بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

مي‏رسد، هرچند بگويد: ﴿لانُريدُ مِنكُم جَزاءً ولاشُكورا) 1 چون محور كار كاملان، همانا اصل ﴿اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ الله) 2 است. نيل به «وجه الله» كمال برين انسان‏هاي كامل است، بنابراين هبه مصون از عوض و معصوم از غرض، از غير خداوند صادر نخواهد شد.
هبه مراتبي دارد و هر مرتبه‏اش كه صادر گردد، ظهور هبه الهي است؛ يعني واهبْ مظهر همين نام شريف مي‏شود و توفيق بخشش صحيح و قُربي را به دست مي‏آورد، زيرا اين نعمت وزين را بخشنده، نه از خود دارد و نه از غير خدا، پس تنها راه رسيدن به اين فضيلت، مظهر نام الهي شدن است و به اين نكته فاخر، راسخان در علم التفات دارند، از اين‏رو رحمت لدنّي را به استناد وهّاب بودن خدا از او مي‏خواهند؛ يعني اگر خداي سبحان به اسم شريف وهّاب ظهور كند، بهترين و مهم‏ترين هبه‏اش همانا مظهريّت نام مبارك واهب است كه اگر كسي به اين مظهريت فاخر برسد، علم صحيح را به متعلمان راستين هبه مي‏كند تا گستره بخشش و دانش با هبه الهي و رسوخ علم تأمين گردد.
 
 
ويژگي‏هاي دعاي راسخان در علم
راسخان در علم به مبدئيّت خداي سبحان و اوصاف كمالي او معترف و اهل نيايش‏اند. آنان به قيامت و احوال آن اعتقاد و به وحي و رسالت ايمان دارند كه صراط مستقيم و رابط ميان مبدأ و معاد است. البته راسخان داراي مراتبي هستند و براساس ويژگي مراتب طولي، دارند، درجه والا مرتبه مياني و پايين را
^ 1 - ـ سوره انسان، آيه 9.
^ 2 - ـ سوره انسان، آيه 9.

241

نيز دارد؛ ولي صاحب مراتب آغازين يا مياني از درجه عالي محروم است.
دعاي راسخان در علم نيز ويژگي‏هايي بدين شرح دارد:
1. راسخان در علم از سويي «تبرّي» از گناه و تنزّه و انزجار از آن: ﴿لاتُزِغ قُلُوبَنا... ﴾ و از ديگر سو «تولّي» رحمت و بهشت را مي‏خواهند و «تولّي» آنان پس از «تبرّي» آمده است: با تعبيرهايي مانند «هبه»: ﴿وهَب لَنا﴾ و «لدن»: ﴿مِن لَدُنك﴾ كه موادّ اين دعا را مي‏سازد و با «استدلال»، «تأكيد»، «جمله اسميّه» و «حصر» كه هيئت اين نيايش را شكل مي‏بخشد، از خداوند رحمت او را مي‏خواهند.
2. آنان آنچه را از خدا دريافت مي‏كنند، هديه مي‏دانند؛ يعني خود و كارشان را در برابر ذات اقدس خداوندي به حساب نمي‏آورند تا در برابر آن پاداشي را طلب كنند : إذ كلّ نعمك ابتداء 1 ، پس تعبير ﴿لَدُنك﴾ و ﴿هَب﴾ و ﴿اِنَّكَ اَنتَ الوَهّاب﴾ نشان مي‏دهد كه موهبت خدا پيشينه استحقاق بنده را ندارد.
3. راسخان در علم از خداي سبحان خواستار رحمت خاص اويند: ﴿هَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَة﴾. براي طلب فرزند نيز مي‏گويند: ﴿رَبِّ هَب لي مِن لَدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَة) 2 و از خدا فرزندي لدنّي مي‏خواهند. براساس درخواست حضرت زكريا(عليه‌السلام) حضرت يحيي(عليه‌السلام) انساني «لدنّي» است.
4. آنان از ذات اقدس خداوندي خواهان رحمت خالص اويند. مطلوب آنان فيض بي‏واسطه خداست كه ميان آنان و رحمت الهي فاصله و واسطه‏اي نباشد: ﴿هَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَة﴾.
^ 1 - ـ صحيفه سجاديه، دعاي 12.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 38.

242

5. دعاي اهل مزرع و مرتع و... آن‏گاه خالص مي‏شود كه آن‏ها را نيز ملك طلق خداي سبحان بداند؛ نه اينكه به مزرع و مرتع خويش دل بندد و براي رفع نياز شخصي به آن‏ها اعتماد كند. از دعاي راسخان در علم برمي‏آيد كه آنان رحمت را تنها از ذات اقدس خداوندي مي‏دانند و خود را مضطرّ مي‏بينند.
انساني كه به مضطرّ بودن خويش و اينكه كليد رحمت تنها به دست خداست آگاه است، به كسي و چيزي دل نخواهد بست و دعايش خالص و مستجاب است، از اين‏رو سيّدالشهداء(عليه‌السلام) در لحظات پاياني حيات به امام سجّاد(عليه‌السلام) و ايشان نيز در چنان زماني به امام باقر(عليه‌السلام) وصيّت كردند كه به كسي كه هيچ پناهي جز خدا ندارد هرگز ستم نكنيد، زيرا چنين مظلومي مضطرّ است و دعايش خالص و مستجاب است: إيّاك و ظلم من لايجد عليك ناصراً إلاّ الله 1.
6. راسخان در علم با گفتن ﴿هَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَة﴾ (با تنوين نكره) همه امور خود را به «وهّاب» وا مي‏گذارند و به جهت تناسب حكم و موضوع مي‏توان گفت كه آنان خواستار رسوخ در علم و ايمان و نيز علم و ايمان راسخ‏اند؛ نه دانش كساني كه قرآن كريم درباره‏شان مي‏فرمايد: ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذي ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها) 2 و نه علمي مانند دانش ابوحنيفه كه امام باقر(عليه‌السلام) به وي فرمود: و ما ورّثك الله من كتابه حرفاً 3.
7. تعبير ﴿ءامَنّا﴾، نشان رسوخ علم و ايمان در راسخان در علم است و آنان مي‏دانند هر دو در معرض خطر است و به همان دليل كه قبلاً آن دو را
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص331؛ بحار الانوار، ج46، ص451 ـ 153.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 175.
^ 3 - ـ علل الشرايع، ج1، ص112؛ بحار الانوار، ج2، ص293.

243

نداشته‏اند، بعداً نيز شايد از آنان گرفته شوند، از اين‏رو پيوسته از خداي سبحان علم و ايمان مي‏خواهند، زيرا فعل مضارع ﴿يَقولون﴾، بيان كننده سيره و ملكه شدن ﴿ءامَنّا بِهِ كُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا) 1 براي آنان است.
8. راسخان در علم پيش از طرح تقاضاي خويش از پيشگاه خداي سبحان اعتراف مي‏كنند كه كارها به دست توست؛ آن‏گاه بي‏ارائه خواسته‏اي مشخص رحمت او را مي‏طلبند؛ يعني نمي‏گويند «ربّنا هب لنا رحمة من لدنك»، بلكه مي‏گويند: ﴿وهَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَة﴾.
 
 
ادب راسخان در علم
راسخان در علم نمي‏گويند كه خدايا به ما رحم كن و به جهنّم مبتلا مساز؛ بلكه با بياني بسيار مؤدّبانه مي‏گويند كه خدايا تو قيامتي داري و خلف وعده نمي‏كني: ﴿رَبَّنا اِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَومٍ لارَيبَ فيهِ اِنَّ اللهَ لايُخلِفُ الميعاد﴾. ائمّه(عليهم‌السلام) نيز گاه به جاي «ارحمني» مي‏گفتند: «يا أرحم الراحمين».
طبق اين آيه، سرّ ناله و تضرّعِ راسخان در علم اين است كه چون آنان به روز حساب معتقد و از عاقبت كار منحرفان بيماردل آگاه‏اند، به خدا مي‏گويند كه به ما رحمت لدنّي عطا فرما و از انحراف قلب دور بدار.
 
 
يوم الجمع
اسناد «گرد و آورنده مردم در قيامت» به ذات اقدس الهي: ﴿جامِعُ النّاس﴾ و آيه ديگر آمده است: ﴿اِنَّ اللهَ جامِعُ المُنفِقينَ والكفِرين) 2 براي آن است كه
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 140.

244

مردم را، از اولين و آخرين، در قيامت گرد مي‏آورد و قيامت، مجمع و ﴿يَومَ الجَمع) 1 است: ﴿قُل اِنَّ الاَوَّلينَ والاءخِرين ٭ لَمَجموعونَ اِلي ميقتِ يَومٍ مَعلوم) 2 ﴿فَكَيفَ اِذا جَمَعنهُم لِيَومٍ لارَيبَ فِيه) 3 ﴿يَومَ يَجمَعُكُم لِيَومِ الجَمعِ ذلِكَ يَومُ التَّغابُن) 4
 
 
يقين راسخان در علم به قيامت
﴿لِيَومٍ لارَيبَ فيه﴾ به اين معنا نيست كه قيامت «في نفسه» شك برنمي‏دارد، بلكه راسخان در علم مي‏گويند ما به قيامت يقين داريم و خداي سبحان نيز از يقين آنان خبر مي‏دهد.
خداي سبحان درباره قيامت به جاي «بالضّروره» كه ضرورت منطقي را مي‏رساند، تعبير «لا ريب فيه» آورده است: ﴿رَبَّنا اِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَومٍ لارَيبَ فيه﴾، همان‏گونه كه درباره قرآن كريم فرموده است: ﴿ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيه) 5
توضيح اينكه معارف اصيل دين كه از آن به اصول اعتقادي ياد مي‏شود (توحيد و نبوت و معاد) اموري ضروري و يقيني‏اند؛ يعني قطعاً موجودند و هيچ ترديدي به حريم آن‏ها راه ندارد. از مطلب ضروري به معناي حتمي، در قرآن كريم به ﴿لارَيبَ فيه﴾ ياد مي‏شود، چنان‏كه گاهي به معناي يقيني بودن
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره واقعه، آيات 50 ـ 49.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 25.
^ 4 - ـ سوره تغابن، آيه 9.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 2.

245

صحت چيزي به كار مي‏رود؛ مثلاً ﴿ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيه) 1 يعني در حق بودن قرآن و صحت دعوت و دعواي آن شكّي نيست.
نفي ريب در توحيد را مي‏توان از آيه ﴿اَفِي اللهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّموتِ والاَرض) 2 استفاده كرد و نفي ريب در معاد را از آيه ﴿واَنَّ السّاعَةَ ءاتِيَةٌ لارَيبَ فِيها واَنَّ اللهَ يَبعَثُ مَن فِي القُبور) 3 و نفي ريب در وحي و نبوّت را از آيه ﴿وما كانَ هذا القُرءانُ اَن يُفتَري مِن دونِ اللهِ ولكِن تَصديقَ الَّذي بَينَ يَدَيهِ وتَفصيلَ الكِتبِ لارَيبَ فيهِ مِن رَبِّ العلَمين) 4 و آيات ديگري.
تذكّر: 1. در آيه مورد بحث كلام راسخان در علم آمده است كه خداوند مردم را براي معادي كه ريب در آن نيست جمع مي‏فرمايد. اين سخن هم گوياي ايمان بي‏ترديد آنان درباره‏معاد است و هم ايمان آن‏ها به ترديد ناپذيري معاد و هم تعليل ضروري بودن آن به اينكه خداوند خلف وعده ندارد و امتناع خلف وعده، مستلزم حتمي بودن معاد است.
2. نفي ريب درباره معاد و نيز درباره قرآن حكيم به دو مطلب بازمي‏گردد كه هر دو ضروري و ترديدناپذيرند: يكي درباره اصل تحقق (كان تامه) و ديگري درباره حق بودن آنچه در آن است، بعد از اصل تحقق (كان ناقصه)؛ يعني اصل وحي و نبوّت قطعي است و صدق و حق بودن مطالب كتاب الهي حتمي است و نيز اصل معاد قطعي است و صدق و حق بودن تمام وعده و وعيدهاي راجع به آن، حتمي و ريب‏ناپذير است. با اين تحليل ناتمامي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره ابراهيم، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيه 7.
^ 4 - ـ سوره يونس، آيه 37.

246

بعضي مطالب در نوشتار برخي متأخران 1 روشن مي‏شود.
 
 
اجابت قطعي الهي
راسخان در علم، پس از دعا منتظر اجابت و تحقق وعده‏هاي الهي‏اند: ﴿اِنَّ اللهَ لايُخلِفُ الميعاد﴾. اين جمله به آنان اطمينان مي‏بخشد كه دعايشان اجابت مي‏شود. «ميعاد» به معناي وقت انجاز وعده است؛ ولي به معناي «وعده» نيز مي‏آيد.
اسم ظاهر ﴿الله﴾ كه مي‏شد به جايش ضمير «إنّك» بيايد آيات گذشته را به آينده پيوند مي‏دهد و جمله ﴿اِنَّ اللهَ لايُخلِفُ الميعاد﴾ سر فصل آيات پسين است كه درباره جنگ افروزان ضد دين سخن مي‏گويند. اين سرفصل، بيان وعده تخلف ناپذير خداوند نسبت به پيروزي مؤمنان و هزيمت و شكست كافران و مشركان است، بنابراين گاهي وعده و وعيد، لازم و ملزوم يكديگرند؛ وقتي خدا به مؤمنان وعده پيروزي مي‏دهد، پيامد تحقق اين وعده، وعيدي به نام هزيمت و شكست كافران است.
 
 
اشارات و لطايف
 
پندار وعيديّه درباره خلف وعيد
متكلّماني به نام «وعيديّه» مي‏گويند: همان‏گونه كه خدا خلف «وعده» نمي‏كند و مؤمنان را حتماً به بهشت مي‏برد، خلف «وعيد» نيز ندارد 2 ؛ يعني تبهكاران را حتماً به جهنّم خواهد برد، در حالي كه خلف وعده، قبيح است و از خدا
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص231 ـ 230.
^ 2 - ـ مقالات الاسلاميين، ص124؛ الملل و النحل، ص132، 21.

247

محال، بنابراين وعده بهشت براي اهل فلاح و صلاح تخلّف نمي‏پذيرد؛ امّا خلف وعيد، نه تنها محال نيست بلكه كرامت است و بر اين اساس ممكن است خداوند از وعيد يعني كيفر گناهكاري درگذرد.
آري قبيح نبودن خلف وعيد نبايد غرورآفرين شود، زيرا معلوم نيست كه خدا از فلان وعيد معيَّن بگذرد، بنابراين بايد انسان همواره ميان خوف و رجا به سر برد؛ هم به عفو خدا اميدوار و هم از وعيد خداوند هراسناك باشد.
 
 
بحث روايي
 
1. دفع خطر «زيغ» با دعا
إنّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم كان يكثر في دعائه أن يقول: اللّهمّ مقلّب القلوب! ثبّت قلبي علي دينك 1.
إنّ رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم كان إذا استيقظ من الليل قال: لا إله إلاّ أنت، سبحانك! اللّهمّ إنّي أستغفرك لذنبي و أسألك رحمتك! اللّهمّ زدني علماً و لا تزغ قلبي بعد إذ هديتَني و هب لي من لدنك رحمةً إنّك أنت الوهّاب 2!
عن سماعة بن مهران قال: قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): أكثروا من أن تقولوا: ﴿رَبَّنا لاتُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا﴾ و لا تأمنوا الزيغ 3!
اشاره: أ. ظاهراً امام صادق(عليه‌السلام) تعبير أكثروا در حديث اخير را از جمله ﴿يَقولون﴾ در آيه پيشين استفاده كرده‏اند كه مفيد استمرار است، زيرا مقول قول راسخان در علم است؛ يعني «يقولون لا تزغ قلوبنا» و «يقولون هب لنا من
^ 1 - ـ الدر المنثور، ج2، ص154.
^ 2 - ـ همان، ص157.
^ 3 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص164.

248

لدنك رحمة» و «يقولون ربّنا إنّك جامع الناس».
ب. راسخان در علم، از ذات اقدس خداوندي علوم و معارف قرآني را مي‏طلبند. همين دعا درباره «ولايت» در برخي دعاهاي مأثور در روز عيد غدير نيز آمده است: ربّنا إنّك أمرتنا بطاعة ولاة أمرك و أمرتنا أن نكون مع الصادقين. فقلت: ﴿اَطيعُوا اللهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِي الاَمرِ مِنكُم) 1 و قلت: ﴿اتَّقُوا اللهَ وكونوا مَعَ الصّدِقين) 2 فسمعنا و أطعنا ربّنا فثبّت أقدامنا و توفّنا مسلمين مصدّقين لأوليائك. ﴿رَبَّنا لاتُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا وهَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً اِنَّكَ اَنتَ الوَهّاب) 3 اللّهمّ إنّي أسئلك بالحقّ الّذي جعلته عندهم و بالّذي فضّلتهم علي العالمين جميعاً، أن تبارك لنا في يومنا هذا الّذي أكرمتنا فيه و أن تتمّ علينا نعمتك 4!
اين دعا نسبت به اصل ولايت «نص» است و نسبت به خيرات ديگر، «ظاهر».
از جمع ميان آيه مورد بحث با اين روايت، به استناد حديث شريف «ثقلين» مي‏توان نتيجه گرفت كه زيغ از قرآن كريم، انحراف از عترت(عليهم‌السلام) است و زيغ از عترت، انحراف از قرآن، از اين‏رو بي‏بهرگان از «ولايت»، يك حرف از معارف قرآني را هم به ارث نبرده‏اند 5.
بررسي برخي از ادعيه پيامبران(عليهم‌السلام) در قرآن مي‏فهماند كه آنان نيز نجات از
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 119.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 8.
^ 4 - ـ تهذيب الاحكام، ج3، ص147 ـ 143.
^ 5 - ـ علل الشرايع، ج1، ص113؛ بحار الانوار، ج2، ص293.

249

محروميت، رهايي از زيغ، آزادي از هرگونه قيدي را از خداوند درخواست مي‏كردند. دعاي حضرت ابراهيم خليل(عليه‌السلام) كه ﴿ولاتُخزِني يَومَ يُبعَثون ٭ يَومَ لايَنفَعُ مالٌ ولابَنون ٭ اِلاّمَن اَتَي اللهَ بِقَلبٍ سَليم) 1 از همين قبيل است.
 
 
2. تحليل دعاي صالحان
عن هشام بن الحكم قال: قال لي أبو الحسن موسي بن جعفر(عليه‌السلام): يا هشام! إنّ الله حكي عن قوم صالحين أنّهم قالوا: ﴿رَبَّنا لاتُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذ هَدَيتَنا وهَب لَنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً اِنَّكَ اَنتَ الوَهّاب﴾ حين علموا أنّ القلوب تزيغ و تعود إلي عماها و رداها. إنّه لم يخف الله من لم يعقل عن الله؛ من لم يعقل عن الله لم يعقد قلبه علي معرفة ثابتة يبصرها و يجد حقيقتها في قلبه؛ و لا يكون أحد كذلك إلاّ من كان قوله لفعله مصدّقاً و سرّه لعلانيته موافقاً، لأنّ الله تبارك اسمه لم يدلّ علي الباطن الخفيّ من العقل، إلاّ بظاهر منه و ناطق عنه 2.
اشاره: صالحان دلشناس مي‏دانند كه بينش دل، عطيّه‏اي الهي است و نيز مي‏دانند كه گاهي قلوب منحرف و كور مي‏شوند: ﴿فَاِنَّها لاتَعمَي الاَبصرُ ولكِن تَعمَي القُلوبُ الَّتي فِي الصُّدور) 3 بدين جهت از خداوند مي‏خواهند كه قلبشان به اين حالت بازنگردد.
امام كاظم(عليه‌السلام) در تحليل سبب دعاي صالحان فرمود كه كسي كه اسما، اوصاف، معارف و احكام الهي را نفهمد، از خدا نمي‏ترسد، در نتيجه عالم نيست، زيرا تنها عالمان از خدا مي‏ترسند: ﴿اِنَّما يَخشَي اللهَ مِن عِبادِهِ
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيات 89 ـ 87.
^ 2 - ـ الكافي، ج1، ص18.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيه 46.

250

العُلَمؤُا) 1 توده مردم كه از اعتقاد ناب محروم‏اند، تنها رنگشان با موجودات ديگر تفاوت دارد: ﴿ومِنَ النّاسِ والدَّوابِّ والاَنعمِ مُختَلِفٌ اَلونُه كَذلِك) 2
قرآن كريم درباره ترس از خدا دو جمله داراي حصر بيان فرمود: 1. تنها عالمان از خدا مي‏ترسند: ﴿اِنَّما يَخشَي اللهَ مِن عِبادِهِ العُلَمؤُا﴾. 2. عالمان جز از خدا نمي‏ترسند: ﴿اَلَّذينَ يُبَلِّغونَ رِسلتِ اللهِ ويَخشَونَهُ ولايَخشَونَ اَحَدًا اِلاَّالله) 3 ريشه حصر دوم، حصر اول و ريشه حصر اول، معرفت صحيح خداست؛ يعني كسي از ديگران نمي‏ترسد كه تنها از خدا بترسد و در ترس مشرك نباشد و كسي از خدا مي‏ترسد كه او را بشناسد و در معرفت او موحّد باشد و اگر كسي خداشناس نبود و جهان‏بيني الهي نداشت، اگر ايماني هم داشته باشد، ايمانش «مستودع» است نه «مستقر»: و من لم يعقل عن الله لم‏يعقد قلبه علي معرفة ثابتة.
تا كسي مطلبي را به جان خود گره نزند، بدان معتقد نمي‏شود، بلكه تنها صورتي از آن را در ذهن دارد كه شايد با هر حادثه‏اي رخت بر بندد: انسان گاهي موضوع و محمول قضيه‏اي را به هم گره مي‏زند يعني ممكن است آن را تصديق كند و بدان عالم باشد امّا به آن ايمان نداشته باشد، زيرا در ايمان كامل، دو عقد لازم است: 1. عقد بين موضوع و محمول كه به همين جهت، قضيّه را «عقد» مي‏گويند. 2. عقد ميان حاصل اين قضيّه و جان انسان كه اين «اعتقاد» است؛ يعني آن عقد بين موضوع و محمول را جان انسان پذيرفته
^ 1 - ـ سوره فاطر، آيه 28.
^ 2 - ـ سوره فاطر، آيه 28.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 39.

251

است. طعم حقيقت ايمان را در اين مرحله مي‏توان چشيد كه كان قوله لفعله مصدّقاً و سرّه لعلانيته موافقاً.
اصل جامع، همان توافق ظاهر و باطن است و چون «قول» امر مهمّي است، آن را جداگانه بيان فرمود. كسي كه از كاري سخن مي‏گويد كه نمي‏خواهد انجام دهد، «منافق» و نكوهيده قرآن است: ﴿لِمَ تَقولونَ ما لاتَفعَلون ٭ كَبُرَ مَقتًا عِندَ اللهِ اَن تَقولوا ما لاتَفعَلون) 1 بر خلاف سست‏ايمان كه بنا دارد به گفته‏اش عمل كند ولي نمي‏كند. كسي كه سرّ و علنش موافق است، مي‏تواند آن معرفت را در خود تثبيت كند و قهراً اهل تعقّل باشد، در نتيجه از خدا بترسد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيات 3 ـ 2.

252

اِنَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِي عَنهُم اَمولُهُم ولااَولدُهُم مِنَ اللهِ شَيءاً واُولئِكَ هُم وقودُ النّار (10)
 
گزيده تفسير
كافران به جاي اعتقاد و اعتماد به خدا اموال و اولادشان را مايه دلگرمي خويش و خود را از خدا و دستاورد وحي بي‏نياز مي‏پندارند و خداي سبحان، سستي اين پندار را گوشزد مي‏فرمايد تا اتمام حجّتي بر كافران باشد و برخي از اهل ايمان را كه مرعوب ثروت و نيروي انساني آنان مي‏شدند، به اين اصل اساسي آگاه سازد كه دارايي‏ها و فرزندان كافران در برابر اراده خلل ناپذير ذات اقدس پروردگار هرگز نمي‏تواند از كارشان گره بگشايد و آنان در عذاب دردناك فقر و دوري از رحمت خداوندي مي‏سوزند و آتش‏زنه يا آتش‏گيره دوزخ‏اند.
 
 
تفسير
 
مفردات 
 
تنها عنايت و فيض مؤثر
آيه مورد بحث، اين اصل كلّي را بيان مي‏كند كه اموال و اولاد، چيزي از حق را
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج2، ص544، «وقود».

253

نصيب كافران نخواهد كرد، همان‏گونه كه «گمان» در مسائل علمي، انسان را از حق بهره‏مند نمي‏سازد: ﴿اِنَّ الظَّنَّ لايُغني مِنَ الحَقِّ شيءا) 1 يعني تنها عنايت و فيض الهي مؤثر است و چيزي بدل آن نخواهد بود.
اين اصل را با دو تقريب مي‏توان بيان كرد:
1. تقريب نخست: بر سه اصل استوار است: انسان ذاتاً محتاج است؛ «محتاجٌ إليه» او بلكه همه موجودات فقط خداست؛ خدا غني بالذات است.
نتيجه ترسيم اين اصول آن است كه اگر خدا بر عذاب كسي مصمم گردد، هيچ موجودي (حتي پيامبران و فرشتگان) مانع عذاب او نمي‏شوند، زيرا همه موجودات جهان مطيع و منقاد اويند.
برخي از آيات قرآن كريم به هر سه اصل اشاره دارند؛ مانند ﴿ياَيُّهَا النّاسُ اَنتُمُ الفُقَراءُ اِلَي اللهِ واللهُ هُوَ الغَنِي الحَميد) 2 در نيازمند بودن انسان شكي نيست و ترديد در اين است كه آيا اين نيازمندي را تنها خدا برآورده مي‏كند يا جز خدا نيز مي‏تواند، كه برپايه اين آيه، انسان فقط به خدا نيازمند است و اين گماني است باطل كه به عواملي چون مال و فرزند براي رفع نيازمندي دل ببندد.
برخي آيات به اصل دوم (انقياد طبيعي و فقر ذاتي همه اشيا به خدا) اشاره مي‏فرمايند: ﴿ولَهُ اَسلَمَ مَن في السَّموتِ والاَرض) 3 ﴿وكُلٌّ اَتَوهُ دخِرين) 4 ﴿ولِلّهِ جُنودُ السَّموتِ والاَرض) 5 پس بايد باور كرد كه در برابر
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 36.
^ 2 - ـ سوره فاطر، آيه 15.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 83.
^ 4 - ـ سوره نمل، آيه 87.
^ 5 - ـ سوره فتح، آيه 4.

254

خشم خدا از انسان، مال، فرزند، قبيله، فرشتگان و پيامبران، كاري ساخته نيست: ﴿لَن تُغنِي عَنهُم اَمولُهُم ولااَولدُهُم مِنَ اللهِ شَيءا﴾، زيرا سراسر موجودات جهانِ امكان برابر اراده حق منقادند؛ شما نمي‏توانيد خدا را عاجز كنيد: ﴿وما اَنتُم بِمُعجِزين) 1 و كافران گمان نكنند جلو افتاده و قدرت خدا را كنار زده‏اند: ﴿ولايَحسَبَنَّ الَّذينَ كَفَروا سَبَقوا) 2 چون قدرت خدا بر آن‏ها احاطه دارد: ﴿اَينَما تَكونوا يُدرِككُمُ المَوتُ ولَو كُنتُم في بُروجٍ مُشَيَّدَة) 3
مال كارآيي ندارد: ﴿ما اَغني عَنهُ مالُهُ وما كَسَب) 4 و روزي فرا مي‏رسد كه انسان به اين پيش‏بيني خداوند اعتراف مي‏كند: ﴿ما اَغني عَنّي مالِيَه) 5 همچنين قبيله و افراد وابسته حقيقي و حقوقي نيز فايده‏اي در دنيا يا آخرت ندارند: ﴿ولَن تُغنِي عَنكُم فِئَتُكُم شيءاً ولَو كَثُرَت) 6 ﴿يَومَ لايُغني مَولًي عَن مَولًي شيءاً ولاهُم يُنصَرون) 7
از فرشته‏ها هم كاري ساخته نيست، زيرا بي‏اذن خدا نمي‏توانند شفاعت كنند: ﴿وكَم مِن مَلَكٍ فِي‏السَّموتِ لاتُغني شَفعَتُهُم شيءاً اِلاّمِن بَعدِ اَن يَأذَنَ اللهُ لِمَن يَشاءُ ويَرضي) 8 چنان‏كه انبيا نيز منفعتي براي كافران ندارند، از اين‏رو
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 134.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 59.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 78.
^ 4 - ـ سوره مسد، آيه 2.
^ 5 - ـ سوره حاقّه، آيه 28.
^ 6 - ـ سوره انفال، آيه 19.
^ 7 - ـ سوره دخان، آيه 41.
^ 8 - ـ سوره نجم، آيه 26.

255

حضرت يعقوب به فرزندانش فرمود: ﴿وما اُغني عَنكُم مِنَ اللهِ مِن شي‏ء) 1
متكاثران بر اساس تفكّر جاهلي، ثروت خويش را هميشگي و در سايه آن حياتشان را نيز جاودانه مي‏پندارند و تعبير جاهلي «مالِ نمير» را بر ظروف مسين و فرش‏هاي زربافت و باغ و راغ اطلاق مي‏كنند: ﴿قالَ ما اَظُنُّ اَن تَبيدَ هذِهِ اَبَدا) 2 در حالي كه ﴿وما يُغني عَنهُ مالُهُ اِذا تَرَدّي) 3
2. تقريب دوم: داشتن مال و اولاد كمال نيست تا بتوان بدان‏ها به خدا نزديك شد. مترفان به پيامبران مي‏گفتند كه چون مال و فرزند بيشتري داريم سعادت‏منديم و عذاب نخواهيم شد: ﴿وما اَرسَلنا في قَريَةٍ مِن نَذيرٍ اِلاّقالَ مُترَفوها اِنّا بِما اُرسِلتُم بِهِ كفِرون ٭ وقالوا نَحنُ اَكثَرُ اَمولًا واَولدًا وما نَحنُ بِمُعَذَّبين ٭ قُل اِنَّ رَبّي يَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن يَشاءُ ويَقدِرُ ولكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لايَعلَمون ٭ وما اَمولُكُم ولااَولدُكُم بِالَّتي تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفي اِلاّمَن ءامَنَ وعَمِلَ صلِحًا فَاُولئِكَ لَهُم جَزاءُ الضِّعفِ بِما عَمِلوا وهُم فِي الغُرُفتِ ءامِنون) 4
مال و فرزند تقرّب نمي‏آورند، مگر ايمان و عمل صالحي همراه آن دو باشد؛ يعني انسان در راه تحصيل آن دو از راه حلال سستي نكند و پس از آن، در راه خدا به كارشان گيرد تا عمل او صالح و از اجر مضاعف برخوردار شود، پس ثواب‏آور، تنها ايمان و عمل صالح است.
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 67.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 35.
^ 3 - ـ سوره ليل، آيه 11.
^ 4 - ـ سوره سبأ، آيات 37 ـ 34.

256

آتش‏گيره دوزخ
خداي سبحان در درخت سبز آتش نهاد: ﴿اَلَّذي جَعَلَ لَكُم مِنَ الشَّجَرِ الاَخضَرِ نارًا فَاِذا اَنتُم مِنهُ توقِدون) 1 در بيابان‏هاي حجاز درختي مي‏رويد به نام مَرْخ و عَفار كه مي‏توان از جرقّه‏هاي برآمده از به هم خوردن شاخه‏هايش هيزم را شعله‏ور كرد و آتش افروخت 2.
قرآن كريم كافران را مانند آن درخت سبز، آتش‏افروزان جامعه مي‏نامد 3.
آل فرعون، نمونه‏اي از كافراني‏اند كه «وقود» آتش‏اند: ﴿واُولئِكَ هُم وقودُ النّار ٭ كَدَأبِ ءالِ فِرعَون) 4 سيره مستمرشان آنان را وقود جهنّم ساخت. كافران عادي هيزم جهنّم‏اند: ﴿واَمَّا القسِطونَ فَكانوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا) 5 ولي سردمداران كفر آتش‏زنه آن‏اند و آتش را شعله‏ور مي‏كنند و همان‏گونه كه در دنيا خودشان گمراه و عامل گمراهي ديگران بودند: ﴿واَضَلَّ فِرعَونُ قَومَهُ وما هَدي) 6 در قيامت نيز نه تنها خود مي‏سوزند، بلكه با آتش درونشان ديگران را نيز مي‏سوزاند: ﴿يَقدُمُ قَومَهُ يَومَ القِيمَةِ فَاَورَدَهُمُ النّارَ وبِئسَ الوِردُ المَورود) 7
در قيامت، تقدّم و تأخّر اعتباري نيست تا نخست فرعون و سپس پيروانش
^ 1 - ـ سوره يس، آيه 80.
^ 2 - ـ تفسير القمي، ج2، ص218؛ ر.ك: انوار التنزيل، ج2، ص288.
^ 3 - ـ «اِيقاد» و «استيقاد» يعني آتش روشن كردن، «وُقُود»، يعني اشتعال، «وَقُود» يعني ما تُوقد به النار (ر.ك: التحقيق، ج14 ـ 13، ص172).
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 11 ـ 10.
^ 5 - ـ سوره جنّ، آيه 15.
^ 6 - ـ سوره طه، آيه 79.
^ 7 - ـ سوره هود، آيه 98.

257

را به جهنّم افكنند، بلكه فرعون «وقود» نار است و ديگران هيزم آن: آتش‏افروزي او ديگران را شعله‏ور مي‏كند و همين كه در قيامت سوختن خويش را به آتش فرعون مي‏بينند، تعذيبي مضاعف است براي كساني كه در دنيا او را گرامي مي‏داشتند.
تعبير ﴿اَصحبُ النّار) 1 براي كافران نيز از آن روست كه همراه آتش‏اند و قيامت كه ظرف ظهور حقايق است، همه مي‏فهمند كه كافران در دنيا مصاحب آتش بودند؛ ولي آتش آن‏ها ظهور نداشت، چنان كه عمل دينفروشان و تصرف كنندگان ظالمانه در مال يتيمان، آتشخواري است و روز رستاخيز آتش درون آنان ظهور مي‏كند و بدين‏گونه وقود آتش‏اند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللهُ مِنَ الكِتبِ ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنًا قَليلاً اُولئِكَ ما يَأكُلونَ في بُطونِهِم اِلاَّ النّار) 2 ﴿اِنَّ الَّذينَ يَأكُلونَ اَمولَ اليَتمي ظُلمًا اِنَّما يَأكُلونَ في بُطونِهِم نارًا) 3 ﴿يَأكُلون﴾ كنايه از مطلق تصرّف است، بنابراين تصرّف بوستان سرسبز يتيم نيز آتش خوردن است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. مال و اولاد از ديدگاه قرآن
قرآن كريم، مال را تنها ابزار زينت زندگي مي‏داند: ﴿زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَوتِ مِنَ النِّساءِ والبَنينَ والقَنطيرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ والفِضَّةِ والخَيلِ المُسَوَّمَةِ
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 39.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 174.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 10.

258

والاَنعمِ والحَرثِ ذلِكَ مَتعُ الحَيوةِ الدُّنيا واللهُ عِندَهُ حُسنُ المَءاب) 1 ﴿اَلمالُ والبَنونَ زينَةُ الحَيوةِ الدُّنيا) 2
از سويي، مال مايه تأمين زندگي مادي است و از طرفي، تحصيل و نگهداري‏اش سخت است، از اين‏رو خداوند علاقه و لذّتي در انسان نهاد تا مزد آن سختي باشد؛ مثلاً براي سهولت تحصيل غذا كه براي بقاي حيات انسان ضروري است، آن را براي ذائقه انسان لذيذ قرار داد، پس لذت بردن از خوردن غذا يا تحصيل مال، براي بقاي حيات آدمي است؛ ولي انسان جاهل مي‏پندارد كه همين لذّت بردن هدف است و به اندازه‏اي كه در فضاي دهان لذّت مي‏برد، هماره مي‏خورد؛ نه به ميزان نياز دستگاه گوارش. آري انسان عادي اين علاقه را اصل مي‏پندارد: ﴿وتُحِبّونَ المالَ حُبًّا جَمّا) 3 در صورتي كه تحصيل مال براي تأمين اصل حيات است؛ نه حيات براي تحصيل مال: «مال از بهر آسايش عمر است؛ نه عمر از بهر گرد كردن مال» 4
قرآن كريم مال و فرزند را به شكل «موجبه كلّي» ابزار آزمون الهي مي‏شمارد: ﴿اِنَّما اَمولُكُم واَولدُكُم فِتنَةٌ واللهُ عِندَهُ اَجرٌ عَظيم) 5 و گاهي نيز به نحو «موجبه جزئي» مي‏فرمايد كه برخي همسران و فرزندان دشمن انسان هستند: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّ مِن اَزوجِكُم واَولدِكُم عَدُوًّا لَكُم فَاحذَروهُم) 6 آزمون بودن مال و فرزند را به صورت كلّي فرمود و دشمن بودن
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 46.
^ 3 - ـ سوره فجر، آيه 20.
^ 4 - ـ گلستان سعدي، باب 8.
^ 5 - ـ سوره تغابن، آيه 15.
^ 6 - ـ سوره تغابن، آيه 14.

259

همسران و فرزندان را به صورت جزئي، زيرا هر مال و فرزندي وسيله امتحان است؛ ولي هر همسر و فرزندي، دشمن انسان نيست.
 
 
2. عذاب كافران مخلّد
به گمان برخي، كافر چون هويّت انساني خود را از دست داده است، بر اساس ﴿نارُ اللهِ الموقَدَة ٭ اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفءِدَة) 1 خلود در آتش سبب عذاب او نمي‏شود؛ ولي اين سخن درست نيست، زيرا انسان هيچ‏گاه سرمايه اصلي (فطرت) را از دست نخواهد داد؛ حتّي مصداق‏هاي ﴿كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلّ) 2 نيز انسان هستند و در عين حال حيوان: ماهيت انسان «نوعِ متوسط» است كه تحت او انواع فراوان است نه نوع اخير؛ و اگر انسان كافر ماهيت خود را از دست مي‏داد و از سنخ حيوان‏هاي ديگر مي‏شد، عذاب‏هاي روحي را حس نمي‏كرد.
كافران داراي فطرت انساني‏اند؛ ولي فطرت خود را زنده به گور كرده‏اند: ﴿وقَد خابَ مَن دَسّها) 3 زيرا كسي كه انسانيت خود را از دست دهد و تمام ماهيت او حيوان گردد، راحت مي‏شود و عذاب روحي، خزي و... ندارد نظير ديوانه كه بر اثر فقدان عقل از حركات ناپسند خود خجالت نمي‏كشد ولي رباخوار، عاقلي ديوانه است و مخبّطانه محشور مي‏شود: ﴿اَلَّذينَ يَأكُلونَ الرِّبوا لايَقومونَ اِلاّ كَما يَقومُ الَّذي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيطنُ مِنَ المَسّ) 4 و اين جنون، فصل اخير اوست و آن عاقل، فصل متوسط. چنين نيست كه انسان تبهكار،
^ 1 - ـ سوره همزه، آيات 7 ـ 6.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
^ 3 - ـ سوره شمس، آيه 10.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 275.

260

ديوانه يا حيوان محض شود و انسانيت را به كلي رها كند و حيوان شود، بلكه عاقلِ مجنون است؛ يعني مي‏فهمد كه ديوانه است، از اين‏رو شرم مي‏كند و در آتش عذاب روحي مي‏سوزد.
عقايد باطل به صورت ﴿نارُ اللهِ الموقَدَة) 1 درآمده و شعله‏ور مي‏گردند و آن فطرت مدفون را مي‏سوزانند. اگر كافر و تبهكار، فطرتِ حق‏طلب و خداجوي خويش را نابود مي‏كرد، ديگر انسان نبود، بلكه درنده بود و عذاب روحي نداشت؛ ولي او فطرتي دارد كه در گورِ مفاسد و تبهكاري‏هايش دفن شده است، پس اگر هيزم جهنم شود: ﴿واَمَّا القسِطونَ فَكانوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا) 2 يا سنگريزه دوزخ: ﴿اِنَّكُم وما تَعبُدونَ مِن دونِ اللهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ اَنتُم لَها ورِدون) 3 يا از دل او بجوشد 4 ، عذاب قطعي است.
تذكّر: 1. برخي «حَضَب» به ضاد قرائت كرده‏اند، چنان‏كه در مفردات راغب اين كلمه در باب حَضَبَ آمده است نه حَصب 5.
2. از آيه ﴿حَصَبُ جَهَنَّم... ﴾ تعدد عذاب دروني و بيروني را مي‏توان استفاده كرد.
 
 
بحث روايي
 
عذاب حسي و روحي كافران
إنّ رجلاً أتي عثمان بن عفان و هو أميرالمؤمنين و بيده جمجمة إنسان ميّت؛
^ 1 - ـ سوره همزه، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره جنّ، آيه 15.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 98.
^ 4 - ـ سوره دخان، آيات 46 ـ 45.
^ 5 - ـ ص241، «ح ض ب».
 

261

فقال: إنّكم تزعمون النار يعرض علي‏هذا و أنّه يعذّب في القبر و أنا قد وضعت عليها يدي فلا أحسّ منها حرارة النّار. فسكت عنه عثمان و أرسل إلي علي بن‏أبي طالب المرتضي(عليه‌السلام) يستحضره. فلمّا أتاه و هو في ملأ من أصحابه قال للرجل: أعد المسألة فأعادها؛ ثمَّ قال عثمان بن عفان: أجب الرجل عنها يا أبا الحسن! فقال علي(عليه‌السلام): ايتوني بزند و حجر؛ و الرجل السائل و الناس ينظرون إليه، فأتي بهما فأخذهما و قدّح منهما النّار، ثمّ قال للرجل: ضع يدك علي‏الحجر؛ فوضعها عليه ثمّ قال: ضع يدك علي الزند؛ فوضعها عليه؛ فقال: هل أحسست منهما حرارة النار؟ فبهت الرجل. فقال عثمان: لولا عليٌ لهلك عثمان 1.
اشاره: علاّمه اميني نقل مي‏كند كه شخصي جمجمه انساني را نزد عثمان بن عفّان آورد و گفت كه مي‏گوييد كافر پس از مرگ در قبر مي‏سوزد، در حالي كه دست من بر اين جمجمه است و حرارتي حس نمي‏كنم. عثمان كه از پاسخ درمانده بود، اميرمؤمنان(عليه‌السلام) را خواست و سپس از آن مرد خواست سؤال خود را تكرار كند و به حضرت علي(عليه‌السلام) گفت كه پاسخش را بدهد.
به دستور حضرت علي(عليه‌السلام) سنگ چخماقي 2 آوردند؛ آن‏گاه با به هم زدن سنگ‏ها آتشي جهيد و حضرت علي(عليه‌السلام) به آن مرد فرمود كه دست خود را روي سنگ‏ها بگذار و سپس پرسيد كه آيا از آن دو حرارت حس مي‏كند و وي از جواب عاجز و مبهوت شد؛ گويا حضرت علي(عليه‌السلام) عملاً به وي فهماند كه
^ 1 - ـ الغدير، ج8، ص214.
^ 2 - ـ سنگ چخماق يا زَنَد، سنگي است كه بيابان نَوردان با آن آتش مي‏افروختند (لغت‏نامه، دهخدا، ج6، ص80 ـ 70). «مِسعَر» يعني ابزار آتش‏افروزي (مفردات، ص411، «س ع ر»: «واِذَا الجَحيمُ سُعِّرَت» (سوره تكوير، آيه 12).

262

آتش از درون اين دو سنگ مي‏جوشد، در حالي كه تو حرارتي ادراك نمي‏كني. جمجمه كافر نيز از درون شعله‏ور است، هرچند در ظاهر سرد است. عثمان گفت كه اگر علي(عليه‌السلام) نبود، عثمان هلاك مي‏شد.
قرآن كريم مي‏فرمايد: ﴿كَلاّلَيُنبَذَنَّ فِي الحُطَمَة ٭ وما اَدركَ مَا الحُطَمَة ٭ نارُ اللهِ الموقَدَة ٭ اَلَّتي تَطَّلِعُ عَلَي الاَفءِدَة) 1 «حطمه» آتشي است كه بر دل‏ها چيره مي‏شود، پس همان‏گونه كه بدن كافر «وقود» نار ظاهري است، قلب و روح او نيز «وقود» نار معنوي است و جامع روح و بدن ﴿وَقودُهَا النّاس) 2 است، زيرا «ناس» به پيكر بي‏روح گفته نمي‏شود، بلكه مركب از روح و بدن را «ناس» مي‏نامند و اين دو با هم حقيقت انسان را مي‏سازند، پس هم عذاب روحي از اوصاف ناپسند و عقايد باطل كافر سرچشمه مي‏گيرد و هم عذاب حسّي و ظاهري از كردار بدني او. با عذاب محسوس بدنش مي‏سوزد و با عذاب نامحسوس روحش.
گفتني است ظاهر اين‏گونه ادله نقلي به معناي نفي آتش‏هاي ديگر نيست؛ امّا اين‏گونه و روايات كه انسان را «وقود نار» مي‏نامند، محتوايشان آن است كه تبهكار، خودسوز و آتش افروز است؛ حال اگر آتشي ديگر هم باشد، «نارٌ علي نار» است، همان‏گونه كه عده‏اي در مقابل آنان، «نورٌ علي نور»اند. غرض آنكه حصري براي اقسام آتش و عذاب قيامت نيست و از اين‏گونه ادلّه وجود آتش دروني فهميده مي‏شود كه هرگز منافي آتش‏هاي بيروني نيست.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره همزه، آيات 7 ـ 4.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 24.

263

 
كَدَأبِ ءالِ فِرعَونَ والَّذينَ مِن قَبلِهِم كَذَّبوا بِءايتِنا فَاَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنوبِهِم واللهُ شَديدُ العِقاب (11)
 
گزيده تفسير
نمونه‏اي از وقود بودن كافران، سيره مستمرّ و روش شوم آل‏فرعون و كساني است كه پيش از آنان بودند و بر اثر استمرار فساد به چنين موقعيتي رسيدند و اموال و اولادشان به جاي عنايت و فيض خدا سهمي از حق و فضيلت را نصيب آنان نكرد و روز ظهور خطر نيز به دفاع از آنان بر نخواهد خاست.
 
 
تفسير
 
مفردات
كدأب: «دأب»، سيره مستمر و عادت هميشگي است 1.
فرعون: فرعون، اسم شخص معيّني نيست، بلكه عنوان سلسله سلاطين و فراعنه مصر است 2.
^ 1 - ـ مفردات، ص321، «د أ ب».
^ 2 - ـ قاموس كتاب مقدس، «فرعون».

264

 
تناسب آيات
پس از تهديد كافران به وقود بودن براي جهنم و سودمند نبودن اموال و اولاد به حال آن‏ها، در اين آيه به نمونه‏اي روشن از سرنوشت كافران گذشته اشاره مي‏كند كه نشان مي‏دهد شأن كافران عصر حضرت ختمي نبوت‏صلي الله عليه و آله و سلم در تكذيب پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مانند شأن آل فرعون در تكذيب موسي(عليه‌السلام) است و همان‏طور كه مال و فرزند به حالشان در رفع عذاب سودي نبخشيد، براي كافران زمان پيامبر اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز ثمري ندارد و عذاب را از آن‏ها دور نمي‏كند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
سيره تبهكاران و سنّت الهي
اضافه ﴿دَأب﴾ به ﴿ءالِ فِرعَون﴾، يا اضافه مصدر به فاعل بدين معناست كه سيره مستمر آل فرعون چنين بود؛ يا اضافه مصدر به مفعول بدين معنا كه سيره مستمر خدا درباره آل فرعون اين‏گونه بود.
در اين آيه دو سنت و دو سيره بيان شده است: سنت حسنه تغيير ناپذير الهي؛ سيره سيئه آل‏فرعون: جمله ﴿كَذَّبوا بِءايتِنا﴾ بيانگر سيره تبهكاران است و ﴿فَاَخَذَهُمُ اللهُ بِذُنوبِهِم﴾ گوياي سنّت الهي درباره آنان، چنان كه ﴿واِن عُدتُم عُدنا) 2 و ﴿واِن تَعودوا نَعُد) 3 بيان همين سنّت‏اند. اين مطلب، اصلي كلّي است و به آل فرعون و امت‏هاي پيش از آن‏ها نيز اختصاص نداشت، بلكه
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص232؛ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص200.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 8.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 19.

265

هميشه چنين خواهد بود، زيرا ﴿واللهُ شَديدُ العِقاب﴾.
خلاصه آنكه دأب مستمر كافران عصر رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مانند سيره گسترده آل فرعون است، در نتيجه دأب دائمي خداي سبحان درباره كافران عصر بعثت همانند سنت خداوند در مورد آل فرعون است، چون شديد العقاب بودن خداوند در برابر طاغيان سنّت قطعي الهي و دائمي است.
 
 
عبرت از فرجام پيشينيان
خداوند سبحان در آيات بسياري مردم را به عبرت گرفتن از سرنوشت گذشتگان فرا مي‏خواند و به سير در زمين و مطالعه سرنوشت انسان‏هاي متمكّني سفارش مي‏كند كه هم شمار آنان بيشتر از كافران عصر بعثت بود و هم قدرتشان افزون‏تر از آن‏ها: ﴿قَد قالَهَا الَّذينَ مِن قَبلِهِم فَما اَغني عَنهُم ما كانوا يَكسِبون) 1 ﴿اَفَلَم يَسيروا فِي الاَرضِ فَيَنظُروا كَيفَ كانَ عقِبَةُ الَّذينَ مِن قَبلِهِم كانوا اَكثَرَ مِنهُم واَشَدَّ قُوَّةً وءاثارًا فِي الاَرضِ فَما اَغني عَنهُم ما كانوا يَكسِبون) 2
خداي سبحان در آيه مورد بحث نيز مشركان حجاز را كه گمان مي‏كردند تمكّن مالي و فزوني اولاد، آن‏ها را از خداي سبحان بي‏نياز مي‏سازد و به جاي عنايت الهي كمكشان خواهد بود، به گذشته عبرت‏آموز تاريخ ارجاع مي‏دهد و سيره خداي سبحان با چنين كساني را بيان مي‏كند.
در قرآن كريم، نمونه‏هايي از اين دست هست؛ مانند اينكه مي‏فرمايد كه كافران دوران پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم به ده يك ثروت و قدرت پيشينيان كه فرستادگان خدا را تكذيب كردند، نرسيده‏اند: ﴿وكَذَّبَ الَّذينَ مِن قَبلِهِم وما بَلَغوا مِعشارَ ما
^ 1 - ـ سوره زمر، آيه 50.
^ 2 - ـ سوره غافر، آيه 82.

266

ءاتَينهُم فَكَذَّبوا رُسُلي فَكَيفَ كانَ نَكير) 1 و درباره قارون نيز مي‏فرمايد كه ما نه تنها وي را از بين برديم، بلكه پيش‏تر كساني قدرتمندتر و متمكّن‏تر از او را نيز نابود ساختيم 2.
 
 
اشارات و لطايف
 
قدرت الهي
هيچ قدرتي برابر قدرت خدا ياراي مقاومت ندارد، چنان كه فرعونيان با آن قدرت برتر، كاري از پيش نبردند: فرعون مي‏گفت كه اگر موسي پيامبر است، پس چرا دستبندهايي از طلا به نشانه منصوب شدن به رياست قوم ندارد: ﴿فَلَولا اُلقِي عَلَيهِ اَسوِرَةٌ مِن ذَهَب) 3 يا مي‏گفت كه آيا عظمت و حشمت مرا نمي‏بينيد: ﴿اَلَيسَ لي مُلكُ مِصرَ وهذِهِ الاَنهرُ تَجري مِن تَحتي) 4 ولي خداوند او و سپاهيانش را گرفت و به دريا افكند: ﴿فَاَخَذنهُ وجُنودَهُ فَنَبَذنهُم فِي اليَمّ) 5 ﴿فَغَشِيَهُم مِنَ اليَمِّ ما غَشِيَهُم) 6 زيرا اعضا و جوارح انسان تكويناً سربازان حق‏اند و خدا اگر بخواهد كسي را بگيرد، با زبان و دست و پاي خود او وي را مي‏گيرد، پس مقاومت در برابر خدا محال است؛ نه اينكه اگر كسي مقاومت كند، شكست مي‏خورد.
براين اساس نبايد پنداشت كه همه جهان سرباز و سپاه خداست جز انسان
^ 1 - ـ سوره سبأ، آيه 45.
^ 2 - ـ سوره قصص، آيات 83 ـ 78.
^ 3 - ـ سوره زخرف، آيه 53.
^ 4 - ـ سوره زخرف، آيه 51.
^ 5 - ـ سوره قصص، آيه 40.
^ 6 - ـ سوره طه، آيه 78.
 

267

بلكه انسان نيز جزو سپاهيان خداي سبحان است و تعبير جنگ رباخوار با خدا، براي اعلام شدّت معصيت رباخواري است، وگرنه جنگ تكويني با خدا محال است، همان‏گونه كه محال است دست ما حتّي براي لحظه‏اي در برابر اراده خودمان مقاومت كند و شكست بخورد 1. اين مثال، نمودار ضعيفي از من عرف نفسه فقد عرف ربّه 2 است.
 
 
بحث روايي
 
جنود الهي
قال علي(عليه‌السلام): اعلموا عباد الله أنّ عليكم رصداً من أنفسكم و عيوناً من جوارحكم و حفّاظ صدق يحفظون أعمالكم و عدد أنفاسكم 3.
و قال(عليه‌السلام): أعضاؤكم شهوده و جوارحكم جنوده و ضمائركم عيونه و خلواتكم عيانه 4.
اشاره: وقتي اعضا و جوارح انسان، شاهدان و سربازان الهي باشند، مخالفت علمي با خدا ممتنع و مقاومت عملي در برابر او بي‏ترديد محال است. سِرّ امتناع مخالفت علمي، همانا شهادت همه جوانح و جوارح بشر است و راز استحاله مخالفت عملي، همانا سربازي همه شئون انسان نسبت به اراده تكويني خداست.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ اين تشبيه به جهت علامت قدرت حق و تأثير او مطرح شد، وگرنه «لَيسَ كَمِثلِهِ شي‏ء» (سوره شوري، آيه 11).
^ 2 - ـ مصباح الشريعه، ص257.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 157.
^ 4 - ـ همان، خطبه 199.
   

268

قل للّذين كفروا ستغلبون و تحشرون إلي جهنّم و بئس المهاد (12)
 
گزيده تفسير
آيه، در يك پيشگويي اعجازآميز و بر پايه سنت الهي غلبه نهايي ايمان و عدل بر كفر و ستم، به پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم مي‏گويد: به كافران بگو كه به زودي شكست خواهند خورد. اين پيشگويي به زوري تحقق يافت و نه تنها مدينه، بلكه همه شبه جزيره عرب از شرّ كافران رهايي يافت.
در پايان آيه نيز خبر غيبي ديگري درباره حشر كافران به سوي دوزخ آمده است، آن‏گاه آنچه را كافران براي خود مهيا و آماده كرده‏اند به «بدي» وصف شده است.
 
 
تفسير
 
تناسب آيات
پس از بيان سرنوشت امت‏هاي گذشته و آنچه به سبب تكذيب پيامبران الهي برابر سنت مستمر خداوند بر سر آن‏ها آمده است، در اين آيه كافران و مشركان صدر اسلام را برحذر مي‏دارد كه مبادا با تكذيب پيامبر، به سرنوشت آنان

269

گرفتارآيند 1.
٭ ٭ ٭
 
 
معجزه و خبر غيبي
اين آيه، نظير آيه ﴿غُلِبَتِ الرّوم ٭ في اَدنَي الاَرض) 2 از آيات ملاحم و معجزات قرآن كريم است، زيرا پيشگويي مي‏كند كه يهوديان شكست خواهند خورد و طولي نكشيد كه درگيري‏هاي مسلمانان با يهوديان مدينه پيش آمد و عده‏اي از آن‏ها شكست خوردند و برخي تبعيد شدند و تقريباً مدينه بلكه همه شبه جزيره عرب از شر كافران نجات يافت.
همان‏طور كه گزارش معجزگونه حضرت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نسبت به مسئله‏اي دنيايي (شكست يهود) صادق بود، اخبار غيب‏گويانه آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم درباره مطلب آخرتي (حشر به سوي جهنم) نيز صحيح است.
آنچه را كافران خود آماده كرده‏اند بد است، چنان‏كه خداوند چيزهاي دردناكي را برايشان مهيّا كرده است: ﴿ومَهَّدتُ لَهُ تَمهيدا) 3
 
 
غلبه حق
در مصاف ايمان و كفر، عدل و ظلم و حسن و قبح، غَلَبه از آنِ طرفِ حق است، زيرا صدر و ساقه ساختار خلقت حق است: ﴿ما خَلَقنَا السَّموتِ والاَرضَ وما بَينَهُما اِلاّبِالحَقّ) 4 و باطل نسبت به نظام آفرينش بيگانه است و
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص706.
^ 2 - ـ سوره روم، آيه 3 ـ 2.
^ 3 - ـ سوره مدثر، آيه 14.
^ 4 - ـ سوره احقاف، آيه 3.

270

هر بيگانه‏اي مطرود خواهد بود. بر همين اساس، آيه ﴿كَتَبَ اللهُ لاَغلِبَنَّ اَنَا ورُسُلي) 1 و ﴿كم من فئةٍ قليلةٍ غَلَبَتْ فئةً كثيرةً بِاِذنِ الله) 2 و ساير آياتِ موازي آن نازل شدند.
پندار باطلْ‏طلب و پوچ‏گرايانه كفرورزان و عدل‏ستيزان و قبيح و وقيح‏خواهان اين است كه ﴿بِعِزَّةِ فِرعَونَ اِنّا لَنَحنُ الغلِبون) 3 و پاسخ قاطع الهي اين است كه ﴿فَوَقَعَ الحَقُّ وبَطَلَ ما كانوا يَعمَلون ٭ فَغُلِبوا هُنالِكَ وانقَلَبوا صغِرين) 4
اين گروه حس‏زده و تجربه‏گراي بي‏تجريد عقلي، نظام هستي را در حوزه دنيا خلاصه كرده و منكر معادند و مي‏پندارند كه اگر قيامتي به پا گردد، حكم دنيا را دارد و همان‏طور كه در دنيا مُترَف و مرفّه بي‏دردند، در معاد نيز مسرف و زراندوز خواهند بود: ﴿وما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً ولَئِن رُدِدتُ اِلي رَبّي لاَجِدَنَّ خَيرًا مِنها مُنقَلَبا) 5 ﴿اَفَرَءَيتَ الَّذي كَفَرَ بِءايتِنا وقالَ لاَوتَيَنَّ مالاً وولَدا) 6 خداوند در ردّ آنان مي‏فرمايد: ﴿اَطَّلَعَ الغَيبَ اَمِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحمنِ عَهدا ٭ كَلاّ سَنَكتُبُ ما يَقولُ... ونَرِثُهُ ما يَقولُ ويَأتينا فَردا) 7 و نيز در قبال ادعاي واهي‏شان كه گفتند: ﴿وما نَحنُ بِمُعَذَّبين) 8 مي‏فرمايد: ﴿فَلا تَدعُ مَعَ اللهِ اِلهًا
^ 1 - ـ سوره مجادله، آيه21.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 249.
^ 3 - ـ سوره شعراء، آيه 44.
^ 4 - ـ سوره‏اعراف، آيات 119 ـ 118.
^ 5 - ـ سوره كهف، آيه 36.
^ 6 - ـ سوره مريم، آيه 77.
^ 7 - ـ سوره مريم، آيات 80 ـ 78.
^ 8 - ـ سوره شعراء، آيه 138.

271

ءاخَرَ فَتَكونَ مِنَ المُعَذَّبين) 1
هيچ‏كس حق ندارد رفاه و تمكّن تكاثري خود را با معارف كوثري دين اشتباه كند و اگر بگويد كه: ﴿نَحنُ اَكثَرُ اَمولًا واَولدًا وما نَحنُ بِمُعَذَّبين) 2 فوراً به او گفته مي‏شود: ﴿وما اَمولُكُم ولااَولدُكُم بِالَّتي تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفي اِلاّمَن ءامَنَ وعَمِلَ صلِحًا فَاُولئِكَ لَهُم جَزاءُ الضِّعفِ بِما عَمِلوا وهُم فِي الغُرُفتِ ءامِنون) 3 با اين تحليل مفاد آيه مورد بحث به خوبي روشن خواهد شد.
 
 
اشارات و لطايف
 
بررسي شبهه اشاعره
فخر رازي، همانند ديگر اشاعره، اين‏گونه پيشگويي‏ها را مستمسك جواز و مخالف عقل نبودن «تكليفِ ما لا يطاق» دانسته است 4.
اشاعره حسن و قبح عقلي را نمي‏پذيرند و تكليف به محال را جايز مي‏دانند و چنين استدلال مي‏كنند كه گاه خداوند از استمرار كفر و به جهنّم رفتن كافران خبر مي‏دهد و چون صدق گزارش خدا ضروري و كذب آن محال است، كفرورزي كافران جبري و حتمي خواهد بود؛ با اين حال از آنان مي‏خواهد كه ايمان بياورند 5.
اين پندار باطل از آنجا سرچشمه مي‏گيرد كه اشاعره كار انسان را تابع علم خدا مي‏دانند، با آنكه علم فعلي خداوند پيرو اعمال انسان‏هاست؛ يعني
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيه 213.
^ 2 - ـ سوره سبأ، آيه 35.
^ 3 - ـ سوره سبأ، آيه 37.
^ 4 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص203 ـ 202.
^ 5 - ـ ر.ك: شرح المقاصد، مج5 ـ 4، ج4، ص296، 282 و 300.

272

خداوند خبر مي‏دهد كه آنان با اختيار خود دستورهاي وي را عمل نمي‏كنند، با اينكه مي‏توانند به آنها عمل كنند؛ نه چون خدا مي‏داند كه آن‏ها به احكام خدا عمل نمي‏كنند آنان عمل نمي‏كنند.
 
 
بحث روايي
 
شأن نزول
لمّا أصاب رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم قريشاً ببدرٍ و قدم المدينة جمع اليهود في سوق قينقاع فقال: يا معشر اليهود! احذروا من الله مثل ما نزل بقريش يوم بدر؛ و أسلموا قبل أن ينزل بكم ما نزل بهم و قد عرفتم أنّي نبي مرسل تجدون ذلك في كتابكم. فقالوا: يا محمّد! لا يغرّنك؛ انّك لقيت قوماً أغماراً (جهّالاً بأمر الحرب غير مجرّبين) لا علم لهم بالحرب فأصبت منهم فرصة، إنّا والله! لو قاتلناك لعرفت أنّا نحن الناس؛ فأنزل الله هذه الآية 1.
اشاره: برخي، شأن نزول آيه مورد بحث را يهود مي‏دانند كه پس از جنگ بدر، پيامبر اسلام را همان پيامبري دريافتند كه حضرت موسي(عليه‌السلام) وعده داده و نامش در كتاب‏هايشان آمده است و هيچ‏گاه از دشمن شكست نخواهد خورد. آن‏ها پس از شكست مسلمانان در جنگ احد داوري خود را عجولانه خواندند و پيمانشان را با پيامبر شكستند و كعب بن اشرف و عده‏اي با مشركان مكه در مخالفت با پيامبر هماهنگ شدند و اين آيه درباره آنان نازل گرديد 2.
درباره شأن نزول آيه وجوهي گفته شده است؛ ولي مورد مخصص نيست و آيه اصلي كلي را مطرح مي‏كند و به نبرد بدر، احد يا يهود اختصاص ندارد.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص706.
^ 2 - ـ همان.

273

 
قَد كانَ لَكُم ءايَةٌ في فِئَتَينِ التَقَتا فِئَةٌ تُقتِلُ في سَبيلِ اللهِ واُخري كافِرَةٌ يَرَونَهُم مِثلَيهِم رَأي العَينِ واللهُ يُؤَيِّدُ بِنَصرِهِ مَن يَشاءُ اِنَّ في ذلِكَ لَعِبرَةً لاُولِي الاَبصر (13)
 
گزيده تفسير
اين آيه به حادثه مهم برخورد دو سپاه در جنگ بدر اشاره مي‏كند كه مسلمانان امدادهاي غيبي را به چشم خود ديدند. اين خرق عادت، غير از معجزاتي است كه مسلمانان آن را نديده بودند و تنها قرآن كريم (همانند ديگر اخبار غيبي) از آن خبر مي‏دهد.
اين آيه پيروزي مسلمانان بر كافران را امداد الهي مي‏نامد كه گاهي به فرستادن فرشته و زماني به بارش باران و هنگامي به ايجاد امن و آرامش در قلوب مؤمنان و ترس در قلوب كافران و وقتي نيز به تصرّف در مجاري ادراكي (مانند چشم) است و در جنگ بدر همين معجزه اخير، رخ داد 1.
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص106.

274

تفسير
 
مفردات
فئه: گروه متظاهر و پشتيبان يكديگر را «فئه» گويند 1.
التقتا: «التقا» به معناي برخورد است؛ خواه پيش‏بيني شده باشد و خواه نباشد 2.
عبرة: «عَبْر» در اصل، تجاوز از حالي به حال ديگر است. «عبور»، مختص به گذشتن از آب با شنا، كشتي، شتر يا پل است. عَبْر چشم، همان اشك است. «عبارت»، مختص كلام است كه از زبان گوينده شروع مي‏شود و از هوا مي‏گذرد و به گوش شنونده مي‏رسد 3.
 
 
تناسب آيات
در آيه پيشين از شكست كافران وعدم كارايي اموال و اولاد در روز حادثه سخن به ميان آمد و اين آيه نموداري از شكست آنان و پيروزي مؤمنان از راه نامتعارف است. ضمناً عبرت‏گيري را به هر دو گروه سفارش مي‏كند تا همگان (مؤمنان و كافران) از گزند غرور و آسيب غفلت مصون بمانند.
٭ ٭ ٭
 
 
اعجازي نادر در جنگ بدر
صدر و ذيل اين آيه، همه را به تأمل و تفكر در يكي از معجزات پيامبر
^ 1 - ـ ر.ك: مفردات، ص650، «ف ع ء».
^ 2 - ـ ر.ك: همان، ص745، «ل ق ي».
^ 3 - ـ همان، ص543، «ع ب ر».

275

فرامي‏خواند. اين اعجاز از موارد كم نظير و آيتي است براي همگان؛ هم براي مؤمنان تا در جنگ‏هاي بعدي اظهار ناتواني نكنند و هم براي كافران تا در نبردهاي ديگر تجرّي نداشته باشند.
اين اعجاز، موردي نادر الوقوع بود كه مسلمانان آن را با چشم خود ديدند و بر خلاف نوع معجزاتي بود كه تنها اخبار غيبي‏شان در قرآن آمده است؛ مانند قصه حضرت نوح(عليه‌السلام): ﴿تِلكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيها اِلَيكَ ما كُنتَ تَعلَمُها اَنتَ ولاقَومُكَ مِن قَبلِ هذا) 1 يا حضرت مريمٍّ: ﴿ذلِكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيهِ اِلَيكَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلمَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَمَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يَختَصِمون) 2 يا موساي كليم(عليه‌السلام): ﴿وما كُنتَ بِجانِبِ الطّور) 3
در اين نبرد، براساس علل و عوامل ظاهري، كافران شكست‏ناپذير مي‏نمودند، زيرا آنان نزديك هزار نفر جنگجوي مسلّح و برخوردار از تداركات و پشتيباني لازم بودند؛ ولي سپاه مسلمانان 313 نفر بود كه بيش از چند شمشير و زره نداشتند و بيشترشان پياده بودند و غذايشان چند دانه خرما بود.
 
 
راز پيروزي مؤمنان
خداي سبحان به جاي «فئة مؤمنة» مي‏فرمايد: ﴿فِئَةٌ تُقتِلُ في سَبيلِ الله﴾ كه، اشاره دارد كه عامل پيروزي كه از راه غيب نصيب گروه نخست شد، «في سبيل الله بودن جهاد» آنان بود، چون اصل كلّي و وعده الهي اين است كه ﴿اِن تَنصُرُوا
^ 1 - ـ سوره هود، آيه 49.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 44.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 46.

276

اللهَ يَنصُركُم ويُثَبِّت اَقدامَكُم) 1 چنان كه مشابه تعبير ياد شده درباره كافران به خوبي نشان مي‏دهد سبب شكست گروه دوم كفر آنان است: ﴿واُخري كافِرَة﴾؛ ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِي عَنهُم اَمولُهُم ولااَولدُهُم مِنَ اللهِ شَيءا) 2
 
 
عدم اسناد رؤيت به «فئه»
آيه، اصل قتال و نيز كفر را به «فئه» نسبت مي‏دهد؛ امّا ديدن را كه معجزه است به يكايك افراد نه به «فئه»؛ يعني نفرمود «و أخري كافرة تريها مثليها»، بلكه مي‏فرمايد: ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم﴾، زيرا «قتال» و «كفر» كار «فئه» است و ويژگي‏هاي افراد در آن نقش ندارد؛ مانند ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا لَقيتُم فِئَةً فَاثبُتوا واذكُروا اللهَ كَثيرًا لَعَلَّكُم تُفلِحون) 3 و ﴿فَلَمّا تَراءَتِ الفِئَتانِ نَكَصَ عَلي عَقِبَيهِ وقالَ اِنّي بَرِي‏ءٌ مِنكُم اِنّي اَري ما لاتَرَون) 4
در آغاز جنگ وقتي اين دو گروه برابر يكديگر قرار گرفتند، تنها شيطان مؤمنان را دو برابر مي‏ديد؛ امّا وقتي نبرد به مراحل جدّي‏تر رسيد، كافران نيز آنان را دو برابرشان ديدند، از اين‏رو «ديدن» را به افراد نسبت داد، تا اَدلّ و اَوكد باشد.
اگر ديدن را به «فئه» نسبت مي‏داد، اين احتمال بود كه بعضي از افراد آن را نديده، در نتيجه وحشت نكرده باشند؛ امّا با تعبير ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم﴾ كه عام مستغرق و مستوعب است، اين احتمال منتفي است.
^ 1 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 45.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 48.

277

مرجع ضميرهاي «يرونهم» و «مثليهم»
درباره مرجع ضمير در ﴿يَرَونَهُم﴾ و ﴿مِثلَيهِم﴾ وجوهي گفته‏اند كه براساس هر يك معنا نيز تفاوت مي‏كند:
1. مسلمانان كه سيصد و اندي نفر بودند، كافران را كه نزديك هزار نفر بودند، دو برابر (دو هزار نفر) ديدند. بر اين اساس، خداي سبحان چنين كرد تا مسلمانان با اخلاص بيشتري گام بردارند.
ضعف اين احتمال، گذشته از رجحان رجوع ضمير فاعل به مرجع نزديك كه كافران باشد، اين است كه اگر مسلمانان چنان راسخ بودند كه هر چه بر شمار دشمن افزوده مي‏شد، بر خضوع و اضطرار آنان به خدا مي‏افزود، اين معناي لطيف پذيرفتني بود؛ امّا حوادث بدر خلاف اين معنا را ثابت مي‏كند، زيرا حال مؤمنان را اين‏گونه بيان مي‏كند: ﴿ولَو اَرَكَهُم كَثيرًا لَفَشِلتُم ولَتَنزَعتُم فِي الاَمر) 1 پس اين احتمال مردود است.
2. كافران، مؤمنان را دو برابر خود (نزديك دو هزار نفر) ديدند، با آنكه مؤمنان يك سوم كافران بودند.
3. مؤمنان، كافران را كه سه برابر مؤمنان بودند، دو برابر يعني كمتر ديدند. اين احتمال با آيات 65 و 66 سوره «انفال» سازگار است: ﴿... اَلءنَ خَفَّفَ اللهُ عَنكُم وعَلِمَ اَنَّ فيكُم ضَعفًا فَاِن يَكُن مِنكُم مِائَةٌ صَابِرَةٌ يَغلِبوا مِائَتَينِ واِن يَكُن مِنكُم اَلفٌ يَغلِبوا اَلفَينِ بِاِذنِ اللهِ واللهُ مَعَ الصّبِرين﴾؛ ليكن بايد عنايت داشت كه مفاد پيروزي بر دو برابر، نمي‏تواند ناظر به جنگ بدر باشد كه اولين جهاد رسمي مسلمانان است.
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 43.
 

278

4. كافران، مؤمنان را دو برابر خودشان ديدند.
مقتضاي جمع احتمال يكم و چهارم با آيات سوره «انفال» آن است كه آيه مورد بحث در سوره «آل‏عمران» و آيات سوره «انفال»، بر تعدد موقف حمل شود: رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم پيش از جنگ، آن خواب را براي مردم نقل كرد و آيه مورد بحث به زمان جنگ نظر دارد و كافران قبلاً مسلمانان را كم ديده بودند، چنان كه مسلمانان هم آنان را كم ديده بودند؛ ولي وقتي در برابر يكديگر قرار گرفتند، كافران مؤمنان را چند برابر ديده و غافلگير شدند.
برخي مفسّران شيعه 1 و بيشتر مفسّران عامّه معتزلي (مانند زمخشري 2) و اشعري (مانند فخر رازي 3) اين دو دسته آيات را بر تعدد موقف حمل كرده‏اند.
آمدن ﴿يَرَونَهُم﴾ پس از ﴿واُخري كافِرَة﴾ نشان مي‏دهد كه صفت است و محلّ آن مرفوع و ضمير فاعل در ﴿يَرَون﴾ به «فرقه كافر» برمي‏گردد و ضمير مفعول به ﴿فِئَةٌ تُقتِلُ في سَبيلِ الله﴾؛ يعني كافران مؤمنان را دوبرابر ديدند؛ دو برابر خودشان (دو هزار نفر) يا دو برابر مؤمنان (بيش از ششصد نفر).
 
 
رؤيت حقيقي
تعبير ﴿رَأي العَين﴾ در اين آيه و تعبير ﴿في اَعيُنِكُم﴾ در سوره «انفال» تأكيد مي‏كنند كه كافران سپاه مؤمنان را و مؤمنان لشكر كافران را به وضوح ديدند و پندار نبود.
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص107.
^ 2 - ـ الكشّاف، ج1، ص341.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص206.

279

اصل برنامه جنگ را خداي سبحان در عالم رؤيا 1 به رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نشان داد كه گروهي اندك با او به مقابله پرداختند و حضرت رسول خوابش را به امّت گفت: ﴿اِذ يُريكَهُمُ اللهُ في مَنامِكَ قَليلًا ولَو اَرَكَهُم كَثيرًا لَفَشِلتُم ولَتَنزَعتُم فِي الاَمرِ ولكِنَّ اللهَ سَلَّمَ اِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدور ٭ واِذ يُريكُموهُم اِذِ التَقَيتُم في اَعيُنِكُم قَليلًا ويُقَلِّلُكُم في اَعيُنِهِم لِيَقضِي اللهُ اَمرًا كانَ مَفعولًا واِلَي اللهِ تُرجَعُ الاُمور) 2
براي تحقق جنگ و پيروزي مسلمانان، خداوند شما را نيز در چشم آنان كم جلوه داد، در نتيجه جنگ آغاز شد؛ ولي اگر آنان شما را زياد مي‏ديدند، يا با شما صلح مي‏كردند يا مي‏گريختند و شما نيز اگر آنان را فراوان مي‏ديديد، اختلاف مي‏كرديد و پيروز نمي‏شديد.
گاه در بيرون از چشم چيزي نيست و تنها در محدوده چشمِ تماشاگر چيزي پديدار مي‏شود؛ مانند كارهاي رعب‏انگيز ساحران: ﴿قالَ اَلقوا فَلَمّا اَلقَوا سَحَروا اَعيُنَ النّاسِ واستَرهَبوهُم وجاءو بِسِحرٍ عَظيم) 3 ولي در آيه ﴿اِذ يُريكَهُمُ الله﴾ چنين نيست، بلكه بايد چيزي باشد تا بتوان آن را به خدا نسبت داد.
آري اگر تصرّف در چشم به خدا نسبت داده نمي‏شد، اين احتمال بود كه تصرّف در محدوده چشم باشد؛ ليكن با توجه به قرائن موجود بايد از اين‏گونه احتمالات صرف‏نظر كرد و به ارائه الهي را حقيقي دانست نه چشم‏بندي.
^ 1 - ـ رؤياي رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم مانند بيداري آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم معصوم و مصون از وسوسه و گزند شيطان است.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيات 44 ـ 43.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 116.

280

تذكّر: اضلال و مانندش را مي‏توان به خداوند اسناد داد، زيرا خداوند اضلال كيفري دارد نه ابتدايي؛ و به معناي امساك فيض هدايت است كه عدم ملكه است؛ نه ايجاد ضلالت و نظير آن؛ بر خلاف چشم‏بندي ساحرانه كه كاري باطل است. آري اگر وجه صحيح داشته باشد، اسنادش به خداوند محذوري ندارد.
 
 
چگونگي كم و زياد نشان داده شدن لشكر
كافران لشكر مسلمانان را دوبرابر ديدند: ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم رَأي العَين﴾ و مؤمنان لشكر آن‏ها را اندك. درباره چگونگي اين تقليل كثير و تكثير قليل دو نظريه مي‏توان ارائه داد:
1. تصرف در محور چشم بوده و بينندگان چيزي را كه واقعيت نداشته مي‏ديدند و از مشاهده واقع عاجز بودند؛ مانند امت حضرت موسي(عليه‌السلام) كه طناب‏ها و چوب‏ها را مار مي‏ديدند: ﴿سَحَروا اَعيُنَ النّاسِ واستَرهَبوهُم وجاءو بِسِحرٍ عَظيم) 1 اين ارائه گرچه در آيه مورد بحث مستقيماً به خدا اسناد داده نشده؛ ولي در صدر آيه آن را آيت شمرده: ﴿قَد كانَ لَكُم ءايَة﴾ و نيز به ارائه الهي در ﴿واِذ يُريكُموهُم اِذِ التَقَيتُم في اَعيُنِكُم قَليلًا... ) 2 تصريح شده است و چون بايد واقعيتي باشد كه بتوان آن را به خدا اسناد داد، از اين احتمال صرف‏نظر مي‏شود.
2. براي توجيه آيه ﴿ويُقَلِّلُكُم في اَعيُنِهِم) 3
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 116.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 44.
^ 3 - ـ همان.
 

281

مي‏توان گفت كه قرآن كريم بهره‏وري اين جهان را اندك مي‏شمرد: ﴿قُل مَتعُ الدُّنيا قَليل) 1 يعني همه دنيا «متاع قليل» است؛ نه اينكه بهره تبهكاران از دنيا كم باشد، چنان‏كه معناي ﴿واشتَرَوا بِهِ ثَمَنًا قَليلا) 2 در حالي كه تحريف كنندگان كتاب الهي اموال فراواني مي‏گرفتند، اين است كه مال زياد دنيا نيز كم است.
بر اين اساس چيزي كه حقيقتي جز دنيا ندارد اندك است و ايمان و مؤمن چون به امداد الهي و نصرت غيبي فرشته‏ها متكي است، پايدار و ثابت، در نتيجه زياد است. قرآن كريم از اين حقيقت پرده مي‏دارد و مي‏فرمايد سران كفر كه نگاهي دنيوي داشته و سيره آنان تحقير، تقليل و كمبيني مؤمنان بود، مؤمنان را اندك و ضعيف پنداشته و مي‏گفتند مؤمنان گروهي اندك‏اند: ﴿اِنَّ هؤُلاءِ لَشِرذِمَةٌ قَليلون) 3 و در قيامت كه جايگاه مؤمن و كافر مشخّص مي‏شود، روشن مي‏شود كه چه دسته‏اي اندك و چه گروهي بسيار بوده‏اند: ﴿حَتّي اِذا رَاَوا ما يوعَدونَ فَسَيَعلَمونَ مَن‏اَضعَفُ ناصِرًا واَقَلُّ عَدَدا) 4 حقيقت كافران جز «متاع دنيا» نيست كه حقيقت آن اندك است و خداي سبحان همين حقيقت كفر را كه اندك است در بيداري به مؤمنان نشان داد: ﴿واِذ يُريكُموهُم اِذِ التَقَيتُم في اَعيُنِكُم قَليلًا ويُقَلِّلُكُم في اَعيُنِهِم... ) 5
اگر مراد از ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم﴾ اين باشد كه مؤمنان كافران را دو برابر خود مي‏ديدند (626 نفر)، آيه سوره «انفال» هم مي‏فرمايد كه خدا مؤمنان را در
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 77.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 187.
^ 3 - ـ سوره شعراء، آيه 54.
^ 4 - ـ سوره جنّ، آيه 24.
^ 5 - ـ سوره انفال، آيه 44.

282

چشم كافران كم نشان داد، پس ديگر نيازي به جمع ميان اين آيه و آيه سوره «انفال» نيست كه بر تعدد موقف حمل كنيم، چون آنچه در هر دو موقف انجام شد، همان تقليل است.
درباره اينكه آيا همه كافران لشكر مسلمانان را اندك ديدند؛ يا شيطان به رقم آن‏ها پي برد؟ خداي سبحان مي‏فرمايد كه شيطان ابتدا كافران را شوراند كه مؤمنان توان نبرد با شما را ندارند و من نيز با شما هستم، پس به جنگ آنان برويد؛ امّا همين كه جنگ تن به تن آغاز شد، پا به فرار گذاشت و گفت كه از شما بيزارم؛ به راستي من چيزي را مي‏بينم كه شما نمي‏بينيد: ﴿واِذ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطنُ اَعملَهُم وقالَ لاغالِبَ لَكُمُ اليَومَ مِنَ النّاسِ واِنّي جارٌ لَكُم فَلَمّا تَراءَتِ الفِئَتانِ نَكَصَ عَلي عَقِبَيهِ وقالَ اِنّي بَرِي‏ءٌ مِنكُم اِنّي اَري ما لاتَرَون) 1 پس كافران تنها ظاهر مؤمنان را مي‏ديدند كه گروهي اندك بودند؛ ولي شيطان همراهان غيبي اين گروه را نيز مي‏ديد.
خداوند در آغاز نبرد، همه جنود خويش را به كافران نشان نداد و آنان پيكار را آغاز كردند؛ ولي ناگاه فرشتگان را به صورت سربازاني سفيدپوش و مسلّح به آنان نشان داد، پس كار خدا چشمبندي از قبيل ﴿سَحَروا اَعيُنَ النّاس... ﴾ نبود؛ هرچند چشمبندي ملكوتي بود نه ملكي: كافران پرده بر چشم دارند: ﴿اَلَّذينَ كانَت اَعيُنُهُم في غِطاءٍ عَن ذِكري وكانوا لايَستَطيعونَ سَمعا) 2 ولي گاهي خداي سبحان بر اساس ترهيب يا تشويق از غيب پرده برمي‏دارد و آنان به اراده و ارائه خداوند آن را مي‏بينند. جمعيت الهي مقابل
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 48.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 101.

283

كافران از نظر ظاهري، مردان مؤمن بودند و از نظر باطني، حقيقت آن‏ها و امداد غيبي و نصرت ملكوتي و فرشته‏ها. خداوند اين مجموعه را تقليل داد.
 
 
نظر فخر رازي و نقد آن
فخر رازي مي‏گويد:
تقليل حقيقي (عدّه‏اي را نديدن) شدني است؛ امّا ديدن عده‏اي بيش از آنچه هستند، ناممكن است، بنابراين اگر همه شرايط رؤيت حاصل شود ولي خواست خداوند بر رؤيت تعلّق نگيرد، چيزي را كه همه مي‏بينند آنان نخواهند ديد.
اينكه مسلمانان كافران را دوبرابر ديدند، به معناي ديدن معدوم و سفسطه است، از اين‏رو بايد كلمه ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم﴾ مجاز در كلمه باشد؛ يعني «يظنونهم مثليهم» يا «يحسبونهم مثليهم». مسلمانان مي‏پنداشتند كه آنان كافران دو برابرند؛ ليكن اگر يكي از معاني رؤيت را مظنّه بدانيم، مجازي در كار نخواهد بود 1.
در پاسخ بايد گفت كه تعبير به ﴿رَأي العَين﴾ تأكيدي بر حقيقي بودن رؤيت است و برپايه مطالب گذشته، سفسطه‏اي هم نيست و بي‏قرينه نمي‏شود ﴿رَأي العَين﴾ را بر مجاز مرسل يا استعاره حمل كرد.
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص207. اشاعره منكر نظام علّي و معلولي هستند و بر اين اساس، تخلّف معلول از علّت را ممكن مي‏پندارند كه در جاي خود، بطلان نظر آنها ثابت شده است (ر.ك: الملل و النحل، ص111 ـ 109؛ شرح المقاصد، ج4، ص228 ـ 227).

284

رأي شيخ طوسي و نقد آن
شيخ طوسي درباره ﴿ويُقَلِّلُكُم في اَعيُنِهِم) 1 در پاسخ به اين سؤال كه چگونه خداي سبحان افراد را كم مي‏كند و كافران عده‏اي از سربازان اسلام را نمي‏بينند، مي‏گويد: اين نوعي تخيّل است و منشأش نيز غبار سياهي بود كه بر اثر آن، همه جمعيت ديده نمي‏شدند، پس در حقيقت، تخيّل قلّت است نه شهود آن 2.
در پاسخ بايد گفت كه ظاهر﴿يَرَونَهُم﴾ نشان شهود كامل است و﴿رَأي العَين﴾ جنبه تأكيدي دارد 3.
 
 
يگانه ياور مسلمانان
خداوند برپايه حكمتش هر كه را بخواهد با ياري‏اش تأييد مي‏كند: ﴿واللهُ يُؤَيِّدُ بِنَصرِهِ مَن يَشاء﴾ و نصرت تنها از آنِ خداست: ﴿ومَا النَّصرُ اِلاّمِن عِندِ اللهِ العَزيزِ الحَكيم) 4 و آيه ﴿اِن تَنصُرُوا اللهَ يَنصُركُم ويُثَبِّت اَقدامَكُم) 5 نيز براي تشويق مؤمنان است نه تحقيق، زيرا اگر نصرت فقط از خدا باشد، انسان از خود چيزي ندارد تا دين خدا را ياري كند، مگر توفيق احياي دين خدا نصيب كسي شود و او مجراي نصرت الهي گردد و اين توفيق نيز بهره هر كسي نخواهد شد و خداوند به محرومان از رحمت خاص او اجازه قيام براي حفظ دين
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 44.
^ 2 - ـ التبيان، ج5، ص131.
^ 3 - ـ «رأي العين» مفعول مطلق تأكيدي است (اعراب القرآن، ج1، ص466).
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 126.
^ 5 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.

285

نمي‏دهد: ﴿ولكِن كَرِهَ اللهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وقيلَ اقعُدوا مَعَ القعِدين) 1
سخن اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در حلّ تناقض ظاهري برخي از آيات با يكديگر مفيد است: فلم يستنصركم من ذُلّ و لم يستقرضكم من قلّ، استنصركم و له جنود السّماوات و الأرض و هو العزيز الحكيم؛ و استقرضكم و له خزائن السّماوات و الأرض و هو الغنيّ الحميد؛ و إنّما أراد أن يبلوكم أيّكم أحسن عملاً 2 ؛ خداوند از شما ياري خواست، با آنكه جنود آسمان‏ها و زمين به فرمان اوست و از شما قرض حسن طلبيد، با آنكه خزائن آسمان‏ها و زمين به دست اوست.
آري هر نصرتي الهي است، هر چند به دست انساني ظاهر گردد، بنابراين نصرت را مي‏توان همانند رَمْي در ﴿وما رَمَيتَ اِذ رَمَيت) 3 دانست و گفت كه «ما نصرت اذ نصرت ولكن الله نَصَر».
 
 
صاحبان چشم
آنان كه از حواسّ خود صحيح بهره مي‏برند، افزون بر آنكه «اولوا البصائر» و «اولوا الألباب»اند، «أُولوا الأبصار» نيز هستند. در مقابل، قرآن آن‏ها را كه از چشم خود صحيح استفاده نمي‏كنند، كور مي‏نامد.
«أولوا الأبصار» كساني‏اند كه از راه چشم اطلاعات صحيحي را به قلب مي‏رسانند و قلب آن‏ها را تحليل مي‏كند. نمي‏توان گفت كه «اولوا الاَبصار» همان «اولوا الاَلباب»اند، زيرا گاهي محذور تكرار پيش مي‏آيد؛ نظير آيه
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 46.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 183.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 17.

286

﴿ولَقَد ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ كَثيرًا مِنَ الجِنِّ والاِنسِ لَهُم قُلوبٌ لايَفقَهونَ بِها ولَهُم اَعيُنٌ لايُبصِرونَ بِها ولَهُم ءاذانٌ لايَسمَعونَ بِها اُولئِكَ كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلُّ اُولئِكَ هُمُ الغفِلون) 1 كه «اَعين» در آن، چشم ظاهر است نه چشم باطن، وگرنه تكرار لازم مي‏آيد، زيرا چشم باطن همان دل است.
از ديدگاه قرآن كريم، اگر مجاري ادراكي (مانند چشم و گوش) ابزار دستاوردهاي فكري و علمي براي قلب باشند، حقيقتاً انسان داراي چشم و گوش است، وگرنه نابينا و ناشنواست. ديگر اندام‏ها نيز چنين‏اند. قرآن كريم درباره آل ابراهيم(عليهم‌السلام) مي‏فرمايد كه اينان صاحبان دست و چشم (توانمند و روشن‏بين) بودند: ﴿اُولِي الاَيدي والاَبصر) 2 آري كسي كه به تبر دست مي‏برد و بت مي‏شكند، صاحب مجاري تحريكي (مانند دست) است؛ امّا آن كه دست روي دست گذارده و بت‏پرستي، ظلم و مانند آن را تماشا مي‏كند، بي‏دست است.
هر كه چشم، اين مجاري ادراكي‏اش را به شايستگي به كار نگيرد يعني با ديدن صحنه آموزنده‏اي عبرت نگيرد چشم او همانند چشم حيوان است كه او نيز عبرت نمي‏گيرد.
مدير همه شئون ادراكي و تحريكي حيوانات، وَهْم آن‏هاست و شئون ادراكي و تحريكي انسان را عقل او عهده‏دار است. اگر وهم متولّي اداره امور كسي شود، او مصداقِ ﴿كالاَنعمِ بَل هُم اَضَلّ﴾ مي‏شود و چنانچه زمام ديدن و شنيدن و ديگر مجاري ادراكي و تحريكي او را عقل به دست گيرد، وي هم
^ 1 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
^ 2 - ـ سوره ص، آيه 45.

287

در مرحله عمل جزو «اُولي الأيدي و الأبصار» است و هم در مرحله دل در شمار «أُولوا الألباب». بر همين اساس، حضرت رسول‏صلي الله عليه و آله و سلم به اباذر فرمود كه جز براي رضاي خدا كاري نكند؛ حتّي خوردن و خوابيدن: يا أباذرّ! ليكن لك في كلّ شي‏ء نيّة؛ حتّي في النّوم و الأكل 1.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. نزاع و سستي امّت
اگر دشمن زياد هم نشان داده مي‏شد، رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم ترسي نداشت، زيرا خداي سبحان به او دستور مقاومت داده بود و حضرتش آن‏گاه كه ياوري نداشت، بي‏هيچ واهمه‏اي قيام كرد، پس ترس از آنِ توده مردم است، بدين جهت در آيه ﴿اِذ يُريكَهُمُ اللهُ في مَنامِكَ قَليلًا ولَو اَرَكَهُم كَثيرًا لَفَشِلتُم ولَتَنزَعتُم فِي الاَمر) 2 پس از سه خطاب به شخص پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم (بي‏آنكه امّت مخاطب باشد)، كلام را متوجّه امّت مي‏كند و از سستي و نزاع سخن به ميان مي‏آورد. در اين بخش از آيه، هر چند ماضي است، نه منحصر به گذشته است و نه مربوط به حالت خواب است و نه مخصوص رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم.
ضعف، زمينه نزاع را فراهم مي‏آورد، چنان كه آيه ياد شده بدان اشاره دارد و گاهي نيز امّتي مقتدر بر اثر قدرت‏طلبي افراد به نزاع پرداخته، در نتيجه ناتوان و سست مي‏شوند: ﴿ولاتَنزَعوا فَتَفشَلوا) 3
^ 1 - ـ اعلام الدين، ص195؛ بحار الانوار، ج74، ص82.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 43.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 46.

288

2. مراحل پيروزي
خداي سبحان به مؤمنان پيروزي را وعده مي‏دهد و اين وعده‏ها را در آياتي بيان مي‏فرمايد:
أ. ﴿كَتَبَ اللهُ لاَغلِبَنَّ اَنَا ورُسُلي اِنَّ اللهَ قَوي عَزيز) 1 از اطلاق اين آيه برمي‏آيد كه مجاهدان مسلمان پيروزند؛ چه از دشمن كمتر باشند يا برابر.
ب. قرآن كريم از زبان خواصّ اهل ايمان و ياران ويژه طالوت پيروزي را نقل و آن را تأييد مي‏فرمايد: ﴿كَم مِن فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَت فِئَةً كَثيرَةً بِاِذنِ الله) 2
ج. عدد آن گروه اندك را كه بر گروه پرشمار پيروز مي‏شوند با ذكر سبب هزيمت مغلوبان مشخص مي‏كند: ﴿ياَيُّهَا النَّبِي حَرِّضِ المُؤمِنينَ عَلَي القِتالِ اِن يَكُن مِنكُم عِشرونَ صبِرونَ يَغلِبوا مِائَتَينِ واِن يَكُن مِنكُم مِائَةٌ يَغلِبوا اَلفًا مِنَ الَّذينَ كَفَروا بِاَنَّهُم قَومٌ لايَفقَهون) 3 آن‏گاه مي‏فرمايد: ﴿الْءنَ خَفَّفَ اللهُ عَنكُم وعَلِمَ اَنَّ فيكُم ضَعفًا فَاِن يَكُن مِنكُم مِائَةٌ صَابِرَةٌ يَغلِبوا مِائَتَينِ واِن يَكُن مِنكُم اَلفٌ يَغلِبوا اَلفَينِ بِاِذنِ اللهِ واللهُ مَعَ الصّبِرين) 4
د. امدادهاي غيبي و چگونگي پيروزي گروهي اندك بر شمار زياد را مطرح مي‏كند. در سوره «انفال» ضمن بيان بسياري از مسائل جنگ، امدادهاي مادي و معنوي را كه عامل پيروزي تعداد اندك مسلمانان بر گروه بسيار كافران است، گاهي نزول فرشته‏ها مي‏داند: ﴿اِذ تَستَغيثونَ رَبَّكُم فَاستَجابَ لَكُم اَنّي مُمِدُّكُم
^ 1 - ـ سوره مجادله، آيه 21.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 249.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 65.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 66.

289

بِاَلفٍ مِنَ المَلئِكَةِ مُردِفين) 1 و زماني ايجاد رعب و هراس در دل دشمنان و هنگامي ريزش باران و وقتي هم تصرّف ملكوتي در چشم جنگاوران؛ آن‏گاه مي‏فرمايد كه خداي سبحان اين امداد غيبي را مژده و آرامبخش قلب شما قرار داد و نصرت تنها از آنِ خداي سبحان شكست‏ناپذير است؛ نه اينكه در دسترس كسي باشد و خداوند بايد كمك بدهد كه حكيمانه مي‏دهد: ﴿وما جَعَلَهُ اللهُ اِلاّ بُشري ولِتَطمَئِنَّ بِهِ قُلوبُكُم ومَا النَّصرُ اِلاّمِن عِندِ اللهِ اِنَّ اللهَ عَزيزٌ حَكيم) 2
درباره امدادهاي مادي نيز مي‏فرمايد كه خداوند در جنگ بدر آرامشي به مؤمنان بخشيد كه خوابْ آنان را فرا گرفت و باران را فرستاد تا هم پليدي‏هاي ظاهري‏شان را بزدايد و هم ميدان معركه محكم گردد و در آن فرو نروند و هم قدم‏هايشان استوار و ثبات ايمان و آرامش دل يابند: ﴿اِذ يُغَشّيكُمُ النُّعاسَ اَمَنَةً مِنهُ ويُنَزِّلُ عَلَيكُم مِنَ السَّماءِ ماءً لِيُطَهِّرَكُم بِهِ ويُذهِبَ عَنكُم رِجزَ الشَّيطنِ ولِيَربِطَ عَلي قُلوبِكُم ويُثَبِّتَ بِهِ الاَقدام) 3 سپس به امداد غيبي اشاره مي‏كند كه نزول فرشته و افكندن ترس در دل دشمن است: ﴿اِذ يوحي رَبُّكَ اِلَي المَلئِكَةِ اَنّي مَعَكُم فَثَبِّتوا الَّذينَ ءامَنوا سَاُلقي في قُلوبِ الَّذينَ كَفَروا الرُّعبَ فَاضرِبوا فَوقَ الاَعناق) 4 براساس اين آيه، نه تنها انسان‏ها بلكه ملائكه نيز به امداد غيبي خداوند نيازمندند، پس فرشته نيز در نصرت خويش استقلال ندارد.
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 9.
^ 2 - ـ سوره انفال، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 11.
^ 4 - ـ سوره انفال، آيه 12.

290

تذكّر: شايد بتوان تبليغ رواني، بزرگ و زياد نشان دادن نيروهاي خودي و كوچك و كم نشان دادن نيروي دشمن را كه در تشجيع سلحشوران اسلامي سهيم‏اند، روا دانست.
 
 
بحث روايي
 
تصرّف ابليس در ديده جنگاوران
عن زرارة عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: كان إبليس يوم بدر يقلّل المسلمين في أعين الكفّار و يكثّر الكفّار في أعين المسلمين؛ فشدّ عليه جبرئيل(عليه‌السلام) بالسيف فهرب منه 1.
اشاره: أ. اگر اين بخش از روايت (و يكثّر الكفّار في أعين المسلمين») به همين صورت تامّ باشد، نمي‏توان گفت كه ﴿يَرَونَهُم مِثلَيهِم﴾ يعني كافران مسلمانان را دو برابر مي‏ديدند، زيرا با سياق آيه مورد بحث و نيز آيه 43 سوره انفال: ﴿ولَو اَرَكَهُم كَثيرًا لَفَشِلتُم ولَتَنزَعتُم فِي الاَمر﴾ سازگار نخواهد بود، مگر بگوييم اين حادثه او كه در حديث آمده در يك لحظه رخ داده است و حديث نيز مخالف قرآن نيست، بلكه مطلب سومي را مي‏گويد غير از آنچه در آيه مورد بحث و نيز در سوره «انفال» آمده است.
ب. درباره بخش نخست حديث كه تقليل را به ابليس نسبت مي‏دهد (كان ابليس يوم بدر يقلل...)، در حالي كه آيات قرآني، همين عمل را از خدا مي‏دانند: ﴿واِذ يُريكُموهُم اِذِ التَقَيتُم في اَعيُنِكُم قَليلًا ويُقَلِّلُكُم في اَعيُنِهِم﴾، بايد گفت كه هيچ‏گونه تنافي ميان آيات و اين روايت نيست، زيرا شيطان جز
^ 1 - ـ الكافي، ج8، ص277.

291

شيطنت و تهييج كافران قصدي نداشت؛ ولي با اين عمل، سبب شد تا كافران با تجهيزات كامل به ميدان آيند و برنگردند تا طعم تلخ شكست را بچشند: ﴿لِيَقضِي اللهُ اَمرًا كانَ مَفعولا) 1
شيطان به جهت سرپيچي از امر تشريعي خدا جهنّمي شد؛ امّا در مكتب توحيد قرآني، همانند كلب معلَّم است: ﴿اَلَم تَرَ اَنّا اَرسَلنَا الشَّيطينَ عَلَي الكفِرينَ تَؤُزُّهُم اَزّا) 2 و بر خلاف آنچه به زرتشتيان منسوب است 3 ـ هرچند ممكن است محققان آن‏ها نپذيرند ـ شيطان (نه تنها) در برابر خدا نيست، بلكه بي‏اذن خدا نيز كاري انجام نمي‏دهد.
تذكّر: اولاً هرگونه سلطنت ابليس بر انسان نفي شده است و ثانياً در موارد اقتدار ابليس بر كافران، كارش مأموريت الهي است: ﴿اِنّا جَعَلنَا الشَّيطينَ اَولِياءَ لِلَّذينَ لايُؤمِنون) 4 ﴿اَنّا اَرسَلنَا الشَّيطينَ عَلَي الكفِرينَ تَؤُزُّهُم اَزّا﴾. در جنگ بدر نيز كه شيطان مسلمانان را در چشم كافران كم جلوه داد، در جهتِ ﴿لِيَقضِي اللهُ اَمرًا كانَ مَفعولا) 5 و براساس ﴿اَنّا اَرسَلنَا الشَّيطينَ عَلَي الكفِرين﴾ بود، همان‏گونه كه شيطان ايران اسلامي را در چشم صدام كم نشان داد و او به گمان فتح سه روزه ايران، در ورطه نابودي خود گام نهاد. آري خداي سبحان شيطان را بر كافراني چيره ساخت كه ساليان متمادي نداي وحي
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 44.
^ 2 - ـ سوره مريم، آيه 83.
^ 3 - ـ زرتشتيان، اهريمن را برابر يزدان مي‏پندارند. ر.ك: لغت‏نامه، دهخدا، ج3، ص3661 ـ 3660.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 27.
^ 5 - ـ سوره انفال، آيه 44.

292

را شنيدند و به آن ايمان نياوردند و براي خاموش كردن چراغ وحي به هر عملي روي آوردند.
ج. برخي مفسّران، مانند علامه طبرسي روايتي را نقل كرده‏اند كه شيطان در روز بدر به صورت يكي از سران شرك درآمد 1.
صاحب المنار اين‏گونه روايات را به شدّت نفي كرده و حضور شيطان را به وجود وساوس او و تمثّلات شيطاني را تخيّلات پنداشته است 2. لسان صاحب المنار در اين‏گونه مسائل زبان انكار است؛ گويا چنين معارفي براي او و همفكرانش حلّ نشده است، با آنكه انسان مي‏تواند چشم برزخي داشته باشد و خداوند براي تشويق يا ترهيب، حقيقت ملكوتي را به عده‏اي بنماياند. شيطان روز بدر به صورت شخصي درآمده و با عده‏اي سخن گفته است: ﴿واِذ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطنُ اَعملَهُم وقالَ لاغالِبَ لَكُمُ اليَومَ مِنَ النّاسِ واِنّي جارٌ لَكُم فَلَمّا تَراءَتِ الفِئَتانِ نَكَصَ عَلي عَقِبَيهِ وقالَ اِنّي بَرِي‏ءٌ مِنكُم اِنّي اَري ما لاتَرَونَ اِنّي اَخافُ اللهَ واللهُ شَديدُ العِقاب﴾؛ سپس به آن شخص كه شيطان به صورت او درآمده بود گفتند كه چرا فرار كردي و او گفت كه من اصلاً در جنگ شركت نداشتم، پس شيطان به صورت او متمثّل شده بود.
به هر روي، دليل عقلي و نقلي، نه تنها بر خلاف ظاهر آيه نيست، بلكه مؤيّد آن هم هست.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج4 ـ 3، ص845.
^ 2 - ـ تفسير المنار، ج9، ص613.

293

زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَوتِ مِنَ النِّساءِ والبَنينَ والقَنطيرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ والفِضَّةِ والخَيلِ المُسَوَّمَةِ والاَنعمِ والحَرثِ ذلِكَ مَتعُ الحَيوةِ الدُّنيا واللهُ عِندَهُ حُسنُ المَءابِ (14)
 
گزيده تفسير
دوستي مشتهيات گوناگون غريزي، عاطفي، مالي و... از زنان، پسران، اموال فراوان و انباشته مانند زر و سيم، اسبهاي متشخص، دامها و كشتزارها براي مردم آراسته شده؛ ليكن اينها متاع ناچيز زندگي دنياست و فرجام نيكو نزد خداست.
خداي سبحان خود را فاعل زينت‏بخشي زمين، آسمان و فطرت آدميان مي‏داند و هر زينت‏بخشي ممدوح هم از او وهم از نزد اوست و هر زينت‏بخشي مذموم تنها از نزد اوست (هر پديده امكاني اگر خير باشد بي‏واسطه به خدا نسبت دارد و چنانچه شر باشد با واسطه)؛ ليكن سباق و سياق آيه مورد بحث كه در پي توبيخ و تحقير شهوت‏گرايان است مي‏رساند كه فاعل تزيينِ حبّ شهوات، شيطان است نه ذات اقدس خداوند. تزيين اعيان

294

خارجي به خدا منسوب است؛ ولي تزيين اوصاف نفساني دسترس وساوس شيطاني كار شيطان است.
البته محبّت عادي زنان، فرزندان و اموال، مصداق «حبّ الشهوات» به شمار نمي‏رود؛ و پيام آيه اين است كه چهره شهواني زينت محبوبتان نباشد وگرنه چهره ابزاري اين امور، نكوهيده نيست، زيرا حبّ آنها طبيعي انسان، و نيكوست و در نتيجه به خدا منسوب است.
مشتهيات هفت‏گانه مذكور در آيه جنبه تمثيلي دارند نه تعييني و از اين‏رو پيام حصر ندارند. راز عدم تصريح به زينتهاي وهمي مانند جاه و مقام‏خواهي، تصريح به ريشه‏هاي آنهاست (همان امور هفت‏گانه) و سرّ نام نبردن از دختران يا شمول عنوان «نساء» نسبت به آنهاست، چون شامل شهوت غريزي و عاطفي هر دو مي‏شود، يا اينكه «بنين» از روي تغليب «بنات» را نيز دربر مي‏گيرد يا چون آيه در فضاي انزجار از دختران فرود آمده است.
ذكر امور هفت‏گانه با حرف ترتيب مانند «فاء» و «ثم» ارائه نشده؛ ليكن ترتيب ذكري و تقديم لفظي نشاني از اهتمام به متقدم نسبت به متأخر است. البته اثرگذاري امور ياد شده در همه موارد يكسان نيست.
در پايان آيه و در مقام جمع‏بندي، امور هفت‏گانه را متاع ناچيز دنيا مي‏داند و با تعبيري ويژه، فرجام نيك را نزد خدا برمي‏شمارد.
 
 
تفسير
 
مفردات
الشهوات: «شهوت» مصدر و به معناي ميل شديد نفس به چيزي است كه با آن

295

سازگار است 1. مقصود از شهوات در آيه مورد بحث، همانا مشتهيات است، زيرا حبّ به خودشان زينت است نه حب شهوتِ به آن‏ها، مگر به لحاظ مبالغه. ﴿الشَّهَوت﴾ انواع مشتهيات غريزي، عاطفي، مالي و... است؛ شهوت غريزي مانند علاقه به زنان؛ شهوت عاطفي همچون رغبت به فرزندان؛ شهوت مالي نيز داراي شعبه‏هاي گونه‏گون است نظير رغبت به ثروت‏هاي انباشته (قناطير مقنطره) و رغبت به دامپروري، دامداري و كشاورزي: ﴿والخَيلِ المُسَوَّمَة و الانعام و الحَرث﴾. اين امور افزون بر آنكه شهوت مال‏اند، شهوت جمال و زيبايي و تفاخر نيز به شمار مي‏آيند.
القناطير المقنطرة: «قناطير» جمع «قنطار» 2 يا جمع «قنطره» است. قنطره اگر در مورد مال به كار رود ـ از سر تشبيه به «قنطره» به معناي پل ، مالي است كه وسيله گذران زندگي است و چون مقدار آن مشخص نيست، مقادير مختلفي مانند چهل اوقيه، هزار و دويست دينار و پوست گاو پر از طلا، براي آن گفته‏اند. مراد از ﴿والقَنطيرِ المُقَنطَرَة﴾ ثروت فراوان و قنطارهاي انباشته است 3. ذكر اسم مفعول ﴿مُقَنطَرَة﴾ براي تأكيد است؛ نظير ﴿حِجرًا مَحجورا) 4 و ﴿نَسيًا مَنسيّا) 5
الخيلِ: بعيد نيست بگوييم «خيل» در اصل، صفت (مانند صَعب) و به معناي كسي يا چيزي است كه خود بزرگبين، متشخّص و متكبّر است و به اين
^ 1 - ـ التحقيق، ج6، ص165، «ش ه و».
^ 2 - ـ النهايه، ج4، ص113، «ق ن ط ر».
^ 3 - ـ مفردات، ص677، «ق ط ر».
^ 4 - ـ سوره فرقان، آيه 22.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 23.

296

مناسبت بر اسب يا اسب‏سوار اطلاق مي‏شود؛ سپس اسم جمع به معناي اسبان يا اسب سواران شده است 1.
المسوّمة: «مسوّمه» اسم مفعول مؤنث از ماده «سَوْم» به معناي در جست‏وجوي چيزي رفتن است. ﴿والخَيلِ المُسَوَّمَة﴾ اسباني‏اند كه به چرا برده شده‏اند تا خود در جست‏وجوي علف باشند؛ در برابر معلوفه كه به آن‏ها علف داده مي‏شود 2.
برخي گفته‏اند: «سَوم» نشان دادن چيزي و به نمايش گذاشتن آن است؛ مانند عرضه كردن كالا براي مشتري در داد و ستد؛ و چون در مورد اسبْ تظاهر و خودنمايي، طبيعي اوست، با وصف «مسوّمه» آورده شده است، بنابراين ﴿والخَيلِ المُسَوَّمَة﴾ يعني اسبان متشخص و متكبر و در معرض انظار؛ چنين اسباني بدان مباهات و با نمايش آن افتخار مي‏كنند 3.
 
 
تناسب آيات
اين آيه، در حكم شرح حقيقت حال كافران است كه در آيه ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا لَن تُغنِي عَنهُم اَمولُهُم ولااَولدُهُم مِنَ اللهِ شَيءا) 4 گذشت: كافران بر اين عقيده‏اند كه اموال و اولادشان آنان را از خدا بي‏نياز ساخته است؛ آيه مورد بحث، سبب اين اعتقاد را دلبستگي شديد به دنيا و زخارف آن مي‏داند 5 ، پس مؤمنان نبايد
^ 1 - ـ ر.ك: التحقيق، ج3، ص165، «خ ي ل».
^ 2 - ـ مفردات، ص438؛ التحقيق، ج5، ص321، «س و م».
^ 3 - ـ ر.ك: التحقيق، ج5، ص322 ـ 321، «س و م».
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 10.
^ 5 - ـ الميزان، ج3، ص110.

297

فريب آن را بخورند.
وجوه ديگري براي تناسب بر شمرده‏اند 1 كه اثبات آن‏ها آسان نيست.
٭ ٭ ٭
زينت ممدوح و مذموم
توجّه به موارد ذيل روشن مي‏كند كه خداي سبحان در آيه مورد بحث چه چيزي را مذمت كرده است:
1. همگي موجودات، مخلوق ذات اقدس خداوندي هستند.
2. «زينت» بودن، اَمري نسبي است.
3. موارد مذكور در آيه، موجودات طبيعي و از آيات الهي‏اند و از اين جهت مذموم نيستند، چون قرآن كريم هرگز از مظاهر طبيعي بدگويي نكرده است.
4. زينت اشيا نسبت به انسان، امري اعتباري است و خود آن اشيا امري تكويني و حقيقي‏اند. موجودي كه به كمال مطلوب خويش دست يافته است زيباست؛ ولي اگر چيزي كنار موجودي ديگر براي زينت بخشيدن بدان قرار گيرد و ميان آن دو پيوند كمالي نباشد، زيبايي عرضي يا اعتباري است؛ مثلاً زينت سنگي كه با گذشت زمان لعل بَدَخْشان يا عقيق شده است، تكويني است و زينت دستي كه به انگشتر ياقوت يا عقيق آراسته است، عرضي يا اعتباري است.
تذكّر: فرق عرضي و اعتباري در اين است كه اگر به يك امر طبيعي بازگردد
^ 1 - ـ تفسير المنار، ج3، ص238 ـ 237.

298

و در زمان‏ها و زمين‏ها و زبان‏ها فرق نكند عَرَضي است و اگر وابسته به عصر و مصر باشد، به طوري كه نزد گروهي مرغوب و پيش عده‏اي نامرغوب است يا نسبت به آن بي‏تفاوت‏اند، اعتباري است.
5. آنچه در طبيعت هست، خداي سبحان آن را زينت و زيور دنيا مي‏داند نه زيور انسان. درباره موجودات آسماني مي‏فرمايد: ﴿اِنّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنيا بِزينَةٍ الكَواكِب) 1 و درباره موجودات زميني مي‏فرمايد: ﴿اِنّا جَعَلنا ما عَلَي الاَرضِ زينَةً لَها) 2 و درباره مال و فرزندان مي‏فرمايد: ﴿اَلمالُ والبَنونَ زينَةُ الحَيوةِ الدُّنيا والبقِيتُ الصّلِحتُ خَيرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوابًا وخَيرٌ اَمَلا) 3 بنابراين انسان با تأسيس مزرعه و باغ سرسبز يا با تصرّف شمس و قمر و ستارگان هرگز آراسته نخواهد شد، زيرا اين‏گونه امور زينت‏بخش زمين و آسمان‏اند نه انسان.
خداوند سبحان خود را فاعل زينت‏بخشي ناميده است: ﴿قُل مَن حَرَّمَ زينَةَ اللهِ الَّتي اَخرَجَ لِعِبادِهِ والطَّيِّبتِ مِنَ الرِّزق) 4 اضافه «زينة» به «الله»، اضافه به «فاعل» و اضافه آن به آسمان و زمين، اضافه به «قابل» است.
خداي حكيم از سويي اين زينتها را به دنيا داده و دنيا را بازيچه خوانده: ﴿اِنَّمَا الحَيوةُ الدُّنيا لَعِبٌ ولَهو) 5 و از سوي ديگر فرموده است كه آسمان و زمين و آنچه را ميان آن‏هاست به بازي نيافريديم: ﴿وما خَلَقنَا السَّماءَ والاَرضَ وما بَينَهُما لعِبين) 6
^ 1 - ـ سوره صافّات، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 46.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 32.
^ 5 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 36.
^ 6 - ـ سوره انبياء، آيه 16.

299

براي حلّ اين شبهه مي‏توان گفت كه پدري كه براي فرزند خويش اسباب بازي مي‏خرد، كارش حكيمانه است. انسان تا زماني كه در گهواره زمين است: ﴿اَلَم نَجعَلِ الاَرضَ مِهدا) 1 با بازي قرين است و بازي دادن نابالغان، كاري حكيمانه است و انسان تا زماني كه طعم عالم آخرت را نچشيده است، بازي او را سرگرم مي‏كند؛ ولي هر اندازه طعم آن عالم را چشيد، از قيد بازي اين عالم رها مي‏شود، تا آنجا كه مي‏گويد: غرّي غيري؛ لا حاجة لي فيك؛ قد طلّقتك ثلاثاً 2 و انسان بي‏خرد كه به مهد دنيا دل بسته است، همواره كودك خواهد ماند و هماره به بازي سرگرم است.
 
 
آميزه‏اي از طبيعت و فطرت
انسان، نه مانند جمادات و نباتات، «طبيعت» محض است و نه همچون فرشتگان «فطرت» صرف، بلكه آميزه‏اي است از طبيعت و فطرت و در او گرايش به هر دو قلمرو هست؛ طبيعت انسان به دنيا گرايش دارد و فطرت او خواهان دين است: ﴿فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفًا فِطرَتَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها لاتَبديلَ لِخَلقِ اللهِ ذلِكَ الدّينُ القَيِّم) 3
زينت‏بخشِ فطرت انساني، دين است: ﴿ولكِنَّ اللهَ حَبَّبَ اِلَيكُمُ الايمنَ وزَيَّنَهُ في قُلوبِكُم) 4 و دنيا نيز براي اهلش مزيّن است: ﴿زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَوت... ﴾.
^ 1 - ـ سوره نبأ، آيه 6.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، حكمت 77.
^ 3 - ـ سوره روم، آيه 30.
^ 4 - ـ سوره حجرات، آيه 7.

300

دين محبوب انسان و انسان محبوب دين است و پيامد چنين پيوندي عزّت و شرف است، زيرا محبوب كامل به محبّ خويش عزّت مي‏بخشد: ﴿ولِلّهِ العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 1 در مقابل، دنيا دشمن است و پيامد رابطه خصمانه با آن كه بر اساس عداوت است، جز «خزي» نيست.
قرآن كريم جنبه طبيعت‏گرايي و دنياطلبي انسان را نكوهيده: ﴿اِنَّ الاِنسنَ خُلِقَ هَلوعا) 2 ﴿وكانَ الاِنسنُ قَتورا) 3 ﴿خُلِقَ الاِنسنُ مِن عَجَل) 4 ﴿اِنَّه كانَ ظَلومًا جَهولا) 5 در حالي كه فطرت انسان را به ﴿ولَقَد كَرَّمنا بَني ءادَم) 6 ستوده است.
خداوند زمين و آسمان را زيبا آفريد؛ امّا آن را زينت انسان قرار نداد؛ نيز در طبيعت انسان (نه فطرت وي)، گرايش به امور دنيوي را نهاد و فرمود: ﴿وما جَعَلنهُم جَسَدًا لايَأكُلونَ الطَّعام) 7 و اجازه بهره‏برداري از مواهب طبيعي را نيز صادر فرمود: ﴿وكُلوا واشرَبوا ولاتُسرِفوا) 8 ﴿وسَخَّرَ لَكُم ما فِي السَّموتِ وما فِي الاَرض) 9 ولي هيچ يك از اين موارد را زينت انسان نناميد، بلكه به صورت «موجبه كلّي» فرمود: ﴿اِنَّما اَمولُكُم واَولدُكُم فِتنَةٌ واللهُ عِندَهُ اَجرٌ
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره معارج، آيه 19.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 100.
^ 4 - ـ سوره انبياء، آيه 37.
^ 5 - ـ سوره احزاب، آيه 72.
^ 6 - ـ سوره اسراء، آيه 70.
^ 7 - ـ سوره انبياء، آيه 8.
^ 8 - ـ سوره اعراف، آيه 31.
^ 9 - ـ سوره جاثيه، آيه 13.

301

عَظيم) 1 و چون انسان گاهي در اين آزمايش ناكام مي‏ماند، به صورت «موجبه جزئي» فرمود: برخي از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند: ﴿اِنَّ مِن اَزوجِكُم واَولدِكُم عَدُوًّا لَكُم فَاحذَروهُم) 2 يعني بعضي از اعضاي خانواده، دشمن مالِ شما نيست كه بخواهد آن را ببرد، بلكه در صدد ريختن آبروي شماست؛ مانند دشمني شيطان كه هدف او ريختن آبروي شماست: ﴿لِيُرِيَهُما سَوءتِهِما) 3
 
 
شيطان، فاعل ﴿زُيّن﴾
فاعل ﴿زُيِّن﴾ شيطان است نه ذات اقدس خداوندي، زيرا اولاً تعبير ﴿حُبُّ الشَّهَوت﴾ و سبك و سياق تحقيرآميز ديگر در آيه به چشم مي‏خورد و اين‏گونه تعبيرها با اين مطلب كه فاعل ﴿زُيِّن﴾ خدا باشد، منافات دارد.
ثانياً كار نيكو به خدا نسبت دارد؛ امّا قبيح و شرّ و اضلال بي‏واسطه به خدا منتسب نيست و آيه در صدد سرزنش و تحقير شهوتگرايان است و با تعبير از زينت‏هاي مزبور به وصف توبيخ‏آميز «شهوات»، نشان مي‏دهد كه اين زينت پسنديده نيست، چنان كه دوستدار آن نيز مذموم است.
ثالثاً تزيين اعيان خارجي را گرچه مي‏توان به خدا نسبت داد؛ ولي در آيه مورد بحث اوصاف نفساني آمده است كه در دسترس وساوس شيطاني است.
فعل مجهول ﴿زُيِّن﴾ اشاعره و معتزله و اماميّه را در برابر يكديگر نهاده است: بر اساس اينكه فاعل جميع افعال خداست، «اشاعره» فاعل آن را خدا
^ 1 - ـ سوره تغابن، آيه 15.
^ 2 - ـ سوره تغابن، آيه 14.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 27.

302

مي‏دانند؛ «معتزله» به تفصيل معتقدند و فاعل شهوات محرّم را شيطان و مزيِّن واجبات و مباحات را خدا دانسته‏اند؛ برخي از مفسران اماميه با عنايت به سبك و سياق آيه كه با توبيخ و تحقير همراه است، به هيچ وجه خدا را فاعل بي‏واسطه اين فعل نمي‏دانند، بلكه با استفاده از تفسير قرآن به قرآن، فاعل ﴿زُيِّن﴾ را شيطان معرفي مي‏كنند 1.
فخر رازي مانند ديگر اشاعره، فاعل تزيين را خدا مي‏داند، زيرا از نظر آنان فاعل جميع افعال خداست. اشاعره مي‏گويند كه اگر مزيّن شيطان باشد، چه كسي كفر و بدعت را براي شيطان زينت مي‏دهد؟ اگر گفته شود شيطان ديگري زينت‏بخش است، تسلسل باطل را در پي دارد و ... 2.
اشاعره در تبيين روابط اشيا منكر نظام علّي و معلولي و بر اين پندارند كه اگر جهان با عليت و معلوليت اداره شود، خداي سبحان فاعل موجَب خواهد بود نه مختار. فخر رازي پس از بيان نظر اشاعره به نقل سه قول از معتزله مي‏پردازد:
1. مزيِّن خدا نيست، بلكه شيطان است، زيرا در آيه مورد بحث چهار مطلب آمده است:
أ. خداي سبحان شهوات محرّم را مطرح كرده است و مزيّن آن‏ها شيطان است.
ب. در آيه حبِّ مال كثير آمده است و چنين حبّي تنها شايسته دنياپرستان است.
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص111.
^ 2 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص209.

303

ج. خداي سبحان با بيان ﴿ذلِكَ مَتعُ الحَيوةِ الدُّنيا﴾ دنيا را نكوهيده است كه با مزيّن بودن او منافات دارد.
د. در آيه بعدي مي‏فرمايد: ﴿قُل اَؤُنَبِّئُكُم بِخَيرٍ مِن ذلِكُم﴾ و معناي اين كلام، برگردانيدن بنده از دنيا و تقبيح دنيا در چشم اوست و اين نيز با تزيين دنيا در چشم عبد سازگار نيست.
2. مزيّن خداست، زيرا خداي سبحان همان‏گونه كه به منافع آخرت ترغيب كرده، لذّت‏هاي دنيوي را نيز خلق و مباح كرده است و اباحه لذايذ دنيوي همان تزيين است و همچنين بهره‏وري از اين امور زمينه‏ساز منافع اخروي است.
3. مزيّن واجبات، خداست و تزيين محرّمات كار شيطان است. فخر رازي پس از بيان قول سوم مي‏گويد كه شايسته بود قاضي (قائل قول سوم) مباح را هم ذكر و مشخص مي‏كرد كه فاعل تزيين در مباحات، خداست يا شيطان 1.
اماميّه ضمن اعتقاد به نظام علّي، ذات اقدس خداوندي را قادر مطلق مي‏داند، زيرا همان‏گونه كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود هر چيزي كه هستي آن عين ذاتش نيست، به غير خود متكي است: كلّ قائم في سواه معلول 2 و اين وابستگي نيز براساس نظام علّي و معلولي است؛ نه تصادف و اتفاق. شيخ صدوقِ از امام رضا(عليه‌السلام) نقل مي‏كند كه نظام عالم، نظام علّي و معلولي است و خداي سبحان علّت نخست و مبدأ سلسله علل و عين قدرت است 3 ،
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص210 ـ 209.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 186.
^ 3 - ـ التوحيد، ص130، ح12.

304

بنابراين نظر فخر رازي (اشاعره) از آنجا كه داراي اشكال مبنايي است، اشكال بنايي را هم به همراه دارد.
نيز تفصيل دهندگان بايد بدانند كه هر چيزي در عالم رخ دهد، اگر خير باشد، بي‏واسطه به خدا نسبت دارد: ﴿ما اَصابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ الله) 1 و چنانچه شرّ باشد، با واسطه، زيرا كيفر اعمال كه دامن انسان را مي‏گيرد، خود به خود ظهور نمي‏كند، بلكه قاضي عدل و حاكم كه خداست، بر آن عمل كيفر مي‏دهد؛ يا عمل را به صورت آن كيفر مي‏نماياند.
آري آنچه در عالم هست، «حسنه»اش، هم من «عند الله» است و هم «من الله» و سيّئه‏اش فقط «من عند الله» است و «من الله» نيست. تفصيل اين مطلب ان‏شاء الله در تفسير آيات 79 ـ 78 سوره «نساء» روشن خواهد شد.
 
 
نكوهش حبّ شهوت‏ها
خداوند محبّتِ آفلِ فائل و دوستي عاجل زائل را روا نمي‏داند و اين مطلب را مي‏توان از مدح تارك آن و قدح طالبش استنباط كرد: ﴿... قالَ لااُحِبُّ ال‏ءافِلين) 2 ﴿كَلاّبَل تُحِبّونَ العاجِلَة) 3 ﴿وتُحِبّونَ المالَ حُبًّا جَمّا) 4 ﴿ولاتَفرَحوا بِما ءاتكُم) 5
مقصود از اين دوستي، حبّ طبيعي به دنيا و شئون آن ـ كه مَتْجر اولياي
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 79.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 76.
^ 3 - ـ سوره قيامت، آيه 20.
^ 4 - ـ سوره فجر، آيه 20.
^ 5 - ـ سوره حديد، آيه 23.

305

الهي است ـ نبوده و به آنچه صبغه ابزاري دارد ـ كه تأمين اصل معاش در گرو آن است ـ نخواهد بود، چنان كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: النّاس أبناء الدنيا ولا يُلام الرجل علي حُبّ أُمّه 1 ، بلكه حبّ تجمّلي، رفاهي و التذاذ زائد از حدّ لازم مراد است كه سبب كراهت آخرت است: انّ الدنيا و الآخرة عدوّان متفاوتان و سبيلان مختلفان؛ فمن أحبّ الدنيا و تولاّها أبْغَضَ الآخرة وعاداها ... 2. آلودگان به چنين دوستي كاذب، از حبّ صادق آخرت و فيض ولايت محروم‏اند؛ گويا اينان با هماهنگي و همدستي يكديگر آينده را رها و دنيا را هدف برين خود قرار داده‏اند و دين آن‏ها زبانبازي شده است: قد تصافيتم علي رفض الآجل وحُبّ العاجل وصار دين أحدكم لُعقةً علي لسانه صَنيعَ من قد فرغ من عمله وأحرز رضي سيّده 3.
از مجموع آيات و روايات و از موارد ياد شده در آيه مورد بحث، برمي‏آيد كه محبت عادي مال و فرزند مصداق ﴿حُبُّ الشَّهَوت﴾ به شمار نمي‏رود، بنابراين بحث محوري اين آيه، اصل خوردن و آشاميدن و... نيست، بلكه سخن از آن فخر اعتباري است كه انسان بر اثر پيروي از شيطان با اتّصاف به آن «مختال» مي‏گردد؛ سپس شيطان آنچه را در زمين است، در چشم پيروانش زيبا جلوه مي‏دهد.
شيطان برنامه اغوا و اضلال خويش را چنين بيان مي‏كند: انسان هر چه را مي‏بيند، در چشم او زيبا جلوه مي‏دهم تا به تدريج در دام من گرفتار شود:
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 303.
^ 2 - ـ همان، حكمت 103.
^ 3 - ـ همان، خطبه 113.

306

﴿لاُزَيِّنَنَّ لَهُم فِي الاَرضِ ولاَُغوِيَنَّهُم) 1 البته انسان عاقل به امور دنيوي، چونان مسافري مي‏نگرد كه عزم رحيل دارد.
جمله ﴿زُيِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَوت﴾، از باب تعليق حكم بر وصف كه مشعر به عليّت است، ارشاد به اين است كه چهره شهواني زينت، محبوب شما نباشد؛ يعني چهره ابزاري اين امور نكوهيده نيست، زيرا حبّ مال، طبيعي انسان و امري طبيعي حَسَن و نيكوست و به خداوند منسوب است؛ ليكن برخي در پي حبّ شهوت مال هستند كه آن امري اعتباري و قبيح است و اين وصف قبيح به خداوند استناد ندارد.
 
 
انواع محبوب‏هاي مُلكي بشر
بازگشت مشتهيات هفت‏گانه در آيه مورد به چهار چيز است، زيرا موجودهاي عالم طبيعت و قلمرو مُلك كه مي‏توانند محبوب بشر باشند، چهار قسم‏اند كه به ترتيب از داني به عالي، جماد و نبات و حيوان و انسان‏اند: از جماد «طلا و نقره» و از نبات «كشاورزي» و از حيوان «اسب و گاو و گوسفند و شتر» و از انسان «زنان و فرزندان» ذكر شده است.
البته نه مشتهيات منحصر در اين هفت چيزند و نه انواع چهارگانه مزبور در همين هفت مصداق محصورند، بلكه به عنوان تمثيل طرح شده‏اند نه تعيين.
 
 
سرّ عدم ذكر زينت‏هاي وهمي
بسياري از زينت‏هاي مادي در آيه مورد بحث آمده‏اند؛ ولي به زينت‏هاي وهمي
^ 1 - ـ سوره حجر، آيه 39.

307

مانند جاه و مقام تصريح نشده است 1 ، زيرا ريشه مقامخواهي و جاه‏طلبي امور ياد شده‏اند، چنان كه خداوند درباره قارون مي‏فرمايد: ﴿فَخَرَجَ عَلي قَومِهِ في زينَتِه) 2 جاه‏طلبي قارون بر اثر داشتن مال فراوان بوده است.
در بيان قصّه كسي كه ثروت بيشتري داشت و به همين جهت خود را عزيزتر مي‏پنداشت، مي‏فرمايد: ﴿وكانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصحِبِهِ وهُوَ يُحاوِرُهُ اَنا اَكثَرُ مِنكَ مالًا واَعَزُّ نَفَرا) 3 داشتن قناطير مقنطره و نيز داشتن فرزندان زمينه‏ساز اين سخن واهي است، چنان‏كه آيه ﴿وكَم اَهلَكنا قَبلَهُم مِن قَرنٍ هُم اَحسَنُ اَثثًا ورِءيا) 4 و ﴿تَتَّخِذونَ اَيمنَكُم دَخَلاً بَينَكُم اَن تَكونَ اُمَّةٌ هِي اَربي مِن اُمَّة) 5 نيز بيانگر همين مطلب از منظر دنيازدگان است. برخي از آيات، جاه‏طلبي، مقامخواهي، سلطه بر ديگران و... را صريحاً نام برده‏اند؛ مانند ﴿ما اَغني عَنّي مالِيَه ٭ هَلَكَ عَنّي سُلطنِيَه) 6
آيه مورد بحث در صدد حصر زينت‏هاي مادي در امور ياد شده نيست، هر چند مبدأ و ريشه زينت‏هاي وهمي، امور پيش‏گفته است.
 
 
راز مقدم شدن «نساء»
هر يك از موارد ياد شده در آيه، شهوت به شمار مي‏روند؛ ليكن در شمارش
^ 1 - ـ در بحث اشارات و لطايف خواهد آمد كه آلودگي جاه‏طلبي و مقامخواهي و مانند آن، مشمول عموم شهوات مذكور در آيه‏اند.
^ 2 - ـ سوره قصص، آيه 79.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 34.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه74.
^ 5 - ـ سوره نحل، آيه 92.
^ 6 - ـ سوره حاقّه، آيات 29 ـ 28.

308

مشتهيات، نخست زنان نام برده شده‏اند، با اينكه هنگام ظهور اسلام در حجاز، تنها در مكّه نزديك صد ثروتمند بود كه قناطير مقنطره داشتند و مال، دام و بوستان را براي خود زيور مي‏دانستند 1 و علاقه هر يك از اين امور براي آنان حبّ شهوت بود.
امين‏الاسلام طبرسي(قدس‌سرّه) مي‏گويد: راز تقديم زنان آن است كه فتنه به وسيله آنان اعظم است. پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: من پس از ارتحال خويش فتنه‏اي را زيانبارتر به حال مردان از زنان وا ننهادم؛ نيز فرمود: زنان ريسمان‏هاي شيطان‏اند 2.
نظم طبيعي حقايق چهارگانه (جماد، نبات، حيوان و انسان) را از لحاظ فراز و فرود، فن منطق برعهده دارد كه ستون اجناس، فصول و انواع را ترسيم مي‏كند و نظم تربيتي و تهذيبي آن‏ها طبق نظم آيه مورد بحث است. هرچند ذكر امور هفت‏گانه با حرف ترتيب، مانند كلمه «فاء» و كلمه «ثمّ» ارائه نشده است، ترتيب ذكري و تقديم لفظي نشاني از اهتمام به متقدم نسبت به متأخر است.
آري اثرگذاري امور ياد شده در همه موارد يكسان نيست، از همين‏رو ترتيب ذكري آن‏ها نيز در تمام مقاطع همسان نخواهد بود؛ مثلاً در مورد شهوت مال و فرزند و محبّت آن، اشتها به فرزند مقدم بر شهوت مال ياد مي‏شود، چنان‏كه زن قبل از همه آن‏ها ياد شد؛ ولي در مسئله فتنه و آزمون و نيز سرگرمي، مال قبل از اهل (اعم از زن و فرزند) ذكر مي‏شود؛ مانند ﴿واعلَموا
^ 1 - ـ الكشاف، ج1، ص342.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص711.

309

اَنَّما اَمولُكُم واَولدُكُم فِتنَةٌ واَنَّ اللهَ عِندَهُ اَجرٌ عَظيم) 1 و ﴿سَيَقولُ لَكَ المُخَلَّفونَ مِنَ الاَعرابِ شَغَلَتنا اَمولُنا واَهلونا) 2 پس معيار تقديم و تأخير در اين‏گونه امور، درجه وجودي‏شان نيست تا مثلاً انسان همواره اول و جماد هماره آخر باشد، بلكه تأثير در شئون و احوال خانوادگي، اجتماعي و مانند آن است كه در حالات مختلف دگرگون مي‏شود، چنان‏كه ممكن است نسبت به زمان و زمين‏هاي خاص عوض شود، به گونه‏اي كه براي برخي خَيْل مسوّم مهم‏تر از دام‏هاي معروف باشد و براي بعضي به عكس.
شايد سرّ تقديم لفظي زنان، براي تضاعف زيوراندوزي اينان است؛ يعني خود آن‏ها دام مردان‏اند و همراه خود دام‏هاي قناطير مقنطره و مانند آن را دارند، چنان‏كه از سخن نوراني حضرت علي بن ابي طالب(عليه‌السلام) همين برمي‏آيد: وانّ النساء همّهنّ زينة الحياة الدنيا والفساد فيها 3. دوستي زنانِ وابسته به زر و سيم، محب آن‏ها را ناچار شيفته طلا و نقره و ديگر ابزار دنياي غرور خواهد كرد.
 
 
سرّ نام نبردن از دختران
در آيه مورد بحث تنها «پسران» ذكر شدند و نه «دختران»: ﴿مِنَ النِّساءِ والبَنين﴾؛ يا از آن‏روست كه ذكر «نساء» به شهوت غريزي و جنسي اختصاص ندارد، بلكه اعم از غريزي و عاطفي است و بنات را هم دربرمي‏گيرد؛ يا اينكه «بنين» از باب «تغليب» بنات را هم شامل مي‏شود؛ يا چون نزول آيه در فضاي
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 28.
^ 2 - ـ سوره فتح، آيه 11.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، خطبه 153.

310

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved