بخش شهید آوینی حرف دل موبایل شعر و سبک اوقات شرعی کتابخانه گالری عکس  صوتی فیلم و کلیپ لینکستان استخاره دانلود نرم افزار بازی آنلاین
خرابی لینک Instagram

 

 
 

 

 

همان مأكول و خوراكي است 1.
ضعفين: «ضِعف» به معناي دو برابر است، پس «ضعفين» چهار برابر خواهد بود. اگر سالي دو فصل ميوه دهد و هر بار دو برابر باشد عنوان «ضعفين» صادق است، مگر آنكه معناي دقيق ضعف و رعايت معناي تثنيه لازم نباشد.
فَطَلٌّ: «طلّ» ضعيف‏ترين باراني است كه اثري اندك دارد 2 و شبنمي است كه روز غير باراني فرود مي‏آيد 3 و مي‏توان آن را رطوبت هوا دانست 4.
اصمعي، مراتب ضعيف، متوسط و قوي باران را «طلّ»، «رذاذ» و «بغش» دانسته است. برخي، اسامي ديگري را گفته‏اند 5 ؛ مانند اينكه آنچه را از «طلّ» در روز پديد مي‏آيد «شذ»، و آنچه را در شب رخ مي‏دهد و نازل مي‏شود، «ندي» دانسته‏اند 6.
 
 
تناسب آيات
در آيه گذشته حقيقت عمل كساني كه با «ريا» و «منّ» و «أذي» انفاق مي‏كنند، به سنگ سختي تشبيه شد كه خاكي بر روي آن باشد و با رگبار باران ذرّه‏اي خاك بر آن نمي‏ماند تا اميد محصولي از آن رود. اين تشبيه براي آن است كه چنين انفاقي هيچ ثمري ندارد. در اين آيه، حقيقت عمل كساني كه فقط براي رضاي
^ 1 - ـ مفردات، ص80، «أ ك ل».
^ 2 - ـ همان، ص522، «ط ل ل».
^ 3 - ـ النهايه، ج3، ص136، «ط ل ل».
^ 4 - ـ القاموس المحيط، ج4، ص12، «ط ل ل».
^ 5 - ـ اعراب القرآن، ج1، ص408.
^ 6 - ـ رحمة من الرحمن، ج1، ص392 ـ 391.

381

خدا و رسيدن به مقام ثبات و استواري انفاق مي‏كنند، به بوستاني مرتفع و پرثمر تشبيه شده است.
٭ ٭ ٭
 
 
بيان ممثّل در آيه
در آيه ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم في سَبيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنبَتَت سَبعَ سَنابِل) 1 بيان پاداش و اثر انفاق، از حيث حُسن فِعلي آن است؛ هرچند ممكن است بهره فاعل از آن روشن گردد؛ ولي در آيه مورد بحث براي فاعل حَسَن و منفق مخلِص مَثَل ذكر شده و به اثر انفاقِ خالص بر نفس مُنْفِق مخلِص اشاره شده است و آنچه برخي گفته‏اند كه در اين آيه انفاق و صدقه به بوستان تشبيه شده است 2 ، خلاف ظاهر و مستلزم تقدير مضاف است؛ يعني «مثل انفاق الذين... » و تقدير هم خلاف اصل است.
ممكن است آيه مورد بحث را قرينه قرار دهيم كه محور آن آيه نيز فاعل حَسَن و منفق مخلص باشد و در آنجا نيز لفظ انفاق را تقدير نگيريم؛ يعني مَثَل كساني كه انفاق مي‏كنند مَثَل حبه‏اي است كه هفتصد برابر رشد مي‏كند و خود منفِق به هفتصد درجه كمال مي‏رسد: ﴿لَهُم دَرَجت) 3 حبه‏اي كه هفتصد برابر ترقي مي‏كند بايد داراي موقعيتي ثابت و ساق و ريشه‏اي قوي باشد. آيه ﴿وتَثبيتًا مِن اَنفُسِهِم﴾ و آيه پاياني سوره «فتح» همين معنا را تأييد مي‏كند.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 261.
^ 2 - ـ الكشاف، ج1، ص313.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 4.

382

مرضات، رضاي مستمر است و ﴿ابتِغاءَ مَرضاتِ الله﴾ قصد انفاق كننده را بيان كرده و از طهارت روح و خلوص او حكايت مي‏كند، در مقابلِ انفاق كننده منّت‏گذار و موذي يا رياكار: ﴿يُنفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاس) 1 كه به قصد شهرت طلبي و جلب نظر مردم انفاق مي‏كند.
مخلص جز رضاي خداوند هدف ديگري ندارد: ﴿وما تُنفِقونَ اِلاَّابتِغاءَ وجهِ الله) 2 پس تثبيت نفس نمي‏تواند به طور اصالت و بالذات هدف دوم انفاق‏كنندگان مخلِص باشد، بلكه نتيجه اخلاص در نيّت است و ذكر جداگانه اين ثمره در كنار طلب رضاي خدا، براي اهميّت آن است. انسان مخلص در حقيقت رضاي حق را مي‏طلبد. البته رضوان حق، ثبات نفس را هم به همراه دارد: ﴿اَلا بِذِكرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب) 3
بنابراين، ﴿وتَثبيتًا مِن اَنفُسِهِم﴾ اثر انفاق خالصانه بر مُنفِق را بيان مي‏كند؛ يعني انفاق دائم براي جلب رضايت مستمر خداي سبحان سبب تثبيت روحي مُنفِق مي‏شود و همين اطمينان و تثبيت، شخص را از خطر رياي پس از عمل (اسماع) و «منّ» و «أذي» ايمن مي‏دارد.
تثبيت نفس، ثمره انفاق كساني است كه آن را مايه تقرب به خدا و غنيمت مي‏شمرند نه غرامت: ﴿ويَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُبتٍ عِندَ اللهِ وصَلَوتِ الرَّسول) 4 چنان‏كه تزلزل و اضطراب روحي و آفتهاي انفاق، دامنگير كساني است كه آن را براي جلب توجّه مردم انجام مي‏دهند: ﴿كَالَّذي يُنفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاس) 5 و آن را
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 264.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 272.
^ 3 - ـ سوره رعد، آيه 28.
^ 4 - ـ سوره توبه، آيه 99.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 264.

383

در واقع غرامت و خسارت مي‏پندارند: ﴿ومِنَ الاَعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما) 1 خلاصه آنكه تثبيت نفس هدف بالتبع است نه بالاصاله، زيرا هدف اصيل موحّد فقط رضاي الهي است.
 
 
مبدأ فاعلي تثبيت نفس
خداي سبحان مبدأ فاعلي تثبيت نفس است: ﴿اِن تَنصُرُوا اللهَ يَنصُركُم ويُثَبِّت اَقدامَكُم) 2 ﴿يُثَبِّتُ اللهُ الَّذينَ ءامَنوا بِالقَولِ الثّابِت) 3 و انسان مبدأ قابلي تثبيت است، زيرا اعمال او مانند بذرافشاني و شخم زدن كشاورز است كه به منزله زمينه‏سازي و علّت اعدادي است، پس ايمان و عمل به مواعظ الهي زمينه‏ساز تثبيت نفس است: ﴿ولَو اَنَّهُم فَعَلوا ما يوعَظونَ بِهِ لَكانَ خَيرًا لَهُم واَشَدَّ تَثبيتا) 4 و در صورت تكرار و ملكه شدن اعمال صالح و رسيدن به توحيد ناب، درخت طيّب وجودي انسان در زمين ثابت و استوار نفس، ريشه مي‏دواند و شاخه‏هايش سر به آسمان مي‏كشد و همه موجودات از ميوه‏هاي وجودي آن بهره‏مند مي‏شوند: ﴿مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ اَصلُها ثابِتٌ وفَرعُها فِي السَّماء ٭ تُؤتي اُكُلَها كُلَّ حينٍ بِاِذنِ رَبِّها) 5
 
 
تفاوت تعبير «من أنفسهم» و «لأنفسهم»
هر كار خيري كه از مؤمن صادر مي‏شود به سود خود اوست. براي افاده اين
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 98.
^ 2 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره ابراهيم، آيه 27.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 66.
^ 5 - ـ سوره ابراهيم، آيه 25 ـ 24.

384

مطلب تعبير «لام» به كار مي‏رود، مانند ﴿وما تُقَدِّموا لاَنفُسِكُم مِن خَيرٍ تَجِدوهُ عِندَ الله) 1 و ﴿وما تُنفِقوا مِن خَيرٍ فَلاَنفُسِكُم) 2 و گاهي كار خير، گذشته از ثواب، براي تحصيل كمال وجودي و فضيلت اخلاقي روح انجام مي‏گيرد. در اين‏گونه موارد، كلمه‏اي كه با آن محتوا و مقصود مناسب باشد انتخاب مي‏شود. در آيه مورد بحث به قرينه عطف ﴿تَثبيتا﴾ بر ﴿ابتِغاء﴾ كه مقصود و هدف انفاق است مي‏توان گفت كه معناي آيه اين نيست كه انفاق مزبور معلول تثبيت نفس است تا كلمه «من» مفيد معناي انتشاء، يا مبدئيت و نظاير آنها باشد، بلكه انفاق يادشده علت (اعدادي و امدادي) تثبيت نفس است؛ يعني انفاق مؤمنانه كه از يك سو براي تحصيل رضاي الهي است، از سوي ديگر براي ثابت كردن و استقرار روح و نيل وي به مقام طمأنينه است؛ مثلاً اگر درخت مي‏توانست مقداري آب به ريشه خود برساند اين كار خير براي تثبيت خودش مي‏شد.
هرچند ياد خدا طمأنينه و ثبات و قرارآور است؛ ليكن ياد خدا مصاديقي دارد كه از بارزترين آنها انفاق در راه خدا براي تأمين رضاي اوست و نيز براي تأمين ثبات و طمأنينه است كه از واژه «تثبيت» استفاده مي‏شود.
اما اينكه چرا كلمه «من» به كار رفت و «تثبيت انفسهم» نيامد، ممكن است براي نكته‏اي باشد كه برخي به آن پرداخته‏اند 3 و آن نكته اين است كه انفاق مزبور عهده‏دار تثبيت بعضي از شئون نفس است نه طمأنينه تامّ، زيرا تحصيل ثبات تامّ و قرار كامل مرهون بذل جان و مال در راه خداست: ﴿هَل
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 110.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 272.
^ 3 - ـ تفسير المنار، ج3، ص56.

385

اَدُلُّكُم عَلي تِجرَةٍ تُنجيكُم مِن عَذابٍ اَليم ٭ تُؤمِنونَ بِاللهِ ورَسولِهِ وتُجهِدونَ في سَبيلِ اللهِ بِاَمولِكُم واَنفُسِكُم) 1 آياتي كه خريد و فروش جان را مطرح مي‏كند از همين قبيل است.
تذكّر: هرچند آيه مورد بحث در قبال آيه‏هاي گذشته است؛ ليكن تفاوت در حصول و تحصيل است؛ يعني آيات قبل ناظر به انفاقي است كه مصحوب يا ملحوق به ريا، منّت و ايذاست و محتواي آيه مورد بحث انفاقي است كه براي تحصيل ثبات نفس و طمأنينه روح تحقق مي‏يابد.
نكته: براساس آيه ﴿اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لاَنفُسِكُم واِن اَسَأتُم فَلَها) 2 عمل مختص عامل است، زيرا حرف «لام» در اين آيه نشانِ اختصاص است؛ نه اينكه در ﴿لاَنفُسِكُم﴾ به معناي نفع باشد و در ﴿فَلَها﴾ به معناي «فعليها» يعني ضرر و از باب مشاكله آمده باشد، بنابراين هر عمل خيري سبب تثبيت و اطمينان نفس عامل و نيز مايه رشد و شكوفايي او مي‏شود: ﴿ولَو اَنَّهُم فَعَلوا ما يوعَظونَ بِهِ لَكانَ خَيرًا لَهُم واَشَدَّ تَثبيتا) 3 آيه مورد بحث نيز درباره همين ارتباط تنگاتنگ عمل با عامل است؛ بدين معنا كه اثر مستقيم عمل به خود عامل بازمي‏گردد؛ امّا اثر اعمال نسبت به ديگران، بسيار ناچيز است، بنابراين اگر كسي در درون باغِ وجود خود، شجره طيّبه‏اي كاشت، خودش از ثمرات آن پيوسته سود مي‏برد، گرچه ديگران هم گاهي از سايه آن بهره‏مند مي‏شوند و اگر كسي در درون خود چاه بدبويي حفر كرد، خودش پيوسته از آن آزار مي‏بيند، گرچه بوي بد آن گاهي براي ديگران هم رنج‏آور است.
^ 1 - ـ سوره صفّ، آيات 11 ـ 10.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 7.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 66.

386

مانند بوستاني در بلندي
برجستگي زمين گاهي مرهون آب است و گاهي سابق بر آن. زمينهاي غير مرتفع ولي حاصلخيز با رسيدن آب برجسته مي‏شوند و بالا مي‏آيند؛ ولي زمينهاي مرتفع قبل از برخورد آب برجسته‏اند. قرآن كريم به هر دو قسم اشاره دارد؛ اما قسم اول، مانند آيه ﴿وتَرَي الاَرضَ هامِدَةً فَاِذا اَنزَلنا عَلَيهَا الماءَ اهتَزَّت ورَبَت) 1 و ﴿ومِن ءايتِهِ اَنَّكَ تَرَي الاَرضَ خشِعَةً فَاِذا اَنزَلنا عَلَيهَا الماءَ اهتَزَّت ورَبَت) 2 كه در اين‏گونه موارد زمين هامد و خاشع و افتاده با نزول باران برجسته و بالنده مي‏شود؛ امّا قسم دوم مانند آيه مورد بحث كه ربوه بودن زمين را قبل از نزول باران مفروض گرفته است، پس آنچه در تفسير فخر رازي و مانند آن در ذيل آيه مورد بحث ياد شده مناسب قسم اول است نه قسم دوم 3.
به هر روي، مكان مرتفع از مزايايي برخوردار است؛ مانند دارا بودن خاك عميق و بسيار، بهره‏مندي از نور دائمي و آب باران كه از آب چشمه بهتر است. همچنين در امان بودن از تخريب سيلابها و داشتن چشم‏انداز زيبا و طراوت و شادابي هميشگي. چنين بوستاني از همه مزاياي رويش و ثمربخشي بهره مي‏برد و از باران تند و درشت به سبب استعداد فراوانش بهره بيشتر مي‏برد و ثمره دو چندان مي‏دهد. اگر باران تند و درشت هم بر آن نبارد، رطوبت و حرارت هوا و شبنم و نَمِ باران براي به بار نشستن آن بس است.
مخلص كه به چنين باغي مانند شده، به ميزان اخلاص و عملش از اجر و
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 5.
^ 2 - ـ سوره فصّلت، آيه 39.
^ 3 - ـ ر.ك: التفسير الكبير، مج4، ج7، ص61.

387

اثر و ثمر انفاق بهره مي‏برد، گرچه در هر حال مأجور و بهره‏مند و مفيد است.
تذكّر: عنوان «وابل» و «طلّ» درباره درختاني است كه از باران مشروب مي‏شوند و گرنه زرعي كه از چاه سيراب مي‏شود در زمين پست بارورتر است و نظر به همين كشت مشروب از چاه است كه گفته‏اند:
افتادگي آموز اگر طالب فيضي ٭٭٭٭ هرگز نخورد آب زميني كه بلند است
 
 
راز تعبير «وابل» و «طلّ» درباره مردان الهي
جريان «وابل» و «طلّ» درباره مردان الهي كه براي جذب رضاي الهي و تحصيل طمأنينه نفس انفاق مي‏كنند صادق است؛ يعني هركس به آنان براي رفع نياز مراجعه كند، هرگز دست ردّ به سينه مستمند نمي‏زنند؛ اگر تمام خواسته‏هاي او را تأمين نكنند (وابل)، حتماً بخشي از نيازهاي وي را برآورده مي‏كنند (طلّ).
 
 
تشويق و هشدار
اسماي ذيل آيات قرآن كريم در جايگاه بيان تعليل محتواي آيه و ضمانت اجراي آن است. براين اساس، ﴿واللهُ بِما تَعمَلونَ بَصير﴾ بدين معناست كه خداوند بر اعمال ريايي يا همراه با منّت و آزار يا با اخلاص بيناست و بر ميزان اخلاص و عدم آن نيز بصير است و به تناسب آن جزا مي‏دهد.
اين جمله پيام كلي براي همه انسانهاست و در مورد انفاق روي سخن با مؤمنان است كه از يك‏سو دلگرم باشند كه خدا اعمال خالصانه آنان را مي‏بيند و پاداش متناسب مي‏دهد و از سوي ديگر از آميزش اعمال به «ريا»، «منّ» يا «أذي» بپرهيزند، چون خداي بصير آن را باطل خواهد ساخت.

388

بحث روايي
 
1. سر آمد منفقان مخلص
عن أبي بصير عن أبي عبدالله(عليه‌السلام)، ﴿ومَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُمُ ابتِغاءَ مَرضاتِ الله﴾ قال(عليه‌السلام): «عليّ أميرالمؤمنين(عليه‌السلام) أفضلهم و هو ممّن ينفق ماله ابتغاء مرضات الله» 1
اشاره: اين حديث و نيز روايتي از امام باقر(عليه‌السلام 2) ، از باب جري و تطبيق، برترين مصداق آيه شريفه را اميرمؤمنان(عليه‌السلام) مي‏داند.
 
 
2. پاداش مضاعف براي انفاق‏كننده مخلص
قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): ﴿«واللهُ يُضعِفُ لِمَن يَشاء) 3 لمن أنفق ماله ابتغاء مرضات الله» 4
اشاره: پاداش چند برابر كه در آيات قبل آمده است، صرفاً درباره انفاق‏كنندگان مخلص است كه جز رضاي خدا را نمي‏طلبند.
 
 
3. ثمره انفاق مداوم
في تفسير علي بن ابراهيم عن الصادق(عليه‌السلام): «ما من شي‏ء أحبّ إليّ من رجل سلفت منّي إليه يدٌ أتبعته أُختها و أحسنت بها له؛ لأنّي رأيت منع الأواخر يقطع لسان شكر الأوائل» 5
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص148.
^ 2 - ـ همان.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 261.
^ 4 - ـ تفسير القمي، ج1، ص92؛ بحار الانوار، ج93، ص143.
^ 5 - ـ تفسير القمي، ج1، ص92 ـ 91؛ تفسير نور الثقلين، ج1، ص284.
 

389

اشاره: اين حديث ناظر به پي در پي بودن عطاياست. درباره عطاي الهي، عنايت به اين مطلبْ سودمند است كه:
1. بخشش خداوند هرگز مايه نقصان مخزونهاي مخزن غيبي نمي‏شود، زيرا خزانه خداوند سبحان اراده اوست كه از حدّ مصون است.
2. عطاي الهي در صورت استفاده صحيح مايه استعداد فيض‏يابي بيشتر است.
3. افاضه الهي مطابق افزايش استعداد و رويش استحقاق افزوده مي‏شود، چنان‏كه از جمله «الحمد لله... الذي... لا تزيده كثرة العطاء إلاّ جوداً و كرماً» 1 همين مطلب سامي برمي‏آيد؛ يعني هرچه عطاي خدا بيشتر شود جود و سخاي او افزون‏تر مي‏گردد، بنابراين، تواتر نعمت، تواصل بعدي و تزايد متصاعدانه آن را به همراه دارد.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ المصباح، ص770؛ مفاتيح الجنان، «دعاي افتتاح».

390

اَيَوَدُّ اَحَدُكُم اَن تَكونَ لَهُ جَنَّةٌ مِن نَخيلٍ واَعنابٍ تَجري مِن تَحتِهَا الاَنهرُ لَهُ فيها مِن كُلِّ الثَّمَرتِ واَصابَهُ الكِبَرُ ولَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاءُ فَاَصابَها اِعصارٌ فيهِ نارٌ فَاحتَرَقَت كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللهُ لَكُمُ الاءيتِ لَعَلَّكُم تَتَفَكَّرون (بقره، 266)
 
گزيده تفسير
كساني كه صدقه خود را با منّت‏گذاري و آزردن ديگران يا با ريا باطل مي‏كنند، به پيرمردي ناتوان و عائله‏مند مي‏مانند كه همه دارايي وي در آتش بسوزد و قدرت بازگرداندن آن را نداشته باشد.
هدف از اين تمثيل، كه فرجام سخت اعمال فاسد آنان را بيان مي‏كند، انديشيدن در اين حقايق و عبرت‏گرفتن از آن است.

391

تفسير
 
مفردات 
أيودّ: همزه براي استفهام انكاري و نفي وقوع مابعد آن است؛ مانند ﴿اَفَاَصفكُم رَبُّكُم بِالبَنين) 1 «مودّت» در اين‏گونه موارد عبارت از دوستي همراه با آرزوست.
نخيل: «نخيل» جمع نخل (درخت خرما) است. اين ريشه اگر به صورت فعل به كار رود، به معناي اَلَك كردن و بيختن آرد و پاك كردن شي‏ء است 2. در روايت آمده است: «لا يقبل الله من الدعاء إلا الناخلة، أي الخالصة» 3
تذكّر: واژه تمر و رطب و مانند آن در قرآن نيامده؛ ولي نخيل كه درخت آن است استعمال شده است، چنان‏كه كلمه «كَرْم» به معناي درخت انگور در قرآن نيامده؛ ولي ميوه آن، يعني عنب، به كار رفته است. برخي احتمال داده‏اند كه فرق در منافع فراواني است كه درخت خرما نسبت به درخت انگور دارد 4.
اعناب: «اعناب» جمع عنب به معناي انگور و درخت انگور است 5.
الكبر: «كِبَر» در برابر صِغَر (مانند عظيم در مقابل حقير 6) به معناي پيري و
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج6، ص51 ـ 50 ذيل آيه 105 بقره، «يودّ»؛ ج2، ص467 ذيل آيه 25 بقره، «جنّت»؛ ج2، ص469 ذيل آيه 25 بقره، «الأنهار».
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 40. مغني اللبيب، ص7، حرف الف.
^ 3 - ـ مفردات، ص796، «ن خ ل».
^ 4 - ـ النهايه، ج5، ص33، «ن خ ل».
^ 5 - ـ تفسير المنار، ج3، ص58.
^ 6 - ـ مفردات، ص589، «ع ن ب».
^ 7 - ـ التحقيق، ج10، ص17، «ك ب ر».

392

سالخوردگي (هَرَم) است 1.
ذُرّيّة: «ذُرّيّه» از «ذَرّ» به معناي پراكنده ساختن و ريز ريز كردن شي‏ء است نه مطلق پراكنده كردن. ذرّيّه در اصل «ذُرّه» بوده كه ياي نسبت و تاي تأنيث به آن افزوده شده است. ذُرّه (مانند لُقمه) به معناي چيزي است كه پراكنده شود: «ما يُذرّ و ينشر» 2 مراد از ذرّيه، فرزندان دختر و پسر و نسلي است كه از انسان منتشر مي‏شود.
اعصار: «عصر»، فشردن چيزي براي به دست آوردن نتيجه دلخواه است؛ مانند فشردن انگور براي به دست آوردن آب آن. «اعصار»، مطلق فشردن است با هر فشارنده از قبيل گرما، باد و سيل. مراد از اعصار در آيه، فشار شديدي است كه باغ با طراوت و سرسبز را بخشكاند و به آتش بكشد 3 و منشأ آن گِردباد گَردآلود است كه عمودي از زمين برمي‏خيزد و بين آسمان و زمين اثر سوزنده‏اي خواهد داشت و سوزاندن اختصاصي به آتش ندارد، گاهي سوز سرما همان كار سوز گرما را خواهد كرد.
طريحي مي‏گويد: گفته شده: اعصار باد تندي است كه خاك را به سوي آسمان بلند مي‏كند، گويا عمودي از آتش است، و عرب آن را رَوْبَعه مي‏نامد 4.
تذكّر: اگر اعصار به معناي گردباد همراه با آتش باشد، ذكر ﴿فيهِ نار... ﴾ براي توضيح است.
^ 1 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج5، ص154، «ك ب ر».
^ 2 - ـ التحقيق، ج3، ص306 و 308، «ذ ر ر».
^ 3 - ـ همان، ج8، ص146 و 149، «ع ص ر».
^ 4 - ـ مجمع البحرين، ج3، ص406، «ع ص ر».

393

الآيات: «آيات» نشانه‏ها و راهنماييهايي است كه مؤمنان به آن نيازمندند، يا منظور، حقايقي است كه از آيه 261 همين سوره تا به اينجا به صورت تمثيل درباره انفاق بيان و آشكار شده است.
 
 
تناسب آيات
اين آيه شريفه تتمه آيات پيشين و بيان تمثيلي ديگري براي انفاق ريايي يا انفاق با «منّ» و «أذي» است كه سبب بطلان انفاق و نابود شدن ثمرات آن مي‏شود.
٭ ٭ ٭
 
 
حالت اسفبار باطل كننده صدقه در قيامت
نيازمندي هرگز انسان را رها نمي‏كند؛ خواه در دنيا و خواه در برزخ يا قيامت. عامل رفع نياز، يا قدرت تحصيل معاش است كه شخص مقتدر با ضابطه‏هاي تجاري و مانند آن حاجت خود را برطرف مي‏كند يا نسبت است كه شخص منتسب با رابطه خانوادگي آن را مرتفع مي‏دارد يا مودّت است كه شخص وديد و محبّ با پيوند خُلّت و دوستي آن را حلّ مي‏كند. در قيامت نه قدرت كسب و تجارت است و نه روابط خانوادگي حاكم است و نه پيوند دوستي. آياتي كه قبلاً گذشت عهده‏دار نفي همه اين ضوابط و روابط دنيايي در معاد بود: ﴿يَومٌ لابَيعٌ فيهِ ولاخُلَّة) 1 براي تبيين وضع استثنايي معاد، در آيه مورد بحث تمثيلي مطرح شده كه عصاره آن نفي ضابطه دروني و سلب رابطه بيروني، به اضافه نياز مضاعف خود و عائله است؛ يعني بار سنگين هزينه كه حتماً بايد برداشته شود با فقدان قدرت حمل آن از يك سو و سلب حمل آن توسط باربران از سوي
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 254.

394

ديگر: ﴿كَلاّلاوَزَر) 1 همراه است.
هيچ كس دوست ندارد در حال پيري با داشتن فرزندان خردسال و ناتوان، تنها دارايي‏اش با گردبادي حاوي آتش سوزان، سوخته و نابود شود؛ به ويژه اگر دارايي وي باغي باشد پر از درختان خرما و انگور و... كه از زير درختانش نهرهاي آب روان باشد. حال كساني كه صدقه خود را با منّت و آزار يا ريا آلوده و باطل مي‏كنند چنين است، زيرا ثمرات فراوان انفاق را آن‏هم در قيامت كه به شدّت به آن نياز دارند، از دست رفته مي‏بينند.
«واو» در ابتداي دو فقره ﴿واَصابَهُ الكِبَر﴾ و ﴿ولَهُ ذُرِّيَّةٌ ضُعَفاء﴾ حاليه است 2 و اين دو جمله بيان شدّت نياز صاحب باغ به آن است، زيرا انسان سالمندي كه از سويي نياز شخصي و از سوي ديگر عائله و فرزندان خردسال و ناتوان دارد، چنانچه تنها سرمايه‏اش (باغ) بسوزد، نه خود مي‏تواند دوباره آن را بخرد يا احداث كند و نه كودكانش مي‏توانند او را در اين امر ياري دهند.
لازم است عنايت شود كه مقصود، عدم امكان عادي است نه امكان عقلي، بنابراين محال نيست چنين شخصي مورد تفقد قرار گرفته و از راه پيش‏بيني نشده‏اي متمكّن گردد، چنان‏كه در قيامت مورد محبّت اولياي الهي قرار گرفته و مشفوع‏له شود؛ ولي به حسب ظاهر براي رفع نيازمندي خود و فرزندان تحت تكفّل خويش راهي ندارد.
نكته: 1. كلمه ﴿جَنَّة﴾ ممثّل انفاق است و ﴿مِن نَخيلٍ واَعناب﴾ تبيين ﴿جَنَّة﴾ و مفيد غلبه درختان خرما و انگور بر محصولات ديگر جنّت است.
^ 1 - ـ سوره قيامت، آيه 11.
^ 2 - ـ روح المعاني، ج3، ص60.

395

2. سرّ اينكه درختان خرما و انگور جداگانه ذكر شده‏اند اين است كه بيشتر درختان اين باغ و بهترين ميوه‏هاي حجاز كه در مكانهاي ديگر نيز موجود بوده، درختان خرما و انگور بوده است، وگرنه به دليل ﴿لَهُ فيها مِن كُلِّ الثَّمَرت﴾ محصولات ديگري نيز براي آن باغ فرض شده است.
3. گرچه ﴿الثَّمَرت﴾ جمع داراي «الف و لام» است و كلمه ﴿كُلّ﴾ به آن اضافه شده؛ ولي معناي نسبي دارد، زيرا همه محصولات جهان در يك باغ نمي‏گنجد؛ مانند واژه «كلّ» در آيه ﴿واوتِيَت مِن كُلِّ شي‏ء) 1 كه مقصود نعمتهايي است كه در منطقه زندگي ملكه سبأ (يمن) بوده است.
 
 
وقوع خارجي مفاد آيه در دنيا
تطبيق مفاد آيه مورد بحث با روز قيامت كه نياز شخص در آن روز، هميشگي است و هر كس در فكر كار خود است: ﴿لِكُلِّ امرِي‏ء مِنهُم يَومَئِذٍ شَأنٌ يُغنيه) 2 و همه روابط و رشته‏هاي پيوند گسسته مي‏شود: ﴿يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن اَخيه ٭ واُمِّهِ واَبيه) 3 ﴿وتَقَطَّعَت بِهِمُ الاَسباب) 4 به معناي عدم وقوع خارجي مفاد آيه در دنيا نيست، زيرا بعضي تهديدها و قصّه‏ها و مثَلَهاي قرآني در خارج تحقق يافته است؛ مانند: ﴿واضرِب لَهُم مَثَلًا رَجُلَينِ جَعَلنا لاَحَدِهِما جَنَّتَين) 5 و ﴿اِنّا بَلَونهُم كَما بَلَونا اَصحبَ الجَنَّة) 6
^ 1 - ـ سوره نمل، آيه 23.
^ 2 - ـ سوره عبس، آيه 37.
^ 3 - ـ سوره عبس، آيه 35 ـ 34.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 166.
^ 5 - ـ سوره كهف، آيه 32.
^ 6 - ـ سوره قلم، آيه 17.

396

در بعضي از آيات قرآن كريم از وقوع اين حوادث به سنّت و روش الهي ياد شده است: ﴿لَقَد كانَ لِسَبَاٍ في مَسكَنِهِم ءايَةٌ جَنَّتانِ عَن يَمينٍ وشِمالٍ... وهَل نُجزي اِلاَّالكَفور) 1 پس شدني است كه اين مَثَل، صِرف تشبيه معقول به محسوس نباشد و اهل منّت و آزار بر ديگران احياناً در دنيا نيز به چنين روز سياهي گرفتار شوند.
 
 
راز تعبير به ﴿لَعَلَّكُم تَتَفَكَّرون﴾
دشواري تفكر گاهي مرهون «شبهه علمي» است كه عبارت از پيچيدگي مطلب و صعوبت تأمين مبادي تصوري و تصديقي و غموض پي بردن به مقدرات مطوي است، و زماني در گرو «شهوت عملي» است؛ مانند اشتياق وافر به مال از يك سو و ابتلاي به جاه‏طلبي از سوي ديگر و آلوده شدن به فرومايگي به جاي فروتني از سوي سوم، كه همگي مانع تأمل در عاقبت انفاق نكردن و شحيح و ممسك و بخيل ماندن از يك جهت و تفكر در پايان كار انفاق مصحوب به ريا از جهت ديگر و انديشيدن در ثمره تلخ انفاق ملحوق به منّت و ايذا از جهت سوم است، از اين‏رو در پايان آيه چنين آمده است: ﴿...لَعَلَّكُم تَتَفَكَّرون﴾.
 
 
بحث روايي
 
اثر سوء انفاق با منّت
قال أبو عبدالله(عليه‌السلام): «الإعصار: الرياح؛ فمنِ امتنّ علي من تصدّق عليه، كمن
^ 1 - ـ سوره سبأ، آيات 17 ـ 15.

397

كان له جنّة كثيرة الثمار و هو شيخ ضعيف له أولاد صغار ضعفاء فتجي‏ء ريح أو نار فتحرق ماله كلّه» 1
اشاره: لازم است عنايت شود كه مضمون آيه شامل حال منّت‏گذار، موذي و مرائي است و اختصاصي به هيچ قسم ندارد؛ ولي اين روايت به عنوان نمونه فرجام منّت‏گذار را ذكر كرده وگرنه اختصاصي به آن ندارد و اذيت كننده و رياكننده در انفاق نيز همين عاقبت را دارند.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ تفسير القمي، ج1، ص92.

398

ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبتِ ما كَسَبتُم ومِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرضِ ولاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ ولَستُم بِءاخِذيهِ اِلاّاَن تُغمِضوا فيهِ واعلَموا اَنَّ اللهَ غَنِي حَميد (267)
 
گزيده تفسير
اين آيه با بيان صفت مال مورد انفاق، به انفاق از مال خوب فرمان داده و از قصد انفاق مال نامرغوب نهي كرده و ملاك عدم مرغوبيّت مال را چنين بيان مي‏كند كه اگر آن مال را به شما بدهند بدون چشم‏پوشي نمي‏گيريد. در پايان با بيان اوصاف ﴿غَنِي﴾ و ﴿حَميد﴾ بودن خداوند، به راز آمر و ناهي بودن وي آگاهي مي‏دهد.
 
 
تفسير
 
مفردات 
طيّبات: «طيّب»، هر چيز مطلوبي است كه پليدي ظاهري و باطني در آن
^ 1 - ـ ر.ك: ص355، ذيل آيه 263، «غني».

399

نباشد و در مقابل آن خبيث است. تفاوت طيب و طهارت آن است كه در طهارت، جهت دوري از پليدي لحاظ مي‏شود نه مطلوبيت؛ ولي در طيب جهت مطلوبيت و ناب و كامل بودن ملحوظ است 1.
لا تيمّموا: «تيمّم» از ريشه «يمم» به معناي قصد كردن است 2. اصل تيمّم، «تأمّم» بوده، به معناي قصد كردن چيزي از روبه‏رو و مقابل است 3. «يتيمّمون» به معناي «يتأمّمون» است 4 ، بنابراين، ﴿ولاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنه﴾ يعني «لا تتوخّوا أردأ ما عندكم فتتصدّقوا به» 5 قصد نكنيد نامرغوب‏ترين مالتان را صدقه دهيد.
تيمّم به معناي مسح كردن دست و رو به خاك، كه طهارتي به جاي وضو و غسل است، اصطلاحي فقهي است.
أن تغمضوا: غمض عين و اغماض، پلك چشم بر هم نهادن و استعاره در سهل‏انگاري و تغافل است 6.
 
 
تناسب آيات
پس از بيان فضيلت انفاق خالصانه در آيات پيشين، اكنون به بيان وصف مال مورد انفاق مي‏پردازد كه بايد مرغوب و خوشايند باشد 7.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ التحقيق، ج7، ص151، «ط ي ب».
^ 2 - ـ مفردات، ص893، «ي م م».
^ 3 - ـ معجم الفروق اللغويه، ص148.
^ 4 - ـ النهايه، ج1، ص69، «ا م م».
^ 5 - ـ ترتيب كتاب العين، ج1، ص107، «أ م م».
^ 6 - ـ مفردات، ص615، «غ م ض».
^ 7 - ـ ر.ك: التفسير المنير، ج4 ـ 3، ص59.

400

اوصاف حقيقي و اعتباري مال
مال از اركان انفاق و داراي اوصاف حقيقي و اعتباري است. وصف اعتباري مال، برگرفته از ارتباط آن با مالك است كه خود اين ارتباط، اعتباري است و كلمه ﴿اَمولَهُم﴾ در آيه ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم في سَبيلِ الله) 1 بيان كننده آن است.
حرمت و حلّيت تصرّف در مال از احكام و اوصاف اعتباري آن است كه با تفاوت جهات فرق مي‏كند؛ با امري اعتباري پديد مي‏آيد و با امر اعتباري ديگري نيست مي‏شود؛ مانند عقد بيع كه حلّيت تصرف بايع در مبيع را زايل مي‏كند.
وصف طيّب و خبيث، خوب و بد، مرغوب و نامرغوب، از اوصاف حقيقي مال است كه با اعتبار، زوال‏پذير نيست. آيات ﴿اليَومَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبت... ) 2 و ﴿ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبتِ ويُحَرِّمُ عَلَيهِمُ الخَبئِث) 3 مؤيّد اين است كه «طيّب» و «خبيث»، اوصاف حقيقي مال است.
«طيّبات» و «خبيث» كه در اين آيه آمده، اوصاف نفسي مال است و حلال و حرام بودن مال، تخصصاً از بحث انفاق بيرون است، چون اولاً سرفصل بحث انفاق درباره مالي است كه متعلّق به خود منفق باشد: ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم في سَبيلِ الله﴾. اين مطلب از اضافه كلمه ﴿أموَل﴾ به ضمير
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 261.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 5.
^ 3 - ـ سوره اعراف، آيه 157.

401

﴿هُم﴾ فهميده مي‏شود و روشن است كه مال حرام به انفاق كننده تعلّق ندارد. ثانياً در ذيل آيه گفته شده است: مالي را كه بدون اغماض نمي‏گيريد، انفاق نكنيد؛ و روشن است كه تصرّف در مال حرام، با اغماض يا بدون اغماض جايز نيست. ثالثاً اين آيه درباره كساني نازل شده كه خرماي نامرغوب خود را انفاق كردند.
نكته: در آيه شريفه، ﴿طَيِّبت﴾ جمع و ﴿الخَبيث﴾ مفرد آمده است، چون طيبات در مقايسه با خبائث بسيار بيشتر است.
 
 
انفاق از مال مرغوب
انفاق بايد از مال مرغوب انجام شود؛ ولي اينكه اين مسئله اختصاص به انفاق واجب دارد يا مي‏توان آن را به انفاق مستحب هم تعميم داد، در گرو تفسير اين جمله است: ﴿اَنفِقوا مِن طَيِّبت﴾، زيرا اگر ﴿اَنفِقوا﴾ وجوب را برساند و مانند ﴿واَقيموا الصَّلوة... ) 1 در مقام بيان اصل تشريع باشد، اطلاق ندارد و انفاق مستحبي را دربرنمي‏گيرد؛ ولي اگر آيه در مقام بيان خصوصيات انفاق باشد كه حق هم همين است اطلاق دارد و حكم انفاق از مال مرغوب، در انفاق مستحب نيز جاري است.
اموال مرغوبي كه انسانها كسب مي‏كنند: ﴿ما كَسَبتُم﴾ و مال تجاري و اشياي خوبي كه خداوند از زمين براي آنان مي‏روياند: ﴿ومِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرض﴾ محصولات كشاورزي و دامي و معدني است و عبارتهاي ياد شده معادل يكديگر است و مدخول حرف ﴿مِن﴾ يعني طيّبات، در ﴿ومِمّا اَخرَجنا
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 43.

402

لَكُم مِنَ الاَرضِ﴾ به قرينه آمدن در جمله پيش، حذف شده است، بنابراين در محصولات زميني هم بايد از نوع خوب آن انفاق شود. ادلّه اين حكم عبارت است از:
1. از قصد انفاق مال خبيث و بد نهي شده است كه اختصاصي به مال تجاري ندارد.
2. شأن نزول آيه هم مؤيد اين مدعاست كه در انفاق محصولات زميني نيز بايد از نوع خوب آن داده شود.
3. آيه ﴿ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً عَبدًا مَملوكًا لايَقدِرُ عَلي شي‏ءٍ ومَن رَزَقنهُ مِنّا رِزقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنهُ سِرًّا وجَهرا) 1 نيز مؤيد اين مطلب است، زيرا مرجع ضمير در ﴿مِنه﴾ رزق حسن است كه اطلاق دارد و انواع اموال طيّب و خوب را دربرمي‏گيرد.
4. واژه‏هاي «عُشر» و «نصف» و «خمس» در زكات واجب و خمس وارد شده است، زيرا واژه‏هاي ياد شده كسر مشاع هستند كه به كلّ مال تعلّق مي‏گيرند و اگر كلّ مال خوب يا مخلوطي از خوب و بد باشد و شخص تنها از مال خبيث و بد زكات بپردازد يا از خارج، مال بد ديگري فراهم كرده و به فقرا بدهد، تكليف از او ساقط نشده و حقّ فقرا را نيز ادا نكرده است، بلكه بايد از متن مال، اعم از خوب و بد، كسر مشاع واجب را اخراج كند؛ يعني همان‏طور كه واجب نيست همه را از دو قسم طيّب و خوب ادا كند، حق ندارد همه را از خبيث و بد تأديه كند، مگر آنكه همه از قسم نامرغوب باشد كه در اين حال تأديه نامرغوب محضْ مجزي است. غرض آنكه مال زكوي سه قسم است:
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 75.

403

1.مرغوب محض، 2.مخلوط از دو صنف، 3.نامرغوب محض. حكم هر يك از اقسام سه‏گانه، مناسب همان است. البته در انفاق مستحب و صدقه نفلي، دستور استحبابي متوجه به پرداخت طيّب و محبوب است.
گفتني است كه در اين آيه، تحصيل مال‏التجاره به انسان، و روياندن محصولات زميني به خداوند اسناد داده شده است؛ ليكن بايد دانست كه همواره اموال انسان به عنايت خداوند به دست مي‏آيد و در حقيقت مالك آنها خداوند است و انسان به هنگام انفاق، از «مال الله» مي‏بخشد: ﴿وءاتوهُم مِن مالِ اللهِ الَّذي ءاتكُم... ) 1
 
 
ترك قصد انفاق از مال نامرغوب
خداي سبحان مي‏فرمايد: نه تنها انفاقتان مانند انساني نباشد كه هر چند گاه، مغازه يا منزل را پاكسازي مي‏كند و كالاهاي نامرغوب و مندرس را بيرون مي‏ريزد و به ديگران مي‏دهد و كالاهاي خوب را نگه مي‏دارد، بلكه «قصد» انفاق از مال كم ارزش را هم نكنيد، زيرا:
1. گيرنده مال خداوند است: ﴿اَلَم يَعلَموا اَنَّ اللهَ هُوَ يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ ويأخُذُ الصَّدَقت) 2
2. اين عمل به روحيه گيرنده مال آسيب مي‏رساند.
3. صدقه در حقيقت نوعي هديه است كه با دادن مال بد سازگاري ندارد.
^ 1 - ـ سوره نور، آيه 33.
^ 2 - ـ سوره توبه، آيه 104.

404

4. هدف انفاق، تقرّب به خداوند: ﴿ابتِغاءَ مَرضاتِ الله) 1 و تثبيت نفس: ﴿وتَثبيتًا مِن اَنفُسِهِم) 2 و درمان بيماري بخل: ﴿واُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحّ) 3 و درمان فقر عمومي، بدون آزردن عواطف جامعه است و اين اهداف تنها با انفاق از مال خوب به دست مي‏آيد، از اين‏رو خداي سبحان با نفي مؤكد مي‏فرمايد: براي رسيدن به نيكي و دست يافتن به مقام ابرار بايد از آنچه محبوب شماست انفاق كنيد: ﴿لَن تَنالوا البِرَّ حَتّي تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون) 4 مال خوب و طيّب، محبوب است و مال خبيث و كم‏ارزش، مانند لباسهاي مندرس و غذاهاي مانده، محبوب نيست، هر چند غذا و لباس مانده را هم نبايد اسراف كرد، بلكه بايد آن را به مصرف صحيح رساند.
گفتني است كه جمله ﴿ولاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقون﴾ تأكيد ﴿اَنفِقوا مِن طَيِّبت﴾ است 5 و كاربرد اين عبارت به جاي «و لا تنفقوا من الخبيث» براي بيان شدّت قباحت انفاق از مال بد و نامرغوب است؛ مانند نهي از نزديكي به مال يتيم: ﴿ولاتَقرَبوا مالَ اليَتيم) 6 وگرنه صرف قصد انفاق مال خبيث بدون عمل خارجي محذور فقهي ندارد، هرچند از رذيلت دروني حكايت مي‏كند.
به هر تقدير، لازم است كرامت گيرنده حفظ شود. براي صيانت آن حيثيت، انفاق‏كننده بايد هم از منّت و ايذا پرهيز و هم از انفاق مال نامرغوب
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 265.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 265.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 128.
^ 4 - ـ سوره آل عمران، آيه 92.
^ 5 - ـ تفسير البحر المحيط، ج2، ص330.
^ 6 - ـ سوره انعام، آيه 152.

405

اجتناب كند، زيرا همه اين امور، گذشته از اينكه نشان فرومايگي انفاق‏كننده است كه اسلام درصدد زدودن آن است، سبب تحقير گيرنده و رعايت نكردن كرامت اوست كه اين نيز با فرهنگ ديني هماهنگ نيست.
 
 
ملاك تشخيص مال نامرغوب
«طيّب» و «خبيث» حقيقت شرعي ندارد و معيار تشخيص آنها مراجعه به نفس و وجدان خود شخص است. بر اين اساس، قرآن كريم مي‏فرمايد: مالي كه جز با اغماض و مسامحه آن را نمي‏پذيريد، خبيث است و نبايد از آن انفاق كرد: ﴿ولَستُم بِءاخِذيهِ اِلاّاَن تُغمِضوا فيه﴾.
سنجش مسائل عادي و مادي، با عادت و ماده است؛ مثلاً براي تعيين ظهر شرعي و وقت فضيلت نمازِ ظهر و عصر، شاخص و قَدَم به كار مي‏رود و در سنجش حجمِ آب كرّ، «وَجَب». اين ابزارها در دسترس همگان قرار دارد؛ ولي سنجش مسائل معنوي با نفسانيات و وجدانيات است؛ مانند اينكه در انفاق مي‏گويند: شما و ديگران يك حقيقت داريد، پس آنچه براي شما ناگوار است، براي ديگران هم ناخوشايند است و هر چه را براي خود نمي‏پسنديد و آن را نمي‏پذيريد، به ديگران هم ندهيد.
جمله ﴿ولاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقونَ ولَستُم بِءاخِذيهِ اِلاّاَن تُغمِضوا فيه﴾ افزون بر تعيين ملاك تشخيص مال خبيث، به انسانها درس تهذيب نفس نيز مي‏دهد.
 
 
راز دو وصف «غني» و «حميد»
آيه 263 با دو اسم ﴿غني حَليم﴾ ختم شد و آيه مورد بحث با دو اسم ﴿غَني

406

حَميد﴾ مختوم شد. هريك از اين دو اسم مبارك سهم تعيين كننده‏اي در ترغيب به انفاق اولاً و تشويق به دادن مال طيّب ثانياً و انفاق حلال ثالثاً و انفاق محصول دسترنج نه مال به رايگان رسيده رابعاً و... دارند.
بي‏نيازي خداوند مي‏فهماند كه انفاق در راه خدا به سود انفاق كننده است نه به نفع خدا، و حميد به معناي حامد بودن خدا مي‏رساند كه خداوند در عين بي‏نيازي ستايشگر انفاق كننده واجد شرايط است و حميد به معناي محمود بودن خدا مي‏آموزاند كه خداي سبحان استحقاق حمد و ثنا و شكر را دارد و بارزترين مصداق حمد او همانا انفاق در راه او و به دستور اوست.
توضيح اينكه گيرنده‏مال انفاق شده خداست: ﴿اَنَّ اللهَ هُوَ يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ ويأخُذُ الصَّدَقت) 1 و فرد مسكينْ فرستاده اوست: «إنّ المسكين رسول الله» 2 از اين‏رو شايسته نيست به خداي غني و بي‏نياز از مال خبيث داده شود. خداي بي‏نياز از هر راهي بخواهد به مخلوقات خود روزي مي‏رساند: ﴿وما مِن دابَّةٍ فِي الاَرضِ اِلاّعَلَي اللهِ رِزقُها) 3 پس او و بندگانش هيچ‏گاه به انفاق بندگان ديگر نيازي ندارند و اگر كسي انفاق مي‏كند، براي به جا آوردن وظيفه و درمان بخل خود اوست و اين جز با انفاق از مال خوب حاصل نمي‏شود. كسي كه براي رها شدن از مال خبيث آن را انفاق مي‏كند، اهل سخاوت و بخشش نيست و چنين انفاقي نفس وي را به كمال نمي‏رساند، از اين‏رو ذيل آيه دو وصف «غني» و «حميد» آمده: ﴿واعلَموا اَنَّ اللهَ غَنِي حَميد﴾؛ يعني در انفاقتان به غنا و حامد بودن خداي سبحان اذعان داشته باشيد كه در عين
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 104.
^ 2 - ـ نهج البلاغه، حكمت 304.
^ 3 - ـ سوره هود، آيه 6.

407

بي‏نياز بودنش، از انفاق خوب شما ستايش مي‏كند، پس از بهترينها انفاق كنيد كه او تنها انفاق كننده واقعي را كه از اموال خوب خويش انفاق مي‏كند مي‏ستايد و انفاق او را ثمربخش كرده، پاداش بزرگي به وي عطا مي‏كند. يا مقصود آن است كه خدا بي‏نياز و محمود است و سزاوار نيست با او به گونه‏اي مواجه شويد كه لايق جلال او نيست 1.
خلاصه آنكه ذيل آيه بيانگر راز دستور انفاق از اموال خوب و نهي از قصد انفاق از مال بد است.
 
 
اشارات و لطايف
 
1. اسلام و پرورش انسان طيّب
تعاليم اسلامي براي پرورش انسان طيّب و پاكيزه است، بدين معنا كه انسان در همه شئون اعتقادي و اخلاقي و عملي بايد طيّب و پاكيزه شده و از خبث و بدي رهايي يابد؛ هم در امور مادي، مانند تغذيه: ﴿وكُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللهُ حَللًا طَيِّبا) 2 و ﴿فَكُلوا مِمّا غَنِمتُم حَللًا طَيِّبا) 3 و ﴿وءاتوا اليَتمي اَمولَهُم ولاتَتَبَدَّلوا الخَبيثَ بِالطَّيِّب) 4 هم در مسائل عبادي: ﴿فَتَيَمَّموا صَعيدًا طَيِّبا) 5 و هم در پرورش افكار و انديشه طيّب در صفحه جان: ﴿اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ والعَمَلُ الصّلِحُ يَرفَعُه) 6
^ 1 - ـ الميزان، ج2، ص393.
^ 2 - ـ سوره مائده، آيه 88.
^ 3 - ـ سوره انفال، آيه 69.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 2.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 43.
^ 6 - ـ سوره فاطر، آيه 10.

408

اوصاف نيك انساني، نخست به شكل حال و در معرض زوال است؛ ولي به تدريج وصف لازم و ملكه نفس او مي‏شود. سپس صورت نوعي و فصل مقوِّم هويّت انسان (نه ماهيت او) مي‏گردد. در اين حالت، حقيقت شخص وارسته طيّب مي‏شود و فرشتگان الهي هنگام قبض روح او به وي سلام كرده، مي‏گويند: به بهشت درآ: ﴿اَلَّذينَ تَتَوَفّهُمُ المَلئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلمٌ عَلَيكُمُ ادخُلوا الجَنَّة) 1
انفاق هم كه در كنار نماز: ﴿واَقيموا الصَّلوةَ وءاتوا الزَّكوة) 2 يا جداگانه از آن ياد مي‏شود: ﴿وويلٌ لِلمُشرِكين٭ اَلَّذينَ لايُؤتونَ الزَّكوةَ وهُم بِالاءخِرَةِ هُم كفِرون) 3 بايد با وصف طيّب همراه باشد و براي اين كار بايد از مال پاكيزه و طيّب انفاق كرد و آن (انفاق) را از صفات سلبي منّت و آزار و ريا پيراست و به اوصاف ثبوتي رضاي خداوند و تثبيت نفس آراست. چنين انفاقي، مانند ﴿حَبَّة﴾ است: ﴿كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنبَتَت سَبعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّة) 4 يا چون باغي است كه رشد فزاينده و محصولات فراوان دارد: ﴿كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبوَةٍ اَصابَها وابِلٌ فَءاتَت اُكُلَها ضِعفَين) 5 وگرنه انفاق از مال خبيث يا اعطاي منفق خبيث بازدهي ندارد: ﴿والبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّهِ والَّذي خَبُثَ لايَخرُجُ اِلاّنَكِدا) 6 زمين كم محصول و پست، «ارض نَكْداء» نام دارد؛ ولي سرزميني كه ميوه فراوان و طيّب مي‏دهد، «بلد طيّب» است.
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 32.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 43.
^ 3 - ـ سوره فصّلت، آيات 7 ـ 6.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 261.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 265.
^ 6 - ـ سوره اعراف، آيه 58.

409

 
2. فرجام خبيث
خداي سبحان به كساني كه در شئون عبادي و غير عبادي شجره طوبا شده‏اند، وعده حيات طيّب داده است: ﴿مَن عَمِلَ صلِحًا مِن ذَكَرٍ اَو اُنثي وهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَة) 1 حيات طيّب در دنياي محفوف به بلا تحقق نمي‏يابد، زيرا طيّب بودن به معناي معروف آن با طبيعت و ماده سازگاري ندارد.
در مقابل، خداي سبحان به افراد خبيث كه عمر و جواني ومال طيّب خود را به هدر داده‏اند، وعيد عذاب مي‏دهد: ﴿ويَومَ يُعرَضُ الَّذينَ كَفَروا عَلَي النّارِ اَذهَبتُم طَيِّبتِكُم في حَياتِكُمُ الدُّنيا واستَمتَعتُم بِها فَاليَومَ تُجزَونَ عَذابَ الهونِ بِما كُنتُم تَستَكبِرونَ فِي الاَرضِ بِغَيرِ الحَقِّ وبِما كُنتُم تَفسُقون) 2 نيز مي‏فرمايد: شيطان در پيدايش و پرورش و بهره‏برداري اموال و اولاد اينان شريك است: ﴿وشارِكهُم فِي الاَمولِ والاَولدِ وَعِدهُم وما يَعِدُهُمُ الشَّيطنُ اِلاّغُرورا) 3 بدين‏گونه كه شيطان آنان را براي ربا گرفتن و كم‏فروشي و احتكار مال وسوسه كرده، به انجام دادن اين اعمال حرام وا مي‏دارد. سپس در مصرف مال، آنها را در مسيري كه خود مي‏خواهد، وارد مي‏كند تا خود از آن اعمال بهره برد.
هر كه سوي خوانِ غيرِ تو رود ٭٭٭٭ ديو با او دان كه هم كاسه بود
در نُبي شاركْهُمُ فرمود حق ٭٭٭٭ هم در اموال و در اولاد اي‏شَفَق
گفت پيغمبر ز غَيب اين را جَلي ٭٭٭٭ در مقالات نوادر با علي 4
^ 1 - ـ سوره نحل، آيه 97.
^ 2 - ـ سوره احقاف، آيه 20.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيه 64.
^ 4 - ـ مثنوي معنوي، ص714، دفتر پنجم، بيت 273 ـ 272 ـ 267.

410

شيطان در پيدايش فرزندان آنان نيز از راههاي مختلف مشاركت مي‏كند؛ هنگام انعقاد نطفه، آنان را به فكر نامحرم مي‏اندازد يا سخن مكروهي غير از ياد حق بر زبان آنان جاري مي‏سازد و در همه مراحلِ توليد و پرورش و بهره‏برداري فرزند شريك مي‏شود.
كسي كه با مشاركت شيطان زندگي كند، در قبر و قيامت هم با شيطان قرين است: ﴿ومَن يَعشُ عَن ذِكرِ الرَّحمنِ نُقَيِّض لَهُ شَيطنًا فَهُوَ لَهُ قَرين) 1 ﴿ومَن يَكُنِ الشَّيطنُ لَهُ قَرينًا فَساءَ قَرينا) 2 شيطان نخست با وعده و پيشنهاد وسوسه مي‏كند: ﴿يَعِدُهُم ويُمَنّيهِم وما يَعِدُهُمُ الشَّيطنُ اِلاّغُرورا) 3 و چنانچه شخص به وعده‏اش عمل كند فرمانرواي او مي‏شود: ﴿ولآمُرَنَّهُم فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلقَ الله) 4 هر چند شيطان بر بندگان خداوند سلطه ندارد، زيرا خداوند وكيل آنان است و آنها نيز بر او توكّل مي‏كنند: ﴿اِنَّ عِبادي لَيسَ لَكَ عَلَيهِم سُلطنٌ وكَفي بِرَبِّكَ وَكيلا) 5 ليكن كساني كه ولايت شيطان را پذيرفتند، تحت سلطه او قرار مي‏گيرند: ﴿اِنَّما سُلطنُهُ عَلَي الَّذينَ يَتَوَلَّونَهُ والَّذينَ هُم بِهِ مُشرِكون) 6
 
 
3. ارتباط انفاق با جهان‏بيني مادي
كساني كه مال طيّب را براي خود نگه داشته، از مال خبيث انفاق مي‏كنند، مانند كساني مي‏انديشند كه انفاق از مال خوب را براي خود غرامت و خسارت
^ 1 - ـ سوره زخرف، آيه 36.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 38.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 120.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 119.
^ 5 - ـ سوره اسراء، آيه 65.
^ 6 - ـ سوره‏نحل، آيه 100.

411

مي‏پندارند: ﴿ومِنَ الاَعرابِ مَن يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ مَغرَما) 1
نگرش غرامت پنداري، به اين جهان‏بيني مستند است كه همه حقايق را در دنيا خلاصه مي‏كند و مرگ را نابود شدن و براي هميشه از ميان رفتن مي‏پندارد: ﴿اَءِذا ضَلَلنا فِي الاَرضِ اَءِنّا لَفي خَلقٍ جَديد) 2 ليكن جهان‏بيني الهي بر اين پايه استوار است كه جهان مادي، گذرگاهي بيش نيست و مردگان، روزي زنده شده و سربر مي‏آورند، پس انسان با مرگ، و «مال» با انفاق هرگز نيست نمي‏شود.
خداي سبحان انفاق و انفاق‏كننده را هماره زنده مي‏داند و هر دو را مانند بذري مي‏شمرد كه درون خاك كاشته شده و روزي سبز مي‏گردد؛ درباره انفاق مي‏فرمايد: ﴿مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم في سَبيلِ اللهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنبَتَت سَبعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّة) 3 انفاق‏كننده هم مانند حبّه‏اي است كه روزي سبز مي‏شود: ﴿واللهُ الَّذي اَرسَلَ الرّيحَ فَتُثيرُ سَحابًا فَسُقنهُ اِلي بَلَدٍ مَيِّتٍ فَاَحيَينا بِهِ الاَرضَ بَعدَ مَوتِها كَذلِكَ النُّشور) 4 درخت داراي ريشه و ساقه و تنه تنومند و چندين شاخه و خوشه و برگهاي فراوان و ميوه‏هاي بسيار است و همه اين امور، بالقوّه درون هسته‏اش نهفته است و دستگاه نشر و طبع زمين فقط آن را باز و منتشر مي‏كند. در «يوم النشور» نيز اعمال و اعتقاداتي كه درون جان انسان نهفته است، باز مي‏شود و انسان كتابي باز شده را مي‏بيند: ﴿ونُخرِجُ لَهُ يَومَ القِيمَةِ كِتبًا يَلقهُ مَنشورا) 5
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 98.
^ 2 - ـ سوره سجده، آيه 10.
^ 3 - ـ سوره بقره، آيه 261.
^ 4 - ـ سوره فاطر، آيه 9.
^ 5 - ـ سوره اسراء، آيه 13.

412

كساني كه در راه باطل انفاق مي‏كنند خود آنها و انفاق سوء آنها روزي سبز شده و هر دو باز مي‏گردند و همان انفاق سوء وسيله حسرت انفاق كننده قرار مي‏گيرد: ﴿اِنَّ الَّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ اَمولَهُم لِيَصُدّوا عَن سَبِيلِ اللهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمَّ تَكونُ عَلَيهِم حَسرَةً ثُمَّ يُغلَبونَ والَّذينَ كَفَروا اِلي جَهَنَّمَ يُحشَرون) 1
 
 
4. قرآن كريم و درمان دردهاي بشر
قرآن كريم كه شفاي همه دردهاست: ﴿ونُنَزِّلُ مِنَ القُرءانِ ما هُوَ شِفاء) 2 بخل و شُحّ را از بيماريهاي قلب: ﴿واُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحّ) 3 و فرد رهيده از اين بيماري را رستگار مي‏شمرد: ﴿ومَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولئِكَ هُمُ المُفلِحون) 4 و بر همين اساس براي درمان بخل دستورهايي مي‏دهد.
همچنين قرآن كريم فقر را از دردهاي اجتماعي دانسته، مال را وسيله قيام و قِوام مردم مي‏داند: ﴿ولاتُؤتوا السُّفَهاءَ اَمولَكُمُ الَّتي جَعَلَ اللهُ لَكُم قِيما) 5 فقير به معناي تهيدست نيست. فقير به كسي گفته مي‏شود كه بر اثر آسيب فقرات پشت توان قيام ندارد و كسي كه بر اثر نداشتن مالْ توان ايستادگي و مقاومت سياسي و اجتماعي (نه قيام فيزيكي) ندارد نيز گويا ستون فقراتش شكسته شده و قدرت ايستادن ندارد. قرآن كريم براي درمان فقر اجتماعي درباره مال و چگونگي توزيع آن دستورهايي داده است.
^ 1 - ـ سوره انفال، آيه 36.
^ 2 - ـ سوره اسراء، آيه 82.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 128.
^ 4 - ـ سوره تغابن، آيه 16.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 5.

413

از روشن‏ترين دستورهاي قرآن كريم براي درمان دردهاي ياد شده انفاق است. در انفاق قصد قربت شرط شده تا با تأمين جنبه عبادي آن، انسان به خداوند نزديك شود؛ همچنين از منّت و اذيّت نهي شده تا از يك‏سو عواطف جامعه آزرده نگردد و از سوي ديگر اثر انفاق كه زدودن فقر اجتماعي با حفظ كرامت انسانهاست، تباه نشود. نيز به انفاق از مال خوب دستور داده شده تا بخل و شحّ دروني انسان درمان و انسان از ثَبات نفس برخوردار شود، زيرا انفاق از مال پست، گذشته از اينكه عاطفه گيرنده را مي‏آزارد، مرض بخل را افزايش مي‏دهد و تزلزل نفس را در پي دارد.
 
 
بحث روايي
 
پيام شأن نزول
روي عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) «أنّها نزلت في أقوام لهم أموال من ربا الجاهلية و كانوا يتصدّقون منها، فنهاهم الله عن ذلك و أمر بالصدقة من الطيب الحلال» 1
عن أبي الصباح عن أبي جعفر(عليه‌السلام) قال: سألته عن قول الله: ﴿ولاتَيَمَّموا الخَبيثَ مِنهُ تُنفِقون﴾ قال: «كان الناس حين أسلموا عندهم مكاسب من الربا و من أموال خبيثة فكان الرجل يتعمّدها من بين ماله فتصدّق بها؛ فنهاهم الله عن ذلك، و إن الصدقة لا تصلح إلاّ مِنْ كَسْب طيب» 2
عن أبي بصير قال سألت أبا عبدالله(عليه‌السلام): ﴿ومِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ الاَرض﴾. قال: «كان رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم إذا أمر بالنخل أن يزكّي يجي‏ء قوم بألوان من التمر هو من أردي‏ء التمر يؤدّونه عن زكاتهم تمر يقال له «الجعرود» و
^ 1 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص655؛ فقه القرآن، ج1، ص233.
^ 2 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص149.

414

«المعافارة»، قليلة اللحاء عظيمة النوا؛ فكان بعضهم يجي‏ء بها عن التمر الجيّد؛ فقال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: لا تخرصوا هاتين و لا تجيئوا منها بشي‏ءٍ، و في ذلك أنزل الله: ﴿ياَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبتِ ما كَسَبتُم... اِلاّاَن تُغمِضوا فيه﴾ و الإغماض أن يأخذ هاتين التمرين من الثمر و قال: لا يصل إلي الله صدقة من كسب حرام» 1
اشاره: به مضمون روايت اخير، روايات ديگري نيز هست 2. مفاد اين روايات اين است: هنگامي كه رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم به انفاق از نخل فرمان داد، برخي براي پرداخت زكات خود، به جاي خرماي خوب از نامرغوب‏ترين نوع خرما زكات مي‏دادند. پيامبرصلي الله عليه و آله و سلم از اين كار نهي كرد و آيه شريفه نيز در اين زمينه نازل شد. به هر تقدير، آيه شريفه به انضمام اين روايات نكات زير را در بردارد:
1. انفاق بايد از پاك‏ترين اموال باشد. 2. عزت و شخصيت نيازمند بايد صيانت شود. 3. قصد انفاق از مال حرام نشان بخل و دنيا دوستي است. 4. از اموال ربوي حرام نمي‏توان انفاق كرد. 5. صدقه از مال حرام، مقبول درگاه الهي نيست.
گفتني است كه در اين روايات، دو شأن نزول بيان شده است: 1. انفاق از اموال ربوي. 2. انفاق از اموال نامرغوب. اين‏دو، با هم منافاتي ندارند و از هر دو نهي شده است. خبث مال حرام بر اثر قذارت معنوي است؛ مانند ربا، و خبث مال ردي و پست محسوس و عادي است و هر دو مشمول روايات مزبور است، چنان‏كه در بحث تفسيري به آنها اشاره شد.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص149 ـ 148.
^ 2 - ـ ر.ك: همان، ح488 و491 ـ 490 و493.

415

الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاءِ واللهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ وفَضلًا واللهُ وسِعٌ عَليم (268)
 
گزيده تفسير
شيطان مي‏كوشد با ترسانيدن از فقر، شما را از اصل انفاق بازدارد و در صورت عدم موفقيت، از انفاق مال خوب جلوگيري كند، چنان‏كه شما را به انجام كار زشت دستور مي‏دهد. در مقابل، خداي سبحان با وعده‏مغفرت و فضل خويش، انسان را به انفاق از مال خوب تشويق مي‏كند.
آري خداوند مي‏داند به چه كسي وعده بدهد و نيز مي‏تواند وعده خود را عملي كند، زيرا واسع است و توان هرگونه مغفرت و فضل را دارد. همچنين عليم است و ويژگيهاي انفاق را مي‏داند.
 
 
تفسير
 
مفردات 
يعدكم: «وعد» در لغت براي تعهّد به امر خير يا شرّ وضع شده است و تعبير «وعده» براي اشاره به محكم بودن تعهّد است. در قرآن كريم نيز واژه «وعد» در
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج10، ص122 ذيل آيه 198، «فضلاً».

416

هر دو مورد به كار رفته است؛ مثلاً در آيه مورد بحث براي مغفرت و در آيه ﴿النّارُ وَعَدَهَا اللهُ الَّذينَ كَفَروا) 1 براي عذاب استعمال شده است.
اهل عُرف كلمه «وعد» را در تعهّدات خير و «وعيد» را در پيمانهاي شرّ به كار مي‏برند. بر پايه استعمال عرفي، تعبير «وعده فقر» براي تهكّم و استهزاست؛ مانند كلمه «بشارت» كه در لغت به معناي مطلق گزارشي است كه در بَشَره و چهره شنونده اثر بگذارد؛ خواه او را شادان يا نگران كند؛ ولي در عرف براي خبرهاي خوشحال كننده استعمال مي‏شود. براساس كاربرد عرفي، بشارت مشركان و كافران به عذاب دردناك، براي تهكّم و استهزاست: ﴿فَبَشِّرهُم بِعَذابٍ اَليم) 2
الفقر: «فقر»، ضعفي است كه نياز مي‏آورد و در مقابل، «غنا» نيرويي است كه احتياج را برمي‏دارد 3.
برخي ريشه فقر را به معناي شكاف در عضو و غير عضو مي‏دانند. به استخوانهاي پشت، فَقار گويند، زيرا بين آنها فاصله است. فقير، كسي است كه از خواري و ناداري، ستون فقرات و پشتش شكسته است 4. از رخدادهاي تلخ كمرشكن به «فاقره» ياد مي‏شود: ﴿تَظُنُّ اَن يُفعَلَ بِها فاقِرَة) 5
الفحشاء: مؤنّث «افحش» به معناي كار زشت و قبيح و از مصاديق بارز آن در اين آيه، بخل‏ورزي يا امساك از انفاق مال مرغوب است، چنان‏كه عرب
^ 1 - ـ سوره حجّ، آيه 72.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 21. ر.ك: تسنيم، ج11، ص415، ذيل آيه 235.
^ 3 - ـ التحقيق، ج9، ص118، « ف ق ر».
^ 4 - ـ معجم مقاييس اللغه، ج4، ص443، «ف ق ر».
^ 5 - ـ سوره قيامت، آيه 25.

417

هم بخيل را «فاحش» مي‏نامد. سرّش آن است كه سخا در قبايل عرب به عنوان يك فرهنگ اصيل پذيرفته شده است و بُخل كه ضدّ اين فضيلت اخلاقي است نزد آنان فحشا شمرده مي‏شود. بخشي از مطالب راجع به فحشا در آيه 169 همين سوره گذشت.
تذكّر: چون شيطان عدوّ مبين انسان است و عداوت او در دعوت و امر به معصيت پروردگار ظهور دارد، اراده معناي عام فحشا كه هماره مورد وسوسه ابليس است محذوري ندارد، زيرا هدايت خدا اقتضا دارد به هر مناسبتي از رهزني ابليس خبر دهد و آن را علاج فرمايد.
 
 
تناسب آيات
سرّ اينكه بسياري از مردم مال مرغوب و قيمتي را انفاق نمي‏كنند، هراس از فقر است. در اين آيه، ريشه اين خوف نابجا بيان شده و فرموده است كه اين شيطان است كه شما را مي‏ترساند و وسوسه مي‏كند كه اگر مال خوب را انفاق كنيد، نيازمند خواهيد شد؛ ولي خداوندي كه فقر و غنا به دست اوست، در برابر انفاق مال طيب، وعده فضل و مغفرت به شما مي‏دهد 1.
٭ ٭ ٭
 
 
وعده و فرمان شيطان
شيطان مي‏كوشد انسان را به بيماريهاي گوناگون مبتلا كند و مسائل مالي از مناسب‏ترين راههاي شيطنت اوست. شيطان با ايجاد آرزوهاي دور و دراز و با
^ 1 - ـ ر.ك: الميزان، ج2، ص394.

418

وعده فقر، انسان را از نداري آينده مي‏ترساند. سپس انساني را كه به وسوسه او گوش فرا داده است، به بخل‏ورزيدن و ترك انفاق فرمان مي‏دهد تا او را از خطري واهي و خيالي كه خود وسوسه‏گر آن است رهايي بخشد، با آنكه خود انسان بخيل است كه روحي فقير دارد و شيطان با امر به بخل، او را در فقر نگه مي‏دارد: ﴿فَاِنَّما يَبخَلُ عَن نَفسِه) 1
وعده و فرمان شيطان، مراحل عملي اسارت انسان است و قرآن كريم كه ميزانِ تشخيص وساوس شيطاني از الهامات الهي است، مراحل كاري شيطان را بيان مي‏كند تا انسان فريب نخورد و خود را از فيض انفاق محروم نسازد و به عمل زشت بخل روي نياورد.
تذكّر: سوء و فحشا در آيه 169 و فحشا و منكر در آيه 21 از سوره «بقره»، همگي مورد امر شيطان‏اند؛ اما فقر مورد تهديد و ايجاد وحشت و هراس است نه دستور.
 
 
وعده و وعيد پوشالي
شيطان، گذشته از عداوت آشكار نسبت به انسان، چون بسياري از معارف را نمي‏داند و از قضا و قدر اطلاع كامل ندارد و از محو و اثبات مستحضر نيست، نه به وعده‏هاي او اعتمادي است و نه به وعيدهاي وي اعتنايي. همان‏طور كه خود شيطان در قيامت اقرار مي‏كند كه وعده‏هاي من تخلّف شده است: ﴿اِنَّ اللهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ ووعَدتُكُم فَاَخلَفتُكُم) 2 وعيدهاي وي نيز تخلف‏پذير است.
^ 1 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 38.
^ 2 - ـ سوره‏ابراهيم، آيه 22.

419

غرض آنكه شيطان همانند ظالمان ديگر، غرورمدار و فريب‏محور است و اصل حاكم در تعاهد و تعامل ستمگران نيرنگ است: ﴿بَل اِن يَعِدُ الظّلِمونَ بَعضُهُم بَعضًا اِلاّغُرورا) 1 قبلاً اشاره شد كه در درون وعيد به فقر در صورت انفاق، وعده به غنا در صورت بخل و امساك، نهفته است، و با اين تحليل روشن شد كه هم اَبره وعيد و هم آستر وعده، هر دو پوشالي و هباء منثور است كه در معاد هويدا مي‏گردد.
 
 
بخل، مصداق فحشا
بخل، نوعي فحشاست: ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاء﴾، زيرا افزون بر آنكه آثار سوء اجتماعي دارد، سبب ردّ فرمانهاي خداوند درباره اموال مي‏شود.
توضيح اينكه وعد فريبكارانه و وعيد خائنانه شيطان دركاتي دارد كه همه آنها مندرج تحت فحشاي به معناي جامع‏اند، زيرا گاهي شيطان با تطميع دست پيروان خود را به مال حرام باز مي‏كند و اگر از آن نااميد شد دست آنها را در تأديه مال واجب، مانند صدقه زكات مي‏بندد و اگر از آن نااميد شد دست آنها را در انفاق از طيّب مي‏بندد و به انتخاب خبيث مي‏گشايد. تحليل اقتصادي مغالطه‏آميز شيطان در همه اين دركات سوزان همانا وعيد و تهديد فقر است و قرآن حكيم، حكيمانه اين تحليل غلط را افشا كرده است.
 
 
تبيين وعده الهي
خداي سبحان به انفاق‏كننده وعده مغفرت و تفضّل مي‏دهد: ﴿واللهُ يَعِدُكُم
^ 1 - ـ سوره فاطر، آيه 40.

420

مَغفِرَةً مِنهُ وفَضلا﴾ تا بداند انفاقش نه تنها فقري در پي ندارد، بلكه دو پاداش هم دارد.
وعده خداوند تنها لفظي نيست، بلكه در پوشش الهام خيرات بر دل انفاق‏كننده نيز تحقّق مي‏يابد، چنان‏كه وعده شيطان هم از نوع ايجاد وسوسه در نفس انسان است: ﴿اَلَّذي يُوَسوِسُ في صُدورِ النّاس) 1 پس الهامات خير، وعده الهي است، زيرا:
1. نيّت كار خير، تصادفي پديد نمي‏آيد، چون در نظام آفرينش هرگونه تصادفي محال است و هيچ موجودي بدون مبدأ فاعلي يافت نمي‏شود.
2. خودِ انسان، نيّت خير را پديد نمي‏آورد، زيرا او مبدأ قابلي و گيرنده است نه مبدأ فاعلي اصيل، و اگر مبدأ فاعلي محسوب گردد همانا مبدأ فاعلي قريب و مباشر است كه به تسبيب مبدأ فاعلي اصيل اقدام مي‏كند.
3. نيّت خير ريشه شيطاني هم ندارد، چون شيطان جز شرارت كاري ندارد.
نتيجه آنكه نيّتهاي خير تنها از ناحيه خداي رحمان است و هر خاطره خوبي كه از قلب مي‏گذرد، كلام الهي و تعليم حق است كه بايد آن را شنيد و بدان عمل كرد.
خداي سبحان در اين آيه وعده فضل داده است، بدين معنا كه به منفق بيش از مقدار انفاقش، اجر معنوي و بركات دنيايي مي‏دهد؛ چنان‏كه اصل اعطاي نعمت براساس تفضّل الهي است، وگرنه خود انسان چيزي ندارد تا استحقاق يابد و از خداوند طلبكار شود.
^ 1 - ـ سوره ناس، آيه 5.

421

خداوند به وعده مغفرت و تفضل خود عمل مي‏كند، زيرا خُلف وعده، مخالف حكمت است و در وفاداري به عهد، كسي با وفاتر از خداوند نيست: ﴿ومَن اَوفي بِعَهدِهِ مِنَ الله) 1 بر همين اساس گرچه در آيات گذشته پاداش انفاق‏كنندگان تضمين شد: ﴿لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم) 2 ولي در اين آيه نيز وعده مغفرت و فضل الهي با قيد ﴿مِنه﴾ آورده شد تا بفهماند كه اين وعده سخنِ خداي صادق: ﴿ومَن اَصدَقُ مِنَ اللهِ قيلا) 3 ومالك گنجينه‏هاي آسمانها و زمين است: ﴿ولِلّهِ خَزآئِنُ السَّموتِ والاَرض) 4 تا انسان با آسايش هر چه بيشتر انفاق كند.
 
 
راز تقابل «فقر» و «مغفرت» در آيه
عداوت شيطان با انسان به اين است كه جامعه بشري را از مغفرت الهي محروم دارد و سرانجام آنان را به دوزخ افكند. از طرفي آگاه است كه خداوند سبحان وعده مغفرت داده است و مي‏داند گناههاي عادي گاهي با توبه و گاهي بدون توبه بخشوده مي‏شود، لذا سعي خود را در وسوسه، اضلال، اغوا و مانند آن بي‏ثمر مي‏بيند و يا احتمال بي‏اثري آنها را خواهد داد، از اين جهت مي‏كوشد انسان را به گناه غير قابل بخشش آلوده كند و آن شرك است: ﴿اِنَّ اللهَ لايَغفِرُ اَن يُشرَكَ بِه) 5 و شرك دركاتي دارد كه سعي ابليس در ابتلاي بشر به قعر آنهاست
^ 1 - ـ سوره توبه، آيه 111.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 262.
^ 3 - ـ سوره نساء، آيه 122.
^ 4 - ـ سوره منافقون، آيه 7.
^ 5 - ـ سوره نساء، آيه 48.

422

كه اميد مغفرت در تنگناي آن راه ندارد. اين انگيزه سوء در تمام دسائس و وساوس ابليس مشهود است، زيرا هر گناهي مي‏تواند مبدأ كلامي داشته باشد، چنان كه مبدأ فقهي و حقوقي خواهد داشت.
آنچه اين ضغن مستور شيطان را اثاره مي‏كند همانا تقابل بين «مغفرت» و «فقر» است نه بين غنا و فقر؛ يعني شيطان به فقر تهديد مي‏كند و خداوند وعده مغفرت مي‏دهد. فقري كه ابليس آن را وسوسه مي‏كند ريشه كلامي دارد؛ يعني رازقِ بشر خود اوست؛ فقر و غناي بشر به دست خود اوست؛ تباهي يا مباهات بشر فقط در اختيار خود اوست و مانند آن، كه اين‏گونه از حيله‏ها زلزله كلامي چند ريشتري را در درون خود دارد. البته در پايان آيه مورد بحث سخن از فضل الهي هم مطرح است؛ ليكن عنصر محوري، تقابل بين فقر و مغفرت است كه راز آن را برخي صحابه معرفت بازگو كرده‏اند 1.
 
 
راز تذييل آيه به دو اسم «واسع» و «عليم»
تهديد ابليس به فقر، لازمي را به همراه دارد و آن اينكه با بخل و امساكْ غنا به دست مي‏آيد؛ يعني انفاق عامل تهيدستي و امساك مايه توانگري است. تذييل آيه مورد بحث به دو اسم مبارك ﴿وسِعٌ عَليم﴾ براي طرد اين غائله فكري است و لازم آن اين است كه اولاً آگاهي درباره اين‏گونه معارف فقط در اختيار عليم محض يعني خداي سبحان است. كسي كه نه از خود باخبر است و نه از ديگري و نه از گذشته و نه از آينده مستحضر است، وعد و وعيد او را ارجي نيست. ثانياً عمل به وعده و وعيد، در قلمرو قدرت خداوند واسع الفضل
^ 1 - ـ ر.ك: رحمة من الرحمن، ج1، ص393، با تحقيق، تحرير و تكميل تحليلي.
 

423

است نه ديگري؛ يعني ابليس توان انجام وعده و وعيد را ندارد؛ امّا خداوند سبحان كه وعده غفران و فضل داده است هم مي‏تواند و هم مي‏داند چقدر و به چه كس عطا كند: ﴿وكُلُّ شي‏ءٍ عِندَهُ بِمِقدار) 1
قرآن كريم وعده و فرمان شيطان را ذكر مي‏كند؛ ولي تنها از وعده مغفرت و فضل الهي سخن مي‏گويد، زيرا اين بخش، مقام بيان رحمت الهي است.
خداي سبحان واسع است و توان هرگونه مغفرت و فضل را دارد، پس تنها او مي‏تواند وعده دهد و به آن عمل كند. همچنين خداي سبحان مي‏داند چه كسي بدون منّت و اذيّت و ريا و نيز از مال طيّب و مرغوب و براي كسب رضايت خدا و تثبيت نفس صدقه مي‏دهد، تا او را مشمول مغفرت و فضل خود سازد: ﴿واللهُ وسِعٌ عَليم﴾. اين جمله انسان را ترغيب مي‏كند تا انفاق كند و به وعده‏هاي الهي اميدوار باشد و به القاهاي شيطان كه ناتوان و نادان است، گوش ندهد. كاربرد اسم ظاهر ﴿الله﴾ به جاي ضمير «هو» نيز براي اثرگذاري بيشتر در شنونده است، وگرنه آوردن ضمير بس بود.
 
 
بحث روايي
 
1. الهام ربّاني و وسوسه شيطاني
«و أمّا قوله ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاء﴾، فإنّ الشيطان يقول: لاتنفق فإنّك تفتقر. ﴿واللهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ وفَضلا﴾ أي يغفر لكم إن أنفقتم لله، ﴿وفَضلا﴾ قال: يخلف عليكم» 2
^ 1 - ـ سوره رعد، آيه 8.
^ 2 - ـ تفسير القمي، ج1، ص92.

424

عن ابن مسعود، قال: قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «إنّ للشيطان لَمّة 1 بابن آدم و للملك لَمّة؛ فأمّا لَمّة الشيطان فإيعاد بالشرّ و تكذيب بالحقّ، و أمّا لَمّة الملك فإيعاد بالخير و تصديق بالحقّ؛ فمن وجد ذلك فليعلم أنّه من الله فليحمد الله، و من وجد الاُخري فليتعوّذ بالله من الشيطان. ثمّ قرء: ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاء) 2
عن أبي عبدالرحمان، قال: قلت لأبي عبدالله(عليه‌السلام): إنّي ربّما حزنت فلا أعرف في أهل و لا مال و لا ولد، و ربّما فرحت فلا أعرف في أهل و لا مال و لا ولد؟ فقال: «إنّه ليس من أحد إلاّ و معه ملك و شيطان؛ فإذا كان فرحه كان من دنو الملك منه، فإذا كان حزنه كان من دنو الشيطان منه و ذلك قول الله تعالي: ﴿الشَّيطنُ يَعِدُكُمُ الفَقرَ ويَأمُرُكُم بِالفَحشاءِ واللهُ يَعِدُكُم مَغفِرَةً مِنهُ وفَضلًا واللهُ وسِعٌ عَليم) 3
اشاره: شادي به ظاهر بي‏جهت كه گاه انسان در خود حس مي‏كند و رغبت به انجام كار خير و تصديق مطالب حق را در درون خود مي‏يابد، نوعي الهام الهي و نزديكي فرشته به انسان است. در اين‏گونه حالات بايد شاكر خدا بود. در مقابل، اندوه به ظاهر بي‏دليل كه موجب شرارت و تكذيب حق مي‏شود، از وساوس شيطان و نفوذ او در دل انسان است كه در آن حال بايد به خدا پناه برد. اين مضمون كه مفاد آيه مورد بحث است با توضيح بيشتري در روايات فراواني آمده است 4.
^ 1 - ـ نفوذ.
^ 2 - ـ ر.ك: مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص658؛ الدر المنثور، ج2، ص65.
^ 3 - ـ علل الشرايع، ج1، ص116 ـ 115؛ تفسير كنز الدقائق، ج1، ص652.
^ 4 - ـ ر.ك: تفسير العياشي، ج1، ص150.

425

2. تجارت با صدقه
قال علي(عليه‌السلام): «إذا أملقتم فتاجروا الله بالصدقة» 1
اشاره: املاق به معناي تنگدستي است. هنگام رسيدن تهيدستي يا هراس از آسيب آن، بهترين درمان اين پديده تلخ، صدقه است، چون انفاق در راه خدا و به قصد قربت، تجارت سودآور است و نفع آن هم در دنياست و هم در آخرت، زيرا مستفاد از آيه ﴿اِنَّ اللهَ يَجزِي المُتَصَدِّقين) 2 معناي جامعي است كه هر دو عالَم را دربرمي‏گيرد و نشان سودآوري چنين صدقه‏اي آن است كه اميرمؤمنان(عليه‌السلام) فرمود: «مَن يُعطِ باليد القصيرة يُعطَ باليد الطويلة» 3 كه اين حديث نيز مي‏تواند مستفاد از آيه ﴿مَن جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشرُ اَمثالِها) 4 باشد.
بركات تجارت الهي در افزايش مال خلاصه نمي‏شود، بلكه صيانت ايمان نيز با صدقه تأمين مي‏گردد، چنان‏كه اميرمؤمنان فرمود: «سُوسُوا (شوبوا) إيمانكم بالصدقة و حصّنوا أموالكم بالزكاة» 5
از اينجا مي‏توان گفت كه فضل مورد وعده خدا اختصاصي به دنيا ندارد، بلكه شامل پاداش معنوي آخرت نيز مي‏شود، چنان‏كه اختصاصي به افزايش مال در دنيا ندارد، بلكه ساير بركات دنيايي را هم دربر مي‏گيرد.
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 258.
^ 2 - ـ سوره يوسف، آيه 88.
^ 3 - ـ نهج البلاغه، حكمت 232.
^ 4 - ـ سوره انعام، آيه 160.
^ 5 - ـ نهج البلاغه، حكمت 146.

426

يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاءُ ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرًا وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب (269)
 
 
گزيده تفسير
حكمت، تفضل و عطا و پاداش خداوند به انفاق كنندگان راستين است كه براساس مشيّت حكيمانه‏اش به آنان عطا مي‏كند.
حكمت، انسان را از آفتهاي علمي و عملي حفظ مي‏كند و خودش خير كثير است، زيرا بقاي ابدي دارد؛ خلاف دنيا كه فاني و قليل است. حكمت، بهره عاقل متذكّر است، چون حكمت درجه كامل عقل است و اين حقيقت را خردمندان مي‏يابند و به ياد مي‏آورند.
 
 
تفسير
 
مفردات 
 
تناسب آيات
آيه پيشين درباره وعده بخشش و فضل خداي واسع عليم بود و در اين آيه يكي از عالي‏ترين بخششهاي الهي كه خودْ آن را خير كثير خوانده، معرفي شده است.
^ 1 - ـ ر.ك: تسنيم، ج2، ص470 ـ 469، «يؤتي»؛ ج7، ص83 ـ 82، «الحكمة».

427

سياق آيات كه در مقام تشويق مؤمنان به انفاق و بيان پاداش آن است، اقتضا مي‏كند كه حكمت از مصاديق عطا و فضل الهي به انفاق كنندگانِ مال طيب باشد، چنان كه كيفيّت دستور به انفاق، بيان علل و عوامل گرايش به آن، اعلام اسباب و وسايل گريز از آن، تبيين صحيح و سقيم و تشريح دوام و زوال آن و تحليل همه آنچه در كمال و نقص آن مؤثر است، بسيار حكيمانه بوده و سبك آن مصداق روشني از تعليم حكمت است.
٭ ٭ ٭
 
 
انفاق و پاداش الهي
ايتاي حكمت، از مصاديق انفاق خداست. همه تعاليمي كه در آيات پيشين گذشت، نوعي انفاق الهي است؛ ليكن بالاتر از تعليم مطالب عادي، ايتاي حكمت است كه انفاق خاص خداوند است. اگر ديگران از متاع دنيا انفاق مي‏كنند، خداي سبحان حكمت را انفاق مي‏كند كه خير كثير است.
راز ذكر حكمت در ميان آيات انفاق، آن است كه يكي از پاداشهاي خداي سبحان به انفاق‏كننده است. همچنين تا حكمت كه خير فراوان است بهره كسي نشود، توفيق انفاق پيدا نمي‏كند، پس آيه مورد بحث، بسان واسطةالعقد فصل انفاق است.
هر درجه‏اي از حكمت، زمينه‏پيدايش مرتبه بالاتري از انفاق و هر مرتبه‏اي از انفاق، بستر ظهور درجه برتر حكمت است. امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: «من عمل بما يعلم، علّمه الله مالم يعلم» 1
گفتني است كه تقديم ﴿الحِكمَة﴾ كه مفعول دوم است، بر ﴿مَن يَشاء﴾
^ 1 - ـ بحار الانوار، ج75، ص189.
 

428

كه مفعول اول فعل ﴿يُؤتِي﴾ است، براي بيان اهمّيتِ حكمت است.
 
 
انواع ايتاي الهي
ايتاي الهي اقسامي دارد كه دوگونه بارز آن عبارت است از:
1. «ايتاء» با عرضه كتاب آسماني به وسيله پيامبران براي ملّت و امّت خاص. بر اين اساس، مي‏توان گفت به آن ملّت كتاب داده شده است: ﴿مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتب... ) 1
2. «ايتاء» با رساندن شخص از راه دلْ با حضور، و از راه عقلْ با حصول، به مقام شناخت برخي از معارف: ﴿بَل هُوَ ءايتٌ بَيِّنتٌ في صُدورِ الَّذينَ اوتوا العِلمَ وما يَجحَدُ بِءايتِنا اِلاَّالظّلِمون) 2 ﴿ويَرَي الَّذينَ اوتوا العِلمَ الَّذي اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ هُوَ الحَقّ) 3
ايتاي حكمت به انبيا(عليهم‌السلام): ﴿... وما اوتِي النَّبِيُّونَ مِن رَبِّهِم) 4 از نوع اعطاي شهودي است. البته شهود معصومانه كه از آن به وحي خدا ياد مي‏شود؛ نه مطلق علم حضوري كه گاهي خطاپذير است. خطاي علم شهودي در اين است كه مثال متصل را منفصل بپندارد.
تذكّر: حكمت علمي و عملي هر دو از سنخ علم‏اند؛ ليكن عقل عملي كه از سنخ فضيلت عملي است نه علمي، آن نيز در حدّ خود حكمت است كه گاهي بهره عبد صالح مي‏شود.
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 101.
^ 2 - ـ سوره عنكبوت، آيه 49.
^ 3 - ـ سوره سبأ، آيه 6.
^ 4 - ـ سوره بقره، آيه 136.

429

تقييد ايتاي حكمت به مشيّت حكيمانه خدا
خداي سبحان كه از سرايرْ آگاه و بر ضمايرْ واقف و از قضا و قدر مستحضر و از پايان كار هر فرد مانند آغاز زيست او مطلع است، هرگز سِمَتهاي رسمي، مانند نبوت، رسالت و امامت نصّي را به كسي كه فرجام خوب ندارد نخواهد داد: ﴿اَللهُ اَعلَمُ حَيثُ يَجعَلُ رِسالَتَه) 1 ولي نعمتهاي معنوي مانند علم و حكمت را براي آزمون به افرادي عطا مي‏كند كه برخي از آنها به سوء فرجام مبتلا مي‏شوند. آنچه به اين‏گونه افراد عطا مي‏شود مرحله عالي از اسماي حسناي الهي همانند اسم اعظم و نظير آن نيست؛ يعني آنچه به بلعم و سامري رسيد: ﴿واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذي ءاتَينهُ ءايتِنا فَانسَلَخَ مِنها) 2 ﴿قالَ بَصُرتُ بِما لَم‏يَبصُروا) 3 آيات مياني بود نه نهايي و گرنه سر از انسلاخ بلعمي و تسويل نفس سامري درنمي‏آورد؛ اما متاع دنيا را به برّ و فاجر عطا مي‏كند، بلكه اگر هراس ناامني اعتقادي نبود به كافران آن قدر عطا مي‏كرد كه سقف خانه خود را از نقره بسازند. از اينجا معلوم مي‏شود تقييد به مشيئت درباره ايتاي حكمت، غير از تقييد به آن است در بسط و قبض رزق در آيه ﴿يَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن يَشاءُ ويَقدِر) 4 زيرا مشيئت حكيمانه خدا مراتبي دارد كه برخي از آنها مخصوص ايتاي حكمت است.
نكته: جمله ﴿ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرًا﴾، ضمن بزرگداشت
^ 1 - ـ سوره انعام، آيه 142.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 175.
^ 3 - ـ سوره طه، آيه 96.
^ 4 - ـ سوره سبأ، آيه 63.

430

نعمت حكمت، هشداري به حكيمان است كه از حكمت بهره‏اي اساسي ببرند.
ذكر حكمت در ميان آيات انفاق نشان مي‏دهد كه اكتفا به دانستن، امساك است. انسان حكيم، اهل انفاق است و خاطرات شيطاني را از خاطرات رحماني باز مي‏شناسد و افكار طيب (نه خبيث) را به قصد قربت (نه ريا و سمعه) و با احترام و تكريم (نه منّت و ايذا) تعليم مي‏دهد كه همان انفاق علمي است.
 
 
تبيين حكمت
حكمت همانند عدل به رعايت كردن حدود و حقوق اشيا و اشخاص و هر چيزي را در جاي خود قرار دادن تفسير شده است. حكيم انساني است كه در جهان هستي علوّ ربوبيّت خدا و دنوّ عبوديت خود و ما سوا را پاس دارد تا هر چيزي در منزلت هندسه معرفتي خاص خويش واقع شود. چنين علم و اطلاعي حاكم و حَكَم است؛ يعني حكومت از آن اوست و معيار تدبير و اداره امور است و هرگز محكوم چيزي نخواهد بود 1 و اين تحليل با مشتقات معنوي آن مناسب است.
حكمت از نوعي اِتقان و استحكام حكايت مي‏كند؛ به گونه‏اي كه هر علمي را «حكمت» و هر عملي را حكيمانه نمي‏گويند، بلكه حكمت، آن علم ايمن از هرگونه شبهه است، چنان‏كه نيروي عملي پيراسته از شهوت و غضب را حكيمانه مي‏نامند.
علم غير از عقل است كه قدرت عقال وهم و خيال را در بخش انديشه و
^ 1 - ـ رحمة من الرحمن، ج 1، ص 394، با تحرير و تكميل.

431

قدرت عقال شهوت و غضب را در بخش انگيزه دارد. براي تشخيص اينكه علم خاص مصداق حكمت است يا نه بررسي تطبيقي كامل لازم است، زيرا خداي سبحان اوصافي را براي فرشته و صفاتي را براي شيطان ذكر كرده است. اگر اوصاف مَلَك در يك علم مخصوص يافت شد، آن علم از سنخ حكمت است و اگر صفات شيطان در آن يافت شد، حكمت نبوده، فاقد خير كثير است.
يكي از اوصاف شيطان، خنّاس بودن اوست؛ يعني همانند دزد آماده فرار، يك پا جلو و يك پا عقب، مهياي گريختن از يك سو و حمله از سوي ديگر است: ﴿الخَنّاس ٭ اَلَّذي يُوَسوِسُ في صُدورِ النّاس) 1 و خصوصيت خَنْس همين است. برخي از علوم و آگاهيها از اين قبيل است كه هنگام القاي شبهه، جدال باطل، مراء فاسد و گفت‏وگوي كاسدِ ريا و سمعه‏اي، حضور فعال و مهاجم دارند و هنگام عمل صالح ويژگي خَنْس، غيبت و پنهان شدن دارند. چنين دانشي شيطنت و چنين عالمي در رديف شياطين الانس است و اگر در قرآن حكيم درباره عده‏اي گفته شده: ﴿فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الكَلب... ) 2 ﴿كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارًا) 3 ناظر به متصفان به اين‏گونه از اوصاف ابليسي است. بخشي از آيات قرآن حكيم بيانگر روحيه اين‏گونه افراد است؛ مانند آيه ﴿واِذا دُعوا اِلَي اللهِ ورَسولِهِ لِيَحكُمَ بَينَهُم اِذا فَريقٌ مِنهُم مُعرِضون ٭ واِن يَكُن لَهُمُ الحَقُّ يَأتوا اِلَيهِ مُذعِنين ٭ اَفي قُلوبِهِم مَرَضٌ اَمِ ارتابوا اَم يَخافونَ اَن يَحيفَ اللهُ عَلَيهِم ورَسولُهُ بَل اُولئِكَ هُمُ الظّلِمون) 4
^ 1 - ـ سوره ناس، آيات 5 ـ 4.
^ 2 - ـ سوره اعراف، آيه 176.
^ 3 - ـ سوره جمعه، آيه 5.
^ 4 - ـ سوره نور، آيات 50 ـ 48.

432

بر اساس آنچه در تبيين حكمت بيان شد، منظور از حكمت، فلسفه مصطلح نيست، چنان كه منظور از فقه در قرآن كريم و روايات، فقه مصطلح نيست، بلكه فقه همان علم دقيق و عميق به خداوند و احكام اوست، گرچه حكمت باشد. براي نمونه در آيه ﴿ولِلّهِ خَزآئِنُ السَّموتِ والاَرضِ ولكِنَّ المُنفِقينَ لايَفقَهون) 1 كه موضوعش بحث فلسفي جهان‏بيني توحيدي و خداشناسي است، كلمه «فقه» آمده است، پس همان‏گونه كه «فقه»، اصول دين را نيز دربرمي‏گيرد، حكمت هم عام و دربرگيرنده عقايد و اخلاق و فروع عملي دين است و اختصاص حكمت به علم فلسفه، نوعي اصطلاح است، وگرنه علمِ به «هست و نيست» حكمت نظري، و آگاهي به «بايد و نبايد» جزو حكمت عملي است.
قرآن كريم، توحيد و شكرگزاري از خداوند و مسائل فقهي و اخلاقي را حكمت ناميده است: ﴿ولَقَد ءاتَينا لُقمنَ الحِكمَةَ اَنِ اشكُر لِلّه... ) 2 چنان‏كه پس از بيان توحيد، وظيفه فرزندان درباره والدين، علم حق، زكات و حرمت تبذير، انفاق، تحريم فرزندكشي، فحشا و روابط نامشروع، آدم‏كشي، تصرّف در اموال ديگران خصوصاً ايتام، كمفروشي و تقليد باطل، سخن غيرعالمانه و مذمّت فخرفروشي 3 ، همه اين امور را حكمت دانسته است: ﴿ذلِكَ مِمّا اَوحي اِلَيكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكمَة) 4 پس معارف مربوط به مبدأ، وحي، معاد و مسائل فقهي و اخلاقي جزو حكمت است.
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 7.
^ 2 - ـ سوره لقمان، آيه 12.
^ 3 - ـ سوره اسراء، آيات 37 ـ 22.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 39.

433

قرآن كريم پاره‏اي از مسائل حكمت را نيز در آيات ديگري، هنگام ذكر سيره حضرت داوود(عليه‌السلام) تشريح كرده است 1.
گفتني است كه مراد از حكمت در آيه ﴿اُدعُ اِلي سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وجدِلهُم بِالَّتي هِي اَحسَن) 2 برهان در برابر موعظه و جدال است كه حكمتِ خاص ناميده مي‏شود.
 
 
مبدأ فاعلي حكمت
گروهي هنگام دست يافتن به مال يا نعمت ديگر و رفع مشكل، مي‏پندارند كه مبدأ فاعلي امور ياد شده خود آنان‏اند. اين تفكر، همان بينش قاروني است كه «منعِم» واقعي را نمي‏بيند و به چنگ آوردن اموال را محصول علم خود مي‏پندارد: ﴿فَاِذا مَسَّ الاِنسنَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ اِذا خَوَّلنهُ نِعمَةً مِنّا قالَ اِنَّما اوتيتُهُ عَلي عِلم) 3 مشابه همين تفكر درباره دستيابي به حكمت نيز هست؛ ليكن دريافت حكمتِ مصطلح يا غير مصطلح، منحصراً در گرو تلاشهاي انسان نيست و اين هشدار از آيه مورد بحث برداشت مي‏شود: ﴿يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاء﴾. مبدأ فاعلي حكمت مانند هر نعمت وجودي ديگر خداست: ﴿وءاتَينهُ الحِكمَةَ وفَصلَ الخِطاب) 4 خداوند حكيم با اراده و مشيّت حكيمانه‏اش مي‏داند به چه كسي و به چه ميزان، حكمت عطا كند.
حكمت مانند عزّت، ويژه خداوند و رسولان او و مؤمنان است: ﴿ولِلّهِ
^ 1 - ـ سوره ص، آيات 11 به بعد.
^ 2 - ـ سوره نحل، آيه 125.
^ 3 - ـ سوره زمر، آيه 49.
^ 4 - ـ سوره ص، آيه 20.

434

العِزَّةُ ولِرَسولِهِ ولِلمُؤمِنين) 1 پس انبيا(عليهم‌السلام) و مؤمنان داراي علمِ پيراسته از هرگونه شبهه و نيز نيروي عملي محفوظ از شهوت و غضب‏اند. در قرآن كريم به حكمتِ خداوند و رسول او به نحو خاص تصريح شده: ﴿واللهُ عَزيزٌ حَكيم) 2 ﴿واِذ عَلَّمتُكَ الكِتبَ والحِكمَة) 3 ﴿وءاتَينهُ الحِكمَةَ وفَصلَ الخِطاب) 4 و درباره عموم مؤمنان با تعبير ﴿ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَة) 5 به آن اشاره شده است.
قرآن كريم نيز به وصف حكمت ستوده شده است: ﴿والقُرءانِ الحَكيم) 6 پس اهل انس با قرآن، اهل حكمت نيز هست. همچنين كساني كه در عمل، معلّم مردم بوده و اندوخته خود را انفاق مي‏كنند، به حكمت راه مي‏يابند، چنان‏كه شايد آنان كه بهترين اموال خود را انفاق مي‏كنند، از حكمت بهره‏مند شوند.
 
 
خير كثير و كوثر نفسي
«خير كثير» دو كلمه و معادل بسيط آن دو، «كوثر» است 7. عنوان كوثر مقول به تشكيك است و مطلق و مضاف، و نفسي و نسبي را به طور متفاوت شامل مي‏شود و نه همسان. از مصاديق روشن كوثر بهشت، نهر بهشتي، وجود
^ 1 - ـ سوره منافقون، آيه 8.
^ 2 - ـ سوره بقره، آيه 228.
^ 3 - ـ سوره مائده، آيه 110.
^ 4 - ـ سوره ص، آيه 20.
^ 5 - ـ سوره بقره، آيه 129.
^ 6 - ـ سوره يس، آيه 2.
^ 7 - ـ مفردات، ص703، «ك ث ر».

435

مقدس فاطمه زهراٍّ و فرزندان ايشان هستند 1. كامل‏ترين كوثر، حكمت است كه خداي سبحان به رسولش و نيز به مؤمنان مي‏بخشد: ﴿ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرا﴾. حكمت و علم و معرفت گرچه كم باشد، خير كثير است، چون بقاي ابدي دارد.
كثرت خيرِ حكمت، نفسي است نه نسبي؛ يعني متاع دنيا با همه وسعتش در فرهنگ قرآن حكيم قليل است: ﴿قُل مَتعُ الدُّنيا قَليل) 2 زيرا اولاً فاني است، ثانياً ارزش آن مقدمي است و خودْ فاقد ارزش است و ثالثاً لذّت و خوشي آن به آلام و شرور آميخته است؛ ولي حكمت، خير است نه متاع، كثير است نه قليل. كثرتِ خيرِ حكمت فقط در سنجش با متاع دنيا نيست، بلكه از كثرت نفسي برخوردار است، از اين‏رو در حدّ خود كوثر نفسي است نه نسبي.
گفتني است كه فعل مجهول ﴿يُؤت﴾ بيان كننده خير كثير بودن خودِ حكمت بدون انتساب به خداست، چون مطلق ايتاي الهي لزوماً خير نيست؛ چه رسد كه خير كثير هم باشد؛ مانند ايتاي مال به قارون: ﴿وءاتَينهُ مِنَ الكُنوز) 3
 
 
دفع توهّم عدم اعطاي خير كثير
استناد به آيه ﴿وما اوتيتُم مِنَ العِلمِ اِلاّ قَليلا) 4 براي نفي اعطاي خير كثير به انسان كه بهره اندكي از علم دارد، صحيح نيست، زيرا منظور از «قليل» در
^ 1 - ـ روض الجنان، ج20، ص428؛ التفسير الكبير، مج16، ج32، ص124.
^ 2 - ـ سوره نساء، آيه 77.
^ 3 - ـ سوره قصص، آيه 76.
^ 4 - ـ سوره اسراء، آيه 85.

436

اين «كم بودن» علم انسانها نسبت به علم خداوند است.
اگر مراد اين آيه، بهره اندك انسان از علوم فراوان عالَم باشد، پيداست كه قضيه موجبه جزئيه است؛ يعني بعضي از انسانها توان فهم علوم فراوان را ندارند، وگرنه برخي از انسانها به همه حقايق جهان، جز آنچه در غيب ذات اقدس الهي است، دست مي‏يابند: ﴿وعَلَّمَ ءادَمَ الاَسماءَ كُلَّها) 1 و از همين‏رو فرشتگان حامل وحي الهي: ﴿بِاَيدي سَفَرَة ٭ كِرامٍ بَرَرَة) 2 در برابر انسان كامل خضوع مي‏كنند: ﴿فَسَجَدَ المَلئِكَةُ كُلُّهُم‏اَجمَعون) 3
خودِ حكمت، خير كثير است و اگر كسي مصداق انسان كامل شود، كوثر در كوثر مي‏شود. براي راهيابي به حكمت بايد سرمايه لبّ و عقل را در راه تذكّر به كار گرفت، زيرا حكمت درجه كامل عقل و بهره عاقل متذكّر است و خردورزان و لبيبان از خير كثير بودن آن آگاه‏اند: ﴿وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب﴾.
«لبيب» همان عاقل كامل است كه بين عقل نظري و عقل عملي جمع سالم مي‏كند و آثار فراوان آن در پايان سوره مبارك «آل عمران» ارائه شده است 4. واژه عقل در روايات معصومان(عليهم‌السلام) فراوان آمده؛ ولي در قرآن كريم فقط مشتقات آن، مانند «يعقلون» و «تعقلون» به كار رفته است. مقصود از عقل نظري همان نيروي عقال كننده وهم و خيال و مقصود از عقل عملي همان نيروي عامل عبادت و رأس المال كسب بهشت است: «[العقل] ... ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان» 5
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره عبس، آيات 16 ـ 15.
^ 3 - ـ سوره حجر، آيه 30.
^ 4 - ـ آيات 194 ـ 190.
^ 5 - ـ الكافي، ج1، ص11؛ وسائل الشيعه، ج15، ص205.
 

437

 
اشارات و لطايف
 
1. آسان و حكيم بودن قرآن
قرآن، كتابي حكيم است كه در حرم امن آن شبهه و اشكال راه ندارد. محكم بودن قرآن با وصف نرم و ملايم بودن آن منافات ندارد، زيرا خداي سبحان قرآن كريم را سخن وزين دانسته نه سبك: ﴿اِنّا سَنُلقي عَلَيكَ قَولاً ثَقيلا) 1 همچنين آن را با حفظ وزانت و استحكام، آسان و فهميدني مي‏شمارد: ﴿ولَقَد يَسَّرنَا القُرءانَ لِلذِّكرِ فَهَل مِن مَدَّكِر) 2 و اين دو صفت با يكديگر تنافي ندارند، چون يكي راجع به برهاني بودن عقلي است و ديگري ناظر به دلپذير بودن فطري است؛ آنچه منافي ثقيل بودن كلام است همانا سخيف و خفيف مغزي آن است و آنچه مخالف يسير و آسان بودن آن است همانا عسير و دشوار بودن آن است، چنان‏كه خداي سبحان از مؤمنان و پيروان اديان آسماني خواسته است كه هم سخن محكم و متقن بگويند: ﴿وقولوا قَولًا سَديدا) 3 و هم سخنِ نرم: ﴿فَقولا لَهُ قَولًا لَيِّنا) 4 سخنِ محكم و نرم با يكديگر تنافي ندارند، چون اتقان آن راجع به محتواي برهاني آن است و نرم بودن آن ناظر به ادبيات محاوره و تعبير مهربانانه و كلمات مهرآميز با آهنگ عاطفي.
 
 
2. روش القاي معارف در قرآن كريم
وحي آسماني، معارف عقلي را با مسائل عملي تربيتي مي‏آميزد. براي نمونه در
^ 1 - ـ سوره مزمّل، آيه 5.
^ 2 - ـ سوره قمر، آيه 17.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 70.
^ 4 - ـ سوره طه، آيه 44.

438

هيچ كتاب عقلي فلسفي يا كلامي يا عرفاني نيامده است كه «شرك نورزيد، زيرا ظلم است». در اين جمله، ظلم كه جزو مسائل حكمت عملي است، با شرك كه جزو مسائل حكمت نظري است، آميخته شده است.
قرآن كريم در آيه ﴿لاتُشرِك بِاللهِ اِنَّ الشِّركَ لَظُلمٌ عَظيم) 1 بطلان شرك را به صورت نهي از اِشراك بيان كرده و دليل آن را نيز امر بديهي قرار داده است. چرا محور سخن، از شرك به سوي اشراك، يعني از «نيست» به «نكن» آمده است؟ زيرا قرآن كريم مانند كتابهاي عقلي متداول نيست كه انسان را تنها با جهان‏بيني آشنا مي‏كنند، بلكه هدف آن تربيت انسان عاقل و مؤمن است، از اين‏رو تنها قضيه «خدا شريك ندارد» را كه نظري محض است، مطرح نمي‏كند، بلكه مي‏گويد: «براي خداوند شريك قرار ندهيد»، آن‏گاه ظلم بودن شرك را دليل نهي از اشراك مي‏داند.
همان‏گونه كه دانشمندانْ امور نظري را كنار امور بديهي بيان مي‏كنند، قرآن‏كريم هم امور نظري و عملي از حكمت نظري و عملي را با مسائل بديهي همان رشته حل مي‏كند؛ براي نمونه نهي از اشراك را كه مسئله‏اي نظري از حكمت عملي است، با اين مسئله بديهي از حكمت عملي كه «ظلم بد و قبيح است و شرك، مستلزم ظلم است» روشن مي‏كند.
لازم است عنايت شود كه در مورد مناسب خود، برهان امتناع وجود شريك را با مبادي اوّلي و بديهي حكمت نظري بيان مي‏كند؛ نظير ﴿لَو كانَ فيهِما ءالِهَةٌ اِلاَّاللهُ لَفَسَدَتا) 2
^ 1 - ـ سوره لقمان، آيه 13.
^ 2 - ـ سوره انبياء، آيه 22.

439

3. عقل نظري و عقل عملي
همان‏گونه كه حكمت به دو بخش نظري و عملي قسمت مي‏شود، عقل نيز داراي دو نوع نظري و عملي است. محور عقل نظري، علم به «هست و نيست» (حكمت نظري) و «بايد و نبايد»ها (حكمت عملي) است و محور عقل عملي، فعّاليتي است كه امور انسان را اداره مي‏كند و به تعبير ائمّه(عليهم‌السلام) عقل عملي، نيرويي است كه به وسيله آن خداي رحمان عبادت شده و بهشت به دست مي‏آيد: «[العقل]... ما عُبِدَ به الرحمن و اكتسب به الجنان» 1
معصومان(عليهم‌السلام) از خداوند، عقل نظري و عملي را مي‏خواستند. اخلاص و اراده و نيّت و همّت خوب، از آثار عقل عملي است و فهم خوب كه متعلّق آن «هست و نيست» (فلسفه) يا «بايد و نبايد» (فقه و اخلاق و حقوق) است، از آثار عقل نظري است. فهم قوي و توان شناخت حقايق هستي (حكمت نظري) و همچنين شناخت وظيفه عملي (حكمت عملي)، نيمي از كمال است (عقل نظري) و اراده، نيّت، اخلاص، همّت و عزم قوي هم نيم ديگر آن (عقل عملي ) 2.
«جزم» در مسائل نظري مربوط به عقل نظري و «عزم» در امور عملي مربوط به عقل عملي است و هر اندازه علوم جزمي و امور عزمي و نيز اراده و اخلاص كامل‏تر باشد، عقل نظري و عملي كامل‏تر است، پس صرف دانستن فلسفه و فقه و اخلاق و حقوق، نشانِ داشتن عقل عملي خوب نيست، زيرا
^ 1 - ـ الكافي، ج1، ص11.
^ 2 - ـ براي توضيح بيشتر درباره اصطلاحات حكمت نظري، حكمت عملي، عقل نظري و عقل عملي ر.ك: حكمت نظري و عملي در نهج البلاغه، ص16.

440

امور ياد شده از مقوله علم و در پوشش عنوان حكمت نظري و عملي است كه هر دو از شئون عقل نظري‏اند؛ ولي عقل عملي همان نيروي عامل است نه مُدْرك. البته براي عقل نظري و عملي اصطلاح ديگري است كه صحابه فلسفه از آن نام مي‏برند.
 
 
4. نمونه‏هايي از صاحبان عقل نظري و عملي
أ. خداي سبحان به حضرت عيسي(عليه‌السلام) عقل نظري و عملي عطا كرده است: ﴿قالَ اِنّي عَبدُ اللهِ ءاتنِي الكِتبَ وجَعَلَني نَبيّا ٭ وجَعَلَني مُبارَكًا اَينَ ما كُنتُ واَوصني بِالصَّلوةِ والزَّكوةِ ما دُمتُ حَيًّا ٭ وبَرًّا بِولِدَتي... ) 1 روح بندگي، علم به ربوبيّت حق تعالي و عبوديّت خود است كه جزو حكمت نظري و زيرمجموعه عقل نظري است و دستور به نماز و زكات و احسان به مادر، حكمت عملي است در كنار عقل عملي.
در آيه‏اي ديگر از زبان آن حضرت(عليه‌السلام) آمده است: ﴿اِنَّ اللهَ رَبّي ورَبُّكُم فاعبُدوه) 2 كه نوعي قياس منطقي است: صغراي قياس، جمله «خدا رب من و شماست»، و كبراي مطوي آن، جمله «ربّ را بايد عبادت كرد»، و نتيجه‏اش، «پس خدا را عبادت كنيد» است. در اين قياس، صغرا از مقوله «هست و نيست» و كبرا از سنخ «بايد و نبايد» است كه اوّلي حكمت نظري و دومي حكمت عملي است و چون نتيجه قياس، تابع اخسّ مقدمتين است و حكمت عملي اَخَسّ از حكمت نظري است زيرا حكمت عملي با امور اعتباري در ارتباط است و حكمت نظري با امور تكويني پيوند دارد پس نتيجه
^ 1 - ـ سوره مريم، آيات 32 ـ 30.
^ 2 - ـ سوره آل عمران، آيه 51.

441

آن، «بايد و نبايد» (حكمت عملي) است.
ب. حضرت ابراهيم(عليه‌السلام) از خداوند عقل نظري و عملي طلبيد: ﴿رَبِّ هَب لي حُكمًا واَلحِقني بِالصّلِحين) 1 پروردگارا! به من حكمتي ده كه خوب بفهمم و توفيقي ده كه با پذيرش صلاح و روش مصلحت‏دار، صالح شوم و مرا به صالحان ملحق كن!
درخواست همين دو مطلب را خداي سبحان به رسول اكرم‏صلي الله عليه و آله و سلم نيز دستور مي‏دهد: ﴿فاعلَم اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ واستَغفِر لِذَنبِكَ ولِلمُؤمِنينَ والمُؤمِنت... ) 2 زيرا جمله «بدان كه معبود تنها خداست» از مقوله علم و عقل نظري است و عبارت «استغفار كن... » از مقوله فعل و عقل عملي است.
گفتني است كه از همين آيه استفاده شده است كه بهترين علم، توحيد، و بهترين عبادت، استغفار است، چنان كه در روايت هم آمده است: «الإستغفار و قول لا إله إلاّ الله، خير العبادة» 3
تذكّر: استغفار معصومان(عليهم‌السلام) درخواست دفع گناه است؛ ولي از غير ايشان براي دفع يا رفع است، پس جمله ﴿واستَغفِر لِذَنبِك﴾ يعني از خدا مغفرت بخواه، مبادا گرد توجّه به غير خدا، بر دامن هستي‏ات بنشيند. البته اگر به لحاظ قوس صعود، درجاتي كه هنوز بهره ذوات قدسي معصومان(عليهم‌السلام) نشده حجاب تلقي شود استغفار آنان مي‏تواند صبغه رفع داشته باشد؛ ليكن با تكلف همراه است، چنان‏كه اشتغال آنان به مباحات به دستور الهي است، از اين‏رو
^ 1 - ـ سوره شعراء، آيه 83.
^ 2 - ـ سوره محمّدصلي الله عليه و آله و سلم، آيه 19.
^ 3 - ـ الكافي، ج2، ص505.

442

نمي‏تواند حجاب محسوب گردد.
 
 
5. حكمت و منافق
گاهي خداي سبحان عقل نظري يعني اصل علم به «هست و نيست» و «بايد و نبايد» را به منافق مي‏دهد؛ ولي منافق با داشتن آن، حكيم و صالح نمي‏شود، زيرا صالح شدن در گرو برخورداري از عقل عملي است، پس منافق مي‏تواند حكمت نظري و عملي داشته باشد و شدني است كه با درس خواندن، به جهان‏بيني و فقه و اخلاق و حقوق عالِم شود؛ ولي اينها در قلمرو عقل نظري است و آن حكمتي كه با عقل عملي آميخته است، هرگز بهره منافق نمي‏شود.
اين سخن اميرمؤمنان، حضرت علي(عليه‌السلام): «خذ الحكمة أنّي كانت، فإنّ الحكمة تكون في صدر المنافق؛ فتلجلج في صدره حتّي تخرج فتسكن إلي صواحبها في صدر المؤمن» 1 درباره حكمت نظري است كه با قلم يا بيان اظهار مي‏شود و در پايان عمر از ياد مي‏رود و اين حكمت به صاحب اصلي آن، يعني مؤمن باز مي‏گردد و نزد او مي‏ماند.
تذكّر: نفس انساني مجرد است؛ ليكن تجرد آن در حدّ تجرد عقل تام و بالفعل نيست و از اين‏رو تغييرپذير است، چنان‏كه قبلاً عالم نيست و پس از آن عالم مي‏شود، از همين‏رو نسيان ممكن است، چنان‏كه نسيان برخي از صورتهاي علمي مشهود همگان است.
 
 
6. فطرت، ظرف حكمت
انسان مي‏تواند حكمت را كه خير كثير است، دريافت كند و حتّي به همه
^ 1 - ـ نهج البلاغه، حكمت 79؛ بحار الانوار، ج2، ص99.

443

حقايق دست يابد: ﴿وعَلَّمَ ءادَمَ الاَسماءَ كُلَّها) 1 زيرا ظرف حكمت فطرت است. فطرت الهي انسان كه بار معنويت و علوم و معارف و حكمت را بر دوش مي‏كشد: ﴿فِطرَتَ اللهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيها) 2 ظرفيت شگفت‏آوري دارد كه آسمانها و زمين و كوهها از آن بي‏بهره‏اند: ﴿اِنّا عَرَضنَا الاَمانَةَ عَلَي السَّموتِ والاَرضِ والجِبالِ فَاَبَينَ اَن يَحمِلنَها واَشفَقنَ مِنها وحَمَلَهَا الاِنسنُ اِنَّه كانَ ظَلومًا جَهولا) 3 انسان به لحاظ اين فطرت، قوي است. ضعيف بودن انسان از جنبه طبيعي اوست: ﴿وخُلِقَ الاِنسنُ ضَعيفا) 4 چنان‏كه اوصاف مذموم، مانند هلوع: ﴿اِنَّ الاِنسنَ خُلِقَ هَلوعا) 5 و قتور: ﴿وكانَ الاِنسنُ قَتورا) 6 و ظلوم: ﴿اِنَّه كانَ ظَلومًا جَهولا) 7 هم به جنبه طبيعي انسان نظر دارد.
 
 
7. گمشده مؤمن
اميرمؤمنان، حضرت علي(عليه‌السلام) حكمت را گمشده مؤمن مي‏دانند: «الحكمة ضالّة المؤمن» 8 يعني مؤمن اگر بالفعل حكيم نباشد، مي‏تواند از حكمت برخوردار گردد، زيرا فطرت مؤمن، حكيمانه است كه فعلاً محبوب خود را گم كرده و عاشقانه در پي آن مي‏گردد، پس مالك اصلي حكمت، مؤمن است و
^ 1 - ـ سوره بقره، آيه 31.
^ 2 - ـ سوره روم، آيه 30.
^ 3 - ـ سوره احزاب، آيه 72.
^ 4 - ـ سوره نساء، آيه 28.
^ 5 - ـ سوره معارج، آيه 19.
^ 6 - ـ سوره اسراء، آيه 100.
^ 7 - ـ سوره احزاب، آيه 72.
^ 8 - ـ نهج البلاغه، حكمت 80.

444

ميان حكمت و ايمان مؤمن در نشئه‏اي ديگر پيوندي بوده و اكنون او حكمت و متاع خود را گم كرده است.
بر اين اساس، علمي كه در جهان نصيب مؤمن مي‏شود، تازه و ابتدايي نيست، بلكه اين علوم پيشينه دارد و مؤمن گمشده خود را مي‏جويد تا آن را بيابد.
گفتني است كه مطلب ياد شده با نظريه افلاطون و اعتقاد به عالم مُثُل تلازم ندارد، بلكه با وجود عالَم ارواح قبل از اجساد و نيز با عالِم بودن مؤمنان در آن عالَم تلازم دارد: «خلق الله الأرواح قبل الأجساد» 1 براساس اين نظريه درس و بحث از يك سو و چشم و گوش از سوي ديگر ابزار يادآوري است.
نشان حكمت و بهترين راه رسيدن به آن در سخنان آسماني رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم چنين آمده است: «رأس الحكمة مخافة الله» 2 «من أخلص لله أربعين يوماً فجّر الله ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه» 3
 
 
8. تشبيه حيات به حكمت
حكمت به قدري عزيز است كه انسان هرگز از آن خسته نمي‏شود. براي بيان شيريني حكمت بايد لذيذترين اشيا را به آن مانند كرد.
«حيات» كه شيرين است به حكمت تشبيه شده است و انسان غيرحكيم، قلبي بدون روح و چشمي نابينا و گوشي كر و جگري تشنه دارد: «و اعلموا أنّه ليس من شي‏ء إلاّ و يكاد صاحبه يشبع منه و يملّه إلاّ الحياة، فإنّه لايجد
^ 1 - ـ رجال الكشي، ص396؛ بحار الانوار، ج47، ص356.
^ 2 - ـ الاختصاص، ص343؛ بحار الانوار، ج21، ص211.
^ 3 - ـ عدة الداعي، ص266؛ بحار الانوار، ج67، ص249.

445

في‏الموت راحة، و إنّما ذلك بمنزلة الحكمة الّتي هي حياة للقلب الميّت و بصر للعين العمياء و سمع للاُذن الصمّاء و ريّ للظّمآن و فيها الغني كلّه و السلامة» 1
اميرمؤمنان(عليه‌السلام) در تشريح معارف قرآن مي‏فرمايد: «في سترة عن‏الناس لايبصر القائف أثره، و لو تابع نظره؛ ثمّ ليشحذنّ فيها قوم شحذ القين النصل، تجلي بالتنزيل أبصارهم و يرمي بالتفسير في مسامعهم و يغبقون كأس الحكمة بعد الصبوح» 2 بعضي دور از چشم جامعه به سر برده و ناشناخته‏اند. آنان تظاهر قولي يا فعلي ندارند و هر قيافه‏شناسي در پي آنان برود، ايشان را نمي‏شناسد و مانند آهنگر كه شمشير را تيز مي‏كند، آنان نيز ذهن را تيز و دل را غبارروبي مي‏كنند؛ با تنزيل الهي، چشم را شفاف و با تفسير وي، گوش را شنوا مي‏سازند و پگاه و شامگاه (كنايه از دوام) از قَدَح حكمت سر مي‏كشند.
 
 
بحث روايي
 
1. مصاديق حكمت
أ. دين‏شناسي محققانه: سألت أبا عبدالله(عليه‌السلام)... فقال: «إنّ الحكمة: المعرفة و التفقّه في الدّين؛ فمن فقه منكم فهو حكيم و ما من أحد يموت من المؤمنين أحبّ إلي إبليس من فقيه» 3
ب. گناه گريزي و شناخت امام: عن أبي عبدالله(عليه‌السلام): قال: سمعته يقول: ﴿ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرًا﴾ قال: «معرفة الإمام و اجتناب الكبائر
^ 1 - ـ نهج البلاغه، خطبه 133.
^ 2 - ـ همان، خطبه 150.
^ 3 - ـ تفسير العياشي، ج1، ص151.

446

الّتي أوجب الله عليها النّار» 1
ج. فرمانبرداري از خدا: عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قوله تعالي: ﴿ومَن يُؤتَ الحِكمة... ﴾. فقال: «طاعة الله و معرفة الإمام» 2
د. شناخت قرآن: عن ابن عباس في قوله ﴿يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاء﴾ قال: المعرفة بالقرآن ناسخه و منسوخه و محكمه و متشابهه و مقدمه و مؤخّره و حلاله و حرامه و أمثاله 3.
اشاره: قرآن كتاب حكيم: ﴿والقُرءانِ الحَكيم) 4 و كلام خداي حكيم و كتاب اوست و مجلاي پروردگار حكيم حتماً حكيمانه است: «فتجلي لهم سبحانه في كتابه من غير أن يكونوا رأوه بما أراهم من قدرته» 5 و معارف متقن آن جامع حكمت نظري و عملي است و تعليم حكمت بر محور آن است: ﴿ويُعَلِّمُهُمُ الكِتبَ والحِكمَة﴾.
 
 
2. حكمت برترين نعمت
قال الصادق(عليه‌السلام): «الحكمة ضياء المعرفة و ميزان (ميراث) التقوي و ثمرة الصّدق و ما أنعم الله (و لو قلتَ: ما أنعم الله) علي عبد (علي عبده) بنعمة أعظم و أنعم و أرفع و أجزل و أبهي من الحكمة للقلب، (لقلتُ صادقاً). قال الله (عزّوجلّ):﴿يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاءُ ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا
^ 1 - ـ الكافي، ج2، ص284.
^ 2 - ـ همان، ج1، ص185.
^ 3 - ـ الدر المنثور، ج2، ص66.
^ 4 - ـ سوره يس، آيه 2.
^ 5 - ـ نهج البلاغه، خطبه 147.

447

كَثيرًا وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب﴾؛ أي لايعلم ما أودعتُ و هيأت في الحكمة إلاّ من استخلصته لنفسي و خصصته بها» 1
يروي عن النبي‏صلي الله عليه و آله و سلم أنّه قال: «إنّ الله آتاني القرآن و آتاني من الحكمة مثل القرآن و ما من بيت ليس فيه شي‏ء من الحكمة إلاّ كان خراباً؛ ألا فتفقّهوا و تعلّموا فلا تموتوا جهالا» 2
اشاره: در روايت نخست، حكمت به نور معرفت و ميزان تقوا و ميوه صدق و برترين و پربهاترين نعمت خداوند به بندگانش تفسير شده است. حكمت، نعمتي اختصاصي است كه جز مخلَصان و خصّيصان از حقيقت آن آگاهي ندارند. حكمت سبب نجات است و ويژگي اين صفت، ثَبات و استقامت در كارها از آغاز تا انجام است و دارنده اين صفت راهنماي بندگان به سوي خداست.
در حديث دوم، حكمت به قرآن تشبيه و خانه تهي از حكمت، ويرانه ناميده شده است.
 
 
3. معرّفي اولوا الالباب
قال رسول الله‏صلي الله عليه و آله و سلم: «ما قسّم الله للعباد شيئاً أفضل من العقل؛ فنوم العاقل أفضل من سهر الجاهل و إقامة العاقل أفضل من شخوص الجاهل، و لا بعث الله نبيّاً و لا رسولاً حتّي يستكمل العقل و يكون عقله أفضل من جميع عقول أُمّته، و ما يضمر النبيّ في نفسه أفضل من اجتهاد المجتهدين، و ما أدّي العبد فرائض الله حتّي عقل عنه، و لا بلغ جميع العابدين في فضل عبادتهم ما بلغ العاقل، و
^ 1 - ـ مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقه، ص449.
^ 2 - ـ مجمع البيان، ج2 ـ 1، ص659.
 

448

العقلاء هم أولواالالباب الَّذين قال الله تبارك و تعالي: ﴿وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب) 1
عن هشام بن الحكم قال: قال لي أبو الحسن موسي بن‏جعفر(عليهما‌السلام): «يا هشام! إنّ الله تبارك و تعالي... ذكر أُولي الألباب بأحسن الذكر و حلاّهم بأحسن الحلية؛ فقال: ﴿يُؤتِي الحِكمَةَ مَن يَشاءُ ومَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اوتِي خَيرًا كَثيرًا وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب) 2
اشاره: روايت اول پس از ستايش عقل و وصف آن به اينكه خداوند چيزي برتر از عقل را ميان بندگان قسمت نفرمود، مي‏افزايد كه خواب عاقل برتر از شبْ بيداري جاهل و استقرار خردورز بهتر از شخوص و سير و سفر جاهل است 3. خدا هيچ پيامبري را مبعوث نفرمود، مگر عقلش را كامل و برتر از عقول همه امّتش قرار داد و...، و عقلا همان اولوا الالباب‏اند كه در آيه شريفه آمده است: ﴿وما يَذَّكَّرُ اِلاّاُولوا الاَلبب﴾.
در روايت دوم امام كاظم(عليه‌السلام) مي‏فرمايد: خداوند اولوا الالباب را در قرآن به بهترين ذكر ياد كرده و به زيباترين زيور آراسته است، زيرا به آنان حكمت يعني خير كثير ارزاني داشته است.
 
٭ ٭ ٭
^ 1 - ـ الكافي، ج1، ص13 ـ 12.
^ 2 - ـ همان، ص15.
^ 3 - ـ و شَخَص المسافر يشخص بفتحتين شخوصاً: إذا خرج عن موضع إلي غيره و منه الحديث «إقامة العاقل أفضل من‏شخوص الجاهل» (مجمع البحرين، ص489، «ش خ ص» ).

449

وما اَنفَقتُم مِن نَفَقَةٍ اَو نَذَرتُم مِن نَذرٍ فَاِنَّ اللهَ يَعلَمُهُ وما لِلظّلِمينَ مِن اَنصَار (270)
 
گزيده تفسير
خداي سبحان به همه اقسام انفاق مالي و انگيزه انفاق كنندگان كاملاً علم دارد و براساس علم خود به آنان جزا مي‏دهد.
آنان كه انفاق واجب يا نذر مالي واجب بر عهده دارند و به عهد خدا يا تعهّد خود عمل نمي‏كنند، ستمگر شمرده مي‏شوند و هيچ يك از آنها ياوري ندارد تا به سود آنها عمل كند.
 
 
تفسير
 
مفردات
نفقَةٍ: «نفقه» اسم براي چيزي است كه انفاق مي‏شود 1.
نذْرٍ: «نذر» عقدي است كه انسان با آن كار خيري را با شرطي بر عهده خود مي‏گذارد. اصل اين ريشه به معناي «ترس» است و سرّ اينكه عقد نذر را به اين نام خوانده‏اند، اين است كه ناذر از كوتاهي كردن در امري مي‏ترسد، پس با
^ 1 - ـ مفردات، ص 819، «ن ف ق».
 

450

 

 
 

 
 Copyright © 2003-2022 - AVINY.COM - All Rights Reserved