بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
زيرا از يهوديان كه گوشت برخي حيوانات را حرام مي‏شمردند، مي‏خواهد كه اگر راست مي‏گويند، تورات را بياورند و تلاوت كنند، چنان كه درباره حكم قصاص مي‏فرمايد: ﴿وكَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ والعَينَ بِالعَينِ والاَنفَ بِالاَنفِ والاُذُنَ بِالاُذُنِ والسِّنَّ بِالسِّنِّ والجُروحَ قِصاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللهُ فَاُولئِكَ هُمُ الظّلِمون) 1
خداوند سبحان از نصارا نيز مي‏خواهد كه براساس كتاب خود عمل كنند: ﴿وليَحكُم اَهلُ الاِنجيلِ بِما اَنزَلَ اللهُ فيهِ ومَن لَم يَحكُم بِما اَنزَلَ اللهُ فَاُولئِكَ هُمُ الفسِقون) 2 اگر تمامي احكام انجيل تغيير كرده و تحريف شده بود، قرآن كريم نمي‏فرمود كه ترسايان بايد براساس انجيل عمل كنند. آري بخش‏هايي از انجيل در داستان «بخت نصّر» و مانند آن نابود شد؛ امّا قسمت‏هايي از آن در عصر نزول قرآن كريم از تحريف ايمن بود كه در زمان‏هاي بعدي به دست علماي سوء دستخوش تحريف شد.
به هر روي، تصديق تورات و انجيل به وسيله قرآن كريم: ﴿نَزَّلَ عَلَيكَ الكِتبَ بِالحَقِّ مُصَدِّقًا لِما بَينَ يَدَيه) 3 نشان عدم تحريف تماميّت تورات و انجيل است، پس مي‏توان گفت كه ﴿يُدعَونَ اِلي كِتبِ الله﴾ به گونه‏اي تورات و انجيل تحريف نشده را نيز دربر مي‏گيرد.
هرگاه در تحريفي بودن حكمي از احكام تورات يا انجيل ترديدي پيش آمد، بايد به قرآن رجوع كرد؛ اگر با قرآن مخالف بود، تحريف شده است و اگر قرآن كريم آن را پذيرفت، حق است.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 45.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 47.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 3.

521

 
داوري ميان اهل كتاب
اگر اهل كتاب براي حلّ اختلاف دعوت شوند، نخواهند پذيرفت: ﴿يُدعَونَ اِلي كِتبِ اللهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم﴾.
قرآن كريم درباره اهل كتاب دوگونه اختلاف را مطرح مي‏فرمايد:
1. اختلاف داخلي: اين اختلاف درباره مسائل حقوقي و فقهي است و سه صورت دارد: اختلاف دو يهودي يا دو مسيحي؛ اختلاف يهودي و مسيحي؛ اختلاف مسلمان و اهل كتاب.
در صورت نخست، هم مي‏توان بر اساس قرآن كريم حكم كرد و هم طبق كتاب آنان: ﴿فَاِن جاءوكَ فَاحكُم بَينَهُم اَو اَعرِض عَنهُم) 1 جمله ﴿اَعرِض عَنهُم﴾ بدين معناست كه آنان را بايد به كتاب خودشان ارجاع دهي و نبايد رهايشان كني، زيرا خصومت بايد از ميان برداشته شود و نمي‏توان دعواي حقوقي را به حال خود واگذاشت و احيا نكردن حق فرد مصدوم خلاف قسط است، در حالي كه در پايان آيه مي‏فرمايد: ﴿اِنَّ اللهَ يُحِبُّ المُقسِطين) 2
مفاد روايات نيز تخيير حاكم اسلامي است 3 و فقيهان ارجمند نيز بدان فتوا داده‏اند 4.
در صورت دوم بايد بر اساس قرآن حكم كرد، زيرا ارجاع به يكي از دو ملّت، ترجيح بلا مرجّح است و خود نيز منشأ نزاع جديد خواهد بود.
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 42.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 42.
^ 3 - ـ وسائل الشيعه، ج27، ص297 ـ 296.
^ 4 - ـ جواهر الكلام، ج21، ص318.

522

در صورت سوم نيز بايد طبق قرآن كريم حكم كرد، چون قرآن كريم بر كتاب‏هاي آنان رجحان دارد.
2. اختلاف خارجي: اختلاف اهل كتاب و رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم است. اين اختلاف هم مي‏تواند درباره احكام حقوقي و فقهي و هم در مسائل اصولي مانند رسالت و نبوّت باشد.
اگر اختلاف به اصل رسالت و نبوّت برگردد، بايد گفت كه تورات و انجيل آنان تحريف شده بود؛ امّا اين مسائل را به خوبي روشن كرده بود؛ همچنين قرآن كريم كه خود معجزه است، شاهدي است زنده بر رسالت پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم.
گفتني است امين الاسلام طبرسي مي‏فرمايد: ممكن است ﴿لِيَحكُمَ بَينَهُم﴾ درباره يكي از اصول اعتقادي، مانند نبوّت پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم، يا درباره فرعي فقهي باشد و چون اين گونه امور در تورات و انجيل مطرح شده است، مي‏توان به آن ارجاع داد؛ آن‏گاه به حديثي درباره رجم دو نفر از ثروتمندان يهود تمسّك مي‏كند كه در شأن نزول آيه نقل شده است 1.
 
 
سيره اهل كتاب
سيره گروهي از اهل كتاب بر اعراض از حق است، زيرا جمله ﴿وهُم مُعرِضون﴾ تنها حالِ مؤكد نيست تا فقط مقطع خاصي را شامل شود، بلكه مفيد استمرار است و پيش و پس كار را نيز دربر مي‏گيرد؛ و چنان‏كه مي‏فرمايد: ﴿ثُمَّ قَسَت قُلوبُكُم مِن بَعدِ ذلِكَ فَهِي كَالحِجارَةِ اَو اَشَدُّ قَسوَةً ٭
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص723 ـ 722.

523

اَفَتَطمَعونَ اَن يُؤمِنوا لَكُم وقَد كانَ فَريقٌ مِنهُم يَسمَعونَ كَلمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ وهُم يَعلَمون) 1 در اين آيه سه صفت براي اهل كتاب آمده است: شنوايي: ﴿يَسمَعونَ كَلمَ الله﴾ و عاقل بودن: ﴿مِن بَعدِ ما عَقَلوه﴾ و عالم بودن: ﴿وهُم يَعلَمون﴾، بنابراين هيچ ابهامي در انديشه آنان نيست و خوب مي‏شنوند و نيك مي‏فهمند؛ امّا سنگدل هستند، بدين جهت پس از تعقّل، با علم به آن، به تحريف دست مي‏زنند.
نكته: قرآن كريم همان‏گونه كه اهل كتاب را به سبب عدم پذيرش حكم براساس كتاب الهي سرزنش مي‏كند، درباره كساني هم كه خود را به قرآن نزديك مي‏دانند؛ امّا اگر در محكمه اسلامي حكم قرآن به زيان آنان باشد، از آن اعراض كرده و هرگز آن را نمي‏پذيرند و تنها وقتي به نفع آنان حكم شود، حتماً آن را مي‏پذيرند، مي‏فرمايد كه آيا در دل‏هايشان بيماري راه يافته يا شك مي‏كنند يا مي‏ترسند خدا و رسول به آن‏ها ستم كنند، بلكه آنان خود ستمگرند: ﴿ويَقولونَ ءامَنّا بِاللهِ وبِالرَّسولِ واَطَعنا ثُمَّ يَتَوَلّي فَريقٌ مِنهُم مِن بَعدِ ذلِكَ وما اُولئِكَ بِالمُؤمِنين ٭ واِذا دُعوا اِلَي اللهِ ورَسولِهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم اِذا فَريقٌ مِنهُم مُعرِضون ٭ واِن يَكُن لَهُمُ الحَقُّ يَأتوا اِلَيهِ مُذعِنين ٭ اَفي قُلوبِهِم مَرَضٌ اَمِ ارتابوا اَم يَخافونَ اَن يَحيفَ اللهُ عَلَيهِم ورَسولُهُ بَل اُولئِكَ هُمُ الظّلِمون) 2
در مقابل، انقياد و اطاعت مؤمنان را چنين ترسيم مي‏فرمايد: ﴿اِنَّما كانَ قَولَ المُؤمِنينَ اِذا دُعوا اِلَي اللهِ ورَسولِهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم اَن يَقولوا سَمِعنا واَطَعنا واُولئِكَ هُمُ المُفلِحون) 3
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 75 ـ 74.
^ 2 - ـ سوره نور، آيات 50 ـ 47.
^ 3 - ـ سوره نور، آيه 51.

524

پندارگرايي اهل كتاب
علماي اهل كتاب، به ويژه يهوديان، در برابر بهايي اندك، كتاب آسماني را تحريف مي‏كنند: ﴿فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هذا مِن عِندِ اللهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلا) 1 منشأ اين گستاخي آن است كه خود را فرزندان و دوستان خدا مي‏پنداشتند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ والنَّصري نَحنُ اَبنؤُا اللهِ واَحِبّؤُه) 2 به همين جهت مي‏گفتند: ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودَة) 3 آنان نه تنها در مقابله با اسلام بدين‏گونه آرزوي خود را بيان مي‏كردند: ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودت﴾، بلكه در برابر يكديگر نيز چنين آرزوهايي را بر زبان مي‏راندند: ﴿وقالَتِ اليَهودُ لَيسَتِ النَّصري عَلي شي‏ءٍ وقالَتِ النَّصري لَيسَتِ اليَهودُ عَلي شي‏ءٍ وهُم يَتلونَ الكِتبَ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ لايَعلَمونَ مِثلَ قَولِهِم فَاللهُ يَحكُمُ بَينَهُم يَومَ القِيمَةِ فِيما كانوا فِيهِ يَختَلِفون) 4 بر اساس اين آيه، يهوديان به صورت سالبه كليّه مي‏گفتند كه مسيحيان حق نيستند و ترسايان نيز يهوديان را حق نمي‏دانستند.
هيچ يك از اين دو سخن صحيح نيست و حق، همان است كه اسلام مي‏گويد و يهود و نصارا را به طور مطلق ناحق نمي‏داند، بلكه يهوديان مؤمن و عامل به تورات غير محرّف و مسيحيان مؤمن و عامل به انجيل اصيل را بر حق مي‏خواند: ﴿قُل ياَهلَ الكِتبِ لَستُم عَلي شي‏ءٍ حَتّي تُقيموا التَّورةَ والاِنجيلَ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 79.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 18.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 80.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 113.

525

وما اُنزِلَ اِلَيكُم مِن رَبِّكُم) 1
به هر روي، خداي سبحان در پاسخ اهل كتاب كه مي‏گفتند: ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودت﴾، مي‏فرمايد: ﴿اَتَّخَذتُم عِندَ اللهِ عَهدًا فَلَن يُخلِفَ اللهُ عَهدَهُ اَم تَقولونَ عَلَي اللهِ ما لاتَعلَمون) 2 آيا نزد خدا پيماني داريد كه در اين صورت، خدا خلف وعده نخواهد كرد؛ يا بر خدا افترا مي‏بنديد؛ سپس مي‏فرمايد: ﴿بَلي مَن كَسَبَ سَيِّئَةً واَحطَت بِهِ خَطِيَتُهُ فَاُولئِكَ اَصحبُ النّارِ هُم فِيها خلِدون ٭ والَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّلِحتِ اُولئِكَ اَصحبُ الجَنَّةِ هُم فيها خلِدون) 3 نيز در جايي ديگر مي‏فرمايد: ﴿لَيسَ بِاَمانِيِّكُم ولااَمانِي اَهلِ الكِتبِ مَن يَعمَل سوءًا يُجزَ بِه) 4 پس ادعاي ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودَة﴾ سخني بيهوده است. هر كس در محاصره گناهان قرار گيرد، محكوم به جهنّم است؛ اهل كتاب باشد يا ديگران. فقط مؤمناني كه عمل صالح انجام دهند، در بهشت جاويدند.
قرآن كريم در پاسخ اهل كتاب كه خود را فرزندان و دوستان خدا مي‏پنداشتند، مي‏فرمايد كه اگر شما فرزندان و دوستان خدا هستيد، چرا گناه مي‏كنيد و چرا خدا شما را عذاب مي‏كند: ﴿فَلِمَ يُعَذِّبُكُم بِذُنوبِكُم بَل اَنتُم بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغفِرُ لِمَن يَشاءُ ويُعَذِّبُ مَن يَشاء) 5 پس ميان شما و ديگران تفاوتي نيست و همگان مشمول قانون خدا هستيد.
^ 1 - ـ سوه مائده، آيه 68.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 80.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 82 ـ 81.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 123.
^ 5 - ـ سوره مائده، آيه 18.

526

كسي نيز ضمانت نكرده است كه شمار روزهاي عذاب به عدد ايّام گناه معهود، مانند گوساله‏پرستي، باشد هرچند عذاب يك روز نيز تحمّل كردني نيست.
برخي نقل كرده‏اند كه افتراي آن‏ها در اين است كه خداوند به يعقوب(عليه‌السلام) وعده داد كه فرزندان او را عذاب نكند، مگر براي تحقق سوگندي كه در جمله ﴿لَاَملاََنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ والنّاسِ اَجمَعين) 1 آمده و نيز براي آنچه در جمله ﴿واِن مِنكُم اِلاّوارِدُها) 2 بدان اشاره شده است 3.
برخي مي‏گويند: 1. تعبير ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودت﴾ گفته بعض يهود است. 2. در تحديد رقم اين ايام، سندي در دست نيست. 3. در كتاب‏هاي متداول يهود مطلبي راجع به وعد و وعيد آخرت مطرح نيست. 4.همه آنچه به عنوان وعده در صورت عمل به كتاب آسماني آن‏هاست، همانا خير و فراواني نعمت و سلطنت در زمين است و آنچه به عنوان وعيد در صورت ترك عمل به آن مطرح است، زوال همين نعمت‏هاي مادي و دنيايي است. 5. اسلام معارف آخرت و وعد و وعيد آن را كاملاً ارائه كرده است 4.
نكته: قرآن كريم به يك ماه و كمتر از آن، «أيّام معدودات» گفته است؛ مثلاً درباره روزهاي روزه ماه رمضان كه بيست و نه روز يا سي روز است، مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ الصّيامُ كَما كُتِبَ عَلَي الَّذينَ مِن
^ 1 - ـ سوره هود، آيه 119.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 71.
^ 3 - ـ تفسير الصافي، ج1، ص301.
^ 4 - ـ تفسير المنار، ج3، ص267 ـ 266، با تحرير.

527

قَبلِكُم لَعَلَّكُم‏تَتَّقون ٭ اَيّامًا مَعدودت) 1 و نيز درباره ايام تشريق در مراسم حجّ (روزهاي 13 ـ 11 ذيحجه) كه كمتر از يك هفته است، مي‏فرمايد: ﴿واذكُروا اللهَ في اَيّامٍ مَعدودت) 2
 
 
موضع قرآن در برابر پندار اهل كتاب
قرآن كريم در چند مرحله درباره پندار اهل كتاب سخن مي‏گويد كه به برخي از آن‏ها بسنده مي‏شود:
1. نقل ادّعاي اهل كتاب: ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودت﴾؛ ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودَة) 3
2. ريشه اين ادّعاي باطل را باور پندارهاي خود ساخته آنان مي‏داند: ﴿وغَرَّهُم في دينِهِم ما كانوا يَفتَرون﴾.
3. از مدّعيان، دليل نقلي مي‏طلبد: ﴿قُل اَتَّخَذتُم عِندَ اللهِ عَهدًا) 4
4. از مدّعيان، برهان عقلي مي‏خواهد: ﴿قُل هاتوا بُرهنَكُم اِن كُنتُم صدِقين) 5
5. راه حلّ عملي به آنان ارائه مي‏دهد كه اگر به راستي مقرّب عندالله هستند، چرا خواهان لقاي حق نيستند و از مرگ مي‏هراسند: ﴿قُل ياَيُّهَا الَّذينَ هادوا اِن زَعَمتُم اَنَّكُم اَولِياءُ لِلّهِ مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم
^ 1 - ـ سوره بقره، آيات 184 ـ 183.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 203.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 80.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 80.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 111.

528

صدِقين) 1 هر چند آنان به جهت گناهاني كه مرتكب شده‏اند، هرگز تقاضاي مرگ نمي‏كنند: ﴿ولايَتَمَنَّونَهُ اَبَدًا بِما قَدَّمَت اَيديهِم) 2 ﴿قُل اِن كانَت لَكُمُ الدّارُ الاءخِرَةُ عِندَ اللهِ خالِصَةً مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم صدِقين ٭ ولَن يَتَمَنَّوهُ اَبَدًا بِما قَدَّمَت اَيديهِم واللهُ عَليمٌ بِالظّلِمين) 3
آنان نه تنها تقاضاي مرگ ندارند، بلكه به زندگي دنيا از ديگران نيز دل بسته‏ترند: ﴿ولَتَجِدَنَّهُم اَحرَصَ النّاسِ عَلي حَيوةٍ ومِنَ الَّذينَ اَشرَكوا يَوَدُّ اَحَدُهُم لَو يُعَمَّرُ اَلفَ سَنَةٍ وما هُوَ بِمُزَحزِحِهِ مِنَ العَذابِ اَن يُعَمَّر) 4 از مرگ مي‏ترسند؛ ولي اين ترس برايشان سودي ندارد، زيرا بي‏ترديد مرگ به سراغ آنان خواهد آمد: ﴿قُل اِنَّ المَوتَ الَّذي تَفِرّونَ مِنهُ فَاِنَّهُ مُلقيكُم ثُمَّ تُرَدّونَ اِلي علِمِ الغَيبِ والشَّهدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم تَعمَلون) 5
 
 
افترا بر اثر باور پندارهاي خودساخته و باطل
اهل كتاب، فريفته پندارهاي باطل خويش شدند. آنان از دروغ و افترا شروع كردند؛ آن‏گاه خودشان آن را به عنوان حق ثابت باور كردند و به تدريج، افترا سيره آنان گرديد: ﴿وغَرَّهُم في دينِهِم ما كانوا يَفتَرون﴾.
توضيح اينكه از بيرون، شياطين جنّ و انس، انسان را وسوسه مي‏كنند و از درون نفس مسوّله 6 وي را مي‏فريبد. عوامل بيروني به كمك عوامل دروني انسان
^ 1 - ـ سوره جمعه، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره جمعه، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيات 95 ـ 94.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 96.
^ 5 - ـ سوره جمعه، آيه 8.
^ 6 - ـ تسويل، زشت را زيبا جلوه دادن است (مفردات، ص437، «س و ل»).

529

را مي‏فريبند، زيرا دشمن بيروني تا شئون دروني نفس را مسخّر خود نسازد، هرگز در انسان مؤثر نخواهد بود.
شيطان با استفاده از دستگاه ادراكي (خيال و واهمه) وسوسه مي‏كند و با ايجاد علاقه انسان را مي‏فريبد و انسان نخست با هراس تن به گناه مي‏دهد؛ امّا به تدريج به گناه عادت كرده و براي او ملكه مي‏شود و نفس مسوّله نيز «امّاره به سوء» را «امّاره به حسن» معرفي مي‏كند.
براين اساس، تا عقل به اسارت نفس در نيايد، انسان به گناه رو نمي‏كند، زيرا عقلْ گناه را ناپسند مي‏داند و با نفس كه او را به گناه فرا مي‏خواند، همواره در ستيز است، از اين‏رو نخست نفس مسوّله گناه را كه چهره‏اي زشت دارد، زيبا جلوه مي‏دهد؛ آن‏گاه بر عقل فرمان مي‏راند.
برادران يوسف نيز پس از آنكه به تسويل نفس مبتلا شدند، يوسف را به چاه انداختند: ﴿بَل سَوَّلَت لَكُم اَنفُسُكُم اَمرا) 1 و سامري نيز گرفتار تسويل نفس شد و مردم را به پرستش گوساله فراخواند: ﴿وكَذلِكَ سَوَّلَت لي نَفسي) 2
شيطان براي فريب انسان زشتي‏ها را در پوشش پرده‏اي زيبا قرار مي‏دهد: ﴿ولكِن قَسَت قُلوبُهُم وزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطنُ ما كانوا يَعمَلون) 3 ﴿اَفَمَن زُيِّنَ لَهُ سوءُ عَمَلِهِ فَرَءاهُ حَسَنا) 4 فكر و فهم انسان اگر به دام نفس تسويل‏گر او گرفتار آيد، فاسد مي‏شود و قدرت تشخيص زشت و زيبا را از دست مي‏دهد.
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 18.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 96.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 43.
^ 4 - ـ سوره فاطر، آيه 8.

530

اشارات و لطايف
 
1. نگاه اهل كتاب به پيامبران
اهل كتاب ميان پيامبران فرق مي‏نهند: يهوديان فقط موساي كليم(عليه‌السلام) را و مسيحيان تنها موسي و عيسي(عليهماالسلام) را قبول مي‏كنند؛ ولي پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم را نمي‏پذيرند. مسلمانان به همه پيامبران ايمان دارند: ﴿والمُؤمِنونَ كُلٌّ ءامَنَ بِاللهِ ومَلئِكَتِهِ وكُتُبِهِ ورُسُلِهِ لانُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِن رُسُلِه) 1 ﴿والَّذينَ ءامَنوا بِاللهِ ورُسُلِهِ ولَم يُفَرِّقوا بَينَ اَحَدٍ مِنهُم اُولئِكَ سَوفَ يُؤتيهِم اُجورَهُم وكانَ اللهُ غَفورًا رَحيما) 2
اهل كتاب به جدايي ميان خدا و پيامبران نيز معتقد بودند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكفُرونَ بِاللهِ ورُسُلِهِ ويُريدونَ اَن يُفَرِّقوا بَينَ اللهِ ورُسُلِهِ ويَقولونَ نُؤمِنُ بِبَعضٍ ونَكفُرُ بِبَعضٍ ويريدونَ اَن يَتَّخِذوا بَينَ ذلِكَ سَبيلا ٭ اُولئِكَ هُمُ الكفِرونَ حَقًّا واَعتَدنا لِلكفِرينَ عَذابًا مُهينا) 3
آنان به خدا و پيامبران كفر مي‏ورزند و انبيا را به دلخواه خود مي‏پذيرند و در حقيقت، بعضي از سخنان خدا را پذيرفته و برخي را رد كرده‏اند، زيرا هر رسولي پيام‏آور خداست و جز سخن او نمي‏گويد: ﴿وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلاّلِيُطاعَ بِاِذنِ الله) 4 بنابراين مرجع انكار قول رسول، ناديده گرفتن كلام خداست و جدايي‏افكني ميان خدا و رسول به شمار مي‏رود و مجازات آن، عذاب خوار
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 285.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 152.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيات 151 ـ 150.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 64.

531

كننده است. اين مطلب قبلاً در سوره «بقره» ذيل آيه 85 گذشت 1.
 
 
2. افترا ناپذيري قرآن
به الفاظ تورات و انجيل تحدّي نشده است، از اين‏رو علماي سوء اهل كتاب مي‏توانند كلماتي را خود بنويسند و آن را كلام خدا بشمارند، چنان كه مي‏توانند تورات و انجيل را به رأي خويش تفسير كنند؛ امّا درباره قرآن كريم، تنها تفسير به رأي امكان دارد و اقسام ديگر تحريف را در آن راهي نيست و روايات «تحريف» فقط درباره «تفسير به رأي» است نه بيش از آن.
قرآن كريم، همان‏گونه كه خود را به صفات ثبوتيه‏اي مانند «نور» 2 «هدايت»، «فرقان» 3 و «شفاء» 4 مي‏ستايد، به صفات سلبيه‏اي مانند «افترا ناپذير بودن» درباره خود تصريح مي‏كند: ﴿وما كانَ هذا القُرءانُ اَن يُفتَري مِن دونِ الله) 5 ﴿ما كانَ حَديثًا يُفتَري... ) 6
قرآن كريم بديل ندارد، زيرا سخن خداي بي‏بديل است: ﴿لَيسَ كَمِثلِهِ شي‏ء) 7 از اين‏رو تحدّي مي‏كند: ﴿واِن كُنتُم في رَيبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلي عَبدِنا فَأتوا بِسورَةٍ مِن مِثلِه) 8
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج5، ص429 ـ 419.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 174.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 185.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 82.
^ 5 - ـ سوره يونس، آيه 37.
^ 6 - ـ سوره يوسف، آيه 111.
^ 7 - ـ سوره شوري، آيه 11.
^ 8 - ـ سوره بقره، آيه 23.

532

خلاصه: 1. چون اسلام آخرين دين و ماندگارترين و ابدي است، اعجاز آن بايد هميشگي باشد.
2. قرآن مهم‏ترين معجزه پيامبر خاتم‏صلي الله عليه و آله و سلم است و اعجاز او ابدي است. عجز بشر از مبارزه با آن در آيه ﴿فَاِن لَم تَفعَلوا ولَن تَفعَلوا فَاتَّقوا النّارَ الَّتي وقودُهَا النّاسُ والحِجارَةُ اُعِدَّت لِلكفِرين) 1 مطرح است.
3. صيانت قرآن از تحريف در آينده را مي‏توان از اطلاق آيه ﴿اِنّا نَحنُ نَزَّلنَا الذِّكرَ واِنّا لَهُ لَحفِظون) 2 استفاده كرد.
4. افترا ناپذيري آخرين كتاب مي‏رساند كه نمي‏توان قرآن را حدوثاً يا بقاءً دستاورد بشر دانست.
 
 
3. بهانه‏جويي اهل كتاب
بهانه‏جويي نيز مانند كشتن انبيا(عليهم‌السلام) و آمران به قسط، كتمان «ما أنزل الله»، تحريف كتاب‏هاي آسماني و اِعراض از حكم خدا، از ويژگي‏هاي اهل كتاب به شمار مي‏رود: ﴿يَسَلُكَ اَهلُ الكِتبِ اَن تُنَزِّلَ عَلَيهِم كِتبًا مِنَ السَّماءِ فَقَد سَاَلوا موسي اَكبَرَ مِن ذلِكَ فَقالوا اَرِنَا اللهَ جَهرَةً فَاَخَذَتهُمُ الصّعِقَةُ بِظُلمِهِم) 3
اهل كتاب بهانه‏جويي مي‏كنند، وگرنه خداي سبحان براي آنان كتاب بشارت و بيم دهنده فرستاده است: ﴿ياَهلَ الكِتبِ قَد جاءَكُم رَسولُنا يُبَيِّنُ لَكُم عَلي فَترَةٍ مِنَ الرُّسُلِ اَن تَقولوا ما جاءَنا مِن بَشيرٍ ولانَذيرٍ فَقَد جاءَكُم بَشيرٌ ونَذيرٌ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 24.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 153.

533

واللهُ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 1
بهانه‏جويي يهوديان به صورت ويژگي ممتاز آنان در موارد مختلف قرآن كريم آمده است و بارزترين آن در داستان كشتن گاو است كه خداي سبحان به آنان فرمان داده بود 2.
 
 
4. نقدي بر منكران شفاعت
بعضي پنداشتند كه گفتار يهود كه عذاب آن‏ها محدود است، اعتقاد بيشتر مسلمانان عصر است، زيرا اينان مي‏گويند كه مسلمانِ مرتكب گناهان بزرگ، با شفاعت، كفّاره يا به عفو و آمرزش بر اثر فضل و احسان الهي از عذاب نجات مي‏يابد؛ يا اگر معذّب گردد، به مقدار گناه عذاب مي‏بيند؛ آن‏گاه وارد بهشت مي‏شود؛ ولي گناهكاران امّت‏هاي ديگر خالد در دوزخ‏اند 3.
لازم است عنايت شود كه آنچه بين مسلمانان دارج است، خلود ملحدان است نه موحّدان اهل كتاب، هرچند آن‏ها بر اثر كفر به نبوّت خاص بيش از ديگر مرتكبان گناه كيفر مي‏بينند. غرض آنكه خلودْ مخصوص ملحد يا مشرك با تقصير است؛ نه قاصر كه مستضعف فكري است و نيز براي موحِّد معتقد به اصل وحي و نبوّت نيز خلود نخواهد بود.
زمخشري ذيل آيه مورد بحث، ضمن نقد مكتب اشاعره، چنين مي‏گويد: يهوديان و مسيحيان كه مي‏گفتند: ﴿لَن تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّاَيّامًا مَعدودت) 4 فريب
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 19.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيات 73 ـ 63.
^ 3 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص267.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 24.

534

شفاعت نياكان خويش را خورده بودند و مي‏گفتند: نياكان ما كه از پيامبران پيشين هستند، از ما شفاعت كرده و از آتش جهنم نجاتمان خواهند داد، همان‏گونه كه «جبريه» و «حشويه» فريب شفاعت رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم را خورده‏اند 1.
احمد بن منير در حاشيه كشاف، در پاسخ زمخشري مي‏گويد: اين تعريض، همان كينه معتزله نسبت به اهل سنّت (و حشويه) است كه آنان را اصل قرار داده و يهود و نصارا را به آنان مانند مي‏كند 2 ؛ سپس در ردّ نظر افراطي معتزله كه مرتكب گناه كبيره را مخلّد در نار مي‏دانند، به آيه شريفه ﴿اِنَّ اللهَ لايَغفِرُ اَن يُشرَكَ بِهِ ويَغفِرُ ما دونَ ذلِكَ لِمَن يَشاء) 3 استدلال مي‏كند.
امين الاسلامِ مي‏فرمايد: ﴿اِلاّاَيّامًا مَعدودت﴾ كه اهل كتاب خود را بدان فريب داده‏اند، كذب است. مشرك مخلّد در آتش است؛ امّا ديگر گناهكاران چنين نيستند. آري عذاب غير مشرك را نيز نمي‏توان تعيين كرد 4.
گفتني است قرآن كريم اصل شفاعت را في‏الجمله به روشني مي‏پذيرد: ﴿ولَو اَنَّهُم اِذ ظَلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللهَ تَوّابًا رَحيما) 5 اگر مرتكب گناه شدند و خودشان استغفار كردند يا پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم برايشان آمرزش طلبيد، خداي سبحان را توبه‏پذير و رحيم خواهند
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص349.
^ 2 - ـ همان، پانوشت 1.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 48.
^ 4 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص723.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 64.

535

يافت؛ يعني دعاي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم درباره گناهكاران مستجاب است كه نموداري از حقيقت «شفاعت» است.
صاحب المنار درباره شفاعت مي‏گويد: اين تفكّر از يهوديت به مسيحيّت و از مسيحيّت به مسلمانان سرايت كرد 1. اگر اين سخن صحيح باشد و ريشه در وهابيّت نداشته باشد، شفاعتي را كه شيعه بدان معتقد است، نفي نمي‏كند، زيرا شفاعت اماميه، نه از يهوديت آمده است و نه از مسيحيت و تنها از ناحيه ذات اقدس خداوندي و از آيات قرآني مانند آيه 48 و 255 سوره «بقره» و 149 «طه» سرچشمه مي‏گيرد 2. معنا و حدود شفاعت و شرايط شفيع و مشفوع له و قلمرو شفاعت در ثناياي مباحث پيشين تسنيم بازگو شد 3.
 
 
بحث روايي
 
شأن نزول
روي عن ابن عباس أنّ رجلاً و امرأة من أهل خيبر زنيا و كانا ذوي شرف فيهم و كان في كتابهم الرّجم، فكرهوا رجمهما لشرفهما و رجوا أن يكون عند رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم رخصة في أمرهما؛ فرفعوا أمرهما إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم فحكم عليهما بالرّجم. فقال له النعمان بن أوفي و بحري بن عمرو: جُرْتَ عليهما يا محمّد! ليس عليهما الرّجم! فقال لهم رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: بيني و بينكم التوراة. قالوا: قد أنصفتنا. قال‏صلي الله عليه و آله و سلم: فمن أعلمكم بالتوراة؟ قالوا: رجل أعور يسكن فدك يقال له إبن صوريا؛ فأرسلوا إليه، فقدم المدينة و كان جبرائيل قد وصفه لرسول
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص267.
^ 2 - ـ بحث مبسوط شفاعت را در ج4، ص238 ـ 210، ذيل آيه 47 بقره بنگريد.
^ 3 - ـ ر.ك: ج4، ص321 ـ 197.

536

الله‏صلي الله عليه و آله و سلم. فقال له رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: أنت إبن صوريا؟ قال: نعم. قال: أنت أعلم اليهود؟ قال: كذلك يزعمون. قال: فدعا رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم بشي‏ء من التوراة فيها الرجم مكتوب. فقال له: إقرأ. فلمّا أتي علي آية الرجم وضع كفّه عليها و قرأ ما بعدها. فقال ابن سلام: يا رسول الله! قد جاوزها و قام إلي ابن صوريا و رفع كفّه عنها؛ ثمّ قرأ علي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و علي اليهود بأن المحصن و المحصنة إذا زنيا و قامت عليهما البيّنة رُجما؛ و إن كانت المرأة حبلي انتظر بها؛ حتّي تضع ما في بطنها. فأمر رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم باليهوديّين فرجما. فغضب اليهود لذلك. فأنزل الله تعالي هذه الآية 1.
عن ابن عبّاس قال: دخل رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم بيت المدارس علي جماعة من يهود، فدعاهم إلي الله. فقال له النعمان بن عمرو و الحرث بن زيد: علي أيّ دين أنت يا محمّد؟ قال: علي ملّة إبراهيم و دينه. قالا: فإنّ إبراهيم كان يهودياً. فقال لهما رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: فهلمّا إلي التوراة فهي بيننا و بينكم. فأبيا عليه. فأنزل الله (عزّ و جلّ):﴿اَلَم تَرَ اِلَي الَّذينَ اوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُدعَونَ اِلي كِتبِ اللهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم ثُمَّ يَتَوَلّي فَريقٌ مِنهُم وهُم مُعرِضون ٭ ... ما كانوا يَفتَرون) 2
اشاره: طبق روايت اول، آيه شريفه درباره كساني نازل شده است كه مي‏خواستند از اجراي حكم رجم زناكار محصن درباره دو شريف‏زاده يهودي سرباز زنند و اميدوار بودند رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم از اجراي حكم رجم چشم پوشد؛ ولي آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم با حَكَم قرار دادن تورات و به رغم ميل اعلم يهود (ابن
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص723 ـ 722.
^ 2 - ـ الدر المنثور، ج2، ص170؛ جامع البيان، مج3، ج3، ص281، با تفاوت اندك.

537

صوريا)، دستور رجم ايشان را صادر فرمود.
براساس روايت دوم، اين آيه و آيه پس از آن درباره دو نفر از يهود نازل شده‏اند كه ابراهيم(عليه‌السلام) را يهودي مي‏دانستند و در اين باره با رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم منازعه مي‏كردند و از پذيرفتن دعوت پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم براي حَكَم قراردادن تورات اباكردند.
تذكّر: ممكن است آيه شريفه در شأن هر دو واقعه ياد شده يا در شأن يكي از آن دو نازل شده باشد و بر واقعه ديگر نيز تطبيق شده باشد، زيرا برخي از اسباب نزول يا شأن نزول، صبغه تطبيقي دارد.
 
٭ ٭ ٭

538

فَكَيفَ اِذا جَمَعنهُم لِيَومٍ لارَيبَ فِيهِ ووُفِّيَت كُلُّ نَفسٍ ما كَسَبَت وهُم لايُظلَمون (25)
 
گزيده تفسير
اهل كتاب از سر كبر و غرور، به دعوت الهي پاسخ نگفتند. اگر غرور و پندارشان (كه جز چند روزي در آتش نخواهند سوخت) اجازه نداد كه تسليم كتاب خدا شوند، در قيامت ناگزير تسليم حكم خدا خواهند شد؛ روزي كه چون جن و انس در آن گردآوري مي‏شوند، به «يوم الجمع» موسوم شده و هيچ ترديدي در آن نيست. بدين معنا كه يا متعلق شك نيست (وقوعش قطعي است) يا ظرف شك (همه چيز در آن عيان و روشن است)، و هركس در برابر كسبش، اعم از نيك و بد به طور كامل و بدون ستم پاداش داده مي‏شود.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
محتواي اين آيه نيز تكميل مضمون آيات گذشته و تأكيد مفاد آن‏ها و تهديد اهل كتاب به عذاب اخروي است كه نتيجه اعراض دنيوي‏شان از پذيرش حق و تكبر و غرور و افتراي آنان بر دين است، پس اگر بخواهند از عذاب خدا ايمن

539

باشند، بايد از اِعراض خود دست برداشته و به حكم كتاب الهي تسليم شوند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
وعيد به قيامت
خداي سبحان اهل كتاب را به حكم كتاب خدا فراخواند؛ ولي گروهي از ايشان از روي كبر و غرور روي گرداندند، چون مي‏پنداشتند كه جز زماني كوتاه به آتش نخواهند سوخت. اين پندار غلط، آنان را در دينشان فريفت و آن‏قدر افترا را تكرار كردند كه باورشان شد و خود را فريفتند، چنان كه منافق خود را فريب مي‏دهد: ﴿وما يَخدَعونَ اِلاّ اَنفُسَهُم) 2 حال چه خواهند كرد آن‏گاه كه خداوند ايشان را در صحنه قيامت گرد مي‏آورد؟ اگر غرورشان در اين جهان اجازه نداد به حكم كتاب خدا سر بسپرند، در قيامت ناگزير به حكم خدا تسليم خواهند شد؛ روزي كه ترديدي در آن نيست و هر كس كِشته خويش را مي‏درود: ﴿فَكَيفَ اِذا جَمَعنهُم لِيَومٍ لارَيبَ فِيهِ ووُفِّيَت كُلُّ نَفسٍ ما كَسَبَت﴾، پس خدا را نمي‏توانند عاجز كنند: ﴿اِنَّ ما توعَدونَ لاءتٍ وما اَنتُم بِمُعجِزين) 3 و به همه نيرنگ‏ها خاتمه مي‏دهد.
 
 
يوم الجمع
آحاد بشر كه عدد آنان را خدا مي‏داند همگي در چند مورد گردآمده و گردآورده
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص145 ـ 144؛ تفسير المنار، ج3، ص268.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 134.

540

مي‏شوند. قرآن حكيم نموداري از آن را يادآور شده است: اول در صحنه اخذ ميثاق و تعهد متقابل ربوبيت و عبوديت [طبق مبناي معروف:]﴿واِذ اَخَذَ رَبُّكَ مِن بَني ءادَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّيَّتَهُم واَشهَدَهُم عَلي اَنفُسِهِم اَلَستُ بِرَبِّكُم قالوا بَلي) 1 و دوم در صحنه برزخ كه همگان بعد از ارتحال از دنيا وارد آن عرصه مي‏شوند [و در آنجا مي‏مانند تا زمان حشر اكبر فرا رسد] و سوم در صحنه معاد: ﴿قُل اِنَّ الاَوَّلينَ والاءخِرين ٭ لَمَجموعونَ اِلي ميقتِ يَومٍ مَعلوم) 2
تذكّر: كلمه ﴿لمجموعون الي ميقات... ﴾ مشعر به اجتماع همگان در برزخ است تا همگي به معاد منتقل شوند.
از ميان اين سه مقطع مهم، رخداد قيامت به «يوم الجمع» نام گرفت: ﴿يَومَ يَجمَعُكُم لِيَومِ الجَمعِ ذلِكَ يَومُ التَّغابُن) 3
زندگي معاد، فردي است، زيرا نه داد و ستدي در آن روز هست و نه روابط دوستانه: ﴿لابَيعٌ فيهِ ولاخُلَّةٌ ولاشَفعَة﴾، از اين‏رو در عين يوم الجمع بودن «يوم الفصل» نيز هست: ﴿هذا يَومُ الفَصلِ جَمَعنكُم والاَوَّلين) 4 انذار معاد به عنوان يوم الجمع، اصل پذيرفته شده قرآني است: ﴿وتُنذِرَ يَومَ الجَمعِ لارَيبَ فيه) 5
غير از اين سه مورد مطلبي به عنوان گردآوردن جميع بشر در قرآن كريم نيامده است؛ آن‏گاه گروهي به دوزخ و عدّه‏اي به بهشت رفته و براي هميشه از
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 172.
^ 2 - ـ سوره واقعه، آيات 50 ـ 49.
^ 3 - ـ سوره تغابن، آيه 9.
^ 4 - ـ سوره مرسلات، آيه 38.
^ 5 - ـ سوره شوري، آيه 7.

541

يكديگر جدايند 1.
در قيامت، جنّ همانند انس حضور خواهد داشت، زيرا اينان نيز همانند انسان مكلّف‏اند و بايد به پاداش يا كيفر خود برسند؛ ليكن در جريان اخذ ميثاق از اين گروه خبري نبود، بلكه فقط از بني آدم تعهّد گرفته شد، هرچند تعليل آيات 172 و 173 سوره «اعراف» شامل هر مكلّف، اعمّ از جن و انس مي‏شود و به استناد اين تعليل عام حتماً خداوند براي جنّ مرحله‏اي را قرار داده كه در آن مقطع هرگونه بهانه‏اي برطرف شده است.
 
 
معناي ﴿لارَيبَ فيه﴾
چنان كه ذيل آيه 9 از همين سوره گذشت، جمله ﴿لارَيبَ فيه﴾ دوگونه معنا مي‏شود:
1. قيامت روزي است كه در وقوعش ترديدي نيست؛ يعني همان معنايي كه در كتاب‏هاي عقلي از آن به قضيّه ضروري ياد مي‏شود: «المعاد حقّ بالضرورة»، چنان كه «الموت حقّ بالضرورة».
2. قيامت ظرف يقين به اشياست و چيزي در آن روز مورد شك نيست، زيرا همه چيز در آن روز شفاف و بي‏پرده است. آن روز، نشئه غيب به شهادت بدل شده است و ترديد را در آن راهي نيست؛ روز آشكار شدن درون انسان‏هاست: ﴿يَومَ تُبلَي السَّرائِر) 2 از اين‏رو اسرار خود انسان و ديگران براي آنان روشن خواهد شد: ﴿وبَدا لَهُم سَيِّءاتُ ما كَسَبوا) 3 ﴿فَكَشَفنا عَنكَ
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص428، با تحرير.
^ 2 - ـ سوره الطارق، آيه 9.
^ 3 - ـ سوره زمر، آيه 48.

542

غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ اليَومَ حَديد) 1 قيامت روزي است كه خداي سبحان به همه اختلافات پايان مي‏دهد؛ مانند اينكه گفته شود در نور شكّي نيست؛ يعني در پرتو نور هر چيزي به روشني ديده مي‏شود، در نتيجه هيچ‏گونه اختلافي هم نمي‏ماند.
بر اساس معناي نخست، آن روز متعلّق شك نيست و بر اساس معناي دوم، نشئه آخرت، ظرف ريب نيست.
 
 
جزاي كامل
جمله ﴿وُفِّيَت﴾ حاكي از جزاي وافي و كامل است كه درباره اعمال خير به كار مي‏رود نه گناهان. كارهاي خير جزاي وافي بلكه اَوفي خواهد داشت: ﴿ثُمَّ يُجزهُ الجَزاءَ الاَوفي) 2 ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَيرٌ مِنها) 3 ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها) 4 ولي كيفر مطابق عمل است: ﴿جَزاءً وِفاقا) 5 يا كمتر از آن، زيرا خداوند به كسي ستم نمي‏كند: ﴿ولايَظلِمُ رَبُّكَ اَحَدا) 6
در بيشتر مواردي كه كلمه «وفّيت» يا «توفّي» و مانند آن به كار رفته، ﴿وهُم لايُظلَمون﴾ هم آمده است؛ مانند همين آيه و آيات 281 «بقره» و 161 «آل عمران» و....
^ 1 - ـ سوره ق، آيه 22.
^ 2 - ـ سوره نجم، آيه 41.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 84.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 160.
^ 5 - ـ سوره نبأ، آيه 26.
^ 6 - ـ سوره كهف، آيه 49.
 

543

كيفر، «وعيد» است و خلف وعيد بر خدا محال نيست، بنابراين توفيه آن ضرورت ندارد و شايد خداي سبحان عفو كند يا شفاعت كسي را درباره او بپذيرد؛ ولي اين، مجوّزي براي گناه نيست، بلكه تنها از نااميدي باز مي‏دارد، تا كسي راه توبه را بسته نپندارد.
 
 
كسب حَسَن و قبيح
واژه «كسب» جامع خير و شرّ، حَسَن و قبيح و طاعت و عصيان است و محتواي آيه ﴿لَها ما كَسَبَت وعَلَيها ما اكتَسَبَت) 1 را به همراه دارد. كسب حَسَن گاهي به صورت عبادت معهود است و زماني به شكل عمل صالح ديگر، چنان‏كه كسب قبيح هنگامي به صورت پرستش صنم و وثن است و وقتي به شكل عمل طالح ديگر.
براي كيفر دوزخ، صرف عمل حرام كافي است؛ ولي براي ورود به بهشت، افزون بر عمل صالح، حُسن فاعلي لازم است. البته جزاي دنيايي كار خير محفوظ است. آنچه برخي از متأخران گفته‏اند 2 بايد به اين معيار بازگردد.
 
 
بحث روايي
 
1. لزوم توجه و عبرت از آيات امر و نهي
عن عبدالله بن مسعود ـ في حديث ـ أنّ النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم قال له: يابن مسعود! إذا تلوت كتاب الله تعالي فأتيت علي ايةٍ فيها أمر و نهي، فردّدها نظراً و اعتباراً فيها و لاتَسْهَ عن ذلك، فإنّ نهيه يدلّ علي ترك المعاصي و أمره يدلّ علي عمل البرّ و
^ 1 - ـ سوره‏بقره، آيه 286.
^ 2 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص269 ـ 268.

544

الصلاح فإنّ الله تعالي يقول: ﴿فَكَيفَ اِذا جَمَعنهُم لِيَومٍ لارَيبَ فِيهِ ووُفِّيَت كُلُّ نَفسٍ ما كَسَبَت وهُم لايُظلَمون) 1
اشاره: أ. لزوم تدبّر در قرآن حكيم طبق رهنمود خداوند است. مقتضاي تدبّر در آيات معارف و حكمت نظري، پيدايش انديشه ناب است و مقتضاي تدبّر در آيات مواعظ و حكمت عملي، حصول انگيزه خالص است. با پديد آمدن فكر نو معلوم مي‏گردد در قرآن حكيم تدبّر شده و با حصول ذكر جديد روشن مي‏گردد در آن تعمق شده است.
ب. هر كس در دنيا اهل قرائت قرآن، تدبّر و تحقق عملي به آن باشد، در آخرت به همان مقدار توان قرائت قرآن و رقي درجات را دارد: اقرء وارقَ 2 ، وگرنه توان آن را نخواهد داشت، هرچند در دنيا فراوان قرائت كرده باشد.
 
 
2. ياد يوم الجمع
عن أميرالمؤمنين(عليه‌السلام): و ذلك يوم يجمع الله فيه الأولين والآخرين لنقاش الحساب وجزاء الأعمال خضوعاً، قياماً، قد اَلْجمَهم العَرَقُ.... فَأحْسَنُهم حالاً مَن وجد لقَدَميْه موضعاً ولنفسه متّسعاً 3.
اشاره: يادآوري روز معاد به عنوان زمان گردآوري اولين و آخرين، كه جاي ايستادن به آساني به دست نمي‏آيد، درحالي كه همگان عرق ريخته‏اند، در روايات اهل بيت(عليهم‌السلام) همانند قرآن كريم كاملاً مشهود است.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مكارم الاخلاق، ص452؛ البرهان، ج2، ص17.
^ 2 - ـ الكافي، ج2، ص606.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 102.
 

545

قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وتُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ اِنَّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير (26)
 
گزيده تفسير
تعبير ﴿ملِكَ المُلك﴾ از همه تعبيرهايي كه مالكيت خدا را مي‏رساند جامع‏تر و رساتر است، زيرا، «مُلك» واژه فراگيري است كه همه ملك‏هاي ظاهري و باطني را دربرمي‏گيرد.
اين تعبير، خدا را مالك مُلْك يعني مسلط بر سلطه مي‏شناساند، بر اين اساس دادن و گرفتن ملك تنها به دست خدا و طبق مشيّت حكيمانه اوست و اعطا و نزع او همواره خير است؛ خواه براي پاداش باشد يا كيفر؛ اما آنچه انسانها مي‏گيرند هميشه خير نيست.
عزت و ذلت در قرآن دو گونه است: راستين و دروغين. عزت راستين از آنِ خدا، رسول او و مؤمنان است و عزت دروغين آن است كه كافران براي خود مي‏پندارند. اين گروه ذليل‏هاي راستين‏اند.
عزت و ذلّت تنها به دست خداست و اين مفيد توحيد افعالي است نه مفيد جبر، چنان‏كه برخي پنداشته‏اند، زيرا قرآن كريم در ده‏ها آيه انسان را مسئول دانسته و در همه‏موارد رابطه فيض حق و استحقاق مستفيضْ محفوظ است؛

546

بي‏دخالت انسان نه ملك و عزتي به دست مي‏آيد و نه از دست مي‏رود.
خير تنها به دست خداست. اعطاي ملك و نزع آن و نيز عزت‏بخشي و ذليل كردن از مصاديق خير (نسبت به مجموع نظام هستي) است. تنها راه رسيدن به خير به لحاظ شخصي ارتباط با خداست. شرّ به خدا منسوب نيست و در قرآن همواره به غير خدا اِسناد يافته است.
﴿اِنَّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير﴾ ستايشي توأم با درخواست است، زيرا ستودن خدا به وصفي خاص، درخواست آن است.
 
 
تفسير
 
مفردات
مالك الملك: مراد مطلق مُلك يعني جامع مُلك و ملكوت است، زيرا «مُلك» در برابر ملكوت، بيشتر با اسماي جمالي و تشبيهي همراه است؛ مانند ﴿تَبرَكَ الَّذي بِيَدِهِ المُلك) 1 چنان كه ملكوت با اسماي جلالي و تنزيهي همراه است؛ مانند ﴿فَسُبحنَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكوتُ كُلِّ شي‏ء) 2
تنزع: «نزعَ فلان كذا» يعني آن را سلب كرد و برگرفت 3.
تعزّ: «عزّت» به معناي نفوذ ناپذيري است، به همين جهت زمين سخت و نفوذناپذير را «ارض عزاز» و انسان تسليم‏ناپذير را عزيز مي‏گويند. پيامد اين وصف، پيروزي بر رقيب است. به چيزي كه در دسترس نيست نيز «عزيز المنال» يا «عزيز الوجود» گفته مي‏شود، زيرا راه نيل بدان دشوار است. ذات
^ 1 - ـ سوره ملك، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره يس، آيه 83. ر.ك: تسنيم، ج1، ص385، ذيل آيه 4، «ملك».
^ 3 - ـ مفردات، ص798، «ن ز ع».

547

اقدس خداوندي نيز عزيز است، چون كسي توان چيره شدن بر او را ندارد. مؤمن نيز عزيز است و هيچ يك از دشمنان دروني و بيروني توان نفوذ در وي را ندارند 1.
 
 
تناسب آيات 27 ـ 26
محتواي اين دو آيه با مجموعه پيشين يعني آيات 52 ـ 91 كه ناظر به اهل كتاب، خصوصاً رفتار مغرضانه يهود با اسلام بود، بي‏ارتباط نيست، زيرا دربردارنده تهديد سلب مُلك از آن‏ها و ذليل و خوار كردن آنان تا قيامت است.
افزون بر اين، با غرض سوره نيز هماهنگ است، چون غرض سوره فهماندن اين مطلب است كه خدا قائم بر خلق جهان و تدبير آن است، پس او مالك مُلك و عطا كننده خير است و اوست كه هر خير و عزتي را به هر كه بخواهد مي‏دهد 2.
٭ ٭ ٭
 
 
جايگاه اين آيه
اين آيه و آيه بعدي از غرر آيات توحيدي سوره مباركه «آل عمران»اند كه ده وصف از اوصاف ذات اقدس خداوندي را درخود دارند.
در اين آيه پنج وصف براي خداي سبحان آمده است: «اعطاي ملك»؛ «نزع ملك»؛ «عزيز كردن»؛ «ذليل ساختن»؛ «خير تنها به دست خداست». برخي از اين اوصاف، اعتباري و بعضي تكويني است. در آيه بعدي نيز پنج
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج7، ص84 ـ 83، ذيل آيه 129، «عزيز».
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص136.

548

وصف ديگر را مقارن با اين اوصاف، آورده است كه محور اصلي همگي مربوط به نظام تكوين است، هرچند شامل رزق اعتباري نيز مي‏شود.
اين دو آيه در اين سوره، بسان «آية الكرسي» در سوره مباركه «بقره» و نيز همچون سوره مباركه «فاتحة الكتاب» در قرآن است.
محتواي آياتي چون ﴿شَهِدَ الله﴾ و ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك﴾ كه از جايگاهي ويژه برخوردارند، مي‏تواند خط اصلي حاكم بر اين سوره و به سخن ديگر، هدف سوره را بشناساند، زيرا آيه ﴿شَهِدَ الله﴾ در اين سوره مانند «آيةالكرسي» در سوره «بقره»، در برابر ديگر آيات به خوبي مي‏تابد و نشان مي‏دهد كه خط اصلي در اين سوره، بيان توحيد حق، به ويژه توحيد افعالي اوست؛ يعني حضور و ظهور خداي سبحان را در همه امور برمي‏شمرد.
 
 
جامعيت آيه
آيه ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك﴾ جامع معارف فراواني است؛ مثلاً درباره «علم» و «قدرت»، اين آيه نه تنها خداي سبحان را «عليم» و «قدير»، بلكه مالك علم و قدرت معرفي مي‏كند؛ يعني علم و قدرت هر كس از افاضه ذات اقدس خداوندي است، زيرا «علم» كه نوعي سلطنت بر «وهم»، و «قدرت» كه گونه‏اي «ملك و نفوذ» است، مملوك اوست. اين معناي جامع را از ﴿اِنَّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير﴾ در ذيل آيه به خوبي مي‏توان دريافت.
بر اين اساس، آيه ﴿قُلِ اللّهُمّ﴾ نسبت به ديگر آيات، در اين باره جامعيت دارد، زيرا بخشي از آيات قرآن كريم، تنها از مملوك بودن آسمان‏ها و زمين براي خدا سخن مي‏گويند: ﴿ولِلّهِ مُلكُ السَّموتِ والاَرض) 1 و پاره‏اي از انحصار
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 189.

549

مالكيت خداوند: ﴿لَهُ المُلكُ ولَهُ الحَمد) 1 ﴿تَبرَكَ الَّذي بِيَدِهِ المُلك) 2 و دسته‏اي به روشني مالكيت غير خدا را نفي مي‏كنند؛ مانند ﴿وقُلِ الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَم يَتَّخِذ وَلَدًا ولَم يَكُن لَهُ شَريكٌ فِي المُلكِ ولَم يَكُن لَهُ ولِي مِنَ الذُّلِّ وكَبِّرهُ تَكبيرا) 3 آيات گروه يكم و دوم، در انحصار ظهور دارند؛ ولي آيات گروه سوم صراحت؛ ليكن آيه ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك﴾ محتواي هر سه دسته آيات را دربرمي‏گيرد، زيرا در اين آيه سخن تنها از ملك اعتباري زمين و آسمان يا دنيا و آخرت نيست، بلكه مفادش، گذشته از آن، ملك معنوي مانند رسالت، نبوّت و ولايت است، همان‏گونه كه ملك ظاهري چون سلطنت را مخصوص خداي سبحان مي‏داند و او به هر كس بخواهد مي‏دهد و چون وي حكيم و اراده‏اش حكيمانه است، بر اساس حكمت كسي را مَلِك مي‏كند يا مُلْك را از كسي مي‏ستاند؛ همچنين به انسان هشدار مي‏دهد تا داشته‏هايش را از آنِ خويش نپندارد.
 
 
فراگيري سلطه الهي
آنجا كه «ملك» در مقابل «ملكوت» است، از «ملك» عالم ظاهر مراد است و از «ملكوت»، عالم باطن؛ مانند «خلق» كه هر گاه در برابر «امر» باشد: ﴿اَلا لَهُ الخَلقُ والاَمر) 4 تنها به خلقت عالم طبيعت نظر دارد و اگر در برابر «امر»
^ 1 - ـ سوره تغابن، آيه 1.
^ 2 - ـ سوره ملك، آيه 1. در دو آيه اخير، لفظ «لَه» و «بِيَدِه» مفيد حصر است.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 111.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 54.

550

نباشد، شامل آفرينش همه اشياست: ﴿اللهُ خلِقُ كُلِّ شي‏ء) 1 امّا در آيه مورد بحث، چنين نيست، بلكه عنوان «مُلك» در آن، جامع ملك و ملكوت است، پس ﴿ملِكَ المُلك﴾ به عالم طبيعت اختصاص ندارد و سلطنت و قدرت در عالم طبيعت و ماوراي آن، تكويني و تشريعي، حتي اعتباريات را نيز دربرمي‏گيرد، بنابراين «نبوّت» و «رسالت» و پشتوانه آن كه «ولايت» است و نيز علوم عقلي و معارف الهي، از آنجا كه سلطان 2 و مالك صحنه نفس‏اند و بر وَهْم سلطه دارند مشمول اين عنوان‏اند، خدا كه مالك هر گونه سلطه دنيوي و اخروي است، درباره مُلك معنوي مي‏فرمايد: ﴿لكِنَّ اللهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلي مَن يَشاءُ واللهُ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 3 خداي سبحان رسولانش را بر هر كسي بخواهد، پيروز مي‏كند. غلبه رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم حتي در پيروزي ظاهري بر كافران، به معناي پيروزي رسالت، دين الهي و قرآن حكيم بوده است. درباره مُلك ظاهري و دنيايي نيز مي‏فرمايد: ﴿ما اَغني عَنّي مالِيَه ٭ هَلَكَ عَنّي سُلطنِيَه) 4 يعني سلطنت مادي و دنيايي كه داشتم، رخت بر بست.
درباره سلطه تشريعي خود نيز مي‏فرمايد: ﴿فَلا تَتَّخِذوا مِنهُم اَولِياءَ حَتّي يُهاجِروا في سَبيلِ اللهِ فَاِن تَوَلَّوا فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ وجَدتُموهُم ولاتَتَّخِذوا مِنهُم وَلِيًّا ولانَصِيراً ٭ اِلاَّالَّذينَ يَصِلونَ اِلي قَومٍ بَينَكُم وبَينَهُم ميثقٌ اَو جاءوكُم
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 16.
^ 2 - ـ دليل را از آن جهت كه بر وهم و خيال مسلّط است، «سلطان» نامند و از آنجا كه صحنه نفس را روشن مي‏كند، «برهان» و از آن جهت كه متفكّر را به مقصود راهنمايي مي‏كند، «دليل» و از آن رو كه انسان را بر خصم پيروز مي‏كند، «حجّت» مي‏خوانند.
^ 3 - ـ سوره حشر، آيه 6.
^ 4 - ـ سوره حاقّه، آيات 29 ـ 25.

551

حَصِرَت صُدورُهُم اَن يُقتِلوكُم اَو يُقتِلوا قَومَهُم ولَو شاءَ اللهُ لَسَلَّطَهُم عَلَيكُم فَلَقتَلوكُم فَاِنِ اعتَزَلوكُم فَلَم يُقتِلوكُم واَلقَوا اِلَيكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللهُ لَكُم عَلَيهِم سَبيلاً ٭ سَتَجِدونَ ءاخَرينَ يُريدونَ اَن يَأمَنوكُم ويَأمَنوا قَومَهُم كُلَّ ما رُدّوا اِلَي الفِتنَةِ اُركِسوا فيها فَاِن لَم يَعتَزِلوكُم ويُلقوا اِلَيكُمُ السَّلَمَ ويَكُفّوا اَيدِيَهُم فَخُذوهُم واقتُلوهُم حَيثُ ثَقِفتُموهُم واُولئِكُم جَعَلنا لَكُم عَلَيهِم سُلطنًا مُبينا) 1 در اين آيات، پس از منع برقراري پيوند دوستي ميان مسلمانان و منافقان مي‏فرمايد كه اگر خدا مي‏خواست، آنان را بر شما مسلّط مي‏كرد؛ امّا اكنون شما را بر آنان چيره ساخته است. حال اگر آنان از راه مسالمت‏آميز درنيامدند و از فتنه دست نكشيدند، هرجا آنان را يافتيد، به قتلشان برسانيد و اين سلطه‏اي است از خدا براي شما كه سلطه‏اي تشريعي و از مصاديق ﴿تُؤتي المُلكَ مَن تَشاء﴾ است.
تذكّر: سلطه تشريعي بر دشمنان به معناي تشريع حكومت اسلامي است، زيرا بدون تأسيس نظام مقتدر حكومتي، تجهيز قشون و تأمين هزينه لشكر و تدبير فرماندهي و جنگاوري و... مقدور نخواهد بود.
 
 
مالكيّت سلطه
سلطه داشتن غير از مالك سلطه بودن است. در آيه مورد بحث خداي سبحان خود را مالك سلطه‏ها و مُلْك‏ها مي‏داند: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاء﴾، در حالي كه ديگران براساس إنّ الناس مسلّطون علي أموالهم 2 يا
^ 1 - ـ سوره نساء، آيات 91 ـ 89.
^ 2 - ـ نهج الحق و كشف الصدق، ص495؛ بحار الانوار، ج2، ص272.

552

مالك‏اند و بر ملك خويش سلطه دارند؛ يا مَلِك‏اند و بر قلمرو حكومت خود چيره؛ امّا بر سلطه خويش تسلّطي ندارند 1.
خداي سبحان كه مالك مقتدر سلطه است، به هر كه بخواهد، سلطنت را مي‏دهد و از هر كسي بخواهد، آن را مي‏ستاند؛ مثلاً سلطه بر چشم و گوش و ديگر اندام‏ها را زماني مي‏دهد و گاه مي‏ستاند؛ يعني انسان داراي چشم و گوش است؛ امّا مالك سلطه بر چشم و گوش نيست. ﴿قُل مَن يَرزُقُكُم مِنَ السَّماءِ والاَرضِ اَمَّن يَملِكُ السَّمعَ والاَبصرَ ومَن يُخرِجُ الحَي مِنَ المَيِّتِ ويُخرِجُ المَيِّتَ مِنَ الحَي) 2
انبيا و ائمّه(عليهم‌السلام) سلطه تكويني بر جهان دارند و انسان نيز بر اعضا و جوارح خود؛ ليكن همه اين‏ها زير پوشش سلطه تكويني و ملك الهي و به اذن خداست.
از رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم علّت شدّت خضوعش را جويا شدند، آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم در پاسخ فرمود: من آن‏قدر ناتوان هستم كه وقتي چشمم باز است، نمي‏دانم مي‏توانم آن را ببندم و بميرم يا در حال باز بودن چشمم خواهم مرد؛ با اين حال چگونه خضوع نكنم!
^ 1 - ـ توجيه مسئله «اِعراض» براي كساني كه انسان را مسلّط بر سلطه مي‏دانند، آسان است، زيرا بر اين اساس انسان مي‏تواند سلطه خويش را قطع كند و با اعراض از مالي، بر آن سلطه نداشته باشد؛ امّا براي كسي كه به مالكيت سلطه معتقد نيست، توجيه مسئله اعراض، ساده نيست؛ تا هبه نكند، آن مال در مالكيت او مي‏ماند.
^ 2 - ـ سوره يونس، آيه 31.

553

ملك در نظر موحد و ملحد
دارندگان بينش توحيدي منطقي الهي دارند كه همواره به ويژه در بهترين حالات يعني در تعقيب نماز از آن سخن مي‏گويند: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاء﴾ و اگر صاحب ملكي شوند، خداي را بر آن نعمت شكر مي‏گزارند؛ مانند سخن موحّدانه حضرت يوسف(عليه‌السلام) كه در محضر ربوبي عرضه داشت: ﴿رَبِّ قَد ءاتَيتَني مِنَ المُلكِ وعَلَّمتَني مِن تَأويلِ الاَحاديثِ فاطِرَ السَّموتِ والاَرضِ اَنتَ وَليّي فِي الدُّنيا والاءخِرَةِ تَوَفَّني مُسلِمًا واَلحِقني بِالصّلِحين) 1
موساي كليم(عليه‌السلام) نيز در مقام موعظه به گروهي از بني‏اسرائيل فرمود: ﴿يقَومِ اذكُروا نِعمَةَ اللهِ عَلَيكُم اِذ جَعَلَ فيكُم اَنبِياءَ وجَعَلَكُم مُلوكًا وءاتكُم ما لَم يُؤتِ اَحَدًا مِنَ العلَمِين) 2 و آن‏گاه كه حضرت سليمان(عليه‌السلام) تخت ملكه سبأ را نزد خود حاضر يافت، چنين فرمود: ﴿هذا مِن فَضلِ رَبّي لِيَبلُوَني ءَاَشكُرُ اَم اَكفُرُ ومَن شَكَرَ فَاِنَّما يَشكُرُ لِنَفسِهِ ومَن كَفَرَ فَاِنَّ رَبّي غَني كَريم) 3
اگر ملكي نصيب موحّد شود، آن را عطيه‏اي الهي مي‏داند و خويش را براي شكرگزاري و خدمت مهيّا مي‏كند؛ امّا غير موحّد اگر ملكي به دست آورد، خود را مالك مُلك و مِلك مي‏پندارد: ﴿ونادي فِرعَونُ في قَومِهِ قالَ يقَومِ اَلَيسَ لي مُلكُ مِصرَ وهذِهِ الاَنهرُ تَجري مِن تَحتي اَفَلا تُبصِرون ٭ اَم اَنا خَيرٌ مِن هذا الَّذي هُوَ مَهينٌ ولايَكادُ يُبين) 4 قارون نيز درباره اموال بسياري كه در
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 101.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 20.
^ 3 - ـ سوره نمل، آيه 40.
^ 4 - ـ سوره زخرف، آيات 52 ـ 51.

554

اختيارش بود چنين مي‏گفت: ﴿اِنَّما اوتيتُهُ عَلي عِلم) 1
 
 
اعطاي «ملك» و اخذ آن
ملك و عزّت به طور مطلق از آنِ خداي سبحان است، بنابراين برخورداري از آن دو به اعطاي الهي است. خداي سبحان گاهي به دست مؤمنان ملك يا عزّتي را از كسي مي‏گيرد، چنان كه پيام حضرت سليمان به ملكه سبأ آن را مي‏فهماند: ﴿اِرجِع اِلَيهِم فَلَنَأتِيَنَّهُم بِجُنودٍ لاقِبَلَ لَهُم بِها ولَنُخرِجَنَّهُم مِنها اَذِلَّةً وهُم صغِرون) 2 و زماني به دست ظالمي ستمگر ديگري را خوار ساخته و ملك را از او مي‏ستاند: ﴿وكَذلِكَ نُوَلّي بَعضَ الظّلِمينَ بَعضًا بِما كانوا يَكسِبون) 3 اين خود يكي از مصاديق دفع فاسد به فاسد است كه گاهي مقتضاي حكمت است و مي‏تواند براي گشايش نسبي مؤمنان باشد، همان‏طور كه مي‏تواند كيفر بي‏اجر آن ظالمان شمرده شود؛ يعني ظالمان قبلي مظلوم ظالمان بعدي‏اند؛ ولي مأجور نيستند.
بازستاندن ملك و تبديل عزّت به ذلّت به دست ستمگري ضد ظالم ديگر، تكويناً با قدرت خدادادي صورت مي‏گيرد.
 
 
ايتاي ملك براي امتحان يا كيفر
اعطاي ملك و قدرت، گاهي براي امتحان و قدرت بخشيدنِ همراه با مسئوليت شكرگزاري است، چنان‏كه مي‏فرمايد: ﴿ولَقَد نَصَرَكُمُ اللهُ بِبَدرٍ واَنتُم اَذِلَّةٌ فَاتَّقوا
^ 1 - ـ سوره قصص، آيه 78.
^ 2 - ـ سوره نمل، آيه 37.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 129.

555

اللهَ لَعَلَّكُم تَشكُرون) 1 ﴿واذكُروا اِذ اَنتُم قَليلٌ مُستَضعَفونَ فِي الاَرضِ تَخافونَ اَن يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ فَءاوكُم واَيَّدَكُم بِنَصرِهِ ورَزَقَكُم مِنَ الطَّيِّبتِ لَعَلَّكُم تَشكُرون) 2 به ياد آوريد زماني را كه اندك بوديد و هراس داشتيد كه دشمنان اسلام شما را بربايند؛ در چنين حالي خداي سبحان به شما پناه داد و ياري فرمود.
گاهي نيز ايتاي ملك يا امهال مقتدر، زمينه كيفر است: ﴿ولايَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا اَنَّما نُملي لَهُم خَيرٌ لاَنفُسِهِم اِنَّما نُملي لَهُم لِيَزدادُوا اِثمًا ولَهُم عَذابٌ مُهِين) 3 چنين كسي با سوء استفاده از قدرت، به تدريج راه سقوط دستگاه خود را خواهد پيمود: ﴿والَّذينَ كَذَّبوا بِءايتِنا سَنَستَدرِجُهُم مِن حَيثُ لايَعلَمون ٭ واُملي لَهُم اِنَّ كَيدي مَتين) 4
از ديدگاه قرآن كريم صرف داشتن مال كرامت نيست و نداري آن، اهانت شمرده نمي‏شود: ﴿فَاَمَّا الاِنسنُ اِذا مَا ابتَلهُ رَبُّهُ فَاَكرَمَهُ ونَعَّمَهُ فَيَقولُ رَبّي اَكرَمَن ٭ واَمّا اِذا ما ابتَلهُ فَقَدَرَ عَلَيهِ رِزقَهُ فَيَقولُ رَبّي اَهنَن ٭ كَلاّ) 5 بلكه هر دو حالت وسيله آزمون الهي است، چنان‏كه وجدان و فقدان نعمت‏هاي ديگر حتي سلامت براي امتحان است: ﴿كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوتِ ونَبلوكُم بِالشَّرِّ والخَيرِ فِتنَةً واِلَينا تُرجَعون) 6
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 123.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 26.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 178.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيات 183 ـ 182.
^ 5 - ـ سوره فجر، آيات 17 ـ 15.
^ 6 - ـ سوره انبياء، آيه 35. «فتنة» مفعول مطلق تأكيدي است، گرچه از مادّه عاملش نيست.

556

تذكّر: 1. در عالم هستي هرچه سهمي از هستي دارد، به خدا نسبت دارد؛ ولي شرور و نواقص موجود نيستند تا به خدا اسناد داشته باشند، بلكه ذاتاً عدم يا عدمي‏اند و از وجود نسبي برخوردارند.
2. هر مُلك يا مِلكي كه خداي سبحان مي‏دهد، خير است، زيرا ذات اقدس خداوندي كه مشيتي حكيمانه دارد، منشأ همه خيرهاست و از ذات او جز خير افاضه نمي‏شود، بنابراين آنچه خدا مي‏دهد، هماره خير است هرچند امتحان باشد، زيرا خودِ آزمون خير خواهد بود، امّا آنچه انسان‏ها مي‏گيرند، همواره خير نيست.
قرآن كريم گاهي از ملك به عظمت ياد مي‏كند: ﴿فَقَد ءاتَينا ءالَ اِبرهيمَ الكِتبَ والحِكمَةَ وءاتَينهُم مُلكًا عَظيما) 1 امّا آن‏گونه كه حكمت را خير كثير مي‏نامد: ﴿مَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرا) 2 هرگز ملك را به خير كثير نستوده است، زيرا مُلكْ مادي يا معنوي است و گاهي براي آزمون و استدراج است، بنابراين همواره نمي‏تواند خير باشد؛ چه رسد به خير كثير.
 
 
سرّ تكرار كلمه «ملك»
«ملك» را به معناي وسيع و جامع كه در ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك﴾ مطرح است، خداوند به كسي نمي‏دهد، از اين‏رو نفرمود: «تؤتيه من تشاء» و ضمير را به ملك در ﴿ملِكَ المُلك﴾ برنگرداند، چون در آن صورت بايد توضيح داده مي‏شد كه بعض ملك مراد است؛ امّا با تكرار «ملك» كه به معناي مغايرت «ملك» دوم و سوم با «ملك» يكم است، به اين توضيح نيازي نيست. «ملك»
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 54.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 269.

557

دوم و سوم: ﴿تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاء﴾ به يك معناست، زيرا هر دو در حوزه اعطا و نزع‏اند؛ بر خلاف ملك اول كه در حوزه مالكيت الهي و اقتدار خداوندي است، از اين‏رو اگر به جاي اسم ظاهر ضمير آورده مي‏شد، محتاج توضيح بود.
نكته: ﴿مَن تَشاء﴾ هم شامل فرد مي‏شود و هم امّت، بدين جهت درباره بني‏اسرائيل فرمود: ﴿واِذ قالَ موسي لِقَومِهِ يقَومِ اذكُروا نِعمَةَ اللهِ عَلَيكُم اِذ جَعَلَ فيكُم اَنبِياءَ وجَعَلَكُم مُلوكًا وءاتكُم ما لَم يُؤتِ اَحَدًا مِنَ العلَمِين) 1
 
 
عزّت معقول و موهوم
دو صفت «اعزاز» و «اذلال» همتاي دو وصف «ايتاي ملك» و «نزع ملك»اند.
در قرآن كريم از دو نوع عزّت سخن رفته است: 1. عزّت راستين (معقول و مقبول): همان عزّت الهي است كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و مؤمنان از آن برخوردارند: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 2 اين «عزّت» از اسماي حسناي الهي (عزيز) است كه بالاصاله از آن خداست و ظهورش دربندگان اوست، بنابراين هيچ كس غير از خدا عزيز نيست و تنها عزّت خداست كه در ديگران ظهور مي‏كند: ﴿مَن كانَ يُريدُ العِزَّةَ فَلِلّهِ العِزَّةُ جَميعا) 3 همان طور كه
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 20.
^ 2 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 3 - ـ سوره فاطر، آيه 10. اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در سخنان نوراني خويش ضمن تجليل، تكريم و تعظيم حضرت ختمي نبوّت‏صلي الله عليه و آله و سلم، «عزّت» را همراه با آن حضرت، دين اسلام، قرآن كريم، تقوا، جنود الهي، جهاد، حلم، ذكر و... دانسته و «ذلّت» را معلولِ وابستگي به دنيا، طمع، خيانت، فجور، ترك جهاد و... مي‏شمارد. (ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 198).

558

درباره «كار» مي‏شود گفت: ﴿وما رَمَيتَ اِذ رَمَيتَ ولكِنَّ اللهَ رَمي) 1 درباره «وصف» هم مي‏توان گفت عزت خداست كه در عزيزان ظهور كرده است.
2. عزّت خيالي و موهوم: همان عزّتي است كه كافران و منافقان براي خود مي‏پنداشتند و براساس ﴿وقَد اَفلَحَ اليَومَ مَنِ استَعلي) 2 خود را عزيز مي‏شمردند: ﴿يَقولونَ لَئِن رَجَعنا اِلَي المَدينَةِ لَيُخرِجَنَّ الاَعَزُّ مِنها الاَذَلّ) 3
قرآن كريم درباره عزّت موهوم تبهكاران مي‏فرمايد كه وقتي گنهكاران را امر به معروف و نهي از منكر مي‏كنند، عزّت دروغيني كه از راه گناه به چنگ آورده‏اند، آنان را فرا مي‏گيرد: ﴿بَلِ الَّذينَ كَفَروا في عِزَّةٍ وشِقاق) 4 ﴿واِذا قيلَ لَهُ اتَّقِ اللهَ اَخَذَتهُ العِزَّةُ بِالاِثمِ فَحَسبُهُ جَهَنَّمُ ولَبِئسَ المِهاد) 5
خداوند سبحان عزيزان دروغين را به گونه‏اي از زمين برمي‏چيند كه اثرشان نيز نماند، به گونه‏اي كه گويا ديروز در اين سرزمين نبوده‏اند: ﴿اَتها اَمرُنا لَيلًا اَو نَهاراً فَجَعَلنها حَصيدًا كَاَن لَم تَغنَ بِالاَمس) 6 در رويارويي با عذاب قيامت نيز به آن عزيزان پنداري گفته مي‏شود تو كه نزد خود و قومت عزيز (عزيز بي‏جهت) بودي، اكنون عذاب الهي را بچش: ﴿ذُق اِنَّكَ اَنتَ العَزيزُ الكَريم) 7
هركس برابر وحي الهي قرار گيرد، ذليل مي‏شود، هرچند خود را عزيز
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 17.
^ 2 - ـ سوره طه، آيه 64.
^ 3 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 4 - ـ سوره ص، آيه 2.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 206.
^ 6 - ـ سوره يونس، آيه 24.
^ 7 - ـ سوره دخان، آيه 49.

559

بپندارد و عزيز دروغين، ذليل راستين است، زيرا ممكن نيست كه هم عزّت دروغ باشد و هم مقابل آن يعني ذلّت. بر همين اساس، قرآن كريم آنان را كه خود را عزيز مي‏پندارند، ذليلان واقعي مي‏شناساند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يُحادّونَ اللهَ ورَسولَهُ اُولئِكَ فِي الاَذَلّين) 1 درباره خصوص يهوديان مي‏فرمايد: ﴿وضُرِبَت عَلَيهِمُ الذِّلَّةُ والمَسكَنَة) 2
 
 
بهره‏مندان از عزّت الهي
خداي سبحان به انسان كرامت تكويني بخشيده: ﴿ولَقَد كَرَّمنا بَني ءادَمَ وحَمَلنهُم فِي البَرِّ والبَحرِ ورَزَقنهُم مِنَ الطَّيِّبتِ وفَضَّلنهُم عَلي كَثيرٍ مِمَّن خَلَقنا تَفضيلا) 3 و اين كرامت اصلي و آبروي تكويني را با شكوفا كردن آن در بخش‏هاي علمي و خصلت‏هاي اخلاقي: يثيروا لهم دفائن العقول 4 با فرستادن وحي تأييد فرموده است: ﴿لَقَد اَنزَلنا اِلَيكُم كِتبًا فيهِ ذِكرُكُم اَفَلاتَعقِلون) 5 نيز همه موجودات را از هدايت تكويني بهره‏مند ساخته است: ﴿قالَ رَبُّنَا الَّذي اَعطي كُلَّ شي‏ءٍ خَلقَهُ ثُمَّ هَدي) 6 ﴿والَّذي قَدَّرَ فَهَدي) 7 همچنين انسان را از نظر تشريع هدايت كرده: ﴿ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيهِ هُدًي
^ 1 - ـ سوره مجادله، آيه 20.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 61.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 70.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، خطبه 1، بند 73.
^ 5 - ـ سوره انبياء، آيه 10.
^ 6 - ـ سوره طه، آيه 50.
^ 7 - ـ سوره اعلي، آيه 3.

560

لِلمُتَّقين) 1 يُضِلُّ بِهِ كَثيرًا ويَهدي بِهِ كَثيرًا وما يُضِلُّ بِهِ اِلاَّالفسِقين) 2 و هدايت پاداشي را: ﴿يَهدي مَن يَشاء) 3 با آياتي مانند ﴿ومَن يُؤمِن بِاللهِ يَهدِ قَلبَه) 4 ﴿ويَهدي اِلَيهِ مَن يُنيب) 5 و ﴿واِن تُطيعوهُ تهتَدوا) 6 مشخص فرموده است. غرض آنكه هدايت تشريعي ابتدايي، عام است و هدايت توفيقي، پاداشي خاص است كه شرايط آن براي همگان تشريح شده است.
آري پاداش الهي براي كسي كه از جنبه نظري ايمان بياورد و در جنبه عملي نيز حركت كند، آن است كه او را با فراهم كردن وسايل خير، از هدايت ويژه بهره‏مند فرمايد، بر اين اساس در عزّت‏بخشي، افزون بر آن كرامت ذاتي همگاني، اهل ايمان و عمل را از عزّت و كرامتي خاصّ (كرامت اكتسابي) برخوردار خواهد كرد: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 7 چنان‏كه راهيان ضلالت را به «ذلّت» دچار خواهد فرمود: ﴿اِنَّ الَّذينَ يُحادّونَ اللهَ ورَسولَهُ اُولئِكَ فِي الاَذَلّين) 8
خداوند نه تنها به بيان اصل كلّي ﴿وتُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاء﴾ پرداخته، بلكه راه دستيابي به عزّت را نشان داده و خطر ذلّت را نيز يادآور شده و عزتمندان واقعي را چنين مي‏شناساند: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنينَ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 26.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 213.
^ 4 - ـ سوره تغابن، آيه 11.
^ 5 - ـ سوره شوري، آيه 13.
^ 6 - ـ سوره نور، آيه 54.
^ 7 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 8 - ـ سوره مجادله، آيه 20.
 

561

ولكِنَّ المُنفِقينَ لايَعلَمون) 1 ﴿فَسَوفَ يَأتِي اللهُ بِقَومٍ يُحِبُّهُم ويُحِبّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَي المُؤمِنينَ اَعِزَّةٍ عَلَي الكفِرينَ يُجهِدونَ في سَبيلِ اللهِ ولايَخافونَ لَومَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضلُ اللهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ واللهُ وسِعٌ عَليم) 2 در اين آيه سخن از كساني است كه در برابر مسلمانان، فروتن و متواضع و در رويارويي با دشمنان اسلام سرافرازند.
آري مؤمن در برابر كافرانْ مؤدّب ولي عزيز است و در پيشگاه مؤمنان، مؤدّب و فروتن است.
 
 
اسناد امور اعتباري به خدا
عناوين و امور اعتباري مانند ملكيت، رياست، معاونت و ذمّه، واقعيتي ندارند و همچون مالك و مَلِك بودن انسان كه از سلطه او بر اعضا و جوارح و شئون ادراكي و تحريكي‏اش سرچشمه مي‏گيرد، شأني از شئون خود انسان‏اند كه در حدّ اعتبار به خدا استناد دارند، زيرا ميان «اعتبار» و «لا اعتبار»، هرچند در حدّ ضعيف، تفاوت هست و چون خود اعتبار كننده (انسان) فعلي از افعال خداست، كارهاي او نيز به خدا اسناد دارد.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) مي‏فرمايد: انسان با اعتباريات سروكار دارد و با عناوين اعتباري واقعيت‏ها را مي‏سازد؛ مثلاً به دستور «فرمانده» كه عنواني اعتباري است، با كسي مي‏جنگد يا صلح مي‏كند؛ امّا جنگ و صلح وجود خارجي دارند. فرماندهي، اعتباري است و در خارج نيست و نمي‏تواند فعل
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 54.

562

خدا باشد؛ امّا آثار خارجي آن، معلول‏هاي خدا هستند 1.
بر اين اساس، امور اعتباري بدان لحاظ كه سبب پيدايش حقيقت‏هاي خارجي و داراي آثار واقعي هستند، مي‏توانند به خدا نسبت داده شوند و اگر خداي سبحان به انسان ملك بدهد، معنايش آن است كه وي مي‏تواند با داشتن آن، كارهايي كند كه واقعيت دارند؛ مثلاً وقتي كسي چيزي را مي‏خرد، نه چيزي از فروشنده كم مي‏شود و نه چيزي بر خريدار افزوده مي‏شود؛ امّا خريدار (مالك) با داشتن آن چيز، توان انجام دادن چند كار واقعي را خواهد داشت.
عزّت و ذلّت نيز همين گونه است. عنوان‏هاي اعتباري سرپلي‏اند براي حقايق خارجي و خودشان فاقد ارزش‏اند.
تاكنون اسناد امور اعتباري به خداوند، از راه آثار خارجي و لوازم واقعي آن‏ها بود؛ ولي با بررسي دقيق معلوم مي‏شود كه خود امور اعتباري واقعيت دارند و همين واقعيّت عيني، مصحّح اسناد آن به خداي سبحان است.
اجمال اين مطلب كه تفصيل آن را فن حكمت متعاليه بايد برعهده گيرد اين است: 1. فلسفه درباره اصل حقيقت بحث مي‏كند.
2. حقيقت، طبق ارزيابي دقيق، به وجود است نه مفهوم و نه ماهيت، زيرا آن‏ها تابع هستي‏اند.
3. وجود كه مساوق با حقيقت است موضوع حكمت است و مقابل ندارد.
4. حكمت، مسائلي دارد كه موضوع آن‏ها همان موضوع حكمت است و نيز مسائلي دارد كه موضوعشان قسمي از اقسام موضوع حكمت است؛ مثلاً
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص158 ـ 157.

563

وجود كه مساوق حقيقت است، قسمت مي‏شود به ذهني و خارجي؛ آن‏گاه درباره يكي از اين دو قسم، يعني وجود ذهني، بحث مي‏شود.
5. وجود ذهني، در قبال وجود خارجي معيّن، وجود ذهني است، وگرنه در حدّ خود وجودي خارجي است.
6. يكي از تقسيم‏هاي لازم در حكمت متعاليه اين است كه وجود يا حقيقي است يا اعتباري.
7. مصحّح اين تقسيم همانا تشكيك حقيقت وجود است كه مراتب ضعيف را مانند درجات قوي دربرمي‏گيرد و وجود اعتباري، حقيقت خارجي است؛ ليكن ضعيف و قائم به اعتبار كسي است كه حق اعتبار دارد.
8. لزوم اين تقسيم براي آن است كه بخشي از علوم اعتباري‏اند؛ نظير فقه، حقوق، سياست، جامعه‏شناسي و اخلاق.... موضوعات اين علوم جزئي را علم كلي بايد تحقيق كند؛ يعني اصل وجود في‏الجمله آن موضوعات را فلسفه برعهده دارد؛ سپس هر يك از علوم اعتباري ياد شده درباره احكام و لوازم آن بحث مي‏كند.
9. براين اساس است كه حكمت به نظري و عملي قسمت مي‏شود. خود اين تقسيم از مطالب فلسفي است و جامع مشترك بين دو حكمت، همان معرفت و علم است كه از شئون وجود شمرده مي‏شود؛ يعني «الحكمة إمّا نظريةٌ وإمّا عملية» 1 محصول: «الموجود إمّا حقيقيٌ و إمّا اعتباري» است كه اين تقسيم از مطالب تقسيمي حكمت متعاليه است.
10. پس مصحّح اسناد امور اعتباري به خداوند تنها اين نيست كه امور
^ 1 - ـ الحكمة المتعاليه، ج1، ص21 ـ 20.

564

مزبور، هم مسبوق به حقايق ـ يعني ملاك‏هاي مصالح و مفاسدند ـ و هم ملحوق به آن‏ها ـ يعني بهشت و جهنّم ـ بلكه خود امور اعتباري سهمي از حقيقت دارند و قابل استناد به خداي سبحان‏اند. تفصيل اين مطالب كليدي را فنّ حكمت متعاليه بايد بر عهده گيرد.
 
 
بررسي سخن فخر رازي
فخر رازي كه به هر مناسبتي براي تثبيت مكتب «جبر» مي‏كوشد، در زمينه اسناد ياد شده مي‏گويد: ملك و عزّت، دو معلولي‏اند كه به علّت نياز دارند و اين اصلي است كه انكارش به ناديده گرفتن قانون عليّت مي‏انجامد، در نتيجه راه اثبات صانع بسته مي‏شود. از اينكه همه مردم در جست‏وجوي ملك و عزّت‏اند و تنها برخي بدان مي‏رسند، روشن مي‏شود سبب آن، مستقيم و بدون دخالت غير، فقط خداست 1.
اين سخن، براساس توحيد افعالي تام است، زيرا براساس توحيد افعالي چيزي جز مظاهر الهي در عالم نيست، تا سخن از جبر و اختيار آن به ميان آيد و تنها يك ذات است كه در مظاهر گوناگون ظهور مي‏كند: الحمد لله المتجلّي لخلقه بخلقه 2 ؛ ليكن طبق جبر پنداري اشاعره باطل است و «توحيد افعالي» برتر از آن است كه با جبر اشاعره سنجيده شود. قرآن كريم در ده‏ها آيه انسان‏ها را مسئول دانسته و مي‏فرمايد كه امّت‏هاي پيشين كار كردند و از عمل خود بهره بردند، شما نيز كار كنيد و از اعمال خود بهره ببريد: ﴿تِلكَ اُمَّةٌ قَد خَلَت‏لَها
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج8 ـ 7، ج8، ص6.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 108.

565

ماكَسَبَت ولَكُم ما كَسَبتُم ولاتُسَلونَ عَمّا كانوا يَعمَلون) 1 و مي‏فرمايد ﴿اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لاَنفُسِكُم واِن اَسَأتُم فَلَها) 2 ﴿واِن عُدتُم عُدنا) 3 ﴿واِن تَعودوا نَعُد) 4 در همه موارد، رابطه فيض حق و استحقاق افراد محفوظ است و بي‏دخالت افراد، نه ملك و عزّتي پديد مي‏آيد و نه چيزي رخت برمي‏بندد.
تذكّر: 1. توحيد افعالي، نظام علت و معلول را امضا مي‏كند.
2. «عليّت»، بر اساس توحيد افعالي به «تَشَأّن» بازمي‏گردد كه همان تجلّي خاص است و در خطبه نهج البلاغه مطرح شده است: الحمد لله المتجلّي لخلقه بخلقه 5.
3. انسان با همه شئون اختياري و ادراكي‏اش آيتي از آيات خداست.
4. تمام كارهاي خير و صلاح وي از راه اراده و اختيار او ـ نه به طور طفره و بي‏واسطه ـ به خدا اسناد دارند.
5. نظام علّي و معلولي در مهار بشر يا قدرت ديگري نيست.
6. امور دخيل در عليّت فراوان‏اند كه بعضي مشهور و برخي مستورند.
7. گاهي علّت ناقص، سببِ تام تخيّل مي‏شود و توقع ناروا پديد مي‏آيد.
8. معناي توسل، توكل و مانند آن در اين‏گونه امور، شفاف‏تر از موارد ديگرند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 134.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 8.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 19.
^ 5 - ـ نهج البلاغه، خطبه 108.

566

خير براي مجموع هستي
از جمله ﴿بِيَدِكَ الخَير﴾ برمي‏آيد كه اعطاي ملك به كسي و نزع آن از ديگري و همچنين عزّت بخشيدن به شخصي و به ذلّت كشاندن فرد ديگر، از مصاديق «خير» نسبت به مجموع نظام هستي است كه فقط نزد خداست و تنها راه رسيدن به «خير» به لحاظ شخص نيز ارتباط با خداست.
غرض آنكه عطاياي ذات اقدس خداوندي براي مجموع هستي «خير» است؛ ولي گاهي پاداشي و گاه به صورت امتحان و براي روشن شدن و شكوفا ساختن درون انسان‏ها و زماني نيز براي ذليل كردن و تنبيه انسان متجاوز است كه به شكل استدراج او را مي‏گيرد و اين تنبيه اگر هم براي آن انسان متجاوز خير نباشد، نسبت به كلّ نظام، خير است.
بعضي گفته‏اند كه ﴿بِيَدِكَ الخَير﴾ به معناي بيدك الخير و الشرّ است ـ معاذ الله ـ و كلمه شرّ حذف شده است 1 ؛ مانند ﴿وجَعَلَ لَكُم سَربيلَ تَقيكُمُ الحَرَّ وسَربيلَ تَقيكُم بَأسَكُم) 2 كه كلمه «البرد» به قرينه كلمه ﴿الحَرّ﴾ براي اختصار حذف شده است؛ غافل از آنكه هر چه نسبت به بعضي شر است، نسبت به كلّ نظام هستي خير است. در اين هنگام، اسناد آن به خداي سبحان روا مي‏شود، زيرا از دست خدا جز خير صادر نمي‏شود، هرچند براي بعضي گوارا نباشد.
موتاً طبيعياً غَدا اخْتِرامي ٭٭٭٭ قِيْس اِلي كليّة النظامِ
ما ليس مَوْزُوناً لبَعضٍ مِن نغَم ٭٭٭٭ ففي نظام الكلّ كلٌ منتظمٌ 3
^ 1 - ـ روح المعاني، ج3، ص186.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 81.
^ 3 - ـ شرح المنظومه، ج2، ص422.

567

هرجا سخن از شرّ است، اسناد آن به غير خداست، چنان‏كه در معوّذتين كه سخن از پناه بردن از شرور به ذات اقدس خداوندي است، همه آن شرور به ديگران نسبت داده شده است: ﴿قُل اَعوذُ بِرَبِّ الفَلَق ٭ مِن شَرِّ ما خَلَق ٭ ومِن شَرِّ غاسِقٍ اِذا وقَب ٭ ومِن شَرِّ النَّفّثتِ فِي العُقَد ٭ ومِن شَرِّ حاسِدٍ اِذا حَسَد) 1 ﴿قُل اَعوذُ بِرَبِّ النّاس ٭ مَلِكِ النّاس ٭ اِلهِ النّاس ٭ مِن شَرِّ الوَسواسِ الخَنّاس ٭ اَلَّذي يُوَسوِسُ في صُدورِ النّاس ٭ مِنَ الجِنَّةِ والنّاس) 2
در اين آيات، شرّ به اصل خلقت اسناد نيافته، چنان‏كه به خالق نيز استناد پيدا نكرده، بلكه فقط به مخلوق نسبت يافته است. منشأ شر، طبق اين آيات، تيرگي شب و حسد و وسواس خنّاس است نه آفريدگارشان، بدين جهت نفرمود «من شرّ الخالق» و بر همين اساس در دعاهاي آغازين نماز گفته مي‏شود: و الخير في يديك و الشرّ ليس إليك 3.
 
 
خير بودن دوزخ و عذاب
طبق اين آيه كريمه، خير به دست خداست و در آيات ديگر آنچه را به دست خداست، به خير و شر قسمت مي‏كند؛ مثلاً بهشت را خير و جهنم را شرّ مي‏نامد: ﴿قُل اَفَاُنَبِّئُكُم بِشرٍّ مِن ذلِكُمُ النّارُ وَعَدَهَا اللهُ الَّذينَ كَفَروا وبِئسَ المَصير) 4 آيا شما را از بدتر از اين آگاه كنم؟ بدتر از اين جهنم است كه خدا
^ 1 - ـ سوره فلق.
^ 2 - ـ سوره ناس.
^ 3 - ـ الكافي، ج3، ص310؛ بحار الانوار، ج81، ص206.
^ 4 - ـ سوره حجّ، آيه 72.

568

آن را به كافران وعيد داده است، پس جهنّم كه زمام آن به دست خداست، شرّ است.
در پاسخ بايد گفت كه شر بودن عذابْ نسبي است؛ يعني نسبت به اهل جهنّم شرّ است؛ امّا در مجموعه نظام هستي، بي‏ترديد خير و مشمول ﴿بِيَدِكَ الخَير﴾ است، زيرا اگر جهنّم و عذاب الهي براي كافران نمي‏بود، بيشتر مردم به تباهي تن مي‏سپردند، چون اينان از ترس عقاب به تباهي تن نمي‏دهند و از هراس دوزخ مزاحم امنيّت جامعه نمي‏شوند و از خوف سوختن به گناه آلوده نمي‏گردند.
افزون بر اين، دوزخ نسبت به مظلومان كه تعذيب ظالمان مايه تشفّي قلوب آنان است نيز خير است: ﴿يَشفِ صدور قوم مؤمنين) 1 و از همين‏رو كه جهنم و تعذيب كافران خير است، در رديف بهشت و نعمت‏هاي آن، از آلاي الهي شمرده شده است: ﴿يُرسَلُ عَلَيكُما شواظٌ مِن نارٍ ونُحاسٌ فَلا تَنتَصِران ٭ ... هذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي يُكَذِّبُ بِهَا المُجرِمون ٭ يَطوفونَ بَينَها وبَينَ حَميمٍ ءان ٭ فَبِاَي ءالاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان) 2
به ديگر سخن، تعذيب الهي بر اساس «عدل» است و عدل نيز خير محض است، بنابراين ﴿بِيَدِكَ الخَير﴾ تنها بدان معنا نيست كه آنچه در دست خداوند است، خير است، بلكه يعني خير فقط به دست خداوند است و «شرّ» به خدا اسناد ندارد، زيرا نقص است.
جهنم نيز رحمت است و معناي سخن اميرمؤمنان(عليه‌السلام) كه دار ليس فيها
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره الرحمن، آيات 45 ـ 35.

569

رحمة 1 اين است كه جهنّم براي دوزخيان رحمت نيست؛ امّا در مقايسه با كلّ نظام، جهنّم نيز (مانند بهشت)، رحمت حق است. خلاصه آنكه در جهان‏بيني، محور اصلي، تمام نظام هستي است نه خصوص اشخاص.
 
 
درخواست قدرت و مُلك
طبق ﴿بِيَدِكَ الخَيرُ اِنَّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير﴾ آنچه شي‏ء شمرده مي‏شود، مانند دادن قدرت يا گرفتن آن، در پوشش قدرت خداست و در دستگاه او غير از خير چيز ديگري نيست و توان آن را دارد كه به هر كس بخواهد، آن را بدهد. گاهي ممكن است در جايي خيري باشد؛ امّا كسي نتواند آن را به ديگري بدهد.
خداي سبحان با جمله ﴿اِنَّكَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير﴾ ادب دعا را نيز مي‏آموزد، زيرا وصف كردن ذات خداوندي بسان درخواست از اوست؛ البته درخواست گاهي به تصريح است و زماني به تلويح؛ هنگامي به مطابقه است و وقتي به تضمّن و التزام و گاهي به اشاره و اشعار؛ مثلاً ﴿اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العلَمين) 2 هم شكر نعمت‏هاي خداست و هم از خدا مقام محمود را خواستن؛ يعني بارخدايا ما را مجراي نعمت خويش قرار ده، تا نعمت‏هايت به وساطت ما به بندگان تو برسد و آنان حق‏شناس و ما محمود باشيم و نعمت‏هاي تو را از ديگران توقّع نداشته باشيم.
قرآن كريم خداي سبحان را به اوصاف جلال و جمال، و رسول و اولياي الهي را به خصال نيكو مي‏ستايد و همان اوليا به ديگران مي‏آموزند كه مؤمن بايد
^ 1 - ـ نهج البلاغه، نامه 27، بند 10.
^ 2 - ـ سوره حمد، آيه 2.

570

نشانه خدايي داشته باشد. آري مرحله ذات كه بي‏نشان است، حتي دست انبيا و اوليا نيز بدان نمي‏رسد: لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن 1 ؛ ولي آنجا كه جاي آيت است (مقام فعل)، راه براي سير و سلوك باز است.
توضيح اينكه در كتاب‏هاي اخلاقي اهل سنّت آمده است: تخلّقوا بأخلاق الله 2. در جوامع روايي شيعه نيز حديث نوراني امام رضا(عليه‌السلام) مؤيد اين معناست: لا يكون المؤمن مؤمناً حتي يكون فيه ثلاث خصال: سنّة من ربّه و سنّة من نبيّه‏صلي الله عليه و آله و سلم و سنّة من وليّه(عليه‌السلام)؛ فأمّا السنّة من ربّه فكتمان السرّ؛ و أمّا السنّة من نبيّه‏صلي الله عليه و آله و سلم فمداراة الناس؛ و أمّا السنّة من وليّه(عليه‌السلام) فالصبر في البأساء و الضرّاء 3. هماهنگي مفاد اين حديث با روايت نخست با درك اين نكته روشن مي‏شود كه سه سنّت مذكور در اين حديث، بيان نمونه است نه تعيين و حصر، زيرا هرگز اين حديث در صدد اين نيست كه بفهماند در ميان همه كمالات ذاتي خداوند و كمال‏هاي عطايي و اكتسابي پيامبر و ولي فقط به همين سه وصف بايد تأسي كرد و از آيه ﴿و لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة) 4 همين معناي جامع برمي‏آيد؛ نه خصوص مفاد حديث امام رضا(عليه‌السلام)، از اين‏رو در زيارت «امين الله» از خداوند چنين مي‏خواهيم: مستنة بسنن أوليائك 5 ، پس سخن از سنّت نيست، بلكه سخن از «سنن» است كه جمع است و مرحله بالاي آن مربوط به اولياي خدا و مراحل متوسط و پايين آن درباره پيروان آنان است.
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 1.
^ 2 - ـ المطالب العاليه، ج7، ص300؛ بحار الانوار، ج58، ص129.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص242 ـ 241؛ كتاب الخصال، ص82؛ مستدرك الوسائل، ج9، ص37.
^ 4 - ـ سوره احزاب، آيه 21.
^ 5 - ـ كامل الزيارات، ص92؛ بحارالانوار، ج97، ص264.
 

571

بيان امام هشتم(عليه‌السلام) به انسان پر و بال مي‏دهد، تا با نگاهي ديگر به قرآن و دعا بنگرد و ستودن خدا را تنها عبادتي لفظي براي كسب ثواب نداند، بلكه قدرت و ملك و حجّت را از خدايي كه همه خيرها به دست اوست و بر هر كاري توانمند است، بستاند و به ديگران نيز برساند.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. بررسي نقد علامه بلاغي بر شيخ طوسي(قدس‌سرّهما)
علامه بلاغي مي‏فرمايد:
سخن شيخ طوسي در تفسير ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلك﴾ با آنچه ذيل آيه ﴿اَلَم تَرَ اِلَي الَّذي حاجَّ اِبرهيمَ في رَبِّهِ اَن ءاتهُ اللهُ المُلك) 1 فرموده‏اند، هماهنگ نيست، زيرا در ﴿ءاتهُ اللهُ المُلك﴾، ضمير را به ﴿الَّذي حاجّ﴾ يعني نمرود برگردانده و احتمال رجوع ضمير به ابراهيم(عليه‌السلام) را به ديگران نسبت داده است. بر اين اساس، آيه شريفه چنين معنا مي‏شود: خداي سبحان به نمرود ملك و قدرت داد؛ ولي او به جاي شكرگزاري كفر ورزيد؛امّا در آيه مورد بحث مي‏فرمايد ممكن نيست خداي سبحان ملك را به كافر و فاسق بدهد، زيرا مُلك، عهد الهي است و درباره آن فرموده است: ﴿لايَنالُ عَهدِي الظّلِمين) 2
مقدمتاً بايد دانست كه علامه بلاغي «ملك» را دو گونه مي‏داند 3 :
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 258.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 124.
^ 3 - ـ آلاء الرحمن، ج2، ص37.
^ 4 - ـ منظور ايتاي «ملك» است.

572

1. الهي مانند نبوّت و رسالت و ولايت و خلافت كه پيمان آسماني است و به ستمگران نمي‏رسد. 2. دنيايي كه سلطنت و ثروت است و ممكن است خداوند آن را به هر كسي بدهد.
ايشان پس از نقل و نقد سخن شيخ طوسي مي‏فرمايد: اين ناهماهنگي كه بر اثر اختصار در تبيان هست، در مجمع البيان نيست، زيرا امين الاسلامِ در بحث مبسوطي اين ناهماهنگي را برطرف كرده است 1.
در پاسخ به نقد مرحوم بلاغي، ضمن ارج نهادن به تحقيق اين مفسّر بزرگوار، بايد گفت كه شيخ طوسي هرگز چنين سخني ندارد. ايشان ذيل هر يك از اين دو آيه، بحث دقيقي را مطرح فرموده است و در هر دو آيه بنايشان بر نقل است. ايشان مي‏فرمايد كه در مرجع ضمير ﴿ءاته﴾ دو قول هست كه بر اساس قول يكم، ضمير به ﴿الَّذي حاجَّ اِبرهيم﴾ يعني نمرود بازمي‏گردد و مُلك به معناي وفور مال و رفاه است و طبق قول دوم 2 ، مرجع ضمير، «ابراهيم» است و ملك فرمانروايي و تدبير امور است، پس شيخ طوسي بي‏آنكه نظري را انتخاب كند، در هر دو مورد به نقل بسنده كرده است كه اگر ضمير ملك به نمرود بازگردد، ملك به چه معناست و چنانچه به ابراهيم(عليه‌السلام) بازگردد، چه معنايي دارد 3.
 
 
2. بداهت قانون عليّت
برخي قضايا مانند محسوسات اوليّه «بديهي»اند؛ مانند «خود ما هستيم»؛ و
^ 1 - ـ آلاء الرحمن، ج2، ص37 ـ 36.
^ 2 - ـ اين قول به بلخي منسوب است.
^ 3 - ـ التبيان، ج2، ص316.

573

بعضي امور «نظري» هستند؛ چون «روح مجرّد»، «فرشته»، «وحي» و «رسالت». وجود اشيا يا نيستي آن‏ها بديهي و بيّن الرشد نيست، از اين‏رو صاحبنظران در مسائل فلسفي (هستي‏شناسي) اختلاف‏نظر دارند. چه بسا دانشمندي در مرحله‏اي به وجود چيزي و عدم چيزي ديگر معتقد باشد؛ ولي در مرحله‏اي ديگر، همان موجود سابق را معدوم يابد؛ يا معدوم گذشته را موجود.
فلسفه، علمي است كه عهده‏دار تبيين جهان‏بيني و جهان‏شناسي است و با قواعد آن مي‏توان وجود و عدم اشيا را ثابت كرد. يكي از مهم‏ترين مسائل فلسفه، قانون «عليّت» است. اين قانون، فطري است و صحّت و بطلانش اثبات‏پذير نيست، چون استدلال بر صحّت و بطلان آن نيز با تكيه بر قانون عليّت شدني است و كسي نمي‏تواند بي‏اعتقاد به قانون عليّت، محصول انديشه خويش را براي ديگران بيان كند، زيرا مستدِل در حقيقت مقدّمات برهان را علّت و نتيجه آن را معلول مي‏داند. منكر نظام عليّت نيز پيش از هر اقدامي بايد براي اثبات عقيده خود، قانون عليّت را پذيرفته باشد، بدين جهت در فلسفه از شئون و مسائل مربوط به اصل عليّت بحث مي‏شود؛ نه اثبات اصل «قانون عليّت» 1
^ 1 - ـ شهيد صدرِ به زعم اينكه صدرالمتألّهينِ و استاد علامه طباطبايي در صدد اثبات اصل عليّت هستند، اشكال كرده است كه اصل عليّت اثبات‏بردار نيست (ر.ك: فلسفتنا، ص284)، در حالي كه آنان اصل عليّت را مفروغ عنه مي‏دانند و در جلد 7 حكمت متعاليه بارها بدين مهم تصريح شده است كه رشته افكار بشر با قانون عليّت انسجام مي‏يابد و بي‏آن، بشر قدرت انديشيدن ندارد. محور بحث صدرالمتألّهين و علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّهما) معيار و ملاك معلول بودن جهان نسبت به خداست كه آيا حدوث است يا امكان ماهوي يا امكان فقري.

574

اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در خطبه‏اي كه سيد رضي درباره آن مي‏گويد: «تجمع هذه الخطبة من اُصول العلم ما لا تجمعه خطبة»، اصل عليّت را براي متفكران جهان چنين بيان مي‏كند: ما وحّده من كيّفه، و لا حقيقته أصاب من مثّله، و لا إيّاه عني من شبّهه، و لا صمده من أشار إليه و توهّمه. كلّ معروف بنفسه مصنوع و كلّ قائم في سواه معلول... سبق الأوقات كونه و العدم وجوده و الابتداء أزله 1.
كنه ذات اقدس خداوندي به فكر كسي نمي‏آيد، زيرا اگر چيزي با اجزاي ذات و ذاتيات شناخته شود، آن‏ها تشكيل دهنده او مي‏شوند و چنين چيزي مركب بوده و هر مركبي مصنوع است نه صانع. عكس نقيضش آن است كه هر چه مصنوع نيست، بنفسه و بذاته براي غير شناخته شدني نيست، بلكه از آيات و آثارش شناخته مي‏شود 2. به استناد اين مقدّمات، براساس اصل عليّت، هرچه هست به خدا برمي‏گردد.
 
 
3. ضروري بودن مالكيت و مُلك
اصل «مالكيت» ضروري و غريزي و فطري است و تفاوت مكتب‏هاي الهي و
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 186، بند 3 ـ 1.
^ 2 - ـ با وجود تعبيرهايي كه در روايات هست نمي‏توان گفت كه در آثار ديني مطالب فلسفي نيست. آري هر علمي، اصطلاحاتي خاص دارد و نمي‏توان انتظار داشت كه اصطلاحات همه علوم در آثار ديني باشد؛ مثلاً در سراسر كتاب بحار الانوار اصطلاح اصولي «استصحاب» يا قاعده فقهي «ما يضمن بصحيحه يضمن بفاسده» يافت نمي‏شود و علماي صاحبنظر از مضمون روايات، اصطلاح مي‏سازند؛ با اين حال اصطلاح «علّت» و «معلول» در روايات آمده است؛ همچنين اصطلاح «سبب» در خطبه‏هاي 143 و157 از نهج البلاغه به كار رفته است.

575

مادي در اندازه مالكيت است. كساني هم كه اصل مالكيّت را نپذيرفته‏اند، مقدار جيره‏اي را كه به افراد مي‏دهند، ملك آنان مي‏دانند؛ يا او را مالك «حقِّ اختصاص» مي‏شمرند، پس اختلاف در حدود و چگونگي مالكيت است؛ مثلاً مكتب‏هاي الحادي و مادي، اشياي خبيث را مال مي‏دانند و براي آن ملكيّت معتقدند يا برخي كارها را ارزشي مي‏دانند، در حالي كه در مكتب وحي آن كار حرام و قبيح و در نتيجه بي‏ارزش است.
«مُلك»، زمامداري و اداره كشور نيز مانند اصل مالكيّت ضروري است، زيرا كسي به تنهايي توان تأمين زندگي خود را ندارد و با گردآمدن افراد در يك جا جامعه شكل مي‏گيرد و از آنجا كه انسان كنار فطرت توحيدي داراي غريزه‏اي خودكام و استثمارگر است، توانگران بر اساس ﴿وقَد اَفلَحَ اليَومَ مَنِ استَعلي) 1 ضعيفان را پاي‏مال مي‏كنند، بنابراين وضع قانون به دست كسي كه انگيزه طغيانگري ندارد، بايسته است. براي اجراي درست قانون و اداره جامعه نيز بايد زمامداري باشد.
 
 
4. سهم انبيا(عليهم‌السلام) در سامان بخشيدن به نظام‏هاي اجتماعي
«طبيعتِ» انسان پيام انبيا(عليهم‌السلام) را نمي‏پذيرد، به همين جهت مبارزات طولاني حضرت نوح(عليه‌السلام) سرانجام با نفرين و طوفان پايان يافت. پيامبران الهي همواره با سركشي طاغوتيان روبه‏رو شدند: ﴿اَلَّذينَ طَغَوا فِي البِلد ٭ فَاَكثَروا فيهَا الفَساد) 2
^ 1 - ـ سوره طه، آيه 64.
^ 2 - ـ سوره فجر، آيات 12 ـ 11.

576

در مقابل، «فطرت» انساني همواره با شنيدن پيام وحي بدان پاسخ مثبت داده و از پيامبران الهي پيروي كرده است، از اين رو انبيا(عليهم‌السلام) در سامان بخشيدن به نظام‏هاي اجتماعي از راه شكوفا كردن فطرت بيشترين سهم را دارند؛ حتّي مي‏توان گفت كه هرجا سخن از عدل و داد است و هر انديشه صحيح و سخن درستي يافت مي‏شود، از رهاورد انبيا(عليهم‌السلام) است، زيرا پيش از طرح هرگونه انديشه و مكتب بشري، پيام‏هاي الهي را انبيا(عليهم‌السلام) آورده‏اند، پس هر سخن خيري در هر نقطه عالم، از وحي گرفته شده است. امام باقر(عليه‌السلام) به دو تن از شاگردان خود مي‏فرمايد كه در شرق و غرب عالم هرجا سخني صحيح يافت شود، از ماست؛ يعني سلسله رسالت و نبوّت آن را آورده‏اند: شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً إلاّ شيئاً يخرج من عندنا أهل البيت 1.
همان‏گونه كه پيامبران يكي پس از ديگري آمده‏اند، بي‏آنكه حلقه‏اي مفقود باشد: ﴿ثُمَّ اَرسَلنا رُسُلَنا تَترا) 2 سخن انبيا(عليهم‌السلام) نيز حلقه‏اي گمشده ندارد: ﴿وَلَقَد وَصَّلنا لَهُمُ القَولَ لَعَلَّهُم يَتَذَكَّرون) 3 بنابراين نسل كنوني بشر به كسي پايان مي‏يابد كه نخستين پيام الهي را براي بشر به ارمغان آورده است.
در قصص قرآني نيز شواهدي گويا بر سهم مؤثر انبيا(عليهم‌السلام) در سامان دادن مسائل اجتماعي هست و بر دو اصل تكيه شده است:
1. اگر حكومت و نظم نباشد، دامنه فساد همه‏جا را مي‏گيرد؛ ليكن با فضل الهي از فساد جلوگيري شده است: ﴿ولَولا دَفعُ اللهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعضٍ
^ 1 - ـ بصائر الدرجات، ص30؛ بحار الانوار، ج2، ص92.
^ 2 - ـ سوره مؤمنون، آيه 44.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 51.

577

لَفَسَدَتِ الاَرضُ ولكِنَّ اللهَ ذو فَضلٍ عَلَي‏العلَمين) 1 يعني اگر خدا مردم را درنيابد، تبهكاران زمين را آلوده مي‏سازند؛ ليكن خدا اهل فضل است و به تبهكاران مهلت نمي‏دهد. اين آيه در حقيقت «قضيّه‏اي حمليه» است كه با «قضيّه‏اي شرطيّه» آميخته شده و قياسي استثنايي را تشكيل داده است و حاصل آن برهاني است شكل گرفته از «مقدّم»: ﴿ولَولا دَفعُ اللهِ النّاس﴾ و تالي: ﴿لَفَسَدَتِ الاَرض﴾؛ ليكن خدا بر جهانيان تفضّل دارد و از فساد جلوگيري مي‏كند.
2. اصل دوم كه بيان ريشه اصل نخست است، منشأ فساد را انهدام مراكز ديني به دست قدرتمندان تبهكار مي‏شناساند، پس هر گاه مظاهر عبادي و ديني رخت بربندد، فساد عالمگير خواهد شد و اگر خدا از قدرتمندان تبهكار جلوگيري نكند، مراكز عبادي مانند مساجد را ويران مي‏كنند: ﴿لَولا دَفعُ اللهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعضٍ لَهُدِّمَت صَومِعُ وبِيَعٌ وصَلَوتٌ ومَسجِدُ يُذكَرُ فِيهَا اسمُ اللهِ كَثيرًا ولَيَنصُرَنَّ اللهُ مَن يَنصُرُهُ اِنَّ اللهَ لَقَوِي عَزيز) 2 از سوي ديگر، پيامبران عظام را برانگيخت تا مردم را با معبد و معبود، مراكز عبادت و تهذيب و تزكيه و تعليم آشنا كنند؛ نخست با دفاع فرهنگي: ﴿ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَة) 3 و سپس با دفاع نظامي: ﴿واَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّة) 4
نتيجه آنكه اگر انقلاب و نهضتي از مسجد و پايگاه ديني آغاز نشود، پيوسته از دامي به دام ديگر افتادن است و به ديگر سخن، اگر جندالله و حزب
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 251.
^ 2 - ـ سوره حجّ، آيه 40.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 2.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 60.

578

الله با انقلابي الهي مانع فساد نشوند، انقلاب‏هاي مردمي فسادي را مي‏برند و فسادي ديگر به جاي آن مي‏نشانند.
 
 
5. اِعطاي آزموني قدرت معنوي
خداوند ملك معنوي همراه مسئوليت (حقّ قانونگذاري، حكومت و امر و نهي) را فقط به كساني مي‏دهد كه توان نگهداري آن را داشته باشند؛ امّا گاهي ملك معنوي بي‏مسئوليت رسمي و ديني را به كساني مانند سامري و بلعم باعورا نيز جهت آزمون مي‏دهد. درباره سامري مي‏گويد: ﴿قالَ فَما خَطبُكَ يسمِري ٭ قالَ بَصُرتُ بِما لَم يَبصُروا بِهِ فَقَبَضتُ قَبضَةً مِن اَثَرِ الرَّسولِ فَنَبَذتُها وكَذلِكَ سَوَّلَت لي نَفسي) 1 يعني ميان همه مردم، تنها من اثر فرستاده خدا را ديدم. سامري به جاي گام برداشتن در راه توحيد، قدرت معنوي خويش را در ترويج گوساله پرستي به كار گرفت و مردم نيز از او پذيرفتند. درباره بلعم باعورا هم مي‏فرمايد: ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذي ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها فَاَتبَعَهُ الشَّيطنُ فَكانَ مِنَ الغاوين) 2 پس خدا گاهي به سوءاستفاده كنندگان نيز قدرت معنوي مي‏دهد؛ امّا رسالت را براساس ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 3 و همچنين امامت و رهبري امت را تنها به كساني مي‏دهد كه تا پايان ثابت‏قدم باشند.
 
 
6. تفاوت خير و شر با نافع و ضارّ
بيشتر خير در برابر شر است و نفع در مقابل ضرر: و الخير في يدك و الشرّ
^ 1 - ـ سوره طه، آيات 96 ـ 95.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 175.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 124.

579

ليس إليك 1 ؛ خيرك إلينا نازل و شرّنا إليك صاعد 2 و گاهي ضرر در برابر خير است: ﴿واِن يَمسَسكَ اللهُ بِضُرٍّ فَلا كاشِفَ لَهُ اِلاّهُوَ واِن يَمسَسكَ بِخَيرٍ فَهُوَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 3
خير و شرّ، به لحاظ هدف است و نفع و ضرر به اعتبار راه. خير يا شر خواندن چيزي يعني بايد خير را انتخاب و از شرّ پرهيز كرد، پس خيرْ هدف است و آنچه براي رسيدن به اين هدف سودمند است، «نافع» و هر چه براي رسيدن به اين هدف مانع است، «ضارّ» ناميده مي‏شود.
 
 
7. ساختار ادبي «خير»
در معناي «خير» مقايسه وجود دارد، اما «برتري» لزوماً در همه موارد نيست، زيرا هر جا سخن از برتري است، پاي ترجيح در ميان است؛ مثلاً اگر كسي را اعلم بنامند، بايد فرد يا افرادي داراي اين فضيلت باشند و مقايسه نيز صورت گيرد و يكي از دو طرف ترجيح داشته باشد. در خير يكي از اين دو امر هست و آن، مقايسه با غير است و ضرورتي ندارد كه در طرف قياس نيز اين مادّه فضيلت باشد، از اين‏رو در آيه شريفه ﴿قُل ما عِندَ اللهِ خَيرٌ مِنَ اللَهوِ ومِنَ التِّجرَة) 4 مقايسه ﴿ما عند الله﴾ با تجارت و لهو، بي‏هيچ‏گونه تكلّفي، صحيح است، با اينكه در مقايسه ﴿ما عند الله﴾ و «تجارت» هر دو امر موجود است، در مقايسه آن با «لهو»، فقط يكي از دو امر يعني مقايسه هست و امر ديگر كه
^ 1 - ـ الكافي، ج3، ص310؛ بحار الانوار، ج81، ص206.
^ 2 - ـ مصباح المتهجّد، ص529؛ بحار الانوار، ج95، ص85.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 17.
^ 4 - ـ سوره جمعه، آيه 11.

580

برتري باشد، در لهو به هيچ روي نيست، بنابراين «خير» به معناي «أخْيَر» نيست كه همزه آن حذف شده باشد. با توضيح ياد شده تفاوت خير و حسن معلوم مي‏شود: «حسن» به معناي خوب و زيباست و گرچه در معناي آن «نسبيت» هست ـ بدين معنا كه وقتي گفته مي‏شود كه فلان شي‏ء حسن است، امري نسبي و تناسب اجزا و ساختار دروني آن شي‏ء مراد است، مگر حسن مطلق كه نسبت به همه چيز زيباست ـ ليكن در معناي حسن (بر خلاف اَحسن و خير) مقايسه نيست، زيرا در حُسن، ساختار دروني شي‏ء، يعني تناسب اجزاي آن مطرح است؛ ولي در «خير» مقايسه با شخص يا شي‏ء خارج از آن خير ملحوظ است؛ يعني گفته مي‏شود «الف» خير است براي باء؛ اما در حُسن گفته مي‏شود «الف» حَسَن و زيباست، چون نسبت اجزا و تناسب ساختار آن محفوظ است.
بر اين اساس كه در معناي خير مقايسه هست، براي مشخص شدن درجات خير طي مراحلي، قرآن كريم ﴿ما عِندَ الله﴾ را با امور مختلفي مقايسه مي‏كند: نخست مقايسه خير با لهو: ﴿ما عِندَ اللهِ خَيرٌ مِنَ اللَهو) 1 آن‏گاه قياس خير با تجارت: ﴿ما عِندَ اللهِ خَيرٌ... ومِنَ التِّجرَة) 2 و سپس مي‏فرمايد: ﴿وما عِندَ اللهِ خَيرٌ واَبقي) 3 براين اساس، آنچه از تجارت به دست مي‏آيد، بايد در راه خدا هزينه شود، تا به احسن تبديل گردد.
تذكّر: مضمون آيه ﴿واللهُ خَيرٌ واَبقي) 4 مربوط به كسي است كه خدا را نه براي طمع بهشت عبادت مي‏كند و نه ترس از جهنّم، اگر بهشت و جهنّمي هم
^ 1 - ـ سوره جمعه، آيه 11.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 60.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 73.

581

نمي‏بود، خدا را كه خير و پايدار است مي‏پرستيد. چنين كسي نه خود را مي‏بيند و نه اوصاف كمالي خويش را، بلكه تنها ذات اقدس خداوندي را مي‏نگرد كه جميل و جمال محض است. در اين مرحله اگر جريان سنجش مطرح گردد، گفته مي‏شود كه «والله خير ممّا عداه»؛ خداوند نسبت به هرچه جز اوست خير است.
 
 
بحث روايي
 
1. شأن نزول
أنّ النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم خط الخندق عام الأحزاب و قطع لكلّ عشرة أربعين ذراعاً... فأخذ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم المعول من يد سلمان فضربها به ضربةً صدعها و برق منها برق أضاء مابين لابتيها؛ حتي كان لكأنّ مصباحاً في جوف بيت مظلم؛ فكبّر رسول‏الله‏صلي الله عليه و آله و سلم تكبيرة فتح و كبّر المسلمون؛ ثمّ ضربها رسول الله الثانية فكسرها و برق منها برق أضاء مابين لابتيها؛ حتي لكأن مصباحاً في جوف بيت مظلم؛ فكبّر سول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم تكبيرة فتح و كبّر المسلمون؛ ثمّ ضربها رسول الله الثالثة فكسرها فبرق منها برق أضاء بها ما بين لابتيها؛ حتي لكأنّ مصباحاً في جوف بيت مظلم؛ فكبّر رسول الله تكبير فتح و كبّر المسلمون و أخذ بيد سلمان و رقي فقال سلمان: بأبي أنت و اُمي يا رسول الله! لقد رأيت شيئاً ما رأيت منك قط! فالتفت رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم إلي القوم و قال: رأيتم ما يقول سلمان؟ قالوا: نعم يا رسول الله! قال: ضربت ضربتي الاُولي فبرق الذي رأيتم أضاءت لي منها قصور الحيرة و مدائن كسري كأنّها أنياب الكلاب؛ فأخبرني جبرائيل أنّ اُمّتي ظاهرة عليها؛ ثمّ

582

ضربت ضربتي الثانية فبرق الّذي رأيتم أضاءَت لي منها قصور الحمر من أرض الروم كأنّها أنياب الكلاب و أخبرني جبرائيل أنّ اُمّتي ظاهرة عليها؛ ثمّ ضربت ضربتي الثالثة فبرق الّذي رأيتم أضاءت لي منها قصور صنعاء كانّها أنياب الكلاب و أخبرني جبرائيل أنّ اُمّتي ظاهرة عليها فأبشروا». فاستبشر المسلمون و قالوا: الحمد لله موعد صدق وعدنا النصر بعد الحصر! فقال المنافقون: ألا تعجبون يمنّيكم و يَعِدكم الباطل و يخبركم أنّه يبصر من يثرب قصور الحيرة و مدائن كسري و أنّها تفتح لكم و أنتم إنّما تحفرون الخندق من الفَرَق و لا تستطيعون أن تبرزوا. فنزل القرآن: ﴿و إذ يقول المنافقون الذين في قلوبهم مرض ما وعدنا الله و رسوله إلاّ غرورا﴾ و أنزل الله في هذه القصّة: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ... ﴾. رواه الثعلبي بإسناده عن عمرو بن عوف 1.
اشاره: در جريان خندق رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم با كلنگ بر سنگي سخت ضربه‏اي زد و ناگاه جرقه‏اي مانند نوري در دل خانه تاريك جست و پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم تكبير پيروزي گفت و مسلمانان نيز با آن حضرت همصدا شدند. براي بار دوم و سوم نيز چنين شد و سنگ شكسته شد و طنين تكبير در خندق پيچيد. پيامبر اعظم‏صلي الله عليه و آله و سلم در اين‏باره فرمود: در ميان جرقّه نخست، كاخ‏هاي حيره و مدائن كسرا و در روشنايي جرقّه دوم قصرهاي سرخ روم و در نور سوم كاخ‏هاي صنعا و سرزمين يمن را مانند نيش‏هاي سگان ديدم و جبرئيل(عليه‌السلام) مژده پيروزي مسلمانان بر آن قصرها را به من داد؛ درچنين حالي من تكبير پيروزي گفتم.
مسلمانان بسيار خوشحال شدند و خدا را بر اين وعده پيروزي بعد از آن سختي‏ها حمد كردند؛ امّا منافقان كه سخت ناراحت بودند، گفته‏هاي پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم را آرزوي باطل و وعده محال پنداشتند و با تعجب تحكّم گونه‏اي گفتند: او از اينجا (مدينه) كاخ‏هاي حيره و مدائن كسرا را مي‏بيند و وعده فتح
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص727.

583

آن‏ها را مي‏دهد، در حالي كه شما در مقابل دشمن محدود، حالت دفاعي به خود گرفته و مشغول كندن خندق شديد و توانايي مبارزه رودررو با آنان را نداريد. با اين حال او انديشه فتح كشورهاي بزرگ جهان را در سر مي‏پروراند؛ پس اين آيه شريفه نازل شد: ﴿واِذ يَقولُ المُنفِقونَ والَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللهُ ورَسولُهُ اِلاّغُرُورا) 1 و خداوند آيه مورد بحث را نيز در مورد اين داستان نازل كرد.
 
 
2. فضيلت و ثواب قرائت آيه
اين آيه و آيه بعدي، همراه آيه ﴿شَهِدَ الله) 2 و «آية الكرسي» و سوره «فاتحة الكتاب» هنگام نزول در حالي كه به عرش متعلّق بودند، مي‏پرسيدند: چرا به عالم طبيعت فرستاده مي‏شوند؟ پاسخ خداوند به اين سؤال، عظمت اين آيات را به خوبي بيان مي‏كند كه فرمود: هر كس پس از نماز اين آيات را بخواند، خدا به او نظر ويژه مي‏كند و در هر روز هفتاد حاجت او را برآورده مي‏سازد و ... 3.
 
 
3. اثر قرائت آيه در اداي دين
قال معاذ بن جبل: احتبست عن رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم يوماً لم أصلّ معه الجمعة. فقال‏صلي الله عليه و آله و سلم: يا معاذ! ما يمنعك عن صلاة الجمعة؟ قلت: يا رسول الله! كان
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 12.
^ 2 - ـ مراجعه شود به ذيل آيه «شهد الله».
^ 3 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص724.

584

ليوحنّا اليهودي عليّ أوقية من تِبْر 1 و كان علي بابي يرصدني، فأشفقت أن يحبسني دونك. قال: أتحبّ يا معاذ أن يقضي الله دينك؟ قلت: نعم يا رسول‏الله! قال: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ... بِغَيرِ حِساب﴾، يارحمان الدنيا (والاخرة) و رحيمهما! تعطي منهما ما تشاء و تمنع منهما ما تشاء؛ اِقض عنّي ديني؛ فإن كان عليك مل‏ء الأرض ذهباً لأداه الله عنك ! 2.
اشاره: خداوند جز با اسباب، امور را اجرا نمي‏كند و دعا هم يكي از اسباب است كه با شرايطش مؤثر است و شرايط آن درباره افراد و موقعيت‏ها فرق مي‏كند: هدايت فكري به پژوهش در منابع مالي، تهيه وسايل كسب با عقود اسلامي، مانند مضاربه و ابتكار و نوآوري در برخي از فنون كه زمينه اقتصادي داشته باشد، همگي از اسباب سعه رزق، اداي دين و رفاه معيشت‏اند.
 
 
4. اسم اعظم در آيه شريفه
عن ابن عباس، عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم قال: «اسم الله الأعظم الذي إذا دعي به أجاب، في هذه الاية من آل عمران: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ... ) 3
اشاره: براي الفاظ خاص تأثير مناسب همان‏هاست. براي معاني ذهني‏شان اثر ويژه مناسب همان‏هاست. براي مصاديق‏شان كه اسماي حسناي خداي سبحان در نظام تكوين‏اند مهم‏ترين اثر مناسب مترتب است. مهم
^ 1 - ـ «أوقية من تبر» يعني تكه‏اي از طلا يا نقره.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص725؛ الدرالمنثور، ج2، ص172، با اندكي تفاوت.
^ 3 - ـ بحار الانوار، ج90، ص224؛ الدر المنثور، ج2، ص171.

585

مطلب چهارم است و آن اينكه انسان معتقد، متخلق و داراي عمل صالح، مظهر آن اسماي حسنا قرار گيرد. اين بخش چهارم، همان است، كه در مواردي گفته شد اسم اعظم مقام الهي است، نه از سنخ لفظ و نه از قبيل مفهوم ذهني؛ و آنچه در ادعيه و اذكار و اوراد مطرح است، اسماي اسماي اسماي الهي‏اند، زيرا الفاظ اسماي معاني ذهني و معاني ذهني اسماي مصاديق خارجي و مصاديق خارجي اسماي تكويني پروردگارند و اگر كسي به واقعيت عيني باريابد، مظهر اسمي از اسماي الهي مي‏شود؛ آن‏گاه اسماء درجاتي دارند.
 
 
5. برداشت ناروا از آيه
عبدالأعلي مولي آل سام عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) قال: قلت له: ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاء﴾ أليس قد آتي الله (عزّ وجلّ) بني أُميّة الملك؟ قال: ليس حيث تذهب إليه، إنّ الله (عزّ وجلّ) آتانا الملك و أخذته بنو أُميّة، بمنزلة الرجل يكون له الثوب فيأخذه الآخر، فليس هو للذي أخذه 1.
اشاره: عبدالأعلي مي‏گويد: به امام صادق(عليه‌السلام) عرض كردم: طبق آيه شريفه آيا خدا حكومت را به بني‏اميّه داده است؟ امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: نه خداوند مُلك را به ما عطا كرد و بني‏اميّه آن را غصب كردند.
به فرموده استاد، علامه طباطبايي در شرح اين حديث، ايتاي مُلك دو گونه دارد: تكويني و تشريعي؛ مراد امام(عليه‌السلام) ايتاي تشريعي است نه تكويني،
^ 1 - ـ الكافي، ج8، ص266؛ تفسير العياشي، ج1، ص166، ح23 به نقل از داوود بن فرقد.

586

چون از نظر تكويني مُلك بني‏اميه را هم خدا داده است. ايتاي تكويني يعني گسترش سلطنت بر مردم و نفوذ قدرت در ميان آن‏ها، چه به عدل باشد يا به ظلم؛ مانند ايتاي مُلك به نمرود: ﴿اَن ءاتهُ اللهُ المُلك) 1 اثر چنين مُلكي نفوذ دستور و اجراي امر و اراده است.
ايتاي تشريعي يعني حكم به اينكه فلاني حاكم و اطاعتش واجب است؛ مانند ايتاي مُلك به طالوت: ﴿اِنَّ اللهَ قَد بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكًا) 2 و اثر چنين ملكي وجوب اطاعت و ثبوت ولايت است و اين جز به عدل نخواهد بود و آن، مقامي محمود نزد خداي سبحان است 3.
براين اساس، مُلك بني‏اميّه از قسم اول و اثر آن نيز همان اثر ناشي از ملك تكويني بود كه به بَرّ و فاجر مي‏رسد و شرح آن گذشت. اين امر بر راوي حديث مشتبه بوده كه مُلك را به معناي اول گرفته و اثرش را اثر مُلك به معناي دوم پنداشته و گمان كرده اكنون كه مُلك تكويني در اختيار بني‏اميّه قرار گرفته است، شرعاً هم مردم محكوم به اطاعت از آن‏هايند، از اين‏رو امام صادق(عليه‌السلام) او را آگاه كرد كه بني‏اميّه داراي ولايت تشريعي نبودند؛ ولايت تشريعي و اثر آن مخصوص ائمّه اهل بيت(عليهم‌السلام) است. به سخن ديگر، ملكي كه بني اميّه به دست آوردند، اگر در دست اهل بيت(عليهم‌السلام) قرار مي‏گرفت، مُلك پسنديده‏اي بود؛ ولي چون به دست آن‏ها افتاده است، مذموم است، زيرا مُلك غصبي است و دادن چنين مُلكي را نبايد به خدا اسناد داد، مگر از باب مكر و استدراج؛ مانند مُلك نمرود و فرعون.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 258.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 247.
^ 3 - ـ الميزان، ج3، ص164.

587

علامه طباطبايي مي‏فرمايد كه همين اشتباه براي خود بني‏اميّه هم در فهم اين آيه شريفه رخ داده است، چنان‏كه وقتي سرهاي مقدس شهداي كربلا را كه سر مبارك امام حسين(عليه‌السلام) نيز در ميانشان بود، نزد يزيد پليد گذاشتند، اين بيت را سرود:
نفلّق هاماً من رجال أعزة ٭٭٭٭ علينا وهم كانوا أعقّ و أظلما 1
يعني از مرداني كه بر ما سروري داشتند، فرق‏ها شكافتيم و آنان نسبت به ما (برفرض عقوق و ستم ما) عاق‏تر و ستمگرتر بودند.
پس به اهل مجلس خود رو كرد و گفت كه اين مرد بر من فخر مي‏فروخت و مي‏گفت كه پدر من از پدر يزيد بهتر و مادرم از مادر او بهتر و جدّم از جدّ او بهتر و خودم از وي بهترم و همين سخنان بود كه او را به كشتن داد؛ امّا اينكه مي‏گفت كه پدرم از پدر يزيد بهتر بود، پاسخش اين است كه پدر من با پدر او بر سر خلافت به منازعه برخاست و خدا به سود پدرم و به ضرر پدر وي حكم كرد؛ و اما اينكه مي‏گفت كه مادرم از مادر يزيد بهتر بود، به جانم سوگند اين را راست گفت، چون فاطمه(عليهاالسلام) دختر رسول‏خداصلي الله عليه و آله و سلم بهتر از مادر من بود؛ و امّا اينكه مي‏گفت كه جدّم از جدّ او بهتر بود؛ اين سخن نيز درست بود، زيرا كسي كه به خدا و روز جزا ايمان دارد، هرگز به خود چنين جرأتي نمي‏دهد كه بگويد ابوسفيان از محمّدصلي الله عليه و آله و سلم بهتر بود؛ و امّا اين سخن او كه مي‏گفت: من از يزيد بهترم؛ گويا اين آيه را نخوانده است كه ﴿قُلِ اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ... ) 2
در اين هنگام، ـ طبق نقل سيد بن طاووس و ديگران 3 ـ زينب كبرا(عليهاالسلام) در
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص165.
^ 2 - ـ ر.ك: الارشاد، ج1، ص119.
^ 3 - ـ ر.ك: اللهوف، ص191، «خطبه حضرت زينب(عليهاالسلام) در مجلس يزيد».

588

پاسخي كوبنده، مانند سخن امام صادق(عليه‌السلام) در روايت پيشين، به يزيد فرمود:
آيا چنين پنداشتي از اينكه اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما تنگ گرفتي و كار ما بدين جا كشيد كه به اسيري‏مان ببرند، آن‏گونه كه ساير اسيران را مي‏برند، ما نزد خدا خوارگشته‏ايم و تو در درگاه او محترم و آبرومند بوده‏اي و خدا به سبب عظمت مقامي كه تو نزد او داشته‏اي ما را چنين و تو را چنان كرده، پس باد به دماغ افكنده و اظهار شادماني مي‏كني؟! اين براي آن است كه دنيا و همه اسباب ظاهري را اكنون رام خود مي‏بيني و گردش امور به كام توست و مُلك و سلطنت ما بدون دردسر در دست توست؛ لحظه‏اي سكوت كن و آرام بگير. آيا فراموش كردي اين سخن خدا را كه فرمود: ﴿ولايَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا اَنَّما نُملي لَهُم خَيرٌ لاَنفُسِهِم اِنَّما نُملي لَهُم لِيَزدادُوا اِثمًا ولَهُم عَذابٌ مُهِين) 1 كافران مپندارند در اينكه به ايشان مهلت مي‏دهيم، براي آن‏ها نيكوست، بلكه به آنان مهلت مي‏دهيم تا بيشتر بر گناهانشان بيفزايند، پس عذابي خواركننده و خفت‏آور خواهند داشت و ... 2.
 
 
6. دعاي امام عصر(عج) در قنوت
مرحوم مجلسي از البَلَد الامين مرحوم كفعمي نقل مي‏كند كه مولانا حجة ابن الحسن(عليه‌السلام) در قنوت، چنين مي‏گفتند: ﴿اللّهُمَّ ملِكَ المُلكِ تُؤتي المُلكَ مَن تَشاءُ وتَنزِعُ المُلكَ مِمَّن تَشاءُ وتُعِزُّ مَن تَشاءُ وتُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيرُ اِنَّكَ
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 178.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص165 ـ 164.

589

عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير﴾ يا ماجد يا جواد ... 1.
اشاره: آخرين ذخيره هستي كه سر انجامْ مُلك و سلطنت غصب شده اجداد پاكش را به امر الهي باز پس خواهد گرفت، در دعاي قنوت نماز خويش اين آيه شريفه را مي‏خواند، تا روزي كه حكم آيه شريفه در حق او اجرا شود و به اين مُلك ظاهري براي احقاق حق و اجراي عدالت در عرصه گيتي برسد. در آن هنگام، عزّت اسلام و مسلمانان، ذلّت كفر و كافران، زبوني نفاق و منافقان و بالاخره خواري خونخواران مستكبر ظاهر خواهد شد.
 
 
7. جايگاه حكومت در گفتار علوي(عليه‌السلام)
قال علي(عليه‌السلام): أما والله! لقد تقمّصها فلان (ابن أبي قحافة) و أنّه ليعلم أنّ محلي منها محلّ القطب من الرّحا ينحدر عنّي السيل و لا يرقي إليّ الطّير؛ فسدلت دونها ثوباً و طويت عنها كشحاً...أما والذي فلق الحبّة و برأ النّسمة! لولا حضور الحاضر و قيام الحجّة بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء ألاّ يقارّوا علي كظّة ظالم و لا سغب مظلوم، لألقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس أوّلها و لألفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز 2.
اشاره: آن حضرت حكومت را براي «دفع باطل» و «اقامه حق» 3 مي‏خواست، وگرنه دنيا را از استخوان خوكي كه در دست شخص جذامي باشد، پست‏تر مي‏دانست: و الله! لدنياكم هذه أهون في عيني من عراق خنزير في يد مجذوم 4 ، چون دنيا ـ يعني اعتبارهاي موهوم آن، نه موجودهاي
^ 1 - ـ ر.ك: البلد الامين، ص10؛ بحار الانوار، ج82، ص234.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 3، بند 1 و16 و17.
^ 3 - ـ همان، خطبه 33، بند 2.
^ 4 - ـ همان، حكمت 236.
 

590

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved