّروا فَاِذا
^ 1 - ـ الامالي، صدوق، ص396؛ البرهان، ج2، ص21.
^ 2 - ـ مناقب آل ابي‏طالب، ج3، ص229؛ بحار الانوار، ج39، ص248.
^ 3 - ـ مناقب آل ابي‏طالب، ج3، ص232؛ بحار الانوار، ج39، ص259.

78

هُم مُبصِرون) 1
دو. اگر كسي محب اميرمؤمنان(عليه‌السلام) باشد، چون در اصلْ مطيع و در فرْع عاصي است، در آتش جاويد نخواهد بود.
سه. رواياتي كه بهشت را براي اهل تقوا مي‏داند، هرچند غلام حبشي باشند و جهنّم را براي تبهكاران مي‏داند، هرچند سيّد قرشي باشند و نيز اين سخن خداي سبحان به نوح(عليه‌السلام) كه ﴿... ينوحُ اِنَّهُ لَيسَ مِن اَهلِكَ اِنَّهُ عَمَل غَيرُ صلِح) 2 بر روايت مزبور نسبت به ظاهر ابتدايي‏اش حاكم است. بر اين اساس، ظاهر ابتدايي روايت مراد نيست؛ يعني چنين نيست كه اگر كسي محب حضرت علي(عليه‌السلام) باشد، معصيت به او آسيبي نرساند 3.
در تأييد وجه سوم روايت هست كه زيد، برادر امام علي بن موسي الرضا(عليه‌السلام) در بغداد آشوب كرد و آتش‏سوزي به راه انداخت و مأمون به حضرت رضا(عليه‌السلام) عرضه داشت كه به احترام شما به زيد چيزي نگفتيم. امام رضا(عليه‌السلام) به زيد فرمود كه تو تا زماني برادر من هستي كه مطيع فرمان خدا باشي: أنت أخي ما أطعت الله. آيا اين حديث تو را مغرور كرده است كه فرزندان پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم وارد جهنّم نخواهند شد؟ اين حديث مربوط به حسنين است. مگر نشنيده‏اي كه خداي سبحان به نوح(عليه‌السلام) فرمود: ﴿... اِنَّهُ لَيسَ مِن اَهلِكَ اِنَّهُ عَمَل غَيرُ صلِحٍ... ) 4
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 201.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 46.
^ 3 - ـ ر.ك: الامالي، مفيد، ص12؛ بحار الانوار، ج46، ص82.
^ 4 - ـ سوره هود، آيه 46، عيون اخبار الرضا(عليه‌السلام)، ج2، ص260 ـ 259؛ بحار الانوار، ج43، ص232 ـ 231.

79

 
 
 
6. رابطه اخلاص با محبت
از امام صادق(عليه‌السلام) در باره ﴿اِلاّمَن اَتَي اللهَ بِقَلبٍ سَليم) 1 پرسيدند و آن حضرت فرمود: القلب السليم الّذي يلقي ربّه وليس فيه أحد سواه. قال: و كلّ قلب فيه شرك أو شك فهو ساقط؛ و إنّما أرادوا الزهد في الدنيا لتفرغ قلوبهم للآخرة 2.
اشاره: اين حديث شريف داراي سه بخش است:
أ. امام(عليه‌السلام) مي‏فرمايد كه قلب سليم، قلبي است كه وقتي به لقاي پروردگار مي‏رود، جز ياد و مهر حق در آن نيست. اين روايت بر رنج كساني كه صاحب قلب سليم نيستند دلالتي ندارد؛ ولي اين معنا را از حصر آيه ﴿اِلاّمَن اَتَي اللهَ بِقَلبٍ سَليم﴾ به خوبي مي‏توان فهميد، بنابراين بايد با رهايي از محبت غير خدا، دل را معالجه كرد، زيرا تا دل از علاقه‏غير خدا پاك نشود، انسان به بهشت راه نخواهد يافت؛ و چون درد و رنج معنوي با درد و رنج جسمي مقايسه‏پذير نيست، اگر بخواهند طبق ﴿ونَزَعنا ما في صُدورِهِم مِن غِلّ) 3 اين درد را درمان كنند، دشواري تحمّل آن را خدا مي‏داند.
جمله و ليس فيه أحد سواه مي‏فهماند كه براي ورود به بهشت، محبت غير خدا را از دل بر مي‏گيرند؛ يعني قلب نخست معالجه مي‏شود؛ سپس به بهشت راه مي‏يابد، به همين جهت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بارها مي‏فرمود: فإنّ أمامكم عقبة كؤوداً 4.
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيه 89.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص16.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 43.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبه 204. در عنوان خطبه آمده است: كان كثيرًا ما ينادي به أصحابه.

80

ب. امام صادق(عليه‌السلام) در قسمت دوم اين حديث شريف فرموده كه قلبِ داراي شرك يا شك سقوط كرده است. اين مطلب از آيه ﴿ومَن يُشرِك بِاللهِ فَكَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخطَفُهُ الطَّيرُ اَو تَهوي بِهِ الرّيحُ في مَكانٍ سَحيق) 1 نيز به خوبي بر مي‏آيد. مشرك، مانند كسي است كه بي‏هيچ دستاويزي ميان زمين و آسمان رهاست، تا پرنده او را بربايد؛ يا باد او را به مكاني دور بيفكند.
ج. در بخش سوم حديث، «زهد» كمالي از كمالات و نيز مقدمه نيل انسان به مقام محبوب حق شدن خوانده شده است. «زهد» بي‏رغبتي به دنياست؛ ولي اين بي‏رغبتي خودش هدف نيست؛ هدف از روبرگرداندن از دنيا رو آوردن به خداست و بايد دل را از رغبت به غير خدا رهايي بخشيد، تا رغبت به خدا در آن جاي گيرد.
تذكّر: همان‏طور كه آياتْ مفسّر يكديگرند، روايات نيز مبيّن يكديگرند و همان‏گونه كه معيار در تفسير آيه معنا و محتواي آيه است، هرچند لفظ آن به كار گرفته نشود، ميزان در تبيين روايت نيز همين است. اين‏گونه احاديث كه در بحث روايي آيه ذكر مي‏شوند، از دو جهت مناسب مبحث‏اند: يكي با تبيين محتواي آيه و ديگري با تناسب ويژه‏اي كه با روايات مربوط به آيه دارند.
 
٭ ٭ ٭
 
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 31. «سحيق»: پودر. به پودرهاي دارويي نيز «مسحوقات» گفته مي‏شود.

81

قُل اَطيعوا اللهَ والرَّسولَ فَاِن تَوَلَّوا فَاِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الكفِرين (32)
 
گزيده تفسير
بر اساس آيه قبل، پيروي كامل، تبعيت همراه با محبت است كه ظهور آن در اطاعت محض است، بنابراين لازمِ محبت، اطاعت يعني تبعيت همراه با طوع و رغبت از خدا و رسول اوست و ارزش اين اطاعت به حرمت مطاع بودن خدا و رسول است.
بدون اطاعت كامل از پيامبر در همه جنبه‏ها (رسالت، ولايت و تبيين قرآن) كسي محب و محبوب خدا نيست.
اعراض كنندگان از حكم و دستور خداوند كافرند و بدان سبب كه كفرْ همه شئون آنان را آلوده كرده است، به هيچ‏رو از فيض محبت برخوردار نيستند، درنتيجه مغضوب و مبغوض محض‏اند.
 
 
تفسير
 
مفردات
أطيعوا: «طوع» ضد «كره» و به معناي عمل كردن مطابق فرمان و دستور، همراه رغبت و خضوع است، پس در معناي اين ريشه سه قيد رغبت، خضوع و عمل

82

بر طبق امر نهفته است 1.
مادّه طوع، انقياد مقابل كُره را مي‏فهماند: ﴿ائتيا طَوعًا اَو كَرها) 2 هيئت وارد بر اين ماده با حفظ معناي اصلي آن خصوصيتي را همراه دارد. تعيين معيار جامع و كلّي نقض ناپذير براي هيئت‏ها آسان نيست. مبالغه‏اي كه براي هيئت تفعيل است براي هيئت اِفعال نيست، از اين‏رو ﴿طَوَّعَت لَهُ نَفسُه) 3 اَبلغ از «اَطاعتْ» است 4. «طواعيه» به معناي طاعت است: اللّهمّ ارحمني بطواعيتي إيّاك و طواعيتي رسولك 5!
محور اصلي در ﴿اَطيعوا اللهَ والرَّسول﴾ اين است كه خداوند و پيامبر او مطاع گردند. هرچند صدور اطاعت از مخاطبان نيز در كمال اهتمام است، ارزش اطاعت مخاطبان به حُرمت مطاع بودن خدا و رسول اوست.
 
 
تناسب آيات
در آيه پيش، پيروي كامل را پيروي همراه با محبت معرّفي فرمود كه به صورت اطاعت مطلق ظهور مي‏كند و در اين آيه اطاعت از خدا و رسول را لازمِ محبت برمي‏شمرد؛ بدين‏گونه كه اگر كسي مطيع نباشد، محب و محبوب نيست.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ التحقيق، ج7، ص165، «ط و ع».
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 11؛ مفردات، ص529، «ط و ع».
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 30.
^ 4 - ـ مفردات، ص531، «ط و ع».
^ 5 - ـ مجمع البحرين، ج4، ص373، «ط و ع».

83

اطاعت از رسول
پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم داراي جنبه‏ها و وظايف مختلفي است:
1. رسالت و پيامرساني: از اين جهت ايشان سخني جز پيام الهي ندارد: خداي سبحان به پيامبرش‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: لاتُحَرِّك بِهِ لِسانَكَ لِتَعجَلَ بِه ٭ اِنَّ عَلَينا جَمعَهُ وقُرءانَه» 1 و پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نيز امتثال كرد: ﴿وما يَنطِقُ عَنِ الهَوي ٭ اِن هُوَ اِلاّوحي يوحي) 2
اطاعت از رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم از اين جهت، همان فرمان بردن از خداست، چنان‏كه فرمود: ﴿مَن يُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللهَ ومَن تَوَلّي فَما اَرسَلنكَ عَلَيهِم حَفيظا) 3
2. ولايت و رهبري: متضمّن جنبه اجرايي است. از اين جهت نيز بايد مطيع پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بود: ﴿ما ءاتكُمُ الرَّسولُ فَخُذوهُ وما نَهكُم عَنهُ فَانتَهوا) 4
3. تبيين و تفسير قرآن كريم: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) 5 چنين كسي است كه مي‏تواند حدود «عام»، «مطلق»، «مجمل»، «متشابه» و... را بازگو كند، پس بايد در مسائل علمي و فهم معارف دين نيز به رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم مراجعه كرد و مطيع آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم بود. اطاعت كامل، يعني در تمامي جنبه‏ها از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم فرمانبرداري كردن.
^ 1 - ـ سوره قيامت، آيات 17 ـ 16.
^ 2 - ـ سوره نجم، آيات 4 ـ 3.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 80.
^ 4 - ـ سوره حشر، آيه 7.
^ 5 - ـ سوره نحل، آيه 44.

84

عدم تكرار ﴿اَطيعُوا﴾
تكرار ﴿اَطيعُوا﴾ در آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللهَ واَطيعُوا الرَّسول) 1 نشانه آن است كه اطاعت فرق مي‏كند: در تبليغ دين، اطاعت از رسول در حقيقت پذيرش اوامر آسماني خداوند است و در جنبه ولايتي و اجرايي، پذيرفتن رهنمودهاي ايشان در امور كشورداري است. اگر كسي خدا را اطاعت كند، ولي از رهنمودهاي اجرايي و ولايي رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم پيروي نكند، در حقيقت دستور خدا را رد كرده است. آيه مورد بحث، هر دو مطلب (لزوم اطاعت از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم هم در مسائل تبليغي و هم در مسائل اجرايي) را تفهيم مي‏كند، زيرا اطاعت از خدا و رسول را با يك فرمان آورده است.
 
 
ثمره اطاعت از رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم
خداي سبحان همان‏گونه كه درباره تبعيّت از خليل الرحمن از او حكايت مي‏فرمايد كه ﴿فَمَن تَبِعَني فَاِنَّهُ مِنّي) 2 درباره اطاعت از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم نيز مي‏فرمايد: ﴿ومَن يُطِعِ اللهَ والرَّسولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّلِحينَ وحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقا) 3
از آنجا كه «رفيق» درباره سفر به كار مي‏رود، از ذيل اين آيه استفاده مي‏شود كه همه به سوي خدا در حركت‏اند و در اين حركت همگاني، اهل اطاعت همراه انبيا، صديقان، شهدا و صالحان به سير و سلوك مي‏پردازند و
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه 36.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 69.

85

خداوند همان‏گونه كه به همراهان آنان نعمت داده است، به آن‏ها نيز نعمت خواهد داد؛ همان نعمتي كه مكرّر از خدا طلب كرده‏اند: ﴿اِهدِنَا الصِّرطَ المُستَقيم ٭ صِرطَ الَّذينَ اَنعَمتَ عَلَيهِم غَيرِ المَغضوبِ عَلَيهِم ولاَالضّالّين) 1
منعم عليهم همان پيامبران، صدّيقان، شهدا و صالحان هستند كه هم راهشان خوب است و هم مقصدشان. اگر كسي مطيع خدا و رسول باشد، با منعم عليهم همسفر و همصحبت است و با آنان محشور مي‏شود، هرچند با ايشان همدرجه نيست.
 
 
معناي ﴿تَوَلَّوا﴾
اگر ﴿فَاِن تَوَلَّوا﴾ جزو كلام پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم باشد، معناي آيه چنين است: به مردم بگو از خدا و پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم اطاعت كنند و نيز به آنان بگو اگر اعراض كنيد، كافريد و خدا كافران را دوست ندارد. بر اين اساس، ﴿تَوَلَّوا﴾ مضارع مخاطب است و اصل آن «تتولّوا» بوده كه يكي از آن دو «تاء» حذف شده است.
اگر ﴿فَاِن تَوَلَّوا﴾ كلام خدا باشد، ممكن است مانند وجه نخست، مضارع مخاطب باشد و نيز مي‏تواند فعل ماضي باشد؛ در اين صورت خدا با پيامبرش درباره مردم سخن مي‏گويد. اين احتمال دوم (فعل ماضي) قوي‏تر است، زيرا در ذيل آيه فرمود: ﴿فَاِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الكفِرين﴾ و اگر اين ذيل لحاظ نشود، لازمش عدم هماهنگي شرط با جزاست يعني شرط درباره گروهي است و جزا مربوط به دسته‏اي ديگر و معنا چنين مي‏شود: اگر اينان اعراض كردند، خداوند عدّه‏اي ديگر را به سبب كافر بودنشان دوست ندارد،
^ 1 - ـ سوره حمد، آيات 7 ـ 6.

86

پس براي دفع اين دو محذور بايد گفت كه ﴿فَاِن تَوَلَّوا﴾ فعل ماضي است و معنا چنين است: «فإن تولّوا فإنّ الله لا يحبّهم لأنّهم هم الكافرون و الله لا يحبّ الكافرين».
افزون بر اين، روش غالبي قرآن كريم اين نيست كه خداوند مستقيم و رو در رو بگويد كه شما كافريد، پس اگر ﴿تَوَلَّوا﴾ فعل مضارع باشد، با اين روش قرآني سازگار نيست.
گفتني است كه در برخي موارد طبق ضرورت محاوره به صورت خطاب درمي‏آيد؛ مانند ﴿فَاِن تَوَلَّوا﴾ در آيه ﴿قُل اَطيعُوا اللهَ واَطيعُوا الرَّسولَ فَاِن تَوَلَّوا فَاِنَّما عَلَيهِ ما حُمِّلَ وعَلَيكُم ما حُمِّلتُم واِن تُطيعوهُ تهتَدوا وما عَلَي الرَّسولِ اِلاَّالبَلغُ المُبين) 1 كه به قرينه ﴿وعَلَيكُم ما حُمِّلتُم﴾ حتماً فعل مضارع مخاطب و اصل آن «تتولّوا» است.
 
 
راز تصريح به ﴿الكفِرين﴾
تصريح به اسم ظاهر در ﴿الكفِرين﴾ با امكان ارجاع ضمير به صورت «لايحبّهم» مي‏تواند نكاتي را همراه داشته باشد:
1. تعميم حكم نسبت به هر كس كه كافر است. گرچه هر كفري بر اثر اعراض از اطاعت حق است، همه كساني كه از محبوبيت خدا محروم‏اند، معاصران عصر وحي نبوده و نيستند.
2. عنصر محوري سلب محبوبيت فقط اعراض از دستور خداست، چنان‏كه ذيل عنوان‏هاي قبل مورد عنايت واقع شد.
^ 1 - ـ سوره نور، آيه 54.

87

3. تناسب حكم و موضوع موجب سلب كلّي است؛ يعني اعراض كنندگان از حكم خدا به هيچ وجه از فيض محبت برخوردار نيستند، در نتيجه مغضوب و مبغوض محض‏اند، زيرا كفر همه شئون آن‏ها را آلوده است.
 
 
علت عدم محبوبيت
﴿اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ الله) 1 به معناي «إن كنتم تابعين فأنتم محبوبون» است و مفهوم آن چنين است: «إن لم تكونوا تابعين فلا تكونون محبوبين». همين مفهوم در آيه مورد بحث به عنوان منطوق بدين‏گونه مطرح شده است: ﴿فَاِن تَوَلَّوا فَاِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الكفِرين﴾.
طبق جمله ﴿فَاِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الكفِرين﴾ عدم محبوبيّت، معلول كفر است؛ بدين صورت كه اعراض از دين كفر است و كافر محبوب نيست، پس هر كس از دين اعراض كند، محبوب نخواهد بود.
به سخن ديگر، آيه پيشين به منزله «منطوق» قضيه شرطي و اين آيه به منزله «مفهوم» آن است؛ ولي در اين آيه با تعليق حكم بر وصف كه مشعر به عليّت است، مي‏فهماند كه وصف «كفر» حدّ وسط است.
بر پايه اين آيه «تبعيت»، محور و سبب محبوبيّت است و «اعراض» علّت عدم محبوبيّت.
گفتني است «اطاعت» به قلب مربوط مي‏شود و «تبعيّت» به اعضاي خارج. اطاعت، تبعيّتي است همراه با طوع و رغبت تابع؛ ولي در تبعيّت، طوع، رغبت و گرايش پيرو لحاظ نشده است.
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 31.

88

اشارات و لطايف
 
عدم واسطه بين محبت و غضب
ميان محبت و غضب چيزي نيست؛ بر خلاف اموري كه داراي حدّ وسطاند؛ مانند حرمت و وجوب؛ يعني برخي چيزها نه حرام‏اند و نه واجب، بلكه مباح‏اند.
بر اين اساس، ممكن نيست كه چيزي نه محبوب خدا باشد و نه مغضوب او. هر كه محبوب خداي سبحان نيست، قهراً مغضوب اوست، زيرا انسان يا مؤمن است يا كافر؛ اگر ايماني كامل داشت، محبوبيّت او نيز كامل است و چنانچه ايمان وي كامل نباشد، به يقين به همان اندازه نقص، مغضوب خواهد بود، بنابراين محبوب بودن و مغضوب بودن داراي مراتب است. هر كه به علم خود عمل نكند، از ديگران مغضوب‏تر خواهد بود: ﴿كَبُرَ مَقتًا عِندَ اللهِ اَن تَقولوا ما لاتَفعَلون) 1 چنان‏كه عالِم عامل از ديگران محبوب‏تر است و نشانه‏اش، شدّت محبت او به خداست: ﴿والَّذينَ ءامَنوا اَشَدُّ حُبًّا لِلّه) 2 هر چه محبت مؤمن به خدا شديدتر باشد، نزد خدا از ديگران محبوب‏تر است، زيرا محبت خدا به هر فردي به اندازه حب او به خداست.
با بيان مزبور، «ضالّين» نيز از «مغضوبين» هستند؛ ولي در مقابلِ ﴿اَنعَمتَ عَلَيهِم) 3 دو رشته از ضلالت وجود دارد؛ يعني آنان كه با پيامبران، صدّيقين، شهدا و صالحين نيستند دو دسته‏اند؛ يا اهل كتاب هستند؛ مانند
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 3.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 165.
^ 3 - ـ سوره حمد، آيه 7.

89

يهود و نصارا كه ﴿المَغضوبِ عَلَيهِم) 1 هستند؛ يا غير اهل كتاب هستند كه ضالّين‏اند و اينكه از برخي روايات برمي‏آيد كه غضب از آن يهود و ضلالت از آن ترساست 2 بدان جهت است كه اينان دو گروه از دو امّت هستند، وگرنه هيچ‏يك محبوب نيستند.
گفتني است مستضعفاني هم كه به معارف الهي دسترسي ندارند، به اندازه عقل و فطرت خود كه حجّت الهي است، تكليف دارند: يا هشام! إنّ لله علي النّاس حجّتين: حجّة ظاهرة و حجّة باطنة. فأمّا الظاهرة فالرسل و الأنبياء و الأئمّة(عليهم‌السلام) و أمّا الباطنة فالعقول 3.
مستضعفان، اگر نور ضعيف فطرت و عقل را دفن كنند، جزو ﴿المَغضوبِ عَلَيهِم﴾ خواهند بود؛ يعني آنان كه به معارف نظري دسترسي ندارند دو دسته‏اند: دسته‏اي در جست‏وجوي نجات‏اند و عده‏اي طالب نجات نيستند و اينان نور ضعيف فطرت را نيز خاموش كرده‏اند.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
يروي أنّها لما نزلت، قال عبدالله بن أبي: إنّ محمّداً يجعل طاعته كطاعة الله تعالي و يأمرنا أن نحبّه كما أحبّ النصاري عيسي؛ فنزل قوله تعالي: ﴿قُل اَطيعوا اللهَ والرَّسول) 4
^ 1 - ـ سوره حمد، آيه 7.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص36؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص24.
^ 3 - ـ الكافي، ج1، ص16.
^ 4 - ـ التفسير الكبير، مج 4، ج8، ص20؛ روح المعاني، ج3، ص209.

90

 
اشاره: پس از نزول آيه قبل، برخي همتايي اطاعت پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم با اطاعت خدا را بعيد شمردند و خدا با فرو فرستادن اين آيه به آنان پاسخ داد.
 
 
2. برترين انسان‏ها نزد خدا
عن علي(عليه‌السلام): ... فأفضل الناس أيّها النّاس عند الله منزلة و أعظمهم عند الله خطراً، أطوعهم لأمر الله و أعملهم بطاعة الله و أتبعهم لسنّة رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و أحياهم لكتاب الله؛ فليس لأحدٍ من خلق الله عندنا فضل إلاّ بطاعة الله و طاعة رسوله و اتّباع كتابه و سنّة نبيّه‏صلي الله عليه و آله و سلم. هذا كتاب الله بين أظهرنا و عهد نبي الله و سيرته فينا لا يجهلها إلاّ جاهل مخالف معاند عن الله (عزّ و جلّ) يقول الله: ﴿ياَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقنكُم مِن ذَكَرٍ واُنثي وجَعَلنكُم شُعوبًا وقَبائِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللهِ اَتقكُم) 1 فمن اتقي الله فهو الشريف المكرّم المحب و كذلك أهل طاعته و طاعة رسول الله يقول الله في كتابه: ﴿قُل اِن كُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتَّبِعوني يُحبِبكُمُ اللهُ ويَغفِر لَكُم ذُنوبَكُم واللهُ غَفور رَحيم﴾ و قال: ﴿قُل اَطيعوا اللهَ والرَّسولَ فَاِن تَوَلَّوا فَاِنَّ اللهَ لايُحِبُّ الكفِرين) 2
اشاره: اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در اين خطبه برترين انسان‏ها نزد خدا را مطيع‏ترين آن‏ها نسبت به امر الهي و عامل‏ترين آنان به اطاعت خدا و تابع‏ترين ايشان از سنت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و قرآن كريم مي‏داند و به آياتي از جمله آيه مورد بحث استشهاد مي‏كند.
^ 1 - ـ سوره حجرات، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيات 32 ـ 31.
^ 3 - ـ تحف العقول، ص184 ـ 183؛ بحار الانوار، ج75، ص95 ـ 94.

91

 
3. امر و نهي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم در رديف قرآن
عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: لا ألفينّ أحدكم متّكئاً علي أريكته يأتيه الأمر من أمري ممّا أمرت به أو نهيت عنه فيقول: لا ندري... ما وجدنا في كتاب الله اتبعناه 1.
اشاره: پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم نسبت به سرپيچي از فرمان خويش به بهانه اكتفا به كتاب الهي هشدار مي‏دهد. اين روايت پاسخ دندان‏شكني است به كساني كه شعار «حسبنا كتاب الله» 2 را سر داده‏اند.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص179.
^ 2 - ـ الامالي، مفيد، ص49؛ مناقب آل ابي طالب، ج1، ص292؛ بحار الانوار، ج22، ص473.

92

 
 
إنّ الله اصطفي ادم و نوحاً و ال ابراهيم و ال عمران علي العالمين (33)
ذرّيّة بعضها من بعض و الله سميع عليم (34)
 
گزيده تفسير
اين آيه برگزيدگاني را كه پيروي آنان واجب است معرفي مي‏كند.
مكتب الهي مكتب مصطفاست و از اين‏رو پيروان آن اهل صفوه و صفا و در عقايد، اخلاق و اعمال صاف و بي‏تيرگي‏اند و خداوند با توفيق و تأييد و تهيه وسايل و هدايت، خواسته است آنان صاف و خالص باشند.
حضرت آدم، نوح، آل‏ابراهيم (خود حضرت ابراهيم و نسل پاك و صالح وي) و آل‏عمران (پدر حضرت مريم(عليهم‌السلام) افزون بر مجتبا و مختار بودن مصطفا نيز هستند. اين اصطفا كه نسبي و مسبوق به اصطفاي نفسي است، صفوتي خاص و مراد از آن زعامت كبرا و رهبري يا اول بودن در رساندن پيام الهي است.
خداوند سبحان از مجموع عالمين يعني همه‏جوامع بشري يا مجموعه جن و انس يا عوالم علم و عمل كه فرشتگان را نيز شامل است آن مجموعه را برگزيد كه نسبت به اين مجموع افضل است.

93

اين برگزيدگان همه از يكديگر و از يك واقعيت و نور و در صفاتي كه سبب اصطفاي آنان بر عالميان شده مشترك‏اند و در صفات فضيلت جداي از هم نيستند، بنابراين، افزون بر رابطه پدري و نسبي، پيوندي بالاتر و ناگسستني دارند و سلسله پيام‏آوران الهي از آدم تا نوح و آل‏ابراهيم و آل‏عمران، در مسئله اصطفا مانند خود پيام الهي به يكديگر پيوسته‏اند و پي در پي و به گونه مرتبط و متصل آمدند و اين عمود و اصل و ريشه در هيچ نقطه‏اي از اين سلسله قطع نشده است.
خداوند شنوا و دانا، با علم به اسرار انسان‏ها و شايستگي آنان، مي‏داند چه كسي را مصطفاي خود قرار دهد و گزينش او گزاف، بي‏هدف، بيهوده و بدون معيار و زمينه نيست.
 
 
تفسير
 
مفردات 
اصطفي: «اصطفاء» يعني ميل، رغبت و خواستن اينكه كسي يا چيزي خالص و صاف باشد. «اصطفي الله»، يعني خدا خواست چيزي يا كسي صاف و خالص باشد و اين را با توفيق و تأييد و تهيّه وسائل و هدايت (اگر شخص مستعد و در صراط حق باشد) فراهم مي‏كند 1.
باب افتعال بر مطاوعه (پذيرش) دلالت دارد 2. اين مطاوعه گاه در جانب
^ 1 - ـ التحقيق، ج6، ص314، «ص ف و».
^ 2 - ـ ر.ك:همان.
^ 3 - ـ باب افتعال بيشتر چنين دلالتي دارد نه در همه موارد. سرّ تقييد به «بيشتر» اين است كه گاهي فعل (ثلاثي مجرد) مطاوع افتعل (ثلاثي مزيد) مي‏شود؛ مانند «زيد عاذر من اعتذر»، كه عذر، پذيرش اعتذار است.

94

فاعل است؛ مانند «ابتغي» يعني با رغبت طلب كرد و «اكتسب» با رغبت كسب كرد و گاه در جانب مفعول؛ مثل «اجتمع» و «اتصل» يعني گرد آمد و وصل شد 1 و اصطفاء از قسم اول است.
راغب مي‏گويد: الاصطفاء: تناول صفو الشي‏ء 2. «اخذ الصفوة» به معناي صاف و خالص چيزي را گرفتن و برگزيدن است؛ مثال: اگر كسي آب گل آلود را در ظرفي بريزد و پس از ته‏نشين شدن تيرگي، لجن و رسوبات، آب صاف و زلال آن را برگيرد، اصطفاء كرده است.
تذكّر: 1. بعداً روشن مي‏شود كه اصطفاء دو قسم است: نفسي و نسبي. اصطفاء در اين آيه همانا اصطفاي نسبي است كه با حرف «علي» استعمال شده است.
2. اگر الفاظ براي مفاهيم عام كه از آن به ارواح معاني تعبير مي‏شود وضع شده باشند، اصطفاء، در معقول و محسوس به يك معناست و چنانچه براي معاني مادي وضع شده باشد و اطلاق آن‏ها در معاني مجرّد از باب توسّع و عنايت باشد، اصطفاي معنوي از سنخ تشبيه معقول به محسوس است و از اين مطلب گاهي به «تمثيل معلوم به مرئي» ياد مي‏شود 3.
آدم: «آدم» بر وزن اَفعل، كلمه عربي است و آنچه قوي‏تر به نظر مي‏رسد آن است كه اين كلمه اوّلاً به اعتبار معناي وصفي‏اش بر حضرت آدم(عليه‌السلام) اطلاق شده است نه به عنوان علميت؛ سپس عَلَم بالغلبه براي او قرارداده شده است 4.
^ 1 - ـ ر.ك: التحقيق، ج1، ص336، «ب غ ي».
^ 2 - ـ مفردات، ص488، «ص ف و».
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص734.
^ 4 - ـ التحقيق، ج1، ص57، «أ د م».

95

در اشتقاق آدم به معناي ابوالبشر نظريات زير بيان شده است:
1. جسم آدم از خاك سطح و رويه زمين است و «أديم الأرض» هم يعني رويه و سطح زمين 1.
2. به سبب گندمگون بودن رنگش، چنان‏كه گفته مي‏شود: «رجل آدم»؛ مانند «اسمر» يعني مرد گندمگون 2.
3. از عناصر گوناگون و نيروهاي مختلف آفريده شده است، چنان‏كه خداوند مي‏فرمايد: ﴿مِن نُطفَةٍ اَمشاجٍ نَبتَليه) 3
4. از «أدمه» به معناي الفت دادن گرفته شده است. گفته مي‏شود: «جعلت فلاناً أدمة أهلي»؛ يعني او را با خانواده خود آشنا كردم 4.
5. از روح پاك و عطرآگين الهي كه بر او دميده شده است، چنان‏كه در قرآن است: ﴿ونَفَختُ فيهِ مِن رُوحي) 5 و اين معنا از «ادام» به معناي نان خورش گرفته شده است 6.
ظاهراً قول اول مناسب‏تر است، زيرا در معاني الاخبار در معني آدم چنين آمده است: لأنّه خلق من أديم الأرض الرابعة 7.
نوحاً: واژه نوح به رغم عجمه بودن و تعريف، منصرف است، زيرا هر
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج21، ص179.
^ 2 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج1، ج1، ص265.
^ 3 - ـ سوره دهر، آيه 2.
^ 4 - ـ مفردات، ص70، «ا د م».
^ 5 - ـ روح المعاني، ج1، ص356؛ تفسير منهج الصادقين، ج1، ص225.
^ 6 - ـ سوره حجر، آيه 29.
^ 7 - ـ مفردات، ص70، «ا د م».
^ 8 - ـ معاني الاخبار، ص48.

96

كلمه سه حرفي كه حرف وسط آن ساكن باشد منصرف است مانند لوط، زيرا خفيف بودن سكون با احد الثقلين معادل است 1.
واژه نوح در عبري و سرياني به معناي سكون، اطمينان و راحتي است 2.
عمران: عمران در لغت عبري عِمرام تلفّظ مي‏شود.
پدر موسي و هارون(عليهماالسلام)، عمران بن قاهاث بن لاوي بن يعقوب است و پدر حضرت مريم(عليهاالسلام)، عمران بن ماثان بن يعاقيم از فرزندان داود نبي(عليه‌السلام) است 3. ميان اين دو عمران، 1800 سال فاصله بوده است 4.
مراد از آل عمران در آيه مورد بحث، پدر مريم(عليهاالسلام) است. حضرت موسي(عليه‌السلام) و پدرش و فرزندان آن دو از آل ابراهيم هستند 5.
آل: اخصّ از «اهل» است، زيرا اهل به زمان و زمين اضافه مي‏شود؛ مانند «اهل فلان عصر» و «اهل فلان شهر»؛ ولي آل فقط به شخص اضافه مي‏شود 6.
عالمين: اگر دليلي بر انصراف آن نباشد، شامل فرشتگان نيز مي‏شود 7.
 
 
تناسب آيات
پس از اينكه خداي سبحان در آيه پيشين مردم را به اطاعت خدا و رسول فراخواند و اعلام كرد كافران را دوست ندارد، اينك برگزيدگاني را معرفي مي‏كند
^ 1 - ـ الصحاح، ج1، ص414، «ن و ح».
^ 2 - ـ تفسير روشن، ج4، ص164 ـ 163.
^ 3 - ـ التحقيق، ج8، ص270 ـ 269، «ع م ر».
^ 4 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص453.
^ 5 - ـ التحقيق، ج8، ص270، «ع م ر».
^ 6 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج21، ص225.
^ 7 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص735.

97

كه پيروي‏شان واجب است 1. اين آيات در عين اينكه شروع داستان‏هاي مربوط به حضرت عيسي(عليه‌السلام) و احتجاج با اهل كتاب در اين باره است، پيوند ميان آيات گذشته و آينده مربوط به اهل كتاب را نيز برقرار مي‏سازند 2.
٭ ٭ ٭
 
 
اهل صفوه
از تعبير اصطفاء استفاده مي‏شود كه انسان‏ها دوگونه‏اند: برخي تيره و كدر و بعضي صاف و بي‏تيرگي. منشأ تيرگي يا صفا نيز عقايد، اخلاق و اعمال آن‏هاست.
آنان كه از مكتب الهي پيروي مي‏كنند، از آنجا كه مكتبشان مصطفاست، خود نيز اهل صفوه و صفايند و از ميان آنان عدّه‏اي كه از اولويت و صفاي بيشتري برخوردارند اصطفا مي‏شوند.
پيروان مكتب‏هاي الحادي، وجودشان پر از پليدي است و اهل رجس و رجزند: ﴿اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَس) 3
 
 
اصطفاء، اجتباء و اختيار
در قرآن كريم، عناوين اصطفاء، اجتباء و اختيار درباره انبيا(عليهم‌السلام) به كار رفته است. اجتباء و اختيار در جايي به كار مي‏رود كه شخصي به سبب فضيلت‏هاي معنوي برگزيده شود؛ يا به نبوّت برسد.
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير البحر المحيط، ج2، ص452.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص190.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 28.

98

اصطفاء در آيه مورد بحث، صفوه خاصّي است كه تنها شامل پيامبراني مانند حضرت آدم، حضرت نوح و آل ابراهيم و آل عمران(عليهم‌السلام) مي‏شود. كساني كه مصطفايند، مجتبا و مختار نيز هستند.
نمونه‏هايي از آيات قرآن كريم:
1. ﴿ووهَبنا لَهُ اِسحقَ ويَعقوبَ كُلاًّ هَدَينا ونوحًا هَدَينا مِن قَبلُ ومِن ذُرِّيَّتِهِ داوودَ وسُلَيمنَ واَيّوبَ ويوسُفَ وموسي وهرونَ وكَذلِكَ نَجزِي المُحسِنين ٭ وزَكَرِيّا ويَحيي وعيسي واِلياسَ كُلٌّ مِنَ الصّلِحين ٭ واِسمعيلَ واليَسَعَ ويونُسَ ولوطًا وكُلاًّ فَضَّلنا عَلَي العلَمين ٭ ومِن ءابائِهِم وذُرِّيّتِهِم واِخونِهِم واجتَبَينهُم وهَدَينهُم اِلي صِرطٍ مُستَقيم) 1 خداوند اين گروه از انبيا(عليهم‌السلام) را بر عالميان برتري داده و تعبير «اجتباء» را درباره آنان به كار برده است.
2. در سوره مبارك «مريم»، پس از ذكر نام عدّه‏اي از پيامبران مي‏فرمايد: ﴿اُولئِكَ الَّذينَ اَنعَمَ اللهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبيّينَ مِن ذُرّيَّةِ ءادَمَ ومِمَّن حَمَلنا مَعَ نوحٍ ومِن ذُرّيَّةِ اِبرهيمَ واِسرئيلَ ومِمَّن هَدَينا واجتَبَينا اِذا تُتلي عَلَيهِم ءايتُ الرَّحمنِ خَرّوا سُجَّدًا وبُكيّا) 2
3. در سوره مبارك «طه»، كه تنها نام حضرت آدم(عليه‌السلام) مطرح شده، او را مجتبا ناميده است: ﴿فَاَكَلا مِنها فَبَدَت لَهُما سَوئتُهُما وطَفِقا يَخصِفانِ عَلَيهِما مِن ورَقِ الجَنَّةِ وعَصي ءادَمُ رَبَّهُ فَغَوي ٭ ثُمَّ اجتَبهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيهِ وهَدي) 3
^ 1 - ـ سوره انعام، آيات 87 ـ 84.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 58.
^ 3 - ـ سوره طه، آيات 122 ـ 121.

99

 
4. برخي از پيامبران، مانند حضرت موسي(عليه‌السلام) را «خيرة الله» خوانده است: ﴿واَنَا اختَرتُكَ فَاستَمِع لِما يوحي) 1
5. در سوره مبارك «اعراف» حضرت موسي(عليه‌السلام) را مصطفا ناميده است: ﴿قالَ يموسي اِنّي اصطَفَيتُكَ عَلَي النّاسِ بِرِسلتي وبِكَلمي فَخُذ ما ءاتَيتُكَ وكُن مِنَ الشّكِرين) 2
از مجموع اين آيات روشن مي‏شود كه اولاً برخي از پيامبران، علاوه بر مجتبا و مختار بودن، مصطفا نيز هستند؛ ثانياً مجتبا يا خيرةالله بودن، غير از اصطفا در آيه مورد بحث است، از اين‏رو مي‏شود كسي مصطفا باشد چنان كه فرمود: ﴿واِنَّهُم عِندَنا لَمِنَ المُصطَفَينَ الاخيار) 3 امّا اصطفاي آيه مورد بحث شامل او نشود، زيرا مراد از اين اصطفاء، يا زعامت كبرا و رهبري است؛ يا اوّل بودن در رساندن پيام الهي.
قرآن كريم پيامبران اولوا العزم را از مقامي برتر از مقام‏هاي مزبور برخوردار مي‏داند و آنان را حتّي از آدم(عليه‌السلام) كه داراي اصطفاي خاصّي است، با عظمت‏تر مي‏داند و در آيه‏اي كه در اين خصوص نازل شده است، جز از پيامبران اولواالعزم نامي به ميان نياورده است: ﴿شَرَعَ لَكُم مِنَ الدّينِ ما وصّي بِهِ نوحًا والَّذي اَوحَينا اِلَيكَ وما وصَّينا بِهِ اِبرهيمَ وموسي وعيسي اَن اَقيموا الدّينَ ولاتَتَفَرَّقوا فيهِ كَبُرَ عَلَي المُشرِكينَ ما تَدعوهُم اِلَيهِ اللهُ يَجتَبي اِلَيهِ مَن يَشاءُ ويَهدي اِلَيهِ مَن يُنيب) 4
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 144.
^ 3 - ـ سوره ص، آيه 47.
^ 4 - ـ سوره شوري، آيه 13.

100

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved