بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 
طبيعي كه آيت الهي‏اند ـ هيچ واقعيتي ندارد و سراسر آن وَهْم اندر وهم است؛ نه چيزي بر انسان مي‏افزايد و نه چيزي از او مي‏كاهد؛ امّا «تقوا» كه ملاك برتري است، حقيقت دارد و ارزش آن در قيامت ظهور مي‏كند.
 
 
8. پست‏ترين مَلِك
عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم: أغيَظُ رجلٍ عند الله (عزّ وجلّ) يوم القيامة و أخبثه، رجل يسمّي ملك الأملاك لا ملك إلاّ لله 1.
اشاره: چون مُلك باطل مايه خشم الهي است، كسي كه ملك بيشتر و سلطنت گسترده‏تر دارد، مبغوض‏تر است و اگر كسي داعيه سلطان السلاطين و شاهنشاهي داشت، پليدترين شخص نزد خداوند خواهد بود.
 
 
9. معنا و منشأ خير و شرّ
عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): أنّ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) مرض فعاده إخوانه فقالوا: كيف تجدك يا أمير المؤمنين! قال: بشر(عليهاالسلام). قالوا: ما هذا كلام مثلك. قال: إنّ الله تعالي يقول: ﴿ونَبلوكُم بِالشَّرِّ والخَيرِ فِتنَة) 2 فالخير الصحّة و الغني، و الشرّ المرض و الفقر 3.
عن السجاد(عليه‌السلام): تتحبّب إلينا بالنعم و نعارضك بالذّنوب. خيرك إلينا نازل و شرّنا إليك صاعد و لم يزل و لا يزال ملك كريم يأتيك عنّا بعمل قبيح؛ فلا يمنعك ذلك من أن تحوطنا بنعمك و تتفضل علينا بالائك 4.
^ 1 - ـ كشف الاسرار، ج2، ص73.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 35.
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج8 ـ 7، ص74.
^ 4 - ـ مصباح المتهجد، ص529؛ بحار الانوار، ج95، ص85.
 

591
اشاره: أ. در معناي «خير» و «شر» نيز از سخنان نوراني مشعلداران صراط هدايت بايد مدد گرفت. بر اساس فرمايش نوراني حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام)، «بيماري» در قياس با «صحّت» و نيز «فقر» در مقايسه با «غنا»، شرّي است كه خداي سبحان ما را بدان مي‏آزمايد و آزمون بيماري و فقر را نيز وسيله نيل به كمال قرار مي‏دهد، زيرا ذات اقدس خداوندي منشأ خير است و هر چيزي كه از ناحيه او باشد، به يقين خير است و حقشناسي مي‏طلبد كه انسان از ملك الهي بهره‏برداري صحيح داشته باشد.
امام سجاد(عليه‌السلام) نيز خداوند را منشأ خير ناميدند و استفاده ناصحيح را به مخلوق نسبت دادند، پس آنچه از ناحيه خداي سبحان مي‏آيد، خير است؛ ولي وقتي به دست تبهكاران مي‏رسد، «شرّ» مي‏شود، زيرا آنان استفاده صحيح را ندارند كه لازمِ آزمون الهي است.
ب. پيش‏تر اموري بيان شد: 1. آنچه از ناحيه خداوند صادر يا ظاهر مي‏شود، وجود يا ظهور وجود است. 2. هستي يا ظهور آن خير است و هيچ شرّي در آن نيست. 3. اگر رخدادي خاص نسبت به برخي ناگوار باشد، در قياس با خود آن پديده و نيز در سنجش با اشياء يا اشخاص ديگر خير است. 4. اصل امتحان مايه بروز استعداد و شكفتن توانمندي‏هاست، از اين رو خير خواهد بود. 5. آزمون براي ظهور شكر در سرّاء و نعمت، و بروز صبر در ضرّاء و نقمت است. همان‏طور كه شكر، كمال شاكر است، صبر نيز كمال صابر است. 6. محور اصلي بحث، ارزيابي با هندسه آفرينش است و حوادث تلخ در مقايسه با معماري خلقت بسيار شيرين است. تفصيل اين بحث را فنّ مخصوص اين مطالب به عهده دارد.
٭ ٭ ٭

592
تولِجُ الَّيلَ في النَّهارِ وتولِجُ النَّهارَ في‏الَّيلِ وتُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وتُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي وتَرزُقُ مَن تَشاءُ بِغَيرِ حِساب (27)
 
گزيده تفسير
در اين كريمه سه نمونه از قدرت انحصاري خداي سبحان، كه مفهوم كلي آن در آيه پيشين گذشت با عبارتي كوتاه و جامع بيان شده است:
1. داخل كردن شب و روز در يكديگر با كاستن از يكي و افزودن به ديگري و بدين وسيله فصول چهارگانه را پديد آوردن كه از عوامل مهم رويش گياهان و تداوم حيات انسان و حيوان است.
2. خارج ساختن زنده از مرده و مرده از زنده كه از مصادق آن تولّد مؤمن از كافر و بالعكس است.
3. روزي دادن همه انسان‏ها متناسب با نياز و شايستگي‏شان از رزق مادي و معنوي بي‏شمار در دنيا و آخرت بودن اينكه كسي مستحق اندكي از آن يا قادر به جبران بخشي از آن باشد.
از نظر عرف و لغت هر چيز سومند به حال انسان رزق شمرده مي‏شود، بنابراين افزون بر ارزاق مادي بهره‏هاي معنوي مانند عزت، كرامت، علم و نبوت

593
همگي رزق انسان‏اند.
خداي سبحان بر اساس كوشش انسان رزق نمي‏دهد. آري كوشش آدمي لازم است؛ ولي رزق خدا بي‏حساب است.
 
 
تفسير
 
مفردات
تولج: «وُلُوج» دخول در جاي تنگ است. «وليجة» از همين ماده، بيگانه‏اي است كه انسان به او اعتماد مي‏كند. فلاني وليجه در قوم است، يعني انسان يا غير انساني كه از قوم نيست و به آن پيوسته است 1.
 
 
تناسب آيات
پس از اثبات صفت قدرت به شكل عام براي ذات اقدس الهي در آيه پيشين، در اين آيه برخي مصاديق آن بيان مي‏شود كه معلوم است فقط تحت قدرت الهي است: فروبردن شب در روز و روز در شب و در آوردن زنده از مرده و مرده از زنده، جز از خدا از هيچ كس ساخته نيست 2.
گويا اين كريمه در مقام بيان اين مطلب است كه ظهور قدرت باهره الهي در ايلاج شب و روز در يكديگر و اخراج حي از ميّت و ميّت از حي، حاكي از آن است كه چنين قادري مي‏تواند روم و ايران را كه امپراطوري رسمي دوران نزول قرآن بوده‏اند خوار گرداند و مسلمانان را عزيز بدارد و ملك را از آن‏ها بگيرد و به
^ 1 - ـ مفردات، ص883 ـ 882، «و ل ج».
^ 2 - ـ ر.ك: نظم الدرر، ج2، ص55.
 

594
اينان دهد. در واقع اين آيه ارائه نمونه قدرت خدا براي اثبات آيه ﴿تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاء﴾ است 1.
٭ ٭ ٭
 
 
داخل كردن شب و روز در يكديگر
در بعضي مناطق كه بين قطب و خط استوا واقع‏اند اوّل فروردين و مهر، شب و روز مساوي است؛ امّا از اول فروردين به تدريج روزها طولاني و شب‏ها كوتاه مي‏شود. در حقيقت، روز از دو طرف به محدوده شب درآمده و آن را روشن مي‏كند؛ آن‏گاه از اوّل مهر كه شب‏ها دراز مي‏شود، از روز كاسته مي‏شود، زيرا شب به محدودء روز آمده و تاريكي را حاكم كرده است.
در برخي مناطق گاهي شب به چهار يا سه ساعت مي‏رسد، در حالي كه روز بيست تا بيست و يك ساعت است. هرجا از خط استوا دورتر و به نقطه قطبي نزديك‏تر باشد، ولوج شب و روز در يكديگر در آنجا بيشتر مي‏شود و در قطبْ نيمي از سال شب و نيم ديگرش روز است. البته تفاوت دقيق و نامحسوس را نمي‏توان نفي كرد.
گاهي شب وارد روز مي‏شود و زماني روز به شب در مي‏آيد و قرآن كريم در مقام بيان اين حقيقت، ابتدا ايلاج ليل در نهار را آورده است: ﴿تولِجُ الَّيلَ في النَّهارِ وتولِجُ النَّهارَ في‏الَّيل﴾.
گفتني است كه وارد شدن شب و روز در يكديگر، سبب پيدايش فصول چهارگانه مي‏شود: ﴿وقَدَّرَ فيها اَقوتَها في اَربَعَةِ اَيّامٍ سَواءً لِلسّائِلين) 2 اين
^ 1 - ـ ر.ك: الكشاف، ج1، ص350.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 10.

595
چهار فصل، در بخش مهمي از ربع مسكون كره زمين، عامل رويش گياهان و درختان و پيدايش مواد خوراكي براي ساكنان كره خاكي است.
اين گردش فصول، هماره منظم است؛ يعني بهار و تابستان و پاييز و زمستان، هميشه به همين روال است و شش برج شمالي، همواره شمالي و شش برج جنوبي، هميشه جنوبي است: ﴿ولاَالَّيلُ سابِقُ النَّهار) 1 ﴿يَطلُبُهُ حَثيثًا) 2
 
 
زندگي و مرگ مادي و معنوي
همان‏گونه كه «ملك» اقسامي دارد و برخي علمي و بعضي عملي‏اند، «بيرون آوردن حي از ميّت و نيز ميّت از حي» انواعي دارد، چنان‏كه قرآن كريم ايمان را زندگي، كفر را مرگ، مؤمن را زنده و كافر را مرده مي‏داند: ﴿اِن هُوَ اِلاّذِكرٌ وقُرءانٌ مُبين ٭ لِيُنذِرَ مَن كانَ حَيًّا ويَحِقَّ القَولُ عَلَي‏الكفِرين) 3 اين آيه شريفه نشان مي‏دهد كه انسان، يا مؤمن است يا مرده و اين تفصيلي است كه قاطع شركت است: ﴿اَوَ مَن كانَ مَيتًا فَاَحيَينهُ وجَعَلنا لَهُ نورًا يَمشي بِهِ فِي النّاسِ كَمَن مَثَلُهُ فِي الظُّلُمتِ لَيسَ بِخارِجٍ مِنها) 4 پس زندگي و مرگ به حيات و ممات ظاهري اختصاص ندارد، چنان‏كه ويژه انسان يا حيوان نيست و زمين را نيز به زنده و مرده قسمت مي‏كند: ﴿يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ ويُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 40.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 54.
^ 3 - ـ سوره يس، آيات 70 ـ 69.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 122.

596
الحَي ويُحي الاَرضَ بَعدَ مَوتِها وكَذلِكَ تُخرَجون) 1 ﴿اِعلَموا اَنَّ اللهَ يُحي الاَرضَ بَعدَ مَوتِها) 2
بر اين اساس، «حيات» گاهي صرفاً معنوي است؛ مانند ايمان در برابر كفر و زماني مادي و ظاهري است؛ همچون همين حيات مصطلحِ انسان و ساير جانداران. نسبت دادن حيات به زمين نيز از آن جهت است كه خاك بر اثر قرار گرفتن در جوار نبات، گياه مي‏شود و مي‏رويد و مي‏روياند، پس زمين نيز زنده مي‏شود، چنان‏كه گاهي مرده است.
از كاربرد دو كلمه «موت» و «حيات» در قرآن كريم برمي‏آيد كه اين آيه معنايي جامع دارد و اگر از پيدايش فرزند مؤمن از كافر، به اخراج حي از ميّت يا از تولّد كافر از مؤمن به بيرون آوردن مرده از زنده ياد شده است 3 ، شايد براي تطبيق باشد، زيرا شكافتن دانه مرده و برآوردن گياه و درخت زنده از آن و خارج كردن جماد از نبات و نبات از جماد، حيوان از نطفه و نطفه از حيوان، مؤمن از كافر و كافر از مؤمن، همه از مصاديق خارج ساختن زنده از مرده و مرده از زنده‏اند.
براساس همين معناي وسيع «موت» و «حيات» در قرآن كريم است كه امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: حضرت مهدي(عج) هنگام ظهورشان زمين مرده را زنده مي‏كند 4. حكومت عدل الهي، زمين را زنده مي‏كند و دين، مايه حيات فرد و جامعه است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا استَجيبوا لِلّهِ ولِلرَّسولِ اِذا دَعاكُم لِما
^ 1 - ـ سوره روم، آيه 19.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه 17.
^ 3 - ـ معاني الاخبار، ص291 ـ 290؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص325.
^ 4 - ـ كمال الدين، ج2، ص385؛ بحار الانوار، ج24، ص325.

597
يُحييكُم واعلَموا اَنَّ اللهَ يَحولُ بَينَ المَرءِ وقَلبِهِ واَنَّهُ اِلَيهِ تُحشَرون) 1 پس دينداري زنده بودن است و بي‏ديني محروميت از حيات، از اين رو آيه ﴿اِعلَموا اَنَّ اللهَ يُحي الاَرضَ بَعدَ مَوتِها... ) 2 بر بيداري دل مرده به وسيله «توبه» تطبيق شده است.
 
 
نقد سخن طبري
طبري ذيل آيه مورد بحث مي‏گويد: «مراد از ﴿وتُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وتُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي﴾ آن است كه موجود زنده را از نطفه مرده به بار مي‏آورد، به دليل ﴿وكُنتُم اَمو تًا فَاَحيكُم) 3 و نيز نطفه مرده را از موجود زنده به بار مي‏آورد، از اين رو خروج مؤمن از كافر و خروج كافر از مؤمن و همچنين خروج خوشه از حبه و درخت از هسته و بر عكس مشمول آيه نيست، زيرا ظاهر و شايع اخراج حي از ميت و ميّت از حي همين است 4.
به عقيده برخي اين آيه خروج مؤمن از كافر و كافر از مؤمن را دربر نمي‏گيرد، از اين‏رو مي‏گويد: و قيل إنّ معناه تخرج المؤمن من الكافر و الكافر من المؤمن 5.
اين سخن درست نيست، زيرا اگر مطلق داراي فرد شايع باشد، در
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره حديد، آيه 17.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 28.
^ 4 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص290 ـ 289.
^ 5 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص728.

598
صورتي به آن منصرف است كه خود لفظ در آن معنا ظهور داشته باشد و صرف كثرت افراد يا استعمال، دليل انصراف نيست، مگر در حدّي باشد كه بي‏قرينه نيز لفظ در آن معنا ظهور داشته باشد. وقتي صرف كثرت استعمالْ دليلِ انصراف نشد، بي‏ترديد هرگز كثرت افراد و شيوع، دليل انصراف نمي‏شود.
تذكّر: حيات و ممات گاهي نفسي‏اند و زماني نسبي؛ مثلاً كافر در قياس با معارف وحياني مرده است، هرچند حيات گياهي و حيواني دارد. دانه كشاورزي، هسته باغباني، نطفه دامداري و... همگي از حيات مناسب خود برخوردارند؛ ولي نسبت به حيات برتر مرده‏اند.
به هر روي، همه مراتب ياد شده، اعم از اصل حيات يا حيات برتر؛ اصل موت يا موت فروتر، همگي به قدرت الهي است.
 
 
معناي جامع رزق
از نظر لغت و عرف، هر چيز سودمند و قابل استفاده انسان رزق شمرده مي‏شود و هيچ به رزق مادي اختصاصي ندارد، همان‏گونه كه در ﴿لاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبطِل) 1 مراد از «اكل» خصوص خوردن نيست و هر نوع بهره‏اي را دربر مي‏گيرد و در عرف نيز كه گفته مي‏شود «مال مردم را نخوريد يا رشوه‏خواري نكنيد»، مراد خوردنِ در مقابل پوشيدن نيست، بلكه نشستن روي فرش غصبي يا سكونت در ساختمان غصبي نيز خوردن مال مردم به شمار مي‏آيد. تعبير از مطلق تصرّف به اَكْل براي آن است كه «اَكل» از روشن‏ترين مصاديق تصرّف است.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 29.

599
گفتني است كه گاهي «رزق» همراه با قرينه به معناي خوردني در مقابل پوشيدني است: ﴿وعَلَي المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ وكِسوَتُهُنَّ بِالمَعروف) 1 ﴿فَليَنظُر اَيُّها اَزكي طَعامًا فَليَأتِكُم بِرِزقٍ مِنهُ وليَتَلَطَّف ولايُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا) 2 پس «رزق» هر آن چيزي است كه انسان از آن بهره مي‏برد؛ مادي يا معنوي، دنيوي يا اخروي، ملكي يا ملكوتي، اعتباري يا حقيقي باشد 3.
با اين توضيح، نه تنها خوردني‏ها و پوشيدني‏ها بلكه بهره‏هاي معنوي، مانند عزّت، كرامت، آبرومندي، علم، نبوّت و رسالت، خلافت، ولايت و امامت، همگي رزق به شمار روند. به جهت همين گستردگي معناي رزق، حضرت شعيب(عليه‌السلام) مقام شامخ خويش را «رزق» ناميد و آن را به حسن ستود: ﴿قالَ يقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي ورَزَقَني مِنهُ رِزقًا حَسَنًا وما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلي ما اَنهكُم عَنهُ اِن اُريدُ اِلاَّالاِصلحَ مَا استَطَعتُ وما تَوفيقي اِلاّبِاللّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ واِلَيهِ اُنيب) 4
تذكّر: 1. «اشاعره» (جبريون) پنداشته‏اند حلال و حرام، هر دو رزق است؛ ولي به گفته «معتزله» رزق چيزي است كه بهره‏وري از آن صحيح و حلال باشد 5.
2. خواجه نصير طوسي به بررسي مسئله رزق پرداخته و تحصيل آن را جايز دانسته است. علاّمه حلّي نيز در شرح سخنان ايشان همان را برگزيده
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 233.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 19.
^ 3 - ـ مفردات، ص351، «رزق».
^ 4 - ـ سوره هود، آيه 88.
^ 5 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج2، ج3، ص104 و مج 3، ج5، ص110.

600
است. محقق طوسي عدّه‏اي از صوفيه را مخالف تحصيل رزق ناميده است 1.
 
 
معناي ﴿بغير حساب﴾
1. براي «بغيرحساب» معاني‏اي برشمرده‏اند: مواهب و عطاياي الهي شمارش پذير نيست: ﴿واِن تَعُدّوا نِعمَتَ اللهِ لاتُحصوها) 2 و لا يُحصي نعماءه العادّون 3 ، زيرا ابزار رياضي هر چه باشد، محدود است؛ امّا فيض الهي حتّي نسبت به يك مؤمن نيز نامحدود است. البته مشيّت الهي بر اساس حكمت و حساب است: ﴿وكَفي بِاللهِ حَسيبا) 4 ﴿اِنّا كُلَّ شي‏ءٍ خَلَقنهُ بِقَدَر) 5 ﴿... وكُلُّ شي‏ءٍ عِندَهُ بِمِقدار) 6 و بر پايه روايتي از امام كاظم(عليه‌السلام) ذات اقدس خداوندي مهندس و تنظيم كننده نقشه جهان است 7.
2. خداي سبحان سريع الحساب است؛ امّا رزّاقي است كه به غير حساب روزي مي‏دهد؛ يعني كسي را به پاي حساب نمي‏آورد: ﴿فَاُولئِكَ يَدخُلونَ الجَنَّةَ يُرزَقُونَ فيها بِغَيرِحِساب) 8 معناي ﴿هذا عَطاؤُنا فَامنُن اَو
^ 1 - ـ كشف المراد، ص341.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه 34.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 1، بند 1.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 6.
^ 5 - ـ سوره قمر، آيه 49.
^ 6 - ـ سوره رعد، آيه 8.
^ 7 - ـ [به شرح اصول كافي صدر المتألهين و... مراجعه شود]
^ 8 - ـ سوره غافر، آيه 40.

601
اَمسِك بِغَيرِ حِساب) 1 نيز اين نيست كه بي‏حساب ببخش، بلكه بدين معناست كه ببخش ولي حسابرسي نكن، چنان‏كه استحقاق افراد، تعويض آن‏ها و... اصلاً مطرح نيست؛ يعني روزي خداوند مسبوق به عوض يا ملحوق به آن يا مسبوق به استحقاق نيست.
3. حساب به معناي رنج است، بنابراين ﴿يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب﴾ يعني بي رنج و زحمت، رزق موجودات را فراهم مي‏كند.
4. حضرت زكريّا(عليه‌السلام) از حضرت مريم(عليهاالسلام) پرسيد: ﴿قالَ يمَريَمُ اَنّي لَكِ هذا﴾ و او پاسخ داد: ﴿هُوَ مِن عِندِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب) 2 پس «بغير حساب» نمي‏تواند نامحدود باشد، زيرا رزق حضرت مريم(عليه‌السلام) نامحدود نبوده است، پس ﴿بِغَيرِ حِساب﴾ يعني خداي سبحان براساس محاسبه و كوشش پنداري روزي نمي‏دهد. آري وظيفه انسان تلاش است و عادتاً بي‏آن نمي‏تواند از رحمت حق برخوردار شود؛ امّا از آن پس، كمّ و كيف پاداش به لطف خدا وابسته است: گاه «ولايت» و وقتي «رسالت» و زماني «نبوّت» و هنگامي «امامت» و گاهي «خلافت» و زماني نيز «معرفت» مي‏دهد، كه همه اين‏ها رزق‏هاي غير محسوب‏اند.
بر اين اساس، به درگاه «ربّ العالمين» رفتن، وظيفه‏اي همگاني است و او «ذو فضل علي العالمين» است و اگر كسي راه «خير» را بپيمايد، خداي سبحان خضر راهي به مددش يا به ياري نسل‏هاي پس از وي خواهد فرستاد و اين‏گونه پاداش‏ها حتي در فكر اولياي الهي، مانند حضرت موساي كليم نيز محاسبه‏پذير نبود.
^ 1 - ـ سوره ص، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 37.

602
 
 
اشارات و لطايف 
 
1. شب و روز دو آيت الهي
آيات قرآن كريم درباره ليل و نهار فراوان است كه به برخي اشاره مي‏شود:
أ. قرآن حكيم، اصل آن دو را آفريده خدا دانسته و هر يك را جداگانه نشانه‏اي الهي مي‏شمارد؛ شب را براي آرامش و روز را براي كسب و كار: ﴿فالِقُ الاِصباحِ وجَعَلَ الَّيلَ سَكَنًا) 1 ﴿وهُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الَّيلَ لِباسًا والنَّومَ سُباتًا وجَعَلَ النَّهارَ نُشورا) 2
اين آرامش هم براي جسم است و هم روح: ﴿ياَيُّهَا المُزَّمِّل ٭ قُمِ الَّيلَ اِلاّقَليلا ٭ نِصفَهُ اَوِ انقُص مِنهُ قَليلا ٭ اَو زِد عَلَيهِ ورَتِّلِ القُرءانَ تَرتيلا ٭ اِنّا سَنُلقي عَلَيكَ قَولاً ثَقيلا ٭ اِنَّ ناشِئَةَ الَّيلِ هِي اَشَدُّ وطءاً واَقوَمُ قيلا٭ اِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبحًا طَويلا) 3 درباره شب زنده‏داري پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مي‏فرمايد: ﴿ومِنَ
^ 1 - ـ استاد، علامه طباطبايي پس از بحث تفسيري آيات «قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك... و ترزق من تشاء بغير حساب» سه بحث مستقل بدين ترتيب مطرح فرموده‏اند: 1. بحثي تفسيري ـ كلامي با عنوانِ «معني الرزق في القرآن». 2. بحثي با عنوان «بحث علمي» درباره اصل «مالكيت»، پيدايش «ملك» و امضاي اصل «مالكيت در اسلام». 3. بحثي عقلي درباره «علّت و معلول» با عنوان «بحث فلسفي». (الميزان، ج3، ص158). مقتضاي نظم صناعي، نخست طرح «بحث علمي»؛ آن‏گاه بحث كلامي ـ تفسيري «معني الرزق في القرآن» و سپس بحث عقلي ـ فلسفي است و زيرا در اين دو آيه، ابتدا مسئله «ملك» آمده است و سپس مسئله «رزق».
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 96.
^ 3 - ـ سوره فرقان، آيه 47.
^ 4 - ـ سوره مزمّل، آيات 7 ـ 1.

603
الَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقامًا مَحمودا) 1
ب. هر گونه دگرگوني در نظم موجود شب و روز را سبب نابودي زمينه‏هاي زندگي دانسته و مي‏فرمايد كه اگر خداوند شكل حركت زمين را تغيير مي‏داد و شب يا روز هميشگي مي‏شد، هرگز زمين جاي زندگي نبود، زيرا جز خداوند چه كسي شب را مي‏آورد كه مردم بتوانند در آن آرامش و سكينت داشته باشند؛ امّا خداي سبحان حركت زمين و در نتيجه شب و روز را متناسب با زندگي تنظيم كرد: ﴿قُل اَرَءَيتُم اِن جَعَلَ اللهُ عَلَيكُمُ الَّيلَ سَرمَدًا اِلي يَومِ القِيمَةِ مَن اِلهٌ غَيرُ اللهِ يَأتيكُم بِضياءٍ اَفَلا تَسمَعون ٭ قُل اَرَءَيتُم اِن جَعَلَ اللهُ عَلَيكُمُ النَّهارَ سَرمَدًا اِلي يَومِ القِيمَةِ مَن اِلهٌ غَيرُ اللهِ يَأتيكُم بِلَيلٍ تَسكُنونَ فيهِ اَفَلا تُبصِرون) 2
قرآن كريم پيوند و در پي هم آمدن شب و روز را با دو تعبير بيان مي‏فرمايد: يك. اختلاف: ﴿اِنَّ في خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّيلِ والنَّهارِ... ) 3 اختلاف شب و روز يعني در پي هم آمدن آن دو يا تفاوت آن دو در كوتاهي و بلندي. گاهي ميان شب و روز تفاوتي نيست؛ مانند اعتدال ربيعي و خريفي (اوّل فروردين و مهر)، كه هر يك از شب و روز در بعضي از مناطق دوازده ساعت است؛ امّا بيشتر حالات شب و روز در قسمت‏هاي معروف مسكوني زمين اين اختلاف را داراست كه همان ايلاج شب در روز و ايلاج روز در شب است.
برخي ديگر از آيات نيز مؤيّد اين گونه اختلاف است: ﴿خَلَقَ السَّموتِ والاَرضَ بِالحَقِّ يُكَوِّرُ الَّيلَ عَلَي النَّهارِ ويُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَي الَّيلِ وسَخَّرَ الشَّمسَ
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 79.
^ 2 - ـ سوره قصص، آيات 72 ـ 71.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 164.
 

604
والقَمَرَ كُلٌّ يَجري لاَجَلٍ مُسَمًّي اَلا هُوَ العَزيزُ الغَفّر) 1 ﴿يُقَلِّبُ اللهُ الَّيلَ والنَّهارَ اِنَّ في ذلِكَ لَعِبرَةً لاُولِي الاَبصر) 2 خداي سبحان شب و روز را زيرورو، يعني شب را روز و روز را شب مي‏كند. اين دگرگوني هم نسبت به موقعيت جغرافيايي است كه در منطقه‏اي از زمين روز و در منطقه‏اي ديگر شب است و بالعكس و نيز به اختلاف زمان در يك منطقه كه با وارد كردن شب در روز و روز در شب جابه‏جايي صورت مي‏گيرد. گاهي با وحدت زمان و تعدّد مكان، سخن از تقليب شب و روز است و زماني با وحدت مكان و تعدد زمان. حالات گوناگون ياد شده، براي اهل تعقّل نشان حق است.
نكته: هر جا سخن از تكوير و ايلاج (ورود شب در روز يا روز در شب) است، چاره‏اي جز تكرار نيست؛ امّا آنجا كه سخن از اختلاف يا تقليب است، با اين دو كلمه هر دو معنا را بيان مي‏كند و نيازي به تكرار نيست، از اين‏رو مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ في خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ واختِلفِ الَّيلِ والنَّهار... ) 3 ﴿يُقَلِّبُ اللهُ الَّيلَ والنَّهار... ﴾.
دو. خِلْفَه: «وهُوَ الَّذي جَعَلَ الَّيلَ والنَّهارَ خِلفَةً لِمَن اَرادَ اَن يَذَّكَّرَ اَو اَرادَ شُكورا» 4 شب و روز در پي يكديگر مي‏آيند و چون هر يك از آيات الهي است، انسان ذاكر و شاكر مي‏تواند از آفرينش آن دو به خداي مذكور و مشكور پي ببرد و به ياد او باشد؛ نيز همان‏گونه كه در بعضي روايات آمده است 5 ،
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 5.
^ 2 - ـ سوره نور، آيه 44.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 164.
^ 4 - ـ سوره فرقان، آيه 62.
^ 5 - ـ ر.ك: الدر المنثور، ج6، ص270؛ جامع البيان، مج11، ج19، ص42 ـ 41.

605
مي‏تواند عباداتي كه در هر يك از شب يا روز انجام نداده است، در روز يا شب قضا كند؛ يعني عبادات شب را روز قضا كند و بالعكس.
ج. شب و روز را نشان حق مي‏شمارد؛ ولي يكي را روشن و ديگري را تاريك: ﴿وجَعَلنَا الَّيلَ والنَّهارَ ءايَتَينِ فَمَحَونا ءايَةَ الَّيلِ وجَعَلنا ءايَةَ النَّهارِ مُبصِرَةً لِتَبتَغوا فَضلًا مِن رَبِّكُم ولِتَعلَموا عَدَدَ السِّنينَ والحِسابَ وكُلَّ شي‏ءٍ فَصَّلنهُ تَفصيلا) 1 و به همين جهت كه از نشانه‏هاي الهي‏اند، خداوند به آن دو سوگند ياد مي‏كند؛ گاه به مطلق شب: ﴿والَّيلِ اِذا يَغشي) 2 و گاه به شب‏هاي خاصّ: ﴿ولَيالٍ عَشر) 3
از آنجا كه هر لحظه از شب به تنهايي بركت است، به اين لحظه‏ها نيز جداگانه سوگند ياد شده است؛ به ويژه وقتي تاريكي شب همه جا را مي‏پوشاند و خستگي روز با استراحت شب رخت بر مي‏بندد و بهترين فرصت براي عبادت پديد مي‏آيد: ﴿والَّيلِ اِذا سَجي) 4 ﴿والَّيلِ اِذا يَغشها) 5 ﴿والَّيلِ وما وسَق) 6 ﴿والَّيلِ اِذا عَسعَس) 7 اين آيات درباره نيمه شب است كه انسان و
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 12.
^ 2 - ـ سوره ليل، آيه 1.
^ 3 - ـ سوره فجر، آيه 2.
^ 4 - ـ سوره ضحي، آيه 2.
^ 5 - ـ سوره شمس، آيه 4.
^ 6 - ـ سوره انشقاق، آيه 17. «وَسَق» يعني جمع كرد. كتاب يا كلام متسق، يعني منظم و هماهنگ و جمع‏بندي شده. در اينجا يعني تاريكي شب همه‏جا را فرا گرفت و همه چيز را در خود فرو برد. «والقَمَرِ اِذا اتَّسَق» (سوره انشقاق، آيه 18) نيز يعني آن‏گاه كه ماه نورهاي كمرنگ خود را جمع مي‏كند و به صورت بدر از هلال در مي‏آيد.
^ 7 - ـ سوره تكوير، آيه 17. «عسعس» تاريكي كمرنگ اول و آخر شب است.

606
حيوان بي‏هيچ‏گونه تزاحم، جنب و جوش و آمد و شدي، همگي در استراحت مطلق هستند.
با پايان يافتن وقت استراحت، نوبت سحر مي‏رسد كه به آن نيز سوگند ياد شده است ﴿والَّيلِ اِذا يَسر) 1 چنان كه به آغازين لحظات روز كه «فجر» و بهترين فرصت براي عبادت است: ﴿والفَجر ٭ ولَيالٍ عَشر) 2 و به نيمروز كه بهترين وقت كار است سوگند ياد مي‏كند: ﴿والضُّحي) 3 سوگند به مقاطع گوناگون، براي آگاه ساختن مردم از اهميّت و ويژگي هر مقطع است.
نكته: شب ظلّ است نه ظلمت، زيرا ظلمت اثري ندارد، در حالي كه سايه (ظلّ) عدم ملكه است و به تبع نور، آثار بسياري از جمله آثار زير را مي‏توان بدان نسبت داد:
1. آيت تاريك الهي است، در مقابل روز كه آيت روشن خداست؛ يعني ظلمت عدم است و آيت نيست؛ ولي ظل مي‏تواند آيت ثابت خدا باشد. البته گاهي ظلمات در برابر نور قرار مي‏گيرند و آيت الهي خواهند بود؛ مانند ﴿وجَعَلَ الظُّلُمتِ والنّور) 4
2. زمينه دستيابي به بسياري از بركات معنوي است:
نزول قرآن كريم: ﴿اِنّا اَنزَلنهُ في لَيلَةِ القَدر ٭ وما اَدركَ ما لَيلَةُ القَدر ٭ لَيلَةُ القَدرِ خَيرٌ مِن اَلفِ شَهر ٭ تَنَزَّلُ المَلئِكَةُ والرّوحُ فيها بِاِذنِ رَبِّهِم مِن كُلِّ اَمر ٭ سَلمٌ هِي حَتّي مَطلَعِ الفَجر) 5
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره فجر، آيات 2 ـ 1.
^ 3 - ـ سوره ضحي، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره‏انعام، آيه 1.
^ 5 - ـ سوره قدر، آيات 5 ـ 1.

607
معراج پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم: ﴿سُبحنَ الَّذي اَسري بِعَبدِهِ لَيلًا مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَي المَسجِدِ الاَقصَا الَّذي برَكنا حَولَهُ لِنُرِيَهُ مِن ءايتِنا اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ البَصير) 1
درباره ميقات موساي كليم نيز سخن از شب است، هر چند آن حضرت روزها نيز مهمان حق تعالي بود: ﴿ووعَدنا موسي ثَلثينَ لَيلَةً واَتمَمنها بِعَشرٍ فَتَمَّ ميقتُ رَبِّهِ اَربَعينَ لَيلَةً... ) 2
نزول تورات 3.
كساني كه به اذن خدا جهان را اداره مي‏كنند، از فيض شبانه حق برخوردارند 4.
د. شب را آيت و اصل مي‏داند: ﴿وءايَةٌ لَهُمُ الَّيلُ نَسلَخُ مِنهُ النَّهارَ فَاِذا هُم مُظلِمون) 5 البته شب را تكويناً به دنبال روز مطرح كرده و درباره در پي يكديگر آمدن شب و روز مي‏فرمايد كه حركت ماه و خورشيد به گونه‏اي سامان يافته است كه هيچ‏گاه خورشيد به ماه نمي‏رسد و هرگز شب از روز پيش نمي‏افتد: ﴿لاَالشَّمسُ يَنبَغي لَها اَن تُدرِكَ القَمَرَ ولاَالَّيلُ سابِقُ النَّهارِ وكُلٌّ في
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 142.
^ 3 - ـ سوره آل‏عمران، آيه 3.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 1؛ سوره‏مدّثر، آيه 71.
^ 5 - ـ سوره يس، آيه 37. ميان ممكنات، شب اصل است؛ امّا در كل هستي، روز اصل است، زيرا «نور سماوات و ارض» ظهور را به همراه دارد و نور، جامه روشني است كه خداي سبحان آن را بر اندام تاريكي پوشانده است و هرگاه اين جامه را برگيرد، ممكنات در تاريكي فرو مي‏روند، چون درون ممكنات نور نيست و تنها قشر ظاهري آنان روشن است.

608
فلك يَسبَحون﴾1؛ ليكن در محاسباهت تشريعي، شب پيش از روز است، يعني ممكن است روز تكوينا مقدم باشد؛ ولي از نظر محاسبه شرعاً مؤخر است، زيرا بر اين اساس شبي را شب آغازين ماه مي‏شمرند كه روز پس از آن، روز نخست ماه باشد يا ابتدا شب جماحكام به ديدن ماه مشروط است، شبْ پيش از روز آمده است.
قرآن كريم نيز در بيان اسرار عالم طبيعت و هم در بيان دستور شريعت است، هر يك را جداگانه بيان فرموده و در بسياري از موارد شب را مقدم مي‏دارد: ﴿اَتها اَمرُنا لَيلًا اَو نَهاراً فَجَعَلنها حَصيدًا) 1 ﴿قُل اَرَءَيتُم اِن اَتكُم عَذابُهُ بَيتًا اَو نَهاراً ماذا يَستَعجِلُ مِنهُ المُجرِمون) 2 و از زبان حضرت نوح(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿رَبِّ اِنّي دَعَوتُ قَومي لَيلاً ونَهارا ٭ فَلَم يَزِدهُم دُعاءي اِلاّفِرارا) 3 همچنين مي‏فرمايد: ﴿ثُمَّ استَوي عَلَي العَرشِ يُغشِي الَّيلَ النَّهارَ يَطلُبُهُ حَثيثًا والشَّمسَ والقَمَرَ والنُّجومَ مُسَخَّرتٍ بِاَمرِه) 4 سايه (شب) به سرعت در پي نور (نهار) در حركت است و آن را مي‏طلبد؛ ولي هرگز بدان نمي‏رسد. اين نظم كلّي بر تمامي نقاط زمين حاكم است؛ حتّي مناطق قطبي كه شش ماه شب است و شش ماه روز، شش ماهِ تاريك همواره در پي شش ماه روشن در حركت
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 50، «بيات» همان بيتوته در شب است.
^ 3 - ـ سوره نوح، آيات 6 ـ 5.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 54. «يغشي» داراي دو مفعول است. خداي سبحان ليل را پوشاننده روز قرارداد كه همان وارد كردن شب در روز است كه شب را بيشتر و روز را كمتر مي‏كند.
 

609
است و هرگز بدان نمي‏رسد.
گاهي نيز نهار را مقدّم ذكر كرده و مي‏فرمايد كه خداي سبحان صبح را (براي كسب و كار) شكافت و شب را مايه آرامش قرار داد: ﴿فالِقُ الاِصباحِ وجَعَلَ الَّيلَ سَكَنًا والشَّمسَ والقَمَرَ حُسبانًا ذلِكَ تَقديرُ العَزيزِ العَليم) 1 درباره وظايف عبادي نيز مي‏فرمايد: ﴿واَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَي النَّهارِ وزُلَفًا مِنَ الَّيلِ اِنَّ الحَسَنتِ يُذهِبنَ السَّيِّءاتِ ذلِكَ ذِكري لِلذّكِرين) 2 ﴿اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلوكِ الشَّمسِ اِلي غَسَقِ الَّيلِ وقُرءانَ الفَجرِ اِنَّ قُرءانَ الفَجرِ كانَ مَشهودا) 3
به هر روي، نزاع در اينكه شب نخست آفريده شد يا روز بي‏معناست، زيرا براساس كروي بودن زمين، يك طرف آن كه روبه‏روي خورشيد است روز و روشن و سمت ديگرش شب و تاريك است. البته تقدم و تأخّر ليل و نهار را به لحاظ رُبع مسكون مي‏توان طرح كرد.
از آنجا كه شب سايه است، بدون نور وجود نخواهد داشت، بنابراين نمي‏توان گفت كه سايه پيش از روشنايي است يا پس از آن. گاه درباره سايه گفته مي‏شود كه در پي نور حركت مي‏كند يا در طلب نور است. اين گفتار، براساس ظاهر محسوس و فرهنگ محاوره است و انسان مي‏پندارد كه سايه حركت مي‏كند، وگرنه حركتي براي سايه نيست، زيرا سايه لحظه به لحظه نابود مي‏شود و ظهور مي‏كند؛ يعني ظلّي معدوم مي‏گردد و ظلّ ديگري موجود مي‏شود؛ مثلاً اگر چراغي را در كنار شاخصي به حركت درآوريم، در ظاهر سايه را متحرك مي‏پنداريم؛ امّا در واقع سايه لحظه پيش ناپديد شده و سايه
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 96.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 114.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 78.
 

610
كنوني پديد آمده است كه آن نيز رخت برخواهد بست و سايه‏اي ديگر ظهور خواهد كرد، پس تعبير به كم و زياد شدن سايه و رفت و برگشت آن نيز براساس فرهنگ محاوره است و قرآن كريم هم براساس آنچه به حسّ مي‏آيد و فرهنگ محاوره بر آن استوار گرديده است، سخن مي‏گويد.
نكته: برخي از اهل معرفت بر آن‏اند كه مدّت روشن بودن جوّ بر اثر طلوع خورشيد را نهار گويند، چون نور در آن گسترده است و مأخوذ از نهر است كه آب در محلّ سيلان آن به طور گسترده جريان دارد. خداوند در آيه ﴿وءايَةٌ لَهُمُ الَّيلُ نَسلَخُ مِنهُ النَّهارَ فَاِذا هُم مُظلِمون) 1 روشن كرد كه شب اصل و به منزله مادر است و نهار متولد از آن است، همان‏طور كه مولود از مادر منسلخ و نيز مار از پوست خود سلخ مي‏شود، پس شب اصل است و نهار نهفته و غيب در آن؛ آن‏گاه نهار از شب سلخ مي‏شود، مانند گوسفند كه از پوستش سلخ مي‏شود؛ و چون نهار در نهان شب بود و از آنجا درآمد، ظهور مال شب است و روز در بطن اوست. و معناي سلخ همان تكوير نيست 2 ، پس روز متأخر از شب است، چون از او مسلوخ است، از همين‏رو عرب شب را بر روز مقدم مي‏دارد؛ برعكس عجم كه حساب‏هاي آن‏ها با آفتاب است و روز را (كه زمان آفتاب است) بر شب مقدم مي‏دارند. براي توجيه مبناي عرب مي‏توان آيه ﴿... فَاِذا هُم مُظلِمون﴾ را سند قرار داد، زيرا با كندن نهار، مردم به تاريكي مي‏افتند، پس شب اصل و ماندني است و روز، فرع و كندني است... و خداوند اعلام كرد كه نور در باطن ظلمت نهفته است و اگر نور نبود، ظلمت هم نبود و
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 37.
^ 2 - ـ تكوير: پيچاندن، پيچيدن.
 

611
خداوند نفرمود كه ما نور را سلخ كرديم، زيرا اگر نور سلخ شود، ظلمت هم از بين مي‏رود ... 1.
تذكّر: استاد علامه طباطبايي در ذيل آيه 37 سوره «يس» از كلمه «منه» در ﴿نَسلَخُ مِنهُ النَّهار﴾ اين معنا را ظاهر آيه ندانستند 2. تبيين علمي گفتار اين عارف سهل نيست. اثبات تقدّم ليل بر نهار با اين استنباط صعب است و تحقيق نهايي آن به عنايت الهي به سوره «يس» موكول مي‏شود.
 
 
7. شناسايي رازق
آيات «رزق» بدين قرارند:
أ. تنها خداي سبحان را رازق مي‏شمارند: ﴿ما اُريدُ مِنهُم مِن رِزقٍ وما اُريدُ اَن يُطعِمون ٭ اِنَّ اللهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذو القُوَّةِ المَتين) 3 ضمير منفصل «هو» با معرفه بودن خبر «الرّزّاق» زمينه حصر را فراهم مي‏سازد و جايي براي رازق بودن غير خدا نمي‏گذارد، پس غير خدا مجراي فيض رزق خداست.
ب. به صورت پرسش و پاسخ، «رازق» را به طور انحصار مي‏شناساند: ﴿قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّموتِ والاَرضِ قُلِ الله) 4
ج. به شكل پرسش مي‏گويد كه اگر خدا نخواهد به شما رزق بدهد، چه كسي به شما رزق خواهد داد: ﴿اَمَّن هذَا الَّذي يَرزُقُكُم اِن اَمسَكَ رِزقَه) 5
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج3، ص465.
^ 2 - ـ الميزان، ج17، ص89.
^ 3 - ـ سوره ذاريات، آيات 58 ـ 57.
^ 4 - ـ سوه سبأ، آيه 24.
^ 5 - ـ سوره ملك، آيه 21.

612
د. با صراحت رازق بودن غير خدا را نفي مي‏كند: ﴿وجَعَلنا لَكُم فيها مَعيِشَ ومَن لَستُم لَهُ بِرزِقين) 1
اگر به جاي ﴿ومَن لَستُم لَهُ بِرزِقين﴾ مي‏فرمود كه «لا ترزقونه»، معنا اين مي‏شد كه در توان شما هست كه رازق او باشيد؛ ولي انجام نمي‏دهيد؛ ولي با اين جمله، شأنيت رازق بودن را نفي كرد؛ يعني تأمين رزق آن‏ها در توان شما نيست.
گفتني است كه اين دسته آيات از روشن‏ترين آياتي‏اند كه رازقيت را از انسان سلب مي‏كنند. از اين چهار طايفه به خوبي بر مي‏آيد كه ديگران (غير خدا) مجراي فيض رازقيت خداوند هستند.
ه . خدا را «خير الرازقين» مي‏نامد: ﴿واِذا رَاَوا تِجرَةً اَو لَهوًا انفَضّوا اِلَيها وتَرَكوكَ قآئِمًا قُل ما عِندَ اللهِ خَيرٌ مِنَ اللَهوِ ومِنَ التِّجرَةِ واللهُ خَيرُ الرّزِقين) 2
و. رازق بودن را به غير خدا نيز نسبت مي‏دهد: ﴿ولاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ الَّتي جَعَلَ اللهُ لَكُم قِيمًا وارزُقوهُم فِيها واكسوهُم وقولوا لَهُم قَولًا مَعروفا) 3 ﴿واِذا حَضَرَ القِسمَةَ اُولوا القُربي واليَتمي والمَسكينُ فَارزُقوهُم مِنهُ وقولوا لَهُم قَولًا مَعروفا) 4 يعني شما رازق سفيهان و خويشاوندان و يتيمان و فقيران باشيد.
با جمع دلالي ميان اين آيات، روشن مي‏شود كه خداوند بالاصاله و بالذات داراي اين اوصاف است و ديگران بالعرض و بالتبع؛ يعني ديگران مظهر
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 20.
^ 2 - ـ سوره جمعه، آيه 11.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 5.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 8.

613
رازقيت اويند و خدا به وسيله آن‏ها رزق خود را به مخلوق ديگر مي‏رساند؛ ولي چون «رازق» صفت فعل خداست، هر كس اين فعل را بر عهده بگيرد، به اذن خدا مظهر اين وصف مي‏شود.
آيات «رزق» مانند آيات «عزّت»، «شفاعت» و «خلقت» است: درباره «عزت» مي‏فرمايد: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 1 ﴿فَاِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَميعا) 2 و درباره «شفاعت: ﴿ولايَشفَعونَ اِلاّ لِمَنِ ارتَضي) 3 ﴿قُل لِلّهِ الشَّفعَةُ جَميعا) 4 و درباره «خلقت»: ﴿فَتَبارَكَ اللهُ اَحسَنُ الخلِقين) 5 ﴿اللهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ء) 6 ﴿واللهُ خَلَقَكُم وما تَعمَلون) 7 پس ديگران آيينه‏دار جمالِ «رزق» و «خلق» و «شفاعت» خدايند و اگر گاهي اين اوصاف كمالي به ديگري نسبت داده مي‏شوند، به اين معنا نيست كه خدا اين اوصاف را نامحدود دارد و ديگران به صورت محدود، زيرا نامحدود جايي براي محدود نمي‏گذارد.
براين اساس، حديث شريف أشكركم لله أشكركم للناس 8 هرگز براي توجيه چاپلوسي نيست، بلكه از مخلوق از آن جهت كه «مخلوق» است، بايد تشكّر كرد. اگر از آفريده به جهت آفريده بودنش تشكّر شود، در حقيقتْ خداوندي كه آفريننده و خالق است سپاس گفته شده است كه از اين راه روزي
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 139.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 28.
^ 4 - ـ سوره زمر، آيه 44.
^ 5 - ـ سوره مؤمنون، آيه 14.
^ 6 - ـ سوره رعد، آيه 16.
^ 7 - ـ سوره صافّات، آيه 96.
^ 8 - ـ الكافي، ج2، ص99.

614
خود را عطا فرمود.
حقشناسي از مخلوق به جهت مخلوق بودنش، نه تنها با توحيد منافاتي ندارد، به گونه‏اي سپاس از خالق است، چنان‏كه احترام به عالِم از آن‏رو كه «عالم» است، احترام به «علم» شمرده مي‏شود.
بر اين اساس كه تنها خداي سبحان رازق است، اگر ديگران چيزي را به كسي بدهند، فرستاده خدايند، چنان‏كه خواهان رزق نيز فرستاده اوست براي آزمون، به همين جهت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مسكين را فرستاده خدا مي‏نامد: إنّ المسكين رسول الله؛ فمن منعه فقد منع الله و من أعطاه فقد أعطي الله 1.
به پندار برخي، مراد از «رسول الله» در اين حديث شريف، پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم است، در حالي كه اين روايت بيان كننده روح توحيد افعالي است و پيام مي‏دهد كه مستمند براي امتحان الهي آمده است؛ اگر فرستاده خداوند را رد كردي، پيام خدا را بازگردانده‏اي و چنانچه خودت تهيدست و فاقد تمكّني، بايد به شكل نيكو او را جواب دهي، پس كسي كه چيزي را مي‏بخشد، از آن جهت كه فرستاده خداست، بايد از او حقشناسي كرد و هر كه چيزي را درخواست مي‏كند، از آن رو كه فرستاده خداست، بايد چيزي به او بخشيد.
انفاق به انگيزه ترحّم در حيوانات نيز هست؛ بلكه اصل كمك و انفاق بي‏همراهي عاطفه در نباتات هم يافت مي‏شود: اگر به شاخه درختي آسيب برسد، همه اندام‏هاي آن درخت براي ترميم آن زخم آماده مي‏شوند. كمكرساني عاطفي و حيواني در غير موحدان هم هست. اين‏گونه انفاق‏ها عقلي و انساني نيستند، در حالي كه انفاق عقلي و انساني، ادب ديني به شمار مي‏رود و
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 304.

615
احترام است نه ترحّم؛ و صبغه الهي و ثواب دارد.
انسان عاقل و مؤمن در انفاق با قصد قربت، بهترين و پاك‏ترين مال خود را مي‏بخشد، به ويژه اگر سائل از خويشاوندان باشد، زيرا او نيز رسول خداست با دو پيك: رحامت؛ استكانت: ﴿واتَّقوا اللهَ الَّذي تَساءَلونَ بِهِ والاَرحام) 1
 
 
9. تعهّد خداوند درباره رزق
خداوند «رزق» همگان را برعهده گرفته است: ﴿وما مِن دابَّةٍ فِي الاَرضِ اِلاّ عَلَي اللهِ رِزقُها ويَعلَمُ مُستَقَرَّها ومُستَودَعَها كُلٌّ في كِتبٍ مُبين) 2 تعبير ﴿عَلَي الله﴾ بدان معنا نيست كه خدا محكوم قانون قرار گيرد؛ خواه آن قانون فقهي باشد يا حقوقي؛ از ناحيه خودش باشد يا ديگران، بلكه خودش در مرتبه‏اي بر خودش در مرتبه‏اي ديگر، چيزي را جعل تكويني (نه فقهي و حقوقي) مي‏كند و همه مراتب ياد شده تحت اراده و علم ازلي خود خداوند است: پس ذات اقدس خداوندي، فراهم كننده رزق همه موجودات است: او زمين را براي انسان‏ها رام كرد تا روزي خويش را از آن برگيرند: ﴿هُوَ الَّذي جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ ذَلولاً فَامشوا في مَناكِبِها وكُلوا مِن رِزقِهِ واِلَيهِ النُّشور) 3 آري اگر كسي به جاي كار و مبارزه با ستم و بي‏عدالتي، براي تأمين رزق خويش صرفاً به دعا بپردازد، چنين دعايي هرگز مستجاب نمي‏شود.
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 6.
^ 3 - ـ سوره ملك، آيه 15.

616
وعده خداي سبحان درباره رزق انسان چنين است: ﴿وفِي السَّماءِ رِزقُكُم وما توعَدون ٭ فَوَ رَبِّ السَّماءِ والاَرضِ اِنَّهُ لَحَقٌّ مِثلَ ما اَنَّكُم تَنطِقون) 1 ظاهر آيه سوره مباركه «هود» 2 گوياي آن بود كه خداي سبحان تأمين روزي را بر خود لازم كرده است؛ امّا از اين آيه بر مي‏آيد كه رزق نوعي حق و وعده‏اي آمدني است 3 نه الزام بر خود؛ يعني رزق شما ثابت و قطعي است؛ نه اينكه حقي است از ديگران بر خدا.
در ذيل اين آيه مي‏فرمايد: ﴿مِثلَ ما اَنَّكُم تَنطِقون﴾، يعني همان‏گونه كه شما در سخن گفتن خود ترديدي نداريد، روزي شما نيز به يقين مي‏آيد و شكي نداشته باشيد. شايد بتوان گفت معناي آيه اين است: همان‏گونه كه ذهنيّات انسان به تدريج بيان مي‏شود نه يكباره، «رزق» نيز كم‏كم مي‏آيد نه دفعي.
 
 
10. رزق ظاهري و رزق معنوي
انسان مؤلَّف از طبيعت و فراطبيعت است. تأمين جنبه طبيعي او با رزق ظاهري و مادي است و جنبه فراطبيعي‏اش با رزق باطني و معنوي. رزق ظاهري نبايد انسان را از رزق اصيل و معنوي بازدارد. در دَوَران امر ميان رزق ظاهري و معنوي هرگز نبايد روزي مادي را مقدّم داشت، چون هر جا سخن از ارزاق دنيوي است، نام انسان كنار حيوانات آمده است: ﴿اَلَّذي جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ مَهدًا وسَلَكَ لَكُم فيها سُبُلًا واَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَخرَجنا بِهِ اَزوجًا مِن نَباتٍ
^ 1 - ـ سوره ذاريات، آيات 23 ـ 22.
^ 2 - ـ سوره هود، آيه 6.
^ 3 - ـ مانند اينكه فرموده است: «واَنَّ السّاعَةَ ءاتِيَةٌ لارَيبَ فِيها واَنَّ اللهَ يَبعَثُ مَن فِي القُبور» (سوره‏حجّ، آيه 7)؛ يا گفته مي‏شود: «الموت حقّ».

617
شَتّي ٭ كُلوا وارعَوا اَنعمَكُم اِنَّ في ذلِكَ لاءيتٍ لاولِي النُّهي) 1 ﴿والاَرضَ بَعدَ ذلِكَ دَحها ٭ اَخرَجَ مِنها ماءَها ومَرعها ٭ والجِبالَ اَرسها ٭ مَتعًا لَكُم ولاَنعمِكُم) 2
وقتي كافران و مشركان مكّه براي جلوگيري از هجرت مسلمانان، از فروش اموال غير منقول آنان جلوگيري و آنها را مصادره كردند، خداوند فرمود: ﴿يعِبادِي الَّذينَ ءامَنوا اِنَّ اَرضي وسِعَةٌ فَاِيّي فَاعبُدون... اَلَّذينَ صَبَروا وعَلي رَبِّهِم يَتَوَكَّلون ٭ وكَاَيِّن مِن دابَّةٍ لاتَحمِلُ رِزقَهَا اللهُ يَرزُقُها واِيّاكُم وهُوَ السَّميعُ العَليم) 3
مهاجران با اتكا به اين وعده الهي، دست خالي از مكّه به مدينه آمدند و در «صفّه مسجد النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم» ساكن شدند و خداي سبحان در پاسخ به اين ايثار، اصحاب «صفّه» را به گونه‏اي ستود كه هر كار خيري را ديگران انجام مي‏دهند، در مهاجرت في سبيل الله آنان ريشه دارد: ﴿والسّبِقونَ الاَوَّلونَ مِنَ المُهجِرينَ والاَنصارِ والَّذينَ اتَّبَعوهُم بِاِحسنٍ رَضِي اللهُ عَنهُم ورَضوا عَنهُ واَعَدَّ لَهُم جَنّتٍ تَجري تَحتَهَا الاَنهرُ خلِدينَ فيها اَبَدًا ذلِكَ الفَوزُ العَظيم) 4 آنان با دستاني تهي براي حفظ دين هجرت كردند و در مدينه نيز روزگاري سخت را گذراندند؛ ولي از رزق حسن بهره‏مند شدند كه ايمان و معرفت است و پيامبران، صدّيقان، شهيدان و صالحان از آن برخوردارند 5 ؛ ﴿ومَن يُطِعِ اللهَ
^ 1 - ـ سوره طه، آيات 54 ـ 53.
^ 2 - ـ سوره نازعات، آيات 33 ـ 30.
^ 3 - ـ سوره عنكبوت، آيات 60 ـ 56.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 100.
^ 5 - ـ حضرت شعيب(عليه‌السلام) «نبوت» را «رزق حسن» خواند: «قالَ يقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي ورَزَقَني مِنهُ رِزقًا حَسَنًا» (سوره هود، آيه 88).

618
والرَّسولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّلِحينَ وحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقا) 1
نكته: أ. اگر رزق ظاهري در مقابل حرام قرار گيرد، رزق حسن ناميده مي‏شود، چنان كه خداوند درباره بهره حلال از انگور در قبال استفاده حرام از آن مانند شراب‏سازي مي‏فرمايد: ﴿ومِن ثَمَرتِ النَّخيلِ والاَعنبِ تَتَّخِذونَ مِنهُ سَكَرًا ورِزقًا حَسَنًا اِنَّ في ذلِكَ لاءيَةً لِقَومٍ يَعقِلون) 2
ب. روزي مادي مي‏تواند حلال و طيب و حسن يا حرام و خبيث و قبيح باشد؛ اما تمام رزق‏هاي باطني حلال‏اند.
 
 
11. تحريم يا تبديل رزق حلال
همان‏طور كه تحريف كلام خدا، به حذف يا تبديل آن، حرام و نارواست، تحريف فعل خدا در نظام تشريع به هر دو گونه حرام خواهد بود. خداوند رزق همگان را برعهده گرفته و تعهّد الهي حتماً در مسير درست است؛ يعني روزي حلال را براي هر انساني آفريد و دسترسي به آن را ممكن كرد و هرگز رزقي را كه خود براي بشر معيّن مي‏كند، تكويناً يا تشريعاً ممتنع يا ممنوع نمي‏كند. هيچ تغييري در اين ساختار حكيمانه معقول نبوده و مقبول نيست.
تغيير باطل، گاهي به صورت تحريم است و زماني به تبديل. تحريم آن است كه كسي بي دليل عقلي يا نقلي بدعت گذارد و حلال خدا را حرام كند؛ مانند آنچه از آيات 138 و 139 سوره «انعام» برمي‏آيد. مشركان حجاز بر خداوند افترا بسته و حكمي را كه خود جعل كرده بودند به پروردگار اسناد
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 69.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 67.

619
دادند. قرآن حكيم اين فريه و بدعت را تسفيه كرده و سفاهت وَثَني و صَنَمي‏ها را منشأ تحريم مبتدعانه آن‏ها مي‏داند، چنان‏كه فرزندكشي‏شان را براي ترس از گرسنگي و تنگدستي يا براي بت‏ها قرباني كردن يا براي ننگ دختر داشتن، خسارت و سفاهت و ضلالت و جهالت مي‏خواند: ﴿قَد خَسِرَ الَّذينَ قَتَلوا اَولدَهُم سَفَهًا بِغَيرِ عِلمٍ وحَرَّموا ما رَزَقَهُمُ اللهُ افتِراءً عَلَي اللهُ قَد ضَلّوا وما كانوا مُهتَدين) 1
تبديل يعني كسي در كمال قدرت و اختيار تحصيل حلال، از آن چشم پوشد و به دنبال كسب حرام يا به دست آوردن مال غصبي از غير راه كسب برود. چنين فردي عمداً رزق حلال و مقدّر خود را به رزق حرام تبديل كرده است.
تعبير از مال حرام به «رزق» براساس تكوين است و حرام بودن آن به لحاظ تشريع. اعراض از طيّب و اقبال به خبيث از همين قبيل است، بنابراين موضوع تحريف تحريمي از تحريف تبديلي جداست و آيه 140 سوره «انعام» راجع به تحريف تحريمي است نه تبديلي.
 
 
بحث روايي
 
1. ايلاج ليل و نهار
و قوله ﴿اَلَم تَرَ اَنَّ اللهَ يولِجُ الَّيلَ فِي النَّهارِ ويولِجُ النَّهارَ فِي الَّيل) 2 يقول: ما ينقص من الليل يدخل في النهار و ما ينقص من النهار يدخل في الليل 3.
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 140.
^ 2 - ـ سوره لقمان، آيه 29.
^ 3 - ـ تفسير القمي، ج2، ص167.

620
اشاره: در روايات متعددي آمده است 1 كه ايلاج شب و روز در يكديگر به معناي كاستن از يكي و افزودن به ديگري است و تنظيم آن، محصول نظم دادن به حركت خاص زمين در مدار خورشيد است.
 
 
2. تطبيق «حي» و «ميّت» بر مؤمن و كافر
عن الصادق(عليه‌السلام) قال: إنّ المؤمن إذا مات لم يكن ميتاً، فإن الميت هو الكافر، إنّ الله (عزّ وجلّ) يقول: ﴿وتُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ وتُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي﴾؛ يعني المؤمن من الكافر و الكافر من المؤمن 2.
إنّ خالدة ابنة الأسود بن عبد يغوث دخلت علي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فقال: من هذه؟ قيل: خالدة بنت الأسود. قال: سبحان الله الذي يخرج الحي من الميت؛ و كانت امرأة صالحة و كان أبوها كافراً 3.
اشاره: أ. اين قبيل روايات، بيان مصداقي از مصاديق آيه است. تطبيق «حي» بر مؤمن و «ميت» بر كافر، ناظر به حيات معنوي است؛ نظير آنچه از آيه ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا استَجيبوا لِلّهِ ولِلرَّسولِ اِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم) 4 استفاده مي‏شود، چنان‏كه براساس علينا إلقاء الاُصول وعليكم التفريع 5 ، مي‏توان تولد عادل از ظالم و بالعكس، صالح از طالح و بالعكس، عالم از جاهل و بالعكس، متواضع از متكبّر و بالعكس و مانند آن را مصداق تطبيقي آيه مورد
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير نور الثقلين، ج1، ص325؛ الصحيفة السجاديه، دعاي 6.
^ 2 - ـ معاني الاخبار، ص291 ـ 290؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص325.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج2، ص174.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 24.
^ 5 - ـ مستطرفات السرائر، ص575؛ وسائل الشيعه، ج27، ص62.

621
بحث دانست.
ب. خروج، بَعث و ظهور حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم از عرب امّي مي‏تواند مصداقي ديگر از خروج زنده از مرده باشد، چنان‏كه بسياري از پيامبران از قبيله‏هاي محروم فرهنگي برخاستند. از طرف ديگر، خروج فرزند كافري چون پسر نوح از شيخ الانبياء(عليه‌السلام) نموداري از خروج مرده از زنده است.
 
 
3. رزق و اقسام آن
أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم في حجة الوداع: ألا إنّ الروح الأمين نفث في روعي: انّه لا تموت نفس حتي تستكمل رزقها فاتقوا الله (عزّ وجلّ) و أجملوا في الطلب و لا يحملنّكم استبطاء شي‏ء من الرزق أن تطلبوه بشي‏ء من معصية الله، فإنّ الله تبارك و تعالي قسّم الأرزاق بين خلقه حلالاً و لم يقسّمها حراماً؛ فمن اتقي الله عزّ وجلّ و صبر أتاه الله برزقه من حلّه، و من هتك حجاب الستر و عجّل فأخذه من غير حلّه، قصّ به من رزقه الحلال و حوسب عليه يوم القيامة 1.
اشاره: أ. نظم الهي از لحاظ مدت عمر و مقدار رزق به دو قسم مقضي و مسمّا قسم مي‏شود. سِرّ اين تقسيم آن است كه كوشش بشر و نحوه سعي او و نيز مقدار تلاش وي سهم تعيين كننده‏اي در ناحيه مبدأ قابلي عمر و رزق دارد؛ نه در جهت مبدأ فاعلي آن كه به قضا و قدر الهي وابسته است.
ب. ابهام در نظام تكوين يا در لوح علم فعلي خداوند راه ندارد؛ چه رسد به علم ازلي او. بر اين اساس، تمام خواسته‏ها، اراده‏ها و كوشش‏هاي ارادي و
^ 1 - ـ الكافي، ج5، ص80.
 

622
رفتارهاي غير ارادي اشخاص از لحاظ علم الهي مضبوط و فرجام كار در جريان عمر و رزق براي خداوند كاملاً محرز است.
ج. وظيفه انسان طبق رهنمود عقل از درون و نقل معتبر از بيرون، اجمال در طلب است. معناي اجمال در طلب همانا خواست جميل است و چيزي كه مطابق علم تجربي و تجريدي باشد، كوشش جميل است و در مقابل، سعي خام و تلاش بي‏استناد به تحقيق، طلب جميل نيست، بنابراين نشان جمال طلب آن است كه از فتواي علم در تجربه و از حكم دين در تحليل و تحريم اطاعت شود. البته رهاورد علم برهاني، حجت شرعي است، زيرا قطع محققانه (نه قطع قطّاع) پيام صحيح شريعت را ابلاغ مي‏كند.
د. صبر از حرام، متمّم جمال طلب است.
ه . با توجّه به ضوابط مزبور، فقر اقتصادي رخت برمي‏بندد؛ اما فقر طبيعي زوال‏ناپذير است، زيرا در قلمرو طبيعت عدّه‏اي كودك، كهنسالِ فرتوت، بيمارِ رنجور، مبتلا به حوادث دردناك غير مترقّب و مانند آن خواهند بود و نياز همه اين‏ها ضروري و مشهود است؛ ولي نهادها و ارگان‏هايي در اسلام پيش‏بيني شده‏اند كه فقر اقتصادي اين گروه را كاملاً برطرف كنند.
و. طلب جميل، هم وظيفه دولت اسلامي است و هم تكليف ملت مسلمان.
 
٭ ٭ ٭

623
لايَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنِينَ ومَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللهِ في شي‏ءٍ اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقةً ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَهُ واِلَي اللهِ المَصير (28)
 
گزيده تفسير
خداي سبحان ارتباط ولايي با كافران را ممنوع كرده است.
ارتباط با كافران با برخي انگيزه‏ها گناه كبيره و فسق بزرگ و گاه كفرآور است و كسي كه با آنان چنين رابطه ولايي برقرار كند همانند آنان گرفتار غضب الهي خواهد شد؛ اما رابطه با كافران بدون تولي و ولاء و محبت جايز است.
مؤمنان حتي «مودت» به كافران نيز ندارند كه پايين‏ترين مرحله است چه رسد به «تولي» يا «اتخاذ» ولي كه به صورت ملكه و مستحكم‏ترين پيوند است و با نخستين مرتبه نهي از منكر كه انزجار قلبي است و همچنين با دوستي خدا منافات دارد.
راز ممنوع بودن ولاي كافران ـ كه دوست دارند مؤمنان نيز كافر و همسان آنان شوند ـ تأثير سوء اين‏گونه روابط بر مؤمنان و پديدآوردن زمينه انحراف و

624
كژراهه روي آنان از معارف ديني است.
پيامد ولاي كافران از دست دادن ايمان و قطع رابطه با خداست كه به محروميت از همه درجات فيض و رحمت خاص الهي مي‏انجامد، زيرا اين‏گونه رحمتها نصيب مؤمنان عادل مي‏شود.
آري اگر ايجاد رابطه از روي تقيه باشد كه تقيه دستوري ديني و از خطوط كلي دين ـ نه شريعت ـ است چنين پيامدي ندارد.
جمله ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه﴾ تهديدي از جانب خداست و انسانها را به پرهيز و پرواي الهي فرا مي‏خواند و هشداري نيز به اهل حكمت و معرفت است كه از توقع فكر درباره ذات خدا يا انتظار شهود او برحذر باشند.
جمله‏پايان آيه ﴿واِلَي اللهِ المَصير﴾ بيانگر صيروت هستي به سوي خداست. انسان نيز همراه با كاروان هستي به سمت خدا در «تحول» و «شدن» است و در اين صيرورت يا بهشت مي‏شود يا دوزخ.
 
 
تفسير
 
مفردات
لا يتّخذ: «اتخاذ» يعني چيزي را به شكل مستمر و ملكه پذيرفتن، هرچند در غير ملكه و استمرار نيز به كار مي‏رود، چنان‏كه در پيشنهاد حضرت موسي(عليه‌السلام) به حضرت خضر(عليه‌السلام) آمده است: ﴿لَو شِئتَ لَتَّخَذتَ عَلَيهِ اَجرا) 1 به يقين، اينجا اتخاذ اجر، ملكه نيست؛ مانند آنچه براي كارگران و كارمندان، زيرا درباره كاري است كه به صورت رهگذر انجام داد؛ ولي اين‏گونه موارد به جهت
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 77.

625
خصوصيت مورد است.
به هر روي، به كارگيري تعبير «اتّخاذ» و «ولاء» در آيه مورد بحث، ملكه و استمرار را مي‏فهماند.
اولياء: «ولايت» به طور كلّي به دو معناست: حكومت و رهبري؛ نصرت، اعانت و محبّت 1.
مِن: «مِن» در ﴿مِن دونِ المُؤمِنِين﴾ براي ابتداي غايت و به اين معناست كه ابتداي ولايت را در جايي غير از مؤمنان قرار ندهيد، چون مؤمنان در جايگاه رفيع عزّت و شرف‏اند و كافران در حضيض ذلّت و دنائت 2.
تتّقوا: «اتّقاء» به معناي «اخذ الوقايه» و وقايه عامل صيانت است؛ مانند «اختباز» كه به معناي «أخذ الخبز» و نظير «اقتباس» كه معنايش «اخذ قبسة من النار» است.
﴿تُقة﴾ و تقيه، مصدر و به معناي نگهداري شي‏ء از چيز آزار دهنده و زيان رساننده است 3. ﴿تُقية﴾ در آيه مفعول مطلق است و اين مفعول، گاهي مصدر فعل خود است؛ مانند «جلس جلوساً»؛ و زماني مصدر فعل خود نيست؛ مثل اينكه فعل، ثلاثي مزيد و مفعول مطلق، مصدر ثلاثي مجرد است؛ مانند «نباتاً» در ﴿واَنبَتَها نَباتًا حَسَنا) 4 كه فعل ﴿اَنبَتَها﴾ ثلاثي مزيد و مفعول آن ﴿نَباتا﴾ ثلاثي مجرّد است. در آيه مورد بحث نيز فعل ﴿تَتَّقوا﴾ ثلاثي مزيد و مفعول مطلق يعني ﴿تُقة﴾ ثلاثي مجرد است.
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج7، ص285، ذيل آيه 142، «و ل ي».
^ 2 - ـ التبيان، ج2، ص433.
^ 3 - ـ ر.ك: مفردات، ص881، «و ق ي».
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 37.

626
«تاء» در كلمه ﴿تُقة﴾ براي وحدت است؛ يعني هرچند گاهي تقيّه لازم مي‏آيد، نبايد آن را بهانه‏اي كرد براي ارتباط مستمرّ با كافران.
يحذّركم: «تحذير» به دو مفعول متعدي مي‏شود و به معناي برحذر داشتن است. «حذر» خود را از چيز ترسناك حفظ كردن است 1. حذر با احتراز فرق دارد: احتراز خود را از چيز موجود حفظ كردن و حذر، نگهداشتن از چيز غير موجود است كه معلوم يا مظنون است كه پديد خواهد آمد 2.
خداي سبحان بندگان خود را از عذاب خويش برحذر مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحذُورا) 3 و نيز براي نگهداري پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم از خطر كافران و منافقان مي‏فرمايد: ﴿هُمُ العَدُوُّ فَاحذَرهُم) 4 ﴿واحذَرهُم اَن يَفتِنوك) 5
المصير: از ريشه «صير»، تحوّل و دگرگوني از حالتي به حالت ديگر و به معناي «شدن» است، بنابراين «صير الي الله» به معناي خدايي شدن است 6.
 
 
تناسب آيات
آيات گذشته در مقام بيان حال اهل كتاب و مشركان و دشمني آن‏ها با اسلام و مسلمانان و حسادت ايشان به اسلام بود. آيات 32 ـ 28، مؤمنان را به دوري از كافران و پيوند با حزب الهي و محبت خدا و اطاعت از رسول او
^ 1 - ـ مفردات، ص223، «ح ذ ر».
^ 2 - ـ معجم الفروق اللغويه، ص22.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 57.
^ 4 - ـ سوره منافقون، آيه 4.
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 49.
^ 6 - ـ ر.ك: تسنيم، آيه 285 بقره، «مصير».

627
فرامي‏خواند 1.
درباره پيوند و تناسب خصوص آيه مورد بحث با آيات پيشين مي‏توان گفت كه خداي سبحان پس از بيان محور اصلي مِلك، مُلك، ذلت، عزت و خير و به سخن ديگر، پس از آنكه از مالكيت خود سخن به ميان آورد و قدرت خويش را بر اعزاز بعضي و اذلال برخي بيان كرد، در اين آيه شريفه مؤمنان را از موالات كافران كه خاستگاه هيچ عزتي نيستند برحذر داشته و آنان را تنها به پيوند با خدا و دوستي با مؤمنان ترغيب مي‏كند 2.
غرض آنكه: 1. پذيرش سلطه، حكومت و ولايت، به اميد عزّت و رهايي از ذلّت است. 2. براساس توحيد گذشته منشأهمه خيرها خداست. 3.تقرّب الهي ايجاب مي‏كند كه مسلمانان در عين ارتباط بين المللي هرگز نظام سلطه را امضا نكنند. 4. هركس جامعه اسلامي را پشت سر گذارد و رهبران الهي را رها كند و به اميد مُلك و عزّتْ ولايت كافران را پذيرد، گناه بزرگي را مرتكب شده و از تحذير الهي در امان نخواهد بود.
٭ ٭ ٭
 
 
اقسام رابطه با كافران
رابطه با كافران حالاتي دارد كه به برخي از آن‏ها اشاره مي‏شود:
1. تولّي يك‏جانبه: يعني مؤمن سرپرستي و ولايت كافر يا كافراني را بر خود بپذيرد، كه خداوند بر اساسِ ﴿ولَن يَجعَلَ اللهُ لِلكفِرينَ عَلَي المُؤمِنينَ
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص174؛ تفسير التحرير و التنوير، ج3، ص71 ـ 70.
^ 2 - ـ ر.ك: التفسير المنير، ج4 ـ 3، ص199؛ الاساس في التفسير، ج2، ص731؛ مجمع‏البيان، ج2 ـ 1، ص729.
 

628
سَبيلا) 1 چنين ولايتي را براي هيچ كافري بر هيچ مؤمني قرار نداده است و هيچ مسلماني حق چنين كار ناروايي را ندارد.
2. تولّي دو جانبه: هر يك از مؤمن و كافر، ديگري را ولي، ناصر يا محبّ خود بداند؛ كه اين قسم نيز چون ﴿مِن دونِ المُؤمِنِين﴾ است، ممنوع است، زيرا جامعه ايماني ملت واحد است و كسي كه عضو اين جامعه باشد ولي همكيشان خود را رها و با كافران پيوند ويژه برقرار كند، معصيت كرده و از تهديد الهي در امان نيست.
3. رابطه ولايي با مؤمنان و نيز با كافران و مشركاني كه هم پيشينه بد دارند و هم آينده سوء؛ كه قرآن كريم رابطه با چنين كافراني را ممنوع كرده است، بلكه به قتل كافران و مشركان مهاجم، مزاحم و توطئه‏گر فرمان داده است كه آنان را هرجا يافتيد، بكشيد: ﴿واقتُلوهُم حَيثُ ثَقِفتُموهُم واَخرِجوهُم مِن حَيثُ اَخرَجوكُم) 2 زيرا آن‏ها هرگونه دشمني را درباره مسلمانان اِعمال خواهند كرد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا عَدُوّي وعَدُوَّكُم اَولِياءَ تُلقونَ اِلَيهِم بِالمَوَدَّةِ وقَد كَفَروا بِما جاءَكُم مِنَ الحَقِّ يُخرِجونَ الرَّسولَ واِيّاكُم اَن تُؤمِنوا بِاللهِ رَبِّكُم اِن كُنتُم خَرَجتُم جِهدًا في سَبيلي وابتِغاءَ مَرضاتي تُسِرّونَ اِلَيهِم بِالمَوَدَّةِ واَنا اَعلَمُ بِما اَخفَيتُم وما اَعلَنتُم ومَن يَفعَلهُ مِنكُم فَقَد ضَلَّ سَواءَ السَّبيل) 3 ﴿ اِن يَثقَفوكُم يَكونوا لَكُم اَعداءً ويَبسُطوا اِلَيكُم اَيدِيَهُم واَلسِنَتَهُم بِالسّوءِ وودّوا لَو تَكفُرون) 4
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 141.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 191.
^ 3 - ـ سوره ممتحنه، آيه 1.
^ 4 - ـ سوره ممتحنه، آيه 2.
 

629
تذكّر: فرق قسم سوم و دوم در اين است كه در قسم دوم، عنوان ﴿مِن دونِ المُؤمِنِين﴾ مأخوذ است و در قسم سوم مأخوذ نيست؛ يعني در قسم دوم فقط به كافران اعتماد مي‏شود؛ ولي در اين قسم به هر دو گروه.
4. پيوند ولايي با مؤمنان و هم رابطه (همزيستي مسالمت‏آميز) با كافراني كه پيشينه سوء ندارند يا سابقه سوء دارند ولي درباره آينده آنان نگراني نيست و هرگز در صدد نابودي و محو اسلام و مسلمانان نيستند، بلكه خواهان زندگي انساني مسالمت‏آميز متقابل با مسلمانان‏اند.
ارتباط با اين كافران در كنار پيوند ولايي با برادران ايماني رواست: ﴿لايَنهكُمُ اللهُ عَنِ الَّذينَ لَم يُقتِلوكُم فِي الدّين... ٭ ) 1 حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) نيز در نامه‏اي به مالك اشتر او را از ظلم به مردم باز مي‏دارد و مردم را يا برادران ايماني او يا انساني همنوع وي مي‏خواند: و لا تكوننّ عليهم سبعاً ضارياً تغتنم أكلهم فإنّهم صنفان: إمّا أخ لك في الدين أو نظير لك في الخلق 2. ظلم به كافري كه در صدد ايذاي مسلمانان نباشد، حرام است 3.
توضيح اينكه اسلام دين جهانشمول يعني كلي و دائمي است وگرچه همه افراد جهان مسلمان نيستند، دين جهاني با جهان متشتّت حتماً رويكردي خوب خواهد داشت كه همان زندگي مسالمت‏آميز است در سه سطح محلّي،
^ 1 - ـ سوره ممتحنه، آيات 9 ـ 8.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، نامه 53.
^ 3 - ـ ستم كردن حتّي به سگ و خوك نيز حرام است و اسلام براي شكار حيوانات نيز حدودي گذاشته است كه ناديده گرفتن آن‏ها، تجاوز از احكام اسلامي است كه ظلم است. اسلام سيراب كردن سگ تشنه را هم داراي ثواب مي‏داند و حكم كلّي لكلّ كبد حرّي أجر (جامع الاخبار، ص139؛ بحار الانوار، ج71، ص370) را صادر فرموده است.
 

630
منطقه‏اي و بين‏المللي: سطح محلّي آن، منوط به حوزه اسلامي است و سطح منطقه‏اي آن راجع به حوزه توحيدي، اعم از اسلام، مسيحيّت و يهوديّت است و قلمرو بين‏المللي آن ناظر به جنبه انساني است كه اعم از موحد و ملحد است و در آيات 9 ـ 8 سوره «ممتحنه» و هم در عهدنامه مالك اشتر آمده است كه عصاره آن دعوت به عدل و قِسط و پرهيز از ظلم و جور است.
 
 
منع هرگونه رابطه ولايي با كافران
كافران، مشركان و منافقان دوستان يكديگرند. قرآن كريم در آياتي اصل رابطه ولايي مؤمنان با «اهل كتاب» را نفي مي‏كند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا اليَهودَ والنَّصري اَولِياءَ بَعضُهُم اَولِياءُ بَعضٍ ومَن يَتَوَلَّهُم مِنكُم فَاِنَّهُ مِنهُم اِنَّ اللهَ لايَهدِي القَومَ الظّلِمين) 1 و نيز پيوند ولايي با «كافران» را: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا الكفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ اَتُريدونَ اَن تَجعَلوا لِلّهِ عَلَيكُم سُلطنًا مُبينا) 2 و همچنين رابطه ولايي با «منافقان» را: ﴿فَما لَكُم فِي المُنفِقينَ... ٭ وَدّوا لَو تَكفُرونَ كَما كَفَروا فَتَكونونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذوا مِنهُم اَولِياءَ حَتّي يُهاجِروا في سَبيلِ اللهِ فَاِن تَوَلَّوا فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ وجَدتُموهُم ولاتَتَّخِذوا مِنهُم وَلِيًّا ولانَصِيرا) 3 و نيز پيوند ولايي مؤمنان با «مشركان» را: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَسٌ فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ بَعدَ عامِهِم هذا) 4
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 51.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 144.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيات 89 ـ 88.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 28.

631
خداوند ارتباط ولايي با كافران (ولاي آنان را در دل جاي دادن) را مطلقاً ممنوع كرده است: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَوَلَّوا قَومًا غَضِبَ اللهُ عَلَيهِم قَد يَئِسوا مِنَ الاءخِرَة كَما يَئِسَ الكُفّارُ مِن اَصحبِ القُبور) 1 زيرا كافران غضب شدگان‏اند: ﴿المَغضوبِ عَلَيهِم﴾ و اهل ايمان كه مي‏گويند: ﴿صِرطَ الَّذينَ اَنعَمتَ عَلَيهِم غَيرِ المَغضوبِ عَلَيهِم ولاَالضّالّين) 2 نمي‏توانند با آنان دوست باشند.
آيه سوره مباركه «ممتحنه» با تعليق حكم بر وصف، مخاطب را از علّت‏يابي بي‏نياز و با جمله ﴿لاتَتَوَلَّوا قَومًا غَضِبَ اللهُ عَلَيهِم﴾ اين معنا را مي‏فهماند كه اگر با ﴿المَغضوبِ عَلَيهِم﴾ رابطه ولايي برقرار كنيد، گرفتار غضب الهي خواهيد شد.
از سوي ديگر، كلمه «ولاء» و «اتّخاذ» كه معناي ملكه را در خود دارد، با اولين مرتبه از مراتب نهي از منكر كه انزجار قلبي است، سازگار نخواهد بود و با دوستي ذات اقدس خداوندي نيز منافات خواهد داشت: ﴿لاتَجِدُ قَومًا يُؤمِنونَ بِاللهِ واليَومِ الاءخِرِ يوادّونَ مَن حادَّ اللهَ ورَسولَهُ ولَو كانوا ءاباءَهُم اَو اَبناءَهُم اَو اِخونَهُم اَو عَشيرَتَهُم اُولئِكَ كَتَبَ في قُلوبِهِمُ الايمنَ واَيَّدَهُم بِروحٍ مِنه) 3
مؤمنان نه تنها ولايت كافران را نمي‏پذيرند، به آنان مودّت نيز ندارند؛ يعني هيچ يك از مراحل سه‏گانه «مودّت»، «تولّي» و «اتّخاذ
^ 1 - ـ سوره ممتحنه، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره حمد، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره مجادله، آيه 22.

632
ولي» را ندارند؛ حتّي اصل مودت را ندارند كه پايين‏ترين مرحله است؛ چه رسد به «تولّي» يا «اتّخاذ ولي» كه مستحكم‏ترين رابطه است.
قرآن كريم راز ممنوعيت پيوند ولايي با كافران و منافقان را چنين بيان مي‏كند: ﴿وَدّوا لَو تَكفُرونَ كَما كَفَروا فَتَكونونَ سَواءً فَلا تَتَّخِذوا مِنهُم اَولِياء) 1 يعني منحرفان از دين دوست دارند كه شما كافر شويد و همسان آن‏ها باشيد. البته اين دوستي در سيره و سنّت سيّئه آنان ظهور دارد و مايه تأثير منفي خواهد بود.
روابط، خواه ناخواه، اثرگذار است و از آنجا كه معيار، ايمان و كفر است نه مسائل اقليمي جغرافيايي...، اگر كافران و مشركان از مؤمنان أثر بپذيرند، به سود كافران و مشركان خواهد بود، زيرا زمينه گرايش ايشان به خداوند و وحي و نبوّت است؛ امّا تأثر مؤمنان از آنان به زيان مؤمنان است، چون زمينه كژراهه رفتن و انحراف از معارف ديني است.
 
 
انگيزه‏هاي رابطه با كافران
برپايه ﴿مِن دونِ المُؤمِنِين﴾ رابطه مؤمن با كافر در مداري غير از ايمان است و آياتي چون ﴿اِنَّهُمُ اتَّخَذوا الشَّيطينَ اَولِياءَ مِن دونِ الله) 2 و ﴿اَفَتَتَّخِذونَهُ وذُرِّيَّتَهُ اَولِياءَ مِن دُوني وهُم لَكُم عَدُوّ) 3 اين معنا را تأييد مي‏كند. پذيرنده ولاي ﴿مِن دونِ الله﴾، يعني كسي كه به كافر مي‏پيوندد، گويا به تار عنكبوت و محصول كار او چنگ زده است: ﴿مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِ اللهِ اَولِياءَ كَمَثَلِ العَنكَبوتِ
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 89.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 50.

633
اتَّخَذَت بَيتًا واِنَّ اَوهَنَ البُيوتِ لَبَيتُ العَنكَبوت) 1
رابطه با كافران، با انگيزه‏هاي گونه‏گون صورت مي‏گيرد 2 ، از اين‏رو براي شناخت سازگار بودن يا نبودن آن با ايمان، بايد گونه‏هاي مختلف اين ارتباط را بررسي كرد:
1. رابطه با كافر به جهت خرسندي از كفرش؛ دوستدار كافر نمي‏تواند مؤمن باشد، زيرا رضايت به كفر هرگز با ايمان سازگار نيست؛ به ويژه اگر با كوشش‏هاي عملي براي تأمين رضايت كافران يا با تلاش‏هاي فرهنگي براي ترويج فكر آنان يا با فعاليت‏هاي سياسي براي تثبيت حاكميت آن‏ها همراه باشد.
عناوين قرآني «عباد الرحمن»، «حزب الله»، «صابرين» «مسلمين»، «متّقين»، «قانتين»، «ذاكرين» و... كه براي وابستگان با خدا به كار رفته است نيز شامل چنين كسي نخواهد بود.
2. دوستي با كافران براي رسيدن به مطامع دنيوي نه تثبيت كفر، كه گناه كبيره و فسق بزرگ است؛ مثل اينكه كسي براي به دست آوردن مال دنيا به نفع كافران جاسوسي كند. چنين كسي كافر نيست؛ ولي مصداق ﴿فَلَيسَ مِن‏اللهِ في شي‏ء﴾ است؛ يعني براثر كفر و فسقش از مزايايي كه مؤمن عادل برخوردار است، محروم خواهد بود.
3. ارتباط با كافران براي كسب قدرت يا سركوب باطلي ديگر، كه ممنوع است، زيرا با باطل نمي‏توان باطل را كوبيد؛ ولي اين رابطه كفرآور نيست.
^ 1 - ـ سوره عنكبوت، آيه 41.
^ 2 - ـ توضيح اين مطلب در مبحث اشارات و لطايف خواهد آمد.

634
4. پيوند با كافران به انگيزه استفاده از قدرت آنان براي احيا و احقاق حقّ، كه ممنوع است، چون حق را با باطل نمي‏توان تثبيت كرد؛ ولي مايه كفر نخواهد بود.
تذكّر: گاهي دفع باطلْ ضروري ولي منحصر در برقراري ارتباط سياسي ـ اجتماعي با كافران است كه در اين حال ارتباط با آن‏ها است محذوري ندارد. البته موارد عام ديگري هست كه برقراري رابطه مسالمت‏آميز مسلمانان با كافران امضا شده است.
5. ارتباط با كافران براي دفع شرّ آنان، كه جايز است و كفرآور نيز نيست. رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم براي سركوب اشرار (نه براي ترويج اسلام و يا ازهاق باطل) با برخي مشركان پيمان نظامي بسته بودند 1.
چنين ارتباطي تولّي نيست، ولاء و محبّت را نيز به همراه ندارد و اگر هم از مقوله دوستي باشد، به جهت كفر آنان نيست، بلكه براي آن است كه انسان هستند و با قدرتشان شرّي دفع مي‏شود.
عبارت ﴿مِن دونِ المُؤمِنِين﴾ براين اساس كه تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليّت آن وصف است، جايگاه برتر مؤمنان را نسبت به كافران نشان مي‏دهد. اين برتري، همانا اعتلاي معنوي است كه مؤمنان واجد آن‏اند.
سرّ ترغيب پيوند با مؤمنان آن است كه مواليان با آنان از بالا مدد بگيرند؛ نه كافران كه پايين‏اند.
تذكّر: افراط و تفريط نارواست: همان‏طور كه ارتباط مهار نشده با كافران خطاست، ترك مراوده بي‏حساب نيز ناصواب است. توضيح اين مطلب در
^ 1 - ـ ر.ك: نامه‏ها و پيمانهاي سياسي حضرت محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، گردآوري دكتر محمّد حميد الله.

635
تبيين آيات سوره «ممتحنه» نهفته است.
برخي از اهالي افغانستان از اينكه حاكم كشورشان در هند با بعضي از حكمرانان اروپا معاشرت و مؤاكلت و لباس فرنگي دربر كرد، متحمسانه نگران شدند و با هم اجتماعي را به پا و به كفر او حكم كردند و بركناري وي را از حكومت خواستند؛ ارتش افغانستان آن‏ها را پراكنده كرد.
مؤلّف‏المنار مي‏گويد كه اين گروه زيانبارترين خلق به اسلام و مسلمانان‏اند؛ بلكه از ساير مردم جهان از حقيقت اسلام دورترند؛ آن‏گاه با استفاده از قصه حاطب بن ابي بلتعه كه براي مشركان مكه جاسوسي كرد ولي رسول خدا به كفر او حكم نكرد، درباره مردم شريف افغانستان چنين مي‏گويد: ماذا فهم أمثال أُولئك الأفغانيين من القرآن علي عجمتهم و جهلهم بأساليبه وبعمل الصدر الأوّل به 1.
لازم است عنايت شود كه غالباً در كشورهاي جهان برخي افراد تندرو يا كندرو به سر مي‏برند و نبايد مقام محترم رجال علمي و ايماني كشوري بر اثر تحمّس و تندروي برخي افراد آن ناديده گرفته شود.
 
 
محروم از فيض و رحمت خاص
قرآن كريم درباره كسي كه با دشمنان خدا رابطه برقرار كند، به صورت نكره در سياق نفي كه مفيد سالبه كلي است، مي‏فرمايد: ﴿ومَن يَفعَل ذلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللهِ في شي‏ء) 2 يعني چنين كسي هيچ‏گونه ارتباطي با خدا نخواهد داشت و
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص278.
^ 2 - ـ تنوين در «شي‏ء» براي تحقير است.

636
پيوند نداشتن با خداي ﴿رَفيعُ الدَّرَجتِ ذوالعَرش) 1 و نيز خدايي كه في علوّه دان، و في دنوّه عال 2 است، محروميّت از فيض و رحمت خاص خدا را در پي خواهد داشت و به هيچ درجه‏اي از درجات آن نخواهد رسيد، هرچند فيض عام الهي كه از آن به رحمت رحماني ياد مي‏شود فراگير و شامل ملحد و موحد است.
پيامد «ولاي كافران» تأثر از آنان و از دست دادن ايمان است و كسي كه بدين امر مبادرت مي‏ورزد، مشمول ﴿فَلَيسَ مِنَ اللهِ في شي‏ء﴾ خواهد بود؛ يعني هيچ اثري از آثار خدا در او نخواهد ماند و هيچ فيضي نخواهد برد.
قطع ارتباط تبهكار و پرهيزكار، مستقيم و منحرف، صالح و طالح و... گاهي به اين صورت بيان مي‏شود كه گمراه هيچ پيوندي با صراط مستقيم ندارد و زماني به اين صورت ارائه مي‏شود كه صراط مستقيم در هيچ شأن گمراه ظهور ندارد. قسم اوّل بازگو شد و نمونه قسم دوم را مي‏توان از آيه ﴿اِنَّ الَّذينَ فَرَّقوا دينَهُم وكانوا شِيَعًا لَستَ مِنهُم في شي‏ء) 3 استفاده كرد؛ يعني تو كه مهبط وحي الهي هستي در هيچ كار آنها حضور نداري.
﴿فَلَيسَ مِنَ اللهِ في شي‏ء﴾، نوعي اعلان انزجار است كه آن را به صورت سنّتي الهي در سيره انبيا(عليهم‌السلام) نيز مي‏توان مشاهده كرد؛ مانند اعلان برائت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم از مشركان: ﴿واَذنٌ مِنَ اللهِ ورَسولِهِ اِلَي النّاسِ يَومَ الحَجِّ الاَكبَرِ اَنَّ اللهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ المُشرِكينَ ورَسولُهُ فَاِن تُبتُم فَهُوَ خَيرٌ لَكُم واِن تَوَلَّيتُم فَاعلَمُوا اَنَّكُم غَيرُ
^ 1 - ـ سوره غافر، آيه 15.
^ 2 - ـ بحار الانوار، ج87، ص190؛ مفاتيح الجنان، «دعاي جوشن كبير، بند 83«.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 159.

637
مُعجِزِي اللهِ وبَشِّرِ الَّذينَ كَفَروا بِعَذابٍ اَليم) 1 اگر كسي با مشركان رابطه دوستي داشته باشد، از آنان به شمار مي‏آيد و خدا از مشركان بيزار است، پس خدا از چنين كسي نيز بيزار خواهد بود.
قرآن كريم با بيان سيره ابراهيم خليل(عليه‌السلام) و قوم آن حضرت در امتثال سنّت الهي، مسلمانان را براي بهره‏مند شدن از خلّت و محبّت خود، به تأسّي از راه خليل خويش فرمان داد و انزجار ابراهيم(عليه‌السلام) و قوم آن حضرت را نيز گزارش كرد تا كسي تأسّي ياد شده را از توان انسان‏هاي عادي بيرون نداند 2 : ﴿قَد كانَت لَكُم اُسوَةٌ حَسَنَةٌ في اِبرهيمَ والَّذينَ مَعَهُ اِذ قالوا لِقَومِهِم اِنّا بُرَءؤُا مِنكُم ومِمّا تَعبُدونَ مِن دونِ اللهِ كَفَرنا بِكُم وبَدا بَينَنا وبَينَكُمُ العَدوةُ والبَغضاءُ اَبَدًا حَتّي تُؤمِنوا بِاللهِ وحدَه... ٭ لَقَد كانَ لَكُم فيهِم اُسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرجُوا اللهَ واليَومَ الاءخِرَ ومَن يَتَوَلَّ فَاِنَّ اللهَ هُوَ الغَني الحَميد) 3
 
 
سند قرآني تقيّه
طبق ﴿اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقة﴾، ارتباط ولايي با كافران ممنوع، و پيامدش محروميّت از رحمت‏هاي الهي است، مگر از روي تقيه باشد.
آيه مورد بحث سند محكم قرآني تقيه است: ﴿اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقة﴾،
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 3.
^ 2 - ـ قوم ابراهيم(عليه‌السلام) همان بت‏پرستاني بودند كه با تعليم و تربيت آن حضرت بدين مقام (تأسّي از حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) در انزجار از شرك و مشركان) راه يافتند، وگرنه وقتي كه حضرت فرمود: «اُفٍّ لَكُم ولِما تَعبُدونَ مِن دونِ اللهِ اَفَلا تَعقِلون» (سوره انبياء، آيه 67)، كسي به او ايمان نياورده بود.
^ 3 - ـ سوره ممتحنه، آيات 4 و 6.

638
هرچند قرآن كريم در آيات ديگري نيز به تقيه پرداخته است:
1. ﴿اِلاّمَن اُكرِهَ وقَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالايمن) 1 اين آيه درباره عمّار ياسر نازل شده است و تقيه را امضا مي‏كند.
2. ﴿وقالَ رَجُلٌ مُؤمِنٌ مِن ءالِ فِرعَونَ يَكتُمُ ايمنَهُ اَتَقتُلونَ رَجُلاً اَن يَقولَ رَبِّي اللهُ وقَد جاءَكُم بِالبَيِّنتِ مِن رَبِّكُم) 2 مردي از آل فرعون كه مؤمن بود و ايمانش را كتمان مي‏كرد، از موسي(عليه‌السلام) و مكتب او دفاع مي‏كرد.
برپايه اين آيه، تقيه از خطوط كلّي «دين» ـ يعني اسلام ـ است؛ نه شرعه و منهاج، تا به مذهبي خاص مربوط باشد، چنان كه در اديان ابراهيمي (مذاهب و مكاتب) نيز تقيه بوده است.
3. به استناد برخي عمومات قرآن كريم نيز مي‏توان «تقيه» را ثابت كرد؛ مانند ﴿وقَد فَصَّلَ لَكُم ما حَرَّمَ عَلَيكُم اِلاّمَا اضطُرِرتُم اِلَيه) 3 اين آيه درباره ذبيحه و ميته است؛ امّا حكم ﴿اِلاّمَا اضطُرِرتُم﴾ هرگز به ميته و ذبيحه و مانند آن‏ها اختصاص ندارد، بلكه به طور كلّي در حال اضطرار مي‏توان موقّتاً واجبي را ترك كرد يا حرامي را مرتكب شد، چون معيار حجيّت، اطلاقِ وارد است نه خصوصيّت مورد.
گفتني است كه آيات مزبور، خطوط كلّي «تقيه» را ترسيم مي‏كنند، بنابراين در پاسخ امثال صاحب المنار كه شيعه را به تقيه و احياناً خرافات متهم مي‏كنند 4 ، بايد گفت كه عقايد شيعه از جمله «تقيه»، در قرآن و سخنان ائمه
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 106.
^ 2 - ـ سوره غافر، آيه 28.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 119.
^ 4 - ـ تفسير المنار، ج3، ص281.
 

639
اهلِ بيت(عليهم‌السلام) ريشه دارد 1. «تقيه»، دستوري ديني است كه در سيره صحابه هم آمده است 2 و بزرگان اهل سنّت نيز هم در مباحث تفسيري و فقهي بدان پرداخته‏اند 3.
تذكّر: «تقيه» با آياتي چون ﴿ولايَخافونَ لَومَةَ لائِم) 4 ﴿فَلا تَخافوهُم وخافونِ اِن كُنتُم مُؤمِنين) 5 و ﴿اَلَّذينَ يُبَلِّغونَ رِسلتِ اللهِ ويَخشَونَهُ ولايَخشَونَ اَحَدًا اِلاَّاللهَ وكَفي بِاللهِ حَسيبا) 6 كه مؤمن را شجاع مي‏داند يا او را به نترسيدن فرمان مي‏دهد، منافات ندارد، زيرا هيچ حكمي موضوع خود را از بين نمي‏برد، چنان‏كه در رويارويي با خطرِ دشمنِ مهاجم، وظيفه مؤمنان جنگ و دفاع است نه «تقيّه». در مبحث اشارات و لطايف، درباره «حكم تقيه»، بحثي خواهد آمد.
 
 
اتصال يا انقطاع استثنا
مؤلف المنار و برخي همانند استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) استثنا در ﴿اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقة﴾ را منقطع دانسته‏اند 7 ؛ ولي مي‏توان استثناي مزبور را متصل دانست، زيرا تولّي نيز همانند ايمان در هر سه مرحله اعتقاد قلبي، اقرار لساني
^ 1 - ـ ر.ك: الكافي، ج2، ص221 ـ 217؛ بحار الانوار، ج72، ص444 ـ 393، باب التقية و المداراة.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص188.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير البحر المحيط، ج2، ص443.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 54.
^ 5 - ـ سوره آل عمران، آيه 175.
^ 6 - ـ سوره احزاب، آيه 39.
^ 7 - ـ تفسير المنار، ج3، ص280؛ الميزان، ج3، ص177 ـ 176.

640
و عمل به اركان ظهور دارد؛ يعني اگر كسي متولّي شخص يا مكتبي بود، قلب او علاقه‏مند و زبانش مقرّ و اركان بدني وي تابع است و انسان نبايد به كافر اظهار دوستي كند؛ يا عملي انجام دهد كه حاكي از محبّت به او باشد، مگر آنجا كه خداوند برّ و احسان را جايز شمرده است و اين استثنا فقط سخن و عمل را شامل مي‏شود؛ امّا قلب را شامل نمي‏شود، زيرا قلب جايگاه تقيه نيست و هيچ عقيده‏اي را نه مي‏توان به اجبار در دل جاي داد و نه مي‏توان با اكراه از آن بيرون كرد، چنان كه فرمود: ﴿لااِكراهَ فِي الدِّين) 1 پس در حال غير تقيّه، مؤمن در هيچ يك از سه مرحله قلبي، لساني و عملي نبايد نسبت به كافر ولاء داشته باشد و در حال تقيه نيز تنها تولّي عملي و لساني بي‏اشكال است. بر اين اساس، استثنا متصل است نه منقطع.
آري، اگر تولّي مخصوص قلب مي‏بود، يا به لحاظ قلب ارزيابي مي‏شد، استثنا منقطع بود، زيرا نهي درباره تولّي قلبي و استثنا مربوط به ارتباط ظاهري بود و «مستثنا» با «مستثنا منه» ارتباطي نداشت. نظر شريف حضرت استاد علامهِ منعطف به وضع است.
 
 
اطلاق نفس بر خداوند
﴿نَفس﴾ در ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه﴾ يعني خود خداوند. اطلاق نفس بر خداوند گاهي از باب مشاكله است؛ مانند گفت‏وگوي خداي سبحان با حضرت عيسي(عليه‌السلام) در قيامت: ﴿واِذ قالَ اللهُ يعيسَي ابنَ مَريَمَ ءَاَنتَ قُلتَ لِلنّاسِ اتَّخِذوني واُمِّي اِلهَينِ مِن دونِ اللهِ قالَ سُبحنَكَ ما يَكونُ لِي‏اَن اَقولَ ما لَيسَ لي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 256.

641
بِحَقٍّ اِن كُنتُ قُلتُهُ فَقَد عَلِمتَهُ تَعلَمُ ما في نَفسي ولااَعلَمُ ما في نَفسِكَ اِنَّكَ اَنتَ عَلّمُ الغُيوب) 1
نفس به معناي ذات است؛ مثل اينكه مي‏گوييم «هذا الشي‏ء في نفسه كذا»؛ يعني في ذاته كذا، پس مي‏توان بر ذات اقدس خداوندي نفس را اطلاق كرد و در ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه﴾ نفس به همين معناي ذات است، در نتيجه جمله مزبور، تحذير اهل حكمت و معرفت از توقّع فكر درباره ذات خدا يا انتظار شهود آن خواهد بود: ليس للفكر حكم ولا مجال في ذات الحق لا عقلاً ولا شرعاً 2.
تذكّر: عقل در برابر نقل است نه در قبال شرع، زيرا برهان عقلي همانند دليل معتبر نقل، حجت شرعي است كه قابل احتجاج متقابل بين عبد و مولاست.
 
 
پرهيز و پروا از خدا
جمله ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه﴾ مانند ﴿واتَّقوا الله) 3 معناي تهديد را نيز به همراه دارد؛ يعني همان‏گونه كه گاهي ﴿فاتَّقوا الله﴾ مي‏فرمايد و زماني ﴿...فَاتَّقوا النّارَ الَّتي وقودُهَا النّاسُ والحِجارَة) 4 گاهي نيز ﴿ويُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفسَه﴾ مي‏فرمايد و زماني ﴿اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحذُورا) 5 يعني بايد از عذاب
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 116.
^ 2 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص430.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 196.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 24.
^ 5 - ـ سوره اسراء، آيه 57.

642
پروردگار برحذر بود.
آياتي مانند ﴿اتَّقوا الله﴾ و ﴿ويُحَذِّرُكُمُ الله﴾ اين معنا را مي‏فهمانند كه جهنّم نيز مانند ساير موجودات، مأمور حقّ (سبحانه و تعالي) است و بي‏اذن او هرگز كسي را عذاب نخواهد كرد، پس بايد از كسي ترسيد كه جهنّم در برابرش خاضع است و همه كارها حتّي تعذيب دوزخيان به دست اوست، بنابراين پرهيز و پرواي از خدا اصل است و پرهيز و پرواي از جهنّم، فرع.
 
 
تحوّل به سوي خدا
خدا منشأ بالذات براي برحذر بودن است و انسان، خواه ناخواه به سمت او در تحوّل است، از اين‏رو از «صيرورت» به سوي وي ياد شد نه «سير».
الف و لام در كلمه ﴿المَصير﴾ عموم را مي‏رساند؛ يعني نه تنها صيرورت انسان به سوي خداست، بلكه هر موجودي به سمت خدا در تحوّل است، همان‏گونه كه هر موجودي با هر مرتبه‏اي ـ از صادر اوّل، يعني نور وجود پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم و عترت طاهره(عليهم‌السلام) تا پايين‏ترين موجودات ـ در بَدْء پيدايش و در قوس نزول از خداست، در قوس صعود نيز همه به سوي او مي‏روند؛ ولي غير از صادر اول كسي به مرتبه ﴿ثُمَّ دَنا فَتَدَلّي ٭ فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدني) 1 نخواهد رسيد؛ مانند قطره‏هاي باران كه برخي به صورت نهر عادي تنها به كرانه‏هاي دريا مي‏رسند و بعضي به صورت سيل خروشان دريا را شكافته و به وسط آن راه مي‏يابند.
جمله ﴿اِنّا لِلّهِ واِنّا اِلَيهِ رجِعون) 2 نيز رفتن همه را به سوي خدا ترسيم
^ 1 - ـ سوره نجم، آيات 9 ـ 8.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 156.

643
مي‏كند؛ امّا هر يك در حدّ خودش. آري خدا همه‏جا هست: ﴿وهُوَ مَعَكُم اَينَ ما كُنتُم) 1 و اين انسان است كه بايد كنار همه موجودات به سوي خدا در تحوّل باشد: ﴿اَلا اِلَي اللهِ تَصيرُ الاُمور) 2 ﴿وتَرَي الجِبالَ تَحسَبُها جامِدَةً وهِي تَمُرُّ مَرَّ السَّحاب) 3 انسانِ در حال تحوّل، يا بسان فرشته مي‏شود يا شياطين جنّ و انس يا حيوانات چرنده و درنده: ﴿كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلُّ سَبيلا) 4
هر كسي در هر جايي در حال شدن است و در اين صيرورت، يا بهشت مي‏شود يا جهنم. اگر انسان در اين «صيرورت» به سمت «قهر» خدا برود، ﴿نارُ اللهِ الموقَدَة ٭ اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفءِدَة) 5 را درون خود مي‏پروراند و بيرون او ﴿واَمَّا القسِطونَ فَكانوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا) 6 خواهد بود و چنانچه به سمت «مهر» خدا حركت كند، ﴿فَرَوحٌ ورَيحانٌ وجَنَّتُ نَعيم) 7 خواهد شد. حجاب‏ها كه كنار رود، روشن مي‏شود كه آيا او هيزمي است در حال اشتعال با اندروني شعله‏ور؛ يا روح و ريحان است و بهشت نعمت‏هاي الهي.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. ولاي اهل بيت(عليهم‌السلام)
از ديدگاه قرآن كريم رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم به اذن خدا بر همه مؤمنان حقّ حيات دارد:
^ 1 - ـ سوره حديد، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 53.
^ 3 - ـ سوره نمل، آيه 88.
^ 4 - ـ سوره فرقان، آيه 44.
^ 5 - ـ سوره همزه، آيات 7 ـ 6.
^ 6 - ـ سوره جنّ، آيه 15.
^ 7 - ـ سوره واقعه، آيه 89.

644
﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا استَجيبوا لِلّهِ ولِلرَّسولِ اِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم) 1 بنابراين مؤمنان مديون رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم هستند و اداي دَيْن را نيز خداي سبحان چنين بيان فرمود: ﴿قُل لااَسَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّالمَوَدَّةَ فِي القُربي ومَن يَقتَرِف حَسَنَةً نَزِد لَهُ فيها حُسنًا اِنَّ اللهَ غَفورٌ شَكور) 2 بگو مزدي جز مودّت اهل بيتم را از شما نمي‏خواهم. مودت اهل‏بيت، مصداق كامل حسنه است و اگر كسي در اين راه قدم نهاد، خداوند اين مودّت را بيشتر خواهد كرد.
جايگاه مودّت، قلب است و انسان دو قلب ندارد: ﴿ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِن قَلبَينِ في جَوفِه) 3 پس جايي براي ولاي غير اهل بيت(عليهم‌السلام) نمي‏ماند و پندار جمع كردن محبّت اهل بيت(عليهم‌السلام) با ولاي ديگران، فريبي بيش نيست.
 
 
2. انگيزه‏هاي ايجاد رابطه با كافران
خداي سبحان از اصل ايجاد رابطه عده‏اي بيماردل با كافران و نيز از انگيزه آنان پرده برمي‏دارد: درباره گروهي از مسلمانان كه قصد رابطه با كافران را داشتند تا بر فرض سقوط نظام اسلامي بتوانند طرفي ببندند، مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا اليَهودَ والنَّصري اَولِياءَ بَعضُهُم اَولِياءُ بَعضٍ ومَن يَتَوَلَّهُم مِنكُم فَاِنَّهُ مِنهُم اِنَّ اللهَ لايَهدِي القَومَ الظّلِمين ٭ فَتَرَي الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ يُسرِعونَ فيهِم يَقولونَ نَخشي اَن تُصيبَنا دائِرَةٌ فَعَسَي اللهُ اَن يَأتِي بِالفَتحِ اَو اَمرٍ مِن عِندِهِ فَيُصبِحوا عَلي ما اَسَرّوا في اَنفُسِهِم ندِمين) 4 پيوستن به كافران معنايش
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 23.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 4.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيات 52 ـ 51.

645
قطع هرگونه پيوند با خداست، زيرا كافران براساس ﴿بَعضُهُم اَولِياءُ بَعض﴾ هرگز با مؤمنان دوست نخواهند شد، پس اگر كسي رابطه ولايي با آنان برقرار كند، از آن‏ها به شمار خواهد آمد، در نتيجه هرگونه رابطه‏اي بين او و خدا مي‏گسلد.
بيماران سياسي براي حضور ميان كافران و برقراري چنين رابطه‏اي مي‏كوشند: ﴿فَتَرَي الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ يُسرِعونَ فيهِم﴾ و مي‏گويند كه مي‏ترسيم با دگرگوني اوضاع سياسي به ما آسيبي برسد: ﴿يَقولونَ نَخشي اَن تُصيبَنا دائِرَة﴾.
گاهي انگيزه ايجاد رابطه با كافران نيل به عزّت است. قرآن كريم كه ﴿شِفاءٌ لِما فِي الصُّدور) 1 است، هم مرض آنان را مشخص مي‏كند و هم راه درمان آن را نشان مي‏دهد: ﴿اَلَّذينَ يَتَّخِذونَ الكفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ اَيَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزَّةَ فَاِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَميعا) 2 كافران از عزّت بي‏بهره‏اند، زيرا مالك عزّت خداست و آن را به رسول خود و مؤمنان مي‏دهد: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 3 در نتيجه از كافران عزّت خواستن، آرزو و فكري باطل بيش نيست.
بدترين و مهم‏ترين ارتباط با كافران پذيرش سرپرستي آن‏هاست كه قرآن كريم در اين باره نيز مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا الكفِرينَ اَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ اَتُريدونَ اَن تَجعَلوا لِلّهِ عَلَيكُم سُلطنًا مُبينا) 4 در حالي كه
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 57.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 139.
^ 3 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 144.

646
﴿ولَن يَجعَلَ اللهُ لِلكفِرينَ عَلَي المُؤمِنينَ سَبيلا) 1
گاهي نيز رابطه با كافران براثر خويشاوندي با آن‏هاست. قرآن كريم درباره اتخاذ خويشاوندان كافر به عنوان اوليا با بياني تهديدآميز مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذُوا ءاباءَكُم واِخونَكُم اَولِياءَ اِنِ استَحَبُّوا الكُفرَ عَلَي الايمنِ ومَن يَتَوَلَّهُم مِنكُم فَاُولئِكَ هُمُ الظّلِمون ٭ قُل اِن كانَ ءاباؤُكُم واَبناؤُكُم واِخونُكُم واَزوجُكُم وعَشيرَتُكُم واَمولٌ اقتَرَفتُموها وتِجرَةٌ تَخشَونَ كَسادَها ومَسكِنُ تَرضَونَها اَحَبَّ اِلَيكُم مِنَ اللهِ ورَسولِهِ وجِهادٍ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّي يَأتِي اللهُ بِاَمرِهِ واللهُ لايَهدِي القَومَ الفسِقين) 2 معناي «اَحَبّ» اين است كه براثر ارتباط با آن‏ها برخي از احكام شريعت، مخصوصاً جهاد ترك مي‏شود.
نسبت امرِ «وجوب صله رحم» و نهي «ولاي كافران»، عموم و خصوص من وجه است كه در مادّه اجتماع يعني رَحِم غير مسلمان، تعارض پيش مي‏آيد.
تأمين معاش پدر و مادر، حتي اگر كافر باشند، بر پسر واجب است و مصداق مصاحبت معروف با والدين است: ﴿وصاحِبهُما فِي الدُّنيا مَعروفًا) 3 ولي علاقه قلبي به آن‏ها ممنوع و اطاعت از آنان در معصيت فرمان الهي، حرام است: ﴿واِن جهَداكَ عَلي اَن تُشرِكَ بي ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما) 4 درجه علاقه هر چه بيشتر باشد، منع ديني شديدتر خواهد بود، زيرا قلبي كه محبّت خدا در آن نقش بست، جاي محبّت ديگران نخواهد بود. البته اگر علاقه‏اي باشد كه به حيثيت كفر آن‏ها بازنگردد و هيچ اثر سوئي نداشته باشد،
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 141.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيات 24 ـ 23.
^ 3 - ـ سوره لقمان، آيه 15.
^ 4 - ـ همان.

647
بلكه عاطفي محض باشد، شايد مورد نهي حتمي قرار نگيرد.
قرآن كريم به صورت نسخه‏اي مبسوطتر درباره خطر ارتباط با كافران به هر انگيزه‏اي كه باشد گوشزد مي‏فرمايد كه كافران نبايد اصحاب خاص، بطانه و محرم اسرار مسلمانان باشند. آنان براي اينكه مسلمان‏ها را به سستي بكشانند از هيچ كوششي دريغ نخواهند ورزيد و از لحن گفتارشان بغض و غضب نمايان است؛ ولي كينه‏اي كه در دل دارند، بيش از آن است كه از سخنشان هويداست: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَتَّخِذوا بِطانَةً مِن دونِكُم لايَألونَكُم خَبالًا وَدّوا ما عَنِتُّم قَد بَدَتِ البَغضاءُ مِن اَفوهِهِم وما تُخفي صُدورُهُم اَكبَرُ قَد بَيَّنّا لَكُمُ الاءيتِ اِن كُنتُم تَعقِلون) 1 «بطانه» به معناي آستري است 2 ؛ يعني آنان را محرم اسرار خويش قرار ندهيد و درون اسرار شما راه پيدا نكنند.
قرآن كريم علّت عمومي اتخاذ ولاي كافران را نداشتن ايمان به خدا، پيامبر و وحي بر مي‏شمارد: ﴿ولَو كانوا يُؤمِنونَ بِاللهِ والنَّبِي وما اُنزِلَ اِلَيهِ ما اتَّخَذوهُم اَولِياء) 3 كساني كه با كافران رابطه ولايي برقرار كنند به وحي ايمان ندارند، زيرا وحي به آنان چنين تعليم داده است كه ﴿لايَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ اَولِياء﴾.
با اين تحليل، محدوده ارتباط و روا و نارواي آن روشن مي‏شود.
 
 
3. فرق نفاق و تقيّه
در نفاق و تقيه، ظاهر با باطن هماهنگ نيست؛ ولي آنجا كه باطن حق و ظاهر
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 118.
^ 2 - ـ مفردات، ص131، «ب ط ن».
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 81.

648
باطل باشد، «تقيّه» و هرجا باطنْ باطل و ظاهرْ حق باشد، «نفاق» است. اهل تقيه در قلب (اصل) مؤمن‏اند و در زبان (فرع) مخالف؛ برعكس منافقان.
قرآن كريم در ترسيم چهره اهل نفاق مي‏فرمايد: ﴿اِذا جاءَكَ المُنفِقونَ قالوا نَشهَدُ اِنَّكَ لَرَسولُ اللهِ واللهُ يَعلَمُ اِنَّكَ لَرَسولُهُ واللهُ يَشهَدُ اِنَّ المُنفِقينَ لَكذِبون) 1 و درباره اهل تقيه مي‏فرمايد: ﴿مَن كَفَرَ بِاللهِ مِن بَعدِ ايمنِهِ اِلاّمَن اُكرِهَ وقَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالايمن) 2 اين آيه شريفه در آغاز هجرت درباره عمّار ياسرِ نازل شد: به رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم گزارش دادند كه عمّار درباره آلهه مشركان نيكو سخن گفته و درباره شما بدگويي كرده است؛ حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند كه عمّار سرشار از ايمان است و از او پرسيدند كه قلبت نيز مانند زبانت بود؛ عمّار عرض كرد كه هرگز قلبم همانند زبانم نبود؛ آن‏گاه حضرت رسول فرمود كه اگر ديگر بار نيز گرفتار آنان شدي، چنين كن: إن عادوا فعد 3.
 
 
4. محدوده «تقيه»
«تقيّه» تنها در مقابل مخالفان مذهب نيست. آري رواياتي مانند آنچه درباره كيفيّت شستن دست يا مسح روي پا و كفش وارد شده است، درباره تقيه از مخالفان مذهبي است؛ ولي اطلاقات ادلّه تقيه، تقيه از ستمگران به شيعه و تقيّه از ملحدان و كافران را نيز شامل مي‏شود.
تذكّر: «تقيه» در برخورد با عامّه، در احكامي جاري است كه آنان بدان معتقدند؛ نه در موضوعاتي كه بر آن‏ها نيز مشتبه است؛ مثلاً اگر آنان باور دارند
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 106.
^ 3 - ـ ر.ك: الكافي، ج2، ص219؛ بحار الانوار، ج19، ص90، ج72، ص430 «بيان».

649
كه هلال ذيحجه مثل هلال هر ماه ديگر، با شهادت عدل واحد يا شهادت دو نفر غير عادل در محكمه قاضي ثابت مي‏شود و به استناد چنين شهادتي، قاضي محكمه‏شان هلال ماه را اعلام كند، اگر كسي از روي تقيه در روز ترويه 1 احرام بندد و شب و روز نهم را در عرفات باشد و وقوف روز نهم را از زوال شمس تا غروب آن ادراك كند، كافي است، گرچه بر او ثابت نشده باشد؛ امّا اگر محكمه آنان چنين حكم نكرد و موضوع بر خود آنان مشتبه ماند و حجگزاران را روز هشتم ذيحجّه به عرفات بردند، اينجا تقيه نيست، زيرا موضوعي است كه امر آن بر خود عامّه نيز مشتبه است و حكمي نيست كه از مراكز رسمي آنان صادر شده باشد.
اين مطلب استطراداً ياد شد، چون مورد ابتلا بود.
 
 
5. حكم تقيّه
ممكن است در ابتدا تقيه به احكام پنج‏گانه قسمت شود: در صورت تساوي طرفين، «مباح» است و در حالت راجح بودن «مستحب» و در فرض مرجوح بودن «مكروه» و در صورت مصلحت حتمي «واجب» و در حالت مفسده حتمي «حرام» است، پس همه جا نمي‏توان گفت كه هنگام ترس از جان، تقيه «واجب» است.
شايد اين تقسيم ابتدايي به شكل ديگر مطرح گردد: تقيه در صورت تساوي ملاك‏ها واجب تخييري است و در صورت‏هاي راجح يا مرجوح بودن آن، وجوب تعييني يا حرمت دارد، چنان‏كه ممكن است تطور ديگري داشته باشد.
^ 1 - ـ روز هشتم ذيحجّه «يوم الترويه» نام دارد.

650
امين الاسلامِ از شيخ مفيد(قدس‌سرّه) وجوب تقيه، جواز تقيه، فعل آن افضل از ترك و ترك آن افضل از فعل را نقل؛ آن‏گاه نظر شيخ طوسي را ذكر فرموده است 1.
براساس التقيّة من ديني و دين آبائي؛ و لا إيمان لمن لا تقيّة له 2 ، «تقيّه» درباره حفظ جان جايز بلكه واجب است و ضابط آن، همان معيار در تزاحم است؛ يعني بايد اهم و مهم لحاظ شود و مهم براي حفظ اهم در مورد تقيه ترك شود؛ مثلاً چون اصل دين از هر چيزي مهم‏تر است، براي حفظ آن مي‏توان از بعضي واجب‏هاي مهم گذشت؛ ولي نمي‏توان از اصل دين براي حفظ جان (مثلاً) كه خيلي مهم است چشم پوشيد.
تعيين مصداق گاهي عقلي است و زماني نقلي؛ گاهي سهل است و زماني صعب.
غرض آنكه در مورد زيان مالي تحمّل‏پذير، تقيه جايز است، گرچه مال فراوان باشد؛ امّا از ميان حفظ جان و حفظ اصل دين، حفظ اصل دين مقدم است.
همان‏طور كه بين امور ياد شده تفاوت است، نسبت به مكلفان نيز احكام تقيه فرق دارد: گاهي مسلماني عادي از روي تقيه گناه مي‏كند و زماني مرجع و پيشواي ديني با چنين تكليفي وادار به افتاء يا سكوت مي‏شود، پس التقية من ديني و دين آبائي نيز مرزي دارد و پس از اثبات اينكه تقيه در همه‏جا واجب نيست، از جواز آن بحث مي‏شود.
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص730.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص219؛ ح12؛ بحار الانوار، ج72، ص431، ح92.

651
به نظر شيخ طوسي در صورت خطر جاني، تقيه واجب است 1 ، زيرا ظاهر ﴿اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقة﴾ استثنا از نهي است كه حدّاكثر جواز را مي‏رساند، پس وجوب تقيه و موارد آن را بايد در مباحث مربوط به تقيّه جست‏وجو كرد. براساس اين فتوا در دَوَران امر بين حفظ نفس و حفظ مال، تقيه واجب است.
ايشان در ادامه نقل مي‏كند:
مسيلمه كذّاب دو تن از اصحاب رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم را دستگير كرد و از يكي از آن دو پرسيد، آيا شهادت مي‏دهي محمّدصلي الله عليه و آله و سلم فرستاده خداست؟ او گفت: بلي؛ آن‏گاه پرسيد: شهادت مي‏دهي كه من رسول خدايم؟ گفت: آري. مسيلمه او را رها كرد.
از دومي پرسيد: شهادت مي‏دهي محمّدصلي الله عليه و آله و سلم فرستاده خداست؟ گفت: بلي؛ بعد پرسيد: شهادت مي‏دهي كه من فرستاده خدايم؟ گفت: «إنّي أصمّ» و سه بار اين جمله را تكرار كرد و مسيلمه نيز گردن او را زد.
اين ماجرا را به پيامبر گرامي اسلام گزارش دادند آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: او با صدق و يقين رفت و فضل و بهره الهي را به همراه خود برد و اين مرگ بر او گوارا باد! و امّا آن ديگري، از اين دو حكم الزامي و ترخيصي، حكم دوم را انتخاب كرد و تبعه و عقوبتي ندارد 2.
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص435.
^ 2 - ـ «عقاب» را «تبعه» مي‏گويند، زيرا به تبع فعل مي‏آيد. «عقاب» را نيز بدان جهت كه در عقب عمل مي‏آيد، «عقاب» مي‏گويند.

652
شيخ طوسي پس چنين نتيجه مي‏گيرد:
تقيه رخصت است و مقاومت و دفاع از حق، حتّي در مورد خوف از نفس، فضيلت است و ظاهر اخبار ما بر وجوب تقيه دلالت مي‏كند و خلاف آن خطاست 1.
امين الاسلام) نيز در مجمع البيان اقوالي را درباره تقيه نقل و خود چنين نظر مي‏دهد: در اين آيه دلالتي است بر اينكه تقيه، هنگام ترس از جان جايز است 2.
گفتار شيخ طوسي كه تقيه را هنگام ترس بر جان واجب دانسته‏اند، در صوت دَوَران امر بين حفظ نفس و حفظ مال، سخن درستي است؛ امّا در دَوَران امر بين حفظ نفس و حفظ دين، هيچ جاي تقيه نيست؛ چه رسد كه واجب باشد: ﴿ما كانَ لاَهلِ المَدينَةِ ومَن حَولَهُم مِنَ الاَعرابِ اَن يَتَخَلَّفوا عَن رَسولِ اللهِ ولايَرغَبوا بِاَنفُسِهِم عَن نَفسِه) 3 برپايه اين آيه اهل مدينه و اطراف آن نبايد هنگام خطر پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را تنها بگذارند.
به فرموده حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام) بايد با مال جان را حفظ كرد و جان را سپر دين قرار داد: و إذا نزلت نازلة فاجعلوا أنفسكم دون دينكم 4. اگر جان سپر دين شود، دين را براي هميشه حفظ خواهد كرد، زيرا دين چون مال نيست كه بر اثر حوادث روزگار از بين برود. انساني كه از دنيا مي‏رود، امور دنيايي را وا مي‏گذارد و امور آخرتي را همراه خود مي‏برد؛ يعني دين هر كسي همراه او
^ 1 - ـ التبيان، ج2، ص435.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص730.
^ 3 - ـ سوره توبه، آيه 120.
^ 4 - ـ الكافي، ج2، ص216، ح2؛ بحار الانوار، ج65، ص212.

653
سفر خواهد كرد.
از سويي، اغراض نيز متفاوت است، از اين‏رو احكام آن هم مختلف مي‏شود؛ مثلاً ممكن است كسي دفاع از ناموس را وظيفه‏اي ديني بداند و در اين راه جان بدهد و شخص ديگري از روي عار كه امري عرفي است، جان خود را در اين راه بگذارد.
به هر روي، از ميان حفظ نفس و حفظ دين، يقيناً حفظ نفس واجب نيست. حضرت امام خميني آنجا كه اصل دين در خطر بود، فرمودند: اصول اسلام در معرض خطر است؛ قرآن و مذهب در مخاطره است؛ با اين احتمال، تقيه حرام است و اظهار حقايق واجب، ولو بلغ ما بلغ 1.
خلاصه آنكه از ميان اهمّ و مهم، مهم بايد فدا شود؛ مثلاً در دَوَران امر ميان حفظ جان خود و حفظ جان معصوم(عليه‌السلام) بايد جان را فداي جان معصوم كرد و اگر اصل دين در خطر باشد، نه تنها تقيه واجب نيست، حرام نيز هست.
البته شيخ طوسي در پي بحث گسترده نبوده است، از اين‏رو اگر پژوهنده‏اي بخواهد از رأي فقهي ايشان آگاه شود، بايد آن را در كتاب‏هاي فقهي وي (مانند المبسوط) بكاود.
 
 
6. حاكم بودن ادلّه «تقيّه»
ادلّه تقيّه نسبت به ادلّه احكام اوّليّه، واجب يا حرام، حاكم است، از اين‏رو ديگر بحث اظهر و ظاهر، عموم و خصوص، جمع دلالي و رجوع به علاج
^ 1 - ـ صحيفه نور، ج1، ص74.

654
تعارض يا امثال آن مطرح نيست، بلكه دليل حاكم مقدّم است.
بر اين اساس، هنگام تقيه، ترك واجب و فعل محرّم بي‏هيچ ترديدي جايز خواهد بود. البته اگر عمل تقيه‏اي فاقد شرط يا واجد مانع باشد، به طور اطلاق نمي‏توان به مقبوليت آن حكم كرد؛ يا اثر وضعي (بطلان) را منتفي دانست، بلكه بايد آن دليل را كه بر جزئيت، شرطيّت يا مانعيت عمل خاص دلالت دارد، ملاحظه كرد؛ اگر دليل مطلق است و چيزي را مطلقاً در حال اضطرار يا اختيار، جزء يا شرط يا مانع مي‏داند و در اين صورت نيز اگر مقتضاي جزئيت، مثلاً بطلان كلّ بدون جزء باشد، عمل تقيه‏اي كه فاقد آن جزء باشد، باطل است، زيرا ادلّه اوليه اگر به شرطيّت يا جزئيّت يا مانعيت چيزي به گونه‏اي مطلق (در حال اختيار يا اضطرار) دلالت كند، در حال تقيه فقط جواز تكليفي مي‏آيد و منع تكليفي برداشته مي‏شود نه جواز وضعي؛ امّا چنانچه لسان ادلّه وضعْ عموميت نداشت و جزئيّت، شرطيّت و مانعيّت را در حال اضطرار تثبيت نمي‏كرد، بايد بررسي كرد كه آيا ادلّه تقيه كه منع تكليفي را بر مي‏دارد، منع وضعي را هم بر مي‏دارد يا نه.
ادله دو قسم‏اند: 1. بردارنده منع تكليفي؛ مانند آيه مورد بحث: جمله ﴿لايَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ اَولِياء﴾ و ﴿اِلاّاَن تَتَّقوا مِنهُم تُقة﴾، بيش از رفع حرمت را به همراه ندارد و آثار صحّت در حال تقيّه را نمي‏رساند. 2. ادله‏اي كه ظرفيت رفع تكليف و نيز وضع را دارند؛ مانند حديث رفع... ما اضطروا إليه 1. اگر كسي مانند شيخ انصاري روايت ياد شده را فقط بردارنده مؤاخذه و حكم تكليفي دانست و آثار وضعي را در هر جايي تابع دليل خاص خود پنداشت،
^ 1 - ـ التوحيد، ص353.
 

655
صحّت يا بطلان (اثر وضعي) عمل تقيه‏اي از حديث رفع استفاده نمي‏شود 1 و اگر كسي مانند حضرت امام خميني مراد از رفع را رفع جميع آثار دانست ـ كه حق نيز همين است ـ نه صرف رفع مؤاخذه مي‏تواند احكام وضعي را نيز مانند احكام تكليفي بردارد و بر اين اساس، عمل تقيه‏اي صحيح است.
ايشان مي‏فرمايد:
اگر منظور از «رفع» در «حديث رفع»، برداشته شدن حكم تكليفي باشد، با توجّه به اينكه براساس ظاهر اين حديث، ذوات اين اشيا برداشته مي‏شود، كه چنين نمي‏تواند باشد، بايد جميع آثار برداشته شود تا به منزله رفع ذوات اين امور باشد و اگر جميع آثار محفوظ باشد و تنها يك اثر (مؤاخذه) برداشته شده باشد، مصحّح سلب نخواهد بود؛ مثلاً وقتي مي‏توان گفت كه «سهو» يا «ما اضطروا إليه» نيست كه همه آثار اين دو برداشته شده باشد؛ نه اينكه همه آثار آنها باشد و تنها معصيت و عقوبت برداشته شده باشد 2.
مرحوم شيخ انصاري و جمعي ديگر مي‏گويند كه تنها معصيت و عقوبت برداشته شده است 3.
آري، آثار وضعي نيز مانند آثار تكليفي با حديث رفع برداشته مي‏شوند؛ يعني همان شستن دست از پايين به بالا كه موجب بطلان وضوست، در حال «تقيه» براساس حديث رفع كه جميع آثار وضعي و تكليفي را بر مي‏دارد، سبب
^ 1 - ـ ر.ك: فرائد الاصول، ج2، ص31 ـ 27.
^ 2 - ـ ر.ك: تهذيب الاصول، ج3، ص42 ـ 39.
^ 3 - ـ فرائد الاصول، ج2، ص29.

656

 
بطلان وضو نيست.
نظر شريف امام خميني در باب حقيقت و مجاز نيز اين بود كه اثبات يا سلب، زماني مصحح دارد كه جميع آثار اثبات يا سلب شوند 1.
 
 
7. انحصار «تقيّه» در موضوع خود
نفي و اثبات هر دليلي، تنها در محور موضوع همان دليل است؛ مثلاً دليل حلال بودن حيوان شكار شده به وسيله كلب معلَّم: ﴿فَكُلوا مِمّا اَمسَكن) 2 تنها لزوم ذَبح كردن را برمي‏دارد و وجوب شستن جاي دهان سگ را نفي نمي‏كند؛ يعني ﴿فَكُلوا مِمّا اَمسَكن) 3 ناظر به حليّت و حرمت است نه طهارت و نجاست. «تقيه» نيز مانند هر موضوع ديگري، تنها در دايره موضوع خود نفي و اثبات دارد، بنابراين اگر كسي را به خوردن مردار وادارند، دليل اضطرار و تقيه تنها حرمت خوردن را برمي‏دارد نه نجاست لمس كردن آن را، پس او بايد دست و دهان خود را بشويد.
 
 
8. علل اسناد «تقيه» به شيعه
اسباب اسناد تقيه به شيعه:
أ. تقيه در بيان معارف بلند: پيشوايان شيعه با علم غيب، به قضا و قدر و مسائلي ديگر آشنايي داشتند كه براي ديگران تحمّل‏ناپذير بود؛ امّا براي گمراه نشدن ديگران و ريخته نشدن خوني، از انتشار آن جلوگيري مي‏كردند.
^ 1 - ـ تهذيب الاصول، ج1، ص82.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 4.
^ 3 - ـ همان.

657

 
«تقيه» در اينجا به معناي حفظ اسرار معرفتي است؛ نه مسائل سياسي ـ حكومتي؛ و تعبيرهايي مانند إنّ علم العلماء صعب مستصعب لايحتمله إلاّ نبي مرسل أو ملك مقرّب أو عبد امتحن الله قلبه للإيمان 1 ، به اين مطلب اشاره دارد. مفاد اين‏گونه روايات، كه تواتر اجمالي دارند، آن است كه هر كسي را توان دستيابي به علوم و معارف اهل‏بيت(عليهم‌السلام) نيست و اين علوم را ائمّه(عليهم‌السلام) به افرادي خاص عطا مي‏كردند. اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مي‏فرمايد كه اگر بخواهد مي‏تواند سرنوشت هر يك از مردم را بگويد كه از كجا آمده‏اند و به كجا مي‏روند و از چه خارج شده‏اند و به چه چيزي وارد خواهند شد؛ امّا ترس آن دارد كه وي را برتر از پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم بپندارند و زمينه كفر مردم به ايشان فراهم شود؛ ولي براي خواص كه از اين خطر در امان‏اند، اين امور را خواهد گفت: و الله! لو شئت أن أُخبر كلّ رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت؛ و لكن أخاف أن تكفروا فيّ برسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم ألا و إنّي مُفضِيهِ إلي الخاصّة ممّن يؤمن ذلك منه 2. آن حضرت همين علوم را براي سلمان، ابوذر و مقداد كه مصداق ﴿امتَحَنَ اللهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوي) 3 بودند، بيان فرموده است.
صعب و مستصعب بودن معارف، مطالبي چون اعتباريت ماهيت در فلسفه و استصحاب تعليقي و تنجيزي و قاعده «لاتعاد» و «لا يضمن» و امثال آن نيست، زيرا بسياري از فلاسفه و فقها به خوبي اين‏گونه مسائل را مي‏فهمند.
^ 1 - ـ الكافي، ج1، ص401، كتاب الحجة، ح2. «صعب» يعني دشوار و به اسبي كه ديرتر اهلي مي‏شود «مستصعب» گويند.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 175، بند 3.
^ 3 - ـ سوره حجرات، آيه 3.

658
در زيارت جامعه كه از بهترين زيارات اهل بيت وحي(عليهم‌السلام) است، خطاب به ائمّه اطهار(عليهم‌السلام) مي‏گوييم: محتمل لعلمكم 1 ؛ يعني من علوم شما را تحمل مي‏كنم. ظاهر اين جمله خبري است؛ امّا به داعي انشا القا شده است و چون دعا و انشاست، در حقيقت زائر از خدا مي‏خواهد كه او را از مصاديق ﴿امتَحَنَ اللهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوي) 2 قرار دهد تا بتواند علوم صعب و مستصعب آن ذوات قدسي را احتمال و تحمّل كند و فرا گيرد.
مراد از آن علم، دانشي نيست كه تحصيل آن براي هر كسي ممكن باشد؛ يا در جايي ديگر بتوان آن را فراگرفت. تنها فرشتگان، انبيا(عليهم‌السلام) و انسان‏هايي ويژه قدرت تحمّل آن را دارند؛ مثلاً سفيان ثوري از امام صادق(عليه‌السلام) معناي ﴿ن والقَلَم) 3 را پرسيد؛ آن حضرت ابتدا به اختصار پاسخ دادند كه «نون» فرشته‏اي است كه به «قلم» كه فرشته‏اي ديگر است پيام مي‏رساند؛ آن‏گاه فرمودند: برخيز كه من بيش از اين در امان نيستم 4.
حتي گاهي اصحاب خاص نيز به زحمت مي‏توانستند برخي اسرار را از آن ذوات مقدس فرا گيرند؛ مثلاً امام صادق(عليه‌السلام) به عبدالله بن سنان كه پرسيد: چرا مطلب ارائه شده به ذريح را به او نفرمودند، چنين فرمود: من يَحْتمل مثل ما يحتمل ذريح 5 ؛ يعني چه كسي مانند ذريح مي‏تواند علم را احتمال (تحمّل) كند. ذريح از مصاديق ﴿اُولئِكَ الَّذينَ امتَحَنَ اللهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوي) 6 است و
^ 1 - ـ من لا يحضره الفقيه، ج2، ص614؛ بحار الانوار، ج99، ص131، ح4.
^ 2 - ـ سوره حجرات، آيه 3.
^ 3 - ـ سوره قلم، آيه 1.
^ 4 - ـ معاني الاخبار، ص22؛ تفسير نور الثقلين، ج5، ص388.
^ 5 - ـ الكافي، ج4، ص549؛ بحار الانوار، ج24، ص361.
^ 6 - ـ سوره حجرات، آيه 3.

659
اسرار را مي‏فهمد و اگر هم سرّي را نفهمد، مي‏تواند آن را حفظ كند.
نيز فرمود: لو كان لألسنتكم أوكية لحدثت كلّ امرء بما له و عليه 1 ؛ يعني اگر دهان‏هايتان را مي‏بستيد ـ دهانتان دَهَن‏بند مي‏داشت ـ بسياري از مطالب را به شما مي‏گفتيم.
ب. تقيه در عمل: هنگام خطر، در وضو بايد دست را از پايين به بالا بشوييم و ﴿اِلَي المَرافِق) 2 را غايت غَسْل قرار دهيم نه غايت مغسول، در حالي كه معناي آيه اين است كه «تا آرنج دست را بشوييد»؛ نه اينكه «دست را بشوييد تا آرنج»؛ و اين دو تعبير فرق دقيق دارند، چنان‏كه محاوره عرفي نيز شاهد صادق آن است.
ج. تقيه در فتوا و حكم: از امام(عليه‌السلام) مسئله‏اي را مي‏پرسند و ايشان در ميان دوستان جوابي مي‏دهد و پيش دشمنان درباره همان پرسش پاسخي ديگر، به همين جهت گفته‏اند كه روايت در صورتي حجّت است كه داراي سه ركن باشد: «صدور»؛ «جهت صدور»؛ «ظهور».
جهت صدور يعني روايت براي بيان «حكم الله واقعي» صادر شده باشد نه براساس تقيّه؛ مثل اينكه گاهي بر اثر احساس خطر، از روي تقيّه فتوا صادر مي‏شد و آن فتوا حكم الله واقعي نبود. فتوا از روي تقيه غير از افتا به تقيّه است، چون افتا به تقيّه، يعني دستور تقيه در مقام عمل ـ مانند حكم به وضو گرفتن مانند عامه در هنگام خطر ـ بيان حكم الله واقعي است. توضيح آنكه گاهي خود امام در معرض خطر است، از اين‏رو حكم غير واقعي را بيان مي‏كند نه
^ 1 - ـ الكافي، ج1، ص264. وكاء: دهان بند.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 6.
 

660

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved