بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 
 
 
 
هُوَ الَّذِي اَنزَلَ عَلَيكَ الكِتبَ مِنهُ ءايتٌ مُحكَمتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتبِ واُخَرُ مُتَشبِهتٌ فَاَمَّاالَّذينَ في قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشبَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وابتِغاءَ تَأويلِهِ وما يَعلَمُ تَأويلَهُ اِلاَّ اللهُ والرّسِخونَ فِي العِلمِ يَقولونَ ءامَنّا بِهِ كُلٌّ مِن عِندِ رَبِّنا وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب (7)
 
گزيده تفسير
برخي از آيات قرآن كريم «محكم» و ريشه همه معارف قرآن كريم‏اند و بعضي «متشابه»اند. آنان‏كه در دل‏هايشان زيغ و انحراف است براي فتنه‏جويي و تأويلگري به دنبال متشابه‏اند و تأويل قرآن را جز خدا نمي‏داند. راسخان در علم (اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام)) كه عالمان به تأويل‏اند دائماً مي‏گويند: ما به آن ايمان آورديم و همه قرآن (اعم از محكم و متشابه) از نزد پروردگار ماست و جز خردمندان كسي متذكر نمي‏شود.

101

تفسير
 
مفردات
محكمات: «حكم»، منع كردن و بازداشتن براي اصلاح است، از اين‏رو زمام چارپا را «حَكَمة» ناميده‏اند 1. اِحكام، استوار كردن و اتقان است. «أحكمت الشي‏ء» يعني شي‏ء را متقن و استوار كردم 2. محكمات، آيات متقن و استواري‏اند كه از ناحيه لفظ يا معنا شبهه‏اي بر آن‏ها عارض نمي‏شود 3.
محكم، گاهي در مقابل متشابه است: ﴿مِنهُ ءايتٌ مُحكَمتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتبِ واُخَرُ مُتَشبِهت﴾ و «محكمات» آياتي هستند كه در دلالتشان ابهامي نيست، چون يا صريح‏اند و احتمال خلاف در آن‏ها نيست؛ يا ظاهرند و به احتمال خلافشان اعتنايي نيست؛ و زماني محكم در برابر مفصّل است: ﴿كِتبٌ اُحكِمَت ءايتُهُ ثُمَّ فُصِّلَت) 4 اِحكام در برابر تفصيل، يعني آيات قرآن كه همه متقن‏اند، به صورت سوره سوره و آيه آيه از هم جدا شده‏اند.
أُمّ الكتاب: «اُمّ»، در برابر اَب، به معناي مادر و مادر بزرگ با واسطه و بي‏واسطه است. به منشأ وجود، تربيت، اصلاح و آغاز شي‏ء، «اُمّ» گويند 5.
برخي اصل اين ريشه را به معناي قصد و توجه خاص دانسته و گفته‏اند كه بعيد نيست «أُمّ» صفت مشبهه و به معناي كسي باشد كه مورد قصد و توجه
^ 1 - ـ مفردات، ص248، «ح ك م».
^ 2 - ـ المصباح، ص145، «ح ك م».
^ 3 - ـ مفردات، ص251، «ح ك م».
^ 4 - ـ سوره هود، آيه 1.
^ 5 - ـ مفردات، ص85، «أ م م».

102

است، به همين جهت به مادر اطلاق شده است 1.
محكمات قرآن به مادر تشبيه شده است، چون همان‏گونه كه مادر فرزند را مي‏پروراند تا برپاي خويش بايستد، محكمات قرآن نيز متشابهات آن را مي‏پرورانند تا معنا و مقصودشان استوار شود و بتوان به آن‏ها استدلال كرد.
«أُمّ الكتاب» گاه وصفِ محكمات است، در نتيجه بعض آيات قرآن مراد است؛ و گاه بيان براي جايگاه بلند قرآن در نزد خداست: ﴿واِنَّهُ في اُمِّ الكِتبِ لَدَينا لَعَلي حَكيم) 2 در نتيجه مراد كل قرآن است.
متشابهات: «مشابهت»، همگوني در كيفيت و «مماثلت»، همانندي در ذات است 3.
آيات متشابه، آياتي‏اند كه از جهت لفظ يا معنا به غير خود: [الفاظ و معاني ناصواب] مي‏مانند، از اين‏رو تفسيرشان دشوار است 4.
«متشابه» اگر وصف براي قرآن باشد: ﴿اَللهُ نَزَّلَ اَحسَنَ الحَديثِ كِتبًا مُتَشبِهًا) 5 به اين معناست كه همه آيات وحي در تأمين هدف واحد، هماهنگ و همگون‏اند و اگر در برابر محكم باشد وصف براي بعض آيات است كه معناي آن‏ها به غير مي‏ماند.
زيغ: «زيغ» انحراف از راه راست است: «الميل عن الاستقامة» 6 اين
^ 1 - ـ ر.ك: التحقيق، ج1، ص124، «أ م م».
^ 2 - ـ سوره زخرف، آيه 4.
^ 3 - ـ التحقيق، ج6، ص8، «ش ب ه».
^ 4 - ـ مفردات، ص443، «ش ب ه».
^ 5 - ـ سوره زمر، آيه 23.
^ 6 - ـ مفردات، ص387، «ز ي غ».

103

ريشه در قرآن كريم همواره به همين معناست: ﴿فَلَمّا زاغوا اَزاغَ اللهُ قُلوبَهُم) 1
الفتنة: «فتن» اخلال اضطراب‏آور است و هرچه چنين اخلال و اضطرابي را پديد آورد، فتنه است؛ مانند مال، فرزند و .. 2. كه دلبستگي به آن‏ها مايه پريشاني است.
تأويله: «اَوْل» بازگشت به لحاظ آغاز و پيشينه، به لحاظ نهايت و فرجام؛ يا به جهات ديگر مانند غرض است؛ و در همه كاربردهاي قرآني همين معنا مراد است. اطلاق كلمه تأويل بر معناي غايي و مقصود نهايي نيز به همين لحاظ است 3.
الراسخون: «رسوخ» ثبوت و استقرار كامل است، به گونه‏اي كه شي‏ء از كمال استقرار و تمكن، در محل نفوذ مي‏كند 4.
 
 
تناسب آيات
در آيات قبلي سخن از «نزول قرآن» از نزد «حي قيّوم» بود و اين كريمه كيفيت آيات آن را بيان مي‏كند 5. آيات قرآن تقسيم‏هاي متعدد دارد و در اين آيه همانا خصوصيت محكم و متشابه آن مطرح است.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيه 5.
^ 2 - ـ التحقيق، ج9، ص24 ـ 23. «ف ت ن».
^ 3 - ـ همان، ج1، ص161، «أ و ل».
^ 4 - ـ همان، ج4، ص119، «ر س خ».
^ 5 - ـ مجمع البيان، مج2 ـ 1، ص699.

104

 
مبادي و اهداف طولي نزول قرآن
خداي سبحان با اسناد نزول قرآن به ﴿هُو﴾ مبدأ نزول قرآن كريم را مقام «هويّت مطلق» خواند و چون اسم مبارك ﴿هُو﴾ از اسماي الهي ديگر مانند «عليم» و «حكيم»، برتر است كه آن نيز مبدأ نزول قرآن كريم بيان شده است: ﴿اِنَّكَ لَتُلَقَّي القُرءانَ مِن لَدُن حَكيمٍ عَليم) 1 مي‏توان گفت كه مقام «هويت»، نخستين مبدأ نزول قرآن كريم است و ديگر اسماي حسنا مبادي مياني آن‏اند.
هويّت مطلق 2 ، عميق‏تر از كلمه مباركه جلاله «الله» است، از اين‏رو قرآن همانند مسافري است كه هم در بيان مبدأ، گاهي از مبادي مياني و زماني از مبدأ نخستين خود سخن مي‏گويد و هم در بيان هدف گاهي اهداف نزديك را بيان مي‏كند: ﴿واَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتبَ والميزانَ لِيَقومَ النّاسُ بِالقِسط) 3 و وقتي عالي‏ترين هدف نزول را كه نوراني كردن گوهر ذات انسان‏هاست: ﴿كِتبٌ اَنزَلنهُ اِلَيكَ لِتُخرِجَ النّاسَ مِنَ الظُّلُمتِ اِلَي النّور) 4 آري انسان نوراني در مقام عمل حتماً به قسط و عدل قيام خواهد كرد.
قرآن كريم، همان‏گونه كه از نزد «حكيم عليم» آمده است، راهي لقاي او نيز هست: ﴿اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ والعَمَلُ الصّلِحُ يَرفَعُه) 5
^ 1 - ـ سوره نمل، آيه 6.
^ 2 - ـ بعثت رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز گاهي به مقام «هويت مطلقه» نسبت داده شده: «هُوَ الَّذي بَعَثَ فِي الاُمّيّينَ رَسولاً» (سوره جمعه، آيه 2) و گاهي با تعبير «لَقَد مَنَّ اللهُ عَلَي المُؤمِنينَ اِذ بَعَثَ فيهِم رَسولاً» (سوره آل عمران، آيه 164) بيان شده است.
^ 3 - ـ سوره حديد، آيه 25.
^ 4 - ـ سوره ابراهيم، آيه 1.
^ 5 - ـ سوره فاطر، آيه 10.

105

تذكّر: گرچه تمام افعال الهي از خداوند صادر يا ظاهر مي‏شود؛ ليكن تفاوتي كه بين آن‏هاست مي‏فهماند كه مقصود از «هو» كدام مرتبه است؛ مثلاً تصوير انسان در رحم با ﴿هُوَ الَّذي) 1 و نيز انزال كتاب الهي كه حاوي همه اسماي حسنا حتي اسم مبارك الله، الرحمن، الحي القيوم و... است با تعبير ﴿هُوَ الَّذي﴾ شروع شد، از اين‏رو مبدأ دو فعل ياد شده متفاوت است.
 
 
آراي گوناگون در معناي محكم و متشابه
استاد، علامه طباطبايي(قدس‌سرّه) بعد از بيان معناي «محكم و متشابه» به نقل و نقد شانزده نظريه در معناي محكم و متشابه مي‏پردازد؛ آن‏گاه مي‏فرمايد: كژروي هفتاد و دو فرقه كه راه تباهي و انحراف را پيمودند، بر اثر پيروي متشابهات بوده است و راز رستگاري شيعه نيز ارجاع متشابهات به محكمات و پيروي از كلّ قرآن است 2. اكنون نگاهي به اين نظريات شانزده‏گانه و نقد آن‏ها مي‏افكنيم:
1. از ابن عبّاس نقل شده است كه تنها سه آيه ﴿قُل‏تَعالَوا اَتلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُم عَلَيكُم﴾، ﴿ولاتَقرَبوا مالَ اليَتيمِ اِلاّبِالَّتي هِي اَحسَن﴾ و ﴿واَنَّ هذا صِرطي مُستَقيما) 3 آيات محكم‏اند و حروف مقطّعه اوايل سوره‏ها كه بر يهوديان مشتبه شد و خواستند با حساب جمل، از آن‏ها مدت بقاي اين امت را استخراج كنند، آيات متشابه‏اند 4. در نقد اين نظريه مي‏توان پنج مطلب را برشمرد:
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 6.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص47 ـ 37.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيات 153 ـ 151.
^ 4 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص227؛ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص183.

106

أ. بسياري از آيات قرآن معنايي روشن دارند و محكم‏اند و هرگز فتنه‏انگيز نيستند.
ب. سخن ابن عبّاس براي تمثيل است نه تعيين؛ يعني او تنها به نمونه‏اي از آيات محكم اشاره كرده است، از اين‏رو خود وي نيز آيات ديگري مانند ﴿وقَضي رَبُّكَ اَلاّتَعبُدوا اِلاّاِيّاه) 1 و دو آيه بعد از آن را از محكمات مي‏داند 2.
ج. گفتار ابن عبّاس در حجّيت، مانند بيان حضرات معصوم(عليهم‌السلام) نيست كه ناگزير از پذيرش آن باشيم؛ به ويژه اينكه از ابن عبّاس براي اين ادّعا دليلي نقل نشده است.
د. از كلام ابن عبّاس برمي‏آيد كه آيات قرآني منحصر در محكمات و متشابهات نيستند، در حالي كه ظاهر آيه همين انحصار است.
ه . نمي‏توان گفت كه متشابهات همان حروف مقطّعه اوايل برخي سوره‏هاست، زيرا اولاً قرآن كريم براي هدايت مردم آمده است و چيزي در آن نيست، مگر در هدايت انسان‏ها سهم دارد؛ ثانياً اگر هم حروف مقطعه از «متشابهات» باشند، قرآن كريم رابطه محكم و متشابه را رابطه مادر و فرزند و اصل و فرع مي‏داند كه با ارجاع «متشابه» به «محكم»، معناي آن براي هر كسي به اندازه استعدادش روشن خواهد شد.
2. حروف مقطّعه اوايل سوره‏ها محكمات قرآن كريم‏اند 3 ، زيرا اولاً اين حروف بر اساس رمز مي‏توانند اسرار فراواني مانند مدّت دوام و انقراض حكومت‏ها را بنمايانند و ثانياً نشان اعجاز قرآن كريم‏اند كه كلمات آن از همين حروف شكل گرفته است؛ ولي كسي نمي‏تواند با همين حروف حتّي يك سوره
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 23.
^ 2 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص229؛ الدر المنثور، ج2، ص145.
^ 3 - ـ همان.

107

كوچك مانند قرآن بياورد.
نقد اين نظريه به سه نكته است:
أ. اين ادّعا بدان معناست كه ساير آيات قرآني متشابه است.
ب. «محكمات» امّ الكتاب‏اند؛ يعني خطوط كلّي قرآن كريم را بيان مي‏كنند و اين ويژگي در حروف مقطعه نيست.
ج. رمز بودن با محكم بودن منافات دارد، زيرا با رمز نمي‏توان توده مردم را هدايت كرد، در حالي كه كتاب الهي براي هدايت مردم است و بايد به گونه‏اي سخن بگويد كه آنان آن را بفهمند و بدان عمل كنند.
3. «متشابه» به معناي «مجمل» و «محكم» به معناي «مبيّن» است 1.
اين نظر نيز صحيح نيست، زيرا خداي سبحان «متشابهات» را دستاويز فتنه‏جويان خوانده است، در حالي كه «مجمل» معنايي ندارد تا مستمسك آنان باشد و معناي آن در پرتو مبيّن روشن مي‏شود. گرچه مجمل را مي‏توان با هوس‏ها تبيين كرد، ذاتاً خاستگاه فتنه و بالاَصاله دست‏آويز فتنه‏جويان نيست.
4. «متشابهات»، همان آيات «منسوخ» و «محكمات» آيات «ناسخ»اند، زيرا ناسخ آيه‏اي است كه هم بايد بدان ايمان آورد و هم به آن عمل كرد؛ اما منسوخ آيه‏اي است كه تنها بايد به اصل نزول آن ايمان آورد و اين ويژگي آيات متشابه است. اين نظريه را نيز به ابن عباس نسبت داده‏اند 2 ؛ ليكن با نكات ذيل نقد مي‏شود:
أ. فرضاً «ناسخ و منسوخ» و «محكم و متشابه» از جهتي با هم مشترك باشند؛ ولي يك چيز نيستند.
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص39.
^ 2 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص229؛ الدر المنثور، ج2، ص144.

108

ب. اگر آيات «منسوخ» متشابه باشند، به معناي انحصار متشابهات در آيات منسوخ نيست.
ج. بنابر اين نظر، گروهي از آيات كه نه ناسخ‏اند و نه منسوخ، بايد نه از محكمات باشند و نه از متشابهات و اين خلاف ظاهر آيه است كه آيات قرآن را در دو قسم منحصر مي‏داند.
5. محكم آيه‏اي است كه بتوان براي محتواي آن دليلي روشن بيان كرد؛ مانند آيات توحيد و علم و قدرت الهي؛ ولي متشابه آيه‏اي است كه فهميدن محتواي آن نيازمند تأمّل و تدبّر در آيات محكم است؛ مانند آيات اثبات رستاخيز و برانگيخته شدن انسان پس از خاك شدن. اين آيات متشابه با تأمل در آياتي كه مي‏گويند «آن كس كه بر انشاء و ايجاد اوّلي تواناست، بر اعاده نيز قادر است»، تبديل به محكم مي‏شوند 1.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) در نقد اين نظريه مي‏فرمايد: براساس اين قول، آيات مربوط به احكام عبادي بايد از متشابهات باشند، چون دليلي روشن ندارند، پس پيروي از آن‏ها بايد ممنوع باشد، با آنكه واجب الاتباع هستند 2.
6. محكم آن است كه با دليل آشكار يا نهان بتوان به ويژگي‏هاي آن دست يافت؛ مثلاً آيات اصل حقّانيت قيامت كه فهميدني‏اند از «محكمات»اند و آيات بيان كننده خصوصيات قيامت (مانند زمان برپايي آن) كه فهم‏پذير نيستند، از «متشابهات»اند 3.
^ 1 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص184.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص40.
^ 3 - ـ التفسير الكبير، مج4، ج7، ص184.

109

در نقد اين نظر مي‏توان گفت كه تقسيم آيات به «محكم» و «متشابه» براساس دلالت آيات بر معاني است؛ نه به لحاظ ويژگي‏هاي بيروني اشيا، زيرا خصوصيت خارجي و عينيّت معاني از ويژگي‏هاي تأويل است نه تفسير، بنابراين ظرف ظهور حقيقت قرآن يا زمان وقوع قيامت، با فهم متشابهات نيز فهميدني نيست.
7. «محكمات» آيات احكام‏اند، زيرا فهمشان آسان است و «متشابهات» آياتي‏اند كه پس از جمع‏بندي بخشي از آن‏ها را مي‏توان فهميد 1.
اين نظر نيز صحيح نيست، زيرا ارجاع آيات به يكديگر، به جهت ارجاع مطلق به مقيّد، عام به مخصص يا ذوالقرينه به قرينه است كه هم در آيات احكام هست و هم در آيات معارف. اگر با ارجاع آيه‏اي به آيه ديگر معناي آن روشن شود، پيروي از آن فتنه‏جويي نيست و ويژگي «متشابه» را ندارد.
تذكّر: چون تمسّك به عام يا مطلق قبل از فحص بالغ از مخصّص يا مقيد يا قرينه، اعم از متصل و منفصل و لفظي و لبّي، جايز نيست و بدون بررسي نهايي، عام يا مطلق حجّت نخواهد بود، هيچ‏يك از عناوين ياد شده مايه فتنه نيست.
8. محكم بيش از يك تأويل را نمي‏پذيرد؛ بر خلاف متشابه كه وجوه فراواني برمي‏دارد 2. اين نظريه ناتمام است، چون اين نوع تعريف، لفظي را جايگزين لفظي ديگر كردن است و پيام خاصّي ندارد.
9. محكم آن است كه در متن آن اِحكام و سپس تفصيل راه يافته باشد؛ يعني روشن و مبيّن و مفصّل باشد؛ مانند اخبار انبيا(عليهم‌السلام) با امّت‏هايشان كه
^ 1 - ـ اين قول را به مجاهد نسبت داده‏اند (ر.ك: الميزان، ج3، ص41).
^ 2 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص226؛ تفسير المنار، ج3، ص164.

110

تكرار نشده است؛ و متشابه، آن بخش از داستان‏هاي پيامبران است كه بر اثر تكرار در سوره‏هاي مختلف، تشابه در آن راه يافته باشد 1.
اين نظر به دو نكته نقد مي‏شود: أ. تشابه به معناي همساني داستان‏ها با يكديگر نيست، بلكه بدان معناست كه اگر به محكم ارجاع نشود، فتنه‏انگيز مي‏شود، در حالي كه تكرار داستان‏هاي شبيه يكديگر كه در پي يك معنا هستند، فتنه‏زا نيست و كسي كه اين قصص را دنبال مي‏كند، زيغ قلبي‏اش او را به سوي تأويل نمي‏كشاند.
ب. در اين نظريه، تنها قصص آمده است، با آنكه تقسيم آيات به محكم و متشابه اعمّ از قصص، معارف، احكام و انشائيّات است.
10. متشابه آن است كه بر خلاف محكم به بيان نياز داشته باشد. اين نظريه را به احمد حنبل نسبت داده‏اند 2. چنانچه مراد اين باشد كه محكم داراي ظهور است و متشابه اصلاً ظهور ندارد، اين نظر به برخي از نظريه‏هاي ديگر بازمي‏گردد و اگر مقصود جز اين باشد، پيامد اين نظريّه آن است كه همه آيات قرآن متشابه باشند، زيرا خداي سبحان رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم را نخستين مبيّن و مفسّر قرآن كريم مي‏خواند: ﴿واَنزَلنا اِلَيكَ الذِّكرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيهِم) 3 و پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم بسياري از آياتِ به ظاهر محكم (مانند آيات احكام) را نيز براي مردم بيان فرموده است.
11. «محكم» آن است كه هم بايد بدان ايمان آورد و هم بايد به آن عمل كرد؛ بر خلاف متشابه. اين نظر به ابن تيميه منسوب است 4.
^ 1 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج2، ج4، ص12؛ تفسير المنار، ج3، ص165.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه 44.
^ 4 - ـ جامع البيان، مج3، ج3، ص225 ـ 224؛ تفسير المنار، ج3، ص165.

111

استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) در نقد اين نظريه مي‏فرمايد كه اين تعريف كه از عقد ايجابي «بايد بدان ايمان آورد» و عقد سلبي «نبايد بدان عمل كرد» شكل گرفته است، در حقيقت از سخنان راسخان در علم: ﴿ءامَنّا بِه﴾ و از سرزنش آيه نسبت به بيماردلان: ﴿فَاَمَّاالَّذينَ في قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشبَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَة) 1 گرفته شده است، بنابراين تنها ترجمه‏اي است از آيه و هرگز معناي محكم و متشابه را روشن نمي‏سازد.
12. «متشابهات» همان آيات صفات‏اند؛ صفات خدا مانند عليم، قدير، حكيم و خبير يا اوصاف انبيا(عليهم‌السلام) مانند وصف «كلمه خدا» كه درباره عيساي مسيح(عليه‌السلام) آمده است: ﴿... وكَلِمَتُهُ اَلقها اِلي مَريَمَ ورُوحٌ مِنه) 2 و محكمات غير از آيات صفات‏اند. اين رأي نيز به ابن تيميه منسوب است 3.
اين نظريه نيز نقدپذير است، زيرا آيات صفات دو نوع‏اند: برخي چنان روشن‏اند كه پيروي از آن‏ها هرگز فتنه‏اي در پي ندارد كه اين‏گونه آيات از محكمات‏اند و بعضي ديگر از آيات صفات، بدين پايه از وضوح نيستند و پيروي از ظاهرشان فتنه‏زاست؛ مانند ﴿اَلرَّحمنُ عَلَي العَرشِ استَوي) 4 ﴿يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم) 5 و﴿وُجوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة ٭ اِلي رَبِّها ناظِرَة) 6 اين‏ها از متشابهات‏اند؛ ولي چون آياتِ غير صفات نيز محكم‏اند يا متشابه، اين‏گونه
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص43.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 171.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج3، ص165؛ ر.ك: الميزان، ج3، ص43.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 5.
^ 5 - ـ سوره فتح، آيه 10.
^ 6 - ـ سوره قيامت، آيات 23 ـ 22.

112

تقسيم نارواست.
13. «محكم» آن است كه عقل را بدان راه باشد؛ بر خلاف «متشابه» 1 نقد اين نظر به آن است كه چنين معنايي را براي محكم نه از قرآن كريم مي‏توان برداشت كرد و نه از روايات. عقل به بسياري از اسرار قرآن كريم راه ندارد؛ ولي آيه به صراحت يا ظهورش بر آن اسرار دلالت مي‏كند و پيروي از آن هم فتنه‏اي را در پي ندارد.
اين نظر از خلط «تشابه» و «تأويل» پديد آمده است. عقل را به تأويل راهي نيست؛ نه به بيان ماهيّت و معناي «متشابه» و كيفيت ارجاع آن به محكم. آري تأويلِ متشابه مانند تأويل محكم، چيزي نيست كه عقل را توان دسترسي بدان باشد.
14. «محكم» ظاهرش مراد است و «متشابه» خلاف ظاهرش 2. اين نظريه را بسياري از متأخران نيز پذيرفته‏اند و تعريف آنان از «تأويل» به «خلاف ظاهر» بر همين رأي استوار است و منشأ اين سخن نيز خلط «تأويل» و «متشابه» است 3.
در نقد اين نظريه مي‏توان گفت كه از سويي «متشابه» را بايد به محكم بازگرداند و سپس آن را تفسير كرد نه «تأويل»؛ از سوي ديگر، تأويل به متشابهات اختصاص ندارد، محكمات نيز داراي تأويل‏اند، پس اين رأي جامع و مانع نيست.
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير المنار، ج3، ص165؛ الميزان، ج3، ص44.
^ 2 - ـ انوار التنزيل، ج1، ص149؛ روض الجنان، ج4، ص175 ـ 174.
^ 3 - ـ ر.ك: مواهب الرحمن، ج5، ص67 ـ 66؛ تفسير اطيب البيان، ج3، ص111 ـ 110.

113

15. تأويلِ «محكم»، اجماعي است امّا تأويلِ «متشابه»، اختلافي 1. پيامد اين نظريه آن است كه بيشتر آيات قرآن متشابه باشد، زيرا كمتر آيه‏اي هست كه در تأويل يعني در تفسيرش وحدت نظر باشد.
16. «متشابه» آن است كه تفسيرش به جهت شباهتِ به غير دشوار باشد؛ بر خلاف محكم 2.
نقد اين نظريه به آن است كه هيچ يك از اين امور سبب تشابه نيست، زيرا ويژگي خاصّ متشابه آن است كه عمل به آن فتنه‏زا باشد، در حالي كه پيچيدگي لفظ و دشواري لغت و امثال آن، هرگز زمينه‏ساز فتنه نيست، هرچند احتمال دارد كه زمينه شود افرادي بر حسب سلايق و اهواي خود آن را تفسير كنند و ديگران را به گمراهي و فتنه بكشانند.
 
 
راز تعبير به «أُمّ» نه «أُمهات»
درباره مفرد آمدن لفظ ﴿أُمّ﴾ دو نكته را برمي‏شماريم:
1. محتواي آيات محكم بايد به اصول دين بازگردد، زيرا بدون جهان‏بيني ثابت و روشن هرگز نمي‏توان فروع دين، اخلاقيات، مواعظ، قصص و... را بررسي و مكتب روشني عرضه كرد. ميان آيات اصول دين، آيات متشابهي هست؛ مانند ﴿اَلرَّحمنُ عَلَي العَرشِ استَوي) 3 ﴿يَدُ اللهِ فَوقَ
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج3، ص45.
^ 2 - ـ اين نظر را راغب اصفهاني در مفردات، ذيل ماده «شبه»، ضمن بحثي مبسوط با مثالهاي مختلف بيان كرده است (مفردات، ص443، «ش ب ه») و نيز ر.ك: جامع البيان، مج3، ج3، ص227؛ تفسير الماوردي، ج1، ص369.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 5.

114

اَيديهِم) 1 و ﴿وجاءَ رَبُّكَ والمَلَكُ صَفًّا صَفّا) 2 ليكن پيشاپيشِ آن‏ها آياتي «محكم»، اصل ذات حق و صفات علياي او و معارف توحيدي را به روشني بيان كرده‏اند.
نه تنها سلسله متشابهات به محكمات بازمي‏گردد، بلكه بازگشت سلسله محكمات نيز به اصلِ واحد و زير بنايي توحيد است. به همين لحاظ، با اينكه درباره «محكمات» كلمات جمع مانندِ ﴿ءايت﴾، ﴿مُحكَمت﴾ و ﴿هُنّ﴾ به كار رفته، از آن به ﴿أُمّ﴾ تعبير شده است نه «اُمّهات»، زيرا لحاظ استقلالي هر فرد سبب كثرت مي‏شود؛ مثلاً در ﴿حُرِّمَت عَلَيكُم اُمَّهتُكُم) 3 جمع آمدن «اُمّهات» براي آن است كه حكم فقهي هر كسي متوجّه خود اوست؛ امّا آيات محكم همگي يك حقيقت را نشان مي‏دهند كه همان «توحيد» است. توحيد، اساسي‏ترين اصل از اصول دين و شجره طوبايي است كه شاخه‏هاي آن معارف و ميوه‏هايش مسائل اخلاقي و احكام فقهي است.
نظير اين نگرش وحداني و نيز لحاظ استقلالي را در باره حضرت مسيح(عليه‌السلام) و مادر او(عليهاالسلام) مي‏توان ديد كه هر يك جداگانه آيه و نشانه الهي است: ﴿كُلَّما دَخَلَ عَلَيها زَكَرِيا المِحرابَ وَجَدَ عِندَها رِزقًا قالَ يمَريَمُ اَنّي لَكِ هذا قالَت هُوَ مِن عِندِ الله) 4 ﴿قالَ اِنّي عَبدُ اللهِ ءاتنِي الكِتبَ وجَعَلَني نَبيّا) 5 امّا هنگام يادآوري مادري و فرزندي اين دو بزرگوار، مريم از آن جهت كه بي‏شوهر
^ 1 - ـ سوره فتح، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره فجر، آيه 22.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 23.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 37.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 30.

115

مادر شده و حضرت عيسي(عليه‌السلام) از آن‏رو كه بدون پدر تولد يافته است، اين دو در مجموع يك آيت‏اند: ﴿وجَعَلنَا ابنَ مَريَمَ واُمَّهُ ءايَة) 1
قرآن كريم هر يك از شب و روز را نيز آيتي از آيات الهي دانسته است: ﴿وجَعَلنَا الَّيلَ والنَّهارَ ءايَتَينِ فَمَحَونا ءايَةَ الَّيلِ وجَعَلنا ءايَةَ النَّهارِ مُبصِرَة) 2 امّا در آيه ﴿ويَتَفَكَّرونَ في خَلقِ السَّموتِ والاَرضِ رَبَّنا ما خَلَقتَ هذا بطِلا) 3 از كلّ نظام كيهاني به لفظ مفرد: ﴿هذا﴾ ياد مي‏كند با اينكه هر كوكبي آيتي مستقل است و ميلياردها نشانه خداي سبحان در نظام كيهاني هست، زيرا براساس نظم واحد حاكم بر سراسر جهان يا به لحاظ فقر عمومي موجودات و مانند آن، همه يك آيه شمرده مي‏شوند.
2. معيارِ الهي بودن، هماهنگي است و هميشه اختلاف به غير خداي سبحان باز مي‏گردد، بنابراين آيه ﴿اَفَلا يَتَدَبَّرونَ القُرءانَ ولَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدوا فيهِ اختِلفًا كَثيرا) 4 كه به شكل «قياس استثنايي» هرگونه اختلافي را از قرآن نفي، در نتيجه كلام الله بودن آن را ثابت مي‏كند، تنها از اختلاف در گفتار سخن نمي‏گويد، بلكه مي‏فرمايد كه هر چه به «الله» مرتبط است، هماهنگ و منسجم و از اختلاف ايمن است و عكس نقيضش اين است كه «هرچه در آن ناهماهنگي و اختلاف باشد، خواه گفتار يا رفتار يا نوشتار، الهي نيست».
براين اساس، ميان آيات «محكم» و «متشابه» نيز هيچ‏گونه اختلافي نيست و «متشابهات» مانند فروعي است كه بازگشت آن به اصول (محكمات)
^ 1 - ـ سوره مؤمنون، آيه 50.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 12.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 191.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 82.

116

است و آن اصول نيز به اصل الاصول (توحيد) بازمي‏گردند، پس كانون يكي است و اين سرّ تعبير به ﴿اُمّ﴾ است.
تذكّر: 1. اصل و اُمّ بودن «محكم» تنها به جهت تشابه‏زدايي از متشابهات نيست، بلكه تشابه‏زدايي يكي از فوايد «محكمات» است، پس «محكم» نسبت به «متشابه» مانند استثنا نيست كه تأثيري جز توسعه و تضييق «مستثنا منه» نداشته باشد و نيز سهم آن مانند قرينه به بيان ذوالقرينه منحصر نيست، از اين‏رو نفرمود كه «هنّ اُمّ المتشابهات».
معناي آيات «متشابه» نيز به محتواي «محكمات» خلاصه نمي‏شود، بلكه معناي خاصّ آن، پس از تشابه‏زدايي به دست مي‏آيد؛ مثلاً ﴿يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم) 1 كه «متشابه» است، معنايي بيش از ﴿اِنَّ اللهَ عَلي كُلِّ شي‏ءٍ قَدير) 2 دارد، زيرا در آيه نخست «يد» هم به معناي «قدرت» است و هم به معناي «نعمت» و «اعطا»؛ ولي آيه دوم يا تعبيرِ «قدرة الله فوق قدرتهم»، هرگز چنين معناي لطيفي را همراه ندارند.
2. اصل و مرجع بودن «محكمات» نسبت به «متشابهات» بدان معنا نيست كه در فهم محكمات كه ﴿اُمُّ الكِتب﴾ هستند، هيچ‏گونه اختلافي نيست، بلكه بدين معناست كه محكمات در پروراندن معناي خود هيچ‏گونه قصور ندارند و هر اختلافي فقط از سوء فهم بشر يا از نوع اختلاف پس از علم است: ﴿ومَا اختَلَفَ الَّذينَ اوتوا الكِتبَ اِلاّمِن بَعدِ ما جاءَهُمُ العِلمُ بَغيًا بَينَهُم) 3
از ديدگاه قرآن و عترت، اختلاف پيش از علم رحمت است: ﴿وما كانَ
^ 1 - ـ سوره فتح، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 20.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 19.

117

النّاسُ اِلاّ اُمَّةً وحِدَةً فَاختَلَفوا) 1 ﴿ولايَزالونَ مُختَلِفين ٭ اِلاّمَن رَحِمَ رَبُّكَ ولِذلِكَ خَلَقَهُم) 2 اختلاف أمّتي رحمة 3 ، زيرا سبب تبادل نظر و تكامل علم مي‏شود؛ ليكن اختلاف پس از علم و بيّنه، از هوس و حسد برآمده است، وگرنه آيات قرآني (حتّي متشابهات) پس از ارجاع به محكمات، هرگز اختلاف انگيز نيستند.
نكته: برخي اهل معرفت بر آن‏اند كه امّ الكتاب و محكم‏ترين محكمات قرآن حكيم، توحيد (لا إله إلاّ الله) است كه همه معارف به آن بازمي‏گردند و تفصيل آن با استغفار و توبه حاصل مي‏شود و اجمال و تفصيل آن به حضرت رسول گرامي‏صلي الله عليه و آله و سلم ارائه شد: ﴿فاعلَم اَنَّهُ لااِلهَ اِلاَّاللهُ واستَغفِر لِذَنبِك) 4 و نيز متشابه براي آزمون الهي نازل شد و كسي به آن عالم نيست، مگر در ظل موهبت پروردگار؛ و عقل افزون‏طلب را به تأويل آن راه نيست، زيرا فكر عادي از خطا مصون نيست. تنها هبه الهي است كه راه صحيح حلّ تشابه را ارائه مي‏كند؛ همچنين با آگاهي راسخ در علم از تأويل متشابه هرگز متشابه محكم نخواهد شد، بلكه محكم هماره محكم است و متشابه همواره متشابه است؛
^ 1 - ـ سوره يونس، آيه 19.
^ 2 - ـ سوره هود، آيات 119 ـ 118.
^ 3 - ـ علل الشرايع؛ ج1، ص106؛ بحار الانوار، ج1، ص227. از «اختلاف» در اين روايت، معناي ديگري نيز مي‏توان اراده كرد، چنان‏كه امام صادق(عليه‌السلام) در توضيح اين روايت نبوي فرمود: إنّما أراد قول الله عزّ وجلّ: «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَةٍ مِنهُم طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِي الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون» (سوره توبه، آيه 122). فأمرهم أن ينفروا إلي رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم و يختلفوا إليه، فيتعلّموا ثمّ يرجعوا إلي قومهم فيعلّموهم. إنّما أراد اختلافهم من البلدان اختلافاً في دين الله. إنّما الدين واحد.
^ 4 - ـ سوره محمد، آيه 19.

118

آن‏گاه وي از بعضي افراد ظاهرنگر گله مي‏كند 1.
 
 
تشابه، لازم طبيعي نزول فرودين آيات
تشابه، همانند زَبَد و كف روي سيلاب است؛ يعني مقصود بالعرض و لازمِ طبيعي آيات نازل به شمار مي‏رود، بنابراين تشابه همانند تحريف نيست كه دست‏ساز بشر است، بلكه لازمِ طبيعي محاوره با بشر است كه معصوم در ميان آن‏ها اندك است و غير معصوم بي‏شمارند؛ يعني 1. آنچه بالاصاله نازل شده محكم است. 2. اگر پايان نزول آياتْ ملكوت فرشتگان يا قلوب معصومان بود، آغاز و انجام آن محكم بود. 3. اگر پايان نزول آيات ـ بعد از ورود به قلب انسان كامل معصوم و عبور از زبان مطهّر او كه چيزي غير از وحي الهي را ابلاغ نمي‏كند ـ سطح جامعه و سمع مردم غير معصوم باشد، لازمِ چنين تنزّلي كفِ تشابه گرفتن است، پس كسي آيات قرآن را متشابه نكرد، بلكه دامنه نزول فرودين آن، لازمِ طبيعي دارد و آن تشابه است، از اين‏رو اسناد اِنزال كتاب به خداوند و تقسيم آيات آن به محكم و متشابه درست است.
مهم اين است كه وصفِ تشابه، صفت لازم براي آيات متشابه نيست، زيرا همين آيات با ارجاع به محكمات از جامه تشابه به در آمده و كسوت محكم مي‏پوشند؛ يعني تشابه براي آيات متشابه، نه ذاتي است و نه وصف لازم، بلكه غير ذاتي و غير لازم است، هرچند تعبير به ذاتي و لازم، بي‏تسامح نيست.
گفتني است كه حكمت انزال متشابه، اشتمال قرآن بر لطايف ادبي و
^ 1 - ـ ر.ك: رحمة من الرحمن، ج1، ص416 ـ 412.

119

نكات فصاحت و بلاغت و مانند آن نيست، زيرا همين قرآن با همين اسلوب و اصول، از قلوب ملكوتيان گذشته و به قلب انسان كامل معصوم نشسته و هيچ لون تشابه و نام متشابه را در خود نداشته است؛ همانند آب باران كه تا به سطح زمين نرسد و به هم متصل نشود و سيل نسازد كف نمي‏گيرد و از سوي ديگر، آيات محكم قرآن نيز همه اين اصول ياد شده را داراست؛ ولي از لون تشابه منزّه است.
 
 
راز كاربرد متشابه در قرآن
«تشابه» از اوصاف لفظي، مانند عموم يا اطلاق يا اجمال نيست، زيرا لفظ مجملْ ظهوري ندارد. آري ممكن است كسي آن را مطابق رأي خود معنا كند؛ ليكن شأنيّت فتنه‏زايي ندارد، چون براي همگان مفهوم روشني ندارد تا دستاويز بيماردلان قرار گيرد، چنان‏كه عمل كردن به آيه عام يا مطلق، بي‏اعتنا به مخصّص يا مقيّد، خلاف است؛ امّا فتنه‏انگيز نيست؛ ولي متشابه در معناي خود ظهور دارد، گرچه آن معناي ظاهر حق نيست و حق نماست؛ مثلاً آيه ﴿اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد) 1 به خوبي دلالت دارد كه خدا در كمين است؛ امّا عقل نمي‏پذيرد كه خداي مجرّد محض و پيراسته از جسم و ماده، در كمين جسماني باشد؛ لكن ارجاع اين آيه به آيه محكمي چون ﴿لَيسَ كَمِثلِهِ شي‏ء) 2 روشن مي‏سازد كه مترصّد بودن، صفتِ فعل خداست نه ذات؛ و فعل خدا موجود امكاني است، پس مي‏شود در مكان معيّني ظهور كند.
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره شوري، آيه 11.
 

120

نيز ﴿وجاءَ رَبُّك... ) 1 با آياتي كه خداوند را از حركت منزّه مي‏دانند، معناي حقيقي خود را مي‏يابد و آيه ﴿لاتُدرِكُهُ الاَبصرُ وهُوَ يُدرِكُ الاَبصر) 2 نمي‏گذارد تا ﴿وُجوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة ٭ اِلي رَبِّها ناظِرَة) 3 را به جسم بودن خدا و رؤيت او با چشم سر معنا كنيم.
با روشن شدن پيوند «محكم» و «متشابه»، اين نتايج به دست مي‏آيد:
1. قرآن كريم در صورتي مي‏تواند روشنگر جز خود و ﴿تِبينًا لِكُلِّ شي‏ء) 4 باشد كه خودش روشن و مبيَّن باشد و هنگامي روشن و بيّن و مطمئن و ثابت است كه متشابهات آن به محكمات ارجاع شود.
2. از اين رابطه مي‏توان به معناي اين روايات پي برد: إنّ الكتاب يصدّق بعضه بعضاً 5 ؛ ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض 6 ؛ كتاب الله يصدّق بعضه بعضاً 7.
3. متشابهات، چون داراي معناي دلپذير و آرامبخشي نيستند، توان آرامش بخشيدن به يكديگر را نيز ندارند؛ امّا «محكمات» نه تنها «متشابهات» را تفسير مي‏كنند، برخي محكمات ديگر را نيز در پرتو خويش روشن‏تر مي‏سازند؛ يعني هم خود آرامش دارند و هم آرامش بخش‏اند.
4. «محكمات» را بايد كاملاً شناخت تا بتوان متشابهات را به آن‏ها
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 22.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 103.
^ 3 - ـ سوره قيامت، آيات 23 ـ 22.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 89.
^ 5 - ـ نهج البلاغه، خطبه 18.
^ 6 - ـ همان، خطبه 133.
^ 7 - ـ الاحتجاج، ج1، ص613؛ بحار الانوار، ج10، ص122.

121

بازگرداند.
قرآن كريم، آيات متشابه را دستاويز فتنه‏انگيزان مي‏شمرد. قرآن كتاب «هدايت» 1 و «نور» 2 است و خود را به ﴿اِنَّهُ لَقَولٌ فَصل ٭ وما هُوَ بِالهَزل) 3 و نيز ﴿تِبينًا لِكُلِّ شي‏ء) 4 مي‏ستايد و در صدد رفع هر گونه ابهامي است، پس چرا بايد آيات متشابهي در آن باشد كه زمينه فتنه و گمراهي را فراهم سازد و مستمسك ظلمت‏طلبان فتنه‏جو شود؟
اين سؤال از مباحث علوم قرآني است و پاسخ‏هايي بدان داده‏اند كه برخي از آن‏ها در تفسير شريف الميزان 5 آمده است:
أ. پذيرش قرآن كريم عبادت است و اگر همه آيات آن محكم بود، ادراك و پذيرش آن به سهولت انجام مي‏گرفت؛ ليكن با وجود متشابهات، اين عمل عبادي، سختي و اجر بيشتري دارد.
اين پاسخ ناتمام است، چون اگر اين رنج در ارتقاي معرفت انسان سهمي نداشته باشد، معرّف كمال قرآن نيست. از سوي ديگر هر رنجي اجر ندارد، زيرا رنج و اجرْ لازم و ملزوم يكديگر نيستند، چون رنجي كه براي فهم معارف قرآن باشد، ملازمِ با اجر است؛ نه حلّ معماگونه آن كه دستاويز دست‏آموزان فتنه‏جوست.
ب. اگر همه مطالب قرآن كريم صريح مي‏بود، متفكران گوناگون را جذب
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 2.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 15.
^ 3 - ـ سوره طارق، آيات 14 ـ 13.
^ 4 - ـ سوره نحل، آيه 89.
^ 5 - ـ الميزان، ج3، ص67 ـ 65.

122

نمي‏كرد، چون صراحتِ در بيان گاهي رنجش خاطر و راندن افراد ژرف‏انديش را در پي دارد.
اين جواب با دو نكته نقدپذير است: يك. قرآن كريم محافظه‏كار نيست، كتابي صريح و قاطع و حجّتي رسا و انكارناپذير است: ﴿لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ ويَحيي مَن حَي عَن بَيِّنَة) 1 و خداي سبحان نيز سخن خود را ﴿لَقَولٌ فَصل) 2 مي‏نامد.
دو. خداي سبحان بارها بت‏پرستي را تحقير و كافران و تبهكاران را به «چارپايان» 3 «حمار» 4 و «كلب» 5 مانند كرده است.
ج. متشابهات قرآني ابزار بيداري روح تحقيق و رهايي از تقليد است.
اين پاسخ نيز ناتمام است، زيرا فهم محكمات قرآني نيز بي‏تحقيق شدني نيست، چون محكمات هم با استدلال عميق آميخته‏اند و پي‏بردن به ارتباط مبادي و نتايج و نيز به تلازم مقدّم و تالي در قياس‏هاي استثنايي قرآن، تحقيق و نجات از دام تقليد است.
نيز لازم اين سخن، نزول از سوي خدا نيست، بلكه به هر سببي پديد آيد، چنين نتيجه‏اي خواهد داشت.
د. متشابه داراي تأويل است كه رسيدن به آن، نيازمند فراگيري علوم مختلفي مانند صرف، نحو، لغت، معاني و بيان و اصول فقه است، از اين‏رو
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 42.
^ 2 - ـ سوره طارق، آيه 13.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 179.
^ 4 - ـ سوره جمعه، آيه 5.
^ 5 - ـ سوره اعراف، آيه 176.
   

123

متشابهات قرآني، زمينه تخصّص را در علوم و فنون فراهم مي‏آورد.
اين جواب نيز باطل است، زيرا اولاً اين هدف را «آيات محكم» نيز مي‏توانند فراهم كنند و ثانياً «متشابهات» دستاويز فتنه‏جويان‏اند؛ نه وسيله بالندگي علوم و ارتقاي تخصّص 1.
ه . آيات متشابه، زمينه‏ساز امتحان الهي‏اند، تا روح تعبّد و تسليم شناخته شود، زيرا اگر همه آيات قرآني محكم مي‏بود، ايمان به آن‏ها چون ايمان به شهادت بود و چنين ايماني نمي‏تواند معيار آزمايش باشد؛ امّا آياتي كه به وجود «برزخ»، «صراط»، «تطاير كتب»، «انطاق جوارح» و مانند آن دلالت دارند، به «غيب» مربوط مي‏شوند و ايمان به غيب معيار امتحان است.
اين پاسخ نيز مانند جواب‏هاي گذشته ناتمام است، زيرا قرآن كريم متشابهات را دستاويز فتنه‏گران مي‏داند؛ نه در بردارنده اسرار غيب؛ و همچنين آيه آن‏گاه مي‏تواند وسيله امتحان باشد كه اگر معناي تفصيلي روشني ندارد، داراي معناي اجمالي دقيق و قوي باشد، در حالي كه «متشابه» چنين نيست.
و. قرآن كريم براي شكوفايي عقل، با متشابهات انسان را به تدبّر وا مي‏دارد و اگر همه آيات قرآني محكم بودند، نيازي به تدبّر نبود و عقل انساني هم شكوفا نمي‏گرديد.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) در نقد خود مي‏فرمايد: قرآن كريم ضمن دعوت مردم به تدبّر و تعمّق در آيات آفاقي و انفسي، با طرح انواع براهين، راه را براي تعقّل و تفكّر انسان‏ها هموار مي‏سازد، پس براي رسيدن به اين
^ 1 - ـ استاد، علاّمه(قدس‌سرّه) اين چهار وجه را سخيف و بي‏پايه مي‏شمرد و پاسخ مبسوطي نمي‏دهد (الميزان، ج3، ص65).
 

124

هدف به آيات زمينه‏ساز فتنه‏انگيزي نيازي نيست 1.
ز. از آنجا كه برخي مخاطبان قرآن كريم، هوشمند و ديگران متوسّط يا پايين‏تر هستند، آيات قرآني هم داراي مراتبي است و «متشابهات» براي هوشمندان و «محكمات» براي ديگر طبقات است.
در نقد اين جواب مي‏توان گفت كه «محكمات» مفسّر متشابهات‏اند و هرگز تنها با تمسّك به متشابه و بي‏ارجاع آن به محكم، مراد قرآن فهميده نمي‏شود. «متشابه» در سايه محكم، معناي واقعي خود را يافته و براي همگان روشن مي‏شود، پس در ناحيه معنا ميان محكم و متشابه تفاوتي نيست و اين‏دو از سنخ واحدند.
افزون بر اين، اگر متشابه رمزگونه و فهم آن مخصوص هوشمندان باشد، آن كه نه هوشمند است و نه از مؤمنان منقاد، چنانچه در پي متشابهات برود، خود را به زحمت مي‏اندازد و زمينه گمراهي ديگران را نيز فراهم مي‏سازد.
تنوع سطح مفاهيم قرآني، با تقسيم آيات به محكم و متشابه ربطي ندارد و متشابهات نيز تنها دربر دارنده معارفي ويژه خواص نيستند.
ح. اثر متشابه، رجوع مردم به اهل بيت عصمت(عليهم‌السلام) و برقراري پيوند علمي با آنان است.
درباره اين پاسخ بايد گفت كه سخن گفتن با مردم و تبيين معارف بلند الهي براي آنان و جريان سيل خروشان علوم و معارف به ذهن بشر، پديد آمدن پديده كف تشابه را در پي دارد و در نشئه طبيعت گزيري از تشابه نيست و مرجع حقيقي حلّ آن، ائمّه هدي(عليهم‌السلام) هستند، زيرا آنان مبيّن و مفسّر قرآن
^ 1 - ـ الميزان، ج3، ص66.

125

كريم، بلكه قرآن ممثّل‏اند و همان‏گونه كه محكمات را روشن مي‏كنند، متشابهات را نيز به محكمات برگردانده و معناي حقّ آن را مي‏نمايانند؛ امّا آيات متشابه براي اين هدف نيامده‏اند.
همچنين اگر اشتمال قرآن بر تشابه براي حفظ پيوند مردم با ائمّه(عليهم‌السلام) مي‏بود، نبايد در روايات نيز متشابهات باشد، در حالي كه هست.
نكته: در نظام تكويني، برخي از امور «مبدأ ضروري» و بعضي «لازم مبدأ ضروري» هستند كه از قسم اول به «مقصود بالذات» و از قسم دوم به «مقصود بالعرض» ياد مي‏شود. مسئله محكم و متشابه در نظام تدوين، با اين قانون همراه است؛ يعني فوائدي كه بر تشابه آيات خاص مترتب است از قسم اول يعني مقصود بالذات ـ نيست بلكه از قسم دوم است ـ يعني مقصود بالعرض است ـ چنان‏كه خود تشابه نيز مقْضي و مَرضي بالعرض است و نظام ضروري و بالذات آن، همان است كه قبلاً بيان شد.
از اينجا مي‏توان گفت دليلي بر تعيّن يا تعيين يا حصر فوائد تشابه در امور ياد شده در پاسخ‏هاي گذشته نيست و مي‏شود همه آن‏ها با حفظ اولويت، بعضي از بركات تشابه به شمار آيند و از ادله نقلي كه فوائد اشتمال قرآن بر متشابه را برمي‏شمارند هرگز برنمي‏آيد كه امور ياد شده در رديف علّت‏هاي ذاتي و اوّلي آن‏اند، زيرا ميان فائده و غايت فرق است، چنان‏كه غايت بالذات و غايت بالعرض نيز غير از هم‏اند.
فوائد مزبور، برخي مشترك بين آيات متشابه و اخبار متشابه‏اند؛ مانند ضرورت تدبّر، پژوهش، رجوع به عالمان ديني و...؛ و بعضي مختص به آيات متشابه‏اند؛ همچون ضرورت رجوع به اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام).
به هر روي، علت ضروري براي تكوُّن تشابه، مطلبي است و فائده مترتّب

126

بر آن سخني ديگر. اين تفكيك در الميزان و تسنيم به خوبي برجسته است، هرچند ميراث گرانبهاي حكيمان پيشگام كه گذشته از قَدَم صدق داراي ﴿في مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَليكٍ مُقتَدِر) 1 اند، همانا محفوظ خواهد بود.
 
 
نسبي بودن محكم و متشابه
عنوان‏هاي مطروح در متون نقلي يكسان نيستند، زيرا بعضي از آنها نفسي‏اند و برخي نِسبي؛ مثلاً عناوين عام و مطلق، نفسي‏اند؛ ولي مجمل و مبين و نيز محكم و متشابه، نسبي؛ يعني عموم عام و اطلاق مطلق به افرادي كه از آن‏ها استظهار مي‏كنند ارتباط ندارند، زيرا انطباق عام و مطلق بر افراد و مصاديقشان و اندراج افراد و مصاديق تحت آن‏ها در هر زمان و زمين و نسبت به هر فرد و گروه يكسان است؛ امّا ظهور و خفا و ابهام و بيان و اجمال و تبيين و ساير عناوين دلالي نسبت به افراد يكسان نيستند: ممكن است لفظي (مفرد يا جمله) براي كسي كه از موارد استعمال و كيفيت آن آگاه است، مبيّن باشد؛ ولي براي ديگري مجمل و همچنين مي‏تواند آيه‏اي يا روايتي براي بعضي متشابه؛ اما براي ديگري محكم باشد و نيز مي‏شود نسبت به بعضي حدوثاً متشابه باشد؛ ليكن بقاءً متشابه نباشد، زيرا قدرت علمي ارجاع آن را به محكم داشته باشد، در نتيجه تشابه‏زدايي شده و آنچه حدوثاً متشابه بود، بقاءً محكم گردد.
 
 
رأي علاّمه‏طباطبايي درباره راز آيات متشابه در قرآن
بررسي دقيق سخنان متقدّمان و متأخران در زمينه سرّ اشتمال قرآن بر متشابه،
^ 1 - ـ سوره قمر، آيه 55.

127

روشن مي‏كند كه رأي حضرت علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) تحوّلي است در تفسير؛ نه نظريّه‏اي در رديف ديگر نظريات، زيرا همه آراي ديگران بر اين استوار است كه متشابه را نيز مانند محكم خداي سبحان نازل كرده است؛ امّا ايشان سراسر قرآن را محكم مي‏داند و متشابه را برگرفته از فكر بشرِ غيرِ معصوم مي‏شمارد: همان‏گونه كه باران پيش از رسيدن به زمين و ايجاد سيل، كفي همراه ندارد و تنها از حركت و خروش آب است كه سيل پديد مي‏آيد و سرانجام نيز با جريان همين آب، كف باطل از ميان مي‏رود و آب سودمند به حال بشر برجا مي‏ماند: ﴿فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذهَبُ جُفاءً واَمّا ما يَنفَعُ النّاسَ فَيَمكُثُ فِي الاَرض) 1 خداي سبحان هم محكمات را فرو فرستاده است، نه متشابهات را. گم كردگان راه مي‏پنداشتند خداوند متشابه را نازل كرده است، از اين‏رو به توجيه اشتمال قرآن بر متشابه پرداختند؛ امّا به نظر استاد، علامه طباطبايي سراسر قرآن كريم محكم است و هنگام رسيدن به نشئه فكر بشرِ غير معصوم، تشابه مي‏يابد، پس حضرت استاد(قدس‌سرّه) در اين مسئله نيز همانند ديگر مباحث قرآني، رهاورد جديدي دارند 2.
اتقان رأي ايشان آن‏گاه روشن مي‏شود كه همه تفاسير بررسي شود. ايشان در اين زمينه يك مقدمه و پنج اصل بيان مي‏كنند و سپس از آن‏ها ده نتيجه مي‏گيرند.
گفتني است كه نه در آن مقدّمات و نه در آن نتايج، حصري نيست. آري خطوط كلي بحث، همان سخنان ايشان است، چنان‏كه ريشه اجمالي مطالب را در تفسير برخي از جامعان بين حكمت و تفسير و حديث و...، مانند فيض
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 17.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص72 ـ 71.

128

كاشاني 1 با ژرف‏نگري مي‏توان حدس زد و اين نگرش خاص از باب توافق دو رأي است، وگرنه از تفسير صافي نقل و به حقِّ مفسر گرانقدر آن تفسير اعتراف مي‏شد.
مقدّمه يكم: معاني قرآن كريم، ترجماني از حقايق خارجي است و وزانِ كتاب «تدوين» همان وزانِ كتاب «تكوين» است و قرآن كريم با حقايق جهان هستي پيوندي عميق دارد.
حقايق بيروني كه قرآن كريم آن را «تأويل» مي‏نامد اكنون از نظرهاي عادي پوشيده‏اند و قيامت ظهور مي‏كنند: ﴿يَومَ يَأتي تَأويلُه) 2 پس قيامت ظرفِ تحقق تأويل قرآن كريم است؛ يعني همه حقايق قرآن كريم كه اموري تكويني و پنهان از چشم‏اند، به صورت واقعي خود در قيامت ظهور خواهند كرد.
امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: قرآن در قيامت در زيباترين چهره حضور مي‏يابد و به صف مسلمانان برخورد مي‏كند و آنان مي‏پندارند كه اين چهره نوراني به آنان خواهد پيوست؛ امّا از صف آنان و نيز از صف شهدا و ملائكه و انبيا(عليهم‌السلام) هم مي‏گذرد و در جايگاه خود قرار مي‏گيرد و درباره برخي شهادت مي‏دهد. خداي سبحان به او مي‏گويد: آنان را به منازلشان در بهشت داخل كن. او به مؤمن مي‏گويد: قرآن بخوان و بالا برو. مؤمن نيز با هر آيه‏اي كه مي‏خواند بالا مي‏رود تا به جايگاه خود مي‏رسد 3.
پس كلمات و آيات و سوره‏هاي قرآن كريم، تأويل دارند و روزي تأويل آن‏ها فرا مي‏رسد؛ مانند خواب حضرت يوسف(عليه‌السلام): ﴿اِنّي رَاَيتُ اَحَدَ عَشَرَ
^ 1 - ـ ر.ك: تفسير الصافي، ج1، ص31 ـ 27، «مقدمه چهارم».
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 53.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص601، ح11.

129

كَوكَبًا والشَّمسَ والقَمَرَ رَاَيتُهُم لي سجِدين) 1 كه تأويل همين خواب را نيز قرآن كريم با ارائه موجودهاي عيني بيان فرموده است: ﴿ياَبَتِ هذا تَأويلُ رُءيي مِن قَبل) 2 پس حقيقت قرآن كريم كه تأويل آن است در قيامت ظهور و از شماري شفاعت و از گروهي شكايت مي‏كند. اين تأويل، حقيقتي عيني و دست يافتني است؛ ولي بر خلاف تفسير با درس و بحث به چنگ نمي‏آيد، زيرا تأويل كه وجود خارجي است، هرگز دانستني نيست، بلكه با علم حضوري يافتني است و بايد به سراغ آن رفت و آن نزد كسي نمي‏آيد.
با تفسير و قواعد ادبي، كتاب عربي فهميده مي‏شود: ﴿اِنّا جَعَلنهُ قُرءنًا عَرَبيًّا لَعَلَّكُم تَعقِلون) 3 اما همين كتاب عربي در «اُمّ الكتاب» ريشه دارد كه در آن مرحله، «علي حكيم» است: ﴿واِنَّهُ في اُمِّ الكِتبِ لَدَينا لَعَلي حَكيم) 4 و «اُمّ الكتاب» وجودي خارجي است؛ نه نوشته‏اي عبري و عربي؛ نيز فرمود: ﴿اِنَّهُ لَقُرءانٌ كَريم ٭ في كِتبٍ مَكنون ٭ لايَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرون ٭ تَنزيلٌ مِن رَبِّ العلَمين) 5 جمله ﴿لايَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرون﴾ در محلّ جرّ و صفت ﴿كِتبٍ مَكنون﴾ است ـ هرچند برخي از اصوليان، قيد متأخّر از چند جمله را به مرجع نخست بازمي‏گردانند 6 كه مقبول اهل تحقيق نيست ـ و از كتاب مكنون، همين ﴿تَنزيلٌ مِن رَبِّ العلَمين﴾ به بيرون تراويد، وگرنه در نشئه ﴿كِتبٍ مَكنون﴾ از
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 100.
^ 3 - ـ سوره زخرف، آيه 3.
^ 4 - ـ سوره زخرف، آيه 4.
^ 5 - ـ سوره واقعه، آيات 80 ـ 77.
^ 6 - ـ كفاية الاصول، ص234.

130

تنزيل، عبري، عربي، لفظ و مفهوم، سخني نيست.
براي روشن شدن مصداق «مطهّرون» و راه مطهّر شدن مي‏فرمايد: ﴿اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَيتِ ويُطَهِّرَكُم تَطهيرا) 1 و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) تالي تلو و «ثاني اثنين» قرآن‏اند و هرگز از آن جدا نمي‏شوند؛ امّا نه بدان معنا كه قرآن در انحصار آنان باشد، بلكه چون آنان مصداق كامل «مطهّرون» هستند، به عالي‏ترين معارف قرآن كريم دست يافته‏اند و ديگران نيز به اندازه پاكي‏شان به آن معارف والا راه پيدا مي‏كنند.
پاك شدن، محال عقلي نيست ـ وگرنه اصل ادراك قرآن براي غير آن ذوات قدسي ممتنع بود و با امتناع فهم قرآن چگونه مي‏توان براي امامت امامان معصوم(عليهم‌السلام) و مرجعيت ديني آنان به كتاب خدا احتجاج كرد ـ بلكه بعضي اقسام طهارت، در حدّ «عدالت» است كه كسب آن واجب است و درجات برترش، راجح.
آري «امامت» همانند رسالت سِمَتي خاص است و دست‏نيافتني: ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 2 ولي «ولايت» و «عصمت» تحصيلي است و اگر انسان در بخشي از عمرش معصوم نباشد، مانده آن را مي‏تواند معصوم باشد. راه ولايت، هرچند راه مشكلي است، تا قيامت به روي صالحان سالك باز است و هيچ دليلي بر انحصار «ولايت» و «عصمت» در امامان معصوم(عليهم‌السلام) نيست، از همين‏رو مي‏توان گفت زينب كبرا و حضرت ابوالفضل العباس(عليهماالسلام) نيز در حدّ خود معصوم و ولي الله بوده‏اند.
^ 1 - ـ سوره احزاب، آيه 33.
^ 2 - ـ سوره انعام، آيه 124.
 

131

گفتني است كه ذات اقدس خداوندي، معارف ديني را براي تطهير انسان فرستاده است، از اين‏رو پس از برشمردن وضو و غسل و تيمّم گوشزد مي‏فرمايد كه اين احكام براي پاك كردن شماست: ﴿ما يُريدُ اللهُ لِيَجعَلَ عَلَيكُم مِن حَرَجٍ ولكِن يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم ولِيُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَيكُم لَعَلَّكُم تَشكُرون) 1 اگر تيمّم كنار غسل و وضو نمي‏آمد، از﴿لِيُطَهِّرَكُم﴾ طهارت ظاهري توهّم مي‏شد. با آنكه خاك‏مالي كردن صورت ظاهراً انسان را پاك نمي‏كند، غرور را مي‏شكند، از اين‏رو بهترين حالات نمازگزار، صورت گذاردن بر خاك و سجده است. درجات برتر طهارت، ويژه امامان(عليهم‌السلام) است؛ امّا ديگران نيز مي‏توانند مراتبي از آن را به دست آورند، همان‏گونه كه ﴿فَاتَّقُوا اللهَ مَا استَطَعتُم) 2 ناسخ ﴿اتَّقوا اللهَ حَقَّ تُقاتِه) 3 نيست و اگر هم منسوخ باشد، قبل از نسخ گروهي بدان عمل كرده‏اند، پس اين مراتب را در جاي ديگري نيز مي‏توان ديد.
مقدّمه دوم: قرآن كريم راه رسيدن به معارف الهي را «خودشناسي علمي» و «خودسازي عملي» مي‏داند: خواهانِ ﴿كِتبٍ مَكنون﴾ و ﴿اُمُّ الكِتب﴾ بايد از خود هجرت كند، زيرا اين دو عنوان حقيقت‏اند و يافتني؛ نه مفهوم و دانستني تا به ذهن بيايند. از سوي ديگر، مسافر اگر خود و زاد راه و مركب و همراه خويش را نشناسد، اهل سير و سلوك نمي‏شود، از اين‏رو خداوند مي‏فرمايد: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا عَلَيكُم اَنفُسَكُم لايَضُرُّكُم مَن ضَلَّ اِذَا اهتَدَيتُم اِلَي اللهِ مَرجِعُكُم جَميعًا فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم تَعمَلون) 4 ﴿عَلَيكُم اَنفُسَكُم﴾ يعني از
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 6.
^ 2 - ـ سوره تغابن، آيه 16.
^ 3 - ـ سوره آل عمران، آيه 102.
^ 4 - ـ سوره مائده، آيه 105.
 

132

صراط مستقيم جانتان جدا نشويد و براي رسيدن به مقصد به راهي جز جانتان نينديشيد.
گفتني است كه ميان اين معنا و امر به معروف و نهي از منكر و جهاد و اجتهاد كه از مهم‏ترين وظايف ديني و اجتماعي است، هرگز منافاتي نيست.
نيز مي‏فرمايد: ﴿مَن كانَ يُريدُ العِزَّةَ فَلِلّهِ العِزَّةُ جَميعًا اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ والعَمَلُ الصّلِحُ يَرفَعُه) 1 صدر اين آيه نوعي فراخوان مسابقه براي طالبان عزّت است؛ آن‏گاه مي‏فرمايد كه عزّت تنها نزد خداست؛ سپس راه رسيدن به آن را ايمان (اعتقاد طيب) و عمل صالح مي‏شمارد.
آن كس كه به فكر مال و مزرعه و مرتع است، جان خويش را رها كرده و به آباداني چيز ديگري پرداخته است؛ ولي آن كه خود را مي‏شناسد و نيك مي‏داند كه فرومايه نيست عزم حركت دارد و جوياي عزّت است كه فقط نزد خداست و راه رسيدن به آن نيز حركتِ طيّب و صالح به سوي خداست.
جمله ﴿فَلِلّهِ العِزَّةُ جَميعا﴾ نخست كانون «عزّت» را نشان داد، آن‏گاه راه رسيدن به «عزّت» را «صعود عقيده پاك» و بالا برنده آن را نيز «عمل صالح» شمرد. كلمه طيّب و عقيده پاك، هماره سير صعودي دارد و عمل كه محدود به زندگي دنياست، آن را ياري مي‏كند تا از قلمرو طبيعت برخيزد.
در آيه مزبور، سخن از نفس است نه معرفت؛ ولي هرگز نمي‏شود عقيده پاك كه وصف نفس است، بي‏نفس (موصوف) بالا رود. هرگز «كلمه طوبا» بي‏متكلّم، «عقيده طيب» بي معتقد و «تقوا» بي‏متّقي بالا نمي‏رود، زيرا صعود وصف بدون موصوف محال است، پس ﴿اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّب﴾ به معناي
^ 1 - ـ سوره فاطر، آيه 10.
 

133

«إليه يصعد الطيّبون» است. «عمل صالح» نيز كه سهم آن بالا بردن «كلم طيّب» است، با «عامل صالح» متحد است.
قرآن كريم براي صعود انسان دو ركن «ايمان» و «عمل صالح»، يعني حسن فعلي و فاعلي را شرط اساسي مي‏داند؛ امّا براي سقوط وي دو چيز به نام كفر و عمل طالح لازم نيست، زيرا هر يك از اين‏دو به تنهايي نيز مي‏تواند انسان را ساقط و گرفتار عذاب كند و تفاوتشان در خلود عذاب و عدم خلود آن است: ﴿... والَّذينَ يَمكُرونَ السَّيِّءاتِ لَهُم عَذابٌ شَديدٌ ومَكرُ اُولئِكَ هُوَ يَبور) 1
اگر كسي راه عزّت را نپيمايد كه كلم طيّب و عمل صالح است، در دام ذلّت گرفتار مي‏شود و انسانِ خواهان پرواز، به دل كندن از زمين و دل بستن به خدا نيازمند است و قرآن از گسستن از زمين با ﴿والعَمَلُ الصّلِحُ يَرفَعُه﴾ و از پيوستن به خدا با ﴿اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّب﴾ ياد فرمود.
گفتني است كه در اين آيه «صعود» را به جان پاك و رافع بودن را به عمل صالح نسبت مي‏دهد و در آيه ديگري مبدأ فاعلي رفعت را خداوند والا مي‏نامد: ﴿يَرفَعِ اللهُ الَّذينَ ءامَنوا مِنكُم والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجت) 2 پس رافع حقيقي خداست و امور ديگر وسيله‏اند.
خلاصه اينكه برپايه ﴿والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجت﴾ روح هنگامي بالا مي‏رود كه داراي «معرفت» باشد و چون «معرفت» وصفِ نفس عارف است، شدني نيست كه معرفت و كلمه طوبا بالا رود ولي نفس يك‏جا بايستد.
^ 1 - ـ سوره فاطر، آيه 10.
^ 2 - ـ سوره مجادله، آيه 11. كلمه «درجه» كه تميز است، به قرينه «درجات» حذف شده است. مؤمن غير عالم درجه و مؤمن عالم درجات دارد.
 

134

وصف كه صاعد مي‏شود، موصوف به يقين صعود مي‏كند، چنان‏كه با صعود «تقوا» متّقي هم صعود مي‏كند: ﴿لَن يَنالَ اللهَ لُحومُها ولادِماؤُها ولكِن يَنالُهُ التَّقوي مِنكُم) 1 زيرا تقوا ملكه نفساني است و ملكه تقوا با جان انسان متّقي مي‏آميزد و در اين هنگام نمي‏شود وصف بي‏موصوف بالا برود.
از طرفي راهِ رسيدن به «لقاء الله» معرفت است و عقايد پسنديده نيز با عمل صالح رشد مي‏كند و عمل صالح آن‏گاه ميسّر است كه نظام اجتماعي حاكم بر جامعه سالم و صالح باشد و نظام اجتماعي هنگامي چنين است كه از محكمات قرآن پيروي شود، زيرا خاستگاه هر فسادي در جامعه متشابهاتي‏اند كه در برابر محكمات قرار مي‏گيرند.
وقتي متشابهات در بنيان‏ها و نهادهاي جامعه رسوخ مي‏كند و نظام اجتماعي متشابه مي‏گردد، عبادات نيز اصالت خويش را از دست مي‏دهند و وقتي عبادات و ديگر تكاليف فردي و اجتماعي رخت برمي‏بندند، انسان به آن هدف والا كه معرفت و شهودِ ملكوت است، هرگز نمي‏رسد، زيرا مهم‏ترين راه وصول به يقين، عبادت سالم و صالح است: ﴿واعبُد رَبَّكَ حَتّي يَأتِيَكَ اليَقين) 2 و دوام يقين و بقاي آن، به استمرار عبادت ناب است.
مقدّمه سوم: هيچ كتابي همانند قرآن و هيچ ديني چون اسلام، مردم را به عقل و علم دعوت نمي‏كند. اسلام در جامعه‏اي مي‏تواند جاي گيرد كه عقل و آگاهي در آن حاكم باشد، از اين‏رو قرآن كريم از سويي مردم را به تعقّل و تدبّر فرا مي‏خواند و از سوي ديگر مطالب و مصاديق علم و عقل را بيان
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 37.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 99.
 

135

مي‏كند: ﴿لَو كانَ فيهِما ءالِهَةٌ اِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتا) 1 و ﴿اَم خُلِقوا مِن غَيرِ شي‏ءٍ اَم هُمُ الخلِقون ٭ اَم خَلَقوا السَّموتِ والاَرضَ... ) 2 هرچند در اين آيات سخني از علم و عقل نيست، تحقق اين آيات فقط با به كارگيري انديشه خردمندانه شدني است.
قرآن كريم معارف خود را نيز مستدلّ ارائه مي‏دهد و در واقع، جهان‏بيني و حكمت عملي عالمانه‏اي دارد و پيوندي عالمانه نيز ميان اين دو برقرار كرده است. سه دسته آيات قرآني، اين سه مرحله و سه بخش (جهان‏بيني و حكمت عملي و رابطه ميان اين دو) را بيان مي‏فرمايد:
1. آيات جهان‏بيني: آيات بيانگر اسما و صفات الهي و پيدايش جهان: ﴿اَوَ لَم يَرَ الَّذينَ كَفَروا اَنَّ السَّموتِ والاَرضَ كانَتا رَتقًا فَفَتَقنهُما) 3 آسمان و زمين روزي بسته بود و اكنون باز است و روزي هم طومار آن برچيده خواهد شد ﴿يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ الاَرضِ والسَّموت) 4 ﴿والاَرضُ جَميعًا قَبضَتُهُ يَومَ القِيمَةِ والسَّموتُ مَطويّتٌ بِيَمينِه) 5
آيات «پيدايش انسان»، دوره‏هاي پشت سر گذاشته او: ﴿هَل اَتي عَلَي الاِنسنِ حينٌ مِنَ الدَّهرِ لَم يَكُن شَيءاً مَذكورا) 6 و مراحل پس از نشئه دنيا كه پيش رو دارد.
^ 1 - ـ سوره انبياء، آيه 22.
^ 2 - ـ سوره طور، آيات 36 ـ 35.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 30.
^ 4 - ـ سوره ابراهيم، آيه 48.
^ 5 - ـ سوره زمر، آيه 67.
^ 6 - ـ سوره انسان، آيه 1.

136

درباره آينده انسان مي‏فرمايد: ﴿كُلُّ نَفسٍ ذائِقَةُ المَوت) 1 ﴿اِنَّكَ مَيِّتٌ واِنَّهُم مَيِّتون) 2 وما جَعَلنا لِبَشَرٍ مِن قَبلِكَ الخُلدَ اَفَاِن مِتَّ فَهُمُ الخلِدون) 3 انسان با مرگ معدوم نمي‏شود، بلكه همانند نظام كنوني جهاني تبديل مي‏گردد و مؤمن و كافر هر دو به لقاي الهي مي‏رسند: ﴿ياَيُّهَا الاِنسنُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلي رَبِّكَ كَدحًا فَمُلقيه) 4 ولي مؤمن به لقاي جمال حق مي‏رسد: ﴿وُجوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة ٭ اِلي رَبِّها ناظِرَة) 5 و كافر به لقاي جلال او: ﴿ووُجوهٌ يَومَئِذٍ عَلَيها غَبَرَة ٭ تَرهَقُها قَتَرَة ٭ اُولئِكَ هُمُ الكَفَرَةُ الفَجَرَة) 6 سپس مجرمان مي‏گويند: ﴿رَبَّنا اَبصَرنا وسَمِعنا) 7 كافر نسبت به بهشت، انبيا و اولياي خدا كور است؛ امّا جهنّم و قهر الهي را مي‏بيند. او به راستي كور و به راستي بيناست؛ يعني همان‏گونه كه در دنيا زمينه‏هاي صلاح و سعادت را نمي‏ديد يا ناديده مي‏گرفت، در قيامت نيز با وجود آثار رحمت و جمال حق، تنها جهنّم و عذاب خدا را مي‏بيند: ﴿ومَن كانَ في هذِهِ اَعمي فَهُوَ فِي الاءخِرَةِ اَعمي واَضَلُّ سَبيلا) 8
قرآن مجيد از آينده نظام آفرينش، دگرگوني وضع آسمانها و زمين و بهشت و جهنّم سخن به ميان مي‏آورد و عدّه‏اي را قرين بهشت و گروهي را اهل جهنّم
^ 1 - ـ سوره آل عمران، آيه 185.
^ 2 - ـ سوره زمر، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره انبياء، آيه 34.
^ 4 - ـ سوره انشقاق، آيه 6.
^ 5 - ـ سوره قيامت، آيات 23 ـ 22.
^ 6 - ـ سوره عبس، آيات 42 ـ 40.
^ 7 - ـ سوره سجده، آيه 12.
^ 8 - ـ سوره اسراء، آيه 72.

137

مي‏شمرد: ﴿فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين ٭ فَرَوحٌ ورَيحانٌ وجَنَّتُ نَعيم ٭ واَمّا اِن كانَ مِن‏اَصحبِ اليَمين ٭ فَسَلمٌ لَكَ مِن اَصحبِ اليَمين ٭ واَمّا اِن كانَ مِنَ المُكَذِّبينَ الضّالّين ٭ فَنُزُلٌ مِن حَميم ٭ وتَصلِيَةُ جَحِيم) 1
2. آيات حكمت عملي: آياتي راه نجات از جهنّم و رسيدن به سعادت ابدي را «ايمان و عمل صالح» مي‏داند 2 ، همان‏گونه كه «كفر» يا «عمل طالح» را عذاب‏آور مي‏شمرد 3. قرآن هم راه مشاهده جمال حق را نشان مي‏دهد و هم راه نگريستن به جلال او را. آري از آنجا كه اسلام دين علم و هدايت است، تنها به تبليغ و تلقين بسنده نمي‏كند، بلكه همه شئون پيمودن راه را هم مي‏نماياند.
3. آيات پيوند دهنده جهان‏بيني و حكمت عملي: اين آيات بيانگر چگونگي عذاب تبهكاران‏اند و اينكه مكافات انسان در قيامت (مانند زنداني شدن مجرم در دنيا) قراردادي نيست و هر چند گناه ظاهري دلفريب دارد، درونش آتش و سمّ است: ليّن مسّها قاتل سمّها 4.
تهديد قرآن به عذاب، مانند تهديد ولي مهرباني است كه كودك خويش را از سمّ يا آتش خوشرنگ بر حذر مي‏دارد. قرآن كريم چهره واقعي گناه را چنين مي‏نماياند: ﴿اِنَّ الَّذينَ يَأكُلونَ اَمولَ اليَتمي ظُلمًا اِنَّما يَأكُلونَ في بُطونِهِم نارًا... ) 5 تصرّف ظالمانه در مال يتيم، بلكه در هر مالي ظاهري شيرين و دروني آتشين دارد. درباره دينفروشان اهل كتاب مي‏فرمايد: ﴿ما يَأكُلونَ في
^ 1 - ـ سوره واقعه، آيات 94 ـ 88.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 82؛ سوره رعد، آيه 29؛ سوره حجّ، آيه 56 و....
^ 3 - ـ سوره نحل، آيه 34؛ سوره جاثيه، آيه 33؛ سوره نجم، آيه 31.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، نامه 68.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 10.

138

بُطونِهِم اِلاَّ النّار) 1 اين‏گونه تعبيرها مجاز نيست، زيرا حمل لفظ بر معناي مجازي در مواردي است كه دليلي عقلي يا نقلي معتبر بر عدم امكان اراده ظاهر لفظ در دست باشد، در حالي كه درباره آتش بودن باطن گناه، نه تنها چنين دليلي نيست، بلكه دليل عقلي نيز مانند دليل نقلي باطن گناه را آتش مي‏داند، پس هيچ مانعي از حجيّت اين‏گونه ظواهر نيست.
اين دسته از آيات، پيوند تنگاتنگ اطاعت و بهشت و نيز رابطه مستقيم گناه و جهنّم را بيان مي‏كنند: گاهي به صورت متن مي‏فرمايد: ﴿وعَسي اَن تَكرَهُوا شَيءاً وهُوَ خَيرٌ لَكُم وعَسي اَن تُحِبّوا شَيءاً وهُو شَرٌّ لَكُم) 2 و بر اين اساس، به فلاح و تقوا سفارش مي‏كند: ﴿... لَعَلَّكُم تَتَّقون﴾ يا ﴿لَعَلَّكُم تُفلِحون﴾.
زماني هم به امور جزئي پرداخته و مردان را به عفت سفارش مي‏كند كه براي دلهايشان و نيز دل‏هاي زنان، پاكيزه‏تر است: ﴿ذلِكُم اَطهَرُ لِقُلوبِكُم وقُلوبِهِنّ) 3 يا مي‏فرمايد كه اگر به خانه كسي رفتيد و شما را به حضور نپذيرفت، بي‏درنگ بازگرديد: ﴿واِن قيلَ لَكُمُ ارجِعوا فَارجِعوا هُوَ اَزكي لَكُم... ) 4 زيرا شما از عذر صاحب‏خانه بي‏خبريد؛ يا درباره دنياخواهان مي‏فرمايد: ﴿يَعلَمونَ ظهِرًا مِنَ الحَيوةِ الدُّنيا وهُم عَنِ الاءخِرَةِ هُم غفِلون) 5 يعني دنيامداران فقط ظاهر دنيا را مي‏دانند و از باطن آن ناآگاه‏اند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 174.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 216.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 53.
^ 4 - ـ سوره نور، آيه 28.
^ 5 - ـ سوره روم، آيه 7.

139

قرآن كريم شامّه باطني انسان را قوّت مي‏بخشد تا بتواند حقيقت دنيا را ببويد و اين موارد از مصاديق ﴿ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَةَ ويُزَكّيهِم) 1 است، چنان‏كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) درباره دنيا مكرّر كلمه وبيّ 2 ، موبي‏ء 3 ، أوبي 4 و مانند آن را به كار برده و دلدادگان به دنيا را مانند مبتلايان به «وبا» شناسانده است.
نتيجه اينكه آيات دسته يكم مقدّمه‏اند و گروه دوم نتيجه و دسته سوم براي بيان رابطه آن مقدّمه و اين نتيجه‏اند.
مقدّمه چهارم: اگر همه مردم در حدّ نبي اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم بودند، هم مي‏توانستند معارف قرآني را در مقام اوج آن بگيرند: ﴿اِنَّكَ لَتُلَقَّي القُرءانَ مِن لَدُن حَكيمٍ عَليم) 5 و هم در مرحله حضيض آن: ﴿نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَمين ٭ عَلي قَلبِكَ لِتَكونَ مِنَ المُنذِرين) 6
براي شخصيتي مانند ايشان به استناد آيه ﴿قُل اِنّي عَلي بَيِّنَةٍ مِن رَبّي) 7 از مبدأ نزول قرآن كريم تا قلب مبارك آن حضرت‏صلي الله عليه و آله و سلم هيچ جا نشاني از تشابه نيست: خداي سبحان درباره نزول قرآن كريم مي‏فرمايد كه از آغاز تا پايان حق است، زيرا هم ما حق فرستاديم و هم در طول راه و هنگام نزول بر قلب مطهّر تو همراه حق يا پيچيده در لباس حق است و هرگز بيگانه‏اي در آن راه نيافته
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 129.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، خطبه 162، بند 5 و خطبه 175، بند 2 و حكمت 376.
^ 3 - ـ همان، حكمت 367.
^ 4 - ـ همان، خطبه 111، بند 6.
^ 5 - ـ سوره نمل، آيه 6.
^ 6 - ـ سوره شعراء، آيات 194 ـ 193.
^ 7 - ـ سوره انعام، آيه 57.

140

است: ﴿وبِالحَقِّ اَنزَلنهُ وبِالحَقِّ نَزَل) 1
آورنده قرآن روح الأمين و مبدأ قابلي وحي، قلب معصوم نبوي‏صلي الله عليه و آله و سلم است: ﴿نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَمين ٭ عَلي قَلبِكَ... ) 2 اگر فرشته وحي را حفظ نمي‏كرد و مانع تهاجم بيگانه نمي‏شد، «روح امين» نام نمي‏گرفت. نه تنها پيك وحي امين است، بلكه ساير فرشتگان دست‏اندركار نيز «سفيران بزرگوار» ناميده شده‏اند: ﴿بِاَيدي سَفَرَة ٭ كِرامٍ بَرَرَة) 3 و آنان مي‏گويند كه ما جز به دستور پروردگار تو فرود نمي‏آييم و نيز سفيراني نيستيم كه ما را رها كنند: ﴿وما نَتَنَزَّلُ اِلاّبِاَمرِ رَبِّك) 4 و به تعبيري فقط بفرستند، بلكه ما را به مقصد مي‏رسانند، پس در سير نزولي نيز باطل به حريم وحي الهي راه نيافته است: ﴿لَهُ ما بَينَ اَيدينا وما خَلفَنا وما بَينَ ذلِك) 5 لايَأتيهِ البطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ ولامِن خَلفِه) 6 ذلِكَ الكِتبُ لارَيبَ فيه) 7 طبق اين آيات، ادعاي فرشتگان اين است كه «آنچه پيشاپيش، پشت‏سر و درون ماست و نيز مبادي گذشته، لواحق آينده، علّت‏ها و معلول‏هاي ما، همه و همه از خداي سبحان است»، پس فرشته از خود چيزي ندارد.
فرشتگان با چنين مراقبتي ويژه بر قلب مبارك پيامبر اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم فرود مي‏آيند و هرگز چيزي موهن يا موهم نمي‏آورند، پس اشتباه يا تشابه در متن كلمات
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 105.
^ 2 - ـ سوره شعراء، آيات 194 ـ 193.
^ 3 - ـ سوره عبس، آيات 16 ـ 15.
^ 4 - ـ سوره مريم، آيه 64.
^ 5 - ـ سوره مريم، آيه 64.
^ 6 - ـ سوره فصّلت، آيه 42.
^ 7 - ـ سوره بقره، آيه 2.

141

وحياني معنا ندارد و هيچ آيه‏اي براي پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم متشابه نيست، چنان‏كه ائمّه هدي(عليهم‌السلام) نيز حقايق را چنان كه هست مي‏گيرند و تشابه در وجودشان راه ندارد. اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: ما شككت في الحقّ مذ اُرِيتُهُ 1 ؛ يا و إنّي لعلي المنهاج الّذي تركتموه 2.
مقدّمه پنجم: قرآن كريم كتابي كلّي، هميشگي و براي هدايت همه انسان‏هاست: ﴿هُدًي لِلنّاس) 3 اگر معارف قرآن كريم فقط در حدّ «معقول» مطرح گردد، بيشتر مردم كه در محدوده حسّ مي‏انديشند، از ادراك معارف آن محروم مي‏مانند و چنانچه براي فهم همگان بازگو شود، حتماً داراي متشابهات است، بي‏آنكه از محكم برخوردار باشد، زيرا توده مردم معناي محسوس ظاهري را مي‏فهمند و از دستيابي به معارف عقلي آن كه به تجريد نيازمند است، ناتوان‏اند.
بر اين اساس، معارف قرآن به گونه‏اي بيان شده است كه از سويي براي همگان و به ويژه آنان كه در حدّ حس مي‏انديشند، مفهوم باشد و از سوي ديگر با اصولي همراه است تا از تلقّي نازل و محسوس ايمن بماند، از اين‏رو بايد از ادبياتي استفاده شود كه در آن معقول، محسوس گردد و تشبيه معقول به محسوس به كار گرفته شود و چنين شيوه‏اي جز وضع كنوني قرآن نخواهد بود.
توده مردم از افعال خداوند مانند امر و نهي، سؤال و تعذيب و پاداش، همان چيزي را مي‏فهمند كه از كارهاي فرمانروا و پاداش و كيفر او برداشت مي‏كنند و لقاي پروردگار را نيز همانند لقاي اميري قدرتمند مي‏پندارند، پس اگر
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 4 و حكمت 184.
^ 2 - ـ همان، نامه 10.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 185.
 

142

معارف در حدّ «حس» بيان گردد، پيامد آن «تجسيم» است كه گروهي از «اشاعره» بدان گرفتار شدند و چنانچه در حد معقول بيان شود، ممكن نيست، زيرا معارف قرآن تنها وصف خداوند به توحيد نيست: ﴿قُل هُوَ اللهُ اَحَد﴾ بلكه كارهاي او مانند امر و نهي، انزال كتب و ارسال رسل نيز هست و اين‏گونه امور را به صورت تجريدي نمي‏توان بيان كرد و اگر هم بشود، تنها گروهي خاص آن را مي‏فهمند، از اين‏رو با بياني در حدّ فهم همگان و همراه اصولي فرود آمده‏اند كه اين معاني را تجريد كنند.
نتيجه آنكه كلّ قرآن كريم در عين اعتبار تشريعي الفاظ و مفاهيم متعارف آن از منظر حقيقت‏جويي، مثال‏هايي است براي معارف برتر و آن معارف برين نيز امثالي است براي تأويل قرآن و آن تأويل، وجودي عيني و حقيقي است و براي فهم قرآن كريم نبايد به ظاهر آن بسنده كرد، بلكه بايد از مَثَل‏ها گذشت و به ممثّل رسيد؛ مانند رؤيا كه با تجزيه و تحليل و تركيب ادبي، حقيقت آن به دست نمي‏آيد و معبّر بايد از رؤيا بگذرد تا به اصل آن برسد.
آري توده مردم در خواب‏اند: الناس نيام إذا ماتوا إنتبهوا 1 و ذات اقدس خداوندي با چنين مردمي سخن مي‏گويد و تنها شماري بيدارند كه همان عترت طاهره(عليهم‌السلام) هستند كه مخاطبان اصلي و معبّران واقعي قرآن كريم‏اند، از اين‏رو حضرت امام باقر(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: إنّما يعرف القرآن من خوطب به 2 ، پس همان‏گونه كه رؤيا سر پلي است و معبّر به كمك آن به حقيقت رؤيا مي‏رسد، ظواهر قرآن نيز مثال‏هايي است كه با كمك عترت طاهره(عليهم‌السلام) بايد به ممثّل‏هاي آن رسيد. خداي سبحان بيداردلاني را كه معبّران راستين قرآن‏اند، همراه قرآن
^ 1 - ـ تنبيه الخواطر، ورام، ج1، ص150؛ بحار الانوار، ج4، ص43.
^ 2 - ـ الكافي، ج8، ص311؛ بحار الانوار، ج46، ص350.

143

برمي‏انگيزد يا نصب مي‏كند.
كتاب و عترت هرگز از يكديگر جدا نمي‏شوند تا در معاد به كوثر برسند. تشنه‏كامان بايد با پيروي از اين‏دو منبع معرفتي، از آب حياتبخش معارف الهي بنوشند، تا به حوض كوثر برسند كه آنجا لا ظمأ بعده 1 است. آنان كه بي«عترت» در پي فهم قرآن‏اند، رؤيا را تجزيه و تركيب مي‏كنند و چنين مي‏پندارند كه با كتاب لغت مي‏توان آن را تعبير كرد!
بخش‏هايي از معارف دين را با تفكّر عقلي هم نمي‏توان فهميد و تنها راه رسيدن به اين‏گونه حقايق، طهارت دل و راه شهود است، زيرا عقل تنها مفاهيم حصولي را از راه برهان مي‏فهمد و حقايق شهودي را با عقل و استدلال نمي‏توان ادراك كرد.
قرآن كريم عبادت را راهي براي تقويت شهود مي‏داند: ﴿واعبُد رَبَّكَ حَتّي يَأتِيَكَ اليَقين) 2 و صاحب يقين از شهود بهره مي‏برد: ﴿كَلاّلَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين ٭ لَتَرَوُنَّ الجَحيم) 3 رؤيت جحيم هرگز با استدلال شدني نيست و با ادلّه قطعي تنها مي‏توان اصل وجود بهشت و جهنّم و پاداش و كيفر را ثابت كرد؛ ولي هرگز نمي‏توان به مقام حارثة بن مالك رسيد كه مي‏گويد: گويا عرش خدا را به وضوح مي‏بينم و گويا من هم اكنون زوزه اهل جهنّم را مي‏شنوم 4.
شهود جهنّم كه وعده آن در آيه سوره تكاثر آمده است، در همين دنياست، وگرنه كافر نيز پس از مرگ جهنّم را مي‏بيند: ﴿رَبَّنا اَبصَرنا
^ 1 - ـ بحار الانوار، ج86، ص377؛ مفاتيح الجنان، دعاي ندبه.
^ 2 - ـ سوره حجر، آيه 99.
^ 3 - ـ سوره تكاثر، آيات 6 ـ 5.
^ 4 - ـ الكافي، ج2، ص54.

144

وسَمِعنا) 1
 
 
نتايج ده‏گانه مقدّمات
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) از مقدّمات پنج‏گانه ياد شده اين نتايج ده‏گانه را استفاده كرده‏اند 2 :
1. تقسيم آيات به محكم و متشابه: قرآن كريم هم آيات محكم دارد و هم متشابه: ﴿... مِنهُ ءايتٌ مُحكَمتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتبِ واُخَرُ مُتَشبِهت﴾.
2. تأويل داشتن محكمات مانند متشابهات: همه قرآن، محكمات و متشابهات آن، تأويل دارند و تأويل از سنخ مفاهيم لفظي نيست، بلكه حقيقتي است خارجي و رابطه‏اش با لفظ، رابطه ممثّل است با مثال و تمامي معارف قرآني مَثَل‏هايي است براي تأويلي كه نزد خداست.
3. آگاهي راسخان در علم، به «تأويل»: مطهّران كه همان راسخان در علم‏اند، به تأويل قرآن كريم آگاه‏اند.
4. قرآن كريم مجموعه‏اي از امثال: نويسندگان كتاب‏هاي علمي، همه معلومات خود را نشان مي‏دهند و نوشته‏شان باطني ندارد و خواننده نيز مي‏تواند با استفاده از قوانين فهم آن فن، به مراد نويسنده پي ببرد؛ ولي الفاظ قرآن كريم شبكه‏هايي است كه بايد از پشت آن‏ها معارف الهي را ديد، از اين‏رو خداي سبحان بارها گوشزد مي‏فرمايد كه مطلب بيان شده مثال است: ﴿وتِلكَ الاَمثلُ نَضرِبُها لِلنّاس) 3 ﴿ولَقَد صَرَّفنا لِلنّاسِ في هذا القُرءانِ مِن كُلِّ
^ 1 - ـ سوره سجده، آيه 12.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص78 ـ 74.
^ 3 - ـ سوره حشر، آيه 21.

145

مَثَل) 1 در وصف بهشت مي‏فرمايد: ﴿مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتي وُعِدَ المُتَّقونَ تَجري مِن تَحتِهَا الاَنهر) 2 يعني اين مثل بهشت است هرچند برخي مفسّران «مَثَل» را وصف پنداشته‏اند.
بر اين اساس، پشت شبكه‏هاي آيات، معارف عميق ديگري هست كه با فهميدن و گذر از ظواهر آيات مي‏توان به راحتي به فهم آن‏ها دست يافت كه در حيطه علم حصولي، تصوّر و تصديق و قضاياي علمي و ذهني‏اند و از آن پس نيز در خارج، حقايقي است كه معارف عقلي به دست آمده سر پلي است براي رسيدن به آن؛ ليكن آن را بايد با علم حضوري يافت و به حضورشان رفت 3. اين حقايق خارجي همان تأويل قرآن است كه در قيامت ظهور مي‏كند: ﴿يَومَ يَأتي تَأويلُه) 4 در آنجا ديگر سخن از تفسير نيست.
5. ضرورت اشتمال بر متشابه: همان‏گونه كه در نشئه طبيعتْ سيلِ بي‏كف نيست، در قلمرو وحي نيز محكم بي‏متشابه نخواهد بود. برخورد اشيا به هم، لازمِ قهري حركت و تكاپوست و اصطكاك و تنش، لوازم خاص خود را دارد، مگر آنكه تمامي اجزاي جهان، نه تنها عالِم و عاقل بلكه عادل و معصوم باشند كه چنين عالمي همان عرصه بهشت و فرشتگان است.
بر اين اساس، همان‏گونه كه پديده شرور در طبيعت و پيدايش كف بر
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 89.
^ 2 - ـ سوره رعد، آيه 35.
^ 3 - ـ عالم، همواره در پي حقيقتِ مجردِ علم در حركت است؛ وگرنه هيچ علمي به نزد عالم نمي‏آيد و شنيدن الفاظ و ديدن نقوشِ نوشتار علم نيست. علم حقيقتي است مجرّد كه پيش از ميلاد ما بوده است و پس از مرگ ما نيز خواهد بود.
^ 4 - ـ سوره اعراف، آيه 53.

146

خروشِ سيل مادي ضروري است، پيدايش تشابه نيز در آيات قرآني بايسته است.
گفتني است كه «شرّ» و «كَف» و «تشابه»، مقصود اصيل در ساختار خلقت نيستند، بلكه بالعرض مرادند. آسيب‏ها از اين ناحيه نيز بالعرض است؛ مانند آتش كه حرارت آن سودمند است و گاهي نيز انساني را مي‏سوزاند.
نتيجه آنكه براي بيان اسرار جهان براي توده مردم، راهي جز محاوره دربردارنده متشابهات نيست.
6. چگونگي پيوند محكم با متشابه: رابطه محكم با متشابه، مانند پيوند اصل و فرع يا دايه و فرزند است؛ يعني محكم متشابه را نمي‏زايد، بلكه آن را در دامن خود مي‏پروراند تا شكوفا شده و از تشابه برهد و به محكم بپيوندد.
7. نِسبي بودن تشابه: متشابه، فراخور فهم انسان‏ها و مباني و ديدگاه‏هاي آنان متفاوت است 1 : آيه‏اي را عدّه‏اي محكم و گروهي متشابه مي‏دانند، چنان‏كه ﴿لايُكَلِّفُ اللهُ نَفسًا اِلاّوُسعَها) 2 نزد «اماميّه» از محكمات 3 و پيش اشاعره (مانند فخر رازي) از متشابهات است 4 ، پس «تشابه» همواره نسبي است؛ امّا اِحكام مي‏تواند مطلق باشد، چنان‏كه همگان آيه‏اي مانند ﴿لَيسَ
^ 1 - ـ انسان هر چه از حسّ و امور حسّي فاصله بگيرد و به عقل نزديك‏تر شود و مباني صحيح فكري داشته باشد، تشابه آيات براي او كمتر مي‏شود. ارجاع متشابه به محكم نيز آيه را محكم مي‏كند.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 286.
^ 3 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص690.
^ 4 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج7، ص152 ـ 151.

147

كَمِثلِهِ شي‏ء) 1 را «محكم» مي‏دانند.
8. تفسير محكمات از متشابهات: آيات محكم، متشابهات را تفسير مي‏كنند و اين از موارد «إنّ القرآن يفسّر بعضه بعضاً» است، زيرا تمامي متشابهات به محكمات بر مي‏گردند و بازگشت همه محكمات نيز به يك اصلِ جامع توحيدي است، پس كلّ قرآنْ واحدي منسجم و داراي اصل واحد يعني توحيد است. شايد يگانه اصل تفسيري همه مسائل توحيدي، آيه ﴿لَيسَ كَمِثلِهِ شي‏ء﴾ باشد كه هيچ آيه‏اي مانند آن در قرآن نيست كه هرگونه كثرت، شركت، تشابه، تماثل، تساوي، تواسي چيزي با خدا و اشتراك خداوند سبحان با او را قاطعانه نفي مي‏كند و همين مطلب سامي قرآني، مورد برهان حكمي و شهود عرفان ناب هم هست.
9. رابطه درجات انسان با درجات معارف قرآن كريم: قرآن كريم حبل آويخته و بي‏انتهاي الهي است كه هر معناي دقيقي از آن استنباط شود، دقيق‏تر از آن هم هست؛ ليكن محكماتي مانند ﴿لَيسَ كَمِثلِهِ شي‏ء﴾ بر همه آن مراتب پرتوافكن‏اند؛ نيز الفاظ براي ارواح معاني (مفاهيم عام) وضع شده‏اند، پس هر يك از اين درجات بلند، معناي قرآن كريم است، زيرا رابطه اين معاني طولي است و هر مرتبه‏اي از معنا به مرتبه‏اي از فهم انساني اختصاص دارد و براي انسان نيز ارتقا به همه اين مراتب شدني است، از اين‏رو بشر به اهتدا و تدبّر در قرآن مكلّف شده است.
بر اين اساس، اگر كسي به مرتبه بالاتر دست نيافت، نبايد معناي مرتبه پايين را آخرين پيام و ناسخ مراحل برتر بداند، چنان كه برخي ﴿فَاتَّقُوا اللهَ
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 11.

148

مَااستَطَعتُم) 1 را ناسخ ﴿اتَّقوا اللهَ حَقَّ تُقاتِه) 2 يا آن را ناسخ ﴿وجهِدوا فِي اللهِ حَقَّ جِهادِه) 3 پنداشته‏اند 4 ؛ غافل از اينكه آياتي از اين دست، مسير كمال را نشان مي‏دهند و انسان را از درجات فروتر به درجات فراتر مي‏رسانند.
در باب معرفت نيز شناخت كنه ذات خداوند مقدور كسي نيست و انسان به هر مرتبه‏اي از مراتب معرفت الهي هم برسد، بايد بگويد: ما عرفناك حقّ معرفتك 5 ؛ يعني معرفت خدا همواره بايد با اعتراف به قصور همراه باشد؛ امّا حق معرفت به اندازه‏اي كه لازم است، شايسته انسان متكامل است و خداي سبحان درباره منكران توحيد، رسالت و قيامت مي‏فرمايد: ﴿وما قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدرِه) 6 امام صادق(عليه‌السلام) هم فرمود: ما كلّم رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم العباد بكنه عقله قط؛ و قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: إنّا معاشر الأنبياء أُمرنا أن نكلّم النّاس علي قدر عقولهم 7.
به طور كلّي مي‏توان گفت كه معرفت هر مقيّد به مطلق، معرفتي توأم با اعتراف است، زيرا اولاً تكامل انسان به «معرفت نفس» وي بستگي تام دارد و انسان صالح سالك بايد در اوصاف و مراحل نفساني خويش سفر كند:
^ 1 - ـ سوره تغابن، آيه 16.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 102. مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص805؛ الدر المنثور، ج2، ص283؛ ج8، ص186.
^ 3 - ـ سوره حجّ، آيه 78.
^ 4 - ـ الجامع لاحكام القرآن، مج6، ج14، ص92.
^ 5 - ـ الكافي، ج1، ص23؛ بحار الانوار، ج66، ص292.
^ 6 - ـ سوره انعام، آيه 91.
^ 7 - ـ الكافي، ج1، ص23؛ بحار الانوار، ج16، ص280.

149

﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا عَلَيكُم اَنفُسَكُم لايَضُرُّكُم مَن ضَلَّ اِذَا اهتَدَيتُم) 1 و تا خود را نشناسد، از قرآن كه هدفش پرورش انسان است بهره‏اي نخواهد برد.
ثانياً نفس، دو شأن علم و عمل دارد؛ يعني انسان مي‏انديشد و براساس فكرش عمل مي‏كند، بنابراين درجات نفس به منازل علمي و عملي او بستگي دارد و انسان بايد اين دو شأن را شناسايي و در درجاتشان سفر كند.
گفتني است كه انسان يك حقيقت است و علمش با عمل او پيوند دارد و مجموعه اين دو حقيقت واحدي را مي‏سازند.
ثالثاً درجات علمي و عملي ابتدا در انسان سالك به صورت «حال» و ايمانِ «مستودع»اند نه ايمان «مستقر»، ازاين‏رو علم و عمل وي در معرض زوال‏اند؛ امّا پس از آنكه با كوشش خويش آن دو را در جان خود راسخ كرد، ايمان «مستودع» به ايمان «مستقرّ» و حالات نفسي از «حال» به «ملكه» بدل مي‏شوند.
در كتاب‏هاي عقلي نيز گاهي «علم» را كيفيّت نفساني مي‏شمرند و زماني سخن از اتحاد عالم و معلوم است. اتحاد و پيوند علم و جان همانند پيوند ماده و صورت، حتّي از آن نيز قوي‏تر است؛ آن‏گاه كه علم در جان انسان و جان انسان در علم رسوخ مي‏كند، اتحاد پديد مي‏آيد 2.
اين مقدّمات، به ويژه سير انسان از «حال» به «ملكه» در صفات نفساني، به خوبي روشن مي‏كنند كه چرا قرآن كريم برخي معارف را در كسوت مراتب گوناگون آورده است: از ﴿لَهُم دَرَجت) 3 تا ﴿هُم دَرَجت) 4 نيز از ﴿لَهُم
^ 1 - ـ سوره مائده، آيه 105.
^ 2 - ـ ر.ك: الحكمة المتعاليه، ج3، ص382 ـ 378.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 4.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 163.

150

جَنّتٍ تَجري... ) 1 تا ﴿فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين ٭ فَرَوحٌ ورَيحانٌ وجَنَّتُ نَعيم) 2 همچنين از ﴿خُذوهُ فَغُلّوه ٭ ثُمَّ الجَحيمَ صَلّوه) 3 و ﴿كَمَن باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللهِ ومَأوهُ جَهَنَّم) 4 تا ﴿واَمَّا القسِطونَ فَكانوا لِجَهَنَّمَ حَطَبا) 5 گاهي قبر تبهكار شعله مي‏كشد و زماني خود او هيزم افروخته است.
در نگاه قرآن كريم هر يك از «اخلاص»، «انابه»، «توبه»، «طهارت» و مانند آن درجه‏اي است و اثري ويژه دارد؛ مثلاً ثمره ممتاز درجه «مطهّران» تماس با باطن و تأويل قرآن است: ﴿اِنَّهُ لَقُرءانٌ كَريم ٭ في كِتبٍ مَكنون ٭ لايَمَسُّهُ اِلاَّ المُطَهَّرون) 6
10. كلّيت و دوام قرآن كريم: قرآن كريم همانند خورشيد و ماه همواره در جريان است: يجري كما يجري الشمس و القمر 7.
قرآن كريم چون كتابي كلّي و هميشگي است ـ يعني جهاني و براي هدايت همه مردم در اعصار گوناگون است ـ هر حادثه‏اي مصداق يكي از احكام آن است و هر مكتبي را امضا يا ردّ مي‏كند و درباره هر يك از آداب اجتماعي، مسائل اخلاقي، سنن ملّي و اصول سياسي نفياً يا اثباتاً نظر دارد. آري كتاب تعليم و تربيت و تزكيه نفوس جهاني نمي‏تواند در اين‏گونه امور ساكت باشد.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 25.
^ 2 - ـ سوره واقعه، آيات 89 ـ 88.
^ 3 - ـ سوره حاقّه، آيات 31 ـ 30.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 162.
^ 5 - ـ سوره جنّ، آيه 15.
^ 6 - ـ سوره واقعه، آيات 79 ـ 77.
^ 7 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص11؛ بحار الانوار، ج89، ص97.

151

تطبيق درجات و كمال ايمان بر عترت طاهره(عليهم‌السلام) در روايات، تفسير مفهومي قرآن نيست، بلكه بيان مصداق كامل آيات آن است، مگر نشان حصر موجود باشد؛ مانند آيه تطهير؛ نيز تطبيق آيات ذم و توبيخ و قدح بر امويان و عبّاسيان، معرّفي مصداق بارز اين‏گونه آيات است نه تفسير مفهومي و حصر، از اين‏رو هر گروه يا مكتب حق يا باطلي تا قيامت ظهور كند، مصداق دسته‏اي از آيات و اين همان «جري» است.
«جري» با «تفسير» متفاوت است: «جري» تطبيق اصل كلّي بر فروعات و مصاديق آن است، بنابراين انطباق آيه بر شخص يا گروه در روايات، «جري» است نه تفسير. «تفسير» براي تبيين معاني و مستعمل فيه الفاظ است؛ نه بيان مصاديق خارجي كه هرگز مستعمل فيه الفاظ نيستند و از نوع تطبيق است. «جري» اصطلاحي روايي و برگرفته از حديث شريف يجري كما يجري الشمس و القمر است 1 و در تفسير شريف الميزان بارها به كار رفته است 2.
«جري» و انطباق قرآن بر مصاديق خود در طول تاريخ با «سمبليك» بودن آن فرق دارد؛ قصص قرآن همانند داستان‏هاي افسانه‏اي براي تربيت انسان‏ها ساخته نشده است، بلكه از قضايايي حقيقي حكايت مي‏كنند؛ مثلاً ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ ابنَي ءادَمَ بِالحَقّ) 3 درباره داستان فرزندان آدم(عليه‌السلام) است كه در خارج رخ داده است. اصل كلّي آن (فلسفه تاريخ) در همه اعصار و امكنه جريان دارد و به ديگر سخن، قرآن كريم پس از بيان جزئيّاتِ حوادث تاريخي، اصل كلّي را بيان مي‏كند كه سنّت الهي است. به نمونه‏هايي اشاره مي‏كنيم: 1. پس
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص11.
^ 2 - ـ ر.ك: الميزان، ج1، ص42 ـ 41؛ ج3، ص81 و 84.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 27.

152

از نقل داستان حضرت يوسف(عليه‌السلام) و ديدار با برادرانش مي‏فرمايد يوسف گفت اين برادر من است؛ خداي سبحان به من منّت نهاد و او را برگردانيد؛ آن‏گاه در بيان علّت آن رخداد آموزنده، اين اصل كلّي را برمي‏شمرد: ﴿اِنَّهُ مَن يَتَّقِ ويَصبِر فَاِنَّ اللهَ لايُضيعُ اَجرَ المُحسِنين) 1 يعني من صبر كردم و سنّت الهي بر اين است كه به صابران پاداش دهد و بر اين اساس به من نيز پاداش داده است.
2. پس از بيان قصّه حضرت يونس(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿وكَذلِكَ نُنجِي المُؤمِنين) 2 يعني سنّت الهي است كه هر مضطرّ منيبي را از اعماق تاريك دريا يا هر گرفتاري ديگر نجات دهد.
3. پس از ذكر داستان حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: ﴿وكَذلِكَ نَجزِي المُحسِنين) 3 بنابراين قرآن كريم قضاياي واقعي را نقل مي‏كند و از سوي ديگر، نه لطف الهي مخصوص صالحان معيّن است و نه قهر الهي ويژه تبهكاران معلوم، بلكه سنّت الهي همواره در هر دو گروه جاري است.
تعبير «ضربِ مَثَل» نيز در قرآن به واقعيت خارجي نداشتن اختصاص ندارد، زيرا از برخي قضاياي واقعي نيز با همين تعبير ياد مي‏كند؛ مانند ﴿واضرِب لَهُم مَثَلًا اَصحبَ القَريَةِ اِذ جاءَهَا المُرسَلون) 4 و ﴿وضَرَبَ اللهُ مَثَلًا لِلَّذينَ ءامَنوا امرَاَتَ فِرعَون) 5
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 90.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 88.
^ 3 - ـ سوره انعام، آيه 84.
^ 4 - ـ سوره يس، آيه 13.
^ 5 - ـ سوره تحريم، آيه 11.

153

نگاهي ديگر به راز كاربرد متشابه در قرآن
مقام رفيع قرآن كريم از لفظ و مفهوم منزّه است؛ امّا براي سخن گفتن با مردمي كه اصول، لغت، فرهنگ و سنّت‏هاي گوناگون دارند، رساندن پيام ﴿علِمُ الغَيبِ والشَّهدَة) 1 در سطح حسّ و شهود، اگر به عربي مبين باشد كه داراي كنايات، استعارات، تشبيهات، مجازات و مشترك لفظي و معنوي است، وجود متشابهات و بالعرض فتنه‏جويي بيماردلان را در پي خواهد داشت، وگرنه خداوند هرگز آيه متشابه نفرستاده است و چون «متشابه» زيانبار است، بايد آيات ديگري بر آن‏ها سايه‏افكن باشند، تا مردمان مادي‏انديش كه قدرت تجريد در آنان ضعيف است، مطالب نامحسوس را به ديده حسّي ننگرند.
در نشئه مجرّدات، باطل راه ندارد و در نشئه طبيعت، چاره‏اي جز در هم آميختن حق و باطل نيست. در اين نشئه، نه حقّ ناب هست و نه باطل محض. خداي سبحان عالمي را كه حقّ محض باشد، آفريده است؛ مانند عالم فرشتگان؛ ولي جهاني كه باطل محض باشد، هرگز!
از طرفي در نشئه طبيعت و قلمرو حركت، وجود حق محض ميسّر نيست، از اين‏رو با هر حقّي، كف باطلي هم هست: ﴿اَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَت اَودِيَةٌ بِقَدَرِها فَاحتَمَلَ السَّيلُ زَبَدًا رابِيًا ومِمّا يوقِدونَ عَلَيهِ فِي النّارِ ابتِغاءَ حِليَةٍ اَو مَتعٍ زَبَدٌ مِثلُهُ كَذلِكَ يَضرِبُ اللهُ الحَقَّ والبطِلَ فَاَمَّا الزَّبَدُ فَيَذهَبُ جُفاءً واَمّا ما يَنفَعُ النّاسَ فَيَمكُثُ فِي الاَرضِ كَذلِكَ يَضرِبُ اللهُ الاَمثال) 2 فيض هستي مانند باراني است كه خدا مي‏فرستد كه اگر هر قطره‏اي جاري از آن در
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 73.
^ 2 - ـ سوره رعد، آيه 17.

154

جاي خود قرار گيرد و سيلي پديد نيايد، كفي همراه نخواهد داشت؛ امّا از آنجا كه دنيا نشئه حركت است، قطره‏هاي جاري سيل را پديد مي‏آورند و هر دره و بياباني به گستره خود، از اين سيل بهره مي‏گيرد و بر اثر حركت، كفي نيز پديدار مي‏شود. در نگاهي سطحي تنها كف ديده مي‏شود كه چشمگيرتر است و همان باطلي است كه حقّي را همراه ندارد و از بين رفتني است و آب كه حق و ماندني است، در باطن است و ديده نمي‏شود.
در محدوده جهان طبيعت چنين است؛ ولي با گذر از عالم طبيعت، ديگر همه آب محض است، بي هيچ كفي. قرآن كريم كه مبيّن جهان‏بيني انسان است، آياتش مصداقِ ﴿... ما يَنفَعُ النّاسَ فَيَمكُثُ فِي الاَرض... ﴾ يعني محكمات است؛ ليكن روي برخي از آيات قرآني را كفي از تشابه پوشانده است.
«متشابهات» نيز مانند «محكمات» آيات الهي، حق، نافع، ماندني و منزّه از بطلان‏اند و برداشت باطل از آن‏ها كفي است كه در اين عالم براثر برخورد با اذهان انسان‏ها پديد آمده است.
آياتي چون ﴿اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد) 1 ﴿يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم) 2 ﴿وجاءَ رَبُّك) 3 و ﴿اَلرَّحمنُ عَلَي العَرشِ استَوي) 4 بسان سيل خروشاني‏اند كه از مبدأ متعالي فرود آمده‏اند و در كسوت عربي مبين به انسان‏ها رسيده‏اند و معناي فتنه‏انگيز اين‏گونه آيات، حسّي است و زودتر ديده مي‏شود؛ امّا بسان كفي
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 14.
^ 2 - ـ سوره فتح، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره فجر، آيه 22.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 5.

155

است كه هرگز سيراب كننده نيست و دعوت و تشويق تشنه‏كامان به اين كف نيز فتنه‏انگيزي است.
ريزش سيل‏آساي معارف بلند آياتي مانند ﴿واللهُ خَلَقَكُم وما تَعمَلون) 1 ﴿وجاءَ رَبُّك) 2 و ﴿وعَصي ءادَمُ رَبَّهُ فَغَوي) 3 بر فكر انسان‏ها كفِ جبر، تجسيم و لغزش پيامبران را پديد مي‏آورند و روي معارف برين اين آيات را مي‏پوشانند و ﴿الَّذينَ في قُلوبِهِم زَيغ﴾ همان معتقدان به جسميّت خدا، جبر و تفويض و لغزشهاي انبيا هستند كه براي فتنه‏جويي در پي متشابهات‏اند، وگرنه هر يك از اين آيات بسان سيلي هر دل مستعدّي را به اندازه گنجايش آن سيراب مي‏كند: إنّ هذه القلوب أوعية فخيرها أوعاها 4.
بر اين اساس، در عالم طبيعت، بي‏متشابه نمي‏توان سخن گفت و آيه ﴿اَنزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَت اَودِيَةٌ بِقَدَرِها... كَذلِكَ يَضرِبُ اللهُ الاَمثال) 5 نشان مي‏دهد كه حكم اين مَثَل در افعال و گفتار خدا نيز جاري است، زيرا قول خدا بسان فعل اوست و فعل خدا در نشئه فرشتگان و مجرّدات تام و در بهشت، حق محض است: ﴿لايَسمَعونَ فيها لَغوًا ولاتَأثيما ٭ اِلاّقيلاً سَلمًا سَلما) 6 ولي در قلمرو طبيعت، مشوب.
با ارجاع متشابه به محكم ـ مانند ارجاع ﴿اِنَّ رَبَّكَ لَبِالمِرصاد) 7 به ﴿لَيسَ
^ 1 - ـ سوره صافّات، آيه 96.
^ 2 - ـ سوره فجر، آيه 22.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 121.
^ 4 - ـ نهج البلاغه، حكمت 147.
^ 5 - ـ سوره رعد، آيه 17.
^ 6 - ـ سوره واقعه، آيات 26 ـ 25.
^ 7 - ـ سوره فجر، آيه 14.

156

كَمِثلِهِ شي‏ء) 1 ـ روشن مي‏شود كه تمامي آيات قرآن، آب گوارايي‏اند براي تشنه‏كامان و در واقع، خود آيات كفي را نيز همراه ندارند. هرچند ﴿الَّذينَ في قُلوبِهِم زَيغ﴾ به كف تشابه بسنده مي‏كنند؛ ولي «راسخان در علم» پس از عبور از كف (ارجاع متشابه به محكم) آب زلال را مي‏نوشند.
كوتاه سخن اينكه قرآن كريم سراسر نور است: ﴿واتَّبَعوا النّورَ الَّذي اُنزِلَ مَعَه) 2 و پيروي از نور فتنه‏اي در پي ندارد و خداوند متشابه نازل نكرده است و قرآن هرگز آيه متشابهي ندارد تا دستاويز فتنه‏انگيزان باشد و چنين نيست كه بعضي آيات قرآن نور باشد و برخي ظلمت؛ ليكن بيماردلي كه متشابه را بي‏ارجاع آن به محكم در دست مي‏گيرد، مانند كسي است كه «حسبنا الزّبد» مي‏گويد و كف را به جاي آب مي‏گيرد و هماره تشنه مي‏ماند.
«متشابه» كودكي است كه اگر در دامن مادري چون «محكم» پرورش يابد، رشد مي‏كند و هرگز تشابهي براي وي نمي‏ماند و سراسر قرآن كريم محكم مي‏شود، از همين‏رو نزد عترت طاهره(عليهم‌السلام) كه متشابه را به محكم بازگردانده و محكم را بر آن سايه‏افكن مي‏كنند، هيچ آيه‏اي «متشابه» نيست.
نشان ديگر اين مدعا كه خداوند متشابه نازل نكرده است، اينكه قرآن كريم نه در «كتاب مكنون» با تشابه همراه بوده و نه در قيامت كبرا كه تأويلش ظهور مي‏كند، در حالي كه اگر تشابه در متن قرآن بود، بايد همه‏جا همراه آن مي‏بود، چنان كه «محكم» همه‏جا با قرآن است.
در مخزن غيب، آب بي‏كف و محكم بدون متشابه است. كف از حركت و خروش آب و «تشابه» از تنزّل قرآن به نشئه طبيعت و ذهن انسان‏هاي غير
^ 1 - ـ سوره شوري، آيه 11.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 157.

157

معصوم پديد مي‏آيد، بنابراين نبايد پرسيد كه چرا خداوند متشابه نازل كرده است تا دستاويز فتنه‏جويان باشد؛ ولي مي‏توان پرسيد كه چرا قرآن متشابهات دارد و چرا كف تشابه روي آيات آن را پوشانده است، زيرا اين سؤالي است معقول و پاسخ معقولي هم دارد كه عصاره آن ارائه شد و ممكن است با گفتارهاي بعدي روشن‏تر شود.
آري سراسر قرآن كريم شفا و نور است و اگر متشابه از قرآن بود، آن نيز بايد شفا و نور بود، با آنكه «متشابه» دستاويز فتنه‏جويان ناميده شده و پيروي از آن نكوهيده است: ﴿ونُنَزِّلُ مِنَ القُرءانِ ما هُوَ شِفاءٌ ورَحمَةٌ لِلمُؤمِنينَ ولايَزيدُ الظّلِمينَ اِلاّخَسارا) 1 قرآن كه براي مؤمنان شفا و رحمت است، براي ستمكاران جز خسارت نيست؛ ولي اگر توبه كنند، قرآن براي آن‏ها نيز شفا و رحمت خواهد شد.
آري قرآن مجيد كه كتاب هدايت و مايه بصيرت است، براي شماري عامل كوري است: ﴿وهُوَ عَلَيهِم عَمًي) 2 خداوند هرگز چيز كوركننده و خسارت‏بار نفرستاده است، از اين‏رو نفرمود «منه آيات محكمات و منه آيات متشابهات»، بلكه محكمات را اصل و مادر و متشابهات را فرع نهاد.
قرآن كريم مانند ميوه يا آب گواراست؛ ليكن همين موجود مفيد براي بيمار سبب ازدياد درد و بيماري مي‏شود.
 
 
هدف بيماردلان
بيماردلان كه به جاي ايمان به همه قرآن و ارجاع متشابه به محكم، متشابهات را
^ 1 - ـ سوره اسراء، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 44.

158

پي مي‏جويند، دو هدف عمده دارند: هدفِ‏نخست‏آنان فتنه‏جويي درباره دين و قرآن است؛ يعني با تمسّك به متشابهات بدون محكمات، به اهداف فتنه‏جويانه خويش جامه عمل مي‏پوشانند: ﴿ابتِغاءَ الفِتنَة﴾ و اين فتنه از خود آنان است، چون قرآن كريم با ارجاع متشابهات به محكمات، سراسر نور و هدايت است.
«متشابه» بي‏آنكه چيزي بدان افزوده يا از آن كاسته شود، زمينه فتنه است؛ مثلاً آياتي مانند ﴿وجاءَ رَبُّك) 1 وُجوهٌ يَومَئِذٍ ناضِرَة ٭ اِلي رَبِّها ناظِرَة) 2 و ﴿يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم) 3 پيش از ارجاع به محكماتْ فتنه‏انگيزند؛ برخلاف تفسير به رأي كه در آن فتنه از بيرون بر قرآن تحميل مي‏شود؛ يعني سبب پيدايش فتنه، تحميل رأي بيروني بر قرآن است.
تذكّر: چون «متشابه» ظاهري فتنه‏انگيز و آشوب‏خيز دارد، نخستين هدف مشئوم بيماردلان با آن تأمين مي‏شود و چون تأويل صحيح دارد كه اولاً تشابه‏زدايي مي‏كند و ثانياً زمينه هرگونه فتنه‏گري را برمي‏دارد، آنان (بيماردلان) تأويل پيش ساخته خود را مطرح مي‏كنند كه دومين هدف پليد آن‏هاست.
هدف دوم آنان دستيابي به «تأويل» قرآن كريم است؛ ولي تأويلي كه خود مايل به آن‏اند نه تأويل واقعي آن؛ ليكن هرگز به «تأويل» واقعي دست نمي‏يابند، زيرا قلب‏هاي بيمار را توانِ دستيابي به تأويل قرآن كريم نيست و علم آن نزد خداست و آن را جز به راسخان در علم (اهل بيت وحي(عليهم‌السلام) و شاگردان آنان) نمي‏آموزد.
^ 1 - ـ سوره فجر، آيه 22.
^ 2 - ـ سوره قيامت، آيات 23 ـ 22.
^ 3 - ـ سوره فتح، آيه 10.

159

نكته: از تقابل ﴿الَّذينَ في قُلوبِهِم زَيغ﴾ با ﴿والرّسِخونَ فِي العِلم﴾ و از درخواست آنان از خدا كه پس از «هدايت» به زيغ قلب دچار نشوند، برمي‏آيد كه بيماردلان، نه اهل علم‏اند و نه اهل هدايت.
 
 
معناي اصطلاحي «تأويل» و نكات مستفاد از تكرار اين واژه در آيه
«تأويل» در اين آيه دو بار آمده است و هردو معرفه‏اند نه نكره، هرچند تعريف آن‏ها به ضمير است نه به الف و لام تا مانند ﴿فَاِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا ٭ اِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا) 1 باشد كه دومي همان اولي است؛ بر خلاف تكرار به نكره كه دومي غير از اوّلي است.
آوردن اسم ظاهر با امكان اكتفا به ضمير، مانند ﴿وما يعلمه... ﴾، مشعر به تعدّد معناي تأويل است؛ يعني تأويل دوم غير از تأويل اول است: تأويل اول همانا تأويل متشابه است و تأويل دوم همانا تأويل ﴿الكِتب﴾؛ و نتيجه آن سه امر است: 1. همه قرآن، اعم از محكم و متشابه، داراي تأويل است و حديث امام محمّد باقر(عليه‌السلام) قلت لأبي جعفر(عليه‌السلام) قول الله ﴿وما يَعلَمُ تَأويلَهُ اِلاَّاللهُ والرّسِخونَ فِي العِلم﴾ قال: يعني تأويل القرآن كلّه 2 تأويل مجموع قرآن را تأييد مي‏كند. واژه تأويل در هفت سوره جمعاً هفده بار تكرار شده است.
2. تأويل متشابه، دستاويز آلودگان به زيغ و انحراف است و جريان بهانه‏جويي بيماردلان به تأويل ﴿اُمُّ الكِتب﴾ يعني خصوص محكمات و نيز به تأويل مجموع كتاب، اعم از محكم و متشابه، ربط ندارد.
^ 1 - ـ سوره شرح، آيات 6 ـ 5.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص164؛ ر.ك: تفسير الصافي، ج1، ص295.

160

3. توسعه تأويل دوم، به قرآن‏شناسي به معناي وسيع آن بازمي‏گردد؛ بر خلاف تضييق تأويل اول كه به خصوص متشابه‏شناسي بازمي‏گردد كه بخشي از قرآن است.
اكنون كه روشن شد تأويل كتاب غير از تأويل متشابه است، بايد دريافت كه تأويل در اصطلاح قرآن به چه معناست. مفهوم جامع و انتزاعي آن طبق لغت از «اَوْل» به معناي رجوع است؛ ولي مهم تبيين معناي اصطلاحي آن در فضاي قرآن حكيم است.
بيشتر كاربردهاي تأويل در قرآن حكيم ناظر به حوزه لفظ، مفهوم و معنا، تفسير و تبيين قلمرو دلالت و مانند آن نيست، بلكه درباره ارجاع به واقعيت عيني اعم از دنيا و آخرت است؛ نمونه‏ها: 1. آيه ﴿ذلِكَ خَيرٌ واَحسَنُ تَأويلا) 1 راجع به پايان خارجي اطاعت از خدا، پيامبر و اولوا الامر و بازگرداندن مورد تنازع به خدا و پيامبر است كه مطلبي عيني است نه علمي.
2. آيه ﴿هَل يَنظُرونَ اِلاّتَأويلَهُ يَومَ يَأتي تَأويلُه) 2 درباره جريان خارجي است نه ذهني؛ و هيچ به انذار و وعيد اختصاص ندارد، بلكه تبشير و وعده و نيز ساير معارف قرآني را شامل مي‏شود.
3. آيه ﴿بَل كَذَّبوا بِما لَم‏يُحيطوا بِعِلمِهِ ولَمّا يَأتِهِم تَأويلُه) 3 ناظر به تحقق عيني گزارش‏هاي قرآني است نه تفسير مفهومي آن.
4. آيه ﴿ياَبَتِ هذا تَأويلُ رُءيي مِن قَبل) 4 و آيات ﴿نَبِّئنا بِتَأويلِهِ اِنّا نَركَ
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 59.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 53.
^ 3 - ـ سوره يونس، آيه 39.
^ 4 - ـ سوره يوسف، آيه 100.

161

مِنَ المُحسِنين ٭ قالَ لايَأتيكُما طَعامٌ تُرزَقانِهِ اِلاّنَبَّأتُكُما بِتَأويلِه) 1 راجع به تبيين رخداد آينده است و آن، امري عيني است نه علمي و با اين قرينه تعبيرهاي ديگري كه در سوره يوسف از تأويل شده است به معناي ارجاع به امر خارجي است نه ذهني و مفهومي.
5. آيه ﴿وَزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ ذلِكَ خَيرٌ واَحسَنُ تَأويلا) 2 درباره جريان خارجي است نه ذهني.
6. آيه ﴿سَاُنَبِّئُكَ بِتَأويلِ ما لَم تَستَطِع عَلَيهِ صَبرا) 3 و آيه ﴿ذلِكَ تَأويلُ ما لَم تَسطِع عَلَيهِ صَبرا) 4 بيانگر رخدادي عيني است نه ذهني.
در اين شش سوره كه به روشني از تأويل سخن به ميان آمده است، همه ناظر به تحقق عيني قول، فعل يا رؤياست و هيچ‏يك درباره تفسير مفهومي يا ترجيح احتمال مرجوح بر راجح و مانند آن نيست.
اين مطلب سامي از ديرزمان مورد عنايت قرآن‏پژوهان بوده است و هيچ به تفسير الميزان اختصاص ندارد، چنان‏كه ويژه مفسّران اماميه نيست، بلكه ديگران نيز از آن طرفي بسته‏اند و آنچه احمد بن تيميّه در تفسير سوره «اخلاص» نگاشته است و برخي متأخران از آن نقل كرده‏اند 5 گسترش بحث ياد شده را تأييد مي‏كند.
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيات 37 ـ 36.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 35.
^ 3 - ـ سوره كهف، آيه 78.
^ 4 - ـ سوره كهف، آيه82.
^ 5 - ـ تفسير المنار، ج3، ص172.

162

تذكّر: سخن رسول گرامي‏صلي الله عليه و آله و سلم درباره حضرت اميرمؤمنان(عليه‌السلام): إنّ منكم من يقاتل بعدي علي التأويل كما قاتلتُ علي التنزيل 1 و فرموده امام باقر(عليه‌السلام): ظهره تنزيله وبطنه تأويله؛ منه ما قد مضي ومنه ما لم يكن؛ يجري كما يجري الشمس والقمر 2 ، ناظر به تطبيق است كه مطلبي عيني است؛ نه تفسير كه مفهومي ذهني است، هرچند ممكن است تأويل به معناي تفسير مفهومي نيز با قرينه استعمال شود.
 
 
برخي آرا درباره‏معناي «تأويل»
در بخش «مفردات» گذشت كه «تأويل» از «أوْل» به معناي رجوع است؛ امّا ارجاع لفظ به معنا، عام به خاص، مطلق به مقيد، منسوخ به ناسخ، ذوالقرينه به قرينه، يا تطبيق مفهوم به مصداق نيست، زيرا اين موارد همگي در قلمرو لفظ و مفهوم‏اند و «تأويل» از نوع پيوند مثال با ممثّل است.
تطبيق مفهوم بر مصداق، غير از تأويل قول، فعل يا رؤياست، زيرا موجود خارجي كه مورد تأويل امور ياد شده است هرگز مصداق چيزي نيست كه بر آن به يكي از انحاي دلالت‏هاي مطابقه، تضمّن و التزام دلالت كند؛ مثلاً يازده فرزند حضرت يعقوب هرگز مصداق يازده ستاره نبودند و پدر و مادر آنان مصداق شمس و قمر نبودند و خضوع آن‏ها برابر تخت وزارت يوسف(عليه‌السلام) هيچ‏گاه مصداق سجده كوكب‏ها نبوده است. غرض آنكه ريشه تأويل و فروع برخاسته از آن اصل، كاملاً از جريان تطبيق مفهوم خاص بر مصداق خارجي خود جداست.
^ 1 - ـ الكافي، ج5، ص12 ـ 11.
^ 2 - ـ بصائر الدرجات، ص216؛ بحار الانوار، ج89، ص97.

163

قرآن كريم فقط ممثّل را نشان نمي‏دهد، بلكه خود نيز مراد است 1 و تنها با فهم خوب مثال است كه مي‏توان به ممثّل راه يافت.
خداي سبحان قرآن را براي هدايت مردم فرستاد و به تدبّر در آن فرا خواند و اين همان مرحله تفسير است كه بسياري از دانشمندان را بدان دسترسي بوده و هست؛ امّا «تأويل» كه تنها براي خدا يا براي خدا و راسخان در علم شدني است، مرحله وجود خارجي است و راه رسيدن به آن نيز ادراك معاني آيات است، از اين‏رو محكماتْ تأويل متشابهات نيستند، بلكه مفسّر آن‏هايند و تأويل تنها براي متشابهات نيست، بلكه تمامي قرآن كريم «تأويل» دارد.
استاد، علاّمه طباطبايي(قدس‌سرّه) درباره معناي تأويل فقط چهار رأي را برجسته و بررسي مي‏كند و آراي ديگر را از شعب رأي نخست مي‏داند 2 :
1. «تأويل» همان «تفسير» است: ﴿وما يَعلَمُ تَأويلَهُ 3 اِلاَّ اللهُ والرّسِخونَ فِي العِلم﴾؛ تنها خداوند و راسخان در علمْ تفسير آن را مي‏دانند و مراد ابن عباس كه گفت: من از راسخان در علم هستم 4 اين است كه من تفسير آن را مي‏دانم.
اين معنا براي تأويل، ميان قدما رواج داشته و علامه امين‏الاسلامِ نيز «تأويل» را به اين معنا دانسته است 5 ؛ اما به نكات ذيل نقد مي‏شود:
^ 1 - ـ بر خلاف ساير مثال‏ها كه تنها سرپلي است براي رسيدن به ممثّل و خود آنها مراد نيست؛ مثلاً «في الصّيف ضيّعتِ اللبن» ـ يعني فرصت مناسب را از دست دادي ـ خود مثال مراد نيست؛ همچنين صورت مناميّه براي رسيدن به تعبير خواب است و خودش منظور نيست.
^ 2 - ـ الميزان، ج3، ص57 ـ 51.
^ 3 - ـ ظاهراً مرجع ضمير در «تَأويلَه»، «ما تَشبَه» است نه كل قرآن، و رجوع ضمير به خصوص آيات «متشابه» منافات با اين ندارد كه كلّ قرآن، تأويل دارد و نزد خداست كه آن را به اولياي خود آموخته است.
^ 4 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص701.
^ 5 - ـ همان.

164

أ. اگر تأويل همان تفسير باشد، بر اساس ﴿وما يَعلَمُ تَأويلَهُ اِلاَّ اللهُ والرّسِخونَ فِي العِلم﴾ تنها خدا، يا خدا و راسخان در علم بايد تفسير قرآن را بدانند، در حالي كه قرآن براي هدايت همه مردم آمده است.
ب. خداي سبحان مردم را به تدبّر در قرآن امر كرده است: ﴿كِتبٌ اَنزَلنهُ اِلَيكَ مُبرَكٌ لِيَدَّبَّروا ءايتِه) 1 با آنكه طبق اين نظريه مردم قدرت فهم و تدبّر در قرآن را ندارند.
ج. ادّعاي قرآن كريم آن است كه كلام خداست، وگرنه اختلافات فراواني در آن يافت مي‏شد؛ اگر قرآن براي مردم قابل فهم نباشد، چگونه آن را بررسي كنند تا هماهنگي يا عدم هماهنگي آن روشن گردد.
د. اگر معناي قرآن براي همگان مفهوم نبود، تحدّي و هماورد طلبي معنا نداشت.
2. «تأويل» قرآن معناي خلاف ظاهر لفظ است كه از ظاهر آيه فهميده نمي‏شود. اين معنا نزد مفسّران متأخر رواج دارد و مرادشان از تأويل آيه، حمل آن بر معناي خلاف ظاهر است.
نقد و بي‏پايگي اين رأي نيز از نقد رأي يكم روشن مي‏شود. افزون بر آن، اگر تأويلْ معناي خلاف ظاهر باشد، تأويل‏ها با يكديگر يا تأويل قرآن با تنزيل آن، ناهماهنگ خواهد بود و اين ناهماهنگي دليل مي‏شود كه قرآن ـ معاذ الله ـ كلام خدا نيست، در نتيجه راهي براي تشخيص درستي يا نادرستي اين احتمال نيز وجود ندارد.
بر اساس اين نظريه نيز تحدّي قرآن ناتمام است و تنها عالمان به تأويل،
^ 1 - ـ سوره ص، آيه 29.

165

توان فهم انسجام يا اختلاف قرآن را دارند، در حالي كه آيه ﴿... ولَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدوا فيهِ اختِلفًا كَثيرا) 1 چنين انحصاري را بر نمي‏تابد.
3. «تأويل» همان معناي ظاهري است؛ ولي معنايي دقيق و عميق كه لفظ را تاب تحمّل آن نيست، از اين‏رو حمل لفظ بر آن، مجاز نيست تا قرينه بخواهد؛ ليكن مخاطب با نظر ابتدايي و بي‏تدبّر و تأمّل، آن را درنمي‏يابد.
گفتني است كه وجه اشتراك هر سه رأي گذشته آن است كه «تأويل» از سنخ الفاظ و معاني و مفاهيم است.
نظريه سوم از اشكالات رأي اول و دوم پيراسته است؛ امّا مشكل اساسي‏اش عدم حفظ حريم تأويل است: خداوند مي‏فرمايد كه تأويل را جز خدا يا جز خدا و راسخان در علم نمي‏داند؛ ولي معناي دقيق يا دقيق‏تر را با تلاش علمي مي‏توان به دست آورد. چه بسا كسي معناي دقيق را بداند؛ اما چون اهل عمل نيست، جزو راسخان در علم نباشد.
4. «تأويل» از سنخ تفسير نيست، زيرا تفسير، خواه ظاهر يا باطن، با لفظ و مفهوم سر و كار دارد؛ ولي تأويل از سنخ لفظ و مفهوم نيست، همان‏گونه كه معبّر از دلالت الفاظِ حاكي از رؤيا هرگز نمي‏تواند به تعبير آن دست يابد و بايد با عبور از مفهوم لفظ به اصل آن برسد؛ مثلاً از ﴿اِنّي اَري سَبعَ بَقَرتٍ سِمانٍ يَأكُلُهُنَّ سَبعٌ عِجاف) 2 هرگز هفت سال قحطي و هفت سال سرسبزي به دست نمي‏آيد.
بر اين اساس، تأويل قرآن همان مصاديق خارجي آيات است و مصداق را با لفظ نمي‏توان مشخّص كرد، پس كلّ قرآن داراي تأويل است و تأويل هر
^ 1 - ـ سوره نساء، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 43.
 

166

بخشي متناسب با همان‏بخش است؛ مثلاً تأويل آيات مربوط به ذات اقدس خداوندي و اوصاف او، همان ذات و اوصاف عيني حق است و تأويل آيات «قيامت»، بروز خارجي قيامت و مواقف آن است و تأويل آيات «اوامر» و «نواهي» الهي، مصالح و مفاسدي است كه مبناي اين دستورهاست و تأويل آياتي كه قصص پيشينيان را بازگو مي‏كنند، رخدادهايي است كه به وقوع پيوسته‏اند و تأويل آيات پيشگويي، حوادثي است كه در آينده رخ خواهد داد.
اين نظريه از آن جهت كه تأويل را حقيقت خارجي مي‏داند، حق است؛ امّا نمي‏توان ملتزم شد كه تأويل همان مصاديق آيات است؛ مثلاً تأويل قصص، حوادث گذشته باشد و تأويل ملاحم و پيشگويي‏ها، حوادث آينده، زيرا شأن تأويل چنان والاست كه جز خدا يا خدا و راسخان در علم آن را نمي‏دانند، با آنكه شرح حال پيشينيان را بسياري از مردم ادراك مي‏كنند و حوادث آينده را بسياري مي‏بينند و ظهور عيني قيامت را نيز هر كسي در ظرف آن خواهد فهميد.
در داستان ديدار حضرت موسي(عليه‌السلام) با حضرت خضر(عليه‌السلام)، او به موساي كليم(عليه‌السلام) گفت كه چون پدر اين كودكان يتيم صالح بود، به بازسازي اين ديوار مأمور شدم 1 تا آن‏ها محروم نشوند. با كاوش در سخنان آن دو، تأويل آن عمل به دست نمي‏آيد، بلكه بايد از الفاظ و مفاهيم و فعل بيروني به كلّي هجرت كرد تا به تأويل كار حضرت خضر(عليه‌السلام) رسيد.
اگر تأويل كار خضر(عليه‌السلام) امري عادي بود، بايد موسي(عليه‌السلام) آن‏را مي‏فهميد، با آنكه به ايشان گفت: ﴿وكَيفَ تَصبِرُ عَلي ما لَم تُحِط بِهِ خُبرا) 2
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 68.

167

يعني تو در جست‏وجوي حقي و چون حقّانيت اين امور بر تو روشن نيست، به اعتراض زبان مي‏گشايي، پس «تأويل» قرآن كريم از سنخ تفسير نيست و با درس و مدرسه به دست نمي‏آيد. آگاهي از تأويل، پيوند تنگاتنگ با اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم‌السلام) را مي‏خواهد كه راسخان در علم‏اند.
 
 
انواع تأويل
تأويل در عين اشتراك مفهوم ذهني جامع چند نوع است:
1. تأويل رؤياي صادق: گاهي حقايق در عالم رؤيا با قالبي خاص (صورت مثالي) براي كسي ظاهر مي‏شود كه آن حقايق تأويل اين رؤياست؛ مانند خواب حضرت يوسف(عليه‌السلام): ﴿اِذ قالَ يوسُفُ لاَبيهِ ياَبَتِ اِنّي رَاَيتُ اَحَدَ عَشَرَ كَوكَبًا والشَّمسَ والقَمَرَ رَاَيتُهُم لي سجِدين) 1
آن حضرت در خواب يازده ستاره را ديد كه همراه مهر و ماه بر او سجده كردند و آن‏گاه كه به سلطنت رسيد و يازده برادر همراه پدر و مادرش براي او خضوع كردند، چنين گفت كه اين تأويل همان رؤيا و حقيقت عيني همان صورتي است كه از پيش در خواب ديده بودم: ﴿ياَبَتِ هذا تَأويلُ رُءيي مِن قَبلُ قَد جَعَلَها رَبّي حَقًّا) 2
2. تأويل كار مأموران به باطن: كار كساني كه مأمور به باطن هستند و بر اساس ولايت كار مي‏كنند، «تأويل» (يعني راز) دارد و علل و انگيزه‏ها و مقاصد نهايي آن كارها تأويل آن‏هاست؛ مانند عمل حضرت خضر(عليه‌السلام) يا حضرت
^ 1 - ـ سوره يوسف، آيه 4.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 100.
 

168

حجّت(عج).
داستان حضرت موساي كليم و حضرت خضر(عليهماالسلام) در بيداري بود؛ امّا هدف نهايي كارهاي خضر(عليه‌السلام) بر موسي(عليه‌السلام) پوشيده بود، از اين‏رو هنگام جدايي ضمن بيان علل و انگيزه كارهايش به حضرت موسي(عليه‌السلام) فرمود كه اين تأويلِ همان كارهايي است كه تو را توان تحمّل آن نبود 1 : ﴿سَاُنَبِّئُكَ بِتَأويلِ ما لَم تَستَطِع عَلَيهِ صَبرا) 2
3. تأويل كارهاي انسان: كار انسان نيز تأويل دارد؛ يعني اصلي دارد كه به آن بازمي‏گردد؛ مثلاً مي‏فرمايد كه هنگام خريد و فروش كم نگذاريد؛ اگر با رعايت كيل و وزن به عدل رفتار كنيد، اين كار تأويل شايسته‏اي دارد: ﴿واَوفُوا الكَيلَ اِذا كِلتُم وَزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقيمِ ذلِكَ خَيرٌ واَحسَنُ تَأويلا) 3
اين آيه رعايت عدلِ در كيل و وزن را داراي تأويل مي‏داند؛ امّا تأويل به اين مورد اختصاص ندارد و همه كارهاي انسان تأويل دارد.
پيامبر گرامي اسلام‏صلي الله عليه و آله و سلم فرمود كه مردم در دنيا در خواب‏اند؛ كارهايي كه در اين حال انجام مي‏دهند تأويلي دارد كه در بيداري آن را خواهند ديد و سرآغاز اين بيداري مرگ است: النّاس نيام فإذا ماتوا انتبهوا 4. آري تنها كساني پيش از مرگ بيدارند كه با آگاهي زندگي كنند.
4. تأويل قرآن حكيم كه در آينده مورد تأمّل قرار مي‏گيرد.
^ 1 - ـ سوره كهف، آيه 82.
^ 2 - ـ سوره كهف، آيه 78.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 35.
^ 4 - ـ تنبيه الخواطر، ورام، ج1، ص150؛ بحار الانوار، ج50، ص134.

169

فرق تفسير و تأويل
خداوند قرآن را به «حكيم» بودن مي‏ستايد: ﴿يس ٭ والقُرءانِ الحَكيم) 1 و از آن به «قول ثقيل» ياد مي‏كند: ﴿اِنّا سَنُلقي عَلَيكَ قَولاًثَقيلا) 2 و معناي يسير بودن آن: ﴿ولَقَد يَسَّرنَا القُرءانَ لِلذِّكر) 3 ساده و سبك بودن نيست؛ بنابراين كتاب حكيم و وزين (ثقيل) حتماً نيازمند تفسير مفسران قرآن‏پژوه است و هيچ آيه‏اي نيست كه تأمل‏پذير نباشد، مگر در حدّ ترجمه بيان شود كه از سنخ تفسير نيست.
تفسير با تأويل فرق دارد: در تفسير از مدلول لفظ و مقتضاي تعبير بحث مي‏شود؛ خواه مقتضاي تعبير به لحاظ قواعد ادبي باشد يا به جهت پاي‏بندي‏هاي عرفي و عقلي؛ ولي در تأويل سخن از تعيين مرجع معناي لفظ و مشخص كردن مراد و مقصود است، زيرا هرگاه مراد مخفي باشد و ظاهر لفظ هيچ بر آن دلالت نكند، به آگاهي از مقصود نياز است كه جز خدا و راسخان در علم، آن را نمي‏دانند 4.
استاد، علامه طباطبايي مي‏گويد:
تأويل از «أَول» به معناي رجوع است و تأويل متشابه، مرجعي است كه به آن رجوع مي‏شود و تأويل قرآن، مأخذي است كه معارف قرآن از آن گرفته مي‏شود. تأويل از امور خارجي و عيني
^ 1 - ـ سوره يس، آيات 2 ـ 1.
^ 2 - ـ سوره مزمّل، آيه 5.
^ 3 - ـ سوره‏قمر، آيات 17 و22 و32 و40.
^ 4 - ـ التحقيق، ج1، ص162 ـ 161، «أ و ل».

170

 

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2015 - AVINY.COM - All Rights Reserved